تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۹ - صفحه 17


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

410 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    صفاگنجی گفته:
    مدت عضویت: 2020 روز

    بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ

    به نام خدای زیبایی‌ها،

    خدایی که همیشه از راهِ دل با ما حرف می‌زند…

    نه با صدا، بلکه با احساسی لطیف و آرام که از درون بلند می‌شود و می‌گوید:

    «به من اعتماد کن، من اینجا هستم…»

    سلام استاد عزیز و مهربونم

    مدتیه که دارم با دل و جان فایل‌های شما رو گوش می‌دم و هر بار حس می‌کنم خدا از طریق صدای شما، داره مستقیماً با من صحبت می‌کنه.

    اما تجربه‌ای که این روزها برام پیش اومد، اونقدر قشنگ و واقعی بود که دلم خواست با شما و دوستانم به اشتراک بذارم تا شاید برای کسی دیگه هم الهام‌بخش باشه

    چند روزی بود که پسر کوچولوی نازنینم، میکاییل جان، بی‌قراری می‌کرد.

    شب‌ها درست نمی‌خوابید، مدام گریه می‌کرد و شیر هم نمی‌خورد.

    از نشونه‌ها فهمیدم که وقت دندون درآوردنش رسیده، ولی این بی‌قراری‌ها بیشتر از حد معمول بود.

    هر وقت خانواده‌ی همسرم یا مامان‌بابام می‌دیدنش،

    می‌گفتن: «نه این بچه چشم خورده، باید براش سرکتاب بگیری، باید بری دعا بگیری!»

    و من فقط لبخند می‌زدم.

    درونم یه صدای محکم می‌گفت:

    «هیچ قدرتی جز خدا وجود نداره.»

    از وقتی با آموزش‌های شما زندگی می‌کنم، این جمله تبدیل به ستون باور من شده.

    برای همین با آرامش، نه با بحث و نه با دلخوری، فقط از اون حرف‌ها اعراض کردم.

    امروز صبح که از خواب بیدار شدم،خواستم جلسه ی دوم از قدم اول رو گوش بدم که یه لحظه یه صدایی در درونم داشت می‌گفت امروز تا ظهر بی خیالِ جلسات باش،پاشو یه دستی به خونه بکش…

    انگار یه الهام قوی، مثل یه صدایی مهربون اون رو درونم تکرار می‌کرد ومی گفت:

    «پاشو خونه رو تمیز کن، یه انرژی تازه بده به خونه، فضا رو زنده کن.»

    اولش ذهنم شروع کرد به بهونه آوردن و ذهنم با خستگی درجوابش می گفت:

    «با این بچه‌ی بی‌قرار چطور خونه تمیز کنم؟ خسته‌ای، بذار برای فردا،حوصله ندارم،امروزم به جلسات دوازده قدم گوش می دم»

    اما اون الهام اونقدر قوی بود که نمی‌تونستم نادیده‌اش بگیرم.

    احساس کردم اگه بهش گوش ندم، یه فرصت از دستم می‌ره… یه هدایت از طرف خدا.

    بلاخره تونستم تسلیم بشم و از جام بلند بشم؛

    برای اینکه انرژی داشته باشم،مراقبه‌ی سپاسگزاری رو گذاشتم پلی کردم، یه اسفند دود کردم و با لبخند شروع کردم به تمیز کردن خونه.

    در حین کار، هر لحظه با خدا حرف می‌زدم.

    می‌گفتم: «خدایا شکرت برای همین خونه، همین سقف بالای سرم، شکرت برای نفس کشیدن، برای وجود کوچولوی نازنینی مثل میکاییل.»

    انگار با هر حرکت دست، یه لایه از سنگینی ذهنم پاک می‌شد.

    با هر جارو زدن، یه بخش از افکار ترس و نگرانی از بین می‌رفت.

    احساس می‌کردم دارم انرژی خونه‌مون رو زنده می‌کنم؛

    دارم عشق و حضور خدا رو دعوت می‌کنم تا دوباره در فضا جاری بشه…

    در همون حال و هوا بود که اتفاق شگفت‌انگیزی افتاد.

    میکاییل جان، که روزهای قبل مدام گریه و بی‌تابی داشت،یلحظه یه نگاهی بهش انداختم دیدم به طرز باورنکردنی‌ای آروم بود.

    نه تنها گریه نکرد، بلکه چند بار بلند خندید و باهام بازی کرد!

    هرکجا ازخونه راه می رفتم با چشماش دنبالم میکرد و انگار یه ذوقی تو چشماش برق می زد

    من هی نگاش می کردمو قربونش می رفتم و به کارام ادامه می دادم…

    هر بار که صدای خنده‌شو می‌شنیدم، اشک شکر از چشم‌هام سرازیر می‌شد…

    حس می‌کردم خدا داره از طریق آرامش اون کوچولو،

    می‌گه: «آفرین که به من اعتماد کردی… دیدی من اینجام؟»

    نمی‌دونم ارتباط تمیز کردن خونه با آرام شدن بچه‌م دقیقاً چیه،

    اما می‌دونم که وقتی مادر در آرامش و ایمان زندگی می‌کنه،

    اون فرکانس عشق روی کل خونه و بچه‌اش پخش میشه.

    امروز فهمیدم انرژی خونه فقط با نظم وسایل فرق نداره،

    بلکه با نیت و حال درونی ما زنده یا سنگین میشه.

    وقتی با سپاسگزاری تمیز می‌کنی، در واقع داری دعا می‌کنی با عمل،

    داری با کارهات می‌گی:

    «خدایا من بهت اعتماد دارم، من مراقب نعمتهام هستم.»

    امروز، نه فقط خونه‌مون برق افتاد،

    بلکه قلبم هم سبک شد، ذهنم آرام شد و

    احساس کردم خدا داره با لبخند نگاهم می‌کنه

    الان که دارم این تجربه رو می‌نویسم،

    باورم هزار برابر محکم‌تر شده که الهامات قلبی، صدای مستقیم خدا هستن.

    ممکنه ساده و روزمره به نظر بیان،

    ولی اگه بهشون گوش بدی، مسیر معجزه از همون‌جا شروع میشه.

    سپاسگزارم از شما استاد عزیز و گرانقدرم

    که با آموزش‌هاتون یادم دادین به جای ترس و خرافه، به الهام درونم تکیه کنم.

    یاد دادین که خدا همیشه با ماست، در کوچک‌ترین لحظات زندگی‌مون.

    و وقتی بهش گوش می‌دی، حتی تمیز کردن خونه می‌تونه تبدیل بشه به یک گفت‌وگوی عاشقانه با خدا

    با عشق، ایمان و سپاس از تمامی شماعزیزان دراین سایت گرانبها

    خدایا بی نهایت سپاسگزارم برای ادامه دادنم به این مسیر زیبا و رشد شخصیت درونی…

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 75 رای:
    • -
      مهدی نظری گفته:
      مدت عضویت: 1123 روز

      سلام به دوست عزیزم صفا گنجی

      چقدر خوب تونستید مسیر تون و توضیح بدید خدا پسرتون همیشه اروم و خندان نگهداره براتون

      من از تجربه ی خودم میگم من وقتی شروع کردم به دیدن سریال زندگی در بهشت یه درس خیلی قشنگی و از استاد و خانوم شایسته عزیز یاد گرفتم اینم این بود که اصلا خودشونو بیکار نمیکردن تو خونه یا استاد تو پرادایس داشت یه کاری انجام میداد یا خانوم شایسته تو خونه داشت یه کاری و انجام میداد این روند روزانشون هست یه عادت روتین زندگیشون همیشه در حال انجام یه کاری هستن چه کوچک و چه بزرگ منم سعی کردم که هر روز یه کاری انجام بدم مثلا ماشینم و میشورم یا محل کارمو تمیز میکنم یا پیاده روی میرم یا یه کاری انجام میدادم فایل هارو گوش میکردم و مینوشتم بلخره یه کار مثبتی انجام میدادم سعی کردم که با لذت این کارو انجام بدم دقیقا وقتی ما یک کاری انجام میدیم داریم مقاومت های ذهنیمون و کم میکنیم و این کار باعث ورود نعمت ها به زندگیمون میشه کاملا هم طبیعی

      دوست داشتم این کامنت و اینجا بنویسم تا مروری کرده باشم روند مسیر و برای خودم

      موفق باشید

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  2. -
    راضیه صمدی گفته:
    مدت عضویت: 2146 روز

    به نام خداوند بخشنده و مهربان

    سلام به استاد عزیزم مریم جانم و همه دوستان نازنینم در این محفل توحیدی

    خداوندم مرا به راه راست هدایت فرما راه کسانی که به آنها نعمت داده ای نه راه گمراهان و نه راه مورد غضب واقع شدگان .

    سوره شمس

    بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ

    به نام الله، که بخشاینده و بارحمت است

    وَ الشَّمْسِ وَ ضُحَاهَا(١)

    قسم به خورشید و نور فراگیرش

    وَ الْقَمَرِ إِذَا تَلَاهَا(٢)

    و قسم به ماه که بعد از آن درآید

    وَ النَّهَارِ إِذَا جَلَّاهَا(٣)

    و قسم به روز که زمین را روشن مى‌کند

    وَ اللَّیْلِ إِذَا یَغْشَاهَا(۴)

    و قسم به شب که زمین را مى‌پوشاند

    وَ السَّمَاءِ وَ مَا بَنَاهَا(۵)

    و قسم به آسمان و کسى که آن را برافراشت

    وَ الْأَرْضِ وَ مَا طَحَاهَا(۶)

    و قسم به زمین و کسى که آن را بگستراند

    وَ نَفْسٍ وَ مَا سَوَّاهَا(٧)

    و قسم به نفس و آن کس که او را ساخته و پرداخته کرد

    فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَ تَقْوَاهَا(٨)

    و شر و خیرش را به او الهام کرد

    قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَکَّاهَا(٩)

    بى‌شک هر که نفس خود را پاک کرد رستگار گردید

    وَ قَدْ خَابَ مَنْ دَسَّاهَا(١٠)

    و هرکس نفس خود را آلود، نومید و محروم شد

    *

    اینقدر خدا قسم خورده تو قرآن ، هفت بار ، هفت قسم محکم که بگه ما به شما الهام میکنیم

    استاد خیلی قشنگ تو دوره بی نظیر و الهی هم جهت با جریان خداوند میگن:

    اولین قدم برای دریافت الهامات ، این هست که تو باور کنی یه خدایی هست که الهام میکنه ، باید به این باور قلبی برسی

    دومین قدم این هست که باور کنی جایگاه دریافت الهام رو داری ، سومین قدم این هست که تو خودت رو ارزشمند بدونی که لایق دریافت الهامات خداوند هستی

    اون وقت تو شروع میکنی یه فهمیدن و دیدن و درک کردن الهامات خداوند

    1.به آخرین باری فکر کن که یک الهام یا ندای درونی داشتی.

    2. آیا به آن عمل کردی؟ اگر نه، چرا؟ اگر بله، چه نتیجه‌ای گرفتید؟

    آخرین الهامی که دریافت کردم و مثل روز برام روشن بود که داره خدا بهم میگه همین دیشب بود

    قبل خواب داشتم فکر میکردم فردا باشگاه چی بزنم ؟!

    همین جوری داشتم با خدا حرف میزدم چیکار کنم این روزا که به نفعمه کار درست تر و کاراتر این روزا برام چیه ؟!

    و ….

    سبحان الله

    سبحان الله

    خواب دیدم یه امتحان مهم زبان دارم و هیچی تایم ندارم و همش میگفتم ای کاش زودتر شروع میکردم به خوندن الله اکبر اولین جواب خدای من

    خدا شاهده ادامه خوابم دیدم کتاب زبان دستمه دارم میخونم ورق میزنم صفحه بعد به جای انگلیسی …فارسی نوشته بود

    و چی بوووود

    سبحان الله

    همه حرکات مربوط به سرشانه و پشت بازو بود

    من متحیر

    من حیران

    من تسلیم

    من نادان

    من محتاج هدایت جانان

    من هیچی نمیدونم

    من فقط منتظرم تو مثل قند بهم بگی چیکار کنم منم بگم چشم جان دلم

    صبح که پاشدم باورم نمیشد اینقدر واضح خدا بهم گفت چیکار کنم

    خدای من بزرگیشو نشونم داد رحمتشو بهم نشون داد منم مرد عمل شدم و بندگی مو نشون دادم

    رفتم باشگاه و حرکات سرشانه و پشت بازو مو خداروشکر زدم و اومدم شروع کردم به خواندن زبان و به رسم سپاسگزاری و دریافت بیشتر از فصل جانانم و افزایش ظرفیت ظرف وجودم معنی سوره بقره عزیز رو هدیه کردم به روحم خداروهزاران بار شکر از تک تک الهامات سوره بقره که هر نشانش گشایشی بر قلبم بود …

    چه تجربه‌ای از گوش دادن یا گوش نکردن به هدایت درون داری؟

    وقتی به آن عمل کردی، چه نتیجه‌ای گرفتی؟

    هر زمانی که به هدایت های درونیم که الهامات جانانم بوده عمل کردم چنان سرشار از آرامش و یقین شدم که فقط خدا میدونه

    اما جاهایی که عمل نکردم و میگفتم نه این نشونه نیست که نشونه بود اما اونی که من میخواستم نبود برای همین خودمو گول میزدم که نه این نیست چنان درگیر حاشیه و مسائل الکی شدم که بازهم خدا میداند و بس

    الان چه الهامی در ذهن یا قلبت هست که شاید وقتش رسیده به آن گوش بدهی؟

    الان چند وقتی هست که خدا داره بهم میگه

    رها باش

    همه چیز به نفع تو میشه

    بسپر به من

    غمگین و اندوهگین نباش

    بهش فکر نکن که چجوری

    کی میشه پس

    اصلا به زمان انجامش فکر نکن

    حرص نزن

    مقایسه نکن

    فکر نکن دیر شده

    باور کن که چنان خیریتی تو این موضوع برات هست که همین الان خودت قبول داری و میفهمی اما درآینده بهتر درکش میکنی

    ظرفت خیلی بزرگتر میشه

    چنان قراره بعد از این بزرگ بشی که فقط سجده شکر به جا میاری

    الان وقتی هست که من باید تسلیم بشم… باید رها باشم و بسپرم به بهترین تدبیر کننده …بسپارم به خدایی که بیشتر از خودم میخواد که من موفق بشم سعادتمند بشم… الان وقتشه که بسپارم به اون قدرت بزرگ و منتظر پروانه شدن این پیله بشم …

    سبحان الله برای گشایش قلبم برای تابیدن نور الله بر قلبم برای لمس حضور خدا تو تک تک ثانیه های این روز هام …

    تو پـای به راه درنــه و هیـــچ مـپرس

    خـود راه بگویدت که چـون باید رفت

    خداوندم من محتاجم به هر خیری از درگاه رحمتت…

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 43 رای:
  3. -
    سمیه زمانی گفته:
    مدت عضویت: 2495 روز

    بنام خداوند قادر و رزاق و وهاب

    خداوندی که غیرممکن ها رو ممکن می کنه

    خداوندی که همواره و در هر لحظه در حال هدایت منه

    سلام و سلامتی و نور و عشق به توحیدی ترین استاد دنیا، به دوست داشتنی ترین و شایسته ترین یار استاد، و به همه ی رفقای مشتاق تغییر

    استاد عزیزم چقدر خدا رو شاکرم که اینهمه آگاهی و درک رو از آموزشهای شما می تونیم یاد بگیریم. دریافت الهامات و هدایتهای خدا هم مثل هر چیز دیگه یه پروسه ی تکامل داره و من قشنگ این پله پله ها رو داشتم. یادم نمیاد کی ولی تا همین چندوقت پیش، شاید حدود یکسال پیش خیلی درکی از چگونگی دریافت الهامات نداشتم. وقتی استاد شما از الهاماتی که خدا بهتون می گفته حرف می زدین، می گفتم خب استاد استاده، قضیه ش فرق می کنه، مدارش خیلی بالاست… ولی وقتی تو کامنتا می خوندم بچه ها می نوشتن که خدا بهم گفت این کارو بکنم، یا صداشو شنیدم که گفت نع اینجا اینکارو نکن… یا بهم میگه چی بپوشم، چی بخورم، و … از این قبیل عبارات دیگه ذهنم می گفت پس تو هم باید بتونی… هی با خودم می گفتم یعنی چی، یعنی من باید دنبال یه صدایی درونم باشم؟ چرا من نمی شنوم؟ اون خواستهه ایجاد شده بود خب بیشتر بش توجه می کردم، بیشتر تو کامنت دنبالش بودم حتی با مامان و خواهرام صحبت می کرذیم درموردش… فکر کنم با سعیده جان یا فاطمه جان هم در این مورد صحبت کردم، تا اینکه یه مدت بعدش یه ذره درکم بیشتر شد و دیگه خیلی کنجکاوانه تر و امیدوار تر بهش فکر می کردم که دریافت الهامات چجوریه؟ اگر یهو یه فکری از ذهنم می گذره از کجا بفهمم این الهام خداست یا همینجوری یه فکر چرتیه که از ذهنم گذشته؟؟ انگار به مرور به فکرم به قلبم آگاه تر شدم، انگار تا قبلش ناخواسته بود و من نمی تونستم از بیرون بهش نگاه کنم، یه پرده ای بود که دیذم رو تار می کرد ولی کم کم تونستم یکم بیام بیرون و از بیرون به فکرم نگاه کنم… همینطور که گذشت و بیشتر به افکارم آگاه می شدم انگار شاخکام یکم تیز شد، انگار اون سنسور سر شاخکا رو خاک گرفته بود حالا خاک داشت کم کم می رفت کنار و من هر از گاهی وقتی فکری یهویی میومد به ذهنم یا کاری به قلبم می افتاد که انجامش بدم، یه حسی درونم می گفت فک کنم این الهام خداست… بازم شک بود تردید بود، ولی وقتی به انجامش فکر می کردم حس خوبی بهم می داد… اما همیشه حواسم جمع نبود… هر وقت که بود و از اون زمانا هروقت بهش عمل می کردم بعدش یه اتفاق خوبی می افتاد. مثلا وسط کارم یهو این تو ذهنم تکرار می شد که الان پاشو برو طبقه پایین و یکم راه برو، بعد که می رفتم یهو فرضا همکارم رو می دیدم که دعوتمون می کرد خونش، یا می رفتم می دیدم یه خبر جالبیه. یا به دلم می افتاد این عکس یا فیلم رو برای سعیده جان یا فاطمه جان بفرست، و بعد می دیدم اووووه چقدر عکس من برای اونا نشونه داشته و یا چقدر با اون فرستادنه نشانه های خوبی از حرفای اونا گرفتم که اشکم رو درآورده. یا نوشتن اتفاقی که دو سه ماه پیش افتاده بوده و من آگاهانه در موردش با مامان و خواهرام هم حرف نزده بودم و بعد موقع کامنت نوشتن یه حسی بهم میگه بنویسش و بعد اون نوشتنه میشه یه هدایت واضح برای مرضیه جان و کلی اتفاقای خوب بعدش… یا همین چند روز پیش که وقتی ایده ای برای پتنت کردن نداشتم سر کار و یهو شبش که لی لی رو می خوابوندم قشنگ یه لامپی تو ذهنم روشن شد که برو در مورد فلان تاپیک تو باتری های سالید الکترولایت سرچ کن… با اینکه نجوا میومد که نه بابا مگه میشه کسی به این فکر نکرده باشه… و فرداش وقت گذاشتم و اسلاید درست کردم و خیلی هم عالی بود…این جور همزمانی ها و نشانه ها و هدایت ها با شروع دوره ی بی نظیر هم جهت با جریان خداوند هی بیشتر و بیشتر شد و من هربار به خودم می گفتم دیدی؟ دیدی خوب شد بهش گوش دادم… و باز هم خداوند مهربون رو مثل مادری زیبا و دلنشین که از دور وایساده و به من لبخند می زنه با ذوق و هیجان، می دیدم…

    استاد من هنوز خیلی گیرنده هام ضعیفه ولی همینکه نسبت به قبل بیشتر شده، همینکه حواسم هست که ببین این هدایت اومد و تو گوش دادی اینم نتیجه ش، اینم جایزه ش… کلی حس خوبم چند برابر میشه و بعد میگم هر احساس من مهمه هرفکر من مهمه این افکار و احساس خوب دارن فردای منو روزای بعد منو می سازن

    خدای مهربونم شکرت برای این استاد ایراهیمی و آگاهی هایی که سخاوتمندانه دراختیار ما می ذارن و زحمات استاد شایسته ی نازنین برای این پروژه ی فوق العاده

    شکرت که من در مدار دریافت این آگاهی ها هستم

    شکرت که همواره و در هر لحظه باران هدایتت می باره، این منم که باید بیام زیر بارون…

    شکرت برای هدایتهایی که انقدددر غافلگیرکننده ست که فقط چیدمان تو از پسش برمیاد

    شکرت برای بی نهایت نعمتی که الان تو زندگیم دارم

    شکرت برای فصل جدید زندگیم با همه ی زیبایی ها و انسانهای بی نظیری که دارمشون

    شکرت برای همین الانِ زندگیم

    خداجونم عاششششقتم تا بی نهایت🩵

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 79 رای:
  4. -
    کبری مشتاقی گفته:
    مدت عضویت: 1178 روز

    به نام‌ خداوند مهربانم به نام خدایی که منو دوست داره و داره بهترینها رو برام میچینه الهی شکرت سپاسگزارتم

    سلام به استاد عزیزم و مریم جانم دوستتون دارم

    وقتی از درون آروم هستیم الهامات و ندای قلب رو زود متوجه میشیم

    دیروز داشتیم بیرون شهر میرفتیم با همسرم

    تا از خونه اومدیم بیرون نمیدونم چی یادمون رفته بود که باید برمیگشتیم اما اگه من اون فرد قبلی بودم کلی غر میزدم اما با آرامش گفتم حتما خیره

    چون تغییر کردم و متوجه تغییر شدم و خدا رو شکر کردم

    ما اگه در طول روز نجوای ذهن رو کنترل کنیم و کم کنیم و طوری پایین بیاریم که ندای الله رو بشنویم خیلی خیلی به نفع ما می‌شود

    چون خداوند برای ما خیر می‌خواهد و ما رو دوست داره

    دیروز تا همسرم گفت بریم بیرون شهر من اصلا مقاومت نکردم و سریع حاضر شدم و دونفری رفتیم بجنورد و واقعا هدایت بود خوده همسرم به من رو کرد گفت یه حسی درونم میگه بریم و باید دیروز رو بیرون میرفتیم و حرکت کردیم نتیجه اش خوب بود باعث شد اولا با خودمون خلوت کردیم و کلی صحبت درباره خواسته ها و شکرگزاری و درباره قانون‌ داشتیم و فهمیدیم بعضی از نقاط ضعف و نقاط قوتمون رو و از خداوند هدایت خواستیم کمک کند برای بهبودشون

    خدایا کمکم کن که هر روز بهتر و راحت تر از مسیرهای زیبا به درآمد زیاد برسم

    خدایا تو با ابزارهای بی نهایت رزق و روزی منو بده

    در پناه خداوند مهربان باشین

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 29 رای:
  5. -
    محبوبه گفته:
    مدت عضویت: 1557 روز

    به نام خداوند بخشنده مهربان

    خداوند هر آنچه دارم بی شک از آن توست

    بدون اذن خدا برگی از درخت نمی افتد

    اگر اوضاع مناسب نیست باور خوب اینکه آنها که حال و زندگیشون خوبه چیکار میکنند پس من هم میتونم

    باور اشتباه اینکه پایین تر از من هم هستند پس من خوبم و کافیه

    یه الهامی رسید سریع انجام بده و ناامید نشو الهامات الهی در بهترین زمانها بهت انجام میشه

    مثل زمانی که استاد تصمیم گرفت برای سربازیشون اقدام کنند و قانون جدید بود و سریع رفتند انجام دادند و شامل حال استاد شد و بعد آن قانون ادامه پیدا نکرد و استاد از اون قانون تونست استفاده کنند چرا ؟چون آنچه بهشون الهام شد در همان لحظه انجام دادند

    اگر با جریان خدا همراه شوی، او تمام مسیر را برایت می‌چیند. حتی مواردی که به نظر غیرممکن می‌رسد، تبدیل به ساده‌ترین راه‌ها می‌شوند.

    هر گام کوچک در مسیر الهام، می‌تواند در را به‌روی معجزه‌ای بزرگ باز کند.

    وقتی عمل می‌کنی به الهامی که داری – حتی اگر منطقی نباشد – شما در واقع تمرین می‌کنی که حرف خداوند را بشنوی.

    در پناه خداوند یکتا شاد و سعادتمند باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 17 رای:
  6. -
    سمانه جان صوفی گفته:
    مدت عضویت: 2175 روز

    به نام خدا.

    اتفاقات این روزهام نزدیکه به فایلهای پروژه‌ ی تغییر.

    یا به عبارتی دارم همزمان با پروژه جلو میرم و این فوق العاده است.

    دیشب از خدا خواستم برای ضبط ویدیوی آموزش اوریگامیم، هدایتم کنه به یه پایه دوربینِ بهتر، با شرایط فعلیم، که چالشم برطرف شه.

    اونقدری نگذشته بود که یه وسیله تو اتاقمون جلوی چشمم اومد برای پایه دوربینم.

    ایده فوق العاده بود، کیفیتِ ضبط امروزم رو خیلی دوست دارم.

    این شد یه بهبود نسبت به دیروزم.

    الحمدالله.

    فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ

    الهی شکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 34 رای:
  7. -
    اصغر و پرسیلا گفته:
    مدت عضویت: 1761 روز

    بانام خداوند هدایتگر

    سلام و درود به استاد عزیزم جناب عباس‌منش عزیز،خانم شایسته نازنین و همه‌ی همراهان دوست داشتنی در مسیر زیبای رشد و آگاهی

    کامنت اول گام نهم

    تشکرمیکنم ازعلی عزیز که باطرح این سوال که

    “چگونه از الهامات خداوند وقلبمون پیروی کنیم؟”

    وباسپاس ازاستادعزیزمون که باتوضیحات ارزشمندشون باعث خلق این فایل زیبا شدند

    وقتی ندای درون، راه را نشان می‌دهد:

    از6سال پیش که بااموزه های استادعباسمنش همراه شدم ارام ارام دراین مسیرالهی به سوی رشدبیشتر گام برداشتم ودراین یکی دوسال اخیر فهمیده‌ام که همه‌ی پاسخ‌ها در بیرون نیستند گاهی چیزی درونم آرام می‌گوید «این کار را بکن» یا «به آن سمت برو»ندایی که شاید از نظرذهن منطقی ام هیچ دلیل روشنی نداشته باشد

    اما هر بار که به آن گوش دادم اتفاق‌هایی در زندگی‌ام افتاد که فراتر از تصورم بوده

    قبلاً وقتی آن صدای درون وصدای قلبم را می‌شنیدم شک می‌کردم ذهن منطقی ام هزار دلیل می‌آورد که الان زمانش نیست شرایط مناسب نیست یا دیگران چه فکری می‌کنند… اما واقعیت این است که هدایت واقعی از درونم می‌آید نه از بیرون

    وقتی در آرامش هستم وقتی احساسم خوبه وقتی درمومنتوم مثبت هستم وقتی فرکانسم با خواسته‌ام هماهنگ ویکی می‌شود آن ندا را واضح‌تر می‌شنوم

    گاهی فقط یک حس است گاهی الهامی در سکوت و گاهی اشتیاقی قوی برای انجام کاری که هنوز «منطقی» به نظر نمی‌رسد

    اما جادوی زندگی دقیقاً همین‌جاست

    در اعتماد کردن به آن حس و برداشتن قدمی که شاید عقل توجیهش نکند ولی دل می‌داند راه درست همین است

    الان می‌دانم که آن نداصدای خود برتر من است بخشی از من که در هماهنگی کامل با منبع آفرینش است و دقیقاً می‌داند چه چیزی برای رشد و شادی‌ام بهتر است

    و هر بار که به آن اعتماد کرده‌ام جهان به شکلی شگفت‌انگیز من را تأیید کرده است

    درهای جدید باز شده‌اند آدم‌های درست سر راهم قرار گرفته‌اند و مسیرها به نرمی هموار شده‌اند

    گاهی فقط باید سکوت کردحس کرد و اعتماد کرد

    چون وقتی با ندای درونم همراه می‌شوم در واقع با کل هستی در هماهنگی قرار می‌گیرم و از آن لحظه به بعداست که زندگی خودش من را هدایت می‌کند

    تمرین

    الف :

    1. به آخرین باری فکر کن که یک الهام یا ندای درونی داشتی.

    2. آیا به آن عمل کردی؟ اگر نه، چرا؟ اگر بله، چه نتیجه‌ای گرفتید؟

    پاسخ :

    الهامات الهی و تسلیم در برابر هدایت درونی :

    چند ماه پیش در مسیر رشد و شناخت بیشتر خویشتن در حالی که ذهن منطقی‌ام پر از ترس و تردید بودصدایی درونم مرا به تصمیمی الهام کرد که ازنظرخودم وازنظرذهن منطقی آن را تأیید نمی‌کرد الهامی قلبی داشتم که باید آپارتمانم در کرمان را با زمینی در همان شهر معاوضه کنم

    ذهنم می‌گفت: «این کار ریسک دارد نکن!» اما قلبم آرام و مطمئن بود… می‌دانستم که این صدا،صدای خدای درون من است همان راهنمای درونی که استاد عباس‌منش همیشه از آن سخن می‌گوید

    با توکل به خدا و با ایمان به اینکه هرچه از الهام درونی می‌آید خیر مطلق است تصمیم گرفتم عمل کنم حتی وقتی که همان روزی که قراربودبرم کرمان برای قولنامه کردن وتمام کردن معامله اتفاق عجیبی افتادانروزاماده شدم سند اپارتمان رابرداشتم وباهمسرعزیزم ازخونه زدیم بیرون راه افتادیم تاابتداهمسرم رابرسونم موسسه وبعدبرم کرمان زمانی که رسیدم همسرم رارسوندم وشیشه های ماشین راشستم وتمیزکردم امدم حرکت کنم متوجه شدم سنداپارتمان توماشین نیست لحظه لحظه بیرون آمدن ازخانه درذهنم رامروروچک کردم متوجه شدم زمانی که میخواستم سوارماشین بشم سندراروی درب صندوق عقب ماشین گذاشتم سریع امدم واردمجتمع شدم وازدرب خونه مسیرراکنترل کردم اما سندنبودمجددارفتم موسسه به همسرم گفتم سنداپارتمان نیست تومتوجه نشدی من انوکجاگذاشتم؟ همسرم گفت نه

    یک ندایی یک الهامی به من گفت دوباره بروازاول مسیرروچک کن ازدرب اصلی مجتمع شروع کردم تقریبا دویست متر رفتم جلو وبریدگی رودورزدم تقریبا 50متر به مسیرم ادامه دادم یک مرتبه ازاینه عقب ماشین متوجه یک تکه کاغذ سفیدرنگ مثل پاکت شدم بلافاصله ترمزکردم وپیاده شدم رفتم جلو شوکه شدم پاکت حاوی سندبود باورم نمیشد پاکت رابرداشتم دیدم بله خودشه سندتوپاکت بود دقیقا نزدیکای لاستیک جلو یک پژو که انجاپارک کرده بودبلافاصله ذهن منطقی گفت بفرما این هم نشانه‌ واضح که نباید معامله کنی اماان صدای درونی خیلی قوی تربود گفت ببین اگرسندپیدانشده بود حق باذهن منطقی بود حالا که پیداشده پس شک نکن وبرومعامله راانجام بده این معامله به نفع توخواهدبود رفتم وکرمان قولنامه کردیم اماگفتم شنبه میام بریم کارهای اداری سندوقولنانه راانجام بدیم ما روزچهارشنبه قولنامه کردیم روزجمعه جنگ 12روزه اغازشد شنبه رفتیم برای گرفتن قولنامه وکارهای اداری و وکالتی اسناد ذهن منطقی دوباره جون گرفت این هم یه نشونه واضح دیگه آخه کدوم آدم عاقل درزمان جنگ خانه اش رابازمین معامله میکنه ؟

    خلاصه من دوهفته درگیراین موضوع بودم که فسخ کنم یانکنم سرانجام حس درونی والهام خداوند برنجوای شیطان غلبه کرد ومعامله قطعی شد وبلافاصله خداوندیکی ازبهترین دستانش راسرراهم قرارداد برای طراحی نقشه وپیگیری اموردرشهرداری نقشه مورددلخواه طراحی شد وشکرخداهفته گذشته هم نقشه پیشنهادی موردموافقت وتاییدشهرداری قرارگرفت ایمان دارم خداوند همانطورکه زمین مورددلخواهم رابه آسانی وباقیمت مناسب برام خرید ونقشه مورددلخواهمان راشهرداری تاییدکردکه یکی ازنگرانی ها همین موضوع تاییدنقشه بود قطعا بزودی همان خدا بافروش دیگرزمین باارزشم یاازراهی که من نمیدانم سرمایه اولیه برای شروع پروژه را که ساخت ساختمان طبقاتی درکرمان میباشدتامین خواهدکرد

    امروزپس از گذشت پنج ماه با تمام وجود درک می‌کنم که آن تصمیم بهترین کاری بود که می‌توانستم انجام دهم

    اتفاقات بعد از آن چنان زیبا و هماهنگ رقم خوردند که فقط می‌توانم بگویم: «سبحان‌الله!»

    زمین جدیدم برایم برکتی شده که نه فقط از نظر مادی بلکه از نظر رشد درونی و آرامش قلبی مرا چندین پله بالاتر برده است.

    اکنون بیش از هر زمان دیگری باور دارم که وقتی با الهامات الهی درون‌مان هماهنگ می‌شویم و صدای خدا را از میان همهمه‌ی ذهن می‌شنویم زندگی‌مان وارد جریان معجزه‌ها می‌شود.

    ذهن می‌ترسداما روح می‌داند وارام است وقتی به دانایی روح اعتماد کنیم جهان نیز درهایش را به رویمان باز می‌کند

    از صمیم قلب سپاسگزارم از خداوند و از استاد عزیزم که با آموزش‌های الهام‌بخش‌شان مرا با نیروی ایمان، الهام و تسلیم آشنا کردند.

     ب:

    الان چه الهامی در ذهن یا قلبت هست که شاید وقتش رسیده به آن گوش بدهی

    پاسخ:

    این روزها الهامی عمیق در قلبم دارم؛ الهامی که از درونم نجوا می‌کند راه من مسیر ساخت‌وسازمسکن و خلق ارزش وخلق ثروت در دنیاوبازار مسکن است احساسی درونی که هرچه بیشتر به آن گوش می‌دهم شعله‌ای از اشتیاق، ایمان و قدرت را در من بیدار می‌کند.

    ذهن منطقی‌ام می‌خواهد هزار دلیل بیاورد که چرا حالا ساخت وسازمسکن ؟نه نباید، اما قلبم آرام و محکم می‌گوید: برو این را ه توست

    ازاموزه های استادعباسمنش یاد گرفته‌ام که ندای الهام،همان صدای خدا درونم است صدایی که من را به مسیر شکوفایی، خدمت ، خلق ارزش و ثروت واقعی می‌برد.

    امروز تصمیم گرفته‌ام به‌جای ترس به الهامات خداوند اعتماد کنم

    به جای محاسبه‌های ذهن به احساس درون تکیه کنم

    زیرا می‌دانم وقتی با الهام درونی‌ام همسو می‌شوم جهان هم با من همسو می‌شود

    با عشق و سپاس از آموزه‌های زیبای استاد عباس‌منش که به من یاد دادند:

    «تنها راه رسیدن به خواسته‌ها، پیروی از ندای الهام درونی است وسپردن خودبه جریان خداوند»

    باید دل رو به دریا داد

    کسی آمد که حرف عشقو با ما زد !

    دل ترسوی ما هم دل به دریا زد !

    به یک دریای طوفانی دل ما رفته مهمانی …

    چه دوره ساحلش از دور پیدا نیست …

    یه عمری راهه و در قدرت ما نیست …

    باید پارو نزد وا داد ! باید دل رو به دریا داد !

    خودش می بردت هر جا دلش خواست …

    به هر جا برد بدون ساحل همونجاست …

    به امیدی که ساحل داره این دریا !

    به امیدی که آروم میشه تا فردا !

    به امیدی که این دریا فقط شاه ماهی داره !

    به عشقی که نمی بینی شباشو بی ستاره !

    دل ما رفته مهمانی به یک دریای طوفانی …

    باید پارو نزد وا داد ! باید دل رو به دریا داد !

    خودش می بردت هر جا دلش خواست …

    به هر جا برد بدون ساحل همونجاست ..

    ضمناهمین امشب ساعت 8 قرارملاقات داریم بایک خریدار نازنین برای خرید زمین باارزشم الهی به امیدتو

    تادرودی دیگربدرود

    اصغرابراهیمی 17 آبان 1404

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 22 رای:
  8. -
    نجمه امانی گفته:
    مدت عضویت: 1071 روز

    سلام و نور به قلبهاتون

    سپاسگزار خدواندی هستم ک منو با این مسیر نور آشنا کرد .

    سلاام به روزای قشنگ و پر برکت زندگی .

    کم‌کم دارم حس نزدیک شدن به خونه‌ی توحیدیمون رو با تمام وجود لمس می‌کنم

    دو ماه بیشتر نمونده تا تحویلش و منم دلم می‌خواست از الان یه دستی به سروگوش وسایل خونه بکشم. تا برای اسباب کشی همه چی تروتمیز باشه . کابینت ادویه‌ها رو کامل خالی کردم، شیشه‌هاشونو با آب گرم و تاید شستم، گذاشتم خشک بشن تا فردا دوباره تمیز و مرتب بچینمشون سر جاشون

    کمد اتاق خودمونم یه پاکسازی اساسی شد؛ کلی لباس که دیگه استفاده نمی‌کردیم جدا کردم برای بخشش، اتاق بچه‌ها هم همینطور. حتی وسایل اضافه مثل اسباب‌بازی‌های شکسته، دفتر و کتابای قدیمی رو جمع کردم تا خونه سبک‌تر بشه و انرژی تازه بگیره

    چهار متر پارچه ملحفه‌ای هم گرفتم که برای بالشت‌هامون بدوزم تا همه چی حس تازگی و تمیزی بده

    با اینکه این روزا اطرافم حسابی به‌هم‌ریخته‌ست، ولی حسم خوبه… چون می‌دونم موقته، در مسیر نظم و زیبایی‌ایم

    ناهار واسه خودمو دخترا آش پختم ولی چون عزیز دلم با آش خیلی اوکی نیست براش از چلو گوشت دیروز گرم کردم .بعد از ناهار و یه چرت کوچولو، مهندس حسینی زنگ زد گفت بیاین سر ساختمان، یه مسأله پیش اومده.

    عزیز دلم تو مسیر گفت: یه جعبه شیرینی هم برای کارگرا بگیریم .. شیرینی گرفتیم رسیدیم سر ساختمان. یه چالشی با در حمام مستر پیش اومده بود که دولنگه و کشویی بود، نتونسته بودن درش بیارن. آخر سر تصمیم گرفتن یه قسمت از تیغه دیوارو بردارن تا درست بشه. خدایا شکرت که همه چی با خیر و خوبی پیش رفت

    برگشتنی رفتیم فروشگاه اتکا، کلی خرید کردیم از کافی‌میکس و تخم‌مرغ گرفته تا روغن و شامپو

    خدایااا شکرت برای این همه نعمت، این همه فراوانی، این حس خوب و آرامش

    شکرت خدایا، شکرت، شکرت… هذا من فضل ربی

    خدایاااا شکرت برای این مسیر قشنگ، برای خونه‌ای که داره با عشق و برکت ساخته میشه، برای دل‌های آرام و نیت‌های پاکمون

    می‌دونم هر روزمون پر برکت‌تر از قبل میشه، چون توووو باهامی خداجووون

    الحمدلله رب‌العالمین

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 15 رای:
  9. -
    رضا بهزادی گفته:
    مدت عضویت: 3548 روز

    بله آقا رضا! : ) بالاخره اون مرحله Path Of Pain رد شد!!! واقعا جالب بود و به چیزهای زیادی پی بردی از این تلاش و جسارت و پشت کار!

    باید این بشه درس برات و آویزه گوشت کنی که چی باعث میشه اینقدر مصمم و با اراده ادامه بدی تا تمومش کنی این بازی رو و این مرحله واقعا به شدت دشوار و دیوانه کننده رو!!! واقعا شوخی نیست، این فرا تر از یک احساس و صرفا بازی کردن و رد کردن فلان ماموریت و فلان بازی و مرحله بود، خودت خوب میدونی اینو، و باید از این تلاشت و ناامید نشدنت و عشق و امید و اراده ای که به خرج دادی تا ردش کنی درس بزرگ و اساسی بگیری و به یاد بیاری که تو چه توانایی هایی داری و کی هستی رضا!!! باید به خودت بیای و با کمک پروردگار عالم و راهنمایی و هدایت خواستن ازش همیشه رو خودت کار کنی، روی عزت نفست، روی خودباوریت، روی ادامه دادن و ناامید نشدن توی هر مسیری از زندگیت که میخوای و خواسته و آرزویی در دلت شکل گرفته، توی مسیر زیبای موفقیت و دستیابی به آرزوهات.

    باید ناامیدی رو از رو ببری، اینقدر ادامه بدی و با ایمان و امیدواری و البته عشق! عشقی آتشین و غیر قابل کوتاه اومدن که البته در خودت باید بدونیش و پیداش کرده باشی، همون میشه مسیر رشدت همون میشه رسیدن به خواسته و آرزو، یکی یکی میتونی انتخاب کنی و با ادامه دادن و دلسرد و ناامید نشدن به انتها و سرانجام برسونی هر خواسته ای که داری و تو هر مسیری که خواستی قدم بذاری.

    واقعا این بازی ناب و زیبا تمام اون شوق و ذوق و عشق و پشت کار بچگیت رو به یادت اورد و خیلی درس ها تو این چند وقته گرفتی که اینقدر زمان و انرژی و فکر و هوش و اراده و پشت کارت رو به کار بستی پای این بازی نازنین Hollow Knight ، و تا 98% کل بازی و نقشه رو تکمیل کردی و سخت ترین چالش و مرحله رو پشت سر گذاشتی و پاداشش رو گرفتی، و ادامه میدی تا کاملش کنی 100% رضا اینا بینهایت ارزش داره خودت فقط میدونی و میفهمیش که یعنی چی و این عشق سوزانی که تو رو بعد از هزاران بار شاید میلیون ها بار سوختن و کم نیاوردن و ادامه دادن تا رد کردن اون مراحل و چالش ها رو ببینی و پاداشش رو بگیری، واقعا اینا درس های زیبای زندگیه واست رضا، شاید هیچکس جز خودت نفهمه اینارو. این باید کلید بده دستت که برای هر هدف و خواسته ای همینقدر جدی و مصمم و صبور باشی و عجله نکنی، نتایج قطعا میاد و در نهایت وقتی به هر خواسته ای داشتی و تو دلش قدم گذاشتی، دست آخر بهش میرسی نباید ناامید بشی و وسط کار ول کنی و هیچ عذر و بهونه ای پذیرفته نیست، خودت دیگه این مدت به خوبی اینو خیلی واضح و خوب فهمیدی که همین بازی و تمام احساسات و نشانه ها و شهود قلبیت بهت چیارو گفت و چه چیزایی یاد گرفتی از این بازی و هزاران بازی ای که با عشق بینهایت و مثال زدنیت از بچگی به همین صورت بدون کمک گرفتن و بدون هیچ هینت و راهنما و تمرین قبلی و آگاهی ای به آخر رسوندی و لذت واقعی گیمری رو بردی اونم بدون هیچ توقع و انتظاری و پاداش مادی ای.

    این چالش و این مرحله فوق فوق فوق سخت و عجیب و دیوانه کننده، بهت یاد داد که هر بار که سوختی و حتی سیستم رو خاموش نکردی و رو حالت هایبرنیت گذاشتی سیستم رو که از ادامه بری و نخوای از اول مرحله با هزار مکافات بری، چون سِیو میپره و باید از رو آخرین محل سیو که رو یه نیمکت نشسته هست کرکتر بازی، شروع میکردی، و هر بار که سوختی کلی درس جدید یاد گرفتی، حتی بازم از اول مرحله یا خیلی جاهای دورتر که بخاطر اینکه برقا رفت و سیستم کامل خاموش شد و از دستشون دادی هرچی پیشروی کرده بودی ولی بازم از اول شروع کردی و ادامه دادی و کم نیاوردی و این ایمان در دلت بود که نهایتا واست خوب بوده هیچ اشکالی نداره و تو درس ها و نکات کلیدی یاد کرفتی هم از خود بازی و برای بازی و هم برای زندگیت، و به نظرم مهم ترین درس و آموزشی که این سوختن ها و این مرحله دیوانه کننده واست داشت، تمرین و تمرین و تمرین و تکرار بود تا عضله ها و سلول های بدنت هی عادت کنه و خودت به وضوح ببینی چقدر هر بار پیشرفت میکردی و راحت تر تا قبل از آخرین جاهایی که هی بسوزی، پیشرفت میکردی و راحت عین آب خوردن ردش میکردی چالش های بینهایت این مرحله و این بازی رو. و چقدر متوجه این نکته بشی که عاشق و دیوانه بازی هستی و بچگیت یادت بیاد پای بازیایی که نه سیو درست حسابی داشتن، نه آموزش، نه راهنما و هیچی نداشتن، و تو با عشق خالص و ناب فقط مینشستی پاشون تا سفری پر ماجرا و اکشن و چالش برانگیز رو به انتها برسونی و پاداشش رو بگیری و فتحش کنی و ازش عبور کنی و کلی این وسط چیز یاد بگیری، حتی زبان، حتی راه و روش زندگی، حتی هزاران درس و تلاش و انگیزه و ایده و روح اون سازنده و توسعه دهنده نرم افزار رو، خالق بازی رو.

    خدایا شکرت که اومدم به ندای قلبم گوش کردم و برای خودم رد پا به جا گذاشتم و اثری بر جای گذاشتم، که خودم بدونم و یادم بمونه همیشه.

    خدایا شکرت که یادم موند و ازت خواستم یادم بمونه و یادآوریم کنی که بنویسم حتی تو دستشویی و حین انجام هر کاری که احیانا یادم میرفت یا حواسم نبود یا حوصله نوشتنم نبود یا هرچی..، ممنونم خدای عزیزم.

    یه نکته خیلی جالب و کلیدی که یادم موند بنویسم و بهش اشاره کنم این بود که اول این مرحله فوق سخت و نابود کننده، یه نوشته روی یه کتیبه که حاوی پیام مهمی بود گذاشته شده بود و نوشته بود “to witness secrets sealed, one must endure the harshest punishment ، معنی : برای دیدن راز مهر و موم شده، باید سخت ترین مجازات را تحمل کرد!”

    و من اینو میخواستم بگم که با کند و کاوی که درون خودم داشتم توی این بازی و این مرحله مخصوصا، چیزهایی یادم اومد و درون خودم سفر و اکتشافی داشتم که برام یه چیزهایی رو روشن کرد، مثلا اینکه با دیدن این مرحله و این کتیبه که اولش گذاشته شده بود و شاهد و گواهی بود بر سخت بودن مسیر و هم امیدواری و دلداری دادن و کنجکاو کردن بازیکن برای دستیابی به پاداشی ارزشمند و گران بها، و من پی بردم که اولا شخصتیم و درونم اینطور بوده همیشه از بچگی که دوست داشتم سرسخت و پیله باشم تا به هرچیزی که میخوام برسم! و دوما اینکه انگار یه نیرویی یه کششی یه چیزی درونم هست که وقتی یه علامتی یه نکته ای یه گواهی یه هرچیزی آقا، باشه که مشخص کنه و بگه که فلان مسیر و فلان چیز سخته، خیلی سخته و انگار یه سری آدما رو سرند کنه و این پیام رو تو دلش داشته باشه که بگه آقا این مسیر سخته ها! این مال هرکسی نیستا! جیگرشو داری؟؟؟ بیا ببینم چند مرده حلاجی!!!

    و اینجور مواقع انگار من اصلا عطش و نیروی خستگی ناپذیر و غیرقابل مذاکرده ای دارم و پیدا میکنم از درون که برم تو دلش و انجامش بدم! و انگار بهم بر میخوره به قول استاد (که مثال میزد گاهی که میگفت حالا که اینطور شد.. من اصن دیوانه میشم که اون کارو انجام بدم)، انگار روحم، خودِ درونم، خویشتنم، داره بهم میگه بیاه آقا رضا، این مسیر ناممکن (یه جورایی) و بینهایت سخت و زجر آور، تهش یه پاداش و گنج بینهایت ارزشمند داره که کار هرکسی نیست، فقط عده ای خاص و استثنایی از عهده اش بر میان، مردش هستی؟؟ تواناییش رو داری؟ جیگر(چیز) شو داری؟؟ بسم الله! بفرما : )

    سخت ترین و چالش برانگیزترین گیما رو تو عمرت از بچگی زدی و تمام کردی اونم با پیشرفت 100% و پلات کردن و تمام و کمال بازی رو به پایان رسوندن و تمام راز و رمزها رو کشف کردن و نقشه ها و پراسز رو کاملِ کامل رفتن، بازیای سبک و ژانر سولز-لایک، و سولز-بورن، مِتروید وِینیا و اکشن ادونچر و پلتفرمر و هارر و معمایی، که واقعا اینا مرد میطلبه، کار هرکسی به هیچ عنوان نیست به هیچ عنوان، تازه صد نفری یکی بطلبه و دوست داشته باشه، فقط صرفا میخواد بازی کنه ببینه چیه و چطوریه و تمومش کنه داستان بازی رو مثلا، این وسط وقتی کسی مصمم میشه و خوره به جونش میفته که بازی رو پلات کنه و تکمیل 100% کنه و تمام سوراخ سومبه ها و پازل ها و نکات بازی رو کشف کنه واقعا یک در میلیون اتفاق میفته اونم کسایی هستن که فقط و فقط عاشق گیمن و دیوانه به معنای واقعی گیم و البته چالش و سختی هستن.

    و داشتم این نکات و این رازهای درونم و این کشفیات رو که دقت کردم و توجه کردم بهشون رو درونم تو ذهنم هی حلاجی میکردم و بهشون پی میبردم، و یه چیز دیگه در همین خصوص، که جالبه برام بحث رزیلییِنس (تاب آوری و تحمل و بردباری) هم مطرح شد واسم تو ذهنم و یادم اومد، که انگار این پیامو داشت خدا درونم بهم گوشزد میکرد، که به خودم بگم انگار من از بچگی با اینجور درس ها و مسیرها و پیام ها آشنا شدم و بزرگ شدم و پیش خودم میگفتم، رضا ببین چی شد که تو اولا این بازی فوق سخت رو تا آخر بردی و مخصوصا اون مرحله لامذهب رو انگار پاتو کرده بودی تو یه کفش و سگ پیله شده بودی که عبور کنی ازش و ببینی تهش چی بود! چون بخداوندیه خدا قسم میخورم تو عمرم تو هیچ بازی ای اینقدر من نسوختم و هی از اول اونم رو حساب هیچی واقعا! هی از اول باز شروع کنم، اینقدر سوختم که حسابشو کن سیستم رو خاموش نمیکردم و رو هایبرنیت میذاشتم که خاموش نکنم و سیوم نپره، و از سیوای بازی تو مسیر فولدر بازی صدتا کپی میگرفتم، و با این حال چون بازی حالت چک پوینتی داشت و فقط وقتی میسوختی و کل جوناتو از دست میدادی، از روی یه نیمکت که سیو شده بود بازی (آخرین چک پوینت) میتونستی باز دوباره شروع کنی، اینقدر سوختم که بخدا تو الدن رینگ (یکی از سخت ترین و سگ ترین بازیای تاریخ که سبکش سولز-لایک هست، یا دارک سولز ها، یا سکیرو، یا بلسفمس، و و و.. ، اگر نگم سخت ترین بازی تاریخ و هزاران بازی دیگه تو این سبک و سبک های دیگه)

    اضافه کنم یه توضیحی در خصوص این سبک سولز و متروید وِینیا و پازل و پلتفرمر، که اینا بازیایی هستن که جالبه بدونید درجه سختی ندارن تو قسمت ستینگ یا آپشن های بازی، اینقدر سختن که اولا هرکسی نمیره اصلا به هیچ عنوان سمتشون دوما درجه سخت و آسونی ندارن اینقدر سختن که کار هرکسی نیست حتی طرفِ اسم بازی رفتن هم : ) یعنی بازیای رایج و بازیایی که همیشه بوده و عموم بازیشون کردن همیشه اصلا در حد و اندازه حتی اسمشون هم نیست، یعنی اسم این بازیارو تریلی نمیکشه بسکه سنگین و سخت و چالشی هستن، اونم چی بدون هیچگونه هینت و راهنما و آموزش و هیچی! یعنی من اینجوریم تو گیم یا کلا تو هر زمینه ای که باید خودم به چیزی برسم نه اینکه برم ویدیو نگاه کنم و کار و روش دیگرانو اجرا و کپی کنم، دقیقا من اینطوریم که انگار صد جور فوحش بهم دادن اگر برای کاری و حرفه ای مخصوصا توی دنیای گیم، برم کار دیگرانو بخوام نگاه کنم، قسم میخورم تا حالا هرگز و هیچوقت اینکارو تو عمرم نکردم، و همین باعث تعجب خیلیاس همیشه، یعنی من به کسایی که ادعای گیمری دارن و فقط اسمش رو یدک میشکن همیشه میگم که خاااک وچوک که تا گفتی آی دل من سریع میپرن چندتا ویدیو میگردن پیدا میکنن از یوتیوب و جاهای دیگه و همه چیزو حاضر آماده میخوان! که چطور فلان بازی رو تا آخر ببرن تموم کنن یا پازل هاشو حل کنن یا باس فایت های بازی رو چطور رد کنن و.. ، من حالم بهم میخوره از همچین رفتاری و بهشون میگم بندگان خدا شماها اون زمانایی که من و امثال من بدون هیچی گیم میزدیم اونم با اولین دم و دستگاه های گیمینگ ساخت بشر و اولین کامپیوترها و کنسول ها، بدون هیچ آموزش و نکته ای و ویدیویی، اونموقع میخواستین چیکار کنین!

    و این نشانه و شهود درونم اومد که : وقتی مسیری، هدفی، پاداشی هرچی، از اولش بهت بگه که ببین! این مسیر واسه هر کسی نیستا، خیلی سخته خیلی خفنه خیلی باید سرویس بشی تا ازش عبور کنی و ببینی تهش چه گنجی نهفته هست و لذت آخرشو بچشی، و همین امر و همین پیغام و همین اعلان واسم مشخص کرد که من کی هستم و چقدر دلم میخواد که برم سراغ چالش ها و پاداش های ناب و این کلید دستم داد که بیام به این چیزا خوب فکر کنم و یادداشت کنم واسه خودم، چون حس کردم این شهود و این نشانه ای بود از طرف خداوند عالم و شاید گنج خیلی مهمی رو دستم داده باشه که پاسخ و کلیدی بوده باشه برای مسیر من که انگار حس میکنم همیشه گمه و قفله و ناممکنه واسه من موفقیت و رسیدن به حد اعلا و آرزوهای زندگیم که از بچگی داشتم درونم. یعنی اینطور حس میکنم که اگه مسیر آسون میبود و یا جالب تر اینکه از اولش هم بهم یادآور میشد و با یه اعلان وضعیت یا پیامی چیزی (quote) بهم میگفت که این مسیر آسونه و هیچ کار خاصیم نداره هیچ چیز شاید ارزشمندی هم تهش نباشه، اصلا به احتمال زیاد نمیرفتم سمتش و کاری باهاش نداشتم.. چون من تو زندگیم و تجربیاتم هم اینطور بودم، انگار وقتی چیزی سخت بوده و مشخص میشده یعنی که خیلی سخته و کار هرکسی نیست و آدم سرسخت و پوست کلفت میخواد، من اصن دیوانه وار دوست داشتم برم واردش بشم و از رو ببرمش و نفر اول باشم تو هر چیزی مخصوصا هر چیز سختی که هر کسی سراغش نمیره.

    میخوام بگم من همیشه یادم میاد از بچگی آدم پر تلاش و پر انرژی و مصممی بودم تو زندگیم برای رسیدن به هرچیزی که خواستم، اما نمیدونم دقیق از کجا و چرا اینقدر من عوض شدم و رفتم تو لاک خودم، البته وقتی خوب دقیق میشم و ذره بین میذارم رو خودم درونم خوب میدونم که اولا بخاطر شکست و ضربه عشقی و عاطفی ای بوده که خوردم، و دوما بخاطر از دست دادن سلامتیم، و سوما بخاطر غم و فقدان و از دست دادن عزیزی از خانواده ام که برام خیلی خیلی عزیز و دوست داشتنی بود و از بچگی باهم بزرگ شده بودیم و اینقدر هم رفتار و کردار و حرف زدنمون حتی شبیه به هم بود که به زعم خیلیا ما دو قلو بودیم. و تمام این بلا و اتفاقات توی همین دوران آشنایی ده ساله من با این مسیر و مباحث اتفاق افتاده و این خودش شاید سوال گنده ای تو ذهنم ایجاد کرده باشه که خب پس قرار بود از اول با هزار امید و آرزو و توکل و ایمان، نشانه های خوب بیاد و اتفاقات خوب بیفته واست و به کلی آرزو برسی، پس چی شد؟؟ پس این بلا و مصیبت ها چی بوده؟! چرا تا سالهای قبلی این خبرا نبود!!!؟

    اینا باگ ها و مشکلاتیه درونم که روم اینقدر تاثیر بد گذاشته که میدونم و و میفهمم که همینا اینی که الان هستم و تبدیل شدم تو زندگیم به یه آدم ناامید و شکست خورده و داغون، دلیلش اینا بوده، یعنی اگه بخوام هرچیز دیگه ای رو نتیجه بگیرم از مشکلاتم، مشتقی از این موارد بود که گفتم.

    اینا صحبتاییه که انتظار ندارم هرکسی درکش کنه و متوجهش بشه، حتی بچه های سایت دوستان عزیز همراه، دیدم که میگم و پیش اومده واسم که این حرفو میزنم الان، که خیلیا اصلا ندیده و نسنجیده حرف میزنن و سریع میان میگن داری غر میزنی داری توجه به ناخواسته ها میکنی داری از یاس و نا امیدی حرف میزنی و فلان..

    باید بگم که قربونتون برم اولا که من با استاد حرف میزنم و با خدای خودم، و دوما بخاطر اینکه مشکلی و گره ای باز بشه و حل بشه و بخاطر استاد خودم که میدونم و میفهمم و قلبم بهم میگه که میدونه و درک میکنه و میفهمه و این صحبتا و تجربیاتم کمک کننده هست و کارگشا میتونه باشه و نه از روی قصد و غرض و مرض! گفته میشه که کمک خودم و دیگران (احتمالا!) کرده باشم.

    سایر موارد سطحی هستن یا زیاد مهم نیستن ولی اینا ریشه ای تر بود.

    یکی دیگه البته که خیلی همیشه مهم بوده واسم و هیچوقت فراموشش نکردم، بحث کار گیر اوردن بوده، اینکه سنم رفت بالا و هیچوقت کاری که میخواستم و دوست داشتم و علاقه داشتم گیرم نیومد و بدم میاد از حسرت خوردن، ولی این چرایی که همیشه تو ذهنم هست و یه علامت سوال گنده، همیشه اذیتم کرده و میکنه هنوزم، که منی که اینهمه زحمت کشیدم تو زندگیم اینهمه تلاش کردم درس خوندم مدرک گرفتم خدمت سربازی با اونهمه بلا و بدبختی ای که سرم اومد و یه عالمه تلاش و کارای کوچیک و بزرگ دیگه ای و مشاغلی که مشغول بودم، کشتی رانی با اونهمه خطرات و بلاهایی که سرم اومد تو زندگیم و مدارک مختلف و خیلی چیزای دیگه که تهیه کردم، ولی تهش هیچی نشد و به هیچ دردی نخورد خیلی اذیتم کرد اینم و باعث از دست دادن امید و انگیزه و انرژیم شد تو زندگیم مخصوصا تو این سنینم.

    میخواستم بگم منی که اونهمه کار طاقت فرسا و تمرینات زجرآور و تجربیات بینهایت سخت و مشاغل و چیزهای واقعا سخت رو گذروندم تو زندگیم و همیشه هم باورم این بوده که من از عهده اش بر میام، من قدرتش رو دارم و برای من چیزی نیستن و واقعا هم انجامشون دادم تو زندگیم، پس چی شده و چرا از بعد از یه وقتایی و یه تجربیات تلخی، اینقدر شکستم و ناتوان و ناامید و گوشه گیر و بی انگیزه شدم نسبت به زندگی و آرزوها و اهدافم. البته خیلی زحمت کشیدم و تلاش کردما اینجوریم نبوده که همینجوری از رو باد هوا و با یه نشدن و نتیجه نگرفتن کنار بکشم، نه واقعا خیلی تلاش کردم خیلی زحمت کشیدم و خیلی رو خودم کار کردم تو این سالها (روی این آموزه ها و مباحث انگیزشی و استاد)، ولی نتیجه خاصی نگرفتم و اگرم نشانه ای یا نتیجه ای اومده، تهش تو در و دیوار بوده و این خیلی آزار دهنده و سخت بوده برام، حتی سخت تر از تمام تجربیات زندگیم و داستانهایی از گوشه و کنار زندگیم که تعریف کردم! بخاطر اینکه برام خیلی زجر و زور و ظلم داره، میدونی چرا؟ چون یه امید و انگیزه و امیدواری و توکل و ایمان پشتش بوده و انتظارم از خود اولش، زود به نتیجه رسیدن بوده، چون اعتماد کردم هم به ربم خدای خودم اول و هم به استاد و حرفاش، چون پیش خودم میگم من تا قبل سال 94 که با این مباحث آشنا نبودم یا حداقل مثل این موقع ها آشنا نبودم و در این حد نبوده، هر زجری کشیدم و هرچی زندگیم هرجوری بوده آقا نمیدونستم و خبر نداشتم ولی داشتم راحت تر زندگی میکردم! چرا؟؟ چو نمیدونستم و آگاه نبودم به این قوانین و این مباحث به این صورت و در این حد، ولی حالا که اینهمه ساله آشنا شدم و کلی چیز یاد گرفتم و کلی باورام و منشم و رفتارم و خیلی تغییرات داشتم بخدا اینو خوب میدونم و میفهممش، ولی دیدم هیچی نمیشه یعنی همیشه به در بسته میخورم و یه چیزی کمه همیشه انگار!!! یا مثلا اتفاق خییییلی کوچیک سطحی ای هم اگه افتاده اینقدر ناچیز و خفیف بوده که همش دو دلی ایجاد کرده و شک و شبهه که واقعا این بود نتیجه؟؟؟! یعنی این نتیجه کار کردن و دهن صاف شدن بود تو این مسیر و اینهمه تلاش ذهنی و فایل دیدن و شنیدن و تمرین کردن؟؟؟؟؟ این وسط خب چی شد چه اتفاق قابل باور و قابل توجهی افتاد پس؟؟؟

    استاد یه اعترافی هم بکنم، راستش واقعا نمیشه اینو کتمان کرد که وقتی روی صحبتای شما تمرکز میکنم و فایل میبینم و گوش میکنم یا اصلا متن خالی میخونم از دل صفحات و فایل ها و کلا اصلا به هر طریقی با شما و برنامه های شما هستم، واقعا حالم خوبه! یعنی اینو بهش ایمان قطعی و 100% دارم شکی توش نیست! ولی میخوام اینو بگم که احساس میکنم فقط ذهنم گول میخوره و دارم خودمو معذرت میخوام خر فرض میکنم!!! یعنی به خودم میگم بله درسته که حالت خوب میشه و احساس بهتری بهت دست میده، اما شاید همین متون قشنگ و حال خوب کن و حرفها از دل فایل های تصویری و صوتی، فقط صرفا قشنگه و بخاطر همین چون تو ناراحتی داری و غم داری و حالت خوب نیست اینا فقط صرفا مرهمیه واست لحظه ای و ساعتی، استاد خیلی حرف هست بخدا نمیشه بخوام از هرچیزیم بگم و توضیح بدم واقعا مشکله! ادامه حرفم مثلا بخوام بگم، اینکه میگم خب حالت کمی هم بهتر شد و مثلا خوشبینانه نگاه کن و تو احساس بهتری بمون به قول استاد و همینارو دست کم نگیر، اوکی؟ اینارو با خودم میگما، ولی تهش اینم میگم یعنی ذهنم میگه، که خببب پس آخرش چی؟؟؟ خب تو که دیدی نتیجه ای هم آنچنان دست آخر واست نداشته! توی حال خوبم موندی فایلم دیدی و شنیدی و متنم خوندی و حالت بهتر شد، و کلللللللللی از عمرتم گذاشتی و این چیزارو رعایت کردی، پس کو؟؟؟ چی شد تهش؟؟؟ نتیجه چی شد؟؟؟؟ پس چرا هیچ برنامه ای جلو نمیره پس چرا نتیجه خاص و بزرگی نگرفتی؟؟؟؟؟ پس چرا همونی هستی که بودی و تازه زندگیت بدترم شده هرچیزیم که داشتی تازه از دست دادی و ناامید تر شدی تازشم.

    استاد میبینی؟ نا امید تر شدی تازم؟؟ چرا نا امید شدم؟؟؟ بخاطر اینکه اعتماد کردم و وقت صرف کردمو هزینه کردمو همه جوره، قربانی کردم تلاش کردم بخدا به هر دری زدم، نتیجه که زود نیومد هیچ!!! فدای سرت! قربونت برم اصلا نتیجه نیومدددددد هیچوقت و هرگز! فقط تهش کمی احساس بهتر و خوب بهم دست داده که خب با چیزی که تعریف کردم و دیدی از خودم، دارم میگم خب مگه استاد نمیگه احساس خوب مساوی با اتفاقات خوب و فرکانس خوب و باورای خوب و نتیجه باید بشه شرایط خوب زندگی خوب و حال خوب دائمی و موفقیت و ثروت و شغل عالی و سلامتی و چه و چه… دیگه؟ درسته؟ خب کو کجا چرا هیچی نشد؟؟؟ به احساس خوب و بهتر و یکم آرامش الان مدتهاست سالهاست هر روزه تقریبا دست پیدا کردی درست؟ خب کو باقیش چی پس؟؟ پس چرا هیچی نمیشه پس چرا نتیجه خاصی نمیگیری که ازش عبور کنی و راضی باشی از زندگیت و بدونی فلان نتیجه عالی رو داشته واست و به همه اهداف و آرزوهات رسیدی و ازشون گذشتی و بزرگ تر شدی! کو خب؟؟؟؟

    بخاطر همین، شک میکردم و میگم واضح نیست و نمیفهمم چرا نتیجه نمیده و به وضوح قلبی نمیرسم که دقیق بفهمم چی نتیجه چی بوده این وسط!

    بابت رفتار احمقانه و بیخودمم معذرت میخوام استاد و خانم شایسته عزیز و همه دوستان سایت و خانواده خوب و مهربونم.

    استاد این پیام خیلی خیلی مهم و کلیدی ای هست که خودمو مجاب کردم بیام بنویسم و هرچیزی رو که دستگیرم شده بود این مدت ها و شاید خیلی سوال برام پیش اومده بود، و از طریق این بازی فوق العاده و این تجربه شخصیم بهش رسیدم و این شد که بیام بعد از این اتفاقات اخیر و از کوره در رفتنم و کنترل نکردن خودم و ذهنم، بیام بنویسم و از تجربم بگم براتون و رد پا به جا بذارم هم برای خودم هم تو سایت. قرار بود رو فایل گام هشتم یعنی قبل از این گام 9 که مربوط به الهام قلبی بود، بذارم این پیام رو، و اصلا گام های قبلی این پروژه رو نه دیدم و نه دنبال کردم فقط سطحی همین روزها نگاشون کردم، و جالبه بدونید اصلا قید همه چیزو زدم و زده بودم و نمیخواستم بخدا اصلا دیگه بیام سایت و دنبال کنم راستش استاد، میخواستم اصلا ایمیلم رو نابود کنم یا پسورد تصادفی چشم بسته بدم و ذخیره کنم که ندونم چی دادم پسوردم رو هم تو ایمیلم هم تو یوزرم تو سایتتون، که دیگه هیچوقت پیگیر نباشم و نخوام بیام پیگیر سایت و برنامه های شما باشم، ولی میگم نمیدونم چی شد و این بازی و این انگیزه و این اتفاق و تجربه باعث شد دلم نرم تر بشه کمی و بیام بازم سایت سر بزنم. استاد باورت میشه من چجوریم؟ فکر نکنم باورت بشه، چون من حتی تو این روزا هم که از کوره در رفته بودم و برج زهر مار بودم و خواستم بزنم زیر همه چی و بلایی هم شاید سر خودم بیارم دست آخر از عصبانیت و ناامید شدن، حتی تو این حالتا و احساساتم هم به همه چیزای شما فکر میکردم و مثال ها و نمونه ها و آموزشهای شما میومد و میاد تو ذهنم مدام، یعنی با این چیزی که تعریف کردم از این روزهای اخیرم، جالبه بدونی یاد اونموقع شما افتادم که تو کشتی خواستی قرآن رو پرت کنی تو دریا و بگی ولمون کنی بینیم بابا حوصله ندارم، بیا پرتش کنم تو آب بره پی کارش! : )

    میدونی استاد میخواستم اینو بگم که از دل همین تجربه و همین پیام و برداشتی که داشتم از خودم و درونم و این گیم و مثال هایی که زدم، به این نتیجه رسیدم میشه گفت درون خودم که داشتم فکر میکردم شاید شاید و شاید دلیل اینکه اصلا من باگ هایی دارم درونم و کلی تلاش کردم و نشده و نتیجه خاصی نگرفتم و همیشه هم به شما گفتم که چرا پس من نتیجه نمیگیرم، این موضوع بوده همین مثالی که در زمینه سخت بودن و مسیر و کارهای سخت انجام دادن که مثال زدم بوده باشه و ربط داشته باشه، یعنی یادم میاد از وقتی با شما آشنا شدم از همون سال 94 اینا، همیشه این مثال ها و توضیحاتی که میزدید از آسون بودن و از اینکه اصلا چرا مسیر ها آسان نباشه و چرا ما نخوایم بگیم همه چیز رو آسون به دست اوردیم؟؟ و مثال هایی که از خودتون میزدید و میگفتید من همیشه همه چیز رو آسون به دست اوردم، داشتم فکر میکردم الان بعد از اینهمه سال و بعد از این کند و کاو درونی و تجربه این گیم چالش برانگیز و آگاهی درونی ای که بهش رسیدم و میشه گفت یادآوری بود واسه خودم، که بگم شاید اگر استاد از اول میگفت : نه اصلا این مسیر و این آگاهیا و تجربیاتی که قراره به دست بیارید و به خواسته هاتون برسید اصلا هم آسون نیست اتفاقا خیلی پدر دراره و خیلی سخت و ناممکن هست!!! اونوقت شاید من برام بهتر و باور پذیر تر میشد و نتیجه گیری بهتری هم میداشتم و انگار میدونی استاد، نمیدونم چجور بگم آخه واقعا خیلی وقتا امتحان کردم، نوشتن و به کلام اوردن محتویات ذهنی و برداشت ها و تجربیات آدم واقعا انگار خیلی سخته و خیلی مواقع فراموش آدم میشه موقع نوشتن حتی که میخوای نپره و از دستشون ندی میدونی، ولی امیدوارم به یاری رب تونسته باشم درست نوشته باشم و لپ مطلب رو ادا کنم و چیزی از قلم جا ننداخته باشم.

    خلاصه میخواستم بگم برداشت من یه جورایی اینه که اتفاقا اگر از اول به من گفته میشد یا اینطور برداشت میکردم، مثل همین بازی که مثال زدم و یا تجربیات دیگه زندگیم که میگم قبلا چقدر سرسخت و مصمم بودم و باید هرچیزی رو که میخواستم بدست میاوردم، اگر برداشت من از حرفای شما و آموزش ها و البته تجربه من از تلاش کردن و روی خودم و باور هام کار کردن، با این پیش زمینه میبود که مثل همین بازی یه اعلانی یه پیامی یه حرفی از زبان خود شما، یه چیزی به من میگفت که آقا مسیر مسیرِ سختیه رضا جان! اصلا هم آسون نیست و اینقدر سخت و زجر آوره که نگو! ولی تهش چنان بهشتی و پاداشی و دُر گرانی نهفته هست که بیا به دیدن! اونوقت من شاید اصلا مغزم جور دیگه ای برداشت میکرد و فرکانس و باورهام جور دیگه ای شالودش بسته میشد و نتایجمم فرق میکرد زمین تا آسمون «شاید».

    این فایل ورد برای خودم بود و اومدم سریع نوشتم و یادداشت کردم که یادم نره و برای دل خودم نوشتم که از تجربه و برداشتی که داشتم برای خودم نوشته باشم شاااید بدردم خورد و گیم چینجر باشه به قولی واسم استاد.

    این کامنتو اینجا دلم گفت بذارم ولی شاید جواب سوالات و تمرین این گام نبوده باشه، اگر چه از اول شروع میکنم و گام به گام به امید خدا تمرین میکنم و دوره احساس لیاقت رو هم پیش میرم همگام با این پروژه همونطور که خواستید، ولی این پیام رو دلم گفت بذارم اینجا حقیقتش. منم به ندای قلبم گوش کردم استاد.

    خیلی جالبه که اتفاقاتی همگام با این شهود و اتفاقات و این تجربه گیمی که گفتم و نوشتن این پیام برام افتاد، و مصادف شد با این پیام و تجربه من این چیزها، یکیش مثلا این بود که همین دیروز که داشتم مینوشتم این پیام رو، از یه گیم فوق العاده و خفن و دوست داشتنی که مدتها بود ذهنم سرش بود و دوست داشتم ازش خبری بشنوم، به پستم خورد و قراره اول سال 2026 یه خبری ازش بیاد و دی ال سی داستانی جدید داشته باشه و برام جالب بود داشتم به خدا میگفتم چقدر جالب که همزمان شد اینا باهم و این خبر، و اینا نشونه هست و پیغام خداوند و درس و شهود قلبی برای من.

    راستی سلام استاد، اول این پیام سلام نکردم چون اصلا قرار نبود این برای شما باشه و این محتویات فایل متنی ای هست که برای دل خودم نوشتم و قرار بود رد پایی باشه برای خودم رو گوشی و سیستمم، اما دلم گفت باز سر بزنم به سایت و این پیامو بذارم..

    دلم میگفت اینجا بنویسم پیامم رو و نمیدونستم راستش کجا باید بذارمش اول رو سایت و رو چه فایلی، ولی دلم گفت اینجا بذارم.

    نمیدونم قبول میکنید منو یا نه هنوز و تو دلتون و مسیرتون منو راه میدین یا نه، ولی میگم دلم گفت این پیامو بنویسم و رو این فایل بذارمش.

    سپاس از توجهتون

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  10. -
    الهام سیاوشی فرد گفته:
    مدت عضویت: 766 روز

    به نام تنها فرمانروای کل کیهان خدای مهربانم خدای وهابم خدای رزاقم سپاسگزارم

    سلام عزیزان جان

    قسمت 9پروژه تغییر را در آغوش بگیر

    پیروی از الهامات قلبی

    سوره نور

    یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لَا تَتَّبِعُوا خُطُوَاتِ الشَّیْطَانِ وَمَنْ یَتَّبِعْ خُطُوَاتِ الشَّیْطَانِ فَإِنَّهُ یَأْمُرُ بِالْفَحْشَاءِ وَالْمُنْکَرِ وَلَوْلَا فَضْلُ اللَّهِ عَلَیْکُمْ وَرَحْمَتُهُ مَا زَکَى مِنْکُمْ مِنْ أَحَدٍ أَبَدًا وَلَکِنَّ اللَّهَ یُزَکِّی مَنْ یَشَاءُ وَاللَّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ ﴿21﴾

    اى کسانى که ایمان آورده‏ اید پاى از پى گامهاى شیطان منهید و هر کس پاى بر جاى گامهاى شیطان نهد [بداند که] او به زشتکارى و ناپسند وامى دارد و اگر فضل خدا و رحمتش بر شما نبود هرگز هیچ کس از شما پاک نمى ‏شد ولى [این] خداست که هر کس را بخواهد پاک مى‏ گرداند و خدا[ست که] شنواى داناست

    خدایا شکرت برای این لحظه و هر لحظه زندگی ام

    هر آن چه دارم از آن توست از فضل بینهایت توست

    خدایا شکرت تنها تورا میپرستم و تنها از تو یاری میجویم مرا به راه راست به راه کسانی که به آنها نعمت داده ای هدایت کن نه کسانی که بر آنها غضب کرده ای و ن گمراهان

    خدایا شکرت هر خیری از جانب تو برسد فقیر ترینم

    من تسلیمم هیچی نمیدووووونم خودت کمکم کن تکاملم را بدرستی طی کنم.

    خدایا شکرت برای دریافت الهامات قلبی که همواره من هدایت شده هستم در مسیر توحید ثابت قدم هستم

    خدایا شکرت

    که من همواره با خواسته هایم همجهت هستم

    با تغییر افکارم و باورها و فرکانس هایم

    با احساس خوب فاصله بین خواسته ها را کمتر میکنم

    خدایا شکرت برای این فایل بینظییییر که سرشار از آگاهی و شناخت بیشتر خودم است

    بیشتر آگاه تر میشوم به الهامات قلبی ام

    خدایا شکرت

    که وقتی احساس خوبی دارم یعنی مسیرم درسته و به آنچه که بهم گفته میشود بیشتر عمل کنم و قدم بردارم و با ایمان و توکل و شجاعت و اعتماد به خدا حرکت کنم و پاداش های الهی بینهایت است.

    خدایا شکرت

    استاد من این روزها به ایده ی الهامی که بهم گفته شده بود عمل کردم

    فروش یه محصول بهم پیشنهاد شد

    و من با مخاطبین گوشی ام پیامک زدم و چندتاشون ازتون محصول میخواستند

    و حالا که مشتری بود

    محصول چون گرون شده بود به نسبت قبلی که بهشون گفته بودم

    به دستم نمی‌رسید

    با هر کجا هم که از اون محصول داشت تماس می‌گرفتم موفق به خرید نمی‌شدم

    تا اینکه چند روز پیش دیگه رها کردم و گفتم خدایا من تسلیمم من نمیدووووونم از کجا و چطور

    اگه قرار این محصول از طریق من به دست مشتری ها برسه و آدم خوش قولی باشم

    خودت برام جورش کن

    اگه هم قرار نیست که خودت باز یه راهی برام پیدا کن تا من بتونم مشتری ها رو کنسل کنم .

    الهی صد هزار مرتبه شکرررررررررت

    استاد خواهرم از یه شهر دیگه زنگ زد و گفت من یه نفر پیدا کردم که تو شعر شماست و این محصول رو با این قیمت گذاشته برا فروش

    یعنی همون لحظه گفتم خدایا شکرت هر چی باشه میرم میگیرم که ذهنم از روش برداشتن بشه

    چون من دارم تغییر میکنم پس باید موانع ذهنی ام را بردارم و یک قدم برای آرامش فکری ام بردارم

    از بخت خوب دیروز هم جمعه بود و همسر عزیزم وقتشون آزاد بود با اینکه خودمون ماشین نداریم

    ازشون خواستم که ماشین پدرش را بگیرد و مرا به اون مکان ببره که اون محصول رو تهیه کنم

    و اینقدر آرامش داشتم و فقط چیدمان خدا را بینظییییر کنار هم می‌دیدم که چیده شده برام

    ذوق میکردم و از شادی لبریز شده بودم

    ما رفتیم و کلی از طبیعت رویایی پاییزی مسیر

    و هارمونی رنگها و نقاشی های خداوند لذت بردیم و رسیدیم و با یک انسان خوط اخلاق برخورد کردیم و من اندازه نیاز و حتی برای خونه هم ازش خرید کردم و همسرم با گوشی پول رو پرداخت کرد براشون همونجا

    و الله و اکبر

    بخدا فقط خدا بود که میتونست اینقدر دقیق و زیبا همه چی رو به نفع من انجام بده تا من فقط لذت ببرم

    و تا آخر شب من پاداش الهی دریافت کردم

    مسیر طولانی را با همسر عزیزم با موتور قشنگمون در در جاده های پر پیچ و خم کوهستانی رویایی شهرمون رو رفتیم و فقط تا چشم کار میکرد زیبایی بود و زیبایی خداوند و عشق و لذت و شادی و آرامش و دعا و مراقبه و تکرار قوانین بدون تغییر خداوند

    و شز هم که دیگه اصلا بینظییییر تر ش کرد برام جان جانانم و مهمان vip خداوند بودیم و خواهر همسرم ما را مهمان کرد و کلی از اونجا لذت بردیم و کلی خنده و شادی و رقص و لذت با عزیزانم داشتیم و بخدا که الان من هیچ ربطی به گذشته من نداره

    خدایا شکرت و باز هم امروز که یک روز جدید بود صبح تو تمرین ستاره قطبی کلی از جان جانانم سورپرایز های قشنگ خواستم و بینظییییر بوده

    از جایی که فکر نمی‌کردم برام مشتری و فروش شده

    پولهایی که به حسابم واریز کرده

    پرداخت های عالی که داشتم و برکت الهی در جریان بوده بلطف خداوند در زندگی ام

    و زیباتر از همه آرامش خودم و عزیزانم و همسرم که با خبر خوش اومد خونه

    همیشه روزهای شنبه به خاطر ساخت باور محدود در ذهن و غول شدن شنبه ها براش

    ولی اینبار فقط و فقط لطف خداوند است که امروز گفت بر خلاف همیشه که شنبه برام غول هفته بوده

    ولی امروز روز بسیار عالی داشتم و با اینکه چالشها بوده ولی من بلطف خداوند آرامش دارم و ایمان دارم که شنبه ها برام یکی از بهترین روزهای زندگی ام هر هفته میشود .

    الهی صد هزار مرتبه شکرررررررررت

    و استاد دارم سعی میکنم فاصله بین خواسته تا عملم را صفر کنم‌

    وقتی ایده ای بهم گفته میشود همون لحظه اقدام کنم

    همین امروز که مشتری ازم یه مدل دیگه محصول رو میخواست

    با همون امکاناتی که دارم دیدم میتونم انجامش بدم

    و بلطف خداوند هماهنگی ها انجام شد و تا محصول بدستم برسه حتما انجامش خواهم داد تا پاداش الهی دریافت کنم چون من لایق دریافت الهامات و نعمت‌های الهی هستم

    من ارزشمندم بی قید و شرط

    ایمانی که عمل نیاورد حرف مفت است

    استاد عزیزم بینهایت سپاسگزارم

    چند وقت پیش ازم درخواست شده که تو یه جمعی صحبت کنم

    و من فقط همون لحظه خدا رو دیدم که منو برگزیده برای این کار تا رشد کنم

    و با عشق قبول کردم با اینکه اولین بارم هست می‌خوام تو جمع چندین نفری صحبت کنم و از تجربیات و معجزات الهی در زندگی ام صحبت کنم

    و بلطف خداوند این دعوت تا همین الان که هنوز انجام نشده کلی برام رشد داشته

    اول اینکه چندین بار تو ذهنم تصویر سازی کردم اون لحظه ام رو

    چون پاشنه آشیل من تجسم کردن هست

    وقتی این کار رو انجام دادم بخدا اینقدر لذت بخش هست برام و قلبم آرام هست که ذوق دارم برای اون لحظه

    و رفتن در دل ترسهام و شجاعت پیدا کردن

    و رشد و پیشرفت و خدمت به جهان خداوند و بنده ی تسلیم و متواضع و فروتن خداوند بودن

    و فقط از خدا می‌خواهم که خودش منو برگزیده برای این کار خودش هم اونچه که لازمه گفتن بشه و بر دلها بنشیند رو خودش جاری و ساری کند بر زبانم که من بدون خداوند هیچی نیستم و سپردم به خودش که آرامش و صلح درونی و جاری شدن کلام و آرامش تن صدا و راحت حرف زدن و راستی و درستی و صداقت و حال و احساس خوبم رو خودش مدیریت کند .

    خدایا شکرت من تسلیمم هیچی نمیدووووونم خودت کمکم کن تا همواره در مدار بندگی کردن تو باشم.

    خدایا شکرت که همه کاره ام تویی و همه جوره هوامو داری بوووووس خداجونم قربونت برم

    خدایا شکرت برای الهامات قلبی ام و عملی که

    پشت اون الهام بهم کمک می‌کنی

    و اعتبار همه کارهام فقط برای توست من هیچی نمیدووووونم و هیچی نیستم.

    خدایا شکرت که برای اقدام و عملم در بهترین زمان و بهترین مکان و بهترین شرایط

    خدایا شکرت که رحمتت همواره جاری است

    و من را به رحمت خاص خودت هدایت کردی

    خدایا شکرت هر آنچه دارم از فضل توست

    اگر میخواهم به خواسته هام برسم مسیرش عمل کردن به الهامات است

    خدایا شکرت تو بگو ومن را به عمل کردن هم هدایت کن

    تو انرژی حرکتم باش من که حالیم نیست بابا تو بگو

    من چکارم

    من چه می‌دونم

    تو بگو

    بینهایت سپاسگزارم بابت هر لحظه معجزات الهی در زندگی ام

    خدایا شکرت

    من ایمان دارم که هر چقدر بیشتر عمل کنم به الهامات قلبی و پایداری بر قوانین ثابت جهان

    بخدا که برای خداوند برآورده کردن خواسته های بزرگ من به همون اندازه خواسته های کوچک من است .

    فقط من باید ظرفم را بزرگتر کنم تکاملم را بدرستی طی کنم و همواره در مسیر درست الهی ثابت قدم باشم.

    خدایا شکرت.

    در پناه الله یکتا شاد سلامت ثروتمند خوشبخت و سعادتمند باشید در دنیا و آخرت دوستون دارم الهام جون عزیز دردانه خداوند عالم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 15 رای: