تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۹


موضوع این قسمت: پیروی از الهامات قلبی


مفاهیمی که در این گفتگو مورد بررسی و توضیح قرار گرفته است:

  • خداوند همواره و به هزاران طریق، ما را به “چگونگی تحقق خواسته هایمان”هدایت می کند؛
  • سمت من در تحقق خواسته ام، عمل به الهامات و جدّی گرفتن هدایت هاست؛

برای درک کامل این آموزش، حتماً خودتان فایل صوتی را با دقت گوش دهید. توضیحاتی که در ادامه آمده، خلاصه‌ای ساختاریافته از مفاهیم و پیام‌هایی است که استاد عباس‌منش در این گفتگو به آن‌ها پرداخته‌اند.


۱. زبان قلب و هدایت الهی

یکی از مهم‌ترین محورهای این گفتگو، قدرت هدایت‌های درونی یا همان زبان قلب است. استاد عباس‌منش تأکید می‌کند که وقتی انسان به ندای درونش گوش می‌دهد، در واقع به صدای خداوند پاسخ می‌دهد. این ندای درونی گاهی بی‌دلیل و بدون منطق ظاهری، انسان را به انجام کاری سوق می‌دهد. اما وقتی فرد تسلیم آن احساس می‌شود و عمل می‌کند، بعدها متوجه می‌شود که همه چیز با دقت و نظم طراحی شده بود تا او را به خواسته‌اش برساند.

او با مثالی از زندگی‌اش نشان می‌دهد که چگونه یک تصمیم غیرمنطقی در ظاهر، اما همراه با الهام قلبی قوی، مسیر زندگی‌اش را تغییر داد. درسی که باید از این بخش گرفت این است که:

هرگاه ندایی درونی احساس می‌کنید که شما را به سمت کاری می‌کشاند، به آن اعتماد کنید، حتی اگر در حال حاضر منطقی نباشد.


۲. باورسازی در برابر شرایط ظاهری زندگی

در بخشی از فایل، یک نفر از دانشجویان از خانواده‌ای با درآمد متوسط به پایین صحبت می‌کند که در آن باورهایی مانند «ما از خیلی‌ها بهتر هستیم» برای توجیه فقر رایج بوده است. اما نکته‌ای که استاد عباس‌منش با ظرافت نشان می‌دهد این است که:

باورها، نه شرایط، واقعیت زندگی ما را می‌سازند.
همین دانشجو وقتی به فایل‌های استاد گوش داده و باورهایش را تغییر داده، نه‌تنها توانسته مسیر شغلی‌اش را بسازد بلکه درآمدش هم در حال رشد است.

یاد می‌گیریم که نباید شرایط فعلی را به‌عنوان حقیقت زندگی پذیرفت، بلکه باید آن را به‌عنوان بازتاب باورهای فعلی در نظر گرفت که همیشه قابل تغییرند.


۳. نقش ایمان در عبور از موانع

دوست عزیزمان که وارد دوازدهمین قدم تحول شده، از چالشی به نام سربازی صحبت می‌کند. او حس می‌کند که برای عبور از این مانع، باید ایمانش را به خدا نشان دهد ولی نمی‌داند چطور.

در پاسخ، استاد عباس‌منش این پیام عمیق را منتقل می‌کند که نشان دادن ایمان یعنی عمل کردن به الهام حتی وقتی شرایط منطقی نیست. او با داستان خرید خدمت سربازی‌اش نشان می‌دهد که وقتی بدون دلیل ظاهری اما با ایمان عمل کرده، خداوند تمام شرایط را تغییر داده تا خواسته‌اش محقق شود.

این بخش یکی از مهم‌ترین آموزه‌های فایل است:

ایمان، یعنی تسلیم بودن در برابر ندای الهام و عمل بدون وابستگی به نتیجه یا تحلیل‌های ذهنی.


۴. قانون انعطاف‌پذیری جهان در برابر باورهای فرد

استاد عباس‌منش تأکید می‌کند که:

هیچ قانونی در جهان تغییرناپذیر نیست. قوانین کشورها، شرایط، حتی آدم‌ها قابل تغییرند، اگر شما تغییر کنید.

جهان ثابت نیست. بلکه سیال است و با باورتان خودش را تغییر می‌دهد. حتی قانون سربازی هم، که به نظر می‌رسد غیرقابل تغییر است، با باوری که فرد داشت و به آن ایمان آورد، مسیر متفاوتی را برایش باز کرد.

این باور، یکی از قدرتمندترین آموزه‌های معنوی است:

جهان انعکاس ذهن شماست، نه یک واقعیت مطلق.


۵. فهم بهتر زبان هدایت با تکرار اطاعت از الهام

هر بار که انسان از الهام قلبی اطاعت می‌کند، قدرت تشخیص او افزایش می‌یابد. انگار «زبان هدایت» را بهتر و بهتر می‌فهمد. استاد می‌گوید:

وقتی عمل می‌کنی به الهامی که داری – حتی اگر منطقی نباشد – شما در واقع تمرین می‌کنی که حرف خداوند را بشنوی.

این موضوع برای کسانی که در مسیر رشد معنوی‌اند حیاتی است. چون نشان می‌دهد که ارتباط با خداوند، یک فرایند تمرینی و تجربی است.


۶. مسیر خواسته‌ها از جاده‌ای می‌گذرد که عمل به الهام نام دارد

اگر می‌خواهی به خواسته‌هایت برسی، نباید فقط درباره‌شان فکر کنی یا دعا کنی. باید به الهامی که در مسیرت ظاهر می‌شود عمل کنی. گاهی این عمل غیرمنطقی است. اما استاد نشان می‌دهد که:

هر گام کوچک در مسیر الهام، می‌تواند در را به‌روی معجزه‌ای بزرگ باز کند.


۷. مهاجرت و چیده‌شدن مسیر توسط خداوند

یکی از نقاط اوج احساسی این فایل، داستان مهاجرت استاد عباس‌منش به آمریکا است. نکته شگفت‌انگیز اینجاست که بدون هیچ برنامه‌ریزی پیچیده، تنها با هدایت خداوند، مسیر به گونه‌ای طراحی شد که همه چیز در کمال سادگی انجام شد.

پیام اصلی این بخش این است که:

اگر با جریان خدا همراه شوی، او تمام مسیر را برایت می‌چیند. حتی مواردی که به نظر غیرممکن می‌رسد، تبدیل به ساده‌ترین راه‌ها می‌شوند.


تمرین این قسمت: 

اگر می‌خواهی توانایی شنیدن و فهمیدن هدایت الهی را در زندگی‌ات تقویت کنی، تمرین زیر را انجام بده:

۱. به آخرین باری فکر کن که یک الهام یا ندای درونی داشتی.
۲. آیا به آن عمل کردی؟ اگر نه، چرا؟ اگر بله، چه نتیجه‌ای گرفتید؟
۳. در قسمت نظرات بنویس:

  • چه تجربه‌ای از گوش دادن یا گوش نکردن به هدایت درون داری؟

  • وقتی به آن عمل کردی، چه نتیجه‌ای گرفتی؟

  • الان چه الهامی در ذهن یا قلبت هست که شاید وقتش رسیده به آن گوش بدهی؟

با نوشتن پاسخ در بخش نظرات، هم خودت آگاه‌تر می‌شوی و هم به دیگران کمک می‌کنی که یاد بگیرند به ندای قلبشان اعتماد کنند.


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

410 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
    تعداد کل دیدگاه‌های «رضا بهزادی» در این صفحه: 1
  1. -
    رضا بهزادی گفته:
    مدت عضویت: 3575 روز

    بله آقا رضا! : ) بالاخره اون مرحله Path Of Pain رد شد!!! واقعا جالب بود و به چیزهای زیادی پی بردی از این تلاش و جسارت و پشت کار!

    باید این بشه درس برات و آویزه گوشت کنی که چی باعث میشه اینقدر مصمم و با اراده ادامه بدی تا تمومش کنی این بازی رو و این مرحله واقعا به شدت دشوار و دیوانه کننده رو!!! واقعا شوخی نیست، این فرا تر از یک احساس و صرفا بازی کردن و رد کردن فلان ماموریت و فلان بازی و مرحله بود، خودت خوب میدونی اینو، و باید از این تلاشت و ناامید نشدنت و عشق و امید و اراده ای که به خرج دادی تا ردش کنی درس بزرگ و اساسی بگیری و به یاد بیاری که تو چه توانایی هایی داری و کی هستی رضا!!! باید به خودت بیای و با کمک پروردگار عالم و راهنمایی و هدایت خواستن ازش همیشه رو خودت کار کنی، روی عزت نفست، روی خودباوریت، روی ادامه دادن و ناامید نشدن توی هر مسیری از زندگیت که میخوای و خواسته و آرزویی در دلت شکل گرفته، توی مسیر زیبای موفقیت و دستیابی به آرزوهات.

    باید ناامیدی رو از رو ببری، اینقدر ادامه بدی و با ایمان و امیدواری و البته عشق! عشقی آتشین و غیر قابل کوتاه اومدن که البته در خودت باید بدونیش و پیداش کرده باشی، همون میشه مسیر رشدت همون میشه رسیدن به خواسته و آرزو، یکی یکی میتونی انتخاب کنی و با ادامه دادن و دلسرد و ناامید نشدن به انتها و سرانجام برسونی هر خواسته ای که داری و تو هر مسیری که خواستی قدم بذاری.

    واقعا این بازی ناب و زیبا تمام اون شوق و ذوق و عشق و پشت کار بچگیت رو به یادت اورد و خیلی درس ها تو این چند وقته گرفتی که اینقدر زمان و انرژی و فکر و هوش و اراده و پشت کارت رو به کار بستی پای این بازی نازنین Hollow Knight ، و تا 98% کل بازی و نقشه رو تکمیل کردی و سخت ترین چالش و مرحله رو پشت سر گذاشتی و پاداشش رو گرفتی، و ادامه میدی تا کاملش کنی 100% رضا اینا بینهایت ارزش داره خودت فقط میدونی و میفهمیش که یعنی چی و این عشق سوزانی که تو رو بعد از هزاران بار شاید میلیون ها بار سوختن و کم نیاوردن و ادامه دادن تا رد کردن اون مراحل و چالش ها رو ببینی و پاداشش رو بگیری، واقعا اینا درس های زیبای زندگیه واست رضا، شاید هیچکس جز خودت نفهمه اینارو. این باید کلید بده دستت که برای هر هدف و خواسته ای همینقدر جدی و مصمم و صبور باشی و عجله نکنی، نتایج قطعا میاد و در نهایت وقتی به هر خواسته ای داشتی و تو دلش قدم گذاشتی، دست آخر بهش میرسی نباید ناامید بشی و وسط کار ول کنی و هیچ عذر و بهونه ای پذیرفته نیست، خودت دیگه این مدت به خوبی اینو خیلی واضح و خوب فهمیدی که همین بازی و تمام احساسات و نشانه ها و شهود قلبیت بهت چیارو گفت و چه چیزایی یاد گرفتی از این بازی و هزاران بازی ای که با عشق بینهایت و مثال زدنیت از بچگی به همین صورت بدون کمک گرفتن و بدون هیچ هینت و راهنما و تمرین قبلی و آگاهی ای به آخر رسوندی و لذت واقعی گیمری رو بردی اونم بدون هیچ توقع و انتظاری و پاداش مادی ای.

    این چالش و این مرحله فوق فوق فوق سخت و عجیب و دیوانه کننده، بهت یاد داد که هر بار که سوختی و حتی سیستم رو خاموش نکردی و رو حالت هایبرنیت گذاشتی سیستم رو که از ادامه بری و نخوای از اول مرحله با هزار مکافات بری، چون سِیو میپره و باید از رو آخرین محل سیو که رو یه نیمکت نشسته هست کرکتر بازی، شروع میکردی، و هر بار که سوختی کلی درس جدید یاد گرفتی، حتی بازم از اول مرحله یا خیلی جاهای دورتر که بخاطر اینکه برقا رفت و سیستم کامل خاموش شد و از دستشون دادی هرچی پیشروی کرده بودی ولی بازم از اول شروع کردی و ادامه دادی و کم نیاوردی و این ایمان در دلت بود که نهایتا واست خوب بوده هیچ اشکالی نداره و تو درس ها و نکات کلیدی یاد کرفتی هم از خود بازی و برای بازی و هم برای زندگیت، و به نظرم مهم ترین درس و آموزشی که این سوختن ها و این مرحله دیوانه کننده واست داشت، تمرین و تمرین و تمرین و تکرار بود تا عضله ها و سلول های بدنت هی عادت کنه و خودت به وضوح ببینی چقدر هر بار پیشرفت میکردی و راحت تر تا قبل از آخرین جاهایی که هی بسوزی، پیشرفت میکردی و راحت عین آب خوردن ردش میکردی چالش های بینهایت این مرحله و این بازی رو. و چقدر متوجه این نکته بشی که عاشق و دیوانه بازی هستی و بچگیت یادت بیاد پای بازیایی که نه سیو درست حسابی داشتن، نه آموزش، نه راهنما و هیچی نداشتن، و تو با عشق خالص و ناب فقط مینشستی پاشون تا سفری پر ماجرا و اکشن و چالش برانگیز رو به انتها برسونی و پاداشش رو بگیری و فتحش کنی و ازش عبور کنی و کلی این وسط چیز یاد بگیری، حتی زبان، حتی راه و روش زندگی، حتی هزاران درس و تلاش و انگیزه و ایده و روح اون سازنده و توسعه دهنده نرم افزار رو، خالق بازی رو.

    خدایا شکرت که اومدم به ندای قلبم گوش کردم و برای خودم رد پا به جا گذاشتم و اثری بر جای گذاشتم، که خودم بدونم و یادم بمونه همیشه.

    خدایا شکرت که یادم موند و ازت خواستم یادم بمونه و یادآوریم کنی که بنویسم حتی تو دستشویی و حین انجام هر کاری که احیانا یادم میرفت یا حواسم نبود یا حوصله نوشتنم نبود یا هرچی..، ممنونم خدای عزیزم.

    یه نکته خیلی جالب و کلیدی که یادم موند بنویسم و بهش اشاره کنم این بود که اول این مرحله فوق سخت و نابود کننده، یه نوشته روی یه کتیبه که حاوی پیام مهمی بود گذاشته شده بود و نوشته بود “to witness secrets sealed, one must endure the harshest punishment ، معنی : برای دیدن راز مهر و موم شده، باید سخت ترین مجازات را تحمل کرد!”

    و من اینو میخواستم بگم که با کند و کاوی که درون خودم داشتم توی این بازی و این مرحله مخصوصا، چیزهایی یادم اومد و درون خودم سفر و اکتشافی داشتم که برام یه چیزهایی رو روشن کرد، مثلا اینکه با دیدن این مرحله و این کتیبه که اولش گذاشته شده بود و شاهد و گواهی بود بر سخت بودن مسیر و هم امیدواری و دلداری دادن و کنجکاو کردن بازیکن برای دستیابی به پاداشی ارزشمند و گران بها، و من پی بردم که اولا شخصتیم و درونم اینطور بوده همیشه از بچگی که دوست داشتم سرسخت و پیله باشم تا به هرچیزی که میخوام برسم! و دوما اینکه انگار یه نیرویی یه کششی یه چیزی درونم هست که وقتی یه علامتی یه نکته ای یه گواهی یه هرچیزی آقا، باشه که مشخص کنه و بگه که فلان مسیر و فلان چیز سخته، خیلی سخته و انگار یه سری آدما رو سرند کنه و این پیام رو تو دلش داشته باشه که بگه آقا این مسیر سخته ها! این مال هرکسی نیستا! جیگرشو داری؟؟؟ بیا ببینم چند مرده حلاجی!!!

    و اینجور مواقع انگار من اصلا عطش و نیروی خستگی ناپذیر و غیرقابل مذاکرده ای دارم و پیدا میکنم از درون که برم تو دلش و انجامش بدم! و انگار بهم بر میخوره به قول استاد (که مثال میزد گاهی که میگفت حالا که اینطور شد.. من اصن دیوانه میشم که اون کارو انجام بدم)، انگار روحم، خودِ درونم، خویشتنم، داره بهم میگه بیاه آقا رضا، این مسیر ناممکن (یه جورایی) و بینهایت سخت و زجر آور، تهش یه پاداش و گنج بینهایت ارزشمند داره که کار هرکسی نیست، فقط عده ای خاص و استثنایی از عهده اش بر میان، مردش هستی؟؟ تواناییش رو داری؟ جیگر(چیز) شو داری؟؟ بسم الله! بفرما : )

    سخت ترین و چالش برانگیزترین گیما رو تو عمرت از بچگی زدی و تمام کردی اونم با پیشرفت 100% و پلات کردن و تمام و کمال بازی رو به پایان رسوندن و تمام راز و رمزها رو کشف کردن و نقشه ها و پراسز رو کاملِ کامل رفتن، بازیای سبک و ژانر سولز-لایک، و سولز-بورن، مِتروید وِینیا و اکشن ادونچر و پلتفرمر و هارر و معمایی، که واقعا اینا مرد میطلبه، کار هرکسی به هیچ عنوان نیست به هیچ عنوان، تازه صد نفری یکی بطلبه و دوست داشته باشه، فقط صرفا میخواد بازی کنه ببینه چیه و چطوریه و تمومش کنه داستان بازی رو مثلا، این وسط وقتی کسی مصمم میشه و خوره به جونش میفته که بازی رو پلات کنه و تکمیل 100% کنه و تمام سوراخ سومبه ها و پازل ها و نکات بازی رو کشف کنه واقعا یک در میلیون اتفاق میفته اونم کسایی هستن که فقط و فقط عاشق گیمن و دیوانه به معنای واقعی گیم و البته چالش و سختی هستن.

    و داشتم این نکات و این رازهای درونم و این کشفیات رو که دقت کردم و توجه کردم بهشون رو درونم تو ذهنم هی حلاجی میکردم و بهشون پی میبردم، و یه چیز دیگه در همین خصوص، که جالبه برام بحث رزیلییِنس (تاب آوری و تحمل و بردباری) هم مطرح شد واسم تو ذهنم و یادم اومد، که انگار این پیامو داشت خدا درونم بهم گوشزد میکرد، که به خودم بگم انگار من از بچگی با اینجور درس ها و مسیرها و پیام ها آشنا شدم و بزرگ شدم و پیش خودم میگفتم، رضا ببین چی شد که تو اولا این بازی فوق سخت رو تا آخر بردی و مخصوصا اون مرحله لامذهب رو انگار پاتو کرده بودی تو یه کفش و سگ پیله شده بودی که عبور کنی ازش و ببینی تهش چی بود! چون بخداوندیه خدا قسم میخورم تو عمرم تو هیچ بازی ای اینقدر من نسوختم و هی از اول اونم رو حساب هیچی واقعا! هی از اول باز شروع کنم، اینقدر سوختم که حسابشو کن سیستم رو خاموش نمیکردم و رو هایبرنیت میذاشتم که خاموش نکنم و سیوم نپره، و از سیوای بازی تو مسیر فولدر بازی صدتا کپی میگرفتم، و با این حال چون بازی حالت چک پوینتی داشت و فقط وقتی میسوختی و کل جوناتو از دست میدادی، از روی یه نیمکت که سیو شده بود بازی (آخرین چک پوینت) میتونستی باز دوباره شروع کنی، اینقدر سوختم که بخدا تو الدن رینگ (یکی از سخت ترین و سگ ترین بازیای تاریخ که سبکش سولز-لایک هست، یا دارک سولز ها، یا سکیرو، یا بلسفمس، و و و.. ، اگر نگم سخت ترین بازی تاریخ و هزاران بازی دیگه تو این سبک و سبک های دیگه)

    اضافه کنم یه توضیحی در خصوص این سبک سولز و متروید وِینیا و پازل و پلتفرمر، که اینا بازیایی هستن که جالبه بدونید درجه سختی ندارن تو قسمت ستینگ یا آپشن های بازی، اینقدر سختن که اولا هرکسی نمیره اصلا به هیچ عنوان سمتشون دوما درجه سخت و آسونی ندارن اینقدر سختن که کار هرکسی نیست حتی طرفِ اسم بازی رفتن هم : ) یعنی بازیای رایج و بازیایی که همیشه بوده و عموم بازیشون کردن همیشه اصلا در حد و اندازه حتی اسمشون هم نیست، یعنی اسم این بازیارو تریلی نمیکشه بسکه سنگین و سخت و چالشی هستن، اونم چی بدون هیچگونه هینت و راهنما و آموزش و هیچی! یعنی من اینجوریم تو گیم یا کلا تو هر زمینه ای که باید خودم به چیزی برسم نه اینکه برم ویدیو نگاه کنم و کار و روش دیگرانو اجرا و کپی کنم، دقیقا من اینطوریم که انگار صد جور فوحش بهم دادن اگر برای کاری و حرفه ای مخصوصا توی دنیای گیم، برم کار دیگرانو بخوام نگاه کنم، قسم میخورم تا حالا هرگز و هیچوقت اینکارو تو عمرم نکردم، و همین باعث تعجب خیلیاس همیشه، یعنی من به کسایی که ادعای گیمری دارن و فقط اسمش رو یدک میشکن همیشه میگم که خاااک وچوک که تا گفتی آی دل من سریع میپرن چندتا ویدیو میگردن پیدا میکنن از یوتیوب و جاهای دیگه و همه چیزو حاضر آماده میخوان! که چطور فلان بازی رو تا آخر ببرن تموم کنن یا پازل هاشو حل کنن یا باس فایت های بازی رو چطور رد کنن و.. ، من حالم بهم میخوره از همچین رفتاری و بهشون میگم بندگان خدا شماها اون زمانایی که من و امثال من بدون هیچی گیم میزدیم اونم با اولین دم و دستگاه های گیمینگ ساخت بشر و اولین کامپیوترها و کنسول ها، بدون هیچ آموزش و نکته ای و ویدیویی، اونموقع میخواستین چیکار کنین!

    و این نشانه و شهود درونم اومد که : وقتی مسیری، هدفی، پاداشی هرچی، از اولش بهت بگه که ببین! این مسیر واسه هر کسی نیستا، خیلی سخته خیلی خفنه خیلی باید سرویس بشی تا ازش عبور کنی و ببینی تهش چه گنجی نهفته هست و لذت آخرشو بچشی، و همین امر و همین پیغام و همین اعلان واسم مشخص کرد که من کی هستم و چقدر دلم میخواد که برم سراغ چالش ها و پاداش های ناب و این کلید دستم داد که بیام به این چیزا خوب فکر کنم و یادداشت کنم واسه خودم، چون حس کردم این شهود و این نشانه ای بود از طرف خداوند عالم و شاید گنج خیلی مهمی رو دستم داده باشه که پاسخ و کلیدی بوده باشه برای مسیر من که انگار حس میکنم همیشه گمه و قفله و ناممکنه واسه من موفقیت و رسیدن به حد اعلا و آرزوهای زندگیم که از بچگی داشتم درونم. یعنی اینطور حس میکنم که اگه مسیر آسون میبود و یا جالب تر اینکه از اولش هم بهم یادآور میشد و با یه اعلان وضعیت یا پیامی چیزی (quote) بهم میگفت که این مسیر آسونه و هیچ کار خاصیم نداره هیچ چیز شاید ارزشمندی هم تهش نباشه، اصلا به احتمال زیاد نمیرفتم سمتش و کاری باهاش نداشتم.. چون من تو زندگیم و تجربیاتم هم اینطور بودم، انگار وقتی چیزی سخت بوده و مشخص میشده یعنی که خیلی سخته و کار هرکسی نیست و آدم سرسخت و پوست کلفت میخواد، من اصن دیوانه وار دوست داشتم برم واردش بشم و از رو ببرمش و نفر اول باشم تو هر چیزی مخصوصا هر چیز سختی که هر کسی سراغش نمیره.

    میخوام بگم من همیشه یادم میاد از بچگی آدم پر تلاش و پر انرژی و مصممی بودم تو زندگیم برای رسیدن به هرچیزی که خواستم، اما نمیدونم دقیق از کجا و چرا اینقدر من عوض شدم و رفتم تو لاک خودم، البته وقتی خوب دقیق میشم و ذره بین میذارم رو خودم درونم خوب میدونم که اولا بخاطر شکست و ضربه عشقی و عاطفی ای بوده که خوردم، و دوما بخاطر از دست دادن سلامتیم، و سوما بخاطر غم و فقدان و از دست دادن عزیزی از خانواده ام که برام خیلی خیلی عزیز و دوست داشتنی بود و از بچگی باهم بزرگ شده بودیم و اینقدر هم رفتار و کردار و حرف زدنمون حتی شبیه به هم بود که به زعم خیلیا ما دو قلو بودیم. و تمام این بلا و اتفاقات توی همین دوران آشنایی ده ساله من با این مسیر و مباحث اتفاق افتاده و این خودش شاید سوال گنده ای تو ذهنم ایجاد کرده باشه که خب پس قرار بود از اول با هزار امید و آرزو و توکل و ایمان، نشانه های خوب بیاد و اتفاقات خوب بیفته واست و به کلی آرزو برسی، پس چی شد؟؟ پس این بلا و مصیبت ها چی بوده؟! چرا تا سالهای قبلی این خبرا نبود!!!؟

    اینا باگ ها و مشکلاتیه درونم که روم اینقدر تاثیر بد گذاشته که میدونم و و میفهمم که همینا اینی که الان هستم و تبدیل شدم تو زندگیم به یه آدم ناامید و شکست خورده و داغون، دلیلش اینا بوده، یعنی اگه بخوام هرچیز دیگه ای رو نتیجه بگیرم از مشکلاتم، مشتقی از این موارد بود که گفتم.

    اینا صحبتاییه که انتظار ندارم هرکسی درکش کنه و متوجهش بشه، حتی بچه های سایت دوستان عزیز همراه، دیدم که میگم و پیش اومده واسم که این حرفو میزنم الان، که خیلیا اصلا ندیده و نسنجیده حرف میزنن و سریع میان میگن داری غر میزنی داری توجه به ناخواسته ها میکنی داری از یاس و نا امیدی حرف میزنی و فلان..

    باید بگم که قربونتون برم اولا که من با استاد حرف میزنم و با خدای خودم، و دوما بخاطر اینکه مشکلی و گره ای باز بشه و حل بشه و بخاطر استاد خودم که میدونم و میفهمم و قلبم بهم میگه که میدونه و درک میکنه و میفهمه و این صحبتا و تجربیاتم کمک کننده هست و کارگشا میتونه باشه و نه از روی قصد و غرض و مرض! گفته میشه که کمک خودم و دیگران (احتمالا!) کرده باشم.

    سایر موارد سطحی هستن یا زیاد مهم نیستن ولی اینا ریشه ای تر بود.

    یکی دیگه البته که خیلی همیشه مهم بوده واسم و هیچوقت فراموشش نکردم، بحث کار گیر اوردن بوده، اینکه سنم رفت بالا و هیچوقت کاری که میخواستم و دوست داشتم و علاقه داشتم گیرم نیومد و بدم میاد از حسرت خوردن، ولی این چرایی که همیشه تو ذهنم هست و یه علامت سوال گنده، همیشه اذیتم کرده و میکنه هنوزم، که منی که اینهمه زحمت کشیدم تو زندگیم اینهمه تلاش کردم درس خوندم مدرک گرفتم خدمت سربازی با اونهمه بلا و بدبختی ای که سرم اومد و یه عالمه تلاش و کارای کوچیک و بزرگ دیگه ای و مشاغلی که مشغول بودم، کشتی رانی با اونهمه خطرات و بلاهایی که سرم اومد تو زندگیم و مدارک مختلف و خیلی چیزای دیگه که تهیه کردم، ولی تهش هیچی نشد و به هیچ دردی نخورد خیلی اذیتم کرد اینم و باعث از دست دادن امید و انگیزه و انرژیم شد تو زندگیم مخصوصا تو این سنینم.

    میخواستم بگم منی که اونهمه کار طاقت فرسا و تمرینات زجرآور و تجربیات بینهایت سخت و مشاغل و چیزهای واقعا سخت رو گذروندم تو زندگیم و همیشه هم باورم این بوده که من از عهده اش بر میام، من قدرتش رو دارم و برای من چیزی نیستن و واقعا هم انجامشون دادم تو زندگیم، پس چی شده و چرا از بعد از یه وقتایی و یه تجربیات تلخی، اینقدر شکستم و ناتوان و ناامید و گوشه گیر و بی انگیزه شدم نسبت به زندگی و آرزوها و اهدافم. البته خیلی زحمت کشیدم و تلاش کردما اینجوریم نبوده که همینجوری از رو باد هوا و با یه نشدن و نتیجه نگرفتن کنار بکشم، نه واقعا خیلی تلاش کردم خیلی زحمت کشیدم و خیلی رو خودم کار کردم تو این سالها (روی این آموزه ها و مباحث انگیزشی و استاد)، ولی نتیجه خاصی نگرفتم و اگرم نشانه ای یا نتیجه ای اومده، تهش تو در و دیوار بوده و این خیلی آزار دهنده و سخت بوده برام، حتی سخت تر از تمام تجربیات زندگیم و داستانهایی از گوشه و کنار زندگیم که تعریف کردم! بخاطر اینکه برام خیلی زجر و زور و ظلم داره، میدونی چرا؟ چون یه امید و انگیزه و امیدواری و توکل و ایمان پشتش بوده و انتظارم از خود اولش، زود به نتیجه رسیدن بوده، چون اعتماد کردم هم به ربم خدای خودم اول و هم به استاد و حرفاش، چون پیش خودم میگم من تا قبل سال 94 که با این مباحث آشنا نبودم یا حداقل مثل این موقع ها آشنا نبودم و در این حد نبوده، هر زجری کشیدم و هرچی زندگیم هرجوری بوده آقا نمیدونستم و خبر نداشتم ولی داشتم راحت تر زندگی میکردم! چرا؟؟ چو نمیدونستم و آگاه نبودم به این قوانین و این مباحث به این صورت و در این حد، ولی حالا که اینهمه ساله آشنا شدم و کلی چیز یاد گرفتم و کلی باورام و منشم و رفتارم و خیلی تغییرات داشتم بخدا اینو خوب میدونم و میفهممش، ولی دیدم هیچی نمیشه یعنی همیشه به در بسته میخورم و یه چیزی کمه همیشه انگار!!! یا مثلا اتفاق خییییلی کوچیک سطحی ای هم اگه افتاده اینقدر ناچیز و خفیف بوده که همش دو دلی ایجاد کرده و شک و شبهه که واقعا این بود نتیجه؟؟؟! یعنی این نتیجه کار کردن و دهن صاف شدن بود تو این مسیر و اینهمه تلاش ذهنی و فایل دیدن و شنیدن و تمرین کردن؟؟؟؟؟ این وسط خب چی شد چه اتفاق قابل باور و قابل توجهی افتاد پس؟؟؟

    استاد یه اعترافی هم بکنم، راستش واقعا نمیشه اینو کتمان کرد که وقتی روی صحبتای شما تمرکز میکنم و فایل میبینم و گوش میکنم یا اصلا متن خالی میخونم از دل صفحات و فایل ها و کلا اصلا به هر طریقی با شما و برنامه های شما هستم، واقعا حالم خوبه! یعنی اینو بهش ایمان قطعی و 100% دارم شکی توش نیست! ولی میخوام اینو بگم که احساس میکنم فقط ذهنم گول میخوره و دارم خودمو معذرت میخوام خر فرض میکنم!!! یعنی به خودم میگم بله درسته که حالت خوب میشه و احساس بهتری بهت دست میده، اما شاید همین متون قشنگ و حال خوب کن و حرفها از دل فایل های تصویری و صوتی، فقط صرفا قشنگه و بخاطر همین چون تو ناراحتی داری و غم داری و حالت خوب نیست اینا فقط صرفا مرهمیه واست لحظه ای و ساعتی، استاد خیلی حرف هست بخدا نمیشه بخوام از هرچیزیم بگم و توضیح بدم واقعا مشکله! ادامه حرفم مثلا بخوام بگم، اینکه میگم خب حالت کمی هم بهتر شد و مثلا خوشبینانه نگاه کن و تو احساس بهتری بمون به قول استاد و همینارو دست کم نگیر، اوکی؟ اینارو با خودم میگما، ولی تهش اینم میگم یعنی ذهنم میگه، که خببب پس آخرش چی؟؟؟ خب تو که دیدی نتیجه ای هم آنچنان دست آخر واست نداشته! توی حال خوبم موندی فایلم دیدی و شنیدی و متنم خوندی و حالت بهتر شد، و کلللللللللی از عمرتم گذاشتی و این چیزارو رعایت کردی، پس کو؟؟؟ چی شد تهش؟؟؟ نتیجه چی شد؟؟؟؟ پس چرا هیچ برنامه ای جلو نمیره پس چرا نتیجه خاص و بزرگی نگرفتی؟؟؟؟؟ پس چرا همونی هستی که بودی و تازه زندگیت بدترم شده هرچیزیم که داشتی تازه از دست دادی و ناامید تر شدی تازشم.

    استاد میبینی؟ نا امید تر شدی تازم؟؟ چرا نا امید شدم؟؟؟ بخاطر اینکه اعتماد کردم و وقت صرف کردمو هزینه کردمو همه جوره، قربانی کردم تلاش کردم بخدا به هر دری زدم، نتیجه که زود نیومد هیچ!!! فدای سرت! قربونت برم اصلا نتیجه نیومدددددد هیچوقت و هرگز! فقط تهش کمی احساس بهتر و خوب بهم دست داده که خب با چیزی که تعریف کردم و دیدی از خودم، دارم میگم خب مگه استاد نمیگه احساس خوب مساوی با اتفاقات خوب و فرکانس خوب و باورای خوب و نتیجه باید بشه شرایط خوب زندگی خوب و حال خوب دائمی و موفقیت و ثروت و شغل عالی و سلامتی و چه و چه… دیگه؟ درسته؟ خب کو کجا چرا هیچی نشد؟؟؟ به احساس خوب و بهتر و یکم آرامش الان مدتهاست سالهاست هر روزه تقریبا دست پیدا کردی درست؟ خب کو باقیش چی پس؟؟ پس چرا هیچی نمیشه پس چرا نتیجه خاصی نمیگیری که ازش عبور کنی و راضی باشی از زندگیت و بدونی فلان نتیجه عالی رو داشته واست و به همه اهداف و آرزوهات رسیدی و ازشون گذشتی و بزرگ تر شدی! کو خب؟؟؟؟

    بخاطر همین، شک میکردم و میگم واضح نیست و نمیفهمم چرا نتیجه نمیده و به وضوح قلبی نمیرسم که دقیق بفهمم چی نتیجه چی بوده این وسط!

    بابت رفتار احمقانه و بیخودمم معذرت میخوام استاد و خانم شایسته عزیز و همه دوستان سایت و خانواده خوب و مهربونم.

    استاد این پیام خیلی خیلی مهم و کلیدی ای هست که خودمو مجاب کردم بیام بنویسم و هرچیزی رو که دستگیرم شده بود این مدت ها و شاید خیلی سوال برام پیش اومده بود، و از طریق این بازی فوق العاده و این تجربه شخصیم بهش رسیدم و این شد که بیام بعد از این اتفاقات اخیر و از کوره در رفتنم و کنترل نکردن خودم و ذهنم، بیام بنویسم و از تجربم بگم براتون و رد پا به جا بذارم هم برای خودم هم تو سایت. قرار بود رو فایل گام هشتم یعنی قبل از این گام 9 که مربوط به الهام قلبی بود، بذارم این پیام رو، و اصلا گام های قبلی این پروژه رو نه دیدم و نه دنبال کردم فقط سطحی همین روزها نگاشون کردم، و جالبه بدونید اصلا قید همه چیزو زدم و زده بودم و نمیخواستم بخدا اصلا دیگه بیام سایت و دنبال کنم راستش استاد، میخواستم اصلا ایمیلم رو نابود کنم یا پسورد تصادفی چشم بسته بدم و ذخیره کنم که ندونم چی دادم پسوردم رو هم تو ایمیلم هم تو یوزرم تو سایتتون، که دیگه هیچوقت پیگیر نباشم و نخوام بیام پیگیر سایت و برنامه های شما باشم، ولی میگم نمیدونم چی شد و این بازی و این انگیزه و این اتفاق و تجربه باعث شد دلم نرم تر بشه کمی و بیام بازم سایت سر بزنم. استاد باورت میشه من چجوریم؟ فکر نکنم باورت بشه، چون من حتی تو این روزا هم که از کوره در رفته بودم و برج زهر مار بودم و خواستم بزنم زیر همه چی و بلایی هم شاید سر خودم بیارم دست آخر از عصبانیت و ناامید شدن، حتی تو این حالتا و احساساتم هم به همه چیزای شما فکر میکردم و مثال ها و نمونه ها و آموزشهای شما میومد و میاد تو ذهنم مدام، یعنی با این چیزی که تعریف کردم از این روزهای اخیرم، جالبه بدونی یاد اونموقع شما افتادم که تو کشتی خواستی قرآن رو پرت کنی تو دریا و بگی ولمون کنی بینیم بابا حوصله ندارم، بیا پرتش کنم تو آب بره پی کارش! : )

    میدونی استاد میخواستم اینو بگم که از دل همین تجربه و همین پیام و برداشتی که داشتم از خودم و درونم و این گیم و مثال هایی که زدم، به این نتیجه رسیدم میشه گفت درون خودم که داشتم فکر میکردم شاید شاید و شاید دلیل اینکه اصلا من باگ هایی دارم درونم و کلی تلاش کردم و نشده و نتیجه خاصی نگرفتم و همیشه هم به شما گفتم که چرا پس من نتیجه نمیگیرم، این موضوع بوده همین مثالی که در زمینه سخت بودن و مسیر و کارهای سخت انجام دادن که مثال زدم بوده باشه و ربط داشته باشه، یعنی یادم میاد از وقتی با شما آشنا شدم از همون سال 94 اینا، همیشه این مثال ها و توضیحاتی که میزدید از آسون بودن و از اینکه اصلا چرا مسیر ها آسان نباشه و چرا ما نخوایم بگیم همه چیز رو آسون به دست اوردیم؟؟ و مثال هایی که از خودتون میزدید و میگفتید من همیشه همه چیز رو آسون به دست اوردم، داشتم فکر میکردم الان بعد از اینهمه سال و بعد از این کند و کاو درونی و تجربه این گیم چالش برانگیز و آگاهی درونی ای که بهش رسیدم و میشه گفت یادآوری بود واسه خودم، که بگم شاید اگر استاد از اول میگفت : نه اصلا این مسیر و این آگاهیا و تجربیاتی که قراره به دست بیارید و به خواسته هاتون برسید اصلا هم آسون نیست اتفاقا خیلی پدر دراره و خیلی سخت و ناممکن هست!!! اونوقت شاید من برام بهتر و باور پذیر تر میشد و نتیجه گیری بهتری هم میداشتم و انگار میدونی استاد، نمیدونم چجور بگم آخه واقعا خیلی وقتا امتحان کردم، نوشتن و به کلام اوردن محتویات ذهنی و برداشت ها و تجربیات آدم واقعا انگار خیلی سخته و خیلی مواقع فراموش آدم میشه موقع نوشتن حتی که میخوای نپره و از دستشون ندی میدونی، ولی امیدوارم به یاری رب تونسته باشم درست نوشته باشم و لپ مطلب رو ادا کنم و چیزی از قلم جا ننداخته باشم.

    خلاصه میخواستم بگم برداشت من یه جورایی اینه که اتفاقا اگر از اول به من گفته میشد یا اینطور برداشت میکردم، مثل همین بازی که مثال زدم و یا تجربیات دیگه زندگیم که میگم قبلا چقدر سرسخت و مصمم بودم و باید هرچیزی رو که میخواستم بدست میاوردم، اگر برداشت من از حرفای شما و آموزش ها و البته تجربه من از تلاش کردن و روی خودم و باور هام کار کردن، با این پیش زمینه میبود که مثل همین بازی یه اعلانی یه پیامی یه حرفی از زبان خود شما، یه چیزی به من میگفت که آقا مسیر مسیرِ سختیه رضا جان! اصلا هم آسون نیست و اینقدر سخت و زجر آوره که نگو! ولی تهش چنان بهشتی و پاداشی و دُر گرانی نهفته هست که بیا به دیدن! اونوقت من شاید اصلا مغزم جور دیگه ای برداشت میکرد و فرکانس و باورهام جور دیگه ای شالودش بسته میشد و نتایجمم فرق میکرد زمین تا آسمون «شاید».

    این فایل ورد برای خودم بود و اومدم سریع نوشتم و یادداشت کردم که یادم نره و برای دل خودم نوشتم که از تجربه و برداشتی که داشتم برای خودم نوشته باشم شاااید بدردم خورد و گیم چینجر باشه به قولی واسم استاد.

    این کامنتو اینجا دلم گفت بذارم ولی شاید جواب سوالات و تمرین این گام نبوده باشه، اگر چه از اول شروع میکنم و گام به گام به امید خدا تمرین میکنم و دوره احساس لیاقت رو هم پیش میرم همگام با این پروژه همونطور که خواستید، ولی این پیام رو دلم گفت بذارم اینجا حقیقتش. منم به ندای قلبم گوش کردم استاد.

    خیلی جالبه که اتفاقاتی همگام با این شهود و اتفاقات و این تجربه گیمی که گفتم و نوشتن این پیام برام افتاد، و مصادف شد با این پیام و تجربه من این چیزها، یکیش مثلا این بود که همین دیروز که داشتم مینوشتم این پیام رو، از یه گیم فوق العاده و خفن و دوست داشتنی که مدتها بود ذهنم سرش بود و دوست داشتم ازش خبری بشنوم، به پستم خورد و قراره اول سال 2026 یه خبری ازش بیاد و دی ال سی داستانی جدید داشته باشه و برام جالب بود داشتم به خدا میگفتم چقدر جالب که همزمان شد اینا باهم و این خبر، و اینا نشونه هست و پیغام خداوند و درس و شهود قلبی برای من.

    راستی سلام استاد، اول این پیام سلام نکردم چون اصلا قرار نبود این برای شما باشه و این محتویات فایل متنی ای هست که برای دل خودم نوشتم و قرار بود رد پایی باشه برای خودم رو گوشی و سیستمم، اما دلم گفت باز سر بزنم به سایت و این پیامو بذارم..

    دلم میگفت اینجا بنویسم پیامم رو و نمیدونستم راستش کجا باید بذارمش اول رو سایت و رو چه فایلی، ولی دلم گفت اینجا بذارم.

    نمیدونم قبول میکنید منو یا نه هنوز و تو دلتون و مسیرتون منو راه میدین یا نه، ولی میگم دلم گفت این پیامو بنویسم و رو این فایل بذارمش.

    سپاس از توجهتون

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای: