این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://www.tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/04/neveshteh-8.webp8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-11-06 07:26:172025-11-07 19:05:43تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۹
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
هر کجا باشید، مرگ شما را درمىیابد هر چند دردژهاى مستحکم (یا ستارگان) باشید. اگر به آنان(منافقان) نیکى وپیروزى برسد، مىگویند: این ازسوى خداست، و اگر بدى به ایشان رسد،
سلام به دوستان عزیز هم مسیرم در این پروژه جادویی تغییر را در آغوش بگیر
الهی که حال دلتون عالی باشه و متصل به تنها منبع نور و خیر و خوبی باشین
خدایا شکرت برای این همه همزمانیها
خدایا شکرت برای این همه هماهنگیها
خدایا شکرت برای این رزق پر از برکت و آگاهی و زیبایی که امروز نصیبم کردی
خدایا شکرت برای این اشکهایی که داره روی گونه هام سرازیر میشه بعد از گوش دادن به صحبتهای استاد جانم
خدایا شکرت برای همه نعمتهام
الهی شکر الهی شکر الهی شکر
استاد جانم انگار دقیقاً داشتین زندگی منو می گفتین
استاد جانم من هم تنها یک پسر داشتم بنام یاسر که تقریباً همسن شما بود، اما نه، هفت ماه کوچیکتر بود
خیلی خیلی پسر خوبی بود خیلی خیلی به من و پدرش احترام میزاشت
خیلی خیلی پسرحرف گوش کنی برای ما بود
خیلی خیلی با همه روابطش خوب بود و همه از کوچیک و بزرگ دوسش داشتن
خیلی خیلی رفتارهاش شبیه شما بود
و قبل از آسمانی شدنش که در سن بیست سالگی و تنها یک هفته مونده به سالگرد تولدش بود،
برای سربازی اقدام کرد
استاد جانم شما خدمت سربازی رو خریدین اما یاسر من معاف شد و ما هیچ پولی پرداخت نکردیم..
مثل شما 21 روز آموزشی رو در تهران گذروند
اون هم در سه ماهه تابستون که هر سال من و بچه ها می آمدیم ایران
اون موقع ما قطر زندگی میکردیم و ایشون در دانشگاه دولتی قطر دانشجو بود و هنوز گواهینامه رانندگی نگرفته بود ولی هیچوقت به سوییچ ماشین بنز و تویوتا کمری که داشتیم و جلوی چشم همه بود دست نزد
و من کلی خاطره های شیرین و زیبایی رو ازش بیاد میارم، از بدنیا اومدنش که با سمیه جان دوقلو بودن اون زمان سونوگرافی و این چیزها در کار نبود حد اقل تو ایران، و ما نمی دونستیم که من دوقلو باردار هستم..
از دوران قشنگ نوزادی و کودکی که کلی اتفاقات شیرین و جالب و خوشمزه با سمیه جان داشتن
از دوران دبستان و راهنمایی که وسطش رفتیم قطر و دبیرستان
که مثل سمیه جان نبود و زیاد درسهاشو نمی خوند اما یکی دو روز قبل از امتحانات قفلی میزد رو کتابها و سمیه جان هم کلی براش وقت میزاشت توضیح میداد و کمکش میکرد شب تا نزدیک سحر باهاش کار میکرد
و نتیجه چی میشد؟
اینکه معمولاً سمیه جان شاگرد اول یا دوم میشد و یاسر جان هم دوم یا سوم!!
همیشه هم به سمیه جان میگفت شما کل سال تحصیلی رو درس میخونی و من فقط موقع امتحانها
ولی خیلی فرقی با همدیگه نداریم!!
خیلی وقتها من میرسوندمش یا با پدرش میرفت و عصر من میرفتم دنبالش
خیلی با هم جور بودیم و کلی صحبتهای خوب توی راه با هم داشتیم البته با دخترام هم همین طور بودم بجز بعضی استثناها
خیلی وقتها با خنده می گفت من تنها دانشجوی این دانشگاه هستم ک مامانم من رو میرسونه:))
بچه ها با پدرشون هم همینطور بودن و خدا رو صدهزار مرتبه شکر الان هم همینطورن و خیلی هم رابطه مون بهتر و قشنگتر شده
استاد جانم دختران من هم مهاجرتشون خیلی راحت و بدون سختی بوده
سه تاشون از اول برای مهاجرت اپلای کرده بودن و یکیشون با ویزای توریستی رفت و همه شون بدون ریجکتی بوده
بعد دختر بزرگم که سیتیزن کانادا شده بود در سال 2019(1398شمسی) برای من و پدرش اقدام کرد و ما در آخرین ماه میلادی(دسامبر) اولین سفرمون به کانادا رو رفتیم
برای انگشت نگاری و مصاحبه ویزا رفتیم استانبول..
وهمه چی خیلی خوب پیش رفت
ویزای ما مالتیپل هستش و اعتبارش به اندازه پاسپورتمونه که تو این مدت یکبار دیگه تمدید کردیم و دیگه انگشت نگاری لازم نبود و ما فقط پاسپورتهامونو توسط یک آژانس مهاجرتی برای سفارت کانادا در استانبول فرستادیم و کلاً تا حالا سه بار رفتیم
و در دوبار آخری من امریکا هم رفتم
قضیه اش هم اینجوری بود که سمیه جان برای هردوتامون درخواست ویزای توریستی داد و وقت مصاحبه ویزا رو هم در اتاوا پایتخت کانادا مشخص کرد، و من و همسرم به اتفاق دامادمون(همسر سمیه) رفتیم اونجا، و با برخورد محبت آمیز کارکنان و افسرهای خانم و آقا مواجه شدیم
و ویزای من درجا و بدون درخواست هیچ مدرکی پذیرفته شد خدا رو صدهزار مرتبه شکر
اما ویزای همسرم برای بررسی بیشر معلق موند اون هم بخاطر چند سالی که رییس شعبه بانک در قطر بود
و هنوز که هنوزه همچنان مونده، البته سمیه جان برای گرین کارت اپلای کرد برامون، به امید خدا خیلی زود به نتیجه میرسه
استاد جانم من با پیش زمینه خوبی که داشتم بجز چند مورد استثنا نسبت به آموزه هاتون مقاومتی نداشتم
و از همون اول آشناییم با شما قانون
احساس خوب= اتفاقات خوب
و احساس بد= اتفاقات بد و همینطور توجه به زیباییها و اعراض از نازیباییها رو نصب العینم قرار دادم خیلی مراقب بودم که احساسم خوب باشه و فقط به زیباییها توجه کنم و هروقت مورد نازیبایی رو می دیدم سعی میکردم یکی دوتا چیز مثبت توش پیدا کنم
با شما یاد گرفتم بیشتر به نعمتها و داشته هام توجه کنم
بیشتر سپاسگزاری کنم
سپاسگزاریهام رو قلبیتر و عمیقتر کنم
استاد جانم با شما یاد گرفتم وجه خوب آدما رو برانگیخته کنم
با شما یاد گرفتم که شرایط رو برای آرامش قلبم آماده کنم
یاد گرفتم به ندای قلبم گوش بدم و کم کم مفهوم هدایتها و الهامات رو درک کردم و از اون وقت تا حالا مرحله به مرحله دارن واضحتر و شفافتر و بیشتر میشن صداش رو هم بلندتر میشنوم
و البته هنوز هم بعضی موارد رو هیچ متوجه نمیشم
خیلی از خواسته هام با بکار بردن دستور العملهاتون محقق شده
و خیلی چیزها هم با دیدن زندگیتون به لیست خواسته هام اضافه شده
خدا جانم خیلی جاها برام شاهکار کرده
خیلی غیر ممکنهارو به بهترین شکل برام ممکن کرده
1. به آخرین باری فکر کن که یک الهام یا ندای درونی داشتی.
2. آیا به آن عمل کردی؟ اگر نه، چرا؟ اگر بله، چه نتیجهای گرفتید؟
یک مورد خیلی بزرگ و مهمش در ارمنستان اتفاق افتاد که برای وقت مصاحبه ویزای امریکای من به اونجا سفر کرده بودیم و یکروز مونده به برگشتمون همسرم ناگهانی دچار حمله قلبی شد
و با آرامش قلبی که قبل از اون به کمک خداوند در خودم ایجاد کرده بودم، چندین و چند مورد غیر ممکن امکانپذیر شد
—-
چند مورد از الهامات و ندای درونی که اخیراً بوده و گامهایی در جهت عمل به اونها برداشتم
اقدام برای یادگیری شنا
شبها یکساعت زودتر بخوابم
با همسرجان درمورد استاد جان و سایت صحبت نکنم و کامنت نوشتنم در وقتهایی که ایشون هم خودش داره سخنرانی گوش میده
سعی در آنتایم بودنم
و با رعایت همین چند مورد نسبت به همسرجان خیلی از چالشهامون برطرف شده
و الهامی که اخیراً داشتم
خرید 60sd card گیگ و 128usb گیگ برای گوشی ام بوده تا بتونم فایلهای هدیه و محصولات و همینطور عکس و ویدیوهای فراوونی که تو گوشی دارم رو منتقل کنم و حافظه گوشی رو آزاد کنم تا کانال یوتیوبم رو بتونم راه اندازی کنم و خریدم
منتقل کردن عکسها و فایلها هم زمانبره و البته قبلاً نه یو اس بی داشتم و نه کارت اس دی و اولش کلی وقت صرف کردم و سرچ کردم و از دخترام کمک گرفتم و اینجور کارها هم ریزه کاری زیاد داره،
و یاد گرفتم خدا رو صدهزار مرتبه شکر
—–
خدا رو صدهزاران بار سپاس برای صلاتم در گام نهم تغییر
یکی از تجربه های من به صورت واضح و کوتاه این بود که من به ندای قلبم گوش نکردم و نتیجه اش رو دیدم . من در روزی میخواستم برم مو های خودم رو اصلاح بعد سلمونی بسته بود و یک بلوار روبه رو ی اون سلمونی بود و من داخل چمن های اون بلوار نسشتم . حس من گفت که برو در سلمونی بشین و من خیلی مقاومت کردم اول گفتم راست میگه شاید صاحب آرایشگاه داخل باشه بعدش گفتم ببین آدم باید منطقی باشه آخه از اینجا معلومه که هیچ کسی تو مغازه نیست . خلاصه به من میگفت برو و من نرفتم تا اینکه در همین حین فردی با موتور جلوی مغازه ایستاد و پیاده شد و کنار
در آرایشگاه ایستاد و بعدش من رفتم و ایستادم که مبادا نوبتم گرفته بشه . پنج دقیقه بعدش صاحب آرایشگاه اومد و اون یکی مرد زود تر از من مو هاش رو کوتاه کرد در صورتی که من کلی منتظر مونده بودم . خلاصه میخواستم بگم که باید هرچی که گفته میشه بهمون بگیم چشم و ادای آدم های خردمند و همه چیز دان را درنیاریم . آخه قبل از این اتفاق هرچی به من گفته میشد تقریبا انجام میدادم ولی این یک مورد رو گفتم آخه مگه چه فرقی میکنه توی بلوار بشینی یا در مغازه ؟ تازه اینجا چمنه و بهتر هم هست . یعنی اینو که گفتم موتوری اومد و به خودم گفتم دیدی گوش نکردی و ضرر کردی ؟
به تازگی میخوام به یک هدفی برسم که اولین قدمی که بهم گفته شده اینه که ساعت 4 صبح بلند بشم و مطالعه کنم هرچند که برای من بی منطق ترین کار همینه از طرفی میگم مگه ساعت پنج یا شش صبح چه فرقی با چهار داره ولی از طرف دیگه به خودم میگم که اگر که اون خداست پس اون تو رو بهتر میشناسه و میدونه برای تو چی بهتره مثل کسی که یک ماشینی رو اختراع میکنه و میدونه چه سوخت و روغنی برای ماشین بهتره . اگر که تو خدا رو به نام توانای دانا قبول داری پس باید هرچی میگه گوش کنی و اگر هم که قبول نداری بحثی نیست و…
خلاصه با گفتن چنین جملاتی برای انجام دادن الهامات به خودم انگیزه میدم تا اون کار رو بهتر بهش عمل کنم . و به امید خداوند ساعت 4 صبح پیش رو از خواب بلند میشوم و از خدا میخوام که نشانه هایی به من بده که بفهمم در مسیر درست هستم و درک مرا از نشانه ها بالا ببره تا بتوانم آنها را بهتر درک و عمل کنم .
و ای خدا خودت این توان را بهم بده که در این مسیر الهی بمانم
چون هر وقت هستم
تمام زندگی برام معجزه میشود
ولی این شیطان درون چون به دنبال انرژی خودش هست با نجوا کردنش گاهی از مسیر دورمون میکند و زندگی سخت و تاریک می شود برامون
وبا ابزارهای مختلف این کارو میکند .
امروز میخواهم نتایج جدید را با شما
در اشتراک بزارم.
در فایل قبلی کامنت گذاشتم و گفتم که با کار فرمام به تضاد خوردم در تهران
فقط چند ساعتی حالم خوب نبود بعد گفتم که چطوری در عرض نیم ساعت به حال خوب رسیدم
و گفتم این هدایت حتما از طرف الله هست که من به تضاد خوردم. چون من یه خواسته جدید داشتم در کسب وکارم و چند روز صبح ها من مینوشتم تو دفتر ستاره قطبی که دارم. و گفتم خدا من این شرایط را میخواهم؛
والان بعد از سه روز هدایت شدم به چندتا کار جدید؛ امروز صبح سر یه پروژه بودم که قراره انشاالله فردا قرار داد ببندیم.
من یه حساب کردم دیدم که من در ماه میتوانم 450 میلیون به راحتی و بدون استرس سود خالص ببرم و چندین نفر را هم مشغول به کار کنم
و به آنها خیر برسونم. خب من در کار قبلیم
درآمدم در ماه زیر صد میلیون بود.
تازه اینجا چقدر فضا و مکانش بهتره
وآرام تر و یه جای خیلی زیبا.
این فقط یکی از نتایجی هست
که من در این سالها گرفتم از آموزشهای استاد عزیز.
میخوام اینو به خودم و همه دوستانم بگم که
اگر بیاییم تو مسیر درست، و ذهن را فقط در این آموزشهای الهی بزاریم
جهان خیلی سریع به فرکانسهای جدید ما پاسخ میدهد. من اینو بارها امتحان کردم.
– از اینجا باید شروع کنم ، من یک استاد فوق حرفه ای دارم همیشه میگه اگر بتونید روی یک موضوع هفده ثانیه تمرکز کنید برابری می کنه با دو هزار ساعت عمل فیزیکی.
=> اما باید تمرکز خالص باشد تا انرژی بزرگی بسازد که : کار سختی هست
چون اغلب ما روی ده تا موضوع تمرکز داریم و با موبایل هم کار می کنیم و این طوری جواب نمیده .
==== من این موضوع رو اگر جدی بگیرم دنیا رو گلستان می کنم برای خودم ====
– حالا اگه همین بشه سی و چهار ثانیه برابری می کنه با بیست هزار ساعت کار فیزیکی.
– و اگر بتوانیم اینو به شصت و هشت ثانیه تمرکز روی هدف قرار بدیم که :
=> خیلی خیلی کار دشواری هست بالطبع اون هدف بصورت ماده در جهان حضور پیدا میکنه (:
و بارها و بارها استاد میگه ما برای یک موضوع نادلخواه اینقدر حرف می زنیم و در باره اون توضیح می دیم و خواب می بینیم و به هر کی میرسه با جزئیات و آب و تاب و حتی با نارحتی صحبت می کنیم که جهان این رو بصورت اتفاق بد وارد زندگیمون می کنه *
– و این اتفاقی نیست خودمون بوجودش آوردیم .
حالا
همین موضوع رو برعکس کنیم:
یعنی چی؟
– در رابطه با اهداف خودمون دیتیل وار و با اشتیاق و شور و شوق صحبت کنیم.
– و زمان رسیدن به رویاها رو تصویر سازی کنیم و خوشحال باشیم از اتفاقی که افتاده در زندگیم و سپاسگزار پروردگام باشم بخاطر قوانین ثابتش .
– اوایل من قانون توجه رو نمی دونستم اما از زمان آشنایی با استاد خیلی سعی کردم که زبانم رو تحت کنترل خودم قرار بدم و تا جایی که می تونم از گفتار شایسته استفاده کنم ،
_ همون کلمات طلایی گفتار نیک ، پندار نیک و کردار نیک .
یعنی تا جایی که می تونم از جملات توهین آمیز استفاده نمی کنم بجای اون به افراد حس توانمندی میدم حس قدرتمندی میدم حس لیاقتمندی و با ارزش بودن میدم .
– و پروردگام پاداشم رو هفتصد برابر داده استاد!!!!
– پروردگام کریم و بزرگواری خودش رو به راحتی ثابت کرده .
=> اینا مربوط به زبان فیزیکی و زبان قلب هست که :
نتیجه اون هدایتهای طلایی پروردگام هست .
حالا :
– بارورسازی در شرایطی که تضادهای خاصی نباشه کار خاصی هم صورت نمی گیره .
یعنی چی ؟
زمانی که شرایط زندگیم گل و بلبل هست ممکنه آدم از نقطه امن خودش بیرون نیاد !!!!!
=> و اون یک درصد آدمهایی که در بهترین شرایط به الهامات خودشون عمل می کنند ، پاداش یک به هفتصد هم از خداوند قطعا و صد در صد دریافت می کنند .
– حالا باز چند درصد کم ، و قلیل آدمها هم در شرایط تضاد کوچولو حرکت میکنند و با شور و شوق و اشتیاق با عمل به الهامات به اهداف می رسند .
استاد من امروز با خانواده خودم در باره یک سری افرادی هم صحبت می کردم که اصلان دوست دارند خودشون برگی در باد باشند و آقا اصلان هیچ تگونی بخودشون نمی دند و همیشه با سرعت عجیب و زیادی پایین و پایین تر می رن و درسی برای خودم داشت که شما همیشه میگین :
=> یا خودت بفکر بهبود وضعیت در همه ابعاد باش یا چک و لقد میاد ):
– نقش ایمان در عبور از موانع :
=> خودم خیلی خیلی زیاد باید روی این موضوع کار کنم ، میدونم سخته چون بعضی وقتها ترسها باعث شده خودم دیرتر به الهاماتم عمل کنم یا تردید یا اینکه بعد چی میشه ؟
اما :
=> وقتی بدون تردید من انجام میدم به الهاماتم ، استاد یک آرامش عجیبی دارم (:
– حالا :
قانون انعطاف پذیری جهان :
=> استاد وقتی من قبول کردم که افکار قلبی من هست که کار انجام میده و زبان من مثل شمشیر دو لبه هست در زندگیم از اون به بعد فقط و فقط:
=> خودم رو بمباران میکنم با آگاهی های استاد و کاشت و داشت دارم انجام میدم تا در زمان مناسب و مکان مناسب برداشت داشته باشم.
یعنی چی؟
=> من اگر صبر داشته باشم و ورودی های خودم رو کنترل بکنم در زمان مناسب جهان قطعا و صد در صد جواب مثبت خواهد داد (:
– اگر صابر باشم و در زمان و شرایط بظاهر ناجالب زیب دهنم رو بتونم ببندم دیگه .
فهم زبان هدایت:
=> استاد اگر خودم مثل آدم هر روز عضله هدایتم رو قوی و قویتر کنم زندگیم مثل آب خوردن میشه .
یعنی چی؟
=> خداوند آسونم میکنه برای آسونی های (:
و واقعا هم همینه که اگر به الهاماتم از کوچیک شروع کنم دروازه هایی از نعمتهای فراوان رو پروردگام وارد زندگیم میکنه (:
=> و در آخر هم چیدمان بهترین ها رو خداوند بهمون میده و ما مثل پادشاه زندگی میکنیم.
استاد دستتون رو میبوسم و آرزوی بهترین حس و حال رو براتون دارم.
منم ی الهامی دریافت کردم که ذهنم مدام میگه آرزو دیوانه ایی ولی من باید ب حرف قلبم گوش کنم چون ایمان دارم گوش کردن بهش من ب عرش میبره من میخواهم ارزشمند باشم دلم میخواهد اگه کار میکنم حال و احساس خوب داشته باشم با ایمان حرکت کنم الهی شکرت
امروز آرزو هستم متعهدم ب ایمانم و میخواهم ب ندای قلبم گوش بدم و فقط آموزش بدم نه خدمات
چندسال پیش در زمان مهاجرتم خیلی با خودم در صلح بودم و هر چیزی که اون میگفت رو میپذیرفتم
وقتی بهم الهام شد که برای کارت پاشو برو تهران بدون اینکه استرسی بگیرم بدون اینکه با کسی مشورت کنم در عرض یک هفته بلیط گرفتم وسایلمو جمع کردم و به خانواده اعلام کردم من میخوام برم تهران کار کنم! اولین باری بود که فاصله تصمیم تا عملم اینقدر کوتاه بود.
هیچ کسی رو توی تهران نداشتیم هیچ جایی برای موندن نداشتم خواهرم گفت تو میخوای بری کار کنی شب کجا میمونی ؟ نگران بود
جوابی برای سوالش نداشتم اما اصلاً نگران نشدم نمیدونم اون موقع چقدر سیم اتصالم قوی بوده که هیچ نگرانی به دلم راه ندادم خوشحال بودم
من بلیطمو گرفتم و راهی تهران شدم
روز بعد ساعت 8 صبح وقتی به تهران رسیدم هیچ ایدهای نداشتم و نمیدونستم الان باید کجا برم و چیکار کنم ولی عجیب آروم بودم.
اون نزدیکیها پارکی بود که به ذهنم رسید حالا که نمیدونم چیکار کنم و خدا هم هنوز هیچ هدایتی رو برام نفرستاده ،میرم داخل این پارک و ورزشای قانون سلامتی رو انجام میدم
دوسه ساعتی توی همون پارک بودم ورزش کردم کمی کامنت خوندم تا اینکه بهم گفته شد از توی سایت دیوار به آگهیها درمورد شغلت زنگ بزن و بگو برای مصاحبه آماده ای.
جایی زنگ زدم و بهم گفتن که حتماً بایدمصاحبه بگیرن از همون جا به آدرسی که گفته بودن با اسنپ حرکت کردم مصاحبه عالی پیش رفت اونها منو پذیرفتن اما شغلشون احساس کردم که از توانایی ام خارجه و سخته، بدون اینکه نگران کار و نگران جای خواب باشم و لحظه ای تردید به دلم راه بدم گفتم خیر .
عصر شده بود تصمیم گرفتم برم به حرم شاه عبدالعظیم
واقعا هیچ ایده ای نداشتم گفتم خدایا تو خودت هدایتم کردی تهران بیام من به حرفت گوش کردم اولین مصاحبه مدنظرم نبود کار بهتری برام هماهنگ کن خدایا اگه هدایتم نکنی مجبور میشم همین الان بلیط برگشت تهیه کنم.
تو همین حال بودم که یادم اومد قبلا برای یه کاری به شخصی زنگ زده بودم و قرار بوده خبر بده ولی هنوز زنگ نزده،گفتم بهتره خودم خبر بگیرم
زنگ زدم گفتن نیم ساعت دیگه اطلاع میدن ، با خودمگفتم تا اونموقع دیر میشه ، میرم ترمینال که اگه جوابشون منفی بود سریع بلیط برگشت بگیرم تا تموم نشده !
سوار مترو شدم تا از مترو اومدم بیرون به سمت ترمینال که زنگ زدن ،قبول کردن برای مصاحبه برم
وقتی رفتم تمام شرایطمم گفتم قبول کردن چند روزی آزمایشی بمونم و جایی برای اسکان در اختیارم گذاشتن ! اینش خیلی معزه وار بود که دلشون نرم شد
واقعا دیگه خوشحال بودم
بعد از چند روز دیدم نمیتونم ادامه بدم چون کار تقریبا سختی بود به مدیرم اعلام کردم قصد ادامه همکاری ندارم ولی اگر امکانش هست محل اسکان رو استفاده کنم تا بتونم کار دیگه ای پیدا کنم
و ایشون موافقت کرد! کسی که نه منو میشناخت نه میدونست چیکاره ام کجایی ام بهم اطمینان کرد! تمام مدارکی هم که بابت کار داده بودم بهم پس داد تا بتونم با اونها دنبال کار باشم
خداوند اینچنین دلها رو نرم میکنه .
من روزها میرفتم بیرون دنبال کار میگشتم و بعدازظهرها تفریح میکردم برج میلاد میرفتم ،صبحای زود تو فرهنگسراها پیاده روی وورزش میرفتم ، تو پاساژهای شهرک غرب گشت وگذار میکردم واقعا خوش میگذروندم و شب با خیال راحت به محل اقامتم برمیگشتم.
با خیال راحت و بدون نگرانی جاهای مختلفی مصاحبه رفتم و اگه حسم ذره ای بد میشد میکفت نه.تا اینکه بالاخره یه شرکتی که حسم گفت این همون جاییه که قراره باشی مشغول بکار شدم
وقتی مصاحبه رفتم به طرز معجزه واری شرایط خوب پیش رفت احساس رضایت قلبی داشتم
تمام شرایطم رو گفتم ، هم حقوق بیشتری داشت هم شرایط بهتری
وقتی اونجا کار میکردم هرروز حس عمیق سپاسگزاری داشتم با آدم های سطح بالایی آشنا شده بودم تمام افراد حداقل ده سال تو کشورهای آمریکا و انگلیس تجربه کار و زندگی داشتند چقدر سطح فکرهاشون نزدیک به من بود چقدر محیط مثبتی بود
هرچند کارم اونجا زیاد طول نکشید ولی که خیلی عالی بود .
این نتیجه گوش کردن به ندای قلبم بود
من با یک کوله پشتی رفتم تهران، هیچ کسی رو نمیشناختم، جایی برای موندن نبود ، اما خدارو هر لحظه کنارم داشتند
دیدم که خداوند چطور دلها رو برام نرم میکرد و چطور باعث شد من به خاسته ام برسم و زندگی و کار کردن در کلان شهری مثل تهران رو تجربه کردم و کلی هم تفریح کنم ازین سر شهر تا اونسر، از امام زاده داوود تا شاه عبدالعظیم ، از شرق تا غرب .
شرکت های قبلی که شرایطش جور نمیشد سمت شرق و جنوب بودند ولی شرکتی که از اول میدونستم اینکارو خواهم گرفت تو منطقه یک و تو محله ولنجک بود
محل زندگیم نزدیک شرکت جایی بود که هرروز صبح منظره کوه رو میدیدم ، هوای به شدت تمیز و خوبی داشت مدیری که با هر کارم که جز وظایفم بود علاوه بر حقوق ،پاداش میلیونی میداد، کاری که بعد از یکماه حقوقش دوبرابر شد انسانهایی که تو چهرشون فقط خدا رو میدیدم و چقدر راهنمایی های خوبی میکردن و بارها اعتراف کردن ما دنبال همچین نیرویی مثل شما بودیم ولی پیدا نمیکردیم!
خدایاشکرت چقدر یادآوری قشنگی بود
مگه میشه خداوند هدایتت کنه و بعد بزنه زیر قول وقرارش
خداوند هیچوقت ولت نمیکنه
من با خدا معامله کرده بودم و اونم به عالیترین شکل شرایطو برام جور کرد.
.
برای حال حاضر الهامی بهم شده که کارم رو معرفی کنم داخل اینستاگرام و شبکه های مجازی اما نسبت بهش مقاومت دارم و پشت گوش انداختمش ، اما با شنیدن این فایل و مرور هدایت قبلی ام تصمیم دارم به صدای قلبم گوش کنم
آخرین الهام همین دیشب، یه فایل میخواستم توی یوتیوب بزارم، حسم گفت همین فایل 20 ثانیه ای ساده را بزار با کمترین ادیت. ولی من فایل بهتری میخواستم آپلود کنم. خلاصه بعد از چند بار انتخاب فایلهای دیگه، بالاخره همون فایل الهامی را راحت و سریع گذاشتم و نتیجه هم خوب بود.
چه تجربهای از گوش دادن یا گوش نکردن به هدایت درون داری؟
توی زندگی همیشه بهم الهام شد و در گذشته بیشتر مواقع توجهی نمیکردم و راه منطق و عقل میرفتم و مسیر سخت
و فقط زندگی سخت تر و بی نتیجه و انرژی فراوانی هدر میرفت. مثلا براحتی برای ثبت نام آزمون دکتری٬ بهم الهام شد برای دکتری اقدام نکن ، و من بی توجهی کردم و طبق کتابهای موفقیت زیادی که خونده بودم که باید سخت تلاش کرد تا موفق شد، یکسال برای دکتری درس خوندم و توی مصاحبه قبول شدم و بعد رد شدم. یعنی یکسال انرژی و پول و وقت هدر شد.
وقتی به آن عمل کردی، چه نتیجهای گرفتی؟
هرجا به الهام عمل کردم، کارها راحت و لذتبخش انجام شد و نتیجه هم گرفتم.
الان چه الهامی در ذهن یا قلبت هست که شاید وقتش رسیده به آن گوش بدهی؟الان زندگیم جوری شده که طبق عقل و منطق، همه چیز ، حتی شغلم را باید رها کنم و برم. ظاهرا همه چیز بهم ریخته و هیچ امیدی به بهبود شرایط نیست. ولی یه حس و الهام بهم میگه فعلا اقدامی نکن، از زندگی و نعمتهای فراوانی که داری لذت ببر، همه چیز درست میشه.و چون تجربه آزمون دکتری و هزاران تجربه دیگه از عمل نکردن به الهامات قلبی را دارم و چون میدونم این صدای خداوند هست ،بدلیل اینکه جنس این صدا، آرامش هست، صبر میکنم، شکرگذاری میکنم و حسم و حالم را خوب نگه میدارم، تا همه چیز درست بشه.
سلام به استادعزیزم و خانوم شایسته عزیز و دوستان عزیز هم مسیر.
چقدر این فایل دلنشین بود چقدر قانون رو قشنگ توضیح دادید از زاویه عمل به قانون.
من تجربه های زیادی دارم در این باره و مینویسم تا هم برای خودم مرور بشه و هم به درد دوستان خواهد خورد.
چه تجربهای از گوش دادن یا گوش نکردن به هدایت درون داری؟
1)خب یکی از تجربه هایی که در این باره دارم برمیگرده به همین 4 ماه پیش که من در تهران به شغل نگهبانی مشغول بودم و 4 ماه بود که در این شغل بودم ولی قلبم همش بهم میگفت از اینجا استفا بده و برو به دنبال رویاهات و اهدافت و چون نتایج قبلی بزرگی داشتم از عمل به الهامات سریع قبول کردم و از اونجا استفا دادم و اومدم بیرون.
نتیجه:
نتیجه عمل به این الهام قلبی این شد که من وارد شغل موردعلاقه ام شدم درآمدم از اون نگهبانی که بودم 2 برابر بیشتر کلی تجربه های جدید دارم کسب میکنم اونجایی که بودم همش آدمهای مریض و ناراضی از زندگی میومد و میرفت الان کلی انسان های ثروتمند و خوش برخورد و با لول میاد که باعث شده من با دیدن این افراد باورهای فراوانی و ثروت آفرینم بیشتر و بیشتر تقویت بشه و بیشتر برام باور پذیرتر بشه که میشود ثروتمند شد و اینکه همکاران عالی و خوبی دارم و هر روز دارم در رابطه با علاقم چیزهای جدید یادمیگیرم و رشد میکنم.
2)تجربه بعدی من مال زمانی هست که بهم الهام شد به مدیر فروشگاه بگم که از امکانات فروشگاه استفاده کنم برای تولید محتوا در زمینه مدلینگ و پوشاک.
نتیجه:
نتیجه عمل به این الهام این شد که خیلی از ایده من استقبال کرد و گفت حتما انجامش بدم و من الان یک ماهه دارم این کار رو میکنم و به راحتی تولید محتوا میکنم برای پیج خودم و خیلی خیلی خوشحالم از این بابت.
3)مورد بعدی برای زمان مهاجرت من هست که داستان از اونجایی شروع شد که دوستم پیشم بود و داشتبم صحبت میکردیم و اون داشت راجب به یک کاری در تهران صحبت میکرد و همون لحظه این الهام به من شد که من بگم من برای انجام کار(نگهبانی) میام تهران و همون لحظه قبل از اینکه حرفش تموم بشه من گفتم من میام و اون تعجب کرد چون من مغازه داشتم و کسب و کار خودم رو داشتم اما رویا داشتم و گفت شوخی میکنی گفتم نه کاملا جدی ام.
نتیجه:
نتیجه این شد که من به راحتی کسب و کارم رو جمع کردم و بعد از اینکه گفتم میام 24 روز بعد من تهران بودم که باعث شد کلی رشد کنم کلی تجربه های خوب داشته باشم و وارد یک رابطه عاشقانه بشم که اونم الان داستانش رو میگم براتون که از یک الهام بود و باعث شد که من کلی عزت نفس و اعتماد به نفسم بیشتر بشه و خدارو بیشتر باور کنم و ایمانم بیشتر بشه و همینجوری دارم جلوتر و جلوتر میرم.
4)این مورد در رابطه با زمانیه که من درخواست دادم به خداوند که یک فرد مناسب برای رابطه عاطفی سر راهم قرار بده که این اتفاق افتاد و من توی مترو بودم یک دختر خانومی دقیقا با مشخصات ظاهری که مد نظر من بود وارد مترو شد و یک لحظه گفتم این همونیه که من میخواستم و گفتم باید برم و با ایشون صحبت کنم اما ترس تمام وجودم رو گرفته بود خلاصه از مترو پیاده شدیم و این دختر خانوم اومدن توی یک پارک روی یک نیمکت نشستن و من به الهام درونیم که گفت الان وقتشه برو صحبت کن وعمل کردم و رفتم و با ایشون صحبت کردم.
نتیجه:
نتیجه این شد که ما الان 7 ماهه یک رابطه عاشقانه عالی سرشار از عشق و محبت و آزادی رو داریم تجربه میکنیم و این رابطه هر روز داره بهتر و بهتر میشه.
الان چه الهامی در ذهن یا قلبت هست که شاید وقتش رسیده به آن گوش بدهی؟
الهامی که الان داره توی قلبم میاد و میره اینه که درخواست اضافه حقوق بدم با اینکه تقریبا 3 ماه میشه من اینجا مشغول به کار شدم و دارم روی خودم و عزت نفسم کار میکنم که به این الهام درونی عمل کنم و بددن ترس این درخواست رو بکنم و مطمعنم که نتیجه به سود من میشه.
خیلی خیلی عاشقتونم
خیلی خیلی خوشحالم از اینکه توی این پروژه فوق الاده هستم
سلام به استاد جانم و استاد شایسته مهربانم و دوستان ارزشمندم
الهه هستم
من خالق زندگی خودم هستم و من هستم که دارم با افکارم اتفاقات زندگی خودم رو چه خوبش چه بدش خلق میکنم و چون خداوند عادله این ویژگی رودرتمامی انسان ها گذاشته و هدایت کردن خداوند هم به باور ما نسبت به خداونده
من اگه بدونم خداوند یک سیستم بدون خطاست که هرآنچه من بهش بدم رو همون جور وارد زندگی من میکنه خب میام ورودی های خوب بهش میدم اما بعضی وقت ها بین باورهای قبلیم و باورهای جدیدم یک فرکانسی رو میفرستم که شکلش زشته توی زندگی من و من سردرگم شدم چکار کنم که شکلش رو تغییر بدم میام از کسی که اطلاعاتش بی نهایت نهایته سوال میپرسم که راه حل مسئله من چیه حالا میخواد مسئله من کوچیک باشه یا بزرگ خداوند همون کسیه که همه چی رو میدونه همه چی رو بلده خودش خالق همه چی بوده و قبل ما میلیارد ها نفر به شکل های مختلف ازش سوال کردن و جوابش رو به اون ها هم گفته یعنی کسیه که میشه بهش اعتماد کرد حالا این منم بعد گرفتن جواب آیا بهش اعتماد میکنم و حرکت میکنم که با راه حلی که بهم گفته مسائلم رو حل کنم یا نه طبق پیش فرض های ذهنم که فقط شنیدم و هیچ نتیجه خاصی هم ازش نگرفتم عمل میکنم
حالا یک عمری ما از خدا سوال پرسیدیم تو کجایی کی هستی چرا به بعضی ها ثروت دادی به ما نه علت نشدن زندگی ماها چیه
خدا هم اومد هدایتمون کرد به این سایت که جواب تمام سوال هامون توسط بنده عزیز خداوند استاد عباس منش به ما گفته میشه حالا این ماییم که ازاین هدایت استفاده میکنیم و باور میکنیم خالق زندگی خودمون هستیم و خدا با ما دشمنی نداره یا اینکه باور نمیکنیم و میریم به سمت همون آدم های که خودشونم نتیجه خاصی از افکار قبلیشون نگرفتن مثل گذشته عمل میکنیم و مثل گذشته هم باز دنبال چراهای زندگیمونیم
این بزرگ ترین هدایت پرودگار بود که من رو به این بهشت هدایت کرد و من خواستم که باور کنم که من خالق زندگی خودمم و تازمانی که این باور رو دارم میتونم هرآنچه رو میخوام خلق کنم در زندگیم توسط باورهای خوب و سازنده ای که توسط استاد عباس منش عزیزم درهردوره ای و حتی فایل های هدیه که اموزش میدن
ما ها همه هدایت شده ایم اما بازماییم که اجازه میدهیم که خداوند هدایتمان کنه یا نه
میخوام بنویسم از ایده هایی که خداوند بهم داده که انجامش دادم و اونهایی که به نظرم منطقی نبوده و انجامش ندادم.
خب من کارم تولید محتواست انقدر درگیر ایده پیدا کردن هستم برای ویدیوهای میلیونی که چون همه کارهارو واسمون پیچیده کردن همیشه این تو ذهنم بود که ویدیوهایی که ویو میلیونی میده باید خیلی سخت اماده بشه وگرنه ارزشمند نیست و نتیجه ای نداره. یه روز از خستگی زیاد گفتم خداااا من دیگه خسته شدم بگو چیکار کنم این همه ویدیو درست کردم با اون همه سختی چرا نشد ، چرا نمیشه … چند روزی از محیط کارم فاصله گرفتم رفتم مسافرت ذهنم که یه خورده باز شد اروم شدم یه دفعه این اومد تو ذهنم پاشو الان یه ویدیو از این چیزی که داری واسه خودت درست میکنی بگیرو آپلودش کن ذهنم میگفت نه زشته نمیشه نکنی اینکارو جواب نمیگیری آخه کی به این ویدیو نگاه میکنه این همه ویدیو گرفتی با اون همه سختی درست کردی نتیجه داد نه .دیگه با خودم گفتم من که دارم اینکارو میکنم واسه خودم بزار حالا یه دوبینم بزارم فیلم بگیرم .اینکارو کردم یعنی یه ویدیویی ساختم با ساده ترین حالت ممکن بدون هیچ ادیتی آپلودش کردم .اون ویدیوم ترکییییید. یعنی با یه ویدیو ساده بدون هیچ کار خاصی تو ساده ترین حالت ممکن اون پست من برای پیجم بهم رشد چندبرابری دادو میلیونی شد.
خیلی از این اتفاق ها واسم افتاده ولی من متاسفانه تحت تاثیر محیط قرار میگیرم ، و یادم میره که همه چیز سادست باید راحت باشه وگرنه اون مسیر درست نیست.
دوباره الهاماتی که مثلا از این خیابون برو بعد میگم نه خیلی دور میشه واسه چی برم ، که نمیرم گوشن نمیدم به اون الهامی که بهم شده راه خودم رو میرم میمونم تو یه ترافیک خیلی سخت.
خیلی از این نوع اتفاقات برام افتاده واقعا وقتایی که گوش نکردم خیلی بعدش حسرت خوردم . برای من علت اینکه باعث میشه به الهامات یا ایده ها گوش نکنم اینه که میوفتم تو روزمرگی و تاثیرات محیط کار که باعث میشه از فایلهای استاد هم دور بشم وقتی دوباره یه مقدار کارهامو کنار میزارمو میگم دیگه وقته اینه که به ذهنم برسم باز برمیگردم به مسیر چون بعدش میفهمم چقدر بعد از شنیدن فایل ها مرور مطالب چقدر روحم ذهنم جسمم آروم میشه. که تو این موقع هاست که ایده هارو میشنوم و انجامش میدم کارها واسم روون تر میشه نتایجم بزرگ میشه.
مرسی استاد عزیزم و مریم جونم برای آماده کردن این فایلهای ارزشمند
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ
بنام خدا که رحمتش بی اندازه است
و مهربانی اش همیشگی
أَیْنَما تَکُونُوا یُدْرِکْکُمُ الْمَوْتُ وَ لَوْ کُنْتُمْ فِی بُرُوجٍ مُشَیَّدَهٍ وَ إِنْ تُصِبْهُمْ حَسَنَهٌ یَقُولُوا هذِهِ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ وَ إِنْ تُصِبْهُمْ سَیِّئَهٌ یَقُولُوا هذِهِ مِنْ عِنْدِکَ قُلْ کُلٌّ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ فَما لِهؤُلاءِ الْقَوْمِ لا یَکادُونَ یَفْقَهُونَ حَدِیثاً «78»
هر کجا باشید، مرگ شما را درمىیابد هر چند در دژهاى مستحکم (یا ستارگان) باشید. اگر به آنان (منافقان) نیکى وپیروزى برسد، مىگویند: این از سوى خداست، و اگر بدى به ایشان رسد،
مىگویند: این از جانب تو است. بگو: همه چیز
از سوى خداست. این قوم را چه شده که در
معرض فهم هیچ سخنى نیستند؟
ما أَصابَکَ مِنْ حَسَنَهٍ فَمِنَ اللَّهِ وَ ما أَصابَکَ مِنْ سَیِّئَهٍ فَمِنْ نَفْسِکَ وَ أَرْسَلْناکَ لِلنَّاسِ رَسُولًا وَ کَفى بِاللَّهِ شَهِیداً «79» سوره نساء
(اى انسان!) آنچه از نیکى به تو رسد از خداست
و آنچه از بدى به تو برسد از نفس توست.
و (اى پیامبر) ما تو را به رسالت براى مردم
فرستادیم و گواهى خدا در اینباره کافى است.
==================================
سلام به استاد ارجمند و ابراهیمی ام
سلام به استاد مریم جان نازنینم
سلام به دوستان عزیز هم مسیرم در این پروژه جادویی تغییر را در آغوش بگیر
الهی که حال دلتون عالی باشه و متصل به تنها منبع نور و خیر و خوبی باشین
خدایا شکرت برای این همه همزمانیها
خدایا شکرت برای این همه هماهنگیها
خدایا شکرت برای این رزق پر از برکت و آگاهی و زیبایی که امروز نصیبم کردی
خدایا شکرت برای این اشکهایی که داره روی گونه هام سرازیر میشه بعد از گوش دادن به صحبتهای استاد جانم
خدایا شکرت برای همه نعمتهام
الهی شکر الهی شکر الهی شکر
استاد جانم انگار دقیقاً داشتین زندگی منو می گفتین
استاد جانم من هم تنها یک پسر داشتم بنام یاسر که تقریباً همسن شما بود، اما نه، هفت ماه کوچیکتر بود
خیلی خیلی پسر خوبی بود خیلی خیلی به من و پدرش احترام میزاشت
خیلی خیلی پسرحرف گوش کنی برای ما بود
خیلی خیلی با همه روابطش خوب بود و همه از کوچیک و بزرگ دوسش داشتن
خیلی خیلی رفتارهاش شبیه شما بود
و قبل از آسمانی شدنش که در سن بیست سالگی و تنها یک هفته مونده به سالگرد تولدش بود،
برای سربازی اقدام کرد
استاد جانم شما خدمت سربازی رو خریدین اما یاسر من معاف شد و ما هیچ پولی پرداخت نکردیم..
مثل شما 21 روز آموزشی رو در تهران گذروند
اون هم در سه ماهه تابستون که هر سال من و بچه ها می آمدیم ایران
اون موقع ما قطر زندگی میکردیم و ایشون در دانشگاه دولتی قطر دانشجو بود و هنوز گواهینامه رانندگی نگرفته بود ولی هیچوقت به سوییچ ماشین بنز و تویوتا کمری که داشتیم و جلوی چشم همه بود دست نزد
و من کلی خاطره های شیرین و زیبایی رو ازش بیاد میارم، از بدنیا اومدنش که با سمیه جان دوقلو بودن اون زمان سونوگرافی و این چیزها در کار نبود حد اقل تو ایران، و ما نمی دونستیم که من دوقلو باردار هستم..
از دوران قشنگ نوزادی و کودکی که کلی اتفاقات شیرین و جالب و خوشمزه با سمیه جان داشتن
از دوران دبستان و راهنمایی که وسطش رفتیم قطر و دبیرستان
که مثل سمیه جان نبود و زیاد درسهاشو نمی خوند اما یکی دو روز قبل از امتحانات قفلی میزد رو کتابها و سمیه جان هم کلی براش وقت میزاشت توضیح میداد و کمکش میکرد شب تا نزدیک سحر باهاش کار میکرد
و نتیجه چی میشد؟
اینکه معمولاً سمیه جان شاگرد اول یا دوم میشد و یاسر جان هم دوم یا سوم!!
همیشه هم به سمیه جان میگفت شما کل سال تحصیلی رو درس میخونی و من فقط موقع امتحانها
ولی خیلی فرقی با همدیگه نداریم!!
خیلی وقتها من میرسوندمش یا با پدرش میرفت و عصر من میرفتم دنبالش
خیلی با هم جور بودیم و کلی صحبتهای خوب توی راه با هم داشتیم البته با دخترام هم همین طور بودم بجز بعضی استثناها
خیلی وقتها با خنده می گفت من تنها دانشجوی این دانشگاه هستم ک مامانم من رو میرسونه:))
بچه ها با پدرشون هم همینطور بودن و خدا رو صدهزار مرتبه شکر الان هم همینطورن و خیلی هم رابطه مون بهتر و قشنگتر شده
استاد جانم دختران من هم مهاجرتشون خیلی راحت و بدون سختی بوده
سه تاشون از اول برای مهاجرت اپلای کرده بودن و یکیشون با ویزای توریستی رفت و همه شون بدون ریجکتی بوده
بعد دختر بزرگم که سیتیزن کانادا شده بود در سال 2019(1398شمسی) برای من و پدرش اقدام کرد و ما در آخرین ماه میلادی(دسامبر) اولین سفرمون به کانادا رو رفتیم
برای انگشت نگاری و مصاحبه ویزا رفتیم استانبول..
وهمه چی خیلی خوب پیش رفت
ویزای ما مالتیپل هستش و اعتبارش به اندازه پاسپورتمونه که تو این مدت یکبار دیگه تمدید کردیم و دیگه انگشت نگاری لازم نبود و ما فقط پاسپورتهامونو توسط یک آژانس مهاجرتی برای سفارت کانادا در استانبول فرستادیم و کلاً تا حالا سه بار رفتیم
و در دوبار آخری من امریکا هم رفتم
قضیه اش هم اینجوری بود که سمیه جان برای هردوتامون درخواست ویزای توریستی داد و وقت مصاحبه ویزا رو هم در اتاوا پایتخت کانادا مشخص کرد، و من و همسرم به اتفاق دامادمون(همسر سمیه) رفتیم اونجا، و با برخورد محبت آمیز کارکنان و افسرهای خانم و آقا مواجه شدیم
و ویزای من درجا و بدون درخواست هیچ مدرکی پذیرفته شد خدا رو صدهزار مرتبه شکر
اما ویزای همسرم برای بررسی بیشر معلق موند اون هم بخاطر چند سالی که رییس شعبه بانک در قطر بود
و هنوز که هنوزه همچنان مونده، البته سمیه جان برای گرین کارت اپلای کرد برامون، به امید خدا خیلی زود به نتیجه میرسه
استاد جانم من با پیش زمینه خوبی که داشتم بجز چند مورد استثنا نسبت به آموزه هاتون مقاومتی نداشتم
و از همون اول آشناییم با شما قانون
احساس خوب= اتفاقات خوب
و احساس بد= اتفاقات بد و همینطور توجه به زیباییها و اعراض از نازیباییها رو نصب العینم قرار دادم خیلی مراقب بودم که احساسم خوب باشه و فقط به زیباییها توجه کنم و هروقت مورد نازیبایی رو می دیدم سعی میکردم یکی دوتا چیز مثبت توش پیدا کنم
با شما یاد گرفتم بیشتر به نعمتها و داشته هام توجه کنم
بیشتر سپاسگزاری کنم
سپاسگزاریهام رو قلبیتر و عمیقتر کنم
استاد جانم با شما یاد گرفتم وجه خوب آدما رو برانگیخته کنم
با شما یاد گرفتم که شرایط رو برای آرامش قلبم آماده کنم
یاد گرفتم به ندای قلبم گوش بدم و کم کم مفهوم هدایتها و الهامات رو درک کردم و از اون وقت تا حالا مرحله به مرحله دارن واضحتر و شفافتر و بیشتر میشن صداش رو هم بلندتر میشنوم
و البته هنوز هم بعضی موارد رو هیچ متوجه نمیشم
خیلی از خواسته هام با بکار بردن دستور العملهاتون محقق شده
و خیلی چیزها هم با دیدن زندگیتون به لیست خواسته هام اضافه شده
خدا جانم خیلی جاها برام شاهکار کرده
خیلی غیر ممکنهارو به بهترین شکل برام ممکن کرده
1. به آخرین باری فکر کن که یک الهام یا ندای درونی داشتی.
2. آیا به آن عمل کردی؟ اگر نه، چرا؟ اگر بله، چه نتیجهای گرفتید؟
یک مورد خیلی بزرگ و مهمش در ارمنستان اتفاق افتاد که برای وقت مصاحبه ویزای امریکای من به اونجا سفر کرده بودیم و یکروز مونده به برگشتمون همسرم ناگهانی دچار حمله قلبی شد
و با آرامش قلبی که قبل از اون به کمک خداوند در خودم ایجاد کرده بودم، چندین و چند مورد غیر ممکن امکانپذیر شد
—-
چند مورد از الهامات و ندای درونی که اخیراً بوده و گامهایی در جهت عمل به اونها برداشتم
اقدام برای یادگیری شنا
شبها یکساعت زودتر بخوابم
با همسرجان درمورد استاد جان و سایت صحبت نکنم و کامنت نوشتنم در وقتهایی که ایشون هم خودش داره سخنرانی گوش میده
سعی در آنتایم بودنم
و با رعایت همین چند مورد نسبت به همسرجان خیلی از چالشهامون برطرف شده
و الهامی که اخیراً داشتم
خرید 60sd card گیگ و 128usb گیگ برای گوشی ام بوده تا بتونم فایلهای هدیه و محصولات و همینطور عکس و ویدیوهای فراوونی که تو گوشی دارم رو منتقل کنم و حافظه گوشی رو آزاد کنم تا کانال یوتیوبم رو بتونم راه اندازی کنم و خریدم
منتقل کردن عکسها و فایلها هم زمانبره و البته قبلاً نه یو اس بی داشتم و نه کارت اس دی و اولش کلی وقت صرف کردم و سرچ کردم و از دخترام کمک گرفتم و اینجور کارها هم ریزه کاری زیاد داره،
و یاد گرفتم خدا رو صدهزار مرتبه شکر
—–
خدا رو صدهزاران بار سپاس برای صلاتم در گام نهم تغییر
استاد جانم بینهایت از شما سپاسگزارم
و همینطور مریم بانو جانم و دوستای عزیزم
عاشقتونم و شما رو به خدای مهربان میسپارم
سلام به استاد عزیز !
یکی از تجربه های من به صورت واضح و کوتاه این بود که من به ندای قلبم گوش نکردم و نتیجه اش رو دیدم . من در روزی میخواستم برم مو های خودم رو اصلاح بعد سلمونی بسته بود و یک بلوار روبه رو ی اون سلمونی بود و من داخل چمن های اون بلوار نسشتم . حس من گفت که برو در سلمونی بشین و من خیلی مقاومت کردم اول گفتم راست میگه شاید صاحب آرایشگاه داخل باشه بعدش گفتم ببین آدم باید منطقی باشه آخه از اینجا معلومه که هیچ کسی تو مغازه نیست . خلاصه به من میگفت برو و من نرفتم تا اینکه در همین حین فردی با موتور جلوی مغازه ایستاد و پیاده شد و کنار
در آرایشگاه ایستاد و بعدش من رفتم و ایستادم که مبادا نوبتم گرفته بشه . پنج دقیقه بعدش صاحب آرایشگاه اومد و اون یکی مرد زود تر از من مو هاش رو کوتاه کرد در صورتی که من کلی منتظر مونده بودم . خلاصه میخواستم بگم که باید هرچی که گفته میشه بهمون بگیم چشم و ادای آدم های خردمند و همه چیز دان را درنیاریم . آخه قبل از این اتفاق هرچی به من گفته میشد تقریبا انجام میدادم ولی این یک مورد رو گفتم آخه مگه چه فرقی میکنه توی بلوار بشینی یا در مغازه ؟ تازه اینجا چمنه و بهتر هم هست . یعنی اینو که گفتم موتوری اومد و به خودم گفتم دیدی گوش نکردی و ضرر کردی ؟
به تازگی میخوام به یک هدفی برسم که اولین قدمی که بهم گفته شده اینه که ساعت 4 صبح بلند بشم و مطالعه کنم هرچند که برای من بی منطق ترین کار همینه از طرفی میگم مگه ساعت پنج یا شش صبح چه فرقی با چهار داره ولی از طرف دیگه به خودم میگم که اگر که اون خداست پس اون تو رو بهتر میشناسه و میدونه برای تو چی بهتره مثل کسی که یک ماشینی رو اختراع میکنه و میدونه چه سوخت و روغنی برای ماشین بهتره . اگر که تو خدا رو به نام توانای دانا قبول داری پس باید هرچی میگه گوش کنی و اگر هم که قبول نداری بحثی نیست و…
خلاصه با گفتن چنین جملاتی برای انجام دادن الهامات به خودم انگیزه میدم تا اون کار رو بهتر بهش عمل کنم . و به امید خداوند ساعت 4 صبح پیش رو از خواب بلند میشوم و از خدا میخوام که نشانه هایی به من بده که بفهمم در مسیر درست هستم و درک مرا از نشانه ها بالا ببره تا بتوانم آنها را بهتر درک و عمل کنم .
سلام به استاد عزیزم
که شما فراتر از یه استادی
سلام به خانم شایسته گرامی
و سلامی گرم به همه دوستان هم فرکانسی
خدایا شکرت برای هدایت من به این سایت الهی
شکرت خدا که در این چند روز حالم خیلی خوبه
و کارهایم به آسانی پیش میرود.
و ای خدا خودت این توان را بهم بده که در این مسیر الهی بمانم
چون هر وقت هستم
تمام زندگی برام معجزه میشود
ولی این شیطان درون چون به دنبال انرژی خودش هست با نجوا کردنش گاهی از مسیر دورمون میکند و زندگی سخت و تاریک می شود برامون
وبا ابزارهای مختلف این کارو میکند .
امروز میخواهم نتایج جدید را با شما
در اشتراک بزارم.
در فایل قبلی کامنت گذاشتم و گفتم که با کار فرمام به تضاد خوردم در تهران
فقط چند ساعتی حالم خوب نبود بعد گفتم که چطوری در عرض نیم ساعت به حال خوب رسیدم
و گفتم این هدایت حتما از طرف الله هست که من به تضاد خوردم. چون من یه خواسته جدید داشتم در کسب وکارم و چند روز صبح ها من مینوشتم تو دفتر ستاره قطبی که دارم. و گفتم خدا من این شرایط را میخواهم؛
والان بعد از سه روز هدایت شدم به چندتا کار جدید؛ امروز صبح سر یه پروژه بودم که قراره انشاالله فردا قرار داد ببندیم.
من یه حساب کردم دیدم که من در ماه میتوانم 450 میلیون به راحتی و بدون استرس سود خالص ببرم و چندین نفر را هم مشغول به کار کنم
و به آنها خیر برسونم. خب من در کار قبلیم
درآمدم در ماه زیر صد میلیون بود.
تازه اینجا چقدر فضا و مکانش بهتره
وآرام تر و یه جای خیلی زیبا.
این فقط یکی از نتایجی هست
که من در این سالها گرفتم از آموزشهای استاد عزیز.
میخوام اینو به خودم و همه دوستانم بگم که
اگر بیاییم تو مسیر درست، و ذهن را فقط در این آموزشهای الهی بزاریم
جهان خیلی سریع به فرکانسهای جدید ما پاسخ میدهد. من اینو بارها امتحان کردم.
خدایا شکرت برای هدایت من به این مسیر
این مسیر برا همه نیست برا یه عده خاصی هست
که من هم جزو آنها هستم.
خدایا شکرت برای این حال خوبی که دارم.
خدایا شکرت برای هدایتهایی که در این چند روز شدم.
همه شما را دوست دارم.
سلام به استاد عزیزم
تمرین قسمت نهم
=> استاد عمل به الهاماتم :
– از اینجا باید شروع کنم ، من یک استاد فوق حرفه ای دارم همیشه میگه اگر بتونید روی یک موضوع هفده ثانیه تمرکز کنید برابری می کنه با دو هزار ساعت عمل فیزیکی.
=> اما باید تمرکز خالص باشد تا انرژی بزرگی بسازد که : کار سختی هست
چون اغلب ما روی ده تا موضوع تمرکز داریم و با موبایل هم کار می کنیم و این طوری جواب نمیده .
==== من این موضوع رو اگر جدی بگیرم دنیا رو گلستان می کنم برای خودم ====
– حالا اگه همین بشه سی و چهار ثانیه برابری می کنه با بیست هزار ساعت کار فیزیکی.
– و اگر بتوانیم اینو به شصت و هشت ثانیه تمرکز روی هدف قرار بدیم که :
=> خیلی خیلی کار دشواری هست بالطبع اون هدف بصورت ماده در جهان حضور پیدا میکنه (:
و بارها و بارها استاد میگه ما برای یک موضوع نادلخواه اینقدر حرف می زنیم و در باره اون توضیح می دیم و خواب می بینیم و به هر کی میرسه با جزئیات و آب و تاب و حتی با نارحتی صحبت می کنیم که جهان این رو بصورت اتفاق بد وارد زندگیمون می کنه *
– و این اتفاقی نیست خودمون بوجودش آوردیم .
حالا
همین موضوع رو برعکس کنیم:
یعنی چی؟
– در رابطه با اهداف خودمون دیتیل وار و با اشتیاق و شور و شوق صحبت کنیم.
– و زمان رسیدن به رویاها رو تصویر سازی کنیم و خوشحال باشیم از اتفاقی که افتاده در زندگیم و سپاسگزار پروردگام باشم بخاطر قوانین ثابتش .
– اوایل من قانون توجه رو نمی دونستم اما از زمان آشنایی با استاد خیلی سعی کردم که زبانم رو تحت کنترل خودم قرار بدم و تا جایی که می تونم از گفتار شایسته استفاده کنم ،
_ همون کلمات طلایی گفتار نیک ، پندار نیک و کردار نیک .
یعنی تا جایی که می تونم از جملات توهین آمیز استفاده نمی کنم بجای اون به افراد حس توانمندی میدم حس قدرتمندی میدم حس لیاقتمندی و با ارزش بودن میدم .
– و پروردگام پاداشم رو هفتصد برابر داده استاد!!!!
– پروردگام کریم و بزرگواری خودش رو به راحتی ثابت کرده .
=> اینا مربوط به زبان فیزیکی و زبان قلب هست که :
نتیجه اون هدایتهای طلایی پروردگام هست .
حالا :
– بارورسازی در شرایطی که تضادهای خاصی نباشه کار خاصی هم صورت نمی گیره .
یعنی چی ؟
زمانی که شرایط زندگیم گل و بلبل هست ممکنه آدم از نقطه امن خودش بیرون نیاد !!!!!
=> و اون یک درصد آدمهایی که در بهترین شرایط به الهامات خودشون عمل می کنند ، پاداش یک به هفتصد هم از خداوند قطعا و صد در صد دریافت می کنند .
– حالا باز چند درصد کم ، و قلیل آدمها هم در شرایط تضاد کوچولو حرکت میکنند و با شور و شوق و اشتیاق با عمل به الهامات به اهداف می رسند .
استاد من امروز با خانواده خودم در باره یک سری افرادی هم صحبت می کردم که اصلان دوست دارند خودشون برگی در باد باشند و آقا اصلان هیچ تگونی بخودشون نمی دند و همیشه با سرعت عجیب و زیادی پایین و پایین تر می رن و درسی برای خودم داشت که شما همیشه میگین :
=> یا خودت بفکر بهبود وضعیت در همه ابعاد باش یا چک و لقد میاد ):
– نقش ایمان در عبور از موانع :
=> خودم خیلی خیلی زیاد باید روی این موضوع کار کنم ، میدونم سخته چون بعضی وقتها ترسها باعث شده خودم دیرتر به الهاماتم عمل کنم یا تردید یا اینکه بعد چی میشه ؟
اما :
=> وقتی بدون تردید من انجام میدم به الهاماتم ، استاد یک آرامش عجیبی دارم (:
– حالا :
قانون انعطاف پذیری جهان :
=> استاد وقتی من قبول کردم که افکار قلبی من هست که کار انجام میده و زبان من مثل شمشیر دو لبه هست در زندگیم از اون به بعد فقط و فقط:
=> خودم رو بمباران میکنم با آگاهی های استاد و کاشت و داشت دارم انجام میدم تا در زمان مناسب و مکان مناسب برداشت داشته باشم.
یعنی چی؟
=> من اگر صبر داشته باشم و ورودی های خودم رو کنترل بکنم در زمان مناسب جهان قطعا و صد در صد جواب مثبت خواهد داد (:
– اگر صابر باشم و در زمان و شرایط بظاهر ناجالب زیب دهنم رو بتونم ببندم دیگه .
فهم زبان هدایت:
=> استاد اگر خودم مثل آدم هر روز عضله هدایتم رو قوی و قویتر کنم زندگیم مثل آب خوردن میشه .
یعنی چی؟
=> خداوند آسونم میکنه برای آسونی های (:
و واقعا هم همینه که اگر به الهاماتم از کوچیک شروع کنم دروازه هایی از نعمتهای فراوان رو پروردگام وارد زندگیم میکنه (:
=> و در آخر هم چیدمان بهترین ها رو خداوند بهمون میده و ما مثل پادشاه زندگی میکنیم.
استاد دستتون رو میبوسم و آرزوی بهترین حس و حال رو براتون دارم.
سلام ب استاد عزیزم
منم ی الهامی دریافت کردم که ذهنم مدام میگه آرزو دیوانه ایی ولی من باید ب حرف قلبم گوش کنم چون ایمان دارم گوش کردن بهش من ب عرش میبره من میخواهم ارزشمند باشم دلم میخواهد اگه کار میکنم حال و احساس خوب داشته باشم با ایمان حرکت کنم الهی شکرت
امروز آرزو هستم متعهدم ب ایمانم و میخواهم ب ندای قلبم گوش بدم و فقط آموزش بدم نه خدمات
خدایا فقط کمکم کن
به نام تنها فرمانروای جهان خداوند یکتا
سلام استاد عزیزم
سپاسگزارم برای وجود شما و فایلهای هدایتگرتون.
در مورد تمرین این قسمت
چندسال پیش در زمان مهاجرتم خیلی با خودم در صلح بودم و هر چیزی که اون میگفت رو میپذیرفتم
وقتی بهم الهام شد که برای کارت پاشو برو تهران بدون اینکه استرسی بگیرم بدون اینکه با کسی مشورت کنم در عرض یک هفته بلیط گرفتم وسایلمو جمع کردم و به خانواده اعلام کردم من میخوام برم تهران کار کنم! اولین باری بود که فاصله تصمیم تا عملم اینقدر کوتاه بود.
هیچ کسی رو توی تهران نداشتیم هیچ جایی برای موندن نداشتم خواهرم گفت تو میخوای بری کار کنی شب کجا میمونی ؟ نگران بود
جوابی برای سوالش نداشتم اما اصلاً نگران نشدم نمیدونم اون موقع چقدر سیم اتصالم قوی بوده که هیچ نگرانی به دلم راه ندادم خوشحال بودم
من بلیطمو گرفتم و راهی تهران شدم
روز بعد ساعت 8 صبح وقتی به تهران رسیدم هیچ ایدهای نداشتم و نمیدونستم الان باید کجا برم و چیکار کنم ولی عجیب آروم بودم.
اون نزدیکیها پارکی بود که به ذهنم رسید حالا که نمیدونم چیکار کنم و خدا هم هنوز هیچ هدایتی رو برام نفرستاده ،میرم داخل این پارک و ورزشای قانون سلامتی رو انجام میدم
دوسه ساعتی توی همون پارک بودم ورزش کردم کمی کامنت خوندم تا اینکه بهم گفته شد از توی سایت دیوار به آگهیها درمورد شغلت زنگ بزن و بگو برای مصاحبه آماده ای.
جایی زنگ زدم و بهم گفتن که حتماً بایدمصاحبه بگیرن از همون جا به آدرسی که گفته بودن با اسنپ حرکت کردم مصاحبه عالی پیش رفت اونها منو پذیرفتن اما شغلشون احساس کردم که از توانایی ام خارجه و سخته، بدون اینکه نگران کار و نگران جای خواب باشم و لحظه ای تردید به دلم راه بدم گفتم خیر .
عصر شده بود تصمیم گرفتم برم به حرم شاه عبدالعظیم
واقعا هیچ ایده ای نداشتم گفتم خدایا تو خودت هدایتم کردی تهران بیام من به حرفت گوش کردم اولین مصاحبه مدنظرم نبود کار بهتری برام هماهنگ کن خدایا اگه هدایتم نکنی مجبور میشم همین الان بلیط برگشت تهیه کنم.
تو همین حال بودم که یادم اومد قبلا برای یه کاری به شخصی زنگ زده بودم و قرار بوده خبر بده ولی هنوز زنگ نزده،گفتم بهتره خودم خبر بگیرم
زنگ زدم گفتن نیم ساعت دیگه اطلاع میدن ، با خودمگفتم تا اونموقع دیر میشه ، میرم ترمینال که اگه جوابشون منفی بود سریع بلیط برگشت بگیرم تا تموم نشده !
سوار مترو شدم تا از مترو اومدم بیرون به سمت ترمینال که زنگ زدن ،قبول کردن برای مصاحبه برم
وقتی رفتم تمام شرایطمم گفتم قبول کردن چند روزی آزمایشی بمونم و جایی برای اسکان در اختیارم گذاشتن ! اینش خیلی معزه وار بود که دلشون نرم شد
واقعا دیگه خوشحال بودم
بعد از چند روز دیدم نمیتونم ادامه بدم چون کار تقریبا سختی بود به مدیرم اعلام کردم قصد ادامه همکاری ندارم ولی اگر امکانش هست محل اسکان رو استفاده کنم تا بتونم کار دیگه ای پیدا کنم
و ایشون موافقت کرد! کسی که نه منو میشناخت نه میدونست چیکاره ام کجایی ام بهم اطمینان کرد! تمام مدارکی هم که بابت کار داده بودم بهم پس داد تا بتونم با اونها دنبال کار باشم
خداوند اینچنین دلها رو نرم میکنه .
من روزها میرفتم بیرون دنبال کار میگشتم و بعدازظهرها تفریح میکردم برج میلاد میرفتم ،صبحای زود تو فرهنگسراها پیاده روی وورزش میرفتم ، تو پاساژهای شهرک غرب گشت وگذار میکردم واقعا خوش میگذروندم و شب با خیال راحت به محل اقامتم برمیگشتم.
با خیال راحت و بدون نگرانی جاهای مختلفی مصاحبه رفتم و اگه حسم ذره ای بد میشد میکفت نه.تا اینکه بالاخره یه شرکتی که حسم گفت این همون جاییه که قراره باشی مشغول بکار شدم
وقتی مصاحبه رفتم به طرز معجزه واری شرایط خوب پیش رفت احساس رضایت قلبی داشتم
تمام شرایطم رو گفتم ، هم حقوق بیشتری داشت هم شرایط بهتری
وقتی اونجا کار میکردم هرروز حس عمیق سپاسگزاری داشتم با آدم های سطح بالایی آشنا شده بودم تمام افراد حداقل ده سال تو کشورهای آمریکا و انگلیس تجربه کار و زندگی داشتند چقدر سطح فکرهاشون نزدیک به من بود چقدر محیط مثبتی بود
هرچند کارم اونجا زیاد طول نکشید ولی که خیلی عالی بود .
این نتیجه گوش کردن به ندای قلبم بود
من با یک کوله پشتی رفتم تهران، هیچ کسی رو نمیشناختم، جایی برای موندن نبود ، اما خدارو هر لحظه کنارم داشتند
دیدم که خداوند چطور دلها رو برام نرم میکرد و چطور باعث شد من به خاسته ام برسم و زندگی و کار کردن در کلان شهری مثل تهران رو تجربه کردم و کلی هم تفریح کنم ازین سر شهر تا اونسر، از امام زاده داوود تا شاه عبدالعظیم ، از شرق تا غرب .
شرکت های قبلی که شرایطش جور نمیشد سمت شرق و جنوب بودند ولی شرکتی که از اول میدونستم اینکارو خواهم گرفت تو منطقه یک و تو محله ولنجک بود
محل زندگیم نزدیک شرکت جایی بود که هرروز صبح منظره کوه رو میدیدم ، هوای به شدت تمیز و خوبی داشت مدیری که با هر کارم که جز وظایفم بود علاوه بر حقوق ،پاداش میلیونی میداد، کاری که بعد از یکماه حقوقش دوبرابر شد انسانهایی که تو چهرشون فقط خدا رو میدیدم و چقدر راهنمایی های خوبی میکردن و بارها اعتراف کردن ما دنبال همچین نیرویی مثل شما بودیم ولی پیدا نمیکردیم!
خدایاشکرت چقدر یادآوری قشنگی بود
مگه میشه خداوند هدایتت کنه و بعد بزنه زیر قول وقرارش
خداوند هیچوقت ولت نمیکنه
من با خدا معامله کرده بودم و اونم به عالیترین شکل شرایطو برام جور کرد.
.
برای حال حاضر الهامی بهم شده که کارم رو معرفی کنم داخل اینستاگرام و شبکه های مجازی اما نسبت بهش مقاومت دارم و پشت گوش انداختمش ، اما با شنیدن این فایل و مرور هدایت قبلی ام تصمیم دارم به صدای قلبم گوش کنم
خدایا بهم شجاعت تغییر بده
الهی آمین.
با سلام به استاد عزیز
آخرین الهام همین دیشب، یه فایل میخواستم توی یوتیوب بزارم، حسم گفت همین فایل 20 ثانیه ای ساده را بزار با کمترین ادیت. ولی من فایل بهتری میخواستم آپلود کنم. خلاصه بعد از چند بار انتخاب فایلهای دیگه، بالاخره همون فایل الهامی را راحت و سریع گذاشتم و نتیجه هم خوب بود.
چه تجربهای از گوش دادن یا گوش نکردن به هدایت درون داری؟
توی زندگی همیشه بهم الهام شد و در گذشته بیشتر مواقع توجهی نمیکردم و راه منطق و عقل میرفتم و مسیر سخت
و فقط زندگی سخت تر و بی نتیجه و انرژی فراوانی هدر میرفت. مثلا براحتی برای ثبت نام آزمون دکتری٬ بهم الهام شد برای دکتری اقدام نکن ، و من بی توجهی کردم و طبق کتابهای موفقیت زیادی که خونده بودم که باید سخت تلاش کرد تا موفق شد، یکسال برای دکتری درس خوندم و توی مصاحبه قبول شدم و بعد رد شدم. یعنی یکسال انرژی و پول و وقت هدر شد.
وقتی به آن عمل کردی، چه نتیجهای گرفتی؟
هرجا به الهام عمل کردم، کارها راحت و لذتبخش انجام شد و نتیجه هم گرفتم.
الان چه الهامی در ذهن یا قلبت هست که شاید وقتش رسیده به آن گوش بدهی؟الان زندگیم جوری شده که طبق عقل و منطق، همه چیز ، حتی شغلم را باید رها کنم و برم. ظاهرا همه چیز بهم ریخته و هیچ امیدی به بهبود شرایط نیست. ولی یه حس و الهام بهم میگه فعلا اقدامی نکن، از زندگی و نعمتهای فراوانی که داری لذت ببر، همه چیز درست میشه.و چون تجربه آزمون دکتری و هزاران تجربه دیگه از عمل نکردن به الهامات قلبی را دارم و چون میدونم این صدای خداوند هست ،بدلیل اینکه جنس این صدا، آرامش هست، صبر میکنم، شکرگذاری میکنم و حسم و حالم را خوب نگه میدارم، تا همه چیز درست بشه.
بسم الله الرحمن الرحیم.
سلام به استادعزیزم و خانوم شایسته عزیز و دوستان عزیز هم مسیر.
چقدر این فایل دلنشین بود چقدر قانون رو قشنگ توضیح دادید از زاویه عمل به قانون.
من تجربه های زیادی دارم در این باره و مینویسم تا هم برای خودم مرور بشه و هم به درد دوستان خواهد خورد.
چه تجربهای از گوش دادن یا گوش نکردن به هدایت درون داری؟
1)خب یکی از تجربه هایی که در این باره دارم برمیگرده به همین 4 ماه پیش که من در تهران به شغل نگهبانی مشغول بودم و 4 ماه بود که در این شغل بودم ولی قلبم همش بهم میگفت از اینجا استفا بده و برو به دنبال رویاهات و اهدافت و چون نتایج قبلی بزرگی داشتم از عمل به الهامات سریع قبول کردم و از اونجا استفا دادم و اومدم بیرون.
نتیجه:
نتیجه عمل به این الهام قلبی این شد که من وارد شغل موردعلاقه ام شدم درآمدم از اون نگهبانی که بودم 2 برابر بیشتر کلی تجربه های جدید دارم کسب میکنم اونجایی که بودم همش آدمهای مریض و ناراضی از زندگی میومد و میرفت الان کلی انسان های ثروتمند و خوش برخورد و با لول میاد که باعث شده من با دیدن این افراد باورهای فراوانی و ثروت آفرینم بیشتر و بیشتر تقویت بشه و بیشتر برام باور پذیرتر بشه که میشود ثروتمند شد و اینکه همکاران عالی و خوبی دارم و هر روز دارم در رابطه با علاقم چیزهای جدید یادمیگیرم و رشد میکنم.
2)تجربه بعدی من مال زمانی هست که بهم الهام شد به مدیر فروشگاه بگم که از امکانات فروشگاه استفاده کنم برای تولید محتوا در زمینه مدلینگ و پوشاک.
نتیجه:
نتیجه عمل به این الهام این شد که خیلی از ایده من استقبال کرد و گفت حتما انجامش بدم و من الان یک ماهه دارم این کار رو میکنم و به راحتی تولید محتوا میکنم برای پیج خودم و خیلی خیلی خوشحالم از این بابت.
3)مورد بعدی برای زمان مهاجرت من هست که داستان از اونجایی شروع شد که دوستم پیشم بود و داشتبم صحبت میکردیم و اون داشت راجب به یک کاری در تهران صحبت میکرد و همون لحظه این الهام به من شد که من بگم من برای انجام کار(نگهبانی) میام تهران و همون لحظه قبل از اینکه حرفش تموم بشه من گفتم من میام و اون تعجب کرد چون من مغازه داشتم و کسب و کار خودم رو داشتم اما رویا داشتم و گفت شوخی میکنی گفتم نه کاملا جدی ام.
نتیجه:
نتیجه این شد که من به راحتی کسب و کارم رو جمع کردم و بعد از اینکه گفتم میام 24 روز بعد من تهران بودم که باعث شد کلی رشد کنم کلی تجربه های خوب داشته باشم و وارد یک رابطه عاشقانه بشم که اونم الان داستانش رو میگم براتون که از یک الهام بود و باعث شد که من کلی عزت نفس و اعتماد به نفسم بیشتر بشه و خدارو بیشتر باور کنم و ایمانم بیشتر بشه و همینجوری دارم جلوتر و جلوتر میرم.
4)این مورد در رابطه با زمانیه که من درخواست دادم به خداوند که یک فرد مناسب برای رابطه عاطفی سر راهم قرار بده که این اتفاق افتاد و من توی مترو بودم یک دختر خانومی دقیقا با مشخصات ظاهری که مد نظر من بود وارد مترو شد و یک لحظه گفتم این همونیه که من میخواستم و گفتم باید برم و با ایشون صحبت کنم اما ترس تمام وجودم رو گرفته بود خلاصه از مترو پیاده شدیم و این دختر خانوم اومدن توی یک پارک روی یک نیمکت نشستن و من به الهام درونیم که گفت الان وقتشه برو صحبت کن وعمل کردم و رفتم و با ایشون صحبت کردم.
نتیجه:
نتیجه این شد که ما الان 7 ماهه یک رابطه عاشقانه عالی سرشار از عشق و محبت و آزادی رو داریم تجربه میکنیم و این رابطه هر روز داره بهتر و بهتر میشه.
الان چه الهامی در ذهن یا قلبت هست که شاید وقتش رسیده به آن گوش بدهی؟
الهامی که الان داره توی قلبم میاد و میره اینه که درخواست اضافه حقوق بدم با اینکه تقریبا 3 ماه میشه من اینجا مشغول به کار شدم و دارم روی خودم و عزت نفسم کار میکنم که به این الهام درونی عمل کنم و بددن ترس این درخواست رو بکنم و مطمعنم که نتیجه به سود من میشه.
خیلی خیلی عاشقتونم
خیلی خیلی خوشحالم از اینکه توی این پروژه فوق الاده هستم
خدانگهدارتون.
به نام خداوند بخشنده و مهربان
سلام به استاد جانم و استاد شایسته مهربانم و دوستان ارزشمندم
الهه هستم
من خالق زندگی خودم هستم و من هستم که دارم با افکارم اتفاقات زندگی خودم رو چه خوبش چه بدش خلق میکنم و چون خداوند عادله این ویژگی رودرتمامی انسان ها گذاشته و هدایت کردن خداوند هم به باور ما نسبت به خداونده
من اگه بدونم خداوند یک سیستم بدون خطاست که هرآنچه من بهش بدم رو همون جور وارد زندگی من میکنه خب میام ورودی های خوب بهش میدم اما بعضی وقت ها بین باورهای قبلیم و باورهای جدیدم یک فرکانسی رو میفرستم که شکلش زشته توی زندگی من و من سردرگم شدم چکار کنم که شکلش رو تغییر بدم میام از کسی که اطلاعاتش بی نهایت نهایته سوال میپرسم که راه حل مسئله من چیه حالا میخواد مسئله من کوچیک باشه یا بزرگ خداوند همون کسیه که همه چی رو میدونه همه چی رو بلده خودش خالق همه چی بوده و قبل ما میلیارد ها نفر به شکل های مختلف ازش سوال کردن و جوابش رو به اون ها هم گفته یعنی کسیه که میشه بهش اعتماد کرد حالا این منم بعد گرفتن جواب آیا بهش اعتماد میکنم و حرکت میکنم که با راه حلی که بهم گفته مسائلم رو حل کنم یا نه طبق پیش فرض های ذهنم که فقط شنیدم و هیچ نتیجه خاصی هم ازش نگرفتم عمل میکنم
حالا یک عمری ما از خدا سوال پرسیدیم تو کجایی کی هستی چرا به بعضی ها ثروت دادی به ما نه علت نشدن زندگی ماها چیه
خدا هم اومد هدایتمون کرد به این سایت که جواب تمام سوال هامون توسط بنده عزیز خداوند استاد عباس منش به ما گفته میشه حالا این ماییم که ازاین هدایت استفاده میکنیم و باور میکنیم خالق زندگی خودمون هستیم و خدا با ما دشمنی نداره یا اینکه باور نمیکنیم و میریم به سمت همون آدم های که خودشونم نتیجه خاصی از افکار قبلیشون نگرفتن مثل گذشته عمل میکنیم و مثل گذشته هم باز دنبال چراهای زندگیمونیم
این بزرگ ترین هدایت پرودگار بود که من رو به این بهشت هدایت کرد و من خواستم که باور کنم که من خالق زندگی خودمم و تازمانی که این باور رو دارم میتونم هرآنچه رو میخوام خلق کنم در زندگیم توسط باورهای خوب و سازنده ای که توسط استاد عباس منش عزیزم درهردوره ای و حتی فایل های هدیه که اموزش میدن
ما ها همه هدایت شده ایم اما بازماییم که اجازه میدهیم که خداوند هدایتمان کنه یا نه
الهی به امید تو
میخوام بنویسم از ایده هایی که خداوند بهم داده که انجامش دادم و اونهایی که به نظرم منطقی نبوده و انجامش ندادم.
خب من کارم تولید محتواست انقدر درگیر ایده پیدا کردن هستم برای ویدیوهای میلیونی که چون همه کارهارو واسمون پیچیده کردن همیشه این تو ذهنم بود که ویدیوهایی که ویو میلیونی میده باید خیلی سخت اماده بشه وگرنه ارزشمند نیست و نتیجه ای نداره. یه روز از خستگی زیاد گفتم خداااا من دیگه خسته شدم بگو چیکار کنم این همه ویدیو درست کردم با اون همه سختی چرا نشد ، چرا نمیشه … چند روزی از محیط کارم فاصله گرفتم رفتم مسافرت ذهنم که یه خورده باز شد اروم شدم یه دفعه این اومد تو ذهنم پاشو الان یه ویدیو از این چیزی که داری واسه خودت درست میکنی بگیرو آپلودش کن ذهنم میگفت نه زشته نمیشه نکنی اینکارو جواب نمیگیری آخه کی به این ویدیو نگاه میکنه این همه ویدیو گرفتی با اون همه سختی درست کردی نتیجه داد نه .دیگه با خودم گفتم من که دارم اینکارو میکنم واسه خودم بزار حالا یه دوبینم بزارم فیلم بگیرم .اینکارو کردم یعنی یه ویدیویی ساختم با ساده ترین حالت ممکن بدون هیچ ادیتی آپلودش کردم .اون ویدیوم ترکییییید. یعنی با یه ویدیو ساده بدون هیچ کار خاصی تو ساده ترین حالت ممکن اون پست من برای پیجم بهم رشد چندبرابری دادو میلیونی شد.
خیلی از این اتفاق ها واسم افتاده ولی من متاسفانه تحت تاثیر محیط قرار میگیرم ، و یادم میره که همه چیز سادست باید راحت باشه وگرنه اون مسیر درست نیست.
دوباره الهاماتی که مثلا از این خیابون برو بعد میگم نه خیلی دور میشه واسه چی برم ، که نمیرم گوشن نمیدم به اون الهامی که بهم شده راه خودم رو میرم میمونم تو یه ترافیک خیلی سخت.
خیلی از این نوع اتفاقات برام افتاده واقعا وقتایی که گوش نکردم خیلی بعدش حسرت خوردم . برای من علت اینکه باعث میشه به الهامات یا ایده ها گوش نکنم اینه که میوفتم تو روزمرگی و تاثیرات محیط کار که باعث میشه از فایلهای استاد هم دور بشم وقتی دوباره یه مقدار کارهامو کنار میزارمو میگم دیگه وقته اینه که به ذهنم برسم باز برمیگردم به مسیر چون بعدش میفهمم چقدر بعد از شنیدن فایل ها مرور مطالب چقدر روحم ذهنم جسمم آروم میشه. که تو این موقع هاست که ایده هارو میشنوم و انجامش میدم کارها واسم روون تر میشه نتایجم بزرگ میشه.
مرسی استاد عزیزم و مریم جونم برای آماده کردن این فایلهای ارزشمند