این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://www.tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/04/8.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-11-03 05:33:192025-11-04 18:40:16تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۸
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
من لحظه مرگ مادرم رو بیاد دارم . البته اونجا نمیدونستم که داره جون میده. من تنها پیشش بودم .اونجا که دیدم چشم هاش باز بود ولی پلک نمیزد ،چند دقیقه به همین حالت بود . به پرده ی کنارش چنگ زده بود. الان میفهمم از شدت وحشت و حسرت بوده .حتما کل زندگیش اومده اونموقع جلو چشماش ، و کارهایی که میتونسته انجام بده و نکرده. و کمتر از یکساعت بعد روحش پرواز کرد.
الان که به این اگاهی ها رسیدم ،نمیخوام لحظه ی مرگ منم مثل مادرم وحشت و ترس رو تجربه کنم ،میخوام در دنیا و اخرت سعادتمند باشم ولی خب خیلی سخته . ولی میخوام تا جایی که میتونم تو این مسیر توحیدی باشم . بعضی وقتا میگم خدایا اگه همین الان یا اصلا یک سال دیگه فرشته مرگ رو بفرستی دنبالم ، من با چه رویی بیام پیشت .چی تو کوله بارم دارم، جز یکم خرده نون که از دست بنده هات گرفتم.
من تو باورهای توحیدی خیلی ضعیفم .راحت اسیر شیطان میشم .بعضی وقتا اینقدر از دست خودم عصبانی میشم و دلم میخواد تنها برم یه جایی و فقط گریه کنم.ولی خب جهان کاری با گریه های من نداره که . احساس بد =اتفاقات بد
تمرین این قسمت.چکاری در شما اشتیاق سوزان ایجاد میکنه
من از سالها قبل در زمینه ی ارایشگری علاقه دارم و هر از چند گاهی یکم میرم دنبالش و بعد مدت کوتاهی ولش میکنم.و این بخاطر ترس و در واقع شرکه .چون من اگه به خدا اعتماد داشته باشم دیگه نمیترسم و بهانه تراشی نمیکنم.
سال گزشته با کمک دوره ی عزت نفس تصمیم گرفتم که بشینم و خوب فکر کنم ببینم تو کدوم حوزه ی ارایشگری بیشتر علاقه دارم که تخصصی رو همون کار کنم… و بعد مدتها کند وکاو درون خودم فهمیدم که به شنیون علاقه خاصی دارم .و به خودم قول دادم که شروع کنم.خدارو شکر وقتی به خودم قولی میدم با تمام وجود سر قولم هستم .ازین اخلاقم خوشم میاد .ولی خب تا سیاه و کبود نشم از چک و لگدای دنیا به این مرحله ی قول دادن نمیرسم .و این باز یه اخلاق ناشایست منه.
خلاصه از وقتی قول دادم خدا درهارو برام باز کرد که در نزدیکی منزل و اتفاقا یکی از همشهری هام یه سالن داره و کارشم مورد پسند منه. سریع رفتم و باهاش هماهنگ کردم و شروع کردم به اموزش . و چند مدل اموزش دیدم و دورم که تموم شد الان باز استپ کردم.گاه گداری مشتری دارم ولی خب اصلا خوب نیست این هر از گاهی کار کردن .درامدی ندارم ازش .
من کار کردن با مو رو خیلی دوست دارم وقتی کاری میزنم اصلا خستگی و زمان رو متوجه نمیشم . فقط کیفیت کار و رضایت خودم مهمه.انقدر اینکارو دوست دارم که حاضرم حتی بدون دستمزد کار کنم .فقط کار کنم .فقط مو درست کنم.تاجایی که مثل اب خوردن شنیون بزنم.چند سالن هم رفتم واسه اینکه کار کنم ولی موفق نشدم . فکر میکنم به خاطر عدم احساس لیاقت منه .و ته دلم هم انگار میترسم که نتونم بخاطر همین عدم احساس لیاقت پول دربیارم ازین کار.خلاصه که خیلی خیلی فکرم مشغوله و میترسم از اخر ول کنم دوباره همه چیزو .مثل سالهای قبل.
ولی اگه اینبار ول کنم ، ددیگه خودمو نمیبخشم و میدونم که باید تا اخر عمر با این حسرت که چرا نموندم و ادامه ندادم سر کنم.و میدونم که روزبروز عزت نفسم بیشتر تخریب میشه.
کاری هم که باید فعلا انجام بدم اینه که همچنان فقط با تمام وجودم اینکارو بخوام وتو دیوار بگردم دوباره ، و هر جا رو که حس کردم خوبه برم بدون عذر و بهانه . در هر زمینه ای از ارایشگری. اگه شنیون بود که چه بهتر .تا ببینم به کجا هدایت میشم . با امید خدا
خدایا من خیلی سردر گمم .منتظر هدایت توام .بهم لیاقت بده بموقع هدایتها رو دریافت کنم و بهش عمل کنم.
خودت یه محیط عالی و سالم برام جور کن که برم و اونجا روزبروز اوج بگیرم.
.نمیدونم این قضیه چرا اینقدر تو ذهن من سخته .در حالی که دارم میبینم که بقیه چه راحت میر ن و مشغول میشن و خیلی سریع پیشرفت میکنن
خدایا ازت میخوام اون اتفاق دلنشینی که میخوام تا قبل سال 1405 اتفاق بیفته برام . و تو یه مسیر همیشگی پر از خیر و برکت و فراوانی نعمت قرار بگیرم.
آن «علاقه آتشین» یا آن «کار رؤیایی» در زندگی شما چیست که قلباً میدانید باید به سمتش حرکت کنید، اما «ترس» (ترس از بیپولی، ترس از قضاوت دیگران، ترس از شکست یا ترس از آیندهی مبهم) جلوی شما را گرفته و باعث شده آن را به تعویق بیندازید؟
در رابطه با رسالتم و کسب و کارم در زندگی، هنوز اون شغلی رو که بتونه منو جذب کنه و عشق آتشین بهش داشته باشم رو پیدا نکردم، چند بار تلاش کردم وارد شغلهای مختلف شدم، هزینه کردم، آموزش دیدم ولی زمانی که واردشون شدم دیدم این شغلها، شغلی نیستن که منو جذب کنن و من بتونم ازشون لذت ببرم و همون جایی که این رو فهمیدم از مسیر اشتباه خارج شدم خداروشکر
الان هم به دنبال نشانه ها هستم تا رسالتم رو پیدا کنم ولی قبلش تصمیم گرفتم که سلامتیم رو بهبود ببخشم تا با تمرکز بالاتری مسیر موفقیت رو طی کنم…
اولین اقدام عملی:
من اولین کاری که از دستم بر میاد کم کردن کربوهیدرات از رژیم غذاییم و پیاده روی روزانه هست، فایلهای معرفی دوره رو هم دیدم و کامنت دوستان رو هم میخونم و امیدوارم که تا قبل از عید 405 بتونم دوره رو تهیه کنم
سلام به همه شما دوستان . تو این مدت برام کلی اتفاق عالی افتاد که باید بابتشون خدارو شاکر باشم . یادمه تو کامنت های قبلی مینوشتم دوس دارم بتونم یه اجرای زنده جلوی جمعیت داشته باشم . تو همین کامنت قبلیم هم نوشته بودم که هدایت شدم به گروه هنری دانشگاه و قراره باهم کار کنیم .
قبل اینکه یه اجرا زنده موسیقی دیده باشم ، مدیریت یه اجرا زنده رو بدست گرفتم . در موسیقی چون همیشه خودم تنها بودم . خودم و کامپیوترم . همین باعث شده بود اصلا کار کردن با نوازنده های واقعی ارزوم باشه .
دانشکده های دیگه یادمه گروه تشکیل دادن و دنبال نوازنده بودن . من رو عضو نکردن چون نوازندگی بلد نبودم . یبار یادم نیس چرا مونده بودم دانشکده . داشتم فوتبال دستی میزدم اصلا . فوتبال دستی رو با هیچ چیز عوض نمیکنم . پای فوتبال دستی هر کی هم بیاد من بلیند نمیشم . اونجا یهو یه استادی زنگ زد بهم . گفت دانشکده ای ؟ گفتم اره .
دفترش دقیقا بالا سرمون بود . گفت درباره گروه موسیقی هست بیا بالا کارت دارم . همینو که گفت من پریدم از جا مستقیم رفتم بالا .
این یه گروه دیگه بود و خیلی وقت پیش براش اسم داده بودم و اصلا یادم نبود . گروه دانشکده خودمون بود .
استاد به من گفت که چه کمکی میتونی بکنی ؟ من با اعتماد بنفس توضیح میدادم که هر اجرایی تنظیم کننده میخواد و بحث هماهنگی و اینا .
حالا این اولین باره اصلا دارم به گروه موسیقی دعوت میشم . من از صحبت های استاد دیدم که یه ایده ای دادن برای گروه موسیقی. دیگه نمیدونن بقیشو چیکار کنن . من با اعتماد بنفسم افتادم جلو. استاد همه رو تو یه گروه عضو کرد . اونجا من صحبت میکردم از بچه ها میخواستم خودشون رو معرفی کنن . حالا خودم اخرین نفر اضافه شده بودم . دیگه استاد با من مشورت میکرد که برای اجرا چیکار کنیم و من پیشنهادات عملیمو میدادم . حتی یادمه اون اوایل یه ناهماهنگی تو گروه پیش اومده بود . استاد از بچه ها ناراضی بود . بچه ها از استاد . من میدیدم هر دو گروه تلاش میکنن فقط شرایط هم رو درک نمیکنن . اصلا هم خوشم نمیومد بشینم و درباره شرایط غر بزنم . دقیقا چیزی که تو مسایل سیاسی اطرافمون میبینیم . من خودم رو موظف میدیدم این مسئله رو حل کنم .
بچه ها جلو نمیومدن چون هیچی معلوم نبود . کسی کاری نمیکرد .
از اون طرف هم یه استاد بود که با مسئولیت خودش گروه موسیقی زده بود و از طرف حراست تحت فشار بود . و هیچ حرکتی از دانشجو ها نمیدید که بخواد کاری بکنه .
من گفتم باید قدم اول برداشته بشه . پیام دادم گفتم با هر چند نفر که بشه یه جلسه برگزار میکنم . تا همه همو ببینن و بجای اینکه پشت هم حرف بزنیم دنبال راهحل باشیم . با فک کنم چهار نفر رفتیم دفتر استاد . صحبت کردیم .
بچه ها گفتن جا تمرین نداریم ، استاد گفت شما کاری مشخص نکردید که بخوام مجوز براش بگیرم . همونجا رفتم جلو و گفتم برنامه اجرای بعدی رو مشخص کنیم پس . اهنگ رو انتخاب کردیم و با همون چند نفر برنامه تمرین چیدیم و قدم های بعدی رو برداشتیم . بعد از من خواستن که یه اهنگ رو برای گروه تنظیم کنم . اصلا نمیدونستم میشه یا نه . فقط جلو میرفتم . قرار بود به کاری که اصلا پیانو نداشت . پیانو اضافه کنم . جلو رفتم و اون کارم انجام دادم . بچه ها کاملا راضی بودن خیلی خوب شده بود .
یهو روز قبل تمرین پیانیست گفت من کیبورد ندارم بیارم برای اجرا .حالا باید دوباره از اول شروع میکردیم . زمان تمرین هم خیلی کم بود . استاد میگفت باید چیکار کنیم من مجوز اجرا گرفتم برنامه چیده شده نمیشن کنسل کرد . من گفتم اشکال نداره استاد بسپارش به من . حالا من خودم همه چیز برام جدیده .
اول چند تا ایده رو امتحان کردم نشد . بعد به این نتیجه رسیدم یه تغییر کامل تو کار بدم و همین طور هم خیلی سادش کنم که بچه ها بتونن اجرا کنن . تمرین میکردیم با بچه ها . لخظه لحظش تجربه جدید بود برام . یه دنیا ناشناخته که فقط جلو میرفتم. هماهنگی تمرینات هم اوایل خیلی ناهماهنگ بود . بعد کمکم راه افتادیم . هر دفعه چند نفر کلاس داشتن ولی تمرین رو با همون تعداد جلو میبردیم . نمیتونستیم دنبال یه زمان پرفکت بمونیم . با هر چی داشتیم جلو میرفتیم . یبار تو دفتر ریاست تمرین میکردیم . یبار تو کلاس های خالی . تا اینکه روز اجرا شد . و بچه ها به شکل خیلی خوبی اجرا کردن . از اجراشون بشدت لذت بردم . تمیز دقیق . خیلی خوب بودن. جاتون خالی با استاد هم رفتیم بیرون یه ناهار زدیم کلا روز عالی بود .
همون روز هم به استاد پیام دادم تا برای اجرا های بعدی از همین الان برنامه بچینیم .
تو همین مدت کوتاه کلی تجربه نو کسب کردم که تا همین ماه پیش ارزوم بودن .
دوستای خوبی وازد زندگیم شدن . کسی که بهم وویس میده و میگه خوشحاله که کسی مثل من وارد زندگیش شده . و با عشق منو به پدرش معرفی میکنه . برام جالبه همیشه دوستام منو به خانوادشون معرفی میکنن .
باهم داشتیم صحبت میکردیم و میگفت که بیا یه قولی بدیم . که تا دوسال اینده این مسیر رو پیوسته ادامه بدیم و جایی به ایستیم که بابتش از خودمون راضی باشیم . بریم و تو سالن اصلی شهر اجرا کنیم . اصلا وویسش رو گوش میکردم بغض کرده بودم . که چقد خداوند به من لطف داره و من نمیبینم . در میان تمام این اتفاقات فوقالعاده یک تضاد برام رخ داده بود که حالمو بد کرده بود . اینارو به خودم یاداوری میکنم که یادم بیاد چقدر نکات مثبت تو زندگیم هست که باید بابتش خدارو شکر کنم .
سلامممممممممممممم به استاد شایسته ی مهربون و عزیزم امیداورم حالتون بی نظیر باشه
و سلامممممممممم و صد سلام به دوستان و خانواده قشنگم
استاد قبل اینکه تمرین این جلسه رو انجام بدم میخام از اتفاق قشنگی که امروز برام افتاد صحبت کنم
و از سبحان عزیز که انقدر از صحبت هاش لذت بردم و خیلی اون و به خودم نزدیک دیدم
امروز صبح که رفتم مدرسه معلم به محظ اینکه اومد تو کلاس گفت پارمیدا بیا پیشم
من قراره بود برای انیمیشنی که قراره درست کنیم یک سری نمونه کارام و برای نرم افزار که باهاش کار میکنیم برای معلم بفرستم تا ببینه
بعد خودم هنوز میدونم که توی اون نرم افزار باید کلی چیز یاد بگیرم هنوز و تاحلا هم کارام و به کسی نشون نداده بودم هی برای خودم توی این 7 یا 8 ماهی که شروع کرده بودم به یاد گرفتن و اینا مدام نمونه کار برای پیجم و کارم میزدم
برگردیم پیش معلم
گفتش که پارمیدا تو که کارات خیلی عالیه استاد داشتی ؟ کسی بهت اموزش داده ؟ گفتم نه خودم یاد گرفتم هی میرفتم تو گوگل و یوتیوب و اینا فیلم میدم تمرین میکردم و یاد میگرفتم
بعد کلی از کارام تعریف کرد و گفت کارات خیلی خوب بود و من خیلی خوشم اومده حتی به یکی از همکارا نشون دادم گفته پارمیدا باید کلاس بزاره به معلم ها اموزش بده
من انقدر خوشحال شدممممم و با خودم گفتم ببین پارمیدا خدا داره معجزه میکنهههههه
کاری که تو هنوزم داری توش پیشرفت میکنی
خدا جوریییی دل ها رو برات نرمممممممم میکنه
راه و اسون میکنه
که تو حتی فکرش و هم نمیکردی
استاد از اون چیزی که فکر میکردم صد برابررررررررررررررررر خدا بهتر برام چید
خدایا همش به لطف توعه
همش به خاطر توعه که من و به جلو هل دادی و گفتی پارمیدا ادامه بده
هی بهم ایده هارو الهام کردیییی
هی زره زره تکامل و طی کردم و توهم طرف خودت و انجام دادی
خدیا عاشقتمممممممممممممممممم بی نهایت
از صبح مدادم بهم میگه که پارمیدا حواست باشه مغرور نشی ها حواست باشه که خدا اینکارو کرد
حالا تو باید بهم خودت اعتماد داشته باشی
عزت نفس داشته باشی
و ببینی که دیدی شد
دیدی تلاشت و تمرکزت نتیجه داد
از این به عنوان یک نمونه و الگو خوب تو زندگیت استفاده کن
خدایا مرسی که انقدر نزدیکی
استاد مرسییییییییییی که انقدر اموزه های عالی بهمون یاد دادین تا ایمان بیاریم و عمل کنیم
خب بریم سراغ تمیرین این جلسه بینظیر که خیلی دوسش داشتم
آن «علاقه آتشین» یا آن «کار رؤیایی» در زندگی شما چیست که قلباً میدانید باید به سمتش حرکت کنید، اما «ترس» (ترس از بیپولی، ترس از قضاوت دیگران، ترس از شکست یا ترس از آیندهی مبهم) جلوی شما را گرفته و باعث شده آن را به تعویق بیندازید؟
خدایا خیلی سپاسگزارم که علاقه ی زندگیم و خیلی به موقع و قشنگ بهم نشون دادی و هدایتم کردی
من عاشق انیمیشنم
الانم 16 سالمه و 2 ساله که توی این حوزه دارم زندگی میکنم و عشق میکنم
همیشه میگم اگه هزار بار برگردم عقب بازم میگم انیمیشن سازی
حاضرم توی این حوضه کارکنممممممممم بدون اینکه حقوق بگیرم
چون من کار نمیکنم عشق میکنم
اصلا وقتی بهش فکر میکنم و در حال ساخت و انجام پروژه هام حتی فکر کردن بهش قلبم و پر از پروانه میکنه
کلی خوشحال میشم و ذوق میکنم
و به لطف خدا دارم کار میکنم و ترسی خیلی بزرگ و خاصی تو این زمینه ندارم
ولی میبینم که هم کلاسی هام یا همسن و سالام همش تو سن نوجوانی و خوشی های زود گذر گیر کردن
حتی بعضی از روز ها که بچه ها حرف هایی میزنن که در فرکانس من نیست و ورودی های نامناسب سریع یا بحث و عوض میکنم یا سرم و با یک چیزی گرم میکنم
خیلی خوشحالم مثل اونا نیستمم
خیلی خوشحام که انقدر بین و من واون ها تفاوت هست
یکی از چیزی هایی حتی برای من ترس نشده و شده انگیزی پیشرفتم سن کم خودم عه
برقیه شاید بگن ما هنوز کوچییکیم بزار بریم دانشگانه دانشگاه تموم ش تازه کار پیدا کنیم و با حقوق بخور و نمیر پیش میریم تا اینکه به جایی برسیم
ولی من همش میگم تا کوچیکم دلم میخاد موفق بشم دلم میخاد وقتی هنوز به سن قانونی نرسیدم موفق شده باشم از لحاظ مالی دستم تو جیب خودم باشه
همیشه میگم ببین استاد تو 15 سالگی درامد داشته
تکرار میکنم تا ادامه بدم و ایمانم قوی بشه
اولین قدم عملی و کوچکی که متعهد میشوید (همین امروز) برای غلبه بر این ترس و حرکت به سمت آن علاقه بردارید، چیست؟
من پیج خودم و زدم و به لطف خدا شروع کردم
و از اون موقع انقدرررررررررررر ایده و الهام میاددددددد
انقدر داره قشنگ به سوالاتم جواب داده میشه
خدایاشکرت
میدونم که این روزا بهم میگه که ادامه بده و تلاش کن من تلاشت و میبینم و بی نتیجه نمیمونه
خدایا ممنونم برای که سعادت شنیدن یک فایل جادویی و شگفت انگیز دیگه هم بهم دادی
استاد ممنونم برای این فایل بی نظیر
بابات اینکه تا اینجا کامنتم و خوندید از همتون تشکر میکنم
روز 129 از روزشمار تحول زندگی من که با قسمت 8 پروژه از تغییر رو در آغوش بگیر، یکی شده️
در رابطه با تمرین این جلسه، میتونم بگم الان علاقمو پیدا کردم، اما قبلش راهها و شغلهای مختلفی رو امتحان کردم تا بتونم متوجه بشم که دقیقا چیمیخوام!
و اتفاقا تو همین هفته بود که باز برام واضحتر شد باید برم پیگیرش بشم و ادامش بدم
اون علاقه اصلی که تو خودم پیداش کردم، بازی تنیس و بازیکن شدن هست، چون همیشه حس میکردم که تو آموزشم وقتی به بازی با بچهها میرسم خیلی خوشحالترم خیلی بیشتر لذت میبرم؛ اما چندین ماه بود که فقط دنبال کلاسها بودم و از بازی خودم دور شده بودم به همینخاطر، برای شروع دوباره تمام اون ترسها دوباره اومد بالا ترس از اینکه اگه نتونم مثل قبل خوب بازی کنم چی! ترس از قضاوت شدن، نگرانی از بابت هزینهها از اینکه آینده بازی کردن چی قراره بشه، به خاطر اینکه دیر شروع کردم..!
در صورتی که خیلی از تنیسورها حتی تو ایران به کلی موفقیت رسیدن و دارن از این راه کلی ثروت بدست میارن
خیلیهاشونم از سن بالا شروع کردن، با وجود این الگوها بازم ذهن مقاومت داره که به گفته استاد باید پا گذاشت رو این ترسها وگرنه موقع مرگ یا باید با حسرت برم یا التماس کنم نه هنوز وقت میخوام.
که البته تمام این فایلها و نتایج دوستان، یهجورایی به من هم شجاعت داد که تونستم تو همین هفته دوباره برم سراغ بازی و با یه گروه برم تو زمین و دیدم که واقعا هنوز آمادگیشو دارم و انقدری افت نکردم، و اون ترسها خیلی کمرنگ شدن در واقع بهم انگیزه داد که هر روز برای تمریناتم وقت بذارم و در کنار کلاسام به فکر خودم باشم، حتی اون قضاوتی که ازش میترسیدم تبدیل شد به تحسین و با کلی بازیکن خوب آشنا شدم، خیلی ام خوش گذشت، که این قسمت عملی ماجرا بود
ولی درون من با وجود همه اون حسها، کلی ذوق و شوق بود، انقدر که تو اون سرما و اون همه مسیر دور رو رفتم که به بازی برسم، براش هزینه کردم، همه اینها رو وقتی کنارهم گذاشتم دیدم ارزششو داره که ادامه بدم، چون این شوق این لذت بهم انرژی میده که با حس بهتری برم سرکلاسام با حس بهتری و با یه هدف مشخص برم سراغ تمریناتم
امیدوارم این مومنتومی که شروع کردم رو ادامه بدم و برسم به نتیجه دلخواهم، که دیگه هیچ حسرتی تو دلم نمونه️
و میخوام در کنار این اقدامات عملی انقدر خوب بتونم با کمک شما، رو باورهام کار کنم که مسیرمو لذت بخش برم نه با عجله و تقلا، خداروشکر میکنم که انقدری دیر نشد که جهان بخواد با خشونت منو وارد مسیر کنه
یه دلیل دیگهای که فکر میکنم خیلی داره بهم کمک میکنه و در من بهتر و قویتر شده، باور خلق اتفاقات با افکار و کانون توجهم هست، اینچیزیه که استاد تو همه فایلهاشون میگن چون قانون اصلیه،
وقتی کوچیکترین رفتار و اتفاق رو میگم مسئولش خودمم، میرم بررسیش میکنم و جایی که لازمه رو تغییر میدم، بیشترمراقب افکار و رفتارام هستم و خداروشکر تو این مدت بهتر بودم
که این اصل این باور رو هر لحظه باید حواسم بهش باشه و هیچ عامل بیرونی رو مقصر عملو رفتارو اتفاقاتم ندونم
امیدوارم که هممون به علاقههامون و نتایج دلخواهمون با لذت و شوق برسیم
که چقدر صبر کردی و فهمیدی باید تکامل طی بشه با پول خودت خرید بزنی با همون چیزی که داری آفرین مرحبا بعد میبینی چقدر احساسه خوبی بهت دست داده عزت نفس اعتماد به توست بالا رفته و
تمرین امروز درباره مقاومت ذهنیه. میدونم برای مهاجرت باید مهارتهای مهندسی کامپیوتر یاد بگیرم، چون اونجا بازار این مهارتها رو میخواد و خیلی از ایرانیها از این مسیر موفق شدن. با این حال، هنوز یه کم تردید دارم و نمیدونم واقعاً خوشحال میشن یا نه. ولی ایمان دارم هر مسیر موفقی صبر، استمرار و اعتماد به خدا و خودم میخواد.
الان دارم موزیک گوش میکنم و از خدا میخوام ذهن و قلبم آروم باشه تا بتونم تصمیم درست بگیرم. هنوز نمیدونم علاقه واقعیم چیه؛ علاقه دارم به کوچینگ، فشن و مد، یا شاید کار تو خدمات هتلهای لوکس در دوبی.
قدم امروزم: سرچ کنم درباره کارهای خدماتی و ببینم چطور میتونم شرکت خودم رو در دوبی ثبت کنم. هدفم اینه شک و تردیدم کمتر بشه و یه قدم عملی برای حرکت به سمت علاقه و مسیرم بردارم.
من به دنبال تقویت ایمان و حذف شک و تردید ها هستم ایمان دارم در این مسیر به مرور قوی تر و موفق تر خواهم بود
آن «علاقه آتشین» یا آن «کار رؤیایی» در زندگی شما چیست که قلباً میدانید باید به سمتش حرکت کنید، اما «ترس» (ترس از بیپولی، ترس از قضاوت دیگران، ترس از شکست یا ترس از آیندهی مبهم) جلوی شما را گرفته و باعث شده آن را به تعویق بیندازید؟من قبل از جواب به این سوال یک پیش زمینه رو توضیح بدم
اینکه من از اون ادم ها بودم که همیشه با چک ولگد تغییر میکردم البته تغییر که نه اصلا به روی خودم نمی اوردم متوجه نبودم واگاهی نداشتم
زمانی متوجه شدم وتغییر کردم که با استاد عباس منش اشنا شده بودم
ودرک واگاهی من نسبت به این موضوع تغییر کردتاقبل از اون همیشه نقش اول قربانی وتسلیم بودن برای فرار از تغییر بودم
من بعد تحصیلات دانشگاهیم واشتغال در شغل غیر مرتبت با دانشگام بعد تقریبا ده سال
متوجه شدم که اصلا این جایی که هستم ومسیری که اومدم رو دوست ندارم وتصمیم به تغییر گرفتم با وجود تموم حرف هایی که شنیدم تایمی که گذاشتم که هنوز هم ادامه داره تقریبا سی سال زندگی رو کنار گذاشتم با یه کوله کوچیک پا در مسیر جدید گذاشتم
پراز ترس
استرس
بی پولی و….بودم اما به خدا توکل کردم وشروع کردم به صورت معجزه وار خدا وند مهربان درها ادم ها مسیرها وهرانچه که فکر کنید رو در بهترین زمان ومکان در اختیار من قرار داد
هنوز در مسیرم خیلی روزها نا امید میشم کم میارم اما به گذشته که فکر میکنم به علایقم به اینکه چقدر توانمندی های خودم رو دیدم زمانی که به خودم اعتماد کردم وفرصت دادم
همین سوخت راهم میشه
هرجا کم اوردم به خدا توکل کردم وبعد هم دست بزرگ خدا اموزه های استاد عزیز که روشن ترین وپرنور ترین چراغ راهن
که حتی فقط با گوش دادن به فایل ها معجزات رو وارد زندگیم کردن ومیکنن
والان دیگه یاد گرفتم که میشه
که باید در مسیر رشدو بالارفتن فرکانس استوار بود و ادامه داد
وکافیه فقط قدم اول رو برداریم حمایت ها وهدایت های خدای مهربون از راه میرسن
من خیلی خوشحالم که عضو جدید خانواده عباسمنش هستم با افتخار
در رابطه با این فایل و تمرینش خیلی فکر کردم، راستش من تا به حال کارهای زیادی انجام دادم که بازخورد رضایت بخشی نداشته و مرتبا از این پله به اون پله پریدم برای رسیدن به پول و ثروت…
البته بیشتر از این کارها سعی داشتم نرسیدن به زندگی دلخواهم رو گردن همسرم بندازم و راحتترین راه برام مقصر دونستن ایشون بود که با در آمدی که داره نمیتونه منو به خواسته هام برسونه متاسفانه..
این طرز فکر هیچ وقت نزاشت که دقت کنم ببینم علاقه ی واقعی خودم و شغل دلخواه خودم دقیقا چی میتونه باشه،،
این چند وقتی که به لطف خدا با شما آشنا شدم و خیلی زیاد لذت میبرم از گوش دادن به فایلهای بینطیرتون، پسرم بهم پیشنهاد یه کاری رو داد که متوجه شدم اینکار جزء علایق من بوده، در واقع طراحی روی لباس که وقتی بیشتر بهش فکر میکنم یادم میاد همیشه دلم میخواسته یه مزون لباس خیلی شیک و بزرگ داشته باشم..
اولین قدم برای رسیدن به این خواسته ی جذاب، دارم آموزشهای اینکارو میبینم و تمرین میکنم.
ترسهای من که تا به حال مانع پیشرفتم توی کارهای قبل از این بود، نداشتن اعتماد به نفس و ایمان به درستی کارم بود، من همیشه چشمم به مردم بود که کار منو بپسندن و سفارش بدن و غافل بودم از اینکه خدای بالاسر هست که باید بسپرم به خودش و از اون بخوام، مردم چکاره ان !!
این ترس از نادیده گرفتن منو به عقب پس میزد،،
و حالا امروز بعد از مدت تقریبا کوتاهی که با شما آشنا شدم و دارم تمام سعیم رو میکنم که با تمرینات شما پیش برم البته هنوز دارم از فایلهای رایگان استفاده میکنم و به شدت روح و روانم رو جلا داده و آرامش درونم رو بینظیر کرده، از خدای خودم سپاسگزارم که منو به این مسیر هدایت کرد و هر لحظه شکرگزار ریز به ریز نعمت هاشم..
من ایمان دارم که خدایی که منو هدایت کرده به این مسیر، میخواد صاحب بهترین ها باشم و تنها حامی منه…
میدونم که خیلی زود میام و از پیشرفت چشمگیر کارام براتون مینویسم و به خودم افتخار میکنم..
و در آخر اینکه کار کردن روی باورهای توحیدی بهترین و بزرگترین لطفی هست که میتونم در حق خودم بکنم، با امید به خداوند یکتا.
بنام خالق زیبایی ها
کامنت دوم از قسمت 8
من لحظه مرگ مادرم رو بیاد دارم . البته اونجا نمیدونستم که داره جون میده. من تنها پیشش بودم .اونجا که دیدم چشم هاش باز بود ولی پلک نمیزد ،چند دقیقه به همین حالت بود . به پرده ی کنارش چنگ زده بود. الان میفهمم از شدت وحشت و حسرت بوده .حتما کل زندگیش اومده اونموقع جلو چشماش ، و کارهایی که میتونسته انجام بده و نکرده. و کمتر از یکساعت بعد روحش پرواز کرد.
الان که به این اگاهی ها رسیدم ،نمیخوام لحظه ی مرگ منم مثل مادرم وحشت و ترس رو تجربه کنم ،میخوام در دنیا و اخرت سعادتمند باشم ولی خب خیلی سخته . ولی میخوام تا جایی که میتونم تو این مسیر توحیدی باشم . بعضی وقتا میگم خدایا اگه همین الان یا اصلا یک سال دیگه فرشته مرگ رو بفرستی دنبالم ، من با چه رویی بیام پیشت .چی تو کوله بارم دارم، جز یکم خرده نون که از دست بنده هات گرفتم.
من تو باورهای توحیدی خیلی ضعیفم .راحت اسیر شیطان میشم .بعضی وقتا اینقدر از دست خودم عصبانی میشم و دلم میخواد تنها برم یه جایی و فقط گریه کنم.ولی خب جهان کاری با گریه های من نداره که . احساس بد =اتفاقات بد
بنام خالق زیباییها سلام خدمت دوستان عزیزم
تمرین این قسمت.چکاری در شما اشتیاق سوزان ایجاد میکنه
من از سالها قبل در زمینه ی ارایشگری علاقه دارم و هر از چند گاهی یکم میرم دنبالش و بعد مدت کوتاهی ولش میکنم.و این بخاطر ترس و در واقع شرکه .چون من اگه به خدا اعتماد داشته باشم دیگه نمیترسم و بهانه تراشی نمیکنم.
سال گزشته با کمک دوره ی عزت نفس تصمیم گرفتم که بشینم و خوب فکر کنم ببینم تو کدوم حوزه ی ارایشگری بیشتر علاقه دارم که تخصصی رو همون کار کنم… و بعد مدتها کند وکاو درون خودم فهمیدم که به شنیون علاقه خاصی دارم .و به خودم قول دادم که شروع کنم.خدارو شکر وقتی به خودم قولی میدم با تمام وجود سر قولم هستم .ازین اخلاقم خوشم میاد .ولی خب تا سیاه و کبود نشم از چک و لگدای دنیا به این مرحله ی قول دادن نمیرسم .و این باز یه اخلاق ناشایست منه.
خلاصه از وقتی قول دادم خدا درهارو برام باز کرد که در نزدیکی منزل و اتفاقا یکی از همشهری هام یه سالن داره و کارشم مورد پسند منه. سریع رفتم و باهاش هماهنگ کردم و شروع کردم به اموزش . و چند مدل اموزش دیدم و دورم که تموم شد الان باز استپ کردم.گاه گداری مشتری دارم ولی خب اصلا خوب نیست این هر از گاهی کار کردن .درامدی ندارم ازش .
من کار کردن با مو رو خیلی دوست دارم وقتی کاری میزنم اصلا خستگی و زمان رو متوجه نمیشم . فقط کیفیت کار و رضایت خودم مهمه.انقدر اینکارو دوست دارم که حاضرم حتی بدون دستمزد کار کنم .فقط کار کنم .فقط مو درست کنم.تاجایی که مثل اب خوردن شنیون بزنم.چند سالن هم رفتم واسه اینکه کار کنم ولی موفق نشدم . فکر میکنم به خاطر عدم احساس لیاقت منه .و ته دلم هم انگار میترسم که نتونم بخاطر همین عدم احساس لیاقت پول دربیارم ازین کار.خلاصه که خیلی خیلی فکرم مشغوله و میترسم از اخر ول کنم دوباره همه چیزو .مثل سالهای قبل.
ولی اگه اینبار ول کنم ، ددیگه خودمو نمیبخشم و میدونم که باید تا اخر عمر با این حسرت که چرا نموندم و ادامه ندادم سر کنم.و میدونم که روزبروز عزت نفسم بیشتر تخریب میشه.
کاری هم که باید فعلا انجام بدم اینه که همچنان فقط با تمام وجودم اینکارو بخوام وتو دیوار بگردم دوباره ، و هر جا رو که حس کردم خوبه برم بدون عذر و بهانه . در هر زمینه ای از ارایشگری. اگه شنیون بود که چه بهتر .تا ببینم به کجا هدایت میشم . با امید خدا
خدایا من خیلی سردر گمم .منتظر هدایت توام .بهم لیاقت بده بموقع هدایتها رو دریافت کنم و بهش عمل کنم.
خودت یه محیط عالی و سالم برام جور کن که برم و اونجا روزبروز اوج بگیرم.
.نمیدونم این قضیه چرا اینقدر تو ذهن من سخته .در حالی که دارم میبینم که بقیه چه راحت میر ن و مشغول میشن و خیلی سریع پیشرفت میکنن
خدایا ازت میخوام اون اتفاق دلنشینی که میخوام تا قبل سال 1405 اتفاق بیفته برام . و تو یه مسیر همیشگی پر از خیر و برکت و فراوانی نعمت قرار بگیرم.
ردپای من بمونه
سلام به استادان عزیزم و هم مسیرهای آگاهم
تمرین گام 8:
آن «علاقه آتشین» یا آن «کار رؤیایی» در زندگی شما چیست که قلباً میدانید باید به سمتش حرکت کنید، اما «ترس» (ترس از بیپولی، ترس از قضاوت دیگران، ترس از شکست یا ترس از آیندهی مبهم) جلوی شما را گرفته و باعث شده آن را به تعویق بیندازید؟
در رابطه با رسالتم و کسب و کارم در زندگی، هنوز اون شغلی رو که بتونه منو جذب کنه و عشق آتشین بهش داشته باشم رو پیدا نکردم، چند بار تلاش کردم وارد شغلهای مختلف شدم، هزینه کردم، آموزش دیدم ولی زمانی که واردشون شدم دیدم این شغلها، شغلی نیستن که منو جذب کنن و من بتونم ازشون لذت ببرم و همون جایی که این رو فهمیدم از مسیر اشتباه خارج شدم خداروشکر
الان هم به دنبال نشانه ها هستم تا رسالتم رو پیدا کنم ولی قبلش تصمیم گرفتم که سلامتیم رو بهبود ببخشم تا با تمرکز بالاتری مسیر موفقیت رو طی کنم…
اولین اقدام عملی:
من اولین کاری که از دستم بر میاد کم کردن کربوهیدرات از رژیم غذاییم و پیاده روی روزانه هست، فایلهای معرفی دوره رو هم دیدم و کامنت دوستان رو هم میخونم و امیدوارم که تا قبل از عید 405 بتونم دوره رو تهیه کنم
خدایا شکرت
سلام به همه شما دوستان . تو این مدت برام کلی اتفاق عالی افتاد که باید بابتشون خدارو شاکر باشم . یادمه تو کامنت های قبلی مینوشتم دوس دارم بتونم یه اجرای زنده جلوی جمعیت داشته باشم . تو همین کامنت قبلیم هم نوشته بودم که هدایت شدم به گروه هنری دانشگاه و قراره باهم کار کنیم .
قبل اینکه یه اجرا زنده موسیقی دیده باشم ، مدیریت یه اجرا زنده رو بدست گرفتم . در موسیقی چون همیشه خودم تنها بودم . خودم و کامپیوترم . همین باعث شده بود اصلا کار کردن با نوازنده های واقعی ارزوم باشه .
دانشکده های دیگه یادمه گروه تشکیل دادن و دنبال نوازنده بودن . من رو عضو نکردن چون نوازندگی بلد نبودم . یبار یادم نیس چرا مونده بودم دانشکده . داشتم فوتبال دستی میزدم اصلا . فوتبال دستی رو با هیچ چیز عوض نمیکنم . پای فوتبال دستی هر کی هم بیاد من بلیند نمیشم . اونجا یهو یه استادی زنگ زد بهم . گفت دانشکده ای ؟ گفتم اره .
دفترش دقیقا بالا سرمون بود . گفت درباره گروه موسیقی هست بیا بالا کارت دارم . همینو که گفت من پریدم از جا مستقیم رفتم بالا .
این یه گروه دیگه بود و خیلی وقت پیش براش اسم داده بودم و اصلا یادم نبود . گروه دانشکده خودمون بود .
استاد به من گفت که چه کمکی میتونی بکنی ؟ من با اعتماد بنفس توضیح میدادم که هر اجرایی تنظیم کننده میخواد و بحث هماهنگی و اینا .
حالا این اولین باره اصلا دارم به گروه موسیقی دعوت میشم . من از صحبت های استاد دیدم که یه ایده ای دادن برای گروه موسیقی. دیگه نمیدونن بقیشو چیکار کنن . من با اعتماد بنفسم افتادم جلو. استاد همه رو تو یه گروه عضو کرد . اونجا من صحبت میکردم از بچه ها میخواستم خودشون رو معرفی کنن . حالا خودم اخرین نفر اضافه شده بودم . دیگه استاد با من مشورت میکرد که برای اجرا چیکار کنیم و من پیشنهادات عملیمو میدادم . حتی یادمه اون اوایل یه ناهماهنگی تو گروه پیش اومده بود . استاد از بچه ها ناراضی بود . بچه ها از استاد . من میدیدم هر دو گروه تلاش میکنن فقط شرایط هم رو درک نمیکنن . اصلا هم خوشم نمیومد بشینم و درباره شرایط غر بزنم . دقیقا چیزی که تو مسایل سیاسی اطرافمون میبینیم . من خودم رو موظف میدیدم این مسئله رو حل کنم .
بچه ها جلو نمیومدن چون هیچی معلوم نبود . کسی کاری نمیکرد .
از اون طرف هم یه استاد بود که با مسئولیت خودش گروه موسیقی زده بود و از طرف حراست تحت فشار بود . و هیچ حرکتی از دانشجو ها نمیدید که بخواد کاری بکنه .
من گفتم باید قدم اول برداشته بشه . پیام دادم گفتم با هر چند نفر که بشه یه جلسه برگزار میکنم . تا همه همو ببینن و بجای اینکه پشت هم حرف بزنیم دنبال راهحل باشیم . با فک کنم چهار نفر رفتیم دفتر استاد . صحبت کردیم .
بچه ها گفتن جا تمرین نداریم ، استاد گفت شما کاری مشخص نکردید که بخوام مجوز براش بگیرم . همونجا رفتم جلو و گفتم برنامه اجرای بعدی رو مشخص کنیم پس . اهنگ رو انتخاب کردیم و با همون چند نفر برنامه تمرین چیدیم و قدم های بعدی رو برداشتیم . بعد از من خواستن که یه اهنگ رو برای گروه تنظیم کنم . اصلا نمیدونستم میشه یا نه . فقط جلو میرفتم . قرار بود به کاری که اصلا پیانو نداشت . پیانو اضافه کنم . جلو رفتم و اون کارم انجام دادم . بچه ها کاملا راضی بودن خیلی خوب شده بود .
یهو روز قبل تمرین پیانیست گفت من کیبورد ندارم بیارم برای اجرا .حالا باید دوباره از اول شروع میکردیم . زمان تمرین هم خیلی کم بود . استاد میگفت باید چیکار کنیم من مجوز اجرا گرفتم برنامه چیده شده نمیشن کنسل کرد . من گفتم اشکال نداره استاد بسپارش به من . حالا من خودم همه چیز برام جدیده .
اول چند تا ایده رو امتحان کردم نشد . بعد به این نتیجه رسیدم یه تغییر کامل تو کار بدم و همین طور هم خیلی سادش کنم که بچه ها بتونن اجرا کنن . تمرین میکردیم با بچه ها . لخظه لحظش تجربه جدید بود برام . یه دنیا ناشناخته که فقط جلو میرفتم. هماهنگی تمرینات هم اوایل خیلی ناهماهنگ بود . بعد کمکم راه افتادیم . هر دفعه چند نفر کلاس داشتن ولی تمرین رو با همون تعداد جلو میبردیم . نمیتونستیم دنبال یه زمان پرفکت بمونیم . با هر چی داشتیم جلو میرفتیم . یبار تو دفتر ریاست تمرین میکردیم . یبار تو کلاس های خالی . تا اینکه روز اجرا شد . و بچه ها به شکل خیلی خوبی اجرا کردن . از اجراشون بشدت لذت بردم . تمیز دقیق . خیلی خوب بودن. جاتون خالی با استاد هم رفتیم بیرون یه ناهار زدیم کلا روز عالی بود .
همون روز هم به استاد پیام دادم تا برای اجرا های بعدی از همین الان برنامه بچینیم .
تو همین مدت کوتاه کلی تجربه نو کسب کردم که تا همین ماه پیش ارزوم بودن .
دوستای خوبی وازد زندگیم شدن . کسی که بهم وویس میده و میگه خوشحاله که کسی مثل من وارد زندگیش شده . و با عشق منو به پدرش معرفی میکنه . برام جالبه همیشه دوستام منو به خانوادشون معرفی میکنن .
باهم داشتیم صحبت میکردیم و میگفت که بیا یه قولی بدیم . که تا دوسال اینده این مسیر رو پیوسته ادامه بدیم و جایی به ایستیم که بابتش از خودمون راضی باشیم . بریم و تو سالن اصلی شهر اجرا کنیم . اصلا وویسش رو گوش میکردم بغض کرده بودم . که چقد خداوند به من لطف داره و من نمیبینم . در میان تمام این اتفاقات فوقالعاده یک تضاد برام رخ داده بود که حالمو بد کرده بود . اینارو به خودم یاداوری میکنم که یادم بیاد چقدر نکات مثبت تو زندگیم هست که باید بابتش خدارو شکر کنم .
سپاسگزارم از همه شما عزیزان
در اغوش خداوند
ازاد و رها باشید
فعلا
به نام انکس که در قلب من جای دارد
به نام خدایی که هر چه دارم از ان اوست
عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست …
سلامممممممممممم استاددددددد عزیزمممممم امیداوارم حالتون عالی باشه
سلامممممممممممممم به استاد شایسته ی مهربون و عزیزم امیداورم حالتون بی نظیر باشه
و سلامممممممممم و صد سلام به دوستان و خانواده قشنگم
استاد قبل اینکه تمرین این جلسه رو انجام بدم میخام از اتفاق قشنگی که امروز برام افتاد صحبت کنم
و از سبحان عزیز که انقدر از صحبت هاش لذت بردم و خیلی اون و به خودم نزدیک دیدم
امروز صبح که رفتم مدرسه معلم به محظ اینکه اومد تو کلاس گفت پارمیدا بیا پیشم
من قراره بود برای انیمیشنی که قراره درست کنیم یک سری نمونه کارام و برای نرم افزار که باهاش کار میکنیم برای معلم بفرستم تا ببینه
بعد خودم هنوز میدونم که توی اون نرم افزار باید کلی چیز یاد بگیرم هنوز و تاحلا هم کارام و به کسی نشون نداده بودم هی برای خودم توی این 7 یا 8 ماهی که شروع کرده بودم به یاد گرفتن و اینا مدام نمونه کار برای پیجم و کارم میزدم
برگردیم پیش معلم
گفتش که پارمیدا تو که کارات خیلی عالیه استاد داشتی ؟ کسی بهت اموزش داده ؟ گفتم نه خودم یاد گرفتم هی میرفتم تو گوگل و یوتیوب و اینا فیلم میدم تمرین میکردم و یاد میگرفتم
بعد کلی از کارام تعریف کرد و گفت کارات خیلی خوب بود و من خیلی خوشم اومده حتی به یکی از همکارا نشون دادم گفته پارمیدا باید کلاس بزاره به معلم ها اموزش بده
من انقدر خوشحال شدممممم و با خودم گفتم ببین پارمیدا خدا داره معجزه میکنهههههه
کاری که تو هنوزم داری توش پیشرفت میکنی
خدا جوریییی دل ها رو برات نرمممممممم میکنه
راه و اسون میکنه
که تو حتی فکرش و هم نمیکردی
استاد از اون چیزی که فکر میکردم صد برابررررررررررررررررر خدا بهتر برام چید
خدایا همش به لطف توعه
همش به خاطر توعه که من و به جلو هل دادی و گفتی پارمیدا ادامه بده
هی بهم ایده هارو الهام کردیییی
هی زره زره تکامل و طی کردم و توهم طرف خودت و انجام دادی
خدیا عاشقتمممممممممممممممممم بی نهایت
از صبح مدادم بهم میگه که پارمیدا حواست باشه مغرور نشی ها حواست باشه که خدا اینکارو کرد
حالا تو باید بهم خودت اعتماد داشته باشی
عزت نفس داشته باشی
و ببینی که دیدی شد
دیدی تلاشت و تمرکزت نتیجه داد
از این به عنوان یک نمونه و الگو خوب تو زندگیت استفاده کن
خدایا مرسی که انقدر نزدیکی
استاد مرسییییییییییی که انقدر اموزه های عالی بهمون یاد دادین تا ایمان بیاریم و عمل کنیم
خب بریم سراغ تمیرین این جلسه بینظیر که خیلی دوسش داشتم
آن «علاقه آتشین» یا آن «کار رؤیایی» در زندگی شما چیست که قلباً میدانید باید به سمتش حرکت کنید، اما «ترس» (ترس از بیپولی، ترس از قضاوت دیگران، ترس از شکست یا ترس از آیندهی مبهم) جلوی شما را گرفته و باعث شده آن را به تعویق بیندازید؟
خدایا خیلی سپاسگزارم که علاقه ی زندگیم و خیلی به موقع و قشنگ بهم نشون دادی و هدایتم کردی
من عاشق انیمیشنم
الانم 16 سالمه و 2 ساله که توی این حوزه دارم زندگی میکنم و عشق میکنم
همیشه میگم اگه هزار بار برگردم عقب بازم میگم انیمیشن سازی
حاضرم توی این حوضه کارکنممممممممم بدون اینکه حقوق بگیرم
چون من کار نمیکنم عشق میکنم
اصلا وقتی بهش فکر میکنم و در حال ساخت و انجام پروژه هام حتی فکر کردن بهش قلبم و پر از پروانه میکنه
کلی خوشحال میشم و ذوق میکنم
و به لطف خدا دارم کار میکنم و ترسی خیلی بزرگ و خاصی تو این زمینه ندارم
ولی میبینم که هم کلاسی هام یا همسن و سالام همش تو سن نوجوانی و خوشی های زود گذر گیر کردن
حتی بعضی از روز ها که بچه ها حرف هایی میزنن که در فرکانس من نیست و ورودی های نامناسب سریع یا بحث و عوض میکنم یا سرم و با یک چیزی گرم میکنم
خیلی خوشحالم مثل اونا نیستمم
خیلی خوشحام که انقدر بین و من واون ها تفاوت هست
یکی از چیزی هایی حتی برای من ترس نشده و شده انگیزی پیشرفتم سن کم خودم عه
برقیه شاید بگن ما هنوز کوچییکیم بزار بریم دانشگانه دانشگاه تموم ش تازه کار پیدا کنیم و با حقوق بخور و نمیر پیش میریم تا اینکه به جایی برسیم
ولی من همش میگم تا کوچیکم دلم میخاد موفق بشم دلم میخاد وقتی هنوز به سن قانونی نرسیدم موفق شده باشم از لحاظ مالی دستم تو جیب خودم باشه
همیشه میگم ببین استاد تو 15 سالگی درامد داشته
تکرار میکنم تا ادامه بدم و ایمانم قوی بشه
اولین قدم عملی و کوچکی که متعهد میشوید (همین امروز) برای غلبه بر این ترس و حرکت به سمت آن علاقه بردارید، چیست؟
من پیج خودم و زدم و به لطف خدا شروع کردم
و از اون موقع انقدرررررررررررر ایده و الهام میاددددددد
انقدر داره قشنگ به سوالاتم جواب داده میشه
خدایاشکرت
میدونم که این روزا بهم میگه که ادامه بده و تلاش کن من تلاشت و میبینم و بی نتیجه نمیمونه
خدایا ممنونم برای که سعادت شنیدن یک فایل جادویی و شگفت انگیز دیگه هم بهم دادی
استاد ممنونم برای این فایل بی نظیر
بابات اینکه تا اینجا کامنتم و خوندید از همتون تشکر میکنم
امیداوارم برای شما و خودم مفید بوده باشه
امیداوارم سعادتمند باشید هم در دنیا هم در اخرت
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام پارمیدای عزیزم
چقدر خوبه که تو این سن کم انقدر به فکر پیشرفت هستی.
تحسینت میکنم دختر عزیزم.
مطمئنا به لطف خدای مهربون که شنونده و بینا بر هرچیزی هست و تو رو و تلاشهات میبینه موفق میشی عزیزم.
ادامه بده دختر دانا.
به نام خدا
سلام به استاد عزیز، خانم شایسته و همه دوستان
روز 129 از روزشمار تحول زندگی من که با قسمت 8 پروژه از تغییر رو در آغوش بگیر، یکی شده️
در رابطه با تمرین این جلسه، میتونم بگم الان علاقمو پیدا کردم، اما قبلش راهها و شغلهای مختلفی رو امتحان کردم تا بتونم متوجه بشم که دقیقا چیمیخوام!
و اتفاقا تو همین هفته بود که باز برام واضحتر شد باید برم پیگیرش بشم و ادامش بدم
اون علاقه اصلی که تو خودم پیداش کردم، بازی تنیس و بازیکن شدن هست، چون همیشه حس میکردم که تو آموزشم وقتی به بازی با بچهها میرسم خیلی خوشحالترم خیلی بیشتر لذت میبرم؛ اما چندین ماه بود که فقط دنبال کلاسها بودم و از بازی خودم دور شده بودم به همینخاطر، برای شروع دوباره تمام اون ترسها دوباره اومد بالا ترس از اینکه اگه نتونم مثل قبل خوب بازی کنم چی! ترس از قضاوت شدن، نگرانی از بابت هزینهها از اینکه آینده بازی کردن چی قراره بشه، به خاطر اینکه دیر شروع کردم..!
در صورتی که خیلی از تنیسورها حتی تو ایران به کلی موفقیت رسیدن و دارن از این راه کلی ثروت بدست میارن
خیلیهاشونم از سن بالا شروع کردن، با وجود این الگوها بازم ذهن مقاومت داره که به گفته استاد باید پا گذاشت رو این ترسها وگرنه موقع مرگ یا باید با حسرت برم یا التماس کنم نه هنوز وقت میخوام.
که البته تمام این فایلها و نتایج دوستان، یهجورایی به من هم شجاعت داد که تونستم تو همین هفته دوباره برم سراغ بازی و با یه گروه برم تو زمین و دیدم که واقعا هنوز آمادگیشو دارم و انقدری افت نکردم، و اون ترسها خیلی کمرنگ شدن در واقع بهم انگیزه داد که هر روز برای تمریناتم وقت بذارم و در کنار کلاسام به فکر خودم باشم، حتی اون قضاوتی که ازش میترسیدم تبدیل شد به تحسین و با کلی بازیکن خوب آشنا شدم، خیلی ام خوش گذشت، که این قسمت عملی ماجرا بود
ولی درون من با وجود همه اون حسها، کلی ذوق و شوق بود، انقدر که تو اون سرما و اون همه مسیر دور رو رفتم که به بازی برسم، براش هزینه کردم، همه اینها رو وقتی کنارهم گذاشتم دیدم ارزششو داره که ادامه بدم، چون این شوق این لذت بهم انرژی میده که با حس بهتری برم سرکلاسام با حس بهتری و با یه هدف مشخص برم سراغ تمریناتم
امیدوارم این مومنتومی که شروع کردم رو ادامه بدم و برسم به نتیجه دلخواهم، که دیگه هیچ حسرتی تو دلم نمونه️
و میخوام در کنار این اقدامات عملی انقدر خوب بتونم با کمک شما، رو باورهام کار کنم که مسیرمو لذت بخش برم نه با عجله و تقلا، خداروشکر میکنم که انقدری دیر نشد که جهان بخواد با خشونت منو وارد مسیر کنه
یه دلیل دیگهای که فکر میکنم خیلی داره بهم کمک میکنه و در من بهتر و قویتر شده، باور خلق اتفاقات با افکار و کانون توجهم هست، اینچیزیه که استاد تو همه فایلهاشون میگن چون قانون اصلیه،
وقتی کوچیکترین رفتار و اتفاق رو میگم مسئولش خودمم، میرم بررسیش میکنم و جایی که لازمه رو تغییر میدم، بیشترمراقب افکار و رفتارام هستم و خداروشکر تو این مدت بهتر بودم
که این اصل این باور رو هر لحظه باید حواسم بهش باشه و هیچ عامل بیرونی رو مقصر عملو رفتارو اتفاقاتم ندونم
امیدوارم که هممون به علاقههامون و نتایج دلخواهمون با لذت و شوق برسیم
سپاس از همگی
به نام خدای معجزه ها
خدایا هزاران بار شکرت
سلام استاد عزیز و سلام مریم زییا
سلام به همه دوستان این مسیر مقدس
خدایا هزاران بار شکرت که امروز فرصت سپاس گذاری و نوشتن بهم دادی
خدایا با جان و دل سپاس گذارم
سپاس گذارم بابت این فایل زیبا و پر از اگاهی
و چه همزمانی زیبایی که دوستان هر دو از تغییرات بعد از 5 سال حرف میزدن
خدایا هزاران بار شکرت
امروز جمعه 14 اذر 404 و بهتره بگم عصر جمعه من دل به دریا زدم و استارت هدف رو زدم
خرید از دبی زده بودم و طرف منتظر بود تکمیل وجه کنم تا جنس رو ارسال کنه
اما من به تعدادی که سفارش داده بودم پول نداشتم و میخواستم از همسرم یا خانوادم قرض بگیرم
با اینکه این افراد پول داشتن اما هر کدامشان برای پولشون نقشه ای داشتن
خلاصه با فروشنده تماس گرفتم و گفتم به اون تعداد نمیتونم تکمیل وجه کنم گفتن مورد نداره
اندازه همون تعداد جنس برات ارسال میکنیم
اما اون تعداد که پولش اوکی نشده وقتی رسید بندر قیمت جدید اعلام میکنم و تا اون موقع فرصت داری پولشو واریز کنی
کلی تشکر کردم و گفتم برام ارسال کنین.
خدایا هزاران بار شکرت
این سفارش با وجود اینکه تعداد خیلی کمی بود اما به جرات میتونم بگم بشدت برام لذت بخش بود
چونکه اولین باره که من خودم مستقیم دارم جنس میارم
چونکه دقیقا با پول خودم خرید زدم
چونکه قشنگ وجودم حالیشه که باید تکامل طی بشه
چونکه توکل کردم و دارم لحظه شماری میکنم نتیجه ها رو ببینم
چونکه هزاران بار تجربه کردم وقتی سمت خودمو انجام میدم سمت خدا طوفانی و تصاعدی انجام میشه
چونکه دقیقا قدم اول رو برداشتم
چونکه با جان و دل دارم پی هدایت خدارو میگیرم
چونکه دقیقا دارم هدفی که امسال نوشته بودمو استارت میزنم
چونکه من تشنه رسالتم و دارم رسالتمو انجام میدم
چونکه خداوند بوسیله من به سر سفره هزاران نفر نون میرسونه
چونکه عاشقانه دارم به جهان هستی کمک میکنم دنیا برای زندگی جای قشنگی باشه
چونکه خدایا هزاران بار شکرت
خدایا هزاران بار شکرت
خدایا هزاران بار شکرت
به نام خدای مهربانم سلام به دوست عزیزم ساناز جان
ممنونم عزیزم که اومدی با عشق نوشتی برامون
که چقدر صبر کردی و فهمیدی باید تکامل طی بشه با پول خودت خرید بزنی با همون چیزی که داری آفرین مرحبا بعد میبینی چقدر احساسه خوبی بهت دست داده عزت نفس اعتماد به توست بالا رفته و
خداوند هم هدایت میکند
وبا جسارت تو دله ترسها رفتی
دوستت دارم عزیزم
در پناه خداوند مهربان باشین
روز 12 – جلسه هشتم: پروژه «تغییر را در آغوش بگیر»
به نام خدا
خدارو شکر برای امروز و همین لحظه.
تمرین امروز درباره مقاومت ذهنیه. میدونم برای مهاجرت باید مهارتهای مهندسی کامپیوتر یاد بگیرم، چون اونجا بازار این مهارتها رو میخواد و خیلی از ایرانیها از این مسیر موفق شدن. با این حال، هنوز یه کم تردید دارم و نمیدونم واقعاً خوشحال میشن یا نه. ولی ایمان دارم هر مسیر موفقی صبر، استمرار و اعتماد به خدا و خودم میخواد.
الان دارم موزیک گوش میکنم و از خدا میخوام ذهن و قلبم آروم باشه تا بتونم تصمیم درست بگیرم. هنوز نمیدونم علاقه واقعیم چیه؛ علاقه دارم به کوچینگ، فشن و مد، یا شاید کار تو خدمات هتلهای لوکس در دوبی.
قدم امروزم: سرچ کنم درباره کارهای خدماتی و ببینم چطور میتونم شرکت خودم رو در دوبی ثبت کنم. هدفم اینه شک و تردیدم کمتر بشه و یه قدم عملی برای حرکت به سمت علاقه و مسیرم بردارم.
من به دنبال تقویت ایمان و حذف شک و تردید ها هستم ایمان دارم در این مسیر به مرور قوی تر و موفق تر خواهم بود
الهی به امید تو
سلام به استاد عزیزم مریم جان وخانواده ارزشمندم
آن «علاقه آتشین» یا آن «کار رؤیایی» در زندگی شما چیست که قلباً میدانید باید به سمتش حرکت کنید، اما «ترس» (ترس از بیپولی، ترس از قضاوت دیگران، ترس از شکست یا ترس از آیندهی مبهم) جلوی شما را گرفته و باعث شده آن را به تعویق بیندازید؟من قبل از جواب به این سوال یک پیش زمینه رو توضیح بدم
اینکه من از اون ادم ها بودم که همیشه با چک ولگد تغییر میکردم البته تغییر که نه اصلا به روی خودم نمی اوردم متوجه نبودم واگاهی نداشتم
زمانی متوجه شدم وتغییر کردم که با استاد عباس منش اشنا شده بودم
ودرک واگاهی من نسبت به این موضوع تغییر کردتاقبل از اون همیشه نقش اول قربانی وتسلیم بودن برای فرار از تغییر بودم
من بعد تحصیلات دانشگاهیم واشتغال در شغل غیر مرتبت با دانشگام بعد تقریبا ده سال
متوجه شدم که اصلا این جایی که هستم ومسیری که اومدم رو دوست ندارم وتصمیم به تغییر گرفتم با وجود تموم حرف هایی که شنیدم تایمی که گذاشتم که هنوز هم ادامه داره تقریبا سی سال زندگی رو کنار گذاشتم با یه کوله کوچیک پا در مسیر جدید گذاشتم
پراز ترس
استرس
بی پولی و….بودم اما به خدا توکل کردم وشروع کردم به صورت معجزه وار خدا وند مهربان درها ادم ها مسیرها وهرانچه که فکر کنید رو در بهترین زمان ومکان در اختیار من قرار داد
هنوز در مسیرم خیلی روزها نا امید میشم کم میارم اما به گذشته که فکر میکنم به علایقم به اینکه چقدر توانمندی های خودم رو دیدم زمانی که به خودم اعتماد کردم وفرصت دادم
همین سوخت راهم میشه
هرجا کم اوردم به خدا توکل کردم وبعد هم دست بزرگ خدا اموزه های استاد عزیز که روشن ترین وپرنور ترین چراغ راهن
که حتی فقط با گوش دادن به فایل ها معجزات رو وارد زندگیم کردن ومیکنن
والان دیگه یاد گرفتم که میشه
که باید در مسیر رشدو بالارفتن فرکانس استوار بود و ادامه داد
وکافیه فقط قدم اول رو برداریم حمایت ها وهدایت های خدای مهربون از راه میرسن
تو پـای به راه درنــه و هیـــچ مـپرس
خـود راه بگویدت که چـون باید رفت
در پناه خداوند مهربان باشید دوستتون دارم
سلام بر استاد عزیز
من خیلی خوشحالم که عضو جدید خانواده عباسمنش هستم با افتخار
در رابطه با این فایل و تمرینش خیلی فکر کردم، راستش من تا به حال کارهای زیادی انجام دادم که بازخورد رضایت بخشی نداشته و مرتبا از این پله به اون پله پریدم برای رسیدن به پول و ثروت…
البته بیشتر از این کارها سعی داشتم نرسیدن به زندگی دلخواهم رو گردن همسرم بندازم و راحتترین راه برام مقصر دونستن ایشون بود که با در آمدی که داره نمیتونه منو به خواسته هام برسونه متاسفانه..
این طرز فکر هیچ وقت نزاشت که دقت کنم ببینم علاقه ی واقعی خودم و شغل دلخواه خودم دقیقا چی میتونه باشه،،
این چند وقتی که به لطف خدا با شما آشنا شدم و خیلی زیاد لذت میبرم از گوش دادن به فایلهای بینطیرتون، پسرم بهم پیشنهاد یه کاری رو داد که متوجه شدم اینکار جزء علایق من بوده، در واقع طراحی روی لباس که وقتی بیشتر بهش فکر میکنم یادم میاد همیشه دلم میخواسته یه مزون لباس خیلی شیک و بزرگ داشته باشم..
اولین قدم برای رسیدن به این خواسته ی جذاب، دارم آموزشهای اینکارو میبینم و تمرین میکنم.
ترسهای من که تا به حال مانع پیشرفتم توی کارهای قبل از این بود، نداشتن اعتماد به نفس و ایمان به درستی کارم بود، من همیشه چشمم به مردم بود که کار منو بپسندن و سفارش بدن و غافل بودم از اینکه خدای بالاسر هست که باید بسپرم به خودش و از اون بخوام، مردم چکاره ان !!
این ترس از نادیده گرفتن منو به عقب پس میزد،،
و حالا امروز بعد از مدت تقریبا کوتاهی که با شما آشنا شدم و دارم تمام سعیم رو میکنم که با تمرینات شما پیش برم البته هنوز دارم از فایلهای رایگان استفاده میکنم و به شدت روح و روانم رو جلا داده و آرامش درونم رو بینظیر کرده، از خدای خودم سپاسگزارم که منو به این مسیر هدایت کرد و هر لحظه شکرگزار ریز به ریز نعمت هاشم..
من ایمان دارم که خدایی که منو هدایت کرده به این مسیر، میخواد صاحب بهترین ها باشم و تنها حامی منه…
میدونم که خیلی زود میام و از پیشرفت چشمگیر کارام براتون مینویسم و به خودم افتخار میکنم..
و در آخر اینکه کار کردن روی باورهای توحیدی بهترین و بزرگترین لطفی هست که میتونم در حق خودم بکنم، با امید به خداوند یکتا.