تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۸


موضوع این قسمت: رمز رضایت از زندگی


در این فایل صوتی، استاد عباس‌منش یکی از حیاتی‌ترین دوراهی‌های زندگی همه‌ی ما را آشکار می‌کند: دوراهی بین «تغییر آگاهانه» و «تغییر اجباری».

همه‌ی ما در زندگی نشانه‌هایی دریافت می‌کنیم که به ما می‌گویند: «مسیرت اشتباه است، باید تغییر کنی.» اما اغلب ما این نشانه‌ها را نادیده می‌گیریم. استاد با مثالی تکان‌دهنده (فرد معتاد) توضیح می‌دهد که چگونه جهان ابتدا با نشانه‌های کوچک (از دست دادن شغل) هشدار می‌دهد و اگر توجه نکنیم، ضربه‌هایش را محکم‌تر می‌کند (از دست دادن خانواده، سلامتی و…). این مسیر «چک و لگد» جهان، مسیری پر از درد و حسرت است.

اما راه دومی هم وجود دارد؛ راهی که امیر، عاطفه و سبحان (مهمانان این برنامه) انتخاب کردند.

در این گفتگوی شنیدنی، شما با داستان واقعی افرادی آشنا می‌شوید که قبل از رسیدن به ضربه‌های سخت، تصمیم به تغییر گرفتند و زندگی خود را دگرگون کردند:

  1. امیر و «دنبال علاقه‌ی آتشین»: داستان فوق‌العاده‌ی امیر را می‌شنوید که چگونه با یک «آگاهی» از استاد، متوجه شد نرفتن به دنبال علاقه‌ی آتشینش (غواصی) به خاطر ترس از آینده و بی‌پولی، نوعی «شرک پنهان» و عدم اعتماد به خداوند است. او درسی به ما می‌دهد که چگونه این ترس را شکست، از تهران به کیش مهاجرت کرد و امروز، پس از ۵ سال، غرق در لذت و موفقیت در کار مورد علاقه‌اش است.
  2. عاطفه و افزایش درآمد ۱۰۰ برابری: تجربه‌ی عاطفه به ما نشان می‌دهد که چگونه می‌توان از یک ذهنیت «آب باریکه‌ای» (رضایت به حداقل‌ها) رها شد. او توضیح می‌دهد که چگونه با بمباران ذهنی خود توسط فایل‌های استاد و ساختن باورهای جدید (حتی با ضبط صدای خودش)، مدارهایش را تغییر داد، مهاجرت کرد و درآمدش را ۱۰۰ برابر افزایش داد؛ در حالی که اکنون فقط ۲ ساعت در هفته کار می‌کند.
  3. سبحان و بلوغ در ۱۹ سالگی: داستان سبحان، باور محدودکننده‌ی «سن» را در هم می‌شکند. او در ۱۹ سالگی، درک و بینشی از قوانین جهان دارد که بسیاری در سنین بالا نیز ندارند. او به ما یادآوری می‌کند که پتانسیل موفقیت و «ارزش آفرینی» در هر سنی وجود دارد.

دروس کلیدی استاد در این فایل:

استاد در تحلیل این داستان‌ها، مفاهیم عمیقی را باز می‌کند:

  • تست «لحظه‌ی مرگ»: استاد یک تمرین ذهنی قدرتمند را معرفی می‌کند: تصور کنید در لحظه‌ی مرگ هستید. آیا از مسیری که آمده‌اید راضی هستید یا تقاضای زمان بیشتر برای «اصلاح» مسیر دارید؟ پاسخ به این سؤال، قطب‌نمای امروز شماست.
  • پتانسیل در سن بسیار کم: چرا برخی مانند امباپه (فوتبالیست) در سن بسیار کم به بلوغ ذهنی و موفقیت‌های جهانی می‌رسند؟ استاد توضیح می‌دهد که این پتانسیل در همه‌ی ما وجود دارد و نباید خود را پشت باورهای محدودکننده‌ی سن پنهان کنیم.
  • گسترش جهان: وقتی شما شجاعانه به دنبال علاقه‌ی خود می‌روید (مانند امیر)، نه تنها زندگی خودتان را شکوفا می‌کنید، بلکه به «گسترش جهان» کمک کرده‌اید و طبق قانون، جهان نیز شما را غرق در نعمت و ثروت خواهد کرد.

شنیدن این فایل به شما کمک می‌کند تا نشانه‌های جهان را قبل از آنکه به «ضربه» تبدیل شوند، بخوانید و شجاعت لازم برای حرکت به سمت «عشق و علاقه» واقعی‌تان را پیدا کنید.


تمرین این قسمت:

آن «علاقه آتشین» یا آن «کار رؤیایی» در زندگی شما چیست که قلباً می‌دانید باید به سمتش حرکت کنید، اما «ترس» (ترس از بی‌پولی، ترس از قضاوت دیگران، ترس از شکست یا ترس از آینده‌ی مبهم) جلوی شما را گرفته و باعث شده آن را به تعویق بیندازید؟

اولین قدم عملی و کوچکی که متعهد می‌شوید (همین امروز) برای غلبه بر این ترس و حرکت به سمت آن علاقه بردارید، چیست؟

(اشتراک‌گذاری این ترس‌ها و قدم‌های کوچک، بزرگ‌ترین منبع الهام و شجاعت برای سایر اعضای خانواده‌ی ما خواهد بود.)

پاسخت را کامل در قسمت کامنتهای همین صفحه بنویس تا هم برای خودت نقشه‌ی راه شود و هم الهام‌بخش دیگران.


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

489 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
    تعداد کل دیدگاه‌های «سعیده شهریاری» در این صفحه: 5
  1. -
    سعیده شهریاری گفته:
    مدت عضویت: 1587 روز

    بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ

    به نام خدا که رحمتش بی‌اندازه است و مهربانی‌اش همیشگی

    حم﴿١﴾

    حاء، میم

    تَنْزِیلُ الْکِتَابِ مِنَ اللَّهِ الْعَزِیزِ الْحَکِیمِ ﴿٢﴾

    این کتاب نازل شده از سوی خدای توانای شکست ناپذیر وحکیم است.

    إِنَّ فِی السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ لَآیَاتٍ لِلْمُؤْمِنِینَ ﴿٣﴾

    به یقین در آسمان ها و زمین برای مؤمنان نشانه هایی [بر ربوبیت، حکمت و قدرت خدا] ست؛

    وَفِی خَلْقِکُمْ وَمَا یَبُثُّ مِنْ دَابَّهٍ آیَاتٌ لِقَوْمٍ یُوقِنُونَ ﴿4﴾

    و در آفرینش شما و آنچه از جنبندگان منتشر و پراکنده می کند، برای اهل یقین نشانه هایی [بر ربوبیت، حکمت و قدرت خدا] ست؛

    سوره ی مبارکه جاثیه

    =====================================

    سلام به استاد عباس منش عزیزم،استاد الهی و نورانی من

    سلام به استاد شایسته جانم ،استاد پروانه ای من

    سلام به بچه های متعهد به در آغوش گرفتن تغییر!

    سلام و سلامتی و نور و عشق و رحمت الله،از روشنی قلبم به قلب سلیمتون…

    اگر فکر‌کردید که فکر میکنید فکر نکنید که من فقط یک گام از پروژه جا موندم ،اونم چون تو برنامه م کامنت نوشتن اولویت دوم بود،بهش نرسیدم،اما دوباره با قدرت برگشتم و ازین حرفا:)

    اینجا گرگان،صدا و سیمای مرکز استان گلستان:)

    آخیش اللهم آخیش!

    چقدر من این غار حرا رو دوست دارم،چقدر اینجا همه چیز خوبه،چقدر صدای استاد نور داره،چقدر نوشته های استاد شایسته نور داره،چقدر کامنت ها نور داره،حتی عکس پروفایل ها هم نووور داره،کم کم باید عینک دودی بزنم بیام تو سایت:) از شدت روشنایی دیگه نمیشه چیزی رو ببینی والا:))

    خلاصه که :

    استاد جان و استاد جان و بچه های غار حرا،دوستون دارم.

    از تموم قلبم.

    از تموم قلبم.

    خدایا شکرت،چقدر این فایل خوب بود،چقدر این تست لحظه ی مرگ فوق العاده بود،یعنی وقتی نوشتمش،چند ثانیه ای به فکر فرو‌رفتم…

    واقعا اگر‌فر‌دا حضرت عزرائیل بیاد سروقتم،چه حسرت هایی توی دلم هست؟!(از قصد تو دفترم نوشتم حضرت عزرائیل،یکم ترسم ازش بریزه:) )

    وقتی به حسرت های لحظه ی‌مرگم فکر کردم ،همون موقع به خودم گفتم:(با عرض پوزش) گور پدر حرف مردم بابا،من میخوام به خواسته هام برسم،هربهایی هم باشه براش پرداخت میکنم،حتی اگر شده در مسیرش بمیرم،چه مرگی قشنگتر ازین؟!دیر یا زود همه میمیریم دیگه…

    اگر اینجوریه،من میخوام در مسیر رسیدن به اهدافم بمیرم.من میخوام به هدف هام برسم،من حاضرم برای رسیدن به اهدافم بها پرداخت کنم،هرچی که هست،من باید برم‌ تو دل ترس های بزرگتر و با کمک خدا نابودشون میکنم،مگه خدا تو اورژانس کودکان پا به پای من شیفت نداد؟!مگه خدا هرروز تو جزیره ی کیش صبح تا شب،شب تا صبح کنار من نموند؟!مگه من جایی توی این مسیر تنها موندم؟!پس باز هم باید پیش برم،باز هم باید سد هارو بشکنم،باید هدف های بعدی رو تیک بزنم و هر روز این تست لحظه ی مرگ رو از خودم بگیرم،حتی فکر کردن به اون لحظه به آدم انگیزه میده برای حرکت کردن،به خدا قسم من انقدر آدم هایی رو دیدم که تو یک لحظه روح از بدنشون پرواز کرد و حتی ساعت ها cpr کردن و شنیدن صدای شکستن استخوان های قفسه سینه شون هیچ کمکی به برگشتنشون نکرد…

    یکی از دلایلی که سرعت حرکت من تو سال اول و دوم دانشجوییم خیلی بیشتر بود بخاطر دیدن همین چیز ها تو محل کارم بود،شب طرف تو تختش دراز کشیده بود و با من پرستار حرف میزد و فردا صبح دیگه نبود که بخوایم به شیفت بعد تحویلش بدیم!

    و من همیشه به این موضوع فکر میکردم،به مرگ و لحظه ی مرگ…برای همین میگفتم اگر تهش اینه،من میخوام حرکت کنم،من می‌خوام خوب زندگی کنم،من می‌خوام از زندگیم لذت ببرم،من می‌خوام خودمو تو آغوش خدا رها کنم و اجازه بدم قایقم رو ببره به سمت اقیانوس وبا همین نگرش کلی معجزه از در و دیوار وارد زندگیم شد…

    به خدایی که میپرستم،به خدایی که صاحب نظم ضربان قلب منه،به خدایی که مدیر این کیهان و کهکشانه قسم میخورم،من فقط روی خودم کار کردم،بقیه ی کارهارو خدا انجام داد،اونم به طرز معجزه آسا…و بعد اگر قرار بود من کاری انجام بدم بهم الهام میشد که دقیقا اون کار،عملی بود که با شرایطی که داشتم میتونستم انجامش بدم و به قول استاد تو دوره ی هم جهت با جریان خداوند:

    من انقدر با تمرکز روی دوره های استاد توی مومنتوم مثبت بودم که هر ایده ای میومد میگفتم DONE!انجامش میدم…اصلا به بعدش فکر نمی‌کردم حالا بعدا چی میخواد بشه…

    چرا الان ذهنم زیاد منو درگیر چگونگی میکنه؟!چرا الان ذهنم زیاد به بعدش فکر میکنه؟!چون من هنوز به اون شدتِ مومنتوم مثبت نرسیدم،وگرنه همین یک ذره ترس ها هم هیچ قدرتی نداشت …

    و اما تمرین:

    تمرین این قسمت:

    آن «علاقه آتشین» یا آن «کار رؤیایی» در زندگی شما چیست که قلباً می‌دانید باید به سمتش حرکت کنید، اما «ترس» (ترس از بی‌پولی، ترس از قضاوت دیگران، ترس از شکست یا ترس از آینده‌ی مبهم) جلوی شما را گرفته و باعث شده آن را به تعویق بیندازید؟

    می‌خوام این تمرین رو برای خودم بازش کنم تا به درک بهتری از کارکرد ذهنم برسم.

    من از بچگی عاشق کتاب خوندن بودم،اون موقع که سواد نداشتم ملت رو بیچاره میکردم برام کتاب بخونن،یا شب ها برام قصه بگن،یک زنعموی پدری داشتم خداحفظش کنه وسط قصه گفتن هاش،خوابش میبرد،منم نامردی نمی‌کردم تَلی مَستِک وار دوباره از خواب بیدارش میکردم میگفتم زنعمو بقیه ش رو بگو :)))

    تا زمانی که خودم ،خوندن و نوشتن یاد گرفتم دیگه خودم رفتم تو کارش،اوایل بیشتر میخوندم اما کم کم یاد گرفتم خاطره هام رو بنویسم یا متن های کوتاه برای دل خودم…

    وقتی رسیدم به زنگ انشا دوره ی راهنمایی دیگه دیوانه میشدم از هر موضوع انشا…صفحه ها پشت سر هم نوشته میشد و من در یک دنیایی جادویی غرق میشدم…شبیه به هری پاتری بودم در دنیای هاگوارتز…در دهکده ی هاگزمید…در تالار اسرار …

    ازونجا جرقه ها شروع شد،همیشه معلم ادبیاتم می‌گفت تو یک روز نویسنده میشی یا روزنامه نگار ،به مامان بابام گفته بود که این خیلی استعداد داره،بفرستینش کلاس…

    یادمه یک کلاس تابستونی هم ثبت نام کردم ولی بیشتر درمورد شعر بود و من هیچی از شعر گفتن بلد نبودم و خب اون کلاس دیگه ادامه پیدا نکرد.

    سال ها گذشت و یواش یواش وبلاگ اومد ،فیس بوک اومد ،اینستا بود…

    یک راه جدید برای نویسندگی :تولید محتوا …

    شروع تولید محتوای من توی اینستا با تولد دوقلو ها و ١٠/٢٠ تا فالوور شروع شد،عکسشون میزاشتم و برای عکسشون یک داستان کوتاه می‌نوشتم…

    یواش یواش ،٢٠ تا فالوور شد ٢٠٠ تا،٢٠٠ تا شد هزار تا،هزار تا شد ده هزار تا …. تا رسید به ٢5 هزار تا فالوور سال ٩٩…

    پست و استوری روی دست من می‌چرخید،من مرده بودم برای تولید محتوا،از داستان هایی که سرکار برام پیش میومد،خاطرات خنده دار مریض ها تا هرچیزی که یک ایده به دستم میداد …

    سال ١4٠٠ من کم کم با قانون آشنا شدم و زمستان ١4٠٠ توسط خدا هدایت شدم به سایت استاد …

    مثل یک تشنه ی در راه مانده ،جرعه جرعه ازین چشمه ی کوثر مینوشیدم…گوش میدادم و گوش میدادم و گوش میدادم …

    کم کم که مدارم اومدم بالاتر بازی دستم اومد و اینجا هم شروع کردم به نوشتن…

    وقتی از قرآن و قانون می‌نوشتم احساس میکردم دارم تو آسمون هفتم پرواز میکنم،دیوانه ی لحظاتی بودم که میخواستم کامنت بنویسم،روحم در پرواز بود،قلبم وصل میشد و بی وقفه آبشار جملات توی سرم جاری کشید و با دستام تایپ میشد…

    من فقط از قانون و قرآن نمینوشتم،من همه ی سعی میکردم قانون رو بفهمم،قرآن رو بفهمم ،اون هارو در عمل اجرا کنم و با نتایجی که به دست میارم کامنت بنویسم…

    چرخ روزگار گذشت و با طی کردن مدار های سعادتمندی بیشتر ،یک الهام واضحی دریافت کردم که باید بشینی و کتاب خودت رو بنویسی.

    دقیقا زمانی که از کیش برگشتم،حدود یک سال پیش…

    ولی چرا انقدر طول کشید تا من وارد مسیر عشق و علاقه م بشم؟!

    دقیقا ترس ،ترس هایی که به قول استاد نقطه‌ی مقابل ایمانه.

    ترس از قضاوت شدن،ترس از ناکافی بودن،ترس از حرف مردم ،ترس از نتیجه نگرفتن،ترس از شکست و ….

    که به لطف الله مهربان،با دوره ی شگفت انگیز هم جهت با جریان خداوند این ترس ها به حداقل رسید،و حالا با شروع پروژه ی تغییر را در آغوش بگیر و دوره ی احساس لیاقت ایمان و مومنتوم مثبت برای شروع حرکت در مسیر عشق و علاقه و بیرون اومدن از محیط امن بیشتر و بیشتر شد.

    اولین قدم عملی و کوچکی که متعهد می‌شوید (همین امروز) برای غلبه بر این ترس و حرکت به سمت آن علاقه بردارید، چیست؟

    همین امروز وقتی داشتم به این فایل گوش میدادم ،تا آقا امیر گفت من اگر نرم تو مسیر عشق و علاقه م یعنی ترس دارم یعنی شرک دارم ،همونجا فایل رو استپ کردم و اومدم توی دفترم نوشتم:

    من اگر کتابمو تموم نکنم،مشرکم.

    من اگر کتابمو تموم نکنم،ترسو و بزدلم.

    همین باعث شد حتی باشگاه رفتن امروز رو کنسل کنم و بشینم اون جاهایی که بخاطر یک دفعه سوختن هارد لپ تاپ سیو نشده بود رو دوباره بنویسم و با یک پایان نامه ،تمومش کنم.

    با اینکه ذهنم هنوز داره منو میترسونه،منم دارم باهاش تکرار میکنم: هراتفاقی بیفته من می‌خوام برم تو دل ترس هام،هر اتفاقی بیفته من باید این کارو انجام بدم.

    و به لطف الله امروز دیگه کلا پرونده ش رو بستم،و فقط منتظر دریافت هدایت های بعدی ام که کارهاشو پیش ببرم مطمئنم تا همین چندروز آینده نشونه های بعدی میاد و کارهایی که باید انجام بدم بهم گفته میشه…چطوری نمی‌دونم …؟!اما بخاطر هزاران هزار معجزه ای که قبلاً رخ داده مطمئنم خدا هیچ وقت دیر نمیکنه ….

    کتاب ملت عشق:

    قاعده‌ی سی‌وهفتم: ساعتی دقیق‌تر از ساعت خدا نیست. آن‌قدر دقیق است که در سایه‌اش همه چیز سر موقعش اتفاق می‌افتد. نه یک ثانیه زودتر، نه یک ثانیه دیرتر. برای هر انسانی یک زمان عاشق شدن هست، یک زمان مردن.

    الهی صدهزار مرتبه شکرت،خدایا شکرت ،خدایا تا جایی که آسمونت جا داره شکرت.

    اینم دعای پایان خطبه صلات امشبم:)

    خدایا ،استاد رو برای ما حفظ کن…خدایا مارا در مدار استاد نگه دار…

    «یَا اللَّهُ‏ یَا رَحْمَانُ‏ یَا رَحِیمُ‏ یَا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ ثَبِّتْ قَلْبِی عَلَى دِینِکَ»

    در پناه نور میسپارمتون و الله یارتون باشه همیشه ..

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 179 رای:
  2. -
    سعیده شهریاری گفته:
    مدت عضویت: 1587 روز

    سلام سمانه جان عزیزم

    شما یک حرف خوشگلی به من زدی که به قلب من نشست،گفتی خیلی ها مینویسند ولی نوشته های تو یک ویژگی خاص دارند و اونم تاثیرگذاریشونه…

    این مفهومی که گفتی رو من تو دقیقه ی اول ویدئو هات با قلبم گرفتم،خیلی ها آموزش میدن…ولی شما تاثیرگذار آموزش میدی.

    وقتی تو ثانیه های اول میگی سلام من سمانه صوفی هستم،صدات به قلب آدم میشینه،میدونی چرا؟!

    چون تو عاشق این کاری و وقتی داری انجامش میدی در هماهنگ ترین حالت ذهن و روحت قرار داری…واین نور خداست که از صدات به قلب ما میرسه…

    وهمین کافیه و همین کافیه …

    بقیه ی کارهارو خدا برات انجام میده…

    من عاشقتم که انقدر فوق العاده ای و به حضورت توی زندگیم به افتخار میکنم.

    حافظ جانم را ببوس.

    درپناه نور میسپارمت و الله یارت باشه همیشه.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 32 رای:
  3. -
    سعیده شهریاری گفته:
    مدت عضویت: 1587 روز

    به دوست عزیز‌ و نازنینم سما جان

    بی نهایت از لطف و‌محبتت سپاسگزارم،نمیدونی چقدر خوشحال شدم کامنتت رو خوندم…

    ازت ممنونم که لطف کردی و‌این موضوع رو بهم گفتی،میتونستی نگی،میتونستی وقت نزاری و ننویسی…

    قلبِ روشن و سخاوتمندت رو میبوسم رفیق…

    دوستت دارم و در پناه نور‌میسپارمت،الله یارت باشه همیشه.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 13 رای:
  4. -
    سعیده شهریاری گفته:
    مدت عضویت: 1587 روز

    سلام آقای لطیفی،خوبید انشالله؟!جنوب اوضاع ردیفه ؟!

    من یکی که یک تیکه از‌روحم رو تو جنوب تر جا گذاشتم و‌برگشتم شمال…

    بالاخره باید برگردم و اون تیکه ی روح جامونده م رو پس بگیرم…

    ممنونم برای تلگرافی که برام فرستادید،بینهایت از لطف و محبتتون سپاسگزارم.

    میدونید قشنگی برآورده شدن این خواسته چیه؟!من رفتم دنبالش و تو دی جی کالا دیدم قیمت این کلاه در حدیه که من الان تو اولویت خریدام نمیتونم برای یک کلاه انقدر هزینه کنم…ضمن اینکه این طرحی که من میخواستم رو نداشتند!

    ولی به شدت میخواستمش و مطمئن بودم بالاخره به دستش میارم…

    وایزی ایزی تامام تامام.

    بدون هزینه کردن یک قرون پول،کلاه رو از بچه های خارژی هدیه گرفتم،نه چک زدیم نه چونه،خودش اومد به خونه :)

    چرا؟!چون استاد تو دوره هم جهت با جریان خداوند بهم یاد داده بود که باور فراوانی فقط یک وضعیت مالی نیست،یک جور اعتماد به خداوند است :)

    آره خلاصه،اینطوری…

    بازم از لطفتون ممنونم.

    در پناه نور میپسارمتون و الله یارتون باشه همیشه.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 30 رای:
  5. -
    سعیده شهریاری گفته:
    مدت عضویت: 1587 روز

    فاطمه خداوکیلی یک چیزی بگم؟!

    تاحالا چند نفر بهت گفتن تو خیلی نازی؟!

    آقا این چه وضعشه؟!این شد کار آخه؟!من هربار به جای اینکه بشینم کامنتاتو بخونم،هی بیام روی عکس پروفایلت و زیبایی هات رو تحسین کنم؟!

    هی بگم چقدر نازه،چقدر چشاش قشنگه،چقدر خوشگل میخنده،چقدر لباسش کیوته و ….

    نکن آقا نکن،انقدر دلبری نکن!تمرکز ما از اصل رفت روی حاشیه:)

    از اتاق فرمان اشاره میکنند که:خانووووم دلبری هاتو یکم کمترش کن:)

    دلبری که میکنی،نویسنده که هستی،شیرینی هاتم که معرکه ان!

    حیف که جنسیتم هم خونی نداره،وگرنه تا الان پاشنه ی در خونتون رو کنده بودم:)))

    همین دیگه:)یکهویی اینا اومد تو قلبم و سریعا نوشته شد…

    خلاصه که واسه همه قشنگی هات مررررسی،بوس به کله ت و یک عالمه دوستت دارم و به امید دیدار روی‌ماهت در بهترین زمان و‌مکان

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 23 رای: