تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۷


موضوع گفتگو: راز رسیدن به نتایج بزرگ: قانون «صبر» و «ادامه دادن» مسیر


مفاهیمی که در این گفتگو مورد بررسی و توضیح قرار گرفته است:

  • قدرت “سپاسگزاری به خاطر نتایج کوچک”؛
  • “تغییر”، یک روند است و “صبر”، شریان حیاتی این روند است؛
  • صبر به معنای طی کردن تکامل است؛
  • خداوند بیشترین پاداش ها را به صابرین اختصاص داده است؛
  • صبر یعنی: ادامه دادن به “ارسال فرکانس هماهنگ با خواسته”؛
  • هر خواسته ای امکان پذیر می شود اگر در مسیر هماهنگ با آن خواسته قرار بگیری و با “صبر”، آن مسیر را ادامه دهی؛

در این گفتگوی شنیدنی، استاد عباس‌منش به یکی از اساسی‌ترین قوانین موفقیت می‌پردازد: تفاوت حیاتی بین «صبر» و «عجله».

بسیاری از ما کار را شروع می‌کنیم، روی خودمان کار می‌کنیم، اما چون نتایج بزرگ را بلافاصله نمی‌بینیم، نا امید شده و مسیر را رها می‌کنیم. استاد توضیح می‌دهد که مشکل، «عجول» بودن ماست. ما فراموش می‌کنیم که هر دستاورد بزرگی، نیازمند طی کردن یک «پروسه» و «تکامل» است.

نکات کلیدی که در این فایل می‌شنوید:

معنای واقعی «صبر»: صبر به معنای تحمل کردن و زجر کشیدن نیست؛ بلکه به معنای ادامه دادن مسیر درست، با ایمان و پشتکار، حتی زمانی که هنوز نتایج فیزیکی بزرگی را نمی‌بینیم.

قانون کاشت، داشت، برداشت: استاد با مثال کشاورزی توضیح می‌دهد که وقتی دانه‌ای کاشته می‌شود، شاید تا مدتی هیچ جوانه‌ای روی خاک نبینید، اما در زیر خاک، ریشه‌ها در حال قوی شدن هستند. اگر آب و نور مناسب (کار کردن روی باورها) را ادامه دهید، جوانه‌ها (نشانه‌های کوچک) ظاهر می‌شوند و در نهایت به درختی تنومند (نتیجه بزرگ) تبدیل خواهند شد.

خطر «ناسپاسی» نسبت به نتایج کوچک: ما خیلی زود موفقیت‌هایی که زمانی آرزویمان بودند (مانند راه‌اندازی یک سایت که مژگان عزیز تجربه کرد) را فراموش می‌کنیم و آن‌ها را کوچک می‌شماریم. در حالی که دیدن و «بزرگ کردن» همین نتایج کوچک، انگیزه و سوخت ما برای ادامه دادن مسیر است.

داستان شگفت‌انگیز «تخم‌مرغ‌ها در پارادایس»: استاد برای اولین بار، داستان کامل تجربه‌ی شخصی خود در پرادایس را تعریف می‌کند. او توضیح می‌دهد که چگونه آرزوی داشتن تخم‌مرغ‌های زیاد در دلش متولد شد، اما برای رسیدن به آن، چه مسیر طولانی و پرچالشی را طی کرد؛ از سفارش دادن تخم‌مرغ از آمازون، عبور از چالش‌های بیماری و طوفان برای جوجه‌ها، ساختن لانه‌های متعدد، تا رسیدن به روزی که صدها تخم‌مرغ را جمع‌آوری کرد.

پیام اصلی این گفتگو این است: شما می‌توانید به هر خواسته‌ای برسید، به شرطی که پروسه‌ی آن را بپذیرید، مسیر درست را با ایمان ادامه دهید و به جای عجله برای رسیدن به «میوه»، از «نشانه‌های کوچک» و نتایج درونی (مانند آرامش) که از همان روز اول ظاهر می‌شوند، سپاسگزار باشید.


تمرین این قسمت:

برای اینکه این آگاهی‌ها عمیقاً در وجود شما بنشیند، از شما می‌خواهم به این سؤال فکر کنید و تجربه‌ی ارزشمند خود را با ما در میان بگذارید:

هدف یا خواسته‌ی بزرگی که برایش تلاش می‌کنید چیست؟

و مهم‌تر از آن، برای اینکه در میانه راه «عجول» نشوید و مسیر را رها نکنید، چگونه «جوانه‌های کوچک» و نشانه‌های اولیه‌ای که در مسیرتان می‌بینید را شناسایی می‌کنید؟

برای ما بنویسید که چگونه با «بزرگ کردن» و سپاسگزاری بابت همین نتایج به‌ظاهر کوچک (مانند احساس آرامش بیشتر، ایده‌های جدید، یا یک موفقیت مالی اندک)، ایمان و انگیزه‌ی خود را برای ادامه دادن مسیر تا رسیدن به «درخت تنومند» و نتایج بزرگ، حفظ می‌کنید؟

در پایان، از تجربه‌ی گذشته بگویید: جایی که صبرِ شما نتیجه را چند برابر کرد یا عجله شما را عقب انداخت. چه آموختید؟

(اشتراک‌گذاری این تجربیات به همه‌ی ما کمک می‌کند تا قانون تکامل و صبر را بهتر درک کنیم و در مسیر خود ثابت‌قدم بمانیم.)


پاسخت را کامل در قسمت کامنتهای همین صفحه بنویس تا هم برای خودت نقشه‌ی راه شود و هم الهام‌بخش دیگران.


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

451 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
    تعداد کل دیدگاه‌های «محسن توحیدی» در این صفحه: 5
  1. -
    محسن توحیدی گفته:
    مدت عضویت: 715 روز

    🟣 خودکنترلی در روزهایی که سود و پول وسوسه انگیزه

    بنام خداوند ِ مهربـــــونِ مهربون .

    نمیدونم تا حالاشده وسط یه روز داغِ تصمیم گیری، حس کنی یه صدای نازک از درونت داره زمزمه میکنه:

    «قول دادی… یادت هست؟»

    برای من اون زمزمه فقط یه صدا نیست. یه عهد قدیمیه. عهدی که باخـــــدا بستم، روزی که گفتم:

    «هرچی بهم دادی، فقط به نیت رشد قبولش میکنم، نه امتحان شکست.»

    اون روز هنوز توی ذهنمه. پشت بوم خونه م بودم، باد غروب میوزید، صدای اذان از دورمیومد.

    به آسمون نگاه کردم و گفتم:

    «خدایا، من میخوام یادبگیرم چطوری توی فراوانی بمونم، بدون اینکه وسوسه شم، بدون اینکه باترس معامله کنم…»

    و ازهمون روز، ماجرای سخـــــت تـــــرین تمرین زندگیم شروع شد: خـــــودکنتـــــرلی.

    صبر ؛ امتحان سخت ایمان

    اولش فکر میکردم خودکنترلی یعنی نخوردن یانرفتن یا نگفتن.

    ولی بعد فهمیدم خودکنترلی یعنی «یادآوریِ باورها درلحظه وسوسه».

    اون لحظه ای که همه جهان داره میگه “الان وقتشه! بزن بریم، پول جلوچشاته!”

    اما یه بخش دیگه ازوجودت آروم میگه:

    «نه. هنوز وقتش نیست. این فقط امتحانه، نَ فرصت.»

    یه روز یادمه، یکی از دوستام باهیجان زنگ زد. گفت یه فرصت خاص هست، یه معامله که اگه بزنی، درجا چند برابر میشی.

    صداش پر ازبرق بود. منم یه لحظه حس کردم قلبم تندتر زد. ذهنم شروع کرد حساب و کتاب کردن.

    اماهمون لحظه یه چیزی درونم گفت:

    «یادت هست گفتی فقط وقتی واردمیشی که نشونه ش از درونت بیاد، نه از ترس یا هیجان؟»

    اونجا بودکه فهمیدم ایمان، همیشه توی لحظه سخت خودش رو نشون میده.

    🟡 ایمان یعنی اعتمادبه شهودی که شاید به ظاهر احمقـــــانه باشه.

    همون شهودی که گاهی میگه «صبر کن»، درست وقتی که دنیا فریادمیزنه «حرکت کن!».

    مسیر رشد، نـــــه نتیجه سریع

    ما معمولا مسیر رشد رو بانتیجه قاطی میکنیم.

    شروع میکنیم روی خودمون کار کردن، ولی تا دوتا نشونه بزرگ نبینیم، میگیم “فایده نداره!”

    در حالیکه مسیر، یه جور تکامل در خفا داره؛

    مثل بذری که ماه ها زیرخاکه.

    تو فقط خاک رو میبینی، اما زیرش هزاراتفاق داره میفته.

    من بارها وسط مسیر جا زدم، چون فکر میکردم خـــــدامنو فراموش کرده =>> اما بعد فهمیدم خدا فقط داره منو از «عجـــــله» نجـــــات میده.

    اون روزهایی که نتیجه نمیبینی، اتّّّّفاقا همون روزهایی هستن که ریشه هات داره قویتر میشه =>> اگه اونجا کم بیاری، یعنی هنوز یادنگرفتی “به نتیجه نرسیدن ظاهری” هم خودش بخشی از مسیر رسیدنه.

    من خودم چندبار ضربه خوردم تاایمان بیارم راجب این موضوع‌ .

    غفلت ازلطفهای کوچک خدا؛ مانع برکتهای بزرگ

    اما بخش سخت ترش، ناسپاسی نسبت به نتایج کوچیکه. راستش من بارها نعمتهایی روکوچیک شمردم، فقط چون هنوز اون نتیجه بزرگ رو نمی دیدم.

    مثلا وقتی دفترکارم راه افتاد، یادمه چقدرخوشحال بودم. اما چند هفته بعد، همون دفتر شد یه چیز عادی. شروع کردم به غر زدن که چرابازدیدش کمه، چرا رشد مالیش کمه، چرا… . و نمیدونستم با همین غر زدن، دارم در رو روی فراوانی میبندم. چند وقت بعد، وقتی فایل یکی از جلسات استاد عباسمنش روگوش میدادم، یه جمله مثل پتک خورد توی سرم: «اگه نتایج کوچیک رونبینی، نتایج بزرگ تر هم سراغت نمیان.» اون لحظه برگشتم به عقب، به همون روزی که اولین مقاله م رو منتشرکردم و با شوق بچگانه ، ده بار صفحه رو رفرش میکردم تا ببینم چند نفر نظرشون رو بیان کردن‌.

    شاید اون شوق، همون انرژی فراوانی بود.

    ولـــــی من بجاش دنبال “نتیجه بزرگ” گشتم وشوق رو جا گذاشتم!!

    دیدن دست خـــــدا درجزئیات

    از اون روز یه تصمیم گرفتم : => هر نتیجه ای، هرچقدر کوچیک، یه نشونه ست ازاینکه خدا داره لبخند میزنه.

    ● وقتی یه نفر پیامی میفرسته ومیگه نوشته ت آرومش کرده، اون خودش یه معجزه ست.

    ● وقتی وسط مراقبه ات یه لحظه حس آرامش واقعی میکنی، اون خودش اندازه هزار جواهرات هست.

    ● وقتی یه روز بی دلیل حس کردی خـــــداکنارت نشسته، اون یعنی ثروتی که هیچ نموداری نشونش نمیده

    عهد باخـــــدا؛ معامله ای که همیشه سود داره

    خودکنتـــــرلی برای من یعنی همین:

    ▪︎ دیدنِ دست خدا در جزئیات کوچک، وقتی ذهنم دنبال ثروت وسود بزرگه.

    ▪︎ یعنی «پایبند موندن به عهدی» که بوی اطمینان میده، نه عجله.

    ▪︎ یعنی هربار که وسوسه میشم، یادم بیاد : من برای امتحان شدنِ وفاداریم به مسیر اینجام، نه برای نمایش نتیجه.

    🟣 گاهی حس میکنم خـــــداعمدا بازی رو کند میکنه، تا بفهمم لذت، توی مسیرِ حرکتِ باایمانه، نه در رسیدنِ سریع.

    گاهی حس میکنم اون با لبخند نگاهم میکنه ومیگه:

    «محسن، اگه تو فقط وقتی به من ایمان داری که سود کردی، پس هنوزخودت رونشناختی. »

    :'(

    تصمیم ازعشق، نه از ترس

    یه شب، وسط دعا، از ته دل گفتم:

    «خدایا، میخوام یادبگیرم چطوری درآرامشت معامله کنم، نه در ترس و هیجان.»

    وانگار اون شب، چیزی درونم روشن شد.

    فهمیدم قدرت واقعی، درکنترل بیرون نیست؛ در کنترل درونه.

    • وقتی بتونی وسط بازارپرهیاهو، آروم باشی، یعنی به ایمان رسیدی :'(

    • وقتی بتونی بگی “نه” به چیزی که همه براش صف کشیدن، یعنی عهدت با خـــــداهنوز زنده ست.

    و از اون شب تاحالا، هربار که ذهنم وسوسه میشه زودتر نتیجه بگیره، فقط میپرسم:

    «الان دارم از عشق تصمیم میگیرم یا ازترس؟»

    و همین سوال ساده ، همیشه نجاتم داده…. اگه پای عهدم باجانان مونده باشم اون لحظه‌.

    ~~~~~

    عمری به هر کوی و گذر گشتم که پیدایت کنم / اکنون که پیدا کرده ام بنشین تماشایت کنم

    بنشین که با من هر نظر با چشم دل با چشم سر /هر لحظه خود را مست تر از روی زیبایت کنم

    ~~~~~

    نتیجه گیری خودمونی

    زندگی، مثل یه بازار بزرگه.

    معامله های زیادی پیش روت قرار میگیره => بعضیا برق میزنن، بعضیا پر ازوعده هستن، بعضیا ترسناک => اما فقــــــــــط یکی شون واقعیه: اون که از ایمان و اعتماد میاد.

    و هـــــربار که به عهدی که با خـــــدا بستم پایبند می مونم، حتی اگه سودی هم نصیبم نشه، یه چیزی توی درونم قوی تر میشه.

    اون چیزیه که من بهش میگم «ثروت واقعی» :'(

    ثروتی که نه تو حساب بانکیم، بلکه توی اون آرامشِ عمیقی پنهونه که بعد ازیه تصمیم درست سراغم میاد.

    ~~~~~~

    محسن ؛ یه معامله ‌گر که یاد گرفته حساب واقعی زندگی، نه توی طلا وجواهرات، بلکه توی لحظه‌ های وفاداری به عهد باخـــــدا روشن میشه.

    هنوز داره یاد میگیره ثروت یعنی آرامشی که بعداز درست موندن سرِ عهد، توی دلش مینشیند.

    محسنی که فهمید سود و ضررِ دنیایِ معامله ‌ها میگذره، امـــــا اون لحظه ‌ای که به عهدش با خدا خیانت نمیکنه، تا ابـــــد توی روحش ثبت میشه :'( = همون لحظه ‌ست که واقعا ثروتمند میشه.

    یه شاگرد خـــــدا که هنـــــوز داره تمرین میکنه وفادار بمونه… :'( حتی وقتی هیچ ‌چیزبه ‌نفعش نیست.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 49 رای:
  2. -
    محسن توحیدی گفته:
    مدت عضویت: 715 روز

    سلام خواهر دل آگاه و همپیمان نورانی من . آره ، ممنون که بازم تکرارش کردی و گفتی => خودکنترلی یعنی موندن پای اون قولی که یه روز با خدا بستی، همون روزی که گفتی:

    «خدایا من باتوام، حتی اگه هیچکس نفهمه.» ، ممنون که باعث شدی باز بهم یاداوری بشه .

    همونجا بود که معامله اصلی بسته شد. نه تو صرافی، نه تو دفتر، نه تو ذهن، بلکه بین دوتا دل: دل بنده و دل خالق.

    و بعد از اون هر چی اتفاق افتاده فقط ادامـــــه همون عهد بوده…

    گاهی یه رهگذر، یه جمله ساده، یه صدااز دور… و آدم حس میکنه خدا داره از لای اتفاقات لبخند میزنه.

    اینا تصادف نیستن، بلکه دستای خدا در لباس آدمها هستن.

    وَهُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ مَا کُنتُمْ (او با شماست هر جا که باشید)

    وقتی این حضور رو میفهمیم، دیگه لازم نیس دنبال چیزی بدویم =>> چون همون لحظه ای که به حکمتش اعتماد میکنی، اتفاقا خودش میان، زمان خودش میان، از راه خودش میان…

    و عجب وعده زیباییه وقتی خدامیگه =>> مَن تَوَکَّلَ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ /(و هر که بر خدا توکل کند خدا او را کفایت میکند)

    سمیه جان ، این یعنی همون همزمانی هایی که گفتی. یعنی وقتی با دل آروم قدم میزنی، مسیر خودش باهات همراه میشه.

    یه لحظه، یه پیام، یه اتفاق ساده… و میبینی خـــــدا داره از پشت صحنه زندگی، همه چیز رو تنظیم میکنه.

    الحمدلله که گفتی: «من فقط خواستم روی بهبود خودم کار کنم، نه دنبال خواسته رفتن…»

    همینه ؛ وقتی نیتت برگرده به خود اصیل، اون خودی که بیواسطه با خدا یکیه => نعمتها خودشون میان، چون دیگه از کمبود نمیان، از کمال میان ؛ از جایی میان که تو درش احساس جدایی از منبع نداری.

    الهی شکر برای این حضور آگاهانه ت، برای ایمان زنده ت، و برای یادآوری لطیف این عهد الهی.

    خدا همیشه از لای آدمها، از لای باد، از لای دل پیداست…

    فقط کافیه مثل امروز دل تو روشن باشه تا ببینیش.

    نور مسیرت زیاد وآرامشت همیشگی.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 13 رای:
  3. -
    محسن توحیدی گفته:
    مدت عضویت: 715 روز

    سلام سمیه خواهر لطیف وآگاه من . لبخندم ناخودآگاه اومد وقتی خوندم که نوشتی”میخوام حضور روبغل بگیرم و فقط ازبودنم لذت ببرم”…

    چون این به این معناست که رسیدی به جایی که خیلیافقط درباره ‌ش حرف میزنن، ولی تو داری احساسش میکنی.

    لطافت روحت بعد اون شب =>> احیای الهیه که خودت گفتی.

    روح‌‌ که بیدارمیشه، دنیا رو دیگه باذهن نمیبینه، با دل میبینه…

    برای همینه که پرنده میخونه، اشک میاد؛ محبتی میبینی، اشک میاد؛ حتی وقتی قراره ذهنت قضاوت کنه، عشق میاد وسط وهمه چی رو میشوره =>> اینا نشونه های پاک شدن درون وجاری شدن حضور خداس در تو. مبارکت باشه عزیزم. الحمدلله رب العالمین.

    اون پیله خالی، چه نشونه زیبایی بوده… همون چیزیه که قرآن درباره‌ ش میگه: یُخْرِجُ الْحَیَّ مِنَ الْمَیِّتِ/(او زنده را از مرده بیرون می ‌آورد)

    تو ازپوست قدیمیِ ذهنت بیرون اومدی، مثل یه پروانه ‌خوشگل.

    الان دیگه زمین جای عبورته، نه زندان نگاهت.

    تو دیگه اون کرم نیستی که میخزه، توبالِ پرواز داری.

    وخـــــداخودش از درونت پرواز میکنه . ‌سمیه احساسش ‌میکنی؟؟؟

    کلی ذوق ‌کردم ‌که ‌گفتی :«می مونم ازچی بنویسم، نه برای دریافت بیشتر، برای اینکه سپاسگزار باشم.» حواست هست چه اتفاقی افتاده؟

    تو درمرحله گذار هستی .==>>

    ▪︎ دیگه سپاسگزاری تبدیل شده به نماز دل.

    ▪︎ یعنی شکرت از سرترس نیست، ازسر وجدانه آسوده ست.

    اینجاس که اون آیه زنده میشه:

    لَئِن شَکَرْتُمْ لَأَزِیدَنَّکُمْ / ( شکر کنی، شما را افزون میکنم) =>> شکرعملی کنی ==>>>> میای مدار بالاتر… [ هیـــــس بذاریواشکی بهت بگم : مدار بالاتر دیگه اشک هم نمیریزی ، تمامش قوت قلب وکرشمه به کائناته 🩷️ ، چون اقدام میکنی ، خلق کردنت رو میبینی وبجای گریه شوق ، جات روی شانه ی صاحب کائنات هی سفت میشه… و هی محکمتر میشه] مَا عِندَکُمْ یَنفَدُ وَمَا عِندَ اللَّهِ بَاقٍ ۗ وَلَنَجْزِیَنَّ الَّذِینَ صَبَرُوا أَجْرَهُم بِأَحْسَنِ مَا کَانُوا یَعْمَلُونَ /آنچه نزد شماست از میان می‌ رود، و آنچه نزد خداست پایدار میماند؛ و ما کسانی را که شکیبایی کردند، به بهترین آنچه عمل میکردند پاداش خواهیم داد.

    🟣 این آیه دقیق همون لحظه‌ ست که انسان از اشک واحساس میگذره و واردمـــــدار “ثبات” و “یقین” میشه.

    وقتی شکرش عملی میشه، دلش دیگه دنبال چیزای معمولی نیست ، بلکه با آرامش درمدار ماندگارخـــــدا حرکت میکنه.

    همونجاس که پاداشش هم ازجنس دریافت بیرونیه، هم از جنس «قوت قلب» و «باقی شدن درحضور» هست.

    افزون شدنش فقط نعمت بیرونی نیست، آرامشه، بینشه، حضور و عشقِ جاری درلحظه ‌ست. ولی نعمت بیرونی صد درصد هست… اگه باورش داشته باشی وبخوای.

    سمیه جان، توفقط همین مسیر لطافت رو ادامه بده. بجای اینکه بخوای “بهتر”ش کنی، بذار خودش تورو بهتر کنه.

    توفقط همراه بمون، تسلیم بمون، مثل همون پروانه سبک و رهــــــــــا.

    ○ علت اینه عشق وقتی از درون میجوشه، خـــــودش راه رو نشون میده، خودش عبادته، خودش وصل.

    خوشا بحالت که بیدارشدی،

    که داری حضور رو زندگی میکنی، نه فقط میشناسیش.

    بذارفعلا اشکها بریزن… چون اشک دلهای روشن، بارون خداست روی زمین وجود آدم.

    ○ برای من که اشک ریختن ، خودش یک دوره گسترده ی “قانون سلامتی” شده .

    نور درونت زیاد وآرامشت بی‌ انتها .

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  4. -
    محسن توحیدی گفته:
    مدت عضویت: 715 روز

    سمیه عزیزم… سلام به روی ماهت. پرسیدی: «چرا اشکهات شده دوره گسترده قانون سلامتی؟»

    ساده و خودمونی برات بگم؟؟

    ببین…

    برا من گریه فقط ریختن اشک نیست؛

    یه جور شستشوی قدسیه.

    اون لحظه هایی که باخـــــدا حرف میزنم و اشکهام جاری میشه،

    انگارخـــــدا با دست خودش

    غبارهایی رو که سالها وماهها روی روحم نشسته

    پاک میکنه، میشوره، میتراشه وصیقل میده.

    همونطورکه توی دوره قانون سلامتی،

    بدن وارد پاکسازی عمیق میشه:

    سلولها ترمیم میشن،

    سموم دفع میشن،

    چربیها مصرف میشن،

    سیستمها تنظیم میشن…

    این اشکا هم همون کارومیکنن،

    فقط نه برای جسم ؛

    اول برای روح معشوق خـــــدا.

    وقتی گریه میکنم،

    دارم شرک های پنهان رو میرزم بیرون،

    وابستگیها رو رها میکنم،

    ترسها وکمبودها روشسته شده میبینم،

    و یجور بازگشت بِ توحید خالص توی وجودم اتفاق میفته.

    این اشکها ضعف نیستن؛

    اینها نشونه اتصالن، نشونه تسلیم شدن درآغوش خـــــدا.

    وقتی روحم پاک میشه،

    جسمم هم اتوماتیک میره تو مسیر سلامتی؛

    • بدون اینکه براش نقشه بکشم،

    • بدون رژیم خاصی، بدون فشار، بدون درگیری.

    چون وقتی روح م توی صلح باشه،

    بدن م هم ازش فرمان میگیره.

    پس چرامیگم اشکهام دوره گسترده ای هست؟

    چون دقیقا همون معماری روانجام میده:

    پاکسازی، سبک سازی، ترمیم، بازسازی،

    فقط تو نسخه الهی،

    عمیق تر، ظریف تر وهزار برابر شفابخش تر.

    برای من این اشکها

    یه جور سلامتی توحیدی هست.

    کلاسی که استادش خودخـــــداست.

    تجربه ای که هم روحم رو صیقل میده،

    هم ذهنم رو خالی میکنه،

    هم جسمم رو میبره تو مسیرهماهنگی و سلامتی.

    برای همین میگم

    اشکهای من دوره قانون سلامتیه؛

    اما نه دوره ای که میخری…

    دوره ای که خــــــــــداخودش

    با عشق به معشوقش برگزارمیکنه.

    فقط یک مثال ساده و قابل بیانش رو برات بزنم : چشم هام که بیش از ده سال پشت عینک زندانی بود … یک سال هست که دیگه عینک که نمیزنم هیچ ، هم گواهینامه م رو بدون عینک تمدید کردم ، هم هرماه بدون نیاز به عینک با ماشین بین دو شهر توی جاده رانندگی میکنم ، توی شهر که دیگه عادیه.

    کلا چشمام خوب شدن.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 14 رای:
  5. -
    محسن توحیدی گفته:
    مدت عضویت: 715 روز

    حمزه عزیزِ همدلِ خداجو، سلام به تو که دلنوشته ت بوی حضور جانان داد… . برادرخوبم… میگی باخوندن کامنتام حس میکنی سالهاست میشناسمت، این نشونه شناخت من و تو نیس؛ این نشونه همفرکانسی دو تا دل تو مسیر خدای آسمانهاست. دلهایی که سمت نور حرکت میکنن، همدیگه رو دیر یا زود پیدا میکنن… و انگارهمیشه همو میشناختن.

    آرامشی که میگی تو وجودت جریان پیدامیکنه، این غرق شدن تو لحظه حال، این حس اینکه انگارجواب سوالاتو از لابلای کلمات میگیری… ==>> اینها کار من نیس حمزه جان. اینها هدیه کسیه که داره از طریق ما با ما حرف میزنه.

    من فقط مینویسم… اما اینکه تو ازش اگاهی میگیری، این یعنی قلبت آماده ست ==>> جایی که هستی، جای درسته.

    اینکه کامنتهارو ذخیره کردی، صوتیش کردی، هر روز میخونیش… ==>> تو دنبال بشر نیسی، دنبال نوری => خدا کسیو که دنبال نوره، هیچـــــوقت تنها نمیذاره.

    حمزه جان، خدا پشت و پناهت ،

    خـــــدا نور رو از مسیرت قطع نکنه،

    خـــــدا قدمهات رو تو این راه ثابت نگه داره،

    و خـــــدا همون آرامشی که گفتی در وجودت جریان پیدا میکنه رو هر روز عمیقتر و واقعی تر بهت بچشونه.

    در پناه اللهِ مهربـــــانِ مهربان .

    یا حق.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای: