این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://www.tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/04/6.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-10-29 08:02:222025-10-30 07:14:00تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۶
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
کدام رفتار یا واکنش در من هنوز شبیه گذشته است که باعث میشود همان افراد یا شرایط را دوباره جذب کنم؟
من وقتی به یک ناخواسته برخورد میکنم،مخصوصا وقتی یکی از کارهای اداریم پیش نمیره،احساس قربانی بودن بهم دست میده و البته خیلی نسبت بهش آگاه هستم و نمیذارم گفتگوهای ذهنیم بسمتی بره که حالم رو بد کنه و خیلی روی این جنبه از عزت نفسم کار میکنم.اما میدونم که پاشنه آشیلم هست و تا ابد باید روش کار کنم.
چه زمانی متوجه شدی که وقتی واقعاً تغییر کردی؟
توی مسائل مالی و روابط عاطفیم خیلی تغییر کردم.مثلا توی بیزنسم وقتی به یک ناخواسته برخورد میکنم خیلی خوب میتونم ذهنم رو کنترل کنم.مثلا همین دیشب بیزنس کاملا استاپ کرده بود و سریع به یاد حرف استاد توی جلسه 3 قدم دوم افتادم:
(وقتی یک ناخواسته بوجود میاد ،بجای اینکه دنبال یک راه حل فیزیکی برای حل اون مساله باشید،دنبال یک راه حلی ذهنی برای رسیدن به احساس بهتر باشید.)
پس سریع یه دوش گرفتم و با مدیتیشن خوابیدم.صبح با احساس خیلی خوب بیدار شدم و انگار دیگه ذهنم درگیر اون مساله نبود.کارم رو که شروع کردم با یه تغییر خیییلی کوچیک در حد عوض کردن چنتا کلمه توی موضوع، 8 درصد رشد داشتم که توی بیزنسم عدد نسبتا خوبی هست.
اینجاها متوجه میشم که خیلی خوب روی خودم کار کردم و اصلا رفتارهای قبل رو ندارم.یا وقتی به مسائل مالی میخورم خیلی آرامش خودم رو میتونم حفظ کنم و ذهنم رو کنترل کنم.توی روابط هم همینطور،اصلا مثل قبل رفتار نمیکنم. و بطور کلی کنترل ذهنم خیلی برام راحتر شده بصورت تکاملی و تقریبا توی اکثر موارد میفهمم که تغییر کردم.
یکی از تغییرات بزرگم حل کردن ترمز حسادت بود که داشتم.قبلا اصلا نمیتونستم تحسین کنم و وقتی میدیدم یک نفر مثلا یه ماشین خوب و یا یه خونه خوب داره،نمیفهمیدم چرا بعدش حالم بد میشه و همیشه این برام سوال بود.که وقتی روی این مورد کار کردم و متوجه شدم حسادت=عدم عزت نفس+باور کمبود ،دیگه تمرکز لیزری گذاشتم برای درست کردن این ترمز ذهنیم.و الان زمین تا آسمون فرق میکنم با قبلا.
الان میتونم بگم واقعا چیزی نمیتونه عصبانی یا نگرانم کنه.نگرانی و ترس هست درونم و این طبیعیه،اما شدتش مثل قبلا نیست و زورم میرسه بهشون.البته که مهاجرت کردن خیلی میزان ترس رو درونم کم کرد.یعنی یکی از چیزهای ترسناک برای ذهن من و میتونم بگم بزرگترین ترس من توی زندگیم مهاجرت کردن بود.اونم بدون اینکه کسی رو بشناسم و حتی زبان درست و حسابی بلد باشم یا حتی پولی داشته باشم.یعنی واقعا با صفر مهاجرت کردم.وقتیکه یمقدار جریان هدایت رو درک کردم.وقتیکه یمقدار درک کردم تو خود پای در راه بنه و هیچ مپرس،خود راه بگویدت که چون باید رفت.
حس میکنم که قانون تکامل رو هم بنسبت خوب درک کردم.چون میبینم توی رفتارهام هیچ عجله و بدو بدویی نیست.نه توی بیزنسم،نه توی ورزشم،نه توی درک قوانین. اما قبلا برای همه چیز عجله داشتم و همین باعث میشد که مدام حواسم به بقیه باشه و تمرکزم از روی خودم برداشته شه.اما الان 100 درصد تمرکزم روی خودم هست و اصلا کاری به بقیه ندارم.
سلام ، من در شرایط خوبی نیستم امیدوارم این سایت به من کمک کند ، آماده تغییر هستم چون میدونم مشکل از درون من و باورهای من است ، به دستور استاد فایلهای هدیه رو شروع کردم تا بتونم به مراحل دیگه برسم ، میدونم ابتدا باید از درون خودم شروع کنم دیدگاه شما دوستان و تجربه هاتون برای من جالب بود چون برخی از انها شباهت دارا به شرایط کنونی زندگیم.
استاد در مورد گام ششم پروژه تغیر من کاملا اینوتجربه کردم که با اندکی کارکردن روی خودم افرادی که در ارتباطم باهاشون تغیر میکنن و رفتار بهتری دارن و اون روی خوبشون برای من میاد بالا بهم کمک میکنن و میشن دست خدا برای من .در مسائل عاطفی من از وابستگیرنج میبندم که خدا رو شکر رها شد بعد از 8 سال و حالا نمیگم کامل از بین رفته ولی همیشه در تلاشم برای بهتر شدن و ریشه کن کردن وابستگی و لی هنوز خودم احساس میکنم که یک سری پاشنه آشیل دارم و باید رفع بشه تا اون که باید وارد زندگی من بشه. ممنونم استاد قشنگم
درود بر دوستان جان و استاد عزیزم و خانوم شایسه ی عزیز
خداروشکر میکنم که عضو کوچکی هستم از خانواده ی بزرگ و صمیمی عباسمنش
استاد عزیزم من دقیقا تک تک حرف هایی که در این فایل گفته شده رو با جون و دل تجربه کردم.
از زمانی که شروع به تغیر واقعی کردم اولین اتفاق جالبی که افتاد من دیدم یکسری از ادما رو اصلا نمیبینم یا یکسری از دوستانی که جزو دوستان صمیمی ام بودن رو دیگه اصلااا ازشون خبر ندارم و به طور عجیبییی از زندگیم بیرون رفتن.
من حتی الان ارتباطم با برادر های خودم هم خیلی کم شده میخام برمم بهشون سر بزنم و بهشون زنگ بزنم هااا ولی هربار یه اتفاقی میوفته که از این امر جلوگیری میکنه.
و در رابطه ی عاطفی ام همونجور که شما گفتید شاهد این موضوع هستم که معشوقه ام امروز داره از من بیشتر روی خودش کار میکنه و حتی باهام رقابت سالم هم میکنه.
و من هرموقع که میخام ببینم چقدر تغیر کردم نگاه به این میکنم که ببینم با چه ادم هایی ارتباط دارم و چه ادم هایی کنار من هستن و یه مورد جالب دیگه اینکه من چند وقته که با خوندن کتاب چهار میثاق دارم تمرین میکنم که غیبت نکنم و باورتوننن نمیشه از زمانی که دارم روی این مورد کار میکنم اون دسته از همکارانم که مدام پیش من غیبت میکردن. یا دیگه نیستن کنارم یا اگرم هستن دیگه پیش من غیبت نمیکنن.
به نظر من ادم ها آیینه های ما هستن در زندگیمون
ودر اخر استاد عاشقتونمممم روزی نیست که بخاطر وجود شما خداروشاکر نباشم.
سلام به استاد عزیز، خانم شایسته محترم، دوستان محترم، بابت آگاهی های بخش ششم پروژه تغییر را درآغوش بگیر بسیار سپاسگذارم. در روابط یا شرایط زندگیات احساسی از تکرار، رنج یا بیعدالتی داری، کمی درونت را مرور کن:
کدام رفتار یا واکنش در من هنوز شبیه گذشته است که باعث میشود همان افراد یا شرایط را دوباره جذب کنم؟ در موضوع روابط فکر میکنم بزرگ ترین پاشنه آشیل من قضاوت کردن آدم هاست که باعث میشه روی نکات منفی توجه کنم، احساس نیاز داشتن به آدما و کافی حس نکردن خودم ، دلبستگی به آدما، ترس از تاثیر گذاری آدما بر زندگیم، گاهی خود برتر بینی و اکثر مواقع خود کمتر بینی و احساس عقب ماندگی از دیگران، مقایسه دائمی خودم با دیگران از همه نظر مخصوصا نعمت ها و موقعیت و جایگاهی که دارن و متوجه شدم ناسپاسی هستش چون دارم نعمت های زندگیم نادیده میگیرم و باور ندارم اگر در مسیر درست حرکت کنم به منم داده میشود.
تجربهی خود را در کامنتها بنویس:
چه زمانی متوجه شدی که وقتی واقعاً تغییر کردی؟ وقتی به خدای درونم نزدیک شدم احساس آرامش و رهایی و بی نیازی تجربه کردم، تمرکز ذهنی من روی جنبه مثبت آدم ها رفت و رفتار افراد زندگیم و اطرافیانم با من تغییر کرد و خیلی بهتر شد، من روی خودم و نعمت هایی که دارم متمرکز شدم، من حس کردم با همه ی آدم ها برابر هستم و دیگه ترسی از کسی نداشتم.خدایا شکرت تونستم جواب این بخش از تمرین رو بنویسم.
در همسرم اعتقاداتی نسبت ارتباط با همسر وجود دارد که بسیار مرا رنج میدهد و بعضا باعث سرکوب عواطف و احساسات من میشود.
قبلا این مسائل شدید تر و ریشه ای بود.
من در پروسه ی مشکلات بیدار شدم و دیدم عینا همین باور هارو من در درونم قبول دارم … سعی کردم اصلاح کنم و تا اونجا که توانستم خودم را تغییر دهم رفتار همسرم هم تغییر کرده و در در قسمت هایی از همین باور ها که ریشه ای تر بوده اند هنوز به باور درستی نرسیده ام که بتواند شرایطم را از اینکه هست بهبود دهم . این ایجاد باور درست نیازمند کنترل بیشتر ورودی ذهن من هست که هرچه بیشتر موفق به کنترل ذهن بشوم باور و اعتقادات من هم اصلاح میشود و در نتیجه شرایطم تغییر میکند.
اگر در روابط یا شرایط زندگیات احساسی از تکرار، رنج یا بیعدالتی داری، کمی درونت را مرور کن:
کدام رفتار یا واکنش در من هنوز شبیه گذشته است که باعث میشود همان افراد یا شرایط را دوباره جذب کنم؟
از خداوند متعال میخوام که مثل همیشه بتونم وارد درونم بشم و اون چیزهایی که گاه پاشنه آشیل و گاه نقطه قوت منه بکشم بیرون تقویتش کنم یا روی اون کار کنم و اصلاح کنم .
من توی این مدار و لولی که هستم توی درآمد خیلی لنگ میزنم منظورم توی ورودی مالی نیست چون ورودی مالی دارم اما توی درآمد بشدت لنگ میزنم .
واضح تر بگم خداوند روزی میده چون باور دارم خداوند رزاقه و به تمام مخلوقاتش روزی میده اما وقتی کاری میکنم شغلی رو در نظر میگیرم که طریق و چگونگی بهش میدم یعنی شغل رو واسه رسیدن به پول در نظر میگیرم همیشه خطا میزنم و به درِ بسته میخورم .
مثلاً الان در حال ساخت ویلا هستم و همش از درون این الهام رو دارم تو فقط برو و کار امروزت رو انجام بده فردا خدا بزرگه و همیشه مصالح جور میشه و پول میاد موجودیم وقتی به زیر یه تومن میرسه همیشه از یه جایی به طریقی جور میشه سرتاسر زندگیم همینه .
در کنار اون وقتی میگم خب الان با توجه به لوکیشنی که هستم میتونم کارِ جوجه کشی هم انجام بدم و درآمد خوبی داره از خدا خواستم که بتونم مولد بخرم و دستگاه بسازم خداوند هم کمکم کرد و هدایتم کرد به اون چیزی که خواستم.
شاید باور کردنی نباشه صد تا مولد دارم یه دونه تخم نمیزارن و شدن پرت انرژی پرت پول پرت زمان . تخم اردک و غاز از بیرون خریدم چند هزار تا گذاشتم دستگاه گفتم اشکال نداره تخم تهیه میکنم واسه جوجه کشی . کل تخم ها خراب شد و همه رو ریختم بیرون چند صد تا جوجه هم داد همه مردن و یه دونه مشتری زنگ نزد . و کلاً درِ ورودی که من بهش از چه طریقی دادم پلمپ شد و همیشه پلمپ میشه
وقتی جلسات دوره همجهت با جریان خداوند رو هر روز دارم گوش میدم یه تلنگرهایی بهم میخوره
و
توی این موضوع یه جا استاد میگه ….
((( تو فقط هدفت رو مشخص کن و بگو چیو میخوای خداوند از طریق هزاران راه بهت میده و چگونگی رو رها کن ولش کن راه نده اون کار خداونده وظیفه اونه به تو ربطی نداره )))
هر چی پیش میرم بیشتر اینو درک میکنم چون هر وقت چگونگی میدم کلاً نمیگیره و نمیشه این درسیه که توش ضربه ها خوردم تا بهتر بفهمم .
وقتی زمانش میرسه خداوند هدایت میکنه و میگه الان این حرکت رو انجام بده عملِ الان واسه اومدن پول اینه در لحظه چیزی رو الهام میکنه که اصلاً بهش فکر نکرده بودم . انگار واسه هدفم که ساخت ویلا هست شغل لازم نیست توکل و ایمان لازمه . شاید واسه کار امروزت پول نیاز نیست .هر جا پول نیاز باشه میاد .خودش میاد .
هر چه بیشتر روی خودم و توکلم و ایمانم و توحید کار میکنم این داستان بیشتر اتفاق میوفته و من یاد میگیرم رها تر باشم و کار امروزم رو انجام بدم و کاری به فردا نداشته باشم فقط کار امروز انجام بدم .
دیشب با همسرم صحبت میکردم و این بهم الهام شد که هر اتفاقی افتاد تو حالت خوب باشه نگران نباش توکل به خدا کن نترس دنیا و اتفاقات اون بازیه سرگرمیه خبری نیست دلیلش اینه که خداوند ببینه تو سپاسگذار هستی تحت هر شرایطی شاکری یا معصیت میکنی یا میترسی نگران میشی فشار بهت میاد فریاد میزنی یا میگی خداوند هست حفاظت میکنه حمایت میکنه هدایت میکنه .
امیدوارم که در زندگی ثروتمند و سعادتمند باشید در آخرت جزء مقربان درگاه خداوند و سعادتمند باشید .
به نام خداوند بخشنده مهربان که هر آنچه دارم از آن اوست
سلام به اقای مصطفی سیار دوست داشتنی
این فایل نشانه روزم بود و من این فایل چندبار تنها گوش دادم و همش فکر کردم خدا چی میخواد بهم بگه
تا بعد چندساعت هدایت شدم به کامنت شما و الان فهمیدم خدا چی بهم میگه
دقیقا انگار مو به موی کلمات شما نوشته شده برای منه
انگار خدا بهم میگه تو فقط کارت انجام بده نگران هیچی نباش خداوند رزاقه خداوند روزی دهنده هست خداوند بخشنده هست
دقیقا انگار خدا بهم میگه تو روی توحید و ایمانت کار کن
دقیقا اونجایی که شما حرف استاد بازگو کردین انگار خدا بهم گفت هدف مشخص کن بگو چی میخوای و دیگه کاری به چگونگی نداشته باش
دقیقا منم زمانی که پول میخواستم خداوند از جایی که فکرش نمیکردم بهم رزق و روزی داد
وقتی تو حسابم100هزارتومن بود و باید شهریه دانشگاه و کیک و کادو بخرم برای روزتولد و خریدهای دیگه به خودم گفتم خداوند رزاقه تو رها کن خداوند هدایتگره و خداوند چقدر زیبا سریع الجوابه
شب گذشته در میهمانی خانوادگی( خانوادهی پدریم) بودم و چون همسرم و فرزند کوچکم در تهران هستند و پسر بزرگمان هم با رفقاش رفته بود بیرون، تنها رفته بودم و البته مدت تقریبا یک و نیم سال است که تنها به این میهمانیهای ماهانه میروم.
دیگه زیاد برام مهم نیست که در این میهمانیها تنها باشم. درواقع همسرم برای دیدار پسر بزرگمان و البته من به شهرمان آمده بود و چند ساعت پیش از میهمانی با قطار به تهران بازگشت. من هم در میهمانی چیزی از آمدنش نگفتم. حالا، همه دوست داشتند که ما همه با هم در میهمانی شرکت کنیم. اوائل من هم بسیار دوست داشتم و یهجورایی توی دلم اندوهی برای این مسئله داشتم ولی حالا دیگه زیاد مهم نیست و بیشتر برام این مهمه که، بهم خوش بگذره!
همسرم که تو این دو روز در شهرمان بود، برامون غذا درست کرد و گذاشت توی یخچال و فریزر که تو چند روز آینده بخوریم. البته لازمه که بگم من خودم وقتی این غذاها نیست، به خوبی غذا میپزم و خودم و پسر بزرگمان میخوریم.
علاوه براین، مقداری هم مواد غذایی و خرت و پرت برای خونه خرید. اولش پیش خودم گفتم که اصلا به این مواد دست نزن چون تو نیازمند نیستی که کسی بهت محبت کنه. ولی، بعدش به خودم گفتم که ببین او یعنی همسرم، درواقع دست خدا بوده که تو از این مواهب برخوردار شوی! اول اینکه باید از ایشان برای محبتتهایش سپاسگزاری کنی که خدا را خوشنود کرده باشی و این یعنی چه؟ یعنی که تو داری اینجوری رشد میکنی! یاد میگیری که خودخواه نباشی، تلاش میکنی که خودت را شایستهی لطف خداوند بدانی که با دستانش داره بهت لطف میکنه و بعدش هم یاد میگیری که از هر کسی و یا چیزی که در حق تو خوبی کردند، سپاسگزاری کنی که این شخصیت تو را رشد میده!
همسرم که در این دو روزه در شهرمان بود، همش از اینکه ما در تهران نیستیم گله میکرد( پسر بزرگمان در حال گذراندن دوران سربازی خود در شهرمان است) و تلاش میکرد که با استفاده از تکنیک ایجاد احساس گناه، مرا احساساتی کرده تا بیشتر به رفتن به تهران ترغیب شوم. در یادداشت قبلی گفتم که من در اوائل ازدواجمون مثل بچهای که بهدنبال مادرش میگشت، به ایشان وابسته بودم. ولی، خدا را سپاس که داره این احساس بچهگانه کمکم از وجودم پاک میشه.
داشتم به خودم میگفتم که ببین درواقع گمشدهی تو خودتی! تو اگه خودت رو پیدا کنی، اگه با خودت به صلح دربیای و خودت را برای تمام اشتباهاتت ببخشی، برای تمام چیزهایی که به ظاهر از دست دادی ببخشی و بدونی که مهمترین فرد زندگیت خودتی! چرا ؟ چون تو یعنی من، هستم که باید در رستاخیز پاسخگوی کارهام باشم نه هیچ کس دیگر! پس باید اول به خودم اهمیت بدم و البته پس از خودم به عزیزانم و دیگران و این نباید به همراه غرور و تکبر و خودخواهی باشه! که آهان، تنها منم که آدمم و بقیه هیچ اهمیتی ندارند و آدم نیستند! نه، همانطور که من آفریدهی خداوند وهّآب هستم و مهم هستم و با ارزش، دیگران نیز آفریدهی خداوند هستند و مهم و با ارزش!
داشتم میگفتم. به همسرم پیشنهاد کردم، حالا که در این دو روز در شهرمان هستی، بیا و با هم بریم سینما و کمی خوش بگذرونیم ولی نپذیرفت. این شاید اولین باری بود که من پس از مدتها چنین پیشنهادی را کرده بوده باشم. حالا که دارم فکر میکنم میبینم که چرا پاسخ ایشان نه بود؟ درونم بهم میگه که دوست داره خودش تنها بره و خوش باشه! آخه من کمتر پیش اومده تا در زندگیم به خودم اهمیت داده باشم. البته از دید همسرم، من آدمی خودخواه هستم که از نظر من نباید با اهمیت دادن به خودم اشتباه گرفته بشه. درواقع فکر میکنم، من چون به خودم اهمیت نمی دادم، تلاش میکردم که اینکار را با دیگران هم انجام بدم و نمیدونم ریشهاش کجاست و از خداوند یگانهی بسیار بخشایندهی بسیار مهربان وهّآب درخواست عاشقانه دارم تا مرا هدایت کند که این بخش تاریک وجودم را روشن کنم و او را شناخته و بپذیرم و اگر به سودم است، با او باشم وگرنه باید ازش دوری کنم.
من و چند نفر از دوستان دوران تحصیل دبیرستان حدود یک ساله که روزهای آدینه با هم میریم پیادهروی در یک جادهی جنگلی و جاتون خالی پس از حدود یک ساعت پیادهروی به محلی میرسیم که بسیار زیباست و بساط صبحانه را برپا میکنیم و خوش هستیم. امروز صبح زود هم داریم همین کار را میکنیم.
امشب هم میخوام به مراسمی برم که در یک تالار کلاسیک که پیش از انقلاب در شهرمان تاسیس ده و یکی از چند تالار بزرگ در کشور است برای گرامیداشت شب یلدا برگزار میشود.
اینو گفتم که بگم، اوائل که همسرم به تهران رفته بود، گاهی این کارها را میکردم ولی با احساس گناه! ولی خدا را شکر که الان دیگه این احساس بسیار کم شده و باید این کارها را نه برای خوشگذرانی و خدای ناکرده ولگردی، بلکه برای رشد شخصیام انجام دهم تا بیاموزم که به خودم اهمیت دهم تا کائنات و جهان بیاموزد که به من اهمیت دهد و از این رهگذر بتوانم به دیگران اهمیت دهم و ماموریت الهی خود را به انجام رسانم.
خدایا پروردگارا مرا به راه راست هدایت فرما همان راه کسانی که بر آنان نعمت ارزانی داشتی نه راه کسانی که بر آنان خشم گرفتی و نه راه گمراهان آمین.
البته دیشب داشتم در مورد معنای ” نعمت” تحقیق میکردم و در یکی از آنها از قول یک قرآن پژوه قدیمی و معتبر نوشته بود که: نعمت یعنی حال نیک، حال خوش! و من بسیار از این تعبیر خوشم آمد. چرا؟ چون پیش خودم فکر کردم که درست میگه و نعمت فقط پول و ثروت و مسائل مادّی نیست و اصل ریشهی اون باید در احساس خوش و نیک باشه. چرا؟ چون قیافهی زیبا، پول و ثروت بسیار، موقعیت شغلی و روابط اجتماعی و از این دست مواهب، همه در یک لحظه میتوانند از بین بروند و این تنها شادی درونیه که اگه ریشه در توحید داشته باشه، ماندنی است و البته که بخش بسیار مهم این خوشی توسط ثروت در بیرون از ما میتونه سبب شادی و رفاه و فراوانی مادّی بشه که سبب خوشنودی خداست و ما !
به نام خداوند یگانهی بسیار بخشایندهی بسیار مهربان وهّآب
درود بر استاد عباسمنش و بانو مریم عزیز و دستاندرکاران سایت و همراهان گرامی
میخوام در مورد روابط خودم با همسرم براتون بنویسم.
از آغاز ازدواجمون، من مثل یه بچه کوچولو چسبیدم به همسرم و انگار که مانانم را پیدا کردم، دلم نمیخواست کسی جز خودم بهش توجه کنه، حتا خواهرزاده و برادرزادههاش که اونو رو به نام کوچکش صدا میکردند و من از این بابت رنج میکشیدم و حتا تذکر میدادم.
در برابر روابط ایشان با همکاران مرد اداریش حساس بودم و مثلا اگر نام یکی از آنها را به شکل اختصاری در موبایلش نوشته بود ناراحت میشدم.
خوب همین حساسیت بیهودهی من سبب واکنشهای بد همسرم میشد و دعواها داشتیم.
یادم میاد که وقتی ایشان در اوائل ازدواجمون، در دورهی کاردانی به کارشناسی رشتهی خودش به شکل پودمانی در یکی از مراکز تربیت معلم تهران پذیرفته شده بود و در خانهی باجناق من و خواهرش سکونت داشت، من برای سر زدن به ایشان به تهران میآمدم و همیشه در هنگام خداحافظی، دعوامون میشد و بیتردید من در راه ترمینال، پشیمان میشدم و از ترس از دست دادنش، از تلفنهای توی خیابان به منزل خواهرش زنگ میزدم و از ایشان پوزش میخواستم.
همیشه سر مسائل کاملا پیش پا افتاده با هم اختلاف داشتیم. حالا مسائل بزرگ بماند جای خودش!
امروز که همسرم برای دو روز اومده بود به شهرمان تا من و پسر بزرگمان را ببینه، باز هم بیشتر به گلهگذاری گذشت. مخصوصا این دم آخری که داشت به من میگفت که من سبب شدم تا بره تهران و از اینکه از خونهاش دور شده راضی نیست و تقصیر منه و ما هرجور که شده باید به تهران بریم و …
البته ما مسائل دیگر هم داریم که اینجا جایش نیست. به هر ترتیب، من توی دلم به خودم گفتم ببین چرا تو هنوز داری این حرفها را میشنوی؟!
چرا هنوز هم شاهد اینجور دلخوریها هستی؟ البته اینبار از سوی ایشان بود نه من ولی اصل ماجرا یکی است!
پس، این منم که تغییر نکردهام! ولی خدا را شکر اینبار برخلاف بارهای گذشته تونستم خودم را کنترل کنم و توی دلم گفتم ببین این یک درسه و تو باید از اون بسیار بیاموزی!
درس اینه که آقا فریبرز کاوهی گُل و گُلاب، تو باید یاد بگیری که اول به خودت اهمیت بدی! اونی که تو گُمش کردی، مامانت و همسرت نیست!
اون آدم که این همه سال دنبالش میگردی، خودتی!
سالها دل طلب جام جم از ما میکرد
وآنچه خود داشت ز بیگانه تمنّا میکرد
گوهری کز صدف کُون و مکان بیرون است
طلب از گُم شدگان لب دریا میکرد
آره برادر، وقتی با خودت مهربان نیستی، برای خودت و تنهاییت وقت نمیگذاری، این میشه که کائنات نیز هنوز بهت این روش را نش ن میده و اینجوری بهت تذکر میده که ببین، باید به خودت اهمیت بدی! و اول خودت را دوست داشته باشی، اول نیازهای خودت مهمه! اول خودت بعد بقیه!
مثلا امروز همسرم برای یک کار آرایشی روی گونههاش رفت و یه پولی خرج کرد. قبلش به من گفت که داری بهم بدی؟ من بر خلاف گذشته که داد مخالفت سر میدادم، اینبار هیچ چیزی نگفتم و با اینکه پول داشتم ولی گفتم نه! خوب رفت و انجام داد و من هم برخلاف گذشته دیگه غُرغُر نکردم و در پاسخ این پرسش که آیا زیبا شدم؟ گفتم شما پیش از این هم زیبا بودید و دیگه هیچ چیزی نگفتم.
موقع خداحافظی هم طبیعی برخورد کردم و دیگه از دلخوری خبری نبود.
با اینحال میدونم که این مسئله ریشهایتر از اینه که به همین راحتی درست بشه و شاید هیچ وقت کاملا درست نشه. ولی، اگر من بیشتر و بیشتر و هر روز روی خودم کار کنم، انتظار اینه که کمرنگتر بشه و ریشههاش سستتر و سستتر بشن! تا اینکه تحت کنترل من دربیاد! و بتونم جلوی این مومنتومهای منفی را بگیرم و این ترمزها را کنترل کنم تا اینکه به فضل پروردگار به راه راست هدایت بشم، همان راه کسانی که او بر آنان نعمت ارزانی میدارد نه راه کسانی که بر آنان خشم میگیرد و نه راه گمراهان ️
به نام خداوند وهاب و هدایتگر
سلام به استاد عزیزم و همه دوستان
کدام رفتار یا واکنش در من هنوز شبیه گذشته است که باعث میشود همان افراد یا شرایط را دوباره جذب کنم؟
من وقتی به یک ناخواسته برخورد میکنم،مخصوصا وقتی یکی از کارهای اداریم پیش نمیره،احساس قربانی بودن بهم دست میده و البته خیلی نسبت بهش آگاه هستم و نمیذارم گفتگوهای ذهنیم بسمتی بره که حالم رو بد کنه و خیلی روی این جنبه از عزت نفسم کار میکنم.اما میدونم که پاشنه آشیلم هست و تا ابد باید روش کار کنم.
چه زمانی متوجه شدی که وقتی واقعاً تغییر کردی؟
توی مسائل مالی و روابط عاطفیم خیلی تغییر کردم.مثلا توی بیزنسم وقتی به یک ناخواسته برخورد میکنم خیلی خوب میتونم ذهنم رو کنترل کنم.مثلا همین دیشب بیزنس کاملا استاپ کرده بود و سریع به یاد حرف استاد توی جلسه 3 قدم دوم افتادم:
(وقتی یک ناخواسته بوجود میاد ،بجای اینکه دنبال یک راه حل فیزیکی برای حل اون مساله باشید،دنبال یک راه حلی ذهنی برای رسیدن به احساس بهتر باشید.)
پس سریع یه دوش گرفتم و با مدیتیشن خوابیدم.صبح با احساس خیلی خوب بیدار شدم و انگار دیگه ذهنم درگیر اون مساله نبود.کارم رو که شروع کردم با یه تغییر خیییلی کوچیک در حد عوض کردن چنتا کلمه توی موضوع، 8 درصد رشد داشتم که توی بیزنسم عدد نسبتا خوبی هست.
اینجاها متوجه میشم که خیلی خوب روی خودم کار کردم و اصلا رفتارهای قبل رو ندارم.یا وقتی به مسائل مالی میخورم خیلی آرامش خودم رو میتونم حفظ کنم و ذهنم رو کنترل کنم.توی روابط هم همینطور،اصلا مثل قبل رفتار نمیکنم. و بطور کلی کنترل ذهنم خیلی برام راحتر شده بصورت تکاملی و تقریبا توی اکثر موارد میفهمم که تغییر کردم.
یکی از تغییرات بزرگم حل کردن ترمز حسادت بود که داشتم.قبلا اصلا نمیتونستم تحسین کنم و وقتی میدیدم یک نفر مثلا یه ماشین خوب و یا یه خونه خوب داره،نمیفهمیدم چرا بعدش حالم بد میشه و همیشه این برام سوال بود.که وقتی روی این مورد کار کردم و متوجه شدم حسادت=عدم عزت نفس+باور کمبود ،دیگه تمرکز لیزری گذاشتم برای درست کردن این ترمز ذهنیم.و الان زمین تا آسمون فرق میکنم با قبلا.
الان میتونم بگم واقعا چیزی نمیتونه عصبانی یا نگرانم کنه.نگرانی و ترس هست درونم و این طبیعیه،اما شدتش مثل قبلا نیست و زورم میرسه بهشون.البته که مهاجرت کردن خیلی میزان ترس رو درونم کم کرد.یعنی یکی از چیزهای ترسناک برای ذهن من و میتونم بگم بزرگترین ترس من توی زندگیم مهاجرت کردن بود.اونم بدون اینکه کسی رو بشناسم و حتی زبان درست و حسابی بلد باشم یا حتی پولی داشته باشم.یعنی واقعا با صفر مهاجرت کردم.وقتیکه یمقدار جریان هدایت رو درک کردم.وقتیکه یمقدار درک کردم تو خود پای در راه بنه و هیچ مپرس،خود راه بگویدت که چون باید رفت.
حس میکنم که قانون تکامل رو هم بنسبت خوب درک کردم.چون میبینم توی رفتارهام هیچ عجله و بدو بدویی نیست.نه توی بیزنسم،نه توی ورزشم،نه توی درک قوانین. اما قبلا برای همه چیز عجله داشتم و همین باعث میشد که مدام حواسم به بقیه باشه و تمرکزم از روی خودم برداشته شه.اما الان 100 درصد تمرکزم روی خودم هست و اصلا کاری به بقیه ندارم.
خدایا شکرت
سپاس از استاد گرانقدرم
شاد و خوشبخت باشید
سلام ، من در شرایط خوبی نیستم امیدوارم این سایت به من کمک کند ، آماده تغییر هستم چون میدونم مشکل از درون من و باورهای من است ، به دستور استاد فایلهای هدیه رو شروع کردم تا بتونم به مراحل دیگه برسم ، میدونم ابتدا باید از درون خودم شروع کنم دیدگاه شما دوستان و تجربه هاتون برای من جالب بود چون برخی از انها شباهت دارا به شرایط کنونی زندگیم.
سلام به استاد عباسمنش عزیز ومریم جان شایسته
استاد در مورد گام ششم پروژه تغیر من کاملا اینوتجربه کردم که با اندکی کارکردن روی خودم افرادی که در ارتباطم باهاشون تغیر میکنن و رفتار بهتری دارن و اون روی خوبشون برای من میاد بالا بهم کمک میکنن و میشن دست خدا برای من .در مسائل عاطفی من از وابستگیرنج میبندم که خدا رو شکر رها شد بعد از 8 سال و حالا نمیگم کامل از بین رفته ولی همیشه در تلاشم برای بهتر شدن و ریشه کن کردن وابستگی و لی هنوز خودم احساس میکنم که یک سری پاشنه آشیل دارم و باید رفع بشه تا اون که باید وارد زندگی من بشه. ممنونم استاد قشنگم
درود بر دوستان جان و استاد عزیزم و خانوم شایسه ی عزیز
خداروشکر میکنم که عضو کوچکی هستم از خانواده ی بزرگ و صمیمی عباسمنش
استاد عزیزم من دقیقا تک تک حرف هایی که در این فایل گفته شده رو با جون و دل تجربه کردم.
از زمانی که شروع به تغیر واقعی کردم اولین اتفاق جالبی که افتاد من دیدم یکسری از ادما رو اصلا نمیبینم یا یکسری از دوستانی که جزو دوستان صمیمی ام بودن رو دیگه اصلااا ازشون خبر ندارم و به طور عجیبییی از زندگیم بیرون رفتن.
من حتی الان ارتباطم با برادر های خودم هم خیلی کم شده میخام برمم بهشون سر بزنم و بهشون زنگ بزنم هااا ولی هربار یه اتفاقی میوفته که از این امر جلوگیری میکنه.
و در رابطه ی عاطفی ام همونجور که شما گفتید شاهد این موضوع هستم که معشوقه ام امروز داره از من بیشتر روی خودش کار میکنه و حتی باهام رقابت سالم هم میکنه.
و من هرموقع که میخام ببینم چقدر تغیر کردم نگاه به این میکنم که ببینم با چه ادم هایی ارتباط دارم و چه ادم هایی کنار من هستن و یه مورد جالب دیگه اینکه من چند وقته که با خوندن کتاب چهار میثاق دارم تمرین میکنم که غیبت نکنم و باورتوننن نمیشه از زمانی که دارم روی این مورد کار میکنم اون دسته از همکارانم که مدام پیش من غیبت میکردن. یا دیگه نیستن کنارم یا اگرم هستن دیگه پیش من غیبت نمیکنن.
به نظر من ادم ها آیینه های ما هستن در زندگیمون
ودر اخر استاد عاشقتونمممم روزی نیست که بخاطر وجود شما خداروشاکر نباشم.
در پناه خدا باشید
سلام به استاد عزیز، خانم شایسته محترم، دوستان محترم، بابت آگاهی های بخش ششم پروژه تغییر را درآغوش بگیر بسیار سپاسگذارم. در روابط یا شرایط زندگیات احساسی از تکرار، رنج یا بیعدالتی داری، کمی درونت را مرور کن:
کدام رفتار یا واکنش در من هنوز شبیه گذشته است که باعث میشود همان افراد یا شرایط را دوباره جذب کنم؟ در موضوع روابط فکر میکنم بزرگ ترین پاشنه آشیل من قضاوت کردن آدم هاست که باعث میشه روی نکات منفی توجه کنم، احساس نیاز داشتن به آدما و کافی حس نکردن خودم ، دلبستگی به آدما، ترس از تاثیر گذاری آدما بر زندگیم، گاهی خود برتر بینی و اکثر مواقع خود کمتر بینی و احساس عقب ماندگی از دیگران، مقایسه دائمی خودم با دیگران از همه نظر مخصوصا نعمت ها و موقعیت و جایگاهی که دارن و متوجه شدم ناسپاسی هستش چون دارم نعمت های زندگیم نادیده میگیرم و باور ندارم اگر در مسیر درست حرکت کنم به منم داده میشود.
تجربهی خود را در کامنتها بنویس:
چه زمانی متوجه شدی که وقتی واقعاً تغییر کردی؟ وقتی به خدای درونم نزدیک شدم احساس آرامش و رهایی و بی نیازی تجربه کردم، تمرکز ذهنی من روی جنبه مثبت آدم ها رفت و رفتار افراد زندگیم و اطرافیانم با من تغییر کرد و خیلی بهتر شد، من روی خودم و نعمت هایی که دارم متمرکز شدم، من حس کردم با همه ی آدم ها برابر هستم و دیگه ترسی از کسی نداشتم.خدایا شکرت تونستم جواب این بخش از تمرین رو بنویسم.
در همسرم اعتقاداتی نسبت ارتباط با همسر وجود دارد که بسیار مرا رنج میدهد و بعضا باعث سرکوب عواطف و احساسات من میشود.
قبلا این مسائل شدید تر و ریشه ای بود.
من در پروسه ی مشکلات بیدار شدم و دیدم عینا همین باور هارو من در درونم قبول دارم … سعی کردم اصلاح کنم و تا اونجا که توانستم خودم را تغییر دهم رفتار همسرم هم تغییر کرده و در در قسمت هایی از همین باور ها که ریشه ای تر بوده اند هنوز به باور درستی نرسیده ام که بتواند شرایطم را از اینکه هست بهبود دهم . این ایجاد باور درست نیازمند کنترل بیشتر ورودی ذهن من هست که هرچه بیشتر موفق به کنترل ذهن بشوم باور و اعتقادات من هم اصلاح میشود و در نتیجه شرایطم تغییر میکند.
به نام خدایی که هر چه دارم همه از آن اوست خدایا من در برابر تو تسلیم هستم من عاجزم من ناتوانم تو قدرته مطلقی شکرت سپاسگزارتم
سلام به استاد عزیزم و مریم جانم
ما هر روز باید در تغییر بهبود خودمون کار کنیم
و هر روز یکم از دیروز بهتر
و اینکه باید هواسمون باشد در زمان عصبانیت و اتفاقات ببینیم چه واکنشی داریم
آیا مثل گذشته رفتار میکنیم یا نه
این نشان میدهد که ما تغییر کردیم یا نه
جهان بیرونمون به درون ما بستگی دارد
اگر نتایجی هنوز نمیبینیم یعتی اینکه از درون مشکل داریم باورهای مخرب هستن که مانع هستن
تا اونا رفع نشن رشدی نداریم
و هر چند روز دفترچه دستاوردهامون رو مرور کنیم تا انگیزه بگیریم برای رو به جلو رفتن و امید و ایمان داشته باشیم
استاد ممنونتم سپاسگزارتم
در پناه خداوند مهربانم باشین سالم و ثروتمند باشین
به نام خداوند یکتا خداوند رزاق خداوند عادل .
درود خدمت استاد عزیز و همه دوستان محترم .
اگر در روابط یا شرایط زندگیات احساسی از تکرار، رنج یا بیعدالتی داری، کمی درونت را مرور کن:
کدام رفتار یا واکنش در من هنوز شبیه گذشته است که باعث میشود همان افراد یا شرایط را دوباره جذب کنم؟
از خداوند متعال میخوام که مثل همیشه بتونم وارد درونم بشم و اون چیزهایی که گاه پاشنه آشیل و گاه نقطه قوت منه بکشم بیرون تقویتش کنم یا روی اون کار کنم و اصلاح کنم .
من توی این مدار و لولی که هستم توی درآمد خیلی لنگ میزنم منظورم توی ورودی مالی نیست چون ورودی مالی دارم اما توی درآمد بشدت لنگ میزنم .
واضح تر بگم خداوند روزی میده چون باور دارم خداوند رزاقه و به تمام مخلوقاتش روزی میده اما وقتی کاری میکنم شغلی رو در نظر میگیرم که طریق و چگونگی بهش میدم یعنی شغل رو واسه رسیدن به پول در نظر میگیرم همیشه خطا میزنم و به درِ بسته میخورم .
مثلاً الان در حال ساخت ویلا هستم و همش از درون این الهام رو دارم تو فقط برو و کار امروزت رو انجام بده فردا خدا بزرگه و همیشه مصالح جور میشه و پول میاد موجودیم وقتی به زیر یه تومن میرسه همیشه از یه جایی به طریقی جور میشه سرتاسر زندگیم همینه .
در کنار اون وقتی میگم خب الان با توجه به لوکیشنی که هستم میتونم کارِ جوجه کشی هم انجام بدم و درآمد خوبی داره از خدا خواستم که بتونم مولد بخرم و دستگاه بسازم خداوند هم کمکم کرد و هدایتم کرد به اون چیزی که خواستم.
شاید باور کردنی نباشه صد تا مولد دارم یه دونه تخم نمیزارن و شدن پرت انرژی پرت پول پرت زمان . تخم اردک و غاز از بیرون خریدم چند هزار تا گذاشتم دستگاه گفتم اشکال نداره تخم تهیه میکنم واسه جوجه کشی . کل تخم ها خراب شد و همه رو ریختم بیرون چند صد تا جوجه هم داد همه مردن و یه دونه مشتری زنگ نزد . و کلاً درِ ورودی که من بهش از چه طریقی دادم پلمپ شد و همیشه پلمپ میشه
وقتی جلسات دوره همجهت با جریان خداوند رو هر روز دارم گوش میدم یه تلنگرهایی بهم میخوره
و
توی این موضوع یه جا استاد میگه ….
((( تو فقط هدفت رو مشخص کن و بگو چیو میخوای خداوند از طریق هزاران راه بهت میده و چگونگی رو رها کن ولش کن راه نده اون کار خداونده وظیفه اونه به تو ربطی نداره )))
هر چی پیش میرم بیشتر اینو درک میکنم چون هر وقت چگونگی میدم کلاً نمیگیره و نمیشه این درسیه که توش ضربه ها خوردم تا بهتر بفهمم .
وقتی زمانش میرسه خداوند هدایت میکنه و میگه الان این حرکت رو انجام بده عملِ الان واسه اومدن پول اینه در لحظه چیزی رو الهام میکنه که اصلاً بهش فکر نکرده بودم . انگار واسه هدفم که ساخت ویلا هست شغل لازم نیست توکل و ایمان لازمه . شاید واسه کار امروزت پول نیاز نیست .هر جا پول نیاز باشه میاد .خودش میاد .
هر چه بیشتر روی خودم و توکلم و ایمانم و توحید کار میکنم این داستان بیشتر اتفاق میوفته و من یاد میگیرم رها تر باشم و کار امروزم رو انجام بدم و کاری به فردا نداشته باشم فقط کار امروز انجام بدم .
دیشب با همسرم صحبت میکردم و این بهم الهام شد که هر اتفاقی افتاد تو حالت خوب باشه نگران نباش توکل به خدا کن نترس دنیا و اتفاقات اون بازیه سرگرمیه خبری نیست دلیلش اینه که خداوند ببینه تو سپاسگذار هستی تحت هر شرایطی شاکری یا معصیت میکنی یا میترسی نگران میشی فشار بهت میاد فریاد میزنی یا میگی خداوند هست حفاظت میکنه حمایت میکنه هدایت میکنه .
امیدوارم که در زندگی ثروتمند و سعادتمند باشید در آخرت جزء مقربان درگاه خداوند و سعادتمند باشید .
سپاس از استاد عزیز و خانوم شایسته بزرگوار
به نام خداوند بخشنده مهربان که هر آنچه دارم از آن اوست
سلام به اقای مصطفی سیار دوست داشتنی
این فایل نشانه روزم بود و من این فایل چندبار تنها گوش دادم و همش فکر کردم خدا چی میخواد بهم بگه
تا بعد چندساعت هدایت شدم به کامنت شما و الان فهمیدم خدا چی بهم میگه
دقیقا انگار مو به موی کلمات شما نوشته شده برای منه
انگار خدا بهم میگه تو فقط کارت انجام بده نگران هیچی نباش خداوند رزاقه خداوند روزی دهنده هست خداوند بخشنده هست
دقیقا انگار خدا بهم میگه تو روی توحید و ایمانت کار کن
دقیقا اونجایی که شما حرف استاد بازگو کردین انگار خدا بهم گفت هدف مشخص کن بگو چی میخوای و دیگه کاری به چگونگی نداشته باش
دقیقا منم زمانی که پول میخواستم خداوند از جایی که فکرش نمیکردم بهم رزق و روزی داد
وقتی تو حسابم100هزارتومن بود و باید شهریه دانشگاه و کیک و کادو بخرم برای روزتولد و خریدهای دیگه به خودم گفتم خداوند رزاقه تو رها کن خداوند هدایتگره و خداوند چقدر زیبا سریع الجوابه
فقط واقعا میتونم سپاس گزاری کنم
برم برای بار دوم کامنت زیباتون بخونم
اوستا کریم بوووووس
درود بر شما
شب گذشته در میهمانی خانوادگی( خانوادهی پدریم) بودم و چون همسرم و فرزند کوچکم در تهران هستند و پسر بزرگمان هم با رفقاش رفته بود بیرون، تنها رفته بودم و البته مدت تقریبا یک و نیم سال است که تنها به این میهمانیهای ماهانه میروم.
دیگه زیاد برام مهم نیست که در این میهمانیها تنها باشم. درواقع همسرم برای دیدار پسر بزرگمان و البته من به شهرمان آمده بود و چند ساعت پیش از میهمانی با قطار به تهران بازگشت. من هم در میهمانی چیزی از آمدنش نگفتم. حالا، همه دوست داشتند که ما همه با هم در میهمانی شرکت کنیم. اوائل من هم بسیار دوست داشتم و یهجورایی توی دلم اندوهی برای این مسئله داشتم ولی حالا دیگه زیاد مهم نیست و بیشتر برام این مهمه که، بهم خوش بگذره!
همسرم که تو این دو روز در شهرمان بود، برامون غذا درست کرد و گذاشت توی یخچال و فریزر که تو چند روز آینده بخوریم. البته لازمه که بگم من خودم وقتی این غذاها نیست، به خوبی غذا میپزم و خودم و پسر بزرگمان میخوریم.
علاوه براین، مقداری هم مواد غذایی و خرت و پرت برای خونه خرید. اولش پیش خودم گفتم که اصلا به این مواد دست نزن چون تو نیازمند نیستی که کسی بهت محبت کنه. ولی، بعدش به خودم گفتم که ببین او یعنی همسرم، درواقع دست خدا بوده که تو از این مواهب برخوردار شوی! اول اینکه باید از ایشان برای محبتتهایش سپاسگزاری کنی که خدا را خوشنود کرده باشی و این یعنی چه؟ یعنی که تو داری اینجوری رشد میکنی! یاد میگیری که خودخواه نباشی، تلاش میکنی که خودت را شایستهی لطف خداوند بدانی که با دستانش داره بهت لطف میکنه و بعدش هم یاد میگیری که از هر کسی و یا چیزی که در حق تو خوبی کردند، سپاسگزاری کنی که این شخصیت تو را رشد میده!
همسرم که در این دو روزه در شهرمان بود، همش از اینکه ما در تهران نیستیم گله میکرد( پسر بزرگمان در حال گذراندن دوران سربازی خود در شهرمان است) و تلاش میکرد که با استفاده از تکنیک ایجاد احساس گناه، مرا احساساتی کرده تا بیشتر به رفتن به تهران ترغیب شوم. در یادداشت قبلی گفتم که من در اوائل ازدواجمون مثل بچهای که بهدنبال مادرش میگشت، به ایشان وابسته بودم. ولی، خدا را سپاس که داره این احساس بچهگانه کمکم از وجودم پاک میشه.
داشتم به خودم میگفتم که ببین درواقع گمشدهی تو خودتی! تو اگه خودت رو پیدا کنی، اگه با خودت به صلح دربیای و خودت را برای تمام اشتباهاتت ببخشی، برای تمام چیزهایی که به ظاهر از دست دادی ببخشی و بدونی که مهمترین فرد زندگیت خودتی! چرا ؟ چون تو یعنی من، هستم که باید در رستاخیز پاسخگوی کارهام باشم نه هیچ کس دیگر! پس باید اول به خودم اهمیت بدم و البته پس از خودم به عزیزانم و دیگران و این نباید به همراه غرور و تکبر و خودخواهی باشه! که آهان، تنها منم که آدمم و بقیه هیچ اهمیتی ندارند و آدم نیستند! نه، همانطور که من آفریدهی خداوند وهّآب هستم و مهم هستم و با ارزش، دیگران نیز آفریدهی خداوند هستند و مهم و با ارزش!
داشتم میگفتم. به همسرم پیشنهاد کردم، حالا که در این دو روز در شهرمان هستی، بیا و با هم بریم سینما و کمی خوش بگذرونیم ولی نپذیرفت. این شاید اولین باری بود که من پس از مدتها چنین پیشنهادی را کرده بوده باشم. حالا که دارم فکر میکنم میبینم که چرا پاسخ ایشان نه بود؟ درونم بهم میگه که دوست داره خودش تنها بره و خوش باشه! آخه من کمتر پیش اومده تا در زندگیم به خودم اهمیت داده باشم. البته از دید همسرم، من آدمی خودخواه هستم که از نظر من نباید با اهمیت دادن به خودم اشتباه گرفته بشه. درواقع فکر میکنم، من چون به خودم اهمیت نمی دادم، تلاش میکردم که اینکار را با دیگران هم انجام بدم و نمیدونم ریشهاش کجاست و از خداوند یگانهی بسیار بخشایندهی بسیار مهربان وهّآب درخواست عاشقانه دارم تا مرا هدایت کند که این بخش تاریک وجودم را روشن کنم و او را شناخته و بپذیرم و اگر به سودم است، با او باشم وگرنه باید ازش دوری کنم.
من و چند نفر از دوستان دوران تحصیل دبیرستان حدود یک ساله که روزهای آدینه با هم میریم پیادهروی در یک جادهی جنگلی و جاتون خالی پس از حدود یک ساعت پیادهروی به محلی میرسیم که بسیار زیباست و بساط صبحانه را برپا میکنیم و خوش هستیم. امروز صبح زود هم داریم همین کار را میکنیم.
امشب هم میخوام به مراسمی برم که در یک تالار کلاسیک که پیش از انقلاب در شهرمان تاسیس ده و یکی از چند تالار بزرگ در کشور است برای گرامیداشت شب یلدا برگزار میشود.
اینو گفتم که بگم، اوائل که همسرم به تهران رفته بود، گاهی این کارها را میکردم ولی با احساس گناه! ولی خدا را شکر که الان دیگه این احساس بسیار کم شده و باید این کارها را نه برای خوشگذرانی و خدای ناکرده ولگردی، بلکه برای رشد شخصیام انجام دهم تا بیاموزم که به خودم اهمیت دهم تا کائنات و جهان بیاموزد که به من اهمیت دهد و از این رهگذر بتوانم به دیگران اهمیت دهم و ماموریت الهی خود را به انجام رسانم.
خدایا پروردگارا مرا به راه راست هدایت فرما همان راه کسانی که بر آنان نعمت ارزانی داشتی نه راه کسانی که بر آنان خشم گرفتی و نه راه گمراهان آمین.
البته دیشب داشتم در مورد معنای ” نعمت” تحقیق میکردم و در یکی از آنها از قول یک قرآن پژوه قدیمی و معتبر نوشته بود که: نعمت یعنی حال نیک، حال خوش! و من بسیار از این تعبیر خوشم آمد. چرا؟ چون پیش خودم فکر کردم که درست میگه و نعمت فقط پول و ثروت و مسائل مادّی نیست و اصل ریشهی اون باید در احساس خوش و نیک باشه. چرا؟ چون قیافهی زیبا، پول و ثروت بسیار، موقعیت شغلی و روابط اجتماعی و از این دست مواهب، همه در یک لحظه میتوانند از بین بروند و این تنها شادی درونیه که اگه ریشه در توحید داشته باشه، ماندنی است و البته که بخش بسیار مهم این خوشی توسط ثروت در بیرون از ما میتونه سبب شادی و رفاه و فراوانی مادّی بشه که سبب خوشنودی خداست و ما !
ارادتمند شما
به نام خداوند یگانهی بسیار بخشایندهی بسیار مهربان وهّآب
درود بر استاد عباسمنش و بانو مریم عزیز و دستاندرکاران سایت و همراهان گرامی
میخوام در مورد روابط خودم با همسرم براتون بنویسم.
از آغاز ازدواجمون، من مثل یه بچه کوچولو چسبیدم به همسرم و انگار که مانانم را پیدا کردم، دلم نمیخواست کسی جز خودم بهش توجه کنه، حتا خواهرزاده و برادرزادههاش که اونو رو به نام کوچکش صدا میکردند و من از این بابت رنج میکشیدم و حتا تذکر میدادم.
در برابر روابط ایشان با همکاران مرد اداریش حساس بودم و مثلا اگر نام یکی از آنها را به شکل اختصاری در موبایلش نوشته بود ناراحت میشدم.
خوب همین حساسیت بیهودهی من سبب واکنشهای بد همسرم میشد و دعواها داشتیم.
یادم میاد که وقتی ایشان در اوائل ازدواجمون، در دورهی کاردانی به کارشناسی رشتهی خودش به شکل پودمانی در یکی از مراکز تربیت معلم تهران پذیرفته شده بود و در خانهی باجناق من و خواهرش سکونت داشت، من برای سر زدن به ایشان به تهران میآمدم و همیشه در هنگام خداحافظی، دعوامون میشد و بیتردید من در راه ترمینال، پشیمان میشدم و از ترس از دست دادنش، از تلفنهای توی خیابان به منزل خواهرش زنگ میزدم و از ایشان پوزش میخواستم.
همیشه سر مسائل کاملا پیش پا افتاده با هم اختلاف داشتیم. حالا مسائل بزرگ بماند جای خودش!
امروز که همسرم برای دو روز اومده بود به شهرمان تا من و پسر بزرگمان را ببینه، باز هم بیشتر به گلهگذاری گذشت. مخصوصا این دم آخری که داشت به من میگفت که من سبب شدم تا بره تهران و از اینکه از خونهاش دور شده راضی نیست و تقصیر منه و ما هرجور که شده باید به تهران بریم و …
البته ما مسائل دیگر هم داریم که اینجا جایش نیست. به هر ترتیب، من توی دلم به خودم گفتم ببین چرا تو هنوز داری این حرفها را میشنوی؟!
چرا هنوز هم شاهد اینجور دلخوریها هستی؟ البته اینبار از سوی ایشان بود نه من ولی اصل ماجرا یکی است!
پس، این منم که تغییر نکردهام! ولی خدا را شکر اینبار برخلاف بارهای گذشته تونستم خودم را کنترل کنم و توی دلم گفتم ببین این یک درسه و تو باید از اون بسیار بیاموزی!
درس اینه که آقا فریبرز کاوهی گُل و گُلاب، تو باید یاد بگیری که اول به خودت اهمیت بدی! اونی که تو گُمش کردی، مامانت و همسرت نیست!
اون آدم که این همه سال دنبالش میگردی، خودتی!
سالها دل طلب جام جم از ما میکرد
وآنچه خود داشت ز بیگانه تمنّا میکرد
گوهری کز صدف کُون و مکان بیرون است
طلب از گُم شدگان لب دریا میکرد
آره برادر، وقتی با خودت مهربان نیستی، برای خودت و تنهاییت وقت نمیگذاری، این میشه که کائنات نیز هنوز بهت این روش را نش ن میده و اینجوری بهت تذکر میده که ببین، باید به خودت اهمیت بدی! و اول خودت را دوست داشته باشی، اول نیازهای خودت مهمه! اول خودت بعد بقیه!
مثلا امروز همسرم برای یک کار آرایشی روی گونههاش رفت و یه پولی خرج کرد. قبلش به من گفت که داری بهم بدی؟ من بر خلاف گذشته که داد مخالفت سر میدادم، اینبار هیچ چیزی نگفتم و با اینکه پول داشتم ولی گفتم نه! خوب رفت و انجام داد و من هم برخلاف گذشته دیگه غُرغُر نکردم و در پاسخ این پرسش که آیا زیبا شدم؟ گفتم شما پیش از این هم زیبا بودید و دیگه هیچ چیزی نگفتم.
موقع خداحافظی هم طبیعی برخورد کردم و دیگه از دلخوری خبری نبود.
با اینحال میدونم که این مسئله ریشهایتر از اینه که به همین راحتی درست بشه و شاید هیچ وقت کاملا درست نشه. ولی، اگر من بیشتر و بیشتر و هر روز روی خودم کار کنم، انتظار اینه که کمرنگتر بشه و ریشههاش سستتر و سستتر بشن! تا اینکه تحت کنترل من دربیاد! و بتونم جلوی این مومنتومهای منفی را بگیرم و این ترمزها را کنترل کنم تا اینکه به فضل پروردگار به راه راست هدایت بشم، همان راه کسانی که او بر آنان نعمت ارزانی میدارد نه راه کسانی که بر آنان خشم میگیرد و نه راه گمراهان ️
خدایا چنان کن سرانجام کار
تو خوشنود باشی و ما رستگار
ارادتمند شما