تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۶


موضوع این قسمت: اگر جهان من هنوز تغییر نکرده، یعنی من هنوز به اندازه‌ی کافی تغییر نکرده‌ام


مفاهیمی که در این گفتگو مورد بررسی و توضیح قرار گرفته است:

  • سوال جادویی: “چطور از این بهتر؟!”
  • وقتی شخصیت فرد تغییر کند، جهان لاجرم شرایط او را تغییر می‌دهد. به این معنا که اگر اوضاع تغییر نکرده، یعنی باورهای بنیادین فرد هنوز تغییر نکرده؛
  • رفتارهای متفاوتی که در شرایط چالش برانگیز بروز می‌دهیم، تعیین کننده میزان تغییرات بنیادین در شخصیت ماست؛
  • کار ما فقط بهبود شخصیت خودمان است، مابقی تغییرات را جهان خود به خود برای ما انجام می‌دهد؛

در این بخش استاد عباس‌منش توضیح می‌دهند که تحول واقعی در زندگی، زمانی رخ می‌دهد که ما واقعاً در درون خود تغییر کنیم، نه فقط در حرف یا ظاهر رفتار.
ایشان تأکید می‌کنند که بسیاری از افراد تصور می‌کنند تغییر کرده‌اند، اما اگر در موقعیت‌های فشار، عصبانیت یا ناامیدی هنوز همان واکنش‌های گذشته را نشان می‌دهند، در واقع فقط ظاهرشان تغییر کرده، نه درونشان.

وقتی فرد از درون تغییر می‌کند، دیگر نیازی به اجبار، توضیح یا قطع رابطه با دیگری ندارد. جهان خودش هماهنگی‌ها را انجام می‌دهد:
یا آن فرد دیگر نیز تغییر کرده و هماهنگ می‌شود، یا اگر هماهنگ نباشد، به‌صورت طبیعی از زندگی‌ات کنار می‌رود.

استاد توضیح می‌دهند که هیچ‌کس نمی‌تواند به انسانی که مظلوم نیست، ظلم کند.
ظالم و مظلوم همیشه همدیگر را جذب می‌کنند. وقتی فرد به خود ظلم نکند، دیگر هیچ نیرویی از بیرون قادر به ظلم به او نخواهد بود. بنابراین اگر در روابط یا هر بخش از زندگی احساس رنج و ناعدالتی می‌کنیم، باید بدانیم که مسئله از درون ماست، نه از بیرون.

در ادامه، استاد نمونه‌هایی از عملکرد گروه تحقیقاتی عباس‌منش در سایت را مثال می‌زنند و نشان می‌دهند که این اصل «تغییر مداوم از درون» نه‌تنها در آموزش‌ها، بلکه در کل ساختار کاری ایشان جاری است؛ چرا که پیشرفت واقعی، نتیجه‌ی بهبود مستمر است، حتی وقتی همه‌چیز عالی است.


تمرین این قسمت:

اگر در روابط یا شرایط زندگی‌ات احساسی از تکرار، رنج یا بی‌عدالتی داری، کمی درونت را مرور کن:
کدام رفتار یا واکنش در من هنوز شبیه گذشته است که باعث می‌شود همان افراد یا شرایط را دوباره جذب کنم؟

تجربه‌ی خود را در کامنت‌ها بنویس:
چه زمانی متوجه شدی که وقتی واقعاً تغییر کردی؟
نوشتن این تجربه می‌تواند الهام‌بخش هزاران نفر باشد تا بفهمند کلید رهایی، در تغییر خودشان است، نه تغییر دیگران.
پاسخت را کامل در قسمت کامنتهای همین صفحه بنویس تا هم برای خودت نقشه‌ی راه شود و هم الهام‌بخش دیگران.


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

522 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
    تعداد کل دیدگاه‌های «فاطمه(نرگس) علی پور» در این صفحه: 6
  1. -
    فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
    مدت عضویت: 1602 روز

    بنام تنها قدرت هستی

    خداوندیکه هر لحظه در حال هدایت من است..

    هدایتی که هر لحظه داره منو بسمت مسیرهای الهی فرامیخواند…

    اگر در روابط یا شرایط زندگی‌ات احساسی از تکرار، رنج یا بی‌عدالتی داری، کمی درونت را مرور کن:

    کدام رفتار یا واکنش در من هنوز شبیه گذشته است که باعث می‌شود همان افراد یا شرایط را دوباره جذب کنم؟

    چه زمانی متوجه شدی که وقتی واقعاً تغییر کردی؟

    من دیشب یه چالشی برام پیش اومد.مخالفت شخص نزدیکم راجع بکاری که انجام میدادم..

    و گفته های اون اشخاص…

    و بازم احساس کردم باید خیلی جدی تر روی شخصیتم کار کنم.

    ولی تا حدودایی تونستم خیلی خوب کنترل ذهن کنم.جلوی اون فشارها رو بگیرم‌

    ….

    ولی از خداوند هدایت خاستم…

    من یه پاشنه دارم..دقیقا استاد !!میخام بنویسمش تا بیشتر درک کنم..

    نمیدونم شما هم از این جنس باور داشتین..ولی بنظر من ” ما ادمیم..و هممون همین جنس رفتار رو تکرار کردیم..

    استادم!!! میخام خود افشایی کنم. الان تقریبا یکماهی هست من پیاده روی طولانی دارم..

    هر جا دلم خاست میرم.یجاهایی غلبه بر ترس هست..

    این به کنار….

    من پدرم به شدت از این موضوع مخالفت میکنه..یچیز بوده که از همیشه بخاطر برخلاف عمل کردن به ایشون…ما خیلی از کارهایی که انجام میدادییم.از ایشون قائمش میکردییم..

    و از اونطرف افراد نزدیکم بخاطر این خصلت پدرم..فقط میخاستن از این شرایط فرار کنن.

    دقیقا استاد همون شخص همون رفتار رو ولی به نوع دیگش “همسرش باهاش.هم مدار شد و باهاش رفتار میکنه ..

    و…در ادامه صحبتم..من تو این چند سالی که بودم‌به لطف اموزشهای شما…

    خیلی خیلی سعی کردم…نسبت به اطرافیانم دید خوبی داشته باشم…با چند تا افراد نزدیکم..که همیشه بحث داشتیم..

    به لطف خداوند و تمرکزی روی شخصیتم کار کردن ورق زندگی من کاملا برگشت..

    و اون افراد با من رابطشون عالی شد…

    جوریکه..من هدیهای میلیونی ازشون دریافت کردم.

    و اونا الان بهم میگن عزیزم…

    ولی…اینجور رفتار پدرم همون بحث..غیرت پدرانه..باعث شده یجورایی کرمهایی در درون بیاد بیرون..

    دیشب که مخالفت منو “به مادرم بیان میکرد..من سعی کردم اعراض کنم.همون لحظه لطف خدا بود.

    و من سعی کردم خیلی زیادا…زیپ دهنمو بکشم..

    و صحبت نکنم..

    اینجاها یه پاشنه دارم..

    مدام ذهنم میگه..از حقت دفاع کن..باهاش صحبت کن..بگو به این دلیل….

    از طرف اطرافیانممم مدام این صحبتها بهم میگن..که چرا کوتاه میای..

    لابد ضعیفی که حرفی نمیزنی…

    و من قانون رو خوب یاد گرفتم…که اعراض کنم.میدونم احساس بد اتفاق بد..

    میدونی از چه جنبه ایی!؟؟؟؟اون درکی که…همینجور که خودم یسری باورها دارم هیچکسی نمیتونه منو تعقییر بده…

    اونم یسری باورها داره که نمیتونه خودشو تعقییر بده…

    و باوراشو خودش داشت میگفت…که اگه یه دختریه بره فلان مکان.یه اتفاق افتاد براش..مردم چی میگن!!

    و این باور توی وجود ایشون غوطه ور..فرد 70 ساله من هر چقدر بهش بگم….اون قبول نمیکنه

    و میدونم..اگه باهاش ور بیفتم…ایشون باورای خودشو وارد میدون میکنه…

    وارد مسیر میشه..

    استاد عزیزم!!!.من خیلی خیلی دارم سعی میکنم که قربانی نشم..

    دیشب اصلا بهش توجه نکردم..

    من یادمه قبلنا بخودم میگفت..

    الان دیدم بخودم دیگه..انتقاد نمیکنه!! با مادرم هم صحبت میشه..

    اینم بگم..این اتفاق ماه ها تکرار میشه..

    استادم یه عواملی دیشب باعث شد…ایشون به این اوج برسه.بازم بخاطر اون روحیه ایی هست که تحت تاثیر دیگران قرار میگیره..

    میگم..خوب…همینجور که خودم باورام ریشه ایی هست..برای یه شخصی تو این سن سال..خیلی باورها تنیده شده و قوی هستند..میتونم چکار کنم!

    میدونم من!!!!!نرگس …. باید تعقییر کنم….و من دارم خیلی خیلی خیلی سعی میکنم الخیر فی ما وقع ببینمش…

    ..

    و من!!!پاشنمو خیلی خوب درک کردم!!!!

    صحبت دروننی من!!!

    …که من حرف دیگران خیلی برام مهمه!!

    که اگه من بخاطر این باور شخص خودمو تعقییر بدم..

    برفرض ایشون میگه فلان مسیر رو نرو..

    و من انجامش بدم…

    یعنی من ضعیفم.عروسک گردان این شخصم..

    ذهنم میگه..ای ضعیف..حالا که تو امروز فلان کاری که دیشب بخاطر بحث پیش اومده..

    حالا اون بخودش؟میاد.میگه دیدی کاری کردم که نرگس دیگه اینکار رو انجام نده..

    و ذهنم اینقدر این موضوع رو بولد میکنه..

    تا من برم باهاش بجنگم..

    بگم!!!پدر من دوستدارم دلیل دارم..من قرار نیست تو هر چی بگی من انجام بدم..

    و ذهنم میگه حالا اون دلش خنک شده که بحرفش..و سرجای خودت موندی‌..

    ای بدبخت…

    استاد اینجوره حکایت ذهن من…اینجاها یه حس لجوج میگیرم که منو وادار کنه بجنگم…

    مثل اینکه یفردی بگه تو باید اینراهو بری..و من قبول نمیکنم.و میخام با دعوا و کشمکش این موضوع رو اثبات کنم…

    وقتی نمیتونم این اثبات رو انجام بدم..احساس بد میگیرم.که ای نرگس..تو داری باج میدی به دیگران…

    دقیقا بدبختی من تو زندگیم و روابطم بخاطر این نوع نگاه بود..و خودخوریام شروع میشد..

    ای ضعیف..

    تو باید همیشه یکی بهت مسیر رو زور بهت بگه..

    و من چقدر..این اثبات رنجها کشیدم..

    استادم…همینکه شما میگید..ترازوی عزت نفس از هر چیزی سنگینتره..واقعا حرفت طلاست…

    و من این نوع نگاه رو به خیلی افراد داشتم.آخرم میخاستم بهشون اثبات کنم راه من درسته..تو حرفت اشتباهست..همین خودخوری خودم و بحث و دعواها بینمون پیش میومد و بعد پشیمان و فلان موضوعات …میشدم..

    .در ادامه..

    درسهایی که از شما و فایلاتون گرفتم!!!

    میخام این اثبات کردنم که من خوبم.دلیل دارم اینکار رو انجام میدم رو بزارم کنار…

    و بگم نرگس حتما برات خیره..

    این اثبات کردن خودت به دیگران…یعنی مهم بودنت …

    حالا بر فرضم اثبات شد من کارم درسته..میخاد چی بهم بدن..

    چه فایده ایی برای من داره…

    و من خیلی خیلی انتقادهایی بهم میشه..ولی من سعی کردم نخام اثبات کنم..

    نه تو حرفی که میزنی اشتباه هست.

    من فلانم من بساطم…

    و100 دیدم…همیشه حرفها و گفتها و باورها تکرار شده تا جایی که مغز دوتامون پوکیده.

    و دیدم اون شخص توی این موضوع “نادیده گرفته…..

    و باعث لج شدن من شده..و اون لجوج بودنم..باعث تقلای بیشتر وووو حال و احساس نابودگر…

    و من استادم تا دلت بخاد همه نوعیشو اطرافم میبینم..

    هر کسی انتقادی یا هر چیزی میگه..من سعی کردم گذر کنم..و زیپ دهنمو ببندم

    ..و یجاهایی مثل رفتارم با پدرو مادرم….تحلیل کردم..دیدم .این اثبات فقط بدبختی بیشتر برام میاره…و اونا تعقییری نکردن..و انرژی من تو این مسیر هدر رفته…

    باور خودم همینه….که صحبت کردن در مسیر پوچ مثل باتلاقه..

    من نباید حرفی که برخلاف من گفته میشه..زود برنجم تا ..بیشتر بهش شرک بزارم..

    به نظرم شرکه‌…

    که حرف ایشون و اثبات تو به ایشون برات خیلی زیادددددد برات مهمه…

    استادم دوستداشتم توی این صفحه از این پاشنه ام بنویسم…

    کسیکه این پاشنها رو داره…بقول ضرب المثلی میزنن.راجع به ازدواجی…

    که میگن دختره خودشو از چاه انداخت به چاه بزرگتر..گودال خیلی بزرگ…

    دقیقا فرکانس تو رو میبره به شرایطی که تو رو ببره توی جایگاهی که نسبت بکارهایی؟که میکنی مخالفت کنند..

    و تو بخاطر اینکه به اثبات برسونی من دلیل دارم..و تو باید اینجور رفتاری” با من انجام بدی …

    و بخام جوری بهش بفهمونم حرفت اشتباه .ست..در مقابل..اون حرفو نمیپذیره..و تو رو مقصر میکنه.. این نشانه تایید از طرف اونه…

    و اینجاه هست که خیلی زیاد مورد قربانی واقع میشیم…

    همین فرکانس..طبق قانون مورد قربانی و اثباتها و انرژی رو هدر دادن.

    استاد عزیزم…من خیلی دارم روی خودم کار کنم..

    که از جنبه قانون به هر چیزی نگاه کنم.

    به لطف خودش ..این رفتار ارام بودنم..و اعراض از اون وقایع….

    برای افراد نزدیکم یه بازخورد دیگه داشت..

    برای منم یه بازخورد دیگه…

    امروز صبح لطف خداوند بهم الهام کرد توی خواب..

    خوای دیدم یه حصاری دور پدرم کشیده و ایشون خواب هست..انگار دقیقا محل زندگیم بود..

    ولی من بیرون بودم…دیدم سه تا خرچنگ..شیطون…مدام چنگاشونو باز و بسته میکردن .منم پاهام برهنه بود..تا پاهامو بگزن..

    یه شخصی که من نمیشناختمش..گفتم زود در خونمونو باز کن..و ایشون منو نجات داد..

    و فورا منو داخل کرد..

    و خودش؟از یه مسیر غیبی اون قسمت وارد خونمون شد…

    من استادم….این تضاد..که بحث راجع به من بود..اون خواب بهم گفت..امروز صبح از زبان مادرم.

    که نرگس شب پیاده روی نرو..خداوند چون از همه چیز باخبر هست..قرار بوده اتفاقی برام پیش بیاد توسط دیگران..

    بقول خودتون که میگید..محاله چند نفر با هم صحبت نکنن..یکیشون خدا نباشه…

    گفتم این زبان خداونده..داره بهم الارام میده..خودش بهم گفت..دیگه پیاده رویتو عصر بزار..

    ولی اگه من از قانون نمیدونستم لج بازی میکردم.در انتظارم نابود شدن بودم.از هر دوسمت میشدم.و هر روز پشیمانتر و پشیمانتر از کرده خودم…

    و واقعا درک میکنم.خیلیا گرفتاریهای بد سراغشون میاد..بخاطر خودشونه…

    مخصوصا مرگی که در مسیر وحشتناک باشه..

    واقعا رحم خداوند خیلی زیاده..

    وقتی توی مسیر قرار میگیری باید همه وجودت تمرکز این مسیر باشه…

    چون یه لحظه غفلت از نشانه خداوند اینقدر تکرار میکنه تا درس بگیری..

    ولی یجایی عمر عزیزت و خودت کاملا نابود میکنی..

    استاد عزیزم.منم به نوبه خودم سعی کردم خیلی قوی باشم..صبر و استقامت داشته باشم..

    میدونم با جنگ با تعقیزر باور..فقط دارم خودمو از خوشبختیها دور میکنم..

    میدونم همه چیز باوره..

    و میدونم همه چیز بهبود هست و هدایت برای بهتر شدن…

    در نهایت سپاسگزارم استاد..که هر چقدر درونمو کندو کاور میکنم.میبینم هنوز خیلی جای سوال داره..

    به امید درسهای الهی دیگر..

    و به امید اینکه تو مسیر درستم هر تضادی پیش بیاد بخیرو خوبی و منفعت منه…

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  2. -
    فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
    مدت عضویت: 1602 روز

    بنام خداوند بخشنده مهربان همیشگی ام…

    بنام خداییکه هر لحظه در حال هدایت و حمایت ماست….

    خداوندیکه که قوانینش درست در زمان و مکان مناسب “است…

    سلام و درودی دوباره،” به بهشت ،” ثانیه های من!!

    برییم سر وقت تمرین بعدی..و بیاد آوری نرگس نااگاه از قوانین بدون تعقییر الهی….

    ………………………..‌‌‌‌‌‌‌‌‌…………………

    اگر در روابط یا شرایط زندگی‌ات احساسی از تکرار، رنج یا بی‌عدالتی داری، کمی درونت را مرور کن:

    کدام رفتار یا واکنش در من هنوز شبیه گذشته است که باعث می‌شود همان افراد یا شرایط را دوباره جذب کنم؟

    تجربه‌ی خود را در کامنت‌ها بنویس:

    چه زمانی متوجه شدی که وقتی واقعاً تغییر کردی؟

    ………………………………………..

    خداوند بزرگم بیادم بیار تا بتونم صلاتمو بجا بیاورم..و بتونم اگاهیهایی که یه روز بدجور چک و لگد خوردم” از این جنس رو بیاد بیارم…

    چون میدونم یه روز گرفتار همین دام بودم…

    تا برام یاداور بشه….

    که اگر بازگردم قانون الهی هم بدون یه زره ،”بی عدالتی… نیز بازمیگردد…..

    ……..

    عَسَىٰ رَبُّکُمْ أَنْ یَرْحَمَکُمْ ۚ وَإِنْ عُدْتُمْ عُدْنَا ۘ وَجَعَلْنَا جَهَنَّمَ لِلْکَافِرِینَ حَصِیرًا

    امید است که پروردگارتان [در صورتی که توبه کنید] به شما رحم کند و اگر به طغیان و فساد برگردید، ما هم [به کیفر شدید و عذاب سخت] بازگردیم، و دوزخ را برای کافران، زندانی تنگ قرار دادیم….

    ………

    این آیه ایی بود…به محض اینکه در مسیر حال بد قرار میگیرم و کنترل ذهن یوقتایی برام سخت میشه..فورا بخودم رو میکنم..میگم!!!

    نرگس اگر بازگردی ما نیز بازمیگردیم..

    ………

    من حدودا از بچگی نسبت به اشخاص اطرافم بدجور مشکل روابط داشتم..

    اونم بخاطر یسری باورها بود.‌..

    و اون باورها..و قوانین خداوند…بدون اینکه من ازش ناآگاه باشم….

    داشتم برای خودم گودال بدبختی میکَندم…

    تا اینکه چند سالی بود..من روابطم با چند شخص خانواده ام..

    در حد کتک و زد خور رسیده بودم..جوریکه ایشون توی جمعهای بزرگ…منو حسابی کنف میکرد..

    و من حسابی در برابر این شخص مظلوم بودم..

    و خیلی روی این شخص حس باز میکردم..جوریکه که این شخص شده بود الاخون بالاخون زندگیم…

    و خیلی جاها در برابر رفتارهاش نسبت بهم..مظلوم واقع میشدم…

    هر کاری میخاستم بکنم که از دستشون فرار کنم. نمیتونستم..

    استادم..من کابوس ماه ها و سالها زندگیم تا سن 33 سالگی…فقط فرار بود…

    همیشه خواب میدیدم یه شخصی انداخته دنبالم منم دارم فرار میکنم و روی پشت بومها میپرم…

    مثل یه پرنده ایی که بالهاش زده شده..و نمیتونه بپره…ولی از ترس خودشو مجبور میکنه تا پرواز کنه..

    ولی اون حس ترس خیلی قویتره..که یجورایی از؟شدتش از خواب میپریدم…

    تا اینکه…با ورودم به بهشت شما…

    قدم به قدم با کار کردن روی شخصیتم..و احساس خوب نسبت به اون اشخاص…قدم به قدم روابطم عالی شد….

    و فردیکه یه روز بدجور منو کتک زد..روابطمون جوری شد….استادم…سفرهای زیبای توی این عمر 30 خورده ایی از سالم….رقم خورد..

    اینفرد…هدیه های میلیونی واسم خرید…

    چقدر من احترام این شخص رو دیدم.بخدا..اگه…خود شخص من…

    یه روز مثل اونروزا بهم میگفتن!

    نرگس تو اینده با اینفرد یه دوست خوب و صمیمی میشی…هیچ وقت باورم نمیشد…

    و مشکل من توی طی چند ماه با اون شخص حل شد..

    هر صبح سعی کردم ،”وقتی میبینمش احساس کنم بهترین دوستمه..

    چون همیشه کله صبح بخاطر یسری کارهاش با هم دعوا میکردیم..

    بعد اون بخاطر درک قانون!!!!

    سعی کردم بگذرم..

    سعی کردم اگه حرفی میزنه گذشت داشته باشم.

    سعی کردم اعراض کنم..

    سعی کردم نادیده بگیرم..

    اگه هنوزم روی خودم کار نکنم بازم این درگیریها هم..هستا!!!

    ولی بخودم قول دادم من کوتاه بیام و این یاداوری رو مدام برای خودم…یاداوری کنم..

    و روابطم با یه شخص دیگه…بازم اونم نزدیک من‌بود…یه شب توی یه جمع بزرگ….این شخص به من حمله ور شد…

    انگار خاست خدا بود…

    ولی من اینبار سعی کردم قدرتمند باشم.و بدون اینکه وایسم بلبل زبانی کنم اعراض کنم..

    خدا اون لحظه بهم گفت این منطقه رو ترک کن..

    و شروع کرد یسری توهینات رو به من کرد..ولی من طبق الهاممم ….

    بهم گفت نرگس قربانی نشیا…

    خیلی کنترل ذهن سخت بود…خیلی زیاد….

    از اونطرف یه چند میلیونی پول دست ایشون داشتم ..فهمیدم که فرکانس اون پول باعث شده من روی اون شخص حساب باز کنم.

    و از اینطرف اینجور رفتارها به من بازخورد بشه..

    گفتم خدایا!من میخام مثل اونسری که یه سود یه شخص دیگه رو.که فلان شخص،” بودو.. نابود کردم….میخام روابط ظالم و مظلومم بودنم با این شخصم!!! بازم ! کاملا بزارمش کنار…

    بهم گفت باید زمانش؟برسه..تو فقط قربانی این شخص نشو…

    خیلی شرایط؟ناجالب بود..میدونستم..اون حس مظلوم نمایی خودم نسبت به اون شخص بوده..

    تا اینکه اوایل مهر..طبق تمرین دوره عزت نفس یک…

    هدایت اومد الان زمانش رسیده…

    بهم گفت برو بهش بگو..من میخام سود این پول رو بخودت برگردونم..

    شرط دارم!

    بگو! میخام این تاهد سال 98 رو خط بزنم.باید کاری که میگم رو ” انجام بدی..

    زنگ بزنی به بانک.بگی من میخام تسویه حساب این چهار مونده از وام رو یجا پرداخت کنم..

    و از اونطرف…سود فلان قیمت رو من میبخشم..

    و دقیقا ایشون بدون اینکه حرفی بزنه موافقعت کرد..

    و یجا پرداخت رو انجام داد…و بیین ما از اون شرایط؟روابطمون کاملا ترمیم شد..

    و من دیگه هیچ شرکی به ایشون ندارم..و از زمانی که من خودمو قوی گرفتم..

    و روی خدای خودم و رزق خودش؟حساب بردم…همین شخص …

    میلیونها تومن ..بهم هدیه ها داد..

    ..میخام نتیجه کل این موارد و دریافت رزق و روزی از دست همین اشخاص رو..ربطش؟بدم…

    از موقعه ایی که من درونی تعقییر کردم..

    فردیکه قربانی اون اشخاص؟بود…(نرگس)

    و خیلی خیلی روی سودای “اونا حساب میبرد..

    امروز بدون اینکه نیازی به تقلا داشته باشم.خیلی راحت…دارم روی شونهای خداوند میشینم و اون بهم لذت و ارامش و احساس خوب میده..

    واقعا !!استادم….و بچهای بهشتم….من خیلی سالها بخاطر روابطی که داشتم زجرها کشیدم..

    دلیل اینکه تو این مسیر اومدم بخاطر فقط روابط بود..

    حتی روابطم برای ازدواجم..دیگه آخرای نابود شدنم بود…که دیگه خداوند به کمکم اومد..

    اگه هدایت الله نبود…دقیقا من وارد یه رابطه ایی از همین جنسها میشدم..و راه فرارم خیلی بدتر از افرادای خانواده ام بود…

    یادمه دانشجو که بودم..خیلی افراد بخاطر فرار از خانواده هاشون چه کارهایی که انجام نمیدادن..

    یادمه یه دختر خانم زیبا بود…از بچهای دانشگاهمون بود..ایشون مطلقه بودن..یه فرزند دخترم داشتن..

    یبار باهاش؟هم صحبت شدم…

    میگفت..من بخاطر محمد..که ایشون دوست پسرشون بود. و هم دانشگاهیشون بود…

    حاضرم هر کاری انجام بدم..

    بخاطر ایشون پایان ناممو چند ترم جلو انداختم که همیشه کنارش؟باشم..

    ولی نرگس ایشون منو دوستنداره‌.

    اونروز که دفاعیم بوده…

    دوست دخترشو اورده دانشگاه..به من نشون داده.

    بهم گفته نگاه کن…

    ایشون برام فلان ساعت.و فلان انگشتر خریده..

    تو بدرد چی میخوری..

    خیلی روابطشون با این پسر شدید بود…

    …..

    چون خوابگاهی که بودم همجور اشخاصی میومدن..

    چقدر همین جنس “اتفاقات رو مدام میدیدم..

    که چقدر همجوره مورد این مظلوم نمایی و ظالمها قرار میگیرن..

    و ایشون داشت میگفت…منم بخاطر اینکه این شخص منو ول کرده رفته..

    با یه پسر اشنا شدم..چقدر منو دوستداره…

    و چقدر…ایشون تعریف میکرد…..

    بیشتر برام واضحتر میشد..که نرگس مواظب باشیا..

    من بسیار اگاه بودم…خداوند بهم الهام میکرد..که مواظب صحبتهای افراد دوبرت بشیا..مخصوص این فلان دوستاتت..

    یه روز اون شخص..فکر کرد من دوستدارم همچنین کاری انجام بدم…

    ایشون از من تقاضا کرد..ولی من بدون اینکه باهاش دهن به دهن بشم فورا اون منطقه رو ترک کردم…

    ….در ادامه….

    درسته من از طرف خانواده ام خیلی مورد همین حمله ها قرار میگرفتم..

    ولی تو این موارد خیلی قوی عمل میکردم تا توی دام نیفتم…

    و نتیجه تمام صحبتهام …این شد!!!که از زمانی که من تعقییر کردم…

    به لطف خداوند روابطم با این اشخاص کاملا تعقییر کرد.و درهای رحمت الهی برویم باز شد…

    و امروز خیلی خوشحالم…که روابط من با اطرافیانم و با عزیزانم خوب و عالی شد..و هنوز سعی کردم هنوز بهتر بشه..و میدونم از اینم بازم بهتر میشه..

    واقعا من طعم بهشت روابط رو..بعد از ترمیم شدنم چشیدم…

    استادم،” اون فردیکه سالها “برای من شیطان بود..تبدیل شد به نور الهی….و درهای رحمت الهی گونه اش برای من باز شد…

    و چقدر من هدیه ها دریافت کردم…

    و حتی روابطم برای ازدواجم..اون مواردی نامربوطم کاملا حذف شدن…و الان تو این مدت عضویتم ،”تماما نابود شدن…

    یه شخص غیر هم مدار من!در حال انجام دادن روابط ازدواج بود..نمیدونم چجور کاملا از زندگیم بدون اینکه من اطلاعی داشته باشم حذف شد..

    ………..

    ولی اگه من اون نرگس قبل بودم..چقدر بخاطر این رابطه مورد قربانی اطرافیانم میشدم…

    خداوند را شاکرم که هدایتم نمود…استادم هر چقدر شکرگزار باشم کمه…

    مخصوصا توی بحث روابط…میبینم چقدر افراد و چقدر خانمها مورد قربانی همچنین پکیچی هستند..و بخاطر یسری عوامل دارن.بقول خودشون میسوزن و میسازن..حالا بخاطر اون باورایی که دارن…

    و من هر روز همچنین جنسی رو توی افراد نزدیکم مدام میبینم… دقیقا اونشب همچنین ورژنی رو دیدم..فقط نیش؟خند میزدم و میگفتم نرگس دیدی…

    تو هم یه روز مثل این شخص بودی…

    چقدر اونجا قانون الهی رو درک کردم..

    که جهان ظالم و مظلوم رو بخوبی عمل میکنه..بدون هیچ احساس دلسوزی…

    واقعا هر چقدر کنجکاو بشیم توی”قوانین خداوند..بیشتر میدونیم..نیازه که خیلی روی خودمون کار کنیم…

    چون جهان هیچ احساس؟دلسوزی با ما نداره..

    میگه مظلومی…میترسی…یا ظالمی…با فلانی همونجور رو جذب میکنی..بدون برو برگرد..

    در نهایت میخام بگم…زندگی خانواده ام از موقعه ایی که درون من ترمیم شد..روابطم ترمیم شد..به ارامش رسید.

    الان میدونم تمام اتفاقات نابسامان زندگیمون و خانوادهمون فقط بخاطر شخص من بود….

    من خیلی ضربه ها بخاطر همین نوع جنس روابط چشیدم…

    یه داستان دیگه…

    من طبق الهام خداوند میرفتم پیاده روی درون شهری…یه روز صبح زود یه شخصی. پیگیر من شده بود..اونجاها خداوند میخاست پاشنهامو بهم نشون بده…

    پاشنه ایی که بچه گیم.بخاطر همین نوع تفکر ضربه ها خوردم…

    و این شخص تو اون پس کوچه ها خیابان دنبال من کرد..

    ولی من یکم ترس وجودمو گرفت..ولی گفتم..نرگس نباید بترسی. و ذهنتو کنترل کنی..

    گفتم خداوند با منه و من نمیترسم..و این شخص بدون اینکه مزاحمتی برای من مثل گذستها پیش بیاره

    .بی تفاوت از کنار من رد شد!!

    چرا .؟چون من قوی عمل کردم..و جلوش رد شدم…

    و خیلی پاشنها و جسارت در دل ترسها توی اون پیاده روی انجام شد…

    دستان خداوند واقعا….منو قوی و بزرگ کرد..

    الان از موقعه ایی که قوی و با جسارت شدم و من پیاده رویهای متعددی در جاهای مختلف دارم..

    شخص نزدیکم بازم پدرم بسیار مخالفت میکرد..

    ولی ایشون دیگه اصلا کاری بکارم نداره.

    با وجود اینکه همین چند ماه پیش بخاطر اینکه نمیزاره من توی غار خودم مونده بودم..

    یه روز صبح…صبحی که خداوند بهم الهام کرد و نورشو زد به چشممم بهم گفت نخواب بلند شو…

    من لباسمو پوشیدم..بابام گفت کجا میخای بری؟من گفتم پیاده روی…

    ایشون گفت..افرین خوبکاری میکنی..

    هیچ وقت همچنین کلامی رو توی عمر 30 ساله ام از زبان پدرم نشنیده بودم…

    استادم الان میدونم من …بودم که بخودم در تمامی روابطم و زندگیم ظللم میکردم..

    دیگه امروز اثباتی نیست..

    من فقط اونکاری که خدا میگه..رو انجام میدم..

    و همین باعث شده که فقط تکیه گاهم خودم و خدا باشه..و باج بهیچکسی نمیدم..

    .

    چون میدونم اگر باز گردم…خدا هم باز میگردد.و جهنم رو هم در دنیا و آخرت بدست میاورم..

    خدایا هزاران بار شکرت بابت قوانین بدون تعقییرت..

    میخام بگم!!!!بازم استاد عزیزم…نتایج خیلی زیاده…میتونم بازم بنویسم..ولی موارد مهم دردسراورشو نوشتم..انشالله درسی؟برام باشه.که بدونم.!!! باید همیشه قوی و با جسارت باشم!!!و نیازی نیست به تقلا…خداوتد خودش و جهان …تو رو در زمان و مکان مناسب قرار میدن…

    اتفاقا!!!!!!!

    همین نگرش باعث شده…پیاده رویهایی برم..که خیلیا بخاطر ترس از فلان ادمهای نامربوط..اون محله…از خوبیهای درونیشون محروم بشن…

    من بیشتر شبها میرم…و بسیار برام لذتبخشه..

    و فقط خوبی ادمها رو میبینم…یه روز برای من موضوع جنجالی بود که برم اون قسمتا رو پیاده روی کنم..

    …در پایان صحبتم توی این نوشته….. سپاسگزار خداوندی هستم..که همیشه ….الحمدالله رب العالمین..هست…

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 15 رای:
  3. -
    فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
    مدت عضویت: 1602 روز

    بنام خداوند بخشنده مهربان و حکیم.

    خداوندی که زیباست.و دوستدارد تا با افکارمون درونمون و اطرافمونو زیبا کنیم.

    و جا داره این آبشن زیبای الهی که به استاد عباسمنش عزیزم وحی منزل شده رو سپاسگزار باشم..من از زره زره وجودیم سپاسگزار این روز عزیز پروردگارم هستم.

    استاد عزیزم من خیلی بازم از شما تشکر میکنم چقدر این جریان نسانه ها زیباست..

    دقیقا صحبتی که کردین..

    از تغییر درون..همینه…وقتی که حالم خوبه به خودم میگم نگاه کن تغییر کردی که اینقدر نگرانیات کم شده..

    چند روز پیش بازم همون الگوی تکرار شونده یه لحظه از رفتار یکی از نزدبکانم عصبانی شدم..

    همون لحظه گفتم آخ بازم نشتی دارم..فورا جمع جورش کردم..فهمیدم نه از این خبرا نیست..

    اون لحظه که گفتین وقتی توحالتی که قرار میگیرین زیر منگنه میرین دقیقا یادم از رفتار خودم اومد…

    چقدر ابن موقعها یه حس خوبیه.که داریم شخصیت درونیمونو تو تضادها به رخ میکشونیم..من حالم اولش بهم میریزه ولی زود میدونم این رفتار داره بهم میگه…

    که باید رو خودم کار کنم..

    استاد عزیزم من به خودم افتخار میکنم..دقیقا صحبتهای سحر یجورایی به منم برمیگرده..میخام هم نشینی نشانها رو بگم..

    چقدر کار خداوند زیباست..چقدر خداوند هوامونو داره..داره همجوره ما رو هدایت میکنه..

    من یپاسگزار این خدای عزوجلم من از تمام وجودم سپاسگزارشم.

    استاد عزیزم.دوستدارم منم از نتایجی که گرفتم بگم..

    الان که گذشته میدونم فقط خودم بودم که زندگیمو داشتم روزانه رقم میزدم..

    من از بچگی با اعضای خانواده ام و مخصوصا یکی از برادارانم مشکل شدید داشتم.

    دوستداشتم امروز بنویسم تا برام بمونه بدونم چقدر نتیجه گرفتم..ذهنم تسلیمش بشه..

    جوری بود همش فکر میکردم میخاد به من سو استفاده کنه..همجوره..همیشه با هم دعوا داشتیم.تا شبی که ازدواج کرد و هز محل زندگیمون رفت…

    و این داستان ایشون از خانمش جدا شد..بازم ترسهای قدیمی به من برگشت…

    تا اینکه دانسجوی همون شهری شدم که ایشون بود.بهم گفت بیا اول ترم پیش من..

    ولی دیگه من تغییر کردم.روزهای خوبی با هم داشتیم.دیگه رفتارهای فدیمی نداشت.همون موقع خانمشون بودن..خیلی تو هر جنبه ایی بدردم میخورد..دیگه ذهن من با ایشون پاک شد…

    تاداینکه تصمیم طلاقشون جدی شد و ایشون جدا شدن…

    بخاطر یسری مشکلات شخصی برگشتن به محل قبلیش.که خونه ما باشه..

    استاد یادم میاد خیلی پشیمانم.از رفتارهام..اینقدر همو کتک میزدیم شدتش خیلی زیاد بود..بادتمام اعضای خانوادم شدید شد..هر روز خودخوری.شدید…

    نشانها میومد ولی من هم کر بودم و هم لال بودم..

    استاد حتی رابطم با افراد دیگه هم به همین نحو بود.خلاصه رابطه های تشنج بین دوستان..رابطه وابسته بودن شدید و فقط خارج شدن از محیط خونمون..ووووو کلی چیزای دیگه همه جوره..مثل کثافتی که یجا جمع شده فقط بوی گند میده..دقیقا مثل توالت سرریز کرده بودم.

    هر شب خوابهای ناجور میدیدم..ولی نمیشنیدم صدای درونیمو..

    تا اینکه یه گوش پیچ محکمی از همون اطرافیانم بهم چسبوند..

    و ناگفته نمونه خاسته ایی داشتم..خداوند به واضح بهم نیگفت اینراهت درسته ها..بیا برگرد..

    ولی صدای این مورد خیلی کم بود.من بیشتر روی ذهنم این روندو ادامه میدادم..

    و خلاصه این همه کثافتا..یدفعه تو درون من انقلابی پیش اومد..

    ولی استاد همیشه سوره حمد مبخوندم.میگفتم خدا تو چه کسی هستی من میخام تو رو بشناسم.کمکم کن.من نمیدونم چجوری بیا هدایتم کن..

    بوجودی از کلمه هدایت چیزی نمیشناختم..

    استادم این گذشت و داستانش ساعتها طول میکشه…و شروع کردم با شما همپا شدم.

    از موقعه ایی که بنیادی تغییر کردم..

    رفتارهای خانواده ام برادرم.همگی کم کم تغییر کرد..دقیقا تکامل رو میتونم ببینم کجا بودم بکجا رسیدم.

    وقتی تغییر کردم کلا اطرافیانم تغییر کرد.

    استادم به محض که اشتباهی ازم سر مزنه.از طریق خواب یا بیداری خیلی سریع بهم نهیب داده میشه..

    چند وقت پیش یکی از دوستانم بهم گفت چرا دیگه باهامون در ارتباط نیستی..

    شب خواب دیدم رفتم خونه دوستم.ولی تو یه سراشیبی تند بودم..یه درخت سرسبز حوانه زیبا دور تا دورش سیم مرغیا زده بودن…گفتم فلانی اب میخام.لیوانش سوراخدار بود…

    دقیق خداوتد بهم گفت اونجایی که میخای بری با تو هم فرکانس نیست.من کلا زیرشو کشیدم.

    استادم تا صبح از نتایجی که گرفتم.استاد استاد زیبا بگم کمه..

    ولی به وضوح خاستمو خداوند از همه طریقی بهم وحی میکنه..و من فقط دنبال

    اون منگنه ایی که امروز گفتین.هستم..تا ببینم بازم چه لنگی دارم.

    استاد عزیزم.صحبتهایی که جمعی خانوادگی هست.من فقط تمام حواسمو میزارم که نکنه خطا کنم..اینقدر اون لحظه آرام هستم.که یکی از نزدیکیام گفته بود اصلا تو باغ نیست..

    رابطه ام با خانواده هیلی خوب شده..برام سوغاتی میخرن.داداشم بیشتر وقتا بیرون با هم میریم..برام بستنی میخره..

    مدام بخودم میگم.که همون طرفی که باهاش مشکل اساسی داشتی امروز بهترینت شده..

    همه لطف پروردگار..و شما استاد عزیزم که پا در راه تغییر گذاستین و باعث شد جهان رو با صحبتاتون گسترش بدیین هست..قربون زره زره توحید درونتون برم.عزیز من.

    خیلی استادم نتیجه گرفتم..

    دیروز ظهر خداوند بهم گفت بخواب!گفتم باشه ..گفت نگاه تو پنچره اتاقت کن.گفتم چشم!

    دیدم تو میون شاخکهای خشک گل پیچ پشت اتاقم یه رجه برگ سبز سبز سبز..رشد کرده بوده.

    ولی من ندیده بودمش..

    بهم گفت..نگاه کن..تضادها هست..ولی تو داری رشد میکنه مواظب شاخکات باش..همیشه سبز باشن..

    نورم تابیده بود بهش.

    یادم اومد شبی که خواب دیدم.تو یکی از سردرهای بهشت.پر از پیچکهای سبز سبز زیبایی یه پرنده بزرگ سبز دقیقا رنگ پیچک..آواز میخوند.

    استاد میدونی هدایت من..که نشانهاش خیلی زیاده..چی بود!شکل پرنده…

    قبل از اشنایی با شما.من یه پرنده با کاموا بزرگ یه حاکلیدی برای کلید در کمد اتاقم درست کردم.

    خداوند هر دفعه نشانه برام میفرسته از طریق پرنده حیاطمون برام بازگو میکنه..الان صداشون داره میاد..

    استادم بازم گفتم ایتادم..آخه کلمه استاد خیلی برازنده شما هست.کیف میکنم.لذت میبرم..

    میخام بگم من همجوره تغییر کردم زندگی من به تمام معنا بهشته..

    ولی میدونم باید خیلی خودمو از همه لحاظ بهبود بدم..و هر روز صبح از خواب بیدار میشم..بخودم نهیب میزنم تا بتونم خودمو بیشتر بشناسم و از تمام…

    وجودم خودم خودم تغییر کنم…

    سپاسگزار این روز الهیم هستم..که نشانه پروردگار زره زره وجودیم هست..من بجز خداوتد هیچکس رو ندارم..

    تمام من شده خداونده..

    استادم شما با توحید به این همه خوشبختی و سعادتمندی رسیدین..خوشبختی از همه جنبه های زندگی نه فقط یه چیز..بلکه همجوره..

    که ما هر روز این بزرگ شدن شما رو شاهدش هستیم..

    دوستتون دارم بابت زره زره این وجود شما و عزیز دلتون..و همکاران عزیزتون..و دل روده این سایت توحیدی پروردگار!…..

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  4. -
    فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
    مدت عضویت: 1602 روز

    سلام و درود بشما دوست عزیز..

    بازم چه زیبا نگارش کردین..

    صحبت زیباتون راجع به نوفقعیت افراد دیگه…

    دقیقا پاشنه سرسخت من بود..من وقتی میدیدم افرادی هستن تو حیطه رشته من.اینقدر موفق هستند..و از نظر مدرک و چیزایی دیگه زود خودشون پیدا کردن.الان توکارشون بسیار موفق هستند..

    حس حسادت درونمو میگرفت همین باعث میشد.من مدام حسرت بخورم..و میخاستم کنجکاو بشم ایشون چکار کرده..

    اتفاقا هفته گذشته این پاشنه با صحبت یکی اطرافیانم برام بولد شد..

    گفتم بببین پاشنت اومد بیرون..

    فهمیدم طی این چند سالی که تو کارم موفق نیستم چون دارم موفقعیت دیگران را کنجکاو میشم.هر کاری اطرافیانم میکنن منم میخام مثل اونا باشم.همین دلیل هست..که من با وجود استعدادهای درونیم که خداوند بهم وحی کرده ادامه بده…

    حابجا میشدم و هنوز نتیجه ایی رو دریافت نکردم.

    میخام بگم!قانون الهی خیلی زیبا داره عمل میکنه.ماها تو این مدتی که عضو این بهشت هستیم..تمام پاشنه هایی که در میاد!نقطعه پروازمون به اوج سعتدتمندی در دنیا و آخرتمون هست..

    واقعا خوشحال میشم.موقعه ایی که پاشنمون پیدا میشه!

    دقیقا بازم نوشتتون برام تلنگری بود که خیلی رو این موضوع کار کنم.

    مخصوصا ما خانم ها شدتش خیلی زیاده..میخاییم فقط ببینیم دیگران چکار میکنن..

    مثل قضیه داستان ملا نصرالدین..و خرش و بچش..

    به لطف الله هر روز بیشتر دارم آگاهیها تو زره زره وجودم رخنه میکنه!

    بازم سپاسگزار آقا سجاد گل هستم.مشخصه فرکانستون بالاست..موفق و پایدار باشید.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  5. -
    فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
    مدت عضویت: 1602 روز

    سلام و درود به زکیه عزیز…

    زکیه دوستداشتنی که مثل خودم کارای خوشکل میدوزه…..

    اتفاقا منم قبلا تو همین نمونه کارا …با یه شخصی نزدیکم.کار میکردیم..

    یه لحظه یادم بخودم افتاد..

    که چقدر خودمو بی ارزش میکردم.و به ایشون بها میدادم..

    ما هم کلی سرویس اشپزخانه انجام میدادییم..

    ولی اینقدر اینفرد تو زندگیم نقش پیدا کرده بود..

    که دستاوردهای خودم کاملا نابود شده بود…

    زکیه جان ! من همیشه دوستداشتم تو حیطه طراحی و دوخت ..یه ایده خلق کنم..

    همیشه دوستداشتم جهانی فکر کنم..

    ولی بخاطر یسری باورها..مخصوصا کارهایی که با ایشون که شریکم بود.. من چند سال عمرمو تلف کردم…

    و همون چک و لگدها…

    و حرفهای اطرافیانم..واقعا گوشهام کر بود..باعث شد…

    که خداوند یه شب از طرف همین اشخاص یه تو گوشی حسابی بهم زد..

    اونجاها فهمیدم مسیرم اشتباه هست….

    و ناگفته نمونه کار شراکتم ..بعد یه اتفاقی بازم خداوند جدامون کرد…

    ولی من بازم داشتم اون رفتارهای قبلمو انجام میدادم..

    خداوند اونروز بهم گفت..نباید بری تو اون موقعیت…

    من با وجود ندونستن قانون تسلیم شدم..

    شب اون چک و لگد رو از طرف اون شخص بهم زد..که دست بردارم.

    و درسشو یاد بگیرم و مسیر خودمو پیش ببرم..

    ….

    تا اینکه ،”لطف خداوند شامل حالم شد…همون ،”اوایل ورودم به این سایت..هدایت شدم..به دوره شب و عروس..از خانم محمدی..دورهاشون میلیونیه.ولی من دقیقا تو زمان اولین آموزششون توی این دوره..که واقعا از همه نظر عالی بود …تو این دوره شرکت کنم..(لطف خداوند )

    …….ناگفته نمونه!

    منم از قبل..لباس شب و عروس رو در دوره کاردانی و کارشناسی کار کرده بودم..

    ولی اینبار خیلی متفاوتر از دوره لیسانسم بود..

    و هدایت،” قدم به قدم منو وارد ایده..دستکش زنانه کشی کاربردی نرگس”کرد…

    یه روز توی یوتیوب..اتفاقا اولین دوخت پیراهنتو دیدم..فکر کنم مدل کُردی بود…

    و من اون هدایتم نصفه تموم شد..و مسیرهای دیگه بهم الهام شد…

    تا لطف خدا اینروزا…ببینم خودش چی میخاد…وارد فشن شوی دبی شد…

    مزیت دستکش که من!!!!..الگوکشیش و دوختش تقریبا به اندازه عضویتم هست..

    ولی تمرکزی..2 سالی هست…

    زکیه جان!!

    دستکش من الگوی زیر و بم قوی داره..اندازهاش میلی متر هست…

    بعد نمونه و مشابهش اصلا نه توی خود ایرانمون هست.. و نه سایتهای خارجی.

    بیشتر بصورت مزون دوزی دوخت میشه….

    ولی دستکش من سایز بندی شده..هست…

    و یه پک جعبه ایی داره.که دستکش رو میزاری داخلش..و حتی میتونی به چوب لباسی هم متصلش کنی..

    …مزیت دیگه!!.هم کاربرد مجلسی داره و هم روزمره با هر تیپ و قیافه ایی.

    و مزیت دیگه…بصورت سه بعدی دوخت شده طبق سایز بلندی ناخنها…

    و بازم مزیتهای دیگه که میتونم ساعتها برات تعریف کنم..

    دوست عزیزم…من همیشه دوستداشتم جهانی کار کنم..یه سرویس خواب سنتی ایده از زندگی قشقایی توی سایت فروش اینترنتی جهانی گذاشتم…

    دیدم این مسیر خیلی برام دردسر آور هست ..

    همیشه دوستداشتم توی یچیز کاربردی باشه.که خیلی کوچک و خیلی اسان و راحت باشه…

    اولاش سخت بود.چون دوختش 2 میلی متر بود…

    و بعد به مرور زمان چقدر درکم از دوخت این دستکش بالا گرفت..

    که امروز،”وارد مدارهای بالاتر شده….

    در نهایت میام حتما نتیجه “طرح دستکشم که روز گذشته ثبت شد… رو برات مینویسم…

    خوشحالم که شما هم نتایج خوب و بهتری رو میگیریید..این مسیر یکم کند هست…بقول استاد”حرف زیبایی تو یکی از فایلهاش زدن..

    که از نظر مالی بهتر شدن،” نیاز به یه شخصیت خیلی قوی داره.مدت زمانش باید بگذره..

    ولی باید ادامه بدییم..

    و سپاسگزار داشتهامون باشیم..

    و عجله نکنیم..

    دقیقا منم یجورایی درک کردم و میدونم هر روز درکم بیشتر میشه..که در مسیر کارافرین و نوآوری..نیاز به یه باور قوی ای ….یه شخصیتی قوی‌..هست..

    در کل ..

    من شخصیت بیزنسیم و روابطم با مشتریا” درب و داغون بود تا رسیدم به این ورژن..

    و میدونم بازم ادامه دار هست این بهبودها!!هنچنان ادامه داره.

    در نهایت…دوست عزیز هم فرکانسیم.

    بخداوند بزرگ میسپارمت همیشه پر پیمانه رزق الهی باشی….

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای:
  6. -
    فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
    مدت عضویت: 1602 روز

    سلام به زکیه دوستداشتنی عزیزم…

    ممنونم بابت تحسینتون..

    یچیزی رو خوب درک کردم..

    که هر چیزی که تو این مسیر…بدست آوردم…

    و میدونم خودتم میدونی!!

    هر چیزی بدست اوردم هر دستاوردی..همه لطف خداوند بوده…

    زکیه عزیز…

    من دقیق اطلاع چندانی از زندگی درسی شما ندارم.!

    من سال 85.86 وارد دوره کاردانی شدم.لیسانسمم سال 91.92…

    ما تمام مباحث درسها رو کار کردییم.از دوخت لباس گرفته تا طراحیها…هر چیزی که در حوزه هنر بود ما گذروندیم…

    اگه میخام از خودم بگم خیلی نوشته ام زیاد میشه..

    من اصلا نمیخام بگم..که فلان لیسانس این رشته هستم…

    میخام بگم…بجز تحصیلاتم..

    من 10 سال..کار تولیدی داشتم توی سرویس آشپزخانه..

    و کار دوخت سرویس خواب.انجام دادم..

    الان اینترنت سرچ کنید.بنویسید روتختی سنتی خانم فاطمه علی پور.سایتش باز میشه…ایده کار من..سرویس؟خواب ایل قشقایی بود!

    ولی میخام ..خودمو فراتر از این این مسیرها ببینم.که اون لطف خدا بود…

    که من هدایت شدم به مسیری که لطف خدا شامل حالم شد..دیگه اون بدو بدوهای خسته کننده و پیگیریهای بی نفع و بدبختیها نیست….

    بهمین دلیل استاد میگه کسی که تو مسیر درست قرار بگیره.دیگه نیازی به مدرک اینچیزا نیست..

    منم میخام بگم من گفته استاد رو با جان و دلم تیک میزنم..

    زکیه جان..من با ورودم به این سایت.با اینهمه کاکرد 10 سال…خودمو صفر کردم..

    گفتم نرگس اون موارد گذشته رو بزار کنار از صفر شروع کن.

    لطف خداوند منو وارد یه دوره بینظیر.خانم محمدی ایشون برای گرگان بودن.

    کارش تدریس رشته طراحی و دوخت هست..

    و تو این مابیین.هدایت اومد..برو فصل سیزده دستکش زنانه…

    زکیه خانم ..من الگوشناسیم صفر بود.من همیشه تو دانشگاه بخاطر این درس میلنگیدم.به زور پاس میشدم.

    با اجازه گلت!!!من این درس مشروط شدم..

    برای چند صدوم..

    برنامم حل شد..

    ولی میخام بگم همیشه فرار بودم.دلیل اینکه همیشه توی کارم بخاطر این موضوع میلنگیدم بهمین خاطر بود..

    من از صفر دوره تاپلکسها..و دوره انواع دامنها…از اول اول اول… تا چند ماه دیگه نزدیکای 1 سال خورده ایی بود..توی چند نوبت الگوکشی کردم..

    و رفتم مرحله بعد…

    فول فول شدم..

    تا اینکه هدایت دستکش اومد..

    زکیه خانم!دستکش یه آنوزش چند دقیقه ایی بود..

    هیچی نداشت..جز یچیز مزون دوزی…

    ولی لطف خدا و عمل به الهامات به سایز بندی رسید…

    بجز سایز بندی میتونم چند دقیقه راجع به مزیت دستکش؟و نحوه پوشش و نحوه قرارگیریش توی جعبش که صفر تا صدش کار دست هست..

    بدون هیچ چیز قلمبه سلمبه ایی.

    اتفاقا امروز یه بهبود زیبای روی اتکیت دستکش انجام دادم…

    میخام بگم…من از خداوند دوستداشتم یه چیزی رو خلق کنم که اصلا نباشه…

    اون روتختی سنتی کارکردش بزرگ و دردسر اور بود..

    چون طرح روشو با سیستم کار کردم..

    و بسیار هزینه بر..

    خداوند از درون من اگاه بود..

    دقیقا اموزش استاد محمدی رو توصیف میکنم…شبیه به پاک کردن حبوبات ..که همه چیز توی این سینی وجود داره..ولی دستکش من تو این مابیین قلمبه سلمبها قایم شده بود..

    خداوند اومد این خاله ریزه میزه رو توی این افراد بزرگ به من هدیه داد..

    بهم گفت تمام تمرکزتو بزار فقط روی این مورد…

    دستکش نرگس..من هیجا طی تحقیقم ندیدم..

    هر بازخورد ناجالبی توی سایتهای معتبر از افراد که خانم ها بودن…میدیدم..میگفتم نرگس اینم.یه مورد جدید…

    دقیقا اونا رو هم توی الگو و هم توی دوخت …استفاده میکردم..

    خیلی زمانبر بود..روزهاش.ولی پر از درس الله اکبر..

    زکیه…اصلا نمیتونم این مدت عضویتمو به پای اون مسیر گذشته ام بزارم..

    تمام غرورمو گذاشتم کنار از صفر شروع کردم..الان به کجا رسیدم اون موقعها کجا بودم.

    اون موقع طبل تو خالی بودم..

    الان که پر شدم…بیشتر حس؟میکنم .من هیچی نیستم همه لطف خداوند بوده..

    من دستاوردای زیادی توی همین هدایتها بدست اوردم..

    فقط ببین خودت از زندگیت چی میخای…!میخای چه چیزی رو خلق کنی…

    ببین چه نیازی داری…

    و بعد هدایت میاد بهت میگه چکاری انجام بدی بهتره..

    من گفتم خدایا..میخام یچیزی تولید کنم.توی اسکیل کوچیک و دردسری مثل این تاپلکسها فلان فلانها نداشته باشه…

    بنظرم …توی بحث بیزنس با شناخت درونی خودت میتونی ..راه خودتو پیدا کنی…

    ببین چه آموزشی رو نیاز داری..

    میخام یکلام بهت بگم..هدایت الله…..

    همین..همون خودشناسی و خداشناسی…

    دوست عزیزم بهت تبریک میگم …هر چیزی نیاز به خلق ثروت داره…

    من همیشه دوستداشتم کارم خیلی ناب باشه..بهمین خاطر هر هدایتی میومد خیلی برام سخت بود.ولی میدونستم اگر بازگردم هیچ تعقییری نمیکنم..

    واقعا از زندگیم راضیم…و میدونم این بهبودها همیشه باید در جریان باشه..نه حرف مفت باشه…

    انشالله که در این مسیر دوختی شما هم کارهای فوق العاده انجام بدی و هر روز بهبودها در جریان داشته باشه..هم مهارت و هم شخصیت…

    من قبلنا خیلی خوب پول میساختم.ولی با همین اشتباه غرور بیجای ..نسبت به شناخت نداشتن به الگوشناسی از دست میدادمش….

    و همون دوباره کاریها مدام تکرار میشد..

    جهان خوب بهم چک میزد..

    واقعا هر روز باید بهبود کوچیک بدییم..من مدام دارم بخودم میگم..نرگس بهبود…بهبود..بهبود…

    چون میدونم بدبخت میشم مثل اطرافیانم..

    چون میدونم بازگردم…توی دوزخ خودم که ساختم از بیین میرم…

    زکیه جان..ببخش نوشتهام زیاد شد…این درسهایی بود که توی روزهای بیزنسیم بهش رسیدم…

    و میتونم هر الهام و بازخوردمو ساعتها برات صحبت کنم…

    در پناه خدای بزرگ میسپارمت….

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای: