تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۵


موضوع این قسمت: فقط اولین قدم را بردار


مفاهیمی که در این گفتگو مورد بررسی و توضیح قرار گرفته است:

  • تو خود پای در راه بنه و هیچ مپرس…
  • قدم هایی تکاملی برای هدایت شدن؛
  • تشخیص نشانه ها و عمل کردن در راستای آنها؛
  • همه شغل ها پتانسیل یکسانی برای خلق ثروت دارند، علاقه ی شما چیست؟!
  • باور، موتور حرکت کردن و قدم برداشتن است؛
  • همان باورهایی که در نقطه شروع شما را وادار به حرکت کرد را دوباره تکرار کن؛
  • فقط سمت خودت را انجام بده و به چگونگی کاری نداشته باش؛
  • قدرت سازنده ی “مرور موفقیت ها” و “مسیری که آنها را ایجاد کرده”؛

در این گفتگوی شنیدنی، داستانی را خواهید شنید که نشان می‌دهد چگونه «ایمان» و «شور و شوق» می‌توانند «نداشته‌ها» را به طور کامل جبران کنند و چگونه «ترس» و «مقایسه» می‌توانند بزرگترین موفقیت‌ها را متوقف سازند.

در ادامه، چکیده‌ای از مفاهیم خیره‌کننده‌ی این فایل را برای شما آماده کرده‌ایم تا با آمادگی کامل به این گفتگوی الهام‌بخش گوش دهید.


بخش اول: معجزه‌ی «شور و شوق» ۲۲ سالگی

داستان از جایی شروع می‌شود که «منصوره»، با وجود داشتن مدرک لیسانس حقوق، تصمیم می‌گیرد به دنبال علاقه‌ی کودکی‌اش، یعنی نقاشی برود. اما این یک تصمیم ساده نیست.

رویای غیرممکن: او در ۲۲ سالگی، در خانواده‌ای که استقلال مالی دختران چندان پذیرفته شده نبود، آرزوی داشتن «گالری نقاشی» شخصی خودش را داشت.

نقطه‌ی شروع: صفر مطلق: او برای این رویای بزرگ، مطلقاً هیچ پولی نداشت.

اقدام بر اساس ایمان: منصوره به جای تسلیم شدن، کاری خارق‌العاده انجام داد. او با دست خالی، روزها به بنگاه‌های املاک سر می‌زد و با اطمینان می‌گفت: «من می‌خواهم گالری بزنم، لطفاً جاها را به من نشان دهید!»

بحران و گریه‌های شبانه: او بالاخره مکان مورد نظرش را پیدا می‌کند، اما پدرش از دادن ۲ میلیون تومان پول پیش امتناع می‌کند. آن شب، دنیای منصوره تیره و تار می‌شود و او با گریه تصمیم می‌گیرد تسلیم شود و برای آزمون وکالت درس بخواند.

معجزه‌ی صبح روز بعد: درست صبح فردای آن شبِ ناامیدی، تلفن زنگ می‌خورد. اتفاقی می‌افتد که فقط می‌توان آن را «کارِ خداوند» نامید. یکی از همکلاسی‌های نقاشی‌اش (که فقط یک بار او را دیده بود!) تماس می‌گیرد و می‌گوید که گالری مجهز و آماده‌ی خود را در بهترین نقطه‌ی اصفهان (چهارباغ بالا) به دلیل قبولی در دانشگاه، واگذار می‌کند.

نتیجه‌ی ایمان: منصوره با همان «هیچ» پولی، به آنجا می‌رود، کارهایش را نشان می‌دهد و پیشنهاد شراکت ۷۰ به ۳۰ می‌دهد. صاحب گالری «قبول» می‌کند! منصوره کارش را با ۵۰ هزار تومان (برای چاپ کارت ویزیت) شروع می‌کند و بلافاصله چندین شاگرد ثبت‌نام می‌کنند. او طی ۸ سال، به چنان درآمدی می‌رسد که از پدرش نیز بیشتر می‌شود.


بخش دوم: تله‌ی موفقیت و توقف در ایتالیا

داستان منصوره در اینجا تمام نمی‌شود. او که همیشه رویای جهانی شدن را داشت، ازدواج می‌کند و به میلان ایتالیا، پایتخت هنر جهان، مهاجرت می‌کند. اما اتفاقی تکان‌دهنده رخ می‌دهد:

برخورد با غول‌ها: او در میلان، با دیدن سطح فوق‌العاده بالای هنر و هنرمندان، ناگهان احساس «خرد شدن» و «خودباختگی» می‌کند.

خاموش شدن آتش: آن دختر ۲۲ ساله‌ی نترس که با دست خالی به دل ناشناخته‌ها زده بود، حالا در ایتالیا، با وجود داشتن تجربه و موفقیت، اعتماد به نفسش را کاملاً از دست می‌دهد.

توقف دو ساله: این خودباختگی باعث می‌شود که منصوره به مدت ۲ سال دچار افسردگی شده و کاملاً متوقف شود. او دیگر نه می‌تواند اثری خلق کند و نه فروشی داشته باشد.

نقطه‌ی آشنایی: این توقف، نقطه‌ی آشنایی او با آموزه‌های استاد عباس منش و شروع کار کردن روی باورهایش با «دوره ۱۲ قدم» می‌شود.


بخش سوم: راه‌حل استاد؛ فرمول فراموش‌شده‌ی موفقیت

سوال کلیدی منصوره از استاد این است: «چگونه آن آدم ۲۲ ساله شوم؟ چگونه آن شور و شوق را در این چالش جدید (ایتالیا) دوباره زنده کنم؟»

پاسخ استاد، شاه‌کلید این فایل و درسی برای همه‌ی ماست:

شما یک بار این مسیر را رفته‌اید؛ مشکل این است که آن را «فراموش» کرده‌اید!

استاد توضیح می‌دهند که موفقیت منصوره در ۲۲ سالگی، شانس یا اتفاق نبود؛ بلکه اجرای دقیق «قانون» بوده است:

  1. ایمان و باور خالص: او باور داشت که می‌شود.
  2. حرکت و اقدام (بدون دانستنِ چگونگی): او نمی‌دانست «چطور» پولش جور می‌شود، اما «حرکت» کرد (رفتن به بنگاه‌ها).
  3. پاسخ جهان: جهان نیز درها را به شکلی معجزه‌آسا (تلفن صبح روز بعد) برایش باز کرد.

 

راه‌حل استاد برای منصوره (و برای شما):

برای موفقیت دوباره، نیازی به فرمول جدید نیست. شما باید آنقدر داستان موفقیت گذشته‌ی خود را (داستان گالری اصفهان) برای خودتان تکرار، بازگو و یادآوری کنید (بنویسید، نقاشی‌اش کنید، در موردش صحبت کنید) تا ذهنتان دوباره «باور» کند که آن قانون هنوز هم کار می‌کند.

استاد مثال می‌زنند که خودشان نیز هنگام مهاجرت به آمریکا، با وجود داشتن ثروت در ایران، تقریباً از صفر شروع کردند و دقیقاً با «یادآوری» موفقیت‌های گذشته‌شان در ایران، توانستند اینجا نیز خلق کنند.

نکته‌ی کلیدی که استاد به منصوره گوشزد می‌کند، این است:

«به خودت نگاه کن. آیا آن «شور و شوق» که باعث شد در ۲۲ سالگی با دست خالی بلند شوی و دنبال گالری بگردی را، امروز در میلان هم داری؟ یا ترس و مقایسه، آن آتش را خاموش کرده است؟»

گوش دادن به این فایل به شما کمک می‌کند تا فرمول موفقیت شخصی خودتان که شاید زیر غبار چالش‌های امروز فراموشش کرده‌اید را دوباره پیدا کنید.


تمرین این قسمت:

داستان منصوره، داستانِ «فراموش کردنِ» فرمول موفقیت شخصی‌مان است.

او در ۲۲ سالگی با دست خالی اما با «شور و شوقی» آتشین، به گالری رویایی‌اش رسید؛ اما سال‌ها بعد در ایتالیا، در مواجهه با چالشی بزرگتر، آن فرمول را فراموش کرد و متوقف شد.

سوال ما از شما این است:

۱. بزرگترین یا عجیب‌ترین موفقیتی که در گذشته (حتی دوران جوانی) با «ایمان خالص» و «شور و شوق» و بدون توجه به منطقِ ‘چطور؟’ به دست آوردید، چه بود؟ (لحظه‌ای که با دست خالی یا امکانات کم، کاری کردید که از نظر دیگران نشدنی بود.)

۲. امروز در کجای زندگی‌تان (کاری، مالی، روابط) ایستاده‌اید که احساس می‌کنید آن «شور و شوق» و «ایمانِ» گذشته را کم دارید و نیاز دارید آن را دوباره به یاد بیاورید؟

لطفاً داستان آن موفقیت گذشته‌تان را در کامنت‌ها بنویسید. یادآوری این داستان‌ها در بخش نظرات، نه تنها به خودتان کمک می‌کند تا آن «فرمول» را دوباره به یاد بیاورید، بلکه ایمانی قدرتمند به دیگر اعضای سایت می‌دهد که آن‌ها هم می‌توانند.

پاسخت را کامل در قسمت کامنتهای همین صفحه بنویس تا هم برای خودت نقشه‌ی راه شود و هم الهام‌بخش دیگران.


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

552 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
    تعداد کل دیدگاه‌های «مهشید» در این صفحه: 3
  1. -
    مهشید گفته:
    مدت عضویت: 1923 روز

    به نام خدای مهربانم

    فایل نشانه امروز من: گفتگو با دوستان 8 | فقط اولین قدم را بردار

    سلام به اساتید عزیزم، سلام به دوستان خوبم

    یه نکته ای که همون اول صحبتهای منصوره جان به ذهنم رسید این بود که آدما وقتی سنشون پایین تره، بیشتر شبیه به دوران کودکیشون فکر میکنن. چون هنوز از خیلی مسائل و مشکلاتی که برای دیگرانی که همون هدف رو میخواستن پیش اومده، خبر ندارن، بنابراین اون مشکلات هم براشون پیش نمیاد.

    یعنی ما هر چقدر ذهنمون نسبت به یه موضوعی پاکتر باشه و ورودی منفی کمتری نسبت بهش داشته باشیم، هم احتمال موفق شدنمون توی اون کار بیشتره، و هم مسیر رو خیلی آسونتر و سریعتر طی میکنیم.

    چون از یک طرف، انگیزه زیادی برای انجام دادنش داریم و احتمالا ناخودآگاه چاشنی تجسم رو هم بهش اضافه میکنیم،

    و از طرف دیگه باور نامناسبی در ارتباط با اون موضوع نداریم. چون اصولا اطلاعات زیادی نه در مورد خودِ کار، و نه در مورد مشکلاتش اصلا کسب نکردیم.

    بنابراین خود به خود تمرکزمون میره روی نتیجه پایانی… روی قله و روی اینکه بالاخره یه جوری جور میشه.

    …………………………………………………………………………….

    توی ادامه داستان، اونجا منصوره جان گفت اون گالری که دوستش بهش معرفی کرد، همه چیز داشت و چقدر مجهز بود، یاد این جمله آقای عطارروشن افتادم که میگفت: خدا فراتر از انتظار پاسخ میده.

    واقعا همینطوره… همون که استاد همیشه میگن: اگر تو 1 قدم برداری، جهان 999 قدم به سمت تو برمیداره و اون 1000 قدم پر میشه…

    چو خدا بود پناهت چه خطر بود ز راهت

    به فلک رسد کلاهت که سر همه سرانی

    چه نکو طریق باشد که خدا رفیق باشد

    سفر درشت گردد چو بهشت جاودانی

    تو مگو که ارمغانی چه برم پی نشانی

    که بس است مهر و مه را رخ خویش ارمغانی

    تو اگر روی و گر نی بدود سعادت تو

    همه کار برگزارد به سکون و مهربانی

    چو غلام توست دولت، کندت هزار خدمت

    که ندارد از تو چاره و گرش ز در برانی

    تو بخسپ خوش که بختت، ز برای تو نخسپد

    تو بگیر سنگ در کف، که شود عقیق کانی

    اااا الان دوباره چشمم افتاد به عنوان این فایل. فقط اولین قدم را بردار. واقعا چه عنوان به جایی. چقدر با این ماجرا همخونی داره.

    چقدر لذت میبردم که منصوره جان هر بار که سوالش رو مطرح میکرد، میگفت میخوام مثل قبل بشم، «و حتی قدرتمندتر»… این و حتی قدرتمندتر بودن رو خیلی دوست داشتم…..

    اینکه موضوع این نیست که من میخوام مثل قبل باشم. من میخوام از قبل هم بهتر و عالی تر باشم… قدرتمندتر باشم.

    …………………………………………………………………………….

    🟧 چی میشه که آدم حرکت میکنه؟

    این خیلی نکته مهمیه…

    فقط در صورتی حرکت میکنه که باور داشته باشه به نتیجه گرفتن، که حرکت کنه…

    معنی این جمله الان بیشتر از هر زمانی درک میکنم. الان که تازه متوجه یه ترمز در خودم شدم، و میبینم که باور محدود کننده، چطور اجازه حرکت رو از آدم میگیره، حالا عمیقا متوجه این موضوع شدم.

    استاد اونجا که گفتین:

    «وقتی که آدم حرکت میکنه با ایمان و باور و میره و پیگیری میکنه، (حتی با دست خالی) و باورهایی که باعث میشه حرکت کنی رو ادامه میدی،

    و ادامه میدی

    و ادامه میدی

    درهایی باز میشه، که قبلا اصلا نمیدونستین وجود داشته»،

    الان دارم متوجه میشم که باورهای محدود کننده، فضای اطراف ما رو یه فضای بدون در به ما نشون میدن. یعنی من دارم به این نتیجه میرسم که با همون اولین بار که من درخواست میکنم، خداوند به من جواب میده… همون آیه معروفِ «أُجِیبُ دَعْوَهَ الدَّاعِ»

    خواسته من رو میاره میذاره پشت در… اما پشت کدوم در؟

    همون دری که باورهای محدود کننده خودم و ترسهام و نگرانی هام اینقدر جلوش روی هم تلنبار شدن، که من اصلا اون در رو تمیتونم ببینم… فکر میکنم که پشت اینا دیواره…. اما دیوار نیست، دره… من نمیبینمش… چرا نمیبینمش؟ چون یه سری ترسها و نگرانیها دارم، که تمام قد جلوم ایستادن و دارن باهام حرف میزنن… اینقدر حرف میزنن و اینقدر توجه آدم رو میگیرن که نکنه یه وقتی پابلندی کنی و از پشت سرشون سرک بکشی و متوجه بشی اون پشت انگار یه دری هم هست…. انگار دارم چارچوب یه در رو میبینم…. اینقدر ادا اطوار در میارن که نکنه یه دفعه به سرت بزنه و بری سمت اون در…. که اگه در رو باز کنی دیگه کار از کار میگذره و متوجه میشی که خواستت از همون لحظه ای که درخواست کرده بودی، حاضر و آماده اونجا نشسته بوده و منتظر بوده که تو بیای درو باز کنی و برش داری…

    حالا دارم متوجه میشم که این فضایی که دارم راجع بهش صحبت میکنم، یه اتاقیه با یه دیوارهایی از جنس باورهام…

    اگر باورهام قدرتمند کننده باشه، دیوارهاش شیشه ای و من همه نعمتها و فرصتهایی که پشت اونا هست رو به راحتی میتونم ببینم…. فضای داخلش روشن و نورگیر و زیباست… دیوارهاش کوتاه و سبکه، و میتونم هر وقت دوست داشتم یکم هلشون بدم و فضای اون اتاق رو بزرگتر کنم. همه دراش بازن، و به محض درخواست، میتونم برم خواسته ام رو که جلوی در ظاهر شده بردارم بیارم داخل.

    اما اگر باورهام محدود کننده باشه، دیوارهاش خیلی به من نزدیکن… احساس خفگی میکنم… پنجره ای چیزی نداره که بتونم نعمتهای اطراف رو ببینم…. این دیوارها رو به همین راحتی نمیشه با هل دادن جا به جا کرد… چون یه عالمه نجوا و ترس جلوی دیوارها رو گرفته و میترسی که دستت رو دراز کنی که دیوارها رو هل بدی…. همون ترسهایی که جلوی در رو گرفتن که نبینیش…

    …………………………………………………………………………….

    استاد نمیدونم این نشانه سایت، چجوری میفهمه که من دارم چی کار میکنم، که همیشه یه فایلایی میاره که دهن من باز میمونه…

    من دیروز توی ورد یه فایل برای خودم درست کردم که بیام داخلش تمام راه حلهایی که برای برداشتن این ترمزم به ذهنم میرسه رو بنویسم. که هم یادم باشه تمام این کارها رو امتحان کنم، و هم اینکه برای ترمزهای بعدیم دیگه نخوام آزمون و خطا کنم و هر روشی برای این یکی جواب داد رو دیگه برای بقیه هم به کار ببرم.

    حالا یکی از چیزهایی که توی اون فایل برای خودم نوشتم اینیه که کپیش میکنم اینجا:

    «اولین چیزی که به ذهنم میرسه اینه که من یه سری کارها رو اون موقع که توی شهر خودم بودم انجام دادم که منجر شدن به تغییر مدار من و مکان من رو از نظر فیزیکی جا به جا کرد و منو برداشت آورد اینجا… ولی یه اشتباه یا غفلتی که انجام دادم این بود که جوری رفتار کردم که انگار کارهایی که الان اینجا لازم هست انجام بدم، فرق میکنه با کارهایی که اون موقع انجام میدادم. مثلا شاید فکر کردم که باید عبارتهای تاکیدی جدیدی برای خودم پیدا کنم. انگار که اونا ماله اون موقع بودن و الان توی این مرحله از بازی، باید یه چیزهای جدیدی پیدا کنم.

    ولی این اشتباهه. همون کارهایی که باعث شد از اونجا به اینجا برسم، همونا هم من رو به مدارهای بالاتر میبرن. پس راه حل اول اینه که:

    بیا دوباره از همون روش عبارتهای تاکیدی + قدم زدن و دیدن زیباییها استفاده کن. اگر نیاز بود بهت گفته میشه که یه سری عبارتهای جدید هم ضبط کنی و به قبلیا اضافه کنی در صورت نیاز».

    خلاصه نشستم فکر کردم ببینم من اون موقع چه کارهایی انجام میدادم و لیستشون کردم توی اون فایل. از قرآن خوندن و دیدن زیبایی ها گرفته تا دریم برد و بقیه موارد.

    حالا به فاصله 1 روز، شما توی فایل نشانه ام بهم میگید:

    اگه فکر کنه به اینکه چطور به اونجا رسیده، و چطور اون اتفاق رخ داده، و اگه این داستان رو بارها و بارها و بارها…..

    و بارها

    بگه به خودش

    و بنویسه

    و درموردش با خودش صحبت کنه

    و بشینه داستان رو تایپ کنه

    بشینه نقاشی در موردش بکشه

    یا هر کاری که میتونه به یادش بیاره که: آقا تو یک بار از صفر رسیدی به این نقطه،

    الان هم همون مسیره….

    همون باورها

    همون شور و شوق

    همون ایمان

    همون عزت نفس

    همون خودباوری

    همون مسیر رو باید تکرارش کنی.

    اینا دقیقا همون کارایی بودن که من دیروز انجام دادم.

    وقتی این جملات استاد رو میشنیدم، انگار خدا از زبان استاد داشت بهم میگفت داری کار درستی انجام میدی… ادامه بده… همین تو رو به نتیجه میرسونه.

    …………………………………………………………………………….

    به همین دلیل استاد هم توی این فایل، و هم توی 12 قدم هم میگن که کسی که قبلا توی یه حوزه ای موفق شده، خیلی راحتتر میتونه موفق بشه توی یه حوزه دیگه ای. چون الگو ها رو داره… چون میدونه از چه مسیری حرکت کرده و چه نگاهی داشته.

    فقط ما فراموش میکنیم. یادمون میره یا ممکنه تحت تاثیر عوامل بیرونی قرار بگیریم.

    🟧 حالا راه حلش چیه؟

    راه حلش خیلی ساده است… باید بیام:

    همون داستانها رو هی برای خودم تکرار کنم

    و بگم

    و بنویسم در موردش…

    میلیونها بار این کار رو انجام بدم.

    میشه مثل اون کاری که استاد موقع مهاجرت به تهران یا به آمریکا انجام دادن… یعنی هیچ پولی از ایران نیوردن…

    و گفتن: «میام از اول میسازم. همون مسیری که من توی ایران رفتم و نتیجه گرفتم، همون مسیر رو میام و بهبودش میدم و کاراشو میکنم».

    و مدام با خودشون تکرار کردن:

    «همون مسیر رو که من تا اونجا تونستم رشد کنم، الانم همون رونده… فقط کشورش عوض شده… ولی همون رونده… من باید همون کار رو انجام بدم.

    همونجوری که اونجا تونستم، اینجا هم میتونم»

    یعنی

    1- به یاد آوری موفقیتها

    2- و به یاد آوری مسیری که باعث شد به موفقیتها برسیم،

    خیلی کمک میکنه که موفقیتها رو ادامه بدیم… خیلی کمک میکنه بزرگتر بشیم.

    …………………………………………………………………………….

    یاد یه مصاحبه ای از سر ریچارد برانسون افتادم…

    خبرنگار ازش میپرسه شما قبلا توی حوزه موسیقی کار میکردی، چطور شده که خطوط هوایی ویرجین رو راه اندازی کردی و موفق شدی؟

    مضمون جوابش این بود که وقتی که شما بتونی کمپانی موفقی توی یه حوزه ای داشته باشی، دیگه راهش رو یاد میگیری و از همون روش توی بیزنس بعدی استفاده میکنی.

    منظورش این بود که دیگه فرق نمیکنه موضوع چی باشه… راه حل یکیه…

    فکر کنم این همون کلیده است که استاد میگه: «بعد از یه مدتی متوجه میشید دیگه لازم نیست برای هر موضوعی دنبال یه کلید خاص باشید… چون بعد از یه مدتی متوجه میشید که یه کلیده ولی شاه کلیده… همون، همه قفلها رو باز میکنه».

    …………………………………………………………………………….

    و حالا اگر توی این مرحله موفق بشی و دوباره بری و وارد یه محیط و شرایط و موقعیت جدید دیگه ای بشی، با این اعتماد به نفسی که توی این مرحله بدست آوردی، کار برات خیلی راحتتره.

    باید بتونی به یاد خودت بیاری که:

    «قبلا هم میگفتن فلان چیز نمیشه ولی برای من شد… اینجا هم همینه… اینجا هم میتواند بشود»

    به شرطی که من بتونم

    همون نگاه

    همون باور

    و مهمتر از همه

    همون شور و شوق رو

    همون شور و شوق

    رو داشته باشم.

    همون شور و شوقی که باعث شد اون کارها رو در اون زمان (هر کسی با توجه به مثال خودش) انجام بدم.

    به خودت نگاه کن

    آیا الان اون شور و شوق رو داری؟

    شور و شوقی که باعث بشه با دست خالی بری برای یه سری کارها قدم برداری؟

    اینا رو به خودت بگو

    اون شور و شوقی که باعث میشه اعتماد به نفس ایجاد بشه

    باعث ایجاد حرکت بشه

    اون حد از اشتیاق

    اون حد از اینکه من میخوام که بشود

    اینا رو اگه به خودت بگی و به یاد بیاری، بهت خیلی کمک میکنه

    …………………………………………………………………………….

    استاد فکر کنم این جمله که منصوره جان آخر صحبتهاش گفت رو از زبون همه ما گفت…

    همه ما توی قلبمون هست که یه روزی، یه جایی شما و مریم جان رو از نزدیک میبینیم. فکر کنم مثل داستان هدایت هر کدوم از ما که توی سایت هستیم، اینم برای هر کدوممون یه جوری متفاوت باشه.

    برای من که اینجوریه که همیشه تصور میکنم یه روز اتفاقی توی خیابون میبینمتون و از اون دور صداتون میکنم و اول هم میپرم بغل مریم جان…

    خدایا شکرت برای فایل نشانه فوق العاده ام

    استادجان،‌ خانم شایسته عزیزم، منصوره جان ازتون سپاسگزارم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 18 رای:
  2. -
    مهشید گفته:
    مدت عضویت: 1923 روز

    مرضیه جان سلام

    امیدوارم که خوب و خوش باشی

    مرضیه جان این فایل نشانه من بود و کلیییی نشانه داشت برام که ان شا الله کامنتش رو جداگانه ثبت میکنم.

    اما هدایت شدم به کامنت شما و خیلی ازش لذت بردم و البته یه سری نشانه ها هم توی کامنت شما دیدم.

    مثلا همین یک ساعت پیش من یه متنی راجع به مواردی که در گذشته تونسته بودم یه سری تصمیصمات و اقدامات درستی، که تونسته بودم به واسطه باورها و منطق مناسب بگیرم رو نوشتم که تبدیل به ویسش کنم. که دیدم شما هم همچین چیزی رو توی کامنتتون نوشته بودین.

    و این بخش از کامنتتون رو هم خیلی دوست داشتم:

    درک جدیدم از اجابت خداست، اجابت کردن یعنی برداشتن موانعی که بین ما و خواستن مون هست. به چه شرطی؟ به شرط اینکه ما هم خدا رو اجابت کنی. ما کی خدا رو اجابت می کنیم؟

    وقتی که موانع رو برداریم.

    موانع همون باورهای محدود کننده و ترمزهاست، در واقع اینه که خودم از سر راه برم کنار و بذارم خدا برنامه ریزم باشه و من فقط، تسلیم او، عمل کنم به آنچه که به قلبم الهام می کنه.

    میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست

    تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز

    حتی همین تسلیم بودن رو هم من جز دلایل موفقیتم در دفعات قبل نوشته بود.

    خدارو شکر که ما هر لحظه در حال هدایت شدن هستیم.

    ازت ممنونم برای ثبت این کامنت

    در پناه خدا شاد و موفق باشی

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  3. -
    مهشید گفته:
    مدت عضویت: 1923 روز

    نگین جان سلام

    امیدوارم که خوب و خوش باشی عزیزم

    خیلی ممنونم که برام نوشتی دوست من و خوشحالم که کامنتم برات مفید بوده.

    عزیزم در مورد روشهایی که من استفاده کردم پرسیده بودی…

    من لیستی از کارهایی که انجام دادم رو اینجا مینویسم امیدوارم که برات مفید باشه:

    یکی از کارهایی که به اون زمان به روتین برنامه هام اضافه کرده بودم، پیاده روی بود…. مرتب میرفتم پیاده روی و همزمان، یا عبارتهای تاکیدی گوش میدادم یا فایلهای استاد…. یا حتی یه سری کتابهای صوتی مثل کتاب 4 اثر فلورانس رو…

    بعضی وقتها هم آهنگهای بی کلام گوش میدادم و باهاشون به خواسته هام فکر میکردم و با خودم صحبت میکردم راجع بهشون.

    موقع پیاده روی اگه هر منظره قشنگی میدیدم ازش عکس میگرفتم و این باعث میشد که خود به خود دنبال زیباییها بگردم.

    یه سری عبارتهای تاکیدی آماده کردم… که بعضی هاش از آیه های قرآن بود… بعضی هاش از صحبتهای استاد و بعضیاش رو هم خودم در مورد خودم گفته بودم که اونا رو هم مرتب گوش میدادم

    برای بکگراند گوشیم، از آیه های قرآنی یا عبارتهای تاکیدی استفاده میکردم.

    سعی میکردم هر روز قرآن بخونم… به خصوص صبح زود (بعضی وقتها هم آخر شب)

    دریم بوردم رو مرتب نگاه میکردم… و همزمان یه سری آهنگها مثل خدا همینجاست رو پخش میکردم….. بعضی وقتها هم همزمان مدیتیشن هم میکردم.

    خیلی کامنت میخوندم و هر جا جمله ای میدیدم که برام خوشایند بود، توی دریم بوردم کپیش میکردم.

    ستاره قطبی رو سعی میکردم که هر روز انجام بدم…

    برای اینکه یه تنوعی توی انجام کارهام ایجاد بشه و برام یکنواخت نشه، و هفته ای یکی دو بار تنهایی میرفتم یه کافه شیک و خلوت، و لپ تاپ و دفترم رو میبردم اونجا و توی کافه مینشستم و فایل میدیدم. (به خصوص که چون صبح میرفتم، کافه ها خلوت بودن)

    سعی میکردم رها باشم نسبت به خواسته هام و هر نشانه ای که میدیدم رو تایید میکردم و توجه میکردم بهش.

    و یه نکته مهم هم فکر میکنم: تمرکز روی فایلها بود.

    اون زمان من مشغول دوره 12 قدم بودم (هنوز هم هستم). ولی چیزی که نسبت به گذشته ام تغییر کرده بود این بود که، فایلها رو نکته به نکته یادداشت برداری میکردم….

    سعی میکردم هر تمرینی که استاد میگفت رو انجام بدم. اگر مثالی از زندگی خودم یادم میومد یادداشت میکردم

    و اتفاق مهم دیگه این بود که هدایت شدم به قرآن، و برای صحبتهای استاد توی قرآن دنبال مصداق میگشتم. و این یه جورایی شروع ارتباط من با قرآن بود.

    الان هم سعی میکنم ارتباطم با قرآن دائمی باشه و همین ارتباط دائمی و تفکر کردن در قرآن خیلی خیلی مفید و راهگشاست.

    اینا یه سری از کارهایی بود که من انجام میدادم.

    البته هرکسی باید ببینه، با چه روشهایی بیشتر ارتباط برقرار میکنه….

    یعنی خیلی باید به حست موقع انجام این کارها توجه کنی. چون اون احساسه است که باعث ایجاد نتیجه میشه.

    لازم نیست همه رو با هم انجام بدیم…. میتونیم بعضیا رو با هم ترکیب کنیم و یه جورایی شخصی سازیشون کنیم برای خودمون

    عزیزم امیداورم این روشها برات مفید باشن و به اون نتیجه ای که دوست داری برسی.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای: