این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://www.tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/04/neveshteh-3-1.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-10-23 08:30:302025-10-31 00:00:20تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۴
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
سلام استادعزیزم و خانوم شایسته مهربان و دوستان الهی و ارزشمندم
خداروشکر میکنم بابت قوانین تغییر ناپذیرش و اینکه مهمنیست الان تو شرایطی هستم مهم نیست الان وضعیت مالیم به چه صورته وضعیت عاطفیم به چه صورته.
مهم اینه که تا زمانی که زنده ام و نفس میکشم میتونم با کنترل ذهنم و تغییر باورهام به مسیر اصلی برگردم.
چون جهان هرلحظه داره به افکارو فرکانسهای من با توجه به باورهای غالبم پاسخ میده ومن باید سعی کنم احساسم رو عالی کنم با سپاسگزاری از نعمت هام و توجه به نکات مثبت و کنترل کانون توجهم و تغییر باورهام
با این قانون میشه از ته دره به اون جایگاهی که میخوام برسم منتهی به شرط امید و ایمان و عمل صالح
رحیم جان دوست عزیزم ما در هرلحظه در حال ارسال فرکانس به جهان هستیم و کار جهان اینه که این فرکانسها رو تبدیل میکنه و به صورت شرایط و اتفاقات و ادمها و نعمت ها و وارد زندگیمون میکنه.
پس اگه میخوای آیندت رو بسازی شروع کن به سپاسگزاری با احساس عالی و ذهنت رو کنترل کن ومراقب ورودیها و خروجیهای ذهنت باش و ایمان و یقین داشته باش که به هر انچه که اراده کنی خواهی رسید مثل چند باری که رسیدی
همیشه ازنظر توانایی عاطفی احساس ضعف میکردم بیشتر اوقات کارم رو باگریه و حال خراب پیش میبردم با هر اتفاقی روزها وهفته ها توی احساس بد باقی میموندم وازهمه بدتر داستانها بازگو میکردم
این روند ضعف وناتوانی با اومدن شماواین خانواده بهشتی به پایان رسید در تازه ای از زندگی برویم گشوده شد
من کارهای متفاوتی رو درزندگیم انجام دادم ،هیچوقت بیکار نبودم و همیشه خودم رو بایه حرفه ای محک میزدم تجربه های زیادی کسب کردم باآدمهای زیادی برخورد کردم وضربه های بیشماری رو متحمل شدم ولی خستگی ناپذیر بودم وازجای دیگری شروع میکردم اراده ام درانجام کارهابسیار بالا بود ولی راهشو بلد نبودم نمیدونستم چرانتیجه نمیداد چرا حالمو خوب نمیکرد
ولی الان آگاهانه سعی میکنم اول هدفم رو بنویسم و اقداماتی که باید برای رسیدن به اون هدف باشه رو مرحله به مرحله انجام میدم براش باور میسازم واز خدا مدد میگیرم این کلمه هدایت دنیا حرف داره توی خودش استاد عزیزم عاشقتونم که دست خدا شدید ودیدگاه بچه ها چرخ حرکتم شد برای مصمم شدن برای رسیدن به اهدافم
درست زمانی که فکرمیکردم هرکاری میکنم ولی نمیشه خدایا خودت بگو بهم بایدچکارکنم نمیخوام قربانی شرایط باشم خالق بودن رو از شما یاد گرفتم دیگه اتفاقی حالم روخراب نمیکنه حرفهاتون مثل کارتون ملوان زبل که اسفناج میخورد وانرژی میگرفت برام همینطوره وخوندن دیدگاه ها تاثیری روم میزاشت که به شدت هیجان زده میشدم که ببین برای بچه ها شده اینه راهش ،مسیرتو تغییر بده دریافتش میکنی
جایی که احساس کردی دیگر امیدی نیست، اما در نهایت با تغییر نگاهت، با ایمان، با سپاسگزاری یا با نشانهای از خداوند دوباره برخاستی و مسیرت را عوض کردی؟
چطور توانستی از آن موقعیت سخت بیرون بیایی؟
چه نشانه یا آگاهی باعث شد دوباره بلند شوی و باور کنی میشود اوضاع را تغییر داد؟
بله استاد نازنین مگر میشود ته دره سقوط نکرد اگر شرک بورزی مگر جان سالم به در میبری اگر مشرک شوی ؟هر بار که عمیق میشم کجاها سقوط کردم به این نتیجه میرسم لحظه هایی بوده که قدرت رو دادم به غیر …جاهایی بوده که انتظاراتم از بقیه زیاد بوده!! بقیه رو مانع رسیدن به خواسته هام میدیدم نه خودم نه افکارم …فکر میکردم خیلی کار کردم خیلی بلد شدم ولی وقتی موردی پیش میومد و یا خواسته ای محقق نمیشد دیگه انگشت اشاره سمت بقیه بود جالبه آشکار نبود خیلی خیلی ریز مثل همون مثال استاد از گفته یکی از امامان که شرک در دل مومن مانند راه رفتن مورچه سیاهی بر روی سنگ سیاه در دل تاریکی شب پنهان است …
بله استاد عزیزم لغزیدن هایی که میبره به قعر….
از شرکِ از تاثیر عوامل بیرونیه و اماااااا
با ایمانی دوباره با سپاسگزاری با نشانه های هدایتگر خداوند مهربان تونستم پله پله بیام بالا با طلب مغفرت تونستم جوووون بگیرم و ادامه بدم خداروهزار مرتبه شکر میکنم ته قلبم هیچ وقت از خداوند و رحمتش ناامید نشدم هیچ وقت
و همین باعث شده مصمم تر از قبل ادامه بدم خداروشکر میکنم که با به یاد آوردن و نوشتن ایمانم قوی تر میشه از خداوند وهاب میخواهم که یک لحظه هم من رو به افکار شیطانی رها نکنه..
به شرک که سقوطم حتمی است …
خداوندا هر چه دارم از توست و هر چه ندارم از کوتاهی خودمه ..
خدایا تنها تورا میپرستم و تنها و تنها از تو یاری میخواهم ما را به راه راست هدایت فرما
به نام خداوند بخشنده مهربان، خداوند هدایتگر من و همه دوستان به شرط باور قلبی به خودش
استاد جان من هم برام پیش اومده که نشونه های خداوندو دیدم ولی چون تو مدارش نبودم اصلا توجهی بهشون نکردم و جهان هم اول با تلنگر بعد با توگوشی و بعد با چوب وپتک میخواست بهم بفهمونه که تغییر کنم ولی دید که چاره ای نیست فرستادم ته دره اونجا بود که به خودم اومدم ولی کار خیلی سخت شده بود واسم، این اتفاق تو رابطه زناشوییم افتاد و جوری رقمخورد که رابطه م ازبین رفت و اون موقع بود که من تغییر کردم، درواقع من هم ته دره رفتم ولی یکم که خودمو جمع و جور کردم امیدمو بدست آوردم نزدیک بود به کل امیدمو از دست بدم ولی یکم که خودمو آروم کردم صدای خداوندو شنیدم و امیدم بیشتر شد، این حرفتونو قبول دارم که ما هیچوقت نباید امید مون رو از دست بدیم حتی اگر ته دره هم رفتیم میتونیم دوباره برگردیم بالا و شرایطو تغییر بدیم؛
چقدر بهتر که وقتی نشونه هارو دیدیم تغییر کنیم و این ما هستیم که شرایط زندگی مونو در هر لحظه رقم میزنیم، مهم نیست در گذشته چطور بودیم هرچقدر اوضاع سخت بوده میتونیم شرایطو تغییر بدیم و باید همیشه توکلمون به خدا باشه
ممنونماز شما استاد عزیز خیلی دوستون دارم ودوست دارم بیامامریکا از نزدیک ببینمتون
ولی وقتی اون جمله آخر متن رو که به رنگ قرمز نوشته بودی خوندم و وقتی فکر کردم استاد ازم خواسته یعنی از همه مون خواسته و چقدر زحمت کشیده شده واسه تدوین و تایپ این پروژه …..
بی درنگ شروع کردم به نوشتن و اما
داستان من …
مدت ها بود با استاد آشنا شده بودم ولی فقط موقع آشپزی و کارِ خونه گوش میدادم و اصلا جدی نمیگرفتم و توی روز مرگی و سَرَک کشیدن توی زندگی اطرافیان غرق بودم توی فیلم و سریال تلویزون و توی اینستاگرام و ذهنم پر بود و شلوغ بود از زندگی بقیه و رفتارها شون و در روزها ساعت ها پای تلفن به تحلیل زندگی بقیه عمرم میگذشت و همون موقع ها نشانه های خداوند میومد که من تغییر کنم ولی انگار نمی شنیدم.
از توهین بقیه به من، از رفتارهای ناجالبشون
از نادیده گرفتن های بقیه و تلاش من برای اثبات خودم به بقیه ادامه داشت ( منظورم از بقیه خانواده و نزدیکان خودم و همسرم و خود ِ همسرم هست.)
اون روزها کلی رفتارهای شخصیتی ناجالب و بهتره بگم ایراد
شخصیتی داشتم که خودم میدانستم باید درست شود باید اصلاح شود ولی توان و قدرت اصلاحش رو نداشتم یعنی بارها تلاش کردم ولی نشد. و اون ایراد در وجودم نهادینه تر میشد و به خاطر وجودش بارها و بارها احساس بی ارزشی کردم.
تا اینکه یه تضاد سنگین عاطفی برام پیش اومد و به شدت اذیت شدم .جهان بارها با نشانه های ریز و درشت بهم گفته بود ولی من اونقدر ذهنم را پر کرده بودم از حواشی و باید ها و نباید ها و قضاوت زندگی و رفتارهای بقیه، که دیگه جایی برای درک نشانه ها و شنیدن صدای الهامات قلبم باقی نمونده بود.
البته این که نوشتم درک الانِ منه . اون موقع فقط حس بی ارزشی بیشتر و بیشتر و احساس قربانی شدن و حس بدبختی و مورد ظلم واقع شدن را تجربه میکردم.
و این احساس ها شده بود فرکانس غالب اون روزهام.
به خاطر این حس ها و فرکانس ها درگیر تضاد های پی در پی میشدم و هر روز زندگی برای من برای شخصِ من سخت تر میشد. یعنی مسایلی پیش میآمد که توی زندگی من درگیر میشدم مثل مریض شدن بچه که نمیدونستم چرا اینقدر بی تابی میکنه. ولی بازم نفهمیدم که به خاطر خشم درونی منه . به خاطر فرکانس های ناجالبی هست که ارسال میکنم . تا اینکه بیمار شدم در حوزه گوارش و شرایط برام سخت تر شد و خسته و درمانده شدم و اونجا یاد یکی از فایل های استاد افتادم که قبلاً گوش داده بودم «« این جمله استاد توی ذهنم بُلد شد که اگر احساست بده درگیر تضاد های گوناگون میشی و از در و دیوار برات میاد و اونقدر ادامه پیدا میکنه که یا تغییر میکنی و یا زیر چرخ های جهان له می شی»»
دقیقا حسم بهم گفت این جمله حاله این روزهای خودته و اونجا بود که من با خودم گفتم دیگه بسه و تصمیم گرفتم با کارکردن روی فایل ها سلامتی ام را به دست بیارم.
چون بارها توی کلاب هوس شنیدم که بچه ها با فایل ها و دروه های استاد سلامت شدن منم می خواستم یکی مثل اونها باشم . و از آنجایی که در حوزه سلامتی پاشنه آشیل دارم واقع کار سختی بود که متمرکز فایل ها باشم ولی شروع کردم از عقل کل و کلمه سلامتی را سرچ کردن و آنچه درک کردم همه جواب ها منو به آرامش داشتن و در صلح بودن با خود و دوری از خشم و کینه و …. دعوت میکرد.
همون روزهای اول دیدم و لمس کردم که چقدر خداوند دوست داره که من تغییر کنم با همزمانی فایل (ریشه جذب ناخواسته ها و راهکاری برای تغییر آن) اومد روی سایت. در تاریخ تیرماه 1401 .
و چقدر محتوی این فایل برای اون روزهای من مفید بود. و فهمیدم که از ناخواسته ام صحبت نکنم نه با دیگران، نه با خودم و نه حتی با خداوند . اون جا بود که فهمیدم که من با برداشت تلفن و تماس با مادرم و خواهرم و صحبت از ناخواسته های زندگی به خصوص در حوزه سلامتی چقدر و چقدر به خودم ظلم کردم. با گوش دادن به اون فایل برای اولین بار با همه قلبم حضور خداوند و هدایتش رو لمس کردم. و دیگه ساکتِ ساکت شدم و توی سایت مشغول بودم.
دیگه تلفن نمیکردم و رفت امدم با بقیه خیلی کم شد. چون تمرکزم و وقتم پر شده بود با سایت استاد .
ماه ها گذشت و من ادامه دادم و کتاب های رویا ها رو خودم و تمریناتش رو انجام دادم. کتاب معجزه شکرگذاری راندا برن رو خوندم و شروع کردم به نوشتن سپاسگزاری .و هدایت شدم و حال جسمی ام خیلی بهتر شد و حال روحی من هم به واسطه هدایت الله که منو هدایت میکرد به سمت کامنت های که نیاز اون موقع من بود بهتر و بهتر میشد.
الان به وضوح متوجه هدایت خداوند میشم که چطور من بین اون همه کامنت باید اونهایی رو می خوندم که آرامش را در وجودم بیشتر و بیشتر میکرد.
زندگی برام روان و راحت پیش میرفت و نفهمیدم که چطور به اغلب خواسته های که طبق کتاب رویاها مکتوب کرده بودم رسیدم و همسرم کلی طلا برام می خرید و کلی لباس و پول هایی که راحت وارد زندگی ما میشد. خیلی بیرون شهر میرفتیم و شرایط زندگی به کلی آسان و خوب پیش میرفت. همون روزا خواهرم دوره عشق و مودت رو خرید و به منم داد و باز با گوش دادن به آگاهی های اون دوره من آرام تر از قبل شدم و در مورد روابط آگاه تر شدم.
به سال نو نزدیک میشدیم دلم می خواست خونه مون رنگ کنیم و پرده ها رو عوض کنیم و یه خونه تکانی اساسی انجام بدم و همه و همه انجام شد چون من نوشته بودم .
و فهمیدم اون موقع که خواسته هات داره انجام میشه متوجه نمیشی یه مدت که گذشت فکر میکنی و میبینی چه قدر قشنگ هدایت شدی برای رسیدن به تک به تک شون.
حالا دیگه ایمانم به حرف های استاد خیلی بیشتر شده بود و من از همون کار کردن پراکنده روی سایت نتیجه گرفته بودم.
همیشه دلم میخواست درآمد داشته باشم و برای خودم مولد باشم ولی باورهای محدود کننده زیادی توی ذهنم مانع میشد.
باورهای که با اون ها بزرگ شده بودم.
مثلاً با دوتا بچه کوچیک نمیشه. زندگیت از دست میره.
نمیشه هم به خونه برسی و هم به کار بیرون. تربیت بچه ها چی…..
و یا خانم هایی که شاغل باشن زودتر پیر و مریض میشن. و .و….
فکر کردن به این چیزا قدرت حرکت رو از آدم می گیره. دوباره از مسیر دور شده بودم چون انگار تضاد ها کم رنگ شده بود و یا فکر کردم همه چیز رو یاد گرفتم .تا اینکه چند تا مسأله کوچیک و ناخواسته برام رخ داد این دفه دیگه زود متوجه نشانه ها شدم و دوباره شروع کردم در تاریخ 13 تیر 1402 بود
که خیلی جدی تر از دفه قبل ساعت ها روی خودم کار میکردم (و توی پرانتز بگم همون روزها بود با تلویزیون و سریال ها حتی برنامه های طنز کلا خداحافظی کردیم و تا الان پای این تعهد ایستاده ایم) اره من با تعهد بالا شروع کردم و با هدفِ داشتن درامد و مولد بودن برای:
برای بالا رفتن اعتماد به نفسم
برای دوری از احساس بی ارزشی (چون دیدم حس بی ارزشی با من چه کرد و ویران کننده هست این احساس.)
برای رسیدن به خواسته های ریز و درشت خودم
برای دور شدن از روزمره گی و نیفتادن تو دام قضاوت زندگی بقیه. برای اینکه مادر موفق و الگوی خوبی برای دختران باشم .
برای اینکه به کمبود ها توجه نکنم و یا حداقل کمتر توجه کنم.
و هزاران دلیل دیگه که منو سوق میداد شب و روز توی سایت باشم.
کم کم با خوندن کامنت خانم های سایت که هم درآمد داشتن و هم زندگی زناشویی عالی و هم بچه های کوچیک هر بار به باورهای محدود کننده ام ضربه میخورد. و کم کم مشابه این خانم ها رو در اطرافم و همسایه و دوستان قدیمی دیدم و هر روز انگیزه ام بیشتر میشد که میشود و منم میتونم.
با کار کردن روی فایل ها و کامنت ها همزمانی ها و هدایت خداوند را میدیدم و این باور هدایتگری خداوند در درونم در حال رشد بود.
همون موقع ها خبر دوره احساس لیاقت اومد و من از خدا خواستم اونو برام بخره. حالا یاد گرفته بودم چطور درخواست کنم. و میدونستم همه چیز مداره و من باید در مدار اون دوره قرار بگیرم.
وارد دوره لیاقت شدیم و با عشق روی سایت کار میکردیم.
آذر ماه بود و وسط دوره بودیم که شرایط زندگی مون کامل بهم ریخت و شرایط کاری همسرم به خاطر سلامتی شون کامل استاپ خورد. شرایط جوری شد که کنترل ذهن برام به شدت سخت شد. به احدی کلامی حرف نزدیم و فقط سعی می کردیم حسمون رو خوب نگه داریم. چون میدونستم اگه به خانواده هامون بگیم از سر دلسوزی حرفی میزن که کنترل ذهن برامون سخت میشه.
هنوز هم نوشتن و صحبت از اون ماجرا برام کار راحتی نیست .پس خلاصه میکنم و رد میشم.
از یکی از کامنت های سعیده شهریاری هدایت شدم به 12قدم که همسرم تا قبل احساس لیاقت داشت روی قدم ها کار میکرد. و اون فایل و اون جلسه که در مورد آیه ی
گاهی چیزی را دوست نمیدارید و [حال آنکه] برایتان نیک است و چه بسا چیزی را دوست میدارید و [حال آنکه] برای شما ناپسند است!
من قبلاً گوش داده بودم ولی ایندفعه با همه قلبم درکش کردم. و چقدر این فایل به آرامش من کمک کرد.
ایمان واقعی رو اونجا فهمیدم .ایمان به غیب .ایمان به چیزی که با چشم نمیبینی و می دونی هست و این جمله طلایی
استاد «« اگر داری روی خودت کار میکنی هر اتفاقی هر اتفاقی پیش اومد بدون همون چیزی هست که تو رو به خواسته هات برسونه»»
قلبم رو آروم می کرد و توی اون روزها من منتظر هدایت الله بودم و قلبم روشن بود که در این تضاد رشدی نهفته (طبق اون آیه شریفه که همراه و در دل هر سختی آسانی است.)
ولی نجوا ها بود و گاهی چنان هجوم نشخوارهای ذهنی زیاد میشد که به نوشتن سپاسگزاری پناه میبردم تا آرام شوم.
تا به حال در زندگیم اون حالت از بلاتکلیفی و هیچیز از آینده ندانستن رو تجربه نکرده بودم.
ورودی مالی مون صفر شده بود و روزها میگذشت و یه روز از خودمون پرسیدم استاد تو این شرایط چه میکرد و ما از استاد یاد گرفتیم که مسایل رو به خدا بسپاریم و خودمون از زندگی لذت ببریم. شروع کردیم جاهای دیدنی شهر مون با اینکه هوا سرد بود با بچه ها می رفتیم. فضاهای سبز و پارک های بزرگ و …و….
کم کم هدایت ها رسید و ما متوجه شدیم باید کسب و کار جدیدی رو شروع کنیم و خدا میدونه که چقدر ترس داشتیم.
کمتر از یک ماه با هدایت های خداوند ما مغازه پوشاک کوچکی باز کردیم با هرآنچه پس انداز داشتیم که همه اون پسنداز از برکت کنترل ذهن و کار کردن روی شخصیتمون بابت اون تضاد عاطفی ایجاد شده بود.
اون روزها فایلی از دوره لیاقت اومد روی سایت که استاد گفتن کسب و کار خودتون رو با کمترین هزینه و با هر آنچه که دارید شروع کنید.
در واقع صفر تا صد این مغازه با هدایت خداوند و فایل های توحیدی استاد شروع شد. و در همان ماه اول کلی مشتری و کلی فروش رقم خورد. جوری که خودمم باورم نمیشد. بعد چند ماه همسرم شرایط جسمی اش خیلی بهتر شد و به کار قبلی اش مشغول شد.
من باید مغازه رو باز میکردم بعد 7سال تو حاشیه امن خودت باشی و با دوتا بچه 6و 4 ساله می رفتم و مغازه را باز میکردم و خدا مشتری می فرستاد و من هر روز قدم برداشتم و تو دل ترس هام رفتم .از این کار هیچ چیز نمیدونستیم و خدا لحظه به لحظه ما رو هدایت کرد. به افراد و کلی فروش های با انصاف. به صاحب ملک خوب و منصف و…و…
و الان یک سال و نیم از باز کردن مغازه گذشته
و من امروز که به عقب نگاه میکنم میبینم به خیلی از خواسته هام که هیچ ایده ای براش نداشتم رسیدم .در واقع ذهن محدود من اون ها رو غیر ممکن می دونست. و من با شرایطی که داشتم همین شغل و همین شرایط برای من بهترینه و خداوند بهتر میداند و هدایت مون میکند.
چقدر اعتماد به نفسم بهتر شده و چه درس هایی از شرک و توحید در خِلال این مغازه من یاد گرفتم .و ایراد شخصیتی 15 ساله من تا 90 درصد حل شد.
رابطه منو همسرم بسیار عالی شده و من دیگه ازش طلبکار نیستم و دیگه نقطه مقابلش نیستم و بلکه در کنارش قرار گرفتم. و به آینده مون بسیار امیدوارم .
چالش های زیادی رو توی این یک سال ونیم گذراندم و بزرگتر و قوی تر شدم.
و یاد گرفتم اگر روی چیزهایی غیر از خداوند حساب کنم درهای رحمت و رزق خداوند به رویم بسته میشود و اگر فقط و فقط مثل روز های اول بازگشایی مغازه مدام بگم من نمیدونم و رزق و آدم ها و مشتری رو از جانب خداوند بدانم
خداوند برای من مشتری هایی عالی و از جایی که فکرش رو نمیکنم می آورد .
استاد خیلی دوستتون دارم و مریم عزیزم که همیشه تحسینت میکنم .ازتون ممنونم .
آیا تا به حال به تهِ درهّ رسیدی؟ جایی که احساس کردی دیگر امیدی نیست ولی با تغییر نگاهت ، با ایمان، باسپاسگذاری ، با یک نشانه از طرف خداوند ،برخاستی ومسیرت را عوض کردی؟
تقریباً یک ماه پیش توی کلاس موسیقی بسیار بَد اجرا کردم به طوری که استادم بسیار عصبانی شد وکاملا متوجه شدم که به تهِ درّه رسیدم چون اصلاً وزن های اصلی را درست درک نکرده بودم و بسیار بد اجرا کردم.
همان لحظه زدم زیر گریه.
ولی درست چند ثانیه با خودم گفتم از اول وزن خوانی را شروع می کنم تمرین می کنم وادامه میدهم.
حالا چی شد؟
چند روز پیش که اجرا داشتم اونقدر تمیز ودقیق وزیبا اجرا کردم که استاد به هیجان اومده بود وبسیار خوشحال شد.
این هم نتیجه ی خوب کردن احساس که پاداش ها از طرف خداوند به من رسید.
چندین بار از نظر روحی به ته دره رسیدم ولی همیشه یه ذره امید داشتم که شرایط تغییر می کنه و همون یه ذره امید باعث شد که از خدا کمک بخوام و اونم نجاتم بده. مسلما که اگه زودتر متوجه نشانه ها یعنی حال و احساس بدم شده بودم میتونست کار به ته دره نکشه.
استاد عزیزم من پارسال از دوره احساس لیاقت استفاده کردم دوره را همسرم خریدن. اینجا میخوام از مهمترین تاثیری که اون دوره روی زندگی من گذاشت بگم.
من از بچگی آدم درونگرا و کم حرفی بودم و به شدت هم خیالپرداز. توی دوران کودکی داستان مینوشتم. ولی اطرافیانم به شدت سرزنشم میکردن که چرا کم حرفی، چرا حرف نمیزنی.
این رفتارها باعث شد که به تدریج اعتماد به نفسمو کامل از دست بدم و از ارتباط برقرار کردن با آدمها حتی بترسم. مطمئن بودم که عیب و ایراد دارم. خیلی مشکلات برام درست شد که نمیخوام در موردشون حرف بزنم.
در دوره لحساس لیاقت وقتی شما از درونگرایی و برونگرایی صحبت کردید برای اولین بار این احساس بهم دست داد که من عیب و ایرادی ندارم، کم حرف بودن اصلا عیب نیست.
با خودم به صلح رسیدم و خودمو پذیرفتم. مدتها بود که دنبال شغل مورد علاقه ام می گشتم و حرفهای شما باعث شد که احساس کنم خیالپرداز بودن چیز بدی نیست، یه جور هدیه است که خدا در وجودم قرار داده و کم کم هدایت شدم به سمت کاری که واقعا دوستش دارم. فعلا دارم یاد میگیرم و هیچ درآمدی هم ازش ندارم ولی باور کنید خدا چند تا نشونه برام فرستاد از اینکه در این مسیر برو و نگران مسائل مالی نباش.
شما قطعا باور می کنید چون برای خودتونم از این اتفاقها افتاده. توی خواب دیدم که یکی از نزدیکانم بهم گفت تو نمیخواد بری سر کار چون خیلی مردد بودم که نکنه نرفتنم به سر کار و تمرکز گذاشتن بر کاری که هنوز هیچ درآمدی ازش ندارم کار درستیه یا نه.
حتی در مورد کاری که الان دارم یاد می گیرم چقدر با ذهنم جنگیدم. چون یه کار خاصه و مرتب ذهنم میگفت برای سن تو دیگه دیره، فایده ای نداره و خدا خیلی کمکم کرد تا تسلیم نشم.
خدا به یه استاد خیلی خوب هدایتم کرد. نگم که چقدر ایشون از من تعریف می کنن، بهم دلگرمی می دن. خدا از یه اتفاق ساده برام یه ایده عالی ساخت. هزینه دوره هم هر ماه داره برام جور میکنه. از زبان خواهر عزیزم، همسر خوبم بهم پیام داد که میتونی موفق بشی. توی خواب پرسیدم آیا میتونم به چیزایی که می خوام برسم و جواب اومد تو به هرچی که میخوای میرسی.
استاد عزیزم من دانشجوی دوره هم جهت با جریان خداوند هم هستم و چند روزی دوباره درگیر یه مشکل ذهنی شده بودم و از خدا دیشب هدایت خواستم مستأصل چون خودم چاره ای برای حل اون مشکل پیدا نکردم. صبح که داشتم کتابهای پسرمو توی کیفش میذاشتم یکدفعه یه جمله ای رو دیدم “کنترل آگاهانه کانون توجه” . اونقدر این جمله واضح بود که همونوقت به کاغذهایی که روی پنجره مون زدیم نگاه کردم هیچکدوم این جمله روشون نبود. مطمئنم این پیام از سمت خدا بود. بعد که فکر کردم دیدم بله ریشه مشکل من در اینه که میذارم افکار منفی شدت بگیرن. توی دوره هم جهت با جریان خداوند خیلی بهتر شدم ولی باز یه وقتایی افسار از دستم در میره.
چقدر زیبا مریم خانم عزیز نوشتن که به خودتون بگین تغییر نکنی رنج آینده بزرگتر میشه. چقدر روم تاثیر گذاشت. انشالله این مساله هم حل بشه.
استاد عزیزم خداوند منو به سمت شما هدایت کرد، بعد از دوره هم جهت با جریان خداوند بیشتر دارم پیامهاشو می فهمم. بهم لطف کرد این چند روز که یه کم از مسیر دور شده بودم با یه تضاد بیدارم کرد.
با اتفاق امروز، فهمیدم هیچوقت خدا رو نخواهم شناخت، باید عقلو تعطیل کنم و فقط بذارم قلبم درکش کنه. بعضی وقتا ازش یه سوالی دارم و ازش میخوام که توی خواب بهم جواب بده ولی جواب نمیده چون اون اینجوری کار نمی کنه. باید تسلیم باشم و بذارم هرجوری میخواد هدایتم کنه. این، دومین باری بود که با آوردن تصویر جلوی چشمم هدایتم کرد، بار اول تصویر یه ایده را جلوی چشمم آورد ایده ای که کم کم داره به ثمر می شینه.
استاد عزیزم ازتون ممنونم برای دوره احساس لیاقت و دوره هم جهت با جریان خداوند. همسرم دوره ها رو می خره. خدا پشت و پناه شما و مریم جان عزیز باشه.
از خدای عزیزم سپاسگزارم که هیچوقت منو رها نکرد. خدایی که راحت باهام حرف میزنه نزدیکتر و مهربانتر از هر کسیه و تنها یاور منه.
درود و خداقوت به استاد عزیز و همه همراهان خوب سایت
مهمترین قانونی که من از شما یاد گرفتم قانون توجهه که حالا بعداً بیشتر فهمیدم که چقدر این قانون مهمه. توجه ما داره تمام اتفاقات زندگی ما را رقم میزنه اما با وجود کار کردن روی خودمون هم باز این موضوع میتونه به راحتی فراموش بشه.
من به شخصه مخالف این هستم که یکه حالت ایدهآلی وجود داره که ما در اون حالت میتونیم همیشه توجهمون رو کنترل کنیم اما فکر میکنیم همینکه هر روز و هر لحظه به خودمون یادآوری کنیم خیلی کمک میکنه، این کاریه که هر روز من تو دفتم مینویسم که من با توجهم دارم زندگیم رو خلق میکنم و همین عادت باعث شده بیشتر به توجهم توجه کنم.
پیشتر هم تعریف کردم که شروع آشنایی من با شما بهدلیل تضادهایی بود که شبیه داستان دوستان عزیزم بود و من با یک فایل از دوره آفرینش با شما آشنا شدم و بعد هر روز بیشتر در این مسیر غرق شدم. چه غرق شدن زیبایی.
ما ذاتاً نه تنبل هستیم، نه مشرک هستیم و نه خنگ. تنها چیزی که باعث میشه ما نتونیم تغییر ایجاد کنیم و زندگی ایدهآلمون رو خلق کنیم بیتوجهی به قدرتی به نام “توجه” است.
اگر ما بدونیم در هر لحظه با توجه به چیزی که داریم بهش توجه میکنیم اتفاقات زندگیمون رو خلق میکنیم واقعاً مسیر برامون خیلی سادهتر میشه.
ما زمانی حس خوبی در زندگی نداریم که حواسمون به توجهمون نیست و قدرتش رو فراموش کردیم. به همین خاطر تمریناتی مثل مدیتیشن و نوشتن انقدر میتونه کمک کنه که ما توجهمون رو کنترل کنیم. هر وقت که من دست به قلم میشم و هر وقت که مدیتیشن میکنم متحیر میشم از این قدرتی که در توجه وجود داره.
توجه من کجاست الان؟
این سوالیه که هر لحظه باید از خودمون بپرسیم.
چند روز پیش داشتم به یکی از دوستانم میگفتم که در مسیر خودشناسی و خودآگاهی ما فکر میکنیم که این مسیر فقط معطوف به لحظاتیه که ما مثلاً یک آگاهی را دریافت میکنیم یا یه سری تمرینات رو انجام میدیم، درصورتی که هر اتفاقی که تو زندگی ما میفته نتیجه چیزهایی است که در درون ماست، پس انسان هشیار کسیه که فرایند خودشناسی و کنترل ذهن و توجه رو محدود نکنه به انجام تمرینات.
چه زمانهای زیادی بوده که من تصور میکردم دارم روی خودم و یک باور کار میکنم اما وقتی بیشتر دقت کردم دیدم که من در اکثر مواقع حس خوبی ندارم نسبت به این موضوع بعد اومدم به خودم گفتم تو باید همیشه حواست به توجهت باشه، نه فقط برای یک زمان محدود و مهمترین کار تو در زندگی هم همینه.
من یک برگی در باد نیستم که اتفاقات زندگی بخواد من رو به هر سمتی که دلش خواست ببره. خداوند به من قدرت داده که زندگیم رو خلق کنم، بهوسیله کانون توجهم.
جهان به توجه ما داره پاسخ میده، جهان پیشفرضی نداره برای اینکه بخواد به ما پاسخ بده، پس اگر من هشیارانه و آگاهانه توجهم رو کنترل کنم متوجه میشم که به اندازهای که من میتونم توجهم رو کنترل کنم اتفاقات دلخواهتر برام رخ میده.
ذهن واقعاً قدرت زیادی داره و تنها وظیفه من اینکه بیام از این قدرت به نفع خودم استفاده کنم.
نکته دیگهای که در مورد این فایل خودم این روزها خیلی بیشتر دارم روش کار میکنم بحث توجه به خوده.
ما اصلاً درست یاد نگرفتیم که به خودمون توجه کنیم. منظورم صرفاً توجه مثبت داشتن نیست، منظورم اینکه به یاد بیاریم که اتفاقات رو ما داریم خلق میکنیم و به خودمون توجه کنیم که چه قدرتی داریم. خودمون رو بپذیریم، به خودمون محبت کنیم و سعی کنیم توجه مثبتی نسبت به خودمون داشته باشیم.
آیا وقتی به خودمون توجه میکنیم چه حسی داریم؟
نمیخوام اسم خاصی رو احساسی که از این توجه میاد بگذارم اما آیا برامون خوشاینده یا ناخوشایند؟
آیا به یقین رسیدیم به اندازهای که این احساس خوشایند باشه اتفاقات خوشایند برامون رخ میده؟
آیا ما خودمون و قدرتهامون رو پذیرفتیم؟
آیا ما متوجه هستیم که چه قدرتی در نگاهمون نسبت به خودمون وجود داره و این موضوع چقدر میتونه کیفیت زندگی مارو تحت تاثیر قرار بده؟
واقعاً خداروشکر میکنم که در این مسیر هستم و هر روز زندگی داره یک برگ زیبای جدید رو ارائه میده
از خداوند میخوام هدایتم کنه و کمکمون کنه در این مسیر ثابت قدم باشیم
برای خودم و همه دوستان عزیزم بهترین لحظات و نابترین تجربیات را آرزومندم
سلام استاد عزیزم واقعا شاکر خداوند وشاکر شما هستم برای این پروژه
استاد میخواهم امروز از داستان یک ته دره رفتن عمیق صحبت کنم
ماجرایی که نشون میده میشه با استفاده از قانون هم به ته دره رفت
پارسال همین حدود بود که خیلی دلم میخواست انرژی جسمانی بالا و سلامتی و تمرکز عالی داشته باشم برای همین شروع کردم به تغییر سبک تغذیه ام اول قند و شکلات را حذف کردم بعد وعده های غذایی خود را به دو وعده رساندم وبعد با استفاده از آگاهی های سریال سفر به دور آمریکا نون و برنج را حذف کردم خیلی خوب بود وانرژی من زیاد شده بود اما دلم میخواست قانون سلامتی را داشته باشم جهان به اشتیاق و همت من پاسخ داد و پول آن جور شد موقع خریدن از خداوند هدایت خواستم زدم روی نشانه شما آمدید با یک آغوش باز وتنی سالم اما فایل به زبان انگلیسی بود
همان لحظه خداوند گفت قانون سلامتی برای آینده است اما من گوش نکردم گفتم خداوند خواهان سلامتی من است پس خریدم
اوایل خیلی خوب با تعهدی غیر قابل مذاکره شروع کردم همه چیز عالی پیش میرفت تا اینکه بی تقوایی های من شروع شد استاد من زمانی این مسئله را شروع کردم که از نظر ذهنی اصلا آماده نبودم من ذهنی به شدت تخریب گر داشتم روی سلامتی و نوع خوردن به شدت تمرکز منفی داشت استاد من ذهنم را درست نکردم برای همین قانون برای من شد دره شروع کردم به تمرکز کردن روی خوردن دخترم و هی میگفتم ببین با هربار خوردن نون و برنج این بلا را سر بدنش میآورد
استاد ذهنم هر روز منفی تر میشد و سرزنشهای اطرافیان زیاد شده بود استاد من داشتم با سرعت نور به سمت بیماری و جواب نگرفتن از قانون سلامتی پیش میرفتم مدام نشانه میآمد داری میزنی جاده خاکی اما ترس از اینکه نکند گمراه شوم نکند خداوند من را عذاب کند نکند سلامتی من به خطر بیفتد مانع از پذیرش هدایت اللهی میشد هر چه خدا میگفت انسیه جان داری میری ته دره اما من گوش نمیکردم استاد بدن من چربی سوز که نشد هیچ کلی گرسنگی میکشیدم
اما به خودم فشار می آوردم وهر روز احساس من بدتر میشد
استاد الان به لطف الله توانستم خود ویرانگری را در خودم شناسایی کنم و انشاالله بتوانم با تکرار آگاهی های اللهی اول ذهنم را آرام و با تقوا کنم و بعد مرحله با مرحله به مدار محسنین وارد شوم
خدایا شکرت به خاطر این کامنت پر برکت که ذهن من را آرام و احساس انجام مسئولیت را به من عطا کرد
استاد عزیزم تغییر واجب است واگر تغییر نکنیم ضربات جهان سهمگین تر میشود این جمله این فایل واقعا من را ترساند که اگر تغییر نکنم جهان من را رها نمیکند بلکه محکمتر پس کله من میرند
خدایا شکرت که اجازه ایستایی به ما نمیدهی چون فاسد میشویم
خداروشکر بابت امروز دوسداشتنی و اینکه تونستم صبح زود بیدارشم و برسم کارهام و یکی یکی انجام بدم و تیک بزنم.
آیا تا به حال در زندگیات به «تهِ دره» رسیدهای؟
جایی که احساس کردی دیگر امیدی نیست، اما در نهایت با تغییر نگاهت، با ایمان، با سپاسگزاری یا با نشانهای از خداوند دوباره برخاستی و مسیرت را عوض کردی؟
من توی مسیرشغلیم خیلی لاک پشتی پیش رفتم و این هم بخاطر باورهای مخربی بود که داشتم.
تقریبا یک سال پیش بود من بایه سالنی همکاری داشتم که اون خانم بشدت پول پرست بود و اولویتش توی همکاری فقط پول بود و پول بود.
یه روزی ایشون به من یه مشتری دادن کارشون انجام بدم و من یک سال پیش تجربه الان نداشتم و دستم کند بود کاری باید براشون انجام بدم تقریبا یک ساعت و نیم بیشتر طول کشید.
وقتی مشتری رفت شروع کرد هرچی از دهنش دراومد بارم کرد و که تو نمیتونی اینجور پیش بری بخوای اینکارو کنی برام نمیصرفه و من قراره فلان قد پول برق بدم و… درصورتی که ایشون درصد خیلی بیشتری ازمن میگرفت و دلیلش این بود چون اوایل همکاریت بامنه درصدمون انقد راه که افتادی و مشتری ازخودت اوردی درصدمون برمیگرده مثل بقیه سالنا.
منم اوایل کارم بود وتوی اون دوران اوایل تغییر زندگیم بود و فقط میخواستم ازیه جایی شروع کنم و باایشون همکاری کردم که خداروشکر با وجود تمام اوم تضادهایی که داشتم بعد اونجا خییلی رشد کردم و تازه خواسته هام رو شناختم.
خلاصه با اون همه حرفی که بارم کرد من نتونستم حرفی بزنم چون تا حرف میزدم گریم میگرفت و بایه سرتکون دادن و باشه حق باشماست زدم بیرون نشسته سرپله تا بابام بیاد دنبالم شروع کردم گریه کردن که چرا نمیشه چرا انقدر دارم درجا میزنم و من ته خط رسیده بودم خوده ناامیدی بودم چون من به هردری میزدم که بشه هرکاری میکردم که بشه ولی نمیشد نتیجه نمیداد کل اون مسیرو گریه کردم صدام گرفته بود چشمام ورم کرده بودن و کل صورتم قرمز قرمز شده بود ناامید ناامید که دیگه خسته شدم ازدرجا زدن.
انقدرفشارحرفایی که زده بود روم بود که بدنمم واکنش نشون داد و بشدت مریض شدم و چندروزی گذشت که من هیچ کاری نمیکردم و فقط درازکشیده بود سرجام و به سقف زل زده بودم که تا اینکه مامانم باگریه اومد پیشم من دیگه نمیتونم توی این وضع ببینمت قلبم دیگه درد گرفت نبینم اینطور باشی نمیخوام توی این وضع ببینمت…
من بعد اون خودم و جمع جور کردم قانون به خودم یاداوری کردم و شروع کردم تمرین کردن مینشستم ساعت ها فن میزدم و اجیم میذاشتم تمرین ایزوله انجام میدادم فکر کنید توی اون وضعم چون ما خونمون درحال بازسازی بود ما هممون توی یه اتاق زندگی میکردیم توی یه اتاق مینشیتم توی یه اتاق میخوابیدیم و توی یه اتاق غذا میخوردیم یعنی جای دیگه نمیشد رفت فقط اون اتاق بود که من وقتی شروع میکردم تمرین کردن بابام و داداشم بهم میگفتن تو خو هیچی ازت نمیبینم همین مژه هارو هعی میبری میاری بدون اینکه یه پولم دربیاری و فقط پول حیف کردن بود آموزشت…
من گوش نمیدادم جوابی هم نمیدادم و توی سکوت تمرین میکردم. من دوباره داشتم خودم رو میساختم نتایج ریز ریزم اومد و تااینکه هدایت شدم به یه سالن دیگه و ازاونجا زدم بیرون و اون سالندارم خیلی اصرارداشت که نگهم داره ولی من نمیخواستم بمونم چون تمام درس ها و تجربیاتم رو توی اون مرحله از زندگیم ازاون سالن دریافت کرده بودم.
همکاری با اون سالن جدیدهم با روزای خوب و بدی گذشت و خوبی که داشت چون نزدیک ترمون بود من آزادی بیشتری داشتم تنها میرفتم و می اومدم و بعد این سالنم من باز دوتا جابه جایی دیگه به سالن های مختلفی داشتم و این سالن سومی که باش همکاری دارم خداروشکرخیلی سالندار عالی و موفقیه و فضای سالن کاملا صمیمی و درصدهام خیلی خوب شدن و اومدن پایین و خداروشکر میکنم راضیم ولی این مشکل فراوانی مشتری هنوز حل نکردم و قصد دارم فعلا جابه جانشم و این باگی که فراوانی مشتری تجربه نمیکنم رو حل کنم چون من توی این چندسال سابقه کاری که داشتم همش دنبال مشتری بودم و اونجور که باید مشتری نداشتم و الان قصد دارم ریشه ای و با کشف باورهام حلش کنم.
خدایاتوی این مسیر هدایتم کن چون من واقعا نمیدونم کدوم باورهام ایراد داره و چی رو باید حل کنم.
با نام و یاد خدای عزیزم
سلام استادعزیزم و خانوم شایسته مهربان و دوستان الهی و ارزشمندم
خداروشکر میکنم بابت قوانین تغییر ناپذیرش و اینکه مهمنیست الان تو شرایطی هستم مهم نیست الان وضعیت مالیم به چه صورته وضعیت عاطفیم به چه صورته.
مهم اینه که تا زمانی که زنده ام و نفس میکشم میتونم با کنترل ذهنم و تغییر باورهام به مسیر اصلی برگردم.
چون جهان هرلحظه داره به افکارو فرکانسهای من با توجه به باورهای غالبم پاسخ میده ومن باید سعی کنم احساسم رو عالی کنم با سپاسگزاری از نعمت هام و توجه به نکات مثبت و کنترل کانون توجهم و تغییر باورهام
با این قانون میشه از ته دره به اون جایگاهی که میخوام برسم منتهی به شرط امید و ایمان و عمل صالح
رحیم جان دوست عزیزم ما در هرلحظه در حال ارسال فرکانس به جهان هستیم و کار جهان اینه که این فرکانسها رو تبدیل میکنه و به صورت شرایط و اتفاقات و ادمها و نعمت ها و وارد زندگیمون میکنه.
پس اگه میخوای آیندت رو بسازی شروع کن به سپاسگزاری با احساس عالی و ذهنت رو کنترل کن ومراقب ورودیها و خروجیهای ذهنت باش و ایمان و یقین داشته باش که به هر انچه که اراده کنی خواهی رسید مثل چند باری که رسیدی
بازم میرسی.منتهی باید قوانین بازی رو رعایت کنی.
اوکی
قربونت برم
عاشقتم رفیق رفیق رفیق
طاقت بیار رفیق
داریم میرسیم
در پناه خدا
بنام خداوند بخشنده مهربان
سلام استاد عزیزم ومریم نازنینم
سلام به دوستان عزیزم
صدبار اگر توبه شکستی بازآ
همیشه ازنظر توانایی عاطفی احساس ضعف میکردم بیشتر اوقات کارم رو باگریه و حال خراب پیش میبردم با هر اتفاقی روزها وهفته ها توی احساس بد باقی میموندم وازهمه بدتر داستانها بازگو میکردم
این روند ضعف وناتوانی با اومدن شماواین خانواده بهشتی به پایان رسید در تازه ای از زندگی برویم گشوده شد
من کارهای متفاوتی رو درزندگیم انجام دادم ،هیچوقت بیکار نبودم و همیشه خودم رو بایه حرفه ای محک میزدم تجربه های زیادی کسب کردم باآدمهای زیادی برخورد کردم وضربه های بیشماری رو متحمل شدم ولی خستگی ناپذیر بودم وازجای دیگری شروع میکردم اراده ام درانجام کارهابسیار بالا بود ولی راهشو بلد نبودم نمیدونستم چرانتیجه نمیداد چرا حالمو خوب نمیکرد
ولی الان آگاهانه سعی میکنم اول هدفم رو بنویسم و اقداماتی که باید برای رسیدن به اون هدف باشه رو مرحله به مرحله انجام میدم براش باور میسازم واز خدا مدد میگیرم این کلمه هدایت دنیا حرف داره توی خودش استاد عزیزم عاشقتونم که دست خدا شدید ودیدگاه بچه ها چرخ حرکتم شد برای مصمم شدن برای رسیدن به اهدافم
درست زمانی که فکرمیکردم هرکاری میکنم ولی نمیشه خدایا خودت بگو بهم بایدچکارکنم نمیخوام قربانی شرایط باشم خالق بودن رو از شما یاد گرفتم دیگه اتفاقی حالم روخراب نمیکنه حرفهاتون مثل کارتون ملوان زبل که اسفناج میخورد وانرژی میگرفت برام همینطوره وخوندن دیدگاه ها تاثیری روم میزاشت که به شدت هیجان زده میشدم که ببین برای بچه ها شده اینه راهش ،مسیرتو تغییر بده دریافتش میکنی
خدایا شکر که دوستم داشتی ودراین سایت بهشتی میهمانم کردی تا سراین سفره پراز رزق وبرکت بنشینم ولذت ببرم وشکر گذار درگاهت
دوستتون دارم
به نام الله هدایتگر
سلام به استاد عزیزمممم و مریم بانوی شایسته
و سلام به همراهان مسیر نور
خداروشکر برای گامی دیگر
آیا تا به حال در زندگیات به «تهِ دره» رسیدهای؟
جایی که احساس کردی دیگر امیدی نیست، اما در نهایت با تغییر نگاهت، با ایمان، با سپاسگزاری یا با نشانهای از خداوند دوباره برخاستی و مسیرت را عوض کردی؟
چطور توانستی از آن موقعیت سخت بیرون بیایی؟
چه نشانه یا آگاهی باعث شد دوباره بلند شوی و باور کنی میشود اوضاع را تغییر داد؟
بله استاد نازنین مگر میشود ته دره سقوط نکرد اگر شرک بورزی مگر جان سالم به در میبری اگر مشرک شوی ؟هر بار که عمیق میشم کجاها سقوط کردم به این نتیجه میرسم لحظه هایی بوده که قدرت رو دادم به غیر …جاهایی بوده که انتظاراتم از بقیه زیاد بوده!! بقیه رو مانع رسیدن به خواسته هام میدیدم نه خودم نه افکارم …فکر میکردم خیلی کار کردم خیلی بلد شدم ولی وقتی موردی پیش میومد و یا خواسته ای محقق نمیشد دیگه انگشت اشاره سمت بقیه بود جالبه آشکار نبود خیلی خیلی ریز مثل همون مثال استاد از گفته یکی از امامان که شرک در دل مومن مانند راه رفتن مورچه سیاهی بر روی سنگ سیاه در دل تاریکی شب پنهان است …
بله استاد عزیزم لغزیدن هایی که میبره به قعر….
از شرکِ از تاثیر عوامل بیرونیه و اماااااا
با ایمانی دوباره با سپاسگزاری با نشانه های هدایتگر خداوند مهربان تونستم پله پله بیام بالا با طلب مغفرت تونستم جوووون بگیرم و ادامه بدم خداروهزار مرتبه شکر میکنم ته قلبم هیچ وقت از خداوند و رحمتش ناامید نشدم هیچ وقت
و همین باعث شده مصمم تر از قبل ادامه بدم خداروشکر میکنم که با به یاد آوردن و نوشتن ایمانم قوی تر میشه از خداوند وهاب میخواهم که یک لحظه هم من رو به افکار شیطانی رها نکنه..
به شرک که سقوطم حتمی است …
خداوندا هر چه دارم از توست و هر چه ندارم از کوتاهی خودمه ..
خدایا تنها تورا میپرستم و تنها و تنها از تو یاری میخواهم ما را به راه راست هدایت فرما
راه کسانی که به آنان نعمت داده ای
نه کسانی که غضب کرده ای و نه گمراهان
به نام خداوند بخشنده مهربان، خداوند هدایتگر من و همه دوستان به شرط باور قلبی به خودش
استاد جان من هم برام پیش اومده که نشونه های خداوندو دیدم ولی چون تو مدارش نبودم اصلا توجهی بهشون نکردم و جهان هم اول با تلنگر بعد با توگوشی و بعد با چوب وپتک میخواست بهم بفهمونه که تغییر کنم ولی دید که چاره ای نیست فرستادم ته دره اونجا بود که به خودم اومدم ولی کار خیلی سخت شده بود واسم، این اتفاق تو رابطه زناشوییم افتاد و جوری رقمخورد که رابطه م ازبین رفت و اون موقع بود که من تغییر کردم، درواقع من هم ته دره رفتم ولی یکم که خودمو جمع و جور کردم امیدمو بدست آوردم نزدیک بود به کل امیدمو از دست بدم ولی یکم که خودمو آروم کردم صدای خداوندو شنیدم و امیدم بیشتر شد، این حرفتونو قبول دارم که ما هیچوقت نباید امید مون رو از دست بدیم حتی اگر ته دره هم رفتیم میتونیم دوباره برگردیم بالا و شرایطو تغییر بدیم؛
چقدر بهتر که وقتی نشونه هارو دیدیم تغییر کنیم و این ما هستیم که شرایط زندگی مونو در هر لحظه رقم میزنیم، مهم نیست در گذشته چطور بودیم هرچقدر اوضاع سخت بوده میتونیم شرایطو تغییر بدیم و باید همیشه توکلمون به خدا باشه
ممنونماز شما استاد عزیز خیلی دوستون دارم ودوست دارم بیامامریکا از نزدیک ببینمتون
به نام خدای هدایت گرم
سلام به استاد عزیز
سلام به مریم گل و دوست داشتنی
سلام به همه ی بچه های پروژه
خیلی مردد بودم که داستانم رو بنویسم یا نه
ولی وقتی اون جمله آخر متن رو که به رنگ قرمز نوشته بودی خوندم و وقتی فکر کردم استاد ازم خواسته یعنی از همه مون خواسته و چقدر زحمت کشیده شده واسه تدوین و تایپ این پروژه …..
بی درنگ شروع کردم به نوشتن و اما
داستان من …
مدت ها بود با استاد آشنا شده بودم ولی فقط موقع آشپزی و کارِ خونه گوش میدادم و اصلا جدی نمیگرفتم و توی روز مرگی و سَرَک کشیدن توی زندگی اطرافیان غرق بودم توی فیلم و سریال تلویزون و توی اینستاگرام و ذهنم پر بود و شلوغ بود از زندگی بقیه و رفتارها شون و در روزها ساعت ها پای تلفن به تحلیل زندگی بقیه عمرم میگذشت و همون موقع ها نشانه های خداوند میومد که من تغییر کنم ولی انگار نمی شنیدم.
از توهین بقیه به من، از رفتارهای ناجالبشون
از نادیده گرفتن های بقیه و تلاش من برای اثبات خودم به بقیه ادامه داشت ( منظورم از بقیه خانواده و نزدیکان خودم و همسرم و خود ِ همسرم هست.)
اون روزها کلی رفتارهای شخصیتی ناجالب و بهتره بگم ایراد
شخصیتی داشتم که خودم میدانستم باید درست شود باید اصلاح شود ولی توان و قدرت اصلاحش رو نداشتم یعنی بارها تلاش کردم ولی نشد. و اون ایراد در وجودم نهادینه تر میشد و به خاطر وجودش بارها و بارها احساس بی ارزشی کردم.
تا اینکه یه تضاد سنگین عاطفی برام پیش اومد و به شدت اذیت شدم .جهان بارها با نشانه های ریز و درشت بهم گفته بود ولی من اونقدر ذهنم را پر کرده بودم از حواشی و باید ها و نباید ها و قضاوت زندگی و رفتارهای بقیه، که دیگه جایی برای درک نشانه ها و شنیدن صدای الهامات قلبم باقی نمونده بود.
البته این که نوشتم درک الانِ منه . اون موقع فقط حس بی ارزشی بیشتر و بیشتر و احساس قربانی شدن و حس بدبختی و مورد ظلم واقع شدن را تجربه میکردم.
و این احساس ها شده بود فرکانس غالب اون روزهام.
به خاطر این حس ها و فرکانس ها درگیر تضاد های پی در پی میشدم و هر روز زندگی برای من برای شخصِ من سخت تر میشد. یعنی مسایلی پیش میآمد که توی زندگی من درگیر میشدم مثل مریض شدن بچه که نمیدونستم چرا اینقدر بی تابی میکنه. ولی بازم نفهمیدم که به خاطر خشم درونی منه . به خاطر فرکانس های ناجالبی هست که ارسال میکنم . تا اینکه بیمار شدم در حوزه گوارش و شرایط برام سخت تر شد و خسته و درمانده شدم و اونجا یاد یکی از فایل های استاد افتادم که قبلاً گوش داده بودم «« این جمله استاد توی ذهنم بُلد شد که اگر احساست بده درگیر تضاد های گوناگون میشی و از در و دیوار برات میاد و اونقدر ادامه پیدا میکنه که یا تغییر میکنی و یا زیر چرخ های جهان له می شی»»
دقیقا حسم بهم گفت این جمله حاله این روزهای خودته و اونجا بود که من با خودم گفتم دیگه بسه و تصمیم گرفتم با کارکردن روی فایل ها سلامتی ام را به دست بیارم.
چون بارها توی کلاب هوس شنیدم که بچه ها با فایل ها و دروه های استاد سلامت شدن منم می خواستم یکی مثل اونها باشم . و از آنجایی که در حوزه سلامتی پاشنه آشیل دارم واقع کار سختی بود که متمرکز فایل ها باشم ولی شروع کردم از عقل کل و کلمه سلامتی را سرچ کردن و آنچه درک کردم همه جواب ها منو به آرامش داشتن و در صلح بودن با خود و دوری از خشم و کینه و …. دعوت میکرد.
همون روزهای اول دیدم و لمس کردم که چقدر خداوند دوست داره که من تغییر کنم با همزمانی فایل (ریشه جذب ناخواسته ها و راهکاری برای تغییر آن) اومد روی سایت. در تاریخ تیرماه 1401 .
و چقدر محتوی این فایل برای اون روزهای من مفید بود. و فهمیدم که از ناخواسته ام صحبت نکنم نه با دیگران، نه با خودم و نه حتی با خداوند . اون جا بود که فهمیدم که من با برداشت تلفن و تماس با مادرم و خواهرم و صحبت از ناخواسته های زندگی به خصوص در حوزه سلامتی چقدر و چقدر به خودم ظلم کردم. با گوش دادن به اون فایل برای اولین بار با همه قلبم حضور خداوند و هدایتش رو لمس کردم. و دیگه ساکتِ ساکت شدم و توی سایت مشغول بودم.
دیگه تلفن نمیکردم و رفت امدم با بقیه خیلی کم شد. چون تمرکزم و وقتم پر شده بود با سایت استاد .
ماه ها گذشت و من ادامه دادم و کتاب های رویا ها رو خودم و تمریناتش رو انجام دادم. کتاب معجزه شکرگذاری راندا برن رو خوندم و شروع کردم به نوشتن سپاسگزاری .و هدایت شدم و حال جسمی ام خیلی بهتر شد و حال روحی من هم به واسطه هدایت الله که منو هدایت میکرد به سمت کامنت های که نیاز اون موقع من بود بهتر و بهتر میشد.
الان به وضوح متوجه هدایت خداوند میشم که چطور من بین اون همه کامنت باید اونهایی رو می خوندم که آرامش را در وجودم بیشتر و بیشتر میکرد.
زندگی برام روان و راحت پیش میرفت و نفهمیدم که چطور به اغلب خواسته های که طبق کتاب رویاها مکتوب کرده بودم رسیدم و همسرم کلی طلا برام می خرید و کلی لباس و پول هایی که راحت وارد زندگی ما میشد. خیلی بیرون شهر میرفتیم و شرایط زندگی به کلی آسان و خوب پیش میرفت. همون روزا خواهرم دوره عشق و مودت رو خرید و به منم داد و باز با گوش دادن به آگاهی های اون دوره من آرام تر از قبل شدم و در مورد روابط آگاه تر شدم.
به سال نو نزدیک میشدیم دلم می خواست خونه مون رنگ کنیم و پرده ها رو عوض کنیم و یه خونه تکانی اساسی انجام بدم و همه و همه انجام شد چون من نوشته بودم .
و فهمیدم اون موقع که خواسته هات داره انجام میشه متوجه نمیشی یه مدت که گذشت فکر میکنی و میبینی چه قدر قشنگ هدایت شدی برای رسیدن به تک به تک شون.
حالا دیگه ایمانم به حرف های استاد خیلی بیشتر شده بود و من از همون کار کردن پراکنده روی سایت نتیجه گرفته بودم.
همیشه دلم میخواست درآمد داشته باشم و برای خودم مولد باشم ولی باورهای محدود کننده زیادی توی ذهنم مانع میشد.
باورهای که با اون ها بزرگ شده بودم.
مثلاً با دوتا بچه کوچیک نمیشه. زندگیت از دست میره.
نمیشه هم به خونه برسی و هم به کار بیرون. تربیت بچه ها چی…..
و یا خانم هایی که شاغل باشن زودتر پیر و مریض میشن. و .و….
فکر کردن به این چیزا قدرت حرکت رو از آدم می گیره. دوباره از مسیر دور شده بودم چون انگار تضاد ها کم رنگ شده بود و یا فکر کردم همه چیز رو یاد گرفتم .تا اینکه چند تا مسأله کوچیک و ناخواسته برام رخ داد این دفه دیگه زود متوجه نشانه ها شدم و دوباره شروع کردم در تاریخ 13 تیر 1402 بود
که خیلی جدی تر از دفه قبل ساعت ها روی خودم کار میکردم (و توی پرانتز بگم همون روزها بود با تلویزیون و سریال ها حتی برنامه های طنز کلا خداحافظی کردیم و تا الان پای این تعهد ایستاده ایم) اره من با تعهد بالا شروع کردم و با هدفِ داشتن درامد و مولد بودن برای:
برای بالا رفتن اعتماد به نفسم
برای دوری از احساس بی ارزشی (چون دیدم حس بی ارزشی با من چه کرد و ویران کننده هست این احساس.)
برای رسیدن به خواسته های ریز و درشت خودم
برای دور شدن از روزمره گی و نیفتادن تو دام قضاوت زندگی بقیه. برای اینکه مادر موفق و الگوی خوبی برای دختران باشم .
برای اینکه به کمبود ها توجه نکنم و یا حداقل کمتر توجه کنم.
و هزاران دلیل دیگه که منو سوق میداد شب و روز توی سایت باشم.
کم کم با خوندن کامنت خانم های سایت که هم درآمد داشتن و هم زندگی زناشویی عالی و هم بچه های کوچیک هر بار به باورهای محدود کننده ام ضربه میخورد. و کم کم مشابه این خانم ها رو در اطرافم و همسایه و دوستان قدیمی دیدم و هر روز انگیزه ام بیشتر میشد که میشود و منم میتونم.
با کار کردن روی فایل ها و کامنت ها همزمانی ها و هدایت خداوند را میدیدم و این باور هدایتگری خداوند در درونم در حال رشد بود.
همون موقع ها خبر دوره احساس لیاقت اومد و من از خدا خواستم اونو برام بخره. حالا یاد گرفته بودم چطور درخواست کنم. و میدونستم همه چیز مداره و من باید در مدار اون دوره قرار بگیرم.
وارد دوره لیاقت شدیم و با عشق روی سایت کار میکردیم.
آذر ماه بود و وسط دوره بودیم که شرایط زندگی مون کامل بهم ریخت و شرایط کاری همسرم به خاطر سلامتی شون کامل استاپ خورد. شرایط جوری شد که کنترل ذهن برام به شدت سخت شد. به احدی کلامی حرف نزدیم و فقط سعی می کردیم حسمون رو خوب نگه داریم. چون میدونستم اگه به خانواده هامون بگیم از سر دلسوزی حرفی میزن که کنترل ذهن برامون سخت میشه.
هنوز هم نوشتن و صحبت از اون ماجرا برام کار راحتی نیست .پس خلاصه میکنم و رد میشم.
از یکی از کامنت های سعیده شهریاری هدایت شدم به 12قدم که همسرم تا قبل احساس لیاقت داشت روی قدم ها کار میکرد. و اون فایل و اون جلسه که در مورد آیه ی
«««وَ عَسَی أنْ تَکْرَهُوا شَیئاً وَ هُوَ خَیْرٌ لَکُم وَ عَسی أنْ تُحِبُّوا شیئاً و هُوَ شَرٌّ لَکُم -»»»
گاهی چیزی را دوست نمیدارید و [حال آنکه] برایتان نیک است و چه بسا چیزی را دوست میدارید و [حال آنکه] برای شما ناپسند است!
من قبلاً گوش داده بودم ولی ایندفعه با همه قلبم درکش کردم. و چقدر این فایل به آرامش من کمک کرد.
ایمان واقعی رو اونجا فهمیدم .ایمان به غیب .ایمان به چیزی که با چشم نمیبینی و می دونی هست و این جمله طلایی
استاد «« اگر داری روی خودت کار میکنی هر اتفاقی هر اتفاقی پیش اومد بدون همون چیزی هست که تو رو به خواسته هات برسونه»»
قلبم رو آروم می کرد و توی اون روزها من منتظر هدایت الله بودم و قلبم روشن بود که در این تضاد رشدی نهفته (طبق اون آیه شریفه که همراه و در دل هر سختی آسانی است.)
ولی نجوا ها بود و گاهی چنان هجوم نشخوارهای ذهنی زیاد میشد که به نوشتن سپاسگزاری پناه میبردم تا آرام شوم.
تا به حال در زندگیم اون حالت از بلاتکلیفی و هیچیز از آینده ندانستن رو تجربه نکرده بودم.
ورودی مالی مون صفر شده بود و روزها میگذشت و یه روز از خودمون پرسیدم استاد تو این شرایط چه میکرد و ما از استاد یاد گرفتیم که مسایل رو به خدا بسپاریم و خودمون از زندگی لذت ببریم. شروع کردیم جاهای دیدنی شهر مون با اینکه هوا سرد بود با بچه ها می رفتیم. فضاهای سبز و پارک های بزرگ و …و….
کم کم هدایت ها رسید و ما متوجه شدیم باید کسب و کار جدیدی رو شروع کنیم و خدا میدونه که چقدر ترس داشتیم.
کمتر از یک ماه با هدایت های خداوند ما مغازه پوشاک کوچکی باز کردیم با هرآنچه پس انداز داشتیم که همه اون پسنداز از برکت کنترل ذهن و کار کردن روی شخصیتمون بابت اون تضاد عاطفی ایجاد شده بود.
اون روزها فایلی از دوره لیاقت اومد روی سایت که استاد گفتن کسب و کار خودتون رو با کمترین هزینه و با هر آنچه که دارید شروع کنید.
در واقع صفر تا صد این مغازه با هدایت خداوند و فایل های توحیدی استاد شروع شد. و در همان ماه اول کلی مشتری و کلی فروش رقم خورد. جوری که خودمم باورم نمیشد. بعد چند ماه همسرم شرایط جسمی اش خیلی بهتر شد و به کار قبلی اش مشغول شد.
من باید مغازه رو باز میکردم بعد 7سال تو حاشیه امن خودت باشی و با دوتا بچه 6و 4 ساله می رفتم و مغازه را باز میکردم و خدا مشتری می فرستاد و من هر روز قدم برداشتم و تو دل ترس هام رفتم .از این کار هیچ چیز نمیدونستیم و خدا لحظه به لحظه ما رو هدایت کرد. به افراد و کلی فروش های با انصاف. به صاحب ملک خوب و منصف و…و…
و الان یک سال و نیم از باز کردن مغازه گذشته
و من امروز که به عقب نگاه میکنم میبینم به خیلی از خواسته هام که هیچ ایده ای براش نداشتم رسیدم .در واقع ذهن محدود من اون ها رو غیر ممکن می دونست. و من با شرایطی که داشتم همین شغل و همین شرایط برای من بهترینه و خداوند بهتر میداند و هدایت مون میکند.
چقدر اعتماد به نفسم بهتر شده و چه درس هایی از شرک و توحید در خِلال این مغازه من یاد گرفتم .و ایراد شخصیتی 15 ساله من تا 90 درصد حل شد.
رابطه منو همسرم بسیار عالی شده و من دیگه ازش طلبکار نیستم و دیگه نقطه مقابلش نیستم و بلکه در کنارش قرار گرفتم. و به آینده مون بسیار امیدوارم .
چالش های زیادی رو توی این یک سال ونیم گذراندم و بزرگتر و قوی تر شدم.
و یاد گرفتم اگر روی چیزهایی غیر از خداوند حساب کنم درهای رحمت و رزق خداوند به رویم بسته میشود و اگر فقط و فقط مثل روز های اول بازگشایی مغازه مدام بگم من نمیدونم و رزق و آدم ها و مشتری رو از جانب خداوند بدانم
خداوند برای من مشتری هایی عالی و از جایی که فکرش رو نمیکنم می آورد .
استاد خیلی دوستتون دارم و مریم عزیزم که همیشه تحسینت میکنم .ازتون ممنونم .
به نام خدایی که رحمتش بی اندازه و
مهربانی اش همیشگی است.
خدای صاحبِ فضل وفراوانی بی حساب
مهربان وعاشق وبنده نواز
کریم و رحیم
سلام به استاد جانم واستاد خانم شایسته جانم
و همه ی عزیزان جان ودلم
در این فضای آرامش بخش
و بی نهایت توحیدی
● تمرین
آیا تا به حال به تهِ درهّ رسیدی؟ جایی که احساس کردی دیگر امیدی نیست ولی با تغییر نگاهت ، با ایمان، باسپاسگذاری ، با یک نشانه از طرف خداوند ،برخاستی ومسیرت را عوض کردی؟
تقریباً یک ماه پیش توی کلاس موسیقی بسیار بَد اجرا کردم به طوری که استادم بسیار عصبانی شد وکاملا متوجه شدم که به تهِ درّه رسیدم چون اصلاً وزن های اصلی را درست درک نکرده بودم و بسیار بد اجرا کردم.
همان لحظه زدم زیر گریه.
ولی درست چند ثانیه با خودم گفتم از اول وزن خوانی را شروع می کنم تمرین می کنم وادامه میدهم.
حالا چی شد؟
چند روز پیش که اجرا داشتم اونقدر تمیز ودقیق وزیبا اجرا کردم که استاد به هیجان اومده بود وبسیار خوشحال شد.
این هم نتیجه ی خوب کردن احساس که پاداش ها از طرف خداوند به من رسید.
《《《《《《خدایا شکرت》》》》》》
به نام خدای مهربان
سلام بر استاد عزیزم و مریم بانوی نازنین
چندین بار از نظر روحی به ته دره رسیدم ولی همیشه یه ذره امید داشتم که شرایط تغییر می کنه و همون یه ذره امید باعث شد که از خدا کمک بخوام و اونم نجاتم بده. مسلما که اگه زودتر متوجه نشانه ها یعنی حال و احساس بدم شده بودم میتونست کار به ته دره نکشه.
استاد عزیزم من پارسال از دوره احساس لیاقت استفاده کردم دوره را همسرم خریدن. اینجا میخوام از مهمترین تاثیری که اون دوره روی زندگی من گذاشت بگم.
من از بچگی آدم درونگرا و کم حرفی بودم و به شدت هم خیالپرداز. توی دوران کودکی داستان مینوشتم. ولی اطرافیانم به شدت سرزنشم میکردن که چرا کم حرفی، چرا حرف نمیزنی.
این رفتارها باعث شد که به تدریج اعتماد به نفسمو کامل از دست بدم و از ارتباط برقرار کردن با آدمها حتی بترسم. مطمئن بودم که عیب و ایراد دارم. خیلی مشکلات برام درست شد که نمیخوام در موردشون حرف بزنم.
در دوره لحساس لیاقت وقتی شما از درونگرایی و برونگرایی صحبت کردید برای اولین بار این احساس بهم دست داد که من عیب و ایرادی ندارم، کم حرف بودن اصلا عیب نیست.
با خودم به صلح رسیدم و خودمو پذیرفتم. مدتها بود که دنبال شغل مورد علاقه ام می گشتم و حرفهای شما باعث شد که احساس کنم خیالپرداز بودن چیز بدی نیست، یه جور هدیه است که خدا در وجودم قرار داده و کم کم هدایت شدم به سمت کاری که واقعا دوستش دارم. فعلا دارم یاد میگیرم و هیچ درآمدی هم ازش ندارم ولی باور کنید خدا چند تا نشونه برام فرستاد از اینکه در این مسیر برو و نگران مسائل مالی نباش.
شما قطعا باور می کنید چون برای خودتونم از این اتفاقها افتاده. توی خواب دیدم که یکی از نزدیکانم بهم گفت تو نمیخواد بری سر کار چون خیلی مردد بودم که نکنه نرفتنم به سر کار و تمرکز گذاشتن بر کاری که هنوز هیچ درآمدی ازش ندارم کار درستیه یا نه.
حتی در مورد کاری که الان دارم یاد می گیرم چقدر با ذهنم جنگیدم. چون یه کار خاصه و مرتب ذهنم میگفت برای سن تو دیگه دیره، فایده ای نداره و خدا خیلی کمکم کرد تا تسلیم نشم.
خدا به یه استاد خیلی خوب هدایتم کرد. نگم که چقدر ایشون از من تعریف می کنن، بهم دلگرمی می دن. خدا از یه اتفاق ساده برام یه ایده عالی ساخت. هزینه دوره هم هر ماه داره برام جور میکنه. از زبان خواهر عزیزم، همسر خوبم بهم پیام داد که میتونی موفق بشی. توی خواب پرسیدم آیا میتونم به چیزایی که می خوام برسم و جواب اومد تو به هرچی که میخوای میرسی.
استاد عزیزم من دانشجوی دوره هم جهت با جریان خداوند هم هستم و چند روزی دوباره درگیر یه مشکل ذهنی شده بودم و از خدا دیشب هدایت خواستم مستأصل چون خودم چاره ای برای حل اون مشکل پیدا نکردم. صبح که داشتم کتابهای پسرمو توی کیفش میذاشتم یکدفعه یه جمله ای رو دیدم “کنترل آگاهانه کانون توجه” . اونقدر این جمله واضح بود که همونوقت به کاغذهایی که روی پنجره مون زدیم نگاه کردم هیچکدوم این جمله روشون نبود. مطمئنم این پیام از سمت خدا بود. بعد که فکر کردم دیدم بله ریشه مشکل من در اینه که میذارم افکار منفی شدت بگیرن. توی دوره هم جهت با جریان خداوند خیلی بهتر شدم ولی باز یه وقتایی افسار از دستم در میره.
چقدر زیبا مریم خانم عزیز نوشتن که به خودتون بگین تغییر نکنی رنج آینده بزرگتر میشه. چقدر روم تاثیر گذاشت. انشالله این مساله هم حل بشه.
استاد عزیزم خداوند منو به سمت شما هدایت کرد، بعد از دوره هم جهت با جریان خداوند بیشتر دارم پیامهاشو می فهمم. بهم لطف کرد این چند روز که یه کم از مسیر دور شده بودم با یه تضاد بیدارم کرد.
با اتفاق امروز، فهمیدم هیچوقت خدا رو نخواهم شناخت، باید عقلو تعطیل کنم و فقط بذارم قلبم درکش کنه. بعضی وقتا ازش یه سوالی دارم و ازش میخوام که توی خواب بهم جواب بده ولی جواب نمیده چون اون اینجوری کار نمی کنه. باید تسلیم باشم و بذارم هرجوری میخواد هدایتم کنه. این، دومین باری بود که با آوردن تصویر جلوی چشمم هدایتم کرد، بار اول تصویر یه ایده را جلوی چشمم آورد ایده ای که کم کم داره به ثمر می شینه.
استاد عزیزم ازتون ممنونم برای دوره احساس لیاقت و دوره هم جهت با جریان خداوند. همسرم دوره ها رو می خره. خدا پشت و پناه شما و مریم جان عزیز باشه.
از خدای عزیزم سپاسگزارم که هیچوقت منو رها نکرد. خدایی که راحت باهام حرف میزنه نزدیکتر و مهربانتر از هر کسیه و تنها یاور منه.
به نام خالق عشق و شادی و زیبایی
درود و خداقوت به استاد عزیز و همه همراهان خوب سایت
مهمترین قانونی که من از شما یاد گرفتم قانون توجهه که حالا بعداً بیشتر فهمیدم که چقدر این قانون مهمه. توجه ما داره تمام اتفاقات زندگی ما را رقم میزنه اما با وجود کار کردن روی خودمون هم باز این موضوع میتونه به راحتی فراموش بشه.
من به شخصه مخالف این هستم که یکه حالت ایدهآلی وجود داره که ما در اون حالت میتونیم همیشه توجهمون رو کنترل کنیم اما فکر میکنیم همینکه هر روز و هر لحظه به خودمون یادآوری کنیم خیلی کمک میکنه، این کاریه که هر روز من تو دفتم مینویسم که من با توجهم دارم زندگیم رو خلق میکنم و همین عادت باعث شده بیشتر به توجهم توجه کنم.
پیشتر هم تعریف کردم که شروع آشنایی من با شما بهدلیل تضادهایی بود که شبیه داستان دوستان عزیزم بود و من با یک فایل از دوره آفرینش با شما آشنا شدم و بعد هر روز بیشتر در این مسیر غرق شدم. چه غرق شدن زیبایی.
ما ذاتاً نه تنبل هستیم، نه مشرک هستیم و نه خنگ. تنها چیزی که باعث میشه ما نتونیم تغییر ایجاد کنیم و زندگی ایدهآلمون رو خلق کنیم بیتوجهی به قدرتی به نام “توجه” است.
اگر ما بدونیم در هر لحظه با توجه به چیزی که داریم بهش توجه میکنیم اتفاقات زندگیمون رو خلق میکنیم واقعاً مسیر برامون خیلی سادهتر میشه.
ما زمانی حس خوبی در زندگی نداریم که حواسمون به توجهمون نیست و قدرتش رو فراموش کردیم. به همین خاطر تمریناتی مثل مدیتیشن و نوشتن انقدر میتونه کمک کنه که ما توجهمون رو کنترل کنیم. هر وقت که من دست به قلم میشم و هر وقت که مدیتیشن میکنم متحیر میشم از این قدرتی که در توجه وجود داره.
توجه من کجاست الان؟
این سوالیه که هر لحظه باید از خودمون بپرسیم.
چند روز پیش داشتم به یکی از دوستانم میگفتم که در مسیر خودشناسی و خودآگاهی ما فکر میکنیم که این مسیر فقط معطوف به لحظاتیه که ما مثلاً یک آگاهی را دریافت میکنیم یا یه سری تمرینات رو انجام میدیم، درصورتی که هر اتفاقی که تو زندگی ما میفته نتیجه چیزهایی است که در درون ماست، پس انسان هشیار کسیه که فرایند خودشناسی و کنترل ذهن و توجه رو محدود نکنه به انجام تمرینات.
چه زمانهای زیادی بوده که من تصور میکردم دارم روی خودم و یک باور کار میکنم اما وقتی بیشتر دقت کردم دیدم که من در اکثر مواقع حس خوبی ندارم نسبت به این موضوع بعد اومدم به خودم گفتم تو باید همیشه حواست به توجهت باشه، نه فقط برای یک زمان محدود و مهمترین کار تو در زندگی هم همینه.
من یک برگی در باد نیستم که اتفاقات زندگی بخواد من رو به هر سمتی که دلش خواست ببره. خداوند به من قدرت داده که زندگیم رو خلق کنم، بهوسیله کانون توجهم.
جهان به توجه ما داره پاسخ میده، جهان پیشفرضی نداره برای اینکه بخواد به ما پاسخ بده، پس اگر من هشیارانه و آگاهانه توجهم رو کنترل کنم متوجه میشم که به اندازهای که من میتونم توجهم رو کنترل کنم اتفاقات دلخواهتر برام رخ میده.
ذهن واقعاً قدرت زیادی داره و تنها وظیفه من اینکه بیام از این قدرت به نفع خودم استفاده کنم.
نکته دیگهای که در مورد این فایل خودم این روزها خیلی بیشتر دارم روش کار میکنم بحث توجه به خوده.
ما اصلاً درست یاد نگرفتیم که به خودمون توجه کنیم. منظورم صرفاً توجه مثبت داشتن نیست، منظورم اینکه به یاد بیاریم که اتفاقات رو ما داریم خلق میکنیم و به خودمون توجه کنیم که چه قدرتی داریم. خودمون رو بپذیریم، به خودمون محبت کنیم و سعی کنیم توجه مثبتی نسبت به خودمون داشته باشیم.
آیا وقتی به خودمون توجه میکنیم چه حسی داریم؟
نمیخوام اسم خاصی رو احساسی که از این توجه میاد بگذارم اما آیا برامون خوشاینده یا ناخوشایند؟
آیا به یقین رسیدیم به اندازهای که این احساس خوشایند باشه اتفاقات خوشایند برامون رخ میده؟
آیا ما خودمون و قدرتهامون رو پذیرفتیم؟
آیا ما متوجه هستیم که چه قدرتی در نگاهمون نسبت به خودمون وجود داره و این موضوع چقدر میتونه کیفیت زندگی مارو تحت تاثیر قرار بده؟
واقعاً خداروشکر میکنم که در این مسیر هستم و هر روز زندگی داره یک برگ زیبای جدید رو ارائه میده
از خداوند میخوام هدایتم کنه و کمکمون کنه در این مسیر ثابت قدم باشیم
برای خودم و همه دوستان عزیزم بهترین لحظات و نابترین تجربیات را آرزومندم
بسم الله رحمن رحیم
سلام استاد عزیزم واقعا شاکر خداوند وشاکر شما هستم برای این پروژه
استاد میخواهم امروز از داستان یک ته دره رفتن عمیق صحبت کنم
ماجرایی که نشون میده میشه با استفاده از قانون هم به ته دره رفت
پارسال همین حدود بود که خیلی دلم میخواست انرژی جسمانی بالا و سلامتی و تمرکز عالی داشته باشم برای همین شروع کردم به تغییر سبک تغذیه ام اول قند و شکلات را حذف کردم بعد وعده های غذایی خود را به دو وعده رساندم وبعد با استفاده از آگاهی های سریال سفر به دور آمریکا نون و برنج را حذف کردم خیلی خوب بود وانرژی من زیاد شده بود اما دلم میخواست قانون سلامتی را داشته باشم جهان به اشتیاق و همت من پاسخ داد و پول آن جور شد موقع خریدن از خداوند هدایت خواستم زدم روی نشانه شما آمدید با یک آغوش باز وتنی سالم اما فایل به زبان انگلیسی بود
همان لحظه خداوند گفت قانون سلامتی برای آینده است اما من گوش نکردم گفتم خداوند خواهان سلامتی من است پس خریدم
اوایل خیلی خوب با تعهدی غیر قابل مذاکره شروع کردم همه چیز عالی پیش میرفت تا اینکه بی تقوایی های من شروع شد استاد من زمانی این مسئله را شروع کردم که از نظر ذهنی اصلا آماده نبودم من ذهنی به شدت تخریب گر داشتم روی سلامتی و نوع خوردن به شدت تمرکز منفی داشت استاد من ذهنم را درست نکردم برای همین قانون برای من شد دره شروع کردم به تمرکز کردن روی خوردن دخترم و هی میگفتم ببین با هربار خوردن نون و برنج این بلا را سر بدنش میآورد
استاد ذهنم هر روز منفی تر میشد و سرزنشهای اطرافیان زیاد شده بود استاد من داشتم با سرعت نور به سمت بیماری و جواب نگرفتن از قانون سلامتی پیش میرفتم مدام نشانه میآمد داری میزنی جاده خاکی اما ترس از اینکه نکند گمراه شوم نکند خداوند من را عذاب کند نکند سلامتی من به خطر بیفتد مانع از پذیرش هدایت اللهی میشد هر چه خدا میگفت انسیه جان داری میری ته دره اما من گوش نمیکردم استاد بدن من چربی سوز که نشد هیچ کلی گرسنگی میکشیدم
اما به خودم فشار می آوردم وهر روز احساس من بدتر میشد
استاد الان به لطف الله توانستم خود ویرانگری را در خودم شناسایی کنم و انشاالله بتوانم با تکرار آگاهی های اللهی اول ذهنم را آرام و با تقوا کنم و بعد مرحله با مرحله به مدار محسنین وارد شوم
خدایا شکرت به خاطر این کامنت پر برکت که ذهن من را آرام و احساس انجام مسئولیت را به من عطا کرد
استاد عزیزم تغییر واجب است واگر تغییر نکنیم ضربات جهان سهمگین تر میشود این جمله این فایل واقعا من را ترساند که اگر تغییر نکنم جهان من را رها نمیکند بلکه محکمتر پس کله من میرند
خدایا شکرت که اجازه ایستایی به ما نمیدهی چون فاسد میشویم
به نام خدای نور
سلام به روی ماهتون استاد عزیزم و مریم جانممم.
خداروشکر بابت امروز دوسداشتنی و اینکه تونستم صبح زود بیدارشم و برسم کارهام و یکی یکی انجام بدم و تیک بزنم.
آیا تا به حال در زندگیات به «تهِ دره» رسیدهای؟
جایی که احساس کردی دیگر امیدی نیست، اما در نهایت با تغییر نگاهت، با ایمان، با سپاسگزاری یا با نشانهای از خداوند دوباره برخاستی و مسیرت را عوض کردی؟
من توی مسیرشغلیم خیلی لاک پشتی پیش رفتم و این هم بخاطر باورهای مخربی بود که داشتم.
تقریبا یک سال پیش بود من بایه سالنی همکاری داشتم که اون خانم بشدت پول پرست بود و اولویتش توی همکاری فقط پول بود و پول بود.
یه روزی ایشون به من یه مشتری دادن کارشون انجام بدم و من یک سال پیش تجربه الان نداشتم و دستم کند بود کاری باید براشون انجام بدم تقریبا یک ساعت و نیم بیشتر طول کشید.
وقتی مشتری رفت شروع کرد هرچی از دهنش دراومد بارم کرد و که تو نمیتونی اینجور پیش بری بخوای اینکارو کنی برام نمیصرفه و من قراره فلان قد پول برق بدم و… درصورتی که ایشون درصد خیلی بیشتری ازمن میگرفت و دلیلش این بود چون اوایل همکاریت بامنه درصدمون انقد راه که افتادی و مشتری ازخودت اوردی درصدمون برمیگرده مثل بقیه سالنا.
منم اوایل کارم بود وتوی اون دوران اوایل تغییر زندگیم بود و فقط میخواستم ازیه جایی شروع کنم و باایشون همکاری کردم که خداروشکر با وجود تمام اوم تضادهایی که داشتم بعد اونجا خییلی رشد کردم و تازه خواسته هام رو شناختم.
خلاصه با اون همه حرفی که بارم کرد من نتونستم حرفی بزنم چون تا حرف میزدم گریم میگرفت و بایه سرتکون دادن و باشه حق باشماست زدم بیرون نشسته سرپله تا بابام بیاد دنبالم شروع کردم گریه کردن که چرا نمیشه چرا انقدر دارم درجا میزنم و من ته خط رسیده بودم خوده ناامیدی بودم چون من به هردری میزدم که بشه هرکاری میکردم که بشه ولی نمیشد نتیجه نمیداد کل اون مسیرو گریه کردم صدام گرفته بود چشمام ورم کرده بودن و کل صورتم قرمز قرمز شده بود ناامید ناامید که دیگه خسته شدم ازدرجا زدن.
انقدرفشارحرفایی که زده بود روم بود که بدنمم واکنش نشون داد و بشدت مریض شدم و چندروزی گذشت که من هیچ کاری نمیکردم و فقط درازکشیده بود سرجام و به سقف زل زده بودم که تا اینکه مامانم باگریه اومد پیشم من دیگه نمیتونم توی این وضع ببینمت قلبم دیگه درد گرفت نبینم اینطور باشی نمیخوام توی این وضع ببینمت…
من بعد اون خودم و جمع جور کردم قانون به خودم یاداوری کردم و شروع کردم تمرین کردن مینشستم ساعت ها فن میزدم و اجیم میذاشتم تمرین ایزوله انجام میدادم فکر کنید توی اون وضعم چون ما خونمون درحال بازسازی بود ما هممون توی یه اتاق زندگی میکردیم توی یه اتاق مینشیتم توی یه اتاق میخوابیدیم و توی یه اتاق غذا میخوردیم یعنی جای دیگه نمیشد رفت فقط اون اتاق بود که من وقتی شروع میکردم تمرین کردن بابام و داداشم بهم میگفتن تو خو هیچی ازت نمیبینم همین مژه هارو هعی میبری میاری بدون اینکه یه پولم دربیاری و فقط پول حیف کردن بود آموزشت…
من گوش نمیدادم جوابی هم نمیدادم و توی سکوت تمرین میکردم. من دوباره داشتم خودم رو میساختم نتایج ریز ریزم اومد و تااینکه هدایت شدم به یه سالن دیگه و ازاونجا زدم بیرون و اون سالندارم خیلی اصرارداشت که نگهم داره ولی من نمیخواستم بمونم چون تمام درس ها و تجربیاتم رو توی اون مرحله از زندگیم ازاون سالن دریافت کرده بودم.
همکاری با اون سالن جدیدهم با روزای خوب و بدی گذشت و خوبی که داشت چون نزدیک ترمون بود من آزادی بیشتری داشتم تنها میرفتم و می اومدم و بعد این سالنم من باز دوتا جابه جایی دیگه به سالن های مختلفی داشتم و این سالن سومی که باش همکاری دارم خداروشکرخیلی سالندار عالی و موفقیه و فضای سالن کاملا صمیمی و درصدهام خیلی خوب شدن و اومدن پایین و خداروشکر میکنم راضیم ولی این مشکل فراوانی مشتری هنوز حل نکردم و قصد دارم فعلا جابه جانشم و این باگی که فراوانی مشتری تجربه نمیکنم رو حل کنم چون من توی این چندسال سابقه کاری که داشتم همش دنبال مشتری بودم و اونجور که باید مشتری نداشتم و الان قصد دارم ریشه ای و با کشف باورهام حلش کنم.
خدایاتوی این مسیر هدایتم کن چون من واقعا نمیدونم کدوم باورهام ایراد داره و چی رو باید حل کنم.
ردما ازقسمت چهارم تغییر رادرآغوش بگیر