تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۳
نکته: فایل فقط به صورت صوتی است.
موضوع این قسمت: رسیدن به هدف، پایان نیست؛ سکون، آغازِ سقوط است
مفاهیمی که در این گفتگو مورد بررسی و توضیح قرار گرفته است:
- جهان روندی رو به حرکت دارد و هرگز سکونی در کار نیست؛
- تا زمانی که به دنبال بهبود هستی، با روند طبیعی و روانِ رشد، همراه هستی؛
- توانایی تشخیص نشانه ها و حرکت کردن در راستای آنها؛
این فایل یکی از عمیقترین و حیاتیترین درسهای مسیر موفقیت را باز میکند. این گفتگو فقط در مورد «تغییر» نیست، بلکه در مورد خطرناکترین دام در مسیر رشد است: دامی که درست بعد از رسیدن به یک موفقیت بزرگ برای ما پهن میشود.
در این گفتگوی شنیدنی، استاد و مصطفی عزیز (یکی از همراهان قدیمی سایت) به ما نشان میدهند که چرا «رسیدن به هدف» میتواند آغاز «پسرفت» باشد و چطور افراد هوشمند، قبل از آنکه جهان مجبورشان کند، خودشان دست به تغییر میزنند.
قبل از شنیدن این فایل، این چکیدهی تأثیرگذار را بخوانید تا درک کنید چرا این گفتگو میتواند نقطهی عطف زندگی شما باشد.
خطرناکترین دام موفقیت: «توقف» پس از رسیدن به هدف
این فایل با داستان تکاندهندهی «مصطفی» آغاز میشود. او به ما میگوید که چطور سالها روی خودش کار کرد و با استفاده از آموزههای استاد، به یکی از اهداف بزرگش (خرید یک فروشگاه) رسید.
اما دقیقاً در همان لحظهی شیرین پیروزی، اتفاقی رخ داد که داستان همهی ماست: او احساس کرد «دیگر تمام شد.» شور و اشتیاقش کم شد و از همه مهمتر، کار کردن روی خودش را متوقف کرد.
نتیجه چه بود؟ او نه تنها پیشرفت نکرد، بلکه به شکلی واضح «پسرفت» کرد.
این فایل به ما هشدار میدهد که بزرگترین موفقیتهای ما میتوانند تبدیل به «قفسهای طلایی» ما شوند. لحظهای که احساس رضایت کامل میکنید و میگویید «من رسیدهام»، لحظهی آغاز سقوط است. جهان هستی بر «بهبود دائمی» بنا شده و «سکون» در این سیستم به معنای مرگ و پسرفت است. مصطفی عزیز این درس را به روش سخت آموخت و جهان او را «مجبور» به تغییر کرد.
فرار از «بهشت»: چرا استاد دو بار شغل رؤیایی خود را رها کرد؟
در ادامهی این گفتگوی عمیق، استاد درسی را که از کتاب «چه کسی پنیر مرا جابجا کرد؟» آموخته بودند، با دو داستان شخصی و شگفتانگیز از زندگی خودشان به تصویر میکشند:
۱. بهشت اول (کلوپ بازی کامپیوتری): استاد تعریف میکنند که در قم، شغلی داشتند که برایشان «خودِ بهشت» بود. یک کلوپ بازی که در آن هم تفریح میکردند، هم با دوستانشان میخندیدند و هم درآمد عالی داشتند. اما با وجود تمام این لذتها، او نشانهها را دید:
- علاقهاش در حال کم شدن بود.
- احساس میکرد دیگر چیز جدیدی یاد نمیگیرد (شروع پوسیدگی).
- نشانههای بیرونی تغییر (افزایش رقبا، تغییر تکنولوژی به سمت بازی آنلاین) در حال ظهور بود.
او در اوج لذت و درآمد، تصمیمی دردناک اما هوشمندانه گرفت: این بهشت را رها کرد و به بندرعباس مهاجرت کرد تا از صفر و با کارگری شروع کند. چرا؟ چون مسیر جدید، «جای پیشرفت» داشت.
۲. بهشت دوم (شغل کارمندی عالی): در بندرعباس، او دوباره به یک «بهشت» دیگر رسید. در شرکتی استخدام بود که به دلیل مشکلی در گمرک، دو سال کامل حقوق میگرفت بدون اینکه حتی یک دقیقه سر کار برود! هم حقوق داشت، هم بیمه، هم دوستان عالی و هم خانهی خوب.
اما او باز هم نشانهها را دید: «اینجا دیگر پیشرفتی در کار نیست.» این یک زندگی «روزمره» و خالی از شور و شوق بود. او دوباره این آسایش و امنیت کامل را رها کرد تا به دنبال علاقهی جدیدش برود؛ مسیری که در نهایت به خلق همین جایگاهی شد که امروز میبینیم.
طوفان در راه است: تغییر قبل از «چک و لگد» خداوند
درس اصلی این فایل، تفکیک دو نوع تغییر است:
تغییر اجباری (روش عموم مردم): اغلب ما آنقدر در منطقهی امن خود میمانیم تا «پنیرمان» تمام شود. آنقدر صبر میکنیم تا بیماری، ورشکستگی، یا یک شکست عاطفی سنگین از راه برسد. ما منتظر «چک» خداوند میمانیم تا با درد بیدار شویم (مانند تجربهی اول مصطفی).
تغییر هوشمندانه (روش افراد موفق): اما افراد باهوش، مانند کاپیتانی که آسمان را میخواند، قبل از طوفان خود را آماده میکنند. آنها با دیدن اولین نشانههای تکراری شدن، عدم شور و شوق، یا توقف رشد، خودشان فعالانه حرکت میکنند (مانند دو تجربهی استاد).
پاداش تغییر هوشمندانه (داستان امروز مصطفی)
زیبایی این فایل در این است که مصطفی، که یک بار طعم تلخ «تغییر اجباری» را چشیده بود، این بار هوشمندانه عمل کرد. او تعریف میکند که چطور فقط سه روز پیش، احساس کرد که در کار فعلیاش به «سقف» رسیده است. این بار منتظر پسرفت نماند. از خداوند هدایت خواست تا وارد مدار بعدی شود.
و نتیجه؟ جهان «فورا» پاسخ داد. دقیقاً امروز، یک پیشنهاد کاری عالی و جدید به او شد. این پاداشِ درک کردن قانون و حرکت کردن قبل از اجبار است.
این فایل را بشنوید تا بیاموزید چطور «سقفهای» زندگیتان را قبل از آنکه به «زندان» شما تبدیل شوند، شناسایی کنید و همیشه در مسیر رشد باقی بمانید.
تمرین این قسمت:
داستان مصطفی داستان همهی ماست: رسیدن به یک خواستهی بزرگ، احساس رضایت و سپس… توقف! این «توقف بعد از موفقیت» یکی از خطرناکترین دامهای مسیر است. استاد نیز دو بار «بهشت» و آسایش کامل را رها کردند تا در این دام نیفتند.
لطفاً در کامنتها بنویسید: کدام موفقیت بزرگ در گذشتهی شما، تبدیل به «سقف» شما شد؟
- در چه مقطعی از زندگیتان (شغلی، مالی، روابطی) به یک هدف بزرگ رسیدید، احساس کردید «دیگر تمام شد» و کار کردن روی خودتان را متوقف کردید؟
- این توقف و احساس رضایت کامل، چه نتایجی (شاید حتی پسرفت، بیانگیزگی یا روزمرگی) برای شما به همراه داشت؟
و سوال مهمتر برای خودشناسی امروز شما: همین امروز، آن «بهشت امن» یا «سقف راحتی» که احساس میکنید به آن رسیدهاید و شور و اشتیاق رشد را از شما گرفته (و میدانید که باید برای عبور از آن تغییر کنید) چیست؟
تجربیات شما در مورد شکستن این سقفها، میتواند الهامبخش هزاران نفر دیگر باشد.
پاسخت را کامل در قسمت کامنتهای همین صفحه بنویس تا هم برای خودت نقشهی راه شود و هم الهامبخش دیگران.
- نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
- فایل صوتی تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۳11MB12 دقیقه














بنام خالق زیبایی های بی انتها
سلام و درود فراوان به استاد عزیز و سخاوتمندم
سلام و درود فراوان به دوستان گرامی م
سپاسگزار خداوندم که در این فضای زیبای سایت در حال کسب اگاهی های ناب و عمل به اونها هستم
خدای خوبم استاد نازنین م با تمام قلبم سپاسگزارتون هستم
رسبدن به هدف پایان نیست
سکون آغاز سقوط است
استاد جان با تمام وجودم این جمله رو درک کردم و با پوست و استخوانم لمسش کردم
ای کاش خیلی زودتر به این مفهوم میرسیدم
اما باز هم خدارو بسیار شاکرم که دستمو گرفت و به این استاد بی نظیر و این مسیر زیبا هدایتم کرد
استاد جان دوستان عزیزم من از 14 ود15رسالگی دنبال بهبود و یادگیری بودم،
و از همون موقع برای خودم درامد داشتم
بعد از دیپلم و قبولی با معدل عالی در آزمون سه سازمان عالی قبول شدم به لطف خدا
و در بانک امور بین اللمل مشغول شدم
از همون روزها با وجود کار بسیار ( به دلیل گستردگی ارتباطات بین اللملی مالی بانکها با بانکهای نامبر وان دنیا) و علاقه ی شدید من به امور بین اللملی و لطف خداوند در بخش بینالملل بانک مشغول به کار شدم
و کارهای مختلف رو یاد گرفتم
همزمان وارد دانشگاه شدم و کارشناسی م رو با رتبه ی عالی گرفتم
زمانی بود که تازه ساخت و ساز در تهران شروع شده بود و من بسبار دوست داشتم اینکارو انجام بدم
در کنار کارمندی و دختر 10ساله و یه پسر 5 ساله شروع کردم به ساختن ملک
خیلی بهم سخت گذشت
کسی همراهم نبود
کارمند بانک بودم و میبایست پاسخگوی مسبولیتهام نیز باشم در این سازمان
از طرفی تمام امور شهرداری و گرفتن مجوزها و نقشه ها و استارت کار با خودم بود
به لطف خدا همه ی اینها انجام شد
بعضی روزها من وسط کار روزانه باید مرخصی میگرفتم میرفتم شهرداری برای جلو بردن کار
که خودتون میدونید چقدر کارای اداری در شهرداری زمان میبره
اونم موقعی که خودتو بین اون همه اقایون سازنده میبینی که اکثریت فقط همین پروژه رو داشتن و مثل من نیاز به هماهنگی با اداره و پاسخگویی به روسا رو نداشتن و تا ساعتها میتونستن تو شهرداری بدون هیچ دغدغه ای بشینن و پرونده شون رو جلو ببرن
ولی اوضاع برای من فرق داشت
من مرخصی ساعتی میگرفتم و باید بموقع برمیگشتم
بعضی روزها من بعد از ساعت کاری م تا ساعت 5 و 6 بعد از ظهر تو شهرداری و ناحیه بودم برای پس گرفتن بیل و کلنگ و چکش مثلا بدلیل اعتراض همسایه
یا ریختن نخاله ی ساختمانی جلوی در
و ، ،
حالا حساب کنید ساعت 6 خسته و داغون برمیگردیدبه خونه و کلی مسئولیت در منزل
بعضی روزها دنبال ماسه و سیمان و گرفتن مجوز از ادارات مختلف برای خرید دولتی این اقلام ساختمونی
بالأخره بعد از فراز و نشیبهای زیاد و با عشقی که داشتم ادامه دادم و یه ساختمون چهار واحدی به لطف خدا با نقشه ای عالی به مرحله ی بهره برداری رسبد
من همیشه به خودم میبالم که تونستم با افتخار تنهایی و البته کمک دستان خداوند اینکارو انجام بدم
اون موقع که ساختمون آماده شد خیلی ذوق داشتم
و هر چهار واحد رو اجاره دادم
بدلیل بیشتر شدن مسئولیتم در بانک و ارنقا شغلی م و متاسفانه عدم همکاری از طرف همسرم در یکسری از مسبولیتهای منزل و بچه ها
و مهمتر از همه عدم آگاهی از ادامه دادن و حرکت کردن و نخوابیدن در باد موفقیتها
با خودم گفتم خوبه
خدارو شکر الان چهار واحد دارم
اجاره میگیرم
حقوق خودمم هست فعلا خوبه
متوجه نبودم که نه آقا جان اگه ادامه ندی پسرفت میکنی
هیچ چیز خوبی باقی نمی مونه تا ابد
بچه ها اینم بگم همزمان با من برادر همسرم هم شروع کرده بود به ساخت و ساز در تهران
ایشون کارمند ایران خودرو بود از اونجا استعفا داد
و وارداین حرفه شد درست همزمان با من
تمام تمرکزش رو گذاشت برای پیشرفت مالی
اول با شراکت شروع کرد
بعد از سه سال جدا شد از شریک کاریش و خودش به تنهایی ادامه داد و تا الان تیز این روند ادامه داره و ماشالله چندین و چند ملک و خونه و ویلا و ماشین
ولی من متوقف کردم خودمو
و راضی شدم به اون شرایط خوب و عالی و ادامه ندادم
اینم بگم من بسیار تنها هر سه جبهه رو ادامه دادم
و فکر کردم حالا کمی خستگی م در بره دوباره شروع میکنم
اما اینکه استاد میگن باید حرکت کنی همیشه و خودت برای خودت چالش درست کنی
وگرنه جهان وارد عمل میشه
متاسفانه من در گیر یکسری مسایل خانوادگی شدم و فقط کارمندی رو ادامه دادم
خداو شکر به جایگاه خیلی خوبی رسبدم
اما الان که مقایسه میکنم خودم رو با برادر همسرم
ایشون خیلی خیلی بهترن
شاید میبایست از کارم استعفا میدادم
اما ترسهام و اینکه این سازمان اعتبار و جایگاه خوبی داره در اجتماع و خودمم همینطور به جایگاه قابل فبولی به لطف خدا رسبده بودم
اینکارو نکردم
خدارو صد هزار مرتبه شکر میکنم الان موقعیت خیلی خوبی دارم
ولی میتونستم و میشد که از این هم عالی تر باشه
الان چند مدتیه با تمام وجودم میخوام تغییرات بزرگی در همه ی جنبه های زندگیم داشته باشم
می خوام به آزادی در همه ی جنبه ها برسم
میخوام روابطم گسترده تر باشه با انسانهای فوق العاده
میخوام جهانمو زیباتر و زیباتر کنم
الان به لطف خدا هدایت شدم بهدیادگیری یه مهارت جدید که خیلی دوسش دارم
به لطف خدا دارم آموزش میبینم و بمحض رسیدن نتایج میام و میگم از نتایجم
همزمان یه مسیری هم در ذهنم هست که باید از شاگردی کردن شروع کنم
دوسش دارم و از خدا میخوام با قدرت بی نهایتش که همیشه هوامو داشته و انسانهای فوق العاده سر راهم گذاشته وارد عمل بشه و دستان مهربون و قدرتمندش رو بفرسته و من شروع کنم به یادگیری و آموزش و انشالله استارت کسب و کاررشخصی م
از خدای عزیزم برای همگی تغییرات بزرگ در مسیر درست
مسیر پر از ثروت نعمت سلامتی و برکت رو خواهانم
خدایا ما به هر نیکی به هر رحمت به هر خوبی به هر نوری که از طرف تو برسه سخت محتاجیم
دستمونو بگیر و ببر جلو
ببر به مدارهای بالاتر
ببر بسمت حرکت کردن و ادامه دادن
ببر به مسیر زیبای اسان شدن برای آسانی ها
آمین یا رب العالمین
دوستون دارم عزیزانم