تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۳
نکته: فایل فقط به صورت صوتی است.
موضوع این قسمت: رسیدن به هدف، پایان نیست؛ سکون، آغازِ سقوط است
مفاهیمی که در این گفتگو مورد بررسی و توضیح قرار گرفته است:
- جهان روندی رو به حرکت دارد و هرگز سکونی در کار نیست؛
- تا زمانی که به دنبال بهبود هستی، با روند طبیعی و روانِ رشد، همراه هستی؛
- توانایی تشخیص نشانه ها و حرکت کردن در راستای آنها؛
این فایل یکی از عمیقترین و حیاتیترین درسهای مسیر موفقیت را باز میکند. این گفتگو فقط در مورد «تغییر» نیست، بلکه در مورد خطرناکترین دام در مسیر رشد است: دامی که درست بعد از رسیدن به یک موفقیت بزرگ برای ما پهن میشود.
در این گفتگوی شنیدنی، استاد و مصطفی عزیز (یکی از همراهان قدیمی سایت) به ما نشان میدهند که چرا «رسیدن به هدف» میتواند آغاز «پسرفت» باشد و چطور افراد هوشمند، قبل از آنکه جهان مجبورشان کند، خودشان دست به تغییر میزنند.
قبل از شنیدن این فایل، این چکیدهی تأثیرگذار را بخوانید تا درک کنید چرا این گفتگو میتواند نقطهی عطف زندگی شما باشد.
خطرناکترین دام موفقیت: «توقف» پس از رسیدن به هدف
این فایل با داستان تکاندهندهی «مصطفی» آغاز میشود. او به ما میگوید که چطور سالها روی خودش کار کرد و با استفاده از آموزههای استاد، به یکی از اهداف بزرگش (خرید یک فروشگاه) رسید.
اما دقیقاً در همان لحظهی شیرین پیروزی، اتفاقی رخ داد که داستان همهی ماست: او احساس کرد «دیگر تمام شد.» شور و اشتیاقش کم شد و از همه مهمتر، کار کردن روی خودش را متوقف کرد.
نتیجه چه بود؟ او نه تنها پیشرفت نکرد، بلکه به شکلی واضح «پسرفت» کرد.
این فایل به ما هشدار میدهد که بزرگترین موفقیتهای ما میتوانند تبدیل به «قفسهای طلایی» ما شوند. لحظهای که احساس رضایت کامل میکنید و میگویید «من رسیدهام»، لحظهی آغاز سقوط است. جهان هستی بر «بهبود دائمی» بنا شده و «سکون» در این سیستم به معنای مرگ و پسرفت است. مصطفی عزیز این درس را به روش سخت آموخت و جهان او را «مجبور» به تغییر کرد.
فرار از «بهشت»: چرا استاد دو بار شغل رؤیایی خود را رها کرد؟
در ادامهی این گفتگوی عمیق، استاد درسی را که از کتاب «چه کسی پنیر مرا جابجا کرد؟» آموخته بودند، با دو داستان شخصی و شگفتانگیز از زندگی خودشان به تصویر میکشند:
۱. بهشت اول (کلوپ بازی کامپیوتری): استاد تعریف میکنند که در قم، شغلی داشتند که برایشان «خودِ بهشت» بود. یک کلوپ بازی که در آن هم تفریح میکردند، هم با دوستانشان میخندیدند و هم درآمد عالی داشتند. اما با وجود تمام این لذتها، او نشانهها را دید:
- علاقهاش در حال کم شدن بود.
- احساس میکرد دیگر چیز جدیدی یاد نمیگیرد (شروع پوسیدگی).
- نشانههای بیرونی تغییر (افزایش رقبا، تغییر تکنولوژی به سمت بازی آنلاین) در حال ظهور بود.
او در اوج لذت و درآمد، تصمیمی دردناک اما هوشمندانه گرفت: این بهشت را رها کرد و به بندرعباس مهاجرت کرد تا از صفر و با کارگری شروع کند. چرا؟ چون مسیر جدید، «جای پیشرفت» داشت.
۲. بهشت دوم (شغل کارمندی عالی): در بندرعباس، او دوباره به یک «بهشت» دیگر رسید. در شرکتی استخدام بود که به دلیل مشکلی در گمرک، دو سال کامل حقوق میگرفت بدون اینکه حتی یک دقیقه سر کار برود! هم حقوق داشت، هم بیمه، هم دوستان عالی و هم خانهی خوب.
اما او باز هم نشانهها را دید: «اینجا دیگر پیشرفتی در کار نیست.» این یک زندگی «روزمره» و خالی از شور و شوق بود. او دوباره این آسایش و امنیت کامل را رها کرد تا به دنبال علاقهی جدیدش برود؛ مسیری که در نهایت به خلق همین جایگاهی شد که امروز میبینیم.
طوفان در راه است: تغییر قبل از «چک و لگد» خداوند
درس اصلی این فایل، تفکیک دو نوع تغییر است:
تغییر اجباری (روش عموم مردم): اغلب ما آنقدر در منطقهی امن خود میمانیم تا «پنیرمان» تمام شود. آنقدر صبر میکنیم تا بیماری، ورشکستگی، یا یک شکست عاطفی سنگین از راه برسد. ما منتظر «چک» خداوند میمانیم تا با درد بیدار شویم (مانند تجربهی اول مصطفی).
تغییر هوشمندانه (روش افراد موفق): اما افراد باهوش، مانند کاپیتانی که آسمان را میخواند، قبل از طوفان خود را آماده میکنند. آنها با دیدن اولین نشانههای تکراری شدن، عدم شور و شوق، یا توقف رشد، خودشان فعالانه حرکت میکنند (مانند دو تجربهی استاد).
پاداش تغییر هوشمندانه (داستان امروز مصطفی)
زیبایی این فایل در این است که مصطفی، که یک بار طعم تلخ «تغییر اجباری» را چشیده بود، این بار هوشمندانه عمل کرد. او تعریف میکند که چطور فقط سه روز پیش، احساس کرد که در کار فعلیاش به «سقف» رسیده است. این بار منتظر پسرفت نماند. از خداوند هدایت خواست تا وارد مدار بعدی شود.
و نتیجه؟ جهان «فورا» پاسخ داد. دقیقاً امروز، یک پیشنهاد کاری عالی و جدید به او شد. این پاداشِ درک کردن قانون و حرکت کردن قبل از اجبار است.
این فایل را بشنوید تا بیاموزید چطور «سقفهای» زندگیتان را قبل از آنکه به «زندان» شما تبدیل شوند، شناسایی کنید و همیشه در مسیر رشد باقی بمانید.
تمرین این قسمت:
داستان مصطفی داستان همهی ماست: رسیدن به یک خواستهی بزرگ، احساس رضایت و سپس… توقف! این «توقف بعد از موفقیت» یکی از خطرناکترین دامهای مسیر است. استاد نیز دو بار «بهشت» و آسایش کامل را رها کردند تا در این دام نیفتند.
لطفاً در کامنتها بنویسید: کدام موفقیت بزرگ در گذشتهی شما، تبدیل به «سقف» شما شد؟
- در چه مقطعی از زندگیتان (شغلی، مالی، روابطی) به یک هدف بزرگ رسیدید، احساس کردید «دیگر تمام شد» و کار کردن روی خودتان را متوقف کردید؟
- این توقف و احساس رضایت کامل، چه نتایجی (شاید حتی پسرفت، بیانگیزگی یا روزمرگی) برای شما به همراه داشت؟
و سوال مهمتر برای خودشناسی امروز شما: همین امروز، آن «بهشت امن» یا «سقف راحتی» که احساس میکنید به آن رسیدهاید و شور و اشتیاق رشد را از شما گرفته (و میدانید که باید برای عبور از آن تغییر کنید) چیست؟
تجربیات شما در مورد شکستن این سقفها، میتواند الهامبخش هزاران نفر دیگر باشد.
پاسخت را کامل در قسمت کامنتهای همین صفحه بنویس تا هم برای خودت نقشهی راه شود و هم الهامبخش دیگران.
- نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
- فایل صوتی تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۳11MB12 دقیقه














به نام خداوند بخشنده ی مهربان
سلام به استادعزیزم وسلام به مریم بانوی مهربانم
وسلام به تک تک دوستانم.
دو روزه دارم به فایل قبلی ،گفتگوی رزا جان و به این فایل فکر میکنم.
به اینکه از وقتی وارد این مسیر شدم کجاها رشد داشتم وکجاها استپ داشتم..
بعد برگشتم به کل زندگی گذشته ام هم نگاهی انداختم، دیدم صادقانه من در کل زندگیم هم،
در هر موردی چه سلامتی جسمی وروحی وروانی، چه سلامتی در روابط وارتباطات، چه در مورد کسب وکار، چه در مورد معنوییت، اگه صدم رو نذاشتم ولی نود درصد خودم رو وتوانم انگیزه واشتیاقم و هوش واستعدادم رو گذاشتم والحق که خداوند چه در کل زندگیم چه در این 4 سالی که توی این مسیر پرخیر وبرکت هستم همیشه صدشو برام گذاشته…
فقط یه چیزی این وسط فرق کرده اونم شخصیتم واخلاقم هست، که در کنار هم باورها ودیدگاهم رو شکل میده، اینکه در گذشته هر جا بالامیرفتم، هر جا پیشرفت میکردم، هر جا همه چیز عالی پیش میرفت، من از خودم ممنون بودم و میذاشتم پای هوش واستعداد وزرنگی خودم…
وهر جا اوضاع بد پیش میرفت در هر جنبه ای مقصر دیگران وطرف مقابلم، جامعه واقتصاد و خانواده ودر نهایت جبر روزگار و کار خدا بود!!!
ولی از وقتی به لطف الله مهربانم وارد این مسیر خودشناسی وخداشناسی شدم، بازم به لطف الله قدرت درک این موضوع رو دارم، که هر اتفاقی در زندگیم میفته، چون دارم روی خودم کار میکنم همه اش خیر هست ودر نهایت به نفع منه..
یادگرفتم که زندگی خوب وبدش باهمه…منتهی آدمیزاد فقط میخواد همیشه همه چیز باب میلش پیش بره، وقتی چیزی بر خلاف میلش پیش بیاد سریع بهم میریزه، یعنی واکنش گرا بودن..که چیزی خوبی نیست.
آموختم که باید دیدگاهم رو نسبت به مسائل واتفاقات تغییربدم،نه اینکه بخوام به زور چیزی رو در زندگیم تغیر بدم…
یه اتفاقی که برای ماها که میایم توی این مسیر میفته اینه که، فقط وفقط دنبال تغییرات خیلی بزرگ هستیم، میفتیم توی دام مقایسه خودمون با استاد یا مریم جان یا بعضی از دوستان، که داریم موفقیت ها وپیشرفت هاشون رو می بینیم ومیشنویم…
ولی حواسمون نیست که همین استاد ومریم جان وهمین دوستانی که از موفقیت هاشون میشنویم ومی بینیم، روزهای تاریک وسخت هم داشته ودارند، به قول استاد فقط میوه ها رو نبینیم، که بعد بیایم با درخت موفقییت خودمون مقایسش کنیم ببینیم بار نداده یا کم باره بخوره تو ذوقمون!!!
اینکه بریم ریشه هارم ببینیم، اگه استاد میگن از
کلوپ بازیهای کامپیوتری درست جایی که همه چیز خوب بود رد شدند و رفتند بندرعباس، اونجاهم کلی تضاد ومسئله داشتند تا بعد چندسال یه کم اوضاع روبراه شد…
باز وقتی اوضاع روبراه شد برای پیشرفت اومدن تهران که باز چندسال اول با کلی تضاد روبرو شدند که توی دوره ها در مورد همشون توضیح دادند…
این یعنی، منه مینا بدونم یعنی بپذیرم، که اینجوری نیست که فقط زندگی هر روز گل وبلبل باشه، اینجوری نیست که هیچ تضادی نباشه وفقط صعود باشه وصعود..
بلکه این وسط هر بار من بالا وپایین هایی رو تجربه می کنم، هم توی روابط، هم سلامتی، هم بخش مالی ومادی وکسب وکار، وحتی معنوییت…
روزهایی هست که روابط خوب پیش نمیره، اوکی این به معنای درجا زدن من نیست بلکه داره بهم هشدار میده که روی اخلاق وشخصیتم کار کنم تا روابط بهتری رو تجربه کنم.
یه دفعه یه مشکل جسمی برام پیش میاد، معناش این نیست که من به جسمم آسیب زدم بلکه هشداری هست تا بیشتر به جسمم وذهنم توجه کنم…
اگه کسب وکارم دچار مشکل شده، حتما به خاطر این نیست که من کم کاری کردم، به این معناست که من باید کارم، یا تواناییم، یا روشهای پیشرفتم رو ارتقاء یا تغییر بدم…
یه وقتایی هست حالا یا آگاهانه یا ناآگاهانه ارتباطم با خداوند کمرنگ میشه ، ولی این به این معنا نیست که رابطه ی من با خالقم دچار تخریب شده یا از بین رفته…
کلا منظورم اینه، از خودمون توقع همیشه در اوج بودن رو نباید داشته باشیم، بلکه باید از خودمون توقع درجا نزدن داشته باشیم…
اینکه من توی روابطم یا درآمدم یا سلامتیم یا روابطم با خداوند دچار مشکل بشم ولی بی خیال باشم وبگم خودش درست میشه نه، چیزی خود به خود درست نمیشه، من سعی می کنم سهم خودم رو درست انجام بدم باقیشم خداوند انجام میده…
یه مثال بزنم، من از 17 سالگیم کتاب می نوشتم وهم شعر، نشد، چیزی چاپ کنم، تااااا 3 سال قبل، که به لطف خدا 3 تا کتاب چاپ کردم، اومدم سال بعدش کتابهای دیگمو چاپ کنم دیدم هزینه های جاپ کتاب وانتشارش انقدر بالاست، که کلی هزینه روی دستم می مونه، من به ارزو وخواسته ام رسیده بودم، دیگه بعدش دیدم دنبال اینم که بگم مثلا ده تا کتاب نوشتم وچاپ کردم …در صورتیکه خواسته ی من رسیدن به آرزوم وبه ثمر نشستن زحماتم وعشق وعلاقه ام بود، نه صرفا دیده شدن یا کسب درآمد، که بدون شک تعداد کمی از نویسنده ها در کل دنیا به شهرت رسیدند و کتابهاشون به چاپ زیاد وفروشهای زیاد رسیده…
خب اگر میفتادم توی دام دیده شدن حتما هم وقت وهزینه ی زیادی رو متحمل میشدم وهم کمکی به اصل ماجرا نمیکرد….وحتما بعدش سرخورده میشدم به جای ذوق کردن…
خلاصه اینکه ما باید فقط هر روز، فقط برای یکروز سهم ونقشمون رو در تمام جنبه های زندگی تاجایی که امکان داره درست انجام بدیم، اگر بیشتر از اون سهم خودمون انجام بدیم، (( دنباش حرص وطمع میاد، مقایسه میاد، بدو بدو وعجله میاد، باور کمبود میاد ، ترس و ناامیدی میاد، ودر نهایت ازمون یه آدم افسرده میسازه، یه آدم بی انگیزه که فکر میکنه باید حتما مثل فلانی فلانی، الان دیگه من دوتا خونه از خودم میداشتم، یا حداقل کسب وکارم الان باید صدبرابر افزایش درآمد میداشت، یا مثلا حداقل باید 4 تا مسافرت خارجی رفته بودم …یا مثلا آزادی کامل زمانی ومالی و …داشتم….اگه اینا نیست یا ندارم پس من مشکل دارم پس تلاشهام الکی بوده…
نه دوستان، نه مینا، دنیا این شکلی پیش نمیره، یه وقت اشتباه نکنیم، یه وقت تو دام شیطان نیفتیم!!!
منظور استاد اینه حواسمون باشه استپ نکنیم، حواسمون باشه به اینی که هست زیاد دلخوش نشیم، که نکنه درجا بزنیم یا پست رفت کنیم، یا نکنه مثل کبک سرمون رو بکنیم توی برف و نخوایم عیب وایرادهای شخصیتیم رو ببینیم واصلاح کنیم…
منظور رسیدن به کمال نیست، منظور اینه هر روز هر هفته هر ماه هرسال ، یه ورژن بهتره از خومون رو به جهان ارائه بدیم…
در هر جایگاهی وهر سمتی وهر شرایطی که هستیم یه کم بهتر یه کم بیشتر یه کم بالاتر بریم..
اینایی رو که نوشتم بعد الهام خداوند به قلبم نوشتم، دو روز بود داشتم فکر میکردم نکنه اشتباه کردم از کارم اومدم بیرون، به خاطر آلرژی و مسائل دیگه….
نکنه باید کتابهایی که نوشتم رو همشون رو چاپ میکردم….
نکنه اون ورودی مالی که 3 ساله بدون اینکه کار خاصی انجام بدم از طریق کار اولم به حسابم واریز میشده رو نباید قطع میکردم حداقل میذاشتم یه آب باریکه ای باشه تا کار جدیدم رو استارت میزدم بعد اطلاع میدادم اون رو کلا قطع کنن….
ولی امروز خدا با سوره (((الفجر )))
جواب منو به زیبایی داد…
وبهم گفت: تو در مسیر درستی هستی، نترس، حرص وطمع نداشته باش، برای داشته هات خیلی ذوق نکن ومغرور نباش وبرای از دست دادنهات غمگین وسرخورده نشو…
یادت باشه اسم ورسم و مال واموال نشانه ی ایمان ونزدیکی به خداوند نیست، بلکه آرامش داشتن از خودت راضی بودن، رضا وخشنودی من رو داشتن، یعنی موفقییت…
قرار نیست که 5 تا انگشت مثل هم باشند وهمه ی آدمها تجربه هایی شبیه به هم داشته باشند، قراره هرکسی در زندگی رسالتش رو که به قلبش الهام می کنیم به درستی انجام بده، حتی اگه نتونه درست انجامش بده هم ما هستیم وهدایت وحمایتش می کنیم…
دنیا جایی برای مسابقه دادن نیست، آرام باش، خوشحال باش، سپاسگزار باش، وفقط سهم خودت رو سعی کن درست انجام بدی، در نهایت بهترین مدبر و بهترین برنامه نویس هستی وزندگیت من هستم….
ویادت باشه زندگی بالا وپایین داره…در هر بالا وپایینی حواست باشه ایمانت وامیدت رو حفظ کنی.ویادت بمونه قراره از زندگیت لذت ببری نه اینکه زندگیت رو فقط به فکر وخیال و ذهن مشغولی برای بیشتر رسیدنها، بیشتر داشتن ها وبیشترها……هدر بدی.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ
به نام خداوند رحمتگر مهربان وَالْفَجْرِ ﴿1﴾
سوگند به سپیده دم (1)
وَلَیَالٍ عَشْرٍ ﴿2﴾
و به شبهاى دهگانه (2)
وَالشَّفْعِ وَالْوَتْرِ ﴿3
و به جفت و فرد(3)
وَاللَّیْلِ إِذَا یَسْرِ ﴿4﴾
و به شب وقتى سپرى شود (4)
هَلْ فِی ذَلِکَ قَسَمٌ لِذِی حِجْرٍ ﴿5﴾
آیا در این براى خردمند [نیاز به] سوگندى [دیگر] است (5)
أَلَمْ تَرَ کَیْفَ فَعَلَ رَبُّکَ بِعَادٍ ﴿6﴾
مگر ندانسته اى که پروردگارت با عاد چه کرد (6)
إِرَمَ ذَاتِ الْعِمَادِ ﴿7﴾
با عمارات ستوندار ارم (7)
الَّتِی لَمْ یُخْلَقْ مِثْلُهَا فِی الْبِلَادِ ﴿8﴾
که مانندش در شهرها ساخته نشده بود (8)
وَثَمُودَ الَّذِینَ جَابُوا الصَّخْرَ بِالْوَادِ ﴿9﴾
و با ثمود همانان که در دره تخته سنگها را مى بریدند (9)
وَفِرْعَوْنَ ذِی الْأَوْتَادِ ﴿10﴾
و با فرعون صاحب بناهاى بلند] (10)
الَّذِینَ طَغَوْا فِی الْبِلَادِ ﴿11﴾
همانان که در شهرها سر به طغیان برداشتند (11)
فَأَکْثَرُوا فِیهَا الْفَسَادَ ﴿12﴾
و در آنها بسیار تبهکارى کردند (12)
فَصَبَّ عَلَیْهِمْ رَبُّکَ سَوْطَ عَذَابٍ ﴿13﴾
پروردگارت بر سر آنان تازیانه عذاب را فرونواخت (13)
إِنَّ رَبَّکَ لَبِالْمِرْصَادِ ﴿14﴾
زیرا پروردگار تو سخت در کمین است (14)
فَأَمَّا الْإِنْسَانُ إِذَا مَا ابْتَلَاهُ رَبُّهُ فَأَکْرَمَهُ وَنَعَّمَهُ فَیَقُولُ رَبِّی أَکْرَمَنِ ﴿15﴾
اما انسان هنگامى که پروردگارش وى را مى آزماید و عزیزش مى دارد و نعمت فراوان به او مى دهد مى گوید پروردگارم مرا گرامى داشته است (15)
وَأَمَّا إِذَا مَا ابْتَلَاهُ فَقَدَرَ عَلَیْهِ رِزْقَهُ فَیَقُولُ رَبِّی أَهَانَنِ ﴿16﴾
و اما چون وى را مى آزماید و روزى اش را بر او تنگ مى گرداند مى گوید پروردگارم مرا خوار کرده است (16)
کَلَّا بَلْ لَا تُکْرِمُونَ الْیَتِیمَ ﴿17﴾
ولى نه بلکه یتیم را نمى نوازید (17)
وَلَا تَحَاضُّونَ عَلَى طَعَامِ الْمِسْکِینِ ﴿18﴾
و بر خوراک[دادن] بینوا همدیگر را بر نمى انگیزید (18)
وَتَأْکُلُونَ التُّرَاثَ أَکْلًا لَمًّا ﴿19﴾
و میراث [ضعیفان] را چپاولگرانه مى خورید (19)
وَتُحِبُّونَ الْمَالَ حُبًّا جَمًّا ﴿20﴾
و مال را دوست دارید دوست داشتنى بسیار (20)
کَلَّا إِذَا دُکَّتِ الْأَرْضُ دَکًّا دَکًّا ﴿21﴾
نه چنان است آنگاه که زمین سخت در هم کوبیده شود (21)
وَجَاءَ رَبُّکَ وَالْمَلَکُ صَفًّا صَفًّا ﴿22﴾
و [فرمان] پروردگارت و فرشته[ها] صفدرصف آیند (22)
وَجِیءَ یَوْمَئِذٍ بِجَهَنَّمَ یَوْمَئِذٍ یَتَذَکَّرُ الْإِنْسَانُ وَأَنَّى لَهُ الذِّکْرَى ﴿23﴾
و جهنم را در آن روز [حاضر] آورند آن روز است که انسان پند گیرد و[لى] کجا او را جاى پندگرفتن باشد (23)
یَقُولُ یَا لَیْتَنِی قَدَّمْتُ لِحَیَاتِی ﴿24﴾
گوید کاش براى زندگانى خود [چیزى] پیش فرستاده بودم (24)
فَیَوْمَئِذٍ لَا یُعَذِّبُ عَذَابَهُ أَحَدٌ ﴿25﴾
پس در آن روز هیچ کس چون عذاب کردن او عذاب نکند (25)
وَلَا یُوثِقُ وَثَاقَهُ أَحَدٌ ﴿26﴾
و هیچ کس چون دربندکشیدن او دربند نکشد (26)
یَا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّهُ ﴿27﴾
اى نفس مطمئنه (27)
ارْجِعِی إِلَى رَبِّکِ رَاضِیَهً مَرْضِیَّهً ﴿28﴾
خشنود و خداپسند به سوى پروردگارت بازگرد (28)
فَادْخُلِی فِی عِبَادِی ﴿29﴾
و در میان بندگان من درآى (29)
وَادْخُلِی جَنَّتِی ﴿30﴾
و در بهشت من داخل شو (30)
به نام خداوندبخشنده ی مهربان
سلام به استادعزیزم وسلام به مریم بانوی مهربانم
وسلام به شما نرگس جان عزیزم.
وقتی کامنت رو میخوندم حس عجیبی داشتم، یه حس همزاد پنداری، انگار من تو هستم وتو من هستی نرگس عزیزم..
انگار یک روح در دوبدن هستیم!!!
میدونی چیه نرگس جان، به این آگاهیها میگن درک حکمت خداوند…
اینکه امروز دیگه آگاه شدی به لطف الله ،گاه شدم به لطف الله، که هر کاری هر قدمی که برمیداریم، هر حرفی که میزنیم، هر فکری وایده ای که از سرمون میگذره، همه اش در راستای پیشرفت وارتقاء روحمون هست، واصلا هیچ چیز بیخودی والکی وبی ارزش نیست.
به قول استادعزیزمون وقتی ما در مسیر درستی هستیم، وقتی از صبح تا شب داریم صلاه خداوند رو به جا میاریم و باعشق واز روی مهر باهاش حرف می زنیم ، وقتی انقدر ارتباطمون با خالقمون با صاحب اصلی روحمون خوب هست، دیگه هرچی پیش بیاد فقط خیره، اصلا همیشه در سرتاسر زندگیمون هرچی پیش اومده واز سرمون گذشته هم خیر بوده…
منتهی ما قدرت درکش رو نداشتیم، منتهی چون ما روی عقل خودمون فقط حساب باز میکردیم ولی خب نمیشد اونچیزی که میخواستیم رو، بعدش سرخورده وبی انگیزه میشدیم، خب معلومه که نمی تونستیم آرامش داشته باشیم، اصلا در گذشته ما شناخت ودرک درستی از خداوند وکار وبار جهان هستی و قوانینش نداشتیم، وقتی همه چی خوب بود به قول خداوند توی آیه 15 الفجر، می گفتیم شانس آوردم، عجب زرنگی کردم، دستخوش، ناز شصتم، کارم عالی بوده، دمم گرررم…
ولی وقتی تضادی پیش میومده که ما رو رشد بده ارتقاء بده، بزرگمون کنه، جوریکه انقدر سطحی به همه چیز نگاه نکنیم، انقدر همه چیز رو نه خیلی سخت وجدی ونه خیلی بی ارزش ودم دستی ندونیم، حالم خراب میشد وسریع ناامید و نالان و اشکبار رو به سمت خدا و دنیا شروع می کردیم اه و گریه زاری…
وبه قول خداوند توی ایه 16 الفجر..
می گفتم خدا منو خار کرده، دیگه دوستم نداره، داره عذابم میکنه، باهام دشمن شده!!!!
توی ایه 16، از نظر من جمله
(و روزی اش را تنگ کرده) یعنی تضادی رو منو خدا گذاشتم جلو راهش، که ببینم ایمان و توکل بنده ام چقدره، رزق وروزی که فقط پول ومادیات نیست، تمام نعمت های مادی وسلامتی، معنوی، احساسی، روابط و……..همه روزی وبرکت ورزق ما هستند،
مثلا حتی لبخند پراز مهر وعشق یه رهگذر یا غریبه هم روزی و رزق می تونه باشه…
یا دیدن وشنیدن صدای گنجشک ها دم صبح از نظر من رزق وروزی هست برای من…
یا مثلا به قول شما جواب تلفن، یا پیام، یا ایمیل مارو اون شخص یا شرکت یا ….که منتظرش هستیم وبرامون مهمه…
اونم رزق وروزی ماست واگر، الان این رزق و روزی بنا به خواست خداوند و برنامه ریزی خداوند سهم من نشده یا نمیشه، حتما درش خیری هست…
خب من بیام آگاهانه تمرکزم رو بذارم روی رزق و روزی بخش دیگه ای از اون موضوع وشخص و اون شرایط….تا حالم خوب بشه.
دقیقا کاری که شما کردی، اومدی کلی رزق وروزی از اون کاریکه انجام دادی واونهمه چیز یادگرفتی ، پیدا کردی، ودیدی که چقدر همون ایده باعث شد به ایده های دیگه هدایت بشی که باعث ارتقاءورشدت بوده همه جوره….
من به این نوع نگاه به این نوع تغییر دیدگاه وتغییر باور میگم،( تمرین تقوا، تمرین یکتاپرستی، یعنی رسیدن به در حقیقیت وحکمت…)
که اگه بتونیم همیشه اینجوری باشیم واقعا که پادشاه بخت خودمون میشیم…
اینجوری دیگه میشیم یه بنده توحیدی ومتواضع و فروتن وتسلیم، که شکور بودن رو از خدای شکورش آموخته…
سخته ولی با تمرین شدنیه…ان شالله
نرگس عزیزم، بازم ممنونم بابت کامنت پر از مهر و پراز آگاهیت.
هرجا هستی در پناه امن خدا باشی ان شالله
به نام خداوند بخشنده ی مهربان
سلام به استادعزیزم وسلام به مریم بانوی مهربانم
وسلام به شما شبنم عزیزم.
شبنم جانم، اگه منه مینا وهرکسی اینو بفهمه ودرک کنه که منظور استاد از گفتن اینهمه آگاهی ها چیه، فکر میکنم دیگه دنیای ما بهشت میشه…
اگه استاد رو خوب شناخته باشید و کل زندگیشون وراه ومسیری که تا الان طی کردند رو مثل من از بر شده باشید، متوجه میشید که کل زندگی استاد مثل همه ی ما سراسر تضاد بوده…
از شرایط خانوادگی وبچگیشون، از ازدواج و مهاجرتشون به بندعباس، تا زندگی وکسب وکار توی بندرعباس، و شروع پیاده کردن ایده والهام اینکه توحید ویکتاپرستی ورمز وراز موفقییت رو به گوش دیگران رسوندن و چالش های توی مسیر، از دست دادن یهویی پسرشون یوسف جان، جدایی وطلاقشون از همسرشون و مشکلات ومسائلی که بعضی ها از سر دشمنی براشون درست میکردند تااااااا مهاجرت به امریکا و دوری از خانواده و قضاوت اطرافیان و….
استاد نیومدن آشغالهارو بریزند زیر فرش، استاد صورت مسئله هارو پاک نکردند، استاد نگفتن دیگه باید کفش آهنی و زره بپوشم برم به جنگ مشکلات….
استاد تنها کاری که کردند، کنترل فکر وزبان و رفتارشون بوده…
معلومه که خیلی براشون این کنترل( تقوا) سخت بوده، معلومه که خیلی جاها ذهن نجواگرشون میخواسته مثل 98 درصد مردم از همون مسیرهای تکراری واشتباه بره….
ولی استاد میدونستند که اون راهها نه درسته نه جواب میده، استاد بپذیرفتند که این دنیای مادی بد وخوبش باهمه، زشت وزیباش باهمه،و دائما یکسان نباشد حال این دوران رو درک کردند به معنای واقعی…
استاد میدونستند که جهان مثل آینه عمل میکنه، یعنی هر عملی یه عکس العملی داره وبازتابش به خودشون برمیگرده برای همین آگاهانه سعی کردند حداقل عکس العمل مثبتی داشته باشند نسبت به اوضاع وشرایط….
کاریکه من و98 درصد مردم نمی تونیم انجامش بدیم چون برامون سخته…..
فک کن یکی به آدم تهمت بزنه ، بعد پیش خودت بگی اشکالی نداره بذار بزنه ، طلاء که پاکه چه منتش به خاکه(کاری که استاد همیشه با افراد تهمت وافطرا زننده کردند)
یا دور از جون آدم بچشو عزیزش رو از دست بده، به جای گریه وزاری و مراسم و ناله…وماتم گرفتن ها ونشستن توی خونه به مدت زمان طولانی به اسم اینکه عزیز از دست دادم وعزادارم، به خدا بگی خدایا بهم صبر بده، خودت دادی خودش گرفتیش، ممنونم که تا این تایم عزیزم ، دلبندم، فرزندم پیشم بوده وبعد سریع خودتو جمع وجور کنی تازه اطرافیانتم آروم کنی ( کاری که استاد کردند) ولی من و98 درصد مردم جامعه نمی تونیم انجامش بدیم..
مثال از کنترل ذهن کردنهای استاد( تقوا داشتنشون) زیاد دارم، زیاد هست توی دوره ها وفایلهاشون….
خب فرق استاد با من با ما چیه؟؟؟
استادقدرت تمام زندگیشون رو حتی اونچه که از خودشون سر میزنه رو اعتبار همرو دادند به خدا..
حالا چه خیر وخوشی باشه، چه تضاد، ویاد گرفتند که چه در خوشی ها وچه در ناخوشی ها وناملایمات، صبور، متوکل، سپاسگزار، متواضع و خاشع وفروتن وتسلیم پروردگار باشند.
منه مینا، هنوزم گاهی آگاهانه میخوام خودم برنامه ریزی کنم برای مثلا یک هفته یا یکماه یا یکسال خودم، ویادم میره که من مالک پر کاهی نیستم و قدرت حتی نفس کشیدن ندارم، اگه نخوام هر لحظه متوکل ومتوصل باشم….
من برنامه خودمو دارم، اهدافمو دارم، ولی باید بتونم هر لحظه هر ساعت هر روز، با توکل و با ایمان به خداوند پیش برم، هر جا تونستم متوکل باشم ، وفقط سهم خودم رو انجام بدم خب بدون شک خداهم سهمشو خوب انجام داده…
ولی هرجا یادم رفت که من قدرتی ندارم، با توهمات ذهنم رفتم جلو همه چیز نقش برآب شد…
دعای هر روز وهرشب و هر وقت که یادم بیاد در طول شبانه روز اینه
((خدایا من میخوام بنده ی پاک وخوب تو باشم؛
همواره در مسیر درست تو باشم وفکری بکنم که تو می پسندی حرفی بزنم که تو می پسندی، عملی انجام بدم که تو می پسندی، وکل امورات زندگیم لحظه به لحظه تحت نظر وخواست تو به انجام برسه..
پروردگار من از من بساز هر آنچه که میخواهی در نهایت امنیت وآرامش وشادی وثروت و صبر وامید وانگیزه وشوق سپاسگزاری…))
منو و مهدی وعزیزانم رو ببر به مسیر درست ببر به مسیری که پر خیر وبرکت هست………
من اعلام می کنم که به تنهایی نمی تونم، من خواسته ام رو بهش اعلام می کنم، تا هر دو مشارکتی منو خدا باهم بتونیم فقط برای یک روز امورات زندگیم رو خوب پیش ببریم…
همین الان که دارم اینارو برای شما می نویسم، ذهن نجواگرم داره برام مثال میزنه که کجاها این چند روز کنترل ذهن نداشتم و فکرم مشغول شده یا بی حوصله شدم، شایدم کمی غمگین!!!
ومنم همین الان به ذهنم گفتم، ممنونم از یادآوری که بهم کردی، ولی اینو بدون ، من دیگه بهت اجازه اینو نمیدم که مثل گذشته منو توی مومنتوم منفی انقدر نگهداری که کل روزم خراب بشه، یا کل هفته وماه و کل سالهای عمرم…
به لطف الله، به لطف آگاهیهای دور هم جهت با جریان خداوند و عمل بهشون، عمر حال بدیهام خیلی کوتاه شده، خیلی…
شبنم عزیزم، امیدوارم هر لحظه وهمیشه، آگاهانه توی مومنتوم مثبت باشی و زندگیت در مسیر خیر وخوشی وبرکت باشه، آمین
به نام خداوند بخشنده ی مهربان
سلام به استادعزیزم وسلام به مریم بانوی مهربانم
وسلام به شما فریبا جان
فریبای عزیزم، ممنون از لطفت، خدا رو صدهزار مرتبه شکر، که کامنت هام می تونه برای شما دوستانم مفید باشه.
من به قول استاد تا بهم گفته نشه نمی تونم بنویسم حتی یک سطر!!
همیشه پیش خودم میگم، خدایا یعنی کسانی مثل پیامبران، مثل استاد عزیزمون چه ایمان واعتماد وتوکلی داشتند که تا این حد متعهد و مصمم تونستند توحید ویکتاپرستی رو در بین مردم گسترش بدند.
بعد انوقت منه مینا هر روز باید تلاش کنم که حداقل فقط به خودم ومسیرم و راهی که میدونم برام پراز خیر وبرکت هست، متعهد بمونم!!
وقتی میگم هر روز تلاش می کنم واقعا فریبا جان هر روز تلاش میکنما، که یادم بمونه اصل چیه ، قانون جهان هستی وانچه که خداوند ازم میخواد چیه و اونو توی امورات زندگیم پیاده کنم. وبهش عمل کنم.
در گفتن ودر نوشتن راحته….
ولی به عمل که میرسه خیلی دل میخواد خیلی جسارت میخواد خیلی ایمان میخواد عمل کردن بهش…
وقتی همه چیز خوبه اوضاع خوبه که کنترل ذهن کاری نداره…
ولی وقتی تضادی پیش میاد، مثل مه گرفتی شدید توی شب تاریک ،وقتی توی جاده ای که تا سرشب مسیری صاف و روشن داشته وحالا اخرشبی با مه شدیدی پوشیده شده، و تو پشت فرمون هستی در صورتیکه حتی نیم متر جلوترت رو نمی بینی، وهر لحظه فک میکتی الان یه آدمی یه حیوونی میپره دسط جاده، یا اینکه از شدت مه آلود بودن جاده نمی تونی بفهمی که پیچ جاده از کدوم سمته و اصلا ده متر جلوتر قراره جاده به کدوم سمت طی بشه!!!
دقیقا تضاد همین شکلیه، یه دفعه وسط یه زندگی آروم ونرمال، مثل اون مه سرکله اش پیدا میشه، دیگه این به خودت بستگی داره که چطور با توجه به تجربه های گذشته ات، حالا چطور بتونی ایمانت رو حفظ کنی وکنترل ذهن کتی که ترس و ناامیدی نیاد سراغت تا بتونی انقدر ادامه بدی که خیر اون تضاد نمایان بشه یا حداقل بتونی به سلامت از اون تضاد عبور کنی..
من از هیچ چیز به اندازه ی ناسپاسی نمی ترسم، و هیج چیز جز سپاسگزاری نمی تونه حال منو در بهترین حالت نگه داره…
من توی این مسیر هر بار انقدر شخصیتم تغییر کرد، که حالا وقتی به گذشته نگاه میکنم تصویری که از خودم می بینم خیلی ناراحت کنندست..
پیش خودم میگم عجب آدم نادان و مشرکی بودم!!
واینو خوب میدونم که چندسال دیگه اگه برگردم وبه این روزهای خودم نگاه کنم حتما باز همینو به خودم میگم!!
که عجب آدم نادان و مشرکی بودم.
چون میدونم تغییر شخصیت، شناخت خود، شناخت خداوند وجهان هستی، انتهایی نداره، تموم شدنی نیست…
به قول استاد عزیزمون، ما اینجائیم که هر روز یه کم بیشتر از دیروز، بهتر باشیم.
فریبا جانم، ان شالله خداوند همیشه وتا ابد مارو در این مسیر پر خیر وبرکت ثابت قدم نگه داره تا از استاد ومریم جان واز همدیگه بیاموزیم راه ورسم درست بندگی وزندگی کردن رو..
در پناه الله مهربان باشی همیشه،دوست عزیزم