تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۳


نکته: فایل فقط به صورت صوتی است.

موضوع این قسمت: رسیدن به هدف، پایان نیست؛ سکون، آغازِ سقوط است


مفاهیمی که در این گفتگو مورد بررسی و توضیح قرار گرفته است:

  • جهان روندی رو به حرکت دارد و هرگز سکونی در کار نیست؛
  • تا زمانی که به دنبال بهبود هستی، با روند طبیعی و روانِ رشد، همراه هستی؛
  • توانایی تشخیص نشانه ها و حرکت کردن در راستای آنها؛

این فایل یکی از عمیق‌ترین و حیاتی‌ترین درس‌های مسیر موفقیت را باز می‌کند. این گفتگو فقط در مورد «تغییر» نیست، بلکه در مورد خطرناک‌ترین دام در مسیر رشد است: دامی که درست بعد از رسیدن به یک موفقیت بزرگ برای ما پهن می‌شود.

در این گفتگوی شنیدنی، استاد و مصطفی عزیز (یکی از همراهان قدیمی سایت) به ما نشان می‌دهند که چرا «رسیدن به هدف» می‌تواند آغاز «پسرفت» باشد و چطور افراد هوشمند، قبل از آنکه جهان مجبورشان کند، خودشان دست به تغییر می‌زنند.

قبل از شنیدن این فایل، این چکیده‌ی تأثیرگذار را بخوانید تا درک کنید چرا این گفتگو می‌تواند نقطه‌ی عطف زندگی شما باشد.


خطرناک‌ترین دام موفقیت: «توقف» پس از رسیدن به هدف

این فایل با داستان تکان‌دهنده‌ی «مصطفی» آغاز می‌شود. او به ما می‌گوید که چطور سال‌ها روی خودش کار کرد و با استفاده از آموزه‌های استاد، به یکی از اهداف بزرگش (خرید یک فروشگاه) رسید.

اما دقیقاً در همان لحظه‌ی شیرین پیروزی، اتفاقی رخ داد که داستان همه‌ی ماست: او احساس کرد «دیگر تمام شد.» شور و اشتیاقش کم شد و از همه مهم‌تر، کار کردن روی خودش را متوقف کرد.

نتیجه چه بود؟ او نه تنها پیشرفت نکرد، بلکه به شکلی واضح «پسرفت» کرد.

این فایل به ما هشدار می‌دهد که بزرگترین موفقیت‌های ما می‌توانند تبدیل به «قفس‌های طلایی» ما شوند. لحظه‌ای که احساس رضایت کامل می‌کنید و می‌گویید «من رسیده‌ام»، لحظه‌ی آغاز سقوط است. جهان هستی بر «بهبود دائمی» بنا شده و «سکون» در این سیستم به معنای مرگ و پسرفت است. مصطفی عزیز این درس را به روش سخت آموخت و جهان او را «مجبور» به تغییر کرد.

فرار از «بهشت»: چرا استاد دو بار شغل رؤیایی خود را رها کرد؟

در ادامه‌ی این گفتگوی عمیق، استاد درسی را که از کتاب «چه کسی پنیر مرا جابجا کرد؟» آموخته بودند، با دو داستان شخصی و شگفت‌انگیز از زندگی خودشان به تصویر می‌کشند:

۱. بهشت اول (کلوپ بازی کامپیوتری): استاد تعریف می‌کنند که در قم، شغلی داشتند که برایشان «خودِ بهشت» بود. یک کلوپ بازی که در آن هم تفریح می‌کردند، هم با دوستانشان می‌خندیدند و هم درآمد عالی داشتند. اما با وجود تمام این لذت‌ها، او نشانه‌ها را دید:

  • علاقه‌اش در حال کم شدن بود.
  • احساس می‌کرد دیگر چیز جدیدی یاد نمی‌گیرد (شروع پوسیدگی).
  • نشانه‌های بیرونی تغییر (افزایش رقبا، تغییر تکنولوژی به سمت بازی آنلاین) در حال ظهور بود.

او در اوج لذت و درآمد، تصمیمی دردناک اما هوشمندانه گرفت: این بهشت را رها کرد و به بندرعباس مهاجرت کرد تا از صفر و با کارگری شروع کند. چرا؟ چون مسیر جدید، «جای پیشرفت» داشت.

۲. بهشت دوم (شغل کارمندی عالی): در بندرعباس، او دوباره به یک «بهشت» دیگر رسید. در شرکتی استخدام بود که به دلیل مشکلی در گمرک، دو سال کامل حقوق می‌گرفت بدون اینکه حتی یک دقیقه سر کار برود! هم حقوق داشت، هم بیمه، هم دوستان عالی و هم خانه‌ی خوب.

اما او باز هم نشانه‌ها را دید: «اینجا دیگر پیشرفتی در کار نیست.» این یک زندگی «روزمره» و خالی از شور و شوق بود. او دوباره این آسایش و امنیت کامل را رها کرد تا به دنبال علاقه‌ی جدیدش برود؛ مسیری که در نهایت به خلق همین جایگاهی شد که امروز می‌بینیم.

 

طوفان در راه است: تغییر قبل از «چک و لگد» خداوند

درس اصلی این فایل، تفکیک دو نوع تغییر است:

تغییر اجباری (روش عموم مردم): اغلب ما آنقدر در منطقه‌ی امن خود می‌مانیم تا «پنیرمان» تمام شود. آنقدر صبر می‌کنیم تا بیماری، ورشکستگی، یا یک شکست عاطفی سنگین از راه برسد. ما منتظر «چک» خداوند می‌مانیم تا با درد بیدار شویم (مانند تجربه‌ی اول مصطفی).

تغییر هوشمندانه (روش افراد موفق): اما افراد باهوش، مانند کاپیتانی که آسمان را می‌خواند، قبل از طوفان خود را آماده می‌کنند. آنها با دیدن اولین نشانه‌های تکراری شدن، عدم شور و شوق، یا توقف رشد، خودشان فعالانه حرکت می‌کنند (مانند دو تجربه‌ی استاد).

 

پاداش تغییر هوشمندانه (داستان امروز مصطفی)

زیبایی این فایل در این است که مصطفی، که یک بار طعم تلخ «تغییر اجباری» را چشیده بود، این بار هوشمندانه عمل کرد. او تعریف می‌کند که چطور فقط سه روز پیش، احساس کرد که در کار فعلی‌اش به «سقف» رسیده است. این بار منتظر پسرفت نماند. از خداوند هدایت خواست تا وارد مدار بعدی شود.

و نتیجه؟ جهان «فورا» پاسخ داد. دقیقاً امروز، یک پیشنهاد کاری عالی و جدید به او شد. این پاداشِ درک کردن قانون و حرکت کردن قبل از اجبار است.

این فایل را بشنوید تا بیاموزید چطور «سقف‌های» زندگی‌تان را قبل از آنکه به «زندان» شما تبدیل شوند، شناسایی کنید و همیشه در مسیر رشد باقی بمانید.


تمرین این قسمت:

داستان مصطفی داستان همه‌ی ماست: رسیدن به یک خواسته‌ی بزرگ، احساس رضایت و سپس… توقف! این «توقف بعد از موفقیت» یکی از خطرناک‌ترین دام‌های مسیر است. استاد نیز دو بار «بهشت» و آسایش کامل را رها کردند تا در این دام نیفتند.

لطفاً در کامنت‌ها بنویسید: کدام موفقیت بزرگ در گذشته‌ی شما، تبدیل به «سقف» شما شد؟

  • در چه مقطعی از زندگی‌تان (شغلی، مالی، روابطی) به یک هدف بزرگ رسیدید، احساس کردید «دیگر تمام شد» و کار کردن روی خودتان را متوقف کردید؟
  • این توقف و احساس رضایت کامل، چه نتایجی (شاید حتی پسرفت، بی‌انگیزگی یا روزمرگی) برای شما به همراه داشت؟

و سوال مهم‌تر برای خودشناسی امروز شما: همین امروز، آن «بهشت امن» یا «سقف راحتی» که احساس می‌کنید به آن رسیده‌اید و شور و اشتیاق رشد را از شما گرفته (و می‌دانید که باید برای عبور از آن تغییر کنید) چیست؟

تجربیات شما در مورد شکستن این سقف‌ها، می‌تواند الهام‌بخش هزاران نفر دیگر باشد.

پاسخت را کامل در قسمت کامنتهای همین صفحه بنویس تا هم برای خودت نقشه‌ی راه شود و هم الهام‌بخش دیگران.


 

توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

579 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
    تعداد کل دیدگاه‌های «صفاگنجی» در این صفحه: 2
  1. -
    صفاگنجی گفته:
    مدت عضویت: 2047 روز

    به نام خدایی که ارزش را در وجود خود ما قرار داد، نه در نگاه دیگران

    سلام و درود خدمت استاد عزیزم،

    و سپاس از همه‌ی تمرین‌ها و آموزش‌های ارزشمندی که مسیر رشد درون من رو روشن‌تر کردن

    توی این پنج سال، انگار سفری رو طی کردم که نه با هواپیما بود، نه با ماشین…

    یه سفر به درون خودم بود.

    جایی که باید از نو یاد می‌گرفتم خودمو ببینم، دوست داشته باشم، و بر اساس ارزشی که از درونم می‌جوشه زندگی کنم، نه بر اساس تأیید دیگران.

    در این مسیر بارها به یاد سخن زیبای خدا افتادم که فرمود:

    «همانا خداوند حال هیچ قومی را دگرگون نمی‌کند، مگر آنکه خودشان حالشان را تغییر دهند.»

    این آیه همیشه مثل چراغی در ذهنم روشن بوده،

    یادآور اینکه تغییر از درون من آغاز می‌شود، نه از بیرون.

    یکی از بزرگ‌ترین تغییراتی که تو این سال‌ها در خودم تجربه کردم، بالا رفتن احساس خودارزشمندیم بود.

    دیگه برای شنیدن «آفرین» از دیگران خودمو به آبوآتش نمی‌زنم.

    دیگه لازم نمی‌دونم در هر جمعی با حرف یا رفتارم توجه همه رو جلب کنم.

    یاد گرفتم که من، همین‌جور که هستم، کافی‌ام.

    و چه زیبا فرمود پروردگار که:

    «ما انسان را به نیکوترین صورت آفریدیم» —

    یعنی من، همین که خودم باشم، در زیباترین حالت خلقت هستم.

    الان هر نیازی که دارم، راحت و بی‌واهمه به همسرم می‌گم،

    بدون اینکه با خودم کلنجار برم یا احساس ضعف کنم.

    احساس می‌کنم وقتی با احترام و آرامش نیازمو بیان می‌کنم، در واقع دارم به خودم و رابطه‌مون ارزش می‌دم.

    انگار دارم تمرین می‌کنم همون‌طور که خدا گفت:

    «و از رحمتِ من نسبت به بندگانم نومید مشوید» —

    یعنی بدون ترس، خواسته‌هامو با ایمان و آرامش بیان کنم.

    تو جمع‌ها هم دیگه اون آدمی نیستم که از ترس قضاوت بقیه سکوت کنه.

    با اعتمادبه‌نفس بیشتری صحبت می‌کنم، نظرمو می‌گم،

    و اگه چیزی ناراحتم کنه، راحت‌تر ابرازش می‌کنم.

    دیگه تو خودم نمی‌ریزم و با خودم صادق‌ترم.

    حالا بهتر می‌فهمم که «آرامش دل‌ها در یاد خداست»

    و وقتی دلم آرومه، گفت‌وگو با دیگران هم از عشق و تعادل میاد، نه از ترس.

    حتی در ظاهر و سبک زندگیم هم این احساس ارزشمندی خودش رو نشون داده؛

    لباس‌های باکیفیت‌تر و درعین‌حال ساده‌تری می‌پوشم،

    غذاهای سالم‌تر می‌خورم، و مراقب جسم و ذهنم هستم.

    برای تنهایی خودم احترام قائلم — تنهایی‌ای که حالا برام آرامش‌بخشه، نه آزاردهنده.

    دیگه تو هر جمعی دلم رو خرج آدم‌ها نمی‌کنم.

    اگر با کسی حس راحتی ندارم، به خاطر ترس از قضاوتش یا برای نگه داشتن ظاهر رابطه، ادامه نمی‌دم.

    یاد گرفتم که رفتن بعضی‌ها، یعنی باز شدن فضا برای بودن خودم

    و هر بار که دل بریدن از چیزی سخت شد، در گوشم تکرار میشه:

    «ممکن است چیزی را خوش نداشته باشید ولی خیر شما در آن باشد.»

    از لحاظ معنوی هم خیلی رشد کردم.

    قبلاً اگر خبر فوت کسی رو می‌شنیدم، شدید واکنش نشون می‌دادم، انگار دنیا تموم شده.

    اما حالا مرگ رو بخشی از مسیر زندگی می‌دونم.

    به‌جای ترس، با آرامش و درک بیشتری بهش نگاه می‌کنم.

    به قول قرآن: «کل نفس ذائقه الموت» —

    یعنی مرگ فقط دروازه‌ای به سوی حیات دیگری‌ست، نه پایان راه.

    از نظر مالی هم خداوند نعمت‌های بیشتری رو وارد زندگیم کرده؛

    پول و ثروتی دارم که نیازهای روزمره‌م رو تأمین می‌کنه

    و با ذهنی آرام‌تر و قدردان‌تر خرجش می‌کنم.

    همیشه در ذهنم این وعده‌ی زیبا زنده‌ست:

    «اگر شکر کنید، نعمتتان را می‌افزایم.»

    و من حالا بیشتر از همیشه در حال شکر کردنم

    مهم‌تر از همه اینکه، قدردانِ خودم شدم.

    قدردان تلاشم، صبرم، اشکام، و لبخندهام.

    بیشتر عشق و احساسمو به همسرم نشون می‌دم، راحت‌تر باهاش حرف می‌زنم،

    و اون آرامش و صمیمیتی که سال‌ها دنبالش بودم، حالا دارم تجربه‌اش می‌کنم.

    یاد گرفتم که محبت بی‌قیدوشرط، همون عشقیه که خدا توی قلب انسان گذاشته؛

    همون عشقی که خودش سرچشمه‌ی تمام نرمی‌ها و بخشش‌هاست.

    وقتی به مسیر گذشته‌م نگاه می‌کنم، می‌بینم چقدر عوض شدم —

    از یه آدم وابسته، کنترل‌گر و نگرانِ تأیید دیگران،

    تبدیل شدم به زنی آرام، مستقل، رها و عاشق زندگی.

    و این فقط نتیجه‌ی یه چیزه:

    باور به خودم و گوش دادن به صدای درونم، نه صدای دیگران.

    همون صدایی که خدا در سوره‌ی «ق» گفت:

    «ما از رگ گردن به تو نزدیک‌تریم.»

    یعنی اون الهام و آگاهی که درونمه، نشونه‌ی حضور خداییه که همیشه کنارمه.

    در پایان، از خدای مهربونم سپاسگزارم که همراهم بود در این مسیر رشد،

    و از شما استاد عزیز از صمیم قلب ممنونم که با آموزش‌ها و انرژی زیبایتون،

    به من یاد دادید چطور خودم رو دوباره بسازم —

    نه اون‌طور که دنیا می‌خواست، بلکه همون‌طور که قلبم می‌خواست

    هرکجاهستید شادوپیروز باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  2. -
    صفاگنجی گفته:
    مدت عضویت: 2047 روز

    به نام خدایی که آرامش را در رها کردن، قدرت را در جسارت و عشق را در استقلال قرار داد

    سلام و درود خدمت استاد عزیزم،

    با سپاس فراوان از تمرین‌های عمیقی که باعث می‌شن هر روز بیشتر خودم رو بشناسم و لایه‌های تازه‌ای از وجودم رو کشف کنم.

    این نوشته، روایتیه از مسیر شخصی من؛ مسیری که پر از بالا و پایین، تردید و کشف بوده،

    اما در نهایت، منو به درک تازه‌ای از خودم رسوند.

    در این تمرین، از تجربه‌ی واقعی دگرگونی شخصیتم نوشتم؛

    تغییری که از کنترل‌گر به رها، از خجالتی به جسور، و از وابسته به مستقل رسیدم —

    و هنوزم در مسیرش هستم، با قلبی آرام‌تر و ذهنی آگاه‌تر.

    پاسخ تمرین: مسیر تغییر من

    وقتی فکر می‌کنم زندگی یه جور بازیه که هی مرحله‌به‌مرحله سخت‌تر، ولی قشنگ‌تر میشه،بیشتر اشتیاق دارم که خودم رو آگاه ترو منعطف تر کنم و ببینم نتیجه ی اون بازی چی میشه…

    چند بار پیش اومده که به یه هدف رسیدم، حس کردم «خب دیگه، تموم شد!»

    اما بعد از یه مدت دیدم نه… تازه اولشه!

    انگار هر باری که یه چیز جدید تو خودم کشف می‌کنم، یه در دیگه باز میشه.

    بزرگ‌ترین چیزی که تو این مسیر برام اتفاق افتاد، تغییر خودم بود — از پایه.

    یه تغییر آروم ولی عمیق؛ از اون مدل تغییرایی که کم‌کم حس می‌کنی، نه یه‌شبه.

    ازخیلی جهات تغییر اساسی کردم،ولی بازهم که جلوتر پیش میرم و آگاه تر می شم،تازه متوجه میشم که واقعا این مسیر تابی نهایت ادامه داره و هربار بایک چالش جدید میتونم خودمو بهتر رشد بدم

    یکی ازویژگی های شخصیتیم که کاملا نتیجش قابل لمسه اینه که از یک شخصیت کنترل گرا به یک آدم کاملا رها،مخصوصا نسبت به همسرم تبدیل شدم

    من یه زمانی خیلی کنترل‌گر بودم.

    می‌خواستم همه‌چی طبق نقشه‌ی من پیش بره؛ از رفتارهمسرم گرفته تا رفتار بقیه،حتی نتیجه‌ی کارهام..

    اگه یه چیزی خلاف انتظارم پیش می‌رفت، مضطرب می‌شدم،عصبانی می شدم،قهرهای طولانی مدت می کردم،بیشتر باهمسرم این رفتارها رو داشتم

    وقتی با دوستو رفیقش یه شب بیرون ازخونه می رفت،ده دقیقه یک بار بهش زنگ می زدم،و به خیال خودم احساس می کردم من چه زن خوبی برای همسرم هستم که از لحظه به لحظش خبردارم و می دونم که الان چیکارمیکنه،چی میخوره،کِی رسید به مقصد،کِی قراره بیاد خونه…ووو ازین دست کنترل گری های کاملا پوچ وبیهوده…

    احساس می‌کردم اگه خودم ولش کنم، همه‌چی خراب میشه.

    احساس می کردم اگه تحت کنترلم نباشه،سمت مشروب میره،سمت موادمخدر میره،سمت رفیق ناباب میره…ووو ازین جور موارد…

    اون سال ها فهمیدم دارم زیاد از حد حس ترحم و دلسوزی یا چمیدونم حس کنترل گرایی نسبت به همسرم نشون میدم،ازکجا فهمیدم؟

    ازونجایی که دیدم نه تنها همسرم خیلی ازین رفتارم خوشش نمیاد،بلکه جلوی دوستورفیقش انگار که خجالت بکشه و فکر کنه یجورایی زن ذلیل شده و کاملا تحت کنترل منه…

    و اینکه به خیال خودم انتظارم این بود که چون من برام مهمه که همسرم کجاست و چیکارمیکنه یاموقعی که بیماربود بهش زیاددرسیدگی میکنم پس اون هم باید حتمابرام جبران کنه و اگه خودم یروزی حالم بد بود و به شدت از درد کمر مثلا حالم جالب نبود،همسرم اونجور که باید بهم اهمیت نمی داد،و اون موقعا بود که من بهم برمیخورد،که چرا باید همسرم انقدر بی خیال از کنارم رد بشه و حتی نپرسه که دردت آروم شده یانه؟

    اون موقعا یکم بخودم اومدم و دیدم من دارم زیاداز حد به رفتارهایی ازهمسرم توجه می کنم که نه تنها همسرم خوشحال نمیشه بلکه احساس معذب بودن بهش دست میده

    کم کم اومدم رفتارمو عوض کردم،دیگه هرموقع بیرون می رفت،سعی می کردم بهش زنگ نزنم،بااینکه خیلی بهم فشار میومد،ولی خودمو سریع مشغول یک کارفیزیکی می کردم تامتوجه زمان نشم و بعدش هم خسته میشدم و خوابم میرفت،تااینکه بلاخره همسرم به خونه بیاد…

    اولش خیلی سخت بود، چون ذهنم همیشه دنبال “مدیریت کردن” بود.

    ولی وقتی برای اولین بار یه اتفاق رو رها کردم تا خودش پیش بره، یه حس سبک و عجیبی داشتم.

    کم‌کم فهمیدم رها بودن یعنی اعتماد…

    اعتماد به همسرم ازینکه یک تفریح سالم بادوستو رفیقش داره،خیلی سخت بود،چون من بامادری زندگی کرده بودم که بااینکه پدرم ازهمه لحاظ اُکی بود و اهل هیچ دودو دمی نبود و رفیق بازهم نبود،اما مادرم تا پدرم ازخونه بیرون می رفت،تو پنج دقیقه پنج بار به پدرم زنگ می زد تا برگرده خونه…

    کم کم تلاش کردم نه تنها به همسرم اعتماد کنم،بلکه به کل زندگیم هم اعتماد کنم و همه چی رو بسپارم به اون خدایی که میتونه مدیر خوبی برای کل زندگیم و عزیزلنم باشه

    اعتماد کنم به اینکه زندگی خودش بلده چه‌طور پیش بره، حتی وقتی من نمی‌فهمم چراوچگونه…

    از خجالتی به جسور

    من سال‌ها خجالتی بودم.

    همیشه یه عالمه حرف تو دلم بود، ولی نمی‌گفتم.

    می‌ترسیدم قضاوتم کنن، یا ناراحت بشن، یا فکر کنن دارم زیادی حرف می‌زنم.

    اما واقعیت اینه که خجالتی بودنم یه جور محافظت بود؛ نمی‌خواستم آسیب ببینم.

    یه روز که خیلی از سکوت خودم خسته بودم، به خودم گفتم “بذار یه بار حرف دلتو بزنی، حتی اگه بلرزی.”

    همون یه بار، شد شروع یه مسیر جدید.

    از همون موقع شروع کردم کم‌کم جسورتر شدن.

    جسور بودن برای من یعنی خودم بودن، حتی اگه همه نفهمن یا قبول نکنن.

    الان دیگه سکوت نمی‌کنم وقتی لازمه چیزی بگم، و این برام یه جور آزادیه.

    حرف زدن از دل، بدون ترس، حس قشنگی داره… یه حس زنده بودن واقعی.

    تواین مورد مثالش خصوصی تره که ترجیح می دم وارد اونها نشم..

    از وابسته به مستقل

    یه زمانی وابسته بودم — به آدم‌ها، به نظرشون، به حضورشون.

    فکر می‌کردم بدون اونا نمی‌تونم ادامه بدم.

    وقتی تنها می‌شدم، یه حس پوچی می‌اومد سراغم.

    اما کم‌کم فهمیدم این وابستگی، همون چیزیه که باعث ضعف و ترس درونمه.

    شروع کردم به تمرین تنهایی.

    اولش سخت بود ، چون توی سکوت، صدای فکرها و ترسات بلند میشه.

    ولی کم‌کم از اون سکوت خوشم اومد.

    آروم شدم. یاد گرفتم خودم تکیه‌گاه خودم باشم.

    یادمه تایکی دوسال پیش برام مهم بود که هرچندوقت یک سری از افراد فامیل و آشنارو به خونمون دعوت کنم،و همیشه اگر یک ماه دیرتر میشد می ترسیدم منو قضاوت کنن،و بااینکه اونها برای دعوت کردن کسی هیچ اهمیت یاارزشی قائل نیستن،اما برای من نظروقضاوتشون مهم بود و باید حتما دعوتشون میکردم

    بعداز چندین سال به این شکل پیش رفتن،فهمیدم که اون افراد نه تنها قدردانم نیستن بلکه باهربار دعوت کردن اونها یک عیب روی کار من میذارن و همیشه بحثودلخوری بین ما ایجاد می شد

    به همین خاطر یکبار برای همیشه اولا تصمیم گرفتم که خیلی یک سری افراد رو انقدر تو ذهنم بزرگ جلوه ندم،دوما که یکم باخودم تنها باشم و لذت تنهابودن رو ترجیح دادم به اینکه بخوام باآدمایی درارتباط باشم که قدردان زحمات من نیستن

    حالا اگه کسی کنارمه، از روی انتخابه نه نیاز.

    و این حس استقلال، یه جور آرامش خاصی توی قلبم ساخته.

    ادامه‌ی مسیر

    جالب اینه که هر بار به یه مرحله‌ی تازه از خودم رسیدم، فکر کردم “دیگه تموم شد، من رشد کردم.”

    ولی نه… هر مرحله فقط درِ یه مرحله‌ی جدید رو باز کرد.

    رشد تموم نمیشه، فقط عمیق‌تر میشه.

    الان وقتی به مسیرم نگاه می‌کنم، می‌بینم از یه آدم کنترل‌گر، خجالتی و وابسته،

    تبدیل شدم به یه آدم رها، جسور و مستقل — البته هنوز دارم یاد می‌گیرم، هنوز دارم رشد می‌کنم.

    ولی همین مسیر، خودش برام یه منبع آرامش و امید شده.

    الان دیگه حس وابستگی به همسرم ندارم،حس کنترل گرایی بهش ندارم،دیگه قضاوت هیچ کس خیلی برام مهم نیست،البته تو قضاوت دیگران بازهم میتونم بهتربشم

    دیگه ازسر اجبار با فامیلودوستوآشنا ارتباط برقرار نمی کنم و به این باور که دیگه کسی غیرازفامیل نیست که بخوام باهاش رفتوآمد کنم..

    حالا دیگه برای من رشد یعنی حرکت مداوم،

    یعنی هر روز یه ذره آگاه‌تر، مهربون‌تر و واقعی‌تر شدن.

    نه برای اینکه کامل بشم… بلکه برای اینکه بیشتر “خودم” باشم

    الان به همسرم عشق می ورزم بی انتظار،بی قیدوشرط،بی وابستگی،کاملا رهای رها شدم و دیگه چیزی رو به خودم سخت نمی گیرم،جوری رفتار نمی کنم که تأییدهمسر فرزند پدرمادر و دیگران رو بگیرم

    وقتی به مسیرم نگاه می‌کنم،

    می‌بینم هیچ تغییری یک‌باره اتفاق نیفتاد؛ همه‌چیز با صبر،با آگاهی و تمرین و باگوش دادن صدها و میلیونها بار شنیدن صحبتهای گرانبهای استاد شکل گرفت.

    هر بار که فکر کردم “دیگه تمومه”، فهمیدم تازه شروع مرحله‌ی بعدی بوده و این نیست که بخوام ثبات داشته باشم،چون قشنگ می فهمم وقتی یه کوچولو گوش دادن به فایلهارو متوقف می کنم سریع مدارم پایین میاد

    امروز اگر بخوام فقط یه جمله از دل این مسیر بیرون بکشم، اینه:

    رشد یعنی آرامش در حرکت، و ایمان به اینکه حتی تغییرهای کوچیک هم مسیر زندگی رو عوض می‌کنن.

    از خداوند بزرگ برای تمام لحظه‌هایی که منو به خودِ واقعیم نزدیک‌تر کرد سپاسگزارم،

    و از شما استاد عزیز برای همراهی، آموزش و نوری که در مسیر رشد درونم تابوندید،

    با همه‌ی دل، قدردان تک تک صحبتهای شما و نتایج دوستان عزیزم هستم که باعشق ازنتایجشون صحبت می کنند

    شادوپیروزباشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 13 رای: