تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۳
نکته: فایل فقط به صورت صوتی است.
موضوع این قسمت: رسیدن به هدف، پایان نیست؛ سکون، آغازِ سقوط است
مفاهیمی که در این گفتگو مورد بررسی و توضیح قرار گرفته است:
- جهان روندی رو به حرکت دارد و هرگز سکونی در کار نیست؛
- تا زمانی که به دنبال بهبود هستی، با روند طبیعی و روانِ رشد، همراه هستی؛
- توانایی تشخیص نشانه ها و حرکت کردن در راستای آنها؛
این فایل یکی از عمیقترین و حیاتیترین درسهای مسیر موفقیت را باز میکند. این گفتگو فقط در مورد «تغییر» نیست، بلکه در مورد خطرناکترین دام در مسیر رشد است: دامی که درست بعد از رسیدن به یک موفقیت بزرگ برای ما پهن میشود.
در این گفتگوی شنیدنی، استاد و مصطفی عزیز (یکی از همراهان قدیمی سایت) به ما نشان میدهند که چرا «رسیدن به هدف» میتواند آغاز «پسرفت» باشد و چطور افراد هوشمند، قبل از آنکه جهان مجبورشان کند، خودشان دست به تغییر میزنند.
قبل از شنیدن این فایل، این چکیدهی تأثیرگذار را بخوانید تا درک کنید چرا این گفتگو میتواند نقطهی عطف زندگی شما باشد.
خطرناکترین دام موفقیت: «توقف» پس از رسیدن به هدف
این فایل با داستان تکاندهندهی «مصطفی» آغاز میشود. او به ما میگوید که چطور سالها روی خودش کار کرد و با استفاده از آموزههای استاد، به یکی از اهداف بزرگش (خرید یک فروشگاه) رسید.
اما دقیقاً در همان لحظهی شیرین پیروزی، اتفاقی رخ داد که داستان همهی ماست: او احساس کرد «دیگر تمام شد.» شور و اشتیاقش کم شد و از همه مهمتر، کار کردن روی خودش را متوقف کرد.
نتیجه چه بود؟ او نه تنها پیشرفت نکرد، بلکه به شکلی واضح «پسرفت» کرد.
این فایل به ما هشدار میدهد که بزرگترین موفقیتهای ما میتوانند تبدیل به «قفسهای طلایی» ما شوند. لحظهای که احساس رضایت کامل میکنید و میگویید «من رسیدهام»، لحظهی آغاز سقوط است. جهان هستی بر «بهبود دائمی» بنا شده و «سکون» در این سیستم به معنای مرگ و پسرفت است. مصطفی عزیز این درس را به روش سخت آموخت و جهان او را «مجبور» به تغییر کرد.
فرار از «بهشت»: چرا استاد دو بار شغل رؤیایی خود را رها کرد؟
در ادامهی این گفتگوی عمیق، استاد درسی را که از کتاب «چه کسی پنیر مرا جابجا کرد؟» آموخته بودند، با دو داستان شخصی و شگفتانگیز از زندگی خودشان به تصویر میکشند:
۱. بهشت اول (کلوپ بازی کامپیوتری): استاد تعریف میکنند که در قم، شغلی داشتند که برایشان «خودِ بهشت» بود. یک کلوپ بازی که در آن هم تفریح میکردند، هم با دوستانشان میخندیدند و هم درآمد عالی داشتند. اما با وجود تمام این لذتها، او نشانهها را دید:
- علاقهاش در حال کم شدن بود.
- احساس میکرد دیگر چیز جدیدی یاد نمیگیرد (شروع پوسیدگی).
- نشانههای بیرونی تغییر (افزایش رقبا، تغییر تکنولوژی به سمت بازی آنلاین) در حال ظهور بود.
او در اوج لذت و درآمد، تصمیمی دردناک اما هوشمندانه گرفت: این بهشت را رها کرد و به بندرعباس مهاجرت کرد تا از صفر و با کارگری شروع کند. چرا؟ چون مسیر جدید، «جای پیشرفت» داشت.
۲. بهشت دوم (شغل کارمندی عالی): در بندرعباس، او دوباره به یک «بهشت» دیگر رسید. در شرکتی استخدام بود که به دلیل مشکلی در گمرک، دو سال کامل حقوق میگرفت بدون اینکه حتی یک دقیقه سر کار برود! هم حقوق داشت، هم بیمه، هم دوستان عالی و هم خانهی خوب.
اما او باز هم نشانهها را دید: «اینجا دیگر پیشرفتی در کار نیست.» این یک زندگی «روزمره» و خالی از شور و شوق بود. او دوباره این آسایش و امنیت کامل را رها کرد تا به دنبال علاقهی جدیدش برود؛ مسیری که در نهایت به خلق همین جایگاهی شد که امروز میبینیم.
طوفان در راه است: تغییر قبل از «چک و لگد» خداوند
درس اصلی این فایل، تفکیک دو نوع تغییر است:
تغییر اجباری (روش عموم مردم): اغلب ما آنقدر در منطقهی امن خود میمانیم تا «پنیرمان» تمام شود. آنقدر صبر میکنیم تا بیماری، ورشکستگی، یا یک شکست عاطفی سنگین از راه برسد. ما منتظر «چک» خداوند میمانیم تا با درد بیدار شویم (مانند تجربهی اول مصطفی).
تغییر هوشمندانه (روش افراد موفق): اما افراد باهوش، مانند کاپیتانی که آسمان را میخواند، قبل از طوفان خود را آماده میکنند. آنها با دیدن اولین نشانههای تکراری شدن، عدم شور و شوق، یا توقف رشد، خودشان فعالانه حرکت میکنند (مانند دو تجربهی استاد).
پاداش تغییر هوشمندانه (داستان امروز مصطفی)
زیبایی این فایل در این است که مصطفی، که یک بار طعم تلخ «تغییر اجباری» را چشیده بود، این بار هوشمندانه عمل کرد. او تعریف میکند که چطور فقط سه روز پیش، احساس کرد که در کار فعلیاش به «سقف» رسیده است. این بار منتظر پسرفت نماند. از خداوند هدایت خواست تا وارد مدار بعدی شود.
و نتیجه؟ جهان «فورا» پاسخ داد. دقیقاً امروز، یک پیشنهاد کاری عالی و جدید به او شد. این پاداشِ درک کردن قانون و حرکت کردن قبل از اجبار است.
این فایل را بشنوید تا بیاموزید چطور «سقفهای» زندگیتان را قبل از آنکه به «زندان» شما تبدیل شوند، شناسایی کنید و همیشه در مسیر رشد باقی بمانید.
تمرین این قسمت:
داستان مصطفی داستان همهی ماست: رسیدن به یک خواستهی بزرگ، احساس رضایت و سپس… توقف! این «توقف بعد از موفقیت» یکی از خطرناکترین دامهای مسیر است. استاد نیز دو بار «بهشت» و آسایش کامل را رها کردند تا در این دام نیفتند.
لطفاً در کامنتها بنویسید: کدام موفقیت بزرگ در گذشتهی شما، تبدیل به «سقف» شما شد؟
- در چه مقطعی از زندگیتان (شغلی، مالی، روابطی) به یک هدف بزرگ رسیدید، احساس کردید «دیگر تمام شد» و کار کردن روی خودتان را متوقف کردید؟
- این توقف و احساس رضایت کامل، چه نتایجی (شاید حتی پسرفت، بیانگیزگی یا روزمرگی) برای شما به همراه داشت؟
و سوال مهمتر برای خودشناسی امروز شما: همین امروز، آن «بهشت امن» یا «سقف راحتی» که احساس میکنید به آن رسیدهاید و شور و اشتیاق رشد را از شما گرفته (و میدانید که باید برای عبور از آن تغییر کنید) چیست؟
تجربیات شما در مورد شکستن این سقفها، میتواند الهامبخش هزاران نفر دیگر باشد.
پاسخت را کامل در قسمت کامنتهای همین صفحه بنویس تا هم برای خودت نقشهی راه شود و هم الهامبخش دیگران.
- نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
- فایل صوتی تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۳11MB12 دقیقه














پروژه «تغییر را در آغوش بگیر»قسمت 3
درود و وقت بخیر خدمت استادان عزیزم استاد عباسمنش و خانم شایسته ی نازنینم
و دوستان همراه در پروژه ی «تغییر را در آغوش بگیر!!!
امروز وارد گام سوم این پروژه تغییر شدم و برای بهبودی و رشد پیشرفت در همه ی زمینه های زندگیم باید دوباره شروع به تغییر کنم
چون منم مثل گفته های استاد دارم مدام تمرین میکنم که بگم شرایط تغییر میکنه و اینجوری نمی مونه …
مورد اول….
در زندگیات تابهحال چند بار به هدفی رسیدی و بعد احساس کردی «دیگه تمومه»
اشتیاقت کم شد و دست از تلاش کشیدی؟
بارها این اتفاق برام افتاده حالا در مسایل خیلی مهم و بزرگ و چه در مسایل ساده و به اصطلاح کوچیک از نظر خودم.. ولی خیلی زود متوجه شدم که من حالا حالا ها خیلی کار دارم . چون آنقدر لیست اهدافم بلند بالاست که فکر نکنم اشتیاقم برای رشد کم بشه .. البته چون ترمیم جنبه های زندگی ام در تمام مباحث بوده بنابراین خودمو با قانون تکامل همراه کردم و میدانم که نباید عجله کنم بهبودی و رشد در تمام جنبه های زندگیم نیاز به ترمیم و بهبود ی و تغییر باورها و تغییر شخصیتم داشته و دارد…. که هم اکنون در مسیر این تغییرات هستم
مثلاً وقتی اولین خانه ای که اجازه کرده بودم در پردیس هیچوقت فکر نکردم که خب دیگه به هدفم رسیدم و کارم تمومه .. نه اصلا اینطوری نبودم چون من هیچوقت مستاجر نبودم همیشه بهترین خانه و زندگی رو داشتم ولی برای شروع دوباره خوشحال بودم … اولین بار بود که بعد از آشنایی ام با استاد و این آگاهی ها فهمیدم که خودم با کمک خداوند با تغییر افکارم این اتفاق قشنگ رو ایجاد کردم و خیلی خوشحال و سپاسگذارم در واقع با وارد شدن به این خونه ی دلنشین در طبقه ی ششم انگار به آسمان خیلی نزدیک بودم و تازه داشتم در این مسیر حرکت میکردم ..و خواسته های دیگرم هم در وجودم جریان پیدا کرده بود .. به یاد میارم که بهترین دوران خلوت گزینی من از همانجا شروع شده بود یعنی خیلی دوست داشتم که تنها باشم تا بتونم روی فایل های دانلودی سایت کار کنم بخصوص اینکه به کمک خواهرم یک گوشی جدید هواوی سفید رنگ خریده بودم و همش ذوق اینو داشتم که بتونم صبح تا شب با گوشیم رو برم و بازی کنم و کارآیی اشو یاد بگیریم .. چون گوشی قدیمی من سونی اریکسون کشویی دکمه دار بود !!! اینکه در آن زمان پانصد هزار تومان خواهرم به من قرض داد و با خودشون رفتیم یک مبایل فروشی توی خیابان درختی گلشهر کرج !!! در آن زمان با این قیمت گوشی موبایل اندروید خیلی هم عالی بود .. آنقدر ذوق میکردم که حد نداشت همش از خواهرم تشکر میکردم و بهش میگفتم خیلی زود پولشو برمیگردونم !! بیچاره اون که حرفی نداشت ولی من خیلی دوست داشتم فوری این قرض رو صاف بشه !!! و خدا رو شکر با کار کردن روی باورهام این پول خیلی زود بدستم رسید و قرضمو صاف کردم . خدا رو شکر زندگیم داشت روی روال میوفتاد .. در کامنت های قبلیم گفته بودم که حتی پول اینترنت اون گوشی سونی اریکسون رو هم نداشتم .. ولی بخاطر اینکه بتونم توی تلگرام فایل های استاد رو دانلود کنم و ببینم یادمه خیلی در تنگنا بودم . در مورد این موضوع بارها کامنت های دوستان رو میخوندم که همش از نداشتن اینترنت و این حرفا نگران بودند و غر میزدند که هزینه ی نت ندارند و از این حرفا … ولی استاد در یک فایلی راجب این موضوع صحبت کردند حالا یادم نیست دقیقا توی کدام فایل راجب این موضوع صحبت کردند ولی خوب یادمه که باید باورها مو راجب این موضوع عوض میکردم .. یک روز بخودم گفتم همانطوری که استاد در مورد فراوانی آب و درختان و نعمت های خدا صحبت میکردند گفتم باید بتونم هزینه ی اینترنت هم مثل آب خوردن برام مهیا بشه !!! چند روزی روی این مبحث فراوانی کار کردم که یهویی دیدم حقوقم یه مقداری اضافه شد !!! خیلی خوشحال شدم چون هم میتونستم اجاره خونه مو بدم و هم میتونستم چیزای بیشتری برای خودم و خونه ام بخرم .. تازه هر چقدر میخواستم نت میخریدم آنقدر راحت نت میخریدم که حد نداشت .. یکسال اولی که در آن خونه بودم تازه سیم کشی تلفن شده بود و شماره تلفن منزل هم به آنجا رسید و همزمان دستگاه وایفای Vif هم خریدم و اینترنتم بطور مداوم به دستگاه مودم وصل بود خدایاااا شکرت چقدر تغییرات!!!
یعنی همش رشد و پیشرفت برام بود
بعدها تونستم دو بار به جزیره کیش سفر کنم و مسافرت به شمال با بهترین شرایط و جشن و عروسی و تولد و میهمانی های خوب و عالی یعنی در کل روی مومنتوم مثبت بودم..
تازه در مبحث روابط هم خیلی عالی روی خودم کار کرده بودم اینکه دوستان همسایگان خوبی پیدا کردم . با مدیر مجتمع مون دوست شدم ولی زیاد به رفت و آمد علاقه ای نداشتم چون میخواستم با سایت و استادم تنها باشم .. چون دخترم توی خونه نبود لپ تابم به TV وصل بود و هر چی دانلود میکردم توی لپ تابم ذخیره میشد و مستقیم به صفحه ی تلویزیونم وصل بود صبح تا شب فایل های استاد رو روی صفحه ی بزرگ نگاه میکردم ..بخصوص سفر به دور آمریکا سری اولش . زندگی در بهشت . فایل های توحیدی استاد تمرکز بر نکات مثبت و آرامش در پرتو آگاهی و غیره .. همش تلویزیونم روشن بود .. هر وقت دوستم پری جون ( همون مدیر مجتمع) میومد بالا پیشم میدید دارم عباسمنش نگاه میکنم .. اونم دیگه داشت با عباسمنش آشنا میشد ..
من طبقه ی ششم بودم و پری جون هم دقیقا طبقه ی پنجم زیر واحد من ساکن بود .. هر وقت خونه بودم از صدای پام میفهمید که خونه ام و فوری بهم زنگ میزد و حال و احوال پرسی میکرد و میگفت بیا پایین چای سبز دم کردم .. آخه من خیلی دمنوش دوست دارم !!!! بعدش بلطف دوست عزیزم آرام آرام با چند تا دوستای دیگه اش که در همون ساختمان بودند آشنا شدم و میهمانی های دوستانه شون دعوت شدم و منم آنها را دعوت کردم .خلاصه واقعا انسانها های فوق العاده خوب و مودب و با شخصیتی بودند . بچه هاشون همه دانشجو و تحصیل کرده و شاغل بودند . خلاصه انسان های واقعا خوبی بودند در کنارشون شاد بودم خدا رو شکر . تا اینجا در مبحث روابط هم واقعا عالی شده بودم و تمام افراد نامناسبی که در مدار و فرکانس من نبودند از دایره ی زندگیم خارج شده بودند و حتی اون دوستان مولتی تلیادری که داشتم و در دوران ورشکستگی هام رفتارهای نامناسبی با من داشتند رو با جسارت از زندگیم حذف شون کردم و بجایش دوستان جدید و عالی که همسایه هم بودیم وارد دایره ی روابطم شدن … ووواییی وقتی به یاد آن روزها میفتم تازه میفهمم که چقدر تغییرات داشتم ..
دخترم تا یکسال اول بیشتر تهران پیش یکی از دوستاش بود و گاهی توی محل کارش توی آرایشگاه و مزون میموند خیلی کم میومد خونه بخاطر اینکه رفت و آمدش سخت بود ( ولی بعدها اومد پیشم )خیلی کم میومد خانه و من در خلوت گزینی هام واقعا بهترین فرصت ها رو برای یادگیری این آگاهی ها داشتم بخصوص در دوران پندمیک..
در دوران پندمیک از آنجایی که خیابان ها خلوت بود و کسی توی خیابان نبود هر روز عصر میرفتم پیاده روی و فایل ها رو گوش میکردم و بیشتر وقت ها یک وعده غذا میخوردم بعضی وقتها اصلا گرسنه ام نمیشد بعدش دیدم کلی وزن کم کردم حدود بیست کیلو وزن کم کردم ولی الان بخاطر اینکه توی خونه بخاطر دخترم غذا درست میکنم دوباره کمی اضافه وزن پیدا کردم هر چند پیاده روی میرم و چند وقتی تضاد در سلامتی ام پیش آمده بود و باید دوباره تغییراتی در این زمینه انجام بدم .. ولی در آن زمان در زمینه ی سلامتی هم روی باورهام خوب کار کار کرده بودم و تغییرات زیادی در همه ی زمینه ها برام ایجاد شد .
. حدودا سه سال و نیم در آن خانه بودم که بعدش یک سری تضادهایی در آن ساختمان و مجتمع بوجود آمده بود که فهمیدم وقت تغییرات من فرا رسیده .. در واقع نشانه ها و هدایت ها داشتند بهم فشار میآوردند که باید از آنجا نقل مکان کنم !!!
وقتی احساس کردم که باید از آنجا نقل و مکان کنم دقیقا قبل از اینکه این اختلافات در آن مجتمع رخ بده احساس کرده بودم که این تضادها نشانه ها و هدایت های خداوند هست ولی نمیدونستم چی هست و یا چطور میخواد بشه ؟!!
داستان تغییرات رو توی پروفایلم نوشتم ..
جریان از این قرار بود که مدیریت مجتمع عوض شده بود و با یک سری جار و جنجال میان مالکان و مدیریت جدید . مالک صاحبخانه مون به ما هم گیر داد چون من با مدیر قبلی دوست بودم بخاطر اینکه اون بنده خدا رو اذیت کنند مالکمون سه ماه زودتر از موعد مقرر خواست که خونه رو خالی کنیم و این تضاد در آن زمان خیلی برام سخت بود نجواهای ذهنی از هر طرف به من حمله کرده بودند و داشتم انگیزه مو از دست میدادم ولی از آنجایی که فایل های استاد در مورد تضاد ها رو بارها گوش داده بودم به خودم مسلط شدم و ایمانمو قوی کردم و مدام بخودم نهیب میزدم که فقط روی خدا حساب باز کنم .. و خودمو به فایل های مصاحبه استاد با دوستان بسته بودم … با اینکه همه ی شرایط بظاهر بر خلاف خواسته ها و افکارم بود.. یعنی هم پول پیش اجاره خونه کم داشتیم . هم اینترنت ها قطع شده بود بخاطر جریان سال 1401 خانم مهسا امینی . اصلا به هیچ املاکی دسترسی نداشتیم و هم وسیله و ماشین نداشتیم که دنبال خونه بگردیم … تازه همه جا تعطیل شده بود هم صاحبخانه بما فشار میاورد که فوری خونه رو تخلیه کنیم .. یعنی یک وضعی که نگم براتون ..
دقیقا بقول استاد عزیزم وقتی ما توی پهنه ی دریا و اقیانوس میشویم همه چی شبیه هم هست .. یعنی هیچ نشانه ای از خشکی نمی بینیم !!!!
از هر طرف نگاه میکنیم یک تصویر رو میبینیم آب و آب و آب
هیچ نور امیدی وجود نداشت
ولی بطور شبانه روز توی دفترهای سپاسگذاریم از خونه ام تشکر و قدردانی میکردم از همه ی جای خونه ام تشکر و قدردانی کردم و نوشتم و نوشتم و نوشتم و همینطور ادامه دادم تا اینکه دیگه در مورد آن خانه و سپاسگذاری هامو رها کردم و شروع کردم به نوشتن درخواست…
در مورد خانه ی جدیدم نوشتم ..
اصلا به هیچی فکر نکردم که با این پول چطوری میخوایم چنین خونه ای بگیریم فقط نوشتم که میخوام خونه ام نوساز و زیبا باشه از اینجا بزرگتر و دلباز تر و قشنگتر باشه با کمدهای خیلی زیاد
پارکینگ ..
میخواستم کابینتهای بزرگ و زیبا با گاز رومیزی باشه!!. دوست داشتم طلوع خورشید رو ببینم بالکن بزرگ و نورانی میخواستم
خلاصه هر چی دلم خواست نوشتم..
و دقیقا همانی شد که نوشته بودم
بخدا عین برق و باد همه چی چفت و جور شد.البته تضادها هم بود ولی حل میشد. انگار خداوند همه چی رو با هم بسیج کرده بود که به من کمک کنند..
دستان خداوند بسرعت آمدند کمکم کردند..
پول جور شد .. یکی از آشناها مون خودش زنگ زد و بهم پول داد..
اینترنت بمدت دو ساعت وصل شد و ساعت چهار صبح دخترم یک واحد آپارتمان نوساز در فاز هشت پردیس پیدا کرد که مالک هم دقیقا همون موقع توی سایت دیوار تبلیغشو گذاشته بود
دوستم پری جون با ماشین ما رو برای قولنامه برد و دیدن خونه و همه چی!!
آقای زنگنه که همیشه کارهای لوله کشی و آچار فرانسه است و همیشه همین کارهای تعمیرات خونه مون رو انجام میداد پانزده میلیون پول ریخت توی حسابم و بعدش اومد کمک اسباب کشی .. لباسشویی و یخچال فریزر و میل پرده ها و لوستر و خلاصه هر کاری که بگید برام انجام داد و توی این خونه ی جدید همه چی رو برام وصل کرد تا آینه های دستشویی و حمام .. ماشین ظرفشویی و لباسشویی و میل پرده و خلاصه این آقای زنگنه رو خدا برامون فرستاده بود خدایاااا هزاران هزار بار شکرت الان هم هر چند وقت میاد یا سری میزنه و کارامو انجام میده !!! خدایاا شکرت برای این دستان فرشتگانت .چقدر خوبه یک مرد بهت کمک کنه آخه همه ی کارها رو نمیشه زن انجام بده . خلاصه .. بگذریم…
البته چند تا خونه قبلش دیده بودیم ولی هر کدامش یک مسعلع ای پیش میومد و جور نمیشد .. ولی وقتی خداوند کارها رو درست میکنه مو لای درزش نمیره…
خدا رو شکر شرایط و موقعیت این خونه ای که الان در آن زندگی میکنم همه چیش با هم جفت و جور شد .. و خداوند در دل تمام آن تضادها لحظه به لحظه هدایتم کرد …
ووووای خدایااآاا چقدر خوشحالم که بلطف خداوند دارم اون زمان ها رو به یاد میارم !!!؛
یعنی خواسته هام همینطوری پشت هم داشت برام اتفاق میفتاد .. و روی مومنتوم مثبت بودم خدا رو شکر
جمله ی طلایی استاد عزیزم
قبل از اینکه طوفانی بشه باید نشانه ها رو دریافت کنیم یعنی بلطف هدایت های خداوند گوش و چشم مون شنوا و بینا باشه
مورد بعدی…
و چند بار هم بعد از رسیدن به هدف،بهجای توقف، هدف تازهای انتخاب کردی و مسیر رشدت را ادامه دادی؟؟؟؟
بعد از اینکه با خوبی و خوشی از اون خونه و محله جابجا شدیم .. خیلی کارهای دیگه ای انجام شد .. اینکه کلی وسایل اضافه رو فروختم .. اینکه بدهی های که برای پول پیش خانه به من داده شده بود را صاف کردم .. و خدا رو شکر خیلی برنامه ها خوب پیش رفت و از وقتی وارد این خونه ی جدید شدیم بارها اتفاقات خوب پیش اومد که کامنتم طولانی میشه !! ولی تضادهایی هم وجود داشت که حل شد مثلا برای تمدید قرار داد خونه و امسال هم شکر خدا این تمدید اجاره خونه براحتی انجام شد … اما احساس میکنم دوباره نشانه های تغییرات با تضادی تکرار شونده پیش آمده مدتی هست که پدیدار شده و من کاملا احساسش میکنم و مدتی بود که بطور مداوم به فکر این تغییر و تحول بودم و بلطف و فضل خداوند دقیقا
همزمان با دوره ی هم جهت با جریان خداوند همزمان شده با این پروژه ی جدید تغییرات را در آغوش بگیر که الان در گام سوم کامنت نوشتم !!!
امید دارم با ورود به این گام و کام های بعدی با تمرینات و آموزه های استاد عزیزم از این مرحله ی تضاد هم بسلامت عبور کنم و مطمعن هستم که زمانش فرا رسیده فقط نمیدونم چطوری و چگونه و چه وقت !!
رسیدن به هدف پایان نیست
سکوت آغاز سقوط است
جمله ای که باید همیشه آویزه گوشم کنم
ببخشید بازم طولانی شد !!!!
مورد بعدی…
اون بارها چه تفاوتی با دفعات قبل داشت؟
تفاوتش در اینه که دیگه مثل قبل از تضادها ترسی خاصی ندارم در واقع این تغییر و تحولات را پذیرفتم و میخوام از احساس خوبم مواظبت کنم چون این تضادهای آمدن که منو به یک مرحله ی دیگری از زندگیم هدایتم کنه و خودمو به کاپیتان این کشتی الهی سپردم خدایااا خودت فرمان کشتی زندگیمو بسمتی بچرخان و منو به ساحل امن الهی خودت هدایت کن که دلبخواه من هم باشه !!!! الهی آمین
یعنی بازم دارم با تکرار و تکرار و تمرین های مستمر و مداوم روی مومنتوم مثبت حرکت میکنم و خدا میدونه که چه نشانه ها و هدایت هاو نتایج و پاداش های دیگری در انتظارم هست
خدایاااا کمکم کن تا برای شروع جدید و تلاش و عملکرد و تعهدم در این پروژه جدید به بهبودی بیشتری در تمام جنبه های زندگیم هدایت شوم و در پایان هر روزم شکر گذار فضل و کرم الهی زندگیم باشم و این تغییر و تحولات رو به گرمی در آغوش بگیرم .. !!
خدایااا شکرت تنها فقط و فقط ترا میپرستم و فقط و فقط از تو یاری میخوام برای هدایت بسمت باز شدن کلیدی که فقط مخصوص من و همانند اثر انگشتم امضای خاص و ویژه ی من است پس مسیر رسیدن به مومنتوم مثبت خواسته ها و آرزوهای خاص و. ویژه من را بسمت بهبودی بیشتر و آسانتر و و زیباتر لذت بخش تر کن
IN GOD WE TRUST
ما به خداوند اعتماد داریم