این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://www.tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2025/10/neveshteh-7.webp8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-10-12 06:56:372025-10-30 23:33:00تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
خدا رو شکر میکنم که بعد از مدتها دوباره اینجا هستم و دارم مینویسم.
البته اینجا نبودنم به مفهوم رها کردن نیست من همچنان هر روز دارم از آگاهی های استاد عباس منش عزیز بهره می برم و روی عهد خودم وفادارم ولی از روی تنبلی فعالیتم در نوشتن دیدگاه کمتر شده که انشاالله به لطف خداوند بهبود و تغییر خواهم کرد.
چند روز قبل در خلوت صبحگاهی خودم و همزمان با گوش دادن به صحبت های استاد عزیز نجوایی در ذهنم به من گفت که تا کی می خوای به این حرف ها گوش کنی؟ دنبال یه فرد جدید یا آگاهی جدید و یه چیز دیگه باش که بهتر و بیشتر پیشرفت کنی!
چند لحظه به صحبتش فکر کردم که نکنه راست می گه و من غافل از این موضوع شدم و این همه ساله سرم به این مسیر گرمه و از چیزهای بزرگتر و بهتر محروم کردم خودم رو!!!!!
از تحلیلی که با خودم کردم احساس بدی پیدا کردم و مطمئن شدم این تحلیل درست نیست و یک نگرش و فکر جدید رو جایگزین کردم و اونم این بود که فرض کن یک درخت میوه هر سال چیکار میکنه؟
جاشو عوض میکنه؟
غذاشو عوض میکنه؟
چی رو عوض میکنه؟
و جواب این بود که قطعا هیچ چیز رو عوض نمیکنه!
پس چرا من فکر میکنم برای بهتر شدن باید یه چیزی رو عوض کنم.
مگر همین حرفها و همین مسیر و آگاهی ها تو رو از اون وضعیت به این وضعیت نرسونده؟!
و یقین دارم که رسونده
پس همین مسیر رو ادامه بده و بجای به فکر جایگزین کردن و دنبال یه چیز جدید بودن باشی به فکر بهتر استفاده کردن از منابعی باش که خداوند در اختیارت گذاشته.
همانطور که یک درخت از آب و نور و خاک استفاده می کنه و محصولی شگفت انگیز تولید میکنه من هم باید از این آگاهی ها که چون آب و نور و خاک برای رشد و پیشرفت من ضروری هستند باید بهتر استفاده کنم تا میوه های بهتر و رشد و نمو بیشتری رو تجربه کنم.
من امروز مطمئن تر شدم که به لطف خدای مهربان 11 سال قبل در به مسیر درستی هدایت شدم. مسیری که سرشار از آگاهی های ناب الهی است. آگاهی هایی که بعد از 11 سال هر روز گوش دادن هنوز هم وقتی گوش میدم برام تکرار نیستند.
امروز بیشتر از قبل اطمینان دارم هر احساس یاس و ناامیدی که در من به واسطه نرسیدن به هر خواسته ای ایجاد بشه داره به من هشدار میده که باید تغییر کنی. داره به من میگه که باید بهتر استفاده کنی از آنچه به لطف خدای مهربان در اختیار تو قرار داده شده.
بعد از مرور این افکار خوش احساس قلبم منو به سایت استاد عباس منش آورد و متوجه شدم امروز یه خبرهایی شده و پروژه تغییر را در آغوش بگیر در سایت شروع شده و چقدر خوشحال شدم که من در بهترین زمان ممکن به این دوره هدایت شدم.
انشاالله که در این مسیر ثابت قدم باشم.
استاد عزیز چقدر عالی تغییر کردن را به چهار شکل و دسته تقسیم بندی کردید.
به نظرم همه انسانها برای هر نوع از تغییر کردن کلی مثال از زندگی خودشون دارن.
وقتی با شنیدن صحبت های شما زندگی خودم رو بررسی کردم خیلی برام لذتبخش بود که من به لطف هدایتم به سمت شما تونستم تغییر از نوع گروهی که قبل از اینکه اوضاع و احوال خراب بشه رو تجربه کنم.
چون تغییر از گونه های دیگر رو بارها در زندگی ام تجربه کرده بودم ولی این نوع که قبل از خراب شدن اوضاع تغییر کنم رو فقط بعد از آشنایی باشما تجربه کردم.
بعد از فارغ التحصیل شدن از دانشگاه به واسطه علاقه ای که به کامپیوتر داشتم به همراه یکی از دوستان مغازه خدمات کامپیوتری تاسیس کردیم و سرمایه اون کار 400 هزارتومان بود که پدرم در اختیارم گذاشته بود.
دو سه ماه کار کردم و سود خاصی حاصل نشد و دوستم اعلام کرد که دیگه نمی خواد ادامه بده و به من گفت به صورتی قسطی سرمایه اش که 400 هزارتومان بود رو بهش برگردونم.
بعد از چند ماه من صاحب کل کار شدم و فکر کنم دو سه سالی این شغل رو ادامه دادم و مهارت خیلی خوبی پیدا کرده بودم و خیلی هم خوش سلیقه بودم ولی درآمد چندانی حاصل نمیشد و در حد کرایه مغازه و یه پول توجیبی واسه خوردن چند تا ساندویچ در ماه بود.
در اون زمان تازه عقد کرده بودم و یه جورایی نیاز داشتم که شرایط تشکیل زندگی رو فراهم کنم ولی به این نتیجه رسیدم که از اون شغل نمیشه به جایی رسید و موانعی سر راهم بود که نمی تونستم از پسش بر بیام.
همون روزها بود که یکی از آشناها به من پیشنهاد کار در شرکت دولتی در اهواز رو داد و من با اینکه علاقه ای به کار دولتی نداشتم فقط به خاطر اینکه درآمد بیشتری داشته باشم و از نظر خانواده مخصوصا خانواده همسرم شغل آینده دار و آبرومندی بود قبول کردم و مغازه رو جمع کردم و راهی شرکت در اهواز شدم.
از همون روز اول که مشغول کار شدم شاید باورتون نشه ولی هیچ حس خوبی به اون کار نداشتم چون انگار با روح و روان من سازگاری نداشت ولی فقط بخاطر پول و اعتباری که کار دولتی بهم می داد هر روز انجامش میدادم.
ماه ها گذشت و هر ماه حقوق می گرفتم و یه جورایی دستم پولی تر شد و همه خوشحال بودم که خدا رو شکر رضا کار دولتی پیدا کرده و میتونه زندگیشو شروع کنه.
به واسطه آشنا بودن با مدیر کارخانه طی چند ماه قرارداد من رسمی شد و من رسما حکم کارمند دولت رو دریافت کردم و این به معنای خوشبختی در اون زمان بود.
ماه ها یکی بعد از دیگری می گذشت و شرایط کاری من سخت و سخت تر میشد.
از نظر روحی هیچ هماهنگی با محیط کار و شرایط کار نداشتم و اصلا دوست نداشتم کار رو ادامه بدم ولی فشار اطرافیان و نیاز مالی و مخصوصا رسمی شدن و …. باعث میشد که ادامه بدم.
اختلاف ها بیشتر شد و به واسطه آشنا بودن من با مدیر مجموعه درگیری و اختلاف ها به خانواده منتقل می شد و خلاصه بعد از مدتی کلی اختلاف در خانواده بین من و آشناهام پیش اومد.
حرف و حدیث بی نهایت به وجود اومده بود و هر روز از صبح تا شب تمرکز بر مشکلات و صحبت درباره درگیری ها و اختلاف نظرها بود.
کار به جایی رسید که مشکلات نه تنها خانوادگی به اوج رسید بلکه از طرف سازمان بازرسی و … هم مشکلاتی برای من ایجاد شد ولی من همچنان اون شرایط رو ادامه می دادم.
8 سال به این روال سپری شد و من به معنای واقعی له له له شدم.
یه آدم افسرده و عصبی و از همه شاکی که هر روز صبح قبل از طلوع آفتاب می رفتم سرایستگاه تا با سرویس به محل شرکت برم و هر روز صبح با خدا حرف می زدم و می گفتم خدایا یعنی میشه یه روزی من نیام سر ایستگاه؟!
یعنی میشه یه روز صبح راننده سرویس زنگ بزنه و بگه أقای عطار مگه خواب موندی و من بگم نه داداش من دیگه نمی یام سر کار و استغفا دادم.
روزها به همین روال می گذشت و نه تنها سلامتی من بهم خورده بود رابطه ام با همسرم و اطرافیانم به شدت پرتنش شده بود و هر روز بحث و دعوا داشتم.
تا اینکه یه روز عصر که از سرکار برگشتم خونه، موقع خوردن ناهار تلویزیون روشن بود و برنامه سمت خدا پخش میشد و مهمان برنامه داستان کوهنوردی رو تعریف کرد که سقوط میکنه و بین زمین و آسمون معلق می مونه و هی خدا رو صدا می زنه و کمک می خواد و خدا بهش میگه طناب رو ببر ولی کوهنورد جرات نمی کنه و در نهایت یخ می زنه و می میره درصورتی که فقط چند متر با زمین فاصله داشته ولی بخاطر برف و بوران فکر میکرده در ارتفاع هست و جرات نکرده طنابش رو ببره.
این داستان رو که شنیدن تصور کردم دقیقا اون کوهنورد من هستم که هر روز دارم با خدا درباره رهایی صحبت میکنم ولی جرات نمی کنم طناب رو قطع کنم.
خدا شاهده فقط یک جمله از همسرم سوال کردم؟
گفتم موافقی از کار استعفا بدم و برگردیم دزفول و خودمون رو از این وضعیت خلاص کنیم؟
گفت پس کار چی میشه و پول زندگی رو از کجا جور کنی؟
گفتم خدا بزرگه، این داستان خیلی به دلم نشست و فکر میکنم منظورش من بودم.
همسرم از شدت فشار روانی که سالها متحمل شده بود گفت حاظرم برگردیم هرچی بشه از این بدتر نمیشه.
همون روز بعد از ظهر رفتم بنگاه و گفتم می خوام خونه رو بفروشم. یادمه سه شنبه بود.
بنگاه گفت باشه ولی بازار شل و وله و مشتری نیست گفتم به هر قیمتی تونستی بفروش.
فردای اون روز مشتری پیدا کرد که البته سوری بود و خودش آپارتمان رو به قیمت مفت از من خرید ولی قلبم روشن بود و امضا کردم.
همون چهارشنبه که رفتم شرکت نامه استعفا و پایان کار رو به مدیرم دادم و نوشتم پنجشنبه روز آخر کار من در این شرکته.
ولوله به پا شد و از اونجایی که مدیر من فامیلمون بود اون روی سکه رو گذاشت و شروع کرد به حرف زدن که چرا میخوای بری و اگه مشکلی هست حلش می کنیم و …..
ولی من گفتم هیچ مشکلی نیست و فقط می خوام برم پی زندگی خودم.
در نهایت مدیر بالادستی اش منو برد اتاقش و گفت نرو و پشیمون میشی و … ولی من گفتم هیچ راهی نداره و می خوام برم.
در نهایت تهدید کرد که اگه رفتی و چند روز بعد برگشتی قبول نمی کنم و فلان و بهمان و گفتم اگه برگشتم تف بنداز توی صورتم.
پنجشنبه رفتم سر کار و همه دفاتر و کارها رو تحویل همکارم دادم و با همه خداحافظی کردم و جالب اینکه مدیر تهدید می کرد که نباید بری تا من دستور بدم و موافقت کنم والا برات اخراج می زنم و ….. ولی من گفتم هرکاری می خوای انجام بده و من میرم.
پنجشنبه عصر خونه رو فروختم و باورتون نمیشه جمعه عصر کامیون گرفتم و همه وسیله های خونه رو بار زدم و خورده ریزه ها رو گذاشتم توی ماشین پراید خودم و برگشتم دزفول .
رسیدم دزفول خانواده همسرم زبونشون بند اومده بود که منو با یک کامیون اثاثیه دم در می دیدن.
همه وسایل رو توی حیاط خالی کردم و بدون اینکه جا و مکانی برای زندگی فراهم کرده باشم خودم رو از اون شرایط مصیبت بار خلاص کردم.
روز بعدش رفتم کارگری و شاگردی پدر همسرم که کار نجاری انجام می داد.
هیچی بلد نبودم ولی با تمام توان کار میکردم و انرژی پیدا کرده بودم که تا حالا در خودم ندیده بودم.
با اینکه زحمت کاری چند برابر شده بود و تو اون گرما کارگری میکردم ولی خوشحال و راضی بودم انگار بعد از 8 سال از انفرادی رها شده بودم.
دیگه هیچ شرایطی برام سخت نبود.
گرما و عرق کردن و بی پولی و کارگری و هیچی برام سخت نبود. و قلبا راضی بودم و خدا رو شکر میکردم.
راستی اینم بگم که روز شنبه ای که دیگه اهواز نبودم راننده می بوس شرکت زنگ زد به موبایلم و گفت آقای عطار مگه خواب موندی من سر ایستگاه منتظرم که بیای و گفتم من دیگه سر اون کار نمی یام و استعفا دادم.
راننده می بوس هم ذوق زده شد چون در جریان شرایط من بود و کلی خوشحال شد که بالاخره رها شدم و گفت ایشالا که همه بچه ها مثل تو خودشون رو ازاینجا خلاص کنن
دو سال و خورده ای با پدر همسرم کار می کردم که باز شرایط داشت رو به خرابی و بحث و ماجرا می رفت.
اما این بار دیگه مثل قبل نذاشتم 8 سال طول بکشه و همون ماه های اول از پدر همسرم جدا شدم و برای خودم یه مغازه نقلی ابزار و یراق باز کردم و از صفر شروع کردم.
باهمون پولی که از کارگری نجاری جمع کرده بودم. با اینکه هنوز هیچ آگاهی از قوانین نداشتم ولی بار دوم تغییر کردن برام راحت تر بود.
چند سال کار مغازه رو ادامه دادم شرایط از قبل بهتر بود ولی رشد خاصی نداشتم و بازم مثل همیشه فقط کرایه مغازه جمع می شد و یه پول مختصر برای گذران نیازهای اولیه.
یعنی هیچ کار اضافه ای نمی تونستم انجام بدم و شاید به زور سالی چند روز می رفتیم مسافرت اونم با کلی سختی و مشقت.
تا اینکه سال 93 با شما استاد عزیز آشنا شدم و خداوند منو به مسیری هدایت کرد که در خواب و رویا هم ندیده بودم.
اینکه چه بر من گذشت و چه شد رو قبلا بارها شرح دادم ولی این قسمتش مهمه که یک سال و نیم بعد از آشنایی با شما به حدی از ایمان و باور رسیدم که احساس کردم باید کار ابزار و یراق رو رها کنم و وارد مسیر مورد علاقم بشم.
این بار شاید دو سه روز فکر کردن نیاز داشت تا ایمانم رو تقویت کنم و در شرایطی که فروش مغازه به لطف استفاده از آموزش های شما چند برابر شده بود و من تونسته بودم در زمان کمتر از یک سال همه بدهی ها رو پرداخت کنم و چک ها رو پاس کرده بودم و تمام اقساط بانکی رو صفر کرده بودم در شرایطی که همه چی تازه سروسامان گرفته بود حسی در قلبم بود که باید تغییر شغل بدم و وارد کسب و کار اینترنتی بشم.
هیچ ایده خاصی نداشتم و فقط یه گروه چند صد نفری در تلگرام داشتم که چند ماه بود مشغول اون بودم و یه درأمد خیلی مختصری ازش به دست آورده بودم ولی قدرت ایمان و اطمینانی در قلبم بود که باید این کار رو انجام بدم.
بازم رفتم سراغ همسرم و گفتم یه ندای بهم میگه که شغل ابزار و یراق رو جمع کن و تمرکز کن بر کار اینترنتی.
بازم همسرم قبول کرد و گفت انجامش بده و هرچی شد من همراهتم.
بعدها همسرم اعتراف کرد که نمی دونم چرا این حرف رو زدم و دلم به چی قرص بود ولی من می دونستم کار خداوند بود که اطمینان رو به قلب همسرم جاری کرده بود که با من موافقت کنه.
خلاصه مغازه ای که در 5 سال گسترش پیدا کرده بود و در بهترین شرایط خودش بود رو در عرض یک ماه جمع کردم.
همه چی رو به نصف قیمت فروختم و دقیقا 28 روز بعد مغازه خالی از جنس رو شستم و کلید رو تحویل دادم و من موندم و یک کامپیوتر رومیزی و میز کامپیوتری که بردم اتاق بالای خونه مادرم گذاشتم و اونجا شد محل کار جدید من.
اتاقی که سالهای نوجوانی من اونجا سپری شده بود حالا شده بود اتاق کار رسیدن به رویاهام.
خدا شاهده فقط چند ماه بعد بود که زندگی من دگرگون شد و شرایط کاری و وضعیت مالی من دگرگرون شد.
دگرگونی که تا به امروز که دارم این دیدگاه رو می نویسم همراه منه و دارم ازش لذت می برم.
البته که در این سالها باز هم موقعیت هایی پیش اومده که من خیلی راحت تونستم تغییر کنم و شرایط کاری رو بهبود دادم.
تغییراتی که موقعی به من الهام میشد که همه چی به ظاهر داشت خوب پیش میرفت ولی یه ندایی منو وادار به تغییر می کرد.
مثل اینکه چند ماه قبل از اینکه تلگرام فیلتر بشه من به داشتن سایت و کار کردن روی سایت خودم ترغیب شدم و با اینکه پروژه سنگینی بود و هیچ اطلاعی درباره اش نداشتم ولی انجامش دادم و چند ماه بعد که تلگرام در ایران فیلتر شد من از قبل آماه شده بودم و هیچ مساله ای برای کسب و کار من پیش نیومد.
از این موارد در کسب و کارم زیاد دارم و حتی در شخصیت و نگرش ها و … بارها تغییراتی ایجاد کردم ولی امروز که به سایت استاد عباس منش هدایت شدم و شروع پروژه تغییر را در آغوش بگیر رو دیدم احساس کردم نیاز دارم همراه استاد و دیگر دوستان همفرکانسی در این دوره بی نظیر باشم.
به خودم تاکید میکنم که برای بهتر شدن اوضاع و شرایط نیاز نیست آگاهی ها یا مسیر رو تغییر بدم فقط باید نحوه استفاده خودم از آگاهی ها رو تغییر بدم.
تصمیمی که به لطف خدا امروز به قلبم جاری شد و من فقط انجامش دادم.
خدا رو شکر
استاد عباس منش عزیز چی بگم؟! که وصف حس و حالم باشه و بتونم جبران محبت شما رو کرده باشم.
هیچ حرف و کلمه ای ندارم
فقط از خدا بر میاد که محبت شما رو به شکل نعمت های بی نهایت وارد زندگی ات کنه.
خدایا از تو درخواست میکنم از درگاه بی نهایتت آنچه بهترین هاست در مسیر زندگی استاد عباس منش عزیز قرار دهی. آمین
احسنت بر شما چقدر دقیق گفتید که یک سال و نیم بعد شنیدن صحبت های استاد شما به اون ایمان رسیدین که دست به همچین حرکت خفنی زدین و کار قبل رو رها کردین و استارت کار دلخواه رو زدین آفرین بر شما بخاطر همین ایمان هست که الان لیاقت داشتن بهترین ها رو بدست آوردین
امیدوارم که ما هم به این ایمان و خلوص برسیم و در این مسیر ارزشمند ثابت قدم بمونیمش
مدت ها بود که منتظر خواندن کامنت های پر از مفاهیم آگاهی دهنده از طرف شما بودم که از مدتها قبل جنس ناب عشق و یک احساس درونی عجیبی را نسبت به شما پیدا کرده بودم و به شدت علاقمند ب خواندن کامنت های از شما شدم.
من هم در شرایطی هستم که باید تغیرات خوب و گسترده تری در شخصیت و نوع نگرشم ایجاد کنم و از همین امروز قبل از مطالعه حرف های گوهربارتان به خودم تعهد دادم که انجام این تغییرات در وجودم باعث ایجاد مسیرهای جدید تر و آسان ترشدنم برای من قرار خواهد داد توسط جهان به لطف پروردگار مهربانم .
جناب عطار روشن من از سال 1400 با استاد عزیزم آشنا شدم و ی جورای تا بالای لب در لجن گیر کرده بودم که خداوند کمکم کرد و هدایتم کرد تا به الان که این کامنت رو مینویسم کلی تغییرات در خودم ایجاد کردم.
بیش از 2 سال و نیم بعد از هدایت شدنم مهاجرت کردم به شهر اهواز که حتی نمیدونستم کجای نقشه ایران قرار دارد و همان حرکت من و ورود به دل ترس ها و توکل و ایمانم درهای برای من در اهواز باز شد که قابل باور برای هیچ کسی نیست و من عاشقاته شهر اهواز و در کل استان خوزستان رو دوست دارم و دریچه ی بود برای من به عنوان ورود به دنیایی بهتر از قبل.
برادر عزیزم جناب عطار روشن عزیز بسیار خوشحالم که از دیشب و شروع امروزم با مطالعه کلام شیوا و گویای شما در سایت زندگی جدیدی را آغاز کردم و از خداوند برای شما و استاد عزیزم و تمام همفرکانسی هام در این خانه توحید و آگاهی دهنده آرزوی بیشتری نعمت ها را از درگاه بی نهایت رب العالمین خواستارم .
سپاسگزارم از خدای مهربانم که من را در این جمع پاک و توحیدی و ثروتمند هدایت کرد.
سلامی از جنس نور و برکت و عشق خدمت آقای رضا عطار روشن با این بیوگرافی فوق العاده ای ک خدا شاهد اشک تو چشمای من موج زد از شجاعت، ایمان، و اون نگاه توحیدی ک در مسیر زندگی ات از خودت نشون دادی واقعا تک تک سلول های بدنم ب لرزش در اومد و خیلی سخت جلوی اشکامو گرفتم فوق العاده تاثیر گذار بود از خدا میخوام بهترین هارو واست رقم بزنه
خوشحالم و خداروشکر میکنم در مدار این آگاهی های ناب هستم
تقریبا آخرای 401 بود که در ارتباطم با دوستی که خیلی ارتباط خوب و صمیمی داشتیم ولی با اینکه احساس میکردم که اتفاقاتی داره میفته ولی خودمو زده بودم به کوچه علی چپ و اجازه دادم به جهان محکم بهم بفهمونه، یه جورایی وابستگی بود یه جورایی حال خوبم رو به اون گره زده بودم میکفتم من کنار این دوستم چیزایی رو تجربه و زندگی کردم که نداشتم پس باید به هر قیمتی کنارش باشم و همین باعث شده بود بیشتر از اون چیزی رو نتونم تجربه کنم تا اینکه برای اولین بار برخلاف سری های قبل که فقط خودم می رفتم پیشش( استان دیگه ای هستند) این سری دو تا خواهرام هم بردم و جهان و سیستمی که نشانه پشت نشانه بهم میدان و من خودم رو به نفهمیدن میزدم این سری تایمی که مهمونش بودیم سر یک چیز الکی که اصلا فرهنگ ما با هم اکی نیست و … رابطه مون رو قطع کردیم .میتونستم قبل از اینکه اینطوری محکم جهان بهم چک بزنه خودم اون ارتباط رو قطع میکردم ولی نکردم و جهان خیلی محکم وارد عمل شد و این بار دیگه تسلیم شدم ، طوری بود که اون دوستم حتی درمورد حالم هم مثلا میگفت تا وقتی کنار من هستی حالت خوبه، همون موقع با خودم میکفتم زینب یعنی چی؟ تو اینو میخوای؟ ولی این صدا رو خاموش میکردم تا اینکه بالاخره فهمیدم و اون ارتباط قطع شد و من بعد اون خیییلی بزرگتر شدم، حال خوبم هنوز جا داره ولی تا اندازه خیلی زیادی به خودم گره زدم، دیگه مثل قبل مثلا بخوام برم یه جایی کافی چیزی بخورم اصرار ندارم حتما باید یکیبا من باشه هنوزم میرم خلاصه خیلی با خودم رفیق شدم و این رفاقته با خودم خیلی چیزای جذاب و قشنگی واسم رقم زد، از مسافرت های جذابی به جاهایی که قبل اون حتی روحم از وجودشون خبر نداشت، آدمای فوق العاده خوبی که خیلی جاها اکر کاری داشتم خودشون پیشنهاد میدن واسم انجام بدن و خیلی مهم ترش حال خوبم حال خوبی که هی داره پایدارتر میشه
سلام خدمت خانم سلمان زاده عزیز اون نگاه تسلیم شدن شما در مواجه شدن با مشکلات و سپردن مسأله ات ب خداوند نگاهی فوق العاده بود ک به آدم میفهمونه ک نباید تقلا کرد و تا حد امکان کارها رو گذاشت رو دوش خداوند
خدارو هزار مرتبه شکر میکنم که افتخار داشتن استادی چون شما دارم و از سردرگمی سالهاست دراومدم به لطف وجود شما که شدید چراغ راهم و نور رو در قلبم روشن کردید با شناختن خدای عزیزم…
استاد عزیزم آخرین باری که جهان به من هشدار داد که حرکت کن و بیا تو مسیر تغییر همین هفته گذشته بود و من تصمیم گرفتم طبق نشانه ای که برام اومد دوره عزت نفس رو دوباره شروع کنم و استارتش رو زدم چقدرررر عالی بوود چقدر اتفاقات خوبی افتاد ….میخوام بگم نباید به خودمون اونقدر اعتماد کنیم و رها شیم از آموزش از ورودی های ناب باید حتما متعهدانه همیشه روی خودمون کار کنیم باید همیشه ورودی های مناسب رو داشته باشیم وگرنه به خودمون که بیایم میبینم چه ظلمی در حق خودمون کردیم احساس کردیم میدونیم یه چیزایی زبونی هم که هر روز شاکریم پس کافیه نه عزیز من درست مثل همون مثال ناب استاد که ذهن حتی بیشتر از جسم به غذای روح احتیاج داره با ورودی های ناب حواسمون بهش باشه خدایا شکرت که آگاهم کردی شکرت که تصمیم گرفتم دوباره متعهد بشم به مشغول کردن ذهنم به ورودی های ناب …و خبر خوش این روزها که پروژه جدید و فوق العاده شروع شده برای تغییر …
سلام به استاد عزیز وهمراهان سایت عباسمنش .من سالها پیش عمده فروشی مواد غذایی داشتم درسال 1390 تا 1395 که بعد از 5سال فعالیت متوجه سدم که عمده فروشی داره ضعیف میشه فکر کردم چرا این مسئله داره پیش میاد وشرکتهای مواد غذایی که میامدن خرید کنم دیدم راضی هستن واز اون ور مشتریهایی که داشتم وکمتر میامدند خرید سوال میکردم چرا کمتر میان جوابشان این بود که الان شرکتها میان درب مغازه وخرید انجام میدیم وبار میاد درمغازه وخیلی راحتتر ومناسبتر میخریم ..این یک ایده شد که جرا خودم یک شرکت پخش نداشته باشم و همزمان یک شرکت پخش راه انداختم وکلا فروشی تعطیل کردم والان با پخش کار میکنم که بعد از چند سال خیلی همکارهام تعطیل کردن ولی من زودتر متوجه شدم وشرکت پخشم را راه اندازی کردم وخیلی نتیجه الان خوب وراضی هستم
مثال راستین رو که شنیدم یه سری مثال هارو از خودم به یادم اورد
منم توی شرایطی هستم که پدرم تا حد خوبی شرایطی رو اماده کرده بود که من میتونستم کار نکنم و بخور بخواب باشه
اما از موقعی که با استاد آشنا شدم اینطوری نبود که من نگاه به در و دیوار کنم و هیچ کاری نکنم تا بابام بهم پول بده همش توی این فکر بودم که چکاری کنم که پول دربیارم و به خودم میگفتم این بابا تا هزار سال دیگه نیست و من باید روی پای خودم باشم و از یه سمتی هم برام سخت بود که همش منتظر یکی باشم برام پول بزنه و خب کارای مختلفی رو حین اینکه دانشجو بودم انجام دادم اسنپ رفتم یه مدتی و بعدش که دیگه دانشگاه. نرفتم و رفتم سراغ ورزش مورد علاقم منشی باشگاه بودم و کمک مربی بودم و خلاصه چنتا کارو تست کردم درحین اینکه هنوز اون کمک مالی بود اما به خودم قول دادم که اگه پول نداشتم حق ندارم به بابام زنگ بزنم که برام پول بزن حتی اگه شام شب نداشته باشم چون باید تغییر کنم
الان نمیگم هنوز به اون درآمدی رسیدم که بینیاز بشم چون دارم روی یه حوزه جدید کار میکنم البته الان طوری داره شرایط پیش میره که تنها مهاجرت کنم به تهران بدون اینکه یک ریال از بابام بگیرم یا بخوام برام خونه بگیره و خب این فرایند تغییر و این دیدگاه به من خیلی کمک کرد که قبل از اینکه بشه 30 سالم و هنوز چشمم به دست بابام باشه بتونم روی پای خودم وایسم
من از بچگی با استاد آشنا شدم و اشنایم از اون جایی با استاد شروع شد که اصلاً باور نمی کرد
من همیشه از بچگی دوست مثل آدم های ادی نباشم جز یک درست مردم باشم یعنی از 12 سالگی
من با استاد آشنا شدم گوشی من توی اون زمان نداشتم و خانواده خوب ولی پر از شرک که به دعانویس خیلی عتقداد زیادی داشتن هنوزم دارند ولی برادرم که سنش از من بیشتر در اینستا گرام کسی به اسم محمد بصیری آشنا کرد اون فرد یک در صد از حرف های شمارو میزد اما برای من منطقی نبود که با برادرم با استاد ارشیان فر آشنا شد اما ما زیا توجه به این اینها نمی کردیم که در نهایت فکر کنم از استاد ارشیان فر شمارو پیدا کردیم که بینهایت سپاسگزارم که در این سن کم که هنوز باور های مخرب در ذهنم تشکیل نشدند شمارو پیدا کردم از اون زمان یک سالی بود که فایل های شمارو گوش میکرد اما در اون زمان درک و فهمی نداشتم برای فایل هایی که آنقدر معجزه میکنه بعد شمارو فراموش کردم و کم کم رفته بودم به سمت شرک و دعانویس که به تضاد های زیاد برخوردم مثل عتماد به نفس پایین از اون ور بی پولی چون هرچیزی که میخواستم به پدرم میگفتم با اینکه پول داشت برام نمی گرفت آنقدر باید بهش التماس میکردم تایک گوشی مدل پایین برام بخره وقتی که گوشی گرفت با منت های زیاد مواجه شدم بعد به یک تضادی برخوردم که من باید برای خودم کار کنم منت کسی رم نکشم که باز شمارو یاد آوردم و از اون موقع به بد دارم فایل های شمارو گوش میکنم فهمیدم که نباید روی کسی حساب کنی غیر از خدا امیدوارم که توی سن پایین باشما آشنا شدم تا همین سن 15 بتوانم تا باور های مخربی که در آیند میخواستن به مغز ما بدن جلو گیری کنم تا اینجا که آمدم میخواستم از پیشرفت های بگم که با شما آشنا شدم
از چشم زخم که اول برام سخت بود از ذهنم حذف کنم هی خانواده و فامیل ها از آن استفاده میکرد دور کنم ازم اون موقع به بعد اول سخت بود که دعانویس اینها همش خرافات بعد که درست شد این باور اصلا یکی دوسالی هست دیگه اسمش به گوش نخورده من شمارو دوسال که بی وقفه درام فایل هاور گوش میکنم یک چند ماهی با پدرم رفتم سرکار ولی به خاطر باور های که داشتم دیگه نرفتم سر کار و هرچی که کار کرده بودم خرج کردم تا اینکه تا چند هفته پیش دیدم هرچی پولی که داشتم خرج کردم و دیدم که باز دارم به یک تضادی بر میخورم و از خدا میخواستم که برام کار جور کنه
که چند رو جلو تر پدرم با شاگردی که میبردش سرکار با هم بحث میکنن و مارو بجای اون میبره سرکار یعنی برام تعجب که شاگردی که چندماه هست داره باهاش خوب کار میکنه یهو باهم بحث کنن بعد از اون ما جرا ایمان به خدا قوی تر شد
الان کتاب چگونه فکر خداوند من گرفتم و خواندم
اولین باری که کتاب را خواندم ذهنم مقاومت میکرد
چو توی این 15 سال همچین آگاهی را یکجا ندیده بودم و رفتم سوره های که در کتاب نوشته شده بود توی قرآن پیدا کردم و ذهن منطقی کردم از اون روز
دارم طبق قانون عمل میکنم و دارم پولم پس انداز میکنم برای دورهی روانشناسی ثروت یک هم کارم راحت تر شده که با پدرم میرم سرکار هم حقوقم بیشتر شده و دنبال راهی برای پیشرفت بیشتر هستم امیدوارم این متنی که من نوشتم به دردتون بخوره
و به قول استاد امیدوارم که هر کجا هستید در پناه الله یکتا شاد سالم سلامت و ثروت مند در دنیا و جهان آخرت باشید خدا نگهدار
من هم در شرایطی بودم که چک خوردم تا تغییر کنم هم قبل چک خوردن اینکارو کردم
تجربه هردو مورد دارم
اینکه خودجوش تغییر کردم به سالها قبل برمیگرده ، قبل اینکه شما بشناسم
من پزشک عمومی بودم و حقوق خیلی خوبی داشتم ، میتونستم بشینم پول جمع کنم و از لحاظ مالی رشد کنم. اما من رویام بود تخصص بگیرم
قید اون شرایط زدم ، قید خیلی چیزا زدم و شروع کردم به درس خوندن و به رویامم رسیدم و هرگز پشیمون نیستم
شاید اگه میموندم و پول جمع میکردم الان شرایط بهتریم داشتم به لحاظ،مالی اما سر سوزنی پشیمون نیستم. چون دارم رویامو زندگی میکنم
اما تو بحث روابط به مرحله چک خوری که میرسه میفهمم دارم اشتباه میکنم و همون که نشونه میبینم توجه نمیکنم . اما الان تصمیم گرفتم تا یکسری باورها درست نکنم اقدامی نکنم .
یا تو بحث سلامتی تا مریض نشم مشکل پیدا نکنم ، به رژیم غذایی و عاداتم توجه نمیکنم که اسیب زنندس
اما استاد خیلی شخصیتم رشد کرده ، شاید به دختر رویاهام نرسیدم ولی خیلی تغییر شخصیتی کردم .
سلام خانم شایسته عزیز که دوباره پروژه ای رویایی بهمون هدیه دادین
من سوالات را برای خودم تو دفتری نوشتم و تمرینات را جواب دادم و میخوام تغییراتم را تو زمینه روابط شروع کنم و یک برنامه هفتگی برای خودم نوشتم،البته خودم چند روزی بود تو این زمینه تغییرات را شروع کرده بودم و این پروژه کمکی از طرف خداوند به من بود .
من دوره احساس لیاقت را ندارم اما جالبه چند روزی تصمیم گرفته بودم فایلهای معرفی دوره احساس لیاقت را گوش بدم چون احساس نیاز به این فایلها داشتم با معرفی این پروژه و خواسته استاد که فایلهای دوره لیاقت هم دوستان گوش بدهند ،متوجه شدم یک نشانه است که منم فایلهای رایگان این دوره را شروع کنم .
گاهی اوقات تو زمینه های متفاوت متوجه یک سری تغییرات می شوم و شروع به انجام یک سری کارها می کنم اما دقیقا نمیدونم چه کاری باید بکنم که تغییرات بهتری داشته باشم یعنی گاهی اوقات واقعا گیج گیج و سر درگم میشم و نمیدونم چه کاری انجام بدم و این ندونستن منو آزار میده .
همیشه از خدا میخوام منو به مسیر پیشرفت هدایت کنه
یادمه اولیای که با استاد آشنا شده بودم فایلهایی از استاد شنیده بودم که می گفتند من از صفر صفر شروع کردم و همچنین توی کامنت ها میخوندم که بچه ها در تلاش بودند از صفر و دست خالی شروع کردند انگار از صفر شروع کردن و دست خالی یک کار شاق بود،کامنتهای دوستانه را میخوندم که خودشون را صفر کرده بودن و منم آن موقع یک ورودی مالی داشتم و می خواستم که آن را قطع کنم تا رشد کنم دیدم که من این ایمان را ندارم پس این کار را نکردم ،آن زمان وقتی این فایل را گوش دادم متوجه شدم کار درستی انجام دادم
متشکرم استاد
من به امید تغییرات شگرف در روابط این پروژه را شروع کردم خدایا هدایتم کن
خدا را سپاسگزارم که در این جمع ارزشمند حضور دارم و سپاسگزارم از اینکه یکی از بهترین استادان دنیا سید حسین عباسمنش را دارم که همیشه به اصل هر موضوع میپردازد
میخواهم از زمانی بنویسم که حقیقت خودم را شناختم
وقتی کامنتهای دوستان را خواندم متوجه شدم که من پیش از آنکه شرایط زندگیام سخت شود تصمیم به تغییر گرفته بودم و حرکت کرده بودم
به لطف و هدایت خدای مهربانم یادم هست زمانی که پیش برادرم در تعویض روغنی کار میکردم شرایط بسیار خوبی داشتم
پیش از آشنایی با استاد از نظر مالی در همان شغل وضع خوبی نداشتم اما از وقتی به لطف خدا با استاد عباسمنش آشنا شدم آرام آرام وضعیت مالیام بهتر شد
در آن دوران نه کرایه مغازه میدادم نه پول آب و برق و گاز و تلفن و نه هزینه ابزار و وسایل همه اینها متعلق به برادرم بود و من فقط با همان امکانات کار میکردم و درآمد داشتم
به نوعی بدون هیچ هزینهای پول میساختم و درآمدم عالی شده بود
اما وقتی به آن زمان نگاه میکنم حالا بهتر میفهمم چرا باید تغییر میکردم
استاد همیشه در فایلهایش میگوید که شرایط باید هر بار بهتر شود
من هم با خودم و با خدا صحبت میکردم و میگفتم اگر قرار است شرایط بهتر شود پس یعنی وقت آن است که برای خودم کسب و کار مستقلی داشته باشم
در دل دو صدا داشتم
یکی صدای ایمان و احساس خوب که میگفت زمانش را خودم به تو میگویم عجله نکن
و دیگری صدای ترس که میگفت چرا میخواهی از اینجا بروی وقتی بدون هیچ هزینهای درآمد داری نکند اشتباه کنی و گرفتار خرج و دردسر شوی
اما من با آموزشهای استاد تفاوت بین هدایت خداوند و وسوسه ذهن را شناخته بودم
با خودم میگفتم خدا خودش گفته اگر ایمانم را نشان دهم و از منطقه امنم بیرون بیایم هدایت و یاریاش را خواهم دید
نزدیک عید 1403 بود که در دلم حس کردم زمان رفتن رسیده و پیامی روشن گرفتم که اول به مسافرت برو
در ابتدا تردید داشتم چون فکر میکردم بهتر است آن پول را صرف وسایل و مغازه کنم اما در دلم مطمئن بودم باید همان را انجام دهم
به هدایت الهی اعتماد کردم و رفتم سفر
این اولین سفر طولانی من بود بیست روز به شهرهای جنوبی رفتم و لحظه لحظهاش برایم پر از آرامش و الهام بود
پس از بازگشت کمتر از یک ساعت طول کشید تا خداوند یکی از بهترین مغازههای شهر را سر راهم قرار داد با بهترین موقعیت و صاحبمغازهای عالی
و من با ایمان و آرامش شروع به کار در کسب و کار شخصی خودم کردم
امروز سپاسگزار خدای مهربانم هستم که مرا از مرحلهای خوب به مرحلهای بهتر هدایت کرد و در بهترین زمان مرا از وابستگی به استقلال رساند
به نام خدای مهربانم سلام خدمت استاد عزیزم مریم جون و دوستان وای چقدر خوشحالم برای این فایل عالی وتأثیر گذار دقیقا چقدر بموقع بود وانگار فقط برای من استاد این فایلو قرار دادن که در تصمیم مصمم شوم چند وقتی بود احساس میکردم دارم در جا میزنم درآمدم ازیه حدی بیشتر بالا نمیره نه اینکه بد باشه هیچ چیز بدی در زندگی من نیست زندگی خوب و نرمال ولی هیچ پیشرفتی وجود ندارد همش فکر میکردم باید یه کاری کنم باید مهاجرت کنم که بهترین راهه پیشرفت منه که دوستم بعداز 6 سال به من زنگ زد وگفت میایی همراه منو و دخترم مهاجرت کنیم باهم خونه بگیرم و کارمون رو دوباره از سر بگیریم منی که دو سه سال پیش اقدام برای مهاجرت کرده بود وترسیده بودم ونرفتم اما حالا چنان شجاعتی به من دست داده مخصوصا بادوره هم جهت باجریان خداوند ودوره احساس لیاقت که دوباره از اول شروع کردم و قانون سلامتی که از اول شروع کردم و برنامه هامونو چیدیم برای بهمن و دارم فقط روی خودم کارمیکنم وزبان میخونم غلبه بر ترسهام کردم وفقط از خداوند هدایت میطلبم و مطمئنم خیلی موفق میشم واین ساکن بودن شرایط زندگیم تضادیست برای پیشرفت من وسراغاز زندگی جدید و مهاجرت واز محل امنم خارج بشم و وارد دنیای تازه ای بشم با کلی تجربه های جدید و کسب درامد عالیتر.
به نام خداوند مهربان
سلام استاد عباس منش عزیز و دوستان همفرکانسی
خدا رو شکر میکنم که بعد از مدتها دوباره اینجا هستم و دارم مینویسم.
البته اینجا نبودنم به مفهوم رها کردن نیست من همچنان هر روز دارم از آگاهی های استاد عباس منش عزیز بهره می برم و روی عهد خودم وفادارم ولی از روی تنبلی فعالیتم در نوشتن دیدگاه کمتر شده که انشاالله به لطف خداوند بهبود و تغییر خواهم کرد.
چند روز قبل در خلوت صبحگاهی خودم و همزمان با گوش دادن به صحبت های استاد عزیز نجوایی در ذهنم به من گفت که تا کی می خوای به این حرف ها گوش کنی؟ دنبال یه فرد جدید یا آگاهی جدید و یه چیز دیگه باش که بهتر و بیشتر پیشرفت کنی!
چند لحظه به صحبتش فکر کردم که نکنه راست می گه و من غافل از این موضوع شدم و این همه ساله سرم به این مسیر گرمه و از چیزهای بزرگتر و بهتر محروم کردم خودم رو!!!!!
از تحلیلی که با خودم کردم احساس بدی پیدا کردم و مطمئن شدم این تحلیل درست نیست و یک نگرش و فکر جدید رو جایگزین کردم و اونم این بود که فرض کن یک درخت میوه هر سال چیکار میکنه؟
جاشو عوض میکنه؟
غذاشو عوض میکنه؟
چی رو عوض میکنه؟
و جواب این بود که قطعا هیچ چیز رو عوض نمیکنه!
پس چرا من فکر میکنم برای بهتر شدن باید یه چیزی رو عوض کنم.
مگر همین حرفها و همین مسیر و آگاهی ها تو رو از اون وضعیت به این وضعیت نرسونده؟!
و یقین دارم که رسونده
پس همین مسیر رو ادامه بده و بجای به فکر جایگزین کردن و دنبال یه چیز جدید بودن باشی به فکر بهتر استفاده کردن از منابعی باش که خداوند در اختیارت گذاشته.
همانطور که یک درخت از آب و نور و خاک استفاده می کنه و محصولی شگفت انگیز تولید میکنه من هم باید از این آگاهی ها که چون آب و نور و خاک برای رشد و پیشرفت من ضروری هستند باید بهتر استفاده کنم تا میوه های بهتر و رشد و نمو بیشتری رو تجربه کنم.
من امروز مطمئن تر شدم که به لطف خدای مهربان 11 سال قبل در به مسیر درستی هدایت شدم. مسیری که سرشار از آگاهی های ناب الهی است. آگاهی هایی که بعد از 11 سال هر روز گوش دادن هنوز هم وقتی گوش میدم برام تکرار نیستند.
امروز بیشتر از قبل اطمینان دارم هر احساس یاس و ناامیدی که در من به واسطه نرسیدن به هر خواسته ای ایجاد بشه داره به من هشدار میده که باید تغییر کنی. داره به من میگه که باید بهتر استفاده کنی از آنچه به لطف خدای مهربان در اختیار تو قرار داده شده.
بعد از مرور این افکار خوش احساس قلبم منو به سایت استاد عباس منش آورد و متوجه شدم امروز یه خبرهایی شده و پروژه تغییر را در آغوش بگیر در سایت شروع شده و چقدر خوشحال شدم که من در بهترین زمان ممکن به این دوره هدایت شدم.
انشاالله که در این مسیر ثابت قدم باشم.
استاد عزیز چقدر عالی تغییر کردن را به چهار شکل و دسته تقسیم بندی کردید.
به نظرم همه انسانها برای هر نوع از تغییر کردن کلی مثال از زندگی خودشون دارن.
وقتی با شنیدن صحبت های شما زندگی خودم رو بررسی کردم خیلی برام لذتبخش بود که من به لطف هدایتم به سمت شما تونستم تغییر از نوع گروهی که قبل از اینکه اوضاع و احوال خراب بشه رو تجربه کنم.
چون تغییر از گونه های دیگر رو بارها در زندگی ام تجربه کرده بودم ولی این نوع که قبل از خراب شدن اوضاع تغییر کنم رو فقط بعد از آشنایی باشما تجربه کردم.
بعد از فارغ التحصیل شدن از دانشگاه به واسطه علاقه ای که به کامپیوتر داشتم به همراه یکی از دوستان مغازه خدمات کامپیوتری تاسیس کردیم و سرمایه اون کار 400 هزارتومان بود که پدرم در اختیارم گذاشته بود.
دو سه ماه کار کردم و سود خاصی حاصل نشد و دوستم اعلام کرد که دیگه نمی خواد ادامه بده و به من گفت به صورتی قسطی سرمایه اش که 400 هزارتومان بود رو بهش برگردونم.
بعد از چند ماه من صاحب کل کار شدم و فکر کنم دو سه سالی این شغل رو ادامه دادم و مهارت خیلی خوبی پیدا کرده بودم و خیلی هم خوش سلیقه بودم ولی درآمد چندانی حاصل نمیشد و در حد کرایه مغازه و یه پول توجیبی واسه خوردن چند تا ساندویچ در ماه بود.
در اون زمان تازه عقد کرده بودم و یه جورایی نیاز داشتم که شرایط تشکیل زندگی رو فراهم کنم ولی به این نتیجه رسیدم که از اون شغل نمیشه به جایی رسید و موانعی سر راهم بود که نمی تونستم از پسش بر بیام.
همون روزها بود که یکی از آشناها به من پیشنهاد کار در شرکت دولتی در اهواز رو داد و من با اینکه علاقه ای به کار دولتی نداشتم فقط به خاطر اینکه درآمد بیشتری داشته باشم و از نظر خانواده مخصوصا خانواده همسرم شغل آینده دار و آبرومندی بود قبول کردم و مغازه رو جمع کردم و راهی شرکت در اهواز شدم.
از همون روز اول که مشغول کار شدم شاید باورتون نشه ولی هیچ حس خوبی به اون کار نداشتم چون انگار با روح و روان من سازگاری نداشت ولی فقط بخاطر پول و اعتباری که کار دولتی بهم می داد هر روز انجامش میدادم.
ماه ها گذشت و هر ماه حقوق می گرفتم و یه جورایی دستم پولی تر شد و همه خوشحال بودم که خدا رو شکر رضا کار دولتی پیدا کرده و میتونه زندگیشو شروع کنه.
به واسطه آشنا بودن با مدیر کارخانه طی چند ماه قرارداد من رسمی شد و من رسما حکم کارمند دولت رو دریافت کردم و این به معنای خوشبختی در اون زمان بود.
ماه ها یکی بعد از دیگری می گذشت و شرایط کاری من سخت و سخت تر میشد.
از نظر روحی هیچ هماهنگی با محیط کار و شرایط کار نداشتم و اصلا دوست نداشتم کار رو ادامه بدم ولی فشار اطرافیان و نیاز مالی و مخصوصا رسمی شدن و …. باعث میشد که ادامه بدم.
اختلاف ها بیشتر شد و به واسطه آشنا بودن من با مدیر مجموعه درگیری و اختلاف ها به خانواده منتقل می شد و خلاصه بعد از مدتی کلی اختلاف در خانواده بین من و آشناهام پیش اومد.
حرف و حدیث بی نهایت به وجود اومده بود و هر روز از صبح تا شب تمرکز بر مشکلات و صحبت درباره درگیری ها و اختلاف نظرها بود.
کار به جایی رسید که مشکلات نه تنها خانوادگی به اوج رسید بلکه از طرف سازمان بازرسی و … هم مشکلاتی برای من ایجاد شد ولی من همچنان اون شرایط رو ادامه می دادم.
8 سال به این روال سپری شد و من به معنای واقعی له له له شدم.
یه آدم افسرده و عصبی و از همه شاکی که هر روز صبح قبل از طلوع آفتاب می رفتم سرایستگاه تا با سرویس به محل شرکت برم و هر روز صبح با خدا حرف می زدم و می گفتم خدایا یعنی میشه یه روزی من نیام سر ایستگاه؟!
یعنی میشه یه روز صبح راننده سرویس زنگ بزنه و بگه أقای عطار مگه خواب موندی و من بگم نه داداش من دیگه نمی یام سر کار و استغفا دادم.
روزها به همین روال می گذشت و نه تنها سلامتی من بهم خورده بود رابطه ام با همسرم و اطرافیانم به شدت پرتنش شده بود و هر روز بحث و دعوا داشتم.
تا اینکه یه روز عصر که از سرکار برگشتم خونه، موقع خوردن ناهار تلویزیون روشن بود و برنامه سمت خدا پخش میشد و مهمان برنامه داستان کوهنوردی رو تعریف کرد که سقوط میکنه و بین زمین و آسمون معلق می مونه و هی خدا رو صدا می زنه و کمک می خواد و خدا بهش میگه طناب رو ببر ولی کوهنورد جرات نمی کنه و در نهایت یخ می زنه و می میره درصورتی که فقط چند متر با زمین فاصله داشته ولی بخاطر برف و بوران فکر میکرده در ارتفاع هست و جرات نکرده طنابش رو ببره.
این داستان رو که شنیدن تصور کردم دقیقا اون کوهنورد من هستم که هر روز دارم با خدا درباره رهایی صحبت میکنم ولی جرات نمی کنم طناب رو قطع کنم.
خدا شاهده فقط یک جمله از همسرم سوال کردم؟
گفتم موافقی از کار استعفا بدم و برگردیم دزفول و خودمون رو از این وضعیت خلاص کنیم؟
گفت پس کار چی میشه و پول زندگی رو از کجا جور کنی؟
گفتم خدا بزرگه، این داستان خیلی به دلم نشست و فکر میکنم منظورش من بودم.
همسرم از شدت فشار روانی که سالها متحمل شده بود گفت حاظرم برگردیم هرچی بشه از این بدتر نمیشه.
همون روز بعد از ظهر رفتم بنگاه و گفتم می خوام خونه رو بفروشم. یادمه سه شنبه بود.
بنگاه گفت باشه ولی بازار شل و وله و مشتری نیست گفتم به هر قیمتی تونستی بفروش.
فردای اون روز مشتری پیدا کرد که البته سوری بود و خودش آپارتمان رو به قیمت مفت از من خرید ولی قلبم روشن بود و امضا کردم.
همون چهارشنبه که رفتم شرکت نامه استعفا و پایان کار رو به مدیرم دادم و نوشتم پنجشنبه روز آخر کار من در این شرکته.
ولوله به پا شد و از اونجایی که مدیر من فامیلمون بود اون روی سکه رو گذاشت و شروع کرد به حرف زدن که چرا میخوای بری و اگه مشکلی هست حلش می کنیم و …..
ولی من گفتم هیچ مشکلی نیست و فقط می خوام برم پی زندگی خودم.
در نهایت مدیر بالادستی اش منو برد اتاقش و گفت نرو و پشیمون میشی و … ولی من گفتم هیچ راهی نداره و می خوام برم.
در نهایت تهدید کرد که اگه رفتی و چند روز بعد برگشتی قبول نمی کنم و فلان و بهمان و گفتم اگه برگشتم تف بنداز توی صورتم.
پنجشنبه رفتم سر کار و همه دفاتر و کارها رو تحویل همکارم دادم و با همه خداحافظی کردم و جالب اینکه مدیر تهدید می کرد که نباید بری تا من دستور بدم و موافقت کنم والا برات اخراج می زنم و ….. ولی من گفتم هرکاری می خوای انجام بده و من میرم.
پنجشنبه عصر خونه رو فروختم و باورتون نمیشه جمعه عصر کامیون گرفتم و همه وسیله های خونه رو بار زدم و خورده ریزه ها رو گذاشتم توی ماشین پراید خودم و برگشتم دزفول .
رسیدم دزفول خانواده همسرم زبونشون بند اومده بود که منو با یک کامیون اثاثیه دم در می دیدن.
همه وسایل رو توی حیاط خالی کردم و بدون اینکه جا و مکانی برای زندگی فراهم کرده باشم خودم رو از اون شرایط مصیبت بار خلاص کردم.
روز بعدش رفتم کارگری و شاگردی پدر همسرم که کار نجاری انجام می داد.
هیچی بلد نبودم ولی با تمام توان کار میکردم و انرژی پیدا کرده بودم که تا حالا در خودم ندیده بودم.
با اینکه زحمت کاری چند برابر شده بود و تو اون گرما کارگری میکردم ولی خوشحال و راضی بودم انگار بعد از 8 سال از انفرادی رها شده بودم.
دیگه هیچ شرایطی برام سخت نبود.
گرما و عرق کردن و بی پولی و کارگری و هیچی برام سخت نبود. و قلبا راضی بودم و خدا رو شکر میکردم.
راستی اینم بگم که روز شنبه ای که دیگه اهواز نبودم راننده می بوس شرکت زنگ زد به موبایلم و گفت آقای عطار مگه خواب موندی من سر ایستگاه منتظرم که بیای و گفتم من دیگه سر اون کار نمی یام و استعفا دادم.
راننده می بوس هم ذوق زده شد چون در جریان شرایط من بود و کلی خوشحال شد که بالاخره رها شدم و گفت ایشالا که همه بچه ها مثل تو خودشون رو ازاینجا خلاص کنن
دو سال و خورده ای با پدر همسرم کار می کردم که باز شرایط داشت رو به خرابی و بحث و ماجرا می رفت.
اما این بار دیگه مثل قبل نذاشتم 8 سال طول بکشه و همون ماه های اول از پدر همسرم جدا شدم و برای خودم یه مغازه نقلی ابزار و یراق باز کردم و از صفر شروع کردم.
باهمون پولی که از کارگری نجاری جمع کرده بودم. با اینکه هنوز هیچ آگاهی از قوانین نداشتم ولی بار دوم تغییر کردن برام راحت تر بود.
چند سال کار مغازه رو ادامه دادم شرایط از قبل بهتر بود ولی رشد خاصی نداشتم و بازم مثل همیشه فقط کرایه مغازه جمع می شد و یه پول مختصر برای گذران نیازهای اولیه.
یعنی هیچ کار اضافه ای نمی تونستم انجام بدم و شاید به زور سالی چند روز می رفتیم مسافرت اونم با کلی سختی و مشقت.
تا اینکه سال 93 با شما استاد عزیز آشنا شدم و خداوند منو به مسیری هدایت کرد که در خواب و رویا هم ندیده بودم.
اینکه چه بر من گذشت و چه شد رو قبلا بارها شرح دادم ولی این قسمتش مهمه که یک سال و نیم بعد از آشنایی با شما به حدی از ایمان و باور رسیدم که احساس کردم باید کار ابزار و یراق رو رها کنم و وارد مسیر مورد علاقم بشم.
این بار شاید دو سه روز فکر کردن نیاز داشت تا ایمانم رو تقویت کنم و در شرایطی که فروش مغازه به لطف استفاده از آموزش های شما چند برابر شده بود و من تونسته بودم در زمان کمتر از یک سال همه بدهی ها رو پرداخت کنم و چک ها رو پاس کرده بودم و تمام اقساط بانکی رو صفر کرده بودم در شرایطی که همه چی تازه سروسامان گرفته بود حسی در قلبم بود که باید تغییر شغل بدم و وارد کسب و کار اینترنتی بشم.
هیچ ایده خاصی نداشتم و فقط یه گروه چند صد نفری در تلگرام داشتم که چند ماه بود مشغول اون بودم و یه درأمد خیلی مختصری ازش به دست آورده بودم ولی قدرت ایمان و اطمینانی در قلبم بود که باید این کار رو انجام بدم.
بازم رفتم سراغ همسرم و گفتم یه ندای بهم میگه که شغل ابزار و یراق رو جمع کن و تمرکز کن بر کار اینترنتی.
بازم همسرم قبول کرد و گفت انجامش بده و هرچی شد من همراهتم.
بعدها همسرم اعتراف کرد که نمی دونم چرا این حرف رو زدم و دلم به چی قرص بود ولی من می دونستم کار خداوند بود که اطمینان رو به قلب همسرم جاری کرده بود که با من موافقت کنه.
خلاصه مغازه ای که در 5 سال گسترش پیدا کرده بود و در بهترین شرایط خودش بود رو در عرض یک ماه جمع کردم.
همه چی رو به نصف قیمت فروختم و دقیقا 28 روز بعد مغازه خالی از جنس رو شستم و کلید رو تحویل دادم و من موندم و یک کامپیوتر رومیزی و میز کامپیوتری که بردم اتاق بالای خونه مادرم گذاشتم و اونجا شد محل کار جدید من.
اتاقی که سالهای نوجوانی من اونجا سپری شده بود حالا شده بود اتاق کار رسیدن به رویاهام.
خدا شاهده فقط چند ماه بعد بود که زندگی من دگرگون شد و شرایط کاری و وضعیت مالی من دگرگرون شد.
دگرگونی که تا به امروز که دارم این دیدگاه رو می نویسم همراه منه و دارم ازش لذت می برم.
البته که در این سالها باز هم موقعیت هایی پیش اومده که من خیلی راحت تونستم تغییر کنم و شرایط کاری رو بهبود دادم.
تغییراتی که موقعی به من الهام میشد که همه چی به ظاهر داشت خوب پیش میرفت ولی یه ندایی منو وادار به تغییر می کرد.
مثل اینکه چند ماه قبل از اینکه تلگرام فیلتر بشه من به داشتن سایت و کار کردن روی سایت خودم ترغیب شدم و با اینکه پروژه سنگینی بود و هیچ اطلاعی درباره اش نداشتم ولی انجامش دادم و چند ماه بعد که تلگرام در ایران فیلتر شد من از قبل آماه شده بودم و هیچ مساله ای برای کسب و کار من پیش نیومد.
از این موارد در کسب و کارم زیاد دارم و حتی در شخصیت و نگرش ها و … بارها تغییراتی ایجاد کردم ولی امروز که به سایت استاد عباس منش هدایت شدم و شروع پروژه تغییر را در آغوش بگیر رو دیدم احساس کردم نیاز دارم همراه استاد و دیگر دوستان همفرکانسی در این دوره بی نظیر باشم.
به خودم تاکید میکنم که برای بهتر شدن اوضاع و شرایط نیاز نیست آگاهی ها یا مسیر رو تغییر بدم فقط باید نحوه استفاده خودم از آگاهی ها رو تغییر بدم.
تصمیمی که به لطف خدا امروز به قلبم جاری شد و من فقط انجامش دادم.
خدا رو شکر
استاد عباس منش عزیز چی بگم؟! که وصف حس و حالم باشه و بتونم جبران محبت شما رو کرده باشم.
هیچ حرف و کلمه ای ندارم
فقط از خدا بر میاد که محبت شما رو به شکل نعمت های بی نهایت وارد زندگی ات کنه.
خدایا از تو درخواست میکنم از درگاه بی نهایتت آنچه بهترین هاست در مسیر زندگی استاد عباس منش عزیز قرار دهی. آمین
سلام آقای عطار روشن گرامی
احسنت بر شما چقدر دقیق گفتید که یک سال و نیم بعد شنیدن صحبت های استاد شما به اون ایمان رسیدین که دست به همچین حرکت خفنی زدین و کار قبل رو رها کردین و استارت کار دلخواه رو زدین آفرین بر شما بخاطر همین ایمان هست که الان لیاقت داشتن بهترین ها رو بدست آوردین
امیدوارم که ما هم به این ایمان و خلوص برسیم و در این مسیر ارزشمند ثابت قدم بمونیمش
همیشه موفق تر باشید
بنام خدای مهربان
سلام به برادر و دوست عزیزم جناب عطارروشن توحیدی
مدت ها بود که منتظر خواندن کامنت های پر از مفاهیم آگاهی دهنده از طرف شما بودم که از مدتها قبل جنس ناب عشق و یک احساس درونی عجیبی را نسبت به شما پیدا کرده بودم و به شدت علاقمند ب خواندن کامنت های از شما شدم.
من هم در شرایطی هستم که باید تغیرات خوب و گسترده تری در شخصیت و نوع نگرشم ایجاد کنم و از همین امروز قبل از مطالعه حرف های گوهربارتان به خودم تعهد دادم که انجام این تغییرات در وجودم باعث ایجاد مسیرهای جدید تر و آسان ترشدنم برای من قرار خواهد داد توسط جهان به لطف پروردگار مهربانم .
جناب عطار روشن من از سال 1400 با استاد عزیزم آشنا شدم و ی جورای تا بالای لب در لجن گیر کرده بودم که خداوند کمکم کرد و هدایتم کرد تا به الان که این کامنت رو مینویسم کلی تغییرات در خودم ایجاد کردم.
بیش از 2 سال و نیم بعد از هدایت شدنم مهاجرت کردم به شهر اهواز که حتی نمیدونستم کجای نقشه ایران قرار دارد و همان حرکت من و ورود به دل ترس ها و توکل و ایمانم درهای برای من در اهواز باز شد که قابل باور برای هیچ کسی نیست و من عاشقاته شهر اهواز و در کل استان خوزستان رو دوست دارم و دریچه ی بود برای من به عنوان ورود به دنیایی بهتر از قبل.
برادر عزیزم جناب عطار روشن عزیز بسیار خوشحالم که از دیشب و شروع امروزم با مطالعه کلام شیوا و گویای شما در سایت زندگی جدیدی را آغاز کردم و از خداوند برای شما و استاد عزیزم و تمام همفرکانسی هام در این خانه توحید و آگاهی دهنده آرزوی بیشتری نعمت ها را از درگاه بی نهایت رب العالمین خواستارم .
سپاسگزارم از خدای مهربانم که من را در این جمع پاک و توحیدی و ثروتمند هدایت کرد.
سپاسگزارم
سلامی از جنس نور و برکت و عشق خدمت آقای رضا عطار روشن با این بیوگرافی فوق العاده ای ک خدا شاهد اشک تو چشمای من موج زد از شجاعت، ایمان، و اون نگاه توحیدی ک در مسیر زندگی ات از خودت نشون دادی واقعا تک تک سلول های بدنم ب لرزش در اومد و خیلی سخت جلوی اشکامو گرفتم فوق العاده تاثیر گذار بود از خدا میخوام بهترین هارو واست رقم بزنه
بنام خدایی که کافیست
سلام
خوشحالم و خداروشکر میکنم در مدار این آگاهی های ناب هستم
تقریبا آخرای 401 بود که در ارتباطم با دوستی که خیلی ارتباط خوب و صمیمی داشتیم ولی با اینکه احساس میکردم که اتفاقاتی داره میفته ولی خودمو زده بودم به کوچه علی چپ و اجازه دادم به جهان محکم بهم بفهمونه، یه جورایی وابستگی بود یه جورایی حال خوبم رو به اون گره زده بودم میکفتم من کنار این دوستم چیزایی رو تجربه و زندگی کردم که نداشتم پس باید به هر قیمتی کنارش باشم و همین باعث شده بود بیشتر از اون چیزی رو نتونم تجربه کنم تا اینکه برای اولین بار برخلاف سری های قبل که فقط خودم می رفتم پیشش( استان دیگه ای هستند) این سری دو تا خواهرام هم بردم و جهان و سیستمی که نشانه پشت نشانه بهم میدان و من خودم رو به نفهمیدن میزدم این سری تایمی که مهمونش بودیم سر یک چیز الکی که اصلا فرهنگ ما با هم اکی نیست و … رابطه مون رو قطع کردیم .میتونستم قبل از اینکه اینطوری محکم جهان بهم چک بزنه خودم اون ارتباط رو قطع میکردم ولی نکردم و جهان خیلی محکم وارد عمل شد و این بار دیگه تسلیم شدم ، طوری بود که اون دوستم حتی درمورد حالم هم مثلا میگفت تا وقتی کنار من هستی حالت خوبه، همون موقع با خودم میکفتم زینب یعنی چی؟ تو اینو میخوای؟ ولی این صدا رو خاموش میکردم تا اینکه بالاخره فهمیدم و اون ارتباط قطع شد و من بعد اون خیییلی بزرگتر شدم، حال خوبم هنوز جا داره ولی تا اندازه خیلی زیادی به خودم گره زدم، دیگه مثل قبل مثلا بخوام برم یه جایی کافی چیزی بخورم اصرار ندارم حتما باید یکیبا من باشه هنوزم میرم خلاصه خیلی با خودم رفیق شدم و این رفاقته با خودم خیلی چیزای جذاب و قشنگی واسم رقم زد، از مسافرت های جذابی به جاهایی که قبل اون حتی روحم از وجودشون خبر نداشت، آدمای فوق العاده خوبی که خیلی جاها اکر کاری داشتم خودشون پیشنهاد میدن واسم انجام بدن و خیلی مهم ترش حال خوبم حال خوبی که هی داره پایدارتر میشه
خدایا شُکرت
سلام خدمت خانم سلمان زاده عزیز اون نگاه تسلیم شدن شما در مواجه شدن با مشکلات و سپردن مسأله ات ب خداوند نگاهی فوق العاده بود ک به آدم میفهمونه ک نباید تقلا کرد و تا حد امکان کارها رو گذاشت رو دوش خداوند
به نام الله هدایتگر
سلام به استاد نازنینم و مریم بانوی مهربان
خدارو هزار مرتبه شکر میکنم که افتخار داشتن استادی چون شما دارم و از سردرگمی سالهاست دراومدم به لطف وجود شما که شدید چراغ راهم و نور رو در قلبم روشن کردید با شناختن خدای عزیزم…
استاد عزیزم آخرین باری که جهان به من هشدار داد که حرکت کن و بیا تو مسیر تغییر همین هفته گذشته بود و من تصمیم گرفتم طبق نشانه ای که برام اومد دوره عزت نفس رو دوباره شروع کنم و استارتش رو زدم چقدرررر عالی بوود چقدر اتفاقات خوبی افتاد ….میخوام بگم نباید به خودمون اونقدر اعتماد کنیم و رها شیم از آموزش از ورودی های ناب باید حتما متعهدانه همیشه روی خودمون کار کنیم باید همیشه ورودی های مناسب رو داشته باشیم وگرنه به خودمون که بیایم میبینم چه ظلمی در حق خودمون کردیم احساس کردیم میدونیم یه چیزایی زبونی هم که هر روز شاکریم پس کافیه نه عزیز من درست مثل همون مثال ناب استاد که ذهن حتی بیشتر از جسم به غذای روح احتیاج داره با ورودی های ناب حواسمون بهش باشه خدایا شکرت که آگاهم کردی شکرت که تصمیم گرفتم دوباره متعهد بشم به مشغول کردن ذهنم به ورودی های ناب …و خبر خوش این روزها که پروژه جدید و فوق العاده شروع شده برای تغییر …
خدارو هزار مرتبه شکر
و سپاس فراوان از استاد عزیز
سلام به استاد عزیز وهمراهان سایت عباسمنش .من سالها پیش عمده فروشی مواد غذایی داشتم درسال 1390 تا 1395 که بعد از 5سال فعالیت متوجه سدم که عمده فروشی داره ضعیف میشه فکر کردم چرا این مسئله داره پیش میاد وشرکتهای مواد غذایی که میامدن خرید کنم دیدم راضی هستن واز اون ور مشتریهایی که داشتم وکمتر میامدند خرید سوال میکردم چرا کمتر میان جوابشان این بود که الان شرکتها میان درب مغازه وخرید انجام میدیم وبار میاد درمغازه وخیلی راحتتر ومناسبتر میخریم ..این یک ایده شد که جرا خودم یک شرکت پخش نداشته باشم و همزمان یک شرکت پخش راه انداختم وکلا فروشی تعطیل کردم والان با پخش کار میکنم که بعد از چند سال خیلی همکارهام تعطیل کردن ولی من زودتر متوجه شدم وشرکت پخشم را راه اندازی کردم وخیلی نتیجه الان خوب وراضی هستم
سلام به استاد عزیزم و دوستان عزیز
مثال راستین رو که شنیدم یه سری مثال هارو از خودم به یادم اورد
منم توی شرایطی هستم که پدرم تا حد خوبی شرایطی رو اماده کرده بود که من میتونستم کار نکنم و بخور بخواب باشه
اما از موقعی که با استاد آشنا شدم اینطوری نبود که من نگاه به در و دیوار کنم و هیچ کاری نکنم تا بابام بهم پول بده همش توی این فکر بودم که چکاری کنم که پول دربیارم و به خودم میگفتم این بابا تا هزار سال دیگه نیست و من باید روی پای خودم باشم و از یه سمتی هم برام سخت بود که همش منتظر یکی باشم برام پول بزنه و خب کارای مختلفی رو حین اینکه دانشجو بودم انجام دادم اسنپ رفتم یه مدتی و بعدش که دیگه دانشگاه. نرفتم و رفتم سراغ ورزش مورد علاقم منشی باشگاه بودم و کمک مربی بودم و خلاصه چنتا کارو تست کردم درحین اینکه هنوز اون کمک مالی بود اما به خودم قول دادم که اگه پول نداشتم حق ندارم به بابام زنگ بزنم که برام پول بزن حتی اگه شام شب نداشته باشم چون باید تغییر کنم
الان نمیگم هنوز به اون درآمدی رسیدم که بینیاز بشم چون دارم روی یه حوزه جدید کار میکنم البته الان طوری داره شرایط پیش میره که تنها مهاجرت کنم به تهران بدون اینکه یک ریال از بابام بگیرم یا بخوام برام خونه بگیره و خب این فرایند تغییر و این دیدگاه به من خیلی کمک کرد که قبل از اینکه بشه 30 سالم و هنوز چشمم به دست بابام باشه بتونم روی پای خودم وایسم
سلام بر دوستان عزیز
و استادی که راه رفتن درست به من یاد داد
من از بچگی با استاد آشنا شدم و اشنایم از اون جایی با استاد شروع شد که اصلاً باور نمی کرد
من همیشه از بچگی دوست مثل آدم های ادی نباشم جز یک درست مردم باشم یعنی از 12 سالگی
من با استاد آشنا شدم گوشی من توی اون زمان نداشتم و خانواده خوب ولی پر از شرک که به دعانویس خیلی عتقداد زیادی داشتن هنوزم دارند ولی برادرم که سنش از من بیشتر در اینستا گرام کسی به اسم محمد بصیری آشنا کرد اون فرد یک در صد از حرف های شمارو میزد اما برای من منطقی نبود که با برادرم با استاد ارشیان فر آشنا شد اما ما زیا توجه به این اینها نمی کردیم که در نهایت فکر کنم از استاد ارشیان فر شمارو پیدا کردیم که بینهایت سپاسگزارم که در این سن کم که هنوز باور های مخرب در ذهنم تشکیل نشدند شمارو پیدا کردم از اون زمان یک سالی بود که فایل های شمارو گوش میکرد اما در اون زمان درک و فهمی نداشتم برای فایل هایی که آنقدر معجزه میکنه بعد شمارو فراموش کردم و کم کم رفته بودم به سمت شرک و دعانویس که به تضاد های زیاد برخوردم مثل عتماد به نفس پایین از اون ور بی پولی چون هرچیزی که میخواستم به پدرم میگفتم با اینکه پول داشت برام نمی گرفت آنقدر باید بهش التماس میکردم تایک گوشی مدل پایین برام بخره وقتی که گوشی گرفت با منت های زیاد مواجه شدم بعد به یک تضادی برخوردم که من باید برای خودم کار کنم منت کسی رم نکشم که باز شمارو یاد آوردم و از اون موقع به بد دارم فایل های شمارو گوش میکنم فهمیدم که نباید روی کسی حساب کنی غیر از خدا امیدوارم که توی سن پایین باشما آشنا شدم تا همین سن 15 بتوانم تا باور های مخربی که در آیند میخواستن به مغز ما بدن جلو گیری کنم تا اینجا که آمدم میخواستم از پیشرفت های بگم که با شما آشنا شدم
از چشم زخم که اول برام سخت بود از ذهنم حذف کنم هی خانواده و فامیل ها از آن استفاده میکرد دور کنم ازم اون موقع به بعد اول سخت بود که دعانویس اینها همش خرافات بعد که درست شد این باور اصلا یکی دوسالی هست دیگه اسمش به گوش نخورده من شمارو دوسال که بی وقفه درام فایل هاور گوش میکنم یک چند ماهی با پدرم رفتم سرکار ولی به خاطر باور های که داشتم دیگه نرفتم سر کار و هرچی که کار کرده بودم خرج کردم تا اینکه تا چند هفته پیش دیدم هرچی پولی که داشتم خرج کردم و دیدم که باز دارم به یک تضادی بر میخورم و از خدا میخواستم که برام کار جور کنه
که چند رو جلو تر پدرم با شاگردی که میبردش سرکار با هم بحث میکنن و مارو بجای اون میبره سرکار یعنی برام تعجب که شاگردی که چندماه هست داره باهاش خوب کار میکنه یهو باهم بحث کنن بعد از اون ما جرا ایمان به خدا قوی تر شد
الان کتاب چگونه فکر خداوند من گرفتم و خواندم
اولین باری که کتاب را خواندم ذهنم مقاومت میکرد
چو توی این 15 سال همچین آگاهی را یکجا ندیده بودم و رفتم سوره های که در کتاب نوشته شده بود توی قرآن پیدا کردم و ذهن منطقی کردم از اون روز
دارم طبق قانون عمل میکنم و دارم پولم پس انداز میکنم برای دورهی روانشناسی ثروت یک هم کارم راحت تر شده که با پدرم میرم سرکار هم حقوقم بیشتر شده و دنبال راهی برای پیشرفت بیشتر هستم امیدوارم این متنی که من نوشتم به دردتون بخوره
و به قول استاد امیدوارم که هر کجا هستید در پناه الله یکتا شاد سالم سلامت و ثروت مند در دنیا و جهان آخرت باشید خدا نگهدار
سلام استاد جان
من هم در شرایطی بودم که چک خوردم تا تغییر کنم هم قبل چک خوردن اینکارو کردم
تجربه هردو مورد دارم
اینکه خودجوش تغییر کردم به سالها قبل برمیگرده ، قبل اینکه شما بشناسم
من پزشک عمومی بودم و حقوق خیلی خوبی داشتم ، میتونستم بشینم پول جمع کنم و از لحاظ مالی رشد کنم. اما من رویام بود تخصص بگیرم
قید اون شرایط زدم ، قید خیلی چیزا زدم و شروع کردم به درس خوندن و به رویامم رسیدم و هرگز پشیمون نیستم
شاید اگه میموندم و پول جمع میکردم الان شرایط بهتریم داشتم به لحاظ،مالی اما سر سوزنی پشیمون نیستم. چون دارم رویامو زندگی میکنم
اما تو بحث روابط به مرحله چک خوری که میرسه میفهمم دارم اشتباه میکنم و همون که نشونه میبینم توجه نمیکنم . اما الان تصمیم گرفتم تا یکسری باورها درست نکنم اقدامی نکنم .
یا تو بحث سلامتی تا مریض نشم مشکل پیدا نکنم ، به رژیم غذایی و عاداتم توجه نمیکنم که اسیب زنندس
اما استاد خیلی شخصیتم رشد کرده ، شاید به دختر رویاهام نرسیدم ولی خیلی تغییر شخصیتی کردم .
انشالله با یاری خدا و اساتید خوبم بهتر بهتر میشم
سلام استاد عزیزم
سلام خانم شایسته عزیز که دوباره پروژه ای رویایی بهمون هدیه دادین
من سوالات را برای خودم تو دفتری نوشتم و تمرینات را جواب دادم و میخوام تغییراتم را تو زمینه روابط شروع کنم و یک برنامه هفتگی برای خودم نوشتم،البته خودم چند روزی بود تو این زمینه تغییرات را شروع کرده بودم و این پروژه کمکی از طرف خداوند به من بود .
من دوره احساس لیاقت را ندارم اما جالبه چند روزی تصمیم گرفته بودم فایلهای معرفی دوره احساس لیاقت را گوش بدم چون احساس نیاز به این فایلها داشتم با معرفی این پروژه و خواسته استاد که فایلهای دوره لیاقت هم دوستان گوش بدهند ،متوجه شدم یک نشانه است که منم فایلهای رایگان این دوره را شروع کنم .
گاهی اوقات تو زمینه های متفاوت متوجه یک سری تغییرات می شوم و شروع به انجام یک سری کارها می کنم اما دقیقا نمیدونم چه کاری باید بکنم که تغییرات بهتری داشته باشم یعنی گاهی اوقات واقعا گیج گیج و سر درگم میشم و نمیدونم چه کاری انجام بدم و این ندونستن منو آزار میده .
همیشه از خدا میخوام منو به مسیر پیشرفت هدایت کنه
یادمه اولیای که با استاد آشنا شده بودم فایلهایی از استاد شنیده بودم که می گفتند من از صفر صفر شروع کردم و همچنین توی کامنت ها میخوندم که بچه ها در تلاش بودند از صفر و دست خالی شروع کردند انگار از صفر شروع کردن و دست خالی یک کار شاق بود،کامنتهای دوستانه را میخوندم که خودشون را صفر کرده بودن و منم آن موقع یک ورودی مالی داشتم و می خواستم که آن را قطع کنم تا رشد کنم دیدم که من این ایمان را ندارم پس این کار را نکردم ،آن زمان وقتی این فایل را گوش دادم متوجه شدم کار درستی انجام دادم
متشکرم استاد
من به امید تغییرات شگرف در روابط این پروژه را شروع کردم خدایا هدایتم کن
به نام خدای مهربانم
سلام میکنم به تمام دوستان عزیزم
خدا را سپاسگزارم که در این جمع ارزشمند حضور دارم و سپاسگزارم از اینکه یکی از بهترین استادان دنیا سید حسین عباسمنش را دارم که همیشه به اصل هر موضوع میپردازد
میخواهم از زمانی بنویسم که حقیقت خودم را شناختم
وقتی کامنتهای دوستان را خواندم متوجه شدم که من پیش از آنکه شرایط زندگیام سخت شود تصمیم به تغییر گرفته بودم و حرکت کرده بودم
به لطف و هدایت خدای مهربانم یادم هست زمانی که پیش برادرم در تعویض روغنی کار میکردم شرایط بسیار خوبی داشتم
پیش از آشنایی با استاد از نظر مالی در همان شغل وضع خوبی نداشتم اما از وقتی به لطف خدا با استاد عباسمنش آشنا شدم آرام آرام وضعیت مالیام بهتر شد
در آن دوران نه کرایه مغازه میدادم نه پول آب و برق و گاز و تلفن و نه هزینه ابزار و وسایل همه اینها متعلق به برادرم بود و من فقط با همان امکانات کار میکردم و درآمد داشتم
به نوعی بدون هیچ هزینهای پول میساختم و درآمدم عالی شده بود
اما وقتی به آن زمان نگاه میکنم حالا بهتر میفهمم چرا باید تغییر میکردم
استاد همیشه در فایلهایش میگوید که شرایط باید هر بار بهتر شود
من هم با خودم و با خدا صحبت میکردم و میگفتم اگر قرار است شرایط بهتر شود پس یعنی وقت آن است که برای خودم کسب و کار مستقلی داشته باشم
در دل دو صدا داشتم
یکی صدای ایمان و احساس خوب که میگفت زمانش را خودم به تو میگویم عجله نکن
و دیگری صدای ترس که میگفت چرا میخواهی از اینجا بروی وقتی بدون هیچ هزینهای درآمد داری نکند اشتباه کنی و گرفتار خرج و دردسر شوی
اما من با آموزشهای استاد تفاوت بین هدایت خداوند و وسوسه ذهن را شناخته بودم
با خودم میگفتم خدا خودش گفته اگر ایمانم را نشان دهم و از منطقه امنم بیرون بیایم هدایت و یاریاش را خواهم دید
نزدیک عید 1403 بود که در دلم حس کردم زمان رفتن رسیده و پیامی روشن گرفتم که اول به مسافرت برو
در ابتدا تردید داشتم چون فکر میکردم بهتر است آن پول را صرف وسایل و مغازه کنم اما در دلم مطمئن بودم باید همان را انجام دهم
به هدایت الهی اعتماد کردم و رفتم سفر
این اولین سفر طولانی من بود بیست روز به شهرهای جنوبی رفتم و لحظه لحظهاش برایم پر از آرامش و الهام بود
پس از بازگشت کمتر از یک ساعت طول کشید تا خداوند یکی از بهترین مغازههای شهر را سر راهم قرار داد با بهترین موقعیت و صاحبمغازهای عالی
و من با ایمان و آرامش شروع به کار در کسب و کار شخصی خودم کردم
امروز سپاسگزار خدای مهربانم هستم که مرا از مرحلهای خوب به مرحلهای بهتر هدایت کرد و در بهترین زمان مرا از وابستگی به استقلال رساند
یا حق
به نام خدای مهربانم سلام خدمت استاد عزیزم مریم جون و دوستان وای چقدر خوشحالم برای این فایل عالی وتأثیر گذار دقیقا چقدر بموقع بود وانگار فقط برای من استاد این فایلو قرار دادن که در تصمیم مصمم شوم چند وقتی بود احساس میکردم دارم در جا میزنم درآمدم ازیه حدی بیشتر بالا نمیره نه اینکه بد باشه هیچ چیز بدی در زندگی من نیست زندگی خوب و نرمال ولی هیچ پیشرفتی وجود ندارد همش فکر میکردم باید یه کاری کنم باید مهاجرت کنم که بهترین راهه پیشرفت منه که دوستم بعداز 6 سال به من زنگ زد وگفت میایی همراه منو و دخترم مهاجرت کنیم باهم خونه بگیرم و کارمون رو دوباره از سر بگیریم منی که دو سه سال پیش اقدام برای مهاجرت کرده بود وترسیده بودم ونرفتم اما حالا چنان شجاعتی به من دست داده مخصوصا بادوره هم جهت باجریان خداوند ودوره احساس لیاقت که دوباره از اول شروع کردم و قانون سلامتی که از اول شروع کردم و برنامه هامونو چیدیم برای بهمن و دارم فقط روی خودم کارمیکنم وزبان میخونم غلبه بر ترسهام کردم وفقط از خداوند هدایت میطلبم و مطمئنم خیلی موفق میشم واین ساکن بودن شرایط زندگیم تضادیست برای پیشرفت من وسراغاز زندگی جدید و مهاجرت واز محل امنم خارج بشم و وارد دنیای تازه ای بشم با کلی تجربه های جدید و کسب درامد عالیتر.