تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱


نکته: فایل فقط به صورت صوتی است.

موضوع این قسمت: تغییر آگاهانه (مسیر آسان) یا تغییر اجباری (مسیر سخت): شما کدام را انتخاب می‌کنید؟


چهارراه سرنوشت‌ساز «تغییر»

چند سال پیش استاد فایلی روی سایت قرار داد با عنوان «می‌خواهی جزو کدام گروه باشی؟». که کاملا با این قسمت مرتبط است.

استاد در ابتدای این فایل، تمام انسان‌ها را بر اساس نحوه‌ی واکنششان به «تغییر» به چهار گروه کلیدی تقسیم می‌کنند. شنیدن این دسته‌بندی به‌تنهایی می‌تواند مسیر زندگی شما را عوض کند، زیرا فوراً متوجه می‌شوید در کدام بخش از زندگی‌تان، در کدام گروه قرار دارید:

۱. گروه نابود شوندگان: افرادی که آنقدر نشانه‌های جهان را نادیده می‌گیرند و به مسیر اشتباه ادامه می‌دهند (مانند یک معتاد) تا شغل، روابط، سلامتی و در نهایت، همه‌چیز خود را از دست می‌دهند و کاملاً نابود می‌شوند.

۲. گروه «لحظه‌ی آخری‌ها»: این گروه آنقدر تغییر نمی‌کنند تا به «لبِ پرتگاه» می‌رسند. درست قبل از نابودی کامل، وقتی در «جوب» افتاده‌اند و همه‌چیز را باخته‌اند، تازه بیدار می‌شوند و تصمیم به تغییر می‌گیرند. این تغییر، بسیار سخت، دردناک و زمان‌بر است.

۳. گروه «هوشیاران»: این افراد با دیدن اولین نشانه‌های مشکل (مثلاً اولین اخطارها در محل کار یا شروع تنش‌ها در رابطه)، متوجه می‌شوند که باید مسیر را اصلاح کنند. آنها قبل از اینکه کار به فاجعه بکشد، خود را تغییر می‌دهند.

۴. گروه «پیشروها» (گروه ایده‌آل): اینها افرادی هستند که حتی زمانی که همه‌چیز خوب است، دنبال بهبود و تغییرِ مثبت‌اند. یعنی قبل از آن‌که جهان چکش را بلند کند و بکوبد روی سرشان، خودشان به فکر بهتر کردنِ خود و زندگی‌شان هستند. دائم می‌پرسند: «روابطم را چطور بهتر کنم؟ مسائل مالی‌ام را چطور ارتقا بدهم؟ در کارم چطور با کیفیت‌تر شوم؟ در سلامت جسمانی چه کار کنم که قوی‌تر و سبک‌تر و سرحال‌تر باشم؟» حتی وقتی اوضاع خوب است، باز در جست‌وجوی عالی‌تر شدن‌اند.


بیایید دو کار کنیم؛ اول خودمان را بشناسیم؛ بفهمیم جزو کدام گروه هستیم؛ و دوم از تجربه‌های همدیگر بهره ببریم تا سریع‌تر و کم‌هزینه‌تر تغییر کنیم. چون جهان یک ویژگی روشن دارد: یا خودت را بهبود می‌بخشی، یا نابودت می‌کند. در کار خداوند «دل‌سوزیِ بی‌قانون» وجود ندارد؛ کار خداوند «قانون» دارد. اگر نگاه سیستمی به خدا داشته باشیم؛ او را به‌صورت یک «قانون‌مندی» ببینیم؛ زندگی‌مان را بهتر مدیریت می‌کنیم.


قانون طلایی زندگیِ «روان»

نقطه‌ی اوج صحبت‌های استاد، معرفی یک «جمله‌ی طلایی» است که دلیل تمام مشکلات و تضادهای زندگی ما را فاش می‌کند:

«تضاد (مشکل) برای این به وجود می‌آید که شما پیشرفت کنی. اگر شما خودت در حال پیشرفت باشی، تضادی به وجود نمی‌آید.»

جهان هستی مانند یک سیستم هوشمند عمل می‌کند: یا شما داوطلبانه خودتان را بهبود می‌بخشید (مانند گروه ۴)، یا جهان شما را با «تضاد» و «مشکلات»، مجبور به پیشرفت می‌کند. این فایل به شما می‌آموزد که چطور مسیر اول (مسیر آسان و روان) را انتخاب کنید.


داستان دو مسیر: تغییر از روی «رویا» در برابر تغییر از روی «تضاد»

زیبایی این فایل در دو داستان واقعی است که در ادامه می‌شنوید:

۱. داستان بهنام: قدرت «تغییر داوطلبانه» (مثال گروه ۴)

بهنام عزیز داستان شگفت‌انگیز خود را تعریف می‌کند. او در تبریز کارمند بود و یک زندگی «خانواده‌پسند» و ظاهراً عالی داشت: خانه، شغل ثابت و دوستان خوب. اما او احساس می‌کرد این رویای او نیست.

او با الهام از دوره‌ی «عزت نفس»، یک تصمیم شجاعانه گرفت: با وجود خوب بودن همه‌چیز، داوطلبانه کارش را رها کرد، خانه‌اش را پس داد و فقط با دو میلیون تومان پول و بدون هیچ تخصصی، برای دنبال کردن علاقه‌اش (گل و گیاه) به تهران مهاجرت کرد.

نتیجه؟ در کمتر از یک سال، بهنام به یکی از ۳ برند برتر آنلاین در حوزه‌ی کاری خود در کل کشور تبدیل شد. چون او قبل از بروز تضاد حرکت کرده بود، جهان مسیر را برایش هموار کرد و زندگی‌اش «روان» پیش رفت.

 

۲. داستان راستین: قدرت «تغییر اجباری» (مثال گروه ۲)

راستین عزیز داستان متفاوتی را به اشتراک می‌گذارد. او «بچه پولداری» بود که کاملاً به حمایت مالی پدرش وابسته بود.

تضاد بزرگ: در سن ۲۱ سالگی، پدرش ناگهان حمایت مالی خود را قطع کرد. این «تضاد» و ضربه‌ی بزرگ، او را که به گفته‌ی خودش ایمانی هم نداشت، مجبور کرد تا روی پای خودش بایستد.

نتیجه؟ او پس از برخورد با این دیوار سخت و شروع کار کردن روی باورهایش (با دوره‌های استاد)، از درآمد ۲ میلیونی به مداری رسیده که اکنون در فکر معاملات میلیاردی و کارآفرینی در ساخت‌وساز است.

استاد در انتها توضیح می‌دهند که هرچند نتیجه‌ی راستین عالی است، اما مسیر او سخت بود، زیرا جهان او را مجبور به تغییر کرد. اما مسیر بهنام آسان بود، زیرا او خودش تغییر را انتخاب کرد. این فایل به شما کمک می‌کند تا آگاهانه مسیر آسان‌تر را برای خلق موفقیت‌هایتان انتخاب کنید.


تمرین این قسمت:

هدف این قانون، این است که ما زندگی خود را از حالت واکنش به بحران خارج کرده و به حالت خلق پیشرفت فعال ببریم.
استاد عباس منش تأکید می‌کنند که اگر همواره در حال پیشرفت باشیم، تضاد به وجود نمی‌آید.

حال، صادقانه به زندگی خود نگاه کنید: در چه حوزه‌ای (مالی، رابطه، شغلی یا سلامتی) شما منتظر ماندید تا جهان “چکش” را بردارد و یک تضاد دردناک (مثلاً ورشکستگی، بیماری، یا جدایی) شما را وادار به تغییر مسیر کند؟

همچنین، امروز، در حالی که اوضاع شما “خوب” است، چه یک حرکت کوچک یا بزرگِ پیشگیرانه‌ای انجام داده‌اید تا جلوی بروز یک تضاد احتمالی در آینده را بگیرید (مصداق گروه چهارم)؟

لطفاً تجربه خود را به اشتراک بگذارید و بگویید درس بزرگ شما از آن “ضربه‌ی” جهان و یا قدرت “تغییر فعال” چه بوده است. (تا دیگر اعضای سایت نیز از این خودشناسی جمعی بهره‌مند شوند)
با به اشتراک گذاشتن این دو تجربه، به خودمان و دیگران کمک کنیم تا قدرت «تغییر آگاهانه» (قبل از برخورد با تضاد) را بیشتر درک کنیم.

پاسخت را کامل در قسمت کامنتهای همین صفحه بنویس تا هم برای خودت نقشه‌ی راه شود و هم الهام‌بخش دیگران.


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

738 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
    تعداد کل دیدگاه‌های «رضا عطارروشن» در این صفحه: 1
  1. -
    رضا عطارروشن گفته:
    مدت عضویت: 4081 روز

    به نام خداوند مهربان

    سلام استاد عباس منش عزیز و دوستان همفرکانسی

    خدا رو شکر میکنم که بعد از مدتها دوباره اینجا هستم و دارم مینویسم.

    البته اینجا نبودنم به مفهوم رها کردن نیست من همچنان هر روز دارم از آگاهی های استاد عباس منش عزیز بهره می برم و روی عهد خودم وفادارم ولی از روی تنبلی فعالیتم در نوشتن دیدگاه کمتر شده که انشاالله به لطف خداوند بهبود و تغییر خواهم کرد.

    چند روز قبل در خلوت صبحگاهی خودم و همزمان با گوش دادن به صحبت های استاد عزیز نجوایی در ذهنم به من گفت که تا کی می خوای به این حرف ها گوش کنی؟ دنبال یه فرد جدید یا آگاهی جدید و یه چیز دیگه باش که بهتر و بیشتر پیشرفت کنی!

    چند لحظه به صحبتش فکر کردم که نکنه راست می گه و من غافل از این موضوع شدم و این همه ساله سرم به این مسیر گرمه و از چیزهای بزرگتر و بهتر محروم کردم خودم رو!!!!!

    از تحلیلی که با خودم کردم احساس بدی پیدا کردم و مطمئن شدم این تحلیل درست نیست و یک نگرش و فکر جدید رو جایگزین کردم و اونم این بود که فرض کن یک درخت میوه هر سال چیکار میکنه؟

    جاشو عوض میکنه؟

    غذاشو عوض میکنه؟

    چی رو عوض میکنه؟

    و جواب این بود که قطعا هیچ چیز رو عوض نمیکنه!

    پس چرا من فکر میکنم برای بهتر شدن باید یه چیزی رو عوض کنم.

    مگر همین حرفها و همین مسیر و آگاهی ها تو رو از اون وضعیت به این وضعیت نرسونده؟!

    و یقین دارم که رسونده

    پس همین مسیر رو ادامه بده و بجای به فکر جایگزین کردن و دنبال یه چیز جدید بودن باشی به فکر بهتر استفاده کردن از منابعی باش که خداوند در اختیارت گذاشته.

    همانطور که یک درخت از آب و نور و خاک استفاده می کنه و محصولی شگفت انگیز تولید میکنه من هم باید از این آگاهی ها که چون آب و نور و خاک برای رشد و پیشرفت من ضروری هستند باید بهتر استفاده کنم تا میوه های بهتر و رشد و نمو بیشتری رو تجربه کنم.

    من امروز مطمئن تر شدم که به لطف خدای مهربان 11 سال قبل در به مسیر درستی هدایت شدم. مسیری که سرشار از آگاهی های ناب الهی است. آگاهی هایی که بعد از 11 سال هر روز گوش دادن هنوز هم وقتی گوش میدم برام تکرار نیستند.

    امروز بیشتر از قبل اطمینان دارم هر احساس یاس و ناامیدی که در من به واسطه نرسیدن به هر خواسته ای ایجاد بشه داره به من هشدار میده که باید تغییر کنی. داره به من میگه که باید بهتر استفاده کنی از آنچه به لطف خدای مهربان در اختیار تو قرار داده شده.

    بعد از مرور این افکار خوش احساس قلبم منو به سایت استاد عباس منش آورد و متوجه شدم امروز یه خبرهایی شده و پروژه تغییر را در آغوش بگیر در سایت شروع شده و چقدر خوشحال شدم که من در بهترین زمان ممکن به این دوره هدایت شدم.

    انشاالله که در این مسیر ثابت قدم باشم.

    استاد عزیز چقدر عالی تغییر کردن را به چهار شکل و دسته تقسیم بندی کردید.

    به نظرم همه انسانها برای هر نوع از تغییر کردن کلی مثال از زندگی خودشون دارن.

    وقتی با شنیدن صحبت های شما زندگی خودم رو بررسی کردم خیلی برام لذتبخش بود که من به لطف هدایتم به سمت شما تونستم تغییر از نوع گروهی که قبل از اینکه اوضاع و احوال خراب بشه رو تجربه کنم.

    چون تغییر از گونه های دیگر رو بارها در زندگی ام تجربه کرده بودم ولی این نوع که قبل از خراب شدن اوضاع تغییر کنم رو فقط بعد از آشنایی باشما تجربه کردم.

    بعد از فارغ التحصیل شدن از دانشگاه به واسطه علاقه ای که به کامپیوتر داشتم به همراه یکی از دوستان مغازه خدمات کامپیوتری تاسیس کردیم و سرمایه اون کار 400 هزارتومان بود که پدرم در اختیارم گذاشته بود.

    دو سه ماه کار کردم و سود خاصی حاصل نشد و دوستم اعلام کرد که دیگه نمی خواد ادامه بده و به من گفت به صورتی قسطی سرمایه اش که 400 هزارتومان بود رو بهش برگردونم.

    بعد از چند ماه من صاحب کل کار شدم و فکر کنم دو سه سالی این شغل رو ادامه دادم و مهارت خیلی خوبی پیدا کرده بودم و خیلی هم خوش سلیقه بودم ولی درآمد چندانی حاصل نمیشد و در حد کرایه مغازه و یه پول توجیبی واسه خوردن چند تا ساندویچ در ماه بود.

    در اون زمان تازه عقد کرده بودم و یه جورایی نیاز داشتم که شرایط تشکیل زندگی رو فراهم کنم ولی به این نتیجه رسیدم که از اون شغل نمیشه به جایی رسید و موانعی سر راهم بود که نمی تونستم از پسش بر بیام.

    همون روزها بود که یکی از آشناها به من پیشنهاد کار در شرکت دولتی در اهواز رو داد و من با اینکه علاقه ای به کار دولتی نداشتم فقط به خاطر اینکه درآمد بیشتری داشته باشم و از نظر خانواده مخصوصا خانواده همسرم شغل آینده دار و آبرومندی بود قبول کردم و مغازه رو جمع کردم و راهی شرکت در اهواز شدم.

    از همون روز اول که مشغول کار شدم شاید باورتون نشه ولی هیچ حس خوبی به اون کار نداشتم چون انگار با روح و روان من سازگاری نداشت ولی فقط بخاطر پول و اعتباری که کار دولتی بهم می داد هر روز انجامش میدادم.

    ماه ها گذشت و هر ماه حقوق می گرفتم و یه جورایی دستم پولی تر شد و همه خوشحال بودم که خدا رو شکر رضا کار دولتی پیدا کرده و میتونه زندگیشو شروع کنه.

    به واسطه آشنا بودن با مدیر کارخانه طی چند ماه قرارداد من رسمی شد و من رسما حکم کارمند دولت رو دریافت کردم و این به معنای خوشبختی در اون زمان بود.

    ماه ها یکی بعد از دیگری می گذشت و شرایط کاری من سخت و سخت تر میشد.

    از نظر روحی هیچ هماهنگی با محیط کار و شرایط کار نداشتم و اصلا دوست نداشتم کار رو ادامه بدم ولی فشار اطرافیان و نیاز مالی و مخصوصا رسمی شدن و …. باعث میشد که ادامه بدم.

    اختلاف ها بیشتر شد و به واسطه آشنا بودن من با مدیر مجموعه درگیری و اختلاف ها به خانواده منتقل می شد و خلاصه بعد از مدتی کلی اختلاف در خانواده بین من و آشناهام پیش اومد.

    حرف و حدیث بی نهایت به وجود اومده بود و هر روز از صبح تا شب تمرکز بر مشکلات و صحبت درباره درگیری ها و اختلاف نظرها بود.

    کار به جایی رسید که مشکلات نه تنها خانوادگی به اوج رسید بلکه از طرف سازمان بازرسی و … هم مشکلاتی برای من ایجاد شد ولی من همچنان اون شرایط رو ادامه می دادم.

    8 سال به این روال سپری شد و من به معنای واقعی له له له شدم.

    یه آدم افسرده و عصبی و از همه شاکی که هر روز صبح قبل از طلوع آفتاب می رفتم سرایستگاه تا با سرویس به محل شرکت برم و هر روز صبح با خدا حرف می زدم و می گفتم خدایا یعنی میشه یه روزی من نیام سر ایستگاه؟!

    یعنی میشه یه روز صبح راننده سرویس زنگ بزنه و بگه أقای عطار مگه خواب موندی و من بگم نه داداش من دیگه نمی یام سر کار و استغفا دادم.

    روزها به همین روال می گذشت و نه تنها سلامتی من بهم خورده بود رابطه ام با همسرم و اطرافیانم به شدت پرتنش شده بود و هر روز بحث و دعوا داشتم.

    تا اینکه یه روز عصر که از سرکار برگشتم خونه، موقع خوردن ناهار تلویزیون روشن بود و برنامه سمت خدا پخش میشد و مهمان برنامه داستان کوهنوردی رو تعریف کرد که سقوط میکنه و بین زمین و آسمون معلق می مونه و هی خدا رو صدا می زنه و کمک می خواد و خدا بهش میگه طناب رو ببر ولی کوهنورد جرات نمی کنه و در نهایت یخ می زنه و می میره درصورتی که فقط چند متر با زمین فاصله داشته ولی بخاطر برف و بوران فکر میکرده در ارتفاع هست و جرات نکرده طنابش رو ببره.

    این داستان رو که شنیدن تصور کردم دقیقا اون کوهنورد من هستم که هر روز دارم با خدا درباره رهایی صحبت میکنم ولی جرات نمی کنم طناب رو قطع کنم.

    خدا شاهده فقط یک جمله از همسرم سوال کردم؟

    گفتم موافقی از کار استعفا بدم و برگردیم دزفول و خودمون رو از این وضعیت خلاص کنیم؟

    گفت پس کار چی میشه و پول زندگی رو از کجا جور کنی؟

    گفتم خدا بزرگه، این داستان خیلی به دلم نشست و فکر میکنم منظورش من بودم.

    همسرم از شدت فشار روانی که سالها متحمل شده بود گفت حاظرم برگردیم هرچی بشه از این بدتر نمیشه.

    همون روز بعد از ظهر رفتم بنگاه و گفتم می خوام خونه رو بفروشم. یادمه سه شنبه بود.

    بنگاه گفت باشه ولی بازار شل و وله و مشتری نیست گفتم به هر قیمتی تونستی بفروش.

    فردای اون روز مشتری پیدا کرد که البته سوری بود و خودش آپارتمان رو به قیمت مفت از من خرید ولی قلبم روشن بود و امضا کردم.

    همون چهارشنبه که رفتم شرکت نامه استعفا و پایان کار رو به مدیرم دادم و نوشتم پنجشنبه روز آخر کار من در این شرکته.

    ولوله به پا شد و از اونجایی که مدیر من فامیلمون بود اون روی سکه رو گذاشت و شروع کرد به حرف زدن که چرا میخوای بری و اگه مشکلی هست حلش می کنیم و …..

    ولی من گفتم هیچ مشکلی نیست و فقط می خوام برم پی زندگی خودم.

    در نهایت مدیر بالادستی اش منو برد اتاقش و گفت نرو و پشیمون میشی و … ولی من گفتم هیچ راهی نداره و می خوام برم.

    در نهایت تهدید کرد که اگه رفتی و چند روز بعد برگشتی قبول نمی کنم و فلان و بهمان و گفتم اگه برگشتم تف بنداز توی صورتم.

    پنجشنبه رفتم سر کار و همه دفاتر و کارها رو تحویل همکارم دادم و با همه خداحافظی کردم و جالب اینکه مدیر تهدید می کرد که نباید بری تا من دستور بدم و موافقت کنم والا برات اخراج می زنم و ….. ولی من گفتم هرکاری می خوای انجام بده و من میرم.

    پنجشنبه عصر خونه رو فروختم و باورتون نمیشه جمعه عصر کامیون گرفتم و همه وسیله های خونه رو بار زدم و خورده ریزه ها رو گذاشتم توی ماشین پراید خودم و برگشتم دزفول .

    رسیدم دزفول خانواده همسرم زبونشون بند اومده بود که منو با یک کامیون اثاثیه دم در می دیدن.

    همه وسایل رو توی حیاط خالی کردم و بدون اینکه جا و مکانی برای زندگی فراهم کرده باشم خودم رو از اون شرایط مصیبت بار خلاص کردم.

    روز بعدش رفتم کارگری و شاگردی پدر همسرم که کار نجاری انجام می داد.

    هیچی بلد نبودم ولی با تمام توان کار میکردم و انرژی پیدا کرده بودم که تا حالا در خودم ندیده بودم.

    با اینکه زحمت کاری چند برابر شده بود و تو اون گرما کارگری میکردم ولی خوشحال و راضی بودم انگار بعد از 8 سال از انفرادی رها شده بودم.

    دیگه هیچ شرایطی برام سخت نبود.

    گرما و عرق کردن و بی پولی و کارگری و هیچی برام سخت نبود. و قلبا راضی بودم و خدا رو شکر میکردم.

    راستی اینم بگم که روز شنبه ای که دیگه اهواز نبودم راننده می بوس شرکت زنگ زد به موبایلم و گفت آقای عطار مگه خواب موندی من سر ایستگاه منتظرم که بیای و گفتم من دیگه سر اون کار نمی یام و استعفا دادم.

    راننده می بوس هم ذوق زده شد چون در جریان شرایط من بود و کلی خوشحال شد که بالاخره رها شدم و گفت ایشالا که همه بچه ها مثل تو خودشون رو ازاینجا خلاص کنن

    دو سال و خورده ای با پدر همسرم کار می کردم که باز شرایط داشت رو به خرابی و بحث و ماجرا می رفت.

    اما این بار دیگه مثل قبل نذاشتم 8 سال طول بکشه و همون ماه های اول از پدر همسرم جدا شدم و برای خودم یه مغازه نقلی ابزار و یراق باز کردم و از صفر شروع کردم.

    باهمون پولی که از کارگری نجاری جمع کرده بودم. با اینکه هنوز هیچ آگاهی از قوانین نداشتم ولی بار دوم تغییر کردن برام راحت تر بود.

    چند سال کار مغازه رو ادامه دادم شرایط از قبل بهتر بود ولی رشد خاصی نداشتم و بازم مثل همیشه فقط کرایه مغازه جمع می شد و یه پول مختصر برای گذران نیازهای اولیه.

    یعنی هیچ کار اضافه ای نمی تونستم انجام بدم و شاید به زور سالی چند روز می رفتیم مسافرت اونم با کلی سختی و مشقت.

    تا اینکه سال 93 با شما استاد عزیز آشنا شدم و خداوند منو به مسیری هدایت کرد که در خواب و رویا هم ندیده بودم.

    اینکه چه بر من گذشت و چه شد رو قبلا بارها شرح دادم ولی این قسمتش مهمه که یک سال و نیم بعد از آشنایی با شما به حدی از ایمان و باور رسیدم که احساس کردم باید کار ابزار و یراق رو رها کنم و وارد مسیر مورد علاقم بشم.

    این بار شاید دو سه روز فکر کردن نیاز داشت تا ایمانم رو تقویت کنم و در شرایطی که فروش مغازه به لطف استفاده از آموزش های شما چند برابر شده بود و من تونسته بودم در زمان کمتر از یک سال همه بدهی ها رو پرداخت کنم و چک ها رو پاس کرده بودم و تمام اقساط بانکی رو صفر کرده بودم در شرایطی که همه چی تازه سروسامان گرفته بود حسی در قلبم بود که باید تغییر شغل بدم و وارد کسب و کار اینترنتی بشم.

    هیچ ایده خاصی نداشتم و فقط یه گروه چند صد نفری در تلگرام داشتم که چند ماه بود مشغول اون بودم و یه درأمد خیلی مختصری ازش به دست آورده بودم ولی قدرت ایمان و اطمینانی در قلبم بود که باید این کار رو انجام بدم.

    بازم رفتم سراغ همسرم و گفتم یه ندای بهم میگه که شغل ابزار و یراق رو جمع کن و تمرکز کن بر کار اینترنتی.

    بازم همسرم قبول کرد و گفت انجامش بده و هرچی شد من همراهتم.

    بعدها همسرم اعتراف کرد که نمی دونم چرا این حرف رو زدم و دلم به چی قرص بود ولی من می دونستم کار خداوند بود که اطمینان رو به قلب همسرم جاری کرده بود که با من موافقت کنه.

    خلاصه مغازه ای که در 5 سال گسترش پیدا کرده بود و در بهترین شرایط خودش بود رو در عرض یک ماه جمع کردم.

    همه چی رو به نصف قیمت فروختم و دقیقا 28 روز بعد مغازه خالی از جنس رو شستم و کلید رو تحویل دادم و من موندم و یک کامپیوتر رومیزی و میز کامپیوتری که بردم اتاق بالای خونه مادرم گذاشتم و اونجا شد محل کار جدید من.

    اتاقی که سالهای نوجوانی من اونجا سپری شده بود حالا شده بود اتاق کار رسیدن به رویاهام.

    خدا شاهده فقط چند ماه بعد بود که زندگی من دگرگون شد و شرایط کاری و وضعیت مالی من دگرگرون شد.

    دگرگونی که تا به امروز که دارم این دیدگاه رو می نویسم همراه منه و دارم ازش لذت می برم.

    البته که در این سالها باز هم موقعیت هایی پیش اومده که من خیلی راحت تونستم تغییر کنم و شرایط کاری رو بهبود دادم.

    تغییراتی که موقعی به من الهام میشد که همه چی به ظاهر داشت خوب پیش میرفت ولی یه ندایی منو وادار به تغییر می کرد.

    مثل اینکه چند ماه قبل از اینکه تلگرام فیلتر بشه من به داشتن سایت و کار کردن روی سایت خودم ترغیب شدم و با اینکه پروژه سنگینی بود و هیچ اطلاعی درباره اش نداشتم ولی انجامش دادم و چند ماه بعد که تلگرام در ایران فیلتر شد من از قبل آماه شده بودم و هیچ مساله ای برای کسب و کار من پیش نیومد.

    از این موارد در کسب و کارم زیاد دارم و حتی در شخصیت و نگرش ها و … بارها تغییراتی ایجاد کردم ولی امروز که به سایت استاد عباس منش هدایت شدم و شروع پروژه تغییر را در آغوش بگیر رو دیدم احساس کردم نیاز دارم همراه استاد و دیگر دوستان همفرکانسی در این دوره بی نظیر باشم.

    به خودم تاکید میکنم که برای بهتر شدن اوضاع و شرایط نیاز نیست آگاهی ها یا مسیر رو تغییر بدم فقط باید نحوه استفاده خودم از آگاهی ها رو تغییر بدم.

    تصمیمی که به لطف خدا امروز به قلبم جاری شد و من فقط انجامش دادم.

    خدا رو شکر

    استاد عباس منش عزیز چی بگم؟! که وصف حس و حالم باشه و بتونم جبران محبت شما رو کرده باشم.

    هیچ حرف و کلمه ای ندارم

    فقط از خدا بر میاد که محبت شما رو به شکل نعمت های بی نهایت وارد زندگی ات کنه.

    خدایا از تو درخواست میکنم از درگاه بی نهایتت آنچه بهترین هاست در مسیر زندگی استاد عباس منش عزیز قرار دهی. آمین

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 270 رای: