این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://www.tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2025/10/neveshteh-7.webp8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-10-12 06:56:372025-10-30 23:33:00تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
به نام خدای مهربانم که هر آنچه هستم و هر آنچه دارم از آن اوست
سلام به استاد عزیزم و استاد شایسته ی عزیزم
سلام به دوستان همفرکانسم در پروژه «تغییر را در آغوش بگیر»
از استاد عزیزم و استاد شایسته ی عزیزم بی نهایت سپاسگزارم که هر بار بهبودهایی در سایت ایجاد میکنند که هم خودشون رشد میکنند و هم کمک میکنند ما در این مسیر رشد کنیم و به مدارهای بالاتری به سمت خداوند در حرکت باشیم.
تجربه من از تغییر نکردن بوده هفت سال پیش که وارد رابطه ی عاطفی شدم،و بخاطره وابستگی که ایجاد شد،جهان اول با یه نشگون شروع کرد که به من هشدار بده وابسته نشم،اما من نفهمیدم و در آخر وابستگی من چنان شدتش زیاد شد که با خاک یکسان شدم و بدترین چک و لگدها رو از جهان خوردم،و به بدترین شکل ممکن با خفت و خواری از اون رابطه بیرون اومدم و بعد شروع به تغییر خودم کردم و هفت سال که با قانون آشنا شدم،از بعد مالی پیشرفت کردم اما تووی بعد روابط همچنان مشکل دارم…
خدایا شکرت خدایا شکرت بابت شروع این دوره زیبا پروژه تغییر را در آغوش بگیر
من با آغوش باز این تغییر رو پذیرا هستم
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد الله رب العالمین
خداروشکر که اینجام خداروشکر که هر لحظه با عشق پذیرای تغییرات شدم خدایا شکرت که تغییر جزیی از وجودم شده
خداروشکر که با گرفتن درس های این دوره های ناب یکسره تلاش میکنم که تغییر کنم
دقیقا استاد جان قبل از ورود به دوره های شما من زیر چک و لگد جهان بودم و نمیفهمیدم
و با دوره های شما کاملا جون گرفتم کم کم چک و لگد ها کمتر شد و من هر روز قوی تر شدم و همین که نتایج رو بیشتر میدیدم بیشتر مصمم میشدم با شما دوره ها رو بردارم
و خدا میدونه که من چه بودم و چه شدم
خدا میدونه که من چقدر از نظر احساس لیاقت پایین بودم و با دوره احساس لیاقت واقعا شخصیتم زنده شد
خدا رو صدهزار مرتبه شکر ،که باز هم با یه پروژه جدید به لطف خدا و شما استادعزیزم ومریم جان، قراره کلی مدار ما بالاتر بره ان شالله وتغییرات مثبت بیشتری رو در درون خودمون ودر زندگیمون تجربه کنیم. آمین
با اینکه من پروژه برداشتم چندوقته برای دیدن وکامنت گذاشتن، در سفر به دور امریکا و پروژه مهاجرت به مدار بالاتر و کارکرد 12 قدم از اول برای سومین بار وهمزمان کار روی دوره ی هم جهت با جریان خداوند، ان شالله بتونم اینجا هم باشم و بیشتر بیاموزم..
آموختنی که مدار وفرکانسم رو بالاتر ببره و عملکردهام رو بیشتر ونتایج مثبت بیشتری نصیبم کنه ان شالله…
قبلا داستان راستین عزیز رو شنیده بودم، اما الان که دوباره داستانش رو خوندم، دیدم که خودم الان در چنین شرایطی به سر میبرم در مورد پسرم مهدی جان….
حدودا 9 ماهی هست که من به پسرم گفتم دیگه وقت مستقل شدنش هست وباید بره سرکار، ولی هنوز این اتفاق نیفتاده…
مهدی از 6 سالگی پدرش رو از دست داده، واز بچگی هم کم شنوا شده و از سمعک استفاده میکنه اما به لطف الله مهربان تا به الان که 20 سالش هست تحت مراقبت ومحافظت و رزق خداوند بوده، همیشه خوب خورده خوب پوشیده وهرچی میخواسته براش فراهم بوده، از بچگیش یعنی از همون 6و7 سالگیش پلی استیشن و ایکس باکس داشته و چون من بیرون خونه شاغل بودم و چون تنها بود و پدرشم از دست داده بود، متاسفانه وابسته شده به بازی، والان چندسال هم هست که با گوشی بازی میکنه، میخوام بگم این بچه دقیقا در ناز ونعمت وراحتی تا الان بوده و اصلا نمیدونه پول درآوردن چطوری هست..
به لطف الله دیپلم گرفته، کارت معافیت سربازیشم گرفته، ولی خب هرجا تواین چندماه رفته برای کار جور نشده، یا خودش نخواسته ویا خود شرکت ،یا رستوران، یا کافه ،یا فروشگاهها به خاطر مشکل شنواییش ….قبولش نکردند…
یه مدت سرخورده شد وبی تفاوت شد، وکلا انگار انگیزه اش رو از دست داد، خانواده من هم مدام جلوش میگفتند مگه این بچه چه خرجی داره، که مجبورش میکنی بره سر کار، مگه الان چندسالشه بهش فشار نیار تا خودش راهشو پیدا کنه وهمین ها باعث شده دو ماه آقا مهدی دنبال کار گشتن رو بی خیال بشه واین در صورتی هست که ادامه تحصیل براش مناسب نیست و خودشم تمایل به یادگیری تخصصی رو فعلا نداره منم مجبورش نمی کنم به زوره بره فنی یا تخصصی رو یاد بگیره که به کارشم نیاد وقتی از روی اجبار باشه…
ولی با بیکار موندنشم صد درصد مخالفم..
من اوایل به عنوان مادرش، احساس گناه وترحم ودلسوزی میومد سراغم، میگفتم شاید خانوادم درست میگند، شاید هنوز زوده بره تو دنیای کسب وکار، یا نکنه بیشتر سرخورده بشه، یا کلا کار پیدا نکنه و…
خلاصه که این حس ها گاهی میومد سراغم، تا همین هفته قبل، که دوباره رفتیم باهم جایی برای مصاحبه شغلی همه چیز هم خوب پیش رفت اما به محض اینکه شنید شیفت صبح باید ساعت 6 از خونه بزنه بیرون و شیفت عصر هم داره، گفت نمیرم اینجا سرکار، مگر اینکه کار توی کافه پیدا کنم و ساعت کاریش هم عصر باشه!!
دیگه راستش عصبانی شدم ونشستم باهاش خیلی جدی صحبت کردم وبهش گفتم، پدر نداشتن، کم شنوابودن وسمعک داشتن، واینکه من به اندازه ای دارم که محتاج کسی نباشیم شکرخدا، هیچکدوم باعث نمیشه که شما نری سرکار…..
بهت دوهفته زمان میدم تا کار پیدا کنی وگرنه از حمایت من هیچ خبری نیست، یعنی حتی یه جوراب هم برات نمیخرم!!
بهش گفتم مهم نیست که سرچه کاری بری فقط باید بری سرکار، حتی اگه مجبور بشی ظرف شور رستوران ویا کارگر کارواش بشی!!!
گفتن این حرفها برام سخت بود ولی میدونم که دارم در حقش خوبی می کنم، واین جدی بودنم باعث میشه مثل تمام سالهای زندگی و مدرسه اش و …..بتونه خودش از پس خودش بربیاد…
الان یک هفتس خدا رو شکر خودش هر روز اگهی پیدا میکنه ومیره مصاحبه ودارم می بینم که داره تلاشش رو میکنه….
استاد جانم شاید اگه با شما وآموزشهاتون آشنا نشده بودم مثل اطرافیانم، مثل خانوادم، با احساس ترحم ودلسوزی و احساس گناه، حتی به خودم اجازه نمیدادم که در مورد سرکار رفتن پسرم بهش چیزی بگم!!
و مثل خاله هاش و ….میگفتم فعلا زوده، گناه داره، مگه من مردم؟ یا اینکه بچه مشکل داره، چطوری بره تو جامعه؟ ازش سوء استفاده نشه؟ حقشو نخورن…وهزارتا فکر وخیال دیگه…
خدارو شکر که از شما یاد گرفتم برای خودم همیشه یه شرح وظایف داشته باشم نسبت به پسرم وخانوادم، تا یه وقت با دلسوزی بی جا، با احساس گناه، ویا حمایت های عاطفی ومالی نا به جا، هم خودم رو دچار دردسر نکنم و هم به خودم آسیب نزنم با حمایتهای فرسایشی ونا به جا وهم از پسرم و اطرافیانم آدمهای باج بگیر وبی مسئولیت بار نیارم.
اینکه من واقعا مسئول پسرم نیستم و وظیفه ندارم جون وجوونی و داراییم رو براش بذارم وازش یه آدم بی مسئولیت و خنگ ودست وپاچلفتی و مفت خور بار بیارم، که نتونه از پس خودش بربیاد.کسانیکه 12 قدم رو کار کردند میدونند من در مورد چه مسئولیتی حرف میزنم.
امیدوارم به لطف الله همینطور که تا به امروز خداوند از من وپسرم حمایت ومراقبت کرده بعد از اینم ما فقط زیر چتر حمایت خودش باشیم همیشه، و برای پسرم تجربه های شیرین ولذت بخشی در راه باشه، جوریکه ان شالله هدایت بشه به سمت بهترین کار وبهترین کارفرما و در مسیر تجربه هاش همواره رشد وپیشرفت داشته باشه ، آمین
اول اینکه هر کسی این نوشته ی من را می خواند و فرزند یا فرزندانی دارد خواهشمندم آنها را وابسته ی خود نکنید. می دانم از روی عشق و دوست داشتن است ولی حتما در آینده این فرزندان آسیب خواهند دید
من کسی بودم که مادرم حتی اجازه نمی داد لباسام رو خودم داخل ماشین قرار بدم و فقط یک دکمه را فشار دهم و… از غذا و یا هر چیز دیگه همیشه برایم محیا بود
ما یک خانواده معمولی از نظر درآمد بودیم ولی برای من همیشه همه چی محیا بود
من سه تا برادر دارم که اونها کاملا آزاد و مستقل بودن ولی کل زندگی من به دلیل افکار قدیمی که ممکن است چون دختر هستم آسیب ببینم هیچ کاری رو نتونستم یاد بگیرم هنوز توی این سن یعنی 44 سالگی برای آشپزی باید برم یوتوب و ویدئو ببینم الان باید برای بچه های خودم سه صوت غذا آماده می کردم ولی …. من به دلیل این مثلا سرویس ها تحت کنترل کامل مادرم بودم از تمامی نیازهام با خبر بود و می گفت هر چی لازم داشتی بیا به خودم بگو …. ولی من آزادی خودم و مستقل بودن را نداشتم
الان با شنیدن این فایل یاد 16 یا 17 سالگی خودم افتادم چقدر دوس داشتم خودم از خودم درآمد داشته باشم و راستش یواشکی پیگیر شدم و یه کاری هم پیدا کردم با اینکه منشی گری بود ولی در اون زمان چون مستقل می شدم و از این همه کنترل راحت می شدم خیلی خوشحال بودم ولی به محض درمیان گذاشتن با خانواده یک داستانی برادره بزرگم به پا کرد که بیا و ببین حتی سر این مسائل منو کتک هم زد فقط می گفتن تو هر چی بخوای ما برات تامین می کنیم.
این ادامه داشت تا من بالاخره تونستم مهاجرت کنم هنوز اون وابستگی وجود داشت ولی همون برادر که اتفاقا در یک کشور هم بودیم منو رها کرد اون زمان من حدود 37 سال داشتم
چی کشیدم خدا خودش شاهده ولی مرگ که نبود
اینقدر خودم بیدار نشدم که خدا توسط همون کسانی که منو یک آدم وابسته و آویزون کرده بودند بیدار کرد البته به کمک آموزش های استاد
آروم آروم اتفاق افتاد ولی خدا رو شکر درها باز شدند
الان هیچ مقاومتی به لطف و کرم آدم ها ندارم بلکه آنها را دستان خداوند می دانم ولی ولی ولی به صورت ناخودآگاه مقاومت شدیدی از کمک یا کاری برایم انجام دادن را از طرف برادرم و یا مادرم دارم
اگر من همیشه رو باورهام کار کنم همچین اتفاقی هرگز نمی افتد چه بسا بر روی شانه های خداوند زندگی خوبی دارم ولی اگر یک روز از گرسنگی هم بمیرم درخواست پول از خانواده ام نخواهم داشت
اگر در همان سن 16 17 سالگی که می خواستم مستقل شوم ولی ترسیدم و جیره خوره آنها ماندم چون خدای رزاق را باور نداشتم و اصلا نمی شناختم اون خدا رو ، الان حتما در شرایط خیلی خیلی بهتری قرار داشتم
خدا رو شکر که بیدار شدم
الان به لطف آموزش های استاد کاملا مستقل هستم
پول از راههایی می آید که من کوچکترین کاری برایش نمیکنم
برای بچه های همون برادر کادو می گیرم
و……..
من منبع نعمت ها را می شناسم و با او در هماهنگی هستم
به لطف خدای مهربان از وقتی وارد برنامه های استاد عباس منش عزیزم شدم اوضاع روی خوب و
خوش خودش را بهم نشون داده
اما در مورد بیزینس و کسب و کار خیلی عامل ها بود که برای خودم سدشون کرده بودم و نمی گذاشتند من به کسب و کار و رشد شخصی خودم
دست پیدا کنم
اولین مورد پول بود یعنی هر کاری که پول توش بود منو راغب می کرد که واردش شوم بعد از دوره روانشناسی ثروت های استاد فهمیدم عامل پول نیست عامل عشق به اون کاره است
من به نقطه ای و نقطه هایی رسیدم که صفر بودم ولی خوشحال و خندان و راضی چرا ؟؟ چون می گفتم احساس خوب است که همه کار می کند و چون در کارهای زیادی هم رفته بودم و موفق نشده بودم راحتی و تنبلی را ترجیح داده بودم
با حوزه ی آنلاین که آشنا شدم با همسرم فکر می کردیم همین طور بنشینیم و تند تند پول به حساب مون میاد بدون کاری بدون هیچ تلاشی
تلاش فیزیکی درسته مهم نیست اما من با حرکت
و چند عامل دیگر غاطی کرده بودم
وقتی رشد سرمایهگذاری های خودمو می دیدم می گفتم خوبه می خواهم چیکار ؟؟ سوال سمی و بی اساس برای تجربه های قبلی و کارهای اشتباه قبلی
اما اومدم با مخالفت های شدیدی که همسرم داشت پیج زدم و یه خدا گفتم خدایا خودت مدیریتش کن الان خدا را صد هزار مرتبه شکر پیج خدبی دارم البته برای باورهای غلط و اشتباه قبلی
و کمی درست کردن باورهای درست و منطقی کردن باورها در ذهنم و کار کردن مداوم و پیوسته در خودم باید همیشه در رشد و سود و سود دهی باشم
الآن تا به الان درآمدی هنوز از پیج پوشاک خودم ندارم ولی خداوند اینقدر کارهام رو برام آسان و سریع و لذت بخش کرده و می کند که نگرانی هام خیلی کمتر از قبل است
استاد دقیقا درست میگفتید، دوره احساس لیاقت چسبیده است به پروژه جدید. گرفتم، گرفتم اونچه رو بایستی میگرفتم. با گوش دادن این فایل و بعدش گوش دادن فقط چند دقیقه ابتدایی جلسه 1 احساس لیاقت یک گره ذهنی رو پیدا کردم و کشیدمش بیرون.
یعنی بهتره بگم خداوند هدایتم کرد و نورش رو به ذهنم تابوند تا روشن بشم.
چه اسم قشنگی برای پروژه انتخاب کردید، استاد شایسته یا استاد عباسمنش یا هردو؟ نمی دونم ولی اسم خیلی هوشمندانه و با احساس مناسب انتخاب شده.
من متوجه شدم چه تغییری رو باید در آغوش بگیرم، یعنی ازش نترسم و اون تغییر رو بیگانه از خودم ندونم بلکه باهاش دوست بشم و به اون تغییر آنچنان عشق بورزم که بتونم هر روز در آغوش بگیرمش.
جملههای طلایی این فایل و دوره احساس لیاقت جلسه 1 برای من اینها بود: «من لایق کار آسونم، نیازی نیست همه از صفر شروع کنن.»
تو ذهن من یک باور محدود کننده اینه که کار باید سخت باشه تا ارزشمند باشه و من انجامش بدم. اگر کاری باشه خیلیها دارن از انجام دادنش امرار معاش میکنن (مثل مغازهداری تو هر صنفی) این کار برای من کمه و من مثل عوام الناس میشم، در صورتیکه من خیلی چیزها سرم میشه، من کلاسم بالاتره از اینکه یک فروشنده باشم یا مغازه بزنم. من یک محقق و پژوهشگر سرشناس و کله گندهای هستم که در مجامع بین المللی باید بدرخشم و کتابها بنویسم و فلان و بهمان….
این باورِ کارِ بزرگ کردن و ارزشمند بودن در صورت انجام چنین کارهایی اون هم از صفر منو همیشه متوقف کرده.
ضربه ای که همیشه خوردم این بوده که راضی نشدم به یک سری کارها چون اعتقاد داشتم در شأن من نیست، از طرفی همیشه قالب ذهنیم این بوده باید از صفر شروع کنم و یک استارتآپ از خودم راه بندازم که هرگز هم موفق به انجامش نشدم.
زمانهایی که در دانشگاه تدریس میکردم بیشترین احساس رضایت رو از خودم داشتم چون حس برتر بودن بهم میداد.
الان میفهمم من احساس ارزشمندیم رو گره زده بودم به جایگاه شغلی و اجتماعیم. بنابراین راضی نمیشدم برای مثال در آموزشگاههای تقویتی و کنکور با حقوق کم کار کنم و کسب تجربه کنم تا بعد یواش یواش آماده بشم برای تدریس در دانشگاه.
همین شد که کمتجربگیم باعث از دست دادن اون جایگاه شد. من اون موقع نشانههای تغییر رو میدیدم، اما دست از ذهنیات خودم برنمیداشتم. مثلا اعتراض دانشآموز به نحوه تدریس، اینکه مدیر دبیرستان بعد از دو ماه عذرم رو خواست، مدیر دومین دبیرستان بعد از یک سال گفت خدانگهدار. دانشگاه آزاد بعد از 3 ترم و دبیرستان آخری که همین دو سال پیش بود بعد از یک سال.
همه اینها نشونه هایی بود که میگفت یع در جایگاه اشتباهی قرار داری یا رفتار اشتباهی داری که باید اصلاح بشه. اوایل که اصلا نمیدونستماشکال از خودمه و تمام تقصیرها رو به گردن دانش آموز و مدیر مینداختم.
ولی در آخرین مدرسه واقعا داشتم تلاش میکردم خودم رو اصلاح کنم و پذیرفته بودم من باید تغییر کنم، ولی خیلی برام سخت بود این تغییر.
میدونید رفتار و افکارم در کنترل کاملم نبود و خیلی وقتها از دستم در میرفت که باید چه خط سیر فکری رو ادامه بدم تا مسئله حل بشه و مسئله جدید پیش نیاد. به همین خاطر تغییرم پایدار و درونی نشد.
به الانِ زندگیم که نگاه میکنم میبینم چیزی که باید تغییر کنه اینه که من برای خودم وقت بتراشم تا به موضوع مورد علاقهام رسیدگی کنم. تحقیقاتمو انجام بدم و مدون کنم، کتابهایی که جمعآوری کردم بخونم. این تغییر در سبک زندگیِ مادر و زنِ خانهدار محض بودن و تبدیل به یک مادرِ شاغل در منزل شدن به شدت نیازه. نیاز داره برنامهریزیم دقیق باشه، ذهنم شکارچی و خالق وقت آزاد بشه، از وقتهای مرده استفاده کنم. از یک سری کارهای اضافه پرهیز کنم و تلاش کنم راهی پیدا کنم که کارهای منزل و بچههام راحتتر و سریعتر هندل بشن.
من از تجربه شغل از دست دادنهای مکرر متوجه شدم در کارهای انفرادی خیلی بهتر عمل میکنم و بهتره تمرکزم رو بجای رهبری یک جمع بذارم روی مهارتهای فردی خودم، بنابراین تصمیم گرفتم برای خودم در منزل کار کنم.
(ببخشید میدونم دارم پراکنده مینویسم و خودم متوجهم که تمرین نوشتنم نظم خاصی نداره، ولی تا بچه خوابه مجبورم تند تند بنویسم)
پس بعد از 5 بار سیلی خوردن از مدارس و دانشگاهها رسیدم به این نقطه که تنهایی برای خودم کار کنم.
شروع کردم در کار همسرم که نیازمند فتوشاپ و اکسل و ورد بود بهش کمک کردم. تنها در منزل. نتیجه شگفتانگیز بود. کارهای تر و تمیز و شسته رفته که نسبت به کارهای مشابهی که بین همکاران وجود داره در سطح بسیار بالاتریه. و البته درآمد خیلی خوبی که به تبعش وارد زندگیم شد.
اینجا این تغییر به زیبایی اثرش رو نشون داد.
حالا رسید به اینجا که دیدم هرچقدر میگذره از ته دلم قبول نمیکنم که این کار رو بعنوان شغل دائمیم ادامه بدم و دوست دارم در مسیر علاقه خودم یک کار تمرکزی انجام بدم. تحقیق کنم و مسائلی که پیرامونم هست رو حل کنم.
حالا قسمت سختش برام این بود که میترسیدم به همسرم بگم دیگه کمکت نمیکنم و ایشون ناراحت بشه.
خیلی وقت بود که درگیرش بودم و نمیدونم چرا اینقدر تو ذهنم بزرگ و بغرنجش کرده بودم.
امروز صبح که پروژه جدید رو با نام بسیار ظریف و دقیقِ «تغییر را در آغوش بگیر» مشاهده کردم، یک شجاعتی گرفتم که حرفمو بزنم. بدون اینکه هنوز فایل معرفی و فایل شماره 1 یا احساس لیاقت رو گوش داده باشم.
سر صبحانه به همسرم گفتم حرف دلم رو، و بینهایت سورپرایز شدم وقتی با واکنش مثبت ایشون مواجه شدم. اصلا اشکم درمیاد همین الان که میگم، ایشون گفت: «اصلا من خودم از دیشب شروع کردم به یاد کرفتن فتوشاپ و دیشب 2 ساعت وقتی شما خواب بودید داشتم تمرین میکردم که دیگه نیازمند تو نباشم. چون می دونم این کار رو دوست نداری و وقتش رو هم نداری.این کار منه و خودم باید رو همه قسمتهاش مسلط باشم، حالا بزن قدش!»
واااای با تمام ایمانی که در وجودم شعله کشیده بود از خدا تشکر کردم و به یاد آوردم این قانون رو که: «اگر اراده کنی و قدم برداری خدا از قبل همه چیز رو برات آماده کرده.»
پس با تمام عشقم فایلهای پروژه رو گوش دادم و رسیدم به جلسه 1 احساس لیاقت که خیلی واضح نشونم داد باید کار رو در نظرم سخت نکنم. نیازی نیست لزوما از صفر شروع کنم و میتونم یک سری آموخته های قبلیم رو در کار جدیدم بعنوان پیش زمینه بکار ببرم.
نمیتونم خیلی دقیق توضیح بدم دارم چکار میکنم فقط اینو بگم مشکل بزرگی برام حل شد.
از استاد شایسته نازنینم و استاد عباسمنش بزرگوارم بینهایت سپاسگزارم برای خلق این شگفتی جدید.
امیدوارم همه مون در مسیر بهبودهای کوچک و ادامهدار موفق باشیم. و ثابت قدم.
من با دانستن این که باید از دامداری شراکتی جدا بشوم و صفر تا صد مسئولیت کسب و کارم رو به صورت تمرکزی به عهده بگیرم اما باز هم با درگیر روزمرگی ها و ترس هایم دارم پروژه ساخت گوسفند داری مجهز خودم رو که طبق قانون تکامل با متراژ پایین هم در نظر گرفتمش رو به تعویق می اندازم.
حالا باید به خودم بیام و تا چک و لگد ها بیش تر نشده و کار از نشانه های واضح فراتر نرفته به خودم بیام.
اهرم رنج:
1.همین امروز پسر عموی بابام که سرپرستی گله و چوپان مان رو بر عهده داره گفت میخواد کارگرش رو مرخص کنه و گوسفند های خودش رو بفروشه چون براش نمیصرفه.
2.پارسال زمستان سه تا از قل های بره های دو قلو که خدا بهم با برکتش داده بود تلف شدند یکی چون موقع زایمان توی باکس انفرادی نبود مادرشون توی محیط بزرگ اولی رو که زایمانده کرده بود به دلیل درد زایمان قل دوم از کنارش دور شده بود و اون یکی رو با فاصله چند متری یک گوشه دیگر آغول به دنیا آورده بود و فقط همون رو به عنوان بره اش پذیرفت که نتیجتا اولی مرد.
یکی دیگه چون خیلی زود زایمان کرد و هنوز خرج شبانه رو شروع نکرده بودیم و باز دوباره چون اتاق های انفرادی زایمان نداشتم مادرشون بعد چند ساعت که میرفت به چراگاه و چون روزهای اول بره ها از گله جا میمونن وقتی برمیگشت قل اول که درشت تر بود تمام شیر کمی هم که به دلیل تغذیه نامناسب مادرش داشت رو میخورد و دومی از بی رمقی ثلف شد و سومی هم که شغال تونسته بود وارد محوطه نامناسب آغول بشه خورده شد.
حالا اگر من ساختمان مناسب نداشته باشم همینجوری ابعاد تلفات بیش تر میشه و هیچ وقت اجازه نمیده به تصاعد برسم.
نمیتونم به هدف چند ده و بعداً چند صد رأسی ام برسم و به همین دلیل از پس هزینه ها بر نمیام که برای خودم به تنهایی کارگر داشته باشم.
اهرم لذت:
1.وقتی جایگاه مد نظر خودم رو بسازم و شریک نداشته باشم.
میتونم اصولی کار کنم و نرهایم را از ماده ها جدا بگیرم و پروتکل همزمان سازی رو اجرا کنم.
مادر ها رو چند روز مانده به زایمان یا حداقل به هنگام زایمان میبرم توی باکس های کوچیک انفرادی که براشون کنار همون آغول اصلی ساخته ام تا هم جیره غنی تری به مادر بدهم تا شیرش به حداکثر برسه و بره ها شیر مست بشن و هم توی جای کوچیک بره هایش رو قشنگ بپذیره و هم بچه ها از زیر پای گله لگد مال شدن و بیماری های اولیه تولد حفظ بشوند.
دیگه گله در جای امن از نظر حمله سگ و شغال و یا دزدی قرار میگیره.
اینجوری درحالی که تلفات نمیدهم به همراه بالا رفتن کلی سلامت گله ام رشدشون به تصاعد میرسه.
از همه مهم تر سیستم اصلاح نژادی که از ابتدای سه سال پیش به دنبالش بوده ام رو میتونم اجرا کنم و تمامشون تمام نژاد بشوند که خودش از نظر ارزش مالی دوبرابر ارزشمندتر میشن.
استاد شن های مخلوط ام را کنار خط کشی های زمین مد نظرم خالی کردم دو ماه پیش که تا زمستان کار رو تموم کنم در مقیاس کوچکی که امروز با تعداد 30 رأسی گله خودم مورد نیازم هست اما پدرم با دلسوزی بر پایه کمبود قشقرق به پا انداخت که تو هنوز برای خودت خونه نخریدی میخوای بیای دولت رو حروم اینجا کنی اما من نیازی ندارم به تأیید کسی جز خدا مخصوصا که بر اساس قانون مدارها اصلا انتظاری هم ندارم و فقط چون پسته چینی نزدیک بود و خبر دوباره بچه تو راهی داشتنم رو که خانومم بهم داد و خدا هم همزمان طبق قانون چون تمام سعیم رو کردم خودم رو هم جهت کنم با جریان خداوند و از بیش تر بهم توفیق داد که خودم رو غرق در آموزه های فایل های شما بکنم خیلی ساده ی خونه زیبا برایم فراهم کرد اضافه بر منزل کوچک و دنجی که توی شهر نزدیک محل کشاورزی ام میخواستم رو که برام قبلاً ردیف کرده بود و خلقش کرده بودم به توفیق الله.
اما خلاصه با این نشونه ایی که این فایل ها رو دوباره گوش دادم و نشونه های واضح امروز ایشالله کار ساخت رو از استند بای در میارم و به قول خودتون که میگفتین طرف لفظ میومده که حالا ی استاپی کردیم تا تکلیف دلار مشخص بشه و… که بی ایمانی عملی هست میخوام در عمل به ایمانم چنگ بزنم تا رشد کنم.
پروردگارا تنها تو را می پرستم و فقط از تو یاری می جویم
پروردگارا سپاسگزارم که مرا به راه راست به راه آنان که به آنها نعمت دادی هدایت کردی
استاد واقعا سپاسگزار خداوندم برای این گام به گام و این گام اول که گفتگوی بهنام عزیز رو گذاشتین و نشونه ای بزرگ برای من بوده
من گفتگوی شما و بهنام رو می تونم بگم بالای هزار بار گوش بدم مطمئنم بیش از 1000 بار گوش دادم
اگر آقا بهنام عزیزم کامنت من رو می خونه دوست دارم بهش بگم بی نهایت از شما سپاسگزارم که اون شب اومدی توی این گفتگو و داستان تغییرت رو برای استاد تعریف کردی و استاد عزیزم بی نهایت از شما سپاسگزارم برای کلاب اون شب و توضیحاتی که در مورد صحبت های بهنام عزیز دادید
زمانی که این فایل اومد من ویزیتور بودم و یادم نمیره که این تیکه رو بریده بودم و یکسره ریپیت میشد و می شنیدمش
الان اشکم در اومده چون این فایل باورهای من رو از این رو به اون رو کرد که اگر من تغییر کنم می تونم پیشرفت کنم
شرایط من خیلی شبیه بهنام عزیزمون بود و من جرات پیدا کردم اون شرایط رو کنار بذارم و از شغلم استعفا بدم و بیام و تمام زمانم رو بذارم برای سایت لیلیکی و روی حوزه علاقه ام تمرکز کنم و جالبه امروز داشتم با همسرم این گام رو گوش می کردم و وقتی صحبت ها رو شنیدم به همسرم گفتم چقدر جالب من از بهنام جان الگو گرفتم و از کار خانواده پسند در اومدم همونطور که باور کرده بودم منم با تغییر می تونم مثل ایشون بهترین ایران بشم در حوزه خودم و شدم و بی نهایت سپاسگزار خداوندم.
واقعا فایل های گفتگو با دوستان بی نظیره و واقعا امروز به تاثیر الگو ها پی بردم. من از کسایی که توی سایتن خیلی الگو گرفتم.
از شما استاد از بهنام عزیز از آقا رضا از آزاده از عرشیا و الان متوجه میشم وقتی من این الگو ها رو دیدم اگر فقط باور هام رو بهبود بدم به خواسته هایی که با دیدن این الگو ها در من ایجاد میشه میرسم
استاد کلمه خونواده پسند توی این فایل برای من کلمه کلیدی بود
اینجا جایی بود که من فهمیدم با خونواده پسند بودن به جایی نمی رسم و باید تغییر کنم و من فقط تصمیم گرفتم و جهان بقیه اش رو انجام داد
من این فایل رو هزار بار گوش دادم و نشونه اومد و بهم گفت الان وقتشه و همه چیز دست به دست هم داد و من کارم رو ترک کردم و تغییر کردم. به هیچ کس هم نگفتم و تمام تلاشم رو کردم و لطف خدا شامل حالم شد. ناامیدی داشتم راه کج رفتن هم داشتم ولی نهایت مسیرم رو به هدف بود. برعکس مسیر قدیمم
دقیقا زمانی که هنوز اوضاع خراب نشده بود از کارم در اومدم. شرایطم توی کار عالی بود ولی وقتی ویزیتور هایی رو میدیدم که با بیش از 45 سال سن هنوز ویزیتور بودن این سوال رو از خودم می کردم که می خوای آینده ات توی این سن این باشه؟ و جوابم یک نه قطعی بود. اون صحنه ها رنج من بود و به لطف خدا جهان هدایتم کرد به سمت این زندگی که الان دارم.
الان اینقدر آزادم و رو به پیشرفتم که تا آخر عمرم هم این کار رو می تونم ادامه بدم و هر آزادی که بخوام رو دارم. چون حاضرم تا روزی که بمیرم این کار رو بکنم. چون این کار عشق منه. من عاشق پای کامپیوتر نشستن و اینترنتم و به لطف خدا شغلم تماما همینه و سپاسگزار خداوندم. خدایا بی نهایت سپاسگزارم
استاد عزیزم بی نهایت از شما سپاسگزارم که با این فایل و توضیحاتتون کاری کردید که قبل از اینکه خداوند چکش رو برداره سعی کنم خودم رو تغییر بدم و تغییر کنم
این جمله شما واقعا طلاییه:
تضاد به وجود میاد تا پیشرفت کنی اگر خودت در حال پیشرفت باشی تضاد به وجود نمیاد
و واقعا همین طوره بخصوص توی یک سال اخیر به قدری سعی کردم خودم زودتر برم تو دل چالش ها که اونقدر تضاد خاصی ندیدم و جالب اینجاست اینقدر خودم می رفتم تو دل چالش ها که چالش هایی هم که اخیرا به وجود اومد (مثل جنگ و اینترنت ملی و…) فقط به نفع من شد و دوران خیلی خوبی برای پیشرفتم شد
دوست دارم هزاران بار از شما استاد بی نظریم هزاران بار از بهنام عزیز هزاران بار از خانم شایسته عزیز هزاران بار از خدا سپاسگزاری کنم
بی نهایت سپاسگزارم
این گام، گام اول بود و گامی بود که الگو برداری ازش زندگیم رو از این رو به اون رو کرد و الان می خوام دوباره بارها و بارها گوشش کنم تا باز جراتم برای تغییر رو بیشتر کنه و بدونم که اگر شرایط خوبه می تونم با رفتن تو دل چالش ها و نترسیدن شرایط رو خیلی بهتر از اون چیزی که هست بکنم
سلام استاد چقدر نیاز داشتم به این صدا این اموزش چقدر ایمان من قوی تر شد دقیقا درکارم الان نیاز داشتماینو بشنوم چقدر کمک کرد برای کارم چون در یک کار ساده انقدر دست دست میکردم چقدر صدای خدا بلند بود ولی من باشنیدن این فایل صدا خدا رو بلند متوجه شدم وای خدا خداخداااااادارم منفجر میشم بخدا استاد مابقیشو بعدن میگم الان فقط میخام ازاین صدا استفاده کنمو بیشتر باهاش حرف بزنم بعد میام ادامه کامنتمومینویسم
سلام استاد جان سلام استاد شایسته جان و سلام دوستان ارزشمندم
الهه هستم
تشکر میکنم از آقا بهنام و آقا راستین عزیز و بهشون تبریک میگم بابت پیشرفت هاشون
بریم سراغ فایل و درس های که گرفتم
خداوند به عنوان سیستم هیچ دلسوزی برای تو نداره در مسیر پیشرفت باشی به تضاد بدی برنمیخوری اگر درمدار پیشرفت نباشی با تضاد ها میاد سراغت تا بیدار بشی نشدی هم نابود میشی
استاد وقتی توی دوره هم جهت گفتید که اگه به خداوند عشق بدی عشق تحویلت میده و اگه مکر بورزی اون مکار مکارانه خیلی حواسمو جمع میکنم تا ورودی بد ندم به خداوند
من در این دوساله که همراه باشما هستم خیلی سعی کردم که پیشرفت مالی بکنم اما عمل نمیکردم یعنی عمل کردن هام مومنتوم نداشت ولی از الان دارم میندازمش روی مومنتوم تا من هم از کار مورد علاقه به ثروت برسم
و مهم ترین عامل موفقیت تکامله بدونیم یک شبه کسی باورهاشو عوض نکرده یک شبه هم بیل گیتس ویا استاد عباس منش نشده اگه بخوام به اون ثروت ها و بیل گیتس ها وایلان ماسک ها برسم راهش اینه از همین خونه ازهمین شهر از همین موقعیت وبا همین جایگاه و خانواده شروع کنم و کم کم هدایت میاد به کدوم مسیر برم و الان که وقت عمله بیشتر ذوق دارم انجامش بدم ببینم بعد هجده جلسه چه اتفاقی برام میوفته
تا وقتی اوضاع خوبه پول هست شرایط امنه خودمون رو بهبود بدیم به قول شما در دوره هم جهت تا زمانی که دریا طوفانی نشده شنا کردن رو یاد بگیریم
بیاییم مسیر درست رو دوباره تکرار کنیم ما با رفتن و دوره کردن دوره احساس لیاقت داریم مسیر درستی که اومدیم رو جای درمونو سفت تر میکنیم داریم برای دریافت نعمت های بیشتر لیاقتمون رو بالا میبریم داریم برای خود ارزشمندی درونی مون به سفر درونمون رجوع میکنیم تا یک من جدید آغاز بشه و چه شود ترکیب جادویی تغییرات در آغوش بگیر با احساس لیاقت
ما وقتی اوضاع خوبی در خانواده داریم از لحاظ مالی و ساپورت میشیم چرا این رو موهبتی از طرف پروردگار عالمیان ندونیم و به بهترین شیوه ازش استفاده کنیم و به نظر من اینجا باورهای مذهبی خودش رو نشون میده که نه بابا باید پدرت دربیاید تا به پول برسی و پولی که زحمت ندارن حرومه و اینا و به جای تشکر از خداوند برای اینکه منم میتونم این استفاده رو از طریق پدرم مادرم یا همسرم ببرم و برای پیشرفت نه خوردن و خوابیدن و هیچ کاری نکردن
استاد عاشقتم که مثل همیشه اصل رو از فرع به ما آموزش میدی
مهم اینکه تو پیشرفت کنی حالا اگر دستی از دستان خداوند هم دراین راه بهت کمک میکنن چه از لحاظ مالی چه انرژی چه هرچی از طرف خداوند بدون ولی روش حساب باز نکن و بهش وابسته نشو
عاشقتونم و خدارا سپاسگذارم در مدار شنیدن این آگاهی ها قرار گرفتم و طبق درکم تونستم کامنت بنویسم
به نام خدای مهربانم که هر آنچه هستم و هر آنچه دارم از آن اوست
سلام به استاد عزیزم و استاد شایسته ی عزیزم
سلام به دوستان همفرکانسم در پروژه «تغییر را در آغوش بگیر»
از استاد عزیزم و استاد شایسته ی عزیزم بی نهایت سپاسگزارم که هر بار بهبودهایی در سایت ایجاد میکنند که هم خودشون رشد میکنند و هم کمک میکنند ما در این مسیر رشد کنیم و به مدارهای بالاتری به سمت خداوند در حرکت باشیم.
تجربه من از تغییر نکردن بوده هفت سال پیش که وارد رابطه ی عاطفی شدم،و بخاطره وابستگی که ایجاد شد،جهان اول با یه نشگون شروع کرد که به من هشدار بده وابسته نشم،اما من نفهمیدم و در آخر وابستگی من چنان شدتش زیاد شد که با خاک یکسان شدم و بدترین چک و لگدها رو از جهان خوردم،و به بدترین شکل ممکن با خفت و خواری از اون رابطه بیرون اومدم و بعد شروع به تغییر خودم کردم و هفت سال که با قانون آشنا شدم،از بعد مالی پیشرفت کردم اما تووی بعد روابط همچنان مشکل دارم…
خدایا شکرت
دوستون دارم…
به نام خدا
سلام به استاد عزیزم و دوستان جان
خدایا شکرت خدایا شکرت بابت شروع این دوره زیبا پروژه تغییر را در آغوش بگیر
من با آغوش باز این تغییر رو پذیرا هستم
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد الله رب العالمین
خداروشکر که اینجام خداروشکر که هر لحظه با عشق پذیرای تغییرات شدم خدایا شکرت که تغییر جزیی از وجودم شده
خداروشکر که با گرفتن درس های این دوره های ناب یکسره تلاش میکنم که تغییر کنم
دقیقا استاد جان قبل از ورود به دوره های شما من زیر چک و لگد جهان بودم و نمیفهمیدم
و با دوره های شما کاملا جون گرفتم کم کم چک و لگد ها کمتر شد و من هر روز قوی تر شدم و همین که نتایج رو بیشتر میدیدم بیشتر مصمم میشدم با شما دوره ها رو بردارم
و خدا میدونه که من چه بودم و چه شدم
خدا میدونه که من چقدر از نظر احساس لیاقت پایین بودم و با دوره احساس لیاقت واقعا شخصیتم زنده شد
خدایا شکرت
به نام خداوند بخشنده ی مهربان
سلام به استادعزیزم وسلام به مریم بانوی مهربانم
وسلام به تک تک دوستانم.
خدا رو صدهزار مرتبه شکر ،که باز هم با یه پروژه جدید به لطف خدا و شما استادعزیزم ومریم جان، قراره کلی مدار ما بالاتر بره ان شالله وتغییرات مثبت بیشتری رو در درون خودمون ودر زندگیمون تجربه کنیم. آمین
با اینکه من پروژه برداشتم چندوقته برای دیدن وکامنت گذاشتن، در سفر به دور امریکا و پروژه مهاجرت به مدار بالاتر و کارکرد 12 قدم از اول برای سومین بار وهمزمان کار روی دوره ی هم جهت با جریان خداوند، ان شالله بتونم اینجا هم باشم و بیشتر بیاموزم..
آموختنی که مدار وفرکانسم رو بالاتر ببره و عملکردهام رو بیشتر ونتایج مثبت بیشتری نصیبم کنه ان شالله…
قبلا داستان راستین عزیز رو شنیده بودم، اما الان که دوباره داستانش رو خوندم، دیدم که خودم الان در چنین شرایطی به سر میبرم در مورد پسرم مهدی جان….
حدودا 9 ماهی هست که من به پسرم گفتم دیگه وقت مستقل شدنش هست وباید بره سرکار، ولی هنوز این اتفاق نیفتاده…
مهدی از 6 سالگی پدرش رو از دست داده، واز بچگی هم کم شنوا شده و از سمعک استفاده میکنه اما به لطف الله مهربان تا به الان که 20 سالش هست تحت مراقبت ومحافظت و رزق خداوند بوده، همیشه خوب خورده خوب پوشیده وهرچی میخواسته براش فراهم بوده، از بچگیش یعنی از همون 6و7 سالگیش پلی استیشن و ایکس باکس داشته و چون من بیرون خونه شاغل بودم و چون تنها بود و پدرشم از دست داده بود، متاسفانه وابسته شده به بازی، والان چندسال هم هست که با گوشی بازی میکنه، میخوام بگم این بچه دقیقا در ناز ونعمت وراحتی تا الان بوده و اصلا نمیدونه پول درآوردن چطوری هست..
به لطف الله دیپلم گرفته، کارت معافیت سربازیشم گرفته، ولی خب هرجا تواین چندماه رفته برای کار جور نشده، یا خودش نخواسته ویا خود شرکت ،یا رستوران، یا کافه ،یا فروشگاهها به خاطر مشکل شنواییش ….قبولش نکردند…
یه مدت سرخورده شد وبی تفاوت شد، وکلا انگار انگیزه اش رو از دست داد، خانواده من هم مدام جلوش میگفتند مگه این بچه چه خرجی داره، که مجبورش میکنی بره سر کار، مگه الان چندسالشه بهش فشار نیار تا خودش راهشو پیدا کنه وهمین ها باعث شده دو ماه آقا مهدی دنبال کار گشتن رو بی خیال بشه واین در صورتی هست که ادامه تحصیل براش مناسب نیست و خودشم تمایل به یادگیری تخصصی رو فعلا نداره منم مجبورش نمی کنم به زوره بره فنی یا تخصصی رو یاد بگیره که به کارشم نیاد وقتی از روی اجبار باشه…
ولی با بیکار موندنشم صد درصد مخالفم..
من اوایل به عنوان مادرش، احساس گناه وترحم ودلسوزی میومد سراغم، میگفتم شاید خانوادم درست میگند، شاید هنوز زوده بره تو دنیای کسب وکار، یا نکنه بیشتر سرخورده بشه، یا کلا کار پیدا نکنه و…
خلاصه که این حس ها گاهی میومد سراغم، تا همین هفته قبل، که دوباره رفتیم باهم جایی برای مصاحبه شغلی همه چیز هم خوب پیش رفت اما به محض اینکه شنید شیفت صبح باید ساعت 6 از خونه بزنه بیرون و شیفت عصر هم داره، گفت نمیرم اینجا سرکار، مگر اینکه کار توی کافه پیدا کنم و ساعت کاریش هم عصر باشه!!
دیگه راستش عصبانی شدم ونشستم باهاش خیلی جدی صحبت کردم وبهش گفتم، پدر نداشتن، کم شنوابودن وسمعک داشتن، واینکه من به اندازه ای دارم که محتاج کسی نباشیم شکرخدا، هیچکدوم باعث نمیشه که شما نری سرکار…..
بهت دوهفته زمان میدم تا کار پیدا کنی وگرنه از حمایت من هیچ خبری نیست، یعنی حتی یه جوراب هم برات نمیخرم!!
بهش گفتم مهم نیست که سرچه کاری بری فقط باید بری سرکار، حتی اگه مجبور بشی ظرف شور رستوران ویا کارگر کارواش بشی!!!
گفتن این حرفها برام سخت بود ولی میدونم که دارم در حقش خوبی می کنم، واین جدی بودنم باعث میشه مثل تمام سالهای زندگی و مدرسه اش و …..بتونه خودش از پس خودش بربیاد…
الان یک هفتس خدا رو شکر خودش هر روز اگهی پیدا میکنه ومیره مصاحبه ودارم می بینم که داره تلاشش رو میکنه….
استاد جانم شاید اگه با شما وآموزشهاتون آشنا نشده بودم مثل اطرافیانم، مثل خانوادم، با احساس ترحم ودلسوزی و احساس گناه، حتی به خودم اجازه نمیدادم که در مورد سرکار رفتن پسرم بهش چیزی بگم!!
و مثل خاله هاش و ….میگفتم فعلا زوده، گناه داره، مگه من مردم؟ یا اینکه بچه مشکل داره، چطوری بره تو جامعه؟ ازش سوء استفاده نشه؟ حقشو نخورن…وهزارتا فکر وخیال دیگه…
خدارو شکر که از شما یاد گرفتم برای خودم همیشه یه شرح وظایف داشته باشم نسبت به پسرم وخانوادم، تا یه وقت با دلسوزی بی جا، با احساس گناه، ویا حمایت های عاطفی ومالی نا به جا، هم خودم رو دچار دردسر نکنم و هم به خودم آسیب نزنم با حمایتهای فرسایشی ونا به جا وهم از پسرم و اطرافیانم آدمهای باج بگیر وبی مسئولیت بار نیارم.
اینکه من واقعا مسئول پسرم نیستم و وظیفه ندارم جون وجوونی و داراییم رو براش بذارم وازش یه آدم بی مسئولیت و خنگ ودست وپاچلفتی و مفت خور بار بیارم، که نتونه از پس خودش بربیاد.کسانیکه 12 قدم رو کار کردند میدونند من در مورد چه مسئولیتی حرف میزنم.
امیدوارم به لطف الله همینطور که تا به امروز خداوند از من وپسرم حمایت ومراقبت کرده بعد از اینم ما فقط زیر چتر حمایت خودش باشیم همیشه، و برای پسرم تجربه های شیرین ولذت بخشی در راه باشه، جوریکه ان شالله هدایت بشه به سمت بهترین کار وبهترین کارفرما و در مسیر تجربه هاش همواره رشد وپیشرفت داشته باشه ، آمین
به نام خدا
سلام خدمت استاد مریم جان و همه ی دوستان
خداوند یاری کند تا بنویسم
اول اینکه هر کسی این نوشته ی من را می خواند و فرزند یا فرزندانی دارد خواهشمندم آنها را وابسته ی خود نکنید. می دانم از روی عشق و دوست داشتن است ولی حتما در آینده این فرزندان آسیب خواهند دید
من کسی بودم که مادرم حتی اجازه نمی داد لباسام رو خودم داخل ماشین قرار بدم و فقط یک دکمه را فشار دهم و… از غذا و یا هر چیز دیگه همیشه برایم محیا بود
ما یک خانواده معمولی از نظر درآمد بودیم ولی برای من همیشه همه چی محیا بود
من سه تا برادر دارم که اونها کاملا آزاد و مستقل بودن ولی کل زندگی من به دلیل افکار قدیمی که ممکن است چون دختر هستم آسیب ببینم هیچ کاری رو نتونستم یاد بگیرم هنوز توی این سن یعنی 44 سالگی برای آشپزی باید برم یوتوب و ویدئو ببینم الان باید برای بچه های خودم سه صوت غذا آماده می کردم ولی …. من به دلیل این مثلا سرویس ها تحت کنترل کامل مادرم بودم از تمامی نیازهام با خبر بود و می گفت هر چی لازم داشتی بیا به خودم بگو …. ولی من آزادی خودم و مستقل بودن را نداشتم
الان با شنیدن این فایل یاد 16 یا 17 سالگی خودم افتادم چقدر دوس داشتم خودم از خودم درآمد داشته باشم و راستش یواشکی پیگیر شدم و یه کاری هم پیدا کردم با اینکه منشی گری بود ولی در اون زمان چون مستقل می شدم و از این همه کنترل راحت می شدم خیلی خوشحال بودم ولی به محض درمیان گذاشتن با خانواده یک داستانی برادره بزرگم به پا کرد که بیا و ببین حتی سر این مسائل منو کتک هم زد فقط می گفتن تو هر چی بخوای ما برات تامین می کنیم.
این ادامه داشت تا من بالاخره تونستم مهاجرت کنم هنوز اون وابستگی وجود داشت ولی همون برادر که اتفاقا در یک کشور هم بودیم منو رها کرد اون زمان من حدود 37 سال داشتم
چی کشیدم خدا خودش شاهده ولی مرگ که نبود
اینقدر خودم بیدار نشدم که خدا توسط همون کسانی که منو یک آدم وابسته و آویزون کرده بودند بیدار کرد البته به کمک آموزش های استاد
آروم آروم اتفاق افتاد ولی خدا رو شکر درها باز شدند
الان هیچ مقاومتی به لطف و کرم آدم ها ندارم بلکه آنها را دستان خداوند می دانم ولی ولی ولی به صورت ناخودآگاه مقاومت شدیدی از کمک یا کاری برایم انجام دادن را از طرف برادرم و یا مادرم دارم
اگر من همیشه رو باورهام کار کنم همچین اتفاقی هرگز نمی افتد چه بسا بر روی شانه های خداوند زندگی خوبی دارم ولی اگر یک روز از گرسنگی هم بمیرم درخواست پول از خانواده ام نخواهم داشت
اگر در همان سن 16 17 سالگی که می خواستم مستقل شوم ولی ترسیدم و جیره خوره آنها ماندم چون خدای رزاق را باور نداشتم و اصلا نمی شناختم اون خدا رو ، الان حتما در شرایط خیلی خیلی بهتری قرار داشتم
خدا رو شکر که بیدار شدم
الان به لطف آموزش های استاد کاملا مستقل هستم
پول از راههایی می آید که من کوچکترین کاری برایش نمیکنم
برای بچه های همون برادر کادو می گیرم
و……..
من منبع نعمت ها را می شناسم و با او در هماهنگی هستم
سپاس
به لطف خدای مهربان از وقتی وارد برنامه های استاد عباس منش عزیزم شدم اوضاع روی خوب و
خوش خودش را بهم نشون داده
اما در مورد بیزینس و کسب و کار خیلی عامل ها بود که برای خودم سدشون کرده بودم و نمی گذاشتند من به کسب و کار و رشد شخصی خودم
دست پیدا کنم
اولین مورد پول بود یعنی هر کاری که پول توش بود منو راغب می کرد که واردش شوم بعد از دوره روانشناسی ثروت های استاد فهمیدم عامل پول نیست عامل عشق به اون کاره است
من به نقطه ای و نقطه هایی رسیدم که صفر بودم ولی خوشحال و خندان و راضی چرا ؟؟ چون می گفتم احساس خوب است که همه کار می کند و چون در کارهای زیادی هم رفته بودم و موفق نشده بودم راحتی و تنبلی را ترجیح داده بودم
با حوزه ی آنلاین که آشنا شدم با همسرم فکر می کردیم همین طور بنشینیم و تند تند پول به حساب مون میاد بدون کاری بدون هیچ تلاشی
تلاش فیزیکی درسته مهم نیست اما من با حرکت
و چند عامل دیگر غاطی کرده بودم
وقتی رشد سرمایهگذاری های خودمو می دیدم می گفتم خوبه می خواهم چیکار ؟؟ سوال سمی و بی اساس برای تجربه های قبلی و کارهای اشتباه قبلی
اما اومدم با مخالفت های شدیدی که همسرم داشت پیج زدم و یه خدا گفتم خدایا خودت مدیریتش کن الان خدا را صد هزار مرتبه شکر پیج خدبی دارم البته برای باورهای غلط و اشتباه قبلی
و کمی درست کردن باورهای درست و منطقی کردن باورها در ذهنم و کار کردن مداوم و پیوسته در خودم باید همیشه در رشد و سود و سود دهی باشم
الآن تا به الان درآمدی هنوز از پیج پوشاک خودم ندارم ولی خداوند اینقدر کارهام رو برام آسان و سریع و لذت بخش کرده و می کند که نگرانی هام خیلی کمتر از قبل است
مدام بهم میگه هست و هست و هست
کار بدون فکر نمی کنم
سعی می کنم ذهن خودم را منطقی کنم
خدایا شکرت
به نام خدای هدایتگرم
سلام به نور تازهی الهی از دریچه پروژه جدید
سلام به روزی نو و روزیای نو
سلام و ارادت بی پایان به استاد نورانیام
سلام و عششششق بیکران به بانو شایسته عزیزم
الهی شکر برای حضورم در کلاس بالاترِ تکرار و تمرین
استاد دقیقا درست میگفتید، دوره احساس لیاقت چسبیده است به پروژه جدید. گرفتم، گرفتم اونچه رو بایستی میگرفتم. با گوش دادن این فایل و بعدش گوش دادن فقط چند دقیقه ابتدایی جلسه 1 احساس لیاقت یک گره ذهنی رو پیدا کردم و کشیدمش بیرون.
یعنی بهتره بگم خداوند هدایتم کرد و نورش رو به ذهنم تابوند تا روشن بشم.
چه اسم قشنگی برای پروژه انتخاب کردید، استاد شایسته یا استاد عباسمنش یا هردو؟ نمی دونم ولی اسم خیلی هوشمندانه و با احساس مناسب انتخاب شده.
من متوجه شدم چه تغییری رو باید در آغوش بگیرم، یعنی ازش نترسم و اون تغییر رو بیگانه از خودم ندونم بلکه باهاش دوست بشم و به اون تغییر آنچنان عشق بورزم که بتونم هر روز در آغوش بگیرمش.
جملههای طلایی این فایل و دوره احساس لیاقت جلسه 1 برای من اینها بود: «من لایق کار آسونم، نیازی نیست همه از صفر شروع کنن.»
تو ذهن من یک باور محدود کننده اینه که کار باید سخت باشه تا ارزشمند باشه و من انجامش بدم. اگر کاری باشه خیلیها دارن از انجام دادنش امرار معاش میکنن (مثل مغازهداری تو هر صنفی) این کار برای من کمه و من مثل عوام الناس میشم، در صورتیکه من خیلی چیزها سرم میشه، من کلاسم بالاتره از اینکه یک فروشنده باشم یا مغازه بزنم. من یک محقق و پژوهشگر سرشناس و کله گندهای هستم که در مجامع بین المللی باید بدرخشم و کتابها بنویسم و فلان و بهمان….
این باورِ کارِ بزرگ کردن و ارزشمند بودن در صورت انجام چنین کارهایی اون هم از صفر منو همیشه متوقف کرده.
ضربه ای که همیشه خوردم این بوده که راضی نشدم به یک سری کارها چون اعتقاد داشتم در شأن من نیست، از طرفی همیشه قالب ذهنیم این بوده باید از صفر شروع کنم و یک استارتآپ از خودم راه بندازم که هرگز هم موفق به انجامش نشدم.
زمانهایی که در دانشگاه تدریس میکردم بیشترین احساس رضایت رو از خودم داشتم چون حس برتر بودن بهم میداد.
الان میفهمم من احساس ارزشمندیم رو گره زده بودم به جایگاه شغلی و اجتماعیم. بنابراین راضی نمیشدم برای مثال در آموزشگاههای تقویتی و کنکور با حقوق کم کار کنم و کسب تجربه کنم تا بعد یواش یواش آماده بشم برای تدریس در دانشگاه.
همین شد که کمتجربگیم باعث از دست دادن اون جایگاه شد. من اون موقع نشانههای تغییر رو میدیدم، اما دست از ذهنیات خودم برنمیداشتم. مثلا اعتراض دانشآموز به نحوه تدریس، اینکه مدیر دبیرستان بعد از دو ماه عذرم رو خواست، مدیر دومین دبیرستان بعد از یک سال گفت خدانگهدار. دانشگاه آزاد بعد از 3 ترم و دبیرستان آخری که همین دو سال پیش بود بعد از یک سال.
همه اینها نشونه هایی بود که میگفت یع در جایگاه اشتباهی قرار داری یا رفتار اشتباهی داری که باید اصلاح بشه. اوایل که اصلا نمیدونستماشکال از خودمه و تمام تقصیرها رو به گردن دانش آموز و مدیر مینداختم.
ولی در آخرین مدرسه واقعا داشتم تلاش میکردم خودم رو اصلاح کنم و پذیرفته بودم من باید تغییر کنم، ولی خیلی برام سخت بود این تغییر.
میدونید رفتار و افکارم در کنترل کاملم نبود و خیلی وقتها از دستم در میرفت که باید چه خط سیر فکری رو ادامه بدم تا مسئله حل بشه و مسئله جدید پیش نیاد. به همین خاطر تغییرم پایدار و درونی نشد.
به الانِ زندگیم که نگاه میکنم میبینم چیزی که باید تغییر کنه اینه که من برای خودم وقت بتراشم تا به موضوع مورد علاقهام رسیدگی کنم. تحقیقاتمو انجام بدم و مدون کنم، کتابهایی که جمعآوری کردم بخونم. این تغییر در سبک زندگیِ مادر و زنِ خانهدار محض بودن و تبدیل به یک مادرِ شاغل در منزل شدن به شدت نیازه. نیاز داره برنامهریزیم دقیق باشه، ذهنم شکارچی و خالق وقت آزاد بشه، از وقتهای مرده استفاده کنم. از یک سری کارهای اضافه پرهیز کنم و تلاش کنم راهی پیدا کنم که کارهای منزل و بچههام راحتتر و سریعتر هندل بشن.
من از تجربه شغل از دست دادنهای مکرر متوجه شدم در کارهای انفرادی خیلی بهتر عمل میکنم و بهتره تمرکزم رو بجای رهبری یک جمع بذارم روی مهارتهای فردی خودم، بنابراین تصمیم گرفتم برای خودم در منزل کار کنم.
(ببخشید میدونم دارم پراکنده مینویسم و خودم متوجهم که تمرین نوشتنم نظم خاصی نداره، ولی تا بچه خوابه مجبورم تند تند بنویسم)
پس بعد از 5 بار سیلی خوردن از مدارس و دانشگاهها رسیدم به این نقطه که تنهایی برای خودم کار کنم.
شروع کردم در کار همسرم که نیازمند فتوشاپ و اکسل و ورد بود بهش کمک کردم. تنها در منزل. نتیجه شگفتانگیز بود. کارهای تر و تمیز و شسته رفته که نسبت به کارهای مشابهی که بین همکاران وجود داره در سطح بسیار بالاتریه. و البته درآمد خیلی خوبی که به تبعش وارد زندگیم شد.
اینجا این تغییر به زیبایی اثرش رو نشون داد.
حالا رسید به اینجا که دیدم هرچقدر میگذره از ته دلم قبول نمیکنم که این کار رو بعنوان شغل دائمیم ادامه بدم و دوست دارم در مسیر علاقه خودم یک کار تمرکزی انجام بدم. تحقیق کنم و مسائلی که پیرامونم هست رو حل کنم.
حالا قسمت سختش برام این بود که میترسیدم به همسرم بگم دیگه کمکت نمیکنم و ایشون ناراحت بشه.
خیلی وقت بود که درگیرش بودم و نمیدونم چرا اینقدر تو ذهنم بزرگ و بغرنجش کرده بودم.
امروز صبح که پروژه جدید رو با نام بسیار ظریف و دقیقِ «تغییر را در آغوش بگیر» مشاهده کردم، یک شجاعتی گرفتم که حرفمو بزنم. بدون اینکه هنوز فایل معرفی و فایل شماره 1 یا احساس لیاقت رو گوش داده باشم.
سر صبحانه به همسرم گفتم حرف دلم رو، و بینهایت سورپرایز شدم وقتی با واکنش مثبت ایشون مواجه شدم. اصلا اشکم درمیاد همین الان که میگم، ایشون گفت: «اصلا من خودم از دیشب شروع کردم به یاد کرفتن فتوشاپ و دیشب 2 ساعت وقتی شما خواب بودید داشتم تمرین میکردم که دیگه نیازمند تو نباشم. چون می دونم این کار رو دوست نداری و وقتش رو هم نداری.این کار منه و خودم باید رو همه قسمتهاش مسلط باشم، حالا بزن قدش!»
واااای با تمام ایمانی که در وجودم شعله کشیده بود از خدا تشکر کردم و به یاد آوردم این قانون رو که: «اگر اراده کنی و قدم برداری خدا از قبل همه چیز رو برات آماده کرده.»
پس با تمام عشقم فایلهای پروژه رو گوش دادم و رسیدم به جلسه 1 احساس لیاقت که خیلی واضح نشونم داد باید کار رو در نظرم سخت نکنم. نیازی نیست لزوما از صفر شروع کنم و میتونم یک سری آموخته های قبلیم رو در کار جدیدم بعنوان پیش زمینه بکار ببرم.
نمیتونم خیلی دقیق توضیح بدم دارم چکار میکنم فقط اینو بگم مشکل بزرگی برام حل شد.
از استاد شایسته نازنینم و استاد عباسمنش بزرگوارم بینهایت سپاسگزارم برای خلق این شگفتی جدید.
امیدوارم همه مون در مسیر بهبودهای کوچک و ادامهدار موفق باشیم. و ثابت قدم.
سلام به استاد عزیزم
من با دانستن این که باید از دامداری شراکتی جدا بشوم و صفر تا صد مسئولیت کسب و کارم رو به صورت تمرکزی به عهده بگیرم اما باز هم با درگیر روزمرگی ها و ترس هایم دارم پروژه ساخت گوسفند داری مجهز خودم رو که طبق قانون تکامل با متراژ پایین هم در نظر گرفتمش رو به تعویق می اندازم.
حالا باید به خودم بیام و تا چک و لگد ها بیش تر نشده و کار از نشانه های واضح فراتر نرفته به خودم بیام.
اهرم رنج:
1.همین امروز پسر عموی بابام که سرپرستی گله و چوپان مان رو بر عهده داره گفت میخواد کارگرش رو مرخص کنه و گوسفند های خودش رو بفروشه چون براش نمیصرفه.
2.پارسال زمستان سه تا از قل های بره های دو قلو که خدا بهم با برکتش داده بود تلف شدند یکی چون موقع زایمان توی باکس انفرادی نبود مادرشون توی محیط بزرگ اولی رو که زایمانده کرده بود به دلیل درد زایمان قل دوم از کنارش دور شده بود و اون یکی رو با فاصله چند متری یک گوشه دیگر آغول به دنیا آورده بود و فقط همون رو به عنوان بره اش پذیرفت که نتیجتا اولی مرد.
یکی دیگه چون خیلی زود زایمان کرد و هنوز خرج شبانه رو شروع نکرده بودیم و باز دوباره چون اتاق های انفرادی زایمان نداشتم مادرشون بعد چند ساعت که میرفت به چراگاه و چون روزهای اول بره ها از گله جا میمونن وقتی برمیگشت قل اول که درشت تر بود تمام شیر کمی هم که به دلیل تغذیه نامناسب مادرش داشت رو میخورد و دومی از بی رمقی ثلف شد و سومی هم که شغال تونسته بود وارد محوطه نامناسب آغول بشه خورده شد.
حالا اگر من ساختمان مناسب نداشته باشم همینجوری ابعاد تلفات بیش تر میشه و هیچ وقت اجازه نمیده به تصاعد برسم.
نمیتونم به هدف چند ده و بعداً چند صد رأسی ام برسم و به همین دلیل از پس هزینه ها بر نمیام که برای خودم به تنهایی کارگر داشته باشم.
اهرم لذت:
1.وقتی جایگاه مد نظر خودم رو بسازم و شریک نداشته باشم.
میتونم اصولی کار کنم و نرهایم را از ماده ها جدا بگیرم و پروتکل همزمان سازی رو اجرا کنم.
مادر ها رو چند روز مانده به زایمان یا حداقل به هنگام زایمان میبرم توی باکس های کوچیک انفرادی که براشون کنار همون آغول اصلی ساخته ام تا هم جیره غنی تری به مادر بدهم تا شیرش به حداکثر برسه و بره ها شیر مست بشن و هم توی جای کوچیک بره هایش رو قشنگ بپذیره و هم بچه ها از زیر پای گله لگد مال شدن و بیماری های اولیه تولد حفظ بشوند.
دیگه گله در جای امن از نظر حمله سگ و شغال و یا دزدی قرار میگیره.
اینجوری درحالی که تلفات نمیدهم به همراه بالا رفتن کلی سلامت گله ام رشدشون به تصاعد میرسه.
از همه مهم تر سیستم اصلاح نژادی که از ابتدای سه سال پیش به دنبالش بوده ام رو میتونم اجرا کنم و تمامشون تمام نژاد بشوند که خودش از نظر ارزش مالی دوبرابر ارزشمندتر میشن.
استاد شن های مخلوط ام را کنار خط کشی های زمین مد نظرم خالی کردم دو ماه پیش که تا زمستان کار رو تموم کنم در مقیاس کوچکی که امروز با تعداد 30 رأسی گله خودم مورد نیازم هست اما پدرم با دلسوزی بر پایه کمبود قشقرق به پا انداخت که تو هنوز برای خودت خونه نخریدی میخوای بیای دولت رو حروم اینجا کنی اما من نیازی ندارم به تأیید کسی جز خدا مخصوصا که بر اساس قانون مدارها اصلا انتظاری هم ندارم و فقط چون پسته چینی نزدیک بود و خبر دوباره بچه تو راهی داشتنم رو که خانومم بهم داد و خدا هم همزمان طبق قانون چون تمام سعیم رو کردم خودم رو هم جهت کنم با جریان خداوند و از بیش تر بهم توفیق داد که خودم رو غرق در آموزه های فایل های شما بکنم خیلی ساده ی خونه زیبا برایم فراهم کرد اضافه بر منزل کوچک و دنجی که توی شهر نزدیک محل کشاورزی ام میخواستم رو که برام قبلاً ردیف کرده بود و خلقش کرده بودم به توفیق الله.
اما خلاصه با این نشونه ایی که این فایل ها رو دوباره گوش دادم و نشونه های واضح امروز ایشالله کار ساخت رو از استند بای در میارم و به قول خودتون که میگفتین طرف لفظ میومده که حالا ی استاپی کردیم تا تکلیف دلار مشخص بشه و… که بی ایمانی عملی هست میخوام در عمل به ایمانم چنگ بزنم تا رشد کنم.
دوستتون دارم
به نام خداوند بخشنده مهربان
پروردگارا تنها تو را می پرستم و فقط از تو یاری می جویم
پروردگارا سپاسگزارم که مرا به راه راست به راه آنان که به آنها نعمت دادی هدایت کردی
استاد واقعا سپاسگزار خداوندم برای این گام به گام و این گام اول که گفتگوی بهنام عزیز رو گذاشتین و نشونه ای بزرگ برای من بوده
من گفتگوی شما و بهنام رو می تونم بگم بالای هزار بار گوش بدم مطمئنم بیش از 1000 بار گوش دادم
اگر آقا بهنام عزیزم کامنت من رو می خونه دوست دارم بهش بگم بی نهایت از شما سپاسگزارم که اون شب اومدی توی این گفتگو و داستان تغییرت رو برای استاد تعریف کردی و استاد عزیزم بی نهایت از شما سپاسگزارم برای کلاب اون شب و توضیحاتی که در مورد صحبت های بهنام عزیز دادید
زمانی که این فایل اومد من ویزیتور بودم و یادم نمیره که این تیکه رو بریده بودم و یکسره ریپیت میشد و می شنیدمش
الان اشکم در اومده چون این فایل باورهای من رو از این رو به اون رو کرد که اگر من تغییر کنم می تونم پیشرفت کنم
شرایط من خیلی شبیه بهنام عزیزمون بود و من جرات پیدا کردم اون شرایط رو کنار بذارم و از شغلم استعفا بدم و بیام و تمام زمانم رو بذارم برای سایت لیلیکی و روی حوزه علاقه ام تمرکز کنم و جالبه امروز داشتم با همسرم این گام رو گوش می کردم و وقتی صحبت ها رو شنیدم به همسرم گفتم چقدر جالب من از بهنام جان الگو گرفتم و از کار خانواده پسند در اومدم همونطور که باور کرده بودم منم با تغییر می تونم مثل ایشون بهترین ایران بشم در حوزه خودم و شدم و بی نهایت سپاسگزار خداوندم.
واقعا فایل های گفتگو با دوستان بی نظیره و واقعا امروز به تاثیر الگو ها پی بردم. من از کسایی که توی سایتن خیلی الگو گرفتم.
از شما استاد از بهنام عزیز از آقا رضا از آزاده از عرشیا و الان متوجه میشم وقتی من این الگو ها رو دیدم اگر فقط باور هام رو بهبود بدم به خواسته هایی که با دیدن این الگو ها در من ایجاد میشه میرسم
استاد کلمه خونواده پسند توی این فایل برای من کلمه کلیدی بود
اینجا جایی بود که من فهمیدم با خونواده پسند بودن به جایی نمی رسم و باید تغییر کنم و من فقط تصمیم گرفتم و جهان بقیه اش رو انجام داد
من این فایل رو هزار بار گوش دادم و نشونه اومد و بهم گفت الان وقتشه و همه چیز دست به دست هم داد و من کارم رو ترک کردم و تغییر کردم. به هیچ کس هم نگفتم و تمام تلاشم رو کردم و لطف خدا شامل حالم شد. ناامیدی داشتم راه کج رفتن هم داشتم ولی نهایت مسیرم رو به هدف بود. برعکس مسیر قدیمم
دقیقا زمانی که هنوز اوضاع خراب نشده بود از کارم در اومدم. شرایطم توی کار عالی بود ولی وقتی ویزیتور هایی رو میدیدم که با بیش از 45 سال سن هنوز ویزیتور بودن این سوال رو از خودم می کردم که می خوای آینده ات توی این سن این باشه؟ و جوابم یک نه قطعی بود. اون صحنه ها رنج من بود و به لطف خدا جهان هدایتم کرد به سمت این زندگی که الان دارم.
الان اینقدر آزادم و رو به پیشرفتم که تا آخر عمرم هم این کار رو می تونم ادامه بدم و هر آزادی که بخوام رو دارم. چون حاضرم تا روزی که بمیرم این کار رو بکنم. چون این کار عشق منه. من عاشق پای کامپیوتر نشستن و اینترنتم و به لطف خدا شغلم تماما همینه و سپاسگزار خداوندم. خدایا بی نهایت سپاسگزارم
استاد عزیزم بی نهایت از شما سپاسگزارم که با این فایل و توضیحاتتون کاری کردید که قبل از اینکه خداوند چکش رو برداره سعی کنم خودم رو تغییر بدم و تغییر کنم
این جمله شما واقعا طلاییه:
تضاد به وجود میاد تا پیشرفت کنی اگر خودت در حال پیشرفت باشی تضاد به وجود نمیاد
و واقعا همین طوره بخصوص توی یک سال اخیر به قدری سعی کردم خودم زودتر برم تو دل چالش ها که اونقدر تضاد خاصی ندیدم و جالب اینجاست اینقدر خودم می رفتم تو دل چالش ها که چالش هایی هم که اخیرا به وجود اومد (مثل جنگ و اینترنت ملی و…) فقط به نفع من شد و دوران خیلی خوبی برای پیشرفتم شد
دوست دارم هزاران بار از شما استاد بی نظریم هزاران بار از بهنام عزیز هزاران بار از خانم شایسته عزیز هزاران بار از خدا سپاسگزاری کنم
بی نهایت سپاسگزارم
این گام، گام اول بود و گامی بود که الگو برداری ازش زندگیم رو از این رو به اون رو کرد و الان می خوام دوباره بارها و بارها گوشش کنم تا باز جراتم برای تغییر رو بیشتر کنه و بدونم که اگر شرایط خوبه می تونم با رفتن تو دل چالش ها و نترسیدن شرایط رو خیلی بهتر از اون چیزی که هست بکنم
بی نهایت سپاسگزارم
سلام استاد چقدر نیاز داشتم به این صدا این اموزش چقدر ایمان من قوی تر شد دقیقا درکارم الان نیاز داشتماینو بشنوم چقدر کمک کرد برای کارم چون در یک کار ساده انقدر دست دست میکردم چقدر صدای خدا بلند بود ولی من باشنیدن این فایل صدا خدا رو بلند متوجه شدم وای خدا خداخداااااادارم منفجر میشم بخدا استاد مابقیشو بعدن میگم الان فقط میخام ازاین صدا استفاده کنمو بیشتر باهاش حرف بزنم بعد میام ادامه کامنتمومینویسم
به نام خداوند بخشنده و مهربان
سلام استاد جان سلام استاد شایسته جان و سلام دوستان ارزشمندم
الهه هستم
تشکر میکنم از آقا بهنام و آقا راستین عزیز و بهشون تبریک میگم بابت پیشرفت هاشون
بریم سراغ فایل و درس های که گرفتم
خداوند به عنوان سیستم هیچ دلسوزی برای تو نداره در مسیر پیشرفت باشی به تضاد بدی برنمیخوری اگر درمدار پیشرفت نباشی با تضاد ها میاد سراغت تا بیدار بشی نشدی هم نابود میشی
استاد وقتی توی دوره هم جهت گفتید که اگه به خداوند عشق بدی عشق تحویلت میده و اگه مکر بورزی اون مکار مکارانه خیلی حواسمو جمع میکنم تا ورودی بد ندم به خداوند
من در این دوساله که همراه باشما هستم خیلی سعی کردم که پیشرفت مالی بکنم اما عمل نمیکردم یعنی عمل کردن هام مومنتوم نداشت ولی از الان دارم میندازمش روی مومنتوم تا من هم از کار مورد علاقه به ثروت برسم
و مهم ترین عامل موفقیت تکامله بدونیم یک شبه کسی باورهاشو عوض نکرده یک شبه هم بیل گیتس ویا استاد عباس منش نشده اگه بخوام به اون ثروت ها و بیل گیتس ها وایلان ماسک ها برسم راهش اینه از همین خونه ازهمین شهر از همین موقعیت وبا همین جایگاه و خانواده شروع کنم و کم کم هدایت میاد به کدوم مسیر برم و الان که وقت عمله بیشتر ذوق دارم انجامش بدم ببینم بعد هجده جلسه چه اتفاقی برام میوفته
تا وقتی اوضاع خوبه پول هست شرایط امنه خودمون رو بهبود بدیم به قول شما در دوره هم جهت تا زمانی که دریا طوفانی نشده شنا کردن رو یاد بگیریم
بیاییم مسیر درست رو دوباره تکرار کنیم ما با رفتن و دوره کردن دوره احساس لیاقت داریم مسیر درستی که اومدیم رو جای درمونو سفت تر میکنیم داریم برای دریافت نعمت های بیشتر لیاقتمون رو بالا میبریم داریم برای خود ارزشمندی درونی مون به سفر درونمون رجوع میکنیم تا یک من جدید آغاز بشه و چه شود ترکیب جادویی تغییرات در آغوش بگیر با احساس لیاقت
ما وقتی اوضاع خوبی در خانواده داریم از لحاظ مالی و ساپورت میشیم چرا این رو موهبتی از طرف پروردگار عالمیان ندونیم و به بهترین شیوه ازش استفاده کنیم و به نظر من اینجا باورهای مذهبی خودش رو نشون میده که نه بابا باید پدرت دربیاید تا به پول برسی و پولی که زحمت ندارن حرومه و اینا و به جای تشکر از خداوند برای اینکه منم میتونم این استفاده رو از طریق پدرم مادرم یا همسرم ببرم و برای پیشرفت نه خوردن و خوابیدن و هیچ کاری نکردن
استاد عاشقتم که مثل همیشه اصل رو از فرع به ما آموزش میدی
مهم اینکه تو پیشرفت کنی حالا اگر دستی از دستان خداوند هم دراین راه بهت کمک میکنن چه از لحاظ مالی چه انرژی چه هرچی از طرف خداوند بدون ولی روش حساب باز نکن و بهش وابسته نشو
عاشقتونم و خدارا سپاسگذارم در مدار شنیدن این آگاهی ها قرار گرفتم و طبق درکم تونستم کامنت بنویسم
عاشقتونم