تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱


نکته: فایل فقط به صورت صوتی است.

موضوع این قسمت: تغییر آگاهانه (مسیر آسان) یا تغییر اجباری (مسیر سخت): شما کدام را انتخاب می‌کنید؟


چهارراه سرنوشت‌ساز «تغییر»

چند سال پیش استاد فایلی روی سایت قرار داد با عنوان «می‌خواهی جزو کدام گروه باشی؟». که کاملا با این قسمت مرتبط است.

استاد در ابتدای این فایل، تمام انسان‌ها را بر اساس نحوه‌ی واکنششان به «تغییر» به چهار گروه کلیدی تقسیم می‌کنند. شنیدن این دسته‌بندی به‌تنهایی می‌تواند مسیر زندگی شما را عوض کند، زیرا فوراً متوجه می‌شوید در کدام بخش از زندگی‌تان، در کدام گروه قرار دارید:

۱. گروه نابود شوندگان: افرادی که آنقدر نشانه‌های جهان را نادیده می‌گیرند و به مسیر اشتباه ادامه می‌دهند (مانند یک معتاد) تا شغل، روابط، سلامتی و در نهایت، همه‌چیز خود را از دست می‌دهند و کاملاً نابود می‌شوند.

۲. گروه «لحظه‌ی آخری‌ها»: این گروه آنقدر تغییر نمی‌کنند تا به «لبِ پرتگاه» می‌رسند. درست قبل از نابودی کامل، وقتی در «جوب» افتاده‌اند و همه‌چیز را باخته‌اند، تازه بیدار می‌شوند و تصمیم به تغییر می‌گیرند. این تغییر، بسیار سخت، دردناک و زمان‌بر است.

۳. گروه «هوشیاران»: این افراد با دیدن اولین نشانه‌های مشکل (مثلاً اولین اخطارها در محل کار یا شروع تنش‌ها در رابطه)، متوجه می‌شوند که باید مسیر را اصلاح کنند. آنها قبل از اینکه کار به فاجعه بکشد، خود را تغییر می‌دهند.

۴. گروه «پیشروها» (گروه ایده‌آل): اینها افرادی هستند که حتی زمانی که همه‌چیز خوب است، دنبال بهبود و تغییرِ مثبت‌اند. یعنی قبل از آن‌که جهان چکش را بلند کند و بکوبد روی سرشان، خودشان به فکر بهتر کردنِ خود و زندگی‌شان هستند. دائم می‌پرسند: «روابطم را چطور بهتر کنم؟ مسائل مالی‌ام را چطور ارتقا بدهم؟ در کارم چطور با کیفیت‌تر شوم؟ در سلامت جسمانی چه کار کنم که قوی‌تر و سبک‌تر و سرحال‌تر باشم؟» حتی وقتی اوضاع خوب است، باز در جست‌وجوی عالی‌تر شدن‌اند.


بیایید دو کار کنیم؛ اول خودمان را بشناسیم؛ بفهمیم جزو کدام گروه هستیم؛ و دوم از تجربه‌های همدیگر بهره ببریم تا سریع‌تر و کم‌هزینه‌تر تغییر کنیم. چون جهان یک ویژگی روشن دارد: یا خودت را بهبود می‌بخشی، یا نابودت می‌کند. در کار خداوند «دل‌سوزیِ بی‌قانون» وجود ندارد؛ کار خداوند «قانون» دارد. اگر نگاه سیستمی به خدا داشته باشیم؛ او را به‌صورت یک «قانون‌مندی» ببینیم؛ زندگی‌مان را بهتر مدیریت می‌کنیم.


قانون طلایی زندگیِ «روان»

نقطه‌ی اوج صحبت‌های استاد، معرفی یک «جمله‌ی طلایی» است که دلیل تمام مشکلات و تضادهای زندگی ما را فاش می‌کند:

«تضاد (مشکل) برای این به وجود می‌آید که شما پیشرفت کنی. اگر شما خودت در حال پیشرفت باشی، تضادی به وجود نمی‌آید.»

جهان هستی مانند یک سیستم هوشمند عمل می‌کند: یا شما داوطلبانه خودتان را بهبود می‌بخشید (مانند گروه ۴)، یا جهان شما را با «تضاد» و «مشکلات»، مجبور به پیشرفت می‌کند. این فایل به شما می‌آموزد که چطور مسیر اول (مسیر آسان و روان) را انتخاب کنید.


داستان دو مسیر: تغییر از روی «رویا» در برابر تغییر از روی «تضاد»

زیبایی این فایل در دو داستان واقعی است که در ادامه می‌شنوید:

۱. داستان بهنام: قدرت «تغییر داوطلبانه» (مثال گروه ۴)

بهنام عزیز داستان شگفت‌انگیز خود را تعریف می‌کند. او در تبریز کارمند بود و یک زندگی «خانواده‌پسند» و ظاهراً عالی داشت: خانه، شغل ثابت و دوستان خوب. اما او احساس می‌کرد این رویای او نیست.

او با الهام از دوره‌ی «عزت نفس»، یک تصمیم شجاعانه گرفت: با وجود خوب بودن همه‌چیز، داوطلبانه کارش را رها کرد، خانه‌اش را پس داد و فقط با دو میلیون تومان پول و بدون هیچ تخصصی، برای دنبال کردن علاقه‌اش (گل و گیاه) به تهران مهاجرت کرد.

نتیجه؟ در کمتر از یک سال، بهنام به یکی از ۳ برند برتر آنلاین در حوزه‌ی کاری خود در کل کشور تبدیل شد. چون او قبل از بروز تضاد حرکت کرده بود، جهان مسیر را برایش هموار کرد و زندگی‌اش «روان» پیش رفت.

 

۲. داستان راستین: قدرت «تغییر اجباری» (مثال گروه ۲)

راستین عزیز داستان متفاوتی را به اشتراک می‌گذارد. او «بچه پولداری» بود که کاملاً به حمایت مالی پدرش وابسته بود.

تضاد بزرگ: در سن ۲۱ سالگی، پدرش ناگهان حمایت مالی خود را قطع کرد. این «تضاد» و ضربه‌ی بزرگ، او را که به گفته‌ی خودش ایمانی هم نداشت، مجبور کرد تا روی پای خودش بایستد.

نتیجه؟ او پس از برخورد با این دیوار سخت و شروع کار کردن روی باورهایش (با دوره‌های استاد)، از درآمد ۲ میلیونی به مداری رسیده که اکنون در فکر معاملات میلیاردی و کارآفرینی در ساخت‌وساز است.

استاد در انتها توضیح می‌دهند که هرچند نتیجه‌ی راستین عالی است، اما مسیر او سخت بود، زیرا جهان او را مجبور به تغییر کرد. اما مسیر بهنام آسان بود، زیرا او خودش تغییر را انتخاب کرد. این فایل به شما کمک می‌کند تا آگاهانه مسیر آسان‌تر را برای خلق موفقیت‌هایتان انتخاب کنید.


تمرین این قسمت:

هدف این قانون، این است که ما زندگی خود را از حالت واکنش به بحران خارج کرده و به حالت خلق پیشرفت فعال ببریم.
استاد عباس منش تأکید می‌کنند که اگر همواره در حال پیشرفت باشیم، تضاد به وجود نمی‌آید.

حال، صادقانه به زندگی خود نگاه کنید: در چه حوزه‌ای (مالی، رابطه، شغلی یا سلامتی) شما منتظر ماندید تا جهان “چکش” را بردارد و یک تضاد دردناک (مثلاً ورشکستگی، بیماری، یا جدایی) شما را وادار به تغییر مسیر کند؟

همچنین، امروز، در حالی که اوضاع شما “خوب” است، چه یک حرکت کوچک یا بزرگِ پیشگیرانه‌ای انجام داده‌اید تا جلوی بروز یک تضاد احتمالی در آینده را بگیرید (مصداق گروه چهارم)؟

لطفاً تجربه خود را به اشتراک بگذارید و بگویید درس بزرگ شما از آن “ضربه‌ی” جهان و یا قدرت “تغییر فعال” چه بوده است. (تا دیگر اعضای سایت نیز از این خودشناسی جمعی بهره‌مند شوند)
با به اشتراک گذاشتن این دو تجربه، به خودمان و دیگران کمک کنیم تا قدرت «تغییر آگاهانه» (قبل از برخورد با تضاد) را بیشتر درک کنیم.

پاسخت را کامل در قسمت کامنتهای همین صفحه بنویس تا هم برای خودت نقشه‌ی راه شود و هم الهام‌بخش دیگران.


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

738 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
    تعداد کل دیدگاه‌های «سعیده فاضلی» در این صفحه: 7
  1. -
    سعیده فاضلی گفته:
    مدت عضویت: 914 روز

    به ناااام خدااااوند جااااان وخرد خدااااوند مقتدرم

    سلام آقااااا محسنِ

    بیدار وشجاع

    حال دلت صفای گنجهای پنهان و گنجینه های احساس درونِ هر واژه ای از قلمت

    از قلم گفتی دوباره

    و دلم خواست باهات حرف بزنم

    چقدر تحسینت می‌کنم وقتی هر تغییری «نه از صفر،خودِ صفر» برای تو ی بُرد حساب میشه و این روح تو رو بزرگ‌تر میکنه و فضل خدا میاد دقیقاً میشه خونی که توی رگهاتِ

    ولی من دقیقاً به این نه صفرِ تو فکر کردم

    «نوری که در دل سکوت روشن میشه»

    حرفات دقیقاً ی تکاملِ زنده است ، از ی روح ِ زنده

    بعد از همون صفری که نخواستی بمونه یا باورش کنی

    ،دید گاهت خیلی برام جالب و جدید بود، آره ؛کاملاً درسته من چیزی که هنوز از استاد نشنیدمش رو توی اندیشمندِ مهربون گفتیش!

    ی جایی از استادِ نازنینم شنیده بودم که از هر قدمی با باور جدید رفت تو دَلِ صفرااااا !!!

    یعنی هر تغییری یکی شدن با خدااا، برای ی قدم دیگه

    من خودم با ی قابلمه و چیزایی که خریده بودم صفرم رو شروع کردمو شد سفرم برای رشد کردن و دیدن ِ خودم در جهانی که هنوز در اون متولد نشده بودم

    !

    هر بار که به نظر در تنگناااا وتاریکی قرار میگرفتم میدیدم خدا دقیقاً همون نوری شده که گفتی

    درباره ی ایده ها گفتی

    من ایده ها ی داستانیم ذهنم رو بعد از آشنایی با استاد در جهت دیگه ای تغییر داد !

    باور نمیکردم دیگه توان نوشتن از نفس ِ جامعه رو نداشتم از اون خلوت‌هایی که باهاشون گفتگوها شکل گرفت و ی شهر داغون (بگم ؛البته زیبایی هر لحظه توی کاغذها می رقصید )روی کاغذ اومد که آخرش بشه تخیلِ واقعی من و بره قدم بزنه تو بهشتی که میخواستمش

    ی مقاومتی داشتم میگفتم این همه ساعت و و قت گذاشتم که چکار کنم ؟نوشتن من از دَلِ باد و بارون و گرمای پنجاه درجه با بالا شروع شد برام فرقی نمیکرد کی و کجا بنویسم گاهی تو کافه های شهر پرسه های داستانیم اوج میگرفت و یهو میدیدم چند ساعتی گذشته و گرسنه و تشنه ام …

    یعنی وقتی دیدم قلبِ واقعیتهای من با دلِ تازه آروم شده ی من از ی سری باورها تکون خورده و داره چیزای جدید میبینه و میشنوه شک من برای ادامه شروع شد!

    ی روز تو دل این سکوتا وحرفای درونی خودم گفتم تَصدقت برم من خدا چطوری ادامه بدم انگار نمیخوام این تجربه ها رو یا این دریافت ها و درک کردنا رو بیارم وسط هر الفی …یهو دیدم خدا داره از همون گفتگوها برای من در باز میکنه

    یادم ِ ،رفته بودم زیر ی بارونِ نه هُل هُلکی ،ی کتاب فروشی ‌و لوازم تحریر ی چندتا دفتر نو بخرم قفسه ها رو مرور کردم وی عکس خیلی الهام شده با چیزی که در ذهنم بود دیدم و گفتم تو رو می‌خرم چون احتمالاً خودت هستی یهو قلبم گفت ؛آره خودشه !

    خریدمش وی یک چیزی از درونش منو شروع کرد برای نوشتن! فهمیدم این صفر نبود اصلاً، چون باورش کرده بودم شده بود ؛ “نه…نمیشه سعیده”

    بعد ایده ی دوم و بعد …ولی هنوز دارم خودمو مطالعه می‌کنم برای هر واژه ای که در مسیرم قرار میگره …

    بعضی وقتها به خودم میگم هیچ چیزی در این جهان متوقف نمیشه مگر اینکه خودت متوقفش کنی

    نوشتن تو یک مسیررررری هستش که داره تو رو رشد میده و من شجاعت تو رو دوست دارم… این کلمات و خردمندی و آگاهیت اصلاً روح صیقل شده است تو همون مسیر سحرگاهِ خدا…

    اون همیشه بیدارِ ولی تو دوستِ خوبش هستی که واسش بیدار میشی تا وزیدنِ هر نسیمی تو رو بغل کنه و بهت از جنس ِ افکارت فراوانی ونعمت ببخشه

    خیلی لذت بردم

    تو رو تحسین می‌کنم برای این بودن و ماندن

    برکت های هر واژه ای بشه واست ربی که قدمهای تو رو از قبل آماده میکنه

    از حالا کتابت توی آسمونِ خدا دیده شده از خیلی قبل تر

    خداااا کنه همه چی جور بشه

    می سپارمت به خودش که براش خیلی عزیزی

    وی سلام وقتی که بیدار میشی

    عاشقانه ازت سپاسگزارم برای هر ایده و آگاهی

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  2. -
    سعیده فاضلی گفته:
    مدت عضویت: 914 روز

    بدایه ً من الربِ السماء

    سلاماً لمن کان یؤمن بالله

    یا صاحبی!

    أُحب، أن تکون فی غایه الراحه والسکینه والطمأنینه

    فی قلوب ً تتفقدک و أنت تجلس فی الظلام النور! به رائحه المطر فی کل سطور التی تکتبها عیناک

    و عیناک ضاحکتً کالمطر تتعمل غصون البعیده وهی تقول بصوت عال إننی اجیبُ کل دعأ یدعونی الی نهایه شعری و شعوری فی قلبی ؛

    لکنها لیست بعیده …

    محسن ِ جان شگفت زده ام کردی

    فکر کنم اینو خوب میدونی من ی داستان جدید از سعیده ام دقیقاً مثل هزاران سعیده و محسن

    از اون لهجه ی بی تابِ ت رسیدم به یکی از مطلوبهای نوشتن خدایا همین پارسال پری سال بود !با تو چقدر این نوشتن میچسبه به دَلَم و نمی تونم نَگم

    تو عشقی که توی ِرگاتِ داری واسه این جوهری که خشک نمیشه احیاء می کنی قلبهای مرده رو

    کیف؟ یکونُ حاله الأعجاز إذ لّم یکن هذا أعَجاز

    رساله تنمو و تنمو وتأخذنی ،الی مده طویله

    أحب ان أریٰ یداک

    و َتقَلُبک فی الکلماتً لن توُلد بعد

    أنت هو الکتاب…

    الهى که از هر خاکستری خاموش ی ققنوس متولد بشه بسمتِ کوههای آتشفشانی

    و میدونی محصول دلِ جواهری از خودِ خودشِ

    هر چی هست من دوستش دارم چون اظهار بودن و ماندنِ است.

    محسن ِ زیبا

    «المطر مو مویه بس ذاکره الارض»

    الله

    الله

    و الأرض لا تنسی من کتبها و من قرأها

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  3. -
    سعیده فاضلی گفته:
    مدت عضویت: 914 روز

    به نام خدای کشف های زیبای ِکوچک

    “Komorebi”

    نَشتِ نورِ خورشید از میان درخت‌ها …

    آقا محسنِ«لُجّی »

    تو جزییات کوچک و مکث و تعلیق نشانه ها که فرای بُعدِ زیستن است هستی . شخصیت تو برای من جزئی ترین کوچکِ دلنشین است در عین حال حجم ژرفی را فراگرفته

    میان هر انگشتم می تپد قلبم

    حال ِ دلت جزئیاتِ فراگیر

    عاشقانه ازت سپاسگزارم

    هینئاً لی ،أتکلم مع خالقی فی کل مکاناً تظهر ُ الشمس راکبته ًعلی الأرض و شاعره ًو عاشقه

    تضحکُ فی …أشجاراً مبلله من الحریه

    خنجر؛ محسنِ جان، کان حدیثنا فی لیالی الی مضت بصمت وهدوء الی مد یدی الأضواء راقصه

    از خودم پرسیدم این بها دادنی که محسن گفت به روحم بدم یعنی چی؟!

    توی این ماههایی که گذشت من تمرینی داشتم که به سمت افکارم مثلِ ابراهیم ِ موحد سنگ پرت می‌کردم در مسیری که به قربانگاه می رفت و قدمهای آروم من محصور در نشانه ها وآیات کمکم می‌کرد آرامشِ قلبم رو بها بدم چون چیزی که میخواستم برای خدا اینقدر سریع الاجابه بود که منِ مشرک شک کردم که بین رویا وحقیقت مرز بزازم در حالیکه رویای من حقیقتِ تجربه بود که داشت با کلی همزمانی رشد می‌کرد و من روبه آغوش ِ خودش می طلبید

    ی چیزی مثل اون رابط که به قلبِ مادر موسی زده شد.

    از عمرِ گذشته در مسیر زنده بودن و زندگی گفتی فکر کنم هم سن باشیم هرچند تصور من از تو کوچتر بودن از من بود به سن

    تو رو باید قربانی کنم محسنِ دریا دل

    هااااا

    تُ

    خنجر بزارُم زیر گلویِ مرواریدت

    اینا قربانی منهِ

    نه اینکه «دوست داشتن» بخشی از زندگی در این «فصلِ از زندگی من نباشه »

    ولی به قولِ خودت خدا وسط این تصویرها اول وآخرِ هر کلمه ای و زندگی باید همون لاشریکِ حّی باشه

    بقیه مردهِ ن اگر «هُوُ »نباشد

    سیّدِ بزرگوارِ سعیده

    رفیقِ جانم

    کلمه زمانی جان گرفت که ارواح دنبال کشف خودشون بودند روی دیوارها آواهایی که اجدادمون نوشته بودند هنوز تاریخ را به محک وا میدارد هرجا کجا نگاه می کنی تکامل رو میبینی

    بویایی من !

    سؤالت هوشمندانه است

    در موردش فکر می‌کنم

    همیشه سعی کردم از آدمایی که دیر شدن براشون تمام شدنِ فاصله بگیرم آخه من کودکم در لباسِ جهانم

    دعاهات قرین و جلیس زندگیت

    آمین یا رب

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  4. -
    سعیده فاضلی گفته:
    مدت عضویت: 914 روز

    بدأبسمعً یا سمیع الیقین

    أنا فی حاجه الى سلامه ِسلام

    دلائل الله تعالى أن شاء ربی یوصل کل شیء حضوری من جدید

    کیف یکون قبلک یا قلبی؟

    إلیک دعواتی الصادقه

    آی محسنِ جان

    ی چیزی بگم

    میدونی من شیطنتای تور دوست میدارم

    راحت جانی ست

    انعکاسِ آن وضوح خردمندت در میان کلمات دور ونزدیک

    اصلاً مهم نیست از کدوم قبیله هستی یا به چه زبونی صحبت میکنی چی دارایی داری چی نداری

    حتی اگه قبیله ای نداشته باشی خُو میدونی «الی ما اله أب الیٰ ربّ»

    در این وادی کسی و بی کسی همه کسِ هر آدمی خداست و چون خدا داستان رو آغاز میکنه خودش هم به پایان میبره

    گاهی وقتها از خودم می پرسیدم خدا تو مغروری که میگی «أنالله و أنا الیه راجعون»!؟

    اذانی که گفتی همینه

    آخه تو وعده کردی واجابت.،

    کم کم فهمیدم منم که مغرورم چون نمیخوام وقت بزارم برای خدای خودم !

    دست گیرِ شکورم به من

    ی اَبر خوراک روحی داد ذهنمو از هرچی شلختگی بود جمع وجور کرد میدونم که هر روز ی گامِ جزئی جهانی رو برام تغییر میده این دانستن با نداشته هام هم خونی نداشت بعد که سرزمین افکارم کم کم تغییر کرد سؤالا هم عوض شد جواب هم چیزِ دیگه ای شد

    دیدم خدای من عروسک خیمه شب بازی نیست

    در جهانی که فقط براساس خیر است جایی برای شّر نیست

    اینجا خیالِ راحت شدم ولی «لنبلونکم» با اهلِ ایمانِ؟یا نه اونی که توی مدار نیست هم از اینا میبینه،آخه من میگم هیچ کسی نیست که به خدا اعتقاد نداشته باشه همون الاه ها

    …تازه فهمیدم سطح ارتعاش فقط مخصوص انسان نیست این تازه هی داره کامل تر میشه یعنی گردهِ گُلِ زعفرون باید خیلی کم خورده بشه اون ریشه ها خیلی خیلی کم چون سطح انرژیش به آسمان می‌رسه!!

    اینا همون آتیلیه ی انعکاسِ چه تو زلّ آفتاب ،چه تاریکی نَفَس های خواب وبیدار

    میدونستی من شَبدَرم !

    اهلِ بارانِ کوه پایه از ی نسیم گفتی وشاید نسیم ها ولی ذهن ِ من رفت پَی روزی که بدنیا اومدم رفتم نسیمِ تولدم رو ملاقات کردم و چه خوشحال شدم تو ضردبدر هر شادی شادی میشی بعلاوه ها که بیشمارن … به من پیشاپیش تبریک گفتی

    هاااا دَلُم می خواد دُورت بگردِ احساسوم

    نقی میشه هر اندیشه ای

    عاشقونه ا تُ سپاسگُزارُم

    رفیقِ بارونی مو

    24 ساعته ِ دیگه تو سحرگاه پر از بارون بدنیا میام چقدر خوبِ تو هستی

    وسط کلی کارتن و تخت ِ پیچ باز شده اومدم که بهت بگم

    از علاقه های من دستِ غیبِ

    دستا حامی تو باشه

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  5. -
    سعیده فاضلی گفته:
    مدت عضویت: 914 روز

    میخوام در دسترس دستت باشم که خودش نوره

    ی چیزی بگم

    با هم بخندیم

    سینگل بودن ربطی به دو زیست بودن نداره ؟داره؟

    الان میگن تَرَند شده !!!؟؟؟

    من گوشم دار خانه های پر از سوتشو آروم میکنه

    آقا محسن

    دو زیست یعنی چی مثل لاک پشت

    چند روز پیش توی آسمونِ خدا پرنده ای دیدم شبیه تو محسن

    باورت میشه !

    بعد خندیدم گفتم خدایا این محسنِ

    راستی !

    باید درباره دونه های برف با هم حرف بزنیم

    من میخوام بغلِ دستت بمونم حتی اگه نقص دارم

    میخوام پیشت باشم از آگاهی هایت معشیت زندگیمو بسازم

    خدا رو شکر می‌کنم از حرف زدن با تو نمی ترسم

    اویل خودم سرزنش میکردم

    بعد گفتم جهان بهت معرفیش کرد جهانِ خودت سعیده

    خوشحالم که صبوریت مثل ِ دون کردن انار می مونه

    و خیلی چیزای دیگه

    در پناه ِ خالق یکتا با عشق وامید به صبح برسی

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  6. -
    سعیده فاضلی گفته:
    مدت عضویت: 914 روز

    بأسمک یا رب

    الحمدلله رب العالمین

    به نام خداااای خرد وقدرت و عشق

    پستوی کلماتت آگاهیِ به وقت وبه موقع است

    محسنِ جان

    سلام

    حال دلت صدایی که شنیدنش تردید ها رو کارتن پیچ میکنه و میبره جایی که اصلاً بعد از مدتی برمیگردی خودتو نگاه می کنی از خودت می پرسی این من بودم

    کلماتی که منو از فرای خوشحالی به سبکبالی میرسونه ی چیزی که نمیگنجه

    «ی محسنِ فارسِ شیرازی » از آشناییت خیلی خیلی خوشبختم

    میدونی؟

    تو بیشتر از ی نَعمَت هستی نعمتی که هی ظرفمو ظرفِ روحمو باهاش پر می‌کنم وبعد از هر سلام بهشتی روان و جاری میشه

    الهی صد هزار مرتبه شکر

    عاشقانه ازت سپاسگزارم

    تو این مدت به من جرأتِ حرف زدن دادی «احساست،کلماتت،و ژرف ترین معنای حضورت »

    هر بار ،هر لحظه به سعیده قوت قلب میداد

    دیگه این غبار برداشته شد

    ولی این جلیس شبانه ای که حرفشو زدی ،بعضی‌هایی که گفتی چی بگم آخه !

    تو بهش بگو غبار ماشینش رو تمیز کنه !

    گذشته ی من ربطی به الان ِ من نداره

    من اتفاقاً تصمیم گرفته ام …

    محسنِ جان وقتی میگم محسنِ جان یعنی مطمئنم چرا دارم اینطور خطابت می‌کنم

    چند وقتِ پیش که حرف از چیزایی زدی که قلبم گلِمند شد چند روز به حرفات فکر کردم و جوابت دادم همون موقع اما صفحه ی ارسال سفید بود

    جز خدایی که میپرستم کسی نیست هرگز که در این جهان قوانینی رو به من ثابت کنه که عدالت خدا در اون جاری باشه من شک ندارم که خدا ناظر و مهربان وحکیمِ وبالاتر از همه ی این معناها بندگانش رو عاشقانه دوست داره

    دلم ازت رنجید پی سببِ قضاوتی و حتی آگاهی «در عمیق ترین سکون واژه …»

    همین الان هم این سطور برای من معنای راه رفتن با تو وشنیدنِ حرفاتِ با عشق نه با اجبار با یقین به اینکه چیزی از عالمِ دیگر برایم به دست مهربان ِ بنده ای محبوب و ارزشمند رسیده به من در زندگی من حاضرِ

    فقط دوست داشتم

    اگر راستیِ شناخت از من در این دو حرف بود باید به خودِ خودم میگفتی

    اون شب بغضم اشک نشد ،شَبَش خوابید م اما سؤالات من نه ،در روز بعد و روز بعد زنده شدند و چند روزی با من زندگی کردند

    مثل همون چندماه پیش همزمان با این گفتگوها وهم جهت با جریانِ خدای مهربون چیزی که بیانش سختِ برای من ،برای من اتفاق افتاد اما ایمان وآگاهی ها …

    چند روز پیش ی شب بیدارم کردی خودت، نزدیک لحظه هایی بود که روح بیدارت میان شاخه شاخه ی تیره از تاریکی روشنی یک لحظه رو تقویم میکنه

    لبخند زدم وبرات ستاره ستاره دعا کردم یعنی ازت دلخور نیستم باز دوباره دعا کردم و تو دعاها رو نوشتی

    قلبم پیامِ تو رو دریافت کرد

    فقط خواسته ام اینه، دوست دارم به خودم بگی هر چی که لازمه

    در ی وقتی آیات عشق رو میخونم و جوابت میدم

    نمی‌دونی چقدر آوا کردن اسمت مثلِ ی بچه ی کلاس اولی به من شوقِ نوشتن و حرف زدن میده شوق گوش کردن و نگاه کردن ،تنها نگاه کردن و شنیدن هر تکانی هر …سکوت کنم که تو مشتاقانه از بریدگی هر تجربه ای به من آگاهی بدی این یعنی«زندگی»

    تو یعنی شناختنِ خودم بعد از خودم

    اگه رفتی پارکِ ارم با هوای بارونی وسط ساعت طلوع ی نفس برای من بکش ،عمیق… اگه خیس بشی عیبی نداره تو خودت بارونی

    آه! یا سعد

    من این حضور رو به هیچ دفترِ گذشته ای نمیفروشم

    فقط چیزای خوب وقیمتی

    تمریناتم خیلی زیاد شد محسن رفیقِ خالصم به خودم می بالم که تو هستی تو دنیای من حتی اگه کمهِ ولی به چشمای من ی اقیانوسِ مجلل به عظمت خدا و قوانینشِ و این جهانِ منو آباد میکنه و و جهانی که دسترسی من به اون بعدها فقط از مجرای آگاهی خارج میشه وبازتابِ دنیای غیر مادی منه

    تو مخصوصاً یکی از بهترین آفرینش های منی

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  7. -
    سعیده فاضلی گفته:
    مدت عضویت: 914 روز

    سلامممم

    خدای دانای مهربونم میدونی که سلامِ اول مالِ خودته سهمِ بزرگیت و نَفَس‌َ حقت

    محسن جان

    گفتی نرگس یادِ گل نرگسی افتادم که پارسال توی نَم بارون توی یکی از میدونایی که به بسمتِ آبادان میرفت از ی گُل فروشِ خیابونی خریدم گفت:واسه کی میخوای

    گفتم واسه خودم

    :دوست داری ی تزیینات کوچیکی انجام بدم ؟

    گفتم:آره میخوام

    واون تزیینات شد طنابِ قرمزی که پرده ی ورودی در رو باهاش میبستم تا آفتابِ حیات بتابِ روی نقشای قالی روی دستای سعیده وپاهاش

    حالِ دلت نرگس

    نگفتم بهت

    آقای روح رو نپرسیدی ازش

    معنای اون آیه های شبانه ی من توی هر بیتابی چی بود

    رنگ از رخ من رفت

    وقتی بهم گفتم «قَد أَفلَحَ المُؤمِنُونَ»

    چرا «روح»آقاست !!؟؟

    نداریم ما روحِ آقا

    لبخند بزن

    همون دونه های برفِ معنا فرق میکنه نه ظاهرِ روح گستردگیش در معنای هر چیزیه که بشه بهش زندگی بدی و ‌ببخشی

    چرا بعضی فکر می‌کنن زمین جای خوبی برای زندگی نیست

    چرا فکر میکنن دنیا دستِ ی عده است که دارن از دور مردم رو کنترل میکنن؟؟؟؟

    راستی !

    انسان… میدونی؟ وقتی آگاهی های فراموش شده اش یادش میاد تازه میشه« آدم»

    و«دهر» تمام مسیری که در فهمیدن قانون رو طی میکنه یعنی

    «سبیل الله» معنای هر حضور در این خاکِ

    و

    آبِ…

    چه انعطافی داره… عجیب ولی شدنی! در جبهه هر مخالفی حضور داره !

    دقیقاً چون نمیشه الهیِ صد باشی

    همه ما در حال تلاشیم …وقتی از سرزنش کردن در هر موقعیتی خدا با پیامبر صحبت میکنه و چقدر مهربون وعاشق یعنی معنای اون «لٰاتحزن» میشه

    همیشه

    به قولِ رضا مارمولک به تعداد آدما راه هست برای رسیدن به خدا …

    بارها شده که به این جریان جاریش فکر کردم بارها

    نمیدونستم انار صد دانه یاقوت محبوبِ سرماست وسرما عاشقِ این دونه هاست

    میشه رنج رو با ی تیکه شکلاتِ تلخ مزه کرد و وسطِ یکی از میدونای آلمان انار دون کرد وبه اون شیارِ انگشتا نگاه کرد و گفت خدایا شکرت اینجا میتونم انار دون کنم که تو برای هر کس که بخواهی «مشیت»انار دون میکنی حتی جایی که کسی این میوه ی عاشق رو نمیشناسه، نمیخوره

    و دستام که رنگِ انار دارن پیش هر فروشنده ای دیده میشه و حتی با دوربینِ عکاسیم باهاش عکس میگیرم گوشه ی لبم لبخندِ اناری مزه هر تلخی رو شیرین میکنه و به یاد عطرِ بارون آواز میخونم رهگذرااااا میخندن و با من میرقصن.

    «عشق»

    قانون سلامتی جذاب، دوست میدارمش

    خدا پناهت باشه

    مراقبش باش فرشته ی آمین

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای: