تمرکز بر آنچه می توانم بهبود دهم - صفحه 9 (به ترتیب امتیاز)

توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

763 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    محمد مهدی نژاد گفته:
    مدت عضویت: 943 روز

    سلام عرض ادب و احترام

    خدا رو شکر بابت هدایت من به این فایل استاد

    امروز اول آذر هست و با کلی انگیزه روزم رو شروع کردم اما تا عصر اهمال کاری کردم و عصر خوابیدم و در حین خواب فایل استاد رو گوش میدادم و به محض بیدار شدن احساس خیلی خوبی داشتم و دارم. خدا رو شکر می کنم بابت آگاهی امروز

    امروز ظهر سره سفره صحبتی شد در مورد اینکه چرا فلان دایی که پول داره به فلان دایی که پول نداره کمکی نمی کنه آگاهانه یاد صحبت های استاد افتادم که عامل رشد و تغییر یک نفر نه به شخص ربط داره نه هیچ عامل بیرونی.

    خدا رو شکر همیشه مسئولیت اعمال و رفتار خودم رو خودم پذیرفتم و کسی یا عاملی رو مقصر شکست هام نمی دونم امروز هدایت شدم به این فایل که ایمانم نسبت به پذیرش اتفاق ها رو بیشتر کنم اما درسی من یاد گرفتم

    اینه که گله و شکایت ممنوع.

    چیزی یا اتفاقی که دست ما نیست و نمی تونیم تغییرش بدیم رو بپذیریم و باید درست عمل کنم و در این شرایط روی خودمون کار کنیم و انعطاف داشته باشم.

    شاد و پیروز باشید.

    خدایا شکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 15 رای:
  2. -
    Zahra گفته:
    مدت عضویت: 1992 روز

    به نام رب العالمین

    سلام استاد عزیزم مریم جان و دوستان خوبم انشاالله هر کجا هستید حال دلتون خوب باشه.

    خدایا شکرت به خاطر توفیق گوش دادن به این فایل و بهره‌مندی از آگاهی‌هاش انشاالله با عمل بهش سپاسگزار خداوند و شما استاد عزیزم باشم.

    تحسین میکنم تمام افراد موفق و آقای پپ گواردیولا رو چقدر با خودش در صلح بود سادگی رو درونش حس کردم.هرچی جلوتر میرم بیشتر قانونو درک میکنم اینکه دلیل پیشرفت افراد موفق کنترل ذهنه و واقعا تحسینشون میکنم تقوا، کنترل ذهن کار ساده ای نیست ولی اگه انجامش دادی پاداشش خیلی بزرگه و دارم میبینم نتیجه اش رو در زندگی افراد موفقی مثل شما استاد عزیزم ایلان ماسک گواردیولا مسی زیدان و … انشاالله هر بار درکم از قانون بالاتر بره و بیشتر بهش عمل کنم…

    نکاتی که درک کردم:

    اصل قانونه اگه باهاش هماهنگ شدی برد کردی

    مسئولیت اشتباهمون رو باید خودمون به عهده بگیریم

    به اندازه ای که خودم رو مسئول زندگی خودم بدونم میتونم نتیجه بگیرم

    توجه به ناخواسته ها نتیجه اش میشه تکرار اشتباهات و اتفاقات نادلخواه

    تا وقتی قانون رو درک نکنیم بهش عمل نکنیم نتیجه نمی‌گیریم

    وقتی با قانون هماهنگ بشیم نتایج دلخواه میگیریم

    اگه میخواهیم متفاوت از عموم جامعه نتیجه بگیریم باید متفاوت از عموم مردم فکر کنیم و عمل کنیم

    سوال:

    آنجایی که با وجود مواجه با شرایط نادلخواه، آگاهانه کنترل ذهن به خرج دادی و به جای مقصر دانستن هر عاملی بیرون از خود، تمرکز را بر تغییر و بهبود خود گذاشتی و جهان چه پاداش های بزرگی به این جنس از تمرکز شما داد.

    یه مدت بود خیلی دلم سفر میخواست ولی جور نمیشد و ناراحت میشدم که فرصت نمی شه و به خاطر همین حس ناراحتی و توجه به نشدن موضوع هر بار به عناوین مختلف یه کاری برا همسرم پیش میومد تا اینکه خدا بهم گفت مشکل کجاست و اومدم آگاهانه تمرکزم رو از روش برداشتم گفتم خدا بهتر می‌دونه چه زمانی خوبه و بهتره به خودش بسپارم که اگه من در مدارش باشم میرم اگه نرفتم هم به خاطر عملکرد خودمه رهاش کردم تسلیم شدم و گفتم خدایا خودت در زمان مناسبش ببرم حالم خیلی خوب شد و شب همسرم با بلیط هواپیما اومد خونه سفری که قرار بود با ماشین بریم تبدیل شد به سفری با بهترین پرواز در بهترین هتل و بهترین پذیرایی فقط با کنترل ذهن خدا رو هزاران بار سپاسگزار شدم و هستم به خاطر قوانینش به خاطر اینکه وقتی دستم بگذارم تو دستش اجابتم می‌کنه هر بار از جایی که حتی به ذهنم نمی‌رسه …

    یه مثال دیگه اینکه خیلی وقت بود دلم میخواست خونه ام رو عوض کنم و زیباتر تا وقتی تمرکزم روی نکات نادلخواهش بود انجام نشد ولی وقتی با قوانین آشنا شدم و از زبان شما استاد عزیزم شنیدم که سپاسگزاری از آنچه داریم و توجه به نکات مثبت هر داشته ای ظرفمون رو بزرگتر می‌کنه برا دریافت نعمت بیشتر آگاهانه تمرکز کردم بر زیبایی هاش و نکات مثبت خونه ام و نوشتم و همون بار اول 62 نکته مثبت پیدا کردم و دیدم هنوز هم میتونم نکات مثبتی رو اضافه کنم در صورتی که تنها دو نکته منفی داشت و من با خودم فکر کردم چرا این همه وقت حواسم نبود و اشکم در اومد خیلی خیلی از خدا خجالت کشیدم از این همه لطفش شرمنده شدم و استغفار کردم و از اون موقع سپاسگزار بودن رو بهتر و بیشتر درک کردم و خدا رو شکر کردم که در مسیر زندگیم با شما آشنا شدم و جالبه بدونید در عرض یک ماه خداوند ما رو هدایت کرد به فردی که آخرای ساخت خونه اش بود و خودش اومد پیش همسرم و گفت من دوست دارم خونه ام رو به شما بدهم با یه شرایط عالی خونه ای که بسیار زیبا دلباز شخصی که وقتی من دیدمش گفتم فقط خدا خودت رنگ کابینتهاش درهاش دیوارش و سقفش بهترین نقطه شهر روبه روش یه پارک بزرگ و چند متر بعد بهترین پارک شهر سرسبز ویو عالی تراس دلباز پشت بوم خیلی اصلا خدا برا من ساخته بودش اصلا به ذهنمون هم نمی رسید که چطور و چگونه این اتفاق افتاد این باعث شد درکم بهتر بشه بالاتر بره و هر بار به خواسته ای میرسم جدای اینکه سپاسگزارتر میشم و بهتر میبینم نعمت ها و الطاف خداوند رو قشنگ حس میکنم یه چیزی درونم تغییر می‌کنه یه لول میرم بالاتر یه قدم نزدیکتر میشم به اون منبع آگاهی نامحدود و لذت میبرم یا رب شکرت هزاران بار که هرچقدر هم شاکر باشم حق لطف و بزرگی تو رو به جا نیاوردم.

    چقدر لذت میبرم از وجود قانون چقدر احساس اطمینان دارم اگه جایی هم اشتباه کنم میفهمم خودم اشتباه کردم یه کد اشتباه در ذهن خودم ثبت شده و باید خودم درستش کنم تا نتیجه بگیرم

    به خودم میگم اگر هر شرایطی ناجالبی در زندگیت هست مسئولش خودت هستی و آگاه باش که داری تنها به خود عزیزت ظلم می‌کنی بیا نگرشت رو باورهات رو آگاهانه نسبت به موضوع تغییر بده تا جهان به کامت بشه.

    استاد عزیزم مریم جان و دوستان خوبم دوستتون دارم و از رب العالمین براتون سلامتی شادی ثروت موفقیت آرامش و سعادت در دنیا و آخرت را خواستارم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 14 رای:
    • -
      Zahra Gheraat گفته:
      مدت عضویت: 2669 روز

      درود

      عااالی بود زهرا جااان‌‌ و هم اسم خودم … عاااالی بود.

      فوق العاده استفاده بردم. خصوصا اینکه منم الان مساله مشابه تو رو دارم.

      باهات کاااملا موافقم. واقعا قوانین زیباست.. شکوه منده . منم خیییلی دوستشون دارم. حتی زمانی که برعلیه من فعال میشه..

      میگم اشکال نداره.. بازم دوستتون دارم. پشتم گرررمه. ته دلم یک اطمینان محکم ایجاد شده

      میدونم مشکل از من بوده که نتیجه قوانین به نفع من نچرخیده.. میدونم اگر رفعش کنم، طوری دیگه باور

      کنم ،رفتار کنم، خودم را اصلاح کنم، این قوانین الهی و قشنگ نتیجه دلخواهم را به من میده . اونم به زیباترین شکل ممکن که به قولا عقل جن هم بهش نمیرسه

      خلاصه از کامنت زیبا و تجربه عالی ات کلی کیف کردم..

      عزیزم برات آگاهی بیشتر و نتایج بزرگتر آرزومندم .

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  3. -
    مينا غفوري گفته:
    مدت عضویت: 1429 روز

    ❤️بنام خدای شدنی ها❤️

    سلام به استاد عزیزم و خانم شایسته که فوق العاده من از ایشون ایده میگیرم و بیشتر بهم ثابت میشه که یک خانم وقتی این ازادی مالی زمانی و انرژی بالا را دارد

    پس من هم میتوانم✅

    واقعیتش من بیشتر از نظرات بیشتر نظرات خانم ها را میخوانم تا بیشتر بهم ثابت بشه من هم میتوانم در این جهان کنونی در همین شرایط با هرچیزی که دارم میتوانم پیشرفت کنم و جنسیت و هیچ عاملی خارجی دخیل نیست

    خدارو هزاران بار سپاس که هر ثانیه هدایت میشوم وقتی مشکلی در ذهنم یا همان نجواهای شیطان شروع به گفتن میکنن که نمیشود ،الان همه چی خرابه و غیره

    شما مثل همیشه به عنوان نوری در تاریکی یا فرشته ی نجات فایلی اپلود میکنید که جواب همه ی نجواهای درونی من هست💪🏻

    داستانی تعریف میکنم از قبل تا برسم به حال فوق العاده خوب الانم😍

    من مینا ٢٣ ساله هستم

    و چند سال پیش در فرودگاه غرفه مجسمه داشتم با یکی از دوستانمم شریک بودم

    اونجا منو دوستم اعتقاد خیلی شدیدی به چشم نظر داشتیم یا عوامل بیرونی مثل محرم هست مسافر کمه یا فلانی چشمش شوره هر موقع هست ما فروش نداریم و بودن کسانی هم که غرفه دار بودن و همین نظراتو تلقین میکردن

    اما کسانی بود که در همان شرایط فروش میکرد و حتی وسایلی میفروخت که بیرون خیلی ارزون تر بود اما فقط به نظر من چون خودشو به عوامل بیرونی وصل نکرده بود فروش داشتن

    و خلاصه یه مدت گذشت و من هم درگیر همین نجواها شدم و غرفه را با کلی ضرر تحویل دادم

    یه مدت گذشت تصمیم گرفتم کاری را شروع کنم که مربوط به رشتم و علاقم باشه

    تا از طرف یکی از دوستانم که اونم بطور خیلی معجزه بهم گفت بیا املاک ما منشی میخواییم

    با این دید که میرم اونجا با مهندس ها اشنا میشم پارتی پیدا میکنم میرم تو کاری که دوست دارم استارت زدم

    اما خداوند وهاب ماهیگیری یادم داد منو از طریق یکی از همون مشاورهای اونجا با استاد اشنا کرد

    زمانی که با استاد اشنا شدم از درون مقاومتی نداشتم چون دیدم دارم چیزهایی از دهان کسی میشنوم که منم همین ها رو میخوام

    ازادی زمانی مالی مکانی

    اینو میشنوم که خودم میتونم بسازم

    میتونم هرانچه که میخواهم خلق کنم

    چرا با این ها حال کردم چون من نمیتونستم از قبل هم کارفرما داشته باشم

    همیشه دوست داشتم کار برای خودم باشه

    موفقیت را دوست داشتم

    بعداز ٣ ماه که با استاد اشنا شدم تصمیم گرفتم از حقوق ثابتی که میگرفتم استعفا بدم

    (کاری که مخصوصا خانوادم مخالف بودن چون من شیفت عصر بود ساعت ۴:٣٠ میرفتم تا ٩ شب ماهی ۴/۵٠٠حقوق میگرفتم و از نظر خانواده شرایطم ایدال بود😅)

    استعفا دادم چون ازادی میخواستم

    البته ناگفته نماند که ۶ ماه تکاملم و تصاعد را در نظر نگرفتم و تو باقالیا بودم

    چون بعداز استعفا رفتم در زمینه املاک کلنگی کار کنم در صورتی که تا اون موقع حتی یک مورد فروش هم نداشتم اما درونم مقاومت داشت میگفت هرکاری تکامل خودشو داره منم تو کلنگی تکامل طی میکنم حتما نباید از اپارتمان یا پایین تر باشه🤦‍♀️

    طی این ۶ ماه فقط میگفتم هدایتم کن خدایا چیکار کنم

    ١٨ مرداد تنها در پارک نشسته بودم که داشتم فایل استاد گوش میدادم و همش هدایت میخواستم تا اینکه خداوند هدایتشو فرستاد

    یک خانم ناشناس سن بالا که یک نیمکت با من فاصله داشت اومد با اینکه من هنسفری داشتم با اصرار صدام کرد گفت بیا اینجا بشین

    همش تو دلم میگفتم خدایا واضح تر بهم بگو واضح تر باهم حرف بزن تا اینکه تلفن من زنگ خورد و اون خانم متوجه شدمن املاک کار میکنم

    تا متوجه شد گفت من یک واحد اپارتمان دارم برای فروش در محدوده ستارخان

    (دقیق جایی که محل زندگیم هست قبل اون محدوده سعادت اباد کار میکردم)

    گفتم ایول این یعنی من برم اپارتمان در محدوده زندگیم کار کنم

    مگه من نمیگم هرکاری که راحت باشه درست

    مگه من نمیگم همه جا میشه پول خلق کرد مشتری هست ملک هست

    پس چرا کارو سخت کردم با اینکه اونجا بودن هم برام راحت بود اماااااااااا

    سمت جایی که میشناسی

    جایی که زندگی میکنی

    کار کردن کجا یکم دورتر کار کردن کجاااا

    خداشاهده امروز هدایت شدم

    فردا املاکی در ستارخان اونم با هدایت خداوند پیدا کردم و مشغول شدم

    خوشحالم که تونستم مثل استاد هرچیزی که ساخته بودمو ول کنم و نگاه به هدایتم کنم

    چون قبلش کلی سازنده داشتم همون منطقه کلی فایل کلنگی داشتم امااااا گفتم هدایت میخواستی اینم هدایت پس حرکت کنم😇

    زمانی که شروع به کار کردم ٢١ مرداد با باور خوب

    توانستم ٢ شهریور قرارداد بنویسم

    اماااااا

    چطوری دقیقا زمانی که کسانی بودن اندازه سن من سابقه املاک داشتن میگفتن بازار خرابه

    بباره واسه همه میباره نباره واسه همه نمیباره

    و من با درونم در صلح بودم و از خداوند هدایت ،روزی ، حال خوب میخواستم

    قراردادی نوشتم که هم مالک هم مشتری برای خودم بود مورد تعاون نبود💪🏻

    ملکی که ۵ میلیارد قیمتش بود

    همیشه هم میگفتم باید راحت انجام بشه

    تک بازدید + قرارداد

    و همینطور هم شد مشتری یکبار دید و دو سه روز بعد قرارداد نوشته شد

    برای اولین بار توانستم پول زیاد و یکجا و راحت خلق کنم

    اما بازم باید کار کنم روی خودم که بهتر وراحت تر از این بشه

    خدایاشکرت

    چقدر خوبه واضح نشانهاتو میبینم و وقتی عمل میکنم نتیجه مثبتشم میبینم

    مثل الان که تعطیلاتو بهانه میکنن اماااا من استوار به راهم به راهی که هدایت شدم ادامه میدهم

    چون خداوند به من وعده بی نهایت ثروت داده است

    💵💵💵💵💵💵💵💵💵💵💵💵💵💵

    این دومین بار هست که کامنت میزارم اما وقتی فایل امروزو گوش کردم حسم گفت توام بنویس کامل بنویس

    شرایطی که طی کردیو بنویس

    خداروشکر که خداوند قوت داد تا بنویسم تا دوباره مرور کنم که بازم میشه

    مینا نگاه به عوامل بیرون نکن ادامه بده

    تو توانستی بازم میشه راحت و شیرین

    خدایاشکرت

    این ماه بیشترماه قبل به خودم قول دادم بسازم

    و من بازم میتوانم💪🏻

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 14 رای:
    • -
      اکرم هاشمی گفته:
      مدت عضویت: 1727 روز

      بنام خداوند مهربان

      سلام به دوست عزیز و ارزشمندم

      هدایتی که از سمت خدا داشتی رو تایید و تحسین میکنم و به تو دوست عزیزم تبریک میگم برای ایمانت

      الهی قربون مهربونی حضرتش برم اونجا که فرمود

      ان علینا للهدی

      و به شرط ایمان بهمون آرامش عطا کرد

      دوست خوبم برات در پناه فرمانروای کائنات سعادت دنیا و آخرت رو آرزو میکنم

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
    • -
      نسیم زمانی گفته:
      مدت عضویت: 1919 روز

      عالی بود مینای عزیز 23 ساله👏 واقعا عالی بود. الان که فکر میکنم میبینم منم ازین نشانه ها، هدایتا زیاد داشتم ولی جدیشون نگرفتم. اینکه با ایمان و جدیت و همت اون مشتری رو جدی گرفتی و کارشو انجام دادی و نتیجه گرفتی عالیه. من وقتی با اینجور هدایتا یا ایده ها برخورد میکنم ناخودآگاه یه موضع گیری 50 50 بهش دارم، نمیدونم شاید از ترس اینکه نشه و جواب نده از قبل نمیخوام خیلی به خودم اطمینان بدم که بعدا اگه نشد خیلی ناراحت نشم😒 خیلی باید در این مورد رو خودم کار کنم

      مرسی از اشتراک گذاری تجربه ات دوست عزیزم

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  4. -
    شاهرخ گفته:
    مدت عضویت: 2700 روز

    سلام و عرض ادب و احترام، من تو خدمت سربازی، دوره آموزشیم در تهران بود، خب ما تو دوران آموزشی که بودیم افرادی زیادی بین ما بودن که دوست و آشنا و پارتی های خیلی گردن کلفتی داشتن وکمکشون میکردن که توتهران بمونند و جاهای خوبیم بیفتن، اغلب نزدیک خونشون و همشون بدون استثنا میدونستن کجا میوفتن و خیالشون راحت بود، ولی من این شرایطو نداشتم و خیلیم استرس میگرفتم که نکنه پادگانهای مرزی بیوفتم و خلاصه به قول معروف دهنم ۲۰ ما سرویس بشه، خلاصه، من افتادم یه پادگان خیلی خیلی ترسناک مرزی و شد آنچه نباید میشد، انقدر از پادگان بد میگفتن که من قبل از رفتنم به پادگان وصیت ناممو نوشتم، بعد از ورود به پادگان و دیدن اون شرایط تلخ و طاقت فرسا، به خودم گفتم من میخوام برگردم تهران خدمت کنم،اینجا قطعا نمیمونم ومیتونم برگردم، وقتی موضوع انتقال به تهرانو به فرمانده یگان و فرمانده تیپم مطرح کردم، خب بعد از کلی بد و بیرا بهم خندیدن و با قاطعیت گفتن امکان انتقال به تهران زیر صفره، غیر ممکنه ، هزار تا دلیل اوردن که سرباز نداریم همینجوریشم کمبود داریم و همه میخوام برن جای خوبه و نمیدونم اینکه باید از مرزا دفاع بشه خلاصه به شدت بهم توپیدن که اصلا حرفشو نزن،غیر ممکنه و برو خمتتو بکن و از این حرفا، گفتن که تا الان اصلا سربازی نبوده که بتونه بره ۱۰ کیلومتر اونرتر(پادگان مرزی دوم با شرایط امنیتی کمی بهتر از ما، چون ما خیلی جای خطرناکه بودیم وهمیشه شهید میداد پادگان ما) چه برسه بره تهران، همه سربازا هم بهم خب اول گفتن نمیشه وامکانش نیست همینجا باید تمومش کنی و کلی حرفای نا امید کننده دیگه، ولی من از درونم میخواستم اصلا حرفارو نشنوم و واقعا نشنیدم وتصمیم گرفتم در مورد قصدم که انتقال به تهرانه با هیچکس صحبت نکنم ولی در درونم روشن نگه دارم این خواستمو، من هروز بدون توجه به اینکه واقعا میشه یا نه یا فرمانده پادگان راضی میشه یا نه و قوانین چی میشه، واقعا هر روز بعد از بیدار شدن به انتقالم فکر میکردم،هنگام جارو کشیدن پادگان به رفتن فکر میکردم به اینکه سوار اتوبوس شدم تو تهران پیدا شدم و رفتم وسط شهر دارم خدمت میکنم و بعد از ظهرا میزنم بیرون مردمو میبینم خلاصه تجسم میکردم خیلی شدید، هنگام نگاهبانی رو برج به رفتن فکر میکردم، هنگام شستن ظرفا،هرکاری میکردم تو ذهنم داشتم میدیدم که من تهرانم، اولین اتفاقی که افتاد این بودکه حال روحیم به شدت خوب شد بدون اینکه تهرن رفته باشم، یعنی تو اون پادگان مرزی وسط بیابون بی اب و علف من خیلی حالم خوب بود، من بیابون نمیدیدم اون بالا تو برج، من میتونم قسم بخورم انقدر به تهران فکر میکردم صدای بوق ماشینارو میشنیدم و اصلا توجهی به هیچی جر رفتن نمیکردم، اتفاقی که افتاد این بود که خیلی سرزنده تر از دوستانم بودم حالم خیلی خوب بود خوشحال بودم نه خیلی ولی بیشتر از بقیه، روحیه داشتم سرزنده بودم و اروم بودم ارامش داشتم، بعد از ۵ ماه زندگی تو پادگان مرزی در نقطه صفر مرزی، بخاطر مدرک تحصیلیم منتقل شدم به مرکز استان و یه ماه بعدشم به خاطر نیاز خدمتی که داشتن منتقل شدم به دانشگاه افسری داخل تهران ، داخل پاگانم نرفتم ؛منتقلم کردم به دانشگاه اون وسط تهران فاصلش تا خونم دو تا ایستگاه بود که من ۱۵ ماه خیلی ارومو به راحتی خدمت خوبی کردم.

    واقعاه باور نکردنی بود ولی خب شد.

    نکته ای که میخوام بهش اشاره کنم اینه که:” وقتی داخل پادگان صفر مرزی با شرایط بد غذایی، بدون وسایل گرمایشی و سرمایشی، بدون آب لوله کشی برای سرویس بهداشتی و حمام، بدون بهداشت درست وحسابی، بدون اسایشگاه و تخت نرم، وقتی شروع کردم فکر کردن به شرایط بهتر، به اینکه میخوام الان کجا باشم و چه جوری خدمت کنم،به اینکه میخوام بعد ازظهرا برم خونه و شب خونه باشم دست پخت مادرمو بخورم، نه تو اسایشگاه، شرایط تلخ اونجا اسون شد برام، دیگه تو مخم جنگ نمیکردم با خودم که اینجا کجاست و هی خودخوری نمیکردم،ارامش برگشته بود اروم اروم بودم، هرچی بیشتر میرفتم تو فکر چیزی که میخواستم شرایط بد اونجا کمتر اضیتم میکرد” —– یادم میاد فرمانده گردن کلفت تیپ بهم گفت هیچ راهی وجود نداره که بونی برگردی به مرکز استان چه برسه تهران، یادم میاد وقتی امدم بیرون از اتاقش به خودم گفتم بی نهایت راه وجود اره که میتونم برگردم تهران واین جمله رو روزی هزاربار زمزمه میکردم و هر دفعه که زمزمه میکردم قند تو دلم اب میشد.

    خلاصه اینم از تجربه من بود .. موفق باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 14 رای:
  5. -
    زهرا حسینی گفته:
    مدت عضویت: 2639 روز

    به نام یکتای هدایتگرم به سمت بهترین مسیرها

    سلام استادان بزرگوارم و سلام دوستان همراهم

    عجب فایل فوق العاده ای بود

    خدا رو هزاران بار شکر که در مدار شنیدن آگاهی های این فایل ناب بودم

    به حق که نباید نام این فایل ها را رایگان گذاشت و همان نام ” دانلودی” بسیار بهتر است

    چقدر عالی شما دوباره و دوباره بر اصل تاکید کردید، کاری که همیشه خودتون در حال انجامش هستید و همین هست که نتایج شما خیره کننده هست و در همه ابعاد شما نامبر وان هستید

    و چقدر جالبه که این فایل در زمان مناسب بدست ماها رسید ( خودتون میدونید منظورم چیه)

    و جالب تر از اون اینکه چقدر برای من نشانه عالی و درست و هماهنگی بود از تضادی که جدیدا برام پیش اومده و شاید من کمی در این تضاد، نگاهم به این هست که اون محیط و افراد خارج از من هستند که باید تغییر کنند و من خودم،اکی هستم

    زمانیکه من داشتم کارهای رساله دکترام رو انجام میدام گاهی این تصور به ذهنم میومد که اگر من موضوع آسونتری انتخاب میکردم خیلی بهتر بود

    یا اینکه اگه من استاد آسان گیرتری را انتخاب میکردم ، شرایط برام خیلی راحت تر میشد اما واقعا فایل ها و صحبت ها درست و منطقی شما به من در این زمینه چند تا چیز را یاد داد:

    1- اینکه من خودم همیشه آرزوی این رو داشتم که با اون استاد خاص درس داشته باشم ( حتی زمانی فقط آرزو داشتم ایشون رو از نزدیک ببینم چون ایشون در رشته خودم، نامبر وان هستند، اصلا آخر آخرش هستند) و اگر حالا من در این جایگاه هستم خداوند جواب خواسته خود من رو داده

    و 2- اینکه حالا که من در این جایگاه هستم پس خودم باید بپذیرم شرایطم رو و حال و احساس خودم رو برای چیزی که گذشته و امکان تغییرش تقریبا وجود نداره ( تغییر استاد و موضوع رساله) بد نکنم و بر اون ناخواسته تمرکز نکنم و ذهنم و تلاشم و افکار و اقداماتم رو در مسیر انجام شدن کارم بذارم و نه گله و شکایت کردن

    و دقیقا با پوست و استخوانم درک کردم که وقتی با حال خوب، با ایمان به خدا و توانایی های خودم پیش رفتم، درها یکی یکی باز میشدن حتی گاهی از جاهایی که هیچ تصوری نسبت بهشون نداشتم و برعکسش، زمانایی که گله و زاری کردم، تا مدتها ( حتی رسید به 6 ماه تاخیر و رکود) کارهام پیش نمیرفت و روزها پیش میرفت و من کاری از پیش نمیبردم

    و زمانیکه به تایم دفاع من رسید چون باور داشتم که باید تا قبل از عید دفاع کنم ، دقیقا همه شرایط جوری پیش رفت که من 10 روز قبل از عید خیلی خوب و راحت دفاع کردم در حالیکه اگر میخواستم از روی کاغذ و با حساب و کتاب مشخص کنم، اصلا عملی نبود و میرفت برای بعد از عید.

    این روزها هم که گفتم یه تضادی برام پیش اومده که داخلش موندم و انتظار تغییر دیگران رو دارم اما این فایل انگار یه تلنگر بود برای من

    اما یه چیزی بگم،دیگه مثل قبل، تضادها آزارم نمیدن خیلی، من رو ناامید و بی ایمان نمیکنن و من امید دارم به بهبود، نمیدونم چطور، نمیدونم بدست کدوم دست خدا، نمیدونم در چه تایمی و با چه برنامه ای اما من امید دارم که اون بهبوده به بهترین شکلش اتفاق بیفته و یه نشانه هاییش رو هم دارم این چند روزه میبینم

    اما واقعا چه همزمانی زیبایی بود این فایل

    استاد اصلا الهاماتی که به شما میشه دقیقا در زمان و مکان مناسبش اتفاق میفته و چقدر اگه دقیق بشیم توی اصل ماجرا، همش از این اصل سرچشمه میگیره که :

    دیگران ( چه افراد و وچه شرایط محیطی ) توان تغییر زندگی ما رو ندارند همانطور که ما نسبت به بقیه این توانایی رو نداریم اما به اندازه 100% ما قادریم که زندگیمون، اتفاقاتش و تجربیاتش رو اونجور که خودمون میخوایم خلق کنیم که گاهی ناخواسته هست و گاهی خواسته

    یعنی میخوام اینو بگم که قانون همیشه عمل میکنه چه ما بهش آگاه باشیم و چه ناآگاه ، و حالا که ما بوسیله شما آگاه شدیم از این اصل و جدا شدیم از بدنه جامعه و نخواستیم و نمیخوایم که مثل بقیه تجربه کنیم، پس درست باور کنیم،درست عمل کنیم تا درست و اونطور که میخوایم هم نتیجه بگیریم

    سپاس بی کران از شما استاد بزرگوارم که همیشه آگاهانه تمرکز و توجهتون بر اصله و این رو مدام به ما هم گوشزد میکنید تا مسیر مستقیم و همواره رسیدن به خواسته ها رو با مسیر سنگلاخی و سخت، عوض نکنیم و این رو همیشه توی ذهنمون داشته باشیم که این ما هستیم که خالق همه تجربه های زندگیمون هستیم ، بدون استثنا

    امیدوارم هممون سلامتی کامل، شادی های بی انتها، آرامش مطلق، عشق واقعی و بدون وابستگی و سعادت دنیا و آخرت رو تجربه کنیم

    تا بعد …

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 15 رای:
  6. -
    ندابشارتی گفته:
    مدت عضویت: 1689 روز

    با سلام خدمت استاد عزیزو خانم شایسته

    روز 122

    اگاهی هایی ک امروز دریافت کردم

    «« من این حس، انرژی، خدا یا هر آنچه می نامیمش را باور کردم.

    آن زمان که از من خواست که آرام باشم و فقط شروع کنم و هدایتم با اوست، به یقین هدایت شدم و همه چیز در زندگی ام با او معنا یافت.

    خداوند به شکل هر آنچه در ذهنت بسازی، وارد زندگی ات می شود، همانگونه که به شکل باورهای سلیمان نبی، برایش خدایی وهاب شد و در قالب قدرت و ثروت، وارد زندگی اش شد. همانگونه که برای ابراهیم، از آتش تبدیل به گلستان شد.

    خداوند مثل آبی است که به شکل ظرف باورهای تو در می آید. باید ببینی چه ظرفی برای او ساخته ای؟!

    زیرا می تواند ظرفی باشد در قالب خانه ای زیبا، سفری رویایی به زیباترین نقاط دنیا، خودرویی با امکانات عالی، رابطه ای توام با عشق و مودت، سرمایه گذاری هایی سود آور، سلامتی و آرامش و همه چیزهای خوب

    یا بر عکس، نگرانی هایی مثل اجاره خانه، قسط، بدهی، روابط نامناسب، بیماری های مختلف و…

    حال که خداوند همه چیز است، می خواهی برای تو چه شکلی داشته باشد؟

    ثروت باشد یا فقر؟ درمان باشد یا درد؟ عشق باشد یا نفرت؟ آسان باشد یا سخت؟

    بپذیر، ایمان بیاور که هیچ محدودیتی برای این خدا نیست. بدان خدا چیزی جدا از ما نیست و درگیر هیچ قالب و واژه ای نباش.

    هرچه بزرگتر فکر کنی، هرچه باورهای قدرتمند کننده تری درباره ثروت، سلامتی، روابط زیبا و… بسازی، این انرژی به شکل زیباتری وارد زندگی ات می شود و به همان میزان، نگرانی هایت را کمتر، آرامش ات را بیشتر و جهانت را زیباتر می نماید.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 16 رای:
  7. -
    عباس حیدری گفته:
    مدت عضویت: 1682 روز

    سلام خدمت استاد عزیزم و همه دوستانم

    استاد این چند روزه خیلی یادت هستم و حرفای شما توی ذهنم مرور میشه

    نه به خاطر شرایط بد ها :) به خاطر اینکه دارم حسابی روی خودم کار میکنم

    وقتی این شرایط شروع شد من که اصلا خبر هم نداشتم البته ولی اولش خدارو شکر گفتم به خاطر قطع شدن کلا شبکه های محازی و به جای غر زدن گفتم که حتما این شرایط اومده تا به بهترین شکل روی خودم کار کنم

    با اینکه تازه یک پیج زده بودم برای خدماتم و میخاستم توش خیلی رشد کنم ولی گفتم ” هر اتفاقی بیافته وقتی که دارم روی خودم کار میکنم حتما به نفع من خواهد بود این یک قانونه ”

    و یه چیز دیگه ای که در دوازده قدم روش تاکید داشتید میگفتید که باید به مرحله ای برسید که ” به شرایط بیرونی واکنش نشون ندید ! ”

    استاد حقیقتش خیلی سخته

    خیلی سخته که در مورد چیزی که کل ملت در مورش حرف میزنن حرف نزنی ، گوش نکنی ، اخبار نخونی ،….

    ولی تنها راه موفقیت همینه تمرکز بر روی ” چیزایی که میخام وارد زندگیم بشه و نه توجه به چیزی که در جامعه هست ! ”

    افراد موفق در سطح کیهان همه از قوانین ثابتی استفاده میکنند وقتی یک نفری مانند رونالدو ، مسی ، ژاوی ، زیدان یا هر کسی موفقیت های پیاپی داره یعنی دازه کانون توجهشون رو کنترل میکنن

    ولی الگوی برعکس میشه نیمار که یکدفعه خودش رو گم کرد و راه و مسیرش رو و از دوران اوجش فاصله گرفت و درگیر حواشی شد

    واقعا همه چیز کانون توجه ماست که داره زندگی مارو رقم میزنه

    خدا میدونه کسایی که الان دارن جدا میشن از تنه جامعه در آینده چه اتفاقات عالی برامون رقم میخوره به قول قران خدا آسونشون میکنه برای آسونی ها

    وَصَدَّقَ بِالْحُسْنَى ﴿۶﴾

    و نیکوتر را تصدیق کرد (۶)

    فَسَنُیَسِّرُهُ لِلْیُسْرَى ﴿۷﴾

    بزودى راه آسانى پیش پاى او خواهیم گذاشت (۷)

    وَکَذَّبَ بِالْحُسْنَى ﴿۹﴾

    و نیکوتر را به دروغ گرفت(تکذیب کرد) (۹)

    فَسَنُیَسِّرُهُ لِلْعُسْرَى ﴿۱۰﴾

    بزودى راه دشوارى به او خواهیم نمود (۱۰)

    :)دوستون دارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 16 رای:
  8. -
    احمدرضا رحمتی گفته:
    مدت عضویت: 2330 روز

    با سلام به استاد عزیزم و دوستان خوبم یکی از تجربیات خودم که میشه گفت که در حقیقت کنترل ذهن و پاداش هایی که خداوند در ادامه به هرکسی که با ایمان انجام دهد عطا می کند واقعیتی که بدون شک وجود دارد اینه اگه حال غالب من خوب باشه هر اتفاقی که بیافته به صلاحه منه. زمانی که به کیش مهاجرت کردم یک سال در یک کترینگ مشغول به کار شدم ان زمان تازه فهمیدم که منظور خداوند از نشانه ها چیست حالم عااالی بود با کللی شوق می رفتم ساحل برای تماشای غروب زیبای آفتاب و با دیدن موج های زیبای دریا زیبایی خداوند رو هر روز تماشا میکردم خلاصه بعد مدت ها به مرخصی رفتم بعد برگشتن از مرخصی البته این رو هم بگم که در طول تمام ان 1 سال همیشه از خداوند میخواستم که مرا به یک محیط پر انرژی با انسان های دارای کسب و کار که هر روز بتوانم انها را ببینم با ان ها دوست شوم با انها حرف بزنم و از تجربیاتشان بیشتر بدونم…. خلاصه بعد امدن از مرخصی در محل کار ما یک همکار جدید استخدام شده بود که البته ایشون خانوم بود بگذریم من هم مثل روال گذشته کارهامو انجام میدادم اما یک موضوع وجود داشت من دیدم و در واقع احساس کردم که این خانوم که تقریبا هم سن هم بودیم به من علاقه مند شده است و بعد چند روز از من درخواست شماره کرد خلاصه کاری ندارم این جا من چون تجربه ای احساسی با یک جنس مخالف رو نداشتم بدون توجه به این که فکر کنم و با خودم بگم مگه میشه در کمتر از 1 ماه یک نفر عاشق پیشه یک نفر دیگه بشه ومن هم (البته این اتفاقات زمانی افتاد که من اصلا نمیدونستم عزت نفس چیه)ومن هم با یک تصمیم احساسی مثلا عاشقش شدم که الان که دارم مینویسم راستش خنده میگیره.. هی گذشت هی گذشت کار فرمای من که خیلی دوستم داشت اطلاعاتی در مورد گذشته این شخص میدونست اما امان از احساسات من بدون توجه به این موضوع گفتم نه من ایشون رو دوست دارم و غیره … خلاصه کلی اتفاق افتاد و من نتونستم ذهنم رو کنترل کنم و از ان مکان به خاطر یک نفر دیگر و به خاطر نبود عزت نفس و تصمیم احساسی از ان جا رفتم بیرون چرا که مثلا عشقم وای خنده ام میگیره از انجا رفته بیرون بعد اون تصمیم ما رفتیم با هم شیراز و من به خاطر عدم کنترل ذهن و احساسات به جایی هدایت شدم که بسیار جالب نبود اما جالب اینجاست در شیراز هر چه زمان میگذشت دیگه خبری نبود از این دختر و هر بار به دالایلی از سخن گفتن با من دوری میکرد و هر بار داستانی تعریف میکرد خلاصه اما چیزی که در مورد من وجود داشت این بود که احساسم رو و در واقع احساس خوبم رو یک چیز درونی میدونستم بماند که در ان زمان هنوز چیزی در مورد عزت نفس و اون چیزی که استاد در موردش در دوره عزت نفس میگه نمیدونستم …. خلاصه بعد 1 ماه و چند روز زنگ زد و به بهانه هایی گفت که دیگه ادامه رابطه امکان پذیر نیست و من یادمه اون موقعه خداوند شاهده اینو بهش گفتم ودر واقع یک ارزش پنهانی بود که در درونم بود که بعد ها که وارد دوره ای عزت نفس استاد شدم متوجه شدم که چه چیز ارزشمندیه که داشتنش واقعا شگفت انگیزه/ بهشون گفتم به همین راحتی گفتم باشه قبوله . من ازت بسیار ممنونم که در این 2 ماهی که با من بودی کلی خاطرات خوب ساختیم و من ازت بابت تمام این مدت ممنونم. همین بچه ها و من همین رو گفتم و خدا حافظ. الان من دیگه تنها بودم با خودم گفتم باید برگردم کیش و من بلیط رو گرفتم اما 3 روز مونده بود یادمه با خودم گفتم حالم جالب نبود اما چیزی در درونم گفت حالا زمان کنترل ذهنه تا ان زمان در شیراز نگشته بودم با خودم گفتم اگه پاداش میخوام باید ذهنم رو کنترل کنم خلاصه کلی جای شیراز گشتم و تا قبل از پرواز دوباره من به کیش حالم رو خوب کردم …. روز پرواز رسید و من ساعت 8 شب بدون این که کاری داشته باشم در کیش بودم یادمه در داخل کابین هواپیما زمانی که به بالاترین اوج رسید در کنار پنجره میشد غروب زیبای افتاب رو دید با دیدن غروب زیبا دوباره ان خواسته که کار در ان محیط که در اوایل کامنتم اشاره کردم به یاد اوردم حالم خیلی خوب بود…. رسیدم کیش و رفتی رفتم بیرون یادمه سرم رو روی سرم گذاشتم و گفتم خدایا الان من کجا برم در ذهن خودم جای قبلیم بود اما ناخوداگاه یه چیزی بهم گفت برو اسکله تفریحی خلاصه من رفتم در راه تاکسی به من گفت ایا شب جایی داری من هتل با قیمت پایین سراغ دارم اما دوباره خدا شاهده دقیقا این اتفاقات افتاد مجددا چیزی درونی بهم گفت نه باید بری اسکله .من به ایشون گفتم خیر منو به اسکله ببر ومن رفتم.. زمانی که رسیدم رفتم جاایی نشستم که در روبه روی دقیقا جاایی بود که 3 ماه قبلش با قایق تولد گرفته بودیم با یاداوری این خاطره حالم خیلی بهتر شد.. بعد اون کتابی که در کیفم داشتم که کتاب بخواهید تا به شما داده شود بود با خوندن این کتابم حالم بهتر شد … نشسته بودم روی نیمکت که دیدم 2 نفر دارن من رو صدا میزنن گفتم جانم بفرمایید گفتن ایا امکان هست بقل شما بشینیم منم گفتم اره حتما …من دیگر هیچ صحبتی با ان ها نکردم و دوباره خودشان به من گفتن اهل کجا هستی ؟ ایا مسافری؟ گفتم نه شیراز بودم قبللش هم کیش انها گفتن خب الان کجا میری ؟ایا جایی مشغول به کاری ؟گفتم خیر فعلا اینجا نشستم و دارم دریا رو میبینم ….بعدش یکیشون گفت اهل کجایی گفتم شمال کشور گفتن چه جالب ما اهل شمال هستیم پس هم شهری در اومدیم خلاصه یکی از اونها گفت ما میتونیم برات کار رو اوکی کنیم اگه دوست داشته باشی اونم 2 جا با شرایط عالی و من یکیش رو که احساس کردم بهتره انتخاب کردم باورتان نمی شود زمانی که وارد اون مکان شدم دیدم وارد یک کافه بسیار با کلاس با کلی انسان با کلاس علاوه بر ان این محیط با گذاشتن موسیقی های ارامش بخش بسیار پر انرژی بود وقتی که نشستم گفتم خدای من باورم نمیشه که تو به این سرعت و بدون این که من حتی تلاشی برای پیدا کردن کار کنم من رو هدایت کردی به سمت چیزی که درخواست کرده بودم ( بعد ها از اون شخص پرسیدم که چی شد که مستقیم اومدین پیش من گفتش نمی دونم یه احساسی بهم گفت که بیام پیشت احساسی که به من میگفت که به کمک نیاز داری و من اون موقع با خودم گفتم خدایا ممنونم اون احساس تو بودی)و این قسمت دومم تجربه من بود که تونستنم ذهنم رو کنترل کنم و بازم از خداوند سپاس گزارم که در اون زمان من رو هدایت کرد واز استاد عزیزم سپاس گزارم که این فایل زیبا رو ضبظ کردن و همچنین از شما دوستای خوبم که با عشق کامنت من رو خوندین امیدوارم درسهایی برای همه شما داشته باشه بی نهایت مجددا سپاس گزارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 18 رای:
  9. -
    اسمان ابی گفته:
    مدت عضویت: 2904 روز

    مدتی بود که از فضای سایت و از خداوتد فاصله گرفته بودم و به شدتت ناارام بودم. دو سه روز پیش از خدا خواستم که دوباره منو به اغوش خودش هدایت کنه که وقتی وارد سایت شدم فایل “رابطه ما با انرژی که خدا نامیده ایم” جلوم ظاهر شد و بعد از مدت ها دیدن این فایل من رو دوباره در مسیر انداخت.

    امروز که این فایل رو دیدم به این فکر کردم که چه وقت هایی دیگران رو مانع رسیدن به اهدافم دونستم. پدرم من فرد مذهبی بودن و ما از ۹ سالگی به زور نماز میخوندیم و روزه میگرفتیم و حتی در عالم بچگی من نمیفهمدم چرا دارم این کارهارو انجام میدم. موسیقی در خونه ما ممنوع بود. ما خیلی دوست داشتیم که اهنگ گوش بدیم و جالب بود که با وجود زندگی در همچین خونه ای همیشه هم شرایطش فراهم میشد. مثلا داییم برامون mp۳ خرید و مخفیانه اهنگ گوش میدادیم و خونه خالم که میرفتیم شوی موسیقی میدیدیم و لباسای خوشگل میپوشیدیم و با خواهرم مثله خواننده ها میرقصیدیم و بازی میکردیم. الان که بهش فکر میکنم درسته که همچبن خونه ای داشتیم ولی شاید دلیل اینکه تونستیم کارایی ک دوست داریم رو انجام بدیم این بود تو عالم بچگی هیچ وقت باور نکردیم که پدرمون میتونه مارو مانع انجام این کارا کنه.

    من در همون خونه در سن ۲۲سالگی درامد دراوردن رو شروع کردم و با درامد خودم کلاس های موسیقی رو ثبت نام کردم و بدون اطلاع هیچکس دنبال اهدافم رفتم. دوسال بعدش من تونستم در کشور مورد علاقه ام در یکی از رشته های هنر، رشته ای که همیشه دوست داشتم بورسیه بگیرم. دانشگاه حتی پول بلیط هواپیمای من رو هم پرداخت کرد. من الان در حال تحصیل در اون رشته هستم. در کمال ناباوری همه، من به چیزی که میخواستم رسیدم. فامیل همه فکر میکردند ما دروغ میگیم که هیچ پولی ندادیم. تو دنیای اونا همچین چیزی معنی نداشت. روزی که داشتم از ایران میومدم پدرم باورش نمیشد که من بدون هیچ هزینه ای دارم میرم. میگفت شاید شش ماه دیگه دانشگاه بگن پشیمون شدیم و برت گردونن اونوقت میخوای چیکار کنی :)

    حتی در مورد استخدام و درامد داشتن اونموقه در دانشگاه همه میگفتن بابا کار نیست و نمیشه اما من هنوز فارغ التحصیل نشده بودم کار پیدا کردم. کار در شرکتی که مرتبط به کشوری بود که الان توش هستم و از دوسال قبل از استخدام در سن ۲۰ سالگی کلاس های زبانش رو با جمع کردن پول تو جیبیم ثبت نام کرده بودم و دوره گذرونده بودم.

    تو شرکت همه از وضع بالارفتن دلار غر میزدند. من اونموقه دوره رواشناسی ثروت ۳ رو با مادرم باهم گوش میدادیم. صبح ها در مترو موقع رفتن به سرکار، کار من گوش دادن این فایل ها بود. یادم میاد همیشه در مترو به این فکر میکردم که چرا همه میگن کار نیست و ناراضین. باور نمیکردم همچین دنیایی وجود داشته باشه چون برای من نبود و نمیدیدمش.

    تو شرکت وقتی همکارا از بالا رفتن دلار شکایت میکردن من تو ذهنم مدام میگفتم حقیقت نداره و من اگه درست باشم همه چیز به نفع من میشه. در ضمن در اون شرکت مدام به پوشش من تذکر داده میشد که انگار ناخوداگاه من این محدودیت هارو قبول نمیکرد. شاید به خاطر این بود که این اجبار پوشش همیشه در خونه ما هم بود ولی من کار خودمو کرده بودم و بعد از ورود به دانشگاه تونستم پوشش دلخواه خودم رو داشتته باشم. نمیدونمم پدرم چجوری قبول کرد. انگار چون من اون شرایط رو نپذیرفته بودم خود به خود پدر من هم دیگه ایرادی نگرفت و همه چیز تموم شد.

    بعد از شش ماه کار کردن تو اون شرکت من به سفارت این کشوری که الان درش هستم هدایت و استخدام شدم. کار در سفارت باعث شد درامد من درامد دلاری بشه و تمام محدودیت های حجابی که در شرکت قبل داشتم برداشته شد. من با پوشش دلخواهم سرکار میرفتم و درامد من در عرض چند ماه ده برابر شد. بالا رفتن دلار در واقع به نفع من تموم شده بود!

    تونستم با درامد بالا از زندگیم در ایران هم لذت ببرم و کارهایی که دلم میخواست رو انجام بدم و بعد هم که هدایت شدم به اینجایی که الان هستم.

    به این ایمان اوردم که اگه من روی خودم کار کنم شرایطی که دیگران بد میخواننش برای من تبدیل به منفعت میشه.

    با اینکه گه گاه از مسیر خارج شده ام اما خدارو شکر که تونستم دوباره سریع خدارو پیدا کنم. خداروشکر که امروز دوباره به مسیر برگشتم.

    هبج وقت باور نمیکنم شرایط بیرون روی من تاثیر میگذاره. باور کنید که در دنیای شما فقط شما وجود دارین.

    احساسم گفت که امروز این کامنت رو بنویسم هرچند که خیلی مختصر شد.

    با تشکر از استاد عزیزم

    در پناه حق

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 15 رای:
  10. -
    یاسمین گفته:
    مدت عضویت: 2075 روز

    استاد عزیزم😍

    دوستای هم فرکانسی 😍

    سلام به همگی روزتون سرشار از شادی 🌹🌸🌹

    خداروشکر میکنم که به شنیدن این فایل هدایت شدم و متوجه شدم که قوانین یادم رفته شایدم اصلا تطابق ندادم اصولی که از استاد یاد گرفتم رو توی این ماجرای اخیر..

    درسته من هم تهران زندگی میکنم سخت گیری جمهوری اسلامی رو تجربه نکردم این روزها همه صحبت از حمایت میشه که اره تو به عنوان یک ایرانی باید دین خودتو ادا کنی و هربار که من سر باز میزدم بحث ترسو بودن رو پیش میکشیدن و من آگاهانه سعی میکردم اعراض کنم و تمرکز کنم روی آرزوی مهاجرتم روی زبان خوندن روی مصمم شدنم واسه رفتن

    حتی تصمیم گرفتم توی کارم مواردی که خودم به عنوان مدیرگروه دوسه ساله انجام نمیدادم و فقط مسول چک کردنشون بودم رو انجام بدم و یاد بگیرم و تمرمزم رو کلا گذاشتم روی چالش جدیدی که برای خودم ایجاد کرده بودم…

    ولی باصحبت هایی که استاد کردن من رفتم به 6 سال پیش که مادرم رو خیلی یهوویی بخاطر سرماخوردگی و شرایط خیلی بد هوای اهواز از دست دادم

    و من از زمین و زمان گله مند بودم از شهرمون که هوای گردو غبار طور داشت در طول سال از ادمهای بی مسولیتی که هیچ کاری دراین راستا نمیکنن از اب کثیفی که قابل تصفیه شدن نبود برای خوردن و خیلی موارد دیگه حتی از پرستاران و دکتر بیمارستانی که نتونستن برای مادرم کاری کنن… از پدرم از خودم و همینطور خداوند که چرا مادرم رو ازم گرفتی…

    این پروسه دوسال طول کشید روز به روز ناراحت تر غمگین تر و عصبی تر میشدم از دیدن ادم هایی که میخندن و شادن عصبی میشدم و غر میزدم که اینا چرا انقد خوشحالن فردا همینم ازشون گرفته میشه…

    دوسال جنگیدن باهمه چی حتی با خداا تا جایی که دیگه جوون مقاومت کردن نداشتم خسته شده بودم از تنهایی خودم از اون همه شرایط بدی که توی ذهنم بولد کرده بودم از نگاه های ترحم اقوام دوستان که هرکی منو میدید باز از هوای بد و زندگی سخت و بی رحم صحبت میکرد

    انگار توی مردابی پامو گذاشته بودم و روز به روز لحظه به لحظه بیشتر غرق میشدم و بقیه هم بیشتر منو هل میدادن پایین

    دقیقا توی اون فرکانس نارضایتی از شرایط بودم و ادم های توی اون مدار توی زندگیم میومدن.. و یه جایی رسید که خسته شدم خودم فهمیدم که من کاری از دستم برنمیاد مادرم که برنمیگرده شرایط اب و هوایی که عوض نمیشه اصلا همه چی به جهنم من خدارو میخوام توی زندگیم

    بشدت احساس بی کسی و فقر میکردم از شدت غمی که توی وجودم بود نمیدونستم باید چکار کنم گریه زاری من کاری رو درست نمیکنه حتی یادمه سجده کردم و زار زار گریه کردم که من دیگه نمیتونم خداا اگه خدایی اگه میبینی حال بد منوو الان وقتشه الان بهت خیلی نیاز دارم من دوس دارم برگردم به یاسمین شادی که بودم دوس دارم زندگی رو دوباره لمس کنم دوس دارم دوباره رنگ هاا برام معنی داشته باشه از خنده بقیه خوشحال شم ادم ها رو دوس داشته باشم این نفرت از وجودم بره بیرون…

    خودمو بغل کردم و تسلیم خدا شدم

    حس کردم که دوس دارم خدارو یبار دیگه پناه اوردم بهش…

    و..

    خیلی رب جهانیان خدایی کرد در حقم.. چند روز بعدش خبر بارداری خواهر کوچکترم رسید که چندسالی واسه بچه دار شدن اقدام میکرد ولی نمیشد.. 😍 این خبر چنان وجودمو پراز شادی کرد و هیجان برای دیدن این بچه که من شرو کردم دنبال کار گشتن تا بتونم جای مادرم که نیس سیسمونیشو خودم اماده کنم… و چالش جدید..

    شکرگزاری هرروزمو شرو کرده بودم یسری فایل انگیزشی اون موقع گوش میدادم و حالم داشت بهتر میشد روابطم با خانوادم بهتر شد پذیرفتم که مرگ جزیی از زندگیه و ادامه دادم تا اینکه بعد سه چهار ماه یه کار خوب توی تهران برام پیدا شد معجزه بود انگار من حتی رزومه نفرستاده بودم اونجا ولی شرایطش انقدر خوب بود از اهواز مهاجرت کردم به تهران

    همین کمکم کرد که شرایط اب و هوایی اهواز یادم بره توی دل اون شهر نباشم

    و فقط با تمرکز به نعمت هایی که خداوند بهم دده بود این اتفاق افتاد

    الان چندسالیه تهرانم توی کارم خیلی سریع پیشرفت کردم و روابطم با همه روز به روز بهتر شد..

    اشنایی من با استاد هم به محض ورودم به تهران اتفاق افتاد از طریق یه دوست قدیمی که تصادفی توی مترو دیدم و از دوره های استاد بهم گفت البته اونموقع توی فرکانسش نبودم که از اموزه های استاد استفاده کنم ولی بعد از چندین بار سرزدن به سایت و هدایت شدن به فایل های مختلف دل دادم..

    عاشق شدم

    و مسیرمو شرو کردم

    لذت بردن از زندگی 🙃🙂

    اره میشه همیشه از تاریکی به روشنایی رسید به شرط امید توکل و توجه به زیبایی های مسیر

    برای همتون ارزوی سعادتمندی میکنم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 16 رای:
    • -
      نرگس حدادی گفته:
      مدت عضویت: 2081 روز

      سلام یاسمین عزیز. آرزوی آرامش دارم برای روح مادرتون. من هم در خوزستان زندگی میکنم و درک میکنم چقدر قوی و با اراده بودی که تونستی این هوا و آب آلوده رو نادیده بگیری و فقط بر زیبایی تمرکز کنی. من خودم هنوز گاهی نمیتونم اعراض کنم. وقتی اول صبح پات رو میذاری بیرون و ابتدایی ترین حق تو که تنفس یه هوای سالم هست رو نداری و بجاش با یه هوای خاکی و داغ مواجه میشی واقعا سخته نادیده بگیریش. من هم دارم تمام سعیم رو میکنم که فقط زیبایی هارو ببینم تا بتونم ازین استان مهاجرت کنم و البته که دارم براش اقداماتی هم انجام میدم. بازهم بهت تبریک میگم بخاطر اینکه تونستی دوباره خودت رو بسازی. برات آرزوی موفقیت دارم.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
      • -
        یاسمین گفته:
        مدت عضویت: 2075 روز

        نرگس جان عزیزم 🥰 ممنونم از کامنت باارزش و مثبت شما

        آره حتما میتونی شک نکن استاد میگه جهان به فرکانس های ما جواب میده و ما میشیم خالق زندگیمون ما میتونیم که زندیگیمونو اون طوری که آرزوشو داریم خلق کنیم پس ادامه بده با قدرت و ایمان که به جاهای زیباتر هدایت میشی جایی که زندگی سالمتر و باکیفیت تر رو تجربه کنی و شکرگزار نعمت های بیشتری باشی 😋😍

        من هم برات آرزوی موفقیت میکنم توی مسیر خلق زندگیت توی مسیر لذت از رسیدن به اهدافت و رضایتی که برگزدی به خدا بگی خداایا دمت گرم راضی ام از زندگیم دوس دارم هر انچه رو که دارم حالم خوبه ممنونم ازت

        من عاشق این حرکتم راستش خیلی وقتا اینو به خدا میگم که مرسی بابت این زندگی مرسی که اجازه تجربه این زندگی رو بهم دادی و حال خودم خیلی خوب میشه وقتی بهش میگم راضی ام ولی بیشتر میخوام 😅😋😉😉

        انشاالله به زودی کلی خبرهای خوب برامون بزاری اینجا و مسیر باشکوهت رو باهم جشن بگیریم 🤩

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای: