چگونه از یک فرد بدبین به یک فرد خوشبین تبدیل شویم؟
در این فایل استاد عباس منش با توضیح ویژگی های شخصیت خوشبین و بدبین، مفاهیم زیر را مفصلا توضیح می دهد:
- ارتباط خوشبینی و احاطه شدن با نعمت های پادار، از دیدگاه قانون؛
- ارتباط بدبینی و احاطه شدن با ناخواسته ها، از دیدگاه قانون؛
- تعریف شاکر و ارتباط آن با خوشبینی؛
- تعریف کافر و ارتباط آن با بدبینی؛
- مفهوم تقوا و قدرت آن در تبدیل “بدبینی” به “خوشبینی”
- بدبینی چگونه ایجاد می شود و با چه منطق هایی می توان مانع شیوع آن در افکار و ذهنیت خود شد؛
- چه جنسی از کنترل ذهن سبب می شود تا فرکانس غالب ما به سمت خوشبینی گرایش پیدا کند و طبق قانون، جریان ورود نعمت ها به زندگی مان را جاری نگه دارد؛
آگاهی های این فایل به ما کمک می کند تا:
اول از همه، به درک درستی از مفهوم خوشبینی و مفهوم بدبینی برسیم بدون اینکه در این باره دچار سوء برداشت شویم؛
همچنین به ما کمک می کند تا بخش های بدبین در شخصیت خود را بشناسیم و با پرورش ویژگی خوشبینی در یک فرایند تکاملی، آن نقاط را بهبود دهیم.
آگاهی های این فایل را بشنوید. در مفاهیم آن تعقل کنید سپس در بخش نظرات این فایل بنویسید:
الف) با توجه به آگاهی های این فایل، دلایلی را لیست کنید که تغییر از بدبینی به خوشبینی را برای تجربه زندگی بهتر، ضروری می داند؟
این لیست، منطق های لازم برای تغییر نگاه از بدبینی به خوشبینی را، در دست ذهن شما قرار می دهد و اهرم رنج و لذت قوی ای برای ایجاد این تغییر، می سازد.
ب) چه راهکارهایی از آگاهی های این فایل آموخته اید که قصد دارید با اجرای آنها، ویژگی خوشبینی را در ذهنیت خود تقویت کنید؟ برای این منظور، چه قدم هایی – هرچند کوچک – را می توانید در برنامه روزانه خود بگنجانید؟
یادمان باشد که تغییر و بهبود شخصیت، یک شبه ایجاد نمی شود. بلکه یک فرایند است که باید با تعهد و قدم به قدم برداشته شود. قدم های کوچکی که به صورت مستمر بر می داریم، نه تنها این تغییر عمده را ایجاد می کند بلکه مسیر این تغییر را نیز بسیار لذت بخش می کند.
منتظر خواندن پاسخ های تأثیرگذارتان هستیم.
- نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
- فایل تصویری چگونه از یک فرد بدبین به یک فرد خوشبین تبدیل شویم؟365MB70 دقیقه
- فایل صوتی چگونه از یک فرد بدبین به یک فرد خوشبین تبدیل شویم؟68MB70 دقیقه














بنام یکتای هستی بخش…
سلام…
بار اولی که این فایل رو دیدم شاید تقریبا یکسال ازش میگذره…اون موقع درک الان رو نداشتم و نمیتونستم به یاد بیارم که کجاها بد بینم…وفقط چندتا مورد محدود تو ذهنم بود…در عوض بیشتر تمرکزم رو همسرم بود که مثال هایی که استاد میزد رو تو همسرم پیدا کنم و بگم اره همسر من ادم بدبینیه…
اما الان همینجوری رگباری داره خاطرات و اتفاقاتی از گذشته یادم میاد که تازه من دارم میفهمم تا چه حد شخصیت بدبینی دارم…و همین یه ویژگی من چقدر باعث شده که من تو تمام سالهای زندگیم کلی عذاب بکشم…
مثلا همین سلام گرگ بی طمع نیست کلا پس زمینه ی ذهن منه تو ارتباط با ادمها…
مثلا بارها خونواده ی همسرم ،خواهرای همسرم زنگ زدن دعوتم کردن ،همیشه تو ذهنم اینه که حالا ایما میخوان یه شام به ما بدن بعد فرداش زنگ بزنن بگن ما میخوایم بیایم شام خونتون…به همین خاطر اکثر اوقات بهانه میاوردم و نمیرفتم…(با اینکه هرگز تو این سالها این اتفاق نیفتاد و شاید 20 بار زنگ میزدن مارو دعوت میکردن تا اینکه یه بار بگن ما میایم خونه ی شما..و بنده خدا ها همیشه بهترین پذیرایی رو ازمن میکردن و بیشترین احترام رو میزاشتن ،اما ذهن مریض من همش میگفت اینا از قصد دارن بهت خوبی میکنن که تورو خجالت زده کنن ،بگن ببین از ما یاد بگیر …یا میخوان آشپزیشون رو به رخ من بکشن.یا میخوان خونه داریشون رو به رخ من بکشن…یا میخوان دست و دلبازیشون رو به رخ من بکشن و به من ثابت کنن من خسیسم )
یا مثلا چند بار خواهرای همسرم گفتن که تو اسباب کشی یا خونه تکونی بگو بیایم کمکت…ولی من همش تو ذهنم این بوده که اونا میخوان به این بهانه بیان تو زندگی من دخالت کنن…بنابراین بهشون نمیگفتم بیان…حتی الانم که قراره یه اسباب کشی در اینده داشته باشیم همش تو ذهنم بود که چجوری مخفیانه اینکارو کنیم و به همسرم بسپارم که به اونا نگه تا یه وقت نیان…(خدا میدونه که چقدر سر این چیزای مسخره به خودم سختی دادم تو این سالها…)
یا مثلا یه هفته پیش برق سالنم اتصالی کرد و کلا قطع شد…من دیگه بدترین حالت ممکن رو تو ذهنم تصور میکردم…که کل لامپا سوخته …چندین میلیون من برای برق اینجا و نورش هزینه کردم…دیگه همش نابود شد رفت…من میدونم صاحب مغازه ام گردن نمیگیره که مشکل از سیمای مغازه ی اونه….
حالا خودم باید به هزینه ی خودم برقکار بیارم چقدررر باید خرج کنم.منکه هیچ پولی ندارم…حالا معلومم نیست برقکارم بیاد بتونه درستش کنه…حتما همه ی لامپام سوخته…
دیگه نمیتونم تو این وضعیت مشتری راه بندازم…اجاره ام عقب میفته…کلا دیگه باید سالنو جمع کنم بره….یعنی فقط یه اتصالی ساده اینقدرررررر بدبینی و افکار منفی پشتش داشت…
و اینقدررر حال من بد شد که کلا مغزم تعطیل شد و دو روز اصلا هیچ کاری نتونستم بکنم…
تا اینکه بعد از دور روز کم کم اومدم احساسم رو خوب کردم ،ناخودآگاه یه حسی بهم گفت در مورد این موضوع با همسرم صحبت کنم…( من تو تمام سالهای زندگی مشترکم هرگز در مورد مسائل و مشکلاتم با همسرم حرف نمیزنم…چون باورم این بود که اون هیچ کاری نمیکنه…و همیشه باورم این بود من خودم باید مسائلم رو حل کنم)…
اما اون شب به حسم اطمینان کردمو به همسرم گفتم….همسرم همون لحظه گفت شماره ی صاحب مغازتو بده و همون لحظه بهش زنگ زد و جریانو گفت..و اونم گفت فردا میام درستش میکنم…بنده خدا فرداش اومد درست کرد برقو …همه ی لامپا هم سالم بودن….تازه بنده خدا صاحب مغازه کلی هم عذر خواهی کرد گفت ببخشید مشکل از سیمای اینجاست.من اینارو عوضش میکنم تا دیگه مزاحم کار شما نشه…(با اینکه من یه ماهم اجاره ام عقب افتاده بود و اصلا فکرشو نمیکردم که بیاد برقو درست کنه…و همسرم راجب اجاره باهاش صحبت کرد چقدر با احترام گفتش هیچ مشکلی نداره از اون بابت نگران نباشید هر وقت داشتید بدید)…
یا مثلا وقتی به ماشین گرفتن فکر میکنم(که همین امروز متوجه شدم که ترمز بزرگ دارم)همش این فکرا میاد تو ذهنم که الان همسرم هر روز میخواد ماشینو برداره بره خونه ی خواهر برادراش…هرروز میخواد حتما خواهرزاده برادرزاده هاشو ببره دور دور…اگر بخوایم جایی بریم مسافرت حتما میخواد بگه خونوادشم ببریم.و اینقدر این افکار منفی و بدبینی منو عصبانی میکنه که،همیشه ته دلم میگم همون بهتر که ماشین نداشته باشیم…
خونه ی الان من کوچیکه تقریبا 60متره…و همسرم از این بابت شاکیه ..اما من خیلی خوشحالم …میدونید چرا …چون فکر میکنم اگر خونم بزرگ باشه هرروز خونواده ی همسرم میخوان بیان خونمون…پس همون بهتر که خونمون کوچیک باشه…شاید باورتون نشه حتی تو تجسماتمم نمیتونم به یه خونه ی بزرگ فکر کنم میگم اگر خونه ی بزرگ بگیریم هرروز باید مهمونی بدیم…حتی توی رویا پردازیمم میگمم یه خونه ی نقلی و کوچیک بگیریم…
خیلی وقتا شده یکی از کارم و مهارتم خیلی تعریف کرده…اما ذهنم همش میگه این قصدش مسخره کردن منه…
همیشه باورم این بوده خونواده و فامیلای همسرم همیشه نگاه از بالا به پایین دارن.قصدشون تحقیر کردن ادمه…خودشون رو خدا میبینن و مارو نادون فرض میکنن…و این باور باعث شده اصلا دلم نخواد باهاشون رابطه داشته باشم…چون احساس حقارت میکردم…نه به این دلیل که اونا منو تحقیر میکردن به این دلیل که من از درون خودمو حقیر و نادون و احمق فرض میکردم… فکر میکردم همیشه به ادم نگاه عاقل سفیه دارن…
من کلا باورم اینه که چون من خونواده ی پولداری ندارم کلا خونواده ی همسرم نگاه از بالا به پایین به منو خونواده ام دارن…
یا چون پدر مادر من خیلی شناس نیستن خونواده ی همسرم برای من ارزشی قائل نیستن….در صورتی که این فقط به خاطر باورهای اشتباه منه که ارزشمندی خودمو و خونوادمو وصل کردم به پولدار بودن وصل کردم به سرشناس بودن و جهان هم همینو داره از طریق ادمهای مختلف بهم نشون میده که چون خونواده ات پولدار نبودن چون سرشناس نبودن پس تو ارزشی نداری…در صورتی که این چیزی به جز یک بدبینی نبوده…حتی اگرم اونا اینطور برخورد کردن به خاطر درون خودم بوده که خودمو سفیه و ابله و نادون میدونستم…وگرنه من خالق صددرصد زندگیمم…من اگر درونا خودمو باور داشتم خودمو ارزشمند میدونستم امکان نداشت دنیای بیرون اینو به من نشون بده
تازه اینا فقط چندتا موردش بود …قطعا اگر بیشتر فکر کنم موارد بیشتری یادم میاد…
جالبیش اینجاست که من همیشه معتقد بودم که چقدرررر همسرم ادم بدبینیه…و همش غر میزدم تو دلم خدایا چرا باید همچین همسر بدبینی گیر من بیاد…چون من هیچ وقت بدبینی هام رو به زبون نمیاوردم اما همسرم همش به زبون میاورد…و من تو حرف همش برعکس چیزایی که تو فکرم بود رو میگفتم و ادعام این بود که من چقدر ادم مثبت نگری هستم…دریغ از اینکه این حرف و کلام تو نیست که مهمه بلکه اون افکار و باور و فرکانسی که میفرستی مهمه…و جهان آینه ی تمام نمای درونه…و چون من ادم بد بینی هستم خداوند همسری رو تو زندگی من قرار داده که درون منو بهم نشون بده…و یقینا اگر من از درون تغییر کنم دیگه اون روی بدبین همسرم رو نخواهم دید…
این روزها خداوند منو تو مسیری قرار داده و درهایی از اگاهی رو به روم باز کرده که هر ناخواسته ای رو تو همسرم و ادمها میبینم و احساسم بد میشه سریع احساسمو خوب میکنم،به خودم میگم برو به درونت ببین ایا تو این مشکل رو تو درون خودت داری؟که جهان اینو داره اینجوری بهت نشون میده؟؟؟باورتون نمیشه بخدا قسم که دقیقا همه ی اون ناخواسته هایی که تو ادمها میبینم وقتی به درون خودم رجوع میکنم میبینم که ریشه ی اون مسئله تو خود منه…و وقتی اون مسئله رو تو خودم حلش میکنم میبینم اون بیرون خودبه خود درست میشه…تو این چند وقت اخیر مدام در مورد همسرم این کارو انجام میدم…و همسرم که تو این 8،9 سال زندگیمون هیچ تغییر محسوسی نکرده بود با وجودی که من کلی رو خودم کار میکردم(در واقع فکر میکردم که دارم کار میکنم )تو این چند وقت اخیر به اندازه ی چندسال کل زندگیمون تغییر کرده…و هربار که من بیشتر و بیشتر روی این موضوع کار میکنم خیلی سریع نتیجه اش رو دارم تو همسرم میبینم…با اینکه قبلا همش میگفتم من چند ساله دارم رو خودم کار میکنم پس چرا همسرم تغییر نمیکنه…در صورتی که اگر درست رو خودت کار کنی تو همون روز اول حداقل نشونه ی تغییر همسرت رو میبینی…و تو همون چند روز اول تغییرات محسوسی میبینی…که برای من هرروز این تغییرات داره بیشتر و بهتر میشه…
من همیشه باورم نسبت به خونواده ی همسرم این بوده که ادمای سوء استفاده گری ان.میخوان همش زرنگ بازی دربیارن…میخوان همه چی به نفع خودشون باشه.خیلی ادمای بی ملاحضه ای ان…اما چند شب پیش یه موضوعی پیش اومد که من تو جمعشون قرار گرفتم…(و از اونجایی که چند وقت اخیر خیلی تمرکزی دارم رو خودم کار میکنم این دور همی رو الخیر فی ماوقع دیدم…و گفتم منکه قدمی برای این موضوع بر نداشتم ،حالا که پیش اومده حتما خیرتی درش هست و درسهایی برای من داره…بنابراین برخلاف گذشته که همیشه عصبی میشدم از پیش اومدن یه دور همی بدون هماهنگی قبلی اینبار کاملا متفاوت نگاه و عمل کردم و گفتم الخیر فی ما وقع…)و خدا میدونه که از اونشب تا حالا چقدررررررر من درسهای زیادی گرفتم…چه گره هایی که 5،6سال و بعضا نزدیک به 10 سال عقده شده بود تو دلم و هیچ راهی برای حل کردنشون نداشتم بعد از اون شب حل شد تو من…چقدر دیدگاهم نسبت به خونواده ی همسرم تغییر کرد که چقدررر اینا انسانهای خوبی هستن…فقط به این دلیل که من اونشب فقط اومدم نگاهم رو تغییر دادم و اون عینک بدبینی رو کنار گذاشتم و فقط دنبال این بودم که این دورهمی چه درسی برای من داره…اصلا انگار دنیا برای من متفاوت شد…چقدرررر تو این سالها با عینک بدبینیم به همه چیز و همه ی شرایط و ادمها نگاه میکردم و چقدررر زندگی برای من سخت بود اینکه بخوام همش چهار چشمی مراقب باشم که نکنه کسی بخواد بهم اسیب بزنه،نکنه کسی بخواد ازم سوء استفاده کنه،نکنه کسی بخواد برام زرنگ بازی دربیاره …و فقط همین یه تغییر کوچیک تو نگاهم داره تجربه های من رو متفاوت میکنه داره برخورد ادمها و همسرم رو با من متفاوت میکنه…کلا انگار دنیا یه رنگ دیگه داره میشه…
بنام یکتای هستی بخش…
سلام…
چند وقتی بود که در مورد موضوعی از خداوند هدایت میخواستم…اونم مربوط به روابط بود….امروز این فایل نشانه ی من بود که دقیقا هدایت پروردگار بود که از این طریق جواب بگیرم…
اینکه من خیلی شخصیت بدبینی نسبت به ادمها دارم…اینو از کجا میفهمم از اینکه خیلی ادم تنهایی هستم…
من سالهاست که یه حصاری دور خودم کشیدم که اجازه ی ورود به هیچ ادمی رو نمیدم…هرادمی بخواد کمی صمیمیت ایجاد کنه سریع ذهن من الارم میده…اینکه هرکسی که به تو نزدیک میشه حتما میخواد یه کاری براش انجام بدی..و از اونجایی که هیچ وقت اعتماد به نفس نه گفتن رو نداشتم ترجیه دادم که صورت مسئله رو پاک کنم و از همه ی ادما فاصله بگیرم…قشنگ حس میکنم که هیچ آدمی نیست که با من حال کنه…همیشه از اینو اون میشنوم که میگن فلانی اخلاقش خاصه…با هیشکی نمیجوشه…ادم باهاش راحت نیست…ولی هیچ وقت برام مهم نبوده…چون فکر میکردم مسیرم درسته و مهم نیست بقیه چه فکری میکنن..اما مدتیه که بدجوری ذهنمو درگیر کرده…من اصلا نمیتونم به ویژگی های مثبت ادما توجه کنم و خیلی سختمه..و بیشتر در مورد نزدیکانم اینطوریم…یعنی با فراد غریبه اصلا مشکل ندارم…خیلی راحت باهاشون گرم میگیرم…و اصلا تو دیدار اول دید منفی ای ندارم نسبت بهشون مگر اینکه مدتی از رابطه بگذره و من تمرکزم بره رو چندتا موارد منفی یا ناخواسته…ولی بیشترین مشکل و مسئله ام در مورد نزدیکانم هست که بدجوری این باوره ترمز شده که اگر بهشون نزدیک شی چپ و راست میخوان ازت درخواست کنن…پس همون بهتر که فاصله بگیری…و این موضوع باعث کدورتهای زیادی شده…و من دوست ندارم که این شخصیت رو داشته باشم که همه ی ادما ازم فراری باشن…اما میپذیرم و در قدم اول اعتراف میکنم که به شدت شخصیت بدبینی دارم نسبت به تمام نزدیکانم به خاطر تجربیاتی که در گذشته داشتم…شاید اونها خوبیهایی به من کردن که قطعا کردن اما من فقط منفیهاشون رو دیدم و وقتی به دورو برم نگاه میکنم حتی یه دونه ادم نمیبینم که رابطه ی خوبی باهاش داشته باشم…در بهترین حالت ممکن تا جایی که تونستم فقط فاصله گرفتم از همه…اینکه الان این فایل رو میشنوم قطعا هدایت پروردگاره ،چون مدتهاست که درخواستش رو داده بودم…
واقعا خسته شدم از این شخصیت بدبین و بد دلم…از اینهمه قهر و کدورت و ناراحتی…واقعا دلم میخواد یه قلبی پاک و سراسر پر از عشق داشته باشم…خداوندم حالا که هدایتم کردی به این فایل ،خودت هدایتم کن تا بتونم قدمهای عملی برای تغییر این شخصیتم بردارم…چون این مطلب داره تو کسب و کارمم خودشو نشون میده…میخوام قبل از اینکه جهان با پتک بیاد سراغم تغییر کنم…خداوندا هدایتم کن…
سلام و درود فراوان بهت محمد امین جان خوش قلب و مهربون…
سپاسگذارم بابت توجهی که به کامنتای من داری و همیشه از تو دلشون نکاتی رو بهم یادآوری میکنی که متوجه میشم که این قطعا هدایت پروردگاره…
محمد امین جان از تقریبا 5،6سال پیش که با قانون آشنا شدم و هنوز به اینصورت درکی نداشتم از قانون اولین کاری که کردم این بود که شروع کردم به محدود کردن رابطه هام و حذف یکسری رابطه هام…
تو سالهای آخر دبیرستان شخصیتم طوری بود که با کل بچه های کلاس دوست بودم…و با همه راحت…جوری همیشه بچه ها مشتاق بودن که من تو جمعشون باشم و همیشه میگفتن باتو خیلی به ادم خوش میگذره…چون به شدت ادم شوخی بودم….یکی از دوستام که صمیمی بودم باهاش همیشه بهم میگفت خوش به حالت ،من خیلی دوست دارم که شبیه تو باشم که باهمه دوستی و همه دوست دارن که باتو باشن…
اما از یه جایی به بعد که متوجه شدم این دوستی ها هیچ کیفیتی نداره و صرفا فقط خوشی زودگذره شروع کردم به کم کردن رابطه هام…
و اونقدررررر این کم کردن رابطه رو ادامه دادم چه تو دوست چه فامیل چه آشنا که الان رابطه ام تقریبا صفره….
و یه مدت که رو خودم کار کردم کلا محیط زندگی من از اونها دور شد.
اما مسئله ای که تو تمام این سالها وجود داشت که من فقط فیزیکی تونسته بودم محیطم رو از اونها جدا کنم،اما به لحاظ ذهنی نتونسته بودم خودمو از اونها جدا کنم…همیشه بهشون فکر میکردم…گاهی بابتشون احساس گناه داشتم…گاهی دلگیر بودم ازشون و به رفتارهای بدشون فکر میکردم تا به خودم حق بدم که کار درستی کردم…
اما در کل چیزی که بود که من شبانه روزی تو ذهنم در حال سر و کله زدن با اونها بودم…جوری که قشنگ حس میکردم که دارم هنوز با اونها زندگی میکنم…و همش میگفتم خدایا من کی قراره از دست این ادما خلاص شم…
با اینکه شاید سالی یه دونه از این ادمها هم به خونم نیاد،ولی اینقدر ذهن من درگیر این ادمها بود که انگار همش در رفت و امدم باهاشون و به شدت احساس خستگی میکردم از این کلنجارهای ذهنی که با خودم دارم…
تازه دارم درک میکنم که جدا کردن محیط فیزیکی نمیتونه هیچ چیزی رو حل کنه…و تنها راه رهایی از این افکار و خوددرگیری های مسموم اینه که تمام اون افراد رو ببخشم و به خوبیهاشون فکر کنم…چیزی که تو تمام این سالها برعکسش رو فکر میکردم…فکر میکردم اگر به خوبیهاشون فکر کنم پس یعنی باید دوباره شروع کنم به رفت و امد باهاشون…در صورتی که فکر کردن به خوبیاشون و بخشیدنشون باعث رهایی من از این بند و زنجیر ها میشد…
من همیشه دوست داشتم که رابطه ی خوبی با ادمها داشته باشم…اما یه ترمز خیلی محکم داشتم که متوجهش نبودم…اینکه اگر با کسی خوش رفتار باشم و باهاش راحت شم سریع میخواد یه درخواستی ازم بکنه…و این ترمز نه تنها تو فک و فامیل باعث فاصله گرفتن من از ادمها شد بلکه تو محیط کارمم به همین شکل بودم…به هیچ کس اجازه نمیدادم که به من نزدیک شه…
خیلی خوبه که ادم تو روابطش مرز بندی داشته باشه…اما اینکه من اجازه نزدیک شدن به هیچکسی رو نمیدادم از اعتماد به نفس پایینم بود که فکر میکردم حتما میخواد یه درخواستی بکنه و من نمیتونم نه بگم…و از اونجایی که این باور رو داشتم با چند نفری که احساس صمیمیت کردم سریع یه درخواستی ازم کرد و منم تو رو دربایسی انجام دادم درحالی که اصلا دوست نداشتم…
من همیشه دوست داشتم که با افراد با کیفیت بالا رابطه داشته باشم…و فکر میکردم با حذف ادمهای منفی زندگیم این خلا ایجاد میشه که جهان با افراد مناسب و با کیفیت این خلا رو پر کنه…اما درواقع اونجایی که باید خلاء رو ایجاد میکردم ذهنم بود..که من ذهنم رو خالی نکرده بودم تا جهان این خلاء رو پر کنه…ذهن من پر بود…پره پره پر…جوری که جای سوزن انداختن نبود از بس که درگیر گذشته و ادمهاش بودم…
اما الان 3روزه خداوند هدایتم کرده به اینکه ،این باور مخرب رو که: هرکی به من نزدیک میشه ،حتما میخواد یه کاری براش بکنم رو با این باور که هرآدمی دنبال اینه که هرکاری از دستش برمیاد برای من انجام بده، جایگزین کنم…و الان سه روزه یه دفتر زیبا گرفتم که فقط درمورد ویژگی های مثبت افراد بنویسم و بهشون توجه کنم..اللخصوص اونهایی که تو دلم نسبت بهشون کینه گرفتم و شبانه روزی همیشه ذهنم درگیرشون بوده…و تمام سعیم رو میکنم که هم اونهارو ببخشم و هم خودم رو …و احساس میکنم که تنها راه رهایی همینه…
محمد امین جان سپاسگذارم بابت کامنت بلند بالایی که برام نوشتی…کاملا دارم درک میکنم که همه چیز یک رونده و یک شبه معجزه رخ نمیده…هرلحظه از خداوند میخوام هدایتم کنه هرجایی که نیازه دست به تغییر خودم بزنم…
برات آرزوی بهترینها رو دارم رفیق هم مسیر و توحیدی
سلام فاطمه ی عزیز و دوست داشتنی…
نمیدونم چطور ازت تشکر کنم که دستی از دستان خدا شدی که در درستترین زمان ممکن به این فایل هدایت بشم و دوباره از اول گوشش کنم…و نمیدونی چقدررر درهایی از اگاهی ها به روم باز شد و من همینجوری مکتوبش میکردم…
و دقیقا مسئله ای بود که من همین امروز درگیرش بودم و با گوش دادن این فایل گره های بزرگی از ذهنم باز شد….
فاطمه جان من آخرین کامنتت رو خوندم و کاملا حست رو درک میکنم…من الان بعد از گوش دادن این فایل آگاهی هایی که بهم الهام شد رو کامنتشون کردم…ازت میخوام که کامنت اخر من تو همین فایل رو بخونی…امیدوارم که بهت کمک کنه…
لایق بهترینهایی عزیزم