«الخیر فی ما وقع» در شعر پروین - صفحه 9 (به ترتیب امتیاز)


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

886 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    محمد عسکری گفته:
    مدت عضویت: 3301 روز

    هیمن اعلان به گزینه مرا به سوی نشانه هایم هدایت کن کلید کردام و هدایت شدام به سمت دقیقا اون اگاهی ایمان و هدایتی که لازم داشت و واقعا این بینظیر است و از این جدا میفهمم که خداوند رب و نیرو هدایتگری در این جهان وجود دارد که من هم جزی از او هستم و بدون اینکه من کار خاصی انجام بدهم و و کافی است ازش درخواست هدایت کنم و مرا او هدایت میکند وای خدای من این بینظیر هست . خدایا شکرت . دمت گرم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
  2. -
    نیما جعفرپور گفته:
    مدت عضویت: 2185 روز

    سلام. من یه لحظه داشتم یکی از ویدیو هارو میدیدم خواستم بیام و یه کامنتی بنویسم. من الان ۱۹ سالم هست. من سال قبل یعنی در ۹۸ کنکور تجربی دادم، و همون سال اول با اینکه در ازمون های مدرسه جز سه نفر اول بودم، و با اینکه واقعن خوب خونده بودم،ولی به هر حال رتبه ناجوری بدست اوردم، و بعدش با خودم گفتم که حتما قراره فقط با یه سال دیگه و یه سال پشت کنکور ماندن رتبم از رتبه ای که قرار بود سال قبل بیارم هم بهتر بشه، و به هر حال پشت موندم، و در ماه های ابان بود ‌که ، با دوست صمیمیم در پارک بودیم،و ایشون یکی از فایل های سریال زندگی در بهشت رو به من نشون داد،ولی من زیاد متوجهش نشدم،و بعد دو سه روز اومدم به سایت و عضو شدم و چند تا از ویدیو هارو دیدم و بعد دیدن اونا، و بعد نوشتن اون باور ها و دیدگاها در فایل های دانلودی رایگان، به سال قبلم فکر کردم و خب خیلی باور های اشتباهی پیدا کردم و دیدم که واقعن من خیلی خیلی اشکالات داشتم، و یکی از کنترل ذهن درستی که در وضیعت بحرانی انجام داده بودم،این بودکه گفتم حتمن قراره امسال رتبم بهتر از سال قبل بشه به همین دلیل دوباره میخونم، و واقعن هم همینطور شد و امسال ۶۰۰تجربی اوردم، و پزشکی روزانه قبول شدم، و یه چیز دیگه هم فهمیدم واقعن که تلاش ذهنی قدرتش خیلی بیشتر از تلاش فیزیکی میباشد ، من سال دوم شاید حتی بعضی مواقع نسبت به قبل کمتر میخوندم ولی نتیجه خیلی

    برام فرق کرد، من میخوام بهتون بگم که، واقعا به شکست ها و میروزی هاتون فک کنین و دلیل اونهارو هم به یاد بییارین و قطعا رگه هایی از این نوع باور هارو در خودتون پیدا میکنین و اونوقت باورهاتون قویتر و قویتر میشن، اصلن دلیل تداوم من در ابتدا در سایت، این بود که میدیدم من قبلن این باور رو داشتم و نتیجه نگرفتم و بعد میگفتم”اره‌ه‌ه استاد راس میگه…‌” و اینطور قضیه ها. حالا من بعد کنکور یه ذره فک کردم به خودم و دیدم که باباممن اصلن به پزشکی علاقه ای ندارم، چون یه ذره پزشکی با روحیات من جور در نمییاد،و در ابتدا هم به گفته پدر ومادر این رشته رو انتخاب کردم، و با یه ذره جست‌و‌جو در قلبم،دیدم من در هر لحظه دارم نقش اجرا میکنم و علاقه زیاد به بازیگری دارم و تصمیم دارم که پزشکی رو که هنوز ترم ۱ هستم رها کنم و هرجور شده برم ترکیه تا برا بازیگری زندگی کنم، و خودم هنوز یه سری ترس هایی دارم که باید رفعشون کنم. و خیلی ها میکن که تو خیلی زحمت گشیدی حالا میخوای بری بازیگری؟ من هم از قلبم میگم که اگع من یه سال دیگه برا پزشکی نمیخوندم و با استاد اشنا نمیشدم و اشکالاتم رو پیدا نمیکردم نمیتونستم از زندگی لذت ببرم،، و اشنایی من با این قوانین قطعن دلیل بر این هست که من با این قوانین یه بازیگر در سطح اسکار خواهم شد.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
  3. -
    مهسا سالاروند گفته:
    مدت عضویت: 1351 روز

    به نام خدایی که حمکتش هر لحظه پر از خیر و خوبیست ….

    سلام استاد ،سلاممممم استادم ،،،،،

    نمیدونم بخدااااا نمیدونممممم ،چطوری هدایت شدم به اینجاااا به این فایل ،میخوام بنویسم اما اشک هام اجازه نمیدن ،،،،، مهربان خدای من داری کجاااا میبری منووووو،عزیزممممممم داری با من چه میکنی جانان

    ……

    امروز با وجود اینکه نزدیکه به خیلی وقته دارم روی خودم کار میکنم ،یک خبر بهم رسید ،خبری که ظاهرش از نظر ذهن من مناسب نبود و تا اونو شنیدم یهوووو ذهنم گفت وای ببین چرا این اتفاق افتاد چرا ،،،،اماااا کنارش روحم ،جانم به صدا اومد که نترس ،نترس ،مگ قرار نشد توی هر اتفاقی خیری باشه ،بهم نهیب زد که مهساااااا الان ایمانتو نشون بده ،این اتفاق به ظاهر نامناسب بگ گراند خواسته توعه ،این برنامه هااا از سمت خداست ،نگران نباش ،بدون و مطمعن باش یه اتفاق و یه خیره بزرگ تو راهه ،بدون این میانبر خداست برای اینکه تورو به خواستت برسونه ،یکم خودمو جمو جور کردم ،ذهنمو کنترل کردم و گفتم خدااااا،ببخش منو اگه بعضی وقتا یادم میره هیج برگی بدون اجازه تو از درخت نمیوفته،یکم آروم شدم ،قلبم دیگه تند نمیزد ،انگار دست خدا نشست توی شونم و گفت ،بهم اعتماد کن ،من جای خوبی تورو خواهم برد،دلم گرم شد به بودنت خدا ..

    تو نیمی از من نیستی جانان تو تمام منی ،،،،،

    باور دارم هرررررر اتفاقی بیوفته ،همهههه چیز به نفع من خواهد بود ،کافیه باورهامو درست کنم ،الان دیگه نمیترسم اتفاقاا خوشحالمممممم ،چون باور دارم این اتفاق خبر از کلی معجزه رو میده ،خدایاشکرت ….

    من تسلیم توام ،من همون بچه ای هستم که بالای درختم و تو میگی بپررررر،اولش میگم نه میترسم ،اگه بیوفتم چی اما وقتی خودمو میسپرم بهت ،دیگه نمی ترسم ،چون خیالم راحته خدای من منوو میگیره ،اخهه خدای من از

    هرمادری مهربون تره

    از هر پدری پیشتر پشت منه ….

    و تو تویی پناه من ،هررررکاری که میدونی درسته ،برام خوبه اونو انجام بده ،خدایاشکرت .

    تحسین میکنم پروین اعتصامی عزیزو که همچین شعر پر از محتوارو گفته و با خوندن استاد اشک ریختم و دیدم خدای ما چقدر مهربونه ولی ما چون عجولیم و صبر نمی کنیم همش میخوایم به آخر داستان برسیم .

    یه جمله قشنگی شنیدم که آدما وقتی سوار هواپیما میشن و جونشونو میزارن توی اون ،به اون خلبانه که اصلا نمیشناسن اعتماد دارند ،امااا خیلس وقتااا تو مسائل زندگیشون به همچین نیروی بزرگی اعتماد نمیکنن ،خدایاشکرت که هستی و خدایی میکنی:)

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
  4. -
    میثم رخشان گفته:
    مدت عضویت: 2218 روز

    به نام الله هدایتگر

    سلام به دوستان عزیزم

    همین دیروز بود که برای پیگیری بخش توحید عملی هدایت شدم به این فایل ارزشمند

    و این هدایت و این همزمانی برام ی مقدار. قابل تامل هستش

    چرا دیروز خواستم بخش توحید در عمل رو پیگیری کنم و اومدم روی این فایل و کامنت نوشتم

    و جالب اینجاست ی اتفاقی افتاد که باید احساسم بد میشد و بلافاصله گفتم الخیر فی ما وقع

    و بعد اون اتفاقه نشانه من دوباره الخیر فی ما وقع بود؟

    نمی‌دونم اون اتفاق وچه گنجی برای من داره

    نمی‌دونم اون کیسه گندم که ریخته قراره چقدر اشرفی برام پیدا کنه و سخت منتظر و سراپا احساس خوبم اصلا انگار نه انگار تضادی بوده

    منتظر شنیدن اتفاقات خوبی که قراره بیوفته و این درسی که قراره واضح ببینمش و بگمش هستم و باز میام مینویسم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
  5. -
    متینا عباسی گفته:
    مدت عضویت: 1095 روز

    سلام استاد عزیزم

    تقریبا 2 سال میشه که واقعا احساسم خیلی خوب شده و ایمانم قوی تر شده،این برعکس گذشتست که من اون زمان از زمین و زمان گلایه داشتم و به خدا میگفتم اگر هستی پس چرا زندگی ما اینجوریه و…

    خودمو ناتوان میدیدم در تغییر زندگیم و میخواستم که خدا یهویی زندگیمو عوض کنه…

    حدودا دوسالی میشه که مامانم فوت کردن و من بچه ی کوچیک خانواده و به شدت مامانی بودم…

    اما زمانی که مامانم فوت کردن من اصلا احساسم بد نشده بود چون حدودا از یکماه قبلش داشتم روی توحیدم کار میکردم… اما نمیدونستم که قراره اینطوری و با مرگ عزیزترین فرد زندگیم،ایمان من سنجیده بشه و خداروشکر که ازنظر خودم سربلند بیرون اومد ازاین امتحان.

    این من بودم که بقیه رو اروم میکردم،کسی که همه به واسطه ی علاقه و وابستگی که به مامانم داشتم، توقع داشتن که کلی بی تابی کنم…

    حدودا دوساعت بعد فوتش با ابجیم قدم میزدیم و از خاطرات خوبش میگفتیم و میخندیدم…حتی خودمم از اون ارامشی که داشتم تعجب میکردم.

    قبل این ماجرا پدر و مادری رو از اشناها دیده بودم که پسر بزرگشون رو از دست داده بودن و دیدم که چقد ارومن اون دوتا و میگفتیم که چقدر صبر دارن، درحدی اروم بودن که از مهمونا خیلی راحت پذیرایی میکردن،بدون گریه و زاری…

    زمان فوت مامانم من یاد اون دوتا افتادم و گفتم اگر اونا تونستن پس منم میتونم…

    اما چندوقت بعد متوجه شدیم که به اون بنده ی خداها ارام بخش تزریق کرده بودن که اونقدر اروم بودن و اونجا من به خودم افتخار کردم که ببین تو بدون ارام بخش اینقدر صبور بودی(صبر کردم نه تحمل). البته که شاید درد ازدست دادن فرزند بدتر از پدر و مادر باشه اما…

    مامانم رو دقیقا 8 مرداد و روز تولدم دفن کردیم و من با لباس سفید سرمزار حاظر شدم و درحدی اروم بودم که الان فک میکنم که حتما بقیه فکر کردن به منم چیزی تزریق کردن که اونقدر اروم بودم.

    سوم و چهل و… این منو ابجیم بودیم که با لبخند از مهمونا پذیرایی میکردیم.

    من این موضوع رو در اکثر کامنت هام که مرتبط باشه میگم چون من بابت این موضوع به خودم افتخار میکنم و این یعنی ایمان یعنی توکل. البته که هنوز خیلی راه مونده که برم ولی حداقل اونجا بود که فهمیدم که من،متینا، چه توانایی هایی دارم و خداوند به من نشون داد که میتونی چقدر قوی باشی…

    این موضوع جرقه ای شد برای من

    از اونجا بود که من دیگه غر نزدم سرخدا و نگفتم مشکل از خداست یا بقیه…

    گفتم هررچی بشه خیره

    حتما یک خیری پشت قضایا هست.

    هرچی بشه به نفع منه اگرر که احساسم رو کنترل کنم و احساسم خوب باشه.

    و خدا میدونه که چقدددر خیر وارد زندگی من شد بعد اون موضوع.

    صددرصد عاشق مامانم بودم اما وقتی که رفت اون تضاد برای من پله شد و جاده شد رو به جلو…

    سپاسگزارم از خداوند وهاب.

    سپاسگزارم از شما استاد عزیزم بابت فایل بینظیرتون.

    سپاسگزارم از خانم پروین اعتصامی.

    روح ایشون و همه ی گذشتگان غرق در شادی باشه.

    ممنونم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
    • -
      مرتضی آستاد گفته:
      مدت عضویت: 1250 روز

      سلام دوست هم فرکانسی من

      واقعن تحسینت میکنم به خاطر آرامشی که بعد فوت مادر عزیزت داشتی با اینکه خیلی کار سختیه ولی اینقدر روی توحید کار کرده بودی و اینقدر قدرت خدارو توی وجودت بالا برده بودی که تونستی از پس این امتحان بربیای

      من توی این وضعیت قرا نگرفتم ولی خیلی دارم سعی میکنم که فقط به خدا وابسته باشم

      خیلیا هستن عزیزشون اگه فوت کنه دیگه میگه زندگیم دیگه تموم شد

      چند سال با لباس سیاه زندگی میکنه با اینکه آدمای مذهبی هم هستن ولی نمیتونن توی این اتفاق خودشون رو کنترل کنن بازهم میگم تحسینت میکنم برای این موفقیتت توی آزمون توحید

      شاد و پیروز سعادتمند و ثروتمند باشی

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
      • -
        متینا عباسی گفته:
        مدت عضویت: 1095 روز

        سلام آقای آستاد

        مچکرم از شما بابت نظر محبت آمیزتون…

        همه ی ما با مرگ عزیزانمون امتحان میشیم،چیزی که خداوند در قران گفته اینه…

        بلاخره همه ی ما ازاین دنیا میریم،دیرو زود داره ولی بلاخره اتفاق می افته…

        باید بدونیم اول و اخر فقط خداست که برای ما میمونه…

        خدا گفته مومن واقعی نه ترسی داره و نه غمی چون ایمان داره و میدونه خدا کیه..

        از اونجایی که خدا گفته بیشتر مردم به جهنم میرن پس بقول استاد کارهایی که اکثر جامعه انجام میدن کار درستی نیست و ما اگر راه مخالف اونارو بریم پس این یعنی راه درسته، توی اینطور شرایط مثل فوت عزیزان، اکثرا افراد از خواب و خوراک می افتن، بقول شما شده که فرد تا چندسال لباس سیاه رو درنیاورده

        کلی گریه و شیون میکنه سرمزار و حس بد رو هم به خودش و هم به دیگران منتقل میکنه

        و…

        پس اینا راه و کار درستی نیستن…

        بعضی وقتا الگوهایی از جامعه میبینیم و ماهم مثل اونا رفتار میکنیم.

        باید بگردیم توی هرموضوعی دنبال افرادی که راه خلاف اکثر جامعه رو رفتن…

        من شاید اگر اون پدر و مادری که برای فوت پسرشون آروم بودن رو نمیدیدم،اصلا طبیعی نمیدونستم که اروم باشم چون اصلا فکر نمیکردم بشه،چون دیدم باور پذیریش برام آسون شد.

        استاد گفت احساستون رو خوب نگه دارین،کاری رو انجام بدین که احساستون رو خوب میکنه،اون راه خداییه،منم دیدم این راه که اروم باشم احساسمو خوب میکنه،راهی که خلاف مردمه حسم رو خوب میکنه و انجامش دادم.

        توی هرمسئله ای ببینیم چی حسمون رو خوب میکنه اون راه درسته.

        امیدوارم هممون رو خدا به راهی هدایت کنه که موحد واقعی باشیم و فقط به خودش توکل کنیم و فقط به خودش وابسته باشیم…

        من از خدا خواستم که بهم صبر بده و داد ،شماهم ازش بخواید صددرصد طوری براتون همچیو درست میکنه که مثل من تعجب میکنید…

        بازم سپاسگزارم از شما و موفق باشید.

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  6. -
    ناصر گفته:
    مدت عضویت: 1679 روز

    باسلام و درود خدمت استاد عزیز خانم شایسته مهربان و دوستان همفرکانسی ام

    سپاسگزار استاد هستم که زحمت کشیدن و وقت گزاشتن و این معانی رو با بهترین شکل ممکن برامون بیان میکنن

    از زمانی که با آموزه های استاد خصوصا در حوزه مباحث توحیدی آشنا شدم خیلی دیدگاه هام در مورد خدا عوض شده ، اولین نتیجه باور خداوند بعنوان تنها قدرت جهان و کسی که جهان هستی در سیطره اون اون هست باعث میشه که انسان به احساس اطمینان و آرامش عمیقی برسه که به نظرم این، مهمترین دستاورد این نوع نگاه هست

    من قبلا خیلی شرک داشتم و به عوامل بیرونی قدرت میدادم.

    من از دوران کودکی و تا جوانی چندان حمایت روحی و معنوی از طرف خانواده خودم نداشتم و به همین دلیل با یک نفر که نقش معلم رو برام داشت خیلی اخت بودم .

    همه مسایل زندگی مو از درس گرفته تا روابط با دیگران ، ازدواج، شغل و هر چیز زندگی مو با اون هماهنگ میکردم که اکثرا هم راهنمای خوبی برام بود ، ولی یه مشکل توی رابطه مون بود که ایشون خیلی زود رنج بود و استانداردهای خاصی در حوزه روابط برای خودش داشت ،

    نتیجه این وضعیت این شده بود که من خیلی خیلی باید مواظب رفتارها و کلماتی که استفاده میکنم می بودم که این شرایط خیلی منو آزار می داد و آرامش روانی رو از من گرفته بود ،

    مثلا وقتی یه خواسته ایشون از طرف من رد میشد یا اگه خواسته ش طبق استاندارد خودش انجام نمیشد، واویلا بود یعنی عین بچه قهر میکرد، وقتی بهش زنگ میزدم جوابمو نمی داد و باید حضوری میرفتم میدیدمش و بعد از کلی منت کشی و خواهش ایشون از دلیل رنجش خاطرش میگفت و عموما محکوم میشدم و قضیه با عذرخواهی من تموم میشد و بعد از مدتی باز سر یه قضیه دیگه این پروسه تکرار میشد، توی این سالها اکثرا حق رو به اون میدادم و با خودم میگفتم که حتما ایراد از منه و چون خیلی بهش متکی بودم با خودم این جوری توجیه میکردم که چون به من خیلی کمک کرده تا رشد کنم ، و با این تحلیل، رفتارشو موجه میدونستم و خودم رو مقصر وضع با وجود آمده میدونستم.

    خلاصه همیشه نگران این قضیه بودم که مبادا کاری کنم که ایشون ناراحت بشه ، این چند سال اخیر از این وضعیت خسته شده بودم ولی نمیدونستم چیکار کنم چون از بهش خیلی وابسته بودم چون تو زندگی برام راهنمای خوبی بود و از طرفی رفتارشو نمیتونستم تحمل کنم .

    تا حدود دو سال پیش که من با یکی از اساتید موفقیت آشنا شده بودم و فایلاشو میدیدم و اون زمان ولی باز سر یه قضیه مالی باهم درگیری که داشتیم، ولی من دیگه آدم سابق نبودم و دیگه باهاش کنار نیومدم و اونو مقصر دونستم چون واقعا رفتارش غیرمنطقی بود و هیچ جوره نمیشد حق رو با اون بدم که از اون زمان رابطه مون شروع کرد به خرابتر شدن

    و این شرایط همزمان شد با آشنایی من با استاد عباسمنش و فایلای توحیدی ایشون ، و من تازه متوجه شدم که من یه مشرک هستم و به جای اتکا به خداوند و درخواست کمک و هدایت از خودش، بنده شو به جای اون معبود قرار دادم و دارم اونو میپرستم، من فکر میکردم اگه حمایت فکری این آدم از من برداشته بشه من نمیتونم رشد کنم و حتما بدبخت میشم و این یعنی شرک کامل،

    ولی دیگه من آدم سابق نبودم و توی دلم از اون آدم تشکر میکردم که این سالها کمکم کرده و حالا که رابطه مون از بین رفته (البته قطع ارتباط از طرف اون بود) هیچ اشکالی نداره و من الان از خداوند فقط کمک میخام و میدونم که بهترین آدمها و شرایط و ایده ها رو به سمت من هدایت میکنه و البته تا حالا این جوری هم شده،

    دیگه نگران هیچ چیزی نیستم و فقط سعی میکنم از زندگی لذت ببرم و آرامشم رو زیادتر بکنم ، خدای من راهنما و پشتیبان منه ، دیگه به هیچ کس و چیزی وابستگی ندارم و همیشه تلاشم اینه که با خدا رابطه بهتری داشته باشم و یقین میدونم کل هر چه قدر خدا رو بیشتر باور کنم اونم بیشتر بهم کمک میکه.

    در پایان از استاد عزیز و تیمشون تشکر میکنم که با اشتراک گزاشتن این مفاهیم ناب باعث شدن آرامش حقیقی و رشد واقعی رو تو زندگی مون تجربه کنیم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
  7. -
    محمد دِرخشان گفته:
    مدت عضویت: 2230 روز

    به نام خدا

    سلام بر استاد سید حسین عباسمنش،خانم مریم شایسته و دوستان هم فرکانسیم در سایت وزین عباسمنش دات کام

    اولش بگم اومدن و موندن در این مسیر جرات میخواد

    از مسخره شدن دوستان که بابا تو هم ما را کشتی با این قانون جذبت،با این استاد عباسمنشت،بابا بیا بگرد،بخور حال کن،چی میگی همش کنج خونه تک و تنها این فایل ها را گوش میدی،خسته نشدی این همه گوش دادی،پس کو پول و ثروت

    خانواده ات بهت بگه بابا ول کن این رویا فروش را،برای پول داری باید کار کنی باید بیل زمین بزنی برو رو زمینات کار کردن اینا نون و آب نمیشه با دوستانت برو بیرون عشق و حال کن،با دوستات بری برون بگم ههههه عباسمنش اومد بابا اینا با پول من و تو رسیدن به اونجا،ببین با پول تو فلان ماشین را خریده،فلان گوشی را خریده،مگه میشه به این راحتی پول درآورد مگه میشه راحت زندگی کرد،بابا اینهمه صداقت نداشته باش، تو چه را اینهمه ساده ای،خسته نشدی از اینهمه کتاب خوندی،صبح تا شب فایل گوش دادی بابا دیگه بسه

    اینها گوشی از پرداخت بها در این مسیر بود

    ایمان و توکل به خدا آغاز تحول و تغییر در ماست

    ایمان به کمک و راهنمایی خدا و درست بودن مسیر و توکل به خدا که از همه چیز باخبره و جهان را با نظم و ترتیب فوق العاده ای خلق کرده

    نشانه داشتن ایمان داشتن احساس آرامش درونی هست

    وقتی آرام هستی و هیچ چیزی در تو احساس بدی ایجاد نمیکنه،وقتی فقط و فقط امیدت به خداست اون موقع یک مومن واقعی هستی.

    بیایید فقط و تنها از خدا بخواهیم

    فقط و فقط روی خدا حساب کنیم

    فقط و فقط خدا را منشاء قدرت بدونیم

    فقط و فقط با خدا صحبت کنیم دز مورد آرزوها و خواسته هامون

    فقط و فقط شاکر و قدر دان نعمات اون باشیم و انسان‌ها را دستانی از دستان خدا بدونیم

    فقط و فقط در مسیر خدا باشیم و بمونیم

    اگر در شرایط بد و ناخواسته قرار داریم دلیلش اینه که از فرکانس خدا دور شده ایم

    وقتی حالمون خوبه سعی کنیم خوبتر و بهترش کنم با گوش دادن به فایلها،تجسم کردن خواسته ها،نوشتن نعمات و شکرگزاری کردن،خوردن غذا های عالی،مسافرت کردن با دوستان عالی و ….

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
  8. -
    رها گفته:
    مدت عضویت: 353 روز

    به نام خدای مهربون

    سلام به استاد عزیز و همه عزیزانی که در این جمع حضور دارند

    من یک رابطه عاطفی بسیار خوبی رو داشتم که عید به طرز عجیبی کات شد

    تمام جنبه هاشو نشستم بررسی کردم البته دوماه برام طول کشید که به پذیرش برسم ،روزهای سختی بود چون من روی اون آدم به شدت حساب باز کرده بودم چون ما قرار ازدواج هم گذاشته بودیم .

    من درس بزرگی گرفتم ولی واقعا انگار از جهان یک سیلی محکم خورده بودم ،حال جسمی و روحیم به شدت بد شده بود و اون آقا ذره ای براش اهمیت نداشت و من داغون که چرا؟؟؟؟؟

    بعد از دو ماه و خورده ای از این اتفاق دنبال این نیستم که چرا ؟؟؟ مسئولیتشو قبول کردم که رها تو وابسته شدی و فقط و فقط به اون آدم چسبیدی و روی اون ادم حساب باز کردی .

    شاید باورتون نشه ولی بعد از این ماجرا من احساس وجود نداشتم انگار منو از یک ساختمون صد طبقه پرتم کرده بودن پایین ،تمام بدن و صورتم زخمی ،تمام روحم خسته

    ولی دوباره بلند شدم و گفتم اوکی تو باید زندگی کنی باید پاشی و از اول شروع کنی،آروم آروم مسیر درست و‌پیدا کنی

    میخواستم تهش بگم این اتفاق یکی از ناخوشایندترین اتفاقات زندگی من بود اما یک درس بزرگ داشت که رها تو باید از اول خودتو ارزیابی کنی و باید خودتو بشناسی

    تو مشرک بودی ،تو تمام اعتبار این رابطه رو به اون آدم دادی حتی خودمم آدم حساب نکرده بودم

    گاها به خودم میگم رها تمام لحظاتی که دوسشون داشتی رو تحسین کن و بگو من خاطرات قشنگی داشتم از کوه رفتن تا سینما و پارک و تجربه های جدید و این آدم اومد که تو تجربه کنی و بعد رفت که تو بزرگتر بشی

    این موضوع رو واقعا من با تمام پوست و خون و استخونم حس کردم و از روی تکرار حرفهای قشنگ نیست این آدم اومد که من دوباره خودم رو ارزیابی کنم ،مسیر خودشناسیمو محکمتر و با اقتدارتر شروع کنم و یاد بگیرم که نقاط ضعفم چی بود نقاط قوتم چی بود و مهمتر از همه روی خودم حساب کنم نه هیچ کسی

    خوشحالیمو به کسی گره نزنم چون وقتیکه همه چی بینمون تموم شد من انگار مُردم و دیگه زندگی واسم معنایی نداشت

    اما با اون حال بد رفتم سرکار و تصمیم گرفتم بیام تو سایت استاد و شروع کنم و مدتها وارد رابطه نشم و خودمو پیدا کنم،قدر خودمو بهتر بدونم ،خودمو بشناسم و قطعا به مسیرهای بهتری هدایت بشم

    این فایل خیلی خیلی به دلم نشست چون دل من حسش کرده بود ،تجربش کرده بود که آخر هر اتفاق ناخوشایندی قطعا خیره .

    من الان میتونم بگم با ایمان که اتفاق ناخوشایند زندگی من قطعا برای من کلی دستاورد مثبت خواهد داشت یکیش این هست که دارم یاد میگیرم آدم ها را بت نکنم ،منی که اصلا نمیتونستم یک ماه پیش چنین چیزی رو اعتراف کنم ولی الان دارم چیزی رو میگم که بهش ایمان دارم .

    از خداوند مهربان کمک میخوام که منو هدایت کنه ،بمونم در این مسیر و یاد بگیرم که خداست تنها پشتیبان و حامی من،تنها کسی که همیشه همراهمه و هوامو داره،همیشه دوسم داره،همیشه بهترینها رو برام میخواد و بی هیچ توقعی یار و یاورمه

    چقدر خوشحالم که میام کامنت مینویسم ،واقعاحس خوبی دارم که در این لحظه حضور دارم در این سایت بین این همه دوستی که هیچ کدوم رو از نزدیک ندیدم ولی انرژیشون در این سایت برام قابل لمس.

    استاد عزیز خدارو سپاسگزارم بخاطر وجود نازنین شما و از شما هم سپاسگزارم که چراغ راه ما شدین.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
    • -
      مریم دستجردی گفته:
      مدت عضویت: 2141 روز

      به‌نام رب هدایتگر

      سلام رها جان، امیدوارم هرجا هستی حال دلت عالی باشه عزیزم.

      ورودت به غار حرا به قول سعیده جان، تبریک می‌گم.

      همین طور تحسینت می‌کنم و تبریک می‌گم چون توانستی از دل اتفاق به ظاهر ناجالب، خیر ببینی و به این سمت هدایت شدی، به سمت توحید عملی، شناخت خودت و جهان اطرافت.

      برای قوی‌تر شدنت، با عزت تر شدنت بهت تبریک می‌گم و تحسینت می‌کنم برای شغلی که داری.

      انشالله روز به روز آسان بشی برای آسانی ها.

      راستی نوشتن این کامنت هدایت ربم بود، گفت بنویس منم گفتم به روی چشم

      آیه امروزم تقدیم به چشمان زیبات:

      یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنْ تَتَّقُوا اللَّهَ یَجْعَلْ لَکُمْ فُرْقاناً وَ یُکَفِّرْ عَنْکُمْ سَیِّئاتِکُمْ وَ یَغْفِرْ لَکُمْ وَ اللَّـهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِیمِ

      ای کسانی که ایمان آورده‌اید، اگر پروا کنید از خدا قرار می‌دهد برای شما قوهٔ تشخیصِ[حق از باطل] را و می‌زداید از شما گناهان شما را و می‌آمرزد شما را و خدا دارای بخششی بزرگ است

      أنفال – 29

      شاد و ثروتمند و سعادتمند در دنیا و آخرت باشی. در آغوش رب العالمین غرق در آرامش و نشاط.

      یاحق.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  9. -
    ریحانه گفته:
    مدت عضویت: 2059 روز

    چیزی که باعث شد بیام و دیدگاه بذارم گذاشتن رد پایی بود برای خودم و

    این بود که احساس کردم این روزا انگار اضطراب دارم درحالی که چیزی نشده نگرانم نگران اتفاق هایی که نیفتاده انگار خدارو ندارم انگار صداشو نمیشنوم ولی انگار قلبم داره دنبال خدا میگرده…

    اشک ریختم الان وقتی که داشتم به خدا میگفتم خدا من انگار ایمانم نسبت به تو خیلی کمتر شده که یهو شنیدم (ولی خداوند بازم دوسش داشت ولی خداوند بازم بهش رحم کرد اونی که خداروندید خدا دیدش و خدا‌همه ی مارو دوست داره با تمام بی ایمانیمون و هرروز داره میگه بیا برگرد پیشم)دقیقا مثل امشب که بیشتر از هرموقع دیگه ای احساس کردم خدارو گم کردم ایمانم‌ نسب بهش از دست دادم اما خدا داره صدام میزنه میگه تو نگران چی هستی راستش حس کردم که داره میگه همه چیزو بسپار به من.

    من دنبال خدام میخوام پیداش کنم

    خدای من دلتنگت شدم دلتنگ شنیدن دوباره ی صدات

    خجالت میکشم که حواسم به همه چیز هست به هرچیزی فک میکنم اما قسمت کمی از این فکر‌کردنا و تمام حواسم برا توئه

    البته تو که همیشه کنارم بودی

    و هربار که بهت گفتم خدایا چرا صداتو نمیشنوم بهم گفتی من همیشه دارم با تو صحبت میکنم این تو هستی که نمیخوای صدامو بشنوی.

    خدای من من هزار بار راه رو اشتباه رفتم اما هربار تو صدام زدی گفتی برگرد! هزار بار منو بخشیدی

    به روم نیاوردی تنهام نذاشتی کنارم بودی تو همه شرایط اما میدونی من نبودم من نشنیدم من نخواستم من فراموشکار بودم.

    میدونی قلبم خیلی تورو میخواد چیزی رو میخواد که دارمش اما احساسش نمیکنم

    همیشه میگفتم بهت میخوام بهترین و پرعشق ترین رابطم با تو باشه اما انگار فقط یه حرف بود،

    وقتایی بود که اوضاع انقد برام سخت میشد که میگفتم خدایا اصلا هستی منو میبینی صدامو میشنوی؟؟

    حتی میگفتم تو وجود نداری اما یادت هست هربار این حرفو میزدم یه چیزی ته دلم نمیتونست این حرف رو قبول کنه؟

    ببین😍

    حتی نوشتن درموردت ادمو اروم میکنه حتی اگه شکایت کنم اخه تو خود آرامشی خود عشقی

    عشق و آرامشی که درست تجربه نکردم

    اما ببین فضارو چطور برام رویایی کردی یه آهنگ اروم یه بوی خوب و اروم و آرامشم که کم کم داره بیشتر میشه.

    خدایا شکرت برای این سایت خداروشکر واقعا خداروشکر❣️

    (ذهنم خیلی مقاومت داره نسبت به اینکه بیام و دیدگاه بذارم اما اینبار موفق میشم ‌و میفرستم این رو)

    چهارشنبه ۲۸/۸/۹۹

    ۲۳:۳۹

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 13 رای:
  10. -
    راضیه راضیه گفته:
    مدت عضویت: 3745 روز

    به نام خالق زیبایی.

    #همیشه هر اتفاقی می افته یک خیریتی درونش هست… و باید نگاهمون به اتفاقات به ظاهر نامناسب این باشی که یک اتفاق خوب در راه است…..

    یعنی من عاشق این جمله هستم که هر اتفاقی به نفع من… و توی خیلی جاها که توانستم این جوری نگاه کنم.. همین نتیجه اتفاق افتاده و به نفعم شده… مثلا اخرینش همین بود که گوشیم خراب شده بود یعنی اون قسمتی که هنزفری میذاریم قطع میشد و من نگاهم بهش این بود که گوشیم اتوماتیکه خودش قطع میشه میگه الان وقت فکر کردن به فایل…. واین جوری که نگاهش کردم خیلی برام باحال بود بعدم که بردن ذرستش کنند اول گفتن درست میشه ولی بعد که گوشیم باز کرذن گفتن ذرست نمیشه….. و بعد گفتم ای ول خدا می خواد یک. گوشی جدید بهم بده…. و دقیقا همین اتفاق افتاد و از راهی که فکرشم نمی کردم به سادگی هر چه تمام تر گوشی امد… و دقیقا همون تضادهایی که توی گوشی قبلیم برخورد کرده بودم نداشت…

    و کلی نمونه هم هست که دوست دارم بگم اینجا که ذهن خودم قانع بشه… مثلا توی یک مصاحبه از شهاب حسینی دیدم گفت من دوسال داشتم مجری گری می کردم بعد یک روز رفتم که برم سر برنامه گفتن نمیشه وارد بشی گفتم چرا گفتن…. نمیشه… دلیلش معلوم نیست… این جوری تشخیص ذادن…. خلاصه میره پیش مدیر میگه چرا!! ؟؟ به چه دلیلی، خطاییی از من سر زده میگن نه… تشخیص اینه….. میگه مننوع التصویر که نیستم میگن نه… میگه خوب میرم بازیگر میشم… تازه بهش میگه نه نری سابقت خراب میشه…. ولی میره و چه بازیگری هم میه و چقدر افتخار افرید…. و اگر این اتفاق نمی افتاد قطعا یک مجری معمولی می موند…

    یا مهران مدیری توی یک مصاحبه می گفت بعد از ساعت خوش بدون هیچ دلیلی ما رو ممنوع کار کرذن… حتی برای یک فیلم سینمایی دعوت شدم… گفتن اصلا حق بازی نداره…و خودش می گفت اگر این اتفاق نمی افتاد شاید هیچ وقت کارگردان نمیشدم و یک بازیگر معمولی می موندم…

    یا مثلا هومن سیدی می گفت که من رو اخراج کردن از سر کار و باعث شد برم سمت ارزوهام که بازیگری بود….

    یا یوسف که برادرهاش می برن می ندازنش توی چاه که عزیز پدرشون نباشه و میشه عزیز مصر……

    یا خود استاد که بارها این اتفافات براش افتاده و به نفعش شده…

    حالا من می خوام این ربط بدم به خیر بودن جهان…. این که اگر ما به هر اتفاقی به شکل خیریت نگاه کنیم…. چون روند جهان رو به خیر…. خیر دریافت می کنیم…. خیر به معنای خوبی…. نعمتت… شادی…..

    حالامنطق این که روند جهان رو به خیر چیه؟؟؟ فکر می کنم نشانه اس این که همیشه وقتی نگاه می کنیم به زندگیمون و و کل جهان می بینم…. هر اتفاقی و رویدادی هم که به ظاهر مشکل بوده…. حل شده و کلی خیریت از درونش بیرون امده… مثل همه بیماری هایی که یک زمانی بیماری های خطرناکی بودن.. ولی الان واکسنشون ساخته شده و هیچ مشکلی ایجاد نمی کنند.. یا همین روند رشد اینترنت…. که خیلی از ارتباطات رو ساذه تر کرده… خیلی از خرید و فروش ها رو سریع تر و راحت تر کرده… این ها همش نشان از خیر بودن جهان….. یا امنیت و صلحی که توی بیشتر کشور ها حاکمه…. در کل وضعیت زندگی خودمونم بخوایم در نظر بگیرم…. نسبت به ده سال قبل… کلی نعمتها بیشتر شده… کلی مشکلاتمون حل شده…. که این نشان از خیر بودن جهانه… که اگر خیر نبود… نباید حل میشد…. نباید وضعیت زندگی… کشور… جامعه بهتر میشد…

    اصلا نمی دونم این نیروی شر از کجا توی ذهنمون شکل گرفته… از بس که از بچگی به جای این که از خدا و نعمتهاش بهمون بگن از شیطان گفتن.. از قدرت شیطان… که هر کاری کردیم گفتن شیطان گولت زده.. از بس که توی فیلم ها همین بهمون نشان داذن…. که یاذم بارها توی فیلم های ماه رمضان یک ادمی رو میذاشتن نقش شیطان…. که ادم ها رو گول میزد، تازه ادم خوب ها رو…. و این توی مغزمون رفت که شیطان چه قدرتی داره… می توانه در نقش ادم هم ظاهر بشه… خدای من…. ولی هیچ وقت نشان ندادن که خدا چه قدرت هایی داره…. اصلا خدای توی فیلم ها و خدایی که توی ذهن ما ساختن قدرتی نداشت برای کمک کردن به ما تنها قدرتش این بود که تا کوچک ترین کاری کنیم مچمون بگیره… بدبختمون کنه….

    میفهم چقدر باید کار کنم روی خدا و قدرتهاش… تا این باورهای مخرب کم رنگ بشن…

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای: