اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
آیا خدا فقط امشب گوش به من میسپارد تا آرزوی من را بشنود و اجابت کند چه سالهایی به امید اینکه امشب خدا ارزوی من را اجابت میکند چند خط روی کاغدی مینوشتم وآن را درلای کتاب قرآن سوره نور قرار میدادم تا خدا نظری کند و برآورده شود غافل از اینکه او سالهاست از بدو تولد خدایی میکرده و قبل از آنکه آرزویی کنم آرزویم برآورده میشد کم کم بزرگتر شدم خدایم را فراموش کردم نعمتها و آرزوهای برآورده شدهام را فراموش کردم چشمانم کور و گوشهایم کر و ادمهای اطرافم را برآورنده آرزوهایم میدیدم و چون آنها توانایی خداوندم ربم رو نداشتن دلسرد ناراحت و خشمگین میشدم چشمانم به دستان اطرافیانم بوددر صورتی که آنها دستان خدا برای من بودن ربم پروردگارم روزی دهنده دوستدار مهربان
…هزاران نعمت من بود گمش کرده بودم در نوجوانی در بزرگسالی بعد از سالها خوردن از در و دیوار بازگشتم به اصل ابدیم به ربم اوست که هر ثانیه هر لحظه هر ثانیه هر روز هر شب هر ماه و هرسال آرزو های مرا برآورده میکند نه زمانی خاص از آرامشی که نداشتم به لطف ربم پروردگارم جزی از وجود و زندگیم شده به میزانی که به او وصلم نعمت که از روز اول زندگی در زندگیم بوده تا به حال اما برایم تکراری شده بود آنهارو نمیدیدم
به لطف خدا دستی از دستانش را برایم فرستاد استاد عزیزکه سپاسگزار این مرد شریف هستم مرا با او آشتی داد
آرزویی بهتر از این زیباتر از این که او را پیدا کردی اصلت را، اورا داشته باشی تمام آرزوهایت تایید شدن اصلا چیزهای دیگر در قبال او چه معنا دارد
به امید روز های بهتر به امید دیدار با او
به امید برآورده شدن آخرین آرزویم اوبگوید بنده من از تو راضیم
من بمدت 6 ماه وارد کلاسی شدم ک بشدت با بچه ها و استادم احساس صمیمیت کردم و خیلی بهم خوش گذشت و خب من از
زمانیکه باشما آشنا شدم با کار کردن روی خودم الهام ک بهم میشد از،همان روزهای اول گوش میکردم ب الهاماتم و قسم میخورم بسیار تغییر دادم شرایطم رو
توی،تمام جنبه ها شاید تغییرات من گنده نباشه اما خیلی،خیلی زیادن
ب من بعداز گذراندن 6 ماه با دوستانم الهام شد دیگه نرم و با استادم و دوستانم ادامه ندم
از جاییکه من گوش،میکنم ب پیام ها
نرفتم و خب اونا پیگیرم شدن دلتنگ شدیم و چرا نیستی
واقعیتش نگفتم دنبال هدفم دارم میرم فقط،گفتم نمیتونم دیگه بیام اونا بشدت تعجب کردن و استادم بشدت احساساتی شد و حتی،گفت خودم حاضرم همه کاراتو بکنم خودم بقیه مدارکت رو صادر میکنم و الا هزینه 2برابر برای جلساتی ک اومدی باید پرداخت کنی
منم زیر بار نرفتم گفتم نه من اصلا نمیتونم بیام دنبال هیچ مدرکی هم دیگه نیستم
واقعا احساس کردم من هر مرحله ک تو زندگیم رو با موفقیت ب پایان میرسونم انسان جدیدتری میشم
از این طرف تمام اون افراد خیلی حس خوبی ب من دارن و من میدونم قلبا دوسم دارن و منم خیلی استادم رو دوست دارم خیلی دوست داشتم باهاش بمونم
اما قطعا پلن خدا عالیه
من قراره وارد مدار جدیدی انسانهای جدید شرایط جدید بشم
باید مقاومت نکنم و جلوی احساساتم رو بگیرم و اجازه بدم ک خدا منو هدایتم کنه
الخیر فی ما وقع
من ب هرخیری از سمتت بهم برسه فقیرم
من نمیدونم پلن بعدی چیه تو میدونی
فقط این قدم رو با وجود سخت بودنش برداشتم و با دوستان خدافظی کردم و هیچی نگفتم ک میخام چکار کنم اما خیلی احساساتی شدم دوسه روز واقعا گریم گرفته بود و اینقد بهم گفتن یبار دیگه برو اونجا فقط حرفای آخرتو بزن ک بخاطر تصمیم یکدفعه ات ناراحت نشن من گفتم نه نمیتونم حسم میگه نرو دیگه
مطمئنم خدا میدونه پشت این موضوع اتفاق جدیدی منتظرمه ک خوشحالم میکنه
درمورد مهاجرت من 2بار مهاجرت کردم از خوزستان ب مشهد
از مشهد ب شیراز
اوایلش سخت بود خیلی دلتنگ میشدم و گریه میکردم
کلا من وابسته پدرمادرم نیستم
اما ب محیط ب جو وابسته میشم و مقاومت دارم
حتی محله زندگی مون تغییر کنه مقاومت دارم اما من عادت کردم چالشهام رو با کارکردن رو همین فایلها و شناخت ترسهام حل کنم طی این 4 سال
هدایت میشم ب فایل مناسب
مثل همین الان هدایت شدم ب این فایل
ک نگرانی ها یا این احساسات فروکش کنه و ب خدااعتماد کنم و آرام باشم
تا وقتی من در مسیر درست هستم هدایت میشوم
خدا همیشه میخات منو هدایت کنه ب چیزی ک من میخام
و من تصمیم گرفتم که هرجا خدا بخات منو ببره میرم من خاسته ام حرفه ای شدن توی یک شاخه از کار مورد علاقم هست
بقول شما ما هرجا بریم پرفکت نیست فقط شخصیت ماهست ک باید درست بشه
با هربادی نلرزم و قوی و محکم باشم
وقتی،انگیزه ای درست دارم میتونم با چالش ها کنار بیام حتما
سپاسگذارم خیلی درس داشت برای حال و هوای امروز من
توی،این فایل خدا پیغامی برای من داشت ک تو باید بیشتر شخصیتت رو قوی،کنی و رشد کنی
سلام خدمت همه دوستان اینو که دارم مینویسم با کلی کلنجار رفتن تقریبا با خودم که بنویسم یا نه
من کلا عشق مهاجرت و سفر و تفریح این چیزا بودم یعنی واقعا بودم جوری که یکی میگفت همین الان پاشو بریم فلان جا نه نمیگفتم تجربه دوست داشتم از بچگی یعنی انگار بعضی چیزا بهت ارث میرسه تو خونواده،من محل تولد پدر و مادرم یه روستایی هست خودم تو یه شهر دیگه دنیا اومدم و الآنم تو یه شهر دیگه زندگی میکنم یعنی واقعا دنبال زندگی با کیفیت بودم حالا چندبار مهاجرت کردیم از بچگی و خودمم بعد ازدواج یه بار مهاجرت کردم ولی نشد و برگشتم،کلا بعضی وقتا انگار نمیشه،من شغل زیاد عوض کردم شاید بالای 5یا 6 شغل ولی آخر اومدم تو یه شغل دولتی که خیلی اوایل علاقه داشتم بعد کم کم باز فکر تغییر شغل بودم پشیمون شدم از شغلم و دیدم نمیشه و گفتم وقتی هر کاری میکنم نمیشه پس بذار بمونم،الان 5ذساله تو این شغل موندم و من قبلا هر شغلی بیشتر از یه سال نمیموندم و خیلی دلیل ها باعث میشه تو بمونی و یکم فکر کنی که الان با این موقعیت هر جا بری همینه پس بمون زیاد فکر مهاجرت و تغییر شغل نباش،هر چند الان دارم واسه درآمد زایی جدای این شغل یه فکرایی میکنم،موندن و بلد نیستم و شاید باید یاد بگیرم،قبلاها بهتر بلد بود انگار برعکسه وقتی میخوای بمونی شرایط جوری میشی بری و وقتی میخوای بری شرایط جوری میشه که نری،و این همیشه میذارم به پای اینکه باید حالت خوب باشه تو هر شرایطی و بپذیرید بعضی وقتا خبرهایی هم نیس،من شغل قبلیم خیلی ناراحت بودم البته یادم رفت اونجا سه سال و خورده یی موندم،ولی بلد نبودم حال خودم و خوب نگه دارم پولش کم بود ولی من فکر درآمد نبودم فکر یه تغییر اساسی بودم حالا یه شهر دیگه یا مکان دیگه که اومدم مکان فعلیم اوایل خوب بود ولی رفته رفته میفهمی که قبلا هم بد نبوده تو بلد نبودی،و من زود پشیمون میشم از کارم و همین پاشنه آشیلمه،چون فکر میکنم صددرصد این فکر خودم و خواست خودم نبوده یعنی خوشحال میشم ولی نه اون چیزی که راضیم کنه از ته دل،و به نظرم همیشه عالی وجود نداره و یه کوچولو باید دیدمون و وسیع کنیم خوب ببینیم،الان که این و مینویسم متوجه میشم که اگه نخواهیم همه چی صد باشه همه چی تحمل پذیرتره و بهتر میتونیم کنار بیایم،یعنی با80 شروع کنیم برسیم به صد یا بالاتر اگه وجود داره،نه اینکه بخایم تحمل کنیم با هر سختی،ولی خوب بپذیریم خیلی چیزا رو و بعدش هی بریم رو به جلو،نمیدونم چقدر حرفام درسته ولی اگه میخوای بری برو اگه نه بمون تا شرایط خوب چه موندن چه رفتن فراهم بشه..
سلام و درود به بهشت همیشه جاویدانم.بهشتی که قدمهامو قوی کرد تا هروز مهاجرتمو “به سوی پله های ترقی” رو بگذرونم!…
این فایل فایلی از نشانهای الهی برای قدمهای بعدایم برای خاسته ایی که سالیان سال بهم هدایت شده بود.و من بخاطر نقاط ضعف شخصیتیم “.دارم قدم به قدم “خودمو براش اماده میکنم.
به لطف خداوند در کنار این خاسته”شخصیتم که جهادی اکبر از ذهنیتم “رو طلب میکرد…تونستم با عمل به الهامتم قدم به قدم و تکاملی پیش ببرمش…
و بازم در کنار این دو خاسته…یه خاسته دیگرم کنارش رشد کرد بحث بیزنسیم…
هر سه با هم پیش رفتند…
دقیقا اوایل روزهایی که به این سایت هدایت شدم..هر سه با همدیگه استارت خوردن…
ولی چیزی که خیلی برام مهم بود…
بحث شخصیتیم بود…
بهمین خاطر استاد عزیز توی دوره عزت نفس میگن..اگه تمام عوامل موفقعیت رو روی یه ترازو بزارم.و عزت نفس رو روی یه ترازو…
عزت نفس از تمام موارد سنگین تره…
من الان سه سال خورده ایی که در مسیر الهیم.میخام با ضرس قاطع بگم…من هر روز رشد داشتم..
توی این سه مورد ….و مخصوصا شخصیتم…
شخصیتی که ” 100/ زندگیتو میسازه..
به اندازه ایی که شخصیتم توی مسیر قوی شد و به جایگاه خوبی رسید بهمون اندازه توی روابط:و بیزنسم عالی شدم..
و نکته بولد.این مهاجرت فقط تو بحث رفتن به یه کشور نیست..بحث مهم تر و پایه تر.اون که استاد هم “همین مسیر رو رفته تکاملی کوچک در حد و اندازه عزت نفسشون پیش رفته قدم به قدم رشد کرده بهمون اندازه هم قدمهاش قوی تر شده…
میخام یه مثال از شخصیت خودم بگم توی بحث عزت نفس…
من یه ادم غر غرو .و بسیار با اعتماد بنفس پایین..اصلا حوصله مسافرت رو نداشتم.بیشترم توی دوران نوجوانیم بود اونم بخاطر یسری شرایط.. و همیشه به محض یه چالش:و مسیله ایی که توی مسافرت برام پیش:میومد..از طرف افراد زود بهم میرختم زود از حرفشون ناراحت میشدم و اون مسافرت به کام بد کشونده میشد…
خیلی انتقاد افراد،” بیشترم… روم تاثیر میگزاشت..
همین باعث شده بود سعی کنم توی نقطعه امن خودم بمونم.و جایی نرم..
ولی این پترن” هنوز، زره هاش تو درونم بود..ولی خیلی کمتر ” شده الان……
تا اینکه دوره نوجوانیم تمام شد وارد دوره جوانی شدم….این موضوع دیگه برام.بهتر شد…و چون دانشجوم بودم .باید خودم گلیم خودمو از آب میکشوندم بالا….تونستم هر سری بهترین خودم باشم.توی یه شرایطی قرار میگرفتم یا خیابونها رو گم میکردم.بخدا بطرز جالب و راحتی هدایت میشدم.و تونستم با همین نگرشم ..خودم بهترینهای خودمو ارایه بدم.
همیشه دوستانم بهم میگفتم نرگس از کجا میای به این سمت …میگفتم از فلان جا..
بهم میگفتن نمیترسی..ولی استاد من خوشحال و راضی بودم.
عاشق کشف ادمها بودم.تو خط که از دانشگاه میومدم تا محل زندگیم هر جا که دلم خاست رفتمگشتم.من دوره کاردانی و کارشناسیم دوتا شهر متفاوت زندگی کردم..
دقیقا این تجربیات منو 50 سال هنوز بیشتر،”… بسمت جلو کشوند..
خیلی به خودشناسی رسیدم..خیلی قوی شدم..روابطم عالی شد..زندگیم عالی شد.هر موقع خانواده ام تماس میگرفتن…من اصلا احساس دلتنگی نمیکردم..
یادم میرفت چیزی بنام خانواده دارم..
عاشق تجربیات جدید ادمهای جدید.بودم..
و هر چقدر این مدت 5 سال دور شدن از خانواده بگم کمه…
و من کاملا یه انسان جدید شدم……
و این گذشت…
من به مدت 10 سال توی بیزنسم با توجه به رشته ایی که داشتم….بازم هرروز بفکر تعقییر شرایط کنونی ام بودم.و این مدت تجربه و کسبکار جدید به شکلهای مختلف رو انجام دادم و واقعا لذت بردم..
کلا توی نحوه چیدمان سازی محل زندگیم دوستدارم همیشه وارد موقعیتهای جدید بشم..
حتی سفرها و پیاده رویهای هدایتی و الهامی پر از چالش و اتفاقات خوب بود…
هنوز “بازم اون پترن. که گذشته داشتم بازم برام تکرار میشد..به چالشها که بر میخورم.یکم کم میارم احساسم دگرگون میشه که من باید چکار کنم که بتونم این مسیله رو حل کنم.حتی یه زمانی گریه میکنم…..هنوز فلکسی بودنم یکم مقاومت دارم..
خداوند از طریق این فایل بهم گفت…..تمام محدودیتهای ذهنیتو بزار کنار…تو برو تودلش ..خداوند قدم به قدم بهت میگه چکار کنی ..
من داشتم برنامه ذهنیمو وسط:میوردم..اگه این شرایط موقعیت برام جور شد…من چجور باید از پس هزینش بر بیام..یا چجور مدیرتش کنم..
و هی این مقاومت ذهنی منو عذاب میداد..
و امروز لطف خداوند …
بهم این پیامد رو داد…
فلکسی بودن..بریم تو دلش…هر اتفاقی بیفته خداوند بهم کمک میکنه یاریم میکنه کارها رو برام انجام میدهد….
همین چالشها..
من راجع به این خاسته اینجور بودم! و خودمو اذیت میکردم…که من این خاسته رو میخام.دیگه کاری نداشته باشم باید چکار کنم .دقیقا مقاومت بزرگم..موقعیت و شرایط:مالی ام هست..
دیدم همین نقطعه داره خاستمو سنگ اندازی میکنه…
بهم گفت یادته یه خاسته ایی دور دراز میدیدی.خداوند از:طریق دستانش از جایی که فکرشو نمیکردی…خیلی راحت بهت رسوند…
دقیقا امروز سه تا خاسته میخاستم. خداوند بهم بصورت واضح گفت !…بهش فکر نکن چجوری..من میدونم بهت میگم …تو پیش برو من میدونم چکار کنی…این سه خاسته خیلی راحت که من حتی نمیدونستم چجور به دقیقه هم نکشید انجام شد..
این مدت همیشه همینجور بوده…از جایی که نمیدونستم بهم رسونده….
تمام خاسته ها انجام شدنیه..فقط از همین باورهای ما نشعت میگیره…هر چقدر ..بیشتر روی شخصیتمون کار میکنیم قوی تر میشیم..کارهام بهتر و راحت تر انجام میشه..
الان به عینه میتونم بگم اون مشکل شخصیتیم در برابر مسایل و مشکلات و غر زدنها …الان به 99/رسیده ..خیلی بهتر شدم..
اینو توی بیزنسم دیدم…
واقفا این روحیه عزت نفسی طی عملکردم به قانون و دوره عزت نفس.باعث شد….
که من ادامه بدم و هر بار بهترین خودم باشم.و دقیقا همینم شد…من هر بار بهتر و بهتر و بهتر شدم.
دنیایی از ارامش برویم باز شد..
و چه حرفه هایی جدید یاد گرفتم..بخدا طی این مدت سال ..که از سال 85.86 اغاز من به این رشته بود تا به الان که سالها میگذره..
میتونم بگم این 3 سال کجا این همه مدت کجا…
همجوره رشد شخصیتی..همجوره رشد مهارتی …
شخصیتم باعث شد تا من ادامه بدم و کم نیارم اگه مثل گذشته کم میاوردم.و غر میزدم…هم روندمو برای خودم زهر مار میکردم..و باعث “میشد…خیلی راحت نصف و نیمه رهاش میکردم..
ولی ادامه دادم.بیزنسی که یه پوشش دهی ناخالصی داشت…الان به مسیری هدایت شده که سراسرش احساس خوب هست…
واقعا افراد استفاده میکنن میگن چقدر راحته چقدر زیباست…
میخام نتیجه ایی که از این فایل مهاجرت گرفتم!.. رو یبار دیگه برای ذهن نجواگرم بنویسم…که انگیزهام و کنجکاو بودنم.و پذیرنده چالشها ..و فلکسی بودنم و انعطااف پذیریم. برای موفقعیت در شرایط:بیزنسیم و شخصیتیم..باعث شد..من رشد تمام و کمال.رو در تمامی جنبه ها داشته باشم…
من همیشه بدنبال پیشرفت در تمامی جنبه ها بودم.از طرف اشخاص نزدیکم و مرور کردن باورهایی که نمیشه و فلان باورها…
این انگیزه باعث شد تا من این مسیر رو ادامه بدم…همین ادامه دادن باعث شد تا نتیجه بگیرم..
اگه متوقف میشدم بهیجا نمیرسیدم..
و توی وضعیت باورهای اطرافیانم قرار میگرفتم..
من مهاجرتم توی خاسته های پیش رویم به این ترتیب بود..واقعا میخام با تمام وجودم بگم…
بیشتر وقتا “لطف خداوند بود…
لطف و توکل بخداوند در جهت خاستهایم بود..
و امروز توی یه شرایط عالی هستم و بیشترین نقطعه ضعفی که بازم داشت منو تو مسیر کم میورد..من داشتم وسواس گونه به موضوع خاسته ام نگاه میکردم..
میخام با عقل خودم این مسیر رو حل کنم…
خداوند بهم گفت..تو پیش برو توی مسیر مثل بیزنست و دیگر خاسته هات که براحتی ماه های گذشته بهت دادم..با همین اسانی انجام میشه..
فقط باید متوکل باشی.و اعتماد بخداوند داشته باشی..
…میخام بگم!..
دلیل نرسیدن به خاستهامون..بخاطر اینکه دارییم روی عقلمون حساب باز میکنیم…
و دارییم با مغزمون دو دو تا چهار تا میکنیم..
و همین باعث میشه دست خدا رو در این مواقع بببندیم..و الهامات رو درک نکنیم..که کارمونو پیش ببریم..
….
باز میگم! من اماده این مرحله هستم خداوندم مشتاقه..من دارم وسواس بخرج میدم..
پس تسلیم خداوندم و میزارم قدم بعدی رو بهم بگه منم حرکت میکنم میدونم خیلی راحت انجام میشه..
چون هدف خاستهای ما پیشرفت و لذت بردنه…من نباید همه چیز رو وسواس گونه ببینم.
.
بگم میرم تو دلش مثل بیزنسم..من ج
چالشهاشو میپذیرم خدای من بهم کمک میکنه..
خداوندم مرا هدایت میکند…
الهی و ربی من لی غیرک…
خدایا من به غیر تو هیچکسی را ندارم…
خدایا تو میدونی دلیل خاستهام چیه…
من میخام پیشرفت کنم بجاهای خوب برسم.
چیزهای جدید ببینم .میخام کشف کنم.میخام بهترینهای خودم باشم..
خدایا تو هدایتم میکنی….
خدایا میرم تو دل چالشهای این خاسته..خودت درهای رحمتتو برویم باز میکنی…چون از درون من اگاهی.
پس چقدر خوبه،”.شخصیتمان تعقییر کند.تا بتونیم زندگی خوبی رو برای خودمون رقم بزنیم.اینم در تمامی جنبه ها…
همه چیز داشتن احساس خوبه..احساس رضایت از زندگیه…
روز گذشته یه لحظه رفتم توی فرکانس احساس بد.خداوند بهم نشون داد…و نگاه گذشتمو یبار دیگه برام مرور کرد..
بهم گفت زیبایی میبینی..دیدم اطرافم زیبا هستند ولی یه حس ناجالب و پر اشوب دارم..
.
و بخودم اومدم..گفتم کسی که نگاه ارامش نداره..هر جا باشه نگاه نازیبا رو با خودش حمل میکنه..
واقعا طعم ارامش را درک کردم…
واقعا هیچ خوشبختی به اندازه طعم ارامش نیست…
یوقتایی:خداوند از طریق نشانهاش بهم یاداوری میکنه….چون انسانیم تعقییر میکنیم.یه تلنگری بهت میزنه تا بیشتر درکش کنی..
این لحظه ها تسلیم میشم…
دقیقا چند ماه پیش:خواب دیدم از موقعیتم فرار کردم..چون دلیل خاستمو فرار میدیدم..
بهم گفت تا درستو خوب یاد نگیری نمیری مرحله بعدی.. .و واقعا از همین شرایطی که بودم شروع کردم روی خودن کار کردن.تا کم کم ذهنیت من نسبت به زندگی فعلیم تعقییر کرد..
در ادامه
… خواب دیدم توی یه کشوری هستم…فرار کردم..بهم گفتن به کدوم کشور میری هر کدوم از اون ادمها یه کشوری رو انتخاب کردند..حتی اون ادمها از نظر خودم خیلی زندگی خوبی دارن.خداوند بهم نشون داد..
توی اون کشور همه امکاناتی بود خیلی وضعیت ازادی و حال و احساس مردم و شرایط جدید کسبکارهای جدید عالی بود..
این خواب کامل و دقیق ..و اینقدر برام واضح و دقیق بود دقیقا تفاوتهای پیشرفتشو تو خواب دیدم..
ولی من نه زبان خاصی بلد بودم حتی نیاز اولیه خودمم نمیدونستم چجور برطرف کنم..
احساسم خیلی بد بود..از اونطرف خداوند برگردوندم” به ایران به شهر خودمون…یه لحظه بهش فکر کردم نمیتونم توی این شرایط:زندگی کنم.و یه لحظه هم شرایط فعلیم برام راضی نبود.چون!..هم کر بودم و لال بودم..دقیقا جهنم به تمام معنا.نمیتونستم نیاز اولیه خودمو برطرف کنم!.
همین باعث شد..تا به این درک برسم…مهاجرت به هر چیزی نیاز به تکامل و رشد شخصیتی داره..
و باید همجوره نسبت بهش..آماده باشی…
و نمیتونی امادگی ًنداشته باشی.بری مرحله بعد..
و همین باعث شد تا من بیشتر خودمو بشناسم..
توی هر جنبه ایی از زندگی که هستی باید بتونی از خودشناسی دقیق به خاستهات برسی..خداشناسی ..دیگه همون بحث توکل کردن و میری تو دلش کارها برات انجام میشه..
من این مدل “خاستمو دقیقا توی بیزنسم بخوبی ” حس کردم..
هر جا بهم الهام میشد و شخصیتم تعقییر کرد.کار مهارتیم قوی تر میشد و در کنارشم شخصیتم رشد میکرد و بعد الهام بعدی میومد…
و همین قدم به قدم من کاملا اساسی رشد و پیشرفت داشتم..
حالا بحث مهاجرت به یه کشور که نیاز داره به خودشناسی عمیقتر داره ..که بنظرم..تنها فقط با تکامل انجام میشه…
که همجوره اماده.ش:باشی..مهاجرتی که دیگه مثل استاد،” محل زندگیشه… اینم توی یه شرایط کاملا متفاوت با وضعیت زندگی گذشته اش..
واقعا خودش یه شرایط:بزرگی رو میطلبه..
من هنوز توی اون جایگاه قرار نگرفتم..
ولی دارم این نوع نگاه رو تو زندگی ،” مدت سه ساله ام بخوبی درک کنم…زندگی من زمین تا اسمون متفاوت شد…
و من این مسیر رو تا زنده ام پیش میرم..و تا به الان موفق شدم و میدونم در اینده هم موفقم..
چون میخام بهترینهای خودم باشم…
چون میخام متفاوت زندگی کنم خارج از باورهای گذشته ام که حاصل گذشتگانم بوده..
بهمین خاطر..حرکتهایی انجام دادم.که خارج از شرایط باورهای اطرافیانم هست..
من همه رو لطف خداوند میبینم..واقعا با تمام وجودم اینو میگم…
همه چیز خدا بوده..و میدونم برای همیشه بهم کمک میکنه تا من پیشرفت کنم! و رشد کنم”…
چون میخام متفاوت باشم و متفاوت فکر کنم..
دلیل رشد بیزنسم بعد از سالها!.
بخاطر همین نوع نگاه بوده….
و من تونستم بیزنسی خلق کنم با کمک خدا…دقیقا همون چیزی باشه که یه روز آرزشو داشتم و امروز من تو همین شرایط هستم…
و دارم براش قدم برمیدارم…
خدایا چنانکن سرانجام کار تو خوشنودی باشی و ما رستگار.
فایلی که واقعا این روز ها بهش نیاز داشتم فایلی از جنس ایمان ایمانی که تو را به حرکت وا میدارد
هجرت یعنی دل کندن از همه چیز و همه کس هجرت یعنی سر آغاز همه چیز اصلا میدونی چیه سال نامه مسلمین از هجرت پیامبر میاد هجری شمسی و یا قمری خب بریم برای فایل
من خودم هم مثل استاد کودکی داشتم که نباید روی کسی حساب کنم و توحید داشته باشم حالا نه به شدتی که استاد گفتن ولی خب خودم رو اینطوری میدیدم ولی هیچ وقت درس ازش درست نگرفتم که بابا برو سرت به کار خودت باشه ولی خودم رو که نگاه میکنم میبینم که من از تمام اعضای خانواده ام بیشتر مسافرت رفتم و بیشتر به این شهر و آن شهر کشور رفتم و واقعا دوست دارم که مناطق جدید رو کشف کنم و زندگی ایی داشته باشم که به همه جا دنیا سر بزنم البته این روبگم که چون تویه ذهنم از رانندگی کردن و نشستن طولانی داخل ماشین متنفرم دوست دارم که فقط با هواپیما به این مناطق برم وسریع برسم و اصلا مهم نیست که مسیر چیه فقط دوست دارم که اون محیط رو حس کنم و تجربه اش کنم و استاد هم در مورد روستا با تهران مثال زد اما من خودم بختیاری ام و دارم میبینم که بابا ما بختیاری ها که طوایف مختلفی داریم میبینیم که فرهنگ طوایف خدا وخرما هستند چه برسه به این شهر و آن شهر خلاصه که چرا این فایل نظر من روجلب کرد، به خاطر این بود که من میخواستم که مهاجرت کنم به شهر تهران به خاطر اینکه در کارم پیشرفت کنم نه اینکه داخل دزفول نشه ها ولی دوست دارم که خودم رو به چالش بکشم و با آدم های بزرگ تر از مجموعه ای که داخلش هستم بگذرونم و کارم رو در سطح بین المللی و یا کشوری پیش ببرم آخه میدونی چیه وقتی که دیدی همه از تو بالاترن ترغیب میشی که پیشرفت کنی و دلیل این که میخواهم برم به جای دیگه همینه و به نظرم هم چالش خیلی بزرگی نیست آخه داخل زندگیم که وقت بوده که تنها بودم اما دلیلی که الان نمیرم تهران اینه که من شخصیتی ثروت ساز ندارم و باید که با آموزه های استاد داخل روانشناسی ثروت این شخصیت رو داخل خودم ایجاد کنم که بتونم که پیشرفت کنم و اینرو هم بگم که من تمام تلاشم رو میکنم ولی خودم رو میشناسم میتونم با محیط خو بگیرم ولی نمیتونم شخصیت خودم رو عوض کنم و این کار واقعا برام سخته اما عوضش میکنم و این رو به خودم قول میدم
به نام خداوند بخشنده مهربان، خداوند هدایتگر من و همه دوستان به شرط باور قلبی به خودش
درود بر شما استاد عباسمنش عزیز
این فایل برای الان من یه سری چیزهارو روشن کرد که خودم در جریانش نبودم؛ من به تازگی نقل مکان کردم به خونه جدید و یک محله جدید و شرایط جدید که با محل سکونت قبلیم کلی فرق میکنه
وقتی اومدم اینجا واسم سخت بود و دوست داشتم مثل جای قبلی که بهش عادت داشتم همه چی ست شده باشه و بخاطر اینکه چند سالی بود اونجا بودم همه چیز ست شده بود و تغییر واسم سخت بود، ولی باید جا بجا میشدم چون مالک خونه رو میخواست؛ به خودم گفتم یوسف اگه میخوای ایمانتو نشون بدی باید حرکت کنی ، نگران نباش تو قدمتو بردار سمت خودتو انجام بده خدا بقیه شو واست انجام میده اون سمت خودشو خوب بلده؛ الان نزدیک یک ماهی میشه اومدم خونه جدید و خداروشکر کم کم تونستم با شرایط خودمو وفق بدم و تونستم اون تغییر شرایط و تغییر مکان رو پشت سر بذارم ، این فایلو وقتی دیدم متوجه شدم من تو این قسمت خوب عمل کردم و میتونم گزینه خوبی واسه مهاجرت باشم چون واقعا منم دوست دارم مهاجرت کنم؛ و دیدم که آدم تغییر هستم
مورد بعدی دوری از خونواده بود که خیلی وقته از خونواده ام دورم و سالی چندبار همدیگرو میبینیم چون من تهران هستم و خونوادم شهرستان هستن
و اینم متوجه شدم که میتونم دور از اونها زندگی خوبی داشته باشم و وابسته نباشم، البته که وقتی میبینمشون خوشحال میشم ولی وابستگی خاصی ندارم
مورد بعدی رفتن به کمپ و گذروندن شب تو طبیعت بود که اون رو هم تجربه کردم، دوسال پیش با دوستام رفتیم شمال و تو جنگل کمپ زدیم و برای اولین بار تو طبیعت خوابیدم، البته قبلا وقتی کوچکتر بودم وقتی مسافرت رفتیم تو ماشین هم خوابیده بودم ولی این بار متفاوت بود؛ یا اینکه چند وقتی هست خودم تنهایی میرم سفر میرم پارک بازار باشگاه گردش و از تنهایی لذت میبرم وابسته به اینکه کسی با من بیاد یا نه نیستم
انگیزه و هدف من از مهاجرت خمون مواردی هستم که شما اشاره کردید، آزادی بیشتر اینترنت آزاد، مردم آرام تر و با فرهنگ بهتر ، بهبود وضعیت مالی، بهبود زبان، سفر به جاهای جدید و آرامش بیشتر، درآمد دلاری
البته کنجکاو بودن هم دارم و وقتی کشور جدید یا شهر جدید میرم سعی میکنم برم جاهای بیشتری رو ببینم و بشناسم
نکته مهم اینه که کجا احساسمون بهتره ، وگرنه هیچ جایی کاملا بی نقص نیست و همه جا تضاد ها و خواسته ها هستن
سپاس از شما استاد عزیز شاد و سلامت و پر روزی باشید
سلام و درود خدا،’به استاد عزیزم…که همه زندگیش بر پایه تحقیقات می باشد…
صحبت شما راجع به این فایل…مرا بیاد الهامی که یه شب خداوند بصورت واضح برام فرستاد،تا درک مرا نسبت به زندگی و خوشبختی ،’قوی تر کند…
این فایل از صحبتتون و فایل دوم…بیشتر مرا به خودشناسی وادار نمود…که طی این مدت عضویتم..این موضوع ،’یکی از موضوعاتی بود.که دوستداشتم تجربش کنم..
استادم.یه خصلت خیلی خوبی نسبت به خانواده ام دارم.که حتی افراد نزدیک بهم،’به من میگن…
من ادمی هستم که وقتی بجایی به شهر غریبه که میرم.کلا،’ خانواده ام برام یفرد تافته جدا بافته میشن…زود به استقلال میرسم..زود خودمو جمع میکنم..
با وجودی که سن سالم کم بود برای یه موقعیت جدید.فردی که تفریح خاصی بهیج جا نداشته بود…هیچ تجربه بجز اعضای خانواده و دو تا دوست….
موقعه ایی که چند سال دور از خانواده بودم از تمام فرصتهام استفاده میکردم..
دوستانی داشتم که هر هفته به خونشون میومدن..ولی من فردی بود اصلا احساس دلتنگی نداشتم…
و خانواده ام باهام تماس میگرفتن.اصلا احساس دلتنگی نداشتم..من اونجا تو اون موقعیتها فهمیدم..من ادمی هستم که میتونم با هر شرایطی که باشه خودمو وقف بدم..
درکل ادمی هستم.عاشق افراد غریبه ام با همه زود دوست میشم.روز اول.هنوز دوستتم بهم یاداوری میکنه..بهم میگه یادته روز اول با لبخند باهام نزدیک شدی…درکل عاشق تجربه زیباییها و چیزهای جدیدم..
زود رابطه برقرار میکنم زود به افراد چه مرد چه زن سلام میکنم….و بهشون نزدیک میشم…
همون اتفاقات تو زمان سن سال کم باعث شد..که یه روز مهاجرت کنم.دوستداشتم.ادمهای حدید ملاقات کنم.به لطف خدا..الهامی بهم شد بصورت واضح از طرف خداوند…
اینقدر نشانه هاش واضح هست.که مدام خداوند بهم یاداوری میکنه..همون عشق مهاجرت و خاسته ام…
باعث شد تا من خدا رو بشناسم و هدایت بشم.به سایت شما استاد عزیزم.
استادم من از بچگی.این الهام رو میدیدم.ولی اینبار با سایت شما شدیدتر شده..و خداوند به واضح بهم نشون داد..
فقط من باید بتونم ایمانمو نشون بدم..تا این اتفاق بصورت ظاهری وارد زندگیم شود…
که بازم زمان خودشو داره اون زمانی که خودش بخاد.و برای من مناسبه که اتفاق بیفته وارد زندگیم میکنه..
یه شب حدودا چند ماه پیش از خداوند خاستم چیشد این خاسته من با مهاجرت…
میخام قدرت خداوند رو بگم..وقتی تو مسیر درست قانون الهی هستی..دیگه یه جاهایی تقلا وجود نداره!.باید ارامش داشته باشی.تا اون اتفاق بیفته….
خواب دیدم وارد کشوری شدم…اتفاقا چند تا از افراد نزدیک بهم بودن..این خواب دقیقا دو تا از خاسته امو بهم نشون داد…و مهرشو همون لحظه کوبید..
این خواب اینقدر وحشتناک و بدون مدار بود.که من گفتم خدایا من هیچی نمیدونم.
خواب دیدم وارد کشور اروپایی شدم.اون افراد نزدیک بهم فرار کرده بودن از اون موقعیت.که تو خواب بهم گفتن..ما فرار کردیم..
و از اون جهت اون کشور غریبه..تو خواب میدیدم.اون پیشرفت و اون زیبایی کشور..
حالا شما استاد عزیز.سفر که کردین.بیشتر میبینید کشورهای دیگه تو چه پیشرفتین.چقدر همه چیز تازگی داره با روند زندگی که ما دارییم..
حسش حس خارجی بود(خنده).دقیقا انگار همون ساعت تو اروپا بودم.
یه اقایی اعلام کرد شما کجا میریید من امریکا رو انتخاب کردم.
هر شخصی یه کشوری رو میگفت..
ای دل قافل..استاد.!مثل اینکه منو بغل کرده بود فرسنگها منو برده بودن بجایی که هنوز قیافشم ندیده بودم..
.شهر شلوغ بود همجا زیبا و پر از تکنولوژی انواع سرگرمیها…
ولی
ولی…
ولی…
از اونطرف….دلی پر از حسرت.یه لحظه تو اون خواب برگشتم به خانواده ام.دیدم چقدر بد بیراه بهم میگن!….
و میدیدم اطرافمو با خودم میگفتم چقدر این کشور زیباست.میگفتم یه عمر کجا زندگی میکردیم..!..
ولی
از طرفی بسیار پشیمان از کارم که چکار کردم.نمیتونستم صحبت کنم.زبان گنگی که فقط میبینه..دستشوییم میومد..گرسنم بود!.. جایی بلد نبودم.اقا اینقدر هراسناک بود اون محیط…
که تو خواب میگفتم دیدی چه غلطی کردم.دیدی خودمو با دستم بدبخت کردم.اینقدر تو خواب …بخودم.!فحش میدادم.
انگار توی دوزخ گم بودم..
اون خواب دو تا موضوع رو خداوند بهم گفت..که دقیقا اون دو خاسته رو بهم نشون داد..
که من بهت میگم چکار انجام بدی..فکر خودت و راهنماییت از طرف دیگران.حز خودتو جهنمی کنی چیز دیگه ایی نیستا!..
بچه ها اون خواب جهنمو بهم نشون داد..همینه استاد میگه من تکاملمو گذروندم..
واقعا هر تعقییراتی نیاز به حهادی اکبر درونی داره..
تا ما اماده یکار نشیم..پیروی از خیالات اشتباه جهنمو به واقعیت بهت نشون میده..
اصلا مهم نیست که کجا با چه امکانات و زیبایی هست…اینقدر اون باورا اشتباه تو رو با دست خودت به نابودی کشونده که نمیزاره زیباییها رو ببینی..
استادم .تمام صحبتهات پر از نور الهیه..وقتی که صحبت میکنید وقتی به چشماتون نگاه میکنم.مردمک چشمتون مخصوصا با قانون سلامتی.برام یه حالت خاصی شده…ترس از خداوند رو تو وجودتون میبینم!
واقعا انسان میتونه با تکامل به کجاها برسه.از تمام وجودم این درخشندگی وجودتونو تحسین میکنم.
قدرت الهی وجودتونو در برگرفته هر بار کنترل ذهن برام سخت میشه یادم از چهره شما با اون مردمک چشمتون میشم.اینقدر جسورانه صحبت میکنید…
استادم.به لطف خدا.دوروزه دارم به هدایت خدا بجاهای ناشناخته از شهرم.پیاده روی میکنم.بهمون خدای احد،’چقدر روزمو رگلاژ میکنه ..هر روز طلوع خورشید یه جای زیبا و نور الهی هست..میبینم!
من دارم این مهاجرت رو از شهرم شروع میکنم.برم ببینم و لذت ببرم..
همین باعث شده که ما روی ترسهام بیشتر بزارم..و هر لحظه شیطان نجوا میکنه.با خودم میگم من خدا رو دارم.
خدایی که به من تزدیکه و مراقب منه..
و من در زمان مناسب و در مکان مناسبم.
اینقدر کارها برام بذت بخش و اسان شده..
همین مهاجرت کوچک و پا گذاشتن روی ترسهام.و ایمان بخداوند که قدرت داره و هیچکسی نمیتونه به من آسیب بزنه…
باعث شده..تا من این ایمان رو بیشتر تو وجودم بپرورونم…
این خواب و این مسیری که هستم…داره به من یاداور میکنه..هر چیزی از درون شروع میشه…
تا من از درون قوی نشم.نمیتونم تجربه احساس خوب،’ داشته باشم..
هر جا خودمو شناختم.هر جا ایمانم به قدرت خداوند زیاد بود.که اون میتونه هدایتم کنه..تو مهاجرت ،’بر ترسهام کمتر بشه.
من میگم .استاد.دلیل موفقعیتهاش.احساس میکنم از همین جنسه…
مهاجرت .غلبه بر ترس….نمیدونم درسته احساس کردم باید بنویسمش..
حالا استاد اومد..تکاملشو طی کرد..همون مهاجرت .غلبه بر ترس..منظورم ..
اون ترسهای کوچکی که داشت،’بهشون عمل کرد.و انجامشون داد.و هی این تکامل بزرگ و بزرگتر شد..
و به این نتیجه رسید هر قدمی که برای غلبه بر ترسش میزاره پاداشهاش میاد..و هر بار خودشو قوی قوی تر کرد..
که الان میوه های درخت استاد..پر از ثمر شده…
و ما دارییم نتایجشو میبینیم..
من میگم.کل ماجرا..برای مهاجرت..همه از این نقطعه ذهنیت شروع میشه!
باورا همه چیزه..وقتی همه چیز از درون درست شد..بیرونم درست میشه..
اتفاقا این موضوع الهام خداوند…
یه روز با تصویر پدرو مادرم..دیدم اشک گلوله گلوله..بدون اختیار از چشمانم سرازیر میشه.
گفتم ای وای هنوز اون اتفاق نیفتاده چرا من احساس دلتنگی میکنم!
دیدم اره!
من هنوز وابستگی دارم…
پاشنه ام پیدا شد.مخفی بود..و وقتی خداوند بهم نشون داد..که زمان درستش بود..گفتم نگاه کن..تو میخای این اتفاق برات پیش بیاد..نگاه کن چقدر راحت همین الان احساس دلتنگی میکنی..
با وجودی که من چند سال تو سن پایین..تو یکماه میشد.نمیدمشون!..و اصلا هیچ احساس دلتنگی نسبت به خانواده ام نداشتم.دیدم هنوز زره این عطشها تو درونمه…
ولی چون جنس این مهاجرت متفاوته داره خودشو بروز میده..
الان به این ذهنیت رسیدم..حالا حساب کن.مهاجرت به یه کشور دیگه.چقدر مسیر بزرگیه.باید همه جوره توی ذهنت حلاجیش کنی. و از درون اماده بشی..
حالا برای من مهاجرت به شهر دیگه هست.خداوند برام امادش کرده.فقط من باید آماده باشم.که بازم همین الان مینوشتم نشانشو خداوند برام اورد…
میخام در نهایت بگم…همه چیز تکامله..هیچ چشم بر چشمی وجود نداره..
هر چیزی که بشه شعاف و دهن پری..برای صحبتهای دیگران..یا فرار از محیطی که برای خودت زهر مار کردی که بازم بخاطر باورامونه..همه اینها…
شرک هست..
هر چیزی که ختم بشه به شرک..که این خودت اگه خودشناسی داشته باشی..میدونی از چه زاویه ایی هست…
این نابود شدنیه…
به نظر من.فنا شدنیه…
من خیلیها رو دیدم از اطرافیانم میشنون.که میگن خیلی اشتباهه که بخای از کشور خودت بری…
نه اون موقعیت اشتباهه..اون باورا اشتباه بودن که به این موقعیت ختم شده..
که همه رو خداوند بهم نشون داد…
تا تو از نظر ذهنی آمادگی یه تعقییر رو نداشته باشی.بجایی اینکه برات لذت بخش باشه ..برای دردناکه..
و این مورد مهاجرت..میتونه توی ازدواجت باشه.توی رفتن موقعیت کاری جدید باشه..تو تمام کارهای روزانمون…
همه ربطش داده میشه به درون و آمادگی ما!
استاد عزیزم…خیلی تحسینت میکنم.که همه چی رو با دید قانون بهمون میگید…
قانونی که همه چیزش، مرتب و تمییز ،’سر جاش قرار گرفته..
فقط ما انسانها نادونیم.و میخام هر چیزی رو با ذهنیت خودمون بسازیم!
ذهنین ما هم مثل همون دوست شما میمونه..که میاد،’ خودشو از چاه میندازه به چاله!..با باورای نادونی خودش..
و من این مورد رو تو خیلی از جنبه ها…با تفکر و تعقل و نشانه پروردگار…از اطرافیان نزدیک بهم ،دیدم..
و بهم یادآوری کرده.خداوند….نکنه با ذهن سرکشت بری جلو…که بد ضرر میبینی..
پس بیاییم و بخودم میگم…بیشتر توحیدی عمل کنیم..بزارییم با درک قوی تری جلو برییم.
نخاییم حرف دیگران رو معیار قرار بدییم.
که بقول مثالی که میزنن.با بند پاره دیگران به چاه نرییم که بد ضرر میکنیم…
…..
…………
بی نهایت سپاسگزار خداوند و این روز بزرگشم.که مهاجرت رو هر روز در زندگیم.میبینم.و باعث شده ایمانم بخداوند بیشتر بشه..و بیشتر بدونم اون مواظب منه..
و من دارم با همین حرکت کوچک که واقعا برای من بزرگه…و هر روز داره ایمانم بخداوند و قدرتش قوی تر میشه.
چیزی که کم افراد رو میبینم.که بتونن.از غار،’اون محل زندگیشون بیرون بیان…
تعقییرات کوچک ،’مثل همون بهمنی که سر قله میاد پایینه..و هر بار برف بیشتری رو بطرف پایین میکشونه…
پس گام به گام جلو برییم.و زمانی برسه بقول استاد دیگه اون تعقییرات ،برام که بزرگ نیست حتی برام لذت بخشم میشه..
این چند تا صبحی که به لطف خداوند عازم این سفر میشم..هر جایی که میرم.مرحمت خداوند رو بیشتر حس میکنم.و احساس میکنم یه پله رشد میکنم.فعلا ما روی شونه خداوندیم..انشالله این تعقییر بزرگ که نشانهاش میاد.به زودی و ساعت مخصوص خودش وارد زندگیم میشه..
موقعه ایی که من آماده و خوشحال و راضیم..و برام خوبه برام اتفاق بیفته..
خداوند نامه ایی برام فرستاد.
…اسم شناخته شدنم،’ نرگس هست!.یه تصویر گل نرگس برام اورد..بهم گفت..نرگس…!عجله نکن.بزار زمان درستش اتفاق بیفته…
فقط باید بزارم تکاملیم رو بگذرونم.و زمان درستش اتفاق بیفته..
اینجا توحیده..اینجا ایمانه..نه حرف مفته!حرف مفت هیچ ارزشی نداره..
خیلی خوشحال شدم ولذت بردم ازشنیدن این فایل عالی ومفید
استادم چقدرخوب ودقیق اشاره کردیدبه مواردمهم ومن بی صبرانه منتظر فایل های بعدی هستم.
اتفاقاچندروز قبل داشتم باهمکارم راجع به مهاجرتم صحبت میکردم ومیگفتم بنظرم ی پدیده فوق العاده جذابه.وقتی که تومهاجرت میکنی ازهمه لحاظ دنیات عوض میشه.یعنی ی دنیای کاملا متفاوت بادنیای فعلیت(البته منظورم مهاجرت به کشوردیگه بود)
فکرشوکنیددوستان حتی چهره ورنگ پوست وموی آدمهای اطرافتم عوض میشه چه برسه به زبان وفرهنگ ورسومات وغذاهای اونا.ساختارزندگیشون بافت شهری وروستاییشون وکلی چیزای دیگه.
وانصافا این برای من همیشه جذاب وهیجان انگیزبوده ووقتی بهش فکرمیکنم خیلی ذوق زده میشم.وازصمیم قلبم دوست دارم که تجربش کنم.
استادجانم به مواردجالبی اشاره کردید.اونجایی که راجع به منعطف بودن ما گفتیدومثال زدید که وقتی مثلا بایادگیری ی نرم افزارجدید روبرو میشید وسربازمیزنید خیلی منو برد توفکر.
تمامی مواردی که شمافرمودیدلازمه مهاجرت هست رو دقیقا من دارم ولی به این نکته که رسید ی زنگ هشدارکوچولویی توذهنم نواخته شد.
خیلی بهش فکرکردم چون منم همیشه درمواجهه با یادگیری همون نرم افزارجدید یا آموزشهای جدید درحالیکه خیلی کنجکاوم ببینم قابلیت های بیشترش چیه وبعدِها چیکارمیتونه بکنه ولی ازش فراری ام
فکرکردمو،فکرکردمو،فکرکردم تا به نتیجه رسیدم وخدای بزرگم منوراهنمایی کرد.
متوجه شدم که این عادت بدمن مربوط میشه به ترس ازیادنگرفتن نه منعطف بودنم.حقیقتش خیلی خوشحال شدم که این گزینه ام رفع شد.ومهم ترازاینکه الان مدت خیلی زیادیه که دارم ناخواسته با این اخلاقم مبارزه میکنم ودارم آموزشهایی رو میبینم که تابحال توعمرم حتی یبارم تجربش نکردم و بلدش نبودم.ودرکمال تعجب خیلی خوب وموفق دارم پیش میرم ومدیرمجموعه ما وهمکارم خیلی تعجب کردند ازاینکه منی که کلا ازاین موضوع هیچ پیش زمینه ای ندارم چطور انقدرخوب وراحت دارم جلومیرم؟
خداوکیلی خیلی لذت بخش اینکه خدادستت رو بگیره وکمکت کنه و ی توانایی های ازت رو کنه که خودتم هاج وواج بمونی که واااای خدای من انجام شششششد.آخه چجوری؟من که اصلا اینو یبارم ازنزدیک ندیده بودم وکارباهاش رو بلد نبودم.
درهرصورت ازاونجایی که همیشه کلام شمابه موقع سربزنگاه به من رسیده هم ازشما سپاسگزارم بابت اینهمه دُر وگهری که از دهانتون خارج میشه وهم ازخدای خودم سپاسگزارم که منوتوی مسیرشما قرار دادکه بتونم راه درست رو انتخاب کنم واز گمراهان نباشم.
با شنیدن این فایل حسابی برگشتم به گذشته و یاد خاطرات شیرین و افکاری افتادم که همجنس افکار الانمه در حالیکه هیچی از قانون نمیدونستم
من در زمان بچگی محله ای زندگی میکردیم که تقریبا بیشتر فامیلها دور و بر هم بودیم و فاصله خونه هامون کمتر از ده دقیقه بود
و من اصلا از ابن موضوع خوشحال نبودم درون من همیشه تنهایی و خلوت میخاست همیشه دوست داشتم جای دوری زندگی کنم همیشه دوست داشتم جایی که زندگی میکنم کسی رو نشناسم و کسی هم منو نشناسه و غریب باشم
اصلا افکار من با هم سن و سالهای خودم خیلی متفاوت بود من همیشه تو عالم خودم و رویاهای خودم زندگی میکردم همیشه دوست داشتم خونه خلوت باشه من با خودم حرف بزنم و جالبه روی حاشیه های فرش راه میرفتم و با خودم حرف میزدم و تلفنی نبود که مزاحم افکار من باشه و وقتی مادرم خونه نبود همه میدونستن و کسی نمیومد
آرزوی من همیشه ابن بود زود به زود اثاث کشی کنیم و محیط زندگیمون و عوض کنیم و هر وقت ی ماشین میدیدم اثاث میبره لحظه ها با حسرت نگاه میکردم
حتی یک نفر با من همفکر نبود و اگر نظر منو میفهمید یا مسخره میکرد و یا اگه بزرگتر بود دعوام میکرد و میگفت تو ناسپاس هستی همه آرزو دارند خونه داشته باشند
خلاصه قربونش برم اهل سفر هم که نبودیم حالا اگه مرغ همایی سرمون مینشست میرفتیم قم یا چند سال یکبار مشهد همین و همین
شمال هم که اصلا چون اونجا مال بی حجابا بود ما نباید میرفتیم کل مسافرت ما ولایت پدری بود
پدرم تا تعطیل میشدیم مار و میبرد اونجا خودش میومد تهران و پنجشنبها میومد جمعه برمیگشت
ما هم دو ماهی اونجا پوست مینداختیم البته کل فامیل هم همین برنامه رو داشتند خوش میگذشت ولی همون بود و تجربه جدیدی نداشتیم
خلاصه از کل خواستگارهایی که برام میومدن در طی نوجوانی تا جوانی که خدایی هم زیاد بودند قسمت پسر عمو شدیم و دوباره تکرار همون گذشته و خالی از لطف نباشه که من چه رویاهایی واسه خودم ساخته بودم ولی انگار از اون خونه اومدم این خونه و فرقش این بود که خونه عمو دورتر بود ما منطقه 10 بودیم عموم اونطرف آزادی اول منطقه 2
حالا شانسی که داشتم این بود که عمومینا اهل سفر بودن و بیشتر اونم زیارتی و گاهی سیاحتی
حالا قسمت خوب ماجرا
ما ماشین که نداشتیم و خدارو شکر همسرم فکر مسافرت بود و بعد چند ماه من که ی بچه هم با خودم حمل میکردم رفتیم ماه عسل
بندر انزلی و از اونجاهم مشهد باورتون نمیشه من بچه تهران تا اونروز دریا ندیده بودم و حیروون فقط به دریا نگاه میکردم با خودم حرف میزدم مبهوت بودم و من چقدر ندید پدید بودم و من فکر میکنم کل تهرانیها شمال رفته بودند که البته کل فامیل اینجور بودبم پولدار و بی پول و یک چند تا استثنا داشتیم اصلا بزرگترهای ما به سفر فکر نمیکردند
قربون خدا برم تو کمتر از پنج سال سه تا بچه ناز نازی به من داد ولی تو همون شرایط بدون ماشین دوتا بچه آخری که پوشکی هم بودند البته پوشک کجا بود کهنه و مشمع ولی هر تابستون ما میرفتیم مسافرت شهرهای مختلف ایران اونم با اتوبوس و خیلی سخت بود ولی کلی خوش میگذشت و همه میگفتند بابا شما دیوانه اید چه جوری آخه میرین
ولی من عاشق سفر عاشق دیدن جاهای جدید عاشق تجربه های جدید عاشق آداب و رسوم جدید و جالبه هر شهری که میرفتیم به اصرار که بیا زندگی مون و بیاریم اینجا اصلا من میمونم برو وسیله هارو بیار و همسرم ی نگاه عاقل اندر سفیه به من مینداخت و میگفت خل شدی کارم چی میگفتم بابا همه جا کار هست
اصلا وابسته نبودم به هیچ کس و هیچ جا دلم لک میزد واسه جاهای غریب و دوردست و اصلا انگار هیشکی منو نمیفهمید و همسرم و خانوادم همیشه میگفتند تو همش تو رویا زندگی میکنی و واقعیت چیز دیگه س بخدا الانم که سالها میگذره همینو میگن همسرم به بچه ها میگه مامانتون هنوزم تو رویاهاش زندگی میکنه و اون موقع ها اصلا اینو نمیدونستم که من به شهرم وابسته هستم و شاید میرفتم پشیمون میشدم
القصه بچه ها بزرگ و بزرگتر شدن و از نظر شرایط مالی سختتر و سختر شد هزینه ها طاقت فرسا شدند ولی قلب من میگفت تغییر ، حرکت ، تجربه
یکی دو سالی به فاصله رفتیم خارج از تهران و دلتنگ هیچکس نمیشدم البته تو ی کامنتی توضیح دادم که مرتب مهمان داشتیم یا دعوت میشدیم
تهران و من رو درگیر همه چیز میکردن و نمیزاشتن از تنهایی لذت ببرم
من سفر کردن رو دوست دارم تعییر محل زندگی تو شهر خودم رو دوست دارم رفتن به کوه و دشت و کویر رو دوست دارم خیلی زیاد اما استاد جان من ضعف در مهاجرت دارم و میبینم کسی مهاجرت میکنه هم تعجب میکنم هم تحسین که البته تحسین کردن رو بعد از اینکه شاگرد شما شدم یاد گرفتم و واقعا دلم برای شهر عزیزم تهران تنگ میشه باورتون نمیشه من آخرین باری که یکسال خارج از تهران بودم وقتی شبکه پنج اخبار تهران رو میگفت گریه میکردم و میگفتم دلم واسه تهروون تنگ شده حالا جالبه مرتب هم میومدیم
استاد جان آنچه درمورد مهاجرت گفتین و من خودم رو کنکاش کردم دیدم من دلتنگ کسی نمیشم میتونم با شرایط به ظاهر سخت کنار بیام خیلی راحت با دیگران ارتباط برقرار میکنم اما در وجودم مهاجرت به شهری و کشوری رو در خودم نمیبینم و فقط در حد مسافرت و دیدن افراد جدید شهر جدید کشور جدید و اصلا ثابت بودن رو دوست ندارم ولی در حد مسافرت
تغییر رو درون شهر خودم دوست دارم تجربه محلهای جدیدرو دوست دارم تنهایی و خلوت رو دوست دارم
ولی هنوز حتی نمیتونم فکرش رو بکنم که بخام جای دیگری زندگی کنم و شاید این از ضعف من باشد
استاد جان نمیدونم فکرم درسته یا نه ؟ وجودم زندگی برای همیشه غیر از شهر خودم رو دوست نداره
و شما و مریم جان رو با تمام وجودم تحسین میکنم که اینقدر با خودتون در صلح هستید و این جهاد واقعا اکبر رو انجام دادین چقدر این گلستان زیبا و با طراوت و آرام استاد جان به انسان آرامش میده و عطر گلهای اون انسان رو مست میکنه و چقدر من احساس صمیمت و راحتی میکنم و حرفهای دلم رو میزنم و فکر نمیکنم که اینهارو جایی گفته باشم و در این گلستان گلهایی رو که اصلا نه دیدم ونه میشناسم ولی با عشق میبویم لذت میبرم و راز دل میگویم
انشاءالله هر جا که هستین خوش و خرم و شاد باشین
انشاءالله ی سفر هم بتونم بیام ببینمتون ولی استاد جان اصرار نکنید بمونم چون باید برگردم تهران و فکر میکنم باید بلیط رفت وبر گشت بگیرم (ایموجی خنده)
اول از همه باید خداروشکر کنم که تو این مسیر هستم و در این زمان دارم این فایل گوش میدم چون که روی خیلی از نقاط صعفم کار کردم و بزرگتر شدم راحت گیر تر شدم اگه این سوال دو سال پیش ازم میپرسیدن قطعا تمام شرایط منفی که گفتین من داشتم ولی الان سرم بالا.
من از بچگی تو روستا بزرگ شدم تو دل مرغ و گاو گوسفند و سگ ،وقتی ازدواج کردم قشر شهری اومدم و تقریبا نسبت به خواهرام من دور تر ازدواج کردم اوایل غصه میخوردم تا چند سال پیش ،وابستگی زیاد نداشتم اون محیط دوست داشتم و دارم ولی چند وقت خداروشکر میکنم حس میکنم خدا با این دور بودن منو بزرگتر کرده که شرایط شهر تجربه کنم که بتونم اینجا هم پول در بیارم چون تو روستا با بزرگ کردن حیوانات و فروشش درآمد داشتم.
استاد من عاشق جابهرجای هستم طوری که وقتی مستاجر بودیم برعکس دیگران دلم میخواست یکسال شده برم تونه دیگه حتی الان که 6 سال تو خونه خودمم گاهی وقتها به همسرم میگم بریم خونه دیگه.یا چندین بار گفتم بریم شهر دیگ بریم تهران هر جای دیگ تا خودمون بسنجیم تا توحیدی تر بشیم .
من عاشق چالش هستم دوست ندارم زندگیم راکد باش خیلی مهاجرت دوست دارم به این دلیل که دوست دارم جهان کشف کنم دوست دارم کل جهان ببینم ولی به خودم قول دادم اول باید خود ایران بگردم بعد پله به پله .
معیار بعدیم آزادی هست قانون مندی هست اینکه به جای تمیز با قانون مندی هدایت بشم حالا چه تو ایران چه خارج ایران.دیدم نسبت به محیط عوص کردم محیط همسایه ها زیاد جالب نیست ولی من کاری با کسی ندارم تا بیرون میرم به فضای باز کوچه به درخت ها توجه میکنم.
عاشق طبیعت گردی هستم عاشق اینکه یک کوله داشته باشم با موتور یا دوچرخه برم مسافرت کل ایران بگردم بدون دسترسی به گوشی .
حتی همین عید رفتیم رشت و گیلان ،تا میرفتیم بارون شدید بود خداروشاهد دائم میگفتم چه هوای عالی چقدر لذت بخش با چند تا لباس پوشیدن با بچه هام که یکی 6و 9 سالشون میرفتیم بیرون حتی تو بارون شدید قلعه رودخان تا 1000پله بالا رفتیم و اومدیم خیلی خوش گذشت.بهترین مسافرتم بود چون راحت بودم.
یا همین جمعه تو حساب منو همسرم پول نبود به همسرم گفتم مشکلی نیست هر چی تو خونه داریم میریم بیرون لذت میبریم بخدا خیلی خوش گذشت همه چی عالی بود .
دوست و رفیق ندارم بخاطر تو این مسیر اومدن قید خیلیا رو زدم فقط هفته ها خونه مادرم شاید خونه خواهرام بریم که میدونم زیاد وابستگی نیست بیشتر برای تنوع و اینا.
استاد من عاشق زبان انگلیسی هستم ولی درس ام خوب نبود ولی الان رفتم تو دلش چند جلسه کلاس زبان میرم به قصد اینکه هم عاشق زبانم هم به لطف الله تا عید بریم ترکیه .
ولی تو ذهنیتم اینه من هرجاهستم بهترین نقطه و توجه من باید به زیبایی باش و دوست دارم کل جهان کشف کنم به یک جا نچسبم .
از نظر ایده شغل هم هر چی به قلبم الهام بشه انجام میدم بسته به شرایطم ،اصلا نطر دیگران برام مهم نیست .
همه اینا رو به لطف الله درست کردم رویای قبل خیلی فرق داشت .
از شما سپاسگزارم که همچین سوالات عالی میپرسید و باعث میشید بریم تو درون کنجکاوی کنیم .
سلام به استاد عزیزو مریم دوست داشتنی
امشب شب آرزوهاست شب درخواست آرزوها و اجابت آن
آیا خدا فقط امشب گوش به من میسپارد تا آرزوی من را بشنود و اجابت کند چه سالهایی به امید اینکه امشب خدا ارزوی من را اجابت میکند چند خط روی کاغدی مینوشتم وآن را درلای کتاب قرآن سوره نور قرار میدادم تا خدا نظری کند و برآورده شود غافل از اینکه او سالهاست از بدو تولد خدایی میکرده و قبل از آنکه آرزویی کنم آرزویم برآورده میشد کم کم بزرگتر شدم خدایم را فراموش کردم نعمتها و آرزوهای برآورده شدهام را فراموش کردم چشمانم کور و گوشهایم کر و ادمهای اطرافم را برآورنده آرزوهایم میدیدم و چون آنها توانایی خداوندم ربم رو نداشتن دلسرد ناراحت و خشمگین میشدم چشمانم به دستان اطرافیانم بوددر صورتی که آنها دستان خدا برای من بودن ربم پروردگارم روزی دهنده دوستدار مهربان
…هزاران نعمت من بود گمش کرده بودم در نوجوانی در بزرگسالی بعد از سالها خوردن از در و دیوار بازگشتم به اصل ابدیم به ربم اوست که هر ثانیه هر لحظه هر ثانیه هر روز هر شب هر ماه و هرسال آرزو های مرا برآورده میکند نه زمانی خاص از آرامشی که نداشتم به لطف ربم پروردگارم جزی از وجود و زندگیم شده به میزانی که به او وصلم نعمت که از روز اول زندگی در زندگیم بوده تا به حال اما برایم تکراری شده بود آنهارو نمیدیدم
به لطف خدا دستی از دستانش را برایم فرستاد استاد عزیزکه سپاسگزار این مرد شریف هستم مرا با او آشتی داد
آرزویی بهتر از این زیباتر از این که او را پیدا کردی اصلت را، اورا داشته باشی تمام آرزوهایت تایید شدن اصلا چیزهای دیگر در قبال او چه معنا دارد
به امید روز های بهتر به امید دیدار با او
به امید برآورده شدن آخرین آرزویم اوبگوید بنده من از تو راضیم
بسم الله الرحمن الرحیم
چقد این نشانه من میزنه تو خال
دوسه روزی هست ک خیلی احساساتی شدم بسیار دلتنگ شدم
من بمدت 6 ماه وارد کلاسی شدم ک بشدت با بچه ها و استادم احساس صمیمیت کردم و خیلی بهم خوش گذشت و خب من از
زمانیکه باشما آشنا شدم با کار کردن روی خودم الهام ک بهم میشد از،همان روزهای اول گوش میکردم ب الهاماتم و قسم میخورم بسیار تغییر دادم شرایطم رو
توی،تمام جنبه ها شاید تغییرات من گنده نباشه اما خیلی،خیلی زیادن
ب من بعداز گذراندن 6 ماه با دوستانم الهام شد دیگه نرم و با استادم و دوستانم ادامه ندم
از جاییکه من گوش،میکنم ب پیام ها
نرفتم و خب اونا پیگیرم شدن دلتنگ شدیم و چرا نیستی
واقعیتش نگفتم دنبال هدفم دارم میرم فقط،گفتم نمیتونم دیگه بیام اونا بشدت تعجب کردن و استادم بشدت احساساتی شد و حتی،گفت خودم حاضرم همه کاراتو بکنم خودم بقیه مدارکت رو صادر میکنم و الا هزینه 2برابر برای جلساتی ک اومدی باید پرداخت کنی
منم زیر بار نرفتم گفتم نه من اصلا نمیتونم بیام دنبال هیچ مدرکی هم دیگه نیستم
واقعا احساس کردم من هر مرحله ک تو زندگیم رو با موفقیت ب پایان میرسونم انسان جدیدتری میشم
از این طرف تمام اون افراد خیلی حس خوبی ب من دارن و من میدونم قلبا دوسم دارن و منم خیلی استادم رو دوست دارم خیلی دوست داشتم باهاش بمونم
اما قطعا پلن خدا عالیه
من قراره وارد مدار جدیدی انسانهای جدید شرایط جدید بشم
باید مقاومت نکنم و جلوی احساساتم رو بگیرم و اجازه بدم ک خدا منو هدایتم کنه
الخیر فی ما وقع
من ب هرخیری از سمتت بهم برسه فقیرم
من نمیدونم پلن بعدی چیه تو میدونی
فقط این قدم رو با وجود سخت بودنش برداشتم و با دوستان خدافظی کردم و هیچی نگفتم ک میخام چکار کنم اما خیلی احساساتی شدم دوسه روز واقعا گریم گرفته بود و اینقد بهم گفتن یبار دیگه برو اونجا فقط حرفای آخرتو بزن ک بخاطر تصمیم یکدفعه ات ناراحت نشن من گفتم نه نمیتونم حسم میگه نرو دیگه
مطمئنم خدا میدونه پشت این موضوع اتفاق جدیدی منتظرمه ک خوشحالم میکنه
درمورد مهاجرت من 2بار مهاجرت کردم از خوزستان ب مشهد
از مشهد ب شیراز
اوایلش سخت بود خیلی دلتنگ میشدم و گریه میکردم
کلا من وابسته پدرمادرم نیستم
اما ب محیط ب جو وابسته میشم و مقاومت دارم
حتی محله زندگی مون تغییر کنه مقاومت دارم اما من عادت کردم چالشهام رو با کارکردن رو همین فایلها و شناخت ترسهام حل کنم طی این 4 سال
هدایت میشم ب فایل مناسب
مثل همین الان هدایت شدم ب این فایل
ک نگرانی ها یا این احساسات فروکش کنه و ب خدااعتماد کنم و آرام باشم
تا وقتی من در مسیر درست هستم هدایت میشوم
خدا همیشه میخات منو هدایت کنه ب چیزی ک من میخام
و من تصمیم گرفتم که هرجا خدا بخات منو ببره میرم من خاسته ام حرفه ای شدن توی یک شاخه از کار مورد علاقم هست
بقول شما ما هرجا بریم پرفکت نیست فقط شخصیت ماهست ک باید درست بشه
با هربادی نلرزم و قوی و محکم باشم
وقتی،انگیزه ای درست دارم میتونم با چالش ها کنار بیام حتما
سپاسگذارم خیلی درس داشت برای حال و هوای امروز من
توی،این فایل خدا پیغامی برای من داشت ک تو باید بیشتر شخصیتت رو قوی،کنی و رشد کنی
سلام خدمت همه دوستان اینو که دارم مینویسم با کلی کلنجار رفتن تقریبا با خودم که بنویسم یا نه
من کلا عشق مهاجرت و سفر و تفریح این چیزا بودم یعنی واقعا بودم جوری که یکی میگفت همین الان پاشو بریم فلان جا نه نمیگفتم تجربه دوست داشتم از بچگی یعنی انگار بعضی چیزا بهت ارث میرسه تو خونواده،من محل تولد پدر و مادرم یه روستایی هست خودم تو یه شهر دیگه دنیا اومدم و الآنم تو یه شهر دیگه زندگی میکنم یعنی واقعا دنبال زندگی با کیفیت بودم حالا چندبار مهاجرت کردیم از بچگی و خودمم بعد ازدواج یه بار مهاجرت کردم ولی نشد و برگشتم،کلا بعضی وقتا انگار نمیشه،من شغل زیاد عوض کردم شاید بالای 5یا 6 شغل ولی آخر اومدم تو یه شغل دولتی که خیلی اوایل علاقه داشتم بعد کم کم باز فکر تغییر شغل بودم پشیمون شدم از شغلم و دیدم نمیشه و گفتم وقتی هر کاری میکنم نمیشه پس بذار بمونم،الان 5ذساله تو این شغل موندم و من قبلا هر شغلی بیشتر از یه سال نمیموندم و خیلی دلیل ها باعث میشه تو بمونی و یکم فکر کنی که الان با این موقعیت هر جا بری همینه پس بمون زیاد فکر مهاجرت و تغییر شغل نباش،هر چند الان دارم واسه درآمد زایی جدای این شغل یه فکرایی میکنم،موندن و بلد نیستم و شاید باید یاد بگیرم،قبلاها بهتر بلد بود انگار برعکسه وقتی میخوای بمونی شرایط جوری میشی بری و وقتی میخوای بری شرایط جوری میشه که نری،و این همیشه میذارم به پای اینکه باید حالت خوب باشه تو هر شرایطی و بپذیرید بعضی وقتا خبرهایی هم نیس،من شغل قبلیم خیلی ناراحت بودم البته یادم رفت اونجا سه سال و خورده یی موندم،ولی بلد نبودم حال خودم و خوب نگه دارم پولش کم بود ولی من فکر درآمد نبودم فکر یه تغییر اساسی بودم حالا یه شهر دیگه یا مکان دیگه که اومدم مکان فعلیم اوایل خوب بود ولی رفته رفته میفهمی که قبلا هم بد نبوده تو بلد نبودی،و من زود پشیمون میشم از کارم و همین پاشنه آشیلمه،چون فکر میکنم صددرصد این فکر خودم و خواست خودم نبوده یعنی خوشحال میشم ولی نه اون چیزی که راضیم کنه از ته دل،و به نظرم همیشه عالی وجود نداره و یه کوچولو باید دیدمون و وسیع کنیم خوب ببینیم،الان که این و مینویسم متوجه میشم که اگه نخواهیم همه چی صد باشه همه چی تحمل پذیرتره و بهتر میتونیم کنار بیایم،یعنی با80 شروع کنیم برسیم به صد یا بالاتر اگه وجود داره،نه اینکه بخایم تحمل کنیم با هر سختی،ولی خوب بپذیریم خیلی چیزا رو و بعدش هی بریم رو به جلو،نمیدونم چقدر حرفام درسته ولی اگه میخوای بری برو اگه نه بمون تا شرایط خوب چه موندن چه رفتن فراهم بشه..
بنام خداوند بخشنده مهربان..
بنام خداییکه هر لحظه در حال هدایت و حمایت من است…
سلام و درود به بهشت همیشه جاویدانم.بهشتی که قدمهامو قوی کرد تا هروز مهاجرتمو “به سوی پله های ترقی” رو بگذرونم!…
این فایل فایلی از نشانهای الهی برای قدمهای بعدایم برای خاسته ایی که سالیان سال بهم هدایت شده بود.و من بخاطر نقاط ضعف شخصیتیم “.دارم قدم به قدم “خودمو براش اماده میکنم.
به لطف خداوند در کنار این خاسته”شخصیتم که جهادی اکبر از ذهنیتم “رو طلب میکرد…تونستم با عمل به الهامتم قدم به قدم و تکاملی پیش ببرمش…
و بازم در کنار این دو خاسته…یه خاسته دیگرم کنارش رشد کرد بحث بیزنسیم…
هر سه با هم پیش رفتند…
دقیقا اوایل روزهایی که به این سایت هدایت شدم..هر سه با همدیگه استارت خوردن…
ولی چیزی که خیلی برام مهم بود…
بحث شخصیتیم بود…
بهمین خاطر استاد عزیز توی دوره عزت نفس میگن..اگه تمام عوامل موفقعیت رو روی یه ترازو بزارم.و عزت نفس رو روی یه ترازو…
عزت نفس از تمام موارد سنگین تره…
من الان سه سال خورده ایی که در مسیر الهیم.میخام با ضرس قاطع بگم…من هر روز رشد داشتم..
توی این سه مورد ….و مخصوصا شخصیتم…
شخصیتی که ” 100/ زندگیتو میسازه..
به اندازه ایی که شخصیتم توی مسیر قوی شد و به جایگاه خوبی رسید بهمون اندازه توی روابط:و بیزنسم عالی شدم..
و نکته بولد.این مهاجرت فقط تو بحث رفتن به یه کشور نیست..بحث مهم تر و پایه تر.اون که استاد هم “همین مسیر رو رفته تکاملی کوچک در حد و اندازه عزت نفسشون پیش رفته قدم به قدم رشد کرده بهمون اندازه هم قدمهاش قوی تر شده…
میخام یه مثال از شخصیت خودم بگم توی بحث عزت نفس…
من یه ادم غر غرو .و بسیار با اعتماد بنفس پایین..اصلا حوصله مسافرت رو نداشتم.بیشترم توی دوران نوجوانیم بود اونم بخاطر یسری شرایط.. و همیشه به محض یه چالش:و مسیله ایی که توی مسافرت برام پیش:میومد..از طرف افراد زود بهم میرختم زود از حرفشون ناراحت میشدم و اون مسافرت به کام بد کشونده میشد…
خیلی انتقاد افراد،” بیشترم… روم تاثیر میگزاشت..
همین باعث شده بود سعی کنم توی نقطعه امن خودم بمونم.و جایی نرم..
ولی این پترن” هنوز، زره هاش تو درونم بود..ولی خیلی کمتر ” شده الان……
تا اینکه دوره نوجوانیم تمام شد وارد دوره جوانی شدم….این موضوع دیگه برام.بهتر شد…و چون دانشجوم بودم .باید خودم گلیم خودمو از آب میکشوندم بالا….تونستم هر سری بهترین خودم باشم.توی یه شرایطی قرار میگرفتم یا خیابونها رو گم میکردم.بخدا بطرز جالب و راحتی هدایت میشدم.و تونستم با همین نگرشم ..خودم بهترینهای خودمو ارایه بدم.
همیشه دوستانم بهم میگفتم نرگس از کجا میای به این سمت …میگفتم از فلان جا..
بهم میگفتن نمیترسی..ولی استاد من خوشحال و راضی بودم.
عاشق کشف ادمها بودم.تو خط که از دانشگاه میومدم تا محل زندگیم هر جا که دلم خاست رفتمگشتم.من دوره کاردانی و کارشناسیم دوتا شهر متفاوت زندگی کردم..
دقیقا این تجربیات منو 50 سال هنوز بیشتر،”… بسمت جلو کشوند..
خیلی به خودشناسی رسیدم..خیلی قوی شدم..روابطم عالی شد..زندگیم عالی شد.هر موقع خانواده ام تماس میگرفتن…من اصلا احساس دلتنگی نمیکردم..
یادم میرفت چیزی بنام خانواده دارم..
عاشق تجربیات جدید ادمهای جدید.بودم..
و هر چقدر این مدت 5 سال دور شدن از خانواده بگم کمه…
و من کاملا یه انسان جدید شدم……
و این گذشت…
من به مدت 10 سال توی بیزنسم با توجه به رشته ایی که داشتم….بازم هرروز بفکر تعقییر شرایط کنونی ام بودم.و این مدت تجربه و کسبکار جدید به شکلهای مختلف رو انجام دادم و واقعا لذت بردم..
کلا توی نحوه چیدمان سازی محل زندگیم دوستدارم همیشه وارد موقعیتهای جدید بشم..
حتی سفرها و پیاده رویهای هدایتی و الهامی پر از چالش و اتفاقات خوب بود…
هنوز “بازم اون پترن. که گذشته داشتم بازم برام تکرار میشد..به چالشها که بر میخورم.یکم کم میارم احساسم دگرگون میشه که من باید چکار کنم که بتونم این مسیله رو حل کنم.حتی یه زمانی گریه میکنم…..هنوز فلکسی بودنم یکم مقاومت دارم..
خداوند از طریق این فایل بهم گفت…..تمام محدودیتهای ذهنیتو بزار کنار…تو برو تودلش ..خداوند قدم به قدم بهت میگه چکار کنی ..
من داشتم برنامه ذهنیمو وسط:میوردم..اگه این شرایط موقعیت برام جور شد…من چجور باید از پس هزینش بر بیام..یا چجور مدیرتش کنم..
و هی این مقاومت ذهنی منو عذاب میداد..
و امروز لطف خداوند …
بهم این پیامد رو داد…
فلکسی بودن..بریم تو دلش…هر اتفاقی بیفته خداوند بهم کمک میکنه یاریم میکنه کارها رو برام انجام میدهد….
همین چالشها..
من راجع به این خاسته اینجور بودم! و خودمو اذیت میکردم…که من این خاسته رو میخام.دیگه کاری نداشته باشم باید چکار کنم .دقیقا مقاومت بزرگم..موقعیت و شرایط:مالی ام هست..
دیدم همین نقطعه داره خاستمو سنگ اندازی میکنه…
بهم گفت یادته یه خاسته ایی دور دراز میدیدی.خداوند از:طریق دستانش از جایی که فکرشو نمیکردی…خیلی راحت بهت رسوند…
دقیقا امروز سه تا خاسته میخاستم. خداوند بهم بصورت واضح گفت !…بهش فکر نکن چجوری..من میدونم بهت میگم …تو پیش برو من میدونم چکار کنی…این سه خاسته خیلی راحت که من حتی نمیدونستم چجور به دقیقه هم نکشید انجام شد..
این مدت همیشه همینجور بوده…از جایی که نمیدونستم بهم رسونده….
تمام خاسته ها انجام شدنیه..فقط از همین باورهای ما نشعت میگیره…هر چقدر ..بیشتر روی شخصیتمون کار میکنیم قوی تر میشیم..کارهام بهتر و راحت تر انجام میشه..
الان به عینه میتونم بگم اون مشکل شخصیتیم در برابر مسایل و مشکلات و غر زدنها …الان به 99/رسیده ..خیلی بهتر شدم..
اینو توی بیزنسم دیدم…
واقفا این روحیه عزت نفسی طی عملکردم به قانون و دوره عزت نفس.باعث شد….
که من ادامه بدم و هر بار بهترین خودم باشم.و دقیقا همینم شد…من هر بار بهتر و بهتر و بهتر شدم.
دنیایی از ارامش برویم باز شد..
و چه حرفه هایی جدید یاد گرفتم..بخدا طی این مدت سال ..که از سال 85.86 اغاز من به این رشته بود تا به الان که سالها میگذره..
میتونم بگم این 3 سال کجا این همه مدت کجا…
همجوره رشد شخصیتی..همجوره رشد مهارتی …
شخصیتم باعث شد تا من ادامه بدم و کم نیارم اگه مثل گذشته کم میاوردم.و غر میزدم…هم روندمو برای خودم زهر مار میکردم..و باعث “میشد…خیلی راحت نصف و نیمه رهاش میکردم..
ولی ادامه دادم.بیزنسی که یه پوشش دهی ناخالصی داشت…الان به مسیری هدایت شده که سراسرش احساس خوب هست…
واقعا افراد استفاده میکنن میگن چقدر راحته چقدر زیباست…
میخام نتیجه ایی که از این فایل مهاجرت گرفتم!.. رو یبار دیگه برای ذهن نجواگرم بنویسم…که انگیزهام و کنجکاو بودنم.و پذیرنده چالشها ..و فلکسی بودنم و انعطااف پذیریم. برای موفقعیت در شرایط:بیزنسیم و شخصیتیم..باعث شد..من رشد تمام و کمال.رو در تمامی جنبه ها داشته باشم…
من همیشه بدنبال پیشرفت در تمامی جنبه ها بودم.از طرف اشخاص نزدیکم و مرور کردن باورهایی که نمیشه و فلان باورها…
این انگیزه باعث شد تا من این مسیر رو ادامه بدم…همین ادامه دادن باعث شد تا نتیجه بگیرم..
اگه متوقف میشدم بهیجا نمیرسیدم..
و توی وضعیت باورهای اطرافیانم قرار میگرفتم..
من مهاجرتم توی خاسته های پیش رویم به این ترتیب بود..واقعا میخام با تمام وجودم بگم…
بیشتر وقتا “لطف خداوند بود…
لطف و توکل بخداوند در جهت خاستهایم بود..
و امروز توی یه شرایط عالی هستم و بیشترین نقطعه ضعفی که بازم داشت منو تو مسیر کم میورد..من داشتم وسواس گونه به موضوع خاسته ام نگاه میکردم..
میخام با عقل خودم این مسیر رو حل کنم…
خداوند بهم گفت..تو پیش برو توی مسیر مثل بیزنست و دیگر خاسته هات که براحتی ماه های گذشته بهت دادم..با همین اسانی انجام میشه..
فقط باید متوکل باشی.و اعتماد بخداوند داشته باشی..
…میخام بگم!..
دلیل نرسیدن به خاستهامون..بخاطر اینکه دارییم روی عقلمون حساب باز میکنیم…
و دارییم با مغزمون دو دو تا چهار تا میکنیم..
و همین باعث میشه دست خدا رو در این مواقع بببندیم..و الهامات رو درک نکنیم..که کارمونو پیش ببریم..
….
باز میگم! من اماده این مرحله هستم خداوندم مشتاقه..من دارم وسواس بخرج میدم..
پس تسلیم خداوندم و میزارم قدم بعدی رو بهم بگه منم حرکت میکنم میدونم خیلی راحت انجام میشه..
چون هدف خاستهای ما پیشرفت و لذت بردنه…من نباید همه چیز رو وسواس گونه ببینم.
.
بگم میرم تو دلش مثل بیزنسم..من ج
چالشهاشو میپذیرم خدای من بهم کمک میکنه..
خداوندم مرا هدایت میکند…
الهی و ربی من لی غیرک…
خدایا من به غیر تو هیچکسی را ندارم…
خدایا تو میدونی دلیل خاستهام چیه…
من میخام پیشرفت کنم بجاهای خوب برسم.
چیزهای جدید ببینم .میخام کشف کنم.میخام بهترینهای خودم باشم..
خدایا تو هدایتم میکنی….
خدایا میرم تو دل چالشهای این خاسته..خودت درهای رحمتتو برویم باز میکنی…چون از درون من اگاهی.
پس چقدر خوبه،”.شخصیتمان تعقییر کند.تا بتونیم زندگی خوبی رو برای خودمون رقم بزنیم.اینم در تمامی جنبه ها…
همه چیز داشتن احساس خوبه..احساس رضایت از زندگیه…
روز گذشته یه لحظه رفتم توی فرکانس احساس بد.خداوند بهم نشون داد…و نگاه گذشتمو یبار دیگه برام مرور کرد..
بهم گفت زیبایی میبینی..دیدم اطرافم زیبا هستند ولی یه حس ناجالب و پر اشوب دارم..
.
و بخودم اومدم..گفتم کسی که نگاه ارامش نداره..هر جا باشه نگاه نازیبا رو با خودش حمل میکنه..
واقعا طعم ارامش را درک کردم…
واقعا هیچ خوشبختی به اندازه طعم ارامش نیست…
یوقتایی:خداوند از طریق نشانهاش بهم یاداوری میکنه….چون انسانیم تعقییر میکنیم.یه تلنگری بهت میزنه تا بیشتر درکش کنی..
این لحظه ها تسلیم میشم…
دقیقا چند ماه پیش:خواب دیدم از موقعیتم فرار کردم..چون دلیل خاستمو فرار میدیدم..
بهم گفت تا درستو خوب یاد نگیری نمیری مرحله بعدی.. .و واقعا از همین شرایطی که بودم شروع کردم روی خودن کار کردن.تا کم کم ذهنیت من نسبت به زندگی فعلیم تعقییر کرد..
در ادامه
… خواب دیدم توی یه کشوری هستم…فرار کردم..بهم گفتن به کدوم کشور میری هر کدوم از اون ادمها یه کشوری رو انتخاب کردند..حتی اون ادمها از نظر خودم خیلی زندگی خوبی دارن.خداوند بهم نشون داد..
توی اون کشور همه امکاناتی بود خیلی وضعیت ازادی و حال و احساس مردم و شرایط جدید کسبکارهای جدید عالی بود..
این خواب کامل و دقیق ..و اینقدر برام واضح و دقیق بود دقیقا تفاوتهای پیشرفتشو تو خواب دیدم..
ولی من نه زبان خاصی بلد بودم حتی نیاز اولیه خودمم نمیدونستم چجور برطرف کنم..
احساسم خیلی بد بود..از اونطرف خداوند برگردوندم” به ایران به شهر خودمون…یه لحظه بهش فکر کردم نمیتونم توی این شرایط:زندگی کنم.و یه لحظه هم شرایط فعلیم برام راضی نبود.چون!..هم کر بودم و لال بودم..دقیقا جهنم به تمام معنا.نمیتونستم نیاز اولیه خودمو برطرف کنم!.
همین باعث شد..تا به این درک برسم…مهاجرت به هر چیزی نیاز به تکامل و رشد شخصیتی داره..
و باید همجوره نسبت بهش..آماده باشی…
و نمیتونی امادگی ًنداشته باشی.بری مرحله بعد..
و همین باعث شد تا من بیشتر خودمو بشناسم..
توی هر جنبه ایی از زندگی که هستی باید بتونی از خودشناسی دقیق به خاستهات برسی..خداشناسی ..دیگه همون بحث توکل کردن و میری تو دلش کارها برات انجام میشه..
من این مدل “خاستمو دقیقا توی بیزنسم بخوبی ” حس کردم..
هر جا بهم الهام میشد و شخصیتم تعقییر کرد.کار مهارتیم قوی تر میشد و در کنارشم شخصیتم رشد میکرد و بعد الهام بعدی میومد…
و همین قدم به قدم من کاملا اساسی رشد و پیشرفت داشتم..
حالا بحث مهاجرت به یه کشور که نیاز داره به خودشناسی عمیقتر داره ..که بنظرم..تنها فقط با تکامل انجام میشه…
که همجوره اماده.ش:باشی..مهاجرتی که دیگه مثل استاد،” محل زندگیشه… اینم توی یه شرایط کاملا متفاوت با وضعیت زندگی گذشته اش..
واقعا خودش یه شرایط:بزرگی رو میطلبه..
من هنوز توی اون جایگاه قرار نگرفتم..
ولی دارم این نوع نگاه رو تو زندگی ،” مدت سه ساله ام بخوبی درک کنم…زندگی من زمین تا اسمون متفاوت شد…
و من این مسیر رو تا زنده ام پیش میرم..و تا به الان موفق شدم و میدونم در اینده هم موفقم..
چون میخام بهترینهای خودم باشم…
چون میخام متفاوت زندگی کنم خارج از باورهای گذشته ام که حاصل گذشتگانم بوده..
بهمین خاطر..حرکتهایی انجام دادم.که خارج از شرایط باورهای اطرافیانم هست..
من همه رو لطف خداوند میبینم..واقعا با تمام وجودم اینو میگم…
همه چیز خدا بوده..و میدونم برای همیشه بهم کمک میکنه تا من پیشرفت کنم! و رشد کنم”…
چون میخام متفاوت باشم و متفاوت فکر کنم..
دلیل رشد بیزنسم بعد از سالها!.
بخاطر همین نوع نگاه بوده….
و من تونستم بیزنسی خلق کنم با کمک خدا…دقیقا همون چیزی باشه که یه روز آرزشو داشتم و امروز من تو همین شرایط هستم…
و دارم براش قدم برمیدارم…
خدایا چنانکن سرانجام کار تو خوشنودی باشی و ما رستگار.
تنها تو را میپرسیتیم و تنها از تو یاری میجوییم
فایلی که واقعا این روز ها بهش نیاز داشتم فایلی از جنس ایمان ایمانی که تو را به حرکت وا میدارد
هجرت یعنی دل کندن از همه چیز و همه کس هجرت یعنی سر آغاز همه چیز اصلا میدونی چیه سال نامه مسلمین از هجرت پیامبر میاد هجری شمسی و یا قمری خب بریم برای فایل
من خودم هم مثل استاد کودکی داشتم که نباید روی کسی حساب کنم و توحید داشته باشم حالا نه به شدتی که استاد گفتن ولی خب خودم رو اینطوری میدیدم ولی هیچ وقت درس ازش درست نگرفتم که بابا برو سرت به کار خودت باشه ولی خودم رو که نگاه میکنم میبینم که من از تمام اعضای خانواده ام بیشتر مسافرت رفتم و بیشتر به این شهر و آن شهر کشور رفتم و واقعا دوست دارم که مناطق جدید رو کشف کنم و زندگی ایی داشته باشم که به همه جا دنیا سر بزنم البته این روبگم که چون تویه ذهنم از رانندگی کردن و نشستن طولانی داخل ماشین متنفرم دوست دارم که فقط با هواپیما به این مناطق برم وسریع برسم و اصلا مهم نیست که مسیر چیه فقط دوست دارم که اون محیط رو حس کنم و تجربه اش کنم و استاد هم در مورد روستا با تهران مثال زد اما من خودم بختیاری ام و دارم میبینم که بابا ما بختیاری ها که طوایف مختلفی داریم میبینیم که فرهنگ طوایف خدا وخرما هستند چه برسه به این شهر و آن شهر خلاصه که چرا این فایل نظر من روجلب کرد، به خاطر این بود که من میخواستم که مهاجرت کنم به شهر تهران به خاطر اینکه در کارم پیشرفت کنم نه اینکه داخل دزفول نشه ها ولی دوست دارم که خودم رو به چالش بکشم و با آدم های بزرگ تر از مجموعه ای که داخلش هستم بگذرونم و کارم رو در سطح بین المللی و یا کشوری پیش ببرم آخه میدونی چیه وقتی که دیدی همه از تو بالاترن ترغیب میشی که پیشرفت کنی و دلیل این که میخواهم برم به جای دیگه همینه و به نظرم هم چالش خیلی بزرگی نیست آخه داخل زندگیم که وقت بوده که تنها بودم اما دلیلی که الان نمیرم تهران اینه که من شخصیتی ثروت ساز ندارم و باید که با آموزه های استاد داخل روانشناسی ثروت این شخصیت رو داخل خودم ایجاد کنم که بتونم که پیشرفت کنم و اینرو هم بگم که من تمام تلاشم رو میکنم ولی خودم رو میشناسم میتونم با محیط خو بگیرم ولی نمیتونم شخصیت خودم رو عوض کنم و این کار واقعا برام سخته اما عوضش میکنم و این رو به خودم قول میدم
اینم باشه رد پایی از ما
در پناه حق
به نام خداوند بخشنده مهربان، خداوند هدایتگر من و همه دوستان به شرط باور قلبی به خودش
درود بر شما استاد عباسمنش عزیز
این فایل برای الان من یه سری چیزهارو روشن کرد که خودم در جریانش نبودم؛ من به تازگی نقل مکان کردم به خونه جدید و یک محله جدید و شرایط جدید که با محل سکونت قبلیم کلی فرق میکنه
وقتی اومدم اینجا واسم سخت بود و دوست داشتم مثل جای قبلی که بهش عادت داشتم همه چی ست شده باشه و بخاطر اینکه چند سالی بود اونجا بودم همه چیز ست شده بود و تغییر واسم سخت بود، ولی باید جا بجا میشدم چون مالک خونه رو میخواست؛ به خودم گفتم یوسف اگه میخوای ایمانتو نشون بدی باید حرکت کنی ، نگران نباش تو قدمتو بردار سمت خودتو انجام بده خدا بقیه شو واست انجام میده اون سمت خودشو خوب بلده؛ الان نزدیک یک ماهی میشه اومدم خونه جدید و خداروشکر کم کم تونستم با شرایط خودمو وفق بدم و تونستم اون تغییر شرایط و تغییر مکان رو پشت سر بذارم ، این فایلو وقتی دیدم متوجه شدم من تو این قسمت خوب عمل کردم و میتونم گزینه خوبی واسه مهاجرت باشم چون واقعا منم دوست دارم مهاجرت کنم؛ و دیدم که آدم تغییر هستم
مورد بعدی دوری از خونواده بود که خیلی وقته از خونواده ام دورم و سالی چندبار همدیگرو میبینیم چون من تهران هستم و خونوادم شهرستان هستن
و اینم متوجه شدم که میتونم دور از اونها زندگی خوبی داشته باشم و وابسته نباشم، البته که وقتی میبینمشون خوشحال میشم ولی وابستگی خاصی ندارم
مورد بعدی رفتن به کمپ و گذروندن شب تو طبیعت بود که اون رو هم تجربه کردم، دوسال پیش با دوستام رفتیم شمال و تو جنگل کمپ زدیم و برای اولین بار تو طبیعت خوابیدم، البته قبلا وقتی کوچکتر بودم وقتی مسافرت رفتیم تو ماشین هم خوابیده بودم ولی این بار متفاوت بود؛ یا اینکه چند وقتی هست خودم تنهایی میرم سفر میرم پارک بازار باشگاه گردش و از تنهایی لذت میبرم وابسته به اینکه کسی با من بیاد یا نه نیستم
انگیزه و هدف من از مهاجرت خمون مواردی هستم که شما اشاره کردید، آزادی بیشتر اینترنت آزاد، مردم آرام تر و با فرهنگ بهتر ، بهبود وضعیت مالی، بهبود زبان، سفر به جاهای جدید و آرامش بیشتر، درآمد دلاری
البته کنجکاو بودن هم دارم و وقتی کشور جدید یا شهر جدید میرم سعی میکنم برم جاهای بیشتری رو ببینم و بشناسم
نکته مهم اینه که کجا احساسمون بهتره ، وگرنه هیچ جایی کاملا بی نقص نیست و همه جا تضاد ها و خواسته ها هستن
سپاس از شما استاد عزیز شاد و سلامت و پر روزی باشید
بسم الله الرحمن الرحیم.
سلام و درود خدا،’به استاد عزیزم…که همه زندگیش بر پایه تحقیقات می باشد…
صحبت شما راجع به این فایل…مرا بیاد الهامی که یه شب خداوند بصورت واضح برام فرستاد،تا درک مرا نسبت به زندگی و خوشبختی ،’قوی تر کند…
این فایل از صحبتتون و فایل دوم…بیشتر مرا به خودشناسی وادار نمود…که طی این مدت عضویتم..این موضوع ،’یکی از موضوعاتی بود.که دوستداشتم تجربش کنم..
استادم.یه خصلت خیلی خوبی نسبت به خانواده ام دارم.که حتی افراد نزدیک بهم،’به من میگن…
من ادمی هستم که وقتی بجایی به شهر غریبه که میرم.کلا،’ خانواده ام برام یفرد تافته جدا بافته میشن…زود به استقلال میرسم..زود خودمو جمع میکنم..
با وجودی که سن سالم کم بود برای یه موقعیت جدید.فردی که تفریح خاصی بهیج جا نداشته بود…هیچ تجربه بجز اعضای خانواده و دو تا دوست….
موقعه ایی که چند سال دور از خانواده بودم از تمام فرصتهام استفاده میکردم..
دوستانی داشتم که هر هفته به خونشون میومدن..ولی من فردی بود اصلا احساس دلتنگی نداشتم…
و خانواده ام باهام تماس میگرفتن.اصلا احساس دلتنگی نداشتم..من اونجا تو اون موقعیتها فهمیدم..من ادمی هستم که میتونم با هر شرایطی که باشه خودمو وقف بدم..
درکل ادمی هستم.عاشق افراد غریبه ام با همه زود دوست میشم.روز اول.هنوز دوستتم بهم یاداوری میکنه..بهم میگه یادته روز اول با لبخند باهام نزدیک شدی…درکل عاشق تجربه زیباییها و چیزهای جدیدم..
زود رابطه برقرار میکنم زود به افراد چه مرد چه زن سلام میکنم….و بهشون نزدیک میشم…
همون اتفاقات تو زمان سن سال کم باعث شد..که یه روز مهاجرت کنم.دوستداشتم.ادمهای حدید ملاقات کنم.به لطف خدا..الهامی بهم شد بصورت واضح از طرف خداوند…
اینقدر نشانه هاش واضح هست.که مدام خداوند بهم یاداوری میکنه..همون عشق مهاجرت و خاسته ام…
باعث شد تا من خدا رو بشناسم و هدایت بشم.به سایت شما استاد عزیزم.
استادم من از بچگی.این الهام رو میدیدم.ولی اینبار با سایت شما شدیدتر شده..و خداوند به واضح بهم نشون داد..
فقط من باید بتونم ایمانمو نشون بدم..تا این اتفاق بصورت ظاهری وارد زندگیم شود…
که بازم زمان خودشو داره اون زمانی که خودش بخاد.و برای من مناسبه که اتفاق بیفته وارد زندگیم میکنه..
یه شب حدودا چند ماه پیش از خداوند خاستم چیشد این خاسته من با مهاجرت…
میخام قدرت خداوند رو بگم..وقتی تو مسیر درست قانون الهی هستی..دیگه یه جاهایی تقلا وجود نداره!.باید ارامش داشته باشی.تا اون اتفاق بیفته….
خواب دیدم وارد کشوری شدم…اتفاقا چند تا از افراد نزدیک بهم بودن..این خواب دقیقا دو تا از خاسته امو بهم نشون داد…و مهرشو همون لحظه کوبید..
این خواب اینقدر وحشتناک و بدون مدار بود.که من گفتم خدایا من هیچی نمیدونم.
خواب دیدم وارد کشور اروپایی شدم.اون افراد نزدیک بهم فرار کرده بودن از اون موقعیت.که تو خواب بهم گفتن..ما فرار کردیم..
و از اون جهت اون کشور غریبه..تو خواب میدیدم.اون پیشرفت و اون زیبایی کشور..
حالا شما استاد عزیز.سفر که کردین.بیشتر میبینید کشورهای دیگه تو چه پیشرفتین.چقدر همه چیز تازگی داره با روند زندگی که ما دارییم..
حسش حس خارجی بود(خنده).دقیقا انگار همون ساعت تو اروپا بودم.
یه اقایی اعلام کرد شما کجا میریید من امریکا رو انتخاب کردم.
هر شخصی یه کشوری رو میگفت..
ای دل قافل..استاد.!مثل اینکه منو بغل کرده بود فرسنگها منو برده بودن بجایی که هنوز قیافشم ندیده بودم..
.شهر شلوغ بود همجا زیبا و پر از تکنولوژی انواع سرگرمیها…
ولی
ولی…
ولی…
از اونطرف….دلی پر از حسرت.یه لحظه تو اون خواب برگشتم به خانواده ام.دیدم چقدر بد بیراه بهم میگن!….
و میدیدم اطرافمو با خودم میگفتم چقدر این کشور زیباست.میگفتم یه عمر کجا زندگی میکردیم..!..
ولی
از طرفی بسیار پشیمان از کارم که چکار کردم.نمیتونستم صحبت کنم.زبان گنگی که فقط میبینه..دستشوییم میومد..گرسنم بود!.. جایی بلد نبودم.اقا اینقدر هراسناک بود اون محیط…
که تو خواب میگفتم دیدی چه غلطی کردم.دیدی خودمو با دستم بدبخت کردم.اینقدر تو خواب …بخودم.!فحش میدادم.
انگار توی دوزخ گم بودم..
اون خواب دو تا موضوع رو خداوند بهم گفت..که دقیقا اون دو خاسته رو بهم نشون داد..
که من بهت میگم چکار انجام بدی..فکر خودت و راهنماییت از طرف دیگران.حز خودتو جهنمی کنی چیز دیگه ایی نیستا!..
بچه ها اون خواب جهنمو بهم نشون داد..همینه استاد میگه من تکاملمو گذروندم..
واقعا هر تعقییراتی نیاز به حهادی اکبر درونی داره..
تا ما اماده یکار نشیم..پیروی از خیالات اشتباه جهنمو به واقعیت بهت نشون میده..
اصلا مهم نیست که کجا با چه امکانات و زیبایی هست…اینقدر اون باورا اشتباه تو رو با دست خودت به نابودی کشونده که نمیزاره زیباییها رو ببینی..
استادم .تمام صحبتهات پر از نور الهیه..وقتی که صحبت میکنید وقتی به چشماتون نگاه میکنم.مردمک چشمتون مخصوصا با قانون سلامتی.برام یه حالت خاصی شده…ترس از خداوند رو تو وجودتون میبینم!
واقعا انسان میتونه با تکامل به کجاها برسه.از تمام وجودم این درخشندگی وجودتونو تحسین میکنم.
قدرت الهی وجودتونو در برگرفته هر بار کنترل ذهن برام سخت میشه یادم از چهره شما با اون مردمک چشمتون میشم.اینقدر جسورانه صحبت میکنید…
استادم.به لطف خدا.دوروزه دارم به هدایت خدا بجاهای ناشناخته از شهرم.پیاده روی میکنم.بهمون خدای احد،’چقدر روزمو رگلاژ میکنه ..هر روز طلوع خورشید یه جای زیبا و نور الهی هست..میبینم!
من دارم این مهاجرت رو از شهرم شروع میکنم.برم ببینم و لذت ببرم..
همین باعث شده که ما روی ترسهام بیشتر بزارم..و هر لحظه شیطان نجوا میکنه.با خودم میگم من خدا رو دارم.
خدایی که به من تزدیکه و مراقب منه..
و من در زمان مناسب و در مکان مناسبم.
اینقدر کارها برام بذت بخش و اسان شده..
همین مهاجرت کوچک و پا گذاشتن روی ترسهام.و ایمان بخداوند که قدرت داره و هیچکسی نمیتونه به من آسیب بزنه…
باعث شده..تا من این ایمان رو بیشتر تو وجودم بپرورونم…
این خواب و این مسیری که هستم…داره به من یاداور میکنه..هر چیزی از درون شروع میشه…
تا من از درون قوی نشم.نمیتونم تجربه احساس خوب،’ داشته باشم..
هر جا خودمو شناختم.هر جا ایمانم به قدرت خداوند زیاد بود.که اون میتونه هدایتم کنه..تو مهاجرت ،’بر ترسهام کمتر بشه.
من میگم .استاد.دلیل موفقعیتهاش.احساس میکنم از همین جنسه…
مهاجرت .غلبه بر ترس….نمیدونم درسته احساس کردم باید بنویسمش..
حالا استاد اومد..تکاملشو طی کرد..همون مهاجرت .غلبه بر ترس..منظورم ..
اون ترسهای کوچکی که داشت،’بهشون عمل کرد.و انجامشون داد.و هی این تکامل بزرگ و بزرگتر شد..
و به این نتیجه رسید هر قدمی که برای غلبه بر ترسش میزاره پاداشهاش میاد..و هر بار خودشو قوی قوی تر کرد..
که الان میوه های درخت استاد..پر از ثمر شده…
و ما دارییم نتایجشو میبینیم..
من میگم.کل ماجرا..برای مهاجرت..همه از این نقطعه ذهنیت شروع میشه!
باورا همه چیزه..وقتی همه چیز از درون درست شد..بیرونم درست میشه..
اتفاقا این موضوع الهام خداوند…
یه روز با تصویر پدرو مادرم..دیدم اشک گلوله گلوله..بدون اختیار از چشمانم سرازیر میشه.
گفتم ای وای هنوز اون اتفاق نیفتاده چرا من احساس دلتنگی میکنم!
دیدم اره!
من هنوز وابستگی دارم…
پاشنه ام پیدا شد.مخفی بود..و وقتی خداوند بهم نشون داد..که زمان درستش بود..گفتم نگاه کن..تو میخای این اتفاق برات پیش بیاد..نگاه کن چقدر راحت همین الان احساس دلتنگی میکنی..
با وجودی که من چند سال تو سن پایین..تو یکماه میشد.نمیدمشون!..و اصلا هیچ احساس دلتنگی نسبت به خانواده ام نداشتم.دیدم هنوز زره این عطشها تو درونمه…
ولی چون جنس این مهاجرت متفاوته داره خودشو بروز میده..
الان به این ذهنیت رسیدم..حالا حساب کن.مهاجرت به یه کشور دیگه.چقدر مسیر بزرگیه.باید همه جوره توی ذهنت حلاجیش کنی. و از درون اماده بشی..
حالا برای من مهاجرت به شهر دیگه هست.خداوند برام امادش کرده.فقط من باید آماده باشم.که بازم همین الان مینوشتم نشانشو خداوند برام اورد…
میخام در نهایت بگم…همه چیز تکامله..هیچ چشم بر چشمی وجود نداره..
هر چیزی که بشه شعاف و دهن پری..برای صحبتهای دیگران..یا فرار از محیطی که برای خودت زهر مار کردی که بازم بخاطر باورامونه..همه اینها…
شرک هست..
هر چیزی که ختم بشه به شرک..که این خودت اگه خودشناسی داشته باشی..میدونی از چه زاویه ایی هست…
این نابود شدنیه…
به نظر من.فنا شدنیه…
من خیلیها رو دیدم از اطرافیانم میشنون.که میگن خیلی اشتباهه که بخای از کشور خودت بری…
نه اون موقعیت اشتباهه..اون باورا اشتباه بودن که به این موقعیت ختم شده..
که همه رو خداوند بهم نشون داد…
تا تو از نظر ذهنی آمادگی یه تعقییر رو نداشته باشی.بجایی اینکه برات لذت بخش باشه ..برای دردناکه..
و این مورد مهاجرت..میتونه توی ازدواجت باشه.توی رفتن موقعیت کاری جدید باشه..تو تمام کارهای روزانمون…
همه ربطش داده میشه به درون و آمادگی ما!
استاد عزیزم…خیلی تحسینت میکنم.که همه چی رو با دید قانون بهمون میگید…
قانونی که همه چیزش، مرتب و تمییز ،’سر جاش قرار گرفته..
فقط ما انسانها نادونیم.و میخام هر چیزی رو با ذهنیت خودمون بسازیم!
ذهنین ما هم مثل همون دوست شما میمونه..که میاد،’ خودشو از چاه میندازه به چاله!..با باورای نادونی خودش..
و من این مورد رو تو خیلی از جنبه ها…با تفکر و تعقل و نشانه پروردگار…از اطرافیان نزدیک بهم ،دیدم..
و بهم یادآوری کرده.خداوند….نکنه با ذهن سرکشت بری جلو…که بد ضرر میبینی..
پس بیاییم و بخودم میگم…بیشتر توحیدی عمل کنیم..بزارییم با درک قوی تری جلو برییم.
نخاییم حرف دیگران رو معیار قرار بدییم.
که بقول مثالی که میزنن.با بند پاره دیگران به چاه نرییم که بد ضرر میکنیم…
…..
…………
بی نهایت سپاسگزار خداوند و این روز بزرگشم.که مهاجرت رو هر روز در زندگیم.میبینم.و باعث شده ایمانم بخداوند بیشتر بشه..و بیشتر بدونم اون مواظب منه..
و من دارم با همین حرکت کوچک که واقعا برای من بزرگه…و هر روز داره ایمانم بخداوند و قدرتش قوی تر میشه.
چیزی که کم افراد رو میبینم.که بتونن.از غار،’اون محل زندگیشون بیرون بیان…
تعقییرات کوچک ،’مثل همون بهمنی که سر قله میاد پایینه..و هر بار برف بیشتری رو بطرف پایین میکشونه…
پس گام به گام جلو برییم.و زمانی برسه بقول استاد دیگه اون تعقییرات ،برام که بزرگ نیست حتی برام لذت بخشم میشه..
این چند تا صبحی که به لطف خداوند عازم این سفر میشم..هر جایی که میرم.مرحمت خداوند رو بیشتر حس میکنم.و احساس میکنم یه پله رشد میکنم.فعلا ما روی شونه خداوندیم..انشالله این تعقییر بزرگ که نشانهاش میاد.به زودی و ساعت مخصوص خودش وارد زندگیم میشه..
موقعه ایی که من آماده و خوشحال و راضیم..و برام خوبه برام اتفاق بیفته..
خداوند نامه ایی برام فرستاد.
…اسم شناخته شدنم،’ نرگس هست!.یه تصویر گل نرگس برام اورد..بهم گفت..نرگس…!عجله نکن.بزار زمان درستش اتفاق بیفته…
فقط باید بزارم تکاملیم رو بگذرونم.و زمان درستش اتفاق بیفته..
اینجا توحیده..اینجا ایمانه..نه حرف مفته!حرف مفت هیچ ارزشی نداره..
فقط حرف درست با مدار درست هست…
در پناه خداوند شاد و سلامت باشید!..
سلام استادجانم ومریم قشنگم
خیلی خوشحال شدم ولذت بردم ازشنیدن این فایل عالی ومفید
استادم چقدرخوب ودقیق اشاره کردیدبه مواردمهم ومن بی صبرانه منتظر فایل های بعدی هستم.
اتفاقاچندروز قبل داشتم باهمکارم راجع به مهاجرتم صحبت میکردم ومیگفتم بنظرم ی پدیده فوق العاده جذابه.وقتی که تومهاجرت میکنی ازهمه لحاظ دنیات عوض میشه.یعنی ی دنیای کاملا متفاوت بادنیای فعلیت(البته منظورم مهاجرت به کشوردیگه بود)
فکرشوکنیددوستان حتی چهره ورنگ پوست وموی آدمهای اطرافتم عوض میشه چه برسه به زبان وفرهنگ ورسومات وغذاهای اونا.ساختارزندگیشون بافت شهری وروستاییشون وکلی چیزای دیگه.
وانصافا این برای من همیشه جذاب وهیجان انگیزبوده ووقتی بهش فکرمیکنم خیلی ذوق زده میشم.وازصمیم قلبم دوست دارم که تجربش کنم.
استادجانم به مواردجالبی اشاره کردید.اونجایی که راجع به منعطف بودن ما گفتیدومثال زدید که وقتی مثلا بایادگیری ی نرم افزارجدید روبرو میشید وسربازمیزنید خیلی منو برد توفکر.
تمامی مواردی که شمافرمودیدلازمه مهاجرت هست رو دقیقا من دارم ولی به این نکته که رسید ی زنگ هشدارکوچولویی توذهنم نواخته شد.
خیلی بهش فکرکردم چون منم همیشه درمواجهه با یادگیری همون نرم افزارجدید یا آموزشهای جدید درحالیکه خیلی کنجکاوم ببینم قابلیت های بیشترش چیه وبعدِها چیکارمیتونه بکنه ولی ازش فراری ام
فکرکردمو،فکرکردمو،فکرکردم تا به نتیجه رسیدم وخدای بزرگم منوراهنمایی کرد.
متوجه شدم که این عادت بدمن مربوط میشه به ترس ازیادنگرفتن نه منعطف بودنم.حقیقتش خیلی خوشحال شدم که این گزینه ام رفع شد.ومهم ترازاینکه الان مدت خیلی زیادیه که دارم ناخواسته با این اخلاقم مبارزه میکنم ودارم آموزشهایی رو میبینم که تابحال توعمرم حتی یبارم تجربش نکردم و بلدش نبودم.ودرکمال تعجب خیلی خوب وموفق دارم پیش میرم ومدیرمجموعه ما وهمکارم خیلی تعجب کردند ازاینکه منی که کلا ازاین موضوع هیچ پیش زمینه ای ندارم چطور انقدرخوب وراحت دارم جلومیرم؟
خداوکیلی خیلی لذت بخش اینکه خدادستت رو بگیره وکمکت کنه و ی توانایی های ازت رو کنه که خودتم هاج وواج بمونی که واااای خدای من انجام شششششد.آخه چجوری؟من که اصلا اینو یبارم ازنزدیک ندیده بودم وکارباهاش رو بلد نبودم.
بگم حین انجام پروژه هاچشام گرد میشه ازدست خودم شاید باورتون نشه.
درهرصورت ازاونجایی که همیشه کلام شمابه موقع سربزنگاه به من رسیده هم ازشما سپاسگزارم بابت اینهمه دُر وگهری که از دهانتون خارج میشه وهم ازخدای خودم سپاسگزارم که منوتوی مسیرشما قرار دادکه بتونم راه درست رو انتخاب کنم واز گمراهان نباشم.
درپناه خداباشید.آمین
به نام یگانه بی همتا
سلام به استاد عزیزم و عزیز دلشون
سلام به دوستان گل وبلبل گلستان عباسمنش
با شنیدن این فایل حسابی برگشتم به گذشته و یاد خاطرات شیرین و افکاری افتادم که همجنس افکار الانمه در حالیکه هیچی از قانون نمیدونستم
من در زمان بچگی محله ای زندگی میکردیم که تقریبا بیشتر فامیلها دور و بر هم بودیم و فاصله خونه هامون کمتر از ده دقیقه بود
و من اصلا از ابن موضوع خوشحال نبودم درون من همیشه تنهایی و خلوت میخاست همیشه دوست داشتم جای دوری زندگی کنم همیشه دوست داشتم جایی که زندگی میکنم کسی رو نشناسم و کسی هم منو نشناسه و غریب باشم
اصلا افکار من با هم سن و سالهای خودم خیلی متفاوت بود من همیشه تو عالم خودم و رویاهای خودم زندگی میکردم همیشه دوست داشتم خونه خلوت باشه من با خودم حرف بزنم و جالبه روی حاشیه های فرش راه میرفتم و با خودم حرف میزدم و تلفنی نبود که مزاحم افکار من باشه و وقتی مادرم خونه نبود همه میدونستن و کسی نمیومد
آرزوی من همیشه ابن بود زود به زود اثاث کشی کنیم و محیط زندگیمون و عوض کنیم و هر وقت ی ماشین میدیدم اثاث میبره لحظه ها با حسرت نگاه میکردم
حتی یک نفر با من همفکر نبود و اگر نظر منو میفهمید یا مسخره میکرد و یا اگه بزرگتر بود دعوام میکرد و میگفت تو ناسپاس هستی همه آرزو دارند خونه داشته باشند
خلاصه قربونش برم اهل سفر هم که نبودیم حالا اگه مرغ همایی سرمون مینشست میرفتیم قم یا چند سال یکبار مشهد همین و همین
شمال هم که اصلا چون اونجا مال بی حجابا بود ما نباید میرفتیم کل مسافرت ما ولایت پدری بود
پدرم تا تعطیل میشدیم مار و میبرد اونجا خودش میومد تهران و پنجشنبها میومد جمعه برمیگشت
ما هم دو ماهی اونجا پوست مینداختیم البته کل فامیل هم همین برنامه رو داشتند خوش میگذشت ولی همون بود و تجربه جدیدی نداشتیم
خلاصه از کل خواستگارهایی که برام میومدن در طی نوجوانی تا جوانی که خدایی هم زیاد بودند قسمت پسر عمو شدیم و دوباره تکرار همون گذشته و خالی از لطف نباشه که من چه رویاهایی واسه خودم ساخته بودم ولی انگار از اون خونه اومدم این خونه و فرقش این بود که خونه عمو دورتر بود ما منطقه 10 بودیم عموم اونطرف آزادی اول منطقه 2
حالا شانسی که داشتم این بود که عمومینا اهل سفر بودن و بیشتر اونم زیارتی و گاهی سیاحتی
حالا قسمت خوب ماجرا
ما ماشین که نداشتیم و خدارو شکر همسرم فکر مسافرت بود و بعد چند ماه من که ی بچه هم با خودم حمل میکردم رفتیم ماه عسل
بندر انزلی و از اونجاهم مشهد باورتون نمیشه من بچه تهران تا اونروز دریا ندیده بودم و حیروون فقط به دریا نگاه میکردم با خودم حرف میزدم مبهوت بودم و من چقدر ندید پدید بودم و من فکر میکنم کل تهرانیها شمال رفته بودند که البته کل فامیل اینجور بودبم پولدار و بی پول و یک چند تا استثنا داشتیم اصلا بزرگترهای ما به سفر فکر نمیکردند
قربون خدا برم تو کمتر از پنج سال سه تا بچه ناز نازی به من داد ولی تو همون شرایط بدون ماشین دوتا بچه آخری که پوشکی هم بودند البته پوشک کجا بود کهنه و مشمع ولی هر تابستون ما میرفتیم مسافرت شهرهای مختلف ایران اونم با اتوبوس و خیلی سخت بود ولی کلی خوش میگذشت و همه میگفتند بابا شما دیوانه اید چه جوری آخه میرین
ولی من عاشق سفر عاشق دیدن جاهای جدید عاشق تجربه های جدید عاشق آداب و رسوم جدید و جالبه هر شهری که میرفتیم به اصرار که بیا زندگی مون و بیاریم اینجا اصلا من میمونم برو وسیله هارو بیار و همسرم ی نگاه عاقل اندر سفیه به من مینداخت و میگفت خل شدی کارم چی میگفتم بابا همه جا کار هست
اصلا وابسته نبودم به هیچ کس و هیچ جا دلم لک میزد واسه جاهای غریب و دوردست و اصلا انگار هیشکی منو نمیفهمید و همسرم و خانوادم همیشه میگفتند تو همش تو رویا زندگی میکنی و واقعیت چیز دیگه س بخدا الانم که سالها میگذره همینو میگن همسرم به بچه ها میگه مامانتون هنوزم تو رویاهاش زندگی میکنه و اون موقع ها اصلا اینو نمیدونستم که من به شهرم وابسته هستم و شاید میرفتم پشیمون میشدم
القصه بچه ها بزرگ و بزرگتر شدن و از نظر شرایط مالی سختتر و سختر شد هزینه ها طاقت فرسا شدند ولی قلب من میگفت تغییر ، حرکت ، تجربه
یکی دو سالی به فاصله رفتیم خارج از تهران و دلتنگ هیچکس نمیشدم البته تو ی کامنتی توضیح دادم که مرتب مهمان داشتیم یا دعوت میشدیم
تهران و من رو درگیر همه چیز میکردن و نمیزاشتن از تنهایی لذت ببرم
من سفر کردن رو دوست دارم تعییر محل زندگی تو شهر خودم رو دوست دارم رفتن به کوه و دشت و کویر رو دوست دارم خیلی زیاد اما استاد جان من ضعف در مهاجرت دارم و میبینم کسی مهاجرت میکنه هم تعجب میکنم هم تحسین که البته تحسین کردن رو بعد از اینکه شاگرد شما شدم یاد گرفتم و واقعا دلم برای شهر عزیزم تهران تنگ میشه باورتون نمیشه من آخرین باری که یکسال خارج از تهران بودم وقتی شبکه پنج اخبار تهران رو میگفت گریه میکردم و میگفتم دلم واسه تهروون تنگ شده حالا جالبه مرتب هم میومدیم
استاد جان آنچه درمورد مهاجرت گفتین و من خودم رو کنکاش کردم دیدم من دلتنگ کسی نمیشم میتونم با شرایط به ظاهر سخت کنار بیام خیلی راحت با دیگران ارتباط برقرار میکنم اما در وجودم مهاجرت به شهری و کشوری رو در خودم نمیبینم و فقط در حد مسافرت و دیدن افراد جدید شهر جدید کشور جدید و اصلا ثابت بودن رو دوست ندارم ولی در حد مسافرت
تغییر رو درون شهر خودم دوست دارم تجربه محلهای جدیدرو دوست دارم تنهایی و خلوت رو دوست دارم
ولی هنوز حتی نمیتونم فکرش رو بکنم که بخام جای دیگری زندگی کنم و شاید این از ضعف من باشد
استاد جان نمیدونم فکرم درسته یا نه ؟ وجودم زندگی برای همیشه غیر از شهر خودم رو دوست نداره
و شما و مریم جان رو با تمام وجودم تحسین میکنم که اینقدر با خودتون در صلح هستید و این جهاد واقعا اکبر رو انجام دادین چقدر این گلستان زیبا و با طراوت و آرام استاد جان به انسان آرامش میده و عطر گلهای اون انسان رو مست میکنه و چقدر من احساس صمیمت و راحتی میکنم و حرفهای دلم رو میزنم و فکر نمیکنم که اینهارو جایی گفته باشم و در این گلستان گلهایی رو که اصلا نه دیدم ونه میشناسم ولی با عشق میبویم لذت میبرم و راز دل میگویم
انشاءالله هر جا که هستین خوش و خرم و شاد باشین
انشاءالله ی سفر هم بتونم بیام ببینمتون ولی استاد جان اصرار نکنید بمونم چون باید برگردم تهران و فکر میکنم باید بلیط رفت وبر گشت بگیرم (ایموجی خنده)
دوستون دارم
به نام خالق زیبایی ها
سلام به استاد عزیزم و مریم جونم و همه دوستان
اول از همه باید خداروشکر کنم که تو این مسیر هستم و در این زمان دارم این فایل گوش میدم چون که روی خیلی از نقاط صعفم کار کردم و بزرگتر شدم راحت گیر تر شدم اگه این سوال دو سال پیش ازم میپرسیدن قطعا تمام شرایط منفی که گفتین من داشتم ولی الان سرم بالا.
من از بچگی تو روستا بزرگ شدم تو دل مرغ و گاو گوسفند و سگ ،وقتی ازدواج کردم قشر شهری اومدم و تقریبا نسبت به خواهرام من دور تر ازدواج کردم اوایل غصه میخوردم تا چند سال پیش ،وابستگی زیاد نداشتم اون محیط دوست داشتم و دارم ولی چند وقت خداروشکر میکنم حس میکنم خدا با این دور بودن منو بزرگتر کرده که شرایط شهر تجربه کنم که بتونم اینجا هم پول در بیارم چون تو روستا با بزرگ کردن حیوانات و فروشش درآمد داشتم.
استاد من عاشق جابهرجای هستم طوری که وقتی مستاجر بودیم برعکس دیگران دلم میخواست یکسال شده برم تونه دیگه حتی الان که 6 سال تو خونه خودمم گاهی وقتها به همسرم میگم بریم خونه دیگه.یا چندین بار گفتم بریم شهر دیگ بریم تهران هر جای دیگ تا خودمون بسنجیم تا توحیدی تر بشیم .
من عاشق چالش هستم دوست ندارم زندگیم راکد باش خیلی مهاجرت دوست دارم به این دلیل که دوست دارم جهان کشف کنم دوست دارم کل جهان ببینم ولی به خودم قول دادم اول باید خود ایران بگردم بعد پله به پله .
معیار بعدیم آزادی هست قانون مندی هست اینکه به جای تمیز با قانون مندی هدایت بشم حالا چه تو ایران چه خارج ایران.دیدم نسبت به محیط عوص کردم محیط همسایه ها زیاد جالب نیست ولی من کاری با کسی ندارم تا بیرون میرم به فضای باز کوچه به درخت ها توجه میکنم.
عاشق طبیعت گردی هستم عاشق اینکه یک کوله داشته باشم با موتور یا دوچرخه برم مسافرت کل ایران بگردم بدون دسترسی به گوشی .
حتی همین عید رفتیم رشت و گیلان ،تا میرفتیم بارون شدید بود خداروشاهد دائم میگفتم چه هوای عالی چقدر لذت بخش با چند تا لباس پوشیدن با بچه هام که یکی 6و 9 سالشون میرفتیم بیرون حتی تو بارون شدید قلعه رودخان تا 1000پله بالا رفتیم و اومدیم خیلی خوش گذشت.بهترین مسافرتم بود چون راحت بودم.
یا همین جمعه تو حساب منو همسرم پول نبود به همسرم گفتم مشکلی نیست هر چی تو خونه داریم میریم بیرون لذت میبریم بخدا خیلی خوش گذشت همه چی عالی بود .
دوست و رفیق ندارم بخاطر تو این مسیر اومدن قید خیلیا رو زدم فقط هفته ها خونه مادرم شاید خونه خواهرام بریم که میدونم زیاد وابستگی نیست بیشتر برای تنوع و اینا.
استاد من عاشق زبان انگلیسی هستم ولی درس ام خوب نبود ولی الان رفتم تو دلش چند جلسه کلاس زبان میرم به قصد اینکه هم عاشق زبانم هم به لطف الله تا عید بریم ترکیه .
ولی تو ذهنیتم اینه من هرجاهستم بهترین نقطه و توجه من باید به زیبایی باش و دوست دارم کل جهان کشف کنم به یک جا نچسبم .
از نظر ایده شغل هم هر چی به قلبم الهام بشه انجام میدم بسته به شرایطم ،اصلا نطر دیگران برام مهم نیست .
همه اینا رو به لطف الله درست کردم رویای قبل خیلی فرق داشت .
از شما سپاسگزارم که همچین سوالات عالی میپرسید و باعث میشید بریم تو درون کنجکاوی کنیم .
در پناه حق شاد و پیروز باشید