اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
واقعا از خداوند سپاسگذارم که این همه زیبایی وسرسبزی وآب بینهایت واین کلبه چوبی که زیبایی فوق العاده ای به پارادایس داده و آسمان پاک وتمیز با ابرهای کَلَمی اش که هر کدام به طرز عجیبی شکل فوق العاده ای به خود گرفته است
ودرختان بی نهایت سبز رنگ که مثل یه نقاشی کشیده شده است و منعکس شدن ابرها بروی آب دریاچه چه زیبایی خاصی بوجود آورده واقعا استاد عزیزم من از بچگی همیشه یه همچین جایی رو تصور میکردم واسه زندگیم .وقتی پارادایس رو با این همه زیبایی مینگرم فقط لبخند بروی لبانم شکل میگیرد فکر میکنم خودم اونجا هستم واقعا سپاس فراوان که هروز این زیبایی ها رو برای ما به اشتراک میگذارید.استاد عزیزم من میخواستم یه تجربه از زندگیه تحمل بارم که مربوط میشه به 22 سال پیش رو واستون باز گو کنم.
من خانمی هستم که در حال حاضر 40 سال دارم
و در سن 5 سالگی پدر ومادرم از هم به خاطر یه سری مساعل جدا شدند.
تا 9 سالگی با مادر پدری ام زندگی میکردم و عجیب ایشون رو دوست داشتم.
پدرم ازدواج مجدد کردند و بعد ازواج پدرم ما یه زندگی جدیدی رو با پدرم وخواهرم وزن پدرم شروع کردیم
سال ها گذشت ومن زیاد با زن پدرم رابطه خوبی نداشتم دقیقا زندگیم مثل سیندرلا شده بود.
در سن 15 سالگی برای من خواستگار اومد خواستگارم نوه برادر پدر ، پدری ام بود.
من هم سر در گم بودم باید چیکار کنم فقط احساس میکردم باید به این ازدواج وخواستگار بله بگویم که همچین اتفاقی هم افتاد.
3 ماه از ازدواج من گذشت احساس کردم که هیچ علاقه ای به همسرم ندارم یعنی انگار بعد ازدواج ذهن من باز شده بود که این مرد ایده آل من نیست.
از همون موقع به همه اعلام کردم که همسرم رو نمیخواهم ودوستش ندارم وهمه میگفتند بری خونه خودت خونه دار بشی یه بچه بیاری خوب میشی
حتی به خاطر این که گفته بودم همسرمو نمیخوام و دوستش ندارم از دست پدرم یه تو گوشی خوردم چون پدر ،پدری ام ناراحت شده بود که من این حرفو زده بودم چون همسرم نوه برادرش بود میگفتند اگه جدا بشی آبروی ما میره فقط همه به فکر آبرو بودند به فکر خواسته من نبودند.
خلاصه استاد عزیزم ومریم گلم
دوسال با هر بدبختی که بود گذشت وشب عروسی ورفتن به خونه خودم فرا رسید خیلی سخت بود چون قبلش از خدا میخواستم به هر طریقی شده باید جدا بشم ولی نشد.
شب عروسی هم گذشت همه به این فکر میکردند که من یه بچه بیارم به همسرم علاقه مند میشم
من به فکر این بودم چیکار کنم که از این زندگی خلاص بشم
کلا استاد عزیزم یه ادمی هستم وقتی چیزی رو نخوام نمیتونم تحمل کنم وباید تموم یا درستش کنم
فکری اومد تو سرم
من در مشهد زندگی میکردم
ومامانم بعد جدایی از پدرم به تهران رفت برای زندگی
وهیچ خبری هم در این چندین سال ازش نداشتم فقط از دورو بر شنیده بودم در کهریزک تهران که اون موقع(فکر میکردم تبریزک)هستش زندگی میکند.
تو ذهنم اومد برم مامانمو پیدا کنم و از طریق مامانم به این زندگی که واقعا تحملش به خاطر علاقه ای که به همسرم نداشتم رو پایان بدم.
19 ماه رمضان روز جمعه سال 1380 بود روز قبلش حلقه ازدواجمو فروختم ورفتم یه بلیط قطار خریدم و حرکت کردم به جایی که نمیدونستم کجا هست وکسی منتظرم نیست
خیلی سخت بود یه دختر 17 ساله تنها با یه دنیا سنگینی بروی شونه هایش به خاطر نخواستن همسرش ونفهیدن خانواده ودرک نکردن احساس درونی اش خودش رو آواره کرد
خیلی تنها بودم ولی همیشه یکی باهام بود الان که فکر میکنم جای پای خداوند قدم به قدم با من بود
با هر سختی گه بود آدرس مامانمو پیدا کردم
مادری که بعد 12 سال دخترشو دید وبه آغوش گرفت وتا جایی تونست گریه کرد
شروع زندگی جدید با مادری که 12 سال فرزند خودش رو ندیده بود
چون روحیه خوبی نداشتم به سر کار رفتم که یکم حال و هوام عوض بشه
خوب باید شناسنامه میبردم من هم نداشتم یعنی با خودم نیاورده بودم
مامانم به عمه بزرگم زنگ زد که شناسناممو واسم بفرستند عمه جان هم گفتند پدرم شناسناممو نمیده
با هر سختی بود از تهران تونستم واسه شناسنامه اقدام کنم و دریافت کردم
خلاصش کنم که من دوسال تهران پیش مامانم زندگی کردم بعد برگشتم مشهد وهمه راضی شدن به طلاق من وهمه دوباره با من مثل روز اول حتی از قبل هم بهتر شدن ولی خیلی حرف ها پشتم بود اصلا واسم اهمیت نداشت
چون من فقط به این که جدا شده بودم فکر میکردم
و بالاخره اون کوه سنگینی که 4 سال بروی شونه هام بود رو شکستم ورها شدم
استاد عزیزم الان که این اتفاق رو بعد چندین سال مرور کردم همه جا هدایت های خدارو میبینم که به هر سختی بود من هدایت شدم و به خواسته عمیق درونی ام رسیدم چون واقعا اون زندگی واون مرد رو نمیخواستم
الان فهمیدم که برای رسیدن ها فقط باید کانون توجهم به خواسته ام وخلق اون باشه پس من خالق زندگی ام هستم
چون من واقعا برای رسیدن به اون چیزی که خواستم جنگیدم وفقط کانون توجهم به اون بود البته اون موقع که نمیدونستم کانون توجه یعنی چه فقط بهش فکر میکرم که باید جدا بشم
بعد اون جریان ازدواج کردم ودر حال حاضر دو فرزند دختر دارم با همسری مهربان و بی نهایت نعمت های خداوند
فقط در آخر بگم استاد عزیزم واقعا قانون دنیا مثل آیینه است
چون اون زمانی که من در تهران بودم خیلی حرف ها پشت سرم زدن که بعدها فهمیدم تمام اون آدم هایی که برای من حرف زدند بدتر سرشون اومد
شکر گزار خداوند هستم که من رو هدایت کرد تا با شما آشنا شدم تا قانون جهان هستی را فرا بگیرم.
سلام به استادان عزیز ،استاد عباسمنش و خانم شایسته عزیز
میزان تحمل شما تا چه حد هست؟
استاد عزیزم من یکی دو هفته است که دارم به این فکر میکنم .وقتی که 8ماه پیش گوشهایم از شدت صدای وز وز امانم رو بریده بود طوری که هنگام خواب خیلی طول میکشید تا به خواب بروم .خیلی اذیت میشدم یعنی وز وز نبود انگار صدای سوت قطار بود تو گوش من .بالا خره بعد چند ماه رفتم دکتر هیچ دارویی نداد خودم با ارامشی که برا خودم ساختم تقربا وز وز به کمترین شدت صدا رسیده و مدت خیلی کوتاه وز وز دارم ،تو اون چند ماه، همه میگفتند این طبیعیه ، دکتر رفتن نمیخواد ،
من نپذیرفتم ،گفتم مگه میشه باید برم ،رفتم دکتر متخصص هم بهم گفت پرده گوش تو سالمه تار های عصبیش ضعیف اند ،برا وز وز هم نمیتونیم کاری کنیم هیچ قرص و دارو نداره .شنوایی تو هم روز به روز کمتر میشه ،
من خیلی نگران بودم ، غصه میخوردم ًًکه چرا باید نشنوم، میگفتم باید راهی باشه من نمیتونم بپذیرم که با وجود پرده سالم گوش شنواییم ضعیف بشه اتفاقا همین دوسه روز بیشتر با خودم تکرار میکردم که نباید این شرایط رو واقعا تحمل کنم ،تا که شما استاد عزیزم این فایل تأثیر گذار رو گذاشتید رو سایت . استاد من میدونم شما جوابی برای این مشکل من دارید با دوره قانون سلامتی
به امیدو توکل بر خدا توفیق پیدا کنم برا خرید دوره قانون سلامتی ،
استاد عزیزم ،خانم شایسته عزیز خیلی از این صحبت ها که باید تحمل کنی همین که هست ، کاریش نمیشه کرد , طبیعیه باید بپذیری شنیدم
چقدر زندگی رو برا خودم جهنم کردم،
استاد عزیزم به خدا این فایل رو گوش دادم امید وار شدم که هیچ بیماری تا ابد ماندنی نیست ، بالاخره باید درمان بشه .و راهی برا بهبودش هست، تو دل هر سختی راهشم هست . به قول اون سوره نشر که با هر سختی اسانیست .قلبم باز شد خدا رو شکر
استاد عزیزم وقتی داشتم فایل رو نگاه میکردم زیبایی های فایل منو ماتو مبهوت کرده بود که به کنار !! از این که من طالب تمرکز بر نکات مثبت بودم هم اینکه خیلی دوست داشتم مثل فلوریدا باران بیاد و این باران رحمت الهی ساعت 4بعد از ظهر بر سر این روستای زیبا شروع به بارش کرد و من کلا خودم رو تو پرادایس تصور کردم خیلی سپاسگزار ی کردم .
روستای ما از توابع خراسان شمالی است استان بجنورد .
استاد عزیزم این که گفتید خدا رو شکر چه هم زمانی هنگام ظبط فایل هیچ معلوم نبود باران میاد اما قبل از تدوین فایل بارون شدید بارید که بزاریم اخر فایل گفتم خدایا از این هم زمانی ها چقدر من تو زندگی بیشتر داشتم و دارم!!! قدر ندونستم و سپاسگزاری نکردم
مثلا همین امروز رفتم روستای مادرم
همسرم سر کار بود برا (خرمن )کوبیدن
من هم نمیدونستم قراره بارون بیاد، تا ساعت سه خبری نبود خواستم بیام بارون شدت گرفت .با موتور نمیشد برگردم ، گفتم خدایا سپردم دست خودت. همسرم خسته است. کلید هم نیست .زیر بارون نمیشه خرمن گندم بکوبند بر میگرده خودت همه چی روو جورش کن .
دوستم زهرا که ماشین داشت خودش زنگ زد گفت حنیفه میخواهی بیام دنبالت. من هم که تصمیم گرفتم که هیچ هدیه ای از طرف دوست رد نکنم بلافاصله گفتم اگه بیایی خیلی ممنون میشم ،.
با این که خیلی از بارون ترس داشت چون خاطره ی خیلی وحشناکی از بارون داشت با چشمهای اشکبار و ترس اومد دنبالم .و من سریع گفتم خدایا این تویی .
دوستان !!همین که من رسیدم تو خونه کفشم رو در اوردم . همسرم وارد حیاط شد وباز دوباره خدا رو شکر گزار شدم .
از زبیابی ها ی پرادایس هم که دیگه نگو
خدارو شکر به خاطر اون اسمان ابیه ابر توده ای سفید
خدارو شکر بابت ابر های باران زایی که همیشه بر سر اون بهشت میبارند و احتمال اتش سوزی رو به نقطه صفر رسوندن
خدارو شکر بابت این اندام رویایی و دوست داشتنی تون استاد عزیزم چقدر از گفتن کلمه استاد لذت میبرم جانم
خدارو شکر بابت تر تمیزی پرادایس مون
خدارو شکر بابت مرمری و براونی دو تا دوست صمیمی و فابریک
خدارو شکر بابت حس قشنگی که از این دوتا حیوون گرفتم.
خدارو شکر بابت اون همه سر سبزی و فراوانی اب درختان سر سبز و زیبا
خدارو شکر بابت اون اهنگ زیبای که بی کلام حس خیلی لذت بخشی رو به من انتقال داد .
خدارو شکر یایت اینترنتی که داشتم و فایل رو نگاه کردم
دوستان من میخواستم صبح کامنت بنویسم اما خدا خواست این هم زمانی ها برای من هم رخ بده تا با شما به اشتراک بگذارم از باران و اومدن همسر عزیزم .
من زبانم ناتوان از اون همه زیبایی و نکات مثبت در این فایل جذاب و پر محتوا
خدایا چنان کن سر انجام کار تو خشنود باشی و ما رستگار .
سلام و احترام خدمت استاد عزیزم و مریم جان عزیزم دوستان عزیزم .
استاد جانم من از سال 88 با یه تبلیغی از شما که روی دیوار منزل ما بود
(شاید این آخرین نشانه باشد ) فکر کنم همین متن بود با شما و دوره های شما آشنا شدم …و حضوری کلاسهای شما را اومدم ..دوره عشق الهی …
خوشبختانه همان سال کار تمام وقتم را تبدیل به پاره وقت کردم ….سال 91 دخترم به دنیا اومد …بعد از 6 ماه متوجه شدم ریه اش به شدت مشکل دارد و دکتر خیلی معروفی در زیر پل سیدخندان که به زحمت بعد 2 وقت گرفته بودم و تازه تو مطب هم 4 ساعتی معطل شده بودم به من گفت دختر شما مشکل ریه ای دارد باید تا آخر عمرش دارو استفاده کند و یک سری محدودیت ها هم براش عنوان کرد …مثلاً کرد و خاک رو فرش نباشه .نباید بدود .نباید بعضی غذاها و میوه ها را بخورد .و …..و یک سری دارو نوشت که حتما از داروخانه رو بروی مطب خریداری شود …من یادمه خریداری کردم و کنار جدول خیابان نشستم و خیلی گریه کردم …اینم بگم دخت من شب ها حالت نیمه می خوابید چون اگر دراز میکشید سرفه های شدید حالشو بد می کرد ..سینه اش به شدت خراب بود …
استاد همون جا بود که گفتم هرگز تسلیم نمیشم …یادمه دوره های شما را می اومدم ..اون زمان کتاب از دولت عشق کاترین پاندر را هم می خوندم ..همون جا داروها را سطل ژچزباله ریختم و به ه مادر دوستم تماس گرفتم که کار طب سنتی انجام می دادند .آدرس گرفتم و رفتم منزل ایشون …تو بغلش کلی گریه کردم گفتم من نمی پذیریم ریه دختر من مشکل داره ….حتما راهی داره ….
استاد جان به مدت دو سال طول کشید که دخترم مشکلش حل شد ..من به راه درستی هدایت شدم …اینم بگم تو این مسیر مدام سعی می کردم با عبارتهای تاکیدی و با حس خوب به خودم انگیزه بدم …..تمام کلاسهای حضوری شما را هم می اومدم ….و از طرفی عبارتهای مثبت و تاکیدی را روی برگه نوشته بودم و در و دیوار چسبانده بودم …..من یه نه بزرگ به مریضی گفته بودم …و اصلا نپذیرفتم ….با نشانه ها هدایت می شدم و آدمهای خوب سر راهم قرار گرفتن و کمک کردن …استاد جانم من هنوزم روزم را با فایل شما شروع می کنم شب قبل خواب فایل شما را گوش می دم …یه وقتی ذهنم درگیره پیر کوچکم میگه مامان یه عباس منشی بزار حالمون خوب بشه … با خودم عهد کردم کانون توجه ام رو مثبت باشه ..گاهی فکر می کنم اگر ریه دختر من خوب نشده بود تو شرایط کرونا چه اوضاعی داشتیم ؟؟؟ اگر به راه درست هدایت نشده بودم الان چه اوضاعی داشتیم ؟؟؟؟؟ استاد عزیزم شما و مریم جون الگوی من تو زندگی هستید .
من حدود شش سال هست که یک مشکل بزرگ توی زندگیم تحمل میکردم که هر وقت از طرف همسرم اعتراضی میشد میگفتم صبر کن.فکر میکردم که دارم صبوری میکنم ولی امروز با مثال های زیبای شما فهمیدم که از ترس تعقیر و پرورش افکار خراب در ذهن خودم داشتم تحمل میکردم خولاصه توی این سه چهار ماهی که با شما استاد بزرگ آشنا شدم تعقیرات و تصمیمات بزرگی در زندگیم گرفتم که خیلی ها رو متعجب کرده یکی از همین تصمیمات تحمل نکردن شرایط کاری خودم از این به بعد و اعلام شرایط جدید به نفر مقابلم بدونه ذرهای ترس و تردید. ایشون چند روز پیش به من پیشنهاد مذاکره دوباره در مورد شرایط کاری سال آینده رو به من دادند. و من هم به دنبال این بودم که بتونم منظورم نسبت به مشکلات و کاستی های گذشته با ذکر مثال فرق بین تحمل و صبر رو به نفر مقابل عنوان کنم که توی این شش سال سود یک طرفه بوده به سمت شما و من فقط تحمل میکردم به خانواده ام فشارهای زیادی رو متحمل کردم و شما میگفتی صبر کن همه چیز درست میشود استاد اینکه دقیقا یک روز قبل از جلسه من بهسمت این فایل هدایت بشم و راه رو نشون من بده و من رو در تصمیمی که گرفتم مصممتر کنه از نظر من فقط کار خدا میتونه باشه.
راستشو بگم در شش سال گذشته خیلی وقتها خواستم اعتراض کنم به وضع موجود خودم ولی میترسیدم. میترسیدم که اگر دیگه با من کار نکنه چی میشه . من از کجا باید کار پیدا کنم چطور باید زندگیمو اداره کنم وای چه بسر خانواده ام میا مردم چی میگن و بعد به خودم میگفتم صبر کن صبر کن . تازه فهمیدم که شش سال صبر نکردم که هیچ . شش سال شرک کردم شش سال خدارو ندیدم و به بنده خدا دل بستم و خودم و خانواده ام رو از نعمتهای بینهایت خداوند محروم کردم که یکی دیگه روزی یک لقمه نون به من بده من فقط زنده بودم
وقتی صحبت از تحمل میشه ما خیلی جاها با صبر کردن اشتباه میگیریم چون نیاز به این داره که با الهامات خود در ارتباط باشیم…
پسرم خیلی گریه میکرد و هر کاری میکردیم خوب نمیشود چون تجربه سوم بود همسرم میگفت خوب میشه و یه جورای فکر میکردیم صبر کنیم خودش خوب میشه ولی بردیم پیش یه دکتر خوب که کوهی از آرامشه…واین دکتر از بچگی خودم تا بچگی بچه هام رو بوده و گفت گوش بچه چرک کرده و با یک دوره دارو بچه خوب شد ..
حالا این روزا فکر کنم دارم دوستای رو تحمل میکنم که بیرون از تفکرات من هستن ولی همش به این فکر میکنم که شاید صبر کنم خود شون میرن بیرون از مدار زندگیم چون بیشتر دنبال عوامل بیرونی هستند تا درونی حالا با دیدن فایل تحمل یه دفعه یه چیزی درونم گفت بنویس با نوشتن در میاد داری تحمل میکنی یا صبر ترس از دور شدن از دوستان و تنهای آزار دهنده است ولی اگه بخوام مثل استاد متفاوت زندگی کنم میگه تنها باشیم خیلی بهتر از اینکه با کسانی باشیم که احساس لیاقت و از ما دور میکنند..گفته استاد در مورد اینکه ما باید با کسی حرف نزنیم همینه که تحمل دیگران برامون سخت تر میشه چون دوستداریم مثل ما فکر کنند مثل ما ببینند ومثل ما گوش کنند ..در صورتی که اینطور نیست هر کس حق انتخاب داره این من هستم که باید تکلیف خودم رو روشن کنم این روزا که آگاهی استاد در درونم بیشتر شعله ور شده بیشتر به این قضایا فکر میکنم و از خدای مهربان میخوام که دوستان خوب تری در مسیر زندگی من قرار خواهد داد این قانون جهان هستی است..
شیطنت بچه هام رو میدونم باید صبر کنم چون بزرگ تر شن خیلی بهتر و آرام تر خواهند شد .
ولی تشخیص در مواردی که حق انتخاب برات دشوار میشه سخت میشه که داری صبر میکنی یا تحمل از کار بگیر تا خانواده واقوام و اجتماع و مهاجرت اینجاست که استاد عزیز میگه شما رو باورتون کار کنید جهان خودش به شما پاداش خواهد داد حالا این پاداش دوست خوبه ،کار خوبه ،مهاجرت خوبه یا غیره…
من خودم در حال تجربه کردن هستم چون آدمی نیستم که ذهنم به این راحتی قبول کنه باید خیلی چیزها رو تجربه کنم ..با تشکر از گروه سازنده سایت استاد عباس منش
بعضی اوقات براساس جذب اتفاقات نادلخواه شرایطی نامطلوب پیش میاد که باید طبق اون وقایع یا تحمل کنی یا صبور باشی، کلمه تحمل کردن نماد تحمیل کردن و زجر کشیدن بدلایل متفاوتی که از لحاظ نظرات دیگران بخاطر ترس و بی ایمانی بخاطر ایرادات مختلف،مجبور به تحمل کردن بسیاری از موضوعات هستیم،اگه چیزی پیش نمیره یک ایرادی داره خودبخود مسایل حل نمیشه باید دنبال واکاوی در وجود خودمون باشیم،
اما واژه صبر و صبوری کردن کلمه ی بسیار انسان ساز دارای ایده های تکامل یافته میباشد که خداوند بارها و بارها در قرآن به وضوح بیان کرده،چیزی که خوب پیش نمیره باید راه حلی برایش پیدا کنیم نه اینکه شرایط سخت رو بخاطر باورهای اشتباه تحمل کنیم، صبر یعنی امید ،ایمان هدایت و تکامل و در نهایت رشد کردن و پیشرفت که مطمئنا هدایت میشیم به راههای جدید،
فقر ،مشکلات ،بیماری چیزی طبیعی نیست و غیر طبیعی هست نباید این موضوعات را تحمل کنیم،و این شرایط نادلخواه را بپذیریم،باید باورهای سازنده و بنیادینی برای خودمون ایجاد کنیم نگاه و دیدگاه زیبابین داشته باشیم و سپاسگزار خداوند منان باشیم بخاطر نعمتهای زیاد و بی نظیر و کثرت فراوانی ها و زیبایی ها،اگر چیزی ایراد داره ترمزی وجود داره باید ترمز را برطرف کنیم، جهان براساس باورهای ما واکنش نشان میدهد و با تغییر ذهنیت و باورها راه حل های جدید پدیدار میشه،
سپاسگزار خالق بی منت و بی همتا بابت دریافت آگاهی های سایت استاد عباس منش و بانو شایسته.
شما هم در روزهای خوشی و هم در روزهای تضاد همراه من هستین و من با صحبتهای شما مسیر فکریم تغییر کرد.
استاد دست بوس شما هستم.
من هم دقیقا این تجربه رو دارم.
پسر بزرگه من،زمانی که به دنیا اومد،بعد از گذشت 24 ساعت که مادرشو از بیمارستان ترخیص کردم و آوردمش خونه،شروع کرد به گریه کردن و فریاد کشیدن.
جوری گریه می کرد که ما نمیتونستیم بریم در مکان هایی که افراد دیگه هستن،چون اینقدر اذیت می شدیم دیگران به ترنم میکردن و بچه رو از ما میگرفتن تا ما یکم استراحت کنیم.
مثلا اگر جایی دعوت می شدیم برای شام خوردن یا من باید بچه رو راه می بردم یا همسرم.
تازه ی نفر دیگه هم دلش میسوخت و می اومد کمک تا ما کمتر اذیت بشیم.
طریقه خوابوندن این بچه فقط از طریق بانوج بود و این آخر کاری هم طریقه خوابوندش به این شکل بود که میرفتیم با همسرم داخل ماشین و توی خیابون دور دور می کردیم و بچه روی پای همسرم شیر می خورد تا بخوابه.
اصلا یه وضعی داشتیم که بار ها خانومم گریه می کرد که خدایا باید چیکار کنیم.
چون هر جا میرفتیم دکتر،میگفتن باید شیش ماه تا یک سال بگذره،بچه آروم آروم خوب میشه.
خلاصه اینقدر دکتر های مختلف رفتیم،هر کس هر چی میگفت ما انجام می دادیم و تا پیش دکتر قلب کودکان رفتیم و اون دکتر گفت بچه قلبش ایراد داره،ومن هم همون لحظه به همسرم گفتم خانوم،پاشو بریم و اصلا نپذیرفتم،و خدارو شکر هم بچه مشکل قلبی نداشت.
خلاصه اینقدر دکتر های مختلفی داخل مشهد رفتیم تا یک دکتر بهمون معرفی شد و رفتیم پیشش،آقای دکتر غفرانی که خدا رحمتش کنه.
این دکتر سریع سونو گرافی نوشت برای کلیه های بچه و اورژانسی گفت برین انجام بدین.
سونو گرافی انجام دادیم و جوابشو بریدم پیش دکتر،دکتر گفت داخل کلیه بچه سنگ ریزه وجود داره و با شربتی که باید خود دکتر می ساخت این بچه خوب شد.و سجاده شکر کردم و ما پذیرفته بودیم این مساله رو که باید شیش ماه صبر کنیم.و زمانی که کارد به استخون رسید بصورت جدی پیش چند تا پزشک رفتیم تا مشکل بچه حل شد.
اینقدر این بچه گریه های سنگینی می کرد که توی سن یک سالگی باد فَتق گرفت و عملش کردم.
خلاصه استاد وقتی داشتین توضیح می دادین دقیقا اون روزها اومد توی ذهنم و با شما همزاد پنداری کردم.
استاد اینقدر صحبت دارم که نمیدونم از کدومش بگم.
فقط میتونم بگم خدا بهتون خیر بده در همه ی جنبه ها.
به نام خداوند بزرگ و آغاز گر جهان هستی به این زیبایی
به نام خدایی که او هست و جز او نیست
به نام خدایی که برایمان کافی هست و همیشه هست
به نام خدایی که اوست حمایتگر و هدایت گر
به نام خداییی که خالق زیبایی ها هست
به نام خداییی که قدرت خلق زنده گیم را به دست من سپرد تا لذت خلق کردن را بچشم
به نام خداییی همه ما که عاشقانه عاشق ما هست
سلام به استاد عزیزم استاد جوان خوش هیکلم سلام به مریم عزیز مهربان
سلام به بچه های عزیز این سایت الهی
خدایا شکرت برای این همه زیباییی چقدررر زیبایییییی هست خدایاا شکرت که من لایق عالی ترین ها هستم و لایق دیدن زیباییی بیشتر را برایم عطا کردی و من را لایق دیدن زیبایی ها میدانی خدایا شکرت
اول بیایم سر زیبایی این مکان زیبایی دلنشین
واییییییی خدایی من اولا ااین موزیک زیبا با این تصویر قشنگ که نقاششش رب من هست
آسمان آبی زیبا که از هر بخش این پارادایس زیبا چقدر زیبا معلوم میشود با ابر های پفکی زیبااااا که به دریاچه قشنگ انعکاس میکند و چقدررر تصویر قشنگ میسازد این هم شاهکار خدایی من هست
چقدرررر درخت های زیبا سرسبز که روح آدم سبز و شاداب میسازد چقدررر چمن های زیبا که قدم زدن در آن یک لذت خاص دارد و چقدررر من لذت بردم و بار ها احساس کردم من هم با شما در حال قدم زدن و گوش دادن و دیدن این زیبایی ها هستم خدایا شکرت
چقدررررررررر این گلبته های بلند کوچک زیبا هستن این انبوه بودن درخت ها زیباست خدایا شکرت
چقدررر فراره آب زیبا زیبا هست
خدایا شکرت
چقدر مرمری و براونی زیبا هستن خدایا شکرت
خدایا شکرت که این صحنه زیبا را هم دیدم که اسپ زیبایی تان در حال نوشیدن آب بود چقدررر صحنه قشنگ دلپذیر
و استاد تبریک جوان شدن تان چقدرر زیبا و جوان شدین اصلا با این کار از ما باوری پیری را گرفتین آدم میشود حتی جوانتر از قبل هم شود استاد چقدررر عظله هایتان زیبا و قوی شدند الهی شکرت
چقدررررر فراوانی هست چقدررر زیبایی هست از درخت ، ابر ، آب ، باران گرفته تا همه چی
خدایا چقدررررررر باران زیبا چقدر پر سرعت
چقدررررر وقتی در روی آب قطره های باران میچکد زیبا معلوم میشود چقدرررر این صدایی آب باران ارامش کننده هست خدایا شکرت هزار بار شکررررررت
یک حس عالی شور شوق دارم از نوشتن زیباییها و دیدن زیبایی ها
راستی هم همه این جهان زیبا آیینه تجلی زیبایی خداست
چقدررررر او درخت که نزدیک خانه چوبی تان هست با برگ های سرخ رنگش زیبا معلوم میشود و متفاوت
خدایا شکرت
بلی راستی هم تحمل کردن تا صبر کردن به اندازه زمین تا آسمان فرق دارد
صبر کردن یعنی ایمان به خدا قبول خدا سپردن به خدا
داشتن حال خوش ایمان امید توکل راضی بودن سپاسگذار بودن
ولی تحمل یعنی رنج کشیدن یعنی مشرک بودن یعنی قبول نبودن خدا یعنی حال بد داشتن غصه ترس نگرانی
چقدرررر فرق دارد
و بیشتر آدم ها در زنده گی شان رنج میکشند و تحمل میکنند ولی خودشان بازی میدهند و میگویند که ما صبر داریم تا خدا اوضاع را خوب بسازد
پسر خوب دختر خوب خدا هم منتظر توست تا تغییری کنی که اوضاع خوب شود
یاد بیگریم در زنده گی هیچ وقت تحمل نکنیم رنج نکشیم اگر رنجی هست اگر جای بد بود اگر اتفاقی به دل مان نبود بدانیم طبیعی نیست بدانیم زهن ما باور های ما افکار ما ایراد دارد
بدانیم راه حل دارد یک راه دارد باید به دنبال راه حلش باشیم
و هیچ وقت نپذیریم همیشه بدانیم هیچ اتفاقی که سبب رنج آزار ما میشود طبیعی نیست
و از هیچ کس هیچ چیزی را نپذیریم که سبب رنج در زنده گی مان شود و ما تحمل کنیم
باید خداوند شکرگذار باشیم بخاطر این آگاهی ها بخاطرر این قوانین بخاطرر این که قدرت خلق داریم
هر کار میکنیم خودمان میکنیم خودمان را محدود میکینم و در زندان میکنیم
و یک حرفی که از نلسون ماندلا خوشم آمد این بود که نباید زهن و دل مان را دست کسی بسپاریم
خدایا شکرت برای این زیبایی ها
خدایا شکرت برای این آگاهی ها
خدایا شکرت برای استاد زیبایم
خدایا شکرت برای وجود زیباو با ارزش خودم در این فضا
خدایا شکرت برای بچه ها زیبا
خدایا شکرت برای این قوانین بدون تغییر
خدایا شکرت برای عدالتتت
خدایااااا شکرت برای قدرت خلق کننده گی من
چقدرررررر ما ها خوشبخت هستیم زمانی که استاد شروع کردن الگو نداشتن نه کسی بود که عملی بیبینن و قوانین تایید کنن امروز ما علاوه به استاد که این اگاهیی هایی زیبا را برای مان با عشق میدهد
هزارن شاگرد های توحیدی ایشان هست که از نتایج و تجربه هایشان میگویند تا ایمان ما بیشر شود
همه این ها جای شکر هست
خدایا شکرت
که حالم بی نظیر هست با خدا باشی فقط دلت میشود برقصی بخندی و دلت گرم گرم باشد که همه چیز میشود او هست
در پناه تنها فرمانروایی جهان شاد آرام ثروتمند باشید
سلام خدمت استاد عزیزم و خانم شایسته همیشه حاضر در صحنه و تک تک دوستان خانواده عباسمنش
واقعا دمت گرم استاد یا این فایلتون من همیشه قبلاً جای صبر و تحملم برعکس بود جاهایی که باید صبر میکردم نمیکردم و در مواقع دیگه کتک خور ملسی داشتم جوری که روزی که من اومدم تو این سایت حسابی کتک هاما از این دنیا خورده بودم و دیگه جونی برام نمونده بود،اگه بخوام در مورد این فایل بگم که باید کل زندگیما بگم،ولی واقعا خوشحالم استاد چون من گذشته خودما پذیرفتم و دارم تلاش میکنم که تغییرش بدم اصلا همین که فهمیدم خودم تک تک اتفاقاتم را رقم میزنم بهم انرژی و انگیزه میده،خب حالا برم سراغ این فایل
نمیدونید استاد که تا این داستانا گفتید دقیقا و دقیقا یاد 2سال و نیم پیش خودم و زندگیم افتادم از وقتی فرزندم به دنیا اومد هر شب تا صبح گریه میکرد و جالبیش اینه که ما دکتر زیاد رفتیم ولی اصلا به این فکر نبودیم که ما باید تغییر کنیم و این انعکاس خود ماست و این روند ادامه داشت تا وقتی که من و خانومم آروم آروم شروع کردیم روی خودمون کار کردن و فرزندم از این رو به او رو شد همه چیز تغییر کرد،تازه فهمیدم وقتی من تغییر کنم کلا همه چیز تغییر میکنه رفتار همه تغییر میکنه و من اینا توی رفتار فرزندم بشدت احساس میکنم انگاری میفهمه وقتی من حال و احساسم خوبه نه لج میکنه نه گیر میده اصلا عالیه عالی و من چقدر از این موضوع خوشحالم چون انرژی میگیرم که بیشتر تو احساس خوب بمونم
یا جریان دیابتم که من 8سال پیش دیابت گرفتم یعنی اینکه دکترا گفتن که تو دیابت نوع یک داری و تا آخر عمرت باید انسولین بزنی و من پذیرفتم و چقدر با انسولین زدن زجر کشیدم واقعا آخراش برام رنج آور بود این قضیه ادامه پیدا کرد تا پارسال که من وارد این مباحث شدم و با وجود اینکه ذهنم میگفت که این دوره برا دیابت نوع یک نیست ولی من دیگه نپذیرفتم و گفتم من باید درمان بشم و تا الآنم پاس وایسادم جوری که میتونم بگم اکثرا روزی یک وعده غذا خوردم و ماهی یک فستینگ سه روزه رفتم چون دیگه نمیخوام به اون روزا برگردم جوری که یکبار به خانومم گفتم من اگه خود استادم بگه من دیگه ادامه نمیدهم من این سبکا ادامه میدم چون واقعا ازش نتیجه گرفتم و دیگه نمیخوام به روزای قبلم برگردم،واقعا ازتون ممنونم استاد عزیزم که خیلی از شرایطا نپذیرفتید و تغییرش دادید تا ما هم یاد بگیریم که نباید بپذیریم ،عااشقتونم استاد واقعا ازتون سپاسگزارم و خدا را شکر که هدایتم کرد توی این مسیر زیبا و دوست داشتنی
و باز هم در آخر این دعای زیبا که
. خداوندا
آرامشی عطا فرما تا بپذیرم آنچه را که نمیتوانم تغییر دهم و
سلام به استاد عزیزم ومریم گلم
واقعا از خداوند سپاسگذارم که این همه زیبایی وسرسبزی وآب بینهایت واین کلبه چوبی که زیبایی فوق العاده ای به پارادایس داده و آسمان پاک وتمیز با ابرهای کَلَمی اش که هر کدام به طرز عجیبی شکل فوق العاده ای به خود گرفته است
ودرختان بی نهایت سبز رنگ که مثل یه نقاشی کشیده شده است و منعکس شدن ابرها بروی آب دریاچه چه زیبایی خاصی بوجود آورده واقعا استاد عزیزم من از بچگی همیشه یه همچین جایی رو تصور میکردم واسه زندگیم .وقتی پارادایس رو با این همه زیبایی مینگرم فقط لبخند بروی لبانم شکل میگیرد فکر میکنم خودم اونجا هستم واقعا سپاس فراوان که هروز این زیبایی ها رو برای ما به اشتراک میگذارید.استاد عزیزم من میخواستم یه تجربه از زندگیه تحمل بارم که مربوط میشه به 22 سال پیش رو واستون باز گو کنم.
من خانمی هستم که در حال حاضر 40 سال دارم
و در سن 5 سالگی پدر ومادرم از هم به خاطر یه سری مساعل جدا شدند.
تا 9 سالگی با مادر پدری ام زندگی میکردم و عجیب ایشون رو دوست داشتم.
پدرم ازدواج مجدد کردند و بعد ازواج پدرم ما یه زندگی جدیدی رو با پدرم وخواهرم وزن پدرم شروع کردیم
سال ها گذشت ومن زیاد با زن پدرم رابطه خوبی نداشتم دقیقا زندگیم مثل سیندرلا شده بود.
در سن 15 سالگی برای من خواستگار اومد خواستگارم نوه برادر پدر ، پدری ام بود.
من هم سر در گم بودم باید چیکار کنم فقط احساس میکردم باید به این ازدواج وخواستگار بله بگویم که همچین اتفاقی هم افتاد.
3 ماه از ازدواج من گذشت احساس کردم که هیچ علاقه ای به همسرم ندارم یعنی انگار بعد ازدواج ذهن من باز شده بود که این مرد ایده آل من نیست.
از همون موقع به همه اعلام کردم که همسرم رو نمیخواهم ودوستش ندارم وهمه میگفتند بری خونه خودت خونه دار بشی یه بچه بیاری خوب میشی
حتی به خاطر این که گفته بودم همسرمو نمیخوام و دوستش ندارم از دست پدرم یه تو گوشی خوردم چون پدر ،پدری ام ناراحت شده بود که من این حرفو زده بودم چون همسرم نوه برادرش بود میگفتند اگه جدا بشی آبروی ما میره فقط همه به فکر آبرو بودند به فکر خواسته من نبودند.
خلاصه استاد عزیزم ومریم گلم
دوسال با هر بدبختی که بود گذشت وشب عروسی ورفتن به خونه خودم فرا رسید خیلی سخت بود چون قبلش از خدا میخواستم به هر طریقی شده باید جدا بشم ولی نشد.
شب عروسی هم گذشت همه به این فکر میکردند که من یه بچه بیارم به همسرم علاقه مند میشم
من به فکر این بودم چیکار کنم که از این زندگی خلاص بشم
کلا استاد عزیزم یه ادمی هستم وقتی چیزی رو نخوام نمیتونم تحمل کنم وباید تموم یا درستش کنم
فکری اومد تو سرم
من در مشهد زندگی میکردم
ومامانم بعد جدایی از پدرم به تهران رفت برای زندگی
وهیچ خبری هم در این چندین سال ازش نداشتم فقط از دورو بر شنیده بودم در کهریزک تهران که اون موقع(فکر میکردم تبریزک)هستش زندگی میکند.
تو ذهنم اومد برم مامانمو پیدا کنم و از طریق مامانم به این زندگی که واقعا تحملش به خاطر علاقه ای که به همسرم نداشتم رو پایان بدم.
19 ماه رمضان روز جمعه سال 1380 بود روز قبلش حلقه ازدواجمو فروختم ورفتم یه بلیط قطار خریدم و حرکت کردم به جایی که نمیدونستم کجا هست وکسی منتظرم نیست
خیلی سخت بود یه دختر 17 ساله تنها با یه دنیا سنگینی بروی شونه هایش به خاطر نخواستن همسرش ونفهیدن خانواده ودرک نکردن احساس درونی اش خودش رو آواره کرد
خیلی تنها بودم ولی همیشه یکی باهام بود الان که فکر میکنم جای پای خداوند قدم به قدم با من بود
با هر سختی گه بود آدرس مامانمو پیدا کردم
مادری که بعد 12 سال دخترشو دید وبه آغوش گرفت وتا جایی تونست گریه کرد
شروع زندگی جدید با مادری که 12 سال فرزند خودش رو ندیده بود
چون روحیه خوبی نداشتم به سر کار رفتم که یکم حال و هوام عوض بشه
خوب باید شناسنامه میبردم من هم نداشتم یعنی با خودم نیاورده بودم
مامانم به عمه بزرگم زنگ زد که شناسناممو واسم بفرستند عمه جان هم گفتند پدرم شناسناممو نمیده
با هر سختی بود از تهران تونستم واسه شناسنامه اقدام کنم و دریافت کردم
خلاصش کنم که من دوسال تهران پیش مامانم زندگی کردم بعد برگشتم مشهد وهمه راضی شدن به طلاق من وهمه دوباره با من مثل روز اول حتی از قبل هم بهتر شدن ولی خیلی حرف ها پشتم بود اصلا واسم اهمیت نداشت
چون من فقط به این که جدا شده بودم فکر میکردم
و بالاخره اون کوه سنگینی که 4 سال بروی شونه هام بود رو شکستم ورها شدم
استاد عزیزم الان که این اتفاق رو بعد چندین سال مرور کردم همه جا هدایت های خدارو میبینم که به هر سختی بود من هدایت شدم و به خواسته عمیق درونی ام رسیدم چون واقعا اون زندگی واون مرد رو نمیخواستم
الان فهمیدم که برای رسیدن ها فقط باید کانون توجهم به خواسته ام وخلق اون باشه پس من خالق زندگی ام هستم
چون من واقعا برای رسیدن به اون چیزی که خواستم جنگیدم وفقط کانون توجهم به اون بود البته اون موقع که نمیدونستم کانون توجه یعنی چه فقط بهش فکر میکرم که باید جدا بشم
بعد اون جریان ازدواج کردم ودر حال حاضر دو فرزند دختر دارم با همسری مهربان و بی نهایت نعمت های خداوند
فقط در آخر بگم استاد عزیزم واقعا قانون دنیا مثل آیینه است
چون اون زمانی که من در تهران بودم خیلی حرف ها پشت سرم زدن که بعدها فهمیدم تمام اون آدم هایی که برای من حرف زدند بدتر سرشون اومد
شکر گزار خداوند هستم که من رو هدایت کرد تا با شما آشنا شدم تا قانون جهان هستی را فرا بگیرم.
به نام خدای مهربانِ من
سلام به استادان عزیز ،استاد عباسمنش و خانم شایسته عزیز
میزان تحمل شما تا چه حد هست؟
استاد عزیزم من یکی دو هفته است که دارم به این فکر میکنم .وقتی که 8ماه پیش گوشهایم از شدت صدای وز وز امانم رو بریده بود طوری که هنگام خواب خیلی طول میکشید تا به خواب بروم .خیلی اذیت میشدم یعنی وز وز نبود انگار صدای سوت قطار بود تو گوش من .بالا خره بعد چند ماه رفتم دکتر هیچ دارویی نداد خودم با ارامشی که برا خودم ساختم تقربا وز وز به کمترین شدت صدا رسیده و مدت خیلی کوتاه وز وز دارم ،تو اون چند ماه، همه میگفتند این طبیعیه ، دکتر رفتن نمیخواد ،
من نپذیرفتم ،گفتم مگه میشه باید برم ،رفتم دکتر متخصص هم بهم گفت پرده گوش تو سالمه تار های عصبیش ضعیف اند ،برا وز وز هم نمیتونیم کاری کنیم هیچ قرص و دارو نداره .شنوایی تو هم روز به روز کمتر میشه ،
من خیلی نگران بودم ، غصه میخوردم ًًکه چرا باید نشنوم، میگفتم باید راهی باشه من نمیتونم بپذیرم که با وجود پرده سالم گوش شنواییم ضعیف بشه اتفاقا همین دوسه روز بیشتر با خودم تکرار میکردم که نباید این شرایط رو واقعا تحمل کنم ،تا که شما استاد عزیزم این فایل تأثیر گذار رو گذاشتید رو سایت . استاد من میدونم شما جوابی برای این مشکل من دارید با دوره قانون سلامتی
به امیدو توکل بر خدا توفیق پیدا کنم برا خرید دوره قانون سلامتی ،
استاد عزیزم ،خانم شایسته عزیز خیلی از این صحبت ها که باید تحمل کنی همین که هست ، کاریش نمیشه کرد , طبیعیه باید بپذیری شنیدم
چقدر زندگی رو برا خودم جهنم کردم،
استاد عزیزم به خدا این فایل رو گوش دادم امید وار شدم که هیچ بیماری تا ابد ماندنی نیست ، بالاخره باید درمان بشه .و راهی برا بهبودش هست، تو دل هر سختی راهشم هست . به قول اون سوره نشر که با هر سختی اسانیست .قلبم باز شد خدا رو شکر
استاد عزیزم وقتی داشتم فایل رو نگاه میکردم زیبایی های فایل منو ماتو مبهوت کرده بود که به کنار !! از این که من طالب تمرکز بر نکات مثبت بودم هم اینکه خیلی دوست داشتم مثل فلوریدا باران بیاد و این باران رحمت الهی ساعت 4بعد از ظهر بر سر این روستای زیبا شروع به بارش کرد و من کلا خودم رو تو پرادایس تصور کردم خیلی سپاسگزار ی کردم .
روستای ما از توابع خراسان شمالی است استان بجنورد .
استاد عزیزم این که گفتید خدا رو شکر چه هم زمانی هنگام ظبط فایل هیچ معلوم نبود باران میاد اما قبل از تدوین فایل بارون شدید بارید که بزاریم اخر فایل گفتم خدایا از این هم زمانی ها چقدر من تو زندگی بیشتر داشتم و دارم!!! قدر ندونستم و سپاسگزاری نکردم
مثلا همین امروز رفتم روستای مادرم
همسرم سر کار بود برا (خرمن )کوبیدن
من هم نمیدونستم قراره بارون بیاد، تا ساعت سه خبری نبود خواستم بیام بارون شدت گرفت .با موتور نمیشد برگردم ، گفتم خدایا سپردم دست خودت. همسرم خسته است. کلید هم نیست .زیر بارون نمیشه خرمن گندم بکوبند بر میگرده خودت همه چی روو جورش کن .
دوستم زهرا که ماشین داشت خودش زنگ زد گفت حنیفه میخواهی بیام دنبالت. من هم که تصمیم گرفتم که هیچ هدیه ای از طرف دوست رد نکنم بلافاصله گفتم اگه بیایی خیلی ممنون میشم ،.
با این که خیلی از بارون ترس داشت چون خاطره ی خیلی وحشناکی از بارون داشت با چشمهای اشکبار و ترس اومد دنبالم .و من سریع گفتم خدایا این تویی .
دوستان !!همین که من رسیدم تو خونه کفشم رو در اوردم . همسرم وارد حیاط شد وباز دوباره خدا رو شکر گزار شدم .
از زبیابی ها ی پرادایس هم که دیگه نگو
خدارو شکر به خاطر اون اسمان ابیه ابر توده ای سفید
خدارو شکر بابت ابر های باران زایی که همیشه بر سر اون بهشت میبارند و احتمال اتش سوزی رو به نقطه صفر رسوندن
خدارو شکر بابت این اندام رویایی و دوست داشتنی تون استاد عزیزم چقدر از گفتن کلمه استاد لذت میبرم جانم
خدارو شکر بابت تر تمیزی پرادایس مون
خدارو شکر بابت مرمری و براونی دو تا دوست صمیمی و فابریک
خدارو شکر بابت حس قشنگی که از این دوتا حیوون گرفتم.
خدارو شکر بابت اون همه سر سبزی و فراوانی اب درختان سر سبز و زیبا
خدارو شکر بابت اون اهنگ زیبای که بی کلام حس خیلی لذت بخشی رو به من انتقال داد .
خدارو شکر یایت اینترنتی که داشتم و فایل رو نگاه کردم
دوستان من میخواستم صبح کامنت بنویسم اما خدا خواست این هم زمانی ها برای من هم رخ بده تا با شما به اشتراک بگذارم از باران و اومدن همسر عزیزم .
من زبانم ناتوان از اون همه زیبایی و نکات مثبت در این فایل جذاب و پر محتوا
خدایا چنان کن سر انجام کار تو خشنود باشی و ما رستگار .
سلام و احترام خدمت استاد عزیزم و مریم جان عزیزم دوستان عزیزم .
استاد جانم من از سال 88 با یه تبلیغی از شما که روی دیوار منزل ما بود
(شاید این آخرین نشانه باشد ) فکر کنم همین متن بود با شما و دوره های شما آشنا شدم …و حضوری کلاسهای شما را اومدم ..دوره عشق الهی …
خوشبختانه همان سال کار تمام وقتم را تبدیل به پاره وقت کردم ….سال 91 دخترم به دنیا اومد …بعد از 6 ماه متوجه شدم ریه اش به شدت مشکل دارد و دکتر خیلی معروفی در زیر پل سیدخندان که به زحمت بعد 2 وقت گرفته بودم و تازه تو مطب هم 4 ساعتی معطل شده بودم به من گفت دختر شما مشکل ریه ای دارد باید تا آخر عمرش دارو استفاده کند و یک سری محدودیت ها هم براش عنوان کرد …مثلاً کرد و خاک رو فرش نباشه .نباید بدود .نباید بعضی غذاها و میوه ها را بخورد .و …..و یک سری دارو نوشت که حتما از داروخانه رو بروی مطب خریداری شود …من یادمه خریداری کردم و کنار جدول خیابان نشستم و خیلی گریه کردم …اینم بگم دخت من شب ها حالت نیمه می خوابید چون اگر دراز میکشید سرفه های شدید حالشو بد می کرد ..سینه اش به شدت خراب بود …
استاد همون جا بود که گفتم هرگز تسلیم نمیشم …یادمه دوره های شما را می اومدم ..اون زمان کتاب از دولت عشق کاترین پاندر را هم می خوندم ..همون جا داروها را سطل ژچزباله ریختم و به ه مادر دوستم تماس گرفتم که کار طب سنتی انجام می دادند .آدرس گرفتم و رفتم منزل ایشون …تو بغلش کلی گریه کردم گفتم من نمی پذیریم ریه دختر من مشکل داره ….حتما راهی داره ….
استاد جان به مدت دو سال طول کشید که دخترم مشکلش حل شد ..من به راه درستی هدایت شدم …اینم بگم تو این مسیر مدام سعی می کردم با عبارتهای تاکیدی و با حس خوب به خودم انگیزه بدم …..تمام کلاسهای حضوری شما را هم می اومدم ….و از طرفی عبارتهای مثبت و تاکیدی را روی برگه نوشته بودم و در و دیوار چسبانده بودم …..من یه نه بزرگ به مریضی گفته بودم …و اصلا نپذیرفتم ….با نشانه ها هدایت می شدم و آدمهای خوب سر راهم قرار گرفتن و کمک کردن …استاد جانم من هنوزم روزم را با فایل شما شروع می کنم شب قبل خواب فایل شما را گوش می دم …یه وقتی ذهنم درگیره پیر کوچکم میگه مامان یه عباس منشی بزار حالمون خوب بشه … با خودم عهد کردم کانون توجه ام رو مثبت باشه ..گاهی فکر می کنم اگر ریه دختر من خوب نشده بود تو شرایط کرونا چه اوضاعی داشتیم ؟؟؟ اگر به راه درست هدایت نشده بودم الان چه اوضاعی داشتیم ؟؟؟؟؟ استاد عزیزم شما و مریم جون الگوی من تو زندگی هستید .
سپاسگزارم از شما عزیزانم ….
با درودفراوان خدمت استاد عباس منش
و دوستان عزیز
من حدود شش سال هست که یک مشکل بزرگ توی زندگیم تحمل میکردم که هر وقت از طرف همسرم اعتراضی میشد میگفتم صبر کن.فکر میکردم که دارم صبوری میکنم ولی امروز با مثال های زیبای شما فهمیدم که از ترس تعقیر و پرورش افکار خراب در ذهن خودم داشتم تحمل میکردم خولاصه توی این سه چهار ماهی که با شما استاد بزرگ آشنا شدم تعقیرات و تصمیمات بزرگی در زندگیم گرفتم که خیلی ها رو متعجب کرده یکی از همین تصمیمات تحمل نکردن شرایط کاری خودم از این به بعد و اعلام شرایط جدید به نفر مقابلم بدونه ذرهای ترس و تردید. ایشون چند روز پیش به من پیشنهاد مذاکره دوباره در مورد شرایط کاری سال آینده رو به من دادند. و من هم به دنبال این بودم که بتونم منظورم نسبت به مشکلات و کاستی های گذشته با ذکر مثال فرق بین تحمل و صبر رو به نفر مقابل عنوان کنم که توی این شش سال سود یک طرفه بوده به سمت شما و من فقط تحمل میکردم به خانواده ام فشارهای زیادی رو متحمل کردم و شما میگفتی صبر کن همه چیز درست میشود استاد اینکه دقیقا یک روز قبل از جلسه من بهسمت این فایل هدایت بشم و راه رو نشون من بده و من رو در تصمیمی که گرفتم مصممتر کنه از نظر من فقط کار خدا میتونه باشه.
راستشو بگم در شش سال گذشته خیلی وقتها خواستم اعتراض کنم به وضع موجود خودم ولی میترسیدم. میترسیدم که اگر دیگه با من کار نکنه چی میشه . من از کجا باید کار پیدا کنم چطور باید زندگیمو اداره کنم وای چه بسر خانواده ام میا مردم چی میگن و بعد به خودم میگفتم صبر کن صبر کن . تازه فهمیدم که شش سال صبر نکردم که هیچ . شش سال شرک کردم شش سال خدارو ندیدم و به بنده خدا دل بستم و خودم و خانواده ام رو از نعمتهای بینهایت خداوند محروم کردم که یکی دیگه روزی یک لقمه نون به من بده من فقط زنده بودم
خدا ممنونم ازت
به نام خداوند بخشنده بخشایشگر..
سلام خدمت استاد عزیز و خانم شایسته
و درود بر دوستان عزیز..
وقتی صحبت از تحمل میشه ما خیلی جاها با صبر کردن اشتباه میگیریم چون نیاز به این داره که با الهامات خود در ارتباط باشیم…
پسرم خیلی گریه میکرد و هر کاری میکردیم خوب نمیشود چون تجربه سوم بود همسرم میگفت خوب میشه و یه جورای فکر میکردیم صبر کنیم خودش خوب میشه ولی بردیم پیش یه دکتر خوب که کوهی از آرامشه…واین دکتر از بچگی خودم تا بچگی بچه هام رو بوده و گفت گوش بچه چرک کرده و با یک دوره دارو بچه خوب شد ..
حالا این روزا فکر کنم دارم دوستای رو تحمل میکنم که بیرون از تفکرات من هستن ولی همش به این فکر میکنم که شاید صبر کنم خود شون میرن بیرون از مدار زندگیم چون بیشتر دنبال عوامل بیرونی هستند تا درونی حالا با دیدن فایل تحمل یه دفعه یه چیزی درونم گفت بنویس با نوشتن در میاد داری تحمل میکنی یا صبر ترس از دور شدن از دوستان و تنهای آزار دهنده است ولی اگه بخوام مثل استاد متفاوت زندگی کنم میگه تنها باشیم خیلی بهتر از اینکه با کسانی باشیم که احساس لیاقت و از ما دور میکنند..گفته استاد در مورد اینکه ما باید با کسی حرف نزنیم همینه که تحمل دیگران برامون سخت تر میشه چون دوستداریم مثل ما فکر کنند مثل ما ببینند ومثل ما گوش کنند ..در صورتی که اینطور نیست هر کس حق انتخاب داره این من هستم که باید تکلیف خودم رو روشن کنم این روزا که آگاهی استاد در درونم بیشتر شعله ور شده بیشتر به این قضایا فکر میکنم و از خدای مهربان میخوام که دوستان خوب تری در مسیر زندگی من قرار خواهد داد این قانون جهان هستی است..
شیطنت بچه هام رو میدونم باید صبر کنم چون بزرگ تر شن خیلی بهتر و آرام تر خواهند شد .
ولی تشخیص در مواردی که حق انتخاب برات دشوار میشه سخت میشه که داری صبر میکنی یا تحمل از کار بگیر تا خانواده واقوام و اجتماع و مهاجرت اینجاست که استاد عزیز میگه شما رو باورتون کار کنید جهان خودش به شما پاداش خواهد داد حالا این پاداش دوست خوبه ،کار خوبه ،مهاجرت خوبه یا غیره…
من خودم در حال تجربه کردن هستم چون آدمی نیستم که ذهنم به این راحتی قبول کنه باید خیلی چیزها رو تجربه کنم ..با تشکر از گروه سازنده سایت استاد عباس منش
بنام خداوند بخشاینده بخشایشگر
147مین روز تحول من
موضوع فایل:میزان تحمل شما چقدر است؟؟
بعضی اوقات براساس جذب اتفاقات نادلخواه شرایطی نامطلوب پیش میاد که باید طبق اون وقایع یا تحمل کنی یا صبور باشی، کلمه تحمل کردن نماد تحمیل کردن و زجر کشیدن بدلایل متفاوتی که از لحاظ نظرات دیگران بخاطر ترس و بی ایمانی بخاطر ایرادات مختلف،مجبور به تحمل کردن بسیاری از موضوعات هستیم،اگه چیزی پیش نمیره یک ایرادی داره خودبخود مسایل حل نمیشه باید دنبال واکاوی در وجود خودمون باشیم،
اما واژه صبر و صبوری کردن کلمه ی بسیار انسان ساز دارای ایده های تکامل یافته میباشد که خداوند بارها و بارها در قرآن به وضوح بیان کرده،چیزی که خوب پیش نمیره باید راه حلی برایش پیدا کنیم نه اینکه شرایط سخت رو بخاطر باورهای اشتباه تحمل کنیم، صبر یعنی امید ،ایمان هدایت و تکامل و در نهایت رشد کردن و پیشرفت که مطمئنا هدایت میشیم به راههای جدید،
فقر ،مشکلات ،بیماری چیزی طبیعی نیست و غیر طبیعی هست نباید این موضوعات را تحمل کنیم،و این شرایط نادلخواه را بپذیریم،باید باورهای سازنده و بنیادینی برای خودمون ایجاد کنیم نگاه و دیدگاه زیبابین داشته باشیم و سپاسگزار خداوند منان باشیم بخاطر نعمتهای زیاد و بی نظیر و کثرت فراوانی ها و زیبایی ها،اگر چیزی ایراد داره ترمزی وجود داره باید ترمز را برطرف کنیم، جهان براساس باورهای ما واکنش نشان میدهد و با تغییر ذهنیت و باورها راه حل های جدید پدیدار میشه،
سپاسگزار خالق بی منت و بی همتا بابت دریافت آگاهی های سایت استاد عباس منش و بانو شایسته.
سلام و عرض ادب خدمت استاد عباسمنش.
استاد شما رفیق همیشه همراه من هستید.
شما هم در روزهای خوشی و هم در روزهای تضاد همراه من هستین و من با صحبتهای شما مسیر فکریم تغییر کرد.
استاد دست بوس شما هستم.
من هم دقیقا این تجربه رو دارم.
پسر بزرگه من،زمانی که به دنیا اومد،بعد از گذشت 24 ساعت که مادرشو از بیمارستان ترخیص کردم و آوردمش خونه،شروع کرد به گریه کردن و فریاد کشیدن.
جوری گریه می کرد که ما نمیتونستیم بریم در مکان هایی که افراد دیگه هستن،چون اینقدر اذیت می شدیم دیگران به ترنم میکردن و بچه رو از ما میگرفتن تا ما یکم استراحت کنیم.
مثلا اگر جایی دعوت می شدیم برای شام خوردن یا من باید بچه رو راه می بردم یا همسرم.
تازه ی نفر دیگه هم دلش میسوخت و می اومد کمک تا ما کمتر اذیت بشیم.
طریقه خوابوندن این بچه فقط از طریق بانوج بود و این آخر کاری هم طریقه خوابوندش به این شکل بود که میرفتیم با همسرم داخل ماشین و توی خیابون دور دور می کردیم و بچه روی پای همسرم شیر می خورد تا بخوابه.
اصلا یه وضعی داشتیم که بار ها خانومم گریه می کرد که خدایا باید چیکار کنیم.
چون هر جا میرفتیم دکتر،میگفتن باید شیش ماه تا یک سال بگذره،بچه آروم آروم خوب میشه.
خلاصه اینقدر دکتر های مختلف رفتیم،هر کس هر چی میگفت ما انجام می دادیم و تا پیش دکتر قلب کودکان رفتیم و اون دکتر گفت بچه قلبش ایراد داره،ومن هم همون لحظه به همسرم گفتم خانوم،پاشو بریم و اصلا نپذیرفتم،و خدارو شکر هم بچه مشکل قلبی نداشت.
خلاصه اینقدر دکتر های مختلفی داخل مشهد رفتیم تا یک دکتر بهمون معرفی شد و رفتیم پیشش،آقای دکتر غفرانی که خدا رحمتش کنه.
این دکتر سریع سونو گرافی نوشت برای کلیه های بچه و اورژانسی گفت برین انجام بدین.
سونو گرافی انجام دادیم و جوابشو بریدم پیش دکتر،دکتر گفت داخل کلیه بچه سنگ ریزه وجود داره و با شربتی که باید خود دکتر می ساخت این بچه خوب شد.و سجاده شکر کردم و ما پذیرفته بودیم این مساله رو که باید شیش ماه صبر کنیم.و زمانی که کارد به استخون رسید بصورت جدی پیش چند تا پزشک رفتیم تا مشکل بچه حل شد.
اینقدر این بچه گریه های سنگینی می کرد که توی سن یک سالگی باد فَتق گرفت و عملش کردم.
خلاصه استاد وقتی داشتین توضیح می دادین دقیقا اون روزها اومد توی ذهنم و با شما همزاد پنداری کردم.
استاد اینقدر صحبت دارم که نمیدونم از کدومش بگم.
فقط میتونم بگم خدا بهتون خیر بده در همه ی جنبه ها.
چه قدر اینفایل عالی بدرد همین شرایطی که توش قرار دارم میخورد وباعث شد من اقدام کنم تا این شرایط برطرف بشه.
باورم نمیشه که فقط با صحبت کردن در مورد اینکه دیگه نمیتونم این شرایط رو تحمل کنم
انقدر وضعیت تغییر کرد و اتفاق های خیلی خوبی پیش راه من اومد
ممنون از خداوند برای وجود شما بر رویزمین.
به نام خداوند بزرگ و آغاز گر جهان هستی به این زیبایی
به نام خدایی که او هست و جز او نیست
به نام خدایی که برایمان کافی هست و همیشه هست
به نام خدایی که اوست حمایتگر و هدایت گر
به نام خداییی که خالق زیبایی ها هست
به نام خداییی که قدرت خلق زنده گیم را به دست من سپرد تا لذت خلق کردن را بچشم
به نام خداییی همه ما که عاشقانه عاشق ما هست
سلام به استاد عزیزم استاد جوان خوش هیکلم سلام به مریم عزیز مهربان
سلام به بچه های عزیز این سایت الهی
خدایا شکرت برای این همه زیباییی چقدررر زیبایییییی هست خدایاا شکرت که من لایق عالی ترین ها هستم و لایق دیدن زیباییی بیشتر را برایم عطا کردی و من را لایق دیدن زیبایی ها میدانی خدایا شکرت
اول بیایم سر زیبایی این مکان زیبایی دلنشین
واییییییی خدایی من اولا ااین موزیک زیبا با این تصویر قشنگ که نقاششش رب من هست
آسمان آبی زیبا که از هر بخش این پارادایس زیبا چقدر زیبا معلوم میشود با ابر های پفکی زیبااااا که به دریاچه قشنگ انعکاس میکند و چقدررر تصویر قشنگ میسازد این هم شاهکار خدایی من هست
چقدرررر درخت های زیبا سرسبز که روح آدم سبز و شاداب میسازد چقدررر چمن های زیبا که قدم زدن در آن یک لذت خاص دارد و چقدررر من لذت بردم و بار ها احساس کردم من هم با شما در حال قدم زدن و گوش دادن و دیدن این زیبایی ها هستم خدایا شکرت
چقدررررررررر این گلبته های بلند کوچک زیبا هستن این انبوه بودن درخت ها زیباست خدایا شکرت
چقدررر فراره آب زیبا زیبا هست
خدایا شکرت
چقدر مرمری و براونی زیبا هستن خدایا شکرت
خدایا شکرت که این صحنه زیبا را هم دیدم که اسپ زیبایی تان در حال نوشیدن آب بود چقدررر صحنه قشنگ دلپذیر
و استاد تبریک جوان شدن تان چقدرر زیبا و جوان شدین اصلا با این کار از ما باوری پیری را گرفتین آدم میشود حتی جوانتر از قبل هم شود استاد چقدررر عظله هایتان زیبا و قوی شدند الهی شکرت
چقدررررر فراوانی هست چقدررر زیبایی هست از درخت ، ابر ، آب ، باران گرفته تا همه چی
خدایا چقدررررررر باران زیبا چقدر پر سرعت
چقدررررر وقتی در روی آب قطره های باران میچکد زیبا معلوم میشود چقدرررر این صدایی آب باران ارامش کننده هست خدایا شکرت هزار بار شکررررررت
یک حس عالی شور شوق دارم از نوشتن زیباییها و دیدن زیبایی ها
راستی هم همه این جهان زیبا آیینه تجلی زیبایی خداست
چقدررررر او درخت که نزدیک خانه چوبی تان هست با برگ های سرخ رنگش زیبا معلوم میشود و متفاوت
خدایا شکرت
بلی راستی هم تحمل کردن تا صبر کردن به اندازه زمین تا آسمان فرق دارد
صبر کردن یعنی ایمان به خدا قبول خدا سپردن به خدا
داشتن حال خوش ایمان امید توکل راضی بودن سپاسگذار بودن
ولی تحمل یعنی رنج کشیدن یعنی مشرک بودن یعنی قبول نبودن خدا یعنی حال بد داشتن غصه ترس نگرانی
چقدرررر فرق دارد
و بیشتر آدم ها در زنده گی شان رنج میکشند و تحمل میکنند ولی خودشان بازی میدهند و میگویند که ما صبر داریم تا خدا اوضاع را خوب بسازد
پسر خوب دختر خوب خدا هم منتظر توست تا تغییری کنی که اوضاع خوب شود
یاد بیگریم در زنده گی هیچ وقت تحمل نکنیم رنج نکشیم اگر رنجی هست اگر جای بد بود اگر اتفاقی به دل مان نبود بدانیم طبیعی نیست بدانیم زهن ما باور های ما افکار ما ایراد دارد
بدانیم راه حل دارد یک راه دارد باید به دنبال راه حلش باشیم
و هیچ وقت نپذیریم همیشه بدانیم هیچ اتفاقی که سبب رنج آزار ما میشود طبیعی نیست
و از هیچ کس هیچ چیزی را نپذیریم که سبب رنج در زنده گی مان شود و ما تحمل کنیم
باید خداوند شکرگذار باشیم بخاطر این آگاهی ها بخاطرر این قوانین بخاطرر این که قدرت خلق داریم
هر کار میکنیم خودمان میکنیم خودمان را محدود میکینم و در زندان میکنیم
و یک حرفی که از نلسون ماندلا خوشم آمد این بود که نباید زهن و دل مان را دست کسی بسپاریم
خدایا شکرت برای این زیبایی ها
خدایا شکرت برای این آگاهی ها
خدایا شکرت برای استاد زیبایم
خدایا شکرت برای وجود زیباو با ارزش خودم در این فضا
خدایا شکرت برای بچه ها زیبا
خدایا شکرت برای این قوانین بدون تغییر
خدایا شکرت برای عدالتتت
خدایااااا شکرت برای قدرت خلق کننده گی من
چقدرررررر ما ها خوشبخت هستیم زمانی که استاد شروع کردن الگو نداشتن نه کسی بود که عملی بیبینن و قوانین تایید کنن امروز ما علاوه به استاد که این اگاهیی هایی زیبا را برای مان با عشق میدهد
هزارن شاگرد های توحیدی ایشان هست که از نتایج و تجربه هایشان میگویند تا ایمان ما بیشر شود
همه این ها جای شکر هست
خدایا شکرت
که حالم بی نظیر هست با خدا باشی فقط دلت میشود برقصی بخندی و دلت گرم گرم باشد که همه چیز میشود او هست
در پناه تنها فرمانروایی جهان شاد آرام ثروتمند باشید
بنام خدایی که من را آفرید تا خالق زندگی خود باشم
سلام خدمت استاد عزیزم و خانم شایسته همیشه حاضر در صحنه و تک تک دوستان خانواده عباسمنش
واقعا دمت گرم استاد یا این فایلتون من همیشه قبلاً جای صبر و تحملم برعکس بود جاهایی که باید صبر میکردم نمیکردم و در مواقع دیگه کتک خور ملسی داشتم جوری که روزی که من اومدم تو این سایت حسابی کتک هاما از این دنیا خورده بودم و دیگه جونی برام نمونده بود،اگه بخوام در مورد این فایل بگم که باید کل زندگیما بگم،ولی واقعا خوشحالم استاد چون من گذشته خودما پذیرفتم و دارم تلاش میکنم که تغییرش بدم اصلا همین که فهمیدم خودم تک تک اتفاقاتم را رقم میزنم بهم انرژی و انگیزه میده،خب حالا برم سراغ این فایل
نمیدونید استاد که تا این داستانا گفتید دقیقا و دقیقا یاد 2سال و نیم پیش خودم و زندگیم افتادم از وقتی فرزندم به دنیا اومد هر شب تا صبح گریه میکرد و جالبیش اینه که ما دکتر زیاد رفتیم ولی اصلا به این فکر نبودیم که ما باید تغییر کنیم و این انعکاس خود ماست و این روند ادامه داشت تا وقتی که من و خانومم آروم آروم شروع کردیم روی خودمون کار کردن و فرزندم از این رو به او رو شد همه چیز تغییر کرد،تازه فهمیدم وقتی من تغییر کنم کلا همه چیز تغییر میکنه رفتار همه تغییر میکنه و من اینا توی رفتار فرزندم بشدت احساس میکنم انگاری میفهمه وقتی من حال و احساسم خوبه نه لج میکنه نه گیر میده اصلا عالیه عالی و من چقدر از این موضوع خوشحالم چون انرژی میگیرم که بیشتر تو احساس خوب بمونم
یا جریان دیابتم که من 8سال پیش دیابت گرفتم یعنی اینکه دکترا گفتن که تو دیابت نوع یک داری و تا آخر عمرت باید انسولین بزنی و من پذیرفتم و چقدر با انسولین زدن زجر کشیدم واقعا آخراش برام رنج آور بود این قضیه ادامه پیدا کرد تا پارسال که من وارد این مباحث شدم و با وجود اینکه ذهنم میگفت که این دوره برا دیابت نوع یک نیست ولی من دیگه نپذیرفتم و گفتم من باید درمان بشم و تا الآنم پاس وایسادم جوری که میتونم بگم اکثرا روزی یک وعده غذا خوردم و ماهی یک فستینگ سه روزه رفتم چون دیگه نمیخوام به اون روزا برگردم جوری که یکبار به خانومم گفتم من اگه خود استادم بگه من دیگه ادامه نمیدهم من این سبکا ادامه میدم چون واقعا ازش نتیجه گرفتم و دیگه نمیخوام به روزای قبلم برگردم،واقعا ازتون ممنونم استاد عزیزم که خیلی از شرایطا نپذیرفتید و تغییرش دادید تا ما هم یاد بگیریم که نباید بپذیریم ،عااشقتونم استاد واقعا ازتون سپاسگزارم و خدا را شکر که هدایتم کرد توی این مسیر زیبا و دوست داشتنی
و باز هم در آخر این دعای زیبا که
. خداوندا
آرامشی عطا فرما تا بپذیرم آنچه را که نمیتوانم تغییر دهم و
شهامتی که تغییر دهم آنچه را که میتوانم
و دانشی که تفاوت این دو را بدانم