چه موضوعی را باور کرده ای؟ - صفحه 13 (به ترتیب امتیاز)


  • نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
  • فایل تصویری چه موضوعی را باور کرده ای؟
    745MB
    46 دقیقه
  • فایل صوتی چه موضوعی را باور کرده ای؟
    45MB
    46 دقیقه
توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

1057 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    مهرداد مرادی نظیف گفته:
    مدت عضویت: 4128 روز

    سلام به استاد و خانم شایسته عزیزم

    نزدیک به 2 سال که به همراه خانواده به تهران مهاجرت کردم و یک سال و نیم پیش موقعی که در حال یادگیری فریمورک جدید از برنامه نویسی بودم، همه دوستانم به من میگفتن که اگه بخوای جایی استخدام بشی اول باید توی یه شرکتی خاک خوری کنی و بعدش که تجربه و رزومه جمع کردی، بتونی توی شرکت حرفه ایی تر با درآمد بیشتر کار کنی.

    هدف منم برای استخدام شدن این بود که باید تکامل مسیر کاری برای کسب و کار خودم رو یادبگیرم، با کارهای اداری ش آشنا بشم، با سلسله مراتب ش، با تکنولوژی که به کار میره، با مدیریت کردن و رفتار با همکاران و کلیییییییییییییی موارد دیگه که واقعا تجربه ش برام خیلی خیلی ضروری بود چون من هیچ تجربه ایی نداشتم. اول میخواستم بدون تجربه کسب و کار خودم رو شروع کنم ولی بارها به خودم موضوع تکامل رو یاداوری کردم و غرورم رو کنار گذاشتم و وارد این مسیر هیجان انگیز شدم.

    ماه ها تلاش میکردم و رزومه میفرستادم ولی نتیجه ایی حاصل نمیشد، بعد فهمیدم که باید رزومه حرفه ایی داشته باشم، یکی یکی مواردی که لازم بود رو انجام دادم و به لحاظ ظاهری همه چی دیگه اکی بود که یه جا بالاخره استخدام بشم، البته یک جا استخدام شدم ولی 2 هفته بیشتر نبودم که امدم بیرون، چون یه سری تضادها برام بوجود امد که خواسته م اونا بود، مثلا من در این شرکتی که 2 هفته بودم، به این نتیجه رسیدم که باید حتما یک لیدر داشته باشم تا منی که تجربه کمی دارم رو بهم مسیر رو اموزش بده در کنار کار، یعنی کارمحور آموزش ببینم و از اونجا امدم بیرون و البته که حقوق ش هم کم بود و خب اینم میخواستم که حقوق خوبی داشته باشم.

    در این چندماهی هم که سپری میشد دوستانم دائم به من میگفتن مهرداد حیف شد اون شرکت نرفتی و باید خاک خوری کنی، اون زمان من داشتم همزمان هم دوره ثروت 1 گوش میدادم و هم دوره جهان بینی توحیدی(که فکر میکنم استاد چند وقتی که دارن این دوره آپدیت میکنن و تمرکزشون روی این دوره ست).

    منظور دوستانم هم این بود که خاک خوری به معنی اینه که کار کنی و پول نگیری یا پول خیلی کمی بگیری.

    تا اینکه زمان طولانی شد و من هم مصاحبه های زیادی انجام دادم و کلی هم تجربه کسب کردم از همین مصاحبه ها ولی جایی استخدام نشدم تا اینکه یه شرکتی اعلام کرده بود که کارآموز میگیره، 3 ماه هم اول حقوق نمیده، بعد 3 ماه اگر مناسب اون شرکت بودم که باهام قرار داد میبندن از حقوق 8 تا 12 طبق تشخیص خودشون در غیر اینصورت که قراردادی نخواهد بود و تمام.

    بچه ها هم زیاد اصرار میکردن باید بری و من هم گفتم باید به خودم و خدا ثابت کنم که مرد عمل هستم و حرکت کردم و رفتم.

    در این بین خب داشتم اون 2 تا دوره رو گوش میدادم و حسابی ذهنم درگیر بود سر این قضیه که نباید خاک خوری کنم و اتفاقا میتونم بدون خاک خوری به شرکت بهتری هم برم.

    در این شرکت هم 2 هفته آزمایشی رفتم، تضاد هایی از ادمهای این شرکت و مسیر رفت و امد(یک ساعت و نیم طول میکشید برسم خونه و 2 ساعت طول میکشید برگردم و در زمستان هوای سرد و در تابستان هوای گرم به شدت اذیت کننده بود توی ذهنم و رنج زیادی از این موضوع داشتم) و حرفه ایی بودن کارها و اون شرکت برام بوجود امد. نشستم یکی یکی همه تضادها و خواسته هام رو نوشتم.

    خواسته هام از شرکتی که میخواستم اینا بود که:

    1- لیدر داشته باشه.

    2- نزدیک نزدیک به خونه مون باشه، میگفتن کل تهران همه برای کار میان میدون ونک چجوریه که من برای کار باید برم جاهای دور؟؟؟ منم میخوام شرکتی که میخوام کار کنم همین نزدیک خونمون باشه که پیاده بتونم رفت و امد کنم.

    3- لیدر با اخلاق و حرفه ایی داشته باشه.

    4- چندین تا سنیور داشته باشه توی حوزه خودم تا بتونم از افراد حرفه ایی تر از خودم کلی چیزی یادبگیرم

    5- حقوقی که میخوام باشه.

    6- شرکتی باشه که پرستیژ داشته باشه و کارهاش حرفه ایی باشه.

    7- کسب و کار بزرگی باشه تا افزاد زیادی توی اون شرکت باشن که بتونم ارتباطاتم رو بیشتر کنم و برای کسب و کار خودم تجربه کسب و کنم از کارهای با scale بزرگتر.

    8- همکارام افراد حرفه ایی و با اخلاق و شاد و شوخی و با شخصیتی باشن.

    تضاد هایی که اون چند وقت بهشون برخورده بودم، شده بود این خواسته ها و من گفتم، حرفهای دوستانم رو باور نمیکنم که باید خاک خوری کنم من اتفاقا هم سطح م خوبه و هم تیم ورک م خوبه و هم علاقه دارم و هم دارم در عمل نشون میدم و روی خودم کار میکنم پس باید اتفاقات برای من جوری دیگه رقم بخوره.

    و یادتون همزمان داشتم دوره ثروت 1 و جهان بینی توحیدی رو کار میکردم.

    جلسه 5 دوره جهان بینی توحیدی که من عاشق این جلسه هستم، استاد در مورد احساس خوب و رها بودن در مورد خواسته ها صحبت میکنن.

    هدف از کسب و کار و نتیجه گرفتن و درامد داشتن چیه؟؟؟؟ احساس خوب… پس همین الان حتی اگه اونا رو نداری احساس خوب داشته باش چون شرط رسیدن به نتایج و درامد احساس خوب، این کلیدِ شِ….

    و من عاشق این تیکه کلام استاد هستم که توی اون جلسه با خنده میگفتن که بخدا خودش خود به خود اتفاق میفته و درست میشه اگر تو وظیفه خودت رو درست انجام بدی.

    و مثال خیلی قانع کننده ایی هم زدن، این مثال که وقتی بدنمون یه جاییش زخم میشه ما دائم پیگیرش هستیم که کِی خوب میشه یا اصلا ازش فارغ میشیم و وقتی که یادمون میاد میبینیم که خودش خوب شده؟؟؟؟؟؟؟

    دقیقا همینه چون باور داریم خودش خوب میشه اصلا یادمون میره که بدنمون زخم شده.

    دقیقا پول و نتیجه هم همینه خودش درست میشه و ما باید فقط روی حال خودمون کار کنیم.

    من این قدر این جلسه رو شنیدم و شنیدم و شنیدم که دیگه وقتی داشتم روی اون زبان برنامه نویسی کار میکردم فارغ شدم از اینکه جایی استخدام بشم یا نشم، فارغ شدم از اینکه کجا باشم. واقععععععععااااا واقعاااااااا داشتم فقط از برنامه نویسی لذت میبردم فارغ از نتیجه که چی میخواد بشه یا چجوری میخواد درست بشه…

    توی آخرین شرکت که 2 هفته ازمایشی بودم و بعدش قرار میبستن، من داشتم اون 2هفته بازم دنبال شرکت میگشتم و اصلا نا امید نشده بودم همش توی دلم یه حرفی بود که میگفت تو بگرد … تو بگرد…..

    همون زمان یه شرکت به شدت سطح بالا و حرفه ایی توی حوزه کاری ما بود که دائم درخواست نیرو توی حوزه کاری که من بودم، میکرد.

    من ولی برای این شرکت رزومه نمیفرستادم چون یه بار فرستادم و اصلا به مرحله مصاحبه نرسید که رد میشدم.

    حالا این شرکت کجا بود؟؟؟ دقیقا با خونمون پیاده 20 دقیقه راه بود و با ماشین یا موتور 4 دقیقه.

    و البته شرکت حرفه ایی، با پرستیژ، کسب و کار بزرگ و حرفه ایی و بالای 200 تا کارمند برنامه نویس توی اون ساختمون نه ساختمون های دیگه ش.

    ولی من براشون رزومه نمیفرستادم چونکه با خودم میگفتم نمیشه، اما توی دلم این بود که تو بفرست میشه و من میگفتم یه بار فرستادم نشد پس نمیشه و توی دلم میگفت میشه تا اینکه گفتم باشه میفرستم ولی خب از اون راه ارتباطی که میتونستم رزومه بفرستم قبلا فرستاده بودم و دیگه نمیشد.

    اون ندای قلبم هدایتم کرد به راه حل جدید.

    گفت برو توی اکانت لینکدین اون سازمان و اعضای فیلد کاری خودت رو توی افراد اون شرکت پیدا کن و از طریق لینکدین با شخص سنیور اون شرکت صحبت کن.

    من همینکار رو کردم و روزمه ام رو برای یکی از اون افراد فرستادم که خودش لیدر اون شرکت بود.

    ایشون به من گفتن 2 روز دیگه بیا برای مصاحبه.

    من اون لحظه به خدا گفتم شد، در همین حد که گفت بیا مصاحبه برای من کاملا روشن تر شد که میشود، میشود، اگر من جوری دیگه باور کنم و بپذیرم…

    و از استاد هم اون لحظه تشکر کردم توی دلم که استاد دقیقا اینکه گفتی تو باید نشون بدی به جهان و جهان برات درست میکنه و خودش درست میشه دقیقا برای من شد….

    و رفتم مصاحبه….

    خب خیلی از فضا و جو شرکت خوشم امد چون واقعا تجربه همچین جایی رو نداشتم.(این شرکت، یک شرکت بانکی بود که قرار بود من جزئی از تیم متخصص برنامه نویس موبایل این شرکت بانکی بشم.)

    با لیدر مصاحبه کردم، لیدر اون حوزه یک فردی بود که 10 سال سابقه کار داشت و انسان به شدت با اخلاق و توی کار حرفه ایی بود. سوالات خیلی زیبایی توی مصاحبه برعکس تمام مصاحبه های دیگه از من پرسید.

    و در آخر گفت که شما تجربه کار نداری ولی میتونی تجربه کسب کنی اما تجربه تون برای اینجا کمِ.

    من بهش گفتم که من حاضرم براتون رایگان 3 ماه کار کنم، بدون حقوق، بعد 3 ماه اگر سطح م به جایی رسید که مورد تایید تون بود که با هر رقمی که میخواستین با من قرار داد ببندین با هر تایمی، اگر هم که به اون سطح نرسیدم که من میرم.

    چندین بار از من پرسید واقعا با این شرایطی که گفتی موافق هستین؟؟؟؟؟؟؟؟ و من در جواب شون هر سری گفتم قاطعانه قبول دارم.

    گفت باشه پس تو با این شرایط استخدام میشی.

    من اون لحظه که از اون شرکت امدم بیرون، خیلی خوشحال بودم ولی ذوق مرگ نبودم، این لحظه رو دقیقا یادمه، ذوق مرگ نبودم که یه اتفاقی شانسی افتاده اتفاقا از این خیلیییییییییییی خوشحال بودم که قوانین داره جواب میده.

    زمان قرار داد بعد یک هفته رسید و رفتم واحد منابع انسانی، سوالات و مصاحبه منابع انسانی برای من مثل آب خوردن بود چون توی مصاحبه هیچ شرکتی من از این موضوع منابع انسانی رد نمیشدم.

    اینجا هم همینطوری بود و این قسمت تایید شد و رفتیم برای قرار داد.

    موقع قرار داد رئیس منابع انسانی در مورد حقوق و مزایا صحبت کرد. و چون این شرکت، شرکت مخصوص بانک بود، یه سری قواعد و مزایای خودش رو داشت و یکی یکی شروع کردن برای من تشریح کردن:

    از حقوق پایه و واریزی ها بخاطر مناسبت های در کشور از سالگرد بانک و روز بانکداری و تولد امامان و خیلی چیزای دیگه

    که حقوق م که حساب شد، رسید به نزدیک 30 میلیون.

    من مونده بودم که این حقوق برای کِی هست چون بهشون گفته بودم من تا 3 ماه رایگان کار میکنم.

    تا اینکه قرار داد بسته شد و بعد یک از یک ماه کار کردن، من دریافت حقوق داشتم دقیقا با همون چیزی که بهم گفته بودن…. و من اون لحظه برام کاملا یقین شد که میشود….. میشود هرجور که تو بخوای تا وقتی که داری روی خودت کار میکنی…

    و من نه به همه اون خواسته هام بخاطر تضاد ها رسیدم، که به فراتر از چیزی که فکر میکردم رسیدم، از دوستان بسیار خوب و از لیدر بسیار عالی و حقوق خوب و افراد حرفه ایی، شرکت حرفه ایی و………….

    جوری شده بود که یه سری از اون دوستانی که بهم میگفتن باید خاک خوری کنی اصلا باور نمیکردن که من استخدام شدم و چندین بار متوجه شدم که آمار من رو گرفتن که ببینن واقعا من استخدام شدم یا نه….

    و یه سری هاشون اصلا دیگه با من تماس نگرفتن و دیگه خبری ازشون نشد و یکی دوتاشون بهم تبریک گفتن فقط.

    ————————————————————————————————————————————————————————

    حالا میخوام در مورد اینکه وقتی روی خودت کار نمیکنی یا ول میکنی و چیزی که باید باور کنی رو نمیکنی چه میشود براتون بگم.

    خب من توی این شرکت که بودم همه از من حرفه ای تر، کار برای سطح من خیلییییییییییی سنگین تر و من هم اصلا از روند نسخه دادن شرکت های بانکی اطلاع نداشتم.

    در این شرکت، روند کار اینطوری بود که کارفرما میشد خودِ بانک و تیم برنامه نویسی بانک میشد تیم عملیان فنی و یک سازمان هم داشتیم که واسط ما و کارفرما بود.

    اون زمان که من وارد این سازمان شدم، اینا باید نسخه میدادن و اوج کاری بود و به شدت همه چی حساس، من هم که سطح م نسب به اونا پایین و توی کار برنامه نویسی مخصوصا از لحاظ فنی با اینکه خیلی داشتم کار و تمرین میکردم همیشه خودم رو از بقیه پایین تر میدونستم، خب اونجا هم 3 تا سنیور داشتیم و 2 تا میدلول رو به سنیور و میشه گفت جونیور من بودم.

    بخاطر شدت سنگینی پروژه برای من، من شبها که میومدم خونه یا از خستگی میخوابیدم تا فردا یا میشستم روی دانش تخصصی م کار میکردم و از فضای کار کردن روی باورها و احساس خوبم دور میشدم.

    (اهاااا راستی اینم بگم چون میخوام بعدا به این قضیه رجوع کنم: من توی شرکت نماد بمب انرژی بودم و همه به حال من غبطه میخوردن).

    من از فضای کار کردن دور شدم و ماه ها میگذشت و من هی دور تر میشدم و چون پاشنه آشیل من احساس لیاقت و ارزشمندی و دقیقا توی کار این احساس برای من ضعیف شده بود و بخاطر فشار سنگین کار من خودم رو با بهتر از خودم مقایسه میکردم به یک جایی رسیده بودم که داشتم دیگه دیوونه میشدم از خودم و دلم میخواست که نمونم ولی لیدر م که تا حدودی پی برده بود از وضعیت روحیم بهم گفت نگران نباش و سعی کن خودت رو برسونی و درست میشه….

    این درست میشه خب من رو یاد استاد انداخت و یه چند روزی دوباره با فایلها شروع کردم و حالم خیلی بهتر شد ولی باز کار کردن روی خودم قطع شد.

    گذشت و گذشت تا اینکه واقعا من خیلی خوب شدم و همه چی دستم امد، دیگه نگرانی از اقیانوسی از کدهای پیچیده نداشتم، یه عاااااااااااااااااااااااااااالمه تجربه کسب کردم و خیلیییییییییییی همه چی خوب بود برام ولی احساس لیاقتم پایین بود و من خودخوری با خودم داشتم.

    بعد از مدتی هم یه مسئله ایی بوجود امد، اونم مدیر مون بود که به اصطلاح بچه ها میگفتن مدیر سمی.

    خیلی اتفاقات افتاد و جوو شرکت خیلی بهم ریخته بود ولی من میگفتم اگر بر خوبی تمرکز کنم اتفاقات خوب برام میفته، و من خیلی سعی میکردم روی این قضیه تمرکز کنم و تا 2 ماه آخر از سمت این مدیر برای من مسئله ایی وجود نداشت تا اینکه دیگه نتونستم کنترل کنم و منم رفتم روی تمرکز روی فقط و فقط ویژگی های منفی این فرد و مسئله ها یکی بعد از دیگری بوجود امد.

    و البته مسائل مدیر برای همه بچه ها بود ولی من خودم برای خودم دامن زدم.

    تا اینکه دوباره سعی کردم به احساس خوب و تمرکز به نکات خوب برگردم و تا حدودی تونستم ولی دیدم جوو شرکت نه فقط بخاطر مدیر که بچه ها هم خلق و خوی مدیر رو گرفتن.

    یعنی دیگه یه کرم خراب نبود، بلکه یه سبد فاسد بود که کم کم همه سیب های سالم رو خراب میکرد.

    و اونجا بود که دیگه تصمیم گرفتم بیام بیرون و لیدر هم با چندین نفر دیگه که از این وضعیت خسته شده بودن امدن بیرون و هرکسی وارد شرکت دیگه ایی شدن.

    من اون زمان با خودم گفتم خب من تجربه کسب کردم، حالا نوبت کسب و کار خودمه و خسته شدم از اینکه همش بخاطر حقوق تا اخر ماه منتظر بمونم؛ یا برای یه تفریح بخوام مرخصی بگیرم که آیا بهم بدن یا ندن.

    و البته این مدت هم یه عالمه خواسته برام مشخص و واضح شد.

    که هم اکنون در مسیر کسب و کار خودم هستم.

    اما این نکته رو میخواستم بگم که اگر همیشه روی خودمون کار نکنیم و مراقبت از باغچه ذهنمون نکنیم به راحتی نجواها وارد میشن و از هر طرف حمله میکنن جوری که اصلا یادت میره همچین قوانینی وجود داشته.

    اما خدا به من خیلیییییییییییی خیلیییییییییییییییی لطف داشته و داره که دوباره من رو به مسیر اصلی برگردوند و دوباره روی خودم کار کردم و میکنم تا از این تجربه ها استفاده کنم و با این یقین که میشود هر چی رو باور کنی توی زندگیت تجربه کنی، همون چیز رو و حتی فراترش رو تجربه میکنی.

    همه تون دوست دارم و همیشه شاد و سعادتمند و ثروتمند در آرامش و احساس خوب الهی باشین.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 24 رای:
    • -
      آذر نادران گفته:
      مدت عضویت: 1701 روز

      سلام به آقا مهرداد عزیزودیگردوستان واستاد عزیزم

      بی نهایت لذت بردم از خوندن کامنت شما

      چقدرقشنگ تکاملتون روطی کردین

      وتجربتون درزمینه کاریتون ارتقادادین

      چقدر قشنگ قوانین رو اجراکردین

      وزمانی که از شرکت بیرون اومدی

      اونقدرتجربه کسب کردین که میتونی برای خودت کسب و کار راه بندازی

      خوشحالم توسن کم ،متوجه شدی مسیردرست کدوم

      وخلقشون کردی و میکنی

      وچه دعای زیبایی کردین متقابلا همین دعا روبرای شما و دوستان هم فرکانسی دراین سایت دارم

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  2. -
    فری گفته:
    مدت عضویت: 1605 روز

    بنام خداوند بخشنده مهربان

    سلام به استاد خوشتیپم واو چه بازوهایی چه اندامی چقدر تحسین برانگیز

    سلام به خانوم شایسته و همه دوستان عزیزم

    استاد چقدر خوشم میاد رنگهای جیق میپوشید

    منم عاشق رنگ‌های جیق هستم

    و تقریبا در6ماه اخیر هرچیزی خریدم رنگهای جیق بوده اعم از لاک و مانتو و…

    استاد سوالی که تو ذهنم بود و از خدا پرسیده بودم رو یکجورایی متوجه شدم

    من دیشب قبل خاب تو دفترم نوشتم

    “خدایا من متوجه شدم که یکسری محدودیت ها هست تو زندگیم لطفا کمکم کن که این محدودیت ها از کجان؟ ریششون کجاست؟ چجوری تغییرشون بدم؟ آیا میتونم به اون آزادیی که میخام برسم؟”

    و بعدش نوشتم خدای مهربان و توانا پاسخ سوالم رو فقط از خودت میخام پاسخم رو بده .

    باورها

    اون محدودیتی ک من داشتم و میدیدم که واقعا در واقعیت زندگیم هست این بود که من باور کرده بودم که فلان کار رو نمیتونم انجام بدم

    چون پدرم فلانه چون شهرمون فلانه چون خانوادم فلانه

    چرا میتونم تو خونه لباس راحتی بپوشم اما نمیتونم به شهر برم برای خرید یا تفریح

    چرا میتونم گشی و اینترنت داشته باشم اما نمیتونم فلان کاری ک دوست دارم رو بکنم؟

    آیا تنها به این دلیل نیست ک من این موضوعات رو باور کردم ؟

    من یکسری موضوعات رو باورکردم که عادیه و میتونم و واقعا هم میتوناما یکسری چیزهارو باور نکردم و نمیتونم واقعا انجامشون بدم؟

    همه این مسعله ها تو ذهن منه

    همین چندروز یک مسعله ای پیش اومد

    من از سالنمون دراومدم چون باور داشتم که میتونم برم و تو سالنها به عنوان شینیون کار کار کنم ولی یکسری ادما مقاومت داشتن و سعی دراین داشتن که به من احساس بدی بدن

    اما من واقعن از ته قلبم باور داشتم و دارم ک میتونم

    و نتیجه اینه ک من رفتم و ی سالن خوب قبول کرد و بسیار دختر عالیی بود

    وقتی دیشب جلسه 8 احساس لیاقت رو گوش میدادم مخم سوت کشید

    که واقعا من تو یکسری برنامه های فشن شو میدیدم که طرف ی لباسی پوشیده ک واقعن مسخره و از نظر من اصلا جالب نبود اما اون لباسا قیمتشون به میلیون دلاری بود و من همیشه میگفتم این؟!!!!!!!

    بعد فهمیدم ک من همین الانشم که الانه کارم رو ارزشمند و توانایی هام رو محم نمیدونم برای همینه ک تابه الان جسارتشو نداشتم که بلند شم و تغییر بدم تو زندگیم ولی خداروشکر ک الان اینکارو کردم

    .

    خداروشکر میکنم که درمسیر زیبای زندگی هستم

    صبح که چشامو باز میکنم اولین چیزی ک تو ذهنم میاد اینه “خدایا شکرت برای زندگی قشنگم”

    خداجونم واقعا شکرت

    عاشقتونم

    منتظر خوندن کامنتهای زیبای دوستان هستم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 25 رای:
  3. -
    احسان گفته:
    مدت عضویت: 1192 روز

    با سلام خدمت استاد عزیز و خانوم شایسته مهربان و همه دوستان گرامی.

    چه چیزهایی رو پذیرفتی (باور کردی) که داره بهت ضربه میزنه؟

    در زمینه مالی من پذیرفته بودم که فقط و فقط از طریق تخصص و مهارتی که دارم میتونم و (باید) پول بسازم و یا خرج زندگیمو در بیارم!

    این باوره بشدت محدود کننده و نابود کننده ای بود که چندین ساله بصورت ناخود آگاه من داشتم،ولی به لطف و هدایت خدای مهربانم بعداز حدودا سه تا شیش ماه استفاده از فایل های رایگان استاد عباسمنش عزیز بصورت تکرار وار مخصوصا بخش باورهای توحیدی به لطف خدا من هدایت شدم به کسب درامد از کاری که اصلا به تخصص و مهارت های من ربطی نداشت! بچه ها بخدا فقط روی باور های توحیدی وقت گذاشتم و خداوندم بصورت کاملا هدایتی روزی من رو چندین برار قبل بهم داد از راحترین و اسان ترین شیوه ممکن! من فقط روی باور های توحیدی ام کار کردم…. (وقت گذاشتم)که همین کار کردن روی باور های توحیدی هم بازم بصورت هدایتی بود!

    من که قبل از کار کردن روی خودم و باور های توحیدیم در امد ماهیانه ام شاید حدود 3 تا 5 میلیون بود!

    تازه با کلی زور زدن و سختی کشیدن. ولی خداشاهده توی این 3 ماه و نیم به لطف خدا من از اسان ترین راه ها هدایت شدم و درامدی بیش از 80 میلیون تومان به لطف الله مهربان به دست آوردم.

    دوستان من باور کرده بودم که حتما باید از طریق تخصص و مهارتی که دارم پول بسازم،یعنی در اصل پذیرفته بودم که همینه و هیچ راهی بجز این نیست! ولی وقتی روی باورها کار کردم و دستان خداوند رو باز گذاشتم(تسلییییم شدم) خداوند هدایتم کرد که به آسانی و لذت فراوان درامدی بسازم که چندین برابر درامد یکی دوسال گذشته ام بود.

    بنظره من باید وقت بذاریم برای خداوند! روزی چقدر برای خداوند در زندگیت وقت میذاری؟؟؟

    اگه داری به سختی کار میکنی و پول به سختی وارد زندگیت میشه مطمعنا وقتی برای خدا در زندگیت اختصاص ندادی….

    چون محاله ما برای خدا وقت بذاریم(با شکر گذاری کردن برای داشته ها،با احساس خوب داشتن،با توجه به نعمت های کوچیک و بزرگی که داریم و….) خداوند معجزاتشو در زندگی ما جاری نکنه….

    خدایا سپاس گذارم برای این فایل پر از آگاهی

    خدایا سپاس گذارم برای این بهشت روی زمین

    خدایا سپاس گذارم برای این بنده های صالح و برکت داده شده

    خدایا سپاس گذارم که در مدار دیدن و شنیدن این فایل و این همه زیبایی قرار گرفتم

    خدایا سپاس گذارم برای این اسمان ابی و ابر های پنبه ای

    خدایا سپاس گذارم برای هدایت هات

    خدایا سپاس گذارم برای این استاد با تقوا و آگاه

    خدایا سپاس گذارم برای حضورم در این سایت الهی

    خدایا سپاس گذارم برای اینکه بهم اجازه شکر گذاری دادی

    خدایا سپاس گذارم بهم اجازه خواندن قران رو دادی

    خدایا سپاس گذارم که بهم فرصت دیدن زیبایی هاتو دادی

    خدایا سپاس گذارم بهم زندگی پر برکت و پر رزق و روزی دادی

    خدایا سپاس گذارم برای حال خوب و احساس خوبی که دارم

    در پناه الله یکتا شاد باشید و سالم و ثروتمند و با عزت و سربلند در همه جا.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 24 رای:
    • -
      مونا روشنا گفته:
      مدت عضویت: 1749 روز

      دگرگونم کرد احسان عزیز، بنده ی توحیدی

      کامنتت دگرگونم کرد

      باریکلا

      دقیقا این جمله که گفتی :

      ” باید وقت بذاریم برای خداوند! روزی چقدر برای خداوند در زندگیت وقت میذاری؟؟؟

      اگه داری به سختی کار میکنی و پول به سختی وارد زندگیت میشه مطمعنا وقتی برای خدا در زندگیت اختصاص ندادی….

      چون محاله ما برای خدا وقت بذاریم(با شکر گذاری کردن برای داشته ها،با احساس خوب داشتن،با توجه به نعمت های کوچیک و بزرگی که داریم و….) خداوند معجزاتشو در زندگی ما جاری نکنه…. ”

      قلبم تندتر زد.

      دست گذاشتی روی نقطه ی اصلی.

      گوشم زنگ خورد

      از ته قلب برات روزهای توحیدی تر رو در مدار ثروت و سلامتی و خوشبختی از خداوند خواستارم

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
    • -
      مریم گفته:
      مدت عضویت: 1313 روز

      سلام برادر توحیدی

      چقدر خوشحال شدم از پیشرفتت

      از شجاعتت از توحیدی بودنت خدا رو شکر که باور کردم توحید اصل هست باید روی اصل کار کرد باید روی خداوند حساب کرد چقدر لذت بردم باید برای خداوند وقت بگذاریم

      با شکر گذاری با دیدن نعمت ها با دیدن زیبایی ها و تحسین زیبایی ها

      خداوند هزار برابر به زندگیت برکت بده خدا رو شکر به آسانی به درآمد عالی رسیدی همه ما می توانیم چون همه یک جور به خداوند دسترسی داریم آفرین تحسینت کردم ایمانت قوی شده درآمدت عالی شده امیدوارم شاهد پبشرفتت باشیم وهمیشه بدرخشی

      در پناه خداوند باشید

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  4. -
    سمیرا سعادتمند گفته:
    مدت عضویت: 1829 روز

    بنام خداوند یکتا و دانا و توانا

    خداوند وهاب و رزاق و غنی و هدایتگر و اجابتگر خواسته هامون به سادگی و آسونی

    خدایا هر آنچه دارم از آن توست و از تو به من رسیده ، شکرت همیشه به خاطر تک تک داشته هایم …

    بارالها تنها تورا میپرستم و تنها از تو یاری میخواهم مرا به راه راست و‌مستقیم هدایت ام کن …

    سلام به استاد عباس منش بزرگوار و همراه‌همیشگی شون مریم بانوی شایسته ، دو زوج الگو و دوست داشتنی ما

    چشم مون روشن ، استاد دلمون برای شما دو عزیز ، برای پارادایس سرسبز رویایی زیبا تنگ شده بود

    چقدر تحسین کردم ابتدای این فایل اندام رویایی و‌شونه های ورزشی شما رو ، چقدر خوش اندام شدید مبارکتون باشه ، عاشق سر سبزی پارادایس دوست داشتنی ام چقدر خوبه راحت با یک گوشی به دست عزیزدلتون ساده و آسون ، در آزادی کامل با اون پوشش راحت تون ، این لباسهای رنگ شاد و اون کتونی سفید که من عاشق اش ام ، در زیباترین لوکیشن ، برامون فایل میزارید .

    هر فایل شما برای ما کلی درس و آگاهی های ناب ارزشمند داره .

    هر باوری حتی اگر اشتباه اگر باوری قوی و قدرتمند برای رسیدن به اهداف و خواسته هایم هست با جان‌و دل بپذیرم ، هر باور محدود کننده و ترمزی که بوی ترس و‌کمبود و نگرانی …داره رو هرگز نپذیرفته و به دنبال خلاف آن باشم .

    این جملات و اولین باره میشنوم ، باید خیلی روی خودمون کار کنیم ، میدونم من بارها شده یه جاهایی فراموش کردم و پذیرفتم آنچه نباید میپذیرفتم از این همه باورهای محدود کننده جامعه و اطرافیان و خانواده ام ….

    الان که دارم این کامنت و مینویسم ، این فایل و چند بار دیدم و نکته برداری کردم و نصف کامنتهای دوستای هم مدار خوبم و خوندم . در ساعات پایانی 22 خرداد ماه ، روی تختم دراز کشیدم ، از پنجره اتاقم نسیم خنکی میاد ، خدایا شکرت برای سقف اتاق ام ، آرامش شب ، نسیم دل انگیز اکنون ، شکرت برای تخت و بالشت نرمی که دارم ، برای بودنم در سایت توحیدی عباس منش …

    فکر که میکنم تو این سه سال عضویتم تو سایت چقدر باورهای کهنه و قدیمی ام زیر و رو شده ،

    افکار و اعمال و رفتارم تغییر کرده .

    در مسیر تکاملی رشد و بهبود فردی ام چقدر بزرگ‌تر و بزرگ‌تر دارم میشم خدایا شکرت

    این روزها رهاتر از همیشه ام و در آغوش پروردگارم

    بیشتر از قبل باهاش مراقبه و هم صحبتی و هم نشینی دارم ، حتی برای رسیدن به خواسته هام دیگه تقلا و تلاش ‌و عجله ندارم . میدونم لذت در لحظه اکنون مهم تر از رسیدن به اهدافم هست . ساده تر و آسون زندگی کردن شده اولویت این روزهام . هر جایی که بهم الهام بشه برای عمل کردن میگم‌ چشم و اجراش میکنم و نتیجه نهایی همه کارهام و سعی میکنم ، به خداوند مهربان و بزرگ که آفریننده جهان هستی و کهکشانهاست بسپارم .

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 25 رای:
  5. -
    مریم احدی گفته:
    مدت عضویت: 1327 روز

    بنام خداوند هدایت گر،سلام استاد عزیزم خیلی خوشحالم برای این فایل ،کلا عاشق فایل های جدیدم ،موضوعی که عنوان کردین دقدغه این روزهای منه ؟اینکه دارم روی باورام به شدت کار میکنم میبینم خیلی ازاونا باورهای من نیست باورهایی که نسل ب نسل وناآگاهانه به ما منتقل شده،اینکه یه طرز فکرو عده ای تکرار میکنند واون باهمه بی منطق بودن میشه باور ،ولی ازاونجا که ما به قول استاد از بدنه جامعه جدا شدیم وداریم روی باورهایی که برای همه ملاک ومعیاره ومارو از هدف دور میکنه بیشتر باید کار کنیم که اگر بیایم ضد باورهمه حرف بزنیم کسی قبول نمیکنه استاد همیشه میاد ودقیقا ضد اون چیزی که بی منطقه بااینکه مقاله معروفیه با جسارت واعتماد به نفس حرف میزنه ورد میکنه عاشق این رفتار استادم ،ومن هم همیشه هیچ چیزی رو بی دلیل قبول نمیکردم امروز ازاستاد یاد گرفتم فقط باورهایی رو قبول کنم که منو متوقف نکنه ،باور قدرتمند کننده ایمان ،من دارم خودمو باورامو آپدیت میکنم واونو هرروز باباورهای جدید وقوی استاد عوض میکنم ،من فهمیدم اگر توی زندگیم امروز اینجام فقط به خاطر باورهای خانواده واطرافیانمه ،ولی من مجبور نیستم اونارو قبول کنم ازاولم خیلی مقاومت میکردم ولی راه دیگه ای رو نمیشناختم تا جایگزین کنم ،من این اشتباه رو وقتی فهمیدم که من هرچی باور راجب بزرگ شدن وسبک زندگیم داشتم هیچ ربطی به دخترم وشیوه بزرگ شدنش نداشت ازهمون جا فهمیدم که باید تغییر کنم ،خیلیارو میشناسم که خودشونو زندگیشونو جای زندگی شونو کاملا عوض کردن ولی بازهم دارن مثل صدسال پیش فکر ورفتار میکنند،من ازوقتی بااین سایت آشناشدم ودیدم چقدر باورهای من محدود ومخربه کم کم سعی کردم فاصله بگیرم ازیه سری ادمها وبعد هدایت شدم جایی که طرز فکراشون خیلی باز بود ،باورهای اشتباهی که منو عقب نگه میداشت باورهای غلط مذهبی بود راجب خانومها،هنوزم همه خانوادم دارن اونجوری فکر میکنند،باورهای محکم وقدرتمند استاد توذهنم حک شده وباهیچ چیزی عوض نمیکنم ،من داشتم سلسله فایلهای تفاوت ذهنیت محدود کننده وقدرتمند کننده رو گوش میدادم اونجام کلی باورهای مخرب نوشتم از خودم که اصلأ فکر نمیکردم نشتی زندگی منه ،چالش اینکه دیگران هر چی میگن تو برو دقیقا ضد همونو پیدا کن وباورش کن ،تنها کسی که این طرز فکرو داشته وداره فقط استاد ،من همه اینها رو تمرین کردم وجواب گرفتم ،آگاهانه ورودی های ذهنمو کنترل میکنم وباورهای قدرتمند کننده رو میسازم باهمین تمرین کلی جلو رفتم ،من میخام روان شناسی ثروت یک رو تهیه کنم ،چون کلی باورهای محدود کننده دارم ،یه مدت همه چیز داره تغییر میکنه فقط چون سعی کردم باورهای منفی رو بشناسم ،استاد عاشقتم برای همه دوستای گلم بهترینها را آرزو میکنم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 26 رای:
  6. -
    ناعمه احمدی گفته:
    مدت عضویت: 1604 روز

    چه باورهای قدرتمندکننده ای داری ک باعث پیشرفتت شده؟

    من باور دارم استعداد ذاتی دارم در یاد گرفتن مهارت ها، در ارتباط برقرار کردن، در مدیریت امور و هندل کردن کارها پس از این استعدادها برای خودم برای شغل خودم استفاده میکنم.

    من عاشق خلق کردن ابداع کردن هستم از کارهای روتین و ربات گونه متنفرم، از اینکه یه جا بشینم و یه کار تکراری رو هر بار انجام بدم، دوست دارم رشد کنم هی ایده های جدیدتر رو امتحان کنم، هی معاشرت های جدید، هی تجربیات جدید.

    و چه باورهای محدودی رو نپذیرفتم از اطرافیانم؟

    من باور نکردم برای ساخت ثروت باید سختی کشید، چون پدرم بنّا هست باور نکردم ک پول ب سختی بدست میاد.

    باور نکردم پول از طریق رئیس و صاحب کار و بابا و شوهر فقط میتونه وارد زندگیت بشه پس مغازه خودم رو زدم، با اینکه هیچ الگویی در فامیل نداشتم.

    باور نکردم چون زنم نمیتونم شغل خودمو داشته باشم،چون سنم کمه نمیتونم و از پسش برنمیام، یا تنهایی نمیتونم باید با کسی شریک بشی.

    باور نکردم که من نمی تونم از طریق عشق و علاقه ام پول بسازم، با اینکه همه اطرافیان و کل طایفه اصلا عاشق کارشون نیستن.

    من باور نکردم اینکه الان ثروتمند نیستم ربط داره ب کشورم، ب محله ام، ب وضعیت مالی خانواده ام، ب اینکه بابای پولدار ندارم ک حمایتم کنه، ب اینکه ما مهاجریم تو این کشور، گفتم نه من مسئولم باورای من مسئوله افکار منه ک ایراد داره نه چیز بیرونی.

    من پذیرفتم ک استعداد بیزنس وومن شدن رو دارم، روحیه من اینه ک برا خودم کار کنم، من میگفتم من باید کارآفرین باشم و شغل خودم رو داشته باشم و مغازه زدم.

    اون موقع ک مدرکم دیپلم بود باور نکردم ک جای خوبی نمیتونم استخدام بشم، و شدم و حدود 3 سال توی شرکت خیلی خوبی مشغول بکار شدمو مهره اصلی شرکت شدم.

    باور نکردم ک خواهرام بهم میگفتن تو نقاشی ات اصلا خوب نیست، مثل بچه ها میکشی و یادمه تو مدرسه همش خودمو با دوستام مقایسه میکردم و وقتی شروع ب نقاشی رو سرامیک کردم دیدم نه بابااا من خیلیم عالی هستم و اتفاقا خواهرم منو تحسین کرد و گفت خیلی قشنگ شده.

    خدا رو باور کن، توانایی ای ک بهت داده رو باور کن و حرکت کن حرکت کن، راکد نباش، مستاصل و درمانده نباش، تو خدا رو داری، هدایت و حمایت خدا رو داری، باوراتو عوض کن و ب ایده هایی ک میگه عمل کن و بعد می بینی باورهای اطرافیانت برا خودشونه باورهای تو برا خودت.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 25 رای:
    • -
      علی میرفخررجایی گفته:
      مدت عضویت: 1820 روز

      سلام به ناعمه جان عزیز دختر توحیدی و فوق‌العاده

      ماشالا

      همیشه گوشه ی ذهنم هستی که با تموم محدودیت هایی که داشتی

      چطور حرکت کردی و نتیجه گرفتی

      و هر بار هم داری بیشتر حرکت میکنی

      توی این کامنتت متوجه شدم بیشتر داری خودتو و توانایی هاتو باور میکنی

      توانایی هایی که اگر حرکت های قبلی رو انجام نمی‌دادی شاید بهشون پس نمیبردی

      همین چند استعداد و نقطه وقتی که توی خودت کشف کردی همین ها کافی کافی هستن برای این که تو تبدیل بشی به یک بیزینس وومن بزرگ

      اون توانایی مدیریتت

      با توجه به اینکه داری هر روز روی خودت کار می‌کنه

      به زودی تبدیل میشه به توانایی رهبری

      کسی که پیشرو میشه

      کسی که چشم انداز بزرگی داره و باعث میشه افراد باهاش همراه بشن .برای خلق یک ایده ی نو

      برای خلق یک کسب و کار جدید

      افراد عاشقانه دوست خواهند داشت در کنار تو کار کنن

      توی مسیر اهدافت بهت کمک‌ کنن

      و اونها از کار کردن در کنار تو لذت خواهند برد

      استعداد در یادگیری مهارت ها

      عاااالیه

      استعداد در ارتباط برقرار کردن با آدم ها

      عاااالیه ،یکی از خصیصه های یک رهبر

      مدیریت امور و هندل کردن کارها

      عاااایه( یکی از مهارت های رهبری )

      افراد خیلیییی کمی هستن در دنیا که این توانایی ها و استعداد هارو دارن

      و طبق قانون

      هر چقدر بیشتر به این موهبت های که از طرف پروردگار به تو داده شده و تو باورشون کردی رو ارزشمند بدونی و بابتشون سپاسگذاری کنی

      که سپاسگذاری از این موهبت ها یعنی بیشتر استفاده کردن از اون ها برای رشد و گسترش جهان

      هر روز این نقاط قوت و استعداد ها در تو گسترش پیدا می‌کنه و هر بار جنبه های بیشتری از خودت رو کشف میکنی که تا بتونم موقع بهش پی نبردی

      و همین حرکت کردن هاست که باعث میشه تو یه توانایی های بالقوه ی خودت پی ببری و اون هارو شکوفا کنی

      و این نامحدوده وما تا آخر عمر میتونیم پتانسیل هایی رو از خودمون بیرون بکشیم که تا قبلش نمیدوسنتیم

      فقط این موارد

      با ایمان و عمل کردن شکوفا میشه

      همه ی ما از جمله تو

      گنج هایی هستیم که کلی گرد و خاک روش نشسته کافیه هر بار این گرد و خاک هارو کنار بزنیم و تمیز کنیم تا به اون گنج های درونیم برسیم

      واقعا تحسین بر انگیزی که با وجود تموم باور های محدود کننده ی ای که اطرافت بوده و دیدی و شنیدی

      برخلاف اونها

      حرکت کردی

      و نتایجت رو هم که همه ی ما خوندیم و لذت بردیم

      خدارو شکر میکنم که بهترین دوست های من توی این فضا هستن و هر بار بیشتر ازشون چیز یاد میگیرم و بیشتر باورهام تقویت میشه

      نامه جان

      بگرد و دنبال بزرگ ترین تصویری از خودت باش که میتونی توی ذهنت ایجاد کنی

      هرچی که با قلبت همسو باشه و برای خود خود خودت باشه و بالا ترین احساس شادی و معنا رو‌ در وجودت در قلبت ایجاد کنه

      و اینقدر تکرارش کن تا زندگیش کنی

      مثل تموم اتفاقاتی که تا الان برای همه ی ما رقم خورده .

      مطمئنم که لایق بهترین هایی و هر بار بیشتر از موفقیت هات

      نه

      ببیخشید

      بیشتر از خوشبختی هات میخونم

      از احساس خوب بیشترت از رضایت عمیق از زندگیت

      انشاالله

      در پناه خدا شادو سلامت و ثروتمند باشی

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
      • -
        ناعمه احمدی گفته:
        مدت عضویت: 1604 روز

        سلام علی جان، سلام دوستان خوبم

        من اینجام، همینجا ؛)

        فقط کمی آرام تر شدم، این روزها بیشتر ب درون خود سفر میکنم، حس رهایی بیشتر دارم و نگرانی هایم ب مراتب کمتر

        بهبود شخصیت ادامه دارد، پول ساختن ادامه دارد، کار کردن، طرح زدن و گسترش مهارتم ب یاری الله ادامه داره و هربار کمی بهتر و متنوع تر.

        علی جان ازت بسیاااار ممنونم ک باز سخاوت مندانه این جملات پر از لیاقت رو برام نوشتی.

        شما و شجاعت ها و هجرت هاتون هم همیشه گوشه ذهن من تحسین شده، همیشه استمرارتون، پیشرو بودن در شخصیت و ایمان تون رو تحسین کردم.

        درسته دوست خوبم همون روزهایی ک برام نوشتی فروش توی کوه چه باحال و بهم انگیزه حرکت داد حرفات، تا ب امروز ادامه داره، هربار قوی تر، با عزت نفس تر، توحیدی تر، و ب خدایم نزدیک و نزدیک تر شدم. فقط من و خدایم شاهدیم ک من چقدرررر رشد کردم، چه درس ها، چه روزهایی سپری کردم ک فقط خودم و خدایم بودیم، چه تقوایی در من ساخته شد وووو هزاران برکت و موهبت، برای پول بیشتر نبود میگفتم خدایا بریم ببینیم امروز چی داری برامون، فرشته هایی ک در قالب مشتری می اومدن و من عشق میکردم از ذوق تو چشم هاشون.

        ب سود و حساب کتاب درآمد فکر نمی کردم، روزی رو خودش می رسوند من فقط باید وظیفه مو انجام میدادم با نهایت عشششق. و همین کافی بود و حس عمیق رضایت رو بهم میداد

        واقعا گاهی شبها مرور میکردم روز پربرکتم رو و می دیدم همش کار خدا بود و خدا بود و خدا، گاهی شبها گریه میکردم از لطف بی منت خدا، من فقط میرفتم و لذت میبردم، خودش همه کارها رو میکنه.

        ذهنم ترسهایی رو میاره از آینده نامعلوم، ولی من میدونم همون خدایی ک منو تا اینجا رسونده، از این ب بعدم هست، نمی دونم فقط سپردم ب خودش، اگر قراره فصل جدیدی از زندگیم رو شروع کنم من حاضرم، فقط میخوام با جریان زندگی آرام پیش برم و میدونم خودش درست میکنه همه چیو، من بار فکر کردن و نگرانی از آینده رو از دوشم برمیدارم.

        درس های عملی ک من در این مدت تقریبا 6 ماه عمل گرایی مستمرم گرفتم، مطمئنم این شخصیتی ک در این 6 ماه شکل گرفت قراره در آینده کارهای بزرگی کنه، درس هایی ک حک شدن و قراره باهاشون مسیر آینده هموار بشه. نمیدونم هیچی نمیدونم فقط میگم ب هرخیری ک تو مسیر زندگیم میرسه بله میگم. نمیدونم خدا در من چی دیده، ولی می دونم خوب از پسش براومدم.

        بگرد و دنبال بزرگ ترین تصویری از خودت باش که میتونی توی ذهنت ایجاد کنی

        هرچی که با قلبت همسو باشه و برای خود خود خودت باشه و بالا ترین احساس شادی و معنا رو‌ در وجودت در قلبت ایجاد کنه

        و اینقدر تکرارش کن تا زندگیش کنی

        باید ب این جملات تون فکر کنم، چیزی ک میدونم الان تو این شرایط با همین کار حالم خوبه، من همیشه جایی هستم ک باید باشم، اگر قراره تغییری رخ بده باید خیلی راحت خودش پیش بره، ولی همیشه سعی کردم ب ندای قلبم گوش بدم و ازش بپرسم کجا حالت خوبه؟ با کی حال دلت خوبه؟ و ب حرفش گوش بدم.

        ازتون ممنونم براتون بهترین هارو میخوام، نمیدونم شما در چه وضعیتی هستید، خوشحال میشم از شما و روند رشدتون بخونم، کمی فاصله گرفتم از سایت، خلا ایجاد کردم، ذهنم پر از آگاهی شده، میخوام صدای قلبم رو بشنوم، آگاهی های دیگه ای برای این برهه از زندگیم لازمه، حسم میگه، باید کمی ب درون خود سفر کنم. مسیر رشدم دائمی عه، نهال وجودم همیشه باید رشد کنه و بهش آب و نور میدم، مسیر تقوایم، مسیر حال خوب و مسیر ایمان همیشگی است.

        در پناه الله باشید دوست خوبم؛)

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
  7. -
    صفاگنجی گفته:
    مدت عضویت: 2073 روز

    به نام الله روزی دهنده ی هدایتگر

    خداوندا سپاسگزار لطف بی کرانت هستم که فرصتی دوباره به من عطاکردی تابتوانم از آگاهی های ناب این قسمت از سایت مقدس بهره ببرم

    سلامو درود به استاد خوشتیپمون و مریم جان عزیزمون،امیدوارم حال دلتون سرشار از نوروامید پروردگار باشه

    سپاسگزارم از شما دویارعزیز که این فرصت رو برای ما فراهم کردید تا ذهنمون رو ازهرگونه علف های هرزبیهوده شخم بزنیم و بجای اون علفهای بیهوده بذر امید بذر ایمان بذر توحید بذر فراوانی ودریک کلام بذر باورهای قدرتمندکننده رو تو وجودمون بکاریم و رشد بدیم

    خدایاخودت بهم کمک کن تا بتونم باورهای محدودکننده ی ذهنم رو بشناسم و بتونم باورهای قدرتمند کننده رو جایگزین اونها کنم

    اگه بخوام درمورد باورهای قدرتمندکننده ی ذهنم توضیح بدم،باید بگم این نبوده که ازدوران کودکیم اون باورقدرتمند کننده رو به خورد من دادن، ماشالله همه ی ما چنان با باورهای محدودکننده توسط اطرافیانموم احاطه شدیم که میتونم به جرأت بگم ازکودکی من یک باور قدرتمندکننده ازکسی حتی نزدیکترین آدم توزندگیم نشنیده بودم.

    هراندازه که توزندگیم پیشرفت کردم بخاطر برخوردکردن یکسری تضادها توزندگیم بوده،که باتوجه به اون تضادها یک انگیزه ای گرفتم ویک تجربه ای کسب کردم که منو به سمت پیشرفت هل داده و اون تضادها یجورای آتش انگیزه ی من رو شعله ور میکرد تااون استعدادی که ازدرون دارم رو شکوفا کنم

    من درمورد باور توحیدی یادمه اونقدر غرق در حواشی بودیم وبه ما جوری ازخدا توذهنون ساختن که وقتی مهر نماز ازدستمون میوفتاد و میشکست فوری بهمون میگفتن خداسنگت میکنه،اگه غیرعمد توی خیابون پامون رو روی نون میذاشتیم یه پس گردنی میخوردیم و بهمون میگفتن برش دار بذارش یه گوشه کنار وگرنه خدا غضبت میکنه،همیشه ازخدا یک هیولایی تو ذهنمون میساختن که اگه دستمونم بدون وضو روی کلمه های قران میرفت میگفتیم خوب الان خدا یه فرشته ی عذاب میفرسته تا مارو تنبیه کنه

    خلاصه بزرگ شدیم و دیگه این چیزا تو مغزمون قابل هضم نبود و یجورایی باخدا قهرمیکردیم که چرااینقدرباید سخت بگیری که جرأت یک کلام حرف صمیمانه باهات رو نداشته باشیم،همیشه هم هروقت میخواستیم دعاکنیم میگفتن تامیتونی گریه کن چون خدا ازصدای گریه ی بندش عشق میکنه بعدن بهت اون چیزیو که میخوای میده!

    انصافا خیلی روی این موضوعات کارکردم تا بلاخره از حواشی تقریبا بیرون اومدم،تقریبا که میگم چون هنوز یکسری اعمالی رو موقع نمازخوندنم انجام میدم که برگرفته از باورهای گذشتمه و ناخوداگاه فکرمیکنم اگه انجامش ندم نمازم قبول نیست!

    امادیگه این رو باتمام قلبوجان پذیرفتم که خداوند به کسی ظلم نمیکنه و آینه ی تمام نمای اعمالو رفتارم رو بهم نشون میده بدون اینکه به اندازه ی نازکیِ پوسته روی هسته ی خرما به من ستمی وارد کنه،خوب همین یک باوری که باتکرارکردن اگاهی های ناب استاد عزیزم در وجودم ساختم باعث شد که دست از مقصر دونستن زمینو زمان بردارم و بیشتر ازدرون خودم رو درست کنم

    وقتی درمورد خواسته هام ازخداوند شرک میورزیدم و فلان امام رو واسطه ی خودم وخدا قرارمیدادم و درآخرجواب هم نمیگرفتم،از خدا و زمانش گله مند میشدم که چرا خواستمو اجابت نکردی،من که فلان بنده ی پاکت رو واسطه ی بینمون قرارمیدادم پس چطوره که باز اجابت نکردی،همیشه اینجور حرفا بین منوخدا ردوبدل میشد

    وقتی فهمیدم که این یک شرک بزرگه و خدا قسم خورده که شرک به خودم رو نمیبخشم،خیلی تواین قضیه خوب عمل کردم ودیگه هرچیزی رو باخدای خودم درمیون میذاشتم،خیلی جاها نتیجه نگرفتم ولی این جا دیگه خدا رو مقصر نمیدونم چون میفهمم خودم یکسری باورهای محدودکننده دارم و اجازه نمیدم خدا دستانش رو برام بفرسته

    حالا این بماند که خیلی افراد مارو به اسم وهابی خطاب میکنند،امادیگه اونقدر تواین قضیه منطق درستی تو ذهنم ایجادکردم که برام این جور حرفها مهم نیست

    باورمحدودکننده ی دیگه ای که دارم،درمورد اینه که گاهی وقتا وقتی یک فردی رو میبینم که ازلحاظ جسمی بیمارهست وظیفه ی الهی انسانی خودم میدونم که به کمک ایشون برم و تا پای جان براش ازلحاظ جسمی مایه میگذارم،و همین باعث شده خیلی وقتا که نیاز شدید میدونم روی خودم کارکنم،از وقتم میگذرم برای اینکه به طرف مقابلم کمک کنم تا مثلا خونه ووزندگیش رو شسته رفته کنم،و هیچوقت هم تو این مورد کسی اونجور که باید ازمن تشکر کنه نکرده،چون خودم میفهمم اونقدر برای جسمم ارزش قائل نمیشم که فقط میخوام اون نفر چون بیماره بهش فشار وارد نشه،و جالب اینجاست که خودم بعدش چندروز بیمارمیشم و اجازه نمیدم کسی بفهمه،واقعا همین مورد باعث شده که خیلی وقتا احساس درماندگی کنم و ازخودم عصبانی بشم که چرااینقدر برای دیگران وقت میذارم و برای کارکردن روی خودم کمتر ارزش قائل میشم و همین موضوع باعث شده که پیشرفت خوبی تو ارتباطم با آدمای سالمتر هم ازلحاظ جسمی و هم ازلحاط روحی نداشته باشم

    یه باور محدودکننده ی دیگه ای داشتم و الان خیلی بهتر شدم،این بود که همیشه وقتی ازکوره درمیرفتم میگفتم خوب دیگه تو ژنتیک ما اینجوریه که زود عصبانی میشیم و قبلا مادربزرگ و مادرمادربزرگم رو مقصرمیدونستم که چرا این ویژگیشون باید به ما ارث برسه

    بعدن که روی خودم کارکردم و باکارکردن روی جلسات قدم سوم فهمیدم که من سرموضوعات پوچ وبیهوده گیر الکی میدم و اونهارو بزرگ جلوه میدم،و بجای اینکه سریک موضوعی منطقی فکرکنم،بیخودوبی جهت هرکسی رو غیرازخودم مقصر میدونستم

    وقتی سعی کردم خودم رو رهاکنم ازهرگونه وابستگی ،ازهرگونه گیرای الکی ،ازهرگونه انتظارات بیجا از فرزند همسر و دوستوآشنا،دیدم که چقدر هروزم داره ازدیروزم بهترمیشه

    شبها که میخوابم یادم به کل روزم میوفته میبینم که اصلا گیری به همسروفرزندم ندادم،اصلا باکلامم احساسمو بدنکردم،اون وقت میفهمم که واقعا ژنتیک و ارث اخلاق بد یک باورنادرستی بود که یالها مثل یک گاری زهوار دررفته روی دوشم میکشیدم و تسلیم بودم که خوب همینه که هست

    یک باورمحدودکننده ی دیگه ای که داشتم و الان دارم روش کارمیکنم اینه که همه ی ما ژنتیکی دختر زا هستیم و خیلی کم پیش میاد که یک نفر تو فامیل ما پسر به دنیا بیاره،بعد که یکم بیشتر رو این موضوع فکر کردم دیدم که ماهایی که تو فامیل صاحب فرزند دخترشدیم بیشتر رواین موضوع متمرکز شدیم به خاطرهمین تو شرایط و موقعیتی قرارمیگیریم که واقعا صاحب فرزند دختر میشیم

    ولی اونایی که خیلی هم کم هستند تو فامیل بیشتر تمرکزشون به اینه که میتونن فرزند پسرهم به دنیا بیارن،به همین خاطر بدون اینکه برنامه ی خاصی رو رعایت کنند خیلی راحت صاحب فرزند پسر میشن

    بعدمیفهمم که واقعا این افراد خیلی بیخیالتر بودن و خیلی بیشتر ازینجور موضوعات رها بودن و به همین خاطر اون جنسیتی که ازفرزند دوست دارن صاحبش بشوند خیلی راحت در موقعیت و شرایطش قرارمیگیرن که صاحب اون فرزند بااون جنسیت میشوند

    یک باور قدرتمند کننده ای که خیلی به رشد من توی کارهای خونه کمک کرده،اینه که من آدم توانمند و ریسک پذیری هستم که دست به هرکاری میزنم اون کار به بهترین شکل ممکن پیش میره

    مثلا انواع غذاها،کیک ها،دسرها،ترشیجات،نان خونگی،همه ی اینهارو بایکی دوبار تجربه کسب کردن به بهترین شکل ممکن آماده میکنم،و اونقدر تواین موارد خودمو باور کردم که حتی خانم های فامیل با سن پنجاه شصت سال از تجربه های من استفاده میکنند

    توحوزه ی سلامتی تازگیا به این باوری که استاد بارها تو دوره ی قانون سلامتی گفتند رسیدم که هرچی خوراک کمتر به جسمم برسونم و آب بیشتری بخورم کارهای سنگین بیشتری رو باانرژی بیشتر میتونم انجام بدم،و واقعا از انرژی فوق العاده ای برخوردارهستم،وقتی که درطول شبانه روز فقط آب میخورم و کارهای خونه رو انجام میدم.

    یامثلا وقتی ازهمون کودکی کباب گوشت ومرغ میخوردم احساس میکردم کلی سربازای قوی به خونم رسوندم و همین باعث میشد بعدازخوردن کباب کلی انرژی بگیرم و بعدن که باقانون سلامتی آشناشدم دیدم که واقعا این باوری که نسبت به خوراک گوشت ومرغ داشتم درست بوده

    یک باورقدرتمندکننده ی دیگه ای که دارم اینه که آدم شجاعی هستم،ازهمون نوجوانیم دوست داشتم ماشین سواری وموتورسواری رو یادبگیرم،بخاطرهمین از سن دوازده سالگیم هم موتورسواری بلدبودم هم ماشین رانندگی میکردم،بعد همین باعث شد که کم کم به دل ترسای بیشتری برم،و حالا به جایی رسیدم که بدون هیچ ترسی میتونم تو دل تاریکی شب تو طبیعت بمونم بدون اینکه کسی بامن باشه

    باورهای قدرتمندکننده ومحدودکننده ی دیگه ای هم دارم که انشالله سعی میکنم تو کامنتای بعدیم بهشون اشاره کنم

    اینم بگم استادجان ازوقتی که شروع کردم به دنبال کردن سریال زندگی دربهشت،اصلا احساس دوری ازشما نمیکنم و فکرمیکنم همین دیروز بود که خانواده ی آقای ریک مهمون شمابودن،و همین که داشتید دور تادور دریاچه قدم میزدید،یه نگاهی به درختچه های دور دریاچه انداختم وگفتم عهه اینارو که چندروز پیش استاد بامریم جان قطع کردن!

    بعدیدفه یادم افتاد که راستی من چندروزپیش این قسمت هارو دیدم،این قطع درختچه سال99بوده،و الان بعداز چهارسال دوباره رشد کردن،و همین موضوع برام یه نکته رو یاداوری کرد که ببین هرباوری رو که خیلی هم عالی روش کارکنم بعدازیه مدتی دوباره نیازه که باور درست رو از هرگونه علفهای هرز پاکسازی کنم،وگرنه دوباره مثل همین کنار دریاچه این درختچه ها جلوی زیباییِ ویوی کلبه رو میگیره و اجازه نمیدن از راه دور کلبه ی رؤیایی رو تماشاکنیم

    انگارهمین چندروزپیش بود آقای راین با گل پسراش این درختچه های هرز کنار دریاچه رو تو چهاردقیقه به اسکلت تبدیل کردید

    چقدر زوود همه چیز میگذره، وقتی این سریال رو دنبال کردم و میبینم که این سریال سال98استارت خورده،باخودم میگم چرا من از عمرم به خوب استفاده نکنم،چرا نیام هروز باپرسیدن سوالات مفید هروزم رو بهترازدیروزم کنم،چرا نیام هروز یه باور محدودکننده رو پیداکنم و بجاش یه باورقدرتمندکننده بذارم،واقعا چرا خیلی وقتا نظردیگران انقدر توزندگیمون پررنگ میشه،انقدر عقاید گذشتگان رو‌توزندگیمون پررنگ میکنیم،انقدر کورکورانه میخوایم به یکسری موضوعات عمل کنیم بدون اینکه منطق درستوحسابی پشت اون موضوع باشه؟

    این باید به من هشدار جدیی بده که همیشه خودم رو از دیروزم بهتر کنم با ایجاد باورهای درست،باپرسیدن سوالات مفید ازخودم و بهبود دائمی خودم در تمامی زمینه ها،چون خودم هستم که باعث پیشرفتم یا مانع پیشرفت خودم میشم،نه هیچ عامل بیرونی و نه حتی ژنتیکم….

    دوست دارم ساعتها دراین مورد صحبت کنم و به بهبود شخصیتم و بهبود ارزشمندی خودم کمک کنم

    داستان بهبود شخصیتم در راستای الگو گرفتن از دوستان عزیزم،و درراستای شناسایی باورهای قدرتمندکننده و محدودکننده ام ادامه دارد…

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 25 رای:
  8. -
    رضوان یوسفی گفته:
    مدت عضویت: 2548 روز

    بسم الله الرحمن الرحیم العلیم الحکیم الرزاق الوهاب الغفور التواب الغنی القریب المجیب الحی القیوم

    سلام به استاد عزیزم و مریم بانو و دوستان توحیدی ام در این سایت الهی و مقدس

    اول از همه از مریم جان، استاد عشق و توحیدم تشکر کنم که با این دستان اش دوربین رو حتی بهتر از فیلمبردار حرفه‌ای نگه داشته و دیدن چهره استاد و این طبیعت زیبا رو در بهترین قاب دوربین برایمان مهیا کرده است.

    هر وقت مناظر بی‌نظیر پردایس و این آسمان آبی و ابرهای سفید و این چشمه زلال و این درختان بلند قامت رو می‌بینم، مفهوم این آیه قرآن برایم روشن و روشن تر می شود.

    وَبَشِّرِ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ أَنَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ ۖ کُلَّمَا رُزِقُوا مِنْهَا مِنْ ثَمَرَهٍ رِزْقًا ۙ قَالُوا هَٰذَا الَّذِی رُزِقْنَا مِنْ قَبْلُ ۖ وَأُتُوا بِهِ مُتَشَابِهًا ۖ وَلَهُمْ فِیهَا أَزْوَاجٌ مُطَهَّرَهٌ ۖ وَهُمْ فِیهَا خَالِدُونَ(25)

    به آنان که ایمان آورده‌اند، و کارهاى شایسته کرده‌اند، بشارت ده که برایشان بهشتهایى است که در آن نهرها جارى است. و هرگاه که از میوه‌هاى آن برخوردار شوند گویند: پیش از این، در دنیا، از چنین میوه‌هایى برخوردار شده بودیم، که این میوه‌ها شبیه به یکدیگرند. و نیز در آنجا همسرانى پاکیزه دارند و در آنجا جاودانه باشند.(بقره)

    باور ( ایمان قلبی)عامل اصلی رسیدن یا نرسیدن به خواسته هاست. حتی اگر این باور از نظر بقیه اشتباه باشد.

    مثل باور به توانایی یا عدم توانایی ژنتیکی، فیزیکی، محیطی، اجتماعی و…

    مثل خرافه هایی که اغلب هم درست از آب درمی آمد، نه بخاطر اینکه این ها درست است، فقط بخاطر اینکه باور شده اند، مثل چشم زخم، مثل نحسی یا خوش یمنی روزهای خاص، مثل بد یمینی انجام یه سری کار مثل شمردن تعداد افراد جمعی که حاضر هستند، کوتاه کردن ناخن در شب و هزاران باور و خرافه دیگر که میشه از اونها کتاب ها نوشت.

    خود من یه باور مخربی که از بچگی داشتم،(حالا چطور این باور به من رسیده رو نمیدونم ) این است که بدن من ضعیف است و توان کافی برای انجام کارها ندارم و زود مریض میشم و این باور متاسفانه به قوت خودش باقی است. ولی دارم روش کار می کنم و این باعث شده که تا یادم میاد مریض میشدم، یا تب می کردم یا سردرد داشتم.

    و یک باور قدرتمند کننده دیگه ای که داشتم این بود که هر چیز جدیدی که باشه و دوست داشته بام یاد بگیریم به راحتی یاد می گیریم و میتونم در اون حرفه ای بشم و آدم بسیار هنرمند و خلاقی هستم.

    ولی اشکال‌ کار اینجاست که وقتی درست قوانین رو بلد نباشی حتی باور قدرتمند کننده هم به کارت نمیاد و آخر سر میبینی که هیچ استفاده مفیدی از این هنر و مهارتت کسب نکرده ای.

    ولی خدا را شکر به لطف الله و آموزه‌های استاد الان یه باوری دارم که برای همه جنبه های زندگی پاسخگو است و آن این است که:

    بر طبق قوانین بدون تغییر خداوند من خالق زندگی خودم هستم با افکار و فرکانس های خودم و هیچ کسی تسلطی بر زندگی من نداره مگر اینکه این اجازه رو بهش بدم

    (در مورد این باور ذهن نجواگر میگفت:مثلا اگر تو یه جنگلی باشی و با شیر ،ببر، سگ وحشی یا گرگ روبرو بشی اونوقت کی میخواد به دادت برسه؟ این حیوانات که ذاتشون این است که گوشت بخورند و این حرف ها حالیشون نیست. و باید فاتحه خودت رو بخونی.

    و این نجوا باعث شده بود که حتی از سگ ولگردهای محله یا بیرون شهر بترسم. که امدادهای غیبی از راه رسید و امروز قبل از نوشتن این کامنت هدایت شدم به دیدن کلیپی که در اون نشون میداد چطور یه شیر با مهربونی یک سگ رو نوازش می کرد یا یه گربه جوجه های مرغ رو درآغوش گرفته وخوابیده یا خرس و ببر و… و این به ذهن نجواگر ثابت کرد میشه حتی اگر با حیوان درنده روبرو شی موقعه ای باشه که روی خوش اون حیوان رو بهت نشون بدن.)

    این باور رو خیلی دوست دارم وآرامش و طیب خاطر رو برایم به ارمغان آورده.

    باور به اینکه خدا لحظه به لحظه ما را هدایت می کنه و ما رو رها نمی کنه.

    عاشقتونم استاد که باورهای اصولی و اساسی رو به ما آموزش دادید که هم دنیا رو با اون داریم هم عقبی.

    در پناه حق روز به روز همه ی ما توحیدی تر و ثروتمند تر و شادتر و موفق تر و سعادتمند تر باشیم الهی آمین

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 24 رای:
    • -
      مجید حرفت گفته:
      مدت عضویت: 1715 روز

      سلام به رضوان خانم یوسفی،خواهر خوبم و هم دوره‌ای گرانقدر در این سرزمین الهی.وقت شما بخیر و نیکی.امیدوارم حال دلتون عالی عالی باشه.ضمن تشکر و تبریک بابت دیدگاه ارزشمندتون،وهمچنین ابراز ارادت صمیمانه و قلبی‌ام،پیرامون نجوایی که اشاره فرمودید،خواستم نظرتون رو به فایلی از استاد جلب نمایم که در آن ایشان توضیح دادند که قانون در همه وقت انجام می گردد و هیچ استثنایی ندارد کما اینکه خودشان در سفری که به شهریار داشته اند برای اثبات ادعایشان به سمت و سوی گله‌ی سگ‌های وحشی می‌دویدند،در حالیکه آن حیوانات وحشی نیز پارس کنان به سمت استاد حمله ور بودند،

      اما درست در یک قدمی استاد عقب نشینی کرده و زوزه کنان برگشته‌اند.این موضوع را استاد در فایل درس‌هایی از گربه‌ی چکمه پوش اشاره و توضیح دادند!!!

      به نجواهای ذهنتان یادآوری کنید تا دست از نجوا بردارد.

      در پایان برایتان از ایزد منان شادی،سلامتی،خوشبختی،ثروت و سعادت در دنیا و آخرت خواستارم و به دستان قدر قدرتش می‌سپارمتان.خدانگهدار.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
      • -
        رضوان یوسفی گفته:
        مدت عضویت: 2548 روز

        به نام اجابت کننده درخواست،درخواست کنندگان

        با سلام به برادر عزیزم آقا مجید مهربان و خوش اخلاق و خانواده دوستم

        آقا مجید عزیز بسیار سپاسگزارم که نقطه آبی از شما مثل چراغی در تاریکی چشم و دلم رو روشن کرد، و نکته هایی که گفتید: آگاهی مرا بیشتر و بیشتر.

        این موضوعی که عنوان کردید رو من هم از استاد شنیده ام ولی یادم نبود، و یادآوری آن در این موقع بسیار بجا و کاربردی تر است. چون مسئله ام رو شناختم و بعنوان راه حل، این رو بهتر درک میکنم و دیگه فراموشم نمیشه.

        راستی خواستم در جواب کامنتی که بر روی فایل حجاب در قرآن 6 گذاشتید، پاسخ بنویسم که فرصت نشد. الان اینجا میگم.

        شما گفتید: که زهره جان از اینکه در مراسم عروسی چادر سر کرده، شاکی است. از طرف من بهش بگو رضوان تو عروسی نه تنها چادر سرش کرد بلکه مقنعه هم پوشید و یک تار موش پیدا نبود.(استیکر خنده و گریه)

        دیگه شرایط زمان ما این رو ایجاب می کرد که اینگونه باشیم و حالا بخواهیم بگیم چرا اینجوری بودیم و اونجوری نبودیم که دردی رو دوا نمی کنه. خدا را شکر قبل از اینکه از این دنیا بریم یه سری چیزا رو داریم متوجه میشم. برادر عزیزم سلام زهره جان رو برسونید و از طرف من ببوسید و بگید خیلی دوستش دارم.

        در پناه حق روز به روز توحیدی تر و ثروتمند تر و شادتر و موفق تر و سعادتمند تر باشید الهی آمین

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
    • -
      حسن گرامی گفته:
      مدت عضویت: 1664 روز

      سلام به رضوان خانم نازنین

      اول از همه تصویر بسیار زیبایی که با نام الله یکتا بالای سرتون گذاشتین رو تحسین می کنم که در پروفایلتون قرار دادین

      از کامنت هایی که تا الان از شما خوندم این رو به خوبی متوجه شدم که چقدر یک انسان مهربانی هستین و خیلی هم دنبال این هستین که یک خانم مستقلی باشین چیزی که توی کامنت های قبلیتون خوندم مثل اینکه برای خودتون کار میکنید و این قابل تحسینه

      در رابطه با نجواهایی که در مورد حیوانات دارین دوست داشتم این رو بهتون بگم که استاد عباسمنش در جلسه 5 قدم سوم از یک مستندی که دیده بودند تعریف کردند

      به نظرم اون جلسه رو دوباره ببینید اگر که خیلی وقته ندیدین

      خیلی تاثیرگذاره

      انشالله که همیشه در پناه الله یکتا سلامت و تندرست باشید

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
      • -
        رضوان یوسفی گفته:
        مدت عضویت: 2548 روز

        به نام خدای بخشنده ی مهربان و رزاق و وهابم

        سلام به حسن گرامی عزیز و مومن و موحد و ثروتمند و خداجویم

        حسن عزیز از اینکه وقت گذاشتید و برایم نوشتید و دلم رو شاد کردید، سپاسگزارم. کامنت شما دقیقا صبح روزی که آزمون عملی کوتاهی داشتم به دستم رسید و این نقطه آبی مهر تایید یک روز بسیار عالی و شگفت انگیز رو برایم دارد و البته همانطور هم شد که در جلسه اول قدم سه آن رو نوشتم،فرصت کردی اون رو بخوان خالی از لطف نیست.

        من هنوز به جلسه 5 قدم سوم نرسیدم، بسیار سپاسگزارم که این نکته رو بهم یادآور شدید.

        ان شاءالله روز به روز بهتر از روز قبل از هر نظر پیشرفت داشته باشی.

        در پناه حق پاینده و پایدار باشی.

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  9. -
    جواد بایرامی گفته:
    مدت عضویت: 2223 روز

    به نام خدای بزرگ و منزه و مهربان

    سلام و درود بی پایان خدمت استاد عباسمنش عزیز

    خانم شایسته مهربان و تک تک دوستان ارزشمندم

    خدای مهربان رو برای زنده بودن و نفس کشیدن و حرکت کردن در مسیر تقویت ایمان و باورهام شکرگزارم

    الله توانا و حکیم رو برای حضور در محضر توحیدی ترین استاد شکرگزارم

    خدای بزرگ رو برای حضور در جمع انسان های با ایمان و موفق و ارزشمند شکرگزارم

    الهی و ربی ، ایمان و تعهد ما رو نسبت به باور داشتن به خالق بود خودمان را بیشتر و بیشتر کن

    .

    .

    چطور می تونم باور رو ، باور کنم؟

    اعتراف می کنم که تا قبل از حضور در محضر استاد عباسمنش عزیز ، هیچ درک درستی از کلمه باور نداشتم.

    یه چیزهایی در مورد زندگی ما توسط افکار تغییر می کند یا ، افکار شما تبدیل به آینده می شود رو شنیده بودم. اما این موضوع که بتونم درک درستی از این قبیل صحبت ها داشته باشم و مهم تر از اون ، بتونم 1 درصد از این صحبت ها رو به صورت practical در زندگیم استفاده کنم ، اصلا و ابدا.

    من جزو اون دسته از افرادی بودم که به چک و لگد های جهان اهمیت نمی دادم و اتفاقات و شرایط ناخواسته ، در حال تبدیل شدن به بلوک های سیمانی بود!

    تا اینکه لطف و رحمت و فضل و هدایت خداوند شامل حالم شد و به یاری خداوند به مدار استاد عباسمنش عزیز وارد شدم.

    در ابتدای مسیر هیچ ایده و هیچ تصویری از آینده بهتر ، و تغییر شرایط وخیم زندگیم رو نداشتم.

    اما یک نور و ندایی در وجودم من رو به ادامه مسیر ترغیب و نسبت به تغییر شرایط دلگرم و امیدوار می کرد.

    مثل خیلی از دوستان ، من هم با شنیدن جملات استاد ، به یک حس آرامش می رسیدم.

    در زمان هایی که فایل های استاد رو می دیدم ، همه چیز ساکت می شد . انگار زمان برای من متوقف می شد . آشوبی در وجودم شروع شده بوده که هر روز در حال قوی تر شدن بود . و اون ندا می گفت که باور نکن تنهایی ات را …

    این جملات من رو میخکوب می کرد :

    تو خالق هستی

    تو خدایی هستی در این کیهان

    تو با ابراهیم و محمد و یوسف و نوح و مسیح و سلیمان تفاوتی نداری

    تو ارزشمندی

    تو هستی که به انرژی های اطرافت نظم می دی

    تو مقدسی

    آسمان ها و زمین مسخر توست

    تو بی نهایتی

    تو با افکار و باورهات شرایط و اتفاقات رو خلق می کنی

    و شنیدن هر باره کلمه باور ، شروع علامت سوال های بزرگ در ذهنم بود.

    باور

    باور

    باور چیه ؟

    چه جوری درست میشه ؟

    برای شکل گرفتن باور چیکار باید بکنم ؟

    منظور استاد از اینکه روی باورهام کار کنم ، چیه ؟

    حالا من روی باورهام کار کردم ، باور در زندگی من چطور میخواد نقش بازی کنه ؟

    رابطه باور با خدا چیه ؟

    اگر من با باورهام شرایط رو رقم می زنم ، نقش خدا این وسط چیه ؟

    و دهها سوال دیگه

    مثل یک انسانی که در یک بیابان خشک و بی آب و علف ، در دل تاریکی شب ، نگاهش به یک سوسوی بسیار ضعیف از یک منبع نور می افته و با تمام وجود به سمتش حرکت می کنه ، من هم به همین شکل فقط داشتم ادامه می دادم.

    اوضاع و احوال وخیم و بسیار نامطلوب من در روابط با همسرم ، جزو معدود مثال هایی هست که من در این 4 سال در این مجموعه دیدم.

    من با اوضاع روحی بد و بی ایمانی و شرک و بی انگیزگی و ناامیدی و بی هدف بودن و مشکلات مالی و درجا زدن در محیط کار و کلی مشکلات دیگه در کنار هم ، یک معجون بسیار نازیبا و کریح رو رقم زده بودم. و این شرایط رو به دلیل نوع نگاهم به زندگی ، باور کرده بودم.

    وقتی به حرکت در این مسیر ادامه دادم ، کم کم تونستم صدای نجواهای شیطان رو مقداری کم کنم و همزمان مقداری آرامش و سکوت رو در وجودم رقم بزنم تا بهتر بتونم کلام استاد رو درک کنم.

    و رفته رفته با ادامه مسیر با شروع مجدد 12 قدم و شروع دوره عزت نفس و دوره بسیار بی نظیر کشف قوانین زندگی ، آرام آرام فهمیدم داستان باورها چیه.

    و چطور باید باور را باور کنم.

    فهمیدم که باور حاصل تکرار بسیار زیاد یک فکر در یک زمینه است.

    فهمیدم که نوع نگاه عمیق من به یک چیز ، میشه باور من در اون مورد.

    چیزی که دایی ها و عموها و پدر و مادر و اطرافیان در گوش من خواندن ، تبدیل با باورهای من شده.

    هر موضوعی که یک شخص مهم در زندگیم گفته و من با تمام وجود پذیرفتم ، شده باورهای من .

    وقتی من در مجالس مذهبی در حال گریه و ناله و عزاداری هستم ، و با تمام وجودم پذیرفتم که تنها راه خوشبختی و اجابت دعاها ، احساس بی ارزشی و احساس گناه داشتن درباره موضوعات و اتفاقات گذشته امامان هست و دست به دامان ایشان شدن است!! ، یعنی باورهای من هستند که من رو رهبری می کنند و سکان زندگیم در دست باورهام هست.

    وقتی من با دیدن موی یک زن به احساس گناه میرسم و منتظر فرارسیدن شب قدر برای عربده زدن و قرآن به سر گرفتم هستم ، باورهای من هستند که مرا به این امر وادار می کنند!!!

    وقتی من خوشبختی و لذت و موفقیت خودم رو در گرو سر کار اومدن فلان جناح و فلان شخص می دونم ، یعنی باورهای دارم از جنس شرک و بی ایمانی.

    وقتی من برای شادی کردن به هر دلیلی احساس گناه می کنم سریع استغفار می کنم ، یعنی باورهای من هستند که مرا وادار به این امر می کنند.

    وقتی من برای 60 روز محرم و صفر هیچ موزیکی رو گوش نمی کردم و خنده رو از روی لبم حذف می کردم ، یعنی در حال عمل کردن به باورهام در این زمینه بودم.

    وقتی من دعواها و بحث و بی حرمتی ها با همسرم رو نمک زندگی تلقی می کردم و در حال زندگی کردن به روش گذشتگان بودم ، یعنی داشتم نوع باورهای خودم در این موضوع رو تجربه می کردم.

    وقتی همیشه به حقوق سر ماه اداره چشم می دوختم ، در حال رقم زدن شرایط مالی خودم بر اساس باورهام در این زمینه بودم.

    وقتی همیشه درگیر وام و ضامن و پرداخت اقساط معوق و بسته شدن حساب ضامن ها بودم ، من در حال تجربه کردن شرایط و اتفاقاتی بودم که بر اساس نوع باورهای من در مورد مسائل مالی در حال رفم خوردن بود.

    وقتی من چشم و عقل و گوش و قلب و وجودم رو به سخنان واعظ مذهبی و مطالب مکتوب شده در رساله آقای …… می دادم ، یعنی در حال تجربه باورهای خودم در این زمینه بودم.

    و صدها باور غلط دیگه ، که عملا مسیر زندگی من رو کاملا هم جهت کرده بود با تک تک باورهای مختلف من .

    با دیدن واقعیت زندگی خودم ، پدر و مادر و اطرافیانم ، بهتر درک کردم که همه چیز باورِ ، و جهان و خداوند هیچ تغییری در نتایج و شرایط زندگی ما ایجاد نمی کنه و همه چیز رو باورهای ما می سازند.

    یک نفر با باورهای غلط می تونه تا نابودی پیش بره و برعکس یک نفر با تغییر باورهاش می تونه زندگی زیبا در تمام جنبه ها رو تجربه کنه.

    اما وقتی فهمیدم که من حق انتخاب دارم که ورودی هام رو انتخاب کنم ، به مسیر ادامه دادم

    شب و روز در مسیر ، در حین رانندگی ، در موقع خواب با هدفون داخل گوش گذاشتن ، با شخصی سازی کردن فایل های استاد خودم رو بمباران کردم .

    کم کم به این درک رسیدم که اولین و اساسی ترین قدم ، تغییر ورودی هاست . باید همزمان ورودی هایی رو که تا اون موقع به ذهنم داده بودم رو قطع می کردم و در کنار اون ورودی های متفاوت رو به ذهنم می دادم.این تغییر و این اقدام بسیار بسیار سخت بود و ذهنم مقاومت تمام عیاری با این کار داشت . اما به اندازه ای که وقت می گذاشتم و این کار رو بیشتر تکرار می کردم ، از احساس بدی که در اکثر اوقات داشتم کمتر می شد ، و به احساس خوبم که در کمتر اوقات روزانه داشتم اضافه می شد.

    یکی از عواملی که باعث شد من در مسیر بمونم و ادامه بدم ، پذیرفتن قلبی این موضوع بود که حرفهای شما درسته. بعدا فهمیدم که این همون باور من به سخنان شما بوده.

    و آرام آرام دریافت و درک من از صحبت های شما خالص تر و عمیق تر شد. اتمام صحبت های شما همون چیزی بوده که من در ابتدای مسیر شنیده بودم ، ولی الان از صبحت های شما درک متفاوت و صحیح تری داشتم ، و این به این دلیل بود که باورهای من در حال تغییر بود و گرنه فایل های شما همون چیزی بود که من قبل دانلود کرده بودم.

    با ادامه دادن مسیر و تقویت باورهای جدید و ضعیف شدن باورهای قبلی ، به اهمیت کنترل ورودی ها و تمرکز نکردن به اخبار و حواشی جامعه بیشتر پی بردم . هر چقدر که جلوتر رفتم ، به وضوح فهمیدم که نباید مثل بقیه فکر کنم مثل بقیه عمل کنم و مثل بقیه باور کنم.

    اولین چیزی که با باور کردن یک چیز زیبا والهی اتفاق می افته ، پذیرفتن قلبی اون موضوع هست.

    مثلا وقتی شروع می کنیم به فکر کردن در مورد اینکه خداوند در این مسیر حامی و هدایت گر من هست و برگی بدون اذت خدا بر زمین نمی افته و هر اتفاقی که بیوفته خدا از من محافظت می کنه و من باید اعتماد کنم به جریان هدایت ، قلب من به این آگاهی گواهی میده . هر چقدر که این فکر رو تکرار می کنم و هر چقدر به این ندا آگاهانه توجه می کنم ، به خوبی میشه گواهی دادن قلب رو در زمان شکل گرفتن این باور ، درک کرد . هر وقت چنین چیز هایی رو با تمام وجود می پذیریم و تکرار می کنیم ، قلب هم گواهی می ده و این آگاهی در قلب ما جا میگیره .

    بعد از تکرار این آگاهی یک احساس آرامش ، یک نوع سکوت ، یک احساس ناب و خالص ، یک امید و اطمینان رو می تونیم تجربه کنیم. در این مرحله هست که می تونیم بگیم قدم اول باور کردن رخ داده . قشنگ احساس می کنی که یک نوری در قلبت روشن شده ، و یک ندا شروع می کنه به حرف زدن با تو .

    هر چقدر آگاهانه به این احساس و این صدا توجه می کنیم ، صداش بلند تر میشه ، از اون طرف هم ورودی های منفی و نجواهای ناامید کننده رو کم کردیم و هر چقدر ادامه می دیم ، احساسمون بهتر و بهتر میشه.

    این جایی بود که من خود فکر می کردم کار تموم شده و فقط باید این احساس رو حفظ کنم و بتونم تقویتش کنم . در حالیکه اشتباه می کردم!!!!

    این مرحله از باور سازی ، باید به مرحله عمل کردن می رسیدم .باور که به عمل ختم نشه ، هیچ نتیجه ای در بر نداره .

    برای من زمان برد تا این موضوع رو درک کنم ، که همه این آموزه ها ، فایل ها ، دوره ها و صحبت های استاد در زمینه های مختلف باید تبدیل بشه به یک باور قلبی و عمیق در وجودم .

    و در فاز بعدی که به نظر مهم ترین و اصلی ترین فاز محسوب میشه ، تبدیل شدن این باورها در رفتارو عملکرد ها و اعمال من هست.

    مثلا اگر من قبول دارم که من هستم که نوع رابطه همسرم با خودم رو شکل می دم ، باید بیام روی نکات مثبت ایشان تمرکز کنم ، و درکنارش رفتار خودم رو تغییر بدم ، با خودم مهربان باشم ، با همسرم مهربان باشم و از کلماتی که بار مثبت و احترام و محبت دارند استفاده کنم.

    این دقیقا پاشنه آشیل من بود ، فکر می کردم به تغییر باور ، رفتار بقیه با من تغییر می کنه ، البته که مقداری تغییر می کنه ولی اصل نتایج زمانی رخ میده که باورها به تغییر رفتارها منجر میشه .

    بعد من شروع کردم به عمل کردن . نکات مثبت همسرم رو نوشتم ، سعی کردم به حرف هاش توجه کنم ، موقع حرف زدن ایشان با موبایل کار نکنم ، بابت تمام کارهاش ازش تشکر کنم ، در مقابل اطرافیان به ایشان احترام قائل باشم ، نقاط ضعف ایشان رو با خودم و با بقیه تکرار نکنم و…

    با عمل کردن به این رفتارها بود که نتایج من در روابط به شکل معجزه واری تغییر کرد.

    همیشه وقتی استاد تاکید می کرد که باور و ایمانی که به عمل ختم نشه حرف مفته ، بهم بر میخورد. چون از درون خودم رو مخاطب این حرف استاد می دونستم.

    به لطف الله مهربان با خلق نتایج بسیار ارزشمندم در حال حاضر ، به خوبی درک کردم که به اندازه ای که باورهام تغییر کنند ، نتایج تغییر می کنند. این زیبایی جهانه.

    وقتی به اهمیت بهبود شخصیت خودم باور کردم ، روابط بسیار بد من با همسرم به شکلی معجزه گونه به شرایط بسیار عالی تغییر کرد.

    وقتی من بیشتر روی باورهای خودم در مورد پول و وام نگرفتن و قرض نگرفتن کار کردم و سعی کردم به این باورها عمل کنم ، بدهی های سنگین من صفر شد و کلی نعمت و برکت از طرق مختلف وارد زندگیم شد.

    وقتی من در زمینه احساس لیاقت و ارزشمندی مقداری روی خودم و باورهام در این زمینه کار کردم ، بعد از 18 سال حضور در صنعت هوانوردی و در جا زدن ، تونستم مدیر فنی یک آژانس حمل بار خارجی بشم.

    وقتی به تقویت عزت نفس و خودباوری و احیای بهتر و خالص تر احساس لیاقت و ارزشمندی ادامه دادم ،به سمت مدیریت بار داخلی هواپیمایی ماهان منصوب شدم و احترام و محبت و مهربانی بسیار عالی رو از اطرافیان دریافت کردم.

    وقتی باورهای غلط خودم رو شناسایی کردم و با عمل کردن به باورهای جدیدم از مسیر ارز دیجیتال بیرون اومدم ، خداوند من رو وارد یک مسیر رویایی و بی نظیر کرد و با مطالعه یکساله بسیار سنگین با تلاش خودم (و بدون دوره قانون سلامتی استادم) به اصول تندرستی بدن و درمان بیماری ها رایج و سلامتی در سطح سلولی دست پیدا کردم و این ارزش رو در خودم به بهترین شکل خلق کردم و با ادامه دادن باورهام در زمینه احساس ارزشمندی و تمرکز بر دایره توانایی هام ، به مسیر خلق ارزش و خلق دوره اصول تندرستی به سبک خودم هدایت شدم.

    با ادامه دادن بهبود شخصیتم و تقویت باورهای کمک کننده ، برای اولین بار تحسین و تعریف و تمجید همسرم رو تجربه کردم .

    با تغییر باورهام برای اولین بار در عمرم ، افزایش 120 درصدی حقوقم رو امسال تجربه کردم.

    با تغییر باورهام در زمینه سلامتی و تندرستی به لطف خدا وارد سومین سالی شدم که حتی یک بار هم کوچکترین مریضی رو تجربه نکردم و در کنار این موضوع دهها نتیجه بی نظیر در مورد جسم و تناسب اندام و از بین رفتن تمام عفونت ها رو تجربه کردم.

    با تغییر باورهام در زمینه توحید و یکتاپرستی ، تونستم تجربه شکرگزاری واقعی و رابطه بسیار خوب با خدای خودم رو تجربه کنم.

    با تغییر باورهام تونستم به احساس امید و اطمینان و آرامش بیشتری دست پیدا کنم و تحقق تمام خواسته هام رو امکان پذیر بدونم و خلق همه اونها رو در گرو ادامه دادن این مسیر بدونم.

    .

    و هر چقدر بیشتر جلو می رم ، به بی نهایت بودن این مسیر بیشتر واقف میشم.

    هر چقدر بهتر درک کنم که این خداوند ، این جهان و نظام دقیق هستی فقط و فقط فرکانس و احساس رو میشناسه و واکنش های دریافتی ما از این سیستم فقط و فقط بر اساس باورها و احساسات ما هستند .

    هر چقدر خواسته های بیشتری رو خلق می کنم ، به لایتناهی بودن خودم بیشتر پی می برم.

    با ادامه دادن تقویت باورهام به قدرت و آزادی که خداوند به من عطا کرده بیشتر پی می برم.

    با درک بهتر قدرت باور ها ، به عدالت و دقیق بودن سیستم جهان بیشتر پی می برم.

    با حرکت کردن و متوقف نشدن در این مسیر و تعهد بهتر نسبت به قبل ، اهمیت و قدرت تقویت باورها برام واضح تر و پررنگ تر میشه.

    از خدای مهربان برای درک بهتر و خالص تر قوانین زندگی و عمل کردن شجاعانه تر به ایده ها و الهامات ، کمک و یاری می طلبم.

    انشاالله در این مسیر شاهد خلق نتایج بزرگ توسط خودم و همه دوستان نازنینم باشم و همگی با این نتایج باورهامون رو تقویت کنیم

    خدای مهربان رو برای نفس کشیدن و زندگی کردن در مسیر موفقیت و خوشبختی و سعادت شکرگزارم.

    برای شما استاد عزیزم و همه دوستان نازنینم آرزوی سلامتی و تندرستی و ثروت و موفقیت روزافزون رو دارم.

    خدانگهدار

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 25 رای:
    • -
      مهشید گفته:
      مدت عضویت: 1560 روز

      به نام خدای رزاقم

      سلام به شما دوست هم فرکانسی

      اقای بایرامی من تشکر ویژه دارم خدمتتون و تحسینتون میکنم از ته قلبم

      توی این فایل این دومین کامنتیه از شما میخونم که خیلی روی من تاثیر میذاره و دقیقا پاشنه آشیل من هم هستن و چقد عالی و زیبا و اصولی بهشون پی بردین تبریک میگم اقا با این همه اگاهی که دریافت کردین و خدا رو شکررر ک من هدایت شدم به کامنت های شما دوست عزیز

      با اجازتون من از کامنتهاتون نکته برداری کردم

      چقد عالی عمل کردن به باورها رو گفتین و من درکش کردم

      باز هم ازتون سپاسگزارم انشالله هر چی از خدا بخواین بهترشو بهتون بده

      سلامت ثروتمند و خوشبت باشی همیشه .

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  10. -
    احمد فرهنگیان گفته:
    مدت عضویت: 2193 روز

    به نام خدای مهربان سلام خدمت استاد عزیزم و دوستان خوبم و خانم شایسته نازنین

    خیلی خوشحالم که بعد از مدت ها یک فایل جدید بر روی سایت قرار گرفت و باعث شد کمی از دلتنگی‌ما برای شما و پارادایس کاسته بشه البته که من هرروز ساعت ها به فایل های دوره ها مخصوصا دوره ارزشمند دوازده قدم گوش میدم اما دیدن تصاویر شما در فایل های جدید هم لذتی داره که تجربه اش خیلی خوشایند هست

    فایل بسیار زیبا و پر محتوایی بود و یه جورایی میشه گفت یه دوره فشرده روانشناسی ثروت یک بود.

    منم می‌خوام تجربه خودم رو بنویسم

    یک باور قدرتمندی که باعث شد من در کار خودم چه از لحاظ مالی چه از لحاظ اعتماد به نفس پیشرفت کنم این بود که حرف همکارانم رو نپذیرفتم همه ی همکاران در محل کار میگن ما که کارگریم و تا آخر عمر باید این زندگی نکبت بار رو تحمل کنیم یا میگن ما که نمیتونیم پیشرفت کنیم با این مملکت و وضع اقتصادی و وضعیت شغل و درآمد و…یعنی می‌خوام بگم همیشه به خودشون توهین‌میکنن با کلماتی مثل ما بدبختیم و بیچاره ایم و کارگریم و کارگرزاده و به هیچی هم نمی‌رسیم…یادمه یه جایی خونده بودم که آقای هیلتون گفته بودن من هرشب بعد از رفتن صاحب کارم میرفتم و جای ایشون مینشستم و رئیس بازی میکردم و الان بزرگترین هتل دار دنیا هستن و کلی داستان شبیه این خونده بودم و خیلی برام جالب بود و هروقت که همکاران اون جملات محدود کننده رو میگفتن من تو دلم میگفتم ولی من رئیسم من مدیرم من یه روزی به همه ی آرزوهام میرسم همین حرف زدن ها باعث شده‌بود که من احساس غریبی نسبت به همکارانم داشته باشم اونقدر این افکار رو‌ تکرار میکردم و اونقدر باور کرده بودم که یه وقتایی که میرفتم سرکار یه لحظه با خودم میگفتم اه‌ من اینجا چیکار میکنم؟ مگه من الان نباید تو دفتر کارم درحال رسیدگی به امورات بیزنسم باشم پس اینجا چیکار میکنم و یهو به خودم میومدم میدیدم‌غرق در افکارم بودم و همین فکرها و همین باورباعث شد چنان انگیزه ای در من شکل بگیره که تصمیم گرفتم کسب و کار خودم رو راه اندازی کنم موقع شروع به یکی دو نفر موضوع رو گفتم اونا گفتن این کار نمیشه مجوز میخواد اصلا تو هرکاری بخوای میتونی انجام بدی جز این کار چون این کار به جون آدم ها بستگی داره و اگه فلان بشه میخوای چکار کنی اگه بهمان بشه چی میشه و …و گفتم بابا حرف زدن با این آدم ها که این باورها رو دارند مثل خوردن زهر هست پس دیگه با هیچکس حرف نزدم و رفتم سراغ باورهام که اونجا هم چندتا باور پیدا کردم که حالا مشتری از کجا میاری حالا نیرو و پرسنل از کجا میاری و….

    کارکردن روی دوره ارزشمند دوازده قدم توی این مسیر و غلبه بر باورها خیلی زیاد کمکم کرد تا بتونم بر این باورها پیروز بشم مخصوصاً قدم اول جلسات سه و چهار که با اون جلسات من ایده گرفتم و نشستم باورهای قدرتمند کننده درباره ی هدفم که راه اندازی کسب و کار شخصی در زمینه پرستاری از بیماران در منزل بود رو نوشتم بعد با صدای خودم ضبط کردم و هرروز صبح گوش میدادم و هی میزاشتم تکرار بشه و قدم ها رو برداشتم و خدا می‌دونه از اونجایی که فکرش رو نمی‌کردم پرسنل برام جور شد مشتری پیدا شد بدون اینکه تبلیغ کنم و به خودم اومدم دیدم شدم مدیر یک کسب و کار نیروهام وقتی تماس میگرفتن بهم میگفتن سلام رئیس فلان موضوع رو چیکار کنیم…

    نه اینکه مغرور بشم از اینکه بهم میگفتن رئیس نه هرگز ولی میگفتم خدایا شکرت یه روزی که همکارانم میگفتن ما کارگریم و بدبختیم و فلان من میگفتم نه من رئیسم من مدیرم و الان دارمش و کلی پول ساختم منی که در هفته‌ هزار تومن هم‌نمیساختم رسیدم به جایی که هفته ای یازده میلیون تومان سود خالص داشتم منی که ماهی دوازده میلیون درآمدم بود رسیدم به درآمد صد میلیونی در ماه و پرسنل داشتم حقوق میدادم برنامه می‌نوشتم و کسب و کار رو رهبری میکردم زندگیم پر شده بود از هیجان و لذت و پول و نعمت…

    تا رسیدم به جایی که گفتم آقا این شغل من پتانسیل پیشرفت بیشتر رو نداره چرا؟

    چون اگه بخوام مریض جدید بگیرم

    اولا اوضاع مملکت اونقدر بد شده که کسی حاضر نیست پول خوب بده برای نگهداری از مریضش در منزل

    دوماه اگر کسی هم باشه که حاضر به پرداخت پول خوب باشه نیرو نیست که من بفرستم براش

    سوما پیشرفت در این شغل من یعنی دردسر بیشتر چون اگه بخوام پیشرفت کنم باید مریض بگیرم و مریض گرفتن یعنی باید پرسنل اضافه کنم و کار من هم یجوریه که یه‌نیرو مثلاً فردا قراره بره پیش یه مریض یکدفعه نصفه شب زنگ میزنه و میگه من فردا کار دارم و نمیتونم بیام!!!!اونوقت من از کجا نیرو پیدا کنم و چه جوابی دارم به خانواده بیمار بدم مسئولیت کسب و کار بامنه مسئولیت اون بیمار که اون روز نباید بدون پرستار بمونه با منه و من چه جوابی دارم بدم(بارها این موضوع برام تکرار شده) همین صحبت ها و همین باورهای محدود کننده و همین تجریبات تلخ گذشته باعث شد کم کم از شغلم سرد بشم و دیگه هیچ تلاشی نکنم برای افزایش درآمدم برای افزایش و گسترش کسب و کارم و اون جملات تاکیدی که ساخته بودم هم دیگه کم کم گوش ندادم و احتمالا میدونید که چی شد همون‌طور که آرام آرام درآمدروزانه ام از صفر رسید به 100 هزارتومن و بعد 300 و 500 و یک میلیون و دو میلیون همون‌طور نرم و آرام آرام هی هرروز درآمد کم و کم و کمتر شد و الان رسید به صفر…

    با دیدن این فایل فهمیدم یه باور خیلی داره بهم ضربه میزنه اونم اینه که این شغل من پتانسیل رشد نداره چون وابسته به آدم هاست اگه نیرو باشه من میتونم مریض بگیرم و اگه نباشه نمیتونم هیچ کاری انجام بدم گاهی با خودم میگم شاید بهتره شغلم رو عوض کنم اما میبینم این کار کار مورد علاقه ام هست گاهی میگم شاید توی همین شغل هم ایده ای باشه که یه کاری باشه که فقط نیاز باشه خودم به تنهایی انجامش بدم اما باز نجوا میاد که این شغل نمیشه و این کار یک کار تیمی هست و گاهی هم میگم درسته استاد گفتن ثروتمند شدن ربطی به شغل نداره اما این شغل من پتانسیل ثروتمند شدن ندارد به دلایلی که گفتم…

    خلاصه که این روزها خیلی ذهنم درگیره و البته دوره دوازده قدم رو کار میکنم و از قدم نهم داره یه اتفاقاتی توی باورهام میفته…

    خیلی از استاد ممنونم همین فایل باعث شد حداقل بشینم فکر کنم و دقیقا بفهمم دلیل و باور صفر شدنم چی بود و انگار قلبم باز تر شد…

    الهی شکرت.

    ممنون از استاد عزیزم بابت این فایل زیبا

    ممنون از بچه های سایت بابت کامنت های عالی.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 26 رای: