اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
سلام خدمت استاد عزیزم خانم شایسته گرامی و دوستان عزیز
این فایل، نشانهی امروز من بود و بهصورت همزمان با جلسهی پنجم دورهی «همجهت» شنیده شد؛ جالب اینکه هر دو دقیقاً روی یک موضوع مشترک تمرکز داشتند.
اگر انسان بتواند از تکتک لحظات زندگیاش آگاهانه لذت ببرد و واقعاً در لحظه زندگی کند، ترس بهتدریج از بین میرود. مرگ، یک واقعیت طبیعی در این جهان مادی است؛ اما آنچه ما از آن میترسیم، خودِ مرگ نیست.
ترس واقعی زمانی شکل میگیرد که زندگی را زندگی نکرده باشیم؛
وقتی مسیری را که باید میرفتیم نرفتهایم،
کارهایی را که باید انجام میدادیم انجام ندادهایم،
و تجربههایی را که باید میچشیدیم، به تعویق انداختهایم.
ما از این میترسیم که روزی برسد و بفهمیم قدر لحظاتمان را ندانستهایم. از این میترسیم که زندگی را تجربه نکرده، با حسرت از دنیا برویم. حتی اگر به هدفی هم برسیم، تا زمانی که از خودِ مسیر لذت نبریم، این ترس از بین نمیرود.
راهحل روشن است:
مسیر درست را انتخاب کنیم؛
مسیری که واقعاً از آن لذت میبریم، نه مسیری که دیگران تأیید میکنند.
از قضاوت مردم نترسیم و حسابمان را فقط با خداوند صاف نگه داریم.
این زندگی، زندگیِ ماست؛
و مسئولیتش هم با خود ماست.
باید برای خودمان زندگی کنیم، آگاهانه، شجاعانه و صادقانه.
ما نباید هیچوقت روی مردم حساب باز کنیم و همیشه اون چیزی که فکر میکنیم درسته انجام بدیم فارغ از تشویق و تهدید مردم فارق از اینکه مردم خوششون بیاد یا نیاد به این شکل ما به شادی و ارامش میرسیم به این شکل به تعادل و توازن میرسیم و بادرونمون ارتباط قشنگی برقرار میکنیم وقتی مسرمونو ادامه میدیم جهان خیلی کمک ها به ما میکنه اگه برای حرف مردم زندگی نکنیم و حرف مردم تو زندگیمون جایگاهی نداشته باشه
نکته طلایی
باید در هر لحظه از زندگیمون لذت ببریم چون هیچ تضمینی نیست که ی لحظه بعد جسم مادیمونو از دست ندیم
ما نیاز داریم به چالش به تضاد که زندگی رو تجربه کنیم
اولین چیزی که باید دنبالش باشم شادی ارامش و لذت و عشقه
چون وقتی از زندگی لذت میبرم و ارامش دارم شادم طبق قانون همیشگی خداوند اتفاقات و شرایط خوب خود به خود رخ میده وقتی به این شکل زندگی کنم چیزیو از دست ندادم حتی اگه بمیرم
چند روز کامنت نگذاشتم برای اینکه در جریان مراسم ختم مادر همسرم بود.
قبل از اینکه مادر فوت کند چند روزی در کما بود. من تلاش کردم در آن چند روز خودم را با این فایلها بمباران کنم تا بتوانم ذهنم را کنترل کنم. خدارو شکر واقعا چقدر این آگاهی ها به ما کمک می کند که بهتر بتوانیم خودمان را کنترل کنیم.
چقدر توانستم آرام باشم. چقدر توانستم راحت بپذیرم مرگ اتفاق می افتد و چیز ترسناکی نیست. البته نمی توانم ادعا کنم این را درباره خودم یا خانواده ام خیلی راحت پذیرفته ام.
نمی توانم ادعا کنم به قول استاد جان برایم عزیز نیست. اما آگاهی هایی که استاد در این فایل می گوید و البته در دیگر فایلها قلب انسان را آرام می کند.
وقتی می اندیشم که ما از خداییم و به سوی او باز می گردیم چه در عمر کوتاه یا بلند، کودک یا سالخورده در آخر به سوی منبع زندگی باز می گردیم، آرام می شوم.
وقتی در مقایسه با ابدیتی که ما تجربه می کنیم این عمر دنیا مثل پلک بر هم زدنی نیست قلبم ارام میشود.
این را در قرآن بارها خواندم که افراد پس از مرگ می پرسد چقدر درنگ کردید می گویند یک روز یا کمتر از آن.
حتی از اصحاف کهف هم وقتی این سوال پرسیده می شود همین را پاسخ می دهند و این می خواهد به ما بگوید که چقدر عمر این دنیا کوتاه است و چه بهتر که در مسیر درست و حق استفاده اش کنیم. چه بهتر که از ان لذت ببریم و زمانی که نوبت ما شد به راحتی بگوییم برویم.
این سخن استاد که می گفتند عزاداری را قبول ندارم و علاقه ای ندارم در ان شرکت کنم را قبول دارم.
اما باور مردم در فرهنگ ما این است که گرفتن مراسم عزاداری باعث تسلای افراد می شود. نمی دانم چقدر این سخن درست است. گاهی حضور افراد و همدردی آنان باعث می شد بازماندگان گریه و شیون بیشتری سر دهند.
اما برای خود من که در برگزاری مراسم کمک می کردم و انجام کارها باعث می شد که ذهنم از خود مسئله یعنی فقدان مادر برداشته شود کمک می کرد که حال بهتری داشته باشم.
تدارک وسایل پذیرایی و خوشامدگویی و خرید و … همه ذهنم را از مسئله بر می داشت. یعنی حواسم را پرت می کرد و وقتی زمان می گذشت گویا باعث می شد اندوه سبک تر شود.
در هر صورت از خودم راضیم. از اینکه نخواستم به دیگران و بخصوص به همسرم بگویم غصه بخورد یا نخورد. در سکوت کنارش بودم و اجازه دادم خودش با جریان همراه شود. نخواستم اصرار کنم که من چگونه فکر می کنم یا بهتر است تو چگونه بیاندیشی.
دیدم که او هم خیلی خوب تر از انچه من انتظارش را داشتم در حال عبور از این اتفاق است.
عزیزممم چقدر حرفاتون قشنگ و از ته دل بود. تو سایت خیلی میشه کامنت بخونم اما کامنتی مثل شما که از تهِ دل باشه دل نشین تره. و چقدر تحسینتون کردم که نخواستید دیدگاه خودتونو تحمیل به کسی کنید و اجازه دادید هر کسی با روش خودش با موضوع کنار بیاد. برای همسرتون طلب قلبی آرام و برای شما طلب مسیری آرام دارم.
یکسالی هست که در خانواده همسرم یک تجربه مرگ عزیزی رو داشتند
طی این یکسال رفتار و گفتار و اعمالی در خصوص مسائل پیرامونی فوت اون فرد، از طرف خانواده همسرم علی الخصوص همسرم دیدم که کلا موندم که چی بگم.
نمی دونم من سطح فکری ام در خصوص مرگ خیلی بالاست یا اینا خیلی وضعیت شون خرابه
به اندازه نوک سوزنی اشتراکی بین مون وجود نداره و
مورد دیگه اینکه کوچکترین تمایلی به تغییر باورهاشون وجود نداره
دو روزیه مدام دارم فکر میکنم که دلیل این تضاد شدید شدید فکری به چه دلیله. جواب که تونستم برای خودم پیدا کنم این بود که این تفاوت فکری و عملی برمیگرده به ورودی ها و اطلاعاتی که در خانواده و تجربیات خودشون داشتند.
یاد نوجوانی خودم افتادم که اون دوران اهل مطالعه زیاد بودم در مورد مرگ و عالم برزخ مطالعه میکردم یادمه اون دوران یک فایلی بین مذهبیون رواج پیدا کرده بود به اسم سیاحت غرب که موضوعش تجربه یک فردی از عالم برزخ رو بیان میکرد
یا مورد دیگه این بود که اون زمان خیلی تحت فشار روانی بودم که دلیلش نابسامانی رابطه والدین ام بود و بارها میخاستم بمیرم
حالا که فکر میکنم میبینم اون وضع من باعث شده که سیستم عصبی ام در خصوص مرگ ایجاد و تکامل پیدا بکنه.
ولی حالا که وضع همسرم و خانواده اش را میبینم فقط افسوس میخورم که انسان تا چه حد میتونه از مسیر درست خارج بشه و به هیچ قیدی نداشته باشه .
برای همین یک خواسته رو از اعماق وجودم از خدا درخواست کردم درخواستی که شما در شکر گذاری های انتهایی تون بهش اشاره کردین
احساس خوب اگر مبدا باشه مطمئنا باید دیدگاهی رو انتخاب کنیم که به احساس خوب نزدیک بشیم.
حالا در مورد مرگ هم اگر دیدگاه عذاب و قبر و ….داشته باشیم احساس ترس داشته باشیم کجا و احساس آرامش ناشی از سپاسگزاری کجا
واقعا منی وجود نداره اصلا تعریفی برای من نیست و هر چه هست ماست و اوست
من که نبودم خدا منو بوجود آورده ،من که سرپا نبودم او منو سر پا کرده،او بهم توان داده،تکلم داده،فکر داده
روح اگه از جسم جدا بشه هیچی وجود نداره
پس ماندگار روح است و او هیچ وقت نمیمیرد.
وقتی او هرگز نمیمیرد پس چرا ناراحتی و ترس و …
کاش استاد جان مثل شما مینشستیم قرآن میخوندیم تا بیشتر بفهمیم.مشکل اساسی ما اینه که چیزی رو قبول کردیم نسل اندر نسل و اطلاعات از دیگران و اطلاعات ناب قرآن رو درک نکردیم.
تمام آموزه های شما حول و حوش اصل است
دوستت دارم استاد خیلی زیاد
امیدوارم همین مدت عمر مانده خودم رو درست بفهمم و استفاده کنم
سلام و درود محضر استاد عزیز و خانم شایسته و دوستان همفرکانسم
وقتتون به خیر و شادی
استاد عزیزم همه فایلهای شما عالی و مفیدن ولی بعضی از فایلهای شما طوری هستند که ریشه ای یک موضوعی رو حل و فصل میکنند و این یکی از ویژه ترین فایلهای شماست.
این فایل رو اوایل آشنایی با شما گوش کردم و اون زمان خیلی برام آگاهی بخش و روشنگر واقع شد و به طور ریشه ای دغدغه من رو در مورد مرگ و عزاداری حل کرد و از اون زمان به آرامشی رسیدم که قبلا تجربه اش نکرده بودم.
خیالم در مورد مرگ خودم و دیگران راحت شد و نگرانی ی که سالهای سال درباره مرگ خودم و دیگران داشتم مرتفع شد.
موضوع مرگ چیزی هست که همه به نوعی باهاش درگیر هستند و در طول سال افرادی از فامیل آشنایان همکاران و همسایه ها هستند که از دنیا میروند و وقتی به دیدگاه و عملکرد دیگران نگاه میکنم متوجه میشم که اکثر آدمها نمیتونن با این قضیه کنار بیان و خودشون رو ناراحت میکنن و غم و غصه رو تجربه میکنن.
ولی من با تغییر باورم در این مورد سعی کردم تا حد زیادی عملکردم رو تغییر بدم:
دیگه هیات و عزاداری نمیرم
مجلس ترحیم ها رو هم 99درصدشون رو نمیرم و اگر هم برم اصلا ناراحت و غمگین نمیشم و سریع میام بیرون
وقتی خبر مرگ کسی رو میشنوم دیگه ناراحت نمیشم و راحت و عادی ازش رد میشم.
خلاصه ذهن و روحم خیلی آزاد شده و با خیال راحت دارم از زندگی ام لذت میبرم و اولویتم احساس آرامش خودمه
البته که نزدیکانم بهم ایراد میگیرن و انتقاد میکنن ولی اصلا به حرفهاشون توجهی نمیکنم و اعراض میکنم.
این همه تغییر و رشد رو مدیون استاد عباسمنش گرامی هستم و به خاطر دادن این آگاهی های ناب ازشون قدردانی میکنم و براشون بهترینها رو آرزومندم.
با اینکه این فایل روزشمار من بود اما حکم فایل نشونه بود واسم
دیشب موقع خواب همسرم یاد لحظه ی مرگ پدرش افتاد و گفت دلم واسش میسوزه اون لحظه ی آخر خیلی مظلوم بود.
من یهو یاد روزی افتادم که پدرم فوت شد و تمام لحظات رو مرور کردم و اصلا بی اختیار گریه کردم و با خودم فکر کردم چرا به اینجا رسیدم من نباید حالم رو بد کنم فهمیدم خیلی دلتنگشم.
همسرم وقتی دید گریه کردم ناراحت شد و معذرت خواهی کرد و گفت من باعث شدم که اون لحظات رو یادت بیاد .منم گفتم که خواهش میکنم دیگه اون لحظات رو یادم نیار نمیخوام بهش فکر کنم. اصلا ما هممون قراره بمیریم اونا رفتند یه جایی که اصلا مارو یادشون نمیاد ما فقط داریم خودمون رو اذیت میکنیم . همسرم گفت ای کاش این دنیا این مدلی نبود گفتم ولی هست باید قبول کنیم .
و امروز این فایل درباره ی مرگ بود
من همیشه حس بدی نسبت به مرگ نداشتم و حتی مشتاقم هم هستم ولی اون وابستگی به فرزندم باعث میشه که همیشه بخدا بگم که به من فرصتی بده که این بچه به سرسامون برسه و میدونم این نگاهم شرک آمیزه
هنوز به اون درک و اون آمادگی نرسیدم که این فرزند من خودش خدایی داره و نیازی به من ندارد.
به هر حال استاد مثالتون برای این دنیا که یک مهمونیه خیلی قابل درک بود و واقعا مثال بجایی بود. هرکسی به اندازه مشخص در این مهمونی هست بعضی ها زودتر میان بعضی ها دیرتر ، بعضی ها بیشتر میمونند بعضی ها کمتر ، بعضی ها بیشتر غذا میخورن بعضی ها کمتر ، بعضی ها بیشتر تو مهمونی با بقیه دم خور میشن بعضی ها کمتر ، بعضی ها زودتر میرن بعضی ها دیرتر … و درنهایت همه اونجا رو ترک میکنند . و هیچ کس نه به اون مهمونی تعلق داره و نه قراره اونجا موندگار بشه .و یک تایم مشخص هست و تموم میشه …
وقتی اینجوری فکر میکنیم دقیقا دلیل مرگ آدمها رو چه با سن کم چه با سن بالا درک میکنیم.
خیلی ممنونم که وقت گذاشتی و این کامنت خوب و مفید رو نوشتی.
تحسینتون میکنم که دارین تلاش میکنین تا باورهای درست رو جایگزین باورهای قبلی تون بکنین
همین اراده و تلاشتون قطعا شما رو رشد میده و هدایت میشین به باورها و شرایط بهتر.
استاد توی یکی از فایلهای دوره 12 قدم بیان میکنن که هر باور و فکری که بهمون حس بد مثل نگرانی و ترس و عجله و حس کمبود میده، اون باور؛ باور مخربی هستش و باید بزاریمش کنار
چون احساس بد باعث میشه که اتفاقات و شرایط بد رو تجربه بکنیم
و مهم نیست که دلیل حال بدمون چی هست و آیا موجه هست یا نه
و لذا احساس و فکر بد نتیجه ای جز شرایط بد رو رقم نمیزنه.
توی کامنت زیباتون یک جمله ای گفتین که خیلی برام آگاهی بخش بود و لذت بردم:
(اصلا ما هممون قراره بمیریم اونا رفتند یه جایی که اصلا مارو یادشون نمیاد ما فقط داریم خودمون رو اذیت میکنیم)
این جمله خیلی آگاهی عالی هست
و حرف کاملا درستی هست و خیلی حظ کردم از این آگاهی.
خدا رو شاکرم که به کامنت شما هدایت شد و از شما هم سپاسگزارم.
براتون آرامش و عشق و لذت و سلامتی و ثروت و خوشبختی آرزومندم.
سپاسگزارم بابت توجهی که به کامنتم داشتید و پاسخی که دادید
دقیقا من تو همین سایت به این باور رسیدم اونهایی که رفتند دیگه متعلق به این دنیا نیستند و هیچ لحظه و زمانی از این دنیا رو به یاد نمیارند چون اگر قرار باشه یادشون بیاد تعلق براشون ایجاد میشه و تعلق نگرانی داره دلسوزی داره ترس داره ، اما اونها در مداری قرار گرفتند که اصلا دلسوزی و ترس و نگرانی بی معناست .
از وقتی به این باور رسیدم حتی جنس خواب هام هم تغییر کرده و دیگه پدر مادرم رو زیاد خواب نمیبینم یا اگر خواب ببینم احساس نمیکنم که از اون دنیا با من ارتباط گرفتند اونها اصلا دیگه من رو یادشون نمیاد .
اینجوری آرومتر شدم (چون پدر و مادرم رو به فاصله 49 روز ، از دست دادم در دروان بیماری همه گیر ) و اینجوری وابستگیم بهشون تا حدود نود درصد از بین رفت.فقط یک حس دلتنگی موند که گاهی میاد و میره ، چون به هر حال ما زمینی هستیم و خاطرات گاهی با ذهن بازی میکنه.
ممنون از آگاهی که از فایلهای دوازده قدم دادید و سپاسگزارم از آرزوی زیباتون برای من
واقعا ک استاد هم لذت بردم هم با گوشتو پوستو استخونم درک کردم این موضوع رو وقتی آدم تو علاقشه لحظه ب لحظه داره لذت میبره از زندگیش چ وقتایی چ کارهایی ک کردم ک از دیدنش همه میگفتن واو چ شغلی چقدر با کلاس چقدر خوب ولی من از درون داشتم خراب میشدم داشتم نابود میشدم هیچ لذتی نمیبردم وقتی عشقی نداشته باشی لذت نمیبری پیشرفتی نمیکنی اصلا حالت خوب نیست اصلا الهامی دریافت نمیکنی ی زنجیره بدون توقف از حال بد.ولی از وقتی اومدم سر جایی ک باید باشم دارم لذت میبرم از زندگیم از الهاماتی ک بهم میشه .و قصد آفرینش مگه غیر از گسترشو لذته .الان انگار منمو خدا و این جهان هیچ کس توش نیست همش خنده ای تو صورتمه لدت میبرم از لحظه لحظه زندگیم و همیشه تو روحم تو ذهنم دارم اونکارو انجام میدم.و میرسیم ب حرف گوهر بار شما .ب الهی ک میپرستم اگ همین الان حضرت ملک الموت تشریف بیارن واسه بردن من ب اصل با کماااااااال میل لبیک میگم.چون دارم زندگیمو زندگی میکنم بخدااا
لذت ببرین از زندگیتون انشاالله.
در پناه حق باشین شاااااااد ثروتمند سعادتمند در دنیا و آخرت
بسمالله الرحمن الرحیم
سلام خدمت استاد عزیزم خانم شایسته گرامی و دوستان عزیز
این فایل، نشانهی امروز من بود و بهصورت همزمان با جلسهی پنجم دورهی «همجهت» شنیده شد؛ جالب اینکه هر دو دقیقاً روی یک موضوع مشترک تمرکز داشتند.
اگر انسان بتواند از تکتک لحظات زندگیاش آگاهانه لذت ببرد و واقعاً در لحظه زندگی کند، ترس بهتدریج از بین میرود. مرگ، یک واقعیت طبیعی در این جهان مادی است؛ اما آنچه ما از آن میترسیم، خودِ مرگ نیست.
ترس واقعی زمانی شکل میگیرد که زندگی را زندگی نکرده باشیم؛
وقتی مسیری را که باید میرفتیم نرفتهایم،
کارهایی را که باید انجام میدادیم انجام ندادهایم،
و تجربههایی را که باید میچشیدیم، به تعویق انداختهایم.
ما از این میترسیم که روزی برسد و بفهمیم قدر لحظاتمان را ندانستهایم. از این میترسیم که زندگی را تجربه نکرده، با حسرت از دنیا برویم. حتی اگر به هدفی هم برسیم، تا زمانی که از خودِ مسیر لذت نبریم، این ترس از بین نمیرود.
راهحل روشن است:
مسیر درست را انتخاب کنیم؛
مسیری که واقعاً از آن لذت میبریم، نه مسیری که دیگران تأیید میکنند.
از قضاوت مردم نترسیم و حسابمان را فقط با خداوند صاف نگه داریم.
این زندگی، زندگیِ ماست؛
و مسئولیتش هم با خود ماست.
باید برای خودمان زندگی کنیم، آگاهانه، شجاعانه و صادقانه.
خدایا شکرت بابت این آگاهیها
ممنون استاد عباس منش عزیز
به نام خالق بی انتها
سلام به استاد دوستان خوبم
ما نباید هیچوقت روی مردم حساب باز کنیم و همیشه اون چیزی که فکر میکنیم درسته انجام بدیم فارغ از تشویق و تهدید مردم فارق از اینکه مردم خوششون بیاد یا نیاد به این شکل ما به شادی و ارامش میرسیم به این شکل به تعادل و توازن میرسیم و بادرونمون ارتباط قشنگی برقرار میکنیم وقتی مسرمونو ادامه میدیم جهان خیلی کمک ها به ما میکنه اگه برای حرف مردم زندگی نکنیم و حرف مردم تو زندگیمون جایگاهی نداشته باشه
نکته طلایی
باید در هر لحظه از زندگیمون لذت ببریم چون هیچ تضمینی نیست که ی لحظه بعد جسم مادیمونو از دست ندیم
ما نیاز داریم به چالش به تضاد که زندگی رو تجربه کنیم
اولین چیزی که باید دنبالش باشم شادی ارامش و لذت و عشقه
چون وقتی از زندگی لذت میبرم و ارامش دارم شادم طبق قانون همیشگی خداوند اتفاقات و شرایط خوب خود به خود رخ میده وقتی به این شکل زندگی کنم چیزیو از دست ندادم حتی اگه بمیرم
خدایا مارو در مسیر ایمان و توکل قرار بده
آمین
روز سی و هفتم
به نام خداوند بخشنده و مهربان
سلام
چند روز کامنت نگذاشتم برای اینکه در جریان مراسم ختم مادر همسرم بود.
قبل از اینکه مادر فوت کند چند روزی در کما بود. من تلاش کردم در آن چند روز خودم را با این فایلها بمباران کنم تا بتوانم ذهنم را کنترل کنم. خدارو شکر واقعا چقدر این آگاهی ها به ما کمک می کند که بهتر بتوانیم خودمان را کنترل کنیم.
چقدر توانستم آرام باشم. چقدر توانستم راحت بپذیرم مرگ اتفاق می افتد و چیز ترسناکی نیست. البته نمی توانم ادعا کنم این را درباره خودم یا خانواده ام خیلی راحت پذیرفته ام.
نمی توانم ادعا کنم به قول استاد جان برایم عزیز نیست. اما آگاهی هایی که استاد در این فایل می گوید و البته در دیگر فایلها قلب انسان را آرام می کند.
وقتی می اندیشم که ما از خداییم و به سوی او باز می گردیم چه در عمر کوتاه یا بلند، کودک یا سالخورده در آخر به سوی منبع زندگی باز می گردیم، آرام می شوم.
وقتی در مقایسه با ابدیتی که ما تجربه می کنیم این عمر دنیا مثل پلک بر هم زدنی نیست قلبم ارام میشود.
این را در قرآن بارها خواندم که افراد پس از مرگ می پرسد چقدر درنگ کردید می گویند یک روز یا کمتر از آن.
حتی از اصحاف کهف هم وقتی این سوال پرسیده می شود همین را پاسخ می دهند و این می خواهد به ما بگوید که چقدر عمر این دنیا کوتاه است و چه بهتر که در مسیر درست و حق استفاده اش کنیم. چه بهتر که از ان لذت ببریم و زمانی که نوبت ما شد به راحتی بگوییم برویم.
این سخن استاد که می گفتند عزاداری را قبول ندارم و علاقه ای ندارم در ان شرکت کنم را قبول دارم.
اما باور مردم در فرهنگ ما این است که گرفتن مراسم عزاداری باعث تسلای افراد می شود. نمی دانم چقدر این سخن درست است. گاهی حضور افراد و همدردی آنان باعث می شد بازماندگان گریه و شیون بیشتری سر دهند.
اما برای خود من که در برگزاری مراسم کمک می کردم و انجام کارها باعث می شد که ذهنم از خود مسئله یعنی فقدان مادر برداشته شود کمک می کرد که حال بهتری داشته باشم.
تدارک وسایل پذیرایی و خوشامدگویی و خرید و … همه ذهنم را از مسئله بر می داشت. یعنی حواسم را پرت می کرد و وقتی زمان می گذشت گویا باعث می شد اندوه سبک تر شود.
در هر صورت از خودم راضیم. از اینکه نخواستم به دیگران و بخصوص به همسرم بگویم غصه بخورد یا نخورد. در سکوت کنارش بودم و اجازه دادم خودش با جریان همراه شود. نخواستم اصرار کنم که من چگونه فکر می کنم یا بهتر است تو چگونه بیاندیشی.
دیدم که او هم خیلی خوب تر از انچه من انتظارش را داشتم در حال عبور از این اتفاق است.
خدایا شکرت
عزیزممم چقدر حرفاتون قشنگ و از ته دل بود. تو سایت خیلی میشه کامنت بخونم اما کامنتی مثل شما که از تهِ دل باشه دل نشین تره. و چقدر تحسینتون کردم که نخواستید دیدگاه خودتونو تحمیل به کسی کنید و اجازه دادید هر کسی با روش خودش با موضوع کنار بیاد. برای همسرتون طلب قلبی آرام و برای شما طلب مسیری آرام دارم.
بسم الله الرحمان الرحیم
خدایا هر آنچه دارم از آن توست.
تمرین ستاره قطبی امروز 12/9/1404
میخوام امروز ی روز عالی داشته باشم
میخوام سرحال و پرانرژی باشم.
میخوام به مسیر درست وآسان راهنمایی شوم.
میخوام ی خبر خوب و عالی یهم برسد
میخوام به کسانی ک پول دارم پرداختشون کنند.
میخوام افکارمو مدیریت کنم
میخوام توجه به نکات مثبت افراد داشته باشم
میخوام به زیبایی ها توجه بکنم.
میخوام بر ترس هام غلبه بکنم.
میخوام اعتماد بنفسم کار بکنم.
م خوام در زمان و مکان مناسب قرار بگیرم.
میخوام ورودی مالی عالی داشته باشم
میخوام آسان شوم برای آسانی ها.
میخوام هدایت های خداوندی را دریافت بکنم.
==================================
بنام خداوند بخشنده مهربان
خدایا هر آنچه دارم از آن توست
شکر گزاری امروز 1404/9/12
خدایا شکرت بابت اینکه دیروز بسلامتی گذشت
خدایا شکرت بابت خرید های دیروز
خدایا شکرت اینکه دیروز بسلامتی زاهدان رسیدیم.
خدایا شکرت بابت درسهایی ک دیروز گرفتم.
خدایا شکرت بابتذشام دیشب.
خدایا شکرت چای دیشب.
خدایا شکرت بابت حس و حال عالی ک داشتم.
خدایا شکرت بابت اینکه همیشه راهنمایی ام میکنی.
خدایا بابت سلامتی که دارنم
خدایا شکرت بابت سلامتی همسرم وفرزندانم
خدایا شکرت بابت سلامتی پدر ومادرم
خدایا شکرت بابت همسر عزیزم
خدایا شکرت بابت اینکه همسرم هم فرکانسم هست
خدایا شکرت بابت اینکه بروی خودم تمرکزی کار مینم..
خدایا آسانم کن برای آسانی ها..
سلام موسی جان
وقتت به خیر و شادی
ممنونم که وقت گذاشتی و کامنت زیبایی نوشتی
یک ساعتی تو فکرم
از دیشب گیج و گنگ شدم
یکسالی هست که در خانواده همسرم یک تجربه مرگ عزیزی رو داشتند
طی این یکسال رفتار و گفتار و اعمالی در خصوص مسائل پیرامونی فوت اون فرد، از طرف خانواده همسرم علی الخصوص همسرم دیدم که کلا موندم که چی بگم.
نمی دونم من سطح فکری ام در خصوص مرگ خیلی بالاست یا اینا خیلی وضعیت شون خرابه
به اندازه نوک سوزنی اشتراکی بین مون وجود نداره و
مورد دیگه اینکه کوچکترین تمایلی به تغییر باورهاشون وجود نداره
دو روزیه مدام دارم فکر میکنم که دلیل این تضاد شدید شدید فکری به چه دلیله. جواب که تونستم برای خودم پیدا کنم این بود که این تفاوت فکری و عملی برمیگرده به ورودی ها و اطلاعاتی که در خانواده و تجربیات خودشون داشتند.
یاد نوجوانی خودم افتادم که اون دوران اهل مطالعه زیاد بودم در مورد مرگ و عالم برزخ مطالعه میکردم یادمه اون دوران یک فایلی بین مذهبیون رواج پیدا کرده بود به اسم سیاحت غرب که موضوعش تجربه یک فردی از عالم برزخ رو بیان میکرد
یا مورد دیگه این بود که اون زمان خیلی تحت فشار روانی بودم که دلیلش نابسامانی رابطه والدین ام بود و بارها میخاستم بمیرم
حالا که فکر میکنم میبینم اون وضع من باعث شده که سیستم عصبی ام در خصوص مرگ ایجاد و تکامل پیدا بکنه.
ولی حالا که وضع همسرم و خانواده اش را میبینم فقط افسوس میخورم که انسان تا چه حد میتونه از مسیر درست خارج بشه و به هیچ قیدی نداشته باشه .
برای همین یک خواسته رو از اعماق وجودم از خدا درخواست کردم درخواستی که شما در شکر گذاری های انتهایی تون بهش اشاره کردین
نعمتی که شما الان دارینش
؛همسر همفرکانس؛
همسری توحیدی، با ایمان ، صبور، بدور از شرک و غرور
وقتی این خواسته رو کردم یه ندای درونی بهم گفت
ناصر اگه این چنین فردی رو میخواهی
راهش اینه که خودت اونجوری بشی
باید توحیدی تر بشم
شرک نورزم
باید ایمانم رو تقویت کنم
باید توکلم رو بیشتر کنم
باید آرامشم رو تقویت کنم
باید متواضع تر باشم.
خدا رو شاکرم بابت این هدایتی که برام داشت
هدایتم کرد به کامنت شما
خدا رو شکر
بهت تبریک میگم که اینقدر شاکری
اینقدر حالت خوبه
همسر همفرکانس داری
هر لحظه قدردانش باش
ممنونم ممنونم .
برات بهترینها رو آرزومندم.
یاحق
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
نگاهی که به آدم آرامش میده همون نگاه شماست.
احساس خوب اگر مبدا باشه مطمئنا باید دیدگاهی رو انتخاب کنیم که به احساس خوب نزدیک بشیم.
حالا در مورد مرگ هم اگر دیدگاه عذاب و قبر و ….داشته باشیم احساس ترس داشته باشیم کجا و احساس آرامش ناشی از سپاسگزاری کجا
واقعا منی وجود نداره اصلا تعریفی برای من نیست و هر چه هست ماست و اوست
من که نبودم خدا منو بوجود آورده ،من که سرپا نبودم او منو سر پا کرده،او بهم توان داده،تکلم داده،فکر داده
روح اگه از جسم جدا بشه هیچی وجود نداره
پس ماندگار روح است و او هیچ وقت نمیمیرد.
وقتی او هرگز نمیمیرد پس چرا ناراحتی و ترس و …
کاش استاد جان مثل شما مینشستیم قرآن میخوندیم تا بیشتر بفهمیم.مشکل اساسی ما اینه که چیزی رو قبول کردیم نسل اندر نسل و اطلاعات از دیگران و اطلاعات ناب قرآن رو درک نکردیم.
تمام آموزه های شما حول و حوش اصل است
دوستت دارم استاد خیلی زیاد
امیدوارم همین مدت عمر مانده خودم رو درست بفهمم و استفاده کنم
خدا نگهدارتون باشه
سلام و درود محضر استاد عزیز و خانم شایسته و دوستان همفرکانسم
وقتتون به خیر و شادی
استاد عزیزم همه فایلهای شما عالی و مفیدن ولی بعضی از فایلهای شما طوری هستند که ریشه ای یک موضوعی رو حل و فصل میکنند و این یکی از ویژه ترین فایلهای شماست.
این فایل رو اوایل آشنایی با شما گوش کردم و اون زمان خیلی برام آگاهی بخش و روشنگر واقع شد و به طور ریشه ای دغدغه من رو در مورد مرگ و عزاداری حل کرد و از اون زمان به آرامشی رسیدم که قبلا تجربه اش نکرده بودم.
خیالم در مورد مرگ خودم و دیگران راحت شد و نگرانی ی که سالهای سال درباره مرگ خودم و دیگران داشتم مرتفع شد.
موضوع مرگ چیزی هست که همه به نوعی باهاش درگیر هستند و در طول سال افرادی از فامیل آشنایان همکاران و همسایه ها هستند که از دنیا میروند و وقتی به دیدگاه و عملکرد دیگران نگاه میکنم متوجه میشم که اکثر آدمها نمیتونن با این قضیه کنار بیان و خودشون رو ناراحت میکنن و غم و غصه رو تجربه میکنن.
ولی من با تغییر باورم در این مورد سعی کردم تا حد زیادی عملکردم رو تغییر بدم:
دیگه هیات و عزاداری نمیرم
مجلس ترحیم ها رو هم 99درصدشون رو نمیرم و اگر هم برم اصلا ناراحت و غمگین نمیشم و سریع میام بیرون
وقتی خبر مرگ کسی رو میشنوم دیگه ناراحت نمیشم و راحت و عادی ازش رد میشم.
خلاصه ذهن و روحم خیلی آزاد شده و با خیال راحت دارم از زندگی ام لذت میبرم و اولویتم احساس آرامش خودمه
البته که نزدیکانم بهم ایراد میگیرن و انتقاد میکنن ولی اصلا به حرفهاشون توجهی نمیکنم و اعراض میکنم.
این همه تغییر و رشد رو مدیون استاد عباسمنش گرامی هستم و به خاطر دادن این آگاهی های ناب ازشون قدردانی میکنم و براشون بهترینها رو آرزومندم.
به نام خداوند مهربانم سلام به دوست عزیزم آقا ناصر
به به ماشالله که تا این حد تونستین کنترل ذهن داشته باشین و بتونین در این مراسمات خودتون و احساستون رو نرمال و خوب نگه دارین و یا اصلا نرین
واقعا همه فایلها عالی هستن بکی از دیگری مفصل تر و بهتر و واضح تر
الهی شکرت خدای خوبم
آقا ناصر تحسینتون میکنم برای
ابن تغییر و رشد عالیتون و بالارفتن مدارتون
در پناه خداوند سالم و ثروتمند باشین
درود
روز صد و شصت و هفتم از تحول روز شمار زندگی من
سپاسگزارم از استاد
با اینکه این فایل روزشمار من بود اما حکم فایل نشونه بود واسم
دیشب موقع خواب همسرم یاد لحظه ی مرگ پدرش افتاد و گفت دلم واسش میسوزه اون لحظه ی آخر خیلی مظلوم بود.
من یهو یاد روزی افتادم که پدرم فوت شد و تمام لحظات رو مرور کردم و اصلا بی اختیار گریه کردم و با خودم فکر کردم چرا به اینجا رسیدم من نباید حالم رو بد کنم فهمیدم خیلی دلتنگشم.
همسرم وقتی دید گریه کردم ناراحت شد و معذرت خواهی کرد و گفت من باعث شدم که اون لحظات رو یادت بیاد .منم گفتم که خواهش میکنم دیگه اون لحظات رو یادم نیار نمیخوام بهش فکر کنم. اصلا ما هممون قراره بمیریم اونا رفتند یه جایی که اصلا مارو یادشون نمیاد ما فقط داریم خودمون رو اذیت میکنیم . همسرم گفت ای کاش این دنیا این مدلی نبود گفتم ولی هست باید قبول کنیم .
و امروز این فایل درباره ی مرگ بود
من همیشه حس بدی نسبت به مرگ نداشتم و حتی مشتاقم هم هستم ولی اون وابستگی به فرزندم باعث میشه که همیشه بخدا بگم که به من فرصتی بده که این بچه به سرسامون برسه و میدونم این نگاهم شرک آمیزه
هنوز به اون درک و اون آمادگی نرسیدم که این فرزند من خودش خدایی داره و نیازی به من ندارد.
به هر حال استاد مثالتون برای این دنیا که یک مهمونیه خیلی قابل درک بود و واقعا مثال بجایی بود. هرکسی به اندازه مشخص در این مهمونی هست بعضی ها زودتر میان بعضی ها دیرتر ، بعضی ها بیشتر میمونند بعضی ها کمتر ، بعضی ها بیشتر غذا میخورن بعضی ها کمتر ، بعضی ها بیشتر تو مهمونی با بقیه دم خور میشن بعضی ها کمتر ، بعضی ها زودتر میرن بعضی ها دیرتر … و درنهایت همه اونجا رو ترک میکنند . و هیچ کس نه به اون مهمونی تعلق داره و نه قراره اونجا موندگار بشه .و یک تایم مشخص هست و تموم میشه …
وقتی اینجوری فکر میکنیم دقیقا دلیل مرگ آدمها رو چه با سن کم چه با سن بالا درک میکنیم.
سلام خانم مژگان عزیز
خیلی ممنونم که وقت گذاشتی و این کامنت خوب و مفید رو نوشتی.
تحسینتون میکنم که دارین تلاش میکنین تا باورهای درست رو جایگزین باورهای قبلی تون بکنین
همین اراده و تلاشتون قطعا شما رو رشد میده و هدایت میشین به باورها و شرایط بهتر.
استاد توی یکی از فایلهای دوره 12 قدم بیان میکنن که هر باور و فکری که بهمون حس بد مثل نگرانی و ترس و عجله و حس کمبود میده، اون باور؛ باور مخربی هستش و باید بزاریمش کنار
چون احساس بد باعث میشه که اتفاقات و شرایط بد رو تجربه بکنیم
و مهم نیست که دلیل حال بدمون چی هست و آیا موجه هست یا نه
و لذا احساس و فکر بد نتیجه ای جز شرایط بد رو رقم نمیزنه.
توی کامنت زیباتون یک جمله ای گفتین که خیلی برام آگاهی بخش بود و لذت بردم:
(اصلا ما هممون قراره بمیریم اونا رفتند یه جایی که اصلا مارو یادشون نمیاد ما فقط داریم خودمون رو اذیت میکنیم)
این جمله خیلی آگاهی عالی هست
و حرف کاملا درستی هست و خیلی حظ کردم از این آگاهی.
خدا رو شاکرم که به کامنت شما هدایت شد و از شما هم سپاسگزارم.
براتون آرامش و عشق و لذت و سلامتی و ثروت و خوشبختی آرزومندم.
یاحق
سلام به دوست بزرگوارم
سپاسگزارم بابت توجهی که به کامنتم داشتید و پاسخی که دادید
دقیقا من تو همین سایت به این باور رسیدم اونهایی که رفتند دیگه متعلق به این دنیا نیستند و هیچ لحظه و زمانی از این دنیا رو به یاد نمیارند چون اگر قرار باشه یادشون بیاد تعلق براشون ایجاد میشه و تعلق نگرانی داره دلسوزی داره ترس داره ، اما اونها در مداری قرار گرفتند که اصلا دلسوزی و ترس و نگرانی بی معناست .
از وقتی به این باور رسیدم حتی جنس خواب هام هم تغییر کرده و دیگه پدر مادرم رو زیاد خواب نمیبینم یا اگر خواب ببینم احساس نمیکنم که از اون دنیا با من ارتباط گرفتند اونها اصلا دیگه من رو یادشون نمیاد .
اینجوری آرومتر شدم (چون پدر و مادرم رو به فاصله 49 روز ، از دست دادم در دروان بیماری همه گیر ) و اینجوری وابستگیم بهشون تا حدود نود درصد از بین رفت.فقط یک حس دلتنگی موند که گاهی میاد و میره ، چون به هر حال ما زمینی هستیم و خاطرات گاهی با ذهن بازی میکنه.
ممنون از آگاهی که از فایلهای دوازده قدم دادید و سپاسگزارم از آرزوی زیباتون برای من
در پناه رب مهربان باشید
خدایا شکرت
سلام خدمت استاد عزیزم وخانم شایسته ی مهربان و تموم دوستان گلم
واقعا ک استاد هم لذت بردم هم با گوشتو پوستو استخونم درک کردم این موضوع رو وقتی آدم تو علاقشه لحظه ب لحظه داره لذت میبره از زندگیش چ وقتایی چ کارهایی ک کردم ک از دیدنش همه میگفتن واو چ شغلی چقدر با کلاس چقدر خوب ولی من از درون داشتم خراب میشدم داشتم نابود میشدم هیچ لذتی نمیبردم وقتی عشقی نداشته باشی لذت نمیبری پیشرفتی نمیکنی اصلا حالت خوب نیست اصلا الهامی دریافت نمیکنی ی زنجیره بدون توقف از حال بد.ولی از وقتی اومدم سر جایی ک باید باشم دارم لذت میبرم از زندگیم از الهاماتی ک بهم میشه .و قصد آفرینش مگه غیر از گسترشو لذته .الان انگار منمو خدا و این جهان هیچ کس توش نیست همش خنده ای تو صورتمه لدت میبرم از لحظه لحظه زندگیم و همیشه تو روحم تو ذهنم دارم اونکارو انجام میدم.و میرسیم ب حرف گوهر بار شما .ب الهی ک میپرستم اگ همین الان حضرت ملک الموت تشریف بیارن واسه بردن من ب اصل با کماااااااال میل لبیک میگم.چون دارم زندگیمو زندگی میکنم بخدااا
لذت ببرین از زندگیتون انشاالله.
در پناه حق باشین شاااااااد ثروتمند سعادتمند در دنیا و آخرت
آخ ک چقدر این دعاتونو دوست دارم