این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://www.tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2022/07/abasmanesh-5.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2016-09-12 09:33:282025-12-02 04:46:14«اعتماد به ربّ»، پیام ابراهیم از قربانی کردن فرزندش
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
دوستان عزیزم لطفا به بخش یک کتاب مرجع برای الگوی موفقیت بروید و حتی کوچکترین موفقیتی که در طول روز کسب می کنید را آنجا یادداشت کنید باور کنید باورهای محدود کننده ی کوچکی داریم که اگر آن ها را مورد شناسایی قرار دهیم و به دوستان دیگرمان اطلاع بدهیم به رشد و شکوفایی خودمان و یکدیگر کمک کرده ایم
منظور ایشان صفحه نظرات فایل “یک کتاب مرجع از الگوهای موفق” می باشد که در انجا هم شا و هم تعداد زیادی از دوستان نتایج موفقیت هایی را نوشته اند که بخاطر عمل به آموزه های استاد عباس منش به دست آورده اند.
با درود و احترام حضور جناب آقای عباس منش و همه دوستان این سایت صمیمی و دوست داشتنی
شنیدن نام ابراهیم برای من همیشه یادآور تسلیم بودن است و به راستی به زندگی انسان که بیشتر توجه می کنم حلاوتی که در تسلیم رضای حق بودن وجود دارد توصیف نشدنی است . وقتی خود را تسلیم رضای حق می دانیم جهان برای ما رنگ و بوی دیگری دارد امیدوارم همگی بتوانیم به این مرحله از تکامل انسانیت دست یابیم …
فقط یه سری نکات بود که خیلی برام تلنگر ایجاد کرد..
اولا اینکه حضرت ابراهیم به عنوان پیامبر خدا،
چطور منیت خودشو کنار گذاشته..همون منی که مالک میدونه خودشو( خونه من بچه من و…)
و این صدای درونی و نجوای نفس رو درواقع خاموش کرده و به وضووووح هر چه تمام الهامات خداوند رو دریافت میکنه و شک نداره که این الهام پیامی از جانب الله یکتاست”
مورد بعدی اینکه چون منیت خودشو کنار گذاشته و دیگ مالک هیچی نمیدونه خودشو حتی خودشم مالک خودش نمیدونه به وضوح دریافت کرده الهام خداوند رو و نجوایی هم نبوده به اون صورت اگر بوده تونسته خاموشش کنه و رفته و با اطمینان تمام و عشق فرمان خداوند رو اجرا کرده و نتیجشم دیده”
و درود بر فرزند ایشان حضرت اسماعیل که با اینک کم سن بودن ولی ایشون هم متوکل بودن و به زاری و گریه نیفتادن تا مبادا دل حضرت ابراهیم بسوزه و منصرف بشه از این فرمان خداوند…
و چیزی ک مهم ترین تلنگر رو بهم وارد کرد این بود که بابا فرزانه تو یه در خواستی میکنی از خدای خودت هر چند کوچیک…
انقدرررر ذهنت شلوغه که نمیتونی تشخیص بدی اصن این الهامه یا نجواست!!!!
ثانیا الهامم باشه و بتونی تشخیص بدی هم،
انقدررر ترس تو وجودت رخنه کرده توسط نجواها و باور های محدود کننده که نمیتونی یه قدم ساده مثل مثلا حرف زدن با پدر رو انجامش بدی..
چقدرررر باید مسیر رو بری که برسی به مقام ابراهیم البته اگه بتونی!!!!
خدایا شکرت که با این فایل هم فرکانس شدم..و دلیل نشدن های زندگیم رو خیلی زیبا دریافت کردمم..
فقط باید ایمان داشت…
البته من هم به کمک الله یکتا وارد مدار محصولات استاد خواهم شد و تغییرات نابی خواهم داشت..
هنوز اول راهم و خداروشکر بابت وجود بی نظیر خانوم شایسته که این سفر نامه رو تدارک دیده..بسیار سپاسگزارم بسیارررر بسیاررر?????
امروز سومین روز تحول زندگی من است ولی یک نشانه آمد که رد پایی روز دوم رو بنویسم .
تازگی های یه اتفاق برایم افتاد که بیدارم کرد که وخداراهنمایم کرد که دوباره از رفیق عزیزم آرزو جان راهنمایی خواستم اون گفت هر بار بپرسی استاد رو برات معرفی میکنم چون با ایشون زندگیم رو ساختم.
من همیشه ایده ها داشتم تا مرز اجرا رفتم اجرا هم کردم مسافت طولانی رفتم ولی با یه اتفاق کوچیک ول کردم .همیشه اطرافیانم میگفتن تو چرا اینگونه ولی وقتی به توصیه عزیزم دوباره به اینجا بازگشتم دلیل را فهمیدم عزت نفس پایینم بعضی وقت ها ترس آنقدر مرا فلج میکرد که به کارهای بد دست میزدم ولی الان فهمیدم زندگی دست خداست پس من باید به بهترین نحو که خدا میخواد زندگی کنم
من خودم به منطقه امنم محدود کردم ولی یه کلیپ دیدم ماهی در حوض کوچیک بود تقلا کرد خودرو رسوند حوض بزرگ .
نشون ها میدیدم که بهم میگفت منطقه امنت را ترک کن و موقعیت در شهری برایم ایجاد شد فکر میکردم باید برم آنجا ولی اینجا هم من شروع کرده بودم از موقعیت امنم خارج شدن .مریم جان یک جا گفت نرفتم سفر و اینجا به مرتب کردن فایل پرداختم آن هم برای من نشانه بود . که اول خودم را مرتب کنم تا شرایطم تغییر کند .تا باورم تغییر کند تا عزت نفسم بالا رود . چون شرایط بهتر میخوام پس باید خودم بهتر شوم .الان شروع کردم به دوست داشتن خودم صبح که بیدار میشم تو آینه قربون صدقه خود میرم در محل کارم لباس تمیز میپوشم .
سلام به شما عزیزان که از وجودتون و کامنتایی که میزارید سپاسگزارم
این خدایی که ازش حرف میزنیم کسیه که من رو وسط کشور غریب نجات داد ،وقتی دیگه نمیدونسم
چکار کنم گفتم خدایا باورت دارم که منو برمیگردونی
دوستان این جمله نمیدونم از کجا میومد ولی واقعا باورش داشتم
به پیشنهاد یکیاز دوستان قدیمی وارد اون کشور شدم منیکه سوار هواپیما نشده بودم زمانی که پام به اون کشور رسید متوجه شدم همچی اون چیزی نبود که فکرش رو میکردم
نمیتونم بگم دختری که حتی خانوادش نمیدونن چه فشاری روش بود شبی وارد یه کافه شدم که کافش ایرونیبود باهمون دوستی که منو فریب داده بود اونجا ااقایی داشت صحبت میکرد درمورد تاریخ حرف میزدیم که بهم گف میتونم ایدی اینستاگرامتون رو داشته باشم یه پسر اتش نشان تهرونی بود که میخواست مهاجرت کنه از اونجا
خلاصه گذشت من واسه کارم رفته بودم )
یادم میاد تو اون چن وقت تقریبا بیشتر پولمو خرج کرده بودم چیز زیادی واسم نمونده بود بیلیط رفتمو دوستم گرفته بود وخودم بلد نبودم چطور میتونم بیلیط برگشت بگیرم
یه روز که فقط تودلم میگفتم خدایا خودت منو برمیگردونی توی استوریام یکی از هم کلاسیای اقام رو دیدم که تور لیدر بود و اومده بود اونجا
بهش پیام دادم گفتم خوشحالم که اینجایی و اگه تورداری خوشحال میشمبات بیام نمیتونسم جایی هم بجز هتل برم نه زبان بلد بودم نه گوشیماینترنت جداگونه داشت نمیتونم بگم چقد تو بد وضعیتی بودم
اونم خوشحال شد گفتم فقط من بلد نیستم جاییو گوشیم هم نت نداره بیرون از اینجا
اون هم اومد سمت محل هتل من ناهار دعوتم کرد وصحبت کردیم شب هم به جشنی دعوتم کردن امید داشتم که ایشون واسم بیلیط رو میگیرن
دوستان هر لحظه از این سفر واسم حکم زجر کشیدن رو داشت و تمام امیدم خدا بود
روز چهارشنبه بود و من متوجه شدم که میخوام جمعه با تور برگردن اما من چکار میکردم
هتلم رو همباید تحویل میدادم
به اون اقای اتش نشان که داخل کافه پیدا کرده بودم پیام دادم گفتم نمیخوام پیش این اقا بمونم و حس بدی دارم اونا هم بردنم پیش خودشون حتی باورتون نمیشه
بقدری دختر وپسرای خوبی بودن که حتی پول غذا روهم دعوتم میکردن همون پسر اتش نشان
تا اینکه اون اقا گفت من بخاطرت میمونمباهم پرواز به کشور دیگه میگیریم برای تفریح وبعد اون برمیگردیم
تمام وجودم فریاد میزد کاش بیلیط اون کشور اوکی نشه و من باهاش جایی نرم
پنج شنبه بود نشد بریم اون کشور ولی گفت یکشنبه بیلیط گرفتم از اینجا باهم میریم بیا اینجا سمت هتل من میام دنبالت
نرفتم نمیخواسمبرم زنگ زدوکلی بیراه گفتن که من با تورمیرمیگردم تو دلت بامن نیست ولطفا پول بیلیطو همین الان بزن
فکنینمن 27روز بود تواین وضعیت بودم الان که امیدوار بودمبرمیگردم کنسل شد
دنیا روسرمخراب شد وگفتم خدایا خودت کمکم کن
چون بیلیط روز تعطیل گرفته بودیم دقیقا دوبرابر پولی بود که داشتم
جوری که پشیمونبشه گفت منم میمونم گفتم نمیخوام دیگه اگر میدونی با بیلیطت برمیگردم اگر هم میدونی اصلا نمیخوام
اونم قبول کرد اون پسری که اتش نشان بود مثل خواهر ازممواظبت کرد این مدت برگشت هم اومد دنبالم تا فرودگاه میگفت من عاشق شغلمم و حفاظت از ادما واقعا لذت بخش برام
دوستان من برگشتم
خدا منو دور کرد از اون دوستیکه منو فریب داده بود واسم کسی روفرستاد که بیلیط برگشتمو محیا کنه ولیاز دست اونم نجاتم داد پیشه بنده هایی فرستاد که ازم مواظبت کنن و حتی وقتی پولی واسم نمونده بود با مهربونی جای خواب واسم بگیرن
آتش نشانی رو فرستاد که مراقبت از من جزویی از وظیفش میدونست
همه اینا تو کشوری اتفاق افتاد که من حتی پامو نمیتونسم از هتل بزارم بیرون
مدت ها بعد دیدم دوستان عکس اون اتش نشان رو کذاشتن وقلب مشکی کنارش
متوجه شدم که توکشتیکه داشت میرفته غرق شده
آرمین ما رسالتش نجات جون من بود وبعدش رفت پیش خدا
خدا پناهه همه ماست دقیقا زمانیکه فک میکنیم هیچکسونداریم
من فکر میکنم بجای کشتن حیوانات زنده بهتر بود آن خصائل و ویژگیهای که مانع پیشرفت ما میشوند را قربانی کنیم و جشنی در خور فرهنگ ایرانی بخاطر تحول برگذار کنیم و زنده نگهداشتن این سنت عرب را به خودشان واگذار کنیم
اگر خداوند فقط لحظهای از یاد میبرد که عروسکی پارچهای بیش نیستم و قطعهای از زندگی به من هدیه میداد، شاید نمیگفتم همهی آنچه که میاندیشیدم و همهی گفتههایم، اشیاء را دوست میداشتم نه به سبب قیمتشان که معنایشان، رویا را به خواب ترجیح میدادم، زیرا فهمیدهام به ازای هر دقیقه چشم به هم گذاشتن 60 ثانیه نور از دست میدهی. راه میرفتم آنگاه که دیگران میایستادند، بیدار میماندم به گاه خواب آنها و گوش میدادم وقتی که در سخنند و چقدر از خوردن یک بستنی لذّت میبردم. اگر خداوند فقط تکهای از زندگی به من میبخشید، ساده لباس میپوشیدم، عریان یله میشدم زیر نور آفتاب، نه فقط جسمم بلکه روحم را عریان میکردم. اگر مرا قلبی بود تنفرم را مینوشتم روی یخ و چشم میدوختم به حضور آفتاب. نه فقط با خیال ونگوک شعری از بندتّی را روی ستارهها نقش میزدم بلکه ترانهای از سرات شباهنگی میشد که برای ماه میخواندم. اشک به پای گلهای سرخ میریختم تا درد ناشی از خارهایشان را درک کنم و همچنین سرخی بوسه بر گلبرگهایشان. الهی اگر تکهای زندگی از آن من بود برای بیان احساسم به دیگران یک روز هم تأخیر نمیکردم، برای گفتن این حقیقت به مردم که دوستشان دارم و برای شوق شیدایی انسان را قانع میکردم که چه اشتباه بزرگیست گریز از عشق به علت پیری، حال آن که پیر میشوند وقتی عشق نمیورزند. به یک کودک بال میبخشیدم بی آن که در چگونگی پروازش دخالت کنم. به سالمندان میآموختم که مرگ با فراموشی میآید نه پیری. ای انسانها چقدر از شما آموختهام. آموختهام که همه میخواهند به قله برسند حال آن که لذت حقیقی در بالا رفتن از کوه نهفته است. آموختهام زمانی که کودک برای اولین بار انگشت پدر را میگیرد او را اسیر خود میکند تا همیشه. آموختهام که یک انسان فقط زمانی حق دارد به همنوعش از بالا نگاه کند که دست یاری به سویش دراز کرده باشد. چه بسیار چیزها از شما آموختهام، ولی افسوس که هیچکدام به کار نمیآید وقتی که در یک تابوت آرام میگیرم تا به همت شانههای پر مهر شما به خانهی تنهائیام بروم. همیشه آنچه را بگو که احساس میکنی و عمل کن به آنچه میاندیشی. آه که اگر بدانم امروز آخِرین بار خواهد بود که تو را خفته میبینم با تمام وجود در آغوش میگرفتمت و خداوند را به خاطر اینکه توانستهام نگهبان روحت باشم شکر میگفتم. اگر بدانم امروز آخرین بار خواهد بود که تو را در حال خروج از خانه میبینم، به آغوش میکشیدمت. فقط برای آن که اندکی بیشتر بمانی، صدایت میزدم. آه اگر بدانم امروز آخرین بار خواهد بود که صدایت را میشنوم، فرد فرد کلماتت را ضبط میکردم تا بینهایتبار بشنومشان. آه که اگر بدانم این آخرین بار است که میبینمت فقط یک چیز میگفتم؛ دوستت دارم بی آنکه ابلهانه بپندارم تو خود میدانی. همیشه یک فردایی هست و زندگی برای بهترین کارها فرصتی به ما میدهد، اما اگر اشتباه کنم و امروز همهی آن چیزی باشد که از عمر برای من مانده، فقط می خواهم به تو یک چیز بگویم؛ دوستت دارم، تا هیچگاه از یاد نبری. فردا برای هیچکس تضمین نشده است، پیر یا جوان. شاید امروز آخرین باری باشد که کسانی را می بینی که دوستشان داری، پس زمان از کف مده عمل کن، همین امروز شاید فردا هیچوقت نیاید و تو بیشک تأسف روزی را خواهی خورد که فرصت داشتی برای یک لبخند، یک آغوش، اما مشغولیتهای زندگی تو را از برآوردن آخرین خواستهی آنها بازدشتند. دوستانت را حفظ کن و نیازت را به آنها مدام در گوششان زمزمه کن، مهربانانه دوستشان داشته باش. زمان را برای گفتن یک متأسفم، مراببخش، متشکّرم و دیگر مهرواژههایی که میدانی از دست مده. هیچکس تو را به خاطر افکار پنهانت به یاد نمیآورد، پس از خداوند خرد و توانایی بیان احساساتت را طلب کن تا دوستانت بدانند حضورشان تا چه حد برای تو عزیز است.
خدایا سپاسگزارم که بازم شروع به نوشتن کردم تا خود را گسترش دهم ….
این فایل منو یاد گذشته ی پر از وابستگی به افراد و شرایط مختلف کرد ….
وقتی از همه چیز های اطرافت دل میبری و تنها وابستگیت به خداوند در وجودت در عملت نشان میدهی وقتی به خدای مهربانت ثابت میکنی من طاعت فرمان توام و وابستگی هایم به توست نه مال و فرزند و این صباح دنیایی ….
ابراهیم چه کرد ؟که ما نتوانیم کنیم او ایمان تزلزل ناپذیری را ساخت که شهره ی تاریخ شد ….
نامش را دوست خدا نامید .مگر من و ابراهیم یک نفس به خدا نزدیک نیستیم اگر او توانسته قدرت خودش پیدایش را ببیند پدرم کند. من هم میتوانم و ثابت میکنم ….جول اوستین سخنران انگیزشی که حرفهایش عجیب بوی خدا را میدهد میگوید در یکی از سخنرانی هایش که در کتاب انجیل از ابراهیم به عنوان پدر انبیا و اسوه ایمان و خدا پرستی یاد شده در کتاب مسلمانان قرآن…او قربانی کرد خواسته هایش را گاهی نیاز است بگیویم خدایا رؤیاهایمان را به قر بانگاه آورده ایم تا بگوییم که اصل تویی و منظور و مقصود تویی همه مال توست و منم بدان که تعلق خاطرم فقط به توست چون وقتی تو را دارم همه را دارم.چه حرفهای غریبی بر قلبم الهام میشوند اشک هایم جاری شده اند ….بزرگ شدن درونت مبارک …میتوانم بگذرم خدایا وقتی همه رهایم میکنند باکس نیست کسی مرا دوست ندارد تو دوستم بداری برایم کافیست چون یه نگاه تو یعنی خریداری عالم و چشم همه دنبال تو …..بگذار آدمها بروند من خدا را دارم او مرا رها نمیکند هرگز او مرا عاشقانه دوست میدارد …خدایا به بزرگی که بی انتهاست منو غیر خودت به هیچ کسی وتو هیچ زمینه ای محتاج وابسته نکن .زمین خورده و به خاک افتاده تو باشم تا بلند قامت و سرافرازانه گام بر دارم در این جهانت..آنچه به استاددادی را میخواهم بی نیاز ی را نیازمند تو فقط بودن و بی نیاز از همه عالم ….
????????????????????????????????????????
????????????????????????????????????
دوستان عزیزم لطفا به بخش یک کتاب مرجع برای الگوی موفقیت بروید و حتی کوچکترین موفقیتی که در طول روز کسب می کنید را آنجا یادداشت کنید باور کنید باورهای محدود کننده ی کوچکی داریم که اگر آن ها را مورد شناسایی قرار دهیم و به دوستان دیگرمان اطلاع بدهیم به رشد و شکوفایی خودمان و یکدیگر کمک کرده ایم
باز هم از همگی شما دوستان عزیزم سپاسگزارم
????????????????????????????????????
????????????????????????????????????
سلام
دوست عزیزم لیلا جان
می شود لطفا توضیح دهید چگونه می توانیم به بخش یک کتاب مرجع برای الگوی موفقیت برویم؟
من اطلاعی از این بخش ندارم. سپاسگزارم
سلام دوست گرامی
منظور ایشان صفحه نظرات فایل “یک کتاب مرجع از الگوهای موفق” می باشد که در انجا هم شا و هم تعداد زیادی از دوستان نتایج موفقیت هایی را نوشته اند که بخاطر عمل به آموزه های استاد عباس منش به دست آورده اند.
موفق و سلامت باشید
سلام
بله متوجه شدم.
گروه تحقیقاتی عزیز با سپاس فراوان از توجه و راهنمایی شما.
هر روز موفق تر باشید.
با درود و احترام حضور جناب آقای عباس منش و همه دوستان این سایت صمیمی و دوست داشتنی
شنیدن نام ابراهیم برای من همیشه یادآور تسلیم بودن است و به راستی به زندگی انسان که بیشتر توجه می کنم حلاوتی که در تسلیم رضای حق بودن وجود دارد توصیف نشدنی است . وقتی خود را تسلیم رضای حق می دانیم جهان برای ما رنگ و بوی دیگری دارد امیدوارم همگی بتوانیم به این مرحله از تکامل انسانیت دست یابیم …
سلام
دل به خدا سپردن و به او اعتماد کردن در لحظه زندگی کردن را موجب میشود و شادی و آرامش را به هماره دارد. خدایا شکرت
سلام استاد عزیزم و خانم شایسته مهربان..
روز سوم رو به لطف خدا شروع کردم..
فقط یه سری نکات بود که خیلی برام تلنگر ایجاد کرد..
اولا اینکه حضرت ابراهیم به عنوان پیامبر خدا،
چطور منیت خودشو کنار گذاشته..همون منی که مالک میدونه خودشو( خونه من بچه من و…)
و این صدای درونی و نجوای نفس رو درواقع خاموش کرده و به وضووووح هر چه تمام الهامات خداوند رو دریافت میکنه و شک نداره که این الهام پیامی از جانب الله یکتاست”
مورد بعدی اینکه چون منیت خودشو کنار گذاشته و دیگ مالک هیچی نمیدونه خودشو حتی خودشم مالک خودش نمیدونه به وضوح دریافت کرده الهام خداوند رو و نجوایی هم نبوده به اون صورت اگر بوده تونسته خاموشش کنه و رفته و با اطمینان تمام و عشق فرمان خداوند رو اجرا کرده و نتیجشم دیده”
و درود بر فرزند ایشان حضرت اسماعیل که با اینک کم سن بودن ولی ایشون هم متوکل بودن و به زاری و گریه نیفتادن تا مبادا دل حضرت ابراهیم بسوزه و منصرف بشه از این فرمان خداوند…
و چیزی ک مهم ترین تلنگر رو بهم وارد کرد این بود که بابا فرزانه تو یه در خواستی میکنی از خدای خودت هر چند کوچیک…
انقدرررر ذهنت شلوغه که نمیتونی تشخیص بدی اصن این الهامه یا نجواست!!!!
ثانیا الهامم باشه و بتونی تشخیص بدی هم،
انقدررر ترس تو وجودت رخنه کرده توسط نجواها و باور های محدود کننده که نمیتونی یه قدم ساده مثل مثلا حرف زدن با پدر رو انجامش بدی..
چقدرررر باید مسیر رو بری که برسی به مقام ابراهیم البته اگه بتونی!!!!
خدایا شکرت که با این فایل هم فرکانس شدم..و دلیل نشدن های زندگیم رو خیلی زیبا دریافت کردمم..
فقط باید ایمان داشت…
البته من هم به کمک الله یکتا وارد مدار محصولات استاد خواهم شد و تغییرات نابی خواهم داشت..
هنوز اول راهم و خداروشکر بابت وجود بی نظیر خانوم شایسته که این سفر نامه رو تدارک دیده..بسیار سپاسگزارم بسیارررر بسیاررر?????
امروز سومین روز تحول زندگی من است ولی یک نشانه آمد که رد پایی روز دوم رو بنویسم .
تازگی های یه اتفاق برایم افتاد که بیدارم کرد که وخداراهنمایم کرد که دوباره از رفیق عزیزم آرزو جان راهنمایی خواستم اون گفت هر بار بپرسی استاد رو برات معرفی میکنم چون با ایشون زندگیم رو ساختم.
من همیشه ایده ها داشتم تا مرز اجرا رفتم اجرا هم کردم مسافت طولانی رفتم ولی با یه اتفاق کوچیک ول کردم .همیشه اطرافیانم میگفتن تو چرا اینگونه ولی وقتی به توصیه عزیزم دوباره به اینجا بازگشتم دلیل را فهمیدم عزت نفس پایینم بعضی وقت ها ترس آنقدر مرا فلج میکرد که به کارهای بد دست میزدم ولی الان فهمیدم زندگی دست خداست پس من باید به بهترین نحو که خدا میخواد زندگی کنم
من خودم به منطقه امنم محدود کردم ولی یه کلیپ دیدم ماهی در حوض کوچیک بود تقلا کرد خودرو رسوند حوض بزرگ .
نشون ها میدیدم که بهم میگفت منطقه امنت را ترک کن و موقعیت در شهری برایم ایجاد شد فکر میکردم باید برم آنجا ولی اینجا هم من شروع کرده بودم از موقعیت امنم خارج شدن .مریم جان یک جا گفت نرفتم سفر و اینجا به مرتب کردن فایل پرداختم آن هم برای من نشانه بود . که اول خودم را مرتب کنم تا شرایطم تغییر کند .تا باورم تغییر کند تا عزت نفسم بالا رود . چون شرایط بهتر میخوام پس باید خودم بهتر شوم .الان شروع کردم به دوست داشتن خودم صبح که بیدار میشم تو آینه قربون صدقه خود میرم در محل کارم لباس تمیز میپوشم .
هر روز سپاسگزاری میکنم .
به گفته استاد من قدرت تغییر جهانم را دارم
خدای من مهربان و توبه پذیر هست .
وقتی او مرا میبخشد من هم خودم را میبخشم
به نام خداوند هدایتگر
سلام به شما عزیزان که از وجودتون و کامنتایی که میزارید سپاسگزارم
این خدایی که ازش حرف میزنیم کسیه که من رو وسط کشور غریب نجات داد ،وقتی دیگه نمیدونسم
چکار کنم گفتم خدایا باورت دارم که منو برمیگردونی
دوستان این جمله نمیدونم از کجا میومد ولی واقعا باورش داشتم
به پیشنهاد یکیاز دوستان قدیمی وارد اون کشور شدم منیکه سوار هواپیما نشده بودم زمانی که پام به اون کشور رسید متوجه شدم همچی اون چیزی نبود که فکرش رو میکردم
نمیتونم بگم دختری که حتی خانوادش نمیدونن چه فشاری روش بود شبی وارد یه کافه شدم که کافش ایرونیبود باهمون دوستی که منو فریب داده بود اونجا ااقایی داشت صحبت میکرد درمورد تاریخ حرف میزدیم که بهم گف میتونم ایدی اینستاگرامتون رو داشته باشم یه پسر اتش نشان تهرونی بود که میخواست مهاجرت کنه از اونجا
خلاصه گذشت من واسه کارم رفته بودم )
یادم میاد تو اون چن وقت تقریبا بیشتر پولمو خرج کرده بودم چیز زیادی واسم نمونده بود بیلیط رفتمو دوستم گرفته بود وخودم بلد نبودم چطور میتونم بیلیط برگشت بگیرم
یه روز که فقط تودلم میگفتم خدایا خودت منو برمیگردونی توی استوریام یکی از هم کلاسیای اقام رو دیدم که تور لیدر بود و اومده بود اونجا
بهش پیام دادم گفتم خوشحالم که اینجایی و اگه تورداری خوشحال میشمبات بیام نمیتونسم جایی هم بجز هتل برم نه زبان بلد بودم نه گوشیماینترنت جداگونه داشت نمیتونم بگم چقد تو بد وضعیتی بودم
اونم خوشحال شد گفتم فقط من بلد نیستم جاییو گوشیم هم نت نداره بیرون از اینجا
اون هم اومد سمت محل هتل من ناهار دعوتم کرد وصحبت کردیم شب هم به جشنی دعوتم کردن امید داشتم که ایشون واسم بیلیط رو میگیرن
دوستان هر لحظه از این سفر واسم حکم زجر کشیدن رو داشت و تمام امیدم خدا بود
روز چهارشنبه بود و من متوجه شدم که میخوام جمعه با تور برگردن اما من چکار میکردم
هتلم رو همباید تحویل میدادم
به اون اقای اتش نشان که داخل کافه پیدا کرده بودم پیام دادم گفتم نمیخوام پیش این اقا بمونم و حس بدی دارم اونا هم بردنم پیش خودشون حتی باورتون نمیشه
بقدری دختر وپسرای خوبی بودن که حتی پول غذا روهم دعوتم میکردن همون پسر اتش نشان
تا اینکه اون اقا گفت من بخاطرت میمونمباهم پرواز به کشور دیگه میگیریم برای تفریح وبعد اون برمیگردیم
تمام وجودم فریاد میزد کاش بیلیط اون کشور اوکی نشه و من باهاش جایی نرم
پنج شنبه بود نشد بریم اون کشور ولی گفت یکشنبه بیلیط گرفتم از اینجا باهم میریم بیا اینجا سمت هتل من میام دنبالت
نرفتم نمیخواسمبرم زنگ زدوکلی بیراه گفتن که من با تورمیرمیگردم تو دلت بامن نیست ولطفا پول بیلیطو همین الان بزن
فکنینمن 27روز بود تواین وضعیت بودم الان که امیدوار بودمبرمیگردم کنسل شد
دنیا روسرمخراب شد وگفتم خدایا خودت کمکم کن
چون بیلیط روز تعطیل گرفته بودیم دقیقا دوبرابر پولی بود که داشتم
چیکار میکردم گفتم برگشتم میدم و بحسابت واریز میکنم ازش تشکر کردم
جوری که پشیمونبشه گفت منم میمونم گفتم نمیخوام دیگه اگر میدونی با بیلیطت برمیگردم اگر هم میدونی اصلا نمیخوام
اونم قبول کرد اون پسری که اتش نشان بود مثل خواهر ازممواظبت کرد این مدت برگشت هم اومد دنبالم تا فرودگاه میگفت من عاشق شغلمم و حفاظت از ادما واقعا لذت بخش برام
دوستان من برگشتم
خدا منو دور کرد از اون دوستیکه منو فریب داده بود واسم کسی روفرستاد که بیلیط برگشتمو محیا کنه ولیاز دست اونم نجاتم داد پیشه بنده هایی فرستاد که ازم مواظبت کنن و حتی وقتی پولی واسم نمونده بود با مهربونی جای خواب واسم بگیرن
آتش نشانی رو فرستاد که مراقبت از من جزویی از وظیفش میدونست
همه اینا تو کشوری اتفاق افتاد که من حتی پامو نمیتونسم از هتل بزارم بیرون
مدت ها بعد دیدم دوستان عکس اون اتش نشان رو کذاشتن وقلب مشکی کنارش
متوجه شدم که توکشتیکه داشت میرفته غرق شده
آرمین ما رسالتش نجات جون من بود وبعدش رفت پیش خدا
خدا پناهه همه ماست دقیقا زمانیکه فک میکنیم هیچکسونداریم
یاحق
یه سلام پر انرژی خدمت استاد عباسمنش و گروه بی نظیرش
زندگیتان به زیبایی گلستان ابراهیم و پاکی چشمه زمزم
مبارک باد عید قربان، نماد بزرگترین جشن رهایى انسان از وسوسه هاى ابلیس
شاد باشید
از خداوند بزرگ بینهایت سپاس گذارم که منو با استاد عباس منش اشنا کرد.انشاالله امثال عباس منشیا نسلشون در دنیا زیااااد شه
سلام استاد
من فکر میکنم بجای کشتن حیوانات زنده بهتر بود آن خصائل و ویژگیهای که مانع پیشرفت ما میشوند را قربانی کنیم و جشنی در خور فرهنگ ایرانی بخاطر تحول برگذار کنیم و زنده نگهداشتن این سنت عرب را به خودشان واگذار کنیم
اگر خداوند فقط لحظهای از یاد میبرد که عروسکی پارچهای بیش نیستم و قطعهای از زندگی به من هدیه میداد، شاید نمیگفتم همهی آنچه که میاندیشیدم و همهی گفتههایم، اشیاء را دوست میداشتم نه به سبب قیمتشان که معنایشان، رویا را به خواب ترجیح میدادم، زیرا فهمیدهام به ازای هر دقیقه چشم به هم گذاشتن 60 ثانیه نور از دست میدهی. راه میرفتم آنگاه که دیگران میایستادند، بیدار میماندم به گاه خواب آنها و گوش میدادم وقتی که در سخنند و چقدر از خوردن یک بستنی لذّت میبردم. اگر خداوند فقط تکهای از زندگی به من میبخشید، ساده لباس میپوشیدم، عریان یله میشدم زیر نور آفتاب، نه فقط جسمم بلکه روحم را عریان میکردم. اگر مرا قلبی بود تنفرم را مینوشتم روی یخ و چشم میدوختم به حضور آفتاب. نه فقط با خیال ونگوک شعری از بندتّی را روی ستارهها نقش میزدم بلکه ترانهای از سرات شباهنگی میشد که برای ماه میخواندم. اشک به پای گلهای سرخ میریختم تا درد ناشی از خارهایشان را درک کنم و همچنین سرخی بوسه بر گلبرگهایشان. الهی اگر تکهای زندگی از آن من بود برای بیان احساسم به دیگران یک روز هم تأخیر نمیکردم، برای گفتن این حقیقت به مردم که دوستشان دارم و برای شوق شیدایی انسان را قانع میکردم که چه اشتباه بزرگیست گریز از عشق به علت پیری، حال آن که پیر میشوند وقتی عشق نمیورزند. به یک کودک بال میبخشیدم بی آن که در چگونگی پروازش دخالت کنم. به سالمندان میآموختم که مرگ با فراموشی میآید نه پیری. ای انسانها چقدر از شما آموختهام. آموختهام که همه میخواهند به قله برسند حال آن که لذت حقیقی در بالا رفتن از کوه نهفته است. آموختهام زمانی که کودک برای اولین بار انگشت پدر را میگیرد او را اسیر خود میکند تا همیشه. آموختهام که یک انسان فقط زمانی حق دارد به همنوعش از بالا نگاه کند که دست یاری به سویش دراز کرده باشد. چه بسیار چیزها از شما آموختهام، ولی افسوس که هیچکدام به کار نمیآید وقتی که در یک تابوت آرام میگیرم تا به همت شانههای پر مهر شما به خانهی تنهائیام بروم. همیشه آنچه را بگو که احساس میکنی و عمل کن به آنچه میاندیشی. آه که اگر بدانم امروز آخِرین بار خواهد بود که تو را خفته میبینم با تمام وجود در آغوش میگرفتمت و خداوند را به خاطر اینکه توانستهام نگهبان روحت باشم شکر میگفتم. اگر بدانم امروز آخرین بار خواهد بود که تو را در حال خروج از خانه میبینم، به آغوش میکشیدمت. فقط برای آن که اندکی بیشتر بمانی، صدایت میزدم. آه اگر بدانم امروز آخرین بار خواهد بود که صدایت را میشنوم، فرد فرد کلماتت را ضبط میکردم تا بینهایتبار بشنومشان. آه که اگر بدانم این آخرین بار است که میبینمت فقط یک چیز میگفتم؛ دوستت دارم بی آنکه ابلهانه بپندارم تو خود میدانی. همیشه یک فردایی هست و زندگی برای بهترین کارها فرصتی به ما میدهد، اما اگر اشتباه کنم و امروز همهی آن چیزی باشد که از عمر برای من مانده، فقط می خواهم به تو یک چیز بگویم؛ دوستت دارم، تا هیچگاه از یاد نبری. فردا برای هیچکس تضمین نشده است، پیر یا جوان. شاید امروز آخرین باری باشد که کسانی را می بینی که دوستشان داری، پس زمان از کف مده عمل کن، همین امروز شاید فردا هیچوقت نیاید و تو بیشک تأسف روزی را خواهی خورد که فرصت داشتی برای یک لبخند، یک آغوش، اما مشغولیتهای زندگی تو را از برآوردن آخرین خواستهی آنها بازدشتند. دوستانت را حفظ کن و نیازت را به آنها مدام در گوششان زمزمه کن، مهربانانه دوستشان داشته باش. زمان را برای گفتن یک متأسفم، مراببخش، متشکّرم و دیگر مهرواژههایی که میدانی از دست مده. هیچکس تو را به خاطر افکار پنهانت به یاد نمیآورد، پس از خداوند خرد و توانایی بیان احساساتت را طلب کن تا دوستانت بدانند حضورشان تا چه حد برای تو عزیز است.
سلام
تشکر از متنتون
عالی است
«إِنَّ إِبْراهِیمَ کانَ أُمَّهً قانِتاً لِلَّهِ حَنِیفاً وَلَمْ یک مِنَ المُشْرِکینَ شاکراً لِأَنْعُمِهِ اجْتَباهُ وَهَداهُ إِلی صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ؛1
به راستی ابراهیم، پیشوایی مطیع خدا و حق گرای بود و از مشرکان نبود و نعمت های او را شکرگزار بود، خدا او را برگزید و به راهی راست هدایتش کرد.»
به نام خدای که عشق مطلق است .
خدایا سپاسگزارم که بازم شروع به نوشتن کردم تا خود را گسترش دهم ….
این فایل منو یاد گذشته ی پر از وابستگی به افراد و شرایط مختلف کرد ….
وقتی از همه چیز های اطرافت دل میبری و تنها وابستگیت به خداوند در وجودت در عملت نشان میدهی وقتی به خدای مهربانت ثابت میکنی من طاعت فرمان توام و وابستگی هایم به توست نه مال و فرزند و این صباح دنیایی ….
ابراهیم چه کرد ؟که ما نتوانیم کنیم او ایمان تزلزل ناپذیری را ساخت که شهره ی تاریخ شد ….
نامش را دوست خدا نامید .مگر من و ابراهیم یک نفس به خدا نزدیک نیستیم اگر او توانسته قدرت خودش پیدایش را ببیند پدرم کند. من هم میتوانم و ثابت میکنم ….جول اوستین سخنران انگیزشی که حرفهایش عجیب بوی خدا را میدهد میگوید در یکی از سخنرانی هایش که در کتاب انجیل از ابراهیم به عنوان پدر انبیا و اسوه ایمان و خدا پرستی یاد شده در کتاب مسلمانان قرآن…او قربانی کرد خواسته هایش را گاهی نیاز است بگیویم خدایا رؤیاهایمان را به قر بانگاه آورده ایم تا بگوییم که اصل تویی و منظور و مقصود تویی همه مال توست و منم بدان که تعلق خاطرم فقط به توست چون وقتی تو را دارم همه را دارم.چه حرفهای غریبی بر قلبم الهام میشوند اشک هایم جاری شده اند ….بزرگ شدن درونت مبارک …میتوانم بگذرم خدایا وقتی همه رهایم میکنند باکس نیست کسی مرا دوست ندارد تو دوستم بداری برایم کافیست چون یه نگاه تو یعنی خریداری عالم و چشم همه دنبال تو …..بگذار آدمها بروند من خدا را دارم او مرا رها نمیکند هرگز او مرا عاشقانه دوست میدارد …خدایا به بزرگی که بی انتهاست منو غیر خودت به هیچ کسی وتو هیچ زمینه ای محتاج وابسته نکن .زمین خورده و به خاک افتاده تو باشم تا بلند قامت و سرافرازانه گام بر دارم در این جهانت..آنچه به استاددادی را میخواهم بی نیاز ی را نیازمند تو فقط بودن و بی نیاز از همه عالم ….
در سایه امن الهی شااد سالم ثروتمند باشید
سلام طیبه جام مرادی
اشک مرا درآوردی ، چقدر زیبا ، همه ی این نوشته ها را فقط شخصی می تونه این قدر قشنگ بنویسه که درک بالایی داشته باشه.