/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.png00گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2020-12-25 07:41:262025-12-17 07:54:07روزشمار تحول زندگی من | فصل 3
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
فکر منفی من درباره لحظاتی که حس میکنم حسادت و حسرت بهم غلبه کرده اینه که وقتی میبینم کسی یک موفقیت بزرگی از نظر من بدست آورده یا به مقامی رسیده که می تونه برای من قابل تحسین باشه تصور میکنم دیگه همه دارن پیشرفت میکنن و من جا موندم و عقب موندم. نگران از درجا زدن و عصبانی از دست خودم میشم. و به نظرم باز هم برمیگرده به جای خالی عزت نفس در درونم. خدا روشکر که درباره همه جنبه های حل نشده درونم داره صحبت میشه و ریشه های هرز حسا و فکرای منفی داره رو میشه و کشیده میشه.
امروز با شروع چالشی بیدار شدم که قبل از اون فکر میکردم گیر کارم طلسمه. بس که ده ها بار تلاش میکردم و موفق نمی شدم.
آخر به جایی رسیده بودم که حتی برای انجام کارم دلمنمیخواست یک قدم بردارم و بهش فکر کنم چون میدونستم تهش موفق نمی شم. امروز کارم رو به راحتی راه انداختم و لذتش رو بردم و خدا رو شکر کردم.
دلیلش هم اینه که ریشه یه سری باورهای منفی بخاطر تکرار زیاد باورها و توجه های مثبت سست شدن و مقاومتم بطور ناخودآگاه تا حدودی کم شده
تماشای موفقیت های شما و خوندن جملات و نظرات زیبای سایت و این معاشرت مجازی اثرات خوب خودش رو گذاشته.
پاره ای از خداوندی که جسم و بدنی فیزیکی به امانت گرفتی. این جسم شامل اجزای بسیار زیاد و شگفت انگیزی ست که هرکدام از اجزا در زمانی تعیین شده حیاتی تازه میگیرد.
و تو ناظر بر این اجزا هستی
ناظر بر قلب و پوست و ذهن و افکار و اسم و سبک زندگی هستی.
ناظر بودن چقدر قشنگه. استرس و اضطراب و نگرانی و هرچی شبیهشه مثل دلهره و ترس و استدلالهای بیجا رو می شوره و می بره. و چقدر با صبر و توکل همراهه؛ و باعث میشه به چالشهای دنیوی از بالا نگاه کنی و دیگه برات بزرگ و آزار دهنده نیستن. ناظر رد میشه عبور میکنه عوض میشه انتخاب میکنه و اینکه چی انتخاب میکنه…
من از این فایل خیلی لذت بردم از صمیمیت شما و زیبایی یک رابطه که من دارم یک صدمش رو میبینم.
راستش رابطه ی بین من و همسرم خیلی بهتر شده و من اون رو مدیون آرامش این دو ماه هستم که میدونم قطره ای از اقیانوس آرام پرعشق الهی ست.
یه سری رفتارا از همسرم قبلا اذیتممیکرد و بی قرار میشدم اما الان می بینم که اون رفتارها و اخلاق هاش از نظر من بد بودن و این روزها بعنوان یک خصلت خوب حتی دارم از همسر عزیزم یاد میگیرم که بی خیال تر باشم خونسردتر باشم و گاهی چقدر خوبه هیجان هامو بروز ندم و تو دلم با خودم کیف کنم و این تجربه که یکی دو بار استفاده کردم لذت بخش و بسیار عمیق بود.
من هنوز دوره ای از استاد شرکت نکردم. مخصوصا دوره عشق و مودت و به صلح رسیدن با خود که کمک برای رویایی ساختن روابطمون با خودمون، خدا و دیگران و جهانه. اما من با دیدن و توجه این نوع از روابط اول دارم روی ناخودآگاهم تاثیر میذارم. چون تقریبا هیچ کار و تمرینی ندارم اما میبینم که یه چیزایی کوچیک کوچیک دارن عوض میشن.
من از شوخی کودکانه شما از ته دل لذت میبرم و هیجان زده میشم. به طوری که چندبار اون لحظه ها رو برمیگردونم عقب و بارها تماشا میکنم و عین ندید پدیدا ذوق میکنم. هرچند که رابطه من و همسرم از اول عقدمون خیلی خیلی شیرینی و لذت و خنده و لوس بازی داشته و خونوادم خیلی از این عشقی که به همسرم داشتم و دارم خوشحال میشن اما هرچی بیشتر یاد بگیرم قشنگی های بیشتری سراغم میاد.
هرچی بیشتر با خودم صلح داشته باشم، کمتر سخت بگیرم، بیشتر لذت ببرم، کمتر به ناخواسته ها توجه کنم، بیشتر بدونم که چی میخوام و بیشتر از خواسته هام استقبال کنم، و بیشتر با آدمهای عاشق و موفقی مثل شما معاشرت کنم و شاگردی کنم یقینا به زندگی در بهشت نزدیکتر و نزدیکتر میشم و زندگی کردن خودم یه جور بهشت میشه. بهشت رو با خودم تجربه میکنم و دنیای اطرافم رو مکانی بهتر میکنم برای زندگی کردن.
خدای مهربونم ازت متشکرم
ازت میخوام من رو لایق بهترین هات کنی، به خودت نزدیکتر کنی. کمکم کنی خودم رو لایق خواسته هام بدونم. کمکم کنی که هیچ خواسته ای رو از خودم و توانایی هام بزرگتر نبینم.
خدای بزرگم؛ به عزت و جرات قسم میدم به من عزت نفسی بی نهایت والا بدی تا طعم شیرین انسان بودن و قدرت و بندگی تورو بچشم.
ما تعریف میشم با نوع وقتی برای عمرمون میذاریم، دوستامون، کسایی که باهاشون معاشرت میکنیم، کتابایی ک میخونیم، فیلمایی که میبینیم، اهدافمون و باز همون سبکی از زندگی که عمرمون رو اینجوری میگذرونیم.
من از این فایل یاد گرفتم که هدف داشتن چقدر از عادتهای اشتباه و بی خود مارو کممیکنه و هدف عالی و متعالی داشتن اون عادتها رو از بین می بره.
وقتی من یه هدف زیبا و دست یافتنی داشته باشم صحبتهای اضافه، سرگرمی های بی خود، بی حوصلگی و بیماری هم اجازه نداره سراغ من بیاد چون من با حال خوب و سرعت متناسب دارم به مسیر مشخصی پیش میرم.
منم خیلی وقتا به طور کاملا طبیعی و بدون استدلال خاصی تصمیمهایی میگرفتم یا به افکاری هدایت شدم که بعدها هروقت بهش فکر میکردم از خودم میپرسیدم از کجا فهمیدی؟
این آپشن در ما فعاله اما خودمون با اجازه دادن به نجواها جلوشو گرفتیم.
برای من در تصمیمات کوچیک روزمره تا حدی فعاله اما باید روی تصمیمات بزرگ روش بیشتر کار کنم. و به نظرم شناخت خیلی بیشتری از خودم و خداوندم داشته باشم تا توکل و اعتماد قوی و محکمی ساخته بشه. و همچنین اگه چند بار اجازه بدم و شهامت به خرج بدم حتما فعال میشه
چند وقته از مریض شدن و بهتر شدنم میگذره. اما فکرایی که بخاطرش سراغم اومد هنوز نگذشته. باعث شد توی شناخت خدا، خودم، جهان، مرگ، رسالتم و خیلی چیزای دیگه توقف کنم و دیگه نتونم ازشون بگذرم. نگاهی که قبلا داشتم دیگه نمیخواستم داشته باشم. دیگه به دردم نمیخورد که هیچ، داغون و ضعیف شده بودم. نمیگم الان تبدیل به آدم دیگه شدم. نه، اما دیگه نمیخوام از شناخت یه سری چیرا راحت بگذرم.
من فهمیدم د درک کردم هرررچی تا الان داشتم و باهاش برخورد کردم رو قبلا بهش بشدت توجه کرده بودم و بار احساس قوی یا عمیقی تحویلش داده بودم. اما بین همه اوت چیزا جای خودم و خدا خالی بود. چقدر دلم نمیخواست بخوابم و تا صبح بهش فکر کنم و دربارش بخونم و روزها و شبا دنبالش باشم. اما میخوابم و بیدار میشم چون اگر خواسته ی واقعا قلبی باشه خواب و بیداری نداره، امروز و فردا نداره. دنبالشم و بش میرسم…
وقتی من کاری رو انجام میدم که صرفا یه هدفی انجام شه یه افتخاری یا درآمدی کسب شه یه از یه مدت که حس کردم اون اتفاق افتاد و هدف انجام شد نیاز به استراحت پیدا میکنم و ذهنم دستور میده که هرچی بیشتر و بیشتر به اون زحمتا و خستگیهایی که گذروندی یه جبران درست حسابی بده. نمونه بارزش وقتی بود که امتحانات دیپلمم رو با حسی عالی و موفقیت و نمرات خوب گذروندم و بعد از اتمامش گفتم یه استراحت بدم و شروع کنم برای پیش و کنکورم. اما ذهنم همش میگفت کمه، میگفت آلان شرایط جور نیست الان واقعا خسته ای و… . این شد که هربار شرایطی واقعا جدی پیش اومد و شرایط درس خوندن مثل سال قبل هیچوقت جور نشد چون من بشدت منتظر نیروی بیرونی بودم. و چندین بار دیگه این اتفاق افتاد و اما…
اما اتفاق این دو هفته قبل. بیماری که سراغ من اومد و درسهای فراوانی به من داد و این فایل مهر محکمی روی درسهای من بود.
یه مقدارش رو توی ردپاهای قبلی نوشتم اما درس جدیدم همین بازنشستگی بود. من وقتی دچار بیماری و نفس تنگی و احساس یک زائده توی گلوم کردم خودم رو باختم و اطرافیان هم ناخواسته بیشتر نگرانم کردن. و همچنان نگران بودم که چرا نتونستم با وجود درس گرفتن احساسم رو خوب کنم و نسبت به درد بی توجه باشم. و افسردگی ای سراغم اومد به نام بی هدفی و بی معنی بودن اهدافم! به همسرم گفتم هدف من قبل از ازدواج این بود که بهترین همسر و بهترین مادر و شاید بهترین عروس باشم ولی نتونستم، سعی کردم دنبال شغل برم اما تو هیچ شغلی موفق نبودم.
غروب که میرسید این فکرا شدید میشدن. و من چند بار گفتم این افسردگی و بهم ریختگی بهترین اتفاق امسالم هست. بهترین هدیه. چرا که کمک کرد جوری به زندگیم نگاه کنم که هیچوقت نتونستم. و یک یا چندین مدار پیشرفت کنم. وقتی امروز این فایل رو تا آخر گوش دادم گفتم این چند سال همیشه در تلاش بودی که به ورژن بهتری از خودت تبدیل شی اما درکنارش اهداف مرموزی بودن که تلاش داشتن برای تایید دیگران این تبدیل شدنه اتفاق بیوفته. یا اینکه اگر دیدی دیگران این نوع رو تایید نمیکنن دوباره خودت رو تغییر بدی.
تو حست رو خوب میکنی که تغییر کنی و عالی بشی تا خودت کیف کنی و دیگران تحسینت کنن. و وقتی تحسین دیگران نباشه لذت تو هم نیست و احساس سرگردونی میکنی.
این یعنی هدفت اونقدر والا بزرگ نبوده. و اتفاقا خیلی خوبه که بیشتر داری درک میکنی.
بیشتر داری میفهمی که چرا وقتی به یک هدف میرسی دلت میخواد استراحت کنی و استراحت و استراحت. چون اون هدف خیلی خستت کرده و فشار زیادی داشته تایید و تحسین دیگران.
تو نمیتونستی با خودت تنهایی کیف کنی، از خودت همونجور که هست لذت ببری. با تمام نمرات کمت، با تمام شیطونیات، با تمام سرگردونیات و احساسات خوب و بدت. برای خودت شخصیتی مستقل قائل نبودی و با دیگران و تایید اونها معنی پیدا میکردی.
خیلی حرفا دارم و دوس دارم تا یک ساعت دیگه هم بنویسم. اما باید بلند شم دوش بگیرم و بیشتر فکر کنم. و از خدای مهربونم بخوام برای مستقل تر شدن و شناخته تر شدن این شخصیت بیشتر هدایتم کنه. چرا که تلاش های من بدون خواست اون هیچ قدمی رو به جلو نیست. پس من با یقین کامل ازش میخوام به بهترین نحو و زمان هدایتم کنه.
وز شصت و نهم سفر رویاییم
فکر منفی من درباره لحظاتی که حس میکنم حسادت و حسرت بهم غلبه کرده اینه که وقتی میبینم کسی یک موفقیت بزرگی از نظر من بدست آورده یا به مقامی رسیده که می تونه برای من قابل تحسین باشه تصور میکنم دیگه همه دارن پیشرفت میکنن و من جا موندم و عقب موندم. نگران از درجا زدن و عصبانی از دست خودم میشم. و به نظرم باز هم برمیگرده به جای خالی عزت نفس در درونم. خدا روشکر که درباره همه جنبه های حل نشده درونم داره صحبت میشه و ریشه های هرز حسا و فکرای منفی داره رو میشه و کشیده میشه.
رو هفتاد و دوم سفر رویاییم
امروز با شروع چالشی بیدار شدم که قبل از اون فکر میکردم گیر کارم طلسمه. بس که ده ها بار تلاش میکردم و موفق نمی شدم.
آخر به جایی رسیده بودم که حتی برای انجام کارم دلمنمیخواست یک قدم بردارم و بهش فکر کنم چون میدونستم تهش موفق نمی شم. امروز کارم رو به راحتی راه انداختم و لذتش رو بردم و خدا رو شکر کردم.
دلیلش هم اینه که ریشه یه سری باورهای منفی بخاطر تکرار زیاد باورها و توجه های مثبت سست شدن و مقاومتم بطور ناخودآگاه تا حدودی کم شده
تماشای موفقیت های شما و خوندن جملات و نظرات زیبای سایت و این معاشرت مجازی اثرات خوب خودش رو گذاشته.
خدایا متشکرم
روز هفتاد و سوم سفر رویایی من
تو جسمت نیستی
پاره ای از خداوندی که جسم و بدنی فیزیکی به امانت گرفتی. این جسم شامل اجزای بسیار زیاد و شگفت انگیزی ست که هرکدام از اجزا در زمانی تعیین شده حیاتی تازه میگیرد.
و تو ناظر بر این اجزا هستی
ناظر بر قلب و پوست و ذهن و افکار و اسم و سبک زندگی هستی.
ناظر بودن چقدر قشنگه. استرس و اضطراب و نگرانی و هرچی شبیهشه مثل دلهره و ترس و استدلالهای بیجا رو می شوره و می بره. و چقدر با صبر و توکل همراهه؛ و باعث میشه به چالشهای دنیوی از بالا نگاه کنی و دیگه برات بزرگ و آزار دهنده نیستن. ناظر رد میشه عبور میکنه عوض میشه انتخاب میکنه و اینکه چی انتخاب میکنه…
احساسات و افکار والا یا…
خدایا سپاسگزارم…
روز هفتاد و چهارم سفر قشنگ رویایی من
من تمام اتفاقات زندگی ام را خودم رقم میزنم
من تمام اتفاقات زندگی ام را خودم رقم میزنم
من تمام اتفاقات زندگی ام را خودم رقم میزنم
هر اتفاقی که کوچیکترین اثر احساسی رو روی من میذاره، ذره ای خوشحالم میکنه، سوپرایزم میکنه، حسرت بیاره، ناامیدم کنه و هر نوع احساس دیگه ای.
هیچ چیز، هیچ چیز، هیچ چیز از بیرون نه نمی تونه منو خوشبخت کنه و نجات بده؛ نه می تونه منو بدبخت کنه.
همه چیز افکار منه، عمل به دانسته ها و آگاهی های منه، مسئولیت پذیری منه.
روز هفتاد و پنجم سفر رویاییم
من از این فایل خیلی لذت بردم از صمیمیت شما و زیبایی یک رابطه که من دارم یک صدمش رو میبینم.
راستش رابطه ی بین من و همسرم خیلی بهتر شده و من اون رو مدیون آرامش این دو ماه هستم که میدونم قطره ای از اقیانوس آرام پرعشق الهی ست.
یه سری رفتارا از همسرم قبلا اذیتممیکرد و بی قرار میشدم اما الان می بینم که اون رفتارها و اخلاق هاش از نظر من بد بودن و این روزها بعنوان یک خصلت خوب حتی دارم از همسر عزیزم یاد میگیرم که بی خیال تر باشم خونسردتر باشم و گاهی چقدر خوبه هیجان هامو بروز ندم و تو دلم با خودم کیف کنم و این تجربه که یکی دو بار استفاده کردم لذت بخش و بسیار عمیق بود.
من هنوز دوره ای از استاد شرکت نکردم. مخصوصا دوره عشق و مودت و به صلح رسیدن با خود که کمک برای رویایی ساختن روابطمون با خودمون، خدا و دیگران و جهانه. اما من با دیدن و توجه این نوع از روابط اول دارم روی ناخودآگاهم تاثیر میذارم. چون تقریبا هیچ کار و تمرینی ندارم اما میبینم که یه چیزایی کوچیک کوچیک دارن عوض میشن.
من از شوخی کودکانه شما از ته دل لذت میبرم و هیجان زده میشم. به طوری که چندبار اون لحظه ها رو برمیگردونم عقب و بارها تماشا میکنم و عین ندید پدیدا ذوق میکنم. هرچند که رابطه من و همسرم از اول عقدمون خیلی خیلی شیرینی و لذت و خنده و لوس بازی داشته و خونوادم خیلی از این عشقی که به همسرم داشتم و دارم خوشحال میشن اما هرچی بیشتر یاد بگیرم قشنگی های بیشتری سراغم میاد.
هرچی بیشتر با خودم صلح داشته باشم، کمتر سخت بگیرم، بیشتر لذت ببرم، کمتر به ناخواسته ها توجه کنم، بیشتر بدونم که چی میخوام و بیشتر از خواسته هام استقبال کنم، و بیشتر با آدمهای عاشق و موفقی مثل شما معاشرت کنم و شاگردی کنم یقینا به زندگی در بهشت نزدیکتر و نزدیکتر میشم و زندگی کردن خودم یه جور بهشت میشه. بهشت رو با خودم تجربه میکنم و دنیای اطرافم رو مکانی بهتر میکنم برای زندگی کردن.
خدای مهربونم ازت متشکرم
ازت میخوام من رو لایق بهترین هات کنی، به خودت نزدیکتر کنی. کمکم کنی خودم رو لایق خواسته هام بدونم. کمکم کنی که هیچ خواسته ای رو از خودم و توانایی هام بزرگتر نبینم.
خدای بزرگم؛ به عزت و جرات قسم میدم به من عزت نفسی بی نهایت والا بدی تا طعم شیرین انسان بودن و قدرت و بندگی تورو بچشم.
ازت میخوام کمکم کنی لایق ترین ها باشم.
خدایا متشکرم
خدایا متشکرم
خدایا متشکرم.
روز هشتاد و دوم سفر رویاییم
ما تعریف میشم با نوع وقتی برای عمرمون میذاریم، دوستامون، کسایی که باهاشون معاشرت میکنیم، کتابایی ک میخونیم، فیلمایی که میبینیم، اهدافمون و باز همون سبکی از زندگی که عمرمون رو اینجوری میگذرونیم.
من از این فایل یاد گرفتم که هدف داشتن چقدر از عادتهای اشتباه و بی خود مارو کممیکنه و هدف عالی و متعالی داشتن اون عادتها رو از بین می بره.
وقتی من یه هدف زیبا و دست یافتنی داشته باشم صحبتهای اضافه، سرگرمی های بی خود، بی حوصلگی و بیماری هم اجازه نداره سراغ من بیاد چون من با حال خوب و سرعت متناسب دارم به مسیر مشخصی پیش میرم.
خدایا متشکرم…
روز هشتاد و سوم سفر رویاییم
منم خیلی وقتا به طور کاملا طبیعی و بدون استدلال خاصی تصمیمهایی میگرفتم یا به افکاری هدایت شدم که بعدها هروقت بهش فکر میکردم از خودم میپرسیدم از کجا فهمیدی؟
این آپشن در ما فعاله اما خودمون با اجازه دادن به نجواها جلوشو گرفتیم.
برای من در تصمیمات کوچیک روزمره تا حدی فعاله اما باید روی تصمیمات بزرگ روش بیشتر کار کنم. و به نظرم شناخت خیلی بیشتری از خودم و خداوندم داشته باشم تا توکل و اعتماد قوی و محکمی ساخته بشه. و همچنین اگه چند بار اجازه بدم و شهامت به خرج بدم حتما فعال میشه
روز هشتاد و چهارم سفر رویاییم
چند وقته از مریض شدن و بهتر شدنم میگذره. اما فکرایی که بخاطرش سراغم اومد هنوز نگذشته. باعث شد توی شناخت خدا، خودم، جهان، مرگ، رسالتم و خیلی چیزای دیگه توقف کنم و دیگه نتونم ازشون بگذرم. نگاهی که قبلا داشتم دیگه نمیخواستم داشته باشم. دیگه به دردم نمیخورد که هیچ، داغون و ضعیف شده بودم. نمیگم الان تبدیل به آدم دیگه شدم. نه، اما دیگه نمیخوام از شناخت یه سری چیرا راحت بگذرم.
من فهمیدم د درک کردم هرررچی تا الان داشتم و باهاش برخورد کردم رو قبلا بهش بشدت توجه کرده بودم و بار احساس قوی یا عمیقی تحویلش داده بودم. اما بین همه اوت چیزا جای خودم و خدا خالی بود. چقدر دلم نمیخواست بخوابم و تا صبح بهش فکر کنم و دربارش بخونم و روزها و شبا دنبالش باشم. اما میخوابم و بیدار میشم چون اگر خواسته ی واقعا قلبی باشه خواب و بیداری نداره، امروز و فردا نداره. دنبالشم و بش میرسم…
روز هشتاد و پنجم سفر رویاییم
وقتی من کاری رو انجام میدم که صرفا یه هدفی انجام شه یه افتخاری یا درآمدی کسب شه یه از یه مدت که حس کردم اون اتفاق افتاد و هدف انجام شد نیاز به استراحت پیدا میکنم و ذهنم دستور میده که هرچی بیشتر و بیشتر به اون زحمتا و خستگیهایی که گذروندی یه جبران درست حسابی بده. نمونه بارزش وقتی بود که امتحانات دیپلمم رو با حسی عالی و موفقیت و نمرات خوب گذروندم و بعد از اتمامش گفتم یه استراحت بدم و شروع کنم برای پیش و کنکورم. اما ذهنم همش میگفت کمه، میگفت آلان شرایط جور نیست الان واقعا خسته ای و… . این شد که هربار شرایطی واقعا جدی پیش اومد و شرایط درس خوندن مثل سال قبل هیچوقت جور نشد چون من بشدت منتظر نیروی بیرونی بودم. و چندین بار دیگه این اتفاق افتاد و اما…
اما اتفاق این دو هفته قبل. بیماری که سراغ من اومد و درسهای فراوانی به من داد و این فایل مهر محکمی روی درسهای من بود.
یه مقدارش رو توی ردپاهای قبلی نوشتم اما درس جدیدم همین بازنشستگی بود. من وقتی دچار بیماری و نفس تنگی و احساس یک زائده توی گلوم کردم خودم رو باختم و اطرافیان هم ناخواسته بیشتر نگرانم کردن. و همچنان نگران بودم که چرا نتونستم با وجود درس گرفتن احساسم رو خوب کنم و نسبت به درد بی توجه باشم. و افسردگی ای سراغم اومد به نام بی هدفی و بی معنی بودن اهدافم! به همسرم گفتم هدف من قبل از ازدواج این بود که بهترین همسر و بهترین مادر و شاید بهترین عروس باشم ولی نتونستم، سعی کردم دنبال شغل برم اما تو هیچ شغلی موفق نبودم.
غروب که میرسید این فکرا شدید میشدن. و من چند بار گفتم این افسردگی و بهم ریختگی بهترین اتفاق امسالم هست. بهترین هدیه. چرا که کمک کرد جوری به زندگیم نگاه کنم که هیچوقت نتونستم. و یک یا چندین مدار پیشرفت کنم. وقتی امروز این فایل رو تا آخر گوش دادم گفتم این چند سال همیشه در تلاش بودی که به ورژن بهتری از خودت تبدیل شی اما درکنارش اهداف مرموزی بودن که تلاش داشتن برای تایید دیگران این تبدیل شدنه اتفاق بیوفته. یا اینکه اگر دیدی دیگران این نوع رو تایید نمیکنن دوباره خودت رو تغییر بدی.
تو حست رو خوب میکنی که تغییر کنی و عالی بشی تا خودت کیف کنی و دیگران تحسینت کنن. و وقتی تحسین دیگران نباشه لذت تو هم نیست و احساس سرگردونی میکنی.
این یعنی هدفت اونقدر والا بزرگ نبوده. و اتفاقا خیلی خوبه که بیشتر داری درک میکنی.
بیشتر داری میفهمی که چرا وقتی به یک هدف میرسی دلت میخواد استراحت کنی و استراحت و استراحت. چون اون هدف خیلی خستت کرده و فشار زیادی داشته تایید و تحسین دیگران.
تو نمیتونستی با خودت تنهایی کیف کنی، از خودت همونجور که هست لذت ببری. با تمام نمرات کمت، با تمام شیطونیات، با تمام سرگردونیات و احساسات خوب و بدت. برای خودت شخصیتی مستقل قائل نبودی و با دیگران و تایید اونها معنی پیدا میکردی.
خیلی حرفا دارم و دوس دارم تا یک ساعت دیگه هم بنویسم. اما باید بلند شم دوش بگیرم و بیشتر فکر کنم. و از خدای مهربونم بخوام برای مستقل تر شدن و شناخته تر شدن این شخصیت بیشتر هدایتم کنه. چرا که تلاش های من بدون خواست اون هیچ قدمی رو به جلو نیست. پس من با یقین کامل ازش میخوام به بهترین نحو و زمان هدایتم کنه.
خدایا متشکرم.…
همینه… انگیزه و باور
وقتی انگیزه اونقدر شدید و سوزان باشه تمام باورها به سمت رسیدن و تبدیل شدن به خواسته دوان دوان همدست میشن.
آدم فقط خودش رو در اون خواسته میبینه و هیچ مانع و استثنایی نمی پذیره.
تمام باورهاشو در خدمت خواسته میگیره.
وضعیت کنونی ما مهمترین و اولویت خواسته ها و انگیزه های ما هست، ما برای همین که اینجاییم تلاش و توجه کردیم و انگیزه و اشتیاق ما در همین حد بوده
بارها این روزها از خودم می پرسم خواسته ی تو واقعا از زندگی چیه؟ تو همین لحظه و همین موقعیت