این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://www.tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2016/08/عکس-سایت-2.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2016-08-21 12:20:202020-08-22 21:46:45«الگوهای موفق» در خانواده صمیمی عباس منش
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
دمت گرم بهنامی که این مطلب خجمل مجمل را نوشتی البته خیلی چیزا بهنامی بدست اورده از ارامش .خوش اخلاقی.توکل.
یاتوحیدیعنی چه
عدالت یعنی چه و…..
و چقدحالم خوبه خدایاشکرت
وچندمدتی هست دارم زندگی میکنم زندگیاااا انگار اون اصل اساسی که روی زمین باید بدست میاوردم را بدست اوردم واگه ازاین به بعد بمیرم وبه مداروفرکانس بالاتر هم بروم خیلی خوشحالم که این آگاهی هارا دریافت کردم و خودم وخدای خودم را شناختم و ازترک کردن زمین خوشحال وراظی هستم چون اون اصل را فهمیدم ودرک کردم
فایل بسیار زیبا و فوق العاده ای بود که خیلی باورها ی من بهتر شد .از اینکه اول تلاش میکنیم ولی در ابتدا نتیجه های بزرگ دیده نمیشود اگر الگوی مناسبی باشد انگیزه بهتری در من ایجاد میشود و باور میکنم که میتوانم از هر نقطه ای هستم پیشرفت کنم و موفقیت کسب کنم .
پیدا کردن الگوهای مناسب در مورد ثروت به دلیل باور های ناآگاهانه گذشته ما راه را گم کرده .ولی با راهنمایی های استاد عباس منش و الگو قرار گرفتن ایشون میتوانیم در تمام جنبه های زندگی موفق شویم و زیبا زندگی کنیم .
دوست عزیزم لیلا جان و ساناز عزیزم ممنون ومتشکرم به خاطر لطف و مهربونیتون. از خوندن داستان موفقیتزندگی هر دوی شما دوستای عزیز و دوست داشتنیم لذت بردم. و آرزوی سعادت و خوشبختی و آرامش بسیار برای شما و دیگر دوستانم دارم.عشق خداوند بر دلتان باد.
سلام به تویی که جرات کردی متفاوت باشی، متفاوت فکر کنی و متفاوت عمل کنی. به تویی که پا میزاری روی ترس هات و اونها رو به نقطه قوتت تبدیل میکنی.
لیسانس یکی از رشته های مهندسی هستم، علاقه ای به معرفی مشخصات خودم ندارم و به همین قدر معرفی بسنده میکنم.
سال گذشته چندین بار مرگ رو لمس کردم تا اینکه خدا بهم لطف کرد و دوباره زندگی رو بهم هدیه داد و بعد از اون روزهای خوب فرا رسید.
دوران شادی رو توی زمان بچگی داشتم، هر کاری رو که دوست داشتم انجام میدادم، عاشق کاردستی و کار با چوب بودم و چیزهای زیادی رو می ساختم از قایق چوبی گرفته تا جعبه و….
توی دوران ابتدایی همیشه جزء شاگرد اول ها بودم ولی دوران راهنمایی و دبیرستان اینطور نبود به طور کلی افت کردم و شدم یک دانش آموز متوسط.
اما برای کنکور خیلی تلاش کردم و میدونستم که قبول میشم، هر جوری که بود دانشگاه قبول شدم. دانشگاه روی شخصیت من خیلی تاثیر گذاشت، توی دانشگاه همیشه جزء نفرات برتر کلاس بودم.
توی دوران دانشگاه همیشه چند تا سوال اساسی و بنیادی ذهنم رو مشغول کرده بود ولی جوابش رو پیدا نمیکردم، هر از چند گاهی این سوال ها توی ذهنم میومد اما جواب رو نتونسته بودم پیدا کنم. سالهای متمادی می گذشت و من جوابی براش نداشتم.
یادم میاد که بعد از دانشگاه با قانون جذب توی مستند راز که از شبکه 4 پخش شد آشنا شدم و باور کردم اما بعد از گذشت زمان فراموش کردم و تا حدودی چسبیدم به زندگی روزمره و کار روی اهداف ام.
////////////////////////////////////////
روزگار به همین منوال می گذشت تا اواخر سال 93 طبق هر سال شروع کردم به نوشتن اهداف سال بعد، از برایان تریسی یاد گرفته بودم که هر سال 10 تا از اهدافم رو بنویسم و آخر سال چک کنم ببینم به چند تا از اونها رسیدم، اهداف سال 94 رو نوشتم.
فروردین سال 94 بود که داشتم روی یکی از اهدافم که چندین سال بود بهش نرسیده بودم کار میکردم، سال خوبی رو شروع کرده بودم احساس میکردم که امسال پایان رسیدن به این خواسته چندین ساله هست، اما ورق برگشت، اوضاع دگرگون شد، یک مریضی که سال های قبل بهش دچار شده بودم دوباره بهش دوچار شدم. اما امسال با شدت و قدرت بیشتر، طوری که خواب رو از چشم هام گرفت، بازهم مثل همیشه سعی کردم باهاش کنار بیام و طبق معمول از این دکتر به این دکتر اما این بار متفاوت بود.
هر روز و هر روز اوضاع و شرایط و روابط، کار و وضعیت مالی وخیم تر میشد، تا یه روزی رفتم بیمارستان برای انجام آزمایش، بعد از آزمایش دکتر گفت که حتما باید عمل بشم، شنیدن این که باید عمل بشم یک رنجی درون من به وجود آورد که تا چندین روز به حالت عادی برنگشتم، روز اول که کاملا تمرکزم رو از دست داده بودم، رفته بودم دارو بگیرم از داروخانه که دارو رو نداشت تا داروخانه بعدی که چند تا چهار راه جلوتر بود پیاده رفتم اینقدری که نمیتونستم تمرکز کنم تاکسی بگیرم، مثل دیونه ها فقط با خودم صحبت میکردم.
همون شب حتی نمی تونستم تمرکز کنم قرص هام رو بخورم، یادم میاد که 3 تا قرص باید میخوردم که یک ساعت و نیم طول کشید تا من این قرص ها رو خوردم. به شدت حالم بد بود، به شدت حالم از خودم و دیگران بهم میخورد از زندگی، از کار، مسائل مالی. افکار مختلفی توی سرم میگذشت، مسائل مختلفی که با یادآوری و گذشتن اون توی ذهنم حالم بدتر هم میشد که با تلقین و امید سعی میکردم موضوع رو توی ذهنم برای خودم حل کنم اما میتونم بگم که اصلا فایده ی نداشت؛ تا قبل از این اصلا اهمیت زیادی برای پول آنچنان که باید قائل نبودم. به یکباره به نقطه انفجار رسیدم، از همه جا بد میاوردم، اوضاع هیچ چیزی خوب پیش نمیرفت که بهم امیدواری بده، نه سلامتی، نه کار، نه مالی، نه روابط هیچ کدوم توش یه نکته مثبت امیدوار کننده وجود نداشت.
اینقدر اوضاع سلامتیم بهم ریخت که چندین بار تا دم مرگ رفتم و برگشتم، توی اون لحظات خیلی تلاش میکردم برای زنده بودن، با تمام وجودم سعی میکردم اما انگار انرژی بدنم تموم شده بود، احساس کردم پایان زندگیم هست، با نارحتی عمیقی به خودم گفتم این اون چیزی نبود که من از زندگی میخواستم، به اون چیزهایی که میخواستم نرسیدم، توی اون چند ثانیه کلی چیز توی ذهنم مرور میشد، تمام آرزو هایی که داشتم رو یه باری مرور کردم و به خودم می گفتم نه یه بار دیگه سعی کن، تمام قدرتم رو جمع کردم و تونستم دوباره نفس بکشم. مرگ رو جلوی چشم به وضوح دیدم، فقط چند ثانیه بیشتر الان زنده نبودم. اسم سال رو گذاشته بودم سال سیاه، سالی که بدترین سال زندگی من بود.
اصلا حتی تصورش رو هم نمیکردم که یک مریضی ساده منو به جایی برسونه که مرگ رو جلوی چشم هام ببینم، همش پیش خودم میگفتم ببین هنوز به سن 30 سالگی نرسیده باید بری عمل بشی. چاره ای نداشتم باید صبر می کردم با همین قرص ها حالم خوب بشه و به شرایط پایدارتری برسم بعد بتونم عمل کنم. اون موقع بود که حالم از اوضاع مالی و کاری که داشتم بدون علاقه انجام می دادم به کلی بهم خورد، گشتم دونبال چیزهایی که حالم رو بد میکنه و روی بیماریم تاثیر میزاره، یکیش همین نحوه کار کردنم بود اصلا سلامتی رو توش لحاظ نکرده بودم.
این رنج بیماری تمام زندگی ام رو تباه کرده بود، اصلا زندگی نمیکردم، زندگیم در خطر بود باید براش راه حلی پیدا میکردم، دردهای دیگه نیز کم کم پیدا میشد، تمام مریضی ها رو یکی یکی داشتم کنار هم جمع می کردم در آن واحد چند تا مریضی از سرماخوردی گرفته تا تنگی نفس، چرک کردن ریه ها، سر درد، به قدری عصبانی بودم که هر چند وقت یک بار به خاطر اعصاب ام در قسمت هایی از بدنم احساس درد عجیبی داشتم، فقط کافی بود عصبانی بشم یا موضوعی منو ناراحت کنه، اینقدر اون موضوع رو برای خودم تکرار میکردم که حالم بد میشد و بعد از اون درد های متفاوتی از پا گرفته تا دست، سر و گردن و کمر، شونه و ……. خودش رو نشون می داد. تا حدودی فهمیده بودم که اعصاب خرابم و تکرار چیزهای ناخوشایند داره حالم رو بدتر میکنه اما نمی تونستم ذهنم رو کنترل کنم.
به شدت عصبانی بودم، عصاب درستی نداشتم، خیلی سعی میکردم که به آرامش برسم اما مسائلی پیش میومد که آرامش من رو بهم میریخت. من همه کاری برای سلامتی خودم انجام دادم اما نمی تونستم بپذیرم که زیر دست پزشک عمل بشم، بهشون اعتماد نداشتم به خاطر برخورد های قبلی که باهاشون توی بیماری های قبلیم داشتم و همچنین حرف هاشون برای من قابل باور نبود حس میکردم کارشون رو بلد نیستند، حالا یکی رو گیر آوردن که بدوشنش و تمام پول هاش رو ازش بگیرن. آخه یعنی چه که من یه بار عمل کنم اگر خوب شدم که هیچ چی، اگر نشدم باید باز هم عمل بشم. پیش خودم می گفتم این هم دکتره توی این مملکت داریم که نمیتونه جواب درست بده.
کارم و پولی که در میاوردم شده بود مایه عذابم، فهمیده بودم که باید این کار رو ول کنم، حداقل نشونه اون این بود که شرکت در حال ورشکستگی بود. از طرفی هم رفت و آمد برام سخت شده بود، هر وقت آلودگی هوا زیاد میشد حال من هم بدتر می شد.
شروع کرده بودم به مطالعه مقالات در مورد در آوردن پول، پیش خودم می گفتم اگر روزی یه بیماری سخت تری پیش بیاد من باید چیکار کنم، اگر پول کافی داشته باشم حداقل میرم خارج درمان میشم، به این دکتر ها که نمیشه اعتماد کرد. حداقل اونجا دکتر درست و حسابی پیدا میشه که جواب مشخص و قانع کننده ای بهم بده.
نه اینکه پول نداشته باشم خرج عمل رو بدم، شرایط مالیم به گونه ای بود که می تونستم هزینه 3 بار عمل شدن رو بدم، اما اعتماد لازم رو به دکترها نداشتم و از طرفی هم پول به اندازه کافی برای راه اندازی کار خودم نداشتم.
////////////////////////////////////////
توی لحظه هایی که حالم به شدت خراب میشد به خودم یادآوری میکردم و میدونستم که خدا کمکم میکنه، رفته رفته اوضاع یکم بهتر شد، با داروهای گیاهی و مراقبت ویژه کمی حالم رو به بهبودی گذاشت اما هر آن شرایط باز هم تا حدودی بر میگشت، یه روزی نشستم به خودم گفتم یادت میاد قبلا هم فلان مریضی سخت رو پشت سر گذاشتی بعد که حالم خوب شد چقدر موفقیت کسب کردم، شاید این هم داره همین موضوع رو بهم میگه. کم کم باور کردم که یه چیز خاص در انتظارم هست، البته ناگفته نمانه که مقاله سایت های موفقیت نیز کمک ام میکرد تا یکمی آروم بشم ولی مثل قرص ها شده بود، هر بار که مقاله ای میخوندم یکم آروم میشدم اما بعد از مدتی بازهم بر میگشتم به روال قبلی.
کم کم امیدوارتر شدم و اسم سال رو تغییر دادم به سال پیشرفت های بزرگ، سالی که من رو حرکت میده به سمت خواسته های بزرگ زندگیم. سالی که از من یک آدم جدید می سازه. حالم هم کمی بهتر شده بود.
یه روزی نشستم به این فکر کردم که چه موفقیت هایی در گذشته داشتم، الان چی میخوام، نشستم نوشتم چیزهایی که میخوام رو و چیزهایی که دوست دارم داشته باشم و موفقیت هایی که دوست دارم توی حوزه کاری و مالی کسب کنم، چیزهایی که روی کاغذ آورده بودم رو تبدلش کردم یه نقشه ذهنی توسط نرم افزار، حتی در مورد همسر آینده نیز فکر میکردم، اینکه چه شکلی باشه با چه هیکل و قدی و طرز پوششی.
دوباره داشتم به دوران روزمره گی بر می گشتم که یه روزی توی اینترنت خلاصه ی از کتاب پدر پولدار و پدر بی پول – از رابت کیوساکی رو خودنم که خیلی برام تاثیر گذار بود تا حدی که تمام کار و زندگیم رو ول کردم رفتم کتاب رو خریدم و 2 هفته مشغول خوندن کتاب بودم، کتاب رو میخونم به فکر فرو میرفتم، گاهی به خودم سرکوفت میزدم که چرا زودتر این کتاب رو نخوندم و چرا کتابخون نیستم و چند سالی هست که هیچ کتابی در زمینه موفقیت نخوندم. این کتاب واقعا روی من تاثیر گذاشت به حدی که موجب شد فکری اساسی برای پول دار شدنم بکنم، مشغول شدم به مطالعه در مورد پول و ثروت و یادگیری سرمایه گذاری توی بورس.
دیگه علاقه فوق العاده زیادی پیدا کرده بودم به یادگیری و خودشناسی و رسیدن به ثروت و همین طور ادامه میدادم، که روزی توی یکی از سایت های موفقیت عضو شدم، توی قسمتی از سایت فایل های صوتی و کتاب های صوتی که بود رو دانلود کردم و شروع کردم به گوش دادن، توی یکی از اون فایل ها یک فایل بود به نام استاد عباس منش، توی اینترنت سرچ کردم و این سایت رو پیدا کردم، مثل هیشه سایت رو وارسی کردم و بوکمارک کردم، چون وقت نداشتم گفتم بعدا میام دوباره نگاه میکنم، نمیدونم یادم رفت یا چون سایت پولی بود کمی بیخیالش شدم.
////////////////////////////////////////
دست بر قضا روزی یک خانومی که تازه با هم زمینه همکاریمون فراهم شده بود رو دیدم، واقعا توی اون لحظه خشکم زد باورم نمی شد، همون قیافه ای که من تصور می کردم، همون هیکل و قد و پوشش، نمی دونستم چیکار کنم. از همکاری ما روزها می گذشت، که دوباره به این سایت سر زدم، که عکسی از استاد بود که نشون می داد ایشون توی ایران نیستند، به خودم گفتم برو بابا این طرف میخواد از توی خارج به من کمک کنه، ما هر چی می کشیم از دست همین خارجی هاست، حتما مثل این تبلیغ هایی که میگن و توی تلوزیون نشون میده با تبلیغ توی ماهواره سر مردم رو کلاه میزارن، ایشون هم میخواد سر ما کلاه بزاره، معلوم نیست توی خارج پول کم آورده یا نه، چی شده بهش مجوز دادن داره پول از این مملکت خارج میکنه، سایت رو بستم و رفتم دونبال کارخودم.
من همین طوری داشتم به تحقیق و مطالعه در مورد ثروتمند شدن ادامه میدادم، به خاطر سلامتی، به خاطر زندگی و به خاطر داشتن یک زندگی راحت، روزها همین طور می گذشت تا اینکه باز دوباره حالم بد شد؛ اوضاع یکمی خراب شد، فکرم ریخته بود بهم، باز با هر زحمتی بود بعد از یکی دو هفته سخت و ناراحت کننده تونستم با مطالعه، فکر مثبت تا حدودی به اوضاع مسلط بشم، یک خواسته درونی توی وجود من شکل گرفته بود و دوست داشتم زودتر ازدواج کنم، خیلی روی خودم کار کردم تا جرات کنم برم جلو و با اون خانمی که تازه آشنا شدم صحبت کنم اما نتونستم، نشستم به فکر کردن، چرا من میخوام با این شخص ازدواج کنم، چون ازش خوشم میاد، چون یک باور قلبی بهم میگفت این همونیه که خدا سر راهت قرار داده، مدت ها اون شخص رو زیر نظر داشتم، اما چون تصور می کردم خانواده باهام مخالفت می کنه یکم شل شدم، به همه چی فکر می کردم، حتی به این فکر می کردم که حاظرام جلوی خانواده به ایستم، نشستم به این فکر کردم به خاطر چی میخوام با این شخص ازدواج کنم، چند باری هم قبلا پیش اومده بود که از افرادی خوشم اومده بود اما باورهام و اهدافم بهم این اجازه رو نمی داد که جلو برم، این باور که آدم درستی نیستند، فقط کافیه چند وقتی تحمل کنی اون موقع خداوند خودش نشون میده که این شخص چه جور آدمیه، مثل همیشه صبر کردم، دو نفر قبلی که کمی من ازشون خوشم اومده بود ازدواج کردند و رفتند، یک نفری هم که نمیتونم بگم علاقه یا حس خوبی بهش داشتم، چون پول دار بودند و اون به من علاقه داشت، حداقل از سوالاتی که خودش یا دوستانش می پرسیدند متوجه شدم که اون از من خوشش اومده اما من همش به این فکر میکردم که چون من وضع مالی خوبی ندارم بعدا میخوان این وضع خودشون رو بزنن توی سرم، در واقع یه آقا بالاسر حرف گوش کن میخوان نه کسی که بخوان باهاش از زندگی لذت ببرن.
روزها می گذشت و من کم کم داشتم بهتر این خانوم را می شناختم، این شخص بر خلاف بقیه نکات مثبت زیادی داشت، به یقین رسیدم که این شخص هرگز به کسی خیانت نمیکنه چه با من ازدواج کنه چه با کس دیگه ی، محبت و مهربانی، خنده رو بودن و خصوصا شعور و درک بالایی که توی مسائل مختلف داشت من کمتر توی بقیه این رو دیده بودم، هر روز نکته های مثبت بیشتری از این شخص می دیدم. اما اوضاع مالی طوری پیش می رفت که من همیشه از همه چیز و همه کس گلایه می کردم، از وضعیت بد پدر مادرم متنفر بودم، از وضعیت بد خودم، از وضعیت بد کشور و… از همه کس و همه چی ناراضی بودم.
یادم میاد چند ماهی قبل تر که اوضاع سلامتیم خیلی وخیم بود، بعد از اینکه خدا بهم لطف کرد و زندگی دوباره داد، و توی اون لحظاتی که واقعا داشتم جون می دادم، همش یاد آرزوهای بزرگم بودم، خواسته های بزرگم که دوست داشتم فرصتی داشته باشم تا به اونها برسم، آدمی شده بودم که رفته تا دم مرگ و برگشته حالا میخواد تمام چیزهای ناخوشایند زندگی رو درست کنه، میخواد متفاوت تر از قبل زندگی کنه. یک دفعه ایده ی به ذهنم رسید و داشتم خاطرات گذشته رو مرور می کردم، دوران هایی که از زندگی داشتم لذت می بردم به این فکر می کردم که چی باعث شده بود من از اون دوران ها لذت ببرم برای همین نشستم به موفقیت هایی که کسب کرده بودم و روزهای خوب زندگیم فکر کردن، چی شد که من توی دوران دانشگاه موفقیت های بزرگی رو کسب کردم، چی باعث می شد که توی دوران بچگی شاد باشم و چی باعث شده بود که دوران بچگی تا نوجوانی و دانشگاه برای من جزء عالی ترین و طلایی ترین لحظات زندگیم باشه، این ایده به ذهنم رسید که راه و روش موفقیت های بعدی عمل کردن مثل دوران دانشگاه هست، شروع کرده بودم به یادآوری خاطرات گذشته و درس گرفتن از اونها برای موفقیت های بعدی.
تونسته بودم به درک درست تری از خودم برسم و خودم رو بهتر بشناسم، و اینکه چرا میخوام ازدواج کنم، نشستم به تمام سوالاتی که توی ذهنم می گذشت جواب دادن یا دونبال جواب خوب رسیدن جوابی که بهم آرامش بده، دیدم واقعا به خاطر خودم میخوام با این شخص ازدواج کنم، من به یاد آوردم که من از خدا می خواستم که یک نفر مناسب رو جلوی راهم قرار بده، توی اون حوزه ای که من میخوام مشغول به کار باشه، حتی در مورد قیافه و ظاهر اون شخص نیز تجسم کرده بودم و توی ذهنم شکلش رو ساخته بودم، طوری که توی اولین نگاه گفتم این همون کسیه که من از خدا خواسته بودم جلوی راهم قرار بده، هرچند بخشی از جواب ها به خاطر حرف های مردم و از روی ضعف بود، و از طرفی هم ضعف برخود با خانواده این اجازه رو بهم نمیداد که با این شخص ازداوج کنم. اما در آخر دیدم که چی تا کی باید به حرف این اون گوش بدم چرا باید حرف این و اون برام مهم باشه.
همین شد که برای تصمیم گیری ازدواج به این نقطه رسیدم که اگر توی دوران دانشگاه و بچگی خوشحال بودم، موفق شدم به خاطر این بود که حرف مردم برام اهمیتی نداشت، تمرکزم روی کار خودم بود، حالا چی شده منی که از بچگی حرف مردم برام مهم نبود برای یکی از مهم ترین مسائل زندگی حرف مردم و خانواده برام اینقدر مهم شده، پس خودم چی میشم، تصمیم گرفتم که برم جلو و موضوع رو مطرح کنم اما باز هم نشد، به خودم می گفتم که چرا اون باید با همچین کسی ازدواج کنه، اون هم بیشتر به خاطر مسائل مالی، می گفتم وقتی من نمیتونم گلیم خودم رو از آب بکشم با چه رویی برم جلو، تو که گور نداری که کفن داشته باشی، حالا ادعا میکنی میتونی از پس مسائل مالی یه زندگی بر بیایی، اگر راست میگی برو کسب و کار خودت و ایده هایی که داشتی رو عملی کن. جرات داری برو اون کارهایی که تا حالا پشت گوش انداختی رو انجام بده تا اوضاع مالیت بهتر بشه.
شرکت ما داشت ورشکست می شد، با اینکه من می دونستم اما باز هم داشتم ادامه می دادم، برای خودم کتاب رابرت کیوساکی رو مرور کردم، دیدم با رفتن به شرکت دیگه اوضاع باز هم خوب نمیشه، اوضاع اون چیزی که من میخوام و دوست دارم نمیشه، من دیگه آدمی نبودم که بشینم برای یه نفر کار کنم، به یادآوردم که از 8 سال قبل توی دانشگاه وقتی داشتم به کار فکر می کردم، فقط دوست داشتم چند وقتی برای یک نفری که توی حوزه کاریم موفق هست کار کنم و تجربه کسب کنم و بعدش کسب و کار خودم رو راه اندازی کنم، به یاد آوردم که خواسته واقعی من چی بود، من دوست داشتم آزاد باشم.
دقیق یادم نیست که این موضوع به قول استاد قبل از رسیدن به نقطه عطف ام که توی پارت بعدی میگم بود یا نه یه روز اون خانم آمد به من گفت که خیلی دوست داشته که از من کار یاد بگیره و خیلی از این بابت اظهار علاقه کرد، چند روز بعد متوجه شدم که ایشون کلا از اونجا رفتن و آب سردی ریختن روم. من دیگه دسترسی به ایشون نداشتم.
باز دوباره ناراضی بودم تا جایی که یه روز اینقدر به اوج عصبانیت و انفجار رسیده بودم و از خودم بابت کار و مسائل مالی بدم اومده بود و از طرفی یکی از همکارانم روی مخم بود و دیدنش ناراحتم می کرد، باز هم داشتم از همه جا بد میاوردم و حالم داشت بد می شد، به قولی این بیماری شل کن صفت کن در آورده بود ولم نمی کرد.
سلام دوست خوبم انرژی مثبت ……..که واقعا هم انرژی مثبت هستید………از نظرات ارزشمند وخوبتون استفاده کردم ونظراتتون براهمه ما انگیزه بخش و مفید بوده…..سپاسگزارم
اما درمورد تاثیر گذاری کتابها واساتید دیگه هم من با شما کاملا موافقم ولی منظورم این نبود که مطالعه کتابها ویا گوش دادن به سخنرانی دیگر اساتید موثر نبوده بلکه منظورم این بود که ما درآن مرحله به ثبات فرکانسی که نتیجه اش ملموس باشد نرسیدیم واین پروسه نهایی تحول درونی وتحت تاثیر قرار گرفتن با گوش دادن به فایل های استاد اتفاق افتاد وکامل شد والامطالعه کتابها واساتید دیگه شروع یه پروسه تکاملی بوده که با رسیدن به استاد تکامل یافته وآن تحول درونی شکل گرفت………….البته نظرم این هست که استاد عباس منش برای ما همانند آخرین عدد از یک شماره موبایل بودند که اگر این شماره یا این کد درکنار دیگر اعداد وکدها قرار نمیگرفت مشترک مورد نظر گوشی رو بر نمیداشت واون تحول نهایی که باعث شد درمسیر اهدافمون قرار بگیریم شکل نمی گرفت وشاید به این راحتی به مقصد ومقصود نمیرسیدیم درواقع استاد عباس منش هم دستی درکنار دست های دیگر خدا بودند وهستند که همه این دست ها درکنار هم نشانه هایی هستند که مارا به سمت گسترش اهداف الهی وتحقق اهداف خودمان راهنمایی میکند. ودرنهایت همه ما قطعاتی ازیک پازل بزرگ بنام زندگی هستیم.موفق وپایدار باشید
سلام دوستان عزیز. من هم در طی این چند روز موفقیتهایی رو بدست آوردم که دوست داشتم با شما دوستانم به اشتراک بزارم.اولین تغییری که توزندگیم تو این روزا دیدم عوض شدن رابطم با یکی از دوستام هست ایشون دوست صمیمی من هست و البته هنوز هم هست. بخاطر تغییر فرکانسم و تغییر نگاهم به زندگی و مطلقا تغییر نگاهم به خداوند و قدرتش رابطم با دوستم کم و کمتر شده منی که هر هفته پنج شنبه یا جمعه ها باهاش بودم و با هم بیرون میرفتیم الان به طرز عجیبی، نه اینکه من آگاهانه بخوام دیگه باهاش نباشم نه، اتفاقات جوری افتاده که اونی که همیشه شیراز بود و بی کار (البته فوق لیسانس رشته عمرانه و دانشجوی انصرافی دکترا) الان رفته یه شهر دیگه واسه پیدا کردن کار و من هم یه احساسی ته قلبم بهم میگفت رابطه من و دوستم تغییر میکنه و همین اتفاق هم افتاد الان دورادور باهاش در تماسم ولی جالبه مایی که همیشه با هم بودیم الان از هم دور شدیم و این اتفاق برام اصلا تعجب بر انگیز یا ناراحت کننده نیست چون حس میکنم این روند صحیح هست.
دومین اتفاق که فوق العاده بزرگه برام و واقعا نمیدونم چطوری خدا رو بخاطرش سپاسگزار باشم؟!!!!! واقعا نمیدونم اینه که وضعیت کسب و کارم بسیار زیبا تغییر کرده شروع تغییر در وضعیت کسب و کارم مصادف شد با خوندن کتاب معجزه خانم راندا برن و همزمان شد با شناخت کاملا متفاوت من از خداوند فاضل. قبلنا خیلی نگران بودم که پول بدست بیارم و معمولا پولی که بدست میآوردم با دردسرهاییی همراه بود که چون همکارام هم این دردسرها رو داشتن خب به خودم میگفتم این دردسرها هم توی کار طبیعیه دیگه تازه من همون موقش هم کمتر دردسر داشت.(من مغازه خدمات چاپ دارم) مثلا هر از چند وقتی با مشتری هام درگیری لفظی پیدا میکردم مثلا توی چاپ کارت ویزیتهام غلط املایی پیدا میشد یا توی پرینتهایی که برای مشتریهام میگرفتم بحث پیش میاومد که مثلا رنگ کار خوب در نیومده یا کارهایی که باید تحویل میدادم دیر آماده میشد و بحث پیش میومد و میدیدم که بقیه همکارام هم این مشکلات رو دارن و میگفتم خب دیگه اینا هم طبیعیه… خدا رو شاهد میگیرم الان نه تنها هیچ کدوم از این مشکلات توی کارم پیش نمیاد خدا شاهده به طرز عجیبی مشتریهای بهتری دارم همشون با پول نقد قبل از سفارش کارها رو تسفیه میکنن خیلی ازم تشکر میکنن که کارشون رو انجام میدم حس میکنم اینا مشتریهای دائمم میشن چون ازم راضین، درآمدم بیشتر شده و خدا رو شاهد میگیرم که این درآمد رو با لذت کسب میکنم نه مثل قبل با استرس. اصلا علاقم به کارم بیشتر شده و الان به لطف خدای فاضل به طور پیوسته هر روز درآمدم خوبه قبلنا یه روز خوب بود یه روز بد بود یه روز متوسط بود ولی الان 90 در صد روزا درآمدم خوبه و میدونم نباید به خدا بگم چه طور فقط باید بگم خودمو دست خودت میسپارم و مطمئنم که تو به من روزی میدی. نمیگم هر روز باید درآمدم اونی باشه که من میخوام چون میدونم این جوری کم کم ایمانم به خدا کم میشه. فقط مطمئنم که همه چیز خوب خواهد بود همیشه در روند زندگیم البته به نسبت قوی تر شدن ایمانم همه چیز بهتر میشه.
نکته سوم هم اینه که من همیشه از ازدواج میترسیدم چون آدم کمال گرایی بودم و البته هنوز هم هستم ولی با باور جدیدی که نسبت به خداوند پیدا کردم فهمیدم که که خداست که همیشه زندگی منو تامین میکنه و نگرانیم خیلی کم شده. الان میخوام که ازدواج کنم. همین که این تصمیم رو گرفتم خیلی خوشحالم. همیشه میترسیدم که پیش خانومم تو آینده کم بیارم میترسیدم نتونم خواسته های مالی خودشو و خونوادشو تامین کنم میترسیدم از اینکه نتونم توقع خودم رو از ازدواج برطرف کنم. نمیخواستم مثل اطرافیانم تو فامیل ازدواج کنم و بعد از چند ماه به این نتیجه برسم که همین!!! ازدواج ازدواج که میگفتن همین بود! همش دردسر مشکلات دعوا و درگیری و توهین و تحقیر . میدونید اینقدر از این چیزا دورورم تو فامیل و دوستا دیده بودم که از ازدواج زده شده بودم ولی الان به لطف خدا دیدم به زندگی عوض شده الان توی 10 آرزوی زندگیم که تو کتاب معجزه یادداشت کردم یکیش داشتن یه همسر زیبای خوش تیپ خداپرست هست (البته خداپرست به این مفهوم که اعتقاداتش تو حال و هوا و فرکانس خودم باشه). دوتان عزیزم من این تصمیم رو گرفتم ولی هنوز مقاومتهایی رو توی وجود خودم حس میکنم خیلی خیلی دوست دارم که لطف کنید و من رو در این زمینه راهنمایی کنید و مطمئنم که راهنمایی های شما دوستان خداپرستم خیلی زیاد بهم کمک میکنه.
خداوند بزرگ رو سپاسگزارم که من رو در مسیر جدیدم قرار داد. راستی یه چیزی هم میخواستم بگم یادم رفت الان چند روزه صبحها خود به خود قبل از طلوع آفتاب از خواب بیدار میشم این قبلا اصلا اتفاق نمیافتاد و اولین چیزی که اون موقع به ذهم میرسه اینه که خدا رو سپاس بگم خدا رو شکر میکنم و خوابم میبره دوباره. خودم حس میکنم که خدا ازم میخواد که بیدار شم و سپاسشو بگم. نمیدونم!!!!!
یک پیشنهاد خواهرانه دارم ، اگر می توانید قبل از انتخاب همسر آینده تان حتما بسته ی عشق و مودت را تهیه کنید زیرا آگاهی ، ترس و تردید و دو دلی را از بین می برد
در ضمن من هم امروز از این همه موفقیت شما و سایر دوستانم از خداوند تشکر کردم و به حقیقت شما از هدایت یافتگان بودید که خداوند شما را به راه مستقیم دعوت کرد و صد البته که لایق بهترین عطایای پروردگار هستید و به قول قرآن خداوند بهشت را به اهل تقوا نزدیک می کند
از پیشنهاد خواهرانه شما بسیار سپاسگزارم. خودم هم قبلا به خرید این بسته فکر کرده بودم گرچه باور دارم که این بسته در جزئیات به من کمک زیادی میتونه بکنه ولی واقعا الان توانایی خریدشو ندارم. گرچه واقعا دوست دارم که تهیش کنم. ای کاش مبلغش زیر یک ملیون بود که با تخفیف سایت بازم امکان خریدش برام بود ولی از اون جایی که هیچ کار خداوند بی حکمت نیست و بدون اذن خداوند برگی از درخت نمی افته و چون من قسمتهای روابط مربوط به دوره قانون آفرینش رو دیدم باور دارم که اگه به چیزایی که اونجا یاد گرفتم مطمئن باشم و عمل کنم حتما بخش مهمی از موضوع رو حل کردم. به امید لطف و نگاه خداوند میرم جلو…
حدود 5 سال هست که از دوره های استاد استفاده میکنم و تغییرات زیادی تو زندگی ام کردم .بیشترین تغییر از لحاظ روحی بوده .قبلا تو هر شرایط سختی واکنشی عمل میکردم ولی الان ایمانم قویتر شده و حالم بهتره .
با استفاده از دوره ها شجاعت این و پیدا کردم که از کاری که دلخواهم نبود و فقط و فقط بخاطر پولش توی اون کار مونده بودم دست بکشم و کار دلخواهم رو شروع کنم .دومین تغییر بزرگ مهاجرت کردن بود .همیشه دوست داشتم مهاجرت کنم ولی انقدر ترسهام زیاد بود که نمیتونستم انجامش بدم .
وقتی فایل های دوره هایی که خریدم رو بارها و بارها گوش کردم تونستم تصمیم به مهاجرت بگیرم و کلی تو این مسیر رشد کردم .
همیشه جمله های استاد یادم می اومد که با یه ساک قرمز و دوتا بچه کوچیک مهاجرت کرده و تمام وسایلش رو بخشیده و از منطقه امنش خارج شده .همین رو الگوی خودم کردم و واقعا معجزات خدا رو دیدم که جطور همیشه راهنمای ام میکنه.
من 5 سال مدام به فایل ها گوش میکردم و زندگی ام از هر جهت بهتر شده بود طوری که اصلا فکر نمیکردم بخوام روزی بدون فایل ها زندکی کنم .
تا اینکه 5 ماه پیش کم کم گوش کردن به فایل ها رو کمتر کردم طوری که دیگه اصلا گوش نمیکردم و انگار کلا اون تاثیرات مثبتی که گوش کردن به فایل ها تو زندگیم بوجود اورده بود برام عادی شده بود .
احساس کردم دیگه نیازی نیست و همه اش رو حفظ شدم .تا اینکه کم کم زندگی ام به جالش برخورد تعداد دانش آموزام روز به روز کمتر شد .مشکلات خیلی زیادی در روابطم و کارم به وجود آمد و هی به خودم میگفتم جرا توی این چند ماه هی کارم و زندگی ام سخت شده .
تا اینکه یادم اومد من خیلی وقته به فایل ها گوش نمیکنم و تمریناتش رو انجام نمیدم. به محض اینکه دوباره شروع کردم در عرض 20 روز معجزات زیادی تو زندگی ام دیدم .اوایل خودم رو سرزنش میکردم که چرا 5 ماه به فایل ها گوش ندادم و انقدر سختی کشیدم
بعد یادم اومد که استاد گفتن تو هر شرایطی وجه مثبت اون موضوع رو ببینید .این تضاد باعث شد که تحت هر شرایطی گوش کردن به فایل ها و انجام تمرینات رو فراموش نکنم .
با سلام خدمت اقای عباس منش.من چند وقتیه که با فایل های صوتی شما اشنا شدم و تقریبا تمامی اونها رو گوش کردم ولی نکته ای مغز من رو به خودش مشغول کرده و این هست که زمانی که شما در بندر عباس بودید و وضعیت مالی خوبی نداشتید . همه چیز زندگیتون رو رها کردید و به تهران امدید و به موفقیت مالی رسیدید.ولی نکته اینجاست که شما هنگامی که امدید تهران چه شغلی داشتید و از کجا امرار معاش میکردید که بعد از مدتی به موفقیت مالی رسیدی.به عنوان مثال اقای هاکوپیان یا اقای علائ الدین امدند کارو کاسبی راه انداختند و براساس اون کاری که شروع کردند و تفکرات سازنده ای که داشتند موفق شدند.حالا لطفا به من بگید شما امدید تهران چه کار شاخصی انجام دادید و همزمان روی ذهنیتتون کار کردید و بعد از اون احساس کردید که میتونید تجربیاتتون رو در قالب سمینار و همایش برای مردم بگید.
اون کاری که امدید تهران و انجام دادید رو صراحتا بگید چی بوده؟
استاد در این باره در دوره دستیابی عملی به رویاها قشنگ توضیح داده اند، وقتی باورهای خوب و قدرتمند داشته باشیم در هر شرایطی که باشیم خواسته هایمان یعنی رسیدن به آنها بالاخره به طریقی به سمت ما حرکت می کنند و ما را به سمت خواسته هایمان می کشانند.
این موضوع رو استاد عباس منش در دوره روانشناسی ثروت 2 بصورت کامل توضیح دادن :
ایشون بعد از اومدن به تهران ابتدا قانون جذب در کنار مفاهیم قرآنی رو آموزش میدن (که بعد از مدتی از نظر مالی به شرایط دشواری میرسن ) و بعد دور ه های تندخوانی رو شروع میکنن که در طی همین دور ه هاست که موفقیت های مالی ایشون شروع میشه و میتونن ویلا بخرن !
در ادامه ایشون سایتشون رو راه اندازی می کنن و دور های آفرینش و …
دمت گرم بهنامی که این مطلب خجمل مجمل را نوشتی البته خیلی چیزا بهنامی بدست اورده از ارامش .خوش اخلاقی.توکل.
یاتوحیدیعنی چه
عدالت یعنی چه و…..
و چقدحالم خوبه خدایاشکرت
وچندمدتی هست دارم زندگی میکنم زندگیاااا انگار اون اصل اساسی که روی زمین باید بدست میاوردم را بدست اوردم واگه ازاین به بعد بمیرم وبه مداروفرکانس بالاتر هم بروم خیلی خوشحالم که این آگاهی هارا دریافت کردم و خودم وخدای خودم را شناختم و ازترک کردن زمین خوشحال وراظی هستم چون اون اصل را فهمیدم ودرک کردم
الحمدالله رب العالمین و رب البهنامی
به نام خداوند فراوانی ها
سلام خدمت دوستان و استاد عباس منش عزیز
فایل بسیار زیبا و فوق العاده ای بود که خیلی باورها ی من بهتر شد .از اینکه اول تلاش میکنیم ولی در ابتدا نتیجه های بزرگ دیده نمیشود اگر الگوی مناسبی باشد انگیزه بهتری در من ایجاد میشود و باور میکنم که میتوانم از هر نقطه ای هستم پیشرفت کنم و موفقیت کسب کنم .
پیدا کردن الگوهای مناسب در مورد ثروت به دلیل باور های ناآگاهانه گذشته ما راه را گم کرده .ولی با راهنمایی های استاد عباس منش و الگو قرار گرفتن ایشون میتوانیم در تمام جنبه های زندگی موفق شویم و زیبا زندگی کنیم .
موفق و سربلند باشید
دوست عزیزم لیلا جان و ساناز عزیزم ممنون ومتشکرم به خاطر لطف و مهربونیتون. از خوندن داستان موفقیتزندگی هر دوی شما دوستای عزیز و دوست داشتنیم لذت بردم. و آرزوی سعادت و خوشبختی و آرامش بسیار برای شما و دیگر دوستانم دارم.عشق خداوند بر دلتان باد.
سلام به تویی که جرات کردی متفاوت باشی، متفاوت فکر کنی و متفاوت عمل کنی. به تویی که پا میزاری روی ترس هات و اونها رو به نقطه قوتت تبدیل میکنی.
لیسانس یکی از رشته های مهندسی هستم، علاقه ای به معرفی مشخصات خودم ندارم و به همین قدر معرفی بسنده میکنم.
سال گذشته چندین بار مرگ رو لمس کردم تا اینکه خدا بهم لطف کرد و دوباره زندگی رو بهم هدیه داد و بعد از اون روزهای خوب فرا رسید.
دوران شادی رو توی زمان بچگی داشتم، هر کاری رو که دوست داشتم انجام میدادم، عاشق کاردستی و کار با چوب بودم و چیزهای زیادی رو می ساختم از قایق چوبی گرفته تا جعبه و….
توی دوران ابتدایی همیشه جزء شاگرد اول ها بودم ولی دوران راهنمایی و دبیرستان اینطور نبود به طور کلی افت کردم و شدم یک دانش آموز متوسط.
اما برای کنکور خیلی تلاش کردم و میدونستم که قبول میشم، هر جوری که بود دانشگاه قبول شدم. دانشگاه روی شخصیت من خیلی تاثیر گذاشت، توی دانشگاه همیشه جزء نفرات برتر کلاس بودم.
توی دوران دانشگاه همیشه چند تا سوال اساسی و بنیادی ذهنم رو مشغول کرده بود ولی جوابش رو پیدا نمیکردم، هر از چند گاهی این سوال ها توی ذهنم میومد اما جواب رو نتونسته بودم پیدا کنم. سالهای متمادی می گذشت و من جوابی براش نداشتم.
یادم میاد که بعد از دانشگاه با قانون جذب توی مستند راز که از شبکه 4 پخش شد آشنا شدم و باور کردم اما بعد از گذشت زمان فراموش کردم و تا حدودی چسبیدم به زندگی روزمره و کار روی اهداف ام.
////////////////////////////////////////
روزگار به همین منوال می گذشت تا اواخر سال 93 طبق هر سال شروع کردم به نوشتن اهداف سال بعد، از برایان تریسی یاد گرفته بودم که هر سال 10 تا از اهدافم رو بنویسم و آخر سال چک کنم ببینم به چند تا از اونها رسیدم، اهداف سال 94 رو نوشتم.
فروردین سال 94 بود که داشتم روی یکی از اهدافم که چندین سال بود بهش نرسیده بودم کار میکردم، سال خوبی رو شروع کرده بودم احساس میکردم که امسال پایان رسیدن به این خواسته چندین ساله هست، اما ورق برگشت، اوضاع دگرگون شد، یک مریضی که سال های قبل بهش دچار شده بودم دوباره بهش دوچار شدم. اما امسال با شدت و قدرت بیشتر، طوری که خواب رو از چشم هام گرفت، بازهم مثل همیشه سعی کردم باهاش کنار بیام و طبق معمول از این دکتر به این دکتر اما این بار متفاوت بود.
هر روز و هر روز اوضاع و شرایط و روابط، کار و وضعیت مالی وخیم تر میشد، تا یه روزی رفتم بیمارستان برای انجام آزمایش، بعد از آزمایش دکتر گفت که حتما باید عمل بشم، شنیدن این که باید عمل بشم یک رنجی درون من به وجود آورد که تا چندین روز به حالت عادی برنگشتم، روز اول که کاملا تمرکزم رو از دست داده بودم، رفته بودم دارو بگیرم از داروخانه که دارو رو نداشت تا داروخانه بعدی که چند تا چهار راه جلوتر بود پیاده رفتم اینقدری که نمیتونستم تمرکز کنم تاکسی بگیرم، مثل دیونه ها فقط با خودم صحبت میکردم.
همون شب حتی نمی تونستم تمرکز کنم قرص هام رو بخورم، یادم میاد که 3 تا قرص باید میخوردم که یک ساعت و نیم طول کشید تا من این قرص ها رو خوردم. به شدت حالم بد بود، به شدت حالم از خودم و دیگران بهم میخورد از زندگی، از کار، مسائل مالی. افکار مختلفی توی سرم میگذشت، مسائل مختلفی که با یادآوری و گذشتن اون توی ذهنم حالم بدتر هم میشد که با تلقین و امید سعی میکردم موضوع رو توی ذهنم برای خودم حل کنم اما میتونم بگم که اصلا فایده ی نداشت؛ تا قبل از این اصلا اهمیت زیادی برای پول آنچنان که باید قائل نبودم. به یکباره به نقطه انفجار رسیدم، از همه جا بد میاوردم، اوضاع هیچ چیزی خوب پیش نمیرفت که بهم امیدواری بده، نه سلامتی، نه کار، نه مالی، نه روابط هیچ کدوم توش یه نکته مثبت امیدوار کننده وجود نداشت.
اینقدر اوضاع سلامتیم بهم ریخت که چندین بار تا دم مرگ رفتم و برگشتم، توی اون لحظات خیلی تلاش میکردم برای زنده بودن، با تمام وجودم سعی میکردم اما انگار انرژی بدنم تموم شده بود، احساس کردم پایان زندگیم هست، با نارحتی عمیقی به خودم گفتم این اون چیزی نبود که من از زندگی میخواستم، به اون چیزهایی که میخواستم نرسیدم، توی اون چند ثانیه کلی چیز توی ذهنم مرور میشد، تمام آرزو هایی که داشتم رو یه باری مرور کردم و به خودم می گفتم نه یه بار دیگه سعی کن، تمام قدرتم رو جمع کردم و تونستم دوباره نفس بکشم. مرگ رو جلوی چشم به وضوح دیدم، فقط چند ثانیه بیشتر الان زنده نبودم. اسم سال رو گذاشته بودم سال سیاه، سالی که بدترین سال زندگی من بود.
اصلا حتی تصورش رو هم نمیکردم که یک مریضی ساده منو به جایی برسونه که مرگ رو جلوی چشم هام ببینم، همش پیش خودم میگفتم ببین هنوز به سن 30 سالگی نرسیده باید بری عمل بشی. چاره ای نداشتم باید صبر می کردم با همین قرص ها حالم خوب بشه و به شرایط پایدارتری برسم بعد بتونم عمل کنم. اون موقع بود که حالم از اوضاع مالی و کاری که داشتم بدون علاقه انجام می دادم به کلی بهم خورد، گشتم دونبال چیزهایی که حالم رو بد میکنه و روی بیماریم تاثیر میزاره، یکیش همین نحوه کار کردنم بود اصلا سلامتی رو توش لحاظ نکرده بودم.
این رنج بیماری تمام زندگی ام رو تباه کرده بود، اصلا زندگی نمیکردم، زندگیم در خطر بود باید براش راه حلی پیدا میکردم، دردهای دیگه نیز کم کم پیدا میشد، تمام مریضی ها رو یکی یکی داشتم کنار هم جمع می کردم در آن واحد چند تا مریضی از سرماخوردی گرفته تا تنگی نفس، چرک کردن ریه ها، سر درد، به قدری عصبانی بودم که هر چند وقت یک بار به خاطر اعصاب ام در قسمت هایی از بدنم احساس درد عجیبی داشتم، فقط کافی بود عصبانی بشم یا موضوعی منو ناراحت کنه، اینقدر اون موضوع رو برای خودم تکرار میکردم که حالم بد میشد و بعد از اون درد های متفاوتی از پا گرفته تا دست، سر و گردن و کمر، شونه و ……. خودش رو نشون می داد. تا حدودی فهمیده بودم که اعصاب خرابم و تکرار چیزهای ناخوشایند داره حالم رو بدتر میکنه اما نمی تونستم ذهنم رو کنترل کنم.
به شدت عصبانی بودم، عصاب درستی نداشتم، خیلی سعی میکردم که به آرامش برسم اما مسائلی پیش میومد که آرامش من رو بهم میریخت. من همه کاری برای سلامتی خودم انجام دادم اما نمی تونستم بپذیرم که زیر دست پزشک عمل بشم، بهشون اعتماد نداشتم به خاطر برخورد های قبلی که باهاشون توی بیماری های قبلیم داشتم و همچنین حرف هاشون برای من قابل باور نبود حس میکردم کارشون رو بلد نیستند، حالا یکی رو گیر آوردن که بدوشنش و تمام پول هاش رو ازش بگیرن. آخه یعنی چه که من یه بار عمل کنم اگر خوب شدم که هیچ چی، اگر نشدم باید باز هم عمل بشم. پیش خودم می گفتم این هم دکتره توی این مملکت داریم که نمیتونه جواب درست بده.
کارم و پولی که در میاوردم شده بود مایه عذابم، فهمیده بودم که باید این کار رو ول کنم، حداقل نشونه اون این بود که شرکت در حال ورشکستگی بود. از طرفی هم رفت و آمد برام سخت شده بود، هر وقت آلودگی هوا زیاد میشد حال من هم بدتر می شد.
شروع کرده بودم به مطالعه مقالات در مورد در آوردن پول، پیش خودم می گفتم اگر روزی یه بیماری سخت تری پیش بیاد من باید چیکار کنم، اگر پول کافی داشته باشم حداقل میرم خارج درمان میشم، به این دکتر ها که نمیشه اعتماد کرد. حداقل اونجا دکتر درست و حسابی پیدا میشه که جواب مشخص و قانع کننده ای بهم بده.
نه اینکه پول نداشته باشم خرج عمل رو بدم، شرایط مالیم به گونه ای بود که می تونستم هزینه 3 بار عمل شدن رو بدم، اما اعتماد لازم رو به دکترها نداشتم و از طرفی هم پول به اندازه کافی برای راه اندازی کار خودم نداشتم.
////////////////////////////////////////
توی لحظه هایی که حالم به شدت خراب میشد به خودم یادآوری میکردم و میدونستم که خدا کمکم میکنه، رفته رفته اوضاع یکم بهتر شد، با داروهای گیاهی و مراقبت ویژه کمی حالم رو به بهبودی گذاشت اما هر آن شرایط باز هم تا حدودی بر میگشت، یه روزی نشستم به خودم گفتم یادت میاد قبلا هم فلان مریضی سخت رو پشت سر گذاشتی بعد که حالم خوب شد چقدر موفقیت کسب کردم، شاید این هم داره همین موضوع رو بهم میگه. کم کم باور کردم که یه چیز خاص در انتظارم هست، البته ناگفته نمانه که مقاله سایت های موفقیت نیز کمک ام میکرد تا یکمی آروم بشم ولی مثل قرص ها شده بود، هر بار که مقاله ای میخوندم یکم آروم میشدم اما بعد از مدتی بازهم بر میگشتم به روال قبلی.
کم کم امیدوارتر شدم و اسم سال رو تغییر دادم به سال پیشرفت های بزرگ، سالی که من رو حرکت میده به سمت خواسته های بزرگ زندگیم. سالی که از من یک آدم جدید می سازه. حالم هم کمی بهتر شده بود.
یه روزی نشستم به این فکر کردم که چه موفقیت هایی در گذشته داشتم، الان چی میخوام، نشستم نوشتم چیزهایی که میخوام رو و چیزهایی که دوست دارم داشته باشم و موفقیت هایی که دوست دارم توی حوزه کاری و مالی کسب کنم، چیزهایی که روی کاغذ آورده بودم رو تبدلش کردم یه نقشه ذهنی توسط نرم افزار، حتی در مورد همسر آینده نیز فکر میکردم، اینکه چه شکلی باشه با چه هیکل و قدی و طرز پوششی.
دوباره داشتم به دوران روزمره گی بر می گشتم که یه روزی توی اینترنت خلاصه ی از کتاب پدر پولدار و پدر بی پول – از رابت کیوساکی رو خودنم که خیلی برام تاثیر گذار بود تا حدی که تمام کار و زندگیم رو ول کردم رفتم کتاب رو خریدم و 2 هفته مشغول خوندن کتاب بودم، کتاب رو میخونم به فکر فرو میرفتم، گاهی به خودم سرکوفت میزدم که چرا زودتر این کتاب رو نخوندم و چرا کتابخون نیستم و چند سالی هست که هیچ کتابی در زمینه موفقیت نخوندم. این کتاب واقعا روی من تاثیر گذاشت به حدی که موجب شد فکری اساسی برای پول دار شدنم بکنم، مشغول شدم به مطالعه در مورد پول و ثروت و یادگیری سرمایه گذاری توی بورس.
دیگه علاقه فوق العاده زیادی پیدا کرده بودم به یادگیری و خودشناسی و رسیدن به ثروت و همین طور ادامه میدادم، که روزی توی یکی از سایت های موفقیت عضو شدم، توی قسمتی از سایت فایل های صوتی و کتاب های صوتی که بود رو دانلود کردم و شروع کردم به گوش دادن، توی یکی از اون فایل ها یک فایل بود به نام استاد عباس منش، توی اینترنت سرچ کردم و این سایت رو پیدا کردم، مثل هیشه سایت رو وارسی کردم و بوکمارک کردم، چون وقت نداشتم گفتم بعدا میام دوباره نگاه میکنم، نمیدونم یادم رفت یا چون سایت پولی بود کمی بیخیالش شدم.
////////////////////////////////////////
دست بر قضا روزی یک خانومی که تازه با هم زمینه همکاریمون فراهم شده بود رو دیدم، واقعا توی اون لحظه خشکم زد باورم نمی شد، همون قیافه ای که من تصور می کردم، همون هیکل و قد و پوشش، نمی دونستم چیکار کنم. از همکاری ما روزها می گذشت، که دوباره به این سایت سر زدم، که عکسی از استاد بود که نشون می داد ایشون توی ایران نیستند، به خودم گفتم برو بابا این طرف میخواد از توی خارج به من کمک کنه، ما هر چی می کشیم از دست همین خارجی هاست، حتما مثل این تبلیغ هایی که میگن و توی تلوزیون نشون میده با تبلیغ توی ماهواره سر مردم رو کلاه میزارن، ایشون هم میخواد سر ما کلاه بزاره، معلوم نیست توی خارج پول کم آورده یا نه، چی شده بهش مجوز دادن داره پول از این مملکت خارج میکنه، سایت رو بستم و رفتم دونبال کارخودم.
من همین طوری داشتم به تحقیق و مطالعه در مورد ثروتمند شدن ادامه میدادم، به خاطر سلامتی، به خاطر زندگی و به خاطر داشتن یک زندگی راحت، روزها همین طور می گذشت تا اینکه باز دوباره حالم بد شد؛ اوضاع یکمی خراب شد، فکرم ریخته بود بهم، باز با هر زحمتی بود بعد از یکی دو هفته سخت و ناراحت کننده تونستم با مطالعه، فکر مثبت تا حدودی به اوضاع مسلط بشم، یک خواسته درونی توی وجود من شکل گرفته بود و دوست داشتم زودتر ازدواج کنم، خیلی روی خودم کار کردم تا جرات کنم برم جلو و با اون خانمی که تازه آشنا شدم صحبت کنم اما نتونستم، نشستم به فکر کردن، چرا من میخوام با این شخص ازدواج کنم، چون ازش خوشم میاد، چون یک باور قلبی بهم میگفت این همونیه که خدا سر راهت قرار داده، مدت ها اون شخص رو زیر نظر داشتم، اما چون تصور می کردم خانواده باهام مخالفت می کنه یکم شل شدم، به همه چی فکر می کردم، حتی به این فکر می کردم که حاظرام جلوی خانواده به ایستم، نشستم به این فکر کردم به خاطر چی میخوام با این شخص ازدواج کنم، چند باری هم قبلا پیش اومده بود که از افرادی خوشم اومده بود اما باورهام و اهدافم بهم این اجازه رو نمی داد که جلو برم، این باور که آدم درستی نیستند، فقط کافیه چند وقتی تحمل کنی اون موقع خداوند خودش نشون میده که این شخص چه جور آدمیه، مثل همیشه صبر کردم، دو نفر قبلی که کمی من ازشون خوشم اومده بود ازدواج کردند و رفتند، یک نفری هم که نمیتونم بگم علاقه یا حس خوبی بهش داشتم، چون پول دار بودند و اون به من علاقه داشت، حداقل از سوالاتی که خودش یا دوستانش می پرسیدند متوجه شدم که اون از من خوشش اومده اما من همش به این فکر میکردم که چون من وضع مالی خوبی ندارم بعدا میخوان این وضع خودشون رو بزنن توی سرم، در واقع یه آقا بالاسر حرف گوش کن میخوان نه کسی که بخوان باهاش از زندگی لذت ببرن.
روزها می گذشت و من کم کم داشتم بهتر این خانوم را می شناختم، این شخص بر خلاف بقیه نکات مثبت زیادی داشت، به یقین رسیدم که این شخص هرگز به کسی خیانت نمیکنه چه با من ازدواج کنه چه با کس دیگه ی، محبت و مهربانی، خنده رو بودن و خصوصا شعور و درک بالایی که توی مسائل مختلف داشت من کمتر توی بقیه این رو دیده بودم، هر روز نکته های مثبت بیشتری از این شخص می دیدم. اما اوضاع مالی طوری پیش می رفت که من همیشه از همه چیز و همه کس گلایه می کردم، از وضعیت بد پدر مادرم متنفر بودم، از وضعیت بد خودم، از وضعیت بد کشور و… از همه کس و همه چی ناراضی بودم.
یادم میاد چند ماهی قبل تر که اوضاع سلامتیم خیلی وخیم بود، بعد از اینکه خدا بهم لطف کرد و زندگی دوباره داد، و توی اون لحظاتی که واقعا داشتم جون می دادم، همش یاد آرزوهای بزرگم بودم، خواسته های بزرگم که دوست داشتم فرصتی داشته باشم تا به اونها برسم، آدمی شده بودم که رفته تا دم مرگ و برگشته حالا میخواد تمام چیزهای ناخوشایند زندگی رو درست کنه، میخواد متفاوت تر از قبل زندگی کنه. یک دفعه ایده ی به ذهنم رسید و داشتم خاطرات گذشته رو مرور می کردم، دوران هایی که از زندگی داشتم لذت می بردم به این فکر می کردم که چی باعث شده بود من از اون دوران ها لذت ببرم برای همین نشستم به موفقیت هایی که کسب کرده بودم و روزهای خوب زندگیم فکر کردن، چی شد که من توی دوران دانشگاه موفقیت های بزرگی رو کسب کردم، چی باعث می شد که توی دوران بچگی شاد باشم و چی باعث شده بود که دوران بچگی تا نوجوانی و دانشگاه برای من جزء عالی ترین و طلایی ترین لحظات زندگیم باشه، این ایده به ذهنم رسید که راه و روش موفقیت های بعدی عمل کردن مثل دوران دانشگاه هست، شروع کرده بودم به یادآوری خاطرات گذشته و درس گرفتن از اونها برای موفقیت های بعدی.
تونسته بودم به درک درست تری از خودم برسم و خودم رو بهتر بشناسم، و اینکه چرا میخوام ازدواج کنم، نشستم به تمام سوالاتی که توی ذهنم می گذشت جواب دادن یا دونبال جواب خوب رسیدن جوابی که بهم آرامش بده، دیدم واقعا به خاطر خودم میخوام با این شخص ازدواج کنم، من به یاد آوردم که من از خدا می خواستم که یک نفر مناسب رو جلوی راهم قرار بده، توی اون حوزه ای که من میخوام مشغول به کار باشه، حتی در مورد قیافه و ظاهر اون شخص نیز تجسم کرده بودم و توی ذهنم شکلش رو ساخته بودم، طوری که توی اولین نگاه گفتم این همون کسیه که من از خدا خواسته بودم جلوی راهم قرار بده، هرچند بخشی از جواب ها به خاطر حرف های مردم و از روی ضعف بود، و از طرفی هم ضعف برخود با خانواده این اجازه رو بهم نمیداد که با این شخص ازداوج کنم. اما در آخر دیدم که چی تا کی باید به حرف این اون گوش بدم چرا باید حرف این و اون برام مهم باشه.
همین شد که برای تصمیم گیری ازدواج به این نقطه رسیدم که اگر توی دوران دانشگاه و بچگی خوشحال بودم، موفق شدم به خاطر این بود که حرف مردم برام اهمیتی نداشت، تمرکزم روی کار خودم بود، حالا چی شده منی که از بچگی حرف مردم برام مهم نبود برای یکی از مهم ترین مسائل زندگی حرف مردم و خانواده برام اینقدر مهم شده، پس خودم چی میشم، تصمیم گرفتم که برم جلو و موضوع رو مطرح کنم اما باز هم نشد، به خودم می گفتم که چرا اون باید با همچین کسی ازدواج کنه، اون هم بیشتر به خاطر مسائل مالی، می گفتم وقتی من نمیتونم گلیم خودم رو از آب بکشم با چه رویی برم جلو، تو که گور نداری که کفن داشته باشی، حالا ادعا میکنی میتونی از پس مسائل مالی یه زندگی بر بیایی، اگر راست میگی برو کسب و کار خودت و ایده هایی که داشتی رو عملی کن. جرات داری برو اون کارهایی که تا حالا پشت گوش انداختی رو انجام بده تا اوضاع مالیت بهتر بشه.
شرکت ما داشت ورشکست می شد، با اینکه من می دونستم اما باز هم داشتم ادامه می دادم، برای خودم کتاب رابرت کیوساکی رو مرور کردم، دیدم با رفتن به شرکت دیگه اوضاع باز هم خوب نمیشه، اوضاع اون چیزی که من میخوام و دوست دارم نمیشه، من دیگه آدمی نبودم که بشینم برای یه نفر کار کنم، به یادآوردم که از 8 سال قبل توی دانشگاه وقتی داشتم به کار فکر می کردم، فقط دوست داشتم چند وقتی برای یک نفری که توی حوزه کاریم موفق هست کار کنم و تجربه کسب کنم و بعدش کسب و کار خودم رو راه اندازی کنم، به یاد آوردم که خواسته واقعی من چی بود، من دوست داشتم آزاد باشم.
دقیق یادم نیست که این موضوع به قول استاد قبل از رسیدن به نقطه عطف ام که توی پارت بعدی میگم بود یا نه یه روز اون خانم آمد به من گفت که خیلی دوست داشته که از من کار یاد بگیره و خیلی از این بابت اظهار علاقه کرد، چند روز بعد متوجه شدم که ایشون کلا از اونجا رفتن و آب سردی ریختن روم. من دیگه دسترسی به ایشون نداشتم.
باز دوباره ناراضی بودم تا جایی که یه روز اینقدر به اوج عصبانیت و انفجار رسیده بودم و از خودم بابت کار و مسائل مالی بدم اومده بود و از طرفی یکی از همکارانم روی مخم بود و دیدنش ناراحتم می کرد، باز هم داشتم از همه جا بد میاوردم و حالم داشت بد می شد، به قولی این بیماری شل کن صفت کن در آورده بود ولم نمی کرد.
ادامه دارد……..
سلام
تا اینجا را خواندم و عالی بود
متشکرم
نم نم باران ز سوی آسمان
می دهد ما را نوید با عشق و جان
او لطیف ؛ بر کل احوال جهان
جز ء و کل هر نهان و هر عیان
او ودود و اهل بخشش اهل جود
حب رحمانی صفایش همچو عود
بنده ی شرمنده اش دارد پیام
عذر خواهی توبه از کار مدام
صاحب خلد برین و صد جنان
کرد مهیا باغ رضوان و امان
کن دعا در روز بارانی ادا
حاجت خلق را کند هر دم روا
عمر ما گشته تمام ای با خرد
توشه بردار با دعا بی عیب و رد
میرسد بر گوش ما بانگ رحیل
خواب نوشین را رها ساز ای علیل
در سحر گاهان به دوست ذوالجلال
عرضه داری حال خویش را با کمال
عبر تی باید بگیری از حیات و زندگی
آخر این زندگی زاید وفات و مردگی
تا که عمرت هست باقی در جهان
یاد یاران خدا بنما نهان و هم عیان
سلام دوست خوبم انرژی مثبت ……..که واقعا هم انرژی مثبت هستید………از نظرات ارزشمند وخوبتون استفاده کردم ونظراتتون براهمه ما انگیزه بخش و مفید بوده…..سپاسگزارم
اما درمورد تاثیر گذاری کتابها واساتید دیگه هم من با شما کاملا موافقم ولی منظورم این نبود که مطالعه کتابها ویا گوش دادن به سخنرانی دیگر اساتید موثر نبوده بلکه منظورم این بود که ما درآن مرحله به ثبات فرکانسی که نتیجه اش ملموس باشد نرسیدیم واین پروسه نهایی تحول درونی وتحت تاثیر قرار گرفتن با گوش دادن به فایل های استاد اتفاق افتاد وکامل شد والامطالعه کتابها واساتید دیگه شروع یه پروسه تکاملی بوده که با رسیدن به استاد تکامل یافته وآن تحول درونی شکل گرفت………….البته نظرم این هست که استاد عباس منش برای ما همانند آخرین عدد از یک شماره موبایل بودند که اگر این شماره یا این کد درکنار دیگر اعداد وکدها قرار نمیگرفت مشترک مورد نظر گوشی رو بر نمیداشت واون تحول نهایی که باعث شد درمسیر اهدافمون قرار بگیریم شکل نمی گرفت وشاید به این راحتی به مقصد ومقصود نمیرسیدیم درواقع استاد عباس منش هم دستی درکنار دست های دیگر خدا بودند وهستند که همه این دست ها درکنار هم نشانه هایی هستند که مارا به سمت گسترش اهداف الهی وتحقق اهداف خودمان راهنمایی میکند. ودرنهایت همه ما قطعاتی ازیک پازل بزرگ بنام زندگی هستیم.موفق وپایدار باشید
سلام دوستان عزیز. من هم در طی این چند روز موفقیتهایی رو بدست آوردم که دوست داشتم با شما دوستانم به اشتراک بزارم.اولین تغییری که توزندگیم تو این روزا دیدم عوض شدن رابطم با یکی از دوستام هست ایشون دوست صمیمی من هست و البته هنوز هم هست. بخاطر تغییر فرکانسم و تغییر نگاهم به زندگی و مطلقا تغییر نگاهم به خداوند و قدرتش رابطم با دوستم کم و کمتر شده منی که هر هفته پنج شنبه یا جمعه ها باهاش بودم و با هم بیرون میرفتیم الان به طرز عجیبی، نه اینکه من آگاهانه بخوام دیگه باهاش نباشم نه، اتفاقات جوری افتاده که اونی که همیشه شیراز بود و بی کار (البته فوق لیسانس رشته عمرانه و دانشجوی انصرافی دکترا) الان رفته یه شهر دیگه واسه پیدا کردن کار و من هم یه احساسی ته قلبم بهم میگفت رابطه من و دوستم تغییر میکنه و همین اتفاق هم افتاد الان دورادور باهاش در تماسم ولی جالبه مایی که همیشه با هم بودیم الان از هم دور شدیم و این اتفاق برام اصلا تعجب بر انگیز یا ناراحت کننده نیست چون حس میکنم این روند صحیح هست.
دومین اتفاق که فوق العاده بزرگه برام و واقعا نمیدونم چطوری خدا رو بخاطرش سپاسگزار باشم؟!!!!! واقعا نمیدونم اینه که وضعیت کسب و کارم بسیار زیبا تغییر کرده شروع تغییر در وضعیت کسب و کارم مصادف شد با خوندن کتاب معجزه خانم راندا برن و همزمان شد با شناخت کاملا متفاوت من از خداوند فاضل. قبلنا خیلی نگران بودم که پول بدست بیارم و معمولا پولی که بدست میآوردم با دردسرهاییی همراه بود که چون همکارام هم این دردسرها رو داشتن خب به خودم میگفتم این دردسرها هم توی کار طبیعیه دیگه تازه من همون موقش هم کمتر دردسر داشت.(من مغازه خدمات چاپ دارم) مثلا هر از چند وقتی با مشتری هام درگیری لفظی پیدا میکردم مثلا توی چاپ کارت ویزیتهام غلط املایی پیدا میشد یا توی پرینتهایی که برای مشتریهام میگرفتم بحث پیش میاومد که مثلا رنگ کار خوب در نیومده یا کارهایی که باید تحویل میدادم دیر آماده میشد و بحث پیش میومد و میدیدم که بقیه همکارام هم این مشکلات رو دارن و میگفتم خب دیگه اینا هم طبیعیه… خدا رو شاهد میگیرم الان نه تنها هیچ کدوم از این مشکلات توی کارم پیش نمیاد خدا شاهده به طرز عجیبی مشتریهای بهتری دارم همشون با پول نقد قبل از سفارش کارها رو تسفیه میکنن خیلی ازم تشکر میکنن که کارشون رو انجام میدم حس میکنم اینا مشتریهای دائمم میشن چون ازم راضین، درآمدم بیشتر شده و خدا رو شاهد میگیرم که این درآمد رو با لذت کسب میکنم نه مثل قبل با استرس. اصلا علاقم به کارم بیشتر شده و الان به لطف خدای فاضل به طور پیوسته هر روز درآمدم خوبه قبلنا یه روز خوب بود یه روز بد بود یه روز متوسط بود ولی الان 90 در صد روزا درآمدم خوبه و میدونم نباید به خدا بگم چه طور فقط باید بگم خودمو دست خودت میسپارم و مطمئنم که تو به من روزی میدی. نمیگم هر روز باید درآمدم اونی باشه که من میخوام چون میدونم این جوری کم کم ایمانم به خدا کم میشه. فقط مطمئنم که همه چیز خوب خواهد بود همیشه در روند زندگیم البته به نسبت قوی تر شدن ایمانم همه چیز بهتر میشه.
نکته سوم هم اینه که من همیشه از ازدواج میترسیدم چون آدم کمال گرایی بودم و البته هنوز هم هستم ولی با باور جدیدی که نسبت به خداوند پیدا کردم فهمیدم که که خداست که همیشه زندگی منو تامین میکنه و نگرانیم خیلی کم شده. الان میخوام که ازدواج کنم. همین که این تصمیم رو گرفتم خیلی خوشحالم. همیشه میترسیدم که پیش خانومم تو آینده کم بیارم میترسیدم نتونم خواسته های مالی خودشو و خونوادشو تامین کنم میترسیدم از اینکه نتونم توقع خودم رو از ازدواج برطرف کنم. نمیخواستم مثل اطرافیانم تو فامیل ازدواج کنم و بعد از چند ماه به این نتیجه برسم که همین!!! ازدواج ازدواج که میگفتن همین بود! همش دردسر مشکلات دعوا و درگیری و توهین و تحقیر . میدونید اینقدر از این چیزا دورورم تو فامیل و دوستا دیده بودم که از ازدواج زده شده بودم ولی الان به لطف خدا دیدم به زندگی عوض شده الان توی 10 آرزوی زندگیم که تو کتاب معجزه یادداشت کردم یکیش داشتن یه همسر زیبای خوش تیپ خداپرست هست (البته خداپرست به این مفهوم که اعتقاداتش تو حال و هوا و فرکانس خودم باشه). دوتان عزیزم من این تصمیم رو گرفتم ولی هنوز مقاومتهایی رو توی وجود خودم حس میکنم خیلی خیلی دوست دارم که لطف کنید و من رو در این زمینه راهنمایی کنید و مطمئنم که راهنمایی های شما دوستان خداپرستم خیلی زیاد بهم کمک میکنه.
خداوند بزرگ رو سپاسگزارم که من رو در مسیر جدیدم قرار داد. راستی یه چیزی هم میخواستم بگم یادم رفت الان چند روزه صبحها خود به خود قبل از طلوع آفتاب از خواب بیدار میشم این قبلا اصلا اتفاق نمیافتاد و اولین چیزی که اون موقع به ذهم میرسه اینه که خدا رو سپاس بگم خدا رو شکر میکنم و خوابم میبره دوباره. خودم حس میکنم که خدا ازم میخواد که بیدار شم و سپاسشو بگم. نمیدونم!!!!!
دوست خوبم میلاد صمیمی سلام و سپاس
شما معنا و مفهوم توکل به خداوند را خیلی خوب متوجه شده اید و به معنای واقعی انسان متوکلی هستید. تبریک.
شما راهتون را خیلی خوب پیدا کردید و روند رو به رشدتان خیلی زیباست با قوت ادامه دهید.
از خداوند می خواهم که همسری به شایستگی خودتان و هم فرکانس خودتان نصیبتان کند. ان شاءالله.
از اینکه نظراتتان را با ما در میان می گذارید و موجب انگیزه برای دوستان می شوید سپاسگزارم.
هر چی آرزوی خوبه مال تو …
سلام آقای صمیمی دوست بزرگوار
یک پیشنهاد خواهرانه دارم ، اگر می توانید قبل از انتخاب همسر آینده تان حتما بسته ی عشق و مودت را تهیه کنید زیرا آگاهی ، ترس و تردید و دو دلی را از بین می برد
در ضمن من هم امروز از این همه موفقیت شما و سایر دوستانم از خداوند تشکر کردم و به حقیقت شما از هدایت یافتگان بودید که خداوند شما را به راه مستقیم دعوت کرد و صد البته که لایق بهترین عطایای پروردگار هستید و به قول قرآن خداوند بهشت را به اهل تقوا نزدیک می کند
خانم شب خیز گرامی سلام.
از پیشنهاد خواهرانه شما بسیار سپاسگزارم. خودم هم قبلا به خرید این بسته فکر کرده بودم گرچه باور دارم که این بسته در جزئیات به من کمک زیادی میتونه بکنه ولی واقعا الان توانایی خریدشو ندارم. گرچه واقعا دوست دارم که تهیش کنم. ای کاش مبلغش زیر یک ملیون بود که با تخفیف سایت بازم امکان خریدش برام بود ولی از اون جایی که هیچ کار خداوند بی حکمت نیست و بدون اذن خداوند برگی از درخت نمی افته و چون من قسمتهای روابط مربوط به دوره قانون آفرینش رو دیدم باور دارم که اگه به چیزایی که اونجا یاد گرفتم مطمئن باشم و عمل کنم حتما بخش مهمی از موضوع رو حل کردم. به امید لطف و نگاه خداوند میرم جلو…
دوستان نمی تونم تک تک اسم بیارم ولی فوق العاده است به قول خانم شبخیز خدا هست وخدا هست و خدا هست همه تونا دوست دارم موفق باشید
سلام .
حدود 5 سال هست که از دوره های استاد استفاده میکنم و تغییرات زیادی تو زندگی ام کردم .بیشترین تغییر از لحاظ روحی بوده .قبلا تو هر شرایط سختی واکنشی عمل میکردم ولی الان ایمانم قویتر شده و حالم بهتره .
با استفاده از دوره ها شجاعت این و پیدا کردم که از کاری که دلخواهم نبود و فقط و فقط بخاطر پولش توی اون کار مونده بودم دست بکشم و کار دلخواهم رو شروع کنم .دومین تغییر بزرگ مهاجرت کردن بود .همیشه دوست داشتم مهاجرت کنم ولی انقدر ترسهام زیاد بود که نمیتونستم انجامش بدم .
وقتی فایل های دوره هایی که خریدم رو بارها و بارها گوش کردم تونستم تصمیم به مهاجرت بگیرم و کلی تو این مسیر رشد کردم .
همیشه جمله های استاد یادم می اومد که با یه ساک قرمز و دوتا بچه کوچیک مهاجرت کرده و تمام وسایلش رو بخشیده و از منطقه امنش خارج شده .همین رو الگوی خودم کردم و واقعا معجزات خدا رو دیدم که جطور همیشه راهنمای ام میکنه.
من 5 سال مدام به فایل ها گوش میکردم و زندگی ام از هر جهت بهتر شده بود طوری که اصلا فکر نمیکردم بخوام روزی بدون فایل ها زندکی کنم .
تا اینکه 5 ماه پیش کم کم گوش کردن به فایل ها رو کمتر کردم طوری که دیگه اصلا گوش نمیکردم و انگار کلا اون تاثیرات مثبتی که گوش کردن به فایل ها تو زندگیم بوجود اورده بود برام عادی شده بود .
احساس کردم دیگه نیازی نیست و همه اش رو حفظ شدم .تا اینکه کم کم زندگی ام به جالش برخورد تعداد دانش آموزام روز به روز کمتر شد .مشکلات خیلی زیادی در روابطم و کارم به وجود آمد و هی به خودم میگفتم جرا توی این چند ماه هی کارم و زندگی ام سخت شده .
تا اینکه یادم اومد من خیلی وقته به فایل ها گوش نمیکنم و تمریناتش رو انجام نمیدم. به محض اینکه دوباره شروع کردم در عرض 20 روز معجزات زیادی تو زندگی ام دیدم .اوایل خودم رو سرزنش میکردم که چرا 5 ماه به فایل ها گوش ندادم و انقدر سختی کشیدم
بعد یادم اومد که استاد گفتن تو هر شرایطی وجه مثبت اون موضوع رو ببینید .این تضاد باعث شد که تحت هر شرایطی گوش کردن به فایل ها و انجام تمرینات رو فراموش نکنم .
با سلام خدمت اقای عباس منش.من چند وقتیه که با فایل های صوتی شما اشنا شدم و تقریبا تمامی اونها رو گوش کردم ولی نکته ای مغز من رو به خودش مشغول کرده و این هست که زمانی که شما در بندر عباس بودید و وضعیت مالی خوبی نداشتید . همه چیز زندگیتون رو رها کردید و به تهران امدید و به موفقیت مالی رسیدید.ولی نکته اینجاست که شما هنگامی که امدید تهران چه شغلی داشتید و از کجا امرار معاش میکردید که بعد از مدتی به موفقیت مالی رسیدی.به عنوان مثال اقای هاکوپیان یا اقای علائ الدین امدند کارو کاسبی راه انداختند و براساس اون کاری که شروع کردند و تفکرات سازنده ای که داشتند موفق شدند.حالا لطفا به من بگید شما امدید تهران چه کار شاخصی انجام دادید و همزمان روی ذهنیتتون کار کردید و بعد از اون احساس کردید که میتونید تجربیاتتون رو در قالب سمینار و همایش برای مردم بگید.
اون کاری که امدید تهران و انجام دادید رو صراحتا بگید چی بوده؟
سلام خانم مکی
استاد در این باره در دوره دستیابی عملی به رویاها قشنگ توضیح داده اند، وقتی باورهای خوب و قدرتمند داشته باشیم در هر شرایطی که باشیم خواسته هایمان یعنی رسیدن به آنها بالاخره به طریقی به سمت ما حرکت می کنند و ما را به سمت خواسته هایمان می کشانند.
خدا با ماست
سلام دوست عزیز
این موضوع رو استاد عباس منش در دوره روانشناسی ثروت 2 بصورت کامل توضیح دادن :
ایشون بعد از اومدن به تهران ابتدا قانون جذب در کنار مفاهیم قرآنی رو آموزش میدن (که بعد از مدتی از نظر مالی به شرایط دشواری میرسن ) و بعد دور ه های تندخوانی رو شروع میکنن که در طی همین دور ه هاست که موفقیت های مالی ایشون شروع میشه و میتونن ویلا بخرن !
در ادامه ایشون سایتشون رو راه اندازی می کنن و دور های آفرینش و …
موفق و ثروتمند باشید .
از همه دوستان که خالصانه سرنوشت خود را در اختیارمان میزارند. مچکرم.