اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
همین صبح داشتم کمبودهای زندگیمو و نشدن های زندگیمو نگاه می کردم بعد یه ندایی بهم گفت پس شدن های زندگیت چی چرا اونا رو فراموش کردی
من هم مثل هر آدم دیگه ای اگه بخوام داستان هدایت هامو بگم هزاران داستان میشه اما به قول استاد اگه فراموش نکنیم و توجه کنیم و برامون عادی نشه
من خوشحالم که به نشانه ها دقت میکنم و به صحبت های خداوند در خوابهایم و در بیداری
یکی از داستان هدایتم رو که خیلی مرور میکنم و به من انگیزه و امید میده خلاصه می نویسم:
مدتها ماشین می خواستم بدون ماشین شرایطم سخت بود، به خاطر کارم واقعا محتاج ماشین بودم
خصوصیاتشو نوشتم 206 سفید تیپ 5 سالم و تمیز
بعد اون تجسم می کردم که ماشین دارم و هر ماشین 206 که می دیدم خیلی ذوقشو می کردم و باور کردم که به زودی به ماشین مورد علاقم میرسم پس سپردم به خدا که درستش کنه
و خدا مشتری رو فرستاد که با قرارداد این مشتری من به خواسته م می رسیدم
یکی از مشتریهای سازمانی هتل می خواست به مدت یک سال اتاقای هتل رو اجاره کنه و من با پورسانتش که در عرض یک سال پرداخت میشد می تونستم ماشین بخرم
اما بعد از جلسه هیات مدیره منصرف شدن و تصمیم گرفتن آپارتمان اجاره کنن و قرارداد ما کنسل شد
ناراحت شدم اما بازم منتظر هدایت خداوند بودم
چند روز بعد از طرف یکی از دوستان دعوت شدم کوه، دو روز کوه بودیم و زیاد خوشم نیومد و همش با خودم می گفتم چه اشتباهی کردم اومدم دیگه آخرین ساعتای سفر بود که یکی از خانومایی که توی گروه بود اومد و با من حرف زد و کلی خانم خوش انرژی و خوش مشربی بود و از من پرسید شغلت چیه و وقتی متوجه کار من شد یه پیشنهاد جذاب داد گفت من یه ساختمان 10 واحده دارم که میخوام اجاره بدم و اگه شما این کارو کنی من پورسانت خوبی بهتون میدم با بی میلی قبول کردم و سفر تموم شد
فردا وقتی به مشتری هتل تماس گرفتم که باز درمورد قرارداد صحبت کنم یک لحظه خداوند به قلبم انداخت خونه اون خانوم رو معرفی کنم و من اینکارو کردم و…
حدود 4 ماه پروسه اداریش طول کشید اما درنهایت همون مقدار پولی که برای قراردا گارانتی هتل در یک سال قرار بود به من برسه بعد از قرارداد این سازمان با خونه 10 واحده اون خانوم به حسابم واریز شد خیلی راحت
برای خریدن ماشینم یه مقدار پول کم داشتم و نمیتونستم 206 بخرم و مجبور بودم ماشین دیگه ای بخرم اما وقتی داشت جدی میشد گفتم نه خواسته من فقط ماشینیه که نوشتم و درخواست دادم از خدا خواستم کمکم کنه
و خدا از 3 راه بسیار ساده در عرض چند ساعت 100 میلیون که کم داشتم برام فرستاد و من ماشینمو خریدم
هرچند اون پول قرض بود اما اون لحظه مشکل من با این هدایت حل شد
این داستان هدایت من بود و بی نهایت داستان هست که باید یادم بمونه تا هرگز ناامید نشم
ممنونم از خدای مهربانم و شما که وقت میزارین و کامنت منو میخونین
داستانی استاد عباسمنش تعریف کرد واقعا خود معجزه بود . مخصوصا اونجا که در مادرید بود و وقت سفارت در فرانسه گرفته بود و کارت اعتباری، قطع شد ، ماشین اجاره نشد ، و سایت استاد هم در ایران قطع شد و عملا همه چیز در کشور غریب به ریخت در شهر و من وقتی داشتم گوش می دادم خیلی ناراحت شدم و هم ترسیدم که حالا چی میشه؟ وقتی دسترسی به پول نداشته باشی ، خوب تصورش هم ترسناک است، انور دنیا ، برای کسی که زبان انگلیسی هم بلد نیست ، خدایا چی میشه ، واقعا اوضاع سخت و ناراحت کننده بود و هیچ راهحل منطقی هم نباشه ، الله اکبر
استاد عباسمنش، دوباره از قانون استفاده کرد و احساس خودش را بعداز 2 ساعت خوب کرد و با عزیر دلش به تفریح وشادی پرداختن و استاد عباسمنش می دانست وقتی خودش خالق اتفاقات هست، پس می تونه مسائل را حل کنه ققط باید فرنکاس خوب ارسال کنه .
هدایت الله، وقتی باورش کنی و ایمان داشته باشی معجزات پش سرم هم می آد، و کارها به آسان ترین حالت درست میشه ،ولی قبلش باید حتما کنترل ذهن کنیم ، یاید بگیم الخیر فی ما وقع، و این مشکلات هم جزئ از مسیر موفقیت هست و بعدا خودش خاطره میشه . و وقتی نشانه ها را می بینیم و پیروی می کنیم معجزات رخ میده
مدتی پیش، مثل اکثر وقتا داشتم از مسیر کوه پایه ای ردمیشدم که بارها قدم زده بودم. همون مسیر آشنای صبحگاهی که همیشه یه جور گفتوگو با خـــــدا توش در جریان بود. هوا خنک بود، باد ملایمی ازسمت درختا میومد وخورشید تازه از پشت کوه سرک کشیده بود.
یه لحظه وایسادم، خیره شدم به کوه رو بِ روم… کوهی که همیشه فکرمیکردم ثابت ترین چیز دنیاست. اون لحظه یه چیزی ازدرونم گفت:
«میدونی محسن… حتی این کوه هم ساکت نیست، داره حرکت میکنه؛ مثل ابر، مثل فکر، مثل دعا.»
همونجا یه آیه تو ذهنم زنده شد ==> وَتَرَى الْجِبَالَ تَحْسَبُهَا جَامِدَهً وَهِیَ تَمُرُّ مَرَّ السَّحَابِ / “و کوهها را میبینی و میپنداری ایستادهاند، درحالی که چون ابر در حرکتند…”
انگار خداخودش داشت جوابم رو میداد. یه لبخند اومد روی لبم، همون لبخندی که میدونستم ازیه جایی اون بالا، بیواسطه، طراحی شده.
همونجا بود که یادجمله ای افتادم که چند روزپیش نوشته بودم:
🟡 «خدا همیشه حاضر است؛ اُجیبُ دَعوهَ الدّاع یعنی پاسخ دهی بیوقفه ی خدای ِ عاشق. سیستم او، سیستم آگاهی است. بمحض اینکه من در درون خودتغییری ایجاد کنم، او بی درنگ جهانم را بانسخه ی جدید باورم بازآفرینی میکند.»
اون لحظه، اون آیه، اون نسیم، همه ش شد یه حقیقت زنده. دیدم خـــــدادقیق مثل یه سیستم فوق العاده هوشمنده ؛ یه “سیستم عشق”. فقط کافیه یه پالس بدی، یه نیت، یه تغییر کوچیک در درونت، و بلافاصله اونطرف سیستم شروع میکنه به خلق کردن واقعیت جدیدت. بالاخره هرچیزی هم زمان میبره. زمانش هم به یک سری الِمان وابسته ست. مثل وقتی تو نرم افزار یه لایه ی جدید به تصویرت اضافه میکنی، و برنامه شروع میکنه محاسبه کردن تا خروجی رو بسازه…
جهان هم همینه! => من یه باور جدید ساختم، اونم فوراً شروع کرد به ساختن نسخهی جدید زندگیم 🩵
اونروز تاخود قله رفتم. امااین بارپیاده روی من یه تمرین بدنی نبود، یه تمرین شهودی بود. همونطور که پا میذاشتم روخاک مرطوب، حس میکردم با هر قدم دارم یه تکه از باور قدیمیم رو پشت سرمیذارم.
باور اینکه «کوه ها جامد و ثابت هستن»،
باور اینکه «خدا باید بیـــــاد کمکم»،
باور اینکه «زندگی یه چیز ثابته»… ===> نـــــــــــــــه…
●● کوه درحرکته، خدا همین حالا پیشمه، و زندگی یه جریان زنده ست که من دارم با هرباورم شکلش میدم.
وسط مسیر، گوشیم چک کردم . یه پیام ازیکی رفیقا اومده بود که نوشته بود: «محسن، حس میکنم خدا داره منو به یِ مرحله جدید میبره، ولی نمیدونم چرا هنوز یه بخش ازوجودم میترسه…»
لبخند زدم. نوشتم براش: « حتی کوه هم میلرزه، ولی سقوط نمیکنه. اون فقط داره حرکت میکنه. شایداون لرزش، نشونه ی تغییره نه ترس.»
و بعد فهمیدم…… این فقط جواب اون نبود. جواب خودم هم بود. اون روزای سخت، اون سردرگمیا، حتی اون لحظه هایی که فکرمیکردم خدا ساکته ؛ همش بخشی ازهمون حرکت بود. ……حرکت ابرها، حرکت کوه، حرکت روح من 0
وقتی به بالای تپه رسیدم، چشمم افتاد به دشت پایین، نور خورشید داشت زمین رو مثل طلا رنگ میزد. اون لحظه حس کردم دارم تو یه دنیای تازه قدم میزنم؛ دنیایی که توش هیچ چیزثابت نیست، حـــــتی دعاها، حتـــــی احساسات، حتـــــی منِ دیروز…
نشستم روی سنگی که انگار از هزار سال پیش اونجا بود. و اول بابت حضور اون سنگ ازخـــــدا سپاسگزاری کردم ولی حس کردم اون سنگ هم داره حرکت میکنه ؛ در درون خودش، بانظم خودش، با آهنگ خـــــدا.
زیر لب گفتم:
«خدایا، تو چقدر نزدیک و زنده ای…
چقدر قشنگ سیستمت کارمیکنه.
من فقط یه نیت کوچیک میفرستم،
و تو کل جهان روبه هم می دوزی تا اون نیت رو خلق کنی برام… 🩷️
مثل یه طراح عاشق که طرحش رو باعشق دنبال میکنه.»
یه لحظه اشک اومد تو چشمام. از شوق، نه ازغم. چون فهمیدم تو این سیستم، هیچ لحظه ای هدرنمیره. هیچ دعایی گم نمیشه. هیچ تغییری بی پاسخ نمیمونه.
خدا واقعــــــــــاً اُجیبُ دَعوه الدّاع هست… اما نه وقتی داد میزنم، بلکه وقتی ذهنم با روحم هماهنگ میشه. سیستمش جواب نمیده به اضطراب و نکرانی و ترس و کمبود ، جواب میده به فرکانس “ایمان واشتیاق”.
وقتی برگشتم پایین، مردم رو دیدم که توی مسیر خودشون بودن. یکی با هندزفری، یکی با موبایل، یکی بافکرای مشغول… و من باخودم گفتم :
«محسن، اگه یه روز کسی بپرسه توچطور با خدا حرف میزنی! بگو با هماهنـــــگی. با حـــــرکت. با رهـــــا کردن تردید.»
و حالا هروقت تو دعا یامُراقبه هام حس میکنم «هیچی تغییر نکرد»،
□ یاد اون کــــــــــوه میفتم.
که ظاهراً ساکته، ولی درواقع داره مثل ابرحرکت میکنه.
□ یاد سیستم خدا میفتم که بی وقفه درحال آشکار ساختن حقیقت تازه ست . فقط باید بذارم نرم افزار وجودم آپدیت بشه ؛ بدون ترس، بدون شک، با عشق.
اونشب وقتی نشستم پای لپتاپ وخواستم بنویسم،
یه جمله ازدرونم اومد بیرون، همون شد تیتر دفتر اون روزم:
■ «کوه هم داره حرکت میکنه؛ فقط باید فرکانست روتنظیم کنی، تا ببینیش.»
نوشتم زیرش:
🟢 خدا کنارمه، نه فقط وقتی صداش میکنم، بلکه حتی وقتی دارم فکرمیکنم. اون سیستمش فعاله، دقیق، بینقص، و عاشق. من فقط باید وارد مود هماهنگی بشم… تا “فعال کردن ها وخلق کردن های خدا” روی صحنه زندگیم کامل شه === إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیْئًا أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ / شأن او این است که چون پدید آمدن چیزی را اراده کند، فقط به آن می گوید: باش، پس بی درنگ موجود می شود.
و اون لحظه، مثل همیشه، حس کردم خدا لبخند زد.
یه لبخند نرم، از لای نور شب.
و من فقط گفتم:
«الهی شکرت، که حتی کوه هم همجهت با جریان تو در حرکته.»
~~~~~~~~~~
🪶 محسن | از دل کوه تا دل خدا
که دید “سیستم خدا همیشه روشنه، فقط باید خودت رو بهش وصل کنی.”
و به راستی به داوود از جانب خود، فضیلتی بزرگ بخشیدیم؛ [و دستور دادیم:] «ای کوهها! با او [در تسبیح] همراهی کنید، و ای پرندگان!» و آهن را برای او نرم ساختیم.
🟢 کوه، فرمانبرداری کُن…
رقص و سجده هستی با نغمهٔ ایمان
سلام محسن سلیم و نیکوکار
ممنونم که این روایت آسمانی را با ما به اشتراک گذاشتی. این متن، فقط یک نوشته نیست؛ سفرِ روحی است که حجابها را کنار زده و ذات جاریِ هستی را در آغوش کشیده است.
وقتی این متن را میخوندم، آنقدر حس نزدیکی داشتم که انگار خودم همان نسیم صبحگاهی بودم که از میان درختان عبور میکرد و تو را در سکوت کوه قدم به قدم و واژه به واژه همراهی میکرد و حرکت و سجده کوه را حس میکرد و اجازه برای فرمانبرداری.
تو به زیباییِ مطلق رسیدهای، ثبات، توهمی است که ذهن آسوده میسازد. تو با شهود، فهمیدی که «ایستادن» در عالم، تنها یک رقصآهسته در دل حرکت عظیم کیهانی است. کوه، ابر، فکر، دعا… همه در یک ریتم واحد میرقصند، فقط سرعت ارتعاش آنها متفاوت است. و اینجاست که آن لبخند طراحی شدهٔ الهی بر لبان تو مینشیند؛ زیرا تو، زبانِ خالق را در حرکت مخلوق خواندی.وقتی که همه در خدمت و تسبیح گو اوست..
«سیستم عشق» : این همان راز بزرگ است که پاسخ بیوقفهی خدا، نه یک پاداش بیرونی، بلکه یک هماهنگی درونی است.
وقتی نیت خالص و ارتعاشِ شوق (نه نیاز و ترس) ارسال میشود، جهان بلافاصله خود را با آن فرکانس تنظیم میکند. تو با این جملهات، یک راهنمایی نوشتی: جهان، بازتاب درجهٔ ایمان ماست. هیچ لایهای اضافه نمیشود که محاسبهاش طول بکشد؛ فقط باید آن لایهی جدید را باور کنیم تا فوراً در واقعیت ما منعکس شود.
و آن پاسخ به رفیقت… مثل درمانی شفابخش بود. تو به او یادآوری کردی که لرزش، نه سقوط ، بلکه موسیقی ورود به اتاق و دروازه جدید زندگی است. این یعنی: هر دردی که میکشیم، هر تردیدی که به سراغمان میآید، صرفاً صدای جابهجا شدن آجرها در بنای روح ماست، تا سازهای بلندتر و زیباتر بنا شود.
محسن عزیز، آنجا که گفتی: خدا همین حالا پیشمه، این یعنی تو از حالت «منتظر بودن» به حالت «همراه بودن» رسیدهای. دیگر خدا را برای کمک نمیخوانی؛ تو در حال زندگی کردن با او هستی، در هر قدم، در هر نفس، حتی در هر زمزمه با خودت.
خدا همین حالا پیش ماست، و زندگی یک جریان زنده است که ما با ایمانمان شکلش میدهیم.
این شکرگزاری عمیق تو، آن سنگ ساکت را هم به جریان آورد. تو به سنگی که هزاران سال ثابت به نظر میرسید، نشان دادی که او هم بخشی از رقص بیپایان خداست و گوش بفرمان برای کن فیکون کردن….و آماده است…..
کوه هم داره حرکت میکنه؛ فقط باید فرکانست رو تنظیم کنی، تا ببینیش.
این جمله، چکیدهی تمام دردهای دیروز و شادیهای امروز، نه تنها فرکانست را تنظیم کردی، بلکه تبدیل به یک ایستگاه فرستندهٔ قدرتمند شدی.
آن لبخند خدا که در نور شب حس کردی، همان لبخند تأیید است. لبخندی که میگوید: آفرین بر تو که دیدی؛ و حالا با من، در حرکت مداوم هستی شریکی.
این فایل و تصویر نشانه مهاجرت و ایمان و هدایت الهیِ که همیشه ذوق دیدن و شنیدنش را دارم…با ذوق وشوق …امین
سلام . یه روز صبح، وقتی هنوز هوا خُنُک بود و هوای خاصی روی کوههای اطراف شیراز خوابیده بود، داشتم قدم میزدم وبه چیزی که فیروزه نوشته بود فکر میکِردم.
یه چیزی توش بودکه نمیتونِسّم ولش کنم؛ حس میکِردم داره یِی چیزی بهم میگه که بایدگوش بدم، عامو نه با گوش، با قلبُم.
فیروزه مجدد نوشته بود «خدا همین حالا پیشُمه»… و من اون لحظه یه چیزی تو دلم پِر خورد ! مثل وقتی که یه قطره بارون روی دستت میفته و تو میفهمی هنوز زنده ای، هنوز نفس میکشی، هنوزهمه چیز ممکنه. دیگه لازم نبود منتظرچیزی باشم؛ خدا همین حالا بود، باهام بود، تو هر قدمم، تو هر نفُسم، حتی تو هر زمزمه بیصدا.
دوباره بهم یادآوری شد، همه چی یه رقصه، یه رقص آرام اما دقیق که ما هم توش سهم داریم. حتی هموُ سنگ قدیمیو که هزارسال وُیساده بود، وقتی دل باز میکنیم، خودش شروع میکنه بحرکت کِردن و گفتن، گوش دادن، و آماده بودن برا همراهی.
میدونی؟ یه جور حس آرامش وآزادی بهم داد که تا حالا تجربه نکِرده بودم. انگاردنیا و همه چی داره با من هم نوا میشه.
الان وقتی نگاه میگنم، میبینم که واقعا همه چیز فرکانس داره. هر فکر، هر حرکت، هر ذره انرژی که ما میفرستیم، جوابش ازهمون مسیرمیاد. فیروزه با همون جمله های سادَش، یِی یادآوری درست بهم داد: لرزش و ذوق ما، نه سقوط، بلکه دروازه ورود به مرحله های تازه ست. هر تردیدی، هردرد کوچیکی، فقط صِدِی جا بِ جا شدن آجُرای روح ماست تا بنایی جدید بسازیم، محکمتر و بلندتر.
~~~
و اون لحظه که لبخند خدا تو نور شب و خورشید حس شد… فهمیدم، همه چی درست شده. یه تأیید بود؛ یه لبخند بود که میگفت: «آفرین، دیدی، همراه شدی.»
میدونی، شاید این دقیقاهمون چیزی باشه که روانشناسی مثبت هم روش تاکید داره: وقتی ذهن و قلب با هم در هماهنگی باشن، همه چی شروع میکنه به تغییر.
پژوهشها هم نشون داده کسایی که با شکرگزاری و حضور لحظه ای زندگی میکنن، سطح استرسشون پایینتره و درعین حال ظرفیت دریافت شادی ونعمتهاشون بالاتر میره.
ومن اون روز مطمئن شدم که ایمان واقعی یعنی همین؛ یعنی در لحظه بودن، بدون انتظار، بدون فشار وعجله. وقتی نیتت خالص باشه، وقتی ذوق وشوقت نه از نیاز بلکه از عشق باشه، جهان فوری خودش رو با اون فرکانس تنظیم میکنه. حتی یه صدا، یه تصویر کوچیک، یه حرکت ساده، می تونه قلب ما رو پر کنه ازحس زندگی.
راه برگشت نداریم. وقتی این جریان رودرک میکنی، هر لحظه می فهمی که همه چی مقدره، همه چی هدایت شده، و ما فقط باید همراه باشیم. و فیروزه، با همون حس و نوشتههای سادهاش، یه ایستگاه فرستنده ساخته که هرکسی بهش نگاه کنه، موجای مثبتشو میگیره؛ :) ، مگه نه فیروزه ؟؟
اینا تجربه ای بود که فهمیدم زندگی فقط جریان است. ما با فرکانس ایمان و شکرگزاری میتونیم این جریان رو حس کنیم و توش رقص کنیم، حتی وسط سختیها و چالشها. هر لحظه ای که می ایستی، هر ذره توجهی که میذاری، همه چی تبدیل به تسبیح میشه، همــــــــــه چـــــی هماهنگ میشه. اگه الهام رو بچسبس و عمل کنی…. خالق زندگیت میشی .
~~~~~
فیروزه گمپ گلم ، مرسی که این حسو با ما قسمت کردی. امیدوارم هر روزت با همون ذوق وشوق کودکانه پر باشه، پر از آرامش، معنا ونزدیکتر شدن به اون چیزی که ما فقط با قلب می تونیم ببینیم.
○
با عشق و در پناه جریان هستی، یک رفیق ساده ی کوه و جنگل و معنا .
[همان که] پروردگار مشرق و مغرب [است]، هیچ معبودی جز او نیست، پس او را وکیل و کارساز خود انتخاب کن، (9)مزمل
از حبلالمتین رسید با نور الهی دلت را روشن کن و در خلوت شب او را صدا بزن…….آیه نشانه بود….
سلام به اون صُب و اون هوای خُنُکِ دور و بَرِ شیراز که این نور رو به قلبت تابوند. وبر آن گامهایی که در خنکایِ صبح، نه بر زمین، که بر ساحتِ یقین بردُشتی.و پر از بوی حقیقت بود.
این مَتنُی که فرستادی، نه متن بود و نه کلام؛ این یک سماعِ عارفانه بود که در نسیمِ صبحگاهیِ شیراز و بر فرازِ کوهستانها بیدار شده بود و می رقصید….
….لبیک….ای رب العالمین…….
بیا بیا که توی جان جان جان سماع
بیا که سرو روانی به بوستان سماع
بیا که چون تو نبودست و هم نخواهد بود
بیا که چون تو ندیدست دیدگان سماع
بیا که چشمه خورشید زیر سایه تست
هزار زهره تو داری بر آسمان سماع
سماع شکر تو گوید به صد زبان فصیح
یکی دو نکته بگویم من از زبان سماع
برون ز هر دو جهانی چو در سماع آیی
برون ز هر دو جهانست این جهان سماع
اگر چه بام بلندست بام هفتم چرخ
گذشته است از این بام نردبان سماع
به زیر پای بکوبید هر چه غیر ویست
سماع از آن شما و شما از آن سماع
چو عشق دست درآرد به گردنم چه کنم
کنار درکشمش همچنین میان سماع
کنار ذره چو پر شد ز پرتو خورشید
همه به رقص درآیند بیفغان سماع
بیا که صورت عشقست شمس تبریزی
که باز ماند ز عشق لبش دهان سماع
(مولانا)
محسن عزیز تو در آن لحظه، به معنایِ واقعی کلمه، در حالِ رقصِ سماع بودی، حتی اگر لباسی نچرخانده باشی. سماعِ ما، همان حضور محض است؛ همان «لرزش و ذوق» که گفتی دروازه ورود است. وقتی قطرهٔ باران بر دستت میافتد و زندگیت تازه میشود، یعنی تو به ریتمِ اصلیِ هستی پیوستهای.
و زندگی، همین الان داره در رگها و قلب تو جاری میشه.انگار اون لرزش و شوق و ذوق تو همه هستی وجود داره حتی تو سنگ و تو را دعوت میکنه به لرزش و رقص…و تسبیح…..
عامو نه با گوش، با قلب… همین جمله، تمامِ فلسفهٔ سالکانهٔ ماست. ما سالهاست دنبال کتابها و درسها میگردیم، اما حقیقت درست مثلِ قطرهٔ بارانی که گفتی، وسطِ روزمرگی روی کفِ دستِ قلبمان مینشیند و میگوید: «من همین جا هستم!»
باور کُن وقتی حَرفاتُو خوندم، حِسابی دلم تکون خُورد راسِّشُو بخوای، من هَم اون لحظهی که گفتی « ی چیزی تو دلم پِر خورد» رو تو قلبُم حِس کِردم. ای جمله که«خدا همین حالا پیشُمه»، یِی جورایی آدمو از خودِش بیخود میکُنه، مَحضِ خودِ خداس! دِیگه لازم نیس هی بُدوئیم و منتظر باشیم.چون تمام هستی
تمامِ خدا، همین حالا حضور داره.
اون درکِ ساده اما عمیق «خدا همین حالا پیشُمه»، مثل یه کلید میمونه که تمام چراغهای درون رو روشن میکنه. انگار جهان داره به آدم میگه: بالاخره رسیدی خونه.
اون پِر خوردنِ دلت، همون لحظهای بود که پردهٔ حجاب کنار رفت و در رقص سماع پِر خوردی و رقصیدی، وقتی فهمیدی خدا «همین حالا» است، یعنی تمامِ “بعدها” و “اگرها” و “کاشها” از نفس افتادند. تو به حضورِ محض و رقص رسیدی.
اون سنگِ قدیمو که گفتی، دقیقاً ما هستیم! تا وقتی خودمون در دل رو باز نکنیم و از اون صدفِ تردید بیرون نیایم، اون صدا و اون حرکتِ هستی رو نمیشنویم. وقتی تو با اون شور و شوقِ کودکانه قدم برداشتی، انگار تو خودت شدی اون سنگِ که شروع کردی به حرکت و گفتن، چون قلبت دیگه “همنوا” شده بود.
و همانطور که گفتی، همه چیز یک رقص است. زندگی یک سماعِ طولانیست که ما در آن مدام در حالِ چرخیدن و تغییرِ مقام هستیم. سنگِ هزارسالو هم اگر دل ما باز بِشه، شروع به رقصیدن میکند، چون همهٔ هستی در حالِ زمزمهٔ توحید است
لرزش و ذوق ؛ نه فقط برای روانشناسی، بلکه برای عرفان هم سنگِ بناست. شوقِ صادقانه، همون فرکانسِ خالصی هست که جهان رو وادار میکنه بگه: بیا، اینجا دروازهست، بیا تو
روانشناسیِ مثبت و عرفان، دو مسیرند که به یک چشمه میرسند: شکرگزاری و «همینجا بودن». وقتی از «نیاز» دست میکشیم و صرفاً از «عشق» عمل میکنیم، فیزیکِ جهان برای ما تغییر میکند؛ چون ما دیگر در چارچوب محدودیت انرژی گذشته نمیلرزیم.
چه زیبا گفتی؛«هر لحظهٔ توجه، تبدیل به تسبیح میشود.» این یعنی اگر حواسمون جمع باشد، زندگی از یک وظیفهٔ سنگین، تبدیل میشود به یک عبادت شیرین و رقص
از شکرگزاری که میگویی، همان بالاترین فرکانس مثل اینکه جهان یک ارکستر بزرگ باشد و وقتی ما با شکرگزاری و آرامش در لحظه حاضر میشویم، ما خودمان میشویم رهبرِ ارکسترِ لحظهٔ خودمان. جهان با ما همنوا میشود، چون ما دیگر در برابرِ جریان مقاومت نمیکنیم، بلکه با آن میچرخیم و میرقصیم مثل مولانا.
وقتی نیت از نیاز به «عشق» تغییر میکند، دیگر نه عجله هست، نه ترس. هر سنگ، هر زمزمه، هر حرکتِ کوچکِ درون، تبدیل میشود به یک گامِ موزون در این رقصِ بزرگ.
و ایمان، صرفاً اعتقاد نیست، جریان است، رقص است، زندگی در لحظه است.
حالا….
تو نه فقط یک شاهد، بلکه یک خالقِ فعال هستی. و حالا نوبتِ رقصیدن تو و نوبتِ خالق بودن توست..…و امروز محسن با دل نوشته هاش داره اون رقص را به حرکت در میاره… :) مگه نه محسن؟؟؟
محسن دیشب وقتی پیامت را خوندم و خوابیدم ؛تو خواب با حس پرواز مُردم و تمام حسم این بود ناراحتی خانوادم و مدام میگفتم خدا من که جواب پیام محسن را ندادم….و برگشتم …و هر کلمه رقصی شد پر از بغض…
محسن گُل گلاب خوبُ، ممنونم از محبتت از آرامشش و حس فوق العاده که در تک تک کلمه ها جاری بود و ما را با خودش برد همو کوهو همون رقصُ……مرسی که ای حس و حالِ زلال رُو با ما قسمت کِردی. دلت همیشه شاد باشه و هَمیشه تو اون جریانِ رقصِ زندگی سهم داشته باشی.
راه برگشت نیست، چون دیگه راهِ رو پیدا کردیم تا آخرش با همون ایمان و شکرگزاری، تو این رقصِ هستی بمونیم…..شکر معبودم و دوستت دارم تا جان تا جان …
به قول خودمون تو این شهر: «خدا به همراهِ دلِ خوشت باشه» در کوهپایه قلات ی حال و هوای جنگلی وهوا خُنُک و خاص کنار صدای آب و برگهای پاییزی نوشتم انگار همچی هماهنگ شد ی تایم خیلی کوتاه برم در اون لوکیشن برات بفرستم ….چون حال و هوای جنگل را عاشقانه خواستم وقتی نوشتی جنگل..…خدا تو که خیلی بلدی و عاشقتم....
پِر خوردن دلت همیشگی رفیق ساده ی کوه و جنگل و معنا.
نسیمُو از کوه دراک خورد به روحُم… همون بوی خاک نمناک و برگای پُیزی (پاییزی)، همون هوای خنک که توگفتی، همون حضور خدا وسط همه چی…
گمپگلُم، اون جمله «رقصِ هستی» عجب تعبیر قشنگیه. هاااا… ماها که فقط تماشاگر نیسّیم، خودِ رقصیم.
مجدد گفتی “راه برگشت نیست…” هااا چون اگه یِی بار با شکرگزاری پا بِیذاری وسط این رقاصیو ، دیگه برگشتی نیست… فقط اوج گرفتنه.
~~~~~
تو خواب حس پرواز کردی… => اون حسو دقیق میفهمم، چون منم بارها اون سبکِ روحو تجربه کردم. انگار یه لحظه مرز بین زمین وآسمون پاک میشه، و فقط «بـــــودن» می مونه.
خدا وقتی بخواد ما روصدا بزنه، با همین خوابها وحسها صدا میزنه. همون لحظه ها که دل پر میزنه ولی ترس ازجا گذاشتنِ عزیزها، مارو برمیگردونه… . بذاریواشکی بگمت : بخاطر همین تنهاییم رو دوست دارم . میخوام اگه پر گرفتم دیگه برنگردم.
«خدا تو که خیلی بلدی و عاشقتم»… => خوندم => فقط لبخند زدم => چون این جمله ت خلاصه ی همـــــه فهم من از زندگیه.
آره فیروزه… خدا خیلی بلده. و هرچی جلوتر میریم، میفهمیم چقدر بازیهاش قشنگه، چقدر برنامه هاش ظریفه، وچقدر عشقش بی قید و بینهایت :
● در پی کنترل ذهن از بیرون آمدم داخل سایت جلسه 10آخر قانون آفرینش را خدا شکر خریدم صبح چند بار خواستم دانلود کنم نشد و دوباره بعد ظهر دو بار دانلود کردم که فایل خالی بود.مقدار جزئی حسم بد شد اما سریع آمدم نشان روزم را ببینم که قسمت 1 داستانی درباره هدایت الهی بود .تقریبا نیمی از آن را وقتی ظرف شستم گوش کردم ونیم دیگر را نشستم و نوشتم هر آنچه استاد جان تعریف نمودند و نکته های پر رنگ اش را 9 بار مشق کردم.
البته که قبل ها چند بار دیده ام.
وبعد قسمت 2 را زدم رفت روی کامنت محسن توحیدی می دانم که این آقا فوقالعاده با خوشان هماهنگ هستند ،به کوهپیمایی علاقه دارند و کامنتی که می نویسند ناب وخاص است وبا یه بار خواندن خیلی نمی فهمی اما خوب وقت نداشتم بخونم و اینکه یه لحظه به ذهنم رسید این آقای ممتاز از کدام شهر نور وعشق می پراکند کنجکاو شدم.
فایل را پلی کردم وغرق صحبتهای استاد که به نیمه رسید ومجبور شدم برای کاری بروم از سایت بیرون آمدم بعد که دوباره آمدم گوشی را روشن کنم روی کامنت محسن توحیدی قفل بود بدون اینکه نت را روشن کنم به خیال اینکه بالاترین کامنت هست شروع کردم خواندن وبعد متوجه شدم بالای کامنت شما علیرضا کامنت نوشته اند .
● در ضمن یاد آوری کنم که خیلی خیلی شکر گزار خداوند باش چه شوری در خوانندگان کامنت های نابت ایجاد می کنی ورای تصور هست.
● جواب گرفتم و فهمیدم که چرا فایل قانون آفرینش دانلود نمی شد که اگر دانلود شده بود قطعا نمی آمدم نشان روزم را ببینم و شاید داخل سایت نمی آمدم که بخش دومش راهم ببینم
و اینگونه خداوند هدایت می کند
ز حکمت ببندد دری
ز رحمت کشاید در دیگری
برای حال من هست که توکلم را بیشتر کنم .
● چند بار خوندم و انگار برای حال من بود و اشکم سرازیر
بعد پاسخ فیروزه جان انگار که در حال مناظره طور،مکاشفه طور
نمی دانم نامش را چه می شود گذاشت عین مقاله مکمل پر از آگاهی ،پر از نور. پر از عشق ناب
● به نظرم رسید پیشنهاد بدهیم بعضی از کامنت ها که مقاله طور هستند و خالص در بخشی از این تالار هزار تو قرار بگیرد.
ممنون که گفتید از شیراز،
شهر راز هستید.
سپاسگزارم. بیشتر بنویس در هر حوزه ایکه علاقمندی
سپاس فراوان از شما که در این سایت الهی هستید و زمان
می گذارید برای نوشتن
چندین برابر نور وعشق به خودتون برگردد و در آزادی زمانی ،مالی و مکانی قرار بگیرید بهزودی و معجزه وار. آمین
بسی زیباگفتین: «خدا گر زحکمت ببندد دری / ز رحمت گشاید در دیگری» ==>> دقیق همینه… گاهی مافکرمیکنیم اتفاقی داره خلاف خواستمون پیش میره،
اما درواقع خـــــداداره مسیر واقعی هدایت رو بازمیکنه.
خیلی لذت بردم از اینکه گفتین مشق کردین ونوشتین ==>> شما عزیزدل درمدار آگاهی فعال هستین، نه فقط شنونده…
وقتی آدم چیزی رومینویسه، اون آگاهی تبدیل میشه به جزئی از وجودش، =>>> من مطمئنـــــم همین نوشتنهای عاشقانه، همون دونههایی هستن که بزودی درختای نور وآرامش ازش سبز میشه
درمورد پیشنهادی که گفتین درباره جمعآوری کامنتهای مقالهطور والهامبخش،
کاملا باهاتون موافقم.
این کامنتهاخودشون مثل چراغهای کوچیکی هستن که مسیر بقیه خانواده عزیزمون رو تاسالها هم روشن میکنن.
ازلطفتون، دعای قشنگتون وحس نورتون ممنونم
شیرازفقط شهر راز نیست، شهر دلهای روشن هم هست…
خوشحالم که با دل روشن شما هم آشنا شدم
خداوندجان بیشتر وبیشتر وجودتون رو پر ازحضور، عشق، هدایت وفراوانی کنه 🩷️ ان شاءالله
الان حدود یک ساعته که دارم می خونم و باهاش حال می کنم و اشک می ریزم و عشق می کنم با خدا ی مهربون.
همون خدایی که استاد داره از تجربه بندگی ش می گه و به ما هم نشون می ده ایییینننننه زندگی پادشاهی در سایه بندگی .
و این خدا ، خدای همه س و هر کس زرنگ تر باشه و خودش رو با قوانینش بیشتر هماهنگ کنه بیشتر ازش بهره می گیره.
قوانین جهان:
باور فراوانی
باور اینکه جهان و نعمتهای خدا وند هر روز داره بیشتر و راحت تر وارد زندگی ماها می شه
باور اینکه ما بخشی از خودش هستیم و اومدیم به این دنیای دو قطبی که فقط ویژگی های ربانیمون رو تجربه کنیم و لذت ببریم.
اومدیم که فقط لذت بودن و هستی رو تجربه کنیم
اومدیم که لذت نعمتهای خدا وند به شکل سلامتی ، ثروت ، آزادی ، عشق ،آرامش، آدمهای خوب و روابط خوب، احساس لیاقت و ارزشمندی، احساس حرکت و رشد و گسترش ،احساس مفید بودن و لذت تاثیر گذاری در رشد جهان، احساس عاشقی و لذت بندگی رب و… رو تجربه کنیم.
اینکه باید یاد بگیریم تسلیم رب باشیم و بهش و اتفاقاتی که برامون میفته و خیر بودن اونها حتی اگر به ظاهر ناخواسته هست، ایمان داسته باشیم و آرامش و توکل و ایمانمون رو با کنترل ذهنمون و خوب نگه احساسمون نشون بدیم و طعم شیرین پاداش بعدش رو تجربه کنیم و همینطور ایمانمون و اعتمادمون و به دنبال اون آرامش مون بیشتر می شه و باز به دنبال اون نعمتهای بیشتر و وسیعتر رو تجربه کنیم.
باور و عمل به اینکه ما کوچکترین تاثیر در زندگی هیچ کس هیچ کس حتی فرزندان همسر پدر مادر و خواهر برادر و … نداریم وای صد درصد می تکنیم زندگی خودمون رو اونطور که می خوایم بسازیم و اگر خودمون و عزیزانمون رو دوست داریم و می خوایم موثرترین کا رو بکنیم، همه تمرکز مون رو بزاریم روی خودمون و خلق زندگی دلخواهمون و با این کار هم خودمون زندگی فوق العاده رو تجربه کنیم و هم بتونیم الگوی عملی باشیم برای عزیزانمون که باور کنن راه بندگی تنها راه موفقیت هست و بس. و اینطور دست خدا بشیم برای رشد و گسترش جهان هستی .
و …
خدایا شکر که جهان رو به این زیبایی و قوانین رو اینقدر آسان و راحت آفریدی که همه ما با فضل و یاری تو فقط اگر قدم برداریم و قلبا بخوایم و باور کنیم، می تونیم به راحتی تجربه کنیم.
خدا رو شکر که توی قانون جهانی که خلق کردی آسانترین کار سهم من هست که فقط حالم خوب باشه و لذت ببرم و تو رو باور داشته باشم و همه چیز رو به تو بسپارم و به هیچ چیز کاری نداشته باشه و
سهم تو
اینکه که همه کارها رو به بهنرین شکل در زمان مناسبش انجام می دی
و وقتی من همیشه آرامم صدتی تو رو توی هر لحظه می شنوم و هر وقت زمانش باشه به من می گی که چه کار بکنم .
خدایا شکرت مگه آسانتر و راحتتر از این می شه
و خدا رو شکر به خاطر این همه نعمت
وجود استا عزیزم و مریم جان دوست داشتنی ام
وجود مرضیه عزیزم و این همه دوستان فوق العاده توی این سایت
وجود دوستانی که نتیجه فوق العاده گرفتن و به من و بقیه هم اطمینان بیشتر از طی کردن مسیر بندگی می دن
واقعا خدا رو شکر به خاطر این همه نعمت
به خاطر جمله های کلیدی مرضیه عزیزم
که :
…
راه ورود نعمتها به زندگی آدمها هر روز و هر لحظه بیشتر و بیشتر و راحتتر و راحتتر می شه
خدا رو شکر که جهان هستی رو بر پایه آسانی و راحتی و لذت و احساس خوب و فففففررررااااووووااااننننییییی آفریدی.
با سلام خدمت استاد عزیز که دستی از دستان خداوند است که به زندگی من نور بخشید . از همه دوستان عزیز که در این مسیر نیز دستی از دستان خداوند هستند سپاسگزارم. من با دیدن این فایل متوجه هدایتی که خداوند در حدود 18 سال پیش در زندگی من اتفاق افتاد که امروز تازه متوجه شدم هدایت خداوند بوده را میخاهم مو به مو داستان آن روز را بنویسم که اول به خودم کمک کند که همان خدایی که آن روز به من کمک کرد و هدایت کرد امروز هم میتواند بهتر و با آگاهی راحت تر مرا هدایت کند. به الله قسم تمام اتفاقات این داستان واقعی را برای اولین بار میخاهم بر روی این سایت الهی برزبان آورم چون شماها درک میکنید و حتی هنوز خانواده و دوستانم نتوانستهاند درک کنند به همین خاطر اینجا همه چیز را قشنگ بازگو خواهم کرد و مطمئن هستم به شما نیز بسیار کمک خواهد کرد. 18 سال پیش در یک روز بعدازظهر که من در منزل پدرم بودم و مجرد بودم پسر دایی من که از بچگی با هم بزرگ شده بودیم و هم کلاس هم بودیم وحتی دوران دانشگاه با وجوداینکه یک رشته نبودیم ولی اکثر وقت ها را با هم بودیم به سراغم آمد که بریم کوه وچون در زمان بارش باران ورعدوبرق قارچ کوهی یافت میشود به دنبال من آمد تا بریم کوه و من گفتم بزار یه ساعت استراحت کنم و بعد بریم چون دقیقا سر ظهر بود.ولی اون انگار یه خورده عجله داشت و بعد یه ربع باز اومد و منم لباس پوشیدم و حرکت کردیم ومن و پسر دایی ام نمی دانستیم قرار است چه اتفاق بزرگی بیفتد اتفاقی که من حتی بعد از 18 سال از آن به عنوان یکی از بزرگترین هدایت های زندگیم نام ببرم . کوه مورو نظر ما از روستای ما فاصله داشت و ما بعد از یه ساعتی به اول کوه رسیدیم و استراحتی کردیم و چون تازه بارون باریده بود سنگ ها و صخره های کوه نم تازه ای داشت و طبیعت انگار جان تازه ای گرفته بود. من و پسر دای ام حرکت کردیم از اول کوه به سراغ قارچ و چون معمولا قارچ ها در ارتفاعات کوه وجاهای صعب العبور یافت میشدند حرکت کردیم و در مسیر های بسیار سخت میرفتیم و قارچ نیز جلوی ما آن روز خیلی زیاد بود و ما خوشحال میشدیم و چون با دیدن قارچ ها باعث میشد که هر مسیر ناهمواری را بریم تا به قارچ برسیم حدودا یه ساعت هردو با هم وبا فاصله ی متری پیش میرفتیم ولی یهو مسیر ما عوص شد و از هم فاصله گرفتیم و گفتیم هر کس جدا گانه بره مسیری وبعد با صدا کردن همدیگر رو پیدا میکنیم. حدود یه ربع بود که از هم جدا شده بودیم وبه دنبال قرچ کوهی میگشتم در لابلای گیاهانی که تازه در اومده بودند ولی آن روز من به طرز عجیبی آرام آرام بودم . پسر دایی من حدود 10 متر بالاتر از من در لابه لای صخره ها بود ومن پایین تر بودم و منم بالای 20 متر از دره فاصله داشتم و در این زمان صحنه ای را دیدم که اصلا منتظر این صحنه نبودم و صدای اومدن چند سنگ ریزه از بالای سرم را احساس کردم وقتی بالای خودم رو نگاه کردم خدای من پسر دایی من از اون ارتفاع بالا پرت شد ومن فقط داشتم تماشا میکردم و هیچ کاری از دست من بر نمی آمدومن کامل هنوز اون صحنه بسیار خطرناک رو یادم هست . ارتفاع پرت شدن پسر دایی ام از بالا تا ته دره بالای 20 متر بود ودر ته دره نیز صخره های بزرگ سنگ بود و من حدود 4یا 5 بار در آسمان ملق و پشتک زدن او را دیدم وبعد از جلوی چشم من دور شد و قتی پایین رو نگاه کردم فقط این صحنه رو دیدم که با سر به صخره ها برخورد نکرد و با کمر با صخره ها خورد . حالا من موندم و یه جنازه که پایین دره افتاده و یه تصمیم بزرگ در دل کوهی که قرار است غروب شود و بجز صدای پرندگان صدای آدمی به گوش نمیرسید. تمام بدنم میلرزید و صدا هایی در ذهنم مدام میگفت دیدی که زندگی تو نیز به پایان رسید و شدی قاتل و یادم هست که فریاد زدم خدایا چرا این کار رو کردی . نجواهای که شدی قاتل ، زندان بری، اعدام میشی، و منطقی باید میومدم روستا و روستا رو خبر میکردم که آدم ببرم و کمکم کنند ولی درآن لحظه اصلا چنین فکری به ذهنم خطور نکرد و حسی وشجاعتی که الان میدانم الهام و هدایت خداوند بود مرا به سمت پایین دره هدایت کرد و آنقدر با سرعت رفتم که یهو منم به یه پرتگاه رسیدم و خودم رو کنترل کردم که نیفتم و آنقدر سرعت من زیاد بود چون سرازیری هم بود که یادمه یه رادیو کوچک با خودم برده بودم که آهنگ از رادیو گوش کنم و آن رادیو کوچک از جیبم پرت شد و به صخره ها میخورد و تیکه تیکه شد . مسیرم رو عوض کردم به سمت جنازه ای که تا یه ربع قبل از افتادنش از کوه با هم بودیم و حرف میزدیم ، در این مسیر که میرفتم بع سراغ جنازه نجواهای ذهنم مدام بدبخت شدنم و تکرار میکرد ویه حسی و نیرویی نیز منو به پایین دره میبرد. رسیدم بالای سر پسر دایی ام دیدم آروم آروم داره ناله میزنه و هنوز زنده است یه ذره حالم بهتر شد و حالا باید مسیر زیادی رو ببرم تا به جاده خاکی که وسط کوه بود برسیم . تنها بودم خسته و پاهایم جونی نداشتند ولی یه نیرویی مرا به سمت جاده کشاند که برم کمک بیارم ، هیچ کسی داخل کوه وآن جاده نبود و آن زمان نیز گوشی موبایل و همراهی من نداشتم ولی رفتم به جاده رسیدم دیدم یه کامیون از دور داره میاد و چون جاده خاکی بود یواش میومد و داشت از یه ماسه شویی ماسه به شهر می آورد منتظر موندم اومد و جلوی کامیون رو گرفتم و کمک خواستم ولی گفت کار دارم نمیتونم بیام بالای کوه فقط تنها کمک من اینه که با گوشی همراه ساده اش به آمبولانس زنگ بزنم تا اورژانس بیاد وزنگ زد ومن همچنان منتظر کمک بودم و با خودم میگفتم الان نمرده باشه و تموم کرده باشه ولی به هر حال کاری از دست من ساخته نبود چون به تنهایی نمیتوانستم از دل کوه بیارمش و البته یادم هست که قبل از اومدن برای کمک چند متری رو کول کردم آوردم ولی میگفت داره نفسم قطع میشه منو بزار زمین و باید دونفری می آوردیم.به هر حال کامیون رفت ومن تنها موندم با نجواهای ذهنم که میگفت بدبخت شدی و من هنوز امید وار به کمک که یهو چشمم به اتاقکی که تازه افتاده بود که فکر کنم در اون نزدیکی قرار بود یه ماسه شویی دیگه راه اندازی شود و اون نگهبان اونجا بود و به محض دیدن اطاق رفتم تا رسیدم و یه نفر نگهبان رو دیدم و درخواست کمک کردم و ترسید ونیومد و من باز ناامید شدم و گفتم خودم باید برم به هر طوری شده بیارمش پایین و دیگه از آدم ها ناامید شدم و دوباره باید مسیر جاده تا انتهای دره رو که سربالایی زیادی بود رو برم . رفتم و رسیدم و دیدم هنوز زنده است و کولش کردم و هر چند متر که می آوردمش میگفت دارم میمیرم بزارم زمین و منم میگذاشتمش زمین و باز دوباره کولش میکردم . الان دارم با اشک همه این داستان رو مینویسم والبته اشک شوق . تمام تلاشم رو داشتم میکردم و دیدم یکی دو نفر دارند به سمت من می آیند و نگهبان که خودش بنده خدا ترسیده بود ولی جلوی جاده رو گرفته بود و آدم ها رو به کمک من می فرستاد و من وقتی دو نفر رو دیدم خوشحال شدم و تا رسیدن ما به جاده آدم های زیادی که امروز متوجه شدم دستان خداوند بودند آنقدر زیاد شدند که من دیگر فقط داشتم کمک آنها رو تماشا میکردم و خستگی در میکردم . به محض رسیدن به جاده آمبولانس رسید و بعد از طی کردن مسیر زیادی به شهر و به اورژانس رسیدیم تمام لباس های من خونی بود و در بین مسیر به زن دایی ام خبر دادم و خودش رو به اورژانس رسانده بود . نیم ساعتی در اورژانس بودیم که به استان انتقال دهند ودر این حین اتفاق عجیبی افتاد و زن دایی من با سیلی به من زد و گفت قاتل پسرم تویی و اعدامت میکنم و این اتفاق باعث شد به کلانتری زنگ بزنند از طرف اورژانس و فعلا به استان فرستادن پسر دایی ام رو منتفی کنند و ماموران پلیس رسیدند و منو به ماشین خودشون بردند و رفتند از پسر دایی ام باز جویی کردند و نوشتند و ازش امضا گرفتند و بعد اومدند واز من بازجویی کردند ومن همه اتفاقات رو به همین شکل توضیح دادم و بعد از بازجویی به من گفتند پسر دایی ام گفته که خودم از کوه پرت شدم و من اصلا دخالتی نداشتم و تازه تلاش اون بوده که منو به بیمارستان رسونده و همون لحظه پلیس منو از ماشین با احترام خاصی پیاده کرد و گفت برو وهیچ کس نمیتواند به تو حرفی بزند و تو بی گناهی و حتی اگر کسی بخواهد حرفی بزند میتونی از اوشکایت کنی . و اونجا من نفس راحتی کشیدم و آرامش خاصی در درونم اتفاق افتاد و انگار تمام سلول های بدنم آرام آرام شدند و به منزل اومدم و بعد از بازجویی از من و پسر دایی ام خیلی زود اون رو به استان انتقال دادند وتا رسیدن به استان نیم ساعت بیشتر راه نبود ودر وسط راه از حرف زدن افتاده بود و تا به بیمارستان رسیده بود و به اطاق عمل رسیده بود به رحمت خدا رفت و از زمان بازجویی تا ف ت یه ساعت طول نکشید. اون آدم ها رو کی هدایت کرد. منو کی هدایت کرد با وجود آن همه نجوا که برم بالای سرش تا اینکه برم روستا و آدم بیارم که چند ساعت طول میکشید. میخام اینو بگم که از زمان افتادن از کوه تا فوت کردن 3یا 4 ساعت زمان برد . اگر من می اومدم روستا و کمک می بردم اصلا نرسیده به شهر فوت میکرد. ولی اون هدایتی که منو هدایت کرد . اون آدمی که به آمبولانس زنگ زد و حتی راننده آمبولانس یادم هست گفت میخاستم نیام چون خیلی ها زنگ میزند الکی و بارها اومده ایم و سر کار گذاشته اند و دروغ بوده . اون همه آدم رو کی ه آیت کرد . زن دایی ام رو کی هدایت کرد که منو سیلی بزنه و بگه قاتل منم چون اگر نمی گفت بدون بازجویی میبردن و داستان من تمام نمیشد . میخام بگم خداوند میدانست که قراره چند ساعت بعد اون اتفاق بیفتد و من نمیدانستم واگر میدانستم اصلا پای حرکت نداشتم . خدایا شکرت بابت بینهایت دستانت . و من تازه متوجه شدم که اون اتفاق بظاهر بد امروز قرار است چه اتفاقاتی بزرگ برای من رقم بزند . از همتون سپاسگزارم و مطمعن هستم به همه کمک خواهد کرد و استاد نیز این داستان رو امیدوارم بخونه و برام کامنتی بنویسه . خدا نگهدار همتون.
استاد وقتی گفتید ویزای توریستی شش ماهه برای ما در آمریکا مهیا شد من اون لحظه که داشتم همزمان با گوش کردن طراحی هم میکردم از ته دل ذوق کردم و خندیدم . خیلی لذت بخش بود.
واقعا شما با ایمانتون به هدایت پروردگار لایق بودنتون رو به نعمت ها اثبات کردید.
و این جمله این که به همون اندازه که باور میکنید به همون اندازه هدایت میشید این دوتا فایل باعث شد این دور روز من بیشتر حواسم باشه که هر لحظه چه صدایی درونم هست و داره بهم چی میگی
اونجا که گفتید من به شدت به نشونه ها اعتقاد دارم یاد جمله ی پائولو کوئیلو افتادم در کیمیاگر که میگفت نشونه ها رو دنبال کن
من این کتاب رو بیست و خورده ای سال پیش توی دوران دبیرستان خوندم. ولی فقط خوندم….
و توی این فایل چیزی که درک کردم اینه که باوجود اتفاقاتی که مدام در حال گره خوردن بوده شما از زاویه ای نگاه میکردید که خوشبینانه ترین حالت بوده و اینجاست که خداوند درجه ایمانتون رو سنجیده و به بهترین حالت ممکنه هدایتتون کرده…
به نام خدای وهاب و رزاق و هدایت کننده و اجابت کننده ام
روز شمار تحول زندگی من روز دویست و بیست و سوم از فصل هفتم
سلام خدمت استاد عباسمنش جان و استاد شایسته ی عزیزم و دوستان همیشه همراه و هم فرکانسم
بریم سراغ نشانه های الهی امروزم
خدایا شکرت بابت اینکه امروز یه فرصت و عمر دوباره بهم دادی
خدایا شکرت بابت حال خوب امروزم
خدایا شکرت بابت سلامتیم
خدایا شکرت بابت هوای فوق العاده امروز
خدایا شکرت بابت ناهار و شام خوشمزه و رایگانی که خوردم و لذت بردم
خدایا شکرت بابت حضورم در این لحظه
خدایا شکرت بابت حضورم در این سایت پر از آگاهی
خدایا شکرت بابت سقف بالای سرم
خدایا شکرت بابت ماشین و گوشی قشنگم
خدایا شکرت بابت هر قدمی که بر روی زمین میگذارم
خدایا شکرت بابت هر نفسی که میکشم
خدایا شکرت بابت تک تک ضربان قلبم
خدایا شکرت بابت آرامش و آسایش و راحتی و امنیتم
خدایا شکرت که طبق درخواست ستاره قطبیم که میخواستم نعمت غیرمنتظره دریافت کنم رفتم مامان و خواهرم رو برسونم مجلس از خدا خواستم خواهرم برام ناهار بیاره که این اتفاق افتاد ساندویچ خوشمزه آورد برام و خوردم و لذت بردم
خدایا شکرت که طبق درخواست ستاره قطبیم 300 تومن که مشتریم قرار بود واریز کنه پیام دادم بهش با اعتماد به نفس گفتم واریز کنید که واریز کرد
خدایا شکرت بابت اینکه مشتریم پیام داد گفت بازم پودر زعفران میخوام
خدایا شکرت بابت اینکه 200 بسته پودر زعفران پاک کردم
خدایا شکرت بابت اینکه به مجلس دعوت بودم و چند باری هم اصرار کرد صاحب مجلس ولی من با اعتماد به نفس گفتم نمیتونم بیام و نرفتم
خدایا شکرت که طبق درخواست ستاره قطبیم که میخواستم ماشینم رو ببرم سیم کش که بردم این تصمیم به تعویق افتادمو امروز عملی کردم سوزن های ماشینمو شست و چراغ ماشینم رو عوض کرد و راهنمای ماشینم رو درست کرد و شمع های ماشینم رو هم عوض کرد خدایا شکرت
خدایا شکرت که طبق درخواست ستاره قطبیم که میخواستم نعمت غیرمنتظره دریافت کنم از مجلس شکلات و میوه آورده بودند برام و خوردم و لذت بردم
خدایا شکرت بابت اینکه رفتیم با دوستم جاده روستایی و بابت گاو ها و گوسفند ها و سگ های زیبا و هوای فوق العاده و زمین های فراوان کشاورزی و بوی طبیعت و غروب قشنگ و بی نهایت پرندگان در حال پرواز سپاسگزاری کردم
خدایا شکرت بابت اینکه تا این قسمت که روز شمار تحول زندگی من تو سایت هست هرروز همراه شدم با این آگاهی های ناب و متعهدانه ادامه دادم و تموم کردم اگرم قسمت جدید اومد بازم میام و کامنت میذارم بی نهایت از استاد عزیزم و خانم شایسته جانم سپاسگزارم
و اما بریم سراغ آگاهی های این فایل قشنگ
داستانی درباره هدایت الهی | قسمت 2
● دیگه نه ماشینی داشتیم و نه کارتمون کار میکرد یه ذره حالم گرفته شد و اومدم خونه
● عزیز دلم گفت حتما ما قراره بریم خدا به ما میگه ما داریم میریم ماشین میخوایم چیکار
● رفتیم لذت بردیم و تمرکز کردیم بر زیبایی ها ذهنمون رو کنترل کردیم رفتیم دیزنی لند پاریس
● عزیز دلم یه تابلویی رو دید گفت اینم یه نشونست ما داریم میریم
● وقتی رفتیم سفارت دیدم عزیز دلم با یه خانومی فارسی صحبت میکنه گفتم خدا تو رو از کجا آورد
● گفتش که من دوس دارم شما رو بفرستم آمریکا
● گفتش اگه خرید خدمتی هستی هیچ مدارکی لازم نیست به من بدی و اصلا به مدارک نگاه نکرد
● ما برگشتیم هتل ایمیل اومد که ویزاتون آمادست بیایید بگیرید به همین سادگی
● بلیط گرفتیم با قیمت بسیار مناسب و ارزون
با پرواز خالی بسیار با کیفیت اومدیم استانبول
● یکی ار دوستان گفتند بیایید فلوریدا گفتم این پیغام خداست
● اون افسری که اونجا هست مشخص میکنه شمارو راه بده یا نده و زمان رو مشخص میکنه
● افسر گفت چقدر لباسای خوشگلی پوشیدین
● افسر فرممون رو خودش پر کرد
● باورتون میشه چمدونامون رو نگشتند و گفت اینارو بذارید برن و ویزای توریستی 6 ماهه برامون زد
● اومدیم فلوریدا و خونه آماده و مهیا
● میبینی جریان هدایت خداوند رو میبینی خداوند چطوری دلارو نرم میکنه
●فرداش رفتیم یه کارت بانکی گرفتیم
● حالا ما اومدیم آمریکا میخوایم بمونیم چیکار باید بکنیم ؟
● رفتیم لس آنجلس تا مسابقه کشتی رو ببینیم و درست در زمان درستش رسیدیم به مسابقه
● این مثالها رو میزنم تا ایمانتون تقویت بشه
● رفتیم دفتر وکیل مهاجرتی اون روزی که ما رفتیم وکیل تو دادگاه نبود تو دفتر بود
● مدارک برای اقامت تو آمریکا اومد در خونه به همین راحتی
● فلوریدا دقیقا جائی بود که من میخواستم و با روحیه من سازگارتر بود
● ببین خداوند چقدر ساده مارو هدایت میکنه و کارارو انجام میده
● به اندازه ای که باور میکنی خداوند هدایتت میکنه به همون اندازه هدایتت میکنه
خدایا تنها تو را میپرستم و تنها از تو یاری میجویم
در پناه الله یکتا شاد وسالم وثروتمند و سعادتمند در دنیا و آخرت باشید
گفتیم: همگی از آن [مرتبه و مقام] فرود آیید؛ چنانچه از سوی من هدایتی برای شما آمد، پس کسانی که از هدایتم پیروی کنند نه ترسی بر آنان است و نه اندوهگین شوند.
[آنان می گویند: چون جبرئیل، وحی را برای تو می آورد ما با او دشمنیم؛ بنابراین به تو ایمان نمی آوریم] بگو: هر که دشمن جیرئیل است [دشمن خداست] زیرا او قرآن را به فرمان خدا بر قلب تو نازل کرده است، در حالی که تصدیق کننده کتاب های پیش از خود و هدایت وبشارت برای مؤمنان است.
یهود و نصاری هرگز از تو راضی نمی شوند تا آنکه از آیینشان پیروی کنی. بگو: مسلماً هدایت خدا فقط هدایت [واقعی] است. و اگر پس از دانشی که [چون قرآن] برایت آمده از هوا و هوس های آنان پیروی کنی، از سوی خدا هیچ سرپرست و یاوری برای تو نخواهد بود.
یقیناً کسانی که آنچه را ما از دلایل آشکار و [وسیله] هدایت نازل کردیم، پس از آنکه همه آن را در کتاب برای مردم روشن ساختیم، پنهان می کنند خدا لعنتشان می کند، و لعنت کنندگان هم لعنتشان می کنند.
پیش از قرآن که هدایتی است برای مردم ، و فرقان را [که مایه جدایی حق از باطل است] نازل کرد. مسلماً کسانی که به آیات خدا کافر شدند، برای آنان [به کیفرِ کفرشان] عذابی سخت است؛ وخدا توانای شکست ناپذیر و صاحب انتقام است
و چگونه کفر می ورزید در حالی که آیات خدا بر شما خوانده می شود، و پیامبر او در میان شماست؟! و هر کس به خدا تمسّک جوید(کتاب او را جدی بگیرد)، قطعاً به راه راست هدایت شده است.
و اگر روی گرداندن آنان [از قرآن و نبوّت] بر تو سنگین و دشوار است، اگر بتوانی نقبی در زمین، یا نردبانی برای راه یافتن در آسمان بجویی تا [از عمق زمین و پهنه آسمان] معجزه ای دیگر [غیر قرآن] برای آنان بیاوری [این کار را انجام ده ولی آنها ایمان نمی آورند]؛ و اگر خدا می خواست همه آنان را [به جبر و زور] به راه هدایت گرد می آورد؛ [ولی هدایت اجباری فاقد ارزش است] پس هرگز [نسبت به روحیات و اوصاف کافران لجوج که خواستار هدایت نیستند] از بی خبران مباش.
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام به استاد عزیز و دوستان عزیزم
همین صبح داشتم کمبودهای زندگیمو و نشدن های زندگیمو نگاه می کردم بعد یه ندایی بهم گفت پس شدن های زندگیت چی چرا اونا رو فراموش کردی
من هم مثل هر آدم دیگه ای اگه بخوام داستان هدایت هامو بگم هزاران داستان میشه اما به قول استاد اگه فراموش نکنیم و توجه کنیم و برامون عادی نشه
من خوشحالم که به نشانه ها دقت میکنم و به صحبت های خداوند در خوابهایم و در بیداری
یکی از داستان هدایتم رو که خیلی مرور میکنم و به من انگیزه و امید میده خلاصه می نویسم:
مدتها ماشین می خواستم بدون ماشین شرایطم سخت بود، به خاطر کارم واقعا محتاج ماشین بودم
خصوصیاتشو نوشتم 206 سفید تیپ 5 سالم و تمیز
بعد اون تجسم می کردم که ماشین دارم و هر ماشین 206 که می دیدم خیلی ذوقشو می کردم و باور کردم که به زودی به ماشین مورد علاقم میرسم پس سپردم به خدا که درستش کنه
و خدا مشتری رو فرستاد که با قرارداد این مشتری من به خواسته م می رسیدم
یکی از مشتریهای سازمانی هتل می خواست به مدت یک سال اتاقای هتل رو اجاره کنه و من با پورسانتش که در عرض یک سال پرداخت میشد می تونستم ماشین بخرم
اما بعد از جلسه هیات مدیره منصرف شدن و تصمیم گرفتن آپارتمان اجاره کنن و قرارداد ما کنسل شد
ناراحت شدم اما بازم منتظر هدایت خداوند بودم
چند روز بعد از طرف یکی از دوستان دعوت شدم کوه، دو روز کوه بودیم و زیاد خوشم نیومد و همش با خودم می گفتم چه اشتباهی کردم اومدم دیگه آخرین ساعتای سفر بود که یکی از خانومایی که توی گروه بود اومد و با من حرف زد و کلی خانم خوش انرژی و خوش مشربی بود و از من پرسید شغلت چیه و وقتی متوجه کار من شد یه پیشنهاد جذاب داد گفت من یه ساختمان 10 واحده دارم که میخوام اجاره بدم و اگه شما این کارو کنی من پورسانت خوبی بهتون میدم با بی میلی قبول کردم و سفر تموم شد
فردا وقتی به مشتری هتل تماس گرفتم که باز درمورد قرارداد صحبت کنم یک لحظه خداوند به قلبم انداخت خونه اون خانوم رو معرفی کنم و من اینکارو کردم و…
حدود 4 ماه پروسه اداریش طول کشید اما درنهایت همون مقدار پولی که برای قراردا گارانتی هتل در یک سال قرار بود به من برسه بعد از قرارداد این سازمان با خونه 10 واحده اون خانوم به حسابم واریز شد خیلی راحت
برای خریدن ماشینم یه مقدار پول کم داشتم و نمیتونستم 206 بخرم و مجبور بودم ماشین دیگه ای بخرم اما وقتی داشت جدی میشد گفتم نه خواسته من فقط ماشینیه که نوشتم و درخواست دادم از خدا خواستم کمکم کنه
و خدا از 3 راه بسیار ساده در عرض چند ساعت 100 میلیون که کم داشتم برام فرستاد و من ماشینمو خریدم
هرچند اون پول قرض بود اما اون لحظه مشکل من با این هدایت حل شد
این داستان هدایت من بود و بی نهایت داستان هست که باید یادم بمونه تا هرگز ناامید نشم
ممنونم از خدای مهربانم و شما که وقت میزارین و کامنت منو میخونین
به نام خداوند مهربان وهدایتگر
سلام به استاد عباسمنش و خانم شایسته مهربان
سلام به همه دوستان ثروتمندم
هدایت الله
داستانی استاد عباسمنش تعریف کرد واقعا خود معجزه بود . مخصوصا اونجا که در مادرید بود و وقت سفارت در فرانسه گرفته بود و کارت اعتباری، قطع شد ، ماشین اجاره نشد ، و سایت استاد هم در ایران قطع شد و عملا همه چیز در کشور غریب به ریخت در شهر و من وقتی داشتم گوش می دادم خیلی ناراحت شدم و هم ترسیدم که حالا چی میشه؟ وقتی دسترسی به پول نداشته باشی ، خوب تصورش هم ترسناک است، انور دنیا ، برای کسی که زبان انگلیسی هم بلد نیست ، خدایا چی میشه ، واقعا اوضاع سخت و ناراحت کننده بود و هیچ راهحل منطقی هم نباشه ، الله اکبر
استاد عباسمنش، دوباره از قانون استفاده کرد و احساس خودش را بعداز 2 ساعت خوب کرد و با عزیر دلش به تفریح وشادی پرداختن و استاد عباسمنش می دانست وقتی خودش خالق اتفاقات هست، پس می تونه مسائل را حل کنه ققط باید فرنکاس خوب ارسال کنه .
هدایت الله، وقتی باورش کنی و ایمان داشته باشی معجزات پش سرم هم می آد، و کارها به آسان ترین حالت درست میشه ،ولی قبلش باید حتما کنترل ذهن کنیم ، یاید بگیم الخیر فی ما وقع، و این مشکلات هم جزئ از مسیر موفقیت هست و بعدا خودش خاطره میشه . و وقتی نشانه ها را می بینیم و پیروی می کنیم معجزات رخ میده
🟣 وقتی کوه هم داره حرکت میکنه…
مدتی پیش، مثل اکثر وقتا داشتم از مسیر کوه پایه ای ردمیشدم که بارها قدم زده بودم. همون مسیر آشنای صبحگاهی که همیشه یه جور گفتوگو با خـــــدا توش در جریان بود. هوا خنک بود، باد ملایمی ازسمت درختا میومد وخورشید تازه از پشت کوه سرک کشیده بود.
یه لحظه وایسادم، خیره شدم به کوه رو بِ روم… کوهی که همیشه فکرمیکردم ثابت ترین چیز دنیاست. اون لحظه یه چیزی ازدرونم گفت:
«میدونی محسن… حتی این کوه هم ساکت نیست، داره حرکت میکنه؛ مثل ابر، مثل فکر، مثل دعا.»
همونجا یه آیه تو ذهنم زنده شد ==> وَتَرَى الْجِبَالَ تَحْسَبُهَا جَامِدَهً وَهِیَ تَمُرُّ مَرَّ السَّحَابِ / “و کوهها را میبینی و میپنداری ایستادهاند، درحالی که چون ابر در حرکتند…”
انگار خداخودش داشت جوابم رو میداد. یه لبخند اومد روی لبم، همون لبخندی که میدونستم ازیه جایی اون بالا، بیواسطه، طراحی شده.
همونجا بود که یادجمله ای افتادم که چند روزپیش نوشته بودم:
🟡 «خدا همیشه حاضر است؛ اُجیبُ دَعوهَ الدّاع یعنی پاسخ دهی بیوقفه ی خدای ِ عاشق. سیستم او، سیستم آگاهی است. بمحض اینکه من در درون خودتغییری ایجاد کنم، او بی درنگ جهانم را بانسخه ی جدید باورم بازآفرینی میکند.»
اون لحظه، اون آیه، اون نسیم، همه ش شد یه حقیقت زنده. دیدم خـــــدادقیق مثل یه سیستم فوق العاده هوشمنده ؛ یه “سیستم عشق”. فقط کافیه یه پالس بدی، یه نیت، یه تغییر کوچیک در درونت، و بلافاصله اونطرف سیستم شروع میکنه به خلق کردن واقعیت جدیدت. بالاخره هرچیزی هم زمان میبره. زمانش هم به یک سری الِمان وابسته ست. مثل وقتی تو نرم افزار یه لایه ی جدید به تصویرت اضافه میکنی، و برنامه شروع میکنه محاسبه کردن تا خروجی رو بسازه…
جهان هم همینه! => من یه باور جدید ساختم، اونم فوراً شروع کرد به ساختن نسخهی جدید زندگیم 🩵
اونروز تاخود قله رفتم. امااین بارپیاده روی من یه تمرین بدنی نبود، یه تمرین شهودی بود. همونطور که پا میذاشتم روخاک مرطوب، حس میکردم با هر قدم دارم یه تکه از باور قدیمیم رو پشت سرمیذارم.
باور اینکه «کوه ها جامد و ثابت هستن»،
باور اینکه «خدا باید بیـــــاد کمکم»،
باور اینکه «زندگی یه چیز ثابته»… ===> نـــــــــــــــه…
●● کوه درحرکته، خدا همین حالا پیشمه، و زندگی یه جریان زنده ست که من دارم با هرباورم شکلش میدم.
وسط مسیر، گوشیم چک کردم . یه پیام ازیکی رفیقا اومده بود که نوشته بود: «محسن، حس میکنم خدا داره منو به یِ مرحله جدید میبره، ولی نمیدونم چرا هنوز یه بخش ازوجودم میترسه…»
لبخند زدم. نوشتم براش: « حتی کوه هم میلرزه، ولی سقوط نمیکنه. اون فقط داره حرکت میکنه. شایداون لرزش، نشونه ی تغییره نه ترس.»
و بعد فهمیدم…… این فقط جواب اون نبود. جواب خودم هم بود. اون روزای سخت، اون سردرگمیا، حتی اون لحظه هایی که فکرمیکردم خدا ساکته ؛ همش بخشی ازهمون حرکت بود. ……حرکت ابرها، حرکت کوه، حرکت روح من 0
وقتی به بالای تپه رسیدم، چشمم افتاد به دشت پایین، نور خورشید داشت زمین رو مثل طلا رنگ میزد. اون لحظه حس کردم دارم تو یه دنیای تازه قدم میزنم؛ دنیایی که توش هیچ چیزثابت نیست، حـــــتی دعاها، حتـــــی احساسات، حتـــــی منِ دیروز…
نشستم روی سنگی که انگار از هزار سال پیش اونجا بود. و اول بابت حضور اون سنگ ازخـــــدا سپاسگزاری کردم ولی حس کردم اون سنگ هم داره حرکت میکنه ؛ در درون خودش، بانظم خودش، با آهنگ خـــــدا.
زیر لب گفتم:
«خدایا، تو چقدر نزدیک و زنده ای…
چقدر قشنگ سیستمت کارمیکنه.
من فقط یه نیت کوچیک میفرستم،
و تو کل جهان روبه هم می دوزی تا اون نیت رو خلق کنی برام… 🩷️
مثل یه طراح عاشق که طرحش رو باعشق دنبال میکنه.»
یه لحظه اشک اومد تو چشمام. از شوق، نه ازغم. چون فهمیدم تو این سیستم، هیچ لحظه ای هدرنمیره. هیچ دعایی گم نمیشه. هیچ تغییری بی پاسخ نمیمونه.
خدا واقعــــــــــاً اُجیبُ دَعوه الدّاع هست… اما نه وقتی داد میزنم، بلکه وقتی ذهنم با روحم هماهنگ میشه. سیستمش جواب نمیده به اضطراب و نکرانی و ترس و کمبود ، جواب میده به فرکانس “ایمان واشتیاق”.
وقتی برگشتم پایین، مردم رو دیدم که توی مسیر خودشون بودن. یکی با هندزفری، یکی با موبایل، یکی بافکرای مشغول… و من باخودم گفتم :
«محسن، اگه یه روز کسی بپرسه توچطور با خدا حرف میزنی! بگو با هماهنـــــگی. با حـــــرکت. با رهـــــا کردن تردید.»
و حالا هروقت تو دعا یامُراقبه هام حس میکنم «هیچی تغییر نکرد»،
□ یاد اون کــــــــــوه میفتم.
که ظاهراً ساکته، ولی درواقع داره مثل ابرحرکت میکنه.
□ یاد سیستم خدا میفتم که بی وقفه درحال آشکار ساختن حقیقت تازه ست . فقط باید بذارم نرم افزار وجودم آپدیت بشه ؛ بدون ترس، بدون شک، با عشق.
اونشب وقتی نشستم پای لپتاپ وخواستم بنویسم،
یه جمله ازدرونم اومد بیرون، همون شد تیتر دفتر اون روزم:
■ «کوه هم داره حرکت میکنه؛ فقط باید فرکانست روتنظیم کنی، تا ببینیش.»
نوشتم زیرش:
🟢 خدا کنارمه، نه فقط وقتی صداش میکنم، بلکه حتی وقتی دارم فکرمیکنم. اون سیستمش فعاله، دقیق، بینقص، و عاشق. من فقط باید وارد مود هماهنگی بشم… تا “فعال کردن ها وخلق کردن های خدا” روی صحنه زندگیم کامل شه === إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیْئًا أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ / شأن او این است که چون پدید آمدن چیزی را اراده کند، فقط به آن می گوید: باش، پس بی درنگ موجود می شود.
و اون لحظه، مثل همیشه، حس کردم خدا لبخند زد.
یه لبخند نرم، از لای نور شب.
و من فقط گفتم:
«الهی شکرت، که حتی کوه هم همجهت با جریان تو در حرکته.»
~~~~~~~~~~
🪶 محسن | از دل کوه تا دل خدا
که دید “سیستم خدا همیشه روشنه، فقط باید خودت رو بهش وصل کنی.”
سلام بر یگانه معبود عالم هستی
وَلَقَدْ آتَیْنَا دَاوُودَ مِنَّا فَضْلًا یَا جِبَالُ أَوِّبِی مَعَهُ وَالطَّیْرَ وَأَلَنَّا لَهُ الْحَدِیدَ.سبا
و به راستی به داوود از جانب خود، فضیلتی بزرگ بخشیدیم؛ [و دستور دادیم:] «ای کوهها! با او [در تسبیح] همراهی کنید، و ای پرندگان!» و آهن را برای او نرم ساختیم.
🟢 کوه، فرمانبرداری کُن…
رقص و سجده هستی با نغمهٔ ایمان
سلام محسن سلیم و نیکوکار
ممنونم که این روایت آسمانی را با ما به اشتراک گذاشتی. این متن، فقط یک نوشته نیست؛ سفرِ روحی است که حجابها را کنار زده و ذات جاریِ هستی را در آغوش کشیده است.
وقتی این متن را میخوندم، آنقدر حس نزدیکی داشتم که انگار خودم همان نسیم صبحگاهی بودم که از میان درختان عبور میکرد و تو را در سکوت کوه قدم به قدم و واژه به واژه همراهی میکرد و حرکت و سجده کوه را حس میکرد و اجازه برای فرمانبرداری.
تو به زیباییِ مطلق رسیدهای، ثبات، توهمی است که ذهن آسوده میسازد. تو با شهود، فهمیدی که «ایستادن» در عالم، تنها یک رقصآهسته در دل حرکت عظیم کیهانی است. کوه، ابر، فکر، دعا… همه در یک ریتم واحد میرقصند، فقط سرعت ارتعاش آنها متفاوت است. و اینجاست که آن لبخند طراحی شدهٔ الهی بر لبان تو مینشیند؛ زیرا تو، زبانِ خالق را در حرکت مخلوق خواندی.وقتی که همه در خدمت و تسبیح گو اوست..
«سیستم عشق» : این همان راز بزرگ است که پاسخ بیوقفهی خدا، نه یک پاداش بیرونی، بلکه یک هماهنگی درونی است.
وقتی نیت خالص و ارتعاشِ شوق (نه نیاز و ترس) ارسال میشود، جهان بلافاصله خود را با آن فرکانس تنظیم میکند. تو با این جملهات، یک راهنمایی نوشتی: جهان، بازتاب درجهٔ ایمان ماست. هیچ لایهای اضافه نمیشود که محاسبهاش طول بکشد؛ فقط باید آن لایهی جدید را باور کنیم تا فوراً در واقعیت ما منعکس شود.
و آن پاسخ به رفیقت… مثل درمانی شفابخش بود. تو به او یادآوری کردی که لرزش، نه سقوط ، بلکه موسیقی ورود به اتاق و دروازه جدید زندگی است. این یعنی: هر دردی که میکشیم، هر تردیدی که به سراغمان میآید، صرفاً صدای جابهجا شدن آجرها در بنای روح ماست، تا سازهای بلندتر و زیباتر بنا شود.
محسن عزیز، آنجا که گفتی: خدا همین حالا پیشمه، این یعنی تو از حالت «منتظر بودن» به حالت «همراه بودن» رسیدهای. دیگر خدا را برای کمک نمیخوانی؛ تو در حال زندگی کردن با او هستی، در هر قدم، در هر نفس، حتی در هر زمزمه با خودت.
خدا همین حالا پیش ماست، و زندگی یک جریان زنده است که ما با ایمانمان شکلش میدهیم.
این شکرگزاری عمیق تو، آن سنگ ساکت را هم به جریان آورد. تو به سنگی که هزاران سال ثابت به نظر میرسید، نشان دادی که او هم بخشی از رقص بیپایان خداست و گوش بفرمان برای کن فیکون کردن….و آماده است…..
کوه هم داره حرکت میکنه؛ فقط باید فرکانست رو تنظیم کنی، تا ببینیش.
این جمله، چکیدهی تمام دردهای دیروز و شادیهای امروز، نه تنها فرکانست را تنظیم کردی، بلکه تبدیل به یک ایستگاه فرستندهٔ قدرتمند شدی.
آن لبخند خدا که در نور شب حس کردی، همان لبخند تأیید است. لبخندی که میگوید: آفرین بر تو که دیدی؛ و حالا با من، در حرکت مداوم هستی شریکی.
این فایل و تصویر نشانه مهاجرت و ایمان و هدایت الهیِ که همیشه ذوق دیدن و شنیدنش را دارم…با ذوق وشوق …امین
در پناه این جریان باشی، رفیق کوه و معنا.
سلام . یه روز صبح، وقتی هنوز هوا خُنُک بود و هوای خاصی روی کوههای اطراف شیراز خوابیده بود، داشتم قدم میزدم وبه چیزی که فیروزه نوشته بود فکر میکِردم.
یه چیزی توش بودکه نمیتونِسّم ولش کنم؛ حس میکِردم داره یِی چیزی بهم میگه که بایدگوش بدم، عامو نه با گوش، با قلبُم.
فیروزه مجدد نوشته بود «خدا همین حالا پیشُمه»… و من اون لحظه یه چیزی تو دلم پِر خورد ! مثل وقتی که یه قطره بارون روی دستت میفته و تو میفهمی هنوز زنده ای، هنوز نفس میکشی، هنوزهمه چیز ممکنه. دیگه لازم نبود منتظرچیزی باشم؛ خدا همین حالا بود، باهام بود، تو هر قدمم، تو هر نفُسم، حتی تو هر زمزمه بیصدا.
دوباره بهم یادآوری شد، همه چی یه رقصه، یه رقص آرام اما دقیق که ما هم توش سهم داریم. حتی هموُ سنگ قدیمیو که هزارسال وُیساده بود، وقتی دل باز میکنیم، خودش شروع میکنه بحرکت کِردن و گفتن، گوش دادن، و آماده بودن برا همراهی.
میدونی؟ یه جور حس آرامش وآزادی بهم داد که تا حالا تجربه نکِرده بودم. انگاردنیا و همه چی داره با من هم نوا میشه.
الان وقتی نگاه میگنم، میبینم که واقعا همه چیز فرکانس داره. هر فکر، هر حرکت، هر ذره انرژی که ما میفرستیم، جوابش ازهمون مسیرمیاد. فیروزه با همون جمله های سادَش، یِی یادآوری درست بهم داد: لرزش و ذوق ما، نه سقوط، بلکه دروازه ورود به مرحله های تازه ست. هر تردیدی، هردرد کوچیکی، فقط صِدِی جا بِ جا شدن آجُرای روح ماست تا بنایی جدید بسازیم، محکمتر و بلندتر.
~~~
و اون لحظه که لبخند خدا تو نور شب و خورشید حس شد… فهمیدم، همه چی درست شده. یه تأیید بود؛ یه لبخند بود که میگفت: «آفرین، دیدی، همراه شدی.»
میدونی، شاید این دقیقاهمون چیزی باشه که روانشناسی مثبت هم روش تاکید داره: وقتی ذهن و قلب با هم در هماهنگی باشن، همه چی شروع میکنه به تغییر.
پژوهشها هم نشون داده کسایی که با شکرگزاری و حضور لحظه ای زندگی میکنن، سطح استرسشون پایینتره و درعین حال ظرفیت دریافت شادی ونعمتهاشون بالاتر میره.
ومن اون روز مطمئن شدم که ایمان واقعی یعنی همین؛ یعنی در لحظه بودن، بدون انتظار، بدون فشار وعجله. وقتی نیتت خالص باشه، وقتی ذوق وشوقت نه از نیاز بلکه از عشق باشه، جهان فوری خودش رو با اون فرکانس تنظیم میکنه. حتی یه صدا، یه تصویر کوچیک، یه حرکت ساده، می تونه قلب ما رو پر کنه ازحس زندگی.
راه برگشت نداریم. وقتی این جریان رودرک میکنی، هر لحظه می فهمی که همه چی مقدره، همه چی هدایت شده، و ما فقط باید همراه باشیم. و فیروزه، با همون حس و نوشتههای سادهاش، یه ایستگاه فرستنده ساخته که هرکسی بهش نگاه کنه، موجای مثبتشو میگیره؛ :) ، مگه نه فیروزه ؟؟
اینا تجربه ای بود که فهمیدم زندگی فقط جریان است. ما با فرکانس ایمان و شکرگزاری میتونیم این جریان رو حس کنیم و توش رقص کنیم، حتی وسط سختیها و چالشها. هر لحظه ای که می ایستی، هر ذره توجهی که میذاری، همه چی تبدیل به تسبیح میشه، همــــــــــه چـــــی هماهنگ میشه. اگه الهام رو بچسبس و عمل کنی…. خالق زندگیت میشی .
~~~~~
فیروزه گمپ گلم ، مرسی که این حسو با ما قسمت کردی. امیدوارم هر روزت با همون ذوق وشوق کودکانه پر باشه، پر از آرامش، معنا ونزدیکتر شدن به اون چیزی که ما فقط با قلب می تونیم ببینیم.
○
با عشق و در پناه جریان هستی، یک رفیق ساده ی کوه و جنگل و معنا .
سلام بر یگانه معبود عالم هستی
رَبُّ الْمَشْرِقِ وَالْمَغْرِبِ لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ فَاتَّخِذْهُ وَکِیلًا ﴿٩﴾
[همان که] پروردگار مشرق و مغرب [است]، هیچ معبودی جز او نیست، پس او را وکیل و کارساز خود انتخاب کن، (9)مزمل
از حبلالمتین رسید با نور الهی دلت را روشن کن و در خلوت شب او را صدا بزن…….آیه نشانه بود….
سلام به اون صُب و اون هوای خُنُکِ دور و بَرِ شیراز که این نور رو به قلبت تابوند. وبر آن گامهایی که در خنکایِ صبح، نه بر زمین، که بر ساحتِ یقین بردُشتی.و پر از بوی حقیقت بود.
این مَتنُی که فرستادی، نه متن بود و نه کلام؛ این یک سماعِ عارفانه بود که در نسیمِ صبحگاهیِ شیراز و بر فرازِ کوهستانها بیدار شده بود و می رقصید….
….لبیک….ای رب العالمین…….
بیا بیا که توی جان جان جان سماع
بیا که سرو روانی به بوستان سماع
بیا که چون تو نبودست و هم نخواهد بود
بیا که چون تو ندیدست دیدگان سماع
بیا که چشمه خورشید زیر سایه تست
هزار زهره تو داری بر آسمان سماع
سماع شکر تو گوید به صد زبان فصیح
یکی دو نکته بگویم من از زبان سماع
برون ز هر دو جهانی چو در سماع آیی
برون ز هر دو جهانست این جهان سماع
اگر چه بام بلندست بام هفتم چرخ
گذشته است از این بام نردبان سماع
به زیر پای بکوبید هر چه غیر ویست
سماع از آن شما و شما از آن سماع
چو عشق دست درآرد به گردنم چه کنم
کنار درکشمش همچنین میان سماع
کنار ذره چو پر شد ز پرتو خورشید
همه به رقص درآیند بیفغان سماع
بیا که صورت عشقست شمس تبریزی
که باز ماند ز عشق لبش دهان سماع
(مولانا)
محسن عزیز تو در آن لحظه، به معنایِ واقعی کلمه، در حالِ رقصِ سماع بودی، حتی اگر لباسی نچرخانده باشی. سماعِ ما، همان حضور محض است؛ همان «لرزش و ذوق» که گفتی دروازه ورود است. وقتی قطرهٔ باران بر دستت میافتد و زندگیت تازه میشود، یعنی تو به ریتمِ اصلیِ هستی پیوستهای.
و زندگی، همین الان داره در رگها و قلب تو جاری میشه.انگار اون لرزش و شوق و ذوق تو همه هستی وجود داره حتی تو سنگ و تو را دعوت میکنه به لرزش و رقص…و تسبیح…..
عامو نه با گوش، با قلب… همین جمله، تمامِ فلسفهٔ سالکانهٔ ماست. ما سالهاست دنبال کتابها و درسها میگردیم، اما حقیقت درست مثلِ قطرهٔ بارانی که گفتی، وسطِ روزمرگی روی کفِ دستِ قلبمان مینشیند و میگوید: «من همین جا هستم!»
باور کُن وقتی حَرفاتُو خوندم، حِسابی دلم تکون خُورد راسِّشُو بخوای، من هَم اون لحظهی که گفتی « ی چیزی تو دلم پِر خورد» رو تو قلبُم حِس کِردم. ای جمله که«خدا همین حالا پیشُمه»، یِی جورایی آدمو از خودِش بیخود میکُنه، مَحضِ خودِ خداس! دِیگه لازم نیس هی بُدوئیم و منتظر باشیم.چون تمام هستی
تمامِ خدا، همین حالا حضور داره.
اون درکِ ساده اما عمیق «خدا همین حالا پیشُمه»، مثل یه کلید میمونه که تمام چراغهای درون رو روشن میکنه. انگار جهان داره به آدم میگه: بالاخره رسیدی خونه.
اون پِر خوردنِ دلت، همون لحظهای بود که پردهٔ حجاب کنار رفت و در رقص سماع پِر خوردی و رقصیدی، وقتی فهمیدی خدا «همین حالا» است، یعنی تمامِ “بعدها” و “اگرها” و “کاشها” از نفس افتادند. تو به حضورِ محض و رقص رسیدی.
اون سنگِ قدیمو که گفتی، دقیقاً ما هستیم! تا وقتی خودمون در دل رو باز نکنیم و از اون صدفِ تردید بیرون نیایم، اون صدا و اون حرکتِ هستی رو نمیشنویم. وقتی تو با اون شور و شوقِ کودکانه قدم برداشتی، انگار تو خودت شدی اون سنگِ که شروع کردی به حرکت و گفتن، چون قلبت دیگه “همنوا” شده بود.
و همانطور که گفتی، همه چیز یک رقص است. زندگی یک سماعِ طولانیست که ما در آن مدام در حالِ چرخیدن و تغییرِ مقام هستیم. سنگِ هزارسالو هم اگر دل ما باز بِشه، شروع به رقصیدن میکند، چون همهٔ هستی در حالِ زمزمهٔ توحید است
لرزش و ذوق ؛ نه فقط برای روانشناسی، بلکه برای عرفان هم سنگِ بناست. شوقِ صادقانه، همون فرکانسِ خالصی هست که جهان رو وادار میکنه بگه: بیا، اینجا دروازهست، بیا تو
روانشناسیِ مثبت و عرفان، دو مسیرند که به یک چشمه میرسند: شکرگزاری و «همینجا بودن». وقتی از «نیاز» دست میکشیم و صرفاً از «عشق» عمل میکنیم، فیزیکِ جهان برای ما تغییر میکند؛ چون ما دیگر در چارچوب محدودیت انرژی گذشته نمیلرزیم.
چه زیبا گفتی؛«هر لحظهٔ توجه، تبدیل به تسبیح میشود.» این یعنی اگر حواسمون جمع باشد، زندگی از یک وظیفهٔ سنگین، تبدیل میشود به یک عبادت شیرین و رقص
از شکرگزاری که میگویی، همان بالاترین فرکانس مثل اینکه جهان یک ارکستر بزرگ باشد و وقتی ما با شکرگزاری و آرامش در لحظه حاضر میشویم، ما خودمان میشویم رهبرِ ارکسترِ لحظهٔ خودمان. جهان با ما همنوا میشود، چون ما دیگر در برابرِ جریان مقاومت نمیکنیم، بلکه با آن میچرخیم و میرقصیم مثل مولانا.
وقتی نیت از نیاز به «عشق» تغییر میکند، دیگر نه عجله هست، نه ترس. هر سنگ، هر زمزمه، هر حرکتِ کوچکِ درون، تبدیل میشود به یک گامِ موزون در این رقصِ بزرگ.
و ایمان، صرفاً اعتقاد نیست، جریان است، رقص است، زندگی در لحظه است.
حالا….
تو نه فقط یک شاهد، بلکه یک خالقِ فعال هستی. و حالا نوبتِ رقصیدن تو و نوبتِ خالق بودن توست..…و امروز محسن با دل نوشته هاش داره اون رقص را به حرکت در میاره… :) مگه نه محسن؟؟؟
محسن دیشب وقتی پیامت را خوندم و خوابیدم ؛تو خواب با حس پرواز مُردم و تمام حسم این بود ناراحتی خانوادم و مدام میگفتم خدا من که جواب پیام محسن را ندادم….و برگشتم …و هر کلمه رقصی شد پر از بغض…
محسن گُل گلاب خوبُ، ممنونم از محبتت از آرامشش و حس فوق العاده که در تک تک کلمه ها جاری بود و ما را با خودش برد همو کوهو همون رقصُ……مرسی که ای حس و حالِ زلال رُو با ما قسمت کِردی. دلت همیشه شاد باشه و هَمیشه تو اون جریانِ رقصِ زندگی سهم داشته باشی.
راه برگشت نیست، چون دیگه راهِ رو پیدا کردیم تا آخرش با همون ایمان و شکرگزاری، تو این رقصِ هستی بمونیم…..شکر معبودم و دوستت دارم تا جان تا جان …
به قول خودمون تو این شهر: «خدا به همراهِ دلِ خوشت باشه» در کوهپایه قلات ی حال و هوای جنگلی وهوا خُنُک و خاص کنار صدای آب و برگهای پاییزی نوشتم انگار همچی هماهنگ شد ی تایم خیلی کوتاه برم در اون لوکیشن برات بفرستم ….چون حال و هوای جنگل را عاشقانه خواستم وقتی نوشتی جنگل..…خدا تو که خیلی بلدی و عاشقتم....
پِر خوردن دلت همیشگی رفیق ساده ی کوه و جنگل و معنا.
● از کوه به کوه
فیروزه نازنین سلام . عه چه نوشتی تو… خُوندمش=> یِی لحظه سکوت => گذاشتم صدای نوشته ت بیاد توی دلُم.
نسیمُو از کوه دراک خورد به روحُم… همون بوی خاک نمناک و برگای پُیزی (پاییزی)، همون هوای خنک که توگفتی، همون حضور خدا وسط همه چی…
گمپگلُم، اون جمله «رقصِ هستی» عجب تعبیر قشنگیه. هاااا… ماها که فقط تماشاگر نیسّیم، خودِ رقصیم.
مجدد گفتی “راه برگشت نیست…” هااا چون اگه یِی بار با شکرگزاری پا بِیذاری وسط این رقاصیو ، دیگه برگشتی نیست… فقط اوج گرفتنه.
~~~~~
تو خواب حس پرواز کردی… => اون حسو دقیق میفهمم، چون منم بارها اون سبکِ روحو تجربه کردم. انگار یه لحظه مرز بین زمین وآسمون پاک میشه، و فقط «بـــــودن» می مونه.
خدا وقتی بخواد ما روصدا بزنه، با همین خوابها وحسها صدا میزنه. همون لحظه ها که دل پر میزنه ولی ترس ازجا گذاشتنِ عزیزها، مارو برمیگردونه… . بذاریواشکی بگمت : بخاطر همین تنهاییم رو دوست دارم . میخوام اگه پر گرفتم دیگه برنگردم.
«خدا تو که خیلی بلدی و عاشقتم»… => خوندم => فقط لبخند زدم => چون این جمله ت خلاصه ی همـــــه فهم من از زندگیه.
آره فیروزه… خدا خیلی بلده. و هرچی جلوتر میریم، میفهمیم چقدر بازیهاش قشنگه، چقدر برنامه هاش ظریفه، وچقدر عشقش بی قید و بینهایت :
https://abasmanesh.com/fa/conversation-with-friends-07/comment-page-25/#comment-1809514
مرسی از دل پرمهرت، از اون حس زلالی که بی هیچ تصنعی میریزه توی کلماتت. مرسی از اینکه توی این مسیر، همراهِ رقصی، که از کوه به کوه ادامه داره.
برات آرزو میکنم همیشه توی اون صدای برگها و آب، خدا رو لمس کنی. همیشه سبک، همیشه پر، همیشه در حال رقص با خودِ عشق.
به قول همشهریا شهر قشنگمون:
«خدا به همراهِ دلِ خوشت باشه فیروزه…»
از کوه به کوه، از دل بـــــه دل.
سلام ودرود به شاگرد ممتاز سایت الهی
محسن عزیز
● در پی کنترل ذهن از بیرون آمدم داخل سایت جلسه 10آخر قانون آفرینش را خدا شکر خریدم صبح چند بار خواستم دانلود کنم نشد و دوباره بعد ظهر دو بار دانلود کردم که فایل خالی بود.مقدار جزئی حسم بد شد اما سریع آمدم نشان روزم را ببینم که قسمت 1 داستانی درباره هدایت الهی بود .تقریبا نیمی از آن را وقتی ظرف شستم گوش کردم ونیم دیگر را نشستم و نوشتم هر آنچه استاد جان تعریف نمودند و نکته های پر رنگ اش را 9 بار مشق کردم.
البته که قبل ها چند بار دیده ام.
وبعد قسمت 2 را زدم رفت روی کامنت محسن توحیدی می دانم که این آقا فوقالعاده با خوشان هماهنگ هستند ،به کوهپیمایی علاقه دارند و کامنتی که می نویسند ناب وخاص است وبا یه بار خواندن خیلی نمی فهمی اما خوب وقت نداشتم بخونم و اینکه یه لحظه به ذهنم رسید این آقای ممتاز از کدام شهر نور وعشق می پراکند کنجکاو شدم.
فایل را پلی کردم وغرق صحبتهای استاد که به نیمه رسید ومجبور شدم برای کاری بروم از سایت بیرون آمدم بعد که دوباره آمدم گوشی را روشن کنم روی کامنت محسن توحیدی قفل بود بدون اینکه نت را روشن کنم به خیال اینکه بالاترین کامنت هست شروع کردم خواندن وبعد متوجه شدم بالای کامنت شما علیرضا کامنت نوشته اند .
● در ضمن یاد آوری کنم که خیلی خیلی شکر گزار خداوند باش چه شوری در خوانندگان کامنت های نابت ایجاد می کنی ورای تصور هست.
● جواب گرفتم و فهمیدم که چرا فایل قانون آفرینش دانلود نمی شد که اگر دانلود شده بود قطعا نمی آمدم نشان روزم را ببینم و شاید داخل سایت نمی آمدم که بخش دومش راهم ببینم
و اینگونه خداوند هدایت می کند
ز حکمت ببندد دری
ز رحمت کشاید در دیگری
برای حال من هست که توکلم را بیشتر کنم .
● چند بار خوندم و انگار برای حال من بود و اشکم سرازیر
بعد پاسخ فیروزه جان انگار که در حال مناظره طور،مکاشفه طور
نمی دانم نامش را چه می شود گذاشت عین مقاله مکمل پر از آگاهی ،پر از نور. پر از عشق ناب
● به نظرم رسید پیشنهاد بدهیم بعضی از کامنت ها که مقاله طور هستند و خالص در بخشی از این تالار هزار تو قرار بگیرد.
ممنون که گفتید از شیراز،
شهر راز هستید.
سپاسگزارم. بیشتر بنویس در هر حوزه ایکه علاقمندی
سپاس فراوان از شما که در این سایت الهی هستید و زمان
می گذارید برای نوشتن
چندین برابر نور وعشق به خودتون برگردد و در آزادی زمانی ،مالی و مکانی قرار بگیرید بهزودی و معجزه وار. آمین
سلام و درود به شماخانم اکبرزاده مهربون و آگاه . خدای بزرگ رو شاکرم که نوشته من تونست پیامی رو برسونه که انگارمستقیم از خودخـــــدا بودبرای شما.
این هماهنگیها وقفل شدنها ونرفتن دانلودها، همش نشونه هدایت ونظم الهیه…
بسی زیباگفتین: «خدا گر زحکمت ببندد دری / ز رحمت گشاید در دیگری» ==>> دقیق همینه… گاهی مافکرمیکنیم اتفاقی داره خلاف خواستمون پیش میره،
اما درواقع خـــــداداره مسیر واقعی هدایت رو بازمیکنه.
خیلی لذت بردم از اینکه گفتین مشق کردین ونوشتین ==>> شما عزیزدل درمدار آگاهی فعال هستین، نه فقط شنونده…
وقتی آدم چیزی رومینویسه، اون آگاهی تبدیل میشه به جزئی از وجودش، =>>> من مطمئنـــــم همین نوشتنهای عاشقانه، همون دونههایی هستن که بزودی درختای نور وآرامش ازش سبز میشه
درمورد پیشنهادی که گفتین درباره جمعآوری کامنتهای مقالهطور والهامبخش،
کاملا باهاتون موافقم.
این کامنتهاخودشون مثل چراغهای کوچیکی هستن که مسیر بقیه خانواده عزیزمون رو تاسالها هم روشن میکنن.
ازلطفتون، دعای قشنگتون وحس نورتون ممنونم
شیرازفقط شهر راز نیست، شهر دلهای روشن هم هست…
خوشحالم که با دل روشن شما هم آشنا شدم
خداوندجان بیشتر وبیشتر وجودتون رو پر ازحضور، عشق، هدایت وفراوانی کنه 🩷️ ان شاءالله
وای مرضیه عزیزم
چه کامنت فوق العاده ای نوشتی .
الان حدود یک ساعته که دارم می خونم و باهاش حال می کنم و اشک می ریزم و عشق می کنم با خدا ی مهربون.
همون خدایی که استاد داره از تجربه بندگی ش می گه و به ما هم نشون می ده ایییینننننه زندگی پادشاهی در سایه بندگی .
و این خدا ، خدای همه س و هر کس زرنگ تر باشه و خودش رو با قوانینش بیشتر هماهنگ کنه بیشتر ازش بهره می گیره.
قوانین جهان:
باور فراوانی
باور اینکه جهان و نعمتهای خدا وند هر روز داره بیشتر و راحت تر وارد زندگی ماها می شه
باور اینکه ما بخشی از خودش هستیم و اومدیم به این دنیای دو قطبی که فقط ویژگی های ربانیمون رو تجربه کنیم و لذت ببریم.
اومدیم که فقط لذت بودن و هستی رو تجربه کنیم
اومدیم که لذت نعمتهای خدا وند به شکل سلامتی ، ثروت ، آزادی ، عشق ،آرامش، آدمهای خوب و روابط خوب، احساس لیاقت و ارزشمندی، احساس حرکت و رشد و گسترش ،احساس مفید بودن و لذت تاثیر گذاری در رشد جهان، احساس عاشقی و لذت بندگی رب و… رو تجربه کنیم.
اینکه باید یاد بگیریم تسلیم رب باشیم و بهش و اتفاقاتی که برامون میفته و خیر بودن اونها حتی اگر به ظاهر ناخواسته هست، ایمان داسته باشیم و آرامش و توکل و ایمانمون رو با کنترل ذهنمون و خوب نگه احساسمون نشون بدیم و طعم شیرین پاداش بعدش رو تجربه کنیم و همینطور ایمانمون و اعتمادمون و به دنبال اون آرامش مون بیشتر می شه و باز به دنبال اون نعمتهای بیشتر و وسیعتر رو تجربه کنیم.
باور و عمل به اینکه ما کوچکترین تاثیر در زندگی هیچ کس هیچ کس حتی فرزندان همسر پدر مادر و خواهر برادر و … نداریم وای صد درصد می تکنیم زندگی خودمون رو اونطور که می خوایم بسازیم و اگر خودمون و عزیزانمون رو دوست داریم و می خوایم موثرترین کا رو بکنیم، همه تمرکز مون رو بزاریم روی خودمون و خلق زندگی دلخواهمون و با این کار هم خودمون زندگی فوق العاده رو تجربه کنیم و هم بتونیم الگوی عملی باشیم برای عزیزانمون که باور کنن راه بندگی تنها راه موفقیت هست و بس. و اینطور دست خدا بشیم برای رشد و گسترش جهان هستی .
و …
خدایا شکر که جهان رو به این زیبایی و قوانین رو اینقدر آسان و راحت آفریدی که همه ما با فضل و یاری تو فقط اگر قدم برداریم و قلبا بخوایم و باور کنیم، می تونیم به راحتی تجربه کنیم.
خدا رو شکر که توی قانون جهانی که خلق کردی آسانترین کار سهم من هست که فقط حالم خوب باشه و لذت ببرم و تو رو باور داشته باشم و همه چیز رو به تو بسپارم و به هیچ چیز کاری نداشته باشه و
سهم تو
اینکه که همه کارها رو به بهنرین شکل در زمان مناسبش انجام می دی
و وقتی من همیشه آرامم صدتی تو رو توی هر لحظه می شنوم و هر وقت زمانش باشه به من می گی که چه کار بکنم .
خدایا شکرت مگه آسانتر و راحتتر از این می شه
و خدا رو شکر به خاطر این همه نعمت
وجود استا عزیزم و مریم جان دوست داشتنی ام
وجود مرضیه عزیزم و این همه دوستان فوق العاده توی این سایت
وجود دوستانی که نتیجه فوق العاده گرفتن و به من و بقیه هم اطمینان بیشتر از طی کردن مسیر بندگی می دن
واقعا خدا رو شکر به خاطر این همه نعمت
به خاطر جمله های کلیدی مرضیه عزیزم
که :
…
راه ورود نعمتها به زندگی آدمها هر روز و هر لحظه بیشتر و بیشتر و راحتتر و راحتتر می شه
خدا رو شکر که جهان هستی رو بر پایه آسانی و راحتی و لذت و احساس خوب و فففففررررااااووووااااننننییییی آفریدی.
خدایا شکر و شکر و شکر
با سلام خدمت استاد عزیز که دستی از دستان خداوند است که به زندگی من نور بخشید . از همه دوستان عزیز که در این مسیر نیز دستی از دستان خداوند هستند سپاسگزارم. من با دیدن این فایل متوجه هدایتی که خداوند در حدود 18 سال پیش در زندگی من اتفاق افتاد که امروز تازه متوجه شدم هدایت خداوند بوده را میخاهم مو به مو داستان آن روز را بنویسم که اول به خودم کمک کند که همان خدایی که آن روز به من کمک کرد و هدایت کرد امروز هم میتواند بهتر و با آگاهی راحت تر مرا هدایت کند. به الله قسم تمام اتفاقات این داستان واقعی را برای اولین بار میخاهم بر روی این سایت الهی برزبان آورم چون شماها درک میکنید و حتی هنوز خانواده و دوستانم نتوانستهاند درک کنند به همین خاطر اینجا همه چیز را قشنگ بازگو خواهم کرد و مطمئن هستم به شما نیز بسیار کمک خواهد کرد. 18 سال پیش در یک روز بعدازظهر که من در منزل پدرم بودم و مجرد بودم پسر دایی من که از بچگی با هم بزرگ شده بودیم و هم کلاس هم بودیم وحتی دوران دانشگاه با وجوداینکه یک رشته نبودیم ولی اکثر وقت ها را با هم بودیم به سراغم آمد که بریم کوه وچون در زمان بارش باران ورعدوبرق قارچ کوهی یافت میشود به دنبال من آمد تا بریم کوه و من گفتم بزار یه ساعت استراحت کنم و بعد بریم چون دقیقا سر ظهر بود.ولی اون انگار یه خورده عجله داشت و بعد یه ربع باز اومد و منم لباس پوشیدم و حرکت کردیم ومن و پسر دایی ام نمی دانستیم قرار است چه اتفاق بزرگی بیفتد اتفاقی که من حتی بعد از 18 سال از آن به عنوان یکی از بزرگترین هدایت های زندگیم نام ببرم . کوه مورو نظر ما از روستای ما فاصله داشت و ما بعد از یه ساعتی به اول کوه رسیدیم و استراحتی کردیم و چون تازه بارون باریده بود سنگ ها و صخره های کوه نم تازه ای داشت و طبیعت انگار جان تازه ای گرفته بود. من و پسر دای ام حرکت کردیم از اول کوه به سراغ قارچ و چون معمولا قارچ ها در ارتفاعات کوه وجاهای صعب العبور یافت میشدند حرکت کردیم و در مسیر های بسیار سخت میرفتیم و قارچ نیز جلوی ما آن روز خیلی زیاد بود و ما خوشحال میشدیم و چون با دیدن قارچ ها باعث میشد که هر مسیر ناهمواری را بریم تا به قارچ برسیم حدودا یه ساعت هردو با هم وبا فاصله ی متری پیش میرفتیم ولی یهو مسیر ما عوص شد و از هم فاصله گرفتیم و گفتیم هر کس جدا گانه بره مسیری وبعد با صدا کردن همدیگر رو پیدا میکنیم. حدود یه ربع بود که از هم جدا شده بودیم وبه دنبال قرچ کوهی میگشتم در لابلای گیاهانی که تازه در اومده بودند ولی آن روز من به طرز عجیبی آرام آرام بودم . پسر دایی من حدود 10 متر بالاتر از من در لابه لای صخره ها بود ومن پایین تر بودم و منم بالای 20 متر از دره فاصله داشتم و در این زمان صحنه ای را دیدم که اصلا منتظر این صحنه نبودم و صدای اومدن چند سنگ ریزه از بالای سرم را احساس کردم وقتی بالای خودم رو نگاه کردم خدای من پسر دایی من از اون ارتفاع بالا پرت شد ومن فقط داشتم تماشا میکردم و هیچ کاری از دست من بر نمی آمدومن کامل هنوز اون صحنه بسیار خطرناک رو یادم هست . ارتفاع پرت شدن پسر دایی ام از بالا تا ته دره بالای 20 متر بود ودر ته دره نیز صخره های بزرگ سنگ بود و من حدود 4یا 5 بار در آسمان ملق و پشتک زدن او را دیدم وبعد از جلوی چشم من دور شد و قتی پایین رو نگاه کردم فقط این صحنه رو دیدم که با سر به صخره ها برخورد نکرد و با کمر با صخره ها خورد . حالا من موندم و یه جنازه که پایین دره افتاده و یه تصمیم بزرگ در دل کوهی که قرار است غروب شود و بجز صدای پرندگان صدای آدمی به گوش نمیرسید. تمام بدنم میلرزید و صدا هایی در ذهنم مدام میگفت دیدی که زندگی تو نیز به پایان رسید و شدی قاتل و یادم هست که فریاد زدم خدایا چرا این کار رو کردی . نجواهای که شدی قاتل ، زندان بری، اعدام میشی، و منطقی باید میومدم روستا و روستا رو خبر میکردم که آدم ببرم و کمکم کنند ولی درآن لحظه اصلا چنین فکری به ذهنم خطور نکرد و حسی وشجاعتی که الان میدانم الهام و هدایت خداوند بود مرا به سمت پایین دره هدایت کرد و آنقدر با سرعت رفتم که یهو منم به یه پرتگاه رسیدم و خودم رو کنترل کردم که نیفتم و آنقدر سرعت من زیاد بود چون سرازیری هم بود که یادمه یه رادیو کوچک با خودم برده بودم که آهنگ از رادیو گوش کنم و آن رادیو کوچک از جیبم پرت شد و به صخره ها میخورد و تیکه تیکه شد . مسیرم رو عوض کردم به سمت جنازه ای که تا یه ربع قبل از افتادنش از کوه با هم بودیم و حرف میزدیم ، در این مسیر که میرفتم بع سراغ جنازه نجواهای ذهنم مدام بدبخت شدنم و تکرار میکرد ویه حسی و نیرویی نیز منو به پایین دره میبرد. رسیدم بالای سر پسر دایی ام دیدم آروم آروم داره ناله میزنه و هنوز زنده است یه ذره حالم بهتر شد و حالا باید مسیر زیادی رو ببرم تا به جاده خاکی که وسط کوه بود برسیم . تنها بودم خسته و پاهایم جونی نداشتند ولی یه نیرویی مرا به سمت جاده کشاند که برم کمک بیارم ، هیچ کسی داخل کوه وآن جاده نبود و آن زمان نیز گوشی موبایل و همراهی من نداشتم ولی رفتم به جاده رسیدم دیدم یه کامیون از دور داره میاد و چون جاده خاکی بود یواش میومد و داشت از یه ماسه شویی ماسه به شهر می آورد منتظر موندم اومد و جلوی کامیون رو گرفتم و کمک خواستم ولی گفت کار دارم نمیتونم بیام بالای کوه فقط تنها کمک من اینه که با گوشی همراه ساده اش به آمبولانس زنگ بزنم تا اورژانس بیاد وزنگ زد ومن همچنان منتظر کمک بودم و با خودم میگفتم الان نمرده باشه و تموم کرده باشه ولی به هر حال کاری از دست من ساخته نبود چون به تنهایی نمیتوانستم از دل کوه بیارمش و البته یادم هست که قبل از اومدن برای کمک چند متری رو کول کردم آوردم ولی میگفت داره نفسم قطع میشه منو بزار زمین و باید دونفری می آوردیم.به هر حال کامیون رفت ومن تنها موندم با نجواهای ذهنم که میگفت بدبخت شدی و من هنوز امید وار به کمک که یهو چشمم به اتاقکی که تازه افتاده بود که فکر کنم در اون نزدیکی قرار بود یه ماسه شویی دیگه راه اندازی شود و اون نگهبان اونجا بود و به محض دیدن اطاق رفتم تا رسیدم و یه نفر نگهبان رو دیدم و درخواست کمک کردم و ترسید ونیومد و من باز ناامید شدم و گفتم خودم باید برم به هر طوری شده بیارمش پایین و دیگه از آدم ها ناامید شدم و دوباره باید مسیر جاده تا انتهای دره رو که سربالایی زیادی بود رو برم . رفتم و رسیدم و دیدم هنوز زنده است و کولش کردم و هر چند متر که می آوردمش میگفت دارم میمیرم بزارم زمین و منم میگذاشتمش زمین و باز دوباره کولش میکردم . الان دارم با اشک همه این داستان رو مینویسم والبته اشک شوق . تمام تلاشم رو داشتم میکردم و دیدم یکی دو نفر دارند به سمت من می آیند و نگهبان که خودش بنده خدا ترسیده بود ولی جلوی جاده رو گرفته بود و آدم ها رو به کمک من می فرستاد و من وقتی دو نفر رو دیدم خوشحال شدم و تا رسیدن ما به جاده آدم های زیادی که امروز متوجه شدم دستان خداوند بودند آنقدر زیاد شدند که من دیگر فقط داشتم کمک آنها رو تماشا میکردم و خستگی در میکردم . به محض رسیدن به جاده آمبولانس رسید و بعد از طی کردن مسیر زیادی به شهر و به اورژانس رسیدیم تمام لباس های من خونی بود و در بین مسیر به زن دایی ام خبر دادم و خودش رو به اورژانس رسانده بود . نیم ساعتی در اورژانس بودیم که به استان انتقال دهند ودر این حین اتفاق عجیبی افتاد و زن دایی من با سیلی به من زد و گفت قاتل پسرم تویی و اعدامت میکنم و این اتفاق باعث شد به کلانتری زنگ بزنند از طرف اورژانس و فعلا به استان فرستادن پسر دایی ام رو منتفی کنند و ماموران پلیس رسیدند و منو به ماشین خودشون بردند و رفتند از پسر دایی ام باز جویی کردند و نوشتند و ازش امضا گرفتند و بعد اومدند واز من بازجویی کردند ومن همه اتفاقات رو به همین شکل توضیح دادم و بعد از بازجویی به من گفتند پسر دایی ام گفته که خودم از کوه پرت شدم و من اصلا دخالتی نداشتم و تازه تلاش اون بوده که منو به بیمارستان رسونده و همون لحظه پلیس منو از ماشین با احترام خاصی پیاده کرد و گفت برو وهیچ کس نمیتواند به تو حرفی بزند و تو بی گناهی و حتی اگر کسی بخواهد حرفی بزند میتونی از اوشکایت کنی . و اونجا من نفس راحتی کشیدم و آرامش خاصی در درونم اتفاق افتاد و انگار تمام سلول های بدنم آرام آرام شدند و به منزل اومدم و بعد از بازجویی از من و پسر دایی ام خیلی زود اون رو به استان انتقال دادند وتا رسیدن به استان نیم ساعت بیشتر راه نبود ودر وسط راه از حرف زدن افتاده بود و تا به بیمارستان رسیده بود و به اطاق عمل رسیده بود به رحمت خدا رفت و از زمان بازجویی تا ف ت یه ساعت طول نکشید. اون آدم ها رو کی هدایت کرد. منو کی هدایت کرد با وجود آن همه نجوا که برم بالای سرش تا اینکه برم روستا و آدم بیارم که چند ساعت طول میکشید. میخام اینو بگم که از زمان افتادن از کوه تا فوت کردن 3یا 4 ساعت زمان برد . اگر من می اومدم روستا و کمک می بردم اصلا نرسیده به شهر فوت میکرد. ولی اون هدایتی که منو هدایت کرد . اون آدمی که به آمبولانس زنگ زد و حتی راننده آمبولانس یادم هست گفت میخاستم نیام چون خیلی ها زنگ میزند الکی و بارها اومده ایم و سر کار گذاشته اند و دروغ بوده . اون همه آدم رو کی ه آیت کرد . زن دایی ام رو کی هدایت کرد که منو سیلی بزنه و بگه قاتل منم چون اگر نمی گفت بدون بازجویی میبردن و داستان من تمام نمیشد . میخام بگم خداوند میدانست که قراره چند ساعت بعد اون اتفاق بیفتد و من نمیدانستم واگر میدانستم اصلا پای حرکت نداشتم . خدایا شکرت بابت بینهایت دستانت . و من تازه متوجه شدم که اون اتفاق بظاهر بد امروز قرار است چه اتفاقاتی بزرگ برای من رقم بزند . از همتون سپاسگزارم و مطمعن هستم به همه کمک خواهد کرد و استاد نیز این داستان رو امیدوارم بخونه و برام کامنتی بنویسه . خدا نگهدار همتون.
درود
روز صد و بیست و چهارم از تحول روز شمار زندگی من
سپاسگزارم از استاد
چقدر شیرین بود این داستان و این هدایتها
استاد وقتی گفتید ویزای توریستی شش ماهه برای ما در آمریکا مهیا شد من اون لحظه که داشتم همزمان با گوش کردن طراحی هم میکردم از ته دل ذوق کردم و خندیدم . خیلی لذت بخش بود.
واقعا شما با ایمانتون به هدایت پروردگار لایق بودنتون رو به نعمت ها اثبات کردید.
و این جمله این که به همون اندازه که باور میکنید به همون اندازه هدایت میشید این دوتا فایل باعث شد این دور روز من بیشتر حواسم باشه که هر لحظه چه صدایی درونم هست و داره بهم چی میگی
اونجا که گفتید من به شدت به نشونه ها اعتقاد دارم یاد جمله ی پائولو کوئیلو افتادم در کیمیاگر که میگفت نشونه ها رو دنبال کن
من این کتاب رو بیست و خورده ای سال پیش توی دوران دبیرستان خوندم. ولی فقط خوندم….
و توی این فایل چیزی که درک کردم اینه که باوجود اتفاقاتی که مدام در حال گره خوردن بوده شما از زاویه ای نگاه میکردید که خوشبینانه ترین حالت بوده و اینجاست که خداوند درجه ایمانتون رو سنجیده و به بهترین حالت ممکنه هدایتتون کرده…
سلام و درود
دارم این فایل رو دوباره بعد چندسال گوش میدم
همش اشکه که سرازیر میشه
میدونید چرا؟
چونکه چند روزه روی یه مسیله ای باید پول بیاددسم ولی دسم از همه جا کوتاهه
این فایلو که گوش میدادم
گفتم همینه دقیقا همینه
توکل کرده بودم به خدا هاااا
ولی ذهن فضولم هی پارازیت مینداخت میگفت وام بگیر طلا بفروش
الان گفتم نهههه
صبر میکنم خدا خودش به بهترین راه پولو میرسونه دسم
پس با خودم گفتم خدایا مسیر درست رو نشونم بده هدایتم کن
من صبر میکنم میدونم تو برنامه بهتری برام داری
من یه پکیج اموزشی درست کردم و دارم براش تبلیغ میکنم و تنها یک نفر ثبت نام کرده
ولی نزاشتم حسم خراب بشه گفتم حتما حکمتی توشه صبر کن
به خدا توکل کن
پکیجم افلاینه و توی کانال اموزشهام رو گذاشتم و قیمت خیلی ناچیز 300تومن گذاشتم
چند روز بعد یه خانمه گفت من حضوری میخوام چقدره گفتمش3500
اونم گفت باشه و فلان و خبری نشد
بازم گفتم خدا تو بهتر داری برام میچینی هدایتم کن
یعنی این روزا فقط از خدا میخوام هدایتم کنه چون یه500میلیونی نیاز دارم
و شرایطم طوریه که منطق میگه خواستت غیر معقوله بابا 500 تو ازکجا اخه
ولی قلبم بهم میگه به تو ربطی نداره از کجا قراره بیاد تو توکل کن من هدایتت میکنم
ولی ذهنم همش پارازیت میندازه و من دارم سعی میکنم با گوش دادن به فایلها ذهنم رو روی چیزهای خوب و مثبت و زیباییها متمرکز کنم
اینقدر ایمانم به خدا قویه که میدوم درس میشه ولی چطورش به من ربطی نداره
فعلا همین
دوستتون دارم از صمیم قلب عاشقتونم
به نام خدای وهاب و رزاق و هدایت کننده و اجابت کننده ام
روز شمار تحول زندگی من روز دویست و بیست و سوم از فصل هفتم
سلام خدمت استاد عباسمنش جان و استاد شایسته ی عزیزم و دوستان همیشه همراه و هم فرکانسم
بریم سراغ نشانه های الهی امروزم
خدایا شکرت بابت اینکه امروز یه فرصت و عمر دوباره بهم دادی
خدایا شکرت بابت حال خوب امروزم
خدایا شکرت بابت سلامتیم
خدایا شکرت بابت هوای فوق العاده امروز
خدایا شکرت بابت ناهار و شام خوشمزه و رایگانی که خوردم و لذت بردم
خدایا شکرت بابت حضورم در این لحظه
خدایا شکرت بابت حضورم در این سایت پر از آگاهی
خدایا شکرت بابت سقف بالای سرم
خدایا شکرت بابت ماشین و گوشی قشنگم
خدایا شکرت بابت هر قدمی که بر روی زمین میگذارم
خدایا شکرت بابت هر نفسی که میکشم
خدایا شکرت بابت تک تک ضربان قلبم
خدایا شکرت بابت آرامش و آسایش و راحتی و امنیتم
خدایا شکرت که طبق درخواست ستاره قطبیم که میخواستم نعمت غیرمنتظره دریافت کنم رفتم مامان و خواهرم رو برسونم مجلس از خدا خواستم خواهرم برام ناهار بیاره که این اتفاق افتاد ساندویچ خوشمزه آورد برام و خوردم و لذت بردم
خدایا شکرت که طبق درخواست ستاره قطبیم 300 تومن که مشتریم قرار بود واریز کنه پیام دادم بهش با اعتماد به نفس گفتم واریز کنید که واریز کرد
خدایا شکرت بابت اینکه مشتریم پیام داد گفت بازم پودر زعفران میخوام
خدایا شکرت بابت اینکه 200 بسته پودر زعفران پاک کردم
خدایا شکرت بابت اینکه به مجلس دعوت بودم و چند باری هم اصرار کرد صاحب مجلس ولی من با اعتماد به نفس گفتم نمیتونم بیام و نرفتم
خدایا شکرت که طبق درخواست ستاره قطبیم که میخواستم ماشینم رو ببرم سیم کش که بردم این تصمیم به تعویق افتادمو امروز عملی کردم سوزن های ماشینمو شست و چراغ ماشینم رو عوض کرد و راهنمای ماشینم رو درست کرد و شمع های ماشینم رو هم عوض کرد خدایا شکرت
خدایا شکرت که طبق درخواست ستاره قطبیم که میخواستم نعمت غیرمنتظره دریافت کنم از مجلس شکلات و میوه آورده بودند برام و خوردم و لذت بردم
خدایا شکرت بابت اینکه رفتیم با دوستم جاده روستایی و بابت گاو ها و گوسفند ها و سگ های زیبا و هوای فوق العاده و زمین های فراوان کشاورزی و بوی طبیعت و غروب قشنگ و بی نهایت پرندگان در حال پرواز سپاسگزاری کردم
خدایا شکرت بابت اینکه تا این قسمت که روز شمار تحول زندگی من تو سایت هست هرروز همراه شدم با این آگاهی های ناب و متعهدانه ادامه دادم و تموم کردم اگرم قسمت جدید اومد بازم میام و کامنت میذارم بی نهایت از استاد عزیزم و خانم شایسته جانم سپاسگزارم
و اما بریم سراغ آگاهی های این فایل قشنگ
داستانی درباره هدایت الهی | قسمت 2
● دیگه نه ماشینی داشتیم و نه کارتمون کار میکرد یه ذره حالم گرفته شد و اومدم خونه
● عزیز دلم گفت حتما ما قراره بریم خدا به ما میگه ما داریم میریم ماشین میخوایم چیکار
● رفتیم لذت بردیم و تمرکز کردیم بر زیبایی ها ذهنمون رو کنترل کردیم رفتیم دیزنی لند پاریس
● عزیز دلم یه تابلویی رو دید گفت اینم یه نشونست ما داریم میریم
● وقتی رفتیم سفارت دیدم عزیز دلم با یه خانومی فارسی صحبت میکنه گفتم خدا تو رو از کجا آورد
● گفتش که من دوس دارم شما رو بفرستم آمریکا
● گفتش اگه خرید خدمتی هستی هیچ مدارکی لازم نیست به من بدی و اصلا به مدارک نگاه نکرد
● ما برگشتیم هتل ایمیل اومد که ویزاتون آمادست بیایید بگیرید به همین سادگی
● بلیط گرفتیم با قیمت بسیار مناسب و ارزون
با پرواز خالی بسیار با کیفیت اومدیم استانبول
● یکی ار دوستان گفتند بیایید فلوریدا گفتم این پیغام خداست
● اون افسری که اونجا هست مشخص میکنه شمارو راه بده یا نده و زمان رو مشخص میکنه
● افسر گفت چقدر لباسای خوشگلی پوشیدین
● افسر فرممون رو خودش پر کرد
● باورتون میشه چمدونامون رو نگشتند و گفت اینارو بذارید برن و ویزای توریستی 6 ماهه برامون زد
● اومدیم فلوریدا و خونه آماده و مهیا
● میبینی جریان هدایت خداوند رو میبینی خداوند چطوری دلارو نرم میکنه
●فرداش رفتیم یه کارت بانکی گرفتیم
● حالا ما اومدیم آمریکا میخوایم بمونیم چیکار باید بکنیم ؟
● رفتیم لس آنجلس تا مسابقه کشتی رو ببینیم و درست در زمان درستش رسیدیم به مسابقه
● این مثالها رو میزنم تا ایمانتون تقویت بشه
● رفتیم دفتر وکیل مهاجرتی اون روزی که ما رفتیم وکیل تو دادگاه نبود تو دفتر بود
● مدارک برای اقامت تو آمریکا اومد در خونه به همین راحتی
● فلوریدا دقیقا جائی بود که من میخواستم و با روحیه من سازگارتر بود
● ببین خداوند چقدر ساده مارو هدایت میکنه و کارارو انجام میده
● به اندازه ای که باور میکنی خداوند هدایتت میکنه به همون اندازه هدایتت میکنه
خدایا تنها تو را میپرستم و تنها از تو یاری میجویم
در پناه الله یکتا شاد وسالم وثروتمند و سعادتمند در دنیا و آخرت باشید
به نام خداوند بخشنده و مهربان
سلام استاد و خانم شایسته عزیز
قُلْنَا اهْبِطُوا مِنْهَا جَمِیعًا ۖ فَإِمَّا یَأْتِیَنَّکُمْ مِنِّی هُدًى فَمَنْ تَبِعَ هُدَایَ فَلَا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلَا هُمْ یَحْزَنُونَ
گفتیم: همگی از آن [مرتبه و مقام] فرود آیید؛ چنانچه از سوی من هدایتی برای شما آمد، پس کسانی که از هدایتم پیروی کنند نه ترسی بر آنان است و نه اندوهگین شوند.
قُلْ مَنْ کَانَ عَدُوًّا لِجِبْرِیلَ فَإِنَّهُ نَزَّلَهُ عَلَىٰ قَلْبِکَ بِإِذْنِ اللَّهِ مُصَدِّقًا لِمَا بَیْنَ یَدَیْهِ وَهُدًى وَبُشْرَىٰ لِلْمُؤْمِنِینَ
[آنان می گویند: چون جبرئیل، وحی را برای تو می آورد ما با او دشمنیم؛ بنابراین به تو ایمان نمی آوریم] بگو: هر که دشمن جیرئیل است [دشمن خداست] زیرا او قرآن را به فرمان خدا بر قلب تو نازل کرده است، در حالی که تصدیق کننده کتاب های پیش از خود و هدایت وبشارت برای مؤمنان است.
وَلَنْ تَرْضَىٰ عَنْکَ الْیَهُودُ وَلَا النَّصَارَىٰ حَتَّىٰ تَتَّبِعَ مِلَّتَهُمْ ۗ قُلْ إِنَّ هُدَى اللَّهِ هُوَ الْهُدَىٰ ۗ وَلَئِنِ اتَّبَعْتَ أَهْوَاءَهُمْ بَعْدَ الَّذِی جَاءَکَ مِنَ الْعِلْمِ ۙ مَا لَکَ مِنَ اللَّهِ مِنْ وَلِیٍّ وَلَا نَصِیرٍ
یهود و نصاری هرگز از تو راضی نمی شوند تا آنکه از آیینشان پیروی کنی. بگو: مسلماً هدایت خدا فقط هدایت [واقعی] است. و اگر پس از دانشی که [چون قرآن] برایت آمده از هوا و هوس های آنان پیروی کنی، از سوی خدا هیچ سرپرست و یاوری برای تو نخواهد بود.
إِنَّ الَّذِینَ یَکْتُمُونَ مَا أَنْزَلْنَا مِنَ الْبَیِّنَاتِ وَالْهُدَىٰ مِنْ بَعْدِ مَا بَیَّنَّاهُ لِلنَّاسِ فِی الْکِتَابِ ۙ أُولَٰئِکَ یَلْعَنُهُمُ اللَّهُ وَیَلْعَنُهُمُ اللَّاعِنُونَ
یقیناً کسانی که آنچه را ما از دلایل آشکار و [وسیله] هدایت نازل کردیم، پس از آنکه همه آن را در کتاب برای مردم روشن ساختیم، پنهان می کنند خدا لعنتشان می کند، و لعنت کنندگان هم لعنتشان می کنند.
مِنْ قَبْلُ هُدًى لِلنَّاسِ وَأَنْزَلَ الْفُرْقَانَ ۗ إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا بِآیَاتِ اللَّهِ لَهُمْ عَذَابٌ شَدِیدٌ ۗ وَاللَّهُ عَزِیزٌ ذُو انْتِقَامٍ
پیش از قرآن که هدایتی است برای مردم ، و فرقان را [که مایه جدایی حق از باطل است] نازل کرد. مسلماً کسانی که به آیات خدا کافر شدند، برای آنان [به کیفرِ کفرشان] عذابی سخت است؛ وخدا توانای شکست ناپذیر و صاحب انتقام است
وَکَیْفَ تَکْفُرُونَ وَأَنْتُمْ تُتْلَىٰ عَلَیْکُمْ آیَاتُ اللَّهِ وَفِیکُمْ رَسُولُهُ ۗ وَمَنْ یَعْتَصِمْ بِاللَّهِ فَقَدْ هُدِیَ إِلَىٰ صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ
و چگونه کفر می ورزید در حالی که آیات خدا بر شما خوانده می شود، و پیامبر او در میان شماست؟! و هر کس به خدا تمسّک جوید(کتاب او را جدی بگیرد)، قطعاً به راه راست هدایت شده است.
وَإِنْ کَانَ کَبُرَ عَلَیْکَ إِعْرَاضُهُمْ فَإِنِ اسْتَطَعْتَ أَنْ تَبْتَغِیَ نَفَقًا فِی الْأَرْضِ أَوْ سُلَّمًا فِی السَّمَاءِ فَتَأْتِیَهُمْ بِآیَهٍ ۚ وَلَوْ شَاءَ اللَّهُ لَجَمَعَهُمْ عَلَى الْهُدَىٰ ۚ فَلَا تَکُونَنَّ مِنَ الْجَاهِلِینَ
و اگر روی گرداندن آنان [از قرآن و نبوّت] بر تو سنگین و دشوار است، اگر بتوانی نقبی در زمین، یا نردبانی برای راه یافتن در آسمان بجویی تا [از عمق زمین و پهنه آسمان] معجزه ای دیگر [غیر قرآن] برای آنان بیاوری [این کار را انجام ده ولی آنها ایمان نمی آورند]؛ و اگر خدا می خواست همه آنان را [به جبر و زور] به راه هدایت گرد می آورد؛ [ولی هدایت اجباری فاقد ارزش است] پس هرگز [نسبت به روحیات و اوصاف کافران لجوج که خواستار هدایت نیستند] از بی خبران مباش.
خدایا شکرت
به نام خداوند بخشنده و مهربان
سلام استاد و خانم شایسته عزیز
نکاتی که از این فایل زیبا و ارزشمند درک کردیم:
-با بودن در مدار مناسب اتفاقات به ظاهر بد و نامناسب نتایج خیر برای ما در بر دارد
-در شرایط چالش برانگیز ذهن خود را کنترل کرده و از زاویه ای به مسائل نامناسب نگاه کنیم که به ما احساس خوب دهد
-اگر برای حل مسائل خود راه حلی نداریم تمرکز خود را بر موضوعاتی قرار داده که به ما احساس لذت و شادی دهد
-با تمرکز بر نعمت ها به جای مسائل نامناسب خداوند ما را در زمان مناسب به راه حل ان ها هدایت می کند
-هموراه باور داشته باشیم تمام اتفاقات نامناسب به نفع ما تمام می شود
-افراد از هزاران طریق توسط خداوند هدایت می شوند
-خداوند با نشانه ها هر لحظه با ما صحبت می کند
-با داشتن باورها و افکار مناسب خداوند افراد شرایط موقعیت ها ایده های مناسب را به سمت ما هدایت می کند
-خداوند دل های افراد را برای ما نرم می کند
-ورودی ها دیده ها و شنیده های ما به واقعیت تبدیل می شوند
-مراقب ورودی های خود باشیم و انها را به شدت کنترل و مدیریت کنیم
-خداوند به راحت ترین شیوه ی ممکن ما را هدایت می کند
-با داشتن باورها و افکار مثبت همواره در مکان مناسب در زمان مناسب قرار داریم
-ما شناخت زیادی در مورد خواسته های خود نداریم باید تسلیم باشیم و اجازه دهیم توسط خداوند هدایت شویم
-شرک و قدرت دادن به عوامل بیرونی مانع دریافت هدایت ها و الهامات الهی می شود
-به یاد آوردن هدایت های خداوند به ما کمک می کند تحقق اهداف و خواسته ها برایمان امکان پذیر و باور پذیر شود
-افراد هیچ تاثیری در زندگی ما ندارند
-قدرت تنها در دستان خداوند است
-به خداوند ایمان داشته باشیم و بدانیم همواره در حال هدایت شدن توسط خداوندیم
خدایا شکرت