اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
من تصمیم گرفتم از امروز به هر فایل نشانه ی من که هدایت میشم براش کامنت بزارم و این فایل مقدس نشانه ای برام هست که این تصمیم خیلی درست تر از چیزیه که فکر میکردم چون یک سال و خورده ای پیش که به این سایت هدایت شدم و از دلم پرسیدم سراغ چه فایل هایی برم هدایت شدم به فایل های توحیدی و چه فیض هایی بردم ازین فایل ها و چه تحولاتی در زندگی من ایجاد شد که انشالله در موردش صحبت خواهم کرد
اما در مورد خشوع در برابر خداوند،
بعد آشنایی با اموزه های استاد یکی از دعاهای همیشگیم اینه خداجانم منو نجات بده از دست غرور خودم و کمکم کن هر وقت میخواد بیاد سراغم بفهمم اگه نمیفهمم به من پس گردنی بزن تا همون موقع حساب کار دستم بیاد نه بعد اینکه همه چیو باختم و از وقتی این خواسته رو از خدا میکنم همیشه و هر روز بهم یاداوری میکنه و باعث شده تو کوچیکترین کارامم یاد خدا بیفتم و ازش کمک بخوام این باعث شده کارهای روزمره زندگی و شغل و روابط ام خیلی روان و راحت انجام بشه از یه کاری اداری گرفته تا ابکش کردن برنج و خرید مواد اولیه برای آشپزخونه ام و خود به خود رفتن ادم های سمی از زندگیم و اومدن ادم های فوق العاده و بهتر شدن روابط با عزیزانم
و هر چه میگذره و این اتفاقات و خواستن این هدایت هی تکرار میشه من بیشتر و بیشتر هدایت هارو میفهمم و راحت تر میخوام ازش
سال های زیادی هم بوده که من اصلا نمیدونستم که میشه هدایت شد و وحی به همه میشه و اون زمانا زندگی واقعا سخت و پراسترس میگذشت برام، به هر دری میزدم نمیشد الان که به اون زمانا فک میکنم یادم میاد که همون موقع هم سر هر تصمیمی و کاری هدایت میومد و خدا به دلم گواهی میداد که کار درست چیه اما من گوش نمیدادم و کاری رو میکردم که ذهنم و عقلم میگفت و نتیجه اش هم مشخصه که سال ها درگیر استرس اینده، غم گذشته و سپری کردن زمان حال در بدترین حال جسمی و روحی و مالی و رابطه ای !
واقعا من بدون هدایت خداوند هیچی نیستم
صبح که چشامو باز میکنم عاشقانه خودمو بهش میسپارم و با خیال راحت میرم سراغ زندگی و در طول روز بارها و بارها ازش میخوام و کمکش رو در لحظه میبینم و شب که میخوام بخوابم میبینم توی کل روز همه کارو برام انجام داده بدون زحمت و سختی کشیدن من
به یاد میارم زمان هایی که سالی چند بار فقط تو سختی هام یاد خدا میفتادم و با عجز و ناله ازش میخواستم منو از این شرایط خلاص کنه و دفتر و میبستم و میرفتم تا چند ماه بعد که دوباره دردی میومد سراغم و با باز کردن دفترم میدیدم عه رنج قبلی رو برام راحت کرد ولی من حتی یه تشکر خشک و خالی ام ازش نکردم
و زندگی سخت و پر از غر زدن و حس قربانی شدن از شرایط و ادم ها و خانواده ادامه پیدا میکرد و به قول شما گیر کرده بودم!
تا نزدیک دو سال پیش که بعد از یه شکست عاطفی و مالی خیلی بد دچار همون عجز و ناتوانی شدم و به قول شما قدم اول رو برداشتم و رو کردم به پروردگار و گفتم من دیگه هیچی ندارم، همون عقلی ام که بهش میبالیدم و فک میکردم خیلی میدونم هم دیگه ندارم در بیچاره ترین حالت ممکن عاجز و گریان و همینطور ناراحت از خود خدا که مگه من چه کرده بودم که منو به این حال و روز دراوردی تسلیم شدم! البته اون لحظه نمیدونستم که اسم اون احساس تسلیمه،گفتم میخوایی منو از این بدبخت تر کنی بکن و میخوایی منو به عرش ببری ببر دیگه چیزی برام مهم نیست و رها کردم
اون روزا سر یه کاری میرفتم که دوسش نداشتم و از سر اجبار و اینکه خرج ام و درارم و قسط و وام هامو پرداخت کنم انجامش میدادم و امیدی هم به اینده نداشتم فقط چند تا نکته داشت اون روزا یکی اینکه در مورد مشکلاتی که داشتم اصلا حرف نمیزدم با کسی ،با هیچکی،حتی با صمیمی ترین دوستمم سر اینکه از مشکلاتم میپرسید رابطه مو کم کردم که حرف نزنم چون اعصابم به هم میریخت و همه ی تلاشام برای اروم شدن بی فایده میموند و چون ادم مغروری هم بودم غرورم اجازه نمیداد کسی از دردم خبر داشته باشه و بعد اشنایی با سایت فهمیدم که واقعا چه کار تاثیرگذاری بوده و خدا منو هدایت کرده بود که در مورد مشکلاتم صحبت نکنم . سعی میکردم سر خودمو با کارکردن گرم کنم هرچند از درون واقعا غمگین بودم ولی ظاهرمو حفظ میکردم و یه نکته دیگه ازون روزا این بود با اینکه از خدا دلگیر بودم که چرا این بلاها سر من اومده ولی ته دلم میگفتم یه حمکتی داشته و خدا منو از شرایط خیلی بدی در اینده دور نگه داشته با این کار و تقصیر خودم بوده که روی یه چیزی خیلی اصرار کردم و خدا وقتی دیده حرف حالیم نمیشه مجبور شده با پس گردنی منو متوجه اشتباهم بکنه ولی در نهایت خیری درش نهفته اس و با این افکار خودمو اروم میکردم.
ازون اتفاقات شاید دوما هم نگذشته بود که تغییرات بزرگی در زندگی من شروع شد به ایجاد شدن
من از سن 18 سالگی با تصمیم خودم مستقل شده بودم و از یه شهر کوچیک به مرکز استان دیگری مهاجرت کرده بودم ،درس خونده بودم و لیسانس زبان و ادبیات فرانسه گرفته بودم و همیشه کار کرده بودم و برای خودم درامد داشتم چندین وچند شغل عوض کرده بودم و همیشه در رویای ایجاد کسب و کار خودم بودم ولی همیشه ترس و نداشتن سرمایه اولیه کافی و مهارت و …. حتی اجازه رویاپردازی زیاد رو هم بهم نداده بود
من از بچگی عاشق آشپزی بودم و به گفته دیگران دستپخت خوبی هم داشتم و تو لیست اهدافم از سال ها پیش یه جمله بود : راه انداختن رستوران خودم
ولی تو تمام سال هایی که کار میکردم معمولا شغل هام ربطی به این علاقه نداشت چون من دنبال این بودم از طریقی پول بسازم و با پولم رستوران بزنم و خب شغل هایی در حوزه بازاریابی و مارکتینگ که اصلا هم با روحیه من جور در نمیومد و خودمو مجبور میکردم که با کلی ادم ارتباط برقرار کنم ولی همیشه حالم بد بود هم از اینکه از ارتباط زیاد خوشم نمیومد و هم اینکه یه مشکلی دارم که شغلم این مهارت رو میطلبه ولی انجام این مهارت برای من مثل کوه کندنه و همیشه در جنگ و جدال با خودم بودم و خودمو تنبل میدونستم!
خلاصه برگردیم به دو سال پیش که اون اتفاقات افتاد و من تسلیم شدم و تمرکزم رو که قبلا روی کس دیگه ای گذاشته بودم که خوشحال باشه، راضی باشه گذاشتم رو خودم ،روی رسیدن به اهدافی که سال ها پیش نوشته بودم ولی در مرکز توجه ام نبود و روش تمرکز نداشتم.
بعد گذشتن چند هفته ازون اتفاق ایده زدن رستوران یهو افتاد تو مغزم اولش قرار شد با یکی از دوستام که رستوران داشت و شعبه دیگه ای زده بود و سرش شلوغ بود و نمیرسید هر دو جا رو بچرخونه شراکت کنم ولی چون از خدا خواسته بودم پناهم باشه و جز اون دیگه کسی رو ندارم و هر چی اون بگه انجام میدم حس ام بهم گفت اون پیشنهاد رو رد کنم و برای خودم کار کنم .
تمام پس انداز من در این سالها پول پیشی بود که دست صاحبخانه بود و هر سال هرچقدر کار میکردم باید اضافه میکردم به اون پول و دوباره سال بعد و سال بعد و….
تصمیم گرفتم اون پول رو بگیرم و از اون قسمت شهر که محله نسبتا گرونی بود به جایی برم که با اون پول هم بتونم خونه بگیرم و هم بقیه پول رو خرج یه مغازه کوچیک کنم مغازه خیلی کوچیک با خودم گفتم شده یه زیر پله هم شده میگیرم و اونجا آش میفروشم ولی دیگه طاقت این شرایط و کار کردن برای دیگران و جمع کردن پول برای پیش خانه رو نداشتم و با خودم گفتم هر چی هم بشه ازین که هست بدتر نمیشه
اسفند ماه دو سال پیش بود قرارداد خونه رو تمدید نکردم و به صاحبخونه گفتم خونه رو خالی میکنم،برای اولین بار در تمام سال هایی که مستاجر بودم صاحبخانه گفت من میخوام سال اینده خونه رو بفروشم تا وقتی مشتری پیدا میشه بشین پول هم اضافه نمیکنم ، در واقع پیشنهادی بود که هر سال ارزوش رو داشتم ولی هیچ وقت اتفاق نیفتاده بود تا امسال که تصمیم گرفته بودم کسب و کار خودمو راه بندازم، ولی وسوسه نشدم گفتم این نشانه اس دنیا میخواد منو امتحان کنه ببینه چند .مرده حلاجم و رو تصمیم میمونم و گفتم نه میرم
میخواستم عید رو برم شهرستان پیش خانواده و برگشتنی دنبال مغازه و خونه بگردم،هفته ی اخر اسفند بود رفته بودم مغازه دوستم که رستوران داشت تا بهش کمک کنم ،بهم گفت تو که بنگاه نمیری حداقل تو اپلیکیشن دیوار یه نگاه بنداز ببین وضعیت مغازه و اینا چطوره گفتم نه حتی تو دیوارم دلم نمیخواد نگاه کنم خدا خودش برام مغازه پیدا میکنه، نمیدونم این حرف از کجا میومد ولی با اطمینان بیان شد
نیم ساعت بعد یکی از مشتری های رستوران دوستم بعد خوردن غذا گفت شما که تازه رستوران زدین یکی از اشناهای ما فلان جا یه رستوران داره که خودش میخواد مهاجرت کنه و مغازشو واگذار میکنه کاش اونجارو میگرفتین
گفتیم ما یه مغازه دیگه هم میخواهیم و همین شد که ما رفتیم اون مغازه رو دیدیم و برای منی که به یه زیرپله راضی بودم مثل بهشت بود و همونجا اوکی شد و یه خونه نزدیک همون رستوران پیدا شد و قبل سال جدید هم مغازه اوکی شد و هم خونه !
خدا هم مغازه رو برام جور کرد و هم خونه رو و حتی پولی که برای وسیله های رستوران هم کنار گذاشته بودم و روش حساب کرده بودم هم دست نخورد و از سود چند ماه اول رستوران پول وسیله ها هم درومد و پرداخت شد.
انگار خدا میخواست بهم بگه بیا اینم پولی که خیلی بهش مینازیدی و پشتت بهش گرم بود اونم مال خودت!
و من کسب و کارم و راه انداختم و با لطف و کرم خداوند هر روز و هروز کاری رو انجام میدم که عاشقشم وازش خسته نمیشم و اینقدر برام برکت داره که با گذشت یک سال و چند ماه از افتتاح رستوران دارم به خرید خونه و مغازه فکر میکنم
این معجزه ی پیدا شدن مغازه به اون شکل و راه افتادن کسب و کارماز اون روز تا حالا ، هر روز اشک منو در میاره و شده چراغ راه من ، هر چیزی که میخوام میگم خدا خودش انجامش میده مثل پیدا کردن مغازه که خودش پیدا کرد مثل مشتری ها که خودش اوردشون بدون حتی یه هزار تومنی بایت تبلیغات! رستوران من هنوزم تابلو سردر نداره، کارت ویزیت نداره ولی شماره مغازه تو گوشی اکثر مشتری ها هست و هر روز کلی زنگ خور داره برا سفارش غذا ، من اصلا خودمم پیج اینستاگرام ندارم چون از سیستمش خوشم نمیاد بنابراین مغازه هم پیج نداره، از دوستانم فودبلاگر معروف دارم که شاید با هزینه کم و حتی بدون هزینه برام تبلیغ میکرد ولی هیچ وقت ازش نخواستم چون اعتقادم بر اینه
هین توکل کن ملرزان پا و دست
رزق تو بر تو زتو عاشق تر است
مثل تهیه مواد اولیه که با بهترین قیمت و با بالاترین کیفیت و راحت ترین راه ممکن برام جور میشه و خیلی مثال های دیگه
اشنا شدن من با این سایت مقدس در سومین ماه راه انداختن کسب و کارم بود که انشالله در کامنت های بعدی از برکت آگاهی آموزش های استاد عزیز صحبت خواهم کرد .
این شعر هم در مورد هدایت و گوش کردن به قلب که ندای خداست تقدیم نگاه زیباتون
امیدوارم هر جا که هستید هر لحظه در حال دریافت هدایت، نعمت، ثروت، سلامتی، شادی و حس خوب باشید
منم مثل دوستان خیلی وقته کامنت نزاشتم و حتی نمیدونم چند روزه که با شما دوستان عزیزم هستم
ولی امشب یه حس خیلی خوبی داشتم برای اینکه بیام تو سایت و یه فایل گوش بدم
امروز روزی بود که از خود صبح مشغول کار بودم و ساعت یازده و نیم بود که از کار داشتم بر میگشتم. مسیر برگشتم پیاده روی داره و همیشه فرصت اینو دارم که یه فایلی از فایل های ارزشمند استاد عزیز عباس منش گوش بدم که دستی از دستان خداوند شده برای هدایت ما بندگان خدا
اتفاق جالبی که برام این مدت افتاده بود این بود که هربار با کسی گفت و گویی داشتم این حس غرور اینکه بیشتر و بهتر میفهمم و درک میکنم منو فرا میگرفت و هربار همون لحظه به خودم میگفتم نباید مغرور بشم و خودم رو از کسی بالاتر و کسیو از خودم بالاتر غیر از خداوند ببینم
تو این مدت خیلی روی این مورد که کسی رو بالا تر از خودم نبینم (منظورم اینکه فقط خدارو راس همچیز ببینم) و تمام انسان هارو بندگانی ببینم که مثل من هستند
ولی این مدت از دستم در رفته بود که جلوی غرورم رو بگیرم، دقیقا 3 ساعت قبل از این فایل یک گفتو گویی داشتم با یکی از دوستان درباره قدرت اختیاری که خداوند به ما داده و… که نمیخوام تو این کامنت دربارش حرف بزنم فقط میخوام بگم، حس اینکه من میدونم و من بلدم بهم دست داده بود و حتی بهم یه حسی گفت که تمومش کن و انرژیتو برای متقاعد کردن کسی نزار ولی باز ادامه دادم به اینکه من میدونم و بلدم
اون بحث تموم شد و ساعت 11.5 که از کار داشتم بر میگشتم سایت رو باز کردم و اومدم پایین و روی دکمه هدایت امروز زدم از شانس خوب من یکم دیر باز شد و اون لحظه چشم هامو بستم و از خدا خواستم خدایا من نمیدونم امروز چه هدایتی نیازمه خودت این هدایت رو برام بیار بعد گفتم چرا هدایت امروزم؟ من ازت میخوام هدایتی بهم بدیکه برای تمام هفته های آینده و حتی ماه ها و سال های بعدیم باشه. چشمامو که باز کردم تازه نوار بالای صفحه پُر شد و این فایل برام اومد
دیدم زمان فایل 1 ساعتو هفت دقیقس و گفتم اوووو کی حوصله داره تا آخر گوش بده، چون ساعت یازدهو نیم بود و منم صبح قراره برم به کارم برسم و الانم که این کامنت رو دارم مینویسم ساعت 1.5 هست. بعد گفتم اشکال نداره یکمشو الان گوش میدم بقیشو فردا. دوباره گفتم فکر کنم همشو گوش بدم
تو همین بدو بستونای دلم بود که فایلو گوش دادم. در همون دقایق اول فهمیدم که دقیقا برای من و این لحظه منه. دقیقا همون هدایتی بود که خود خدا بهم داده بود و نیازم بود. و این شد که تا آخر گوش دادم و تعدادی از کامت های دوستان عزیزم رو خوندم
بی نهایت از خدا سپاس گذار و ممنونم که صدامو شنید و هدایتم کرد. بی نهایت سپاس گزارم که ترمز ذهنی من رو بهم نشون داد. از استاد عباس منش هم تشکر میکنم که دستی از دستان خداوند هستند تا هدایت خدارو بشنویم.
هر لحظه که به این فایل فکر میکنم میفهمم که با گفتم اینکه من بلدم و راه رو میدونم چقدر از مسیرم دور شدم یا چققدر مسیر رو برای خودم سخت کردم. به این مدتی که توی سایت هستم فکر میکنم میبینم بینهایت آدم آروم تر و صبور تر و دل قرص تری شدم نسبت به قبل و خدارو شکر میکنم بابت تک تک نعمت ها، توانایی ها، هدایت ها، آرامش، صبوری، کنترل احساسات، کنترل افکار، وضعیت مالی با ثبات تر و کلی چیز دیگه که حتی من بهشون آگاه نیستم و خدا بهم لطف کرده و بهم هدیه دادتش
از این فایل یاد گرفتم که به خودم مغرور نباشم و همیشه در مقابل خداوند تسلیم باشم. به فرض اگر من داناترین انسان روی زمین هم باشم باز هم در مقابل خداوند دانشی ندارم. وقتی بخوام سوار هواپیما بشم سوکان رو میدم به خلبان ماهر تر. چه بسا من میدونم که ماهر ترین و دانا ترییین و توانمند ترین راهنمای این زندگی خداونده و اونه که به همچی آگاهه و من که خودم رو عاقل میدونم، پس سکان زندگیم رو میدم به خداوند که بسسسسیار بسسسیار ماهر تر و دانا تر و توانمند تر از منه
باز هم سپاسگذار خداوندم که این فرصت رو بهم داد که هدایت بشم، ایمان بیشتری داشته باشم، بیشتر بشناسمش و بفهممش و زندگی رو برام آروم تر و آسون تر بکنه. انقدر لطف و رحمتش در این مدت و قبل از این زیاد بوده که نمیتونم تو این کامنت جاش کنم فقط بابت همه چیز که خودت بهشون آگاهی ازت ممنون و سپاس گذارم
امیدوارم همه شما دوستان عزیزم و استاد خوبم همیشه در سلامت و فراوانی باشید و در لحظه به لحظه زندگیتون هدایت خداوند رو دریافت کنید.
من با اینکه مدت زیادی هست عضو سایت هستم ولی این اولین باری هست که کامنت میذارم و همیشه نکات و موضوعاتی که به ذهنم می رسه رو توی دفترم یادداشت می کنم اما این بار قلبم گفت که بیام و کامنت بذارم.
من یه نگاهی که به گذشته انداختم دیدم که هرجا منم منم رو کنارگذاشتم نتیجه خوب شد.
اینم امروز به خودم گفتم که خداوند من رو هدایت میکنه و منی که میگم صدای هدایت خدا رو نمیشنوم نجوای شیطانه که میخواد منو از مسیر دور کنه وگرنه گذشته رو که به یاد آوردم کلی مثال پیدا کردم.
سلامی. سرشار ازعشق قلبی من ..یادمه 4سال پیش یه فایل توی تلگرام به دستم رسید .که استاد عباسمنش در مورد الهام های خداوند صحبت می کرد .یه جاش میگه .به زنبورعسل وحی میشه.به مادر موسی وحی میشد.اونا که پیامبرنبودن.من خیلی تحت تاثیر قرارگرفتم .
اونروزها استاد عباسمنش رو نمی شناختم .حتی نمی دونستم این کیه ..وحدود یکسال بود جای دیگه ای با قانون جذب آشنا بودم ومرتب دنبال یادگیری و تمرین بودم .و بشدت در وضعیت نابسامانی از هر جنبه زندگیم قرار داشتم ..
اون حرفها به دلم می نشست وصدهاباراون فایل کوتاه.رو گوش کردم ونت برداری میکردم .بعدها شناختم که استاد عباسمنش بودن.
شاید اغراق نباشه که اون فایل یکطرف و همه اون اموزه های خودم در حوزه قانون جذب طرف دیگه ..اون فایل برابری مبکرد حتی وزن و ارزشش از یک دوره برای من بیشتر بود .
من مدت دوسال هست استاد رو می شناسم .ولی دخترم دوره عزت نفس رو خریده بود .ومن اکانت نداشتم .گوشی درست هم نداشتم.اما این مدت که درسایت استادعباسمنش هستم .
و دوره روانشناسی ثروت1رو خریدم .
تازه می فهمم .چقد دیدگاه توحیدی این مرد
مارو از چالش ها وکور گره های که خودمون بدست خودمون ایجاد کردیم .نجات میده .و باور به اینکه
من در برابر علم خدا هیچی نمی دونم
و هدایت های خدا راه درست هست
خیلی شرایط که از نظر دیگران خیلی سخت
ولاینحل هست .برای کسی که خدارو راهنما قرار میده .بسیار راحت رد میشه . ..
وقتی باور داریم فقط خدا و روی این باور که
همه جا هست و هدایتم مبکنه .و بدون تردید
به قلبمون گوش میکنیم .خیالمون روز بروز راحت ترمیشود .و چقد استاد قشنگ میگه.اصلا فک نکنیم دیگه بلدیم ..واقعا وقتی میگیم بگو الان چه کنم ؟
خدایا شکر شکر شکر که در این لحظه توان نوشتن احساسم رو دارم ، استاد عزیزم سپاسگزارم برای این فایل عالی، پر از حس و انرژی خالص و فوق العاده بود برای من، الهی شکر که روز من رو ساخت به زیبایی،
سپاسگزارترم از امروز و بعد از شنیدن این فایل و بابت این نشانه زیبا و الهی سپاسگزار شما استاد عزیزم هستم. دلم قرص تر شده و این بهم احساس روشن شدن و شفاف شدن میده
نمی دونم چی بگم نمی دونم چطور ازت تشکر کنم چققققققققققققققققدر زیبا بود این صحبتها واقعا به دلم نشست و باز دوباره خداوند داشت از زبان شما با من صحبت می کرد واقعا که چقدر زیبا بیان کردین که در همه کارهامون از خداوند هدایت بخوایم و در مقابل خداوند تواضع داشته باشیم نمی دونین امروز از صبح تا شب حدود 5-6 بار ایم فایل رو گوش دادم و سیر نمیشم چقدر نکات طلایی توشه و این فایل خودش دنیاها ارزش مادی و معنوی داره . بی نهایت از خدای مهربانم سپاسگزارم که به من اجازه دریافت ابن آگاهی فوق العاده ارزشمند رو داد و از شما استاد عزیزم هم بی نهایت سپاسگزارم که اینقدر ساده و روان و زیبا برای ما بیان می کنید. فقط از خداوند برایتان طول عمر با عزت و سلامتی بی حد و مرز خواهانم ️️️️️️️️️️️️️️️
تقریبا یکسالی میشه کامنت نزاشته بودم و الان که تقریبا دو هفته هست که اومدم فایل های توحیدی رو گوش میدم . هدایت شدم به این فایل و به من گفته شد که کامنت بزارم و از نشانه هایی این مدت بزارم و بگم هر وقت تسلیم خدا باشیم ، خودش به راحت ترین شکل و به بهترین مسیر ما را هدایت خواهد کرد .
من از خدا، خالق جهان که قدرت مند ترین هست ممنونم که مرا دوباره به این مسیر هدایت کرد .
فهمیدم وقتی بی چون و چرا تسلیم خدا باشی و به غیر از اون ، از کسی توقعی نداشته باشی ، قشنگ غیر ممکن رو ممکن میکنه .
خدا میشه بهترین دوست و همدم
میشه همونی که همیشه منتظرش بودی یه کاری برات بکنه و ازش تشکر کنی
میشه همونی که مشتاقه تا بشنوه فقط چی نیاز داری
از خدا ممنونم که همیشه بهترین ها را برام چیده ، کنار گذاشته
صبح ها به قول استاد اجازه میدم به خدا که منو به سمت خوشبختی ، راحتی ، ارامش ، حس خوب ، ثروت ، راه های سلامتی هدایت کنه
صبح ها در ستاره قطبی از خدا می خوام که تا اخر شب از مسبر هدایتش دور نشم و تسلیمم در برابر خودش
امیدوارم توحیدی بمانیم و به سمت ارامش و نور و حقیقت بریم
سلام به استاد عزیزدلم که هر کلمه ای که میگه برام مثل دُر و گوهر میمونه و قلب من رو به سمت خداوندم بیشتر باز میکنه.
استاد در مورد شرک ورزیدن به خداوند و بت کردن چت جی پی تی من یک مثالی دارم که به همین تازگی برام اتفاق افتاده.
من از اول مرداد، گوارشم شروع کرد به سخت کار کردن.
انقدر نشونه ها رو ندیدم و تغییر نکردم که هر بار بیشتر از قبل اذیت شدم و کم کم به جایی رسیدم که هر روز درد داشتم.
یادمه یک روز صبح پاشدم و خیلی اذیت بودم و تا شب درد داشتم.
شب با همسر و دخترم رفتیم نقش جهان و من از درد اصلا نمیتونستم یکجا بایستم.
حتی موقع رد شدن از خیابون نمیخواستم وایستم که ماشین ها برن و بعد من برم. میخواستم فقط حرکت کنم که دردم کمتر بشه که کمتر هم نمیشد.
در طول این سه ماه کلی به خودم گرسنگی دادم که گوارشم خودش رو پاکسازی کنه. اما بلافاصله با خوردن هر چیزی دوباره همون مسائل شروع میشد.
کار به جایی رسیده بود که من از غذا خوردن و دستشویی رفتن وحشت داشتم.
من از چت جی پی تی همه چیز پرسیده بودم و تمام موارد رو امتحان کرده بودم اما جواب درستی نگرفته بودم.
این اواخر دیگه واقعا آرامش فکری نداشتم.
یه شب به خدا گفتم خدایا تو طبیبم شو. تو بهم نعمت بده. تو مسئلم رو حل کن. من هیچی نمیدونم.
صبح همسرم پاشد، کلی گوشت از یخچال بیرون آورد و گفت تمام این گوشت ها رو امروز بخور.
ناگفته نماند که ما به خاطر باور محدود کننده ی کمبود، مدتی بود که گوشت کمی به غذا میزدیم.
من به خاطر غرورم اصلا دلم نمیخواست از برکتی که همسرم بهم پیشنهاد داده استفاده کنم. اما همون لحظه مچ خودم رو گرفتم و گفتم این از سمت پروردگارت بهت داده شده. با آغوش باز بپذیرش.
اومدم بگم نه نمیخواد، انشالله وضع مالیم بهتر میشه و خودم گوشت زندگیم رو تامین میکنم. اما به جاش گفتم باشه حتما!
من اون روز اصلا نون و برنج نخوردم و فقط گوشت خوردم.
احساس میکردم بهترم ولی هنوز هم خیلی راه داشتم تا به سلامتی کامل برسم.
همون شب خیلی اذیت بودم. همسرم بهم گفت فردا از یه دکتر نوبت بگیر بریم پیشش.
گفتم باشه ولی قلبم چیز دیگه ای میگفت. قبل خواب از خداوند عاجزانه درخواست کمک کردم.
گفتم خدایا من که دارم در مسیر تو حرکت میکنم. پس این تضاد چیه که انقدر در زندگیم بزرگ شده و داره آرامشم رو میگیره.
امکان نداره من در مسیر تو باشم و نتیجه ی اشتباه بگیرم.
گفتم تو توی نقش جهان، اون زمانی که از درد نمیتونستم یکجا بند بشم بهم یه نشونه دادی.
روی شیشه ی یک عطاری نوشته بود: “طبیبی را میشناسم که نامش خداست.”
تو همون موقع بهم گفتی همه رو ول کن. فقط از من بخواه.
اما من مشرک از تمام اعضای خانواده و چت جی پی تی کمک خواستم.
میدونستم راه حل دست توئه ولی اون جوری که باید، قلبم رو به روی هدایت هات باز نکردم.
خدایا من عاجز شدم.
من ناتوانم.
من به هر خیری که از تو به من برسه فقیرم.
من نمیخوام برای مسئله ی به این سادگی برم دکتر.
نمیخوام پول و وقت و انرژیم رو صرف چیزی کنم که جوابش در دست توست.
تو بهتر از هر پزشکی میدونی چاره ی کار من چیه.
خودت به مسیر درست هدایتم کن.
من توی تمرین ستاره ی قطبیم این موارد رو نوشتم خوابیدم.
فرداش با همسر و دخترم رفتیم ناژوان برای پیک نیک.
توی راه، همسر آهنگ هایی رو توی ماشین پخش میکرد که حال و هوای من رو بسیار معنوی کرده بود. حتی چشمهام از شدت معنویت اشکی میشد.
توی همون حال و هوا میگفتم خدایا به سمت مسیری که راه حل من هست هدایتم کن. تو به من بگو چه کار کنم و از چه راهی قدم بردارم.
وسط راه دخترم خوابالو شد. با این که تایم خوابش نبود، ولی من به روندی که خداوند سر راهم گذاشته بود اعتماد کردم و اجازه دادم دخترم بخوابه.
وقتی رسیدیم ناژوان، دلم نمیخواست از ماشین پیاده شم و از اون فضای معنوی دور شم.
به همسر گفتم الان که رها خوابه. ما اگه پیاده بشیم هم فایده ای نداره. پس بیا آهنگ گوش کنیم و توی این مسیر زیبای سرسبز با ماشین بریم.
همسرم گفت باشه و ما توی اون جاده ی زیبای ناژوان با آهنگ هایی که حس معنوی به من میداد حرکت کردیم.
تازه فهمیدم چرا خداوند دخترم رو اون موقع خوابونده. این کار رو کرد که من با آرامش فکری بتونم بهش بیشتر نزدیک بشم. در غیر این صورت باید بی تابی های دخترم رو تحمل میکردم و از اون حال و هوا خارج میشدم.
خلاصه رفتیم و رسیدیم به یه فضایی که کشاورزها تمام محصولاتشون رو آورده بودن کنار جاده و میفروختن.
یعنی محصولات تازه ی تازه ای که همین الان از چند قدم اون طرف تر چیده شده بود، لب جاده فروخته میشد.
همسرم اسم چندتا سبزیجات رو آورد و گفت میخوای برات بخرمشون؟
این بار دیگه من در رو به روی هدایت خداوند باز کرده بودم و بدون معطلی گفتم بله، لطفا بخر.
بعد هم رفتم از چت جی پی تی پرسیدم و دیدم همشون برای مسئله ی من عالی هستن.
همسر رفت و با کلی سبزیجات برگشت.
وقتی خریدمون تموم شد حسم بهم گفت حالا دیگه میتونین برین پیک نیک.
به همسر گفتم هرجا صلاح میدونی پارک کن.
به محض این که ماشین رو پارک کردیم، دخترم بیدار شد و من همونجا به خودم گفتم ببین که چقدر زمان بندی خداوند بی نظیره.
دختر رو بی موقع خوابوند که هم من بتونم احساس نزدیکی بیشتری بهش بکنم و هم خداوند هدایتش رو عملی کنه و ما به سمت خرید سبزیجات هدایت بشیم.
از ماشین پیاده شدیم و اول کمی پیاده روی کردیم.
موقع پیاده روی خداوند الهامی رو به قلبم گفت. بهم گفت تا هر وقت که بهت نگفتم، نون و برنج نخور.
من هم اطاعت کردم و گفتم نون و برنج رو تا زمانی که قلبم بهم میگه حذف میکنم.
بعد هم رفتیم سراغ ناهار و من باز هم گوشت فراوان خوردم و کلی بهمون خوش گذشت.
بعد همسرم خواست آتیش روشن کنه که بلال آتیشی بخوریم.
چند قدم اونطرف تر، یه درخت بسیار بزرگ اما خشک شده بود که قطعش کرده بودن.
همسرم تبرش رو آورد و شروع کرد به کندن قسمت هایی از اون تنه.
همونجا خداوندم بهم گفت ببین که چقدر فراوانی و نعمت برای شما آفریدم!
به همسرم گفتم این درخت شاید بیش از صد سال عمرش بوده. اما حالا خشک شده و قطعش کردن.
فکر کن این همه مدت عمر کرده و حالا به اینجا رسیده که ما بیایم و با تنه ی خشکیدش آتیش روشن کنیم.
این درخت بیش از صد سال پیش، به فکر امروز ما بوده. عمرش چند برابر عمر ماست اما خداوند هدایتش کرده و امروز ما رو به سمتش کشونده که بتونیم باهاش آتیش درست کنیم و روش چیزهایی که میخوایم رو بپریم.
اون روز کلی خوش گذروندیم و شب هم به نحو بسیار زیبایی گذشت.
شب با همون درخواست همیشگی از خداوند خواستم که راه رو برام هموار کنه و مسئلم رو حل کنه و به خاطر روز و شب فوق العاده لذت بخشی که در کنار عزیزانم گذروندم ازش سپاسگزاری کردم.
سپاسگزارش شدم که به راه درست و مسیر هموار و ساده هدایتم کرده و نعمت هایی که بدنم لازم داشته رو در اختیارم قرار داده.
صبح که بیدار شدم دیدم چقدر حالم بهتره اما هنوز مطمئن نبودم که این روند دائمی باشه و به زمان بیشتری نیاز داشتم که مطمئن بشم.
از همون روز تا الان که شش روزه از اون هدایت ها میگذره، من روز به روز بهتر شدم و امروز سومین روزه که دارم بدون درد و به راحت ترین شکل ممکن زندگی میکنم.
همه چیز برام راحت و آسان پیش میره.
من حتی دوباره نون و برنج رو هم اضافه کردم، حتی دیگه اونقدرها سبزیجات استفاده نمیکنم. اما حالم عالیه. انگار اصلا مسئله ای وجود نداشته.
الان که دارم این ها رو مینویسم، هم از خودم خجالت میکشم و پیش خداوندم احساس شرمندگی میکنم که از همون اول از خودش کمک نخواستم و بهش شرک ورزیدم و هوش چت جی پی تی رو بیشتر از هوش کیهانی خداوندم دونستم، هم احساس نزدیک بودن به خداوندم دارم که این مسیر رو به همین سادگی برام هموار کرد و من رو وارد بهترین فضا کرد و به بهترین شکل ممکن و در آرامش مطلق و فقط با مواد غذایی طبیعی، بدن من رو به حالت قبل برگردوند.
کلا مدتیه که احساس میکنم روند زندگیم خیلی تغییر کرده و حال روحیم خیلی بهتر و چرخ زندگیم روان تر شده.
دقیقا از زمانی که شروع کردم به انجام دادن همزمان تمرینات قدم اول و عزت نفس، همه چیز تغییر محسوسی در زندگیم داشته.
الان هم که با پروژه ی تغییر را در آغوش بگیر دارم پیش میرم و تا حالا سه جلسه ازش اومده و من هر سه جلسه رو گوش کردم.
من دوره ی احساس لیاقت رو ندارم که یک جلسه از احساس لیاقت و یک جلسه از تغییر را در آغوش بگیر رو گوش کنم و عمل کنم.
اما به جاش از دوره ی عزت نفس استفاده میکنم و میتونم بگم طی همین چند روزی که دارم این کار رو انجام میدم، احساس میکنم چرخ های زندگیم افتادن وسط یه عالمه روغن و هیچ صدایی از هیچ کجا به گوشم نمیرسه.
احساس میکنم این چرخ ها دیگه هرگز زنگ نمیزنن و سفت و سخت نمیشن.
خداوندا این ها همه از هدایت های توست.
دیروز هدایت شدم به گوش کردن توحید عملی قسمت 10 و امروز هدایت شدم به توحید عملی قسمت 11 و از دیشب، همه چیز برام عجیب تر شده!
انگار دارم در سرزمین رویایی زندگی میکنم.
هدایت های خداوندم رو خیلی واضح تر دریافت میکنم.
ما امشب باید بریم تولد دختر برادر همسرم. من دیشب برای کمک رفته بودم خونه ی جاری عزیزم که از داشتنش در زندگیم خیلی خوشحالم.
ازم پرسید به نظرت دیگه چه کاری رو باید انجام بدیم؟
اگه قبلا بود میگفتم من از برنامه هایی که برای تولد دارین اطلاعی ندارم.
اما به خاطر تاثیرات فوق العاده ی دوره ی عزت نفس، پا گذاشتم روی ترسم و هر چیزی که به قلبم گفته میشد رو به زبان میاوردم.
جاریم خیلی شگفت زده شد و گفت آره، ما باید این کارها رو هم انجام بدیم و کلی ازم به خاطر راهنماییم تشکر کرد.
من میدونستم خودم هیچ کاری نکردم. فقط به حرف های خداوندم عمل کردم و credit این راهنمایی ها رو توی ذهنم دادم به خداوندم.
دیشب به خاطر همین هدایتی که به قلبم شده بود و من بهش عمل کرده بودم، حالم خیلی خوب بود.
امروز هم با شنیدن توحید عملی 11 خیلی حالم عالی و چشمام اشکی شد.
یاد دیشب افتادم که گفتم خدایا من نمیدانم، تو بگو برای تولد باید چه کارهایی رو انجام بدیم و خداوند به بهترین شکل ممکن هدایتمون کرد و کلی از کارهامون راه افتاد.
خدایا شکرت.
دیشب کلی هدایتم کرد و هر وقت هرچیزی ازش پرسیدم، با صدای بلند جوابم رو داد.
گفتم خدایا به خواهری زنگ برنم؟
گفت نه! الان فقط به توحید عملی 10 گوش کن.
مدتی بعد گفتم خدایا به جاریم زنگ بزنم که ببینم کاری داره یا نه؟
گفت نه! الان فقط توحید عملی 10 رو گوش کن.
بعد فهمیدم اگه اون موقع به جاریم زنگ میزدم، جاریم اصلا خونه نبوده که بتونم برم پیشش و کمکش کنم.
45 دقیقه مونده بود به شروع کلاس با زبان آموزم که بهم گفت کلاس امروزت رو کنسل کن و بشین توحید عملی 10 رو ببین.
گفتم چشم و پیام دادم گفتم امروز کلاس کنسله.
بعد از این که پیام دادم یادم افتاد من اصلا با این گوشیم نمیتونستم کلاس رو برگزار کنم.
گوشی اصلیم خراب شده و دادمش برای تعمیر و این یکی گوشی اصلا نمیتونه عکس بگیره و من بعد از تدریس، باید از صفحه ی تدریس عکس میگرفتم و توی واتس اپ میفرستادم.
من حتی اگر با این گوشیم میخواستم وارد واتس اپ بشم کارم طولانی میشد چون واتس اپی که روی این گوشی هست، مال یک خط دیگه است.
از طرف دیگه اگه کلاس برگزار میشد، کلیپ هایی که آماده کرده بودم رو باید آموزش میدادم و چون گوشی خودم تعمیرگاه بود نمیتونستم کلیپ جدید بسازم و این یعنی برای جلسه ی بعد چیزی نداشتم که ارائه بدم.
اما خداوند به همین سادگی مسیر زندگیم رو هموار کرد و بهم گفت کلاس رو کنسل کن.
باورم نمیشد که فاصله ی دریافت الهام تا عمل برام انقدر کم باشه و زمانی به الهام قلبیم عمل کنم که اصلا نمیدونم چرا باید کلاس رو کنسل کنم.
وای خدای من!
دیشب به خداوندم گفتم میخوام برم دوش بگیرم اما دخترم رو هم نمیتونم تنها بذارم.
بهم گفت براش Miss Rachel بذار.
گفتم کدومش رو بذارم؟
گفت فولدر دوم، اولین قسمت.
این کار رو انجام دادم و رفتم داخل حموم.
بهم گفت در رو بذار روی هم اما نبندش. اینجوری صدای آب هم کمتر بیرون میره و دخترت کمتر متوجه نبودن تو میشه.
همین کار رو کردم و یه حموم بسیار لذت بخش رو بدون هیچ مزاحمتی تجربه کردم.
وقتی برگشتم دیدم دخترم هنوزم همون جاییه که وقتی من رفتم حموم بود. یعنی حتی یک سانت هم از جاش تکون نخورده بود. فقط به جای ایستادن، دراز کشیده بود و محو تماشای کارتون شده بود.
وای خدای بزرگوارم!
همین الان هم که دارم این کامنت رو مینویسم، تو کاری کردی که محو تماشای کارتون بشه و من بتونم این احساسات ناب و لذت بخش رو با نوشتن این کامنت تجربه کنم.
این ها همه از لطف و فضل و توانمندی توست پروردگارم.
شرک من رو ببخش و همیشه دستم رو بگیر که من بدون حضور تو در زندگیم هیچ هیچم.
استادم عاشقتونم
خداوند تمام درهای ثروت و نعمت و برکت و سلامتی و آرامش و خوشبختی رو، روز به روز بیشتر به روتون باز کنه.
سپاسگزارم که با کلماتی که به قلب زیباتون جاری میشه، باعث میشین ماه هم بتونیم در زندگیمون این احساسات ناب و لذت بخش رو تجربه کنیم.
با سلام و عرض ادب
من تصمیم گرفتم از امروز به هر فایل نشانه ی من که هدایت میشم براش کامنت بزارم و این فایل مقدس نشانه ای برام هست که این تصمیم خیلی درست تر از چیزیه که فکر میکردم چون یک سال و خورده ای پیش که به این سایت هدایت شدم و از دلم پرسیدم سراغ چه فایل هایی برم هدایت شدم به فایل های توحیدی و چه فیض هایی بردم ازین فایل ها و چه تحولاتی در زندگی من ایجاد شد که انشالله در موردش صحبت خواهم کرد
اما در مورد خشوع در برابر خداوند،
بعد آشنایی با اموزه های استاد یکی از دعاهای همیشگیم اینه خداجانم منو نجات بده از دست غرور خودم و کمکم کن هر وقت میخواد بیاد سراغم بفهمم اگه نمیفهمم به من پس گردنی بزن تا همون موقع حساب کار دستم بیاد نه بعد اینکه همه چیو باختم و از وقتی این خواسته رو از خدا میکنم همیشه و هر روز بهم یاداوری میکنه و باعث شده تو کوچیکترین کارامم یاد خدا بیفتم و ازش کمک بخوام این باعث شده کارهای روزمره زندگی و شغل و روابط ام خیلی روان و راحت انجام بشه از یه کاری اداری گرفته تا ابکش کردن برنج و خرید مواد اولیه برای آشپزخونه ام و خود به خود رفتن ادم های سمی از زندگیم و اومدن ادم های فوق العاده و بهتر شدن روابط با عزیزانم
و هر چه میگذره و این اتفاقات و خواستن این هدایت هی تکرار میشه من بیشتر و بیشتر هدایت هارو میفهمم و راحت تر میخوام ازش
سال های زیادی هم بوده که من اصلا نمیدونستم که میشه هدایت شد و وحی به همه میشه و اون زمانا زندگی واقعا سخت و پراسترس میگذشت برام، به هر دری میزدم نمیشد الان که به اون زمانا فک میکنم یادم میاد که همون موقع هم سر هر تصمیمی و کاری هدایت میومد و خدا به دلم گواهی میداد که کار درست چیه اما من گوش نمیدادم و کاری رو میکردم که ذهنم و عقلم میگفت و نتیجه اش هم مشخصه که سال ها درگیر استرس اینده، غم گذشته و سپری کردن زمان حال در بدترین حال جسمی و روحی و مالی و رابطه ای !
واقعا من بدون هدایت خداوند هیچی نیستم
صبح که چشامو باز میکنم عاشقانه خودمو بهش میسپارم و با خیال راحت میرم سراغ زندگی و در طول روز بارها و بارها ازش میخوام و کمکش رو در لحظه میبینم و شب که میخوام بخوابم میبینم توی کل روز همه کارو برام انجام داده بدون زحمت و سختی کشیدن من
به یاد میارم زمان هایی که سالی چند بار فقط تو سختی هام یاد خدا میفتادم و با عجز و ناله ازش میخواستم منو از این شرایط خلاص کنه و دفتر و میبستم و میرفتم تا چند ماه بعد که دوباره دردی میومد سراغم و با باز کردن دفترم میدیدم عه رنج قبلی رو برام راحت کرد ولی من حتی یه تشکر خشک و خالی ام ازش نکردم
و زندگی سخت و پر از غر زدن و حس قربانی شدن از شرایط و ادم ها و خانواده ادامه پیدا میکرد و به قول شما گیر کرده بودم!
تا نزدیک دو سال پیش که بعد از یه شکست عاطفی و مالی خیلی بد دچار همون عجز و ناتوانی شدم و به قول شما قدم اول رو برداشتم و رو کردم به پروردگار و گفتم من دیگه هیچی ندارم، همون عقلی ام که بهش میبالیدم و فک میکردم خیلی میدونم هم دیگه ندارم در بیچاره ترین حالت ممکن عاجز و گریان و همینطور ناراحت از خود خدا که مگه من چه کرده بودم که منو به این حال و روز دراوردی تسلیم شدم! البته اون لحظه نمیدونستم که اسم اون احساس تسلیمه،گفتم میخوایی منو از این بدبخت تر کنی بکن و میخوایی منو به عرش ببری ببر دیگه چیزی برام مهم نیست و رها کردم
اون روزا سر یه کاری میرفتم که دوسش نداشتم و از سر اجبار و اینکه خرج ام و درارم و قسط و وام هامو پرداخت کنم انجامش میدادم و امیدی هم به اینده نداشتم فقط چند تا نکته داشت اون روزا یکی اینکه در مورد مشکلاتی که داشتم اصلا حرف نمیزدم با کسی ،با هیچکی،حتی با صمیمی ترین دوستمم سر اینکه از مشکلاتم میپرسید رابطه مو کم کردم که حرف نزنم چون اعصابم به هم میریخت و همه ی تلاشام برای اروم شدن بی فایده میموند و چون ادم مغروری هم بودم غرورم اجازه نمیداد کسی از دردم خبر داشته باشه و بعد اشنایی با سایت فهمیدم که واقعا چه کار تاثیرگذاری بوده و خدا منو هدایت کرده بود که در مورد مشکلاتم صحبت نکنم . سعی میکردم سر خودمو با کارکردن گرم کنم هرچند از درون واقعا غمگین بودم ولی ظاهرمو حفظ میکردم و یه نکته دیگه ازون روزا این بود با اینکه از خدا دلگیر بودم که چرا این بلاها سر من اومده ولی ته دلم میگفتم یه حمکتی داشته و خدا منو از شرایط خیلی بدی در اینده دور نگه داشته با این کار و تقصیر خودم بوده که روی یه چیزی خیلی اصرار کردم و خدا وقتی دیده حرف حالیم نمیشه مجبور شده با پس گردنی منو متوجه اشتباهم بکنه ولی در نهایت خیری درش نهفته اس و با این افکار خودمو اروم میکردم.
ازون اتفاقات شاید دوما هم نگذشته بود که تغییرات بزرگی در زندگی من شروع شد به ایجاد شدن
من از سن 18 سالگی با تصمیم خودم مستقل شده بودم و از یه شهر کوچیک به مرکز استان دیگری مهاجرت کرده بودم ،درس خونده بودم و لیسانس زبان و ادبیات فرانسه گرفته بودم و همیشه کار کرده بودم و برای خودم درامد داشتم چندین وچند شغل عوض کرده بودم و همیشه در رویای ایجاد کسب و کار خودم بودم ولی همیشه ترس و نداشتن سرمایه اولیه کافی و مهارت و …. حتی اجازه رویاپردازی زیاد رو هم بهم نداده بود
من از بچگی عاشق آشپزی بودم و به گفته دیگران دستپخت خوبی هم داشتم و تو لیست اهدافم از سال ها پیش یه جمله بود : راه انداختن رستوران خودم
ولی تو تمام سال هایی که کار میکردم معمولا شغل هام ربطی به این علاقه نداشت چون من دنبال این بودم از طریقی پول بسازم و با پولم رستوران بزنم و خب شغل هایی در حوزه بازاریابی و مارکتینگ که اصلا هم با روحیه من جور در نمیومد و خودمو مجبور میکردم که با کلی ادم ارتباط برقرار کنم ولی همیشه حالم بد بود هم از اینکه از ارتباط زیاد خوشم نمیومد و هم اینکه یه مشکلی دارم که شغلم این مهارت رو میطلبه ولی انجام این مهارت برای من مثل کوه کندنه و همیشه در جنگ و جدال با خودم بودم و خودمو تنبل میدونستم!
خلاصه برگردیم به دو سال پیش که اون اتفاقات افتاد و من تسلیم شدم و تمرکزم رو که قبلا روی کس دیگه ای گذاشته بودم که خوشحال باشه، راضی باشه گذاشتم رو خودم ،روی رسیدن به اهدافی که سال ها پیش نوشته بودم ولی در مرکز توجه ام نبود و روش تمرکز نداشتم.
بعد گذشتن چند هفته ازون اتفاق ایده زدن رستوران یهو افتاد تو مغزم اولش قرار شد با یکی از دوستام که رستوران داشت و شعبه دیگه ای زده بود و سرش شلوغ بود و نمیرسید هر دو جا رو بچرخونه شراکت کنم ولی چون از خدا خواسته بودم پناهم باشه و جز اون دیگه کسی رو ندارم و هر چی اون بگه انجام میدم حس ام بهم گفت اون پیشنهاد رو رد کنم و برای خودم کار کنم .
تمام پس انداز من در این سالها پول پیشی بود که دست صاحبخانه بود و هر سال هرچقدر کار میکردم باید اضافه میکردم به اون پول و دوباره سال بعد و سال بعد و….
تصمیم گرفتم اون پول رو بگیرم و از اون قسمت شهر که محله نسبتا گرونی بود به جایی برم که با اون پول هم بتونم خونه بگیرم و هم بقیه پول رو خرج یه مغازه کوچیک کنم مغازه خیلی کوچیک با خودم گفتم شده یه زیر پله هم شده میگیرم و اونجا آش میفروشم ولی دیگه طاقت این شرایط و کار کردن برای دیگران و جمع کردن پول برای پیش خانه رو نداشتم و با خودم گفتم هر چی هم بشه ازین که هست بدتر نمیشه
اسفند ماه دو سال پیش بود قرارداد خونه رو تمدید نکردم و به صاحبخونه گفتم خونه رو خالی میکنم،برای اولین بار در تمام سال هایی که مستاجر بودم صاحبخانه گفت من میخوام سال اینده خونه رو بفروشم تا وقتی مشتری پیدا میشه بشین پول هم اضافه نمیکنم ، در واقع پیشنهادی بود که هر سال ارزوش رو داشتم ولی هیچ وقت اتفاق نیفتاده بود تا امسال که تصمیم گرفته بودم کسب و کار خودمو راه بندازم، ولی وسوسه نشدم گفتم این نشانه اس دنیا میخواد منو امتحان کنه ببینه چند .مرده حلاجم و رو تصمیم میمونم و گفتم نه میرم
میخواستم عید رو برم شهرستان پیش خانواده و برگشتنی دنبال مغازه و خونه بگردم،هفته ی اخر اسفند بود رفته بودم مغازه دوستم که رستوران داشت تا بهش کمک کنم ،بهم گفت تو که بنگاه نمیری حداقل تو اپلیکیشن دیوار یه نگاه بنداز ببین وضعیت مغازه و اینا چطوره گفتم نه حتی تو دیوارم دلم نمیخواد نگاه کنم خدا خودش برام مغازه پیدا میکنه، نمیدونم این حرف از کجا میومد ولی با اطمینان بیان شد
نیم ساعت بعد یکی از مشتری های رستوران دوستم بعد خوردن غذا گفت شما که تازه رستوران زدین یکی از اشناهای ما فلان جا یه رستوران داره که خودش میخواد مهاجرت کنه و مغازشو واگذار میکنه کاش اونجارو میگرفتین
گفتیم ما یه مغازه دیگه هم میخواهیم و همین شد که ما رفتیم اون مغازه رو دیدیم و برای منی که به یه زیرپله راضی بودم مثل بهشت بود و همونجا اوکی شد و یه خونه نزدیک همون رستوران پیدا شد و قبل سال جدید هم مغازه اوکی شد و هم خونه !
خدا هم مغازه رو برام جور کرد و هم خونه رو و حتی پولی که برای وسیله های رستوران هم کنار گذاشته بودم و روش حساب کرده بودم هم دست نخورد و از سود چند ماه اول رستوران پول وسیله ها هم درومد و پرداخت شد.
انگار خدا میخواست بهم بگه بیا اینم پولی که خیلی بهش مینازیدی و پشتت بهش گرم بود اونم مال خودت!
و من کسب و کارم و راه انداختم و با لطف و کرم خداوند هر روز و هروز کاری رو انجام میدم که عاشقشم وازش خسته نمیشم و اینقدر برام برکت داره که با گذشت یک سال و چند ماه از افتتاح رستوران دارم به خرید خونه و مغازه فکر میکنم
این معجزه ی پیدا شدن مغازه به اون شکل و راه افتادن کسب و کارماز اون روز تا حالا ، هر روز اشک منو در میاره و شده چراغ راه من ، هر چیزی که میخوام میگم خدا خودش انجامش میده مثل پیدا کردن مغازه که خودش پیدا کرد مثل مشتری ها که خودش اوردشون بدون حتی یه هزار تومنی بایت تبلیغات! رستوران من هنوزم تابلو سردر نداره، کارت ویزیت نداره ولی شماره مغازه تو گوشی اکثر مشتری ها هست و هر روز کلی زنگ خور داره برا سفارش غذا ، من اصلا خودمم پیج اینستاگرام ندارم چون از سیستمش خوشم نمیاد بنابراین مغازه هم پیج نداره، از دوستانم فودبلاگر معروف دارم که شاید با هزینه کم و حتی بدون هزینه برام تبلیغ میکرد ولی هیچ وقت ازش نخواستم چون اعتقادم بر اینه
هین توکل کن ملرزان پا و دست
رزق تو بر تو زتو عاشق تر است
مثل تهیه مواد اولیه که با بهترین قیمت و با بالاترین کیفیت و راحت ترین راه ممکن برام جور میشه و خیلی مثال های دیگه
اشنا شدن من با این سایت مقدس در سومین ماه راه انداختن کسب و کارم بود که انشالله در کامنت های بعدی از برکت آگاهی آموزش های استاد عزیز صحبت خواهم کرد .
این شعر هم در مورد هدایت و گوش کردن به قلب که ندای خداست تقدیم نگاه زیباتون
از تو نیاید به توی هیچ کار
یار طلب کن که برآید ز یار
گرچه همه مملکتی خوار نیست
یار طلب کن که به از یار نیست
هست ز یاری همه را ناگزیر
خاصه ز یاری که بود دستگیر
این دو سه یاری که تو داری ترند
خشکتر از حلقه در بر درند
دست درآویز به فتراک دل
آب تو باشد که شوی خاک دل
چون ملکالعرش جهان آفرید
مملکت صورت و جان آفرید
داد به ترتیب ادب ریزشی
صورت و جان را به هم آمیزشی
زین دو همآگوش دل آمد پدید
آن خلفی کاو به خلافت رسید
دل که بر او خطبه سلطانی است
اکدشِ جسمانی و روحانی است
نور ادیمت ز سهیل دلست
صورت و جان هر دو طفیل دلست
سلام به استاد عزیز و دوستان گرامی و خوبم
امیدوارم هر جا که هستید هر لحظه در حال دریافت هدایت، نعمت، ثروت، سلامتی، شادی و حس خوب باشید
منم مثل دوستان خیلی وقته کامنت نزاشتم و حتی نمیدونم چند روزه که با شما دوستان عزیزم هستم
ولی امشب یه حس خیلی خوبی داشتم برای اینکه بیام تو سایت و یه فایل گوش بدم
امروز روزی بود که از خود صبح مشغول کار بودم و ساعت یازده و نیم بود که از کار داشتم بر میگشتم. مسیر برگشتم پیاده روی داره و همیشه فرصت اینو دارم که یه فایلی از فایل های ارزشمند استاد عزیز عباس منش گوش بدم که دستی از دستان خداوند شده برای هدایت ما بندگان خدا
اتفاق جالبی که برام این مدت افتاده بود این بود که هربار با کسی گفت و گویی داشتم این حس غرور اینکه بیشتر و بهتر میفهمم و درک میکنم منو فرا میگرفت و هربار همون لحظه به خودم میگفتم نباید مغرور بشم و خودم رو از کسی بالاتر و کسیو از خودم بالاتر غیر از خداوند ببینم
تو این مدت خیلی روی این مورد که کسی رو بالا تر از خودم نبینم (منظورم اینکه فقط خدارو راس همچیز ببینم) و تمام انسان هارو بندگانی ببینم که مثل من هستند
ولی این مدت از دستم در رفته بود که جلوی غرورم رو بگیرم، دقیقا 3 ساعت قبل از این فایل یک گفتو گویی داشتم با یکی از دوستان درباره قدرت اختیاری که خداوند به ما داده و… که نمیخوام تو این کامنت دربارش حرف بزنم فقط میخوام بگم، حس اینکه من میدونم و من بلدم بهم دست داده بود و حتی بهم یه حسی گفت که تمومش کن و انرژیتو برای متقاعد کردن کسی نزار ولی باز ادامه دادم به اینکه من میدونم و بلدم
اون بحث تموم شد و ساعت 11.5 که از کار داشتم بر میگشتم سایت رو باز کردم و اومدم پایین و روی دکمه هدایت امروز زدم از شانس خوب من یکم دیر باز شد و اون لحظه چشم هامو بستم و از خدا خواستم خدایا من نمیدونم امروز چه هدایتی نیازمه خودت این هدایت رو برام بیار بعد گفتم چرا هدایت امروزم؟ من ازت میخوام هدایتی بهم بدیکه برای تمام هفته های آینده و حتی ماه ها و سال های بعدیم باشه. چشمامو که باز کردم تازه نوار بالای صفحه پُر شد و این فایل برام اومد
دیدم زمان فایل 1 ساعتو هفت دقیقس و گفتم اوووو کی حوصله داره تا آخر گوش بده، چون ساعت یازدهو نیم بود و منم صبح قراره برم به کارم برسم و الانم که این کامنت رو دارم مینویسم ساعت 1.5 هست. بعد گفتم اشکال نداره یکمشو الان گوش میدم بقیشو فردا. دوباره گفتم فکر کنم همشو گوش بدم
تو همین بدو بستونای دلم بود که فایلو گوش دادم. در همون دقایق اول فهمیدم که دقیقا برای من و این لحظه منه. دقیقا همون هدایتی بود که خود خدا بهم داده بود و نیازم بود. و این شد که تا آخر گوش دادم و تعدادی از کامت های دوستان عزیزم رو خوندم
بی نهایت از خدا سپاس گذار و ممنونم که صدامو شنید و هدایتم کرد. بی نهایت سپاس گزارم که ترمز ذهنی من رو بهم نشون داد. از استاد عباس منش هم تشکر میکنم که دستی از دستان خداوند هستند تا هدایت خدارو بشنویم.
هر لحظه که به این فایل فکر میکنم میفهمم که با گفتم اینکه من بلدم و راه رو میدونم چقدر از مسیرم دور شدم یا چققدر مسیر رو برای خودم سخت کردم. به این مدتی که توی سایت هستم فکر میکنم میبینم بینهایت آدم آروم تر و صبور تر و دل قرص تری شدم نسبت به قبل و خدارو شکر میکنم بابت تک تک نعمت ها، توانایی ها، هدایت ها، آرامش، صبوری، کنترل احساسات، کنترل افکار، وضعیت مالی با ثبات تر و کلی چیز دیگه که حتی من بهشون آگاه نیستم و خدا بهم لطف کرده و بهم هدیه دادتش
از این فایل یاد گرفتم که به خودم مغرور نباشم و همیشه در مقابل خداوند تسلیم باشم. به فرض اگر من داناترین انسان روی زمین هم باشم باز هم در مقابل خداوند دانشی ندارم. وقتی بخوام سوار هواپیما بشم سوکان رو میدم به خلبان ماهر تر. چه بسا من میدونم که ماهر ترین و دانا ترییین و توانمند ترین راهنمای این زندگی خداونده و اونه که به همچی آگاهه و من که خودم رو عاقل میدونم، پس سکان زندگیم رو میدم به خداوند که بسسسسیار بسسسیار ماهر تر و دانا تر و توانمند تر از منه
باز هم سپاسگذار خداوندم که این فرصت رو بهم داد که هدایت بشم، ایمان بیشتری داشته باشم، بیشتر بشناسمش و بفهممش و زندگی رو برام آروم تر و آسون تر بکنه. انقدر لطف و رحمتش در این مدت و قبل از این زیاد بوده که نمیتونم تو این کامنت جاش کنم فقط بابت همه چیز که خودت بهشون آگاهی ازت ممنون و سپاس گذارم
امیدوارم همه شما دوستان عزیزم و استاد خوبم همیشه در سلامت و فراوانی باشید و در لحظه به لحظه زندگیتون هدایت خداوند رو دریافت کنید.
با تشکر از خداوند
سلام به استاد عباسمنش عزیز و دوستان سایت
من با اینکه مدت زیادی هست عضو سایت هستم ولی این اولین باری هست که کامنت میذارم و همیشه نکات و موضوعاتی که به ذهنم می رسه رو توی دفترم یادداشت می کنم اما این بار قلبم گفت که بیام و کامنت بذارم.
من یه نگاهی که به گذشته انداختم دیدم که هرجا منم منم رو کنارگذاشتم نتیجه خوب شد.
اینم امروز به خودم گفتم که خداوند من رو هدایت میکنه و منی که میگم صدای هدایت خدا رو نمیشنوم نجوای شیطانه که میخواد منو از مسیر دور کنه وگرنه گذشته رو که به یاد آوردم کلی مثال پیدا کردم.
سپاس گزار خداوند مهربانم .الهی شکرت.
سلام .به استاد خوش تیپ و دوسداشتنی من
سلامی. سرشار ازعشق قلبی من ..یادمه 4سال پیش یه فایل توی تلگرام به دستم رسید .که استاد عباسمنش در مورد الهام های خداوند صحبت می کرد .یه جاش میگه .به زنبورعسل وحی میشه.به مادر موسی وحی میشد.اونا که پیامبرنبودن.من خیلی تحت تاثیر قرارگرفتم .
اونروزها استاد عباسمنش رو نمی شناختم .حتی نمی دونستم این کیه ..وحدود یکسال بود جای دیگه ای با قانون جذب آشنا بودم ومرتب دنبال یادگیری و تمرین بودم .و بشدت در وضعیت نابسامانی از هر جنبه زندگیم قرار داشتم ..
اون حرفها به دلم می نشست وصدهاباراون فایل کوتاه.رو گوش کردم ونت برداری میکردم .بعدها شناختم که استاد عباسمنش بودن.
شاید اغراق نباشه که اون فایل یکطرف و همه اون اموزه های خودم در حوزه قانون جذب طرف دیگه ..اون فایل برابری مبکرد حتی وزن و ارزشش از یک دوره برای من بیشتر بود .
من مدت دوسال هست استاد رو می شناسم .ولی دخترم دوره عزت نفس رو خریده بود .ومن اکانت نداشتم .گوشی درست هم نداشتم.اما این مدت که درسایت استادعباسمنش هستم .
و دوره روانشناسی ثروت1رو خریدم .
تازه می فهمم .چقد دیدگاه توحیدی این مرد
مارو از چالش ها وکور گره های که خودمون بدست خودمون ایجاد کردیم .نجات میده .و باور به اینکه
من در برابر علم خدا هیچی نمی دونم
و هدایت های خدا راه درست هست
خیلی شرایط که از نظر دیگران خیلی سخت
ولاینحل هست .برای کسی که خدارو راهنما قرار میده .بسیار راحت رد میشه . ..
وقتی باور داریم فقط خدا و روی این باور که
همه جا هست و هدایتم مبکنه .و بدون تردید
به قلبمون گوش میکنیم .خیالمون روز بروز راحت ترمیشود .و چقد استاد قشنگ میگه.اصلا فک نکنیم دیگه بلدیم ..واقعا وقتی میگیم بگو الان چه کنم ؟
خداوند قشنگ و بجاش راهنمایی میکنه
به به به به .ازاین فایل لذت بردم
دروودها و سپاس ها استاد عزیزم و مریم جان
به نام و یاد خدایی که هرچه دارم از اوست
خدایا شکر شکر شکر که در این لحظه توان نوشتن احساسم رو دارم ، استاد عزیزم سپاسگزارم برای این فایل عالی، پر از حس و انرژی خالص و فوق العاده بود برای من، الهی شکر که روز من رو ساخت به زیبایی،
سپاسگزارترم از امروز و بعد از شنیدن این فایل و بابت این نشانه زیبا و الهی سپاسگزار شما استاد عزیزم هستم. دلم قرص تر شده و این بهم احساس روشن شدن و شفاف شدن میده
خدایا شکرت شکرت شکرت
همه ما در اغوش امن پروردگاریم
سلام استاد عزیزم .
نمی دونم چی بگم نمی دونم چطور ازت تشکر کنم چققققققققققققققققدر زیبا بود این صحبتها واقعا به دلم نشست و باز دوباره خداوند داشت از زبان شما با من صحبت می کرد واقعا که چقدر زیبا بیان کردین که در همه کارهامون از خداوند هدایت بخوایم و در مقابل خداوند تواضع داشته باشیم نمی دونین امروز از صبح تا شب حدود 5-6 بار ایم فایل رو گوش دادم و سیر نمیشم چقدر نکات طلایی توشه و این فایل خودش دنیاها ارزش مادی و معنوی داره . بی نهایت از خدای مهربانم سپاسگزارم که به من اجازه دریافت ابن آگاهی فوق العاده ارزشمند رو داد و از شما استاد عزیزم هم بی نهایت سپاسگزارم که اینقدر ساده و روان و زیبا برای ما بیان می کنید. فقط از خداوند برایتان طول عمر با عزت و سلامتی بی حد و مرز خواهانم ️️️️️️️️️️️️️️️
درود منیره جان
خدا رو شکر فراوون که این احساس عالی رو دارید، من هم همین احساس رو تجربه کردم و درک میکنم که چقدر لذتبخشه، سپاسگزار استاد هستم.
به امید اگاهی های بیشتر و هدایت های الهی
همه ما در اغوش امن پروردگاریم
الهی شکر شکر شکر
سلام وقت بخیر
تقریبا یکسالی میشه کامنت نزاشته بودم و الان که تقریبا دو هفته هست که اومدم فایل های توحیدی رو گوش میدم . هدایت شدم به این فایل و به من گفته شد که کامنت بزارم و از نشانه هایی این مدت بزارم و بگم هر وقت تسلیم خدا باشیم ، خودش به راحت ترین شکل و به بهترین مسیر ما را هدایت خواهد کرد .
من از خدا، خالق جهان که قدرت مند ترین هست ممنونم که مرا دوباره به این مسیر هدایت کرد .
فهمیدم وقتی بی چون و چرا تسلیم خدا باشی و به غیر از اون ، از کسی توقعی نداشته باشی ، قشنگ غیر ممکن رو ممکن میکنه .
خدا میشه بهترین دوست و همدم
میشه همونی که همیشه منتظرش بودی یه کاری برات بکنه و ازش تشکر کنی
میشه همونی که مشتاقه تا بشنوه فقط چی نیاز داری
از خدا ممنونم که همیشه بهترین ها را برام چیده ، کنار گذاشته
صبح ها به قول استاد اجازه میدم به خدا که منو به سمت خوشبختی ، راحتی ، ارامش ، حس خوب ، ثروت ، راه های سلامتی هدایت کنه
صبح ها در ستاره قطبی از خدا می خوام که تا اخر شب از مسبر هدایتش دور نشم و تسلیمم در برابر خودش
امیدوارم توحیدی بمانیم و به سمت ارامش و نور و حقیقت بریم
بنام انرژی بی پایان جهان هستی بخش
سلام وادب واحترام
خداراشاکرم که همه چیم دردستان اوست///
من درسال1391یک پراید”مدل1382خریدم باهمسرسابقم”البته بماندکه الان هم باهمسرجدیدم هم پرایدمدل1382دارم “همسرمون عوض شداماماشینمون عوض نشد”هان/خخخخخخ/خداراشکربچه ها همیشه خداروشاکرم وبی نهایت به تکامل اعتقاددارم ///خلاصه میخواستم اینوبگم درسته پرایدمدل پایین بود”بماندطرف مدل پرایدبالاداره بااسترس رانندگی میکنه اماخداروشکرمن باهمان پرایدقبلیم فقط3بارتامشهدرفته بودم وشایدبالای هزاربارشمال وتهران وقزوین واصفهان وکاشان “ازقم رفته ام “حالا بپرسیدچقدربااطمینان “بله دوستان گلم “من فقط وفقط به خدام اعتماددارم یادم هست تازه ماشین روخریده بودم ومیخو استم بیارم ماشین روشمال “پسرعمه ام تعمیرش کنه که ماشین تو60کیلومتریه جاده قم به تهران کامل خاموش شد”حالا ماموندیم وزن وبچه تواتوبان “بدون ابزاروکسی “شروع کردم باخداصحبت کردن خدایا آبروی منوپیش زن وبچم نبرمن فقط50هزارتومان پول دارم منوببرواوکیش کن بخداقصم”بخداقصم جوری برام اوکیش کردکه تاخوده شمال بادنده 5رفتم/وازاون به اینورتاسال1398که اون ماشین روداشتم وچون قانونش روفهمیده بودم مثل بنزبرام کارمیکردکه سرموقعش داستانهاشوکه همش هدایت خدابوده روبراتون به امیدخداتعریف میکنم /خلاصه اومدیم ماشین روبفروشیم یارومیگفت این نه لاستیک داره “راست میگفت سیمهاش معلوم بود/خخخ/نه موتورسالم وو…گفت چطوری ازخانه تانمایشگاه اومدی ومن باخنده گفتم تازه ازمشهداومدم آقاطرف رودیدی فکرکنم یک سکته خفیف زد/خخخ/باورش نمیشد”منم گفتم هرجورراحتی “بماندکه کسی دیگه ماشین روخرید”امامیخواستم بگم بچه ها باخداباش پادشاهی کن بی خداهرچه خواهی کن (من الان درسته ماشینم پرایدهست ولی قصم میخورم اندازه یک کامیون ویک شاستی بلندمیلیاردی برام کارکرده وباارزش هست برام)که اونم کسایی حرف منودرک خواهندکردکه بامن یک مدت باشندوببینندخدام چطوراین ماشین روبرام هدایت میکنه “دوست داشتم این داستانم روبعدازصحبتهای استادباخواهرمحترمشان مطرح کنم/یاحق//
سلام
چقدر این فایل به دلم نشست
توحید یعنی تنها خداست ک هدایت میکنه و رزاقه و رحمانه و….
فقط باید ب او توکل کنم و تسلیم او باشم و قدرت از آن اوست
باورکنم لایق دریافت نعمتها هستم و لایق دریافت هدایتها
که این احساس لیاقت خودش خیلی از کارها رو پیش میبره.
هرقدر خاشع باشیم و تکیه کنیم بر خدا ،
کارها راحتتر انجام میشه و ب معنی درک جایگاهم درمقابل جایگاه خداست
داشتن این نگرش ک علم ما حتی قطره ای در مقابل اقیانوس او نیست و من نمیدانم و او همه چیز را میداند
سبب میشه مسیرو درست طی کنم
هرچقدرم ک حرفه ای بشیم در هرزمینه ای مثل شغل و دانش و ….
اولا بدانیم ک همه این ها از فضل اوست
حضرت سلیمان با داشتن چنان حکومت و ثروتی و اینکه همه کائنات در خدمتش بودند ک
البته با ایمانش و درخواستش از خدا به اونجا رسید؛
باز هم همه اینها را فضل خدا میداند و میگه هذا من فضل ربی
ثانیا باز از خدا بخواهیم که هدایتمون کنه
خدایا همواره کمکم کن ک یادم باشه که به هر رشدی درهربعدی از زندگی برسم هرگز نباید مغرور بشم و شکرگزار تو باشم چرا که هرچه دارم از توست
خدایا من ب هرخیر و رحمتی از جانب تو محتاج و فقیرم
مرا به راه راست راه کسانی ک ب آنها نعمت دادی هدایت کن
1 آبان 1404
سلام به همگی
سلام به استاد عزیزدلم که هر کلمه ای که میگه برام مثل دُر و گوهر میمونه و قلب من رو به سمت خداوندم بیشتر باز میکنه.
استاد در مورد شرک ورزیدن به خداوند و بت کردن چت جی پی تی من یک مثالی دارم که به همین تازگی برام اتفاق افتاده.
من از اول مرداد، گوارشم شروع کرد به سخت کار کردن.
انقدر نشونه ها رو ندیدم و تغییر نکردم که هر بار بیشتر از قبل اذیت شدم و کم کم به جایی رسیدم که هر روز درد داشتم.
یادمه یک روز صبح پاشدم و خیلی اذیت بودم و تا شب درد داشتم.
شب با همسر و دخترم رفتیم نقش جهان و من از درد اصلا نمیتونستم یکجا بایستم.
حتی موقع رد شدن از خیابون نمیخواستم وایستم که ماشین ها برن و بعد من برم. میخواستم فقط حرکت کنم که دردم کمتر بشه که کمتر هم نمیشد.
در طول این سه ماه کلی به خودم گرسنگی دادم که گوارشم خودش رو پاکسازی کنه. اما بلافاصله با خوردن هر چیزی دوباره همون مسائل شروع میشد.
کار به جایی رسیده بود که من از غذا خوردن و دستشویی رفتن وحشت داشتم.
من از چت جی پی تی همه چیز پرسیده بودم و تمام موارد رو امتحان کرده بودم اما جواب درستی نگرفته بودم.
این اواخر دیگه واقعا آرامش فکری نداشتم.
یه شب به خدا گفتم خدایا تو طبیبم شو. تو بهم نعمت بده. تو مسئلم رو حل کن. من هیچی نمیدونم.
صبح همسرم پاشد، کلی گوشت از یخچال بیرون آورد و گفت تمام این گوشت ها رو امروز بخور.
ناگفته نماند که ما به خاطر باور محدود کننده ی کمبود، مدتی بود که گوشت کمی به غذا میزدیم.
من به خاطر غرورم اصلا دلم نمیخواست از برکتی که همسرم بهم پیشنهاد داده استفاده کنم. اما همون لحظه مچ خودم رو گرفتم و گفتم این از سمت پروردگارت بهت داده شده. با آغوش باز بپذیرش.
اومدم بگم نه نمیخواد، انشالله وضع مالیم بهتر میشه و خودم گوشت زندگیم رو تامین میکنم. اما به جاش گفتم باشه حتما!
من اون روز اصلا نون و برنج نخوردم و فقط گوشت خوردم.
احساس میکردم بهترم ولی هنوز هم خیلی راه داشتم تا به سلامتی کامل برسم.
همون شب خیلی اذیت بودم. همسرم بهم گفت فردا از یه دکتر نوبت بگیر بریم پیشش.
گفتم باشه ولی قلبم چیز دیگه ای میگفت. قبل خواب از خداوند عاجزانه درخواست کمک کردم.
گفتم خدایا من که دارم در مسیر تو حرکت میکنم. پس این تضاد چیه که انقدر در زندگیم بزرگ شده و داره آرامشم رو میگیره.
امکان نداره من در مسیر تو باشم و نتیجه ی اشتباه بگیرم.
گفتم تو توی نقش جهان، اون زمانی که از درد نمیتونستم یکجا بند بشم بهم یه نشونه دادی.
روی شیشه ی یک عطاری نوشته بود: “طبیبی را میشناسم که نامش خداست.”
تو همون موقع بهم گفتی همه رو ول کن. فقط از من بخواه.
اما من مشرک از تمام اعضای خانواده و چت جی پی تی کمک خواستم.
میدونستم راه حل دست توئه ولی اون جوری که باید، قلبم رو به روی هدایت هات باز نکردم.
خدایا من عاجز شدم.
من ناتوانم.
من به هر خیری که از تو به من برسه فقیرم.
من نمیخوام برای مسئله ی به این سادگی برم دکتر.
نمیخوام پول و وقت و انرژیم رو صرف چیزی کنم که جوابش در دست توست.
تو بهتر از هر پزشکی میدونی چاره ی کار من چیه.
خودت به مسیر درست هدایتم کن.
من توی تمرین ستاره ی قطبیم این موارد رو نوشتم خوابیدم.
فرداش با همسر و دخترم رفتیم ناژوان برای پیک نیک.
توی راه، همسر آهنگ هایی رو توی ماشین پخش میکرد که حال و هوای من رو بسیار معنوی کرده بود. حتی چشمهام از شدت معنویت اشکی میشد.
توی همون حال و هوا میگفتم خدایا به سمت مسیری که راه حل من هست هدایتم کن. تو به من بگو چه کار کنم و از چه راهی قدم بردارم.
وسط راه دخترم خوابالو شد. با این که تایم خوابش نبود، ولی من به روندی که خداوند سر راهم گذاشته بود اعتماد کردم و اجازه دادم دخترم بخوابه.
وقتی رسیدیم ناژوان، دلم نمیخواست از ماشین پیاده شم و از اون فضای معنوی دور شم.
به همسر گفتم الان که رها خوابه. ما اگه پیاده بشیم هم فایده ای نداره. پس بیا آهنگ گوش کنیم و توی این مسیر زیبای سرسبز با ماشین بریم.
همسرم گفت باشه و ما توی اون جاده ی زیبای ناژوان با آهنگ هایی که حس معنوی به من میداد حرکت کردیم.
تازه فهمیدم چرا خداوند دخترم رو اون موقع خوابونده. این کار رو کرد که من با آرامش فکری بتونم بهش بیشتر نزدیک بشم. در غیر این صورت باید بی تابی های دخترم رو تحمل میکردم و از اون حال و هوا خارج میشدم.
خلاصه رفتیم و رسیدیم به یه فضایی که کشاورزها تمام محصولاتشون رو آورده بودن کنار جاده و میفروختن.
یعنی محصولات تازه ی تازه ای که همین الان از چند قدم اون طرف تر چیده شده بود، لب جاده فروخته میشد.
همسرم اسم چندتا سبزیجات رو آورد و گفت میخوای برات بخرمشون؟
این بار دیگه من در رو به روی هدایت خداوند باز کرده بودم و بدون معطلی گفتم بله، لطفا بخر.
بعد هم رفتم از چت جی پی تی پرسیدم و دیدم همشون برای مسئله ی من عالی هستن.
همسر رفت و با کلی سبزیجات برگشت.
وقتی خریدمون تموم شد حسم بهم گفت حالا دیگه میتونین برین پیک نیک.
به همسر گفتم هرجا صلاح میدونی پارک کن.
به محض این که ماشین رو پارک کردیم، دخترم بیدار شد و من همونجا به خودم گفتم ببین که چقدر زمان بندی خداوند بی نظیره.
دختر رو بی موقع خوابوند که هم من بتونم احساس نزدیکی بیشتری بهش بکنم و هم خداوند هدایتش رو عملی کنه و ما به سمت خرید سبزیجات هدایت بشیم.
از ماشین پیاده شدیم و اول کمی پیاده روی کردیم.
موقع پیاده روی خداوند الهامی رو به قلبم گفت. بهم گفت تا هر وقت که بهت نگفتم، نون و برنج نخور.
من هم اطاعت کردم و گفتم نون و برنج رو تا زمانی که قلبم بهم میگه حذف میکنم.
بعد هم رفتیم سراغ ناهار و من باز هم گوشت فراوان خوردم و کلی بهمون خوش گذشت.
بعد همسرم خواست آتیش روشن کنه که بلال آتیشی بخوریم.
چند قدم اونطرف تر، یه درخت بسیار بزرگ اما خشک شده بود که قطعش کرده بودن.
همسرم تبرش رو آورد و شروع کرد به کندن قسمت هایی از اون تنه.
همونجا خداوندم بهم گفت ببین که چقدر فراوانی و نعمت برای شما آفریدم!
به همسرم گفتم این درخت شاید بیش از صد سال عمرش بوده. اما حالا خشک شده و قطعش کردن.
فکر کن این همه مدت عمر کرده و حالا به اینجا رسیده که ما بیایم و با تنه ی خشکیدش آتیش روشن کنیم.
این درخت بیش از صد سال پیش، به فکر امروز ما بوده. عمرش چند برابر عمر ماست اما خداوند هدایتش کرده و امروز ما رو به سمتش کشونده که بتونیم باهاش آتیش درست کنیم و روش چیزهایی که میخوایم رو بپریم.
اون روز کلی خوش گذروندیم و شب هم به نحو بسیار زیبایی گذشت.
شب با همون درخواست همیشگی از خداوند خواستم که راه رو برام هموار کنه و مسئلم رو حل کنه و به خاطر روز و شب فوق العاده لذت بخشی که در کنار عزیزانم گذروندم ازش سپاسگزاری کردم.
سپاسگزارش شدم که به راه درست و مسیر هموار و ساده هدایتم کرده و نعمت هایی که بدنم لازم داشته رو در اختیارم قرار داده.
صبح که بیدار شدم دیدم چقدر حالم بهتره اما هنوز مطمئن نبودم که این روند دائمی باشه و به زمان بیشتری نیاز داشتم که مطمئن بشم.
از همون روز تا الان که شش روزه از اون هدایت ها میگذره، من روز به روز بهتر شدم و امروز سومین روزه که دارم بدون درد و به راحت ترین شکل ممکن زندگی میکنم.
همه چیز برام راحت و آسان پیش میره.
من حتی دوباره نون و برنج رو هم اضافه کردم، حتی دیگه اونقدرها سبزیجات استفاده نمیکنم. اما حالم عالیه. انگار اصلا مسئله ای وجود نداشته.
الان که دارم این ها رو مینویسم، هم از خودم خجالت میکشم و پیش خداوندم احساس شرمندگی میکنم که از همون اول از خودش کمک نخواستم و بهش شرک ورزیدم و هوش چت جی پی تی رو بیشتر از هوش کیهانی خداوندم دونستم، هم احساس نزدیک بودن به خداوندم دارم که این مسیر رو به همین سادگی برام هموار کرد و من رو وارد بهترین فضا کرد و به بهترین شکل ممکن و در آرامش مطلق و فقط با مواد غذایی طبیعی، بدن من رو به حالت قبل برگردوند.
کلا مدتیه که احساس میکنم روند زندگیم خیلی تغییر کرده و حال روحیم خیلی بهتر و چرخ زندگیم روان تر شده.
دقیقا از زمانی که شروع کردم به انجام دادن همزمان تمرینات قدم اول و عزت نفس، همه چیز تغییر محسوسی در زندگیم داشته.
الان هم که با پروژه ی تغییر را در آغوش بگیر دارم پیش میرم و تا حالا سه جلسه ازش اومده و من هر سه جلسه رو گوش کردم.
من دوره ی احساس لیاقت رو ندارم که یک جلسه از احساس لیاقت و یک جلسه از تغییر را در آغوش بگیر رو گوش کنم و عمل کنم.
اما به جاش از دوره ی عزت نفس استفاده میکنم و میتونم بگم طی همین چند روزی که دارم این کار رو انجام میدم، احساس میکنم چرخ های زندگیم افتادن وسط یه عالمه روغن و هیچ صدایی از هیچ کجا به گوشم نمیرسه.
احساس میکنم این چرخ ها دیگه هرگز زنگ نمیزنن و سفت و سخت نمیشن.
خداوندا این ها همه از هدایت های توست.
دیروز هدایت شدم به گوش کردن توحید عملی قسمت 10 و امروز هدایت شدم به توحید عملی قسمت 11 و از دیشب، همه چیز برام عجیب تر شده!
انگار دارم در سرزمین رویایی زندگی میکنم.
هدایت های خداوندم رو خیلی واضح تر دریافت میکنم.
ما امشب باید بریم تولد دختر برادر همسرم. من دیشب برای کمک رفته بودم خونه ی جاری عزیزم که از داشتنش در زندگیم خیلی خوشحالم.
ازم پرسید به نظرت دیگه چه کاری رو باید انجام بدیم؟
اگه قبلا بود میگفتم من از برنامه هایی که برای تولد دارین اطلاعی ندارم.
اما به خاطر تاثیرات فوق العاده ی دوره ی عزت نفس، پا گذاشتم روی ترسم و هر چیزی که به قلبم گفته میشد رو به زبان میاوردم.
جاریم خیلی شگفت زده شد و گفت آره، ما باید این کارها رو هم انجام بدیم و کلی ازم به خاطر راهنماییم تشکر کرد.
من میدونستم خودم هیچ کاری نکردم. فقط به حرف های خداوندم عمل کردم و credit این راهنمایی ها رو توی ذهنم دادم به خداوندم.
دیشب به خاطر همین هدایتی که به قلبم شده بود و من بهش عمل کرده بودم، حالم خیلی خوب بود.
امروز هم با شنیدن توحید عملی 11 خیلی حالم عالی و چشمام اشکی شد.
یاد دیشب افتادم که گفتم خدایا من نمیدانم، تو بگو برای تولد باید چه کارهایی رو انجام بدیم و خداوند به بهترین شکل ممکن هدایتمون کرد و کلی از کارهامون راه افتاد.
خدایا شکرت.
دیشب کلی هدایتم کرد و هر وقت هرچیزی ازش پرسیدم، با صدای بلند جوابم رو داد.
گفتم خدایا به خواهری زنگ برنم؟
گفت نه! الان فقط به توحید عملی 10 گوش کن.
مدتی بعد گفتم خدایا به جاریم زنگ بزنم که ببینم کاری داره یا نه؟
گفت نه! الان فقط توحید عملی 10 رو گوش کن.
بعد فهمیدم اگه اون موقع به جاریم زنگ میزدم، جاریم اصلا خونه نبوده که بتونم برم پیشش و کمکش کنم.
45 دقیقه مونده بود به شروع کلاس با زبان آموزم که بهم گفت کلاس امروزت رو کنسل کن و بشین توحید عملی 10 رو ببین.
گفتم چشم و پیام دادم گفتم امروز کلاس کنسله.
بعد از این که پیام دادم یادم افتاد من اصلا با این گوشیم نمیتونستم کلاس رو برگزار کنم.
گوشی اصلیم خراب شده و دادمش برای تعمیر و این یکی گوشی اصلا نمیتونه عکس بگیره و من بعد از تدریس، باید از صفحه ی تدریس عکس میگرفتم و توی واتس اپ میفرستادم.
من حتی اگر با این گوشیم میخواستم وارد واتس اپ بشم کارم طولانی میشد چون واتس اپی که روی این گوشی هست، مال یک خط دیگه است.
از طرف دیگه اگه کلاس برگزار میشد، کلیپ هایی که آماده کرده بودم رو باید آموزش میدادم و چون گوشی خودم تعمیرگاه بود نمیتونستم کلیپ جدید بسازم و این یعنی برای جلسه ی بعد چیزی نداشتم که ارائه بدم.
اما خداوند به همین سادگی مسیر زندگیم رو هموار کرد و بهم گفت کلاس رو کنسل کن.
باورم نمیشد که فاصله ی دریافت الهام تا عمل برام انقدر کم باشه و زمانی به الهام قلبیم عمل کنم که اصلا نمیدونم چرا باید کلاس رو کنسل کنم.
وای خدای من!
دیشب به خداوندم گفتم میخوام برم دوش بگیرم اما دخترم رو هم نمیتونم تنها بذارم.
بهم گفت براش Miss Rachel بذار.
گفتم کدومش رو بذارم؟
گفت فولدر دوم، اولین قسمت.
این کار رو انجام دادم و رفتم داخل حموم.
بهم گفت در رو بذار روی هم اما نبندش. اینجوری صدای آب هم کمتر بیرون میره و دخترت کمتر متوجه نبودن تو میشه.
همین کار رو کردم و یه حموم بسیار لذت بخش رو بدون هیچ مزاحمتی تجربه کردم.
وقتی برگشتم دیدم دخترم هنوزم همون جاییه که وقتی من رفتم حموم بود. یعنی حتی یک سانت هم از جاش تکون نخورده بود. فقط به جای ایستادن، دراز کشیده بود و محو تماشای کارتون شده بود.
وای خدای بزرگوارم!
همین الان هم که دارم این کامنت رو مینویسم، تو کاری کردی که محو تماشای کارتون بشه و من بتونم این احساسات ناب و لذت بخش رو با نوشتن این کامنت تجربه کنم.
این ها همه از لطف و فضل و توانمندی توست پروردگارم.
شرک من رو ببخش و همیشه دستم رو بگیر که من بدون حضور تو در زندگیم هیچ هیچم.
استادم عاشقتونم
خداوند تمام درهای ثروت و نعمت و برکت و سلامتی و آرامش و خوشبختی رو، روز به روز بیشتر به روتون باز کنه.
سپاسگزارم که با کلماتی که به قلب زیباتون جاری میشه، باعث میشین ماه هم بتونیم در زندگیمون این احساسات ناب و لذت بخش رو تجربه کنیم.
خدایا شکرت که در این مسیر هستم.
سپاسگزارم.
سلام و درود
یاسمن جان چقدر لذت بردم از کامنت شما
این روزها با پروژه تغییر چقدر درهای شناخت خودم به روم باز شده و چقدر کامنت میخونم و لذت میبرم
چند وقت بود همش بهم گفته میشد فایلهای توحید عملی رو دوباره گوش کن اما به تعویق مینداختم
اما امشب همشون رو دانلود کردم و برای همسرم هم فرستادم که گوش کنه، چون همین امشب خودم بهشون پیشنهاد کردم که گوش کنیم
آخرش هم این هدایت اومد که کامنت بخونم که این جملات زیبای شما رو خوندم.
سپاسگزارم که اینقدر با جزییات داستان هدایتهاتون رو نوشتید.
استاد از شما هم سپاسگزارم که وجودتون اینقدر خیر و برکت به زندگیم سرازیر کرده.
خدای من سپاسگزارم که این روزها صدای قلبم و هدایتهاتو توی گوشم واضحتر کردی چون چند روز پیش دقیقا همین درخواست رو داده بودم.
خدای من من به هر خیری که از تو به من برسد فقیرم.