این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://www.tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2024/02/abasmanesh-3.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2024-02-11 04:03:052025-11-30 11:17:30توحید عملی | قسمت ۱۰
1227نظر
توجه
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
استاد دیروز سردرگم بودم واسه همین چشمام رو بستم و از بین فایلهای توحیدی این فایل برام باز شد از دیروز عصر مدام تو گوشمه از اون فایلهاست که خیــلی زمان میبره که خیلی کار میخواد، همزمان هدایت شدم به یه سوال از عقل کل درباره همین آیه
راستش من فقط میخواستم الهامات رو خوب درک کنم اما خدا دستم رو برد روی این فایل، با این سوال عقل کل یاد دو سال پیش خودم افتادم که نمیتونستم بگم «خدایا من هیچی نمیدونم تو میدونی» چوم تازه داشتم از درون باور میکردم من هم بلدم من هم میتونم تو جمع حرف بزنم و محکم نظر بدم، خود به خود و بدون تلاش من این مسئله تو ذهنم برطرف شد اما خوندن نظرات این قسمت داره کلی درکم رو بیشتر میکنه
این آیه میگه خدا همه کار برای آدم میکنه
اماااااااا چه زمانی؟ زمانی که من رو اجابت کنی زمانی که بفهمی اونا منم و نه اونها
انسانی که با خودش در صلح باشه و دیگران در زندگیش اصلا مهم نباشن پیش خودش و خدای خودش میگه خدایا من فقط میخوام راحت و در رفاه زندگی کنم اعتبار همه چی برای تو ولی لذت بردن از زندگی برای من
اگر هدایتی از من بسوی شما بیاید ، آنها که از هدایت من پیروی کنند نه غمی دارند و نه ترسی
خیلی نکته اینجا نهفتست
خدا در سوره حمد به ما یاد داد که از من بخواهید که شما رو هدایت کنمبراه راست به راه کسانی که به اوناا نعمت داده ام
پس اولا من باید درخواست کنم چون همه چیز به تصمیم من بستگی داره دوم اینکه راه راست و صراط مستقیم راهیه که نعمت ها در اون مسیره سوم اینکه کسی که در راه هدایت داره قدم برمیداره نشانه اش اینه که نه غمی داره و نه ترسی چقدر این قسمت سوم برای من بود
خدایا انگار دارم میفهمم باید بگم خدایا تو من رو هدایت کن شما هم تو این فایل میگید از خدا هدایت بخوام اما اگر تهش میترسم از بی پولی یعنی صدای خدا نیست (چون نه غم بایپ باشه نه ترس)، نباید بهش گوش بدم، استاد شما صدباااار میگید هاااا منم صدباار میشنوم اما دیر متوجهش میشم خدایا شکرت
به نام خداوند بخشنده مهربان که هر آنچه دارم از ان اوست
سلام به استاد گرامی و تمام دوستان عباس منشی گل گلاب
استاد من چند وقت پیش یک ایده ای بهم الهام شد اینکه یک کمد بزرگی دارم خالی کنم بزارم برای اجاره الان فهمیدم اون قسمت خالی کردن تمیز کردنش از طرق خداوند بود اما اجاره از طرف ذهنم چون هیچ نتیجه ای نداشت این به کنار
بعد من حدود یک ماه خورده ای در هلدینگی مشغول کاراموزی بودم در بخش محتوا و مقاله نویسی جوری که دیگه با لپ تاپ مثل آب خوردن تایپ میکنم من قبلا میخواستم کتاب بنویسم کتبی مینوشتم که به لطف و رحمت خداوند این مشکل من حل شد
امروز اول صبح از خداوند طلب هدایت کردم که چکار کنم چون واقعا ادامه دادن در این شرکت برایم جذاب نیست و بیشتر تو فضایی هستن که من هیچ علاقه ای ندارم
بعد ایده اومد که کتاب بنویس منم خیلی به نویسندگی علاقه دارم قبلا چندتا کتاب نوشته بودم اما چاپ نکرده بودم خیلی تو نوشتن به خودم اعتماد دارم البته که تمام کلماتی که بکار میبرم به لطف و رحمت خداوند است
بعد اینکه این ایده اومد گفت یه داستان توحیدی بنویس گفتم چی بنویسم گفت داستان یه مرد ورشکسته بنویس که زیر صفره و هی یه ندایی از درونش میاد و…غیره و اینطوری شد که از کارم استعفا دادم و همین امروز صبح شروع به نوشتن کردن و واقعا حس خیلی خوبی دارم انگار این همون چیزی هست که من نیاز دارم اون همون شغلی هست که میخواهم ازادی زمانی دارم مکانی دارم مالی باتوکل برخدا بدست خواهم آورد
بعد ذهنم نجوا میکرد میگفت خب چجوری میخوای پول در بیاری فلان بمان
خیلی رک و راست گفتم به من چه مگه ایده من دادم که پول من بخوام دربیارم همه مِلک اوست خداست که منبع رزق و روزی هست و انصافا وقتی همه چی به خدا نسبت میدم ذهنم اروم میشه دلم قرص میشه
تازه الان فهمیدم چرا کمدخالی و تمیز کردم برای چاپ کتابم که تعدادی که خودم دریافت میکنم بزارم اونجا
الان فهمیدم که خدا چرا من به این کار هدایت کرد برای اینکه مهارت تایپ کردن پیدا کنم
خدا همه چیه خدا عشقه خدا جونه واقعا خداوند هدایتگر خداوند ایده ها افراد موقعیت ثروت همه چی به سمت ما روانه میکنه
در جواب به سوال : دقیقا چند روز پیش تو کارم داشتم همین فایل میدیدم به خداوند گفتم خداجونم خودت ایمانم قوی تر کن
بعد داشتم کارهام میکردم باید رمز یه چیزی وارد میکردم هی میزدم میگفت نادرست است هی میزدم باز همین میگفت با اینکه کاملا درست بود و من هیچ شکی نداشتم گفتم بیخیال میرم یه کار دیگه میکنم رفتم سراغ یه کار دیگه برای تدوین عکس اصلا درست نمیشد همش مشکل پشت مشکل اخر تسلیم شدم و بر خداوند توکل کردم تا رمز زدم درست شد و عکس ادیت کردم درست از آب دراومد اون موقع فهمیدم اگر خداوند یه چیزی نخواهد نمیشود و اگر بخواهد میشود ما تنها باید برخداوند توکل کنیم از او کمک بخواهیم
یا مثلا تو همین نوشتن نمیدونستم چی تایپ کنم چی بگم از خدا خواستم خدا به بهترین نحو بهم گفت چی بنویسم واقعا انگار یه حسی درون آدم با آدم حرف میزنه
زمانی که بر روی ذهن خود و خودم حساب کردم کارهای قبلی ام بود که تنها بخاطر بدست اوردن مقدار ناچیزی پول به دنبال کار کردن بودن و از خداوند طلب هدایت نکردم و زمانی که وارد شغل میشدم در کمتر از چندهفته یا اخراج میشدم یا خارج میشدم حتی اون مقدار پولی نیز که میخواستم بدست نیاوردم و انگار تنها زمانم را از دست دادم ولی اشکال ندارد مسیر تکاملی بود که باید طی میکردم و از خداوند متعال ممنونم که همثانیه من را هدایت کرد هدایت میکند و هدایت خواهد کرد چرا که من نمیدانم و تو دانای مطلقی
می خوام جریان امروز و دیروز خودم رو در پاسخ به تمرین این فایل بنویسم.
دیروز صبح تو تمرین ستاره قطبی از خداوند درخواست فروش تعداد بالایی از محصولاتم رو به یک مشتری داشتم. دقیقا لحظه اذان ظهر یه مشتری با من تماس گرفت و از 3 محصول من، هر کدوم شون 10 عدد سفارش داد.
من خیلی زیاد خوشحال شدم و خدارو شکرگذاری کردم. (شما ببخشید که من اینقدر خلاصه میگم اما نمیدونین که چقدر خداوند سریع به خواسته های ما پاسخ میده)
چند دقیقه بعد مشتری با من تماس گرفت و گفت یک محصول رو از فاکتورش حذف کنم چون با قیمت پایین تری اونو پیدا کرده و می خواد از همکار من تهیه کنه محصولش رو.
اولش ناراحت شدم اما سریع به خودم اومدم و گفتم حتما خداجونم اینجوری خواسته و حتما اون همکارم بیشتر از من به مبلغ این محصولات نیاز داشته. شاید اصلا این مشتری من در مدار درستی قرار داشته که خداوند می خواسته با تخفیف بیشتری براش محصول رو جور کنه.
ذهنم رو با منطق آروم کردم و نزاشتم احساسم بد بشه. به خودم قول داده بودم که تحت هر شرایطی حالم رو خوب نگه دارم.
من یکی از اون دو قلم کالا رو توی فروشگاهم موجود نداشتم و به نماینده برند زنگ زدم گفتم آیا میتونین 10 تا واسم ارسال کنید، گفت حالا یه جوری پیدا میکنم براتون.
(توی پرانتز بگم که این محصول از یک برند خارجی بود که اصلا دیگه توی ایران پیدا نمیشد و بعضی از همکاران از خریدهای قبلی شون موجود داشتند)
من هم با اطمینان به مشتریم پیش فاکتور دادم و ایشون مبلغ رو به حساب من واریز کردند.
چون مشتری مبلغ رو به صورت شبا واریز کرده بود، پول به حساب من ننشسته بود و من قرار شد فردای اون روز محصول رو ارسال کنم براشون.
بعد از اینکه پول مشتری به حسابم نشست، به همکارم گفتم 10 محصول رو از انبار بیارید بیرون و همچنین زنگ زدم به اون یکی همکارم و گفتم ده تا محصول رو بیام تحویل بگیرم؟ گفت چی؟ مگه 10 عدد میخواستین؟ من شنیدم که شما گفتین فقط یکی می خواین.
گفتم نه من ده تا می خوام.
توروخدا برام پیدا کنید من از مشتری پول گرفتم.
ایشون گفت نه خانم پیدا نمیشه این تعداد. اصلا نیست توی بازار. همین یکی هم پیدا شده جعبش مشکل داره.
تو راه برگشت به خونه من هی سعی می کردم حالم رو خوب نگه دارم.
زنگ زدم به مشتری و گفتم اینجوری شده داستان.
وقتی که استاد میگن آدم اگر در مسیر درست باشه همه کارهاش درست پیش میره؛ واقعا همین طوره.
میخوام اینو بگم که مشتری من یه آدم کاملا با درک و شعور بود و با اخلاق خوب.
به من گفت اشکالی نداره حالا فردا هم بگردید شاید پیدا شد. گفت من تهران رو می گردم شما مشهد رو بگردید تا پیدا بشه.
ایشون مدیر فروش یک مجموعه ای بودند و این محصولات رو برای شرکت شون می خواستن. حتما هم تاکید داشتند که من همین برند رو می خوام چون مدیرمون فقط و فقط همین برند رو گفتند تهیه کنید و می خوان که به کارمندان شون هدیه بدن.
منم گفتم چشم. تا الان با همه همکارانم تو مشهد و حتی تهران هم تماس گرفتم اما پیدا نشده. اجازه بدید فردا مجدد حضوری میرم میگردم و 10 تا پیدا می کنم. با خودم میگفتم 10 تا که چیزی نیست ایشالا پیدا میشه. اصلا شاید ارزون تر از اون مبلغی که از مشتری پول گرفتم پیدا شد واسم.
توی مسیرم رفتم دوتا داروخونه و سوال کردم اما همه میگفتن نیست خانوم.
مشتری ویس فرستاد که خانم محترم اگر پیدا نکردین لطفا پولمو برگشت بزنین چون من یک قلم کالا نیاز ندارم و روی دستم میمونه. منم گفتم چشم.
رسیدم خونه و به خواهرم گفتم این مبلغ بزرگ به حسابم واریز شده و حالا مشتری میگه برگشت بزنین منم نمیتونم براش پیدا کنم. خواهرم شروع کرد به توضیح دادن که چرا این کارهاتو میکنی چرا این مبلغ ها رو قبول میکنی. اصلا تو نباید میزاشتی تمام پول به حسابت واریز بشه. آخه مگه نمیدونی چقدر مالیات بهت تعلق میگیره. حواست کجاست تو.
من هی بیشتر رفتم توی خودم و گفتم وای ببین چه کاری کردم. من قصدم این نبود که برم توی دردسر پس چرا اینجوری شد خدایا.
به قدری ذهنم درگیر شد که حالم بد شد و کنترلش از دستم خارج شد.
نتونستم شام بخورم.
ناراحتی من از این نبود که چرا سود نمی کنم. ناراحتی من از این بود که من به مشتری قول داده بودم. از طرفی دو بار به همکارم گفتم برو از انبار محصول رو خارج کن که صبح زود باید بفرستمش. همچنین مشتری من به مدیرش قول داده بود که کالا رو خریده و مبلغ رو تماما به حساب من واریز کرده بود.
همش میگفتم خدایا این مشتری از کیلومترها اون طرف تر به من اعتماد کرده و من حالا بی اعتبار شدم پیش ایشون و پیش همکارم.
به هر کسی که میتونستم سپردم تا برام پیدا کنند. پیام دادم زنگ زدم و کلی یادآوری به همه.
آگهی ها رو رفتم نگاه کردم و به همه زنگ میزدم اما همه سایت ها ناموجود بودند.
موقع خواب به خودم گفتم امروز این درس برای تو بود که دیگه سفارشی خارج از محصولات خودت قبول نکنی و هر موقع چیزی می خوای بری حضوری پیداش کنی و بعد قول بدی. همچنین پول مشتری رو تا جایی که میشه به حساب اون شخصی که داری ازش جنس میخری واریز کن. نزار مبلغ های سنگین بیاد توی حساب خودت.
خواستم بخوابم به خدا گفتم خدای عزیزم من ازت مشتری خوب و سود خوب درخواست کردم آخه چرا اینجوری شد خدا جونم. کجای راهمو اشتباه رفتم. آیا اینکه خیلی التماس کردم برای فروش این اشتباه بود؟ خدایا پس یعنی نباید چیزی رو به زور ازت درخواست کنم؟ مدام به این چیزها فکر میکردم و روی دفترم خوابم برد. همینطور داشتم به کارهای فردام فکر میکردم و این مشتری که چطور از خجالتش در بیام. با خودم میگفتم فردا میرم تمام شهر رو میگردم خودم و پیدا میکنم.
دیشب تا خود صبح من تمام اتفاقاتی که قرار بود صبح امروز رخ بده رو دیدم. نه اینکه درست و صحیح؛ نه اصلا! اما همش این کارهارو توی خواب میدیدم.
صبح شد و دیدم خیلی بی حالم. اصلا حال نداشتم برم سرکار.
با خودم میگفتم الانه که مشتری زنگ بزنه و بگه پولمو برگشت بزنین. من هم اون همه محصول رو از انبار خارج کردم و بی اعتبار میشم جلوی مدیرمون و همکارم. این مبلغ سنگین هم الکی الکی حدود 24 ساعت توی حساب من بود و الان باید برگشت بزنم.
بعد دوباره شروع کردم به آروم کردن خودم و اینها رو گفتم به خودم:
من عزیزم تو هنوز اول راهی اگر قرار باشه برای هر یک مشتری اینقدر جوش بزنی، که از پا در میای و چیزی ازت باقی نمیمونه که. چرا اینقدر نگرانی اینها همش جزئی از کار هست و تو باید بپذیری اینهارو.
گفتم تو که تنها برای این مشتری نیستی؛ مشتریان دیگه پس چی؟ همه انرژیت رو که نباید بزاری سر این یک نفر.
حالمو تکون دادم و از جام بلند شدم.
از خونه که اومدم بیرون نشانه امروزم رو زدم و این فایل ارزشمند اومد. عنوانش رو که خوندم خیلی خوشحال شدم اما وقتی پیش رفتم با خودم گفتم خب که چی؟ منم که خدارو قبول دارم و خاشعم. اما رفته رفته وقتی استاد اشاره کردند به حضرت یوسف، فکر کردم و گفتم نه ببین تو دیشب به همکارت گفتی توروخدا پیدا کن و به کلی آدم دیگه سپردی. این یعنی که تو توحید عملی نداری عزیزم.
و با شوق فراوان تا انتهای فایل گوش دادم.
کامنت خانم منیره قنبری رو خوندم و گفتم خدایا اگر امروز مشکل من هم رفع بشه منم قول میدم بیام کامنت بزارم اینجا تا دوستانم بخونند.
رفتم سفارش یکی دیگه از مشتریان رو براش پست کنم. وقتی به اداره پست رسیدم دیدم هنوز حالم بده هنوز به صورت عمقی و ریشه ای حالم خوب نشده و من دارم تظاهر می کنم که خوبم.
رفتم توی اداره و محصول رو تحویل دادم. بهم گفتند سیستم مون قطعه و باید برید، آخه معلوم نیست کی وصل بشه. متصدی بهم گفت میتونین تا آخر ساعت بیاین دوباره؟ گفتم نه آقا نمیتونم. یه نگاهی به حال بد من کرد و گفت باشه ازتون تحویل میگیرم و هر وقت وصل شد به شما زنگ میزنم. فقط به این خاطر که می خوام کارتون راه بیفته. با خودم گفتم این هم یک نشونه دیگه از صحیح بودن مسیر. پس ببین داری درست میری عزیزم. اینها همه دستان خداوند هستند تا تو به کارهات برسی.
رفتم کنار آب نمای اداره پست ایستادم و با دقت به قطرات آب نگاه میکردم و کمی اشک توی چشمام جمع شد. اون لحظه تمام صحبت های استاد رو مرور کردم. گفتم خدایا تا اینجا تو همه ی کارهای منو درست کردی لطفا این مورد هم خودت درست کن برام. من نمیدونم چجوری. من عقلم نمیرسه. من این همه کار سرم ریخته چجوری آخه الان برم بگردم واسه مشتری محصول پیدا کنم خیلی زمان میگیره از من. آخه خداجونم خودت این مشتری رو فرستادی و استاد گفته جواب هر مسئله تو دلش هست. خدایا من میدونم پاسخ این مشتری رو خودت فقط بلدی. من میخوام بسپارمش به تو و طبق آموزه های دوره ی “راهنمای عملی دستیابی به خواسته ها” من باید این خواسته رو رها کنم یکم. با خودم گفتم این اتفاق یه درسی قطعا برای من داشته و من باید درسشو میگرفتم. الان هم باید پول مشتری رو برگشت بزنم. چشم خداجونم چشم من تسلیمم هر چی تو بگی. بعد گفتم تا ساعت 12 خدای عزیزم برای من این محصول رو یا پیدا کن یا اینکه مشتری منو راضی کن که یه برند دیگه جایگزین کنه و من هم براش بفرستم.
از محوطه پست خارج شدم دیدم مشتری زنگ زد که چیشد پیدا کردین؟ گفتم نه نیست. بعد گفتم من تا ساعت 12 ازتون وقت می خوام آقای محترم. ایشالا که پیدا میشه اگر نشد چشم من پول رو برگشت میزنم. گفت باشه.
همین طور که حالم بد بود توی خیابون به خودم اومدم دیدم یه موتوری نزدیک بود بزنه به من. من هم هندزفری توی گوشم بود و اصلا به اون راننده گوش ندادم و رفتم سرکار.
توی مسیر چندتا فروشگاه دیدم یه حسی بهم گفت برو ازشون بپرس شاید داشته باشند. تا نزدیکی شون رفتم اما گفتم نه نه تو مگه به خدا نسپردی؟ پس چرا داری دخالت می کنی. تو برو به بقیه کارها برس. توی مسیر یکی دیگه از کارهامو انجام دادم و رسیدم سرکار. نشستم پای سیستم دیدم سرم درد میکنه و صورتم داغه داغه. داشتم از ناراحتی میمردم. اذان شد من رفتم نمازخونه و نماز خوندم و قرآن رو باز کردم خوندم. گفتم خدای من مگه خودت نگفتی به مو میرسه اما پاره نمیشه؟؟؟
و دوباره در پیشگاه خداوند تسلیم شدم و از خودش یاری خواستم. وقتی برگشتم پشت میزم دیدم ساعت 11:59 دقیقس و من رفتم توی واتساپ شروع کردم به نوشتن پیام عذرخواهی و اینکه بگم شماره شبا بفرستین من برگشت بزنم. توی دلم گفتم خدای عزیزم چشم حتما یه خیری توی این کار بود که نشد.
همین طور که تایپ کردم سلام من عذرخواهی میکنم… دیدم مشتری زنگ زد. وای خدای من دقیقا توی همون لحظه ی پایانی.
مشتری گفت خانم من اون آیتم رو با مدیرمون صحبت کردم و حذف شد. لطفا فقط یک قلم کالا رو بفرستین برامون و پول اون یکی رو برگشت بزنین منم گفتم چشم روی چشمام.
دقیقا به مو رسید اما پاره نشد
پول رو براش برگشت زدم و بهشون گفتم الان دیگه اداره پست تعطیل شده نمیتونم امروز بفرستم. گفت اشکال نداره اصلا خانم.
اینقدر خوشحال شدم گفتم خدایا چه مشتری خوبی بود چه مشتری با صبر و حوصله و خوش برخوردی بود. خدایا شکرت هزاران بار.
اصلا انگار سر درد من کاملا رفع شد و من خوب خوب شدم. همون لحظه همکارم یه غذا گذاشت روی میزم و گفت نمیدونم دوستش دارید یا نه.
اون غذا غذای مورد علاقه من بود و من به قدری سورپرایز شدم که حد نداشت. اینقدر خوشحال شدم دلم میخاست فریاد بزنم.
رفتم با عشق غذامو خوردم.
همکارمم گفت من خودم فردا کارهای ارسال رو انجام میدم و اصلا نیازی نیست به زحمت بیفتید شما.
این بود دقیقا داستان واقعی از دستان خداوند که در رو برای من باز کرد و نزاشت من بی اعتبار بشم پیش مشتریم و پیش همکارم. خیلی دوستت دارم خدا. خیلی زیاد.
راستش خداوند خیلی توی زندگی به من کمک کرده از آوردن یک همسر فوق العاده توی زندگیم تا الان که توی سایت شما هستم از دیدن یک باشگاهی که نزدیک خونمون بود و من اصلا ندیده بودمش و خدا منو به اون باشگاه هدایت کرد از اومدن اساتیدی توی زندگیم که تمام سوالاتی که سالها توی سرم بود رو جواب دادند و از،داشتن جسمی سالم و تناسب اندامی که دارم . از داشتن یک خونه بزرگ با کمترین مبلغ رهن و اجاره و … و خیلی از مواردی که الان حضور ذهن ندارم و همه اینها رو خداوند برام انجام داده و همیشه می گم خدایا من هیچی نیستم در مقابل تو خودت کمکم کن و راهها رو برام باز کن البته تا قبل از اینکه توحید عملی قسمت 10 رو ببینم شاید فکر می کردم خودم کاری رو انجام دادم ولی الان دیگه فهمیدم که هیچ برگی بدون اذن خداوند روی زمین نمیفته و من هیچ کاره ام و تمام کارهام رو خداوند انجام میده .
استاد عزیزم بابت فایلهای فوق العادتون که باعث میشه نگاهمون نسبت به خداوند تغییر کنه ازتون بی نهایت سپاسگزارم چقدر این خدایی که شما معرفی کردین دوست داشتنی تر و زیباتر و مهربان تر هست . کلش یک روز تمام جهانیان این خدارو باور کنند نه اون خدای دروغین که توی ذهنشون ساختن
و آن کس که سرای آخرت را بطلبد و سعی و کوشش خود را برای آن انجام دهد، به او پاداش داده خواهد شد
سلام خدمت استاد عزیز و خانم شایسته مهربان
و سلام خدمت دوستان همراه و همقدم
خدایا کمکم کن همواره یادم باشه که هرانچه دارم از توست و اعتبار همه نعمات رو باید به تو بدم
خدایا شکرت که مرا در این مسیر نورانی قرار دادی
.چه مسیر زیبایست که همه جنس حرف ها و احساسات همدیگر رو میفهمیم و با اعماق وجودمان درکش میکنیم
خدایا هزاران مرتبه تو را شکر
یک مدتی هست که ارتباط قلبی خوبی با خدا پیدا کردم و همیشه یک تایمی رو باهاش خلوت میکنم و ازش میخام که هدایتم کنه.
امروز وقتی وارد سایت شدم و گزینه( مرا به سوی نشانه ام هدایت کن) رو زدم هدایت شدم به فایل/ توحید عملی /
و این فایل چقدر متناسب با حال و هوای این روزهای اخیر من داشت واقعا تو هر مسیری که باشیم بیشتر و بیشتر با نشانه های آن روبرو میشیم.
خدایا شکرت
.
سوال
کجاها خداوند درها را برایت باز کرده و مسیر را برایت هموار کرده؛
اگر بخواهم از این الهامات الهی بگم موارد بسیار زیادی برایم اتفاق افتاده که گاهی در مسیر دریافت آنها نبوده ایم .
از واضح ترین نمونه های الهامات که میتونم بگم این موارد بوده
# امروز من سرماخورده بودم و از صبح چند تا دارو خوردم و بهتر نشدم ولی مدام بهم گفته میشد که این قرص رو بخور ولی من توجهی نمیکردم الان که خوردم دیدم چقدر عالی بوده و من بقدری حالم مساعد شد که تونستم کامنت بزارم.
دو روز قبل پسرم تو مدرسه آسیب دید و بینی اش شکستگی شدیدی پیدا کرد وقتی دکتر به اتاق عمل برد من بسیار نگران و مضطرب بودم و میگفتم خدایا فقط تو میتونی کمک کنی
خدایا اسان کن تحمل این درد رو برای پسرم من صدای خدا رو واضح می شنیدم که میگفت: نگران نباش من هستم و هر لحظه من هستم و مراقبم و اینقدر پیام واضح بود که من فقط اشک میریختم..
یک وقتایی همیشه با خودم میگفتم که چقدر خوب که همسرم هست وفرزندانم در رفاه مالی قرار دارند یک بار انقدر این پیام خدا واضح و قاطع بود که انگار یک پس گردنی محکم زد تو گوشم ومنو بیدار کرد.
گفت: مگر اونه که بچه های تو روزی میده این منم که همیشه روزی رسان همه بندگانم هستم .
و از ان به بعد یاد گرفتم که بگم خدایا شکرت که همسرم دستی از دستان خداوند هست که برایمان فراوانی میاورد..
ویک جاهایی هم بوده که به الهامات توجهی نکرده ام و بسیار به سختی افتاده ام
من همیشه به بعضی از رفتارهای نزدیکانم حساس بودم و خیلی خودم رو اذیت میکردم
انگار که یک گاری پر از سنگ به خودم بسته بودم و همیشه یک حسی بهم میگفت خودت رو رها کن و بی توجه باش ولی نادیده میگرفتم
چون تومدار دریافت نبودم
ولی حالا که از نظر ذهنی به رهایی رسیدم میبینم زندگی چقدر عالی و لذت بخش هست.
خدای مهربانم برای همه نعمات و هدایتهات سپاسگزارم
عاشقتونم ….
در پناه الله یکتا همواره شاد وثروتمند وسعادتمند وسلامت باشید
بخداقصم بخداقصم بخداقصم همین بوده من از7سالگی فهمیدم که هیچی من نمیفهمم وفقط خداهست که داره کارهام روانجام میده واونم داستانش این بودکه من عینکی بودم وهمسایه ما بهم میگفت عینکی چهارچشمکی و ……نداری منوبزنی به حدی من ناراحت شدم که دلم شکست وگریه کردم ودادزدم به خدا شایدباورتون نشه یک هفته بعدتمام اون خانواده به غیرازاون پسرهمه چشماشون به کوری رسیدتااینکه عموشون اومدالتماس کردبهم ومن گفتم والله من بخشیدمشون “گفت :وای خدانبخشیده وازاون روزبه اینورهرلحظه کاری برام صورت میگیره قلبا میگم خوده خودت بودی خداجونم”من که هیچی بلدنیستم نه راه رفتن “نه حرف زدن”نه هیچی همه روتو استادش هستی خدای من وهمه چی روبرام اوکی میکنی درزمان ومکان مناسب وافرادمناسب “مثل خوده شمااستادعباس منش روهم خداوندآوردبهم معرفی کردوشایدباورتون نشه شمایک ساعت صحبت کردیددرمورداین موضوع واگرمن بخوام درمورداین موضوع:کارهاروفقط خداانجام میده شایدیک شبانه روزطول بکشه چون خیلی خیلی منوهدایت کرده ومیکنه چون بنده ی تنبلی براش هستم /خخخ/خلاصه سپاسگزارم که خداامشب به صورت هدایتی این فایل روبهم نشون دادوازشماهم ممنونم که چه موضوع باارزشی رواینجامطرح کردید///عاشقتونم وبهترینهاروبراتون خواستارم /یاحق//
فقط میخواستم ردپا بذارم اینجا چون با گوش کردن فایل های توحید عملی ی شرک بزرگ تو وجودم پیدا کردم
اونم این بود که برای رقتن به کنسرت
جون خیلی دوست داشتم برم
هدایت خدا رو نادیده گرفتم و دست به دامن مامان بابام و دوستام شدم و کنسرت رو از دست دادم.
اگه هدایت هارو نا دیده نمی گرفتم
مجبور نبودم تک تک ب دوستام التماس کنم باهام بیان و اون هام بگن نه
مجبور نبودم بیست بار با مامان بابام دعوا کنم و گریه کنم و تهش بگن نه
همون اول خدا ی دوستی رو برام فرستاد که میرفت به همون کنسرت(از دوستای صمیمیمه)
ولی من چون بابام گفت نه نمیذارم بری
کلا موضوع رو فراموش کردم و از هدایت های خدا پیروی نکردم(یا مثلا یبار گفت برای بابات گل بگیر منم گرفتم ولی ایمان نداشتم به عملی شدنش و زرتی بعدش دوباره رفتم از بابام خواستم بذاره برم کنسرت و اعصابم خورد شد)
اصن موضوع رو یادم رفت بعدش و هدایت هارو هم طبیعتا نشنیدم و به تعویق انداختم گفتم بعدا درباره ش فکر میکنم(چون هیچ فکری بجز درخواست از خانوادم به ذهنم نمیرسید اونام میگفتن اگه فلانی بره تو هم باهاش برو اگه نرفت نه چون بقیه دوستات رو نمیشناسیم)
منم کارم این شده بود برم به اون دوستم(که در واقع زیاد دوست نیستیم ازش خوشم نمیاد فقط بابا هامون دوستن)التماس کنم که باهام بیاد
اونم اینجوری بودش که نه من فلان جا رو تازه بودم حوصله ندارم دوباره بیام(ینی با ی حالتی هم میگفت که حرص من خیلی در میومد. نتیجه شرک و درخواست از بقیه)
بعدا فهمیدم تک تک همین رفتار هام
ینی درخواست کردن پی در پی از خانواده و دوستای خانوادگی و اینها شرککککک بوده واسه همون جواب نداده و هربار حالم بدتر میشد
غیر ازین
فهمیدم چت جی پی تی هم که همیشه میرفتم سراغش این مواقع هم راه حل های چرت میده بخاطر شرک من
ینی قشنگ این موضوع رو فهمیده بودم که نباید دیگه برم سراغش ولی میرفتم چون راه دیگه ای به ذهنم نمی رسید
اینم ی شرک دیگه بود(کلا هر راه حلی که به ذهن تون میرسه و میدونید جواب نمیده، شرکه! منم میدونستم چت جی پی تب قرار نیست چیزی ازم درست کنه و هربار عصبانی ترم میکنه فقط ولی راه دیگه ای به ذهنم نمی رسید!)
آخرش اومدم از خدا درخواست کردم که یکاری کنه حداقل سال دیگه تور اون خواننده رو گیرم بیاد چون امسال با همه شرایط خفنی که خدا جور کرد(مثل اون دوستم که رفت به همون کنسرت و حتی گفت با ما بیا ولی بابام نذاشت منم چون مشرک بودم نرسیدم به خواسته م چون فک کردم بابام تعیین میکنه. الان یادم افتاد حتی به مامانم نگفته بودم اینو.)بازم من نتونستم برم چون تک تک نشونه های خدا رو نادیده گرفتم و راه شم پیش پام گذاشت ولی من از بس اصرار داشتم از کسانی که برای خودم خدا کرده بودم بپرسم که دیگه راه حل های خدا رو نمی دیدم…
این فایل و قایل یازدهم خیلی بهم کمک کرد و من خیلی حرف ها دارم بزنم ولی اصلا حوصله کامنت نوشتن نداشتم اینا رو هم نوشتم که رد پا برام بمونه(حوصله که، داشتم، در واقع ذهن کمالگرام نمیذاره میگه تو میتونی خیلی خوب بنویسی ولی هیچ وقت اونقدر که میتونی خوب نمی نویسی…یا هیچی ننویس یا عالی بنویس…ولی من چون یه حسی بهم میگفت یادداشت کن اینارو اینجا که ردپا بمونه و گرنه یادت میره، نوشتم)
میدونید دلیل اصلی نرفتن م به کنسرت این بود که توی کنسرت قبلی که من بلیت گرفتم اصلا اصرار نداشتم برم و نچسبیده بودم ولی این یکی رو میگفتم الا بلا باید برم و حتما هم بابام باید اجازه بده
چندبار دوست صمیمی م بهم گفت بلیت بخر به بابات نگو بعدش اون روز برو جایی یا اصن ببین چی میشه شاید تا اون موقع اجازه داد
و میدونید چیه
من اگه اینکارو میکردم میتونستم برم چون دوستم باهام میومد، بابام هم مشکلی نداشت احتمالا چون همون روز کنسرت خودش خونه بود(مشکلش این بود که اگه من خونه نباشم کی مواطب خواهرت باشه) و مامانم هم سرکار نبود و عملا هیچ مشکلی نبود. خیلی راحت میتونستم برم. ولی من اصرار داشتم که بابام باید بگه اره.
من قبلا هم خیلی وقتا توی ایران که بودم بابام رو میپیچوندم چون خیلی باور های غلط داره و مثلا میرفتم بیرون ولی میگفتم توی کتابخونه م(والا باوراش خیلی خیلی غلط بود که فکر میکرد من الان تنها برم توی خیابون قراره بلایی سرم بیاد)
ولی توی مورد کنسرت جرات نداشتم اینکار رو بکنم و بپیچونم بابام رو چون عذاب وجدان الکی(وجدانی که ذهنم برای من ساخته نه خدا!)مانع شد این کار رو بکنم.
و دوباره خودم نداشتم برای خودم تصمیم بگیرم:) چون میخواستم بابام راضی باشه(اونم راضی نمیشد و من راه های خدا رو قبول نمیکردم)
راستش یبار وقتی ایران بودم با دوستام همه مون خانواده رو پیچوندیم و تنهایی رفتیم بیرون(این خودش خیلی هدایتی بود چون هم من و دوست صمیمی م عباسمنشی بودیم و سومین دوستمون هم از قوانین خبر داشت چون کتاب های فیزیک کوانتوم و اینا میخوند و کاملا به فرکانس اعتقاد داشت)
و هیچ بلایی هم سرمون نیومد
با اینکه خانواده هر دفعه مارو میترسوند که اگه بری بیرون تنهایی توی شهر بزرگ شب فلان اتفاق میوفته
کلا هیچ جا بجز پارک بانوان نمیذاشتن ما بریم
ولی ما رفتیم توی بالا شهر(شهر مونم بزرگ بود)کلی دور زدیم
هیچ اتفاقی هم نیوفتاد
هیچی
و اصلا این الهام خدا بود که من تنهایی برم بیرون و پا روی ترس هام بذارم(قبلا یجوری بودم که یه دسته پسر می دیدم و خودم تنها بودم، یاد حرف های بابام میوفتادم می ترسیدم)ولی اون روز اصلا نترسیدم و دیدم هیچکس کاری به کارم نداره و حرف های خانواده حاصل چرت و پرت هاییه که توی اخبار ها می بینن(والا هر بار بابام میشنید یه دختری رو دزدیدن میومد به من میگفت که اره بیرون خطرناکه نباید بری)
و من نباید افکار احمقانه ی هرکسی رو قبول کنم حتی اگه خانوادم باشن
و باید یاد بگیرم برای خودم تصمیم بگیرم
خوشی هام رو به خانواده م گره نزنم
و اگه لازم نباشه، بهتره که ندونن چون اگه بفهمن هم خودشون ناراحت میشن هم من.
اینجا هم بابام گیر داده بود دختر تنها بره کنسرت چیکار!!!!
واسه ی همین من یکی از تجربیات فوق العاده زندگی م رو از دست دادم چون حرف های چرتی که بابام زد رو باور کردم بجای اینکه خدا رو باور کنم و اینکه هزاران دختر میرن کنسرت خوش میگذرونن(اصن اکثریت جمعیت کنسرت ها دخترن)و هیچ بلایی سرشون نمیاد
ازون جایی که بلیت خواننده مورد علاقم رو نتونستم بگیرم
اینجا برای خودم عهد میکنم که حتما چندتا کنسرت تنهایی رو برم با دوستام و به حفاظت خدا ایمان داشته باشم
و اگه فکر میکنم خانواده م نگرانم میشن، بهشون چیزی نگم چون لازم نیست الکی نگران باشن و افکار ناشی از باور های غلط و حرف های ذهن شون رو به من انتقال بدن.
پی نوشت: الان که کاملا درک کردم خودم مانع کنسرت رفتن خودم بودم خیلی خیلی احساس گناه میکنم و ذهنم همش داره میکوبه اینو توی سرم…چون خیلی در دسترس بود هدایت ها و من هدایت های کاملا واضح رو نادیده گرفتم…نمیدونم هنوز چجوری با این احساس گناه مقابله کنم که من خودمو از خوشی محروم کردم(چون میدونید، جایی بدتر میشه که یادم میوفته چندتا کنسرت رایگان رفتم ولی هیچکدوم خواننده مورد علاقم نبود ولی اینیکی خواننده مورد علاقم بود و شهر بغل ما اومدن و من از دستش دادم)
نمیدونم خدایا چجوری احساس گناه مو از بین ببرم…تو که شرک هام رو نوشتم دادی کمکم کن با خودم مهربون تر باشم حتی در مقابل بزرگترین اشتباهاتم…
بنام خداوند بخشنده ومهربان ،بنام او که هرآنچه دارم از اوست
خدایا سپاسگزارم که به من فرصت بودن در این مسیر رو میدی
خدایا سپاسگزارم که همواره در قلبم حضور داری ،سپاسگزارم که هرلحظه مرو هدایت میکنی
خدایا سپاسگزارم که در مدار شنیدن مجدد آگاهیهای این فایل ارزشمند قرار گرفتم
سلام به استاد توحیدی ام ،به استاد شایسته مهربانم ودوستان بهشتی ام
خدایا من نمیدونم تو میدونی ،تو آگاهی ،توبصیری ،تو سمیعی ،تو قادری من نمیتونم تو میتونی ،خدایا من هیچی نیستم
خدایا حتی اراده نفس کشیدنم هم دست توست این دم وبازدم تا وقتی صورت میگیره ،که تو بخوای ،این قلب تا زمانی میتپه که تو بخوای ،خدایا همه چی در دستان توست ،تویی که به من قدرت نوشتن وقدم برداشتن دادی ،کمکم کن تا همواره در برابر تو متواضع باشم وهرلحظه تسلیم تو باشم
خدایا من به هر خیری از جانب تو محتاجم ،منی که زندگیم رو از تو دارم ،چی از خودم دارم که بخوام بهش بنازم ،خدایا یادم بنداز که همیشه یادم باشه هرچه دارم ،هر چه هستم ،هرجا رسیدم همه اش از خواست واراده وقدرت تو بوده ،این تو بودی که هدایتم کردی به این مسیر ،این تو هستی که هرروز به من ذوق وشوق بیشتری میدی تا متعهدتر از قبل این مسیر رو ادامه بدم ،خدایا این تو هستی که به فکرم میندازی که صبح به خودم بگم همیشه پلنهایی که تو برا زندگی ام چیدی زیباتره ،وبعد با این فایل توحیدی یادم میندازی که آره پلنهای خداوند دقیق تر وزیباتر از پلنهای من بنده ،هست که قدرتم محدود هست وفقط یک قدم جلوتر از خودم رو میتونم ببینم
خدایا این تو هستی که هرزمان شروع میکنم به سپاسگزاری، نعمتهایی رو جلو روم میزاری که یادم باشه ،این نعمتها ،این موفقیتها، موقعیتها، همه رو تو بهم دادی وهمین یاد آوری باعث میشه احساس خوب بیشتری رو تجربه کنم چقدر قشنگ میتونم با هر بار یاد آوری نعمتهایی که بهم دادی شکور بودنت رو درک کنم چرا که تو در همون لحظه احساس من رو عالی تر از قبل میکنی واین طبق قانون احساس خوب = اتفاقات خوب یعنی تجربه نعمتهای بیشتر واحساس عالی تر
خدایا این تو هستی که تا صدات میزنم ،آگاهیهایی به قلبم جاری میکنی که احساسم لطیف تر بشه ومن سپاسگزارتر از قبل باشم ،خدایا منکه قدرتی ندارم تویی که غفوری ،وهابی ،قادری،مهربانی ،تویی که میخوای من بهترینها رو تجربه کنم
خدایا این تو بودی که پلنها رو طوری کنار هم چیدی تا من فرصت دوباره زندگی داشته باشم ،اگر به عقل من بود که الان دیگه وجود خارجی نداشتم
خدایا این تو بودی که ساده ترین شکل واز راهی که فکرش نمیکردم ،فردی رو به زندگی ام آوردی تا در کنارش اتفاقات زیباتری رو تجربه کنم
خدایا این تو بودی که به ساده ترین شکل از زبان بنده ات بهم گفتی کدوم مسیر رو برم ، اون زمان که نمیدونستم باید چکار کنم واز کجا شروع کنم
خدایا تنها تو رو میپرستم وتنها از تو یاری میجویم، مرو به راه راست ،راه کسانی که به آنها نعمت داده ای ،نه غضب شدگان ونه گمراهان هدایت کن آمین
خدایا شکرت…شکرت ...شکرت
عاشقتونم ….
در پناه الله یکتا همواره شاد وثروتمند وسعادتمند وسلامت باشید
میگفت فک کنید یه ادم قول پیکر بزرگ هس که شمارو نشونده روی دوش واونجا پر از گودال های بزرگ تاریکو سخت هست
مثل وقتی میخای یه مهارتی یاد بگیری یه عادت خوب بسازی
ولی اون قدرتمنده تورو از روشون به راحتی حرکت میده
مثل همزمانی دوره سلامتیم وماه رمضان وبه اسونی پیش بردی برام
ودیگه خلاصه گاهی زندگیمون پر از نعمت میشه وزهن سریع میاد میگه تو چقدر لایقی چه کارهایی که نکردی
فلان مهارت حرفه ای داری
فلان قدرت کنترل زهن داری
ولی یه لحظه فکرشو بکن همه نعمتها کار خودشه
زمین اسمون ساخت روز شب کاره خودشه حتی تویی که انقد تعهد داری اراده بیشتر بیشتر شده کاره خودش
تو بنده لایقش هستی که ازش خاستی وبهت داده
اون مسول این خودشه
هر نعمت وکاره خوب کاره خودش تو فقط به عنوان بنده لایقش خاستی وبهت داده شده
گاهی یه لذتی داره به نتیجه هات نگاه کنی به موفقیت جام های زندگیت بگی دمم گرم چه کارهایی که نکردم ولی باید یادت باشه تو هیچ کاری نکردی اون زوق شوقی که بیدار کرده برای انجام کارهات وهر قدم وهر ایده کاری کاره خودشه
پس همونجا یادت باشه
برای این رابطه زیبات برای خدا بندگیت ممنون باشی
اگه زندگیت پر از عشق با خانومت اقات در صلحید میگید میخندید با بچه ها تشکرشو از خدات بکنی
اگه زندگیت پر از فراوانی تشکرت از خدات بکنی
اگه شوق زوق داری وتو کارت متعهدی وعالی پیش میره کارهات تشکرت از خدات بکنی
واگه لیاقتی درونی داشتی وباخودت انقد در صلح بودی تشکرت از خدات بکنی
پشته این. دنیای زیبا خودشه
ببینش وممنونش باش
جدیدا نشونه هام برام یه طعم لدت خاصی دارن میدونم کاره تو عه درجه احساس خوب شیرینتر شدن:)))
منطقی عالی
شیوه های پیدا کردن سایت برای دونفر شبیه هم نیس
یکی با معرفی یکی با سرچی اتفاقی یکی با تضاد
هزاران روش پشتش هست
ینی اقا کاره دسته ماس ما داریم سایته تو میچرخونیم الهام میکنیم چی درس کنی
بهت منطق های خوب میدیم هدایتهای صفحه ای پا ماس
خیلی باحاله
منطقی تکونت میده دیگه
استاد میگه من کارم خیلی ساده ای یه سری حرف های ساده با دوربین ساده میگرم میزارم روی سایتم
ولی پشته پرده با اونه
نه حرف قلبمه سلمبه نه دوبین شرکت فیلم برداری خاصی
همش در عین سادگی ولی رب میاد اونارو در همزمانی ها میزاره ینی چی وقتی یه کی فایلای مارو میبینه دیونش میشه به خاطر اینکه جمله ای که الان لازمه بشنوه میشنوه ودر هدایت قرار میگیره
چون ما در هدایت فایلهامون با توکل سادگی بهش میسازیم بهش ایمان داریم
هر وقت زهنم میگه چه کردیی باباا ترکوندی میگم کاره خودشه
اره سخته ولی برای لیاقت درونیم باید از خودش بخایمم ومسولیت این کارهام برمیگرده به خودش
پس دختر همه چیو بسپر دسته خودش ورها باش خودت کمکت میکنه وتو خوشحال باش خدارو داری
من همیشه از اینکه بگم حرفه ایم لدت میبرم بگم ببین چه کارهایی کردم لدت میبرم حالا فهمیدم باید یاد بگیم خوشحال باشم چنین رفیق مشتی دارم وگرنه که من هیچکارم
روز دوازدهم تعهد، 8 آذر
سلام به همه دوستان بخصوص دو استاد عزیزم
استاد دیروز سردرگم بودم واسه همین چشمام رو بستم و از بین فایلهای توحیدی این فایل برام باز شد از دیروز عصر مدام تو گوشمه از اون فایلهاست که خیــلی زمان میبره که خیلی کار میخواد، همزمان هدایت شدم به یه سوال از عقل کل درباره همین آیه
ما رمیت اذ رمیت لکن الله رمی
https://abasmanesh.com/fa/aghlekol-question/%d8%aa%d8%ac%d8%b1%d8%a8%d9%87-%d8%b4%d9%85%d8%a7-%d8%a7%d8%b2-%d9%88%d9%8e%d9%85%d9%8e%d8%a7-%d8%b1%d9%8e%d9%85%d9%8e%db%8c%d9%92%d8%aa%d9%8e-%d8%a5%d9%90%d8%b0%d9%92-%d8%b1%d9%8e%d9%85%d9%8e%db%8c/?ans-page=1/#top
راستش من فقط میخواستم الهامات رو خوب درک کنم اما خدا دستم رو برد روی این فایل، با این سوال عقل کل یاد دو سال پیش خودم افتادم که نمیتونستم بگم «خدایا من هیچی نمیدونم تو میدونی» چوم تازه داشتم از درون باور میکردم من هم بلدم من هم میتونم تو جمع حرف بزنم و محکم نظر بدم، خود به خود و بدون تلاش من این مسئله تو ذهنم برطرف شد اما خوندن نظرات این قسمت داره کلی درکم رو بیشتر میکنه
این آیه میگه خدا همه کار برای آدم میکنه
اماااااااا چه زمانی؟ زمانی که من رو اجابت کنی زمانی که بفهمی اونا منم و نه اونها
انسانی که با خودش در صلح باشه و دیگران در زندگیش اصلا مهم نباشن پیش خودش و خدای خودش میگه خدایا من فقط میخوام راحت و در رفاه زندگی کنم اعتبار همه چی برای تو ولی لذت بردن از زندگی برای من
اگر هدایتی از من بسوی شما بیاید ، آنها که از هدایت من پیروی کنند نه غمی دارند و نه ترسی
خیلی نکته اینجا نهفتست
خدا در سوره حمد به ما یاد داد که از من بخواهید که شما رو هدایت کنمبراه راست به راه کسانی که به اوناا نعمت داده ام
پس اولا من باید درخواست کنم چون همه چیز به تصمیم من بستگی داره دوم اینکه راه راست و صراط مستقیم راهیه که نعمت ها در اون مسیره سوم اینکه کسی که در راه هدایت داره قدم برمیداره نشانه اش اینه که نه غمی داره و نه ترسی چقدر این قسمت سوم برای من بود
خدایا انگار دارم میفهمم باید بگم خدایا تو من رو هدایت کن شما هم تو این فایل میگید از خدا هدایت بخوام اما اگر تهش میترسم از بی پولی یعنی صدای خدا نیست (چون نه غم بایپ باشه نه ترس)، نباید بهش گوش بدم، استاد شما صدباااار میگید هاااا منم صدباار میشنوم اما دیر متوجهش میشم خدایا شکرت
به نام خداوند بخشنده مهربان که هر آنچه دارم از ان اوست
سلام به استاد گرامی و تمام دوستان عباس منشی گل گلاب
استاد من چند وقت پیش یک ایده ای بهم الهام شد اینکه یک کمد بزرگی دارم خالی کنم بزارم برای اجاره الان فهمیدم اون قسمت خالی کردن تمیز کردنش از طرق خداوند بود اما اجاره از طرف ذهنم چون هیچ نتیجه ای نداشت این به کنار
بعد من حدود یک ماه خورده ای در هلدینگی مشغول کاراموزی بودم در بخش محتوا و مقاله نویسی جوری که دیگه با لپ تاپ مثل آب خوردن تایپ میکنم من قبلا میخواستم کتاب بنویسم کتبی مینوشتم که به لطف و رحمت خداوند این مشکل من حل شد
امروز اول صبح از خداوند طلب هدایت کردم که چکار کنم چون واقعا ادامه دادن در این شرکت برایم جذاب نیست و بیشتر تو فضایی هستن که من هیچ علاقه ای ندارم
بعد ایده اومد که کتاب بنویس منم خیلی به نویسندگی علاقه دارم قبلا چندتا کتاب نوشته بودم اما چاپ نکرده بودم خیلی تو نوشتن به خودم اعتماد دارم البته که تمام کلماتی که بکار میبرم به لطف و رحمت خداوند است
بعد اینکه این ایده اومد گفت یه داستان توحیدی بنویس گفتم چی بنویسم گفت داستان یه مرد ورشکسته بنویس که زیر صفره و هی یه ندایی از درونش میاد و…غیره و اینطوری شد که از کارم استعفا دادم و همین امروز صبح شروع به نوشتن کردن و واقعا حس خیلی خوبی دارم انگار این همون چیزی هست که من نیاز دارم اون همون شغلی هست که میخواهم ازادی زمانی دارم مکانی دارم مالی باتوکل برخدا بدست خواهم آورد
بعد ذهنم نجوا میکرد میگفت خب چجوری میخوای پول در بیاری فلان بمان
خیلی رک و راست گفتم به من چه مگه ایده من دادم که پول من بخوام دربیارم همه مِلک اوست خداست که منبع رزق و روزی هست و انصافا وقتی همه چی به خدا نسبت میدم ذهنم اروم میشه دلم قرص میشه
تازه الان فهمیدم چرا کمدخالی و تمیز کردم برای چاپ کتابم که تعدادی که خودم دریافت میکنم بزارم اونجا
الان فهمیدم که خدا چرا من به این کار هدایت کرد برای اینکه مهارت تایپ کردن پیدا کنم
خدا همه چیه خدا عشقه خدا جونه واقعا خداوند هدایتگر خداوند ایده ها افراد موقعیت ثروت همه چی به سمت ما روانه میکنه
در جواب به سوال : دقیقا چند روز پیش تو کارم داشتم همین فایل میدیدم به خداوند گفتم خداجونم خودت ایمانم قوی تر کن
بعد داشتم کارهام میکردم باید رمز یه چیزی وارد میکردم هی میزدم میگفت نادرست است هی میزدم باز همین میگفت با اینکه کاملا درست بود و من هیچ شکی نداشتم گفتم بیخیال میرم یه کار دیگه میکنم رفتم سراغ یه کار دیگه برای تدوین عکس اصلا درست نمیشد همش مشکل پشت مشکل اخر تسلیم شدم و بر خداوند توکل کردم تا رمز زدم درست شد و عکس ادیت کردم درست از آب دراومد اون موقع فهمیدم اگر خداوند یه چیزی نخواهد نمیشود و اگر بخواهد میشود ما تنها باید برخداوند توکل کنیم از او کمک بخواهیم
یا مثلا تو همین نوشتن نمیدونستم چی تایپ کنم چی بگم از خدا خواستم خدا به بهترین نحو بهم گفت چی بنویسم واقعا انگار یه حسی درون آدم با آدم حرف میزنه
زمانی که بر روی ذهن خود و خودم حساب کردم کارهای قبلی ام بود که تنها بخاطر بدست اوردن مقدار ناچیزی پول به دنبال کار کردن بودن و از خداوند طلب هدایت نکردم و زمانی که وارد شغل میشدم در کمتر از چندهفته یا اخراج میشدم یا خارج میشدم حتی اون مقدار پولی نیز که میخواستم بدست نیاوردم و انگار تنها زمانم را از دست دادم ولی اشکال ندارد مسیر تکاملی بود که باید طی میکردم و از خداوند متعال ممنونم که همثانیه من را هدایت کرد هدایت میکند و هدایت خواهد کرد چرا که من نمیدانم و تو دانای مطلقی
خدایا سپاس گزارم
سلام به دوستان عزیزم در سایت عباس منش
می خوام جریان امروز و دیروز خودم رو در پاسخ به تمرین این فایل بنویسم.
دیروز صبح تو تمرین ستاره قطبی از خداوند درخواست فروش تعداد بالایی از محصولاتم رو به یک مشتری داشتم. دقیقا لحظه اذان ظهر یه مشتری با من تماس گرفت و از 3 محصول من، هر کدوم شون 10 عدد سفارش داد.
من خیلی زیاد خوشحال شدم و خدارو شکرگذاری کردم. (شما ببخشید که من اینقدر خلاصه میگم اما نمیدونین که چقدر خداوند سریع به خواسته های ما پاسخ میده)
چند دقیقه بعد مشتری با من تماس گرفت و گفت یک محصول رو از فاکتورش حذف کنم چون با قیمت پایین تری اونو پیدا کرده و می خواد از همکار من تهیه کنه محصولش رو.
اولش ناراحت شدم اما سریع به خودم اومدم و گفتم حتما خداجونم اینجوری خواسته و حتما اون همکارم بیشتر از من به مبلغ این محصولات نیاز داشته. شاید اصلا این مشتری من در مدار درستی قرار داشته که خداوند می خواسته با تخفیف بیشتری براش محصول رو جور کنه.
ذهنم رو با منطق آروم کردم و نزاشتم احساسم بد بشه. به خودم قول داده بودم که تحت هر شرایطی حالم رو خوب نگه دارم.
من یکی از اون دو قلم کالا رو توی فروشگاهم موجود نداشتم و به نماینده برند زنگ زدم گفتم آیا میتونین 10 تا واسم ارسال کنید، گفت حالا یه جوری پیدا میکنم براتون.
(توی پرانتز بگم که این محصول از یک برند خارجی بود که اصلا دیگه توی ایران پیدا نمیشد و بعضی از همکاران از خریدهای قبلی شون موجود داشتند)
من هم با اطمینان به مشتریم پیش فاکتور دادم و ایشون مبلغ رو به حساب من واریز کردند.
چون مشتری مبلغ رو به صورت شبا واریز کرده بود، پول به حساب من ننشسته بود و من قرار شد فردای اون روز محصول رو ارسال کنم براشون.
بعد از اینکه پول مشتری به حسابم نشست، به همکارم گفتم 10 محصول رو از انبار بیارید بیرون و همچنین زنگ زدم به اون یکی همکارم و گفتم ده تا محصول رو بیام تحویل بگیرم؟ گفت چی؟ مگه 10 عدد میخواستین؟ من شنیدم که شما گفتین فقط یکی می خواین.
گفتم نه من ده تا می خوام.
توروخدا برام پیدا کنید من از مشتری پول گرفتم.
ایشون گفت نه خانم پیدا نمیشه این تعداد. اصلا نیست توی بازار. همین یکی هم پیدا شده جعبش مشکل داره.
تو راه برگشت به خونه من هی سعی می کردم حالم رو خوب نگه دارم.
زنگ زدم به مشتری و گفتم اینجوری شده داستان.
وقتی که استاد میگن آدم اگر در مسیر درست باشه همه کارهاش درست پیش میره؛ واقعا همین طوره.
میخوام اینو بگم که مشتری من یه آدم کاملا با درک و شعور بود و با اخلاق خوب.
به من گفت اشکالی نداره حالا فردا هم بگردید شاید پیدا شد. گفت من تهران رو می گردم شما مشهد رو بگردید تا پیدا بشه.
ایشون مدیر فروش یک مجموعه ای بودند و این محصولات رو برای شرکت شون می خواستن. حتما هم تاکید داشتند که من همین برند رو می خوام چون مدیرمون فقط و فقط همین برند رو گفتند تهیه کنید و می خوان که به کارمندان شون هدیه بدن.
منم گفتم چشم. تا الان با همه همکارانم تو مشهد و حتی تهران هم تماس گرفتم اما پیدا نشده. اجازه بدید فردا مجدد حضوری میرم میگردم و 10 تا پیدا می کنم. با خودم میگفتم 10 تا که چیزی نیست ایشالا پیدا میشه. اصلا شاید ارزون تر از اون مبلغی که از مشتری پول گرفتم پیدا شد واسم.
توی مسیرم رفتم دوتا داروخونه و سوال کردم اما همه میگفتن نیست خانوم.
مشتری ویس فرستاد که خانم محترم اگر پیدا نکردین لطفا پولمو برگشت بزنین چون من یک قلم کالا نیاز ندارم و روی دستم میمونه. منم گفتم چشم.
رسیدم خونه و به خواهرم گفتم این مبلغ بزرگ به حسابم واریز شده و حالا مشتری میگه برگشت بزنین منم نمیتونم براش پیدا کنم. خواهرم شروع کرد به توضیح دادن که چرا این کارهاتو میکنی چرا این مبلغ ها رو قبول میکنی. اصلا تو نباید میزاشتی تمام پول به حسابت واریز بشه. آخه مگه نمیدونی چقدر مالیات بهت تعلق میگیره. حواست کجاست تو.
من هی بیشتر رفتم توی خودم و گفتم وای ببین چه کاری کردم. من قصدم این نبود که برم توی دردسر پس چرا اینجوری شد خدایا.
به قدری ذهنم درگیر شد که حالم بد شد و کنترلش از دستم خارج شد.
نتونستم شام بخورم.
ناراحتی من از این نبود که چرا سود نمی کنم. ناراحتی من از این بود که من به مشتری قول داده بودم. از طرفی دو بار به همکارم گفتم برو از انبار محصول رو خارج کن که صبح زود باید بفرستمش. همچنین مشتری من به مدیرش قول داده بود که کالا رو خریده و مبلغ رو تماما به حساب من واریز کرده بود.
همش میگفتم خدایا این مشتری از کیلومترها اون طرف تر به من اعتماد کرده و من حالا بی اعتبار شدم پیش ایشون و پیش همکارم.
به هر کسی که میتونستم سپردم تا برام پیدا کنند. پیام دادم زنگ زدم و کلی یادآوری به همه.
آگهی ها رو رفتم نگاه کردم و به همه زنگ میزدم اما همه سایت ها ناموجود بودند.
موقع خواب به خودم گفتم امروز این درس برای تو بود که دیگه سفارشی خارج از محصولات خودت قبول نکنی و هر موقع چیزی می خوای بری حضوری پیداش کنی و بعد قول بدی. همچنین پول مشتری رو تا جایی که میشه به حساب اون شخصی که داری ازش جنس میخری واریز کن. نزار مبلغ های سنگین بیاد توی حساب خودت.
خواستم بخوابم به خدا گفتم خدای عزیزم من ازت مشتری خوب و سود خوب درخواست کردم آخه چرا اینجوری شد خدا جونم. کجای راهمو اشتباه رفتم. آیا اینکه خیلی التماس کردم برای فروش این اشتباه بود؟ خدایا پس یعنی نباید چیزی رو به زور ازت درخواست کنم؟ مدام به این چیزها فکر میکردم و روی دفترم خوابم برد. همینطور داشتم به کارهای فردام فکر میکردم و این مشتری که چطور از خجالتش در بیام. با خودم میگفتم فردا میرم تمام شهر رو میگردم خودم و پیدا میکنم.
دیشب تا خود صبح من تمام اتفاقاتی که قرار بود صبح امروز رخ بده رو دیدم. نه اینکه درست و صحیح؛ نه اصلا! اما همش این کارهارو توی خواب میدیدم.
صبح شد و دیدم خیلی بی حالم. اصلا حال نداشتم برم سرکار.
با خودم میگفتم الانه که مشتری زنگ بزنه و بگه پولمو برگشت بزنین. من هم اون همه محصول رو از انبار خارج کردم و بی اعتبار میشم جلوی مدیرمون و همکارم. این مبلغ سنگین هم الکی الکی حدود 24 ساعت توی حساب من بود و الان باید برگشت بزنم.
بعد دوباره شروع کردم به آروم کردن خودم و اینها رو گفتم به خودم:
من عزیزم تو هنوز اول راهی اگر قرار باشه برای هر یک مشتری اینقدر جوش بزنی، که از پا در میای و چیزی ازت باقی نمیمونه که. چرا اینقدر نگرانی اینها همش جزئی از کار هست و تو باید بپذیری اینهارو.
گفتم تو که تنها برای این مشتری نیستی؛ مشتریان دیگه پس چی؟ همه انرژیت رو که نباید بزاری سر این یک نفر.
حالمو تکون دادم و از جام بلند شدم.
از خونه که اومدم بیرون نشانه امروزم رو زدم و این فایل ارزشمند اومد. عنوانش رو که خوندم خیلی خوشحال شدم اما وقتی پیش رفتم با خودم گفتم خب که چی؟ منم که خدارو قبول دارم و خاشعم. اما رفته رفته وقتی استاد اشاره کردند به حضرت یوسف، فکر کردم و گفتم نه ببین تو دیشب به همکارت گفتی توروخدا پیدا کن و به کلی آدم دیگه سپردی. این یعنی که تو توحید عملی نداری عزیزم.
و با شوق فراوان تا انتهای فایل گوش دادم.
کامنت خانم منیره قنبری رو خوندم و گفتم خدایا اگر امروز مشکل من هم رفع بشه منم قول میدم بیام کامنت بزارم اینجا تا دوستانم بخونند.
رفتم سفارش یکی دیگه از مشتریان رو براش پست کنم. وقتی به اداره پست رسیدم دیدم هنوز حالم بده هنوز به صورت عمقی و ریشه ای حالم خوب نشده و من دارم تظاهر می کنم که خوبم.
رفتم توی اداره و محصول رو تحویل دادم. بهم گفتند سیستم مون قطعه و باید برید، آخه معلوم نیست کی وصل بشه. متصدی بهم گفت میتونین تا آخر ساعت بیاین دوباره؟ گفتم نه آقا نمیتونم. یه نگاهی به حال بد من کرد و گفت باشه ازتون تحویل میگیرم و هر وقت وصل شد به شما زنگ میزنم. فقط به این خاطر که می خوام کارتون راه بیفته. با خودم گفتم این هم یک نشونه دیگه از صحیح بودن مسیر. پس ببین داری درست میری عزیزم. اینها همه دستان خداوند هستند تا تو به کارهات برسی.
رفتم کنار آب نمای اداره پست ایستادم و با دقت به قطرات آب نگاه میکردم و کمی اشک توی چشمام جمع شد. اون لحظه تمام صحبت های استاد رو مرور کردم. گفتم خدایا تا اینجا تو همه ی کارهای منو درست کردی لطفا این مورد هم خودت درست کن برام. من نمیدونم چجوری. من عقلم نمیرسه. من این همه کار سرم ریخته چجوری آخه الان برم بگردم واسه مشتری محصول پیدا کنم خیلی زمان میگیره از من. آخه خداجونم خودت این مشتری رو فرستادی و استاد گفته جواب هر مسئله تو دلش هست. خدایا من میدونم پاسخ این مشتری رو خودت فقط بلدی. من میخوام بسپارمش به تو و طبق آموزه های دوره ی “راهنمای عملی دستیابی به خواسته ها” من باید این خواسته رو رها کنم یکم. با خودم گفتم این اتفاق یه درسی قطعا برای من داشته و من باید درسشو میگرفتم. الان هم باید پول مشتری رو برگشت بزنم. چشم خداجونم چشم من تسلیمم هر چی تو بگی. بعد گفتم تا ساعت 12 خدای عزیزم برای من این محصول رو یا پیدا کن یا اینکه مشتری منو راضی کن که یه برند دیگه جایگزین کنه و من هم براش بفرستم.
از محوطه پست خارج شدم دیدم مشتری زنگ زد که چیشد پیدا کردین؟ گفتم نه نیست. بعد گفتم من تا ساعت 12 ازتون وقت می خوام آقای محترم. ایشالا که پیدا میشه اگر نشد چشم من پول رو برگشت میزنم. گفت باشه.
همین طور که حالم بد بود توی خیابون به خودم اومدم دیدم یه موتوری نزدیک بود بزنه به من. من هم هندزفری توی گوشم بود و اصلا به اون راننده گوش ندادم و رفتم سرکار.
توی مسیر چندتا فروشگاه دیدم یه حسی بهم گفت برو ازشون بپرس شاید داشته باشند. تا نزدیکی شون رفتم اما گفتم نه نه تو مگه به خدا نسپردی؟ پس چرا داری دخالت می کنی. تو برو به بقیه کارها برس. توی مسیر یکی دیگه از کارهامو انجام دادم و رسیدم سرکار. نشستم پای سیستم دیدم سرم درد میکنه و صورتم داغه داغه. داشتم از ناراحتی میمردم. اذان شد من رفتم نمازخونه و نماز خوندم و قرآن رو باز کردم خوندم. گفتم خدای من مگه خودت نگفتی به مو میرسه اما پاره نمیشه؟؟؟
و دوباره در پیشگاه خداوند تسلیم شدم و از خودش یاری خواستم. وقتی برگشتم پشت میزم دیدم ساعت 11:59 دقیقس و من رفتم توی واتساپ شروع کردم به نوشتن پیام عذرخواهی و اینکه بگم شماره شبا بفرستین من برگشت بزنم. توی دلم گفتم خدای عزیزم چشم حتما یه خیری توی این کار بود که نشد.
همین طور که تایپ کردم سلام من عذرخواهی میکنم… دیدم مشتری زنگ زد. وای خدای من دقیقا توی همون لحظه ی پایانی.
مشتری گفت خانم من اون آیتم رو با مدیرمون صحبت کردم و حذف شد. لطفا فقط یک قلم کالا رو بفرستین برامون و پول اون یکی رو برگشت بزنین منم گفتم چشم روی چشمام.
دقیقا به مو رسید اما پاره نشد
پول رو براش برگشت زدم و بهشون گفتم الان دیگه اداره پست تعطیل شده نمیتونم امروز بفرستم. گفت اشکال نداره اصلا خانم.
اینقدر خوشحال شدم گفتم خدایا چه مشتری خوبی بود چه مشتری با صبر و حوصله و خوش برخوردی بود. خدایا شکرت هزاران بار.
اصلا انگار سر درد من کاملا رفع شد و من خوب خوب شدم. همون لحظه همکارم یه غذا گذاشت روی میزم و گفت نمیدونم دوستش دارید یا نه.
اون غذا غذای مورد علاقه من بود و من به قدری سورپرایز شدم که حد نداشت. اینقدر خوشحال شدم دلم میخاست فریاد بزنم.
رفتم با عشق غذامو خوردم.
همکارمم گفت من خودم فردا کارهای ارسال رو انجام میدم و اصلا نیازی نیست به زحمت بیفتید شما.
این بود دقیقا داستان واقعی از دستان خداوند که در رو برای من باز کرد و نزاشت من بی اعتبار بشم پیش مشتریم و پیش همکارم. خیلی دوستت دارم خدا. خیلی زیاد.
سلام خدمت استاد عزیزم و دوستان این سایت مقدس
راستش خداوند خیلی توی زندگی به من کمک کرده از آوردن یک همسر فوق العاده توی زندگیم تا الان که توی سایت شما هستم از دیدن یک باشگاهی که نزدیک خونمون بود و من اصلا ندیده بودمش و خدا منو به اون باشگاه هدایت کرد از اومدن اساتیدی توی زندگیم که تمام سوالاتی که سالها توی سرم بود رو جواب دادند و از،داشتن جسمی سالم و تناسب اندامی که دارم . از داشتن یک خونه بزرگ با کمترین مبلغ رهن و اجاره و … و خیلی از مواردی که الان حضور ذهن ندارم و همه اینها رو خداوند برام انجام داده و همیشه می گم خدایا من هیچی نیستم در مقابل تو خودت کمکم کن و راهها رو برام باز کن البته تا قبل از اینکه توحید عملی قسمت 10 رو ببینم شاید فکر می کردم خودم کاری رو انجام دادم ولی الان دیگه فهمیدم که هیچ برگی بدون اذن خداوند روی زمین نمیفته و من هیچ کاره ام و تمام کارهام رو خداوند انجام میده .
استاد عزیزم بابت فایلهای فوق العادتون که باعث میشه نگاهمون نسبت به خداوند تغییر کنه ازتون بی نهایت سپاسگزارم چقدر این خدایی که شما معرفی کردین دوست داشتنی تر و زیباتر و مهربان تر هست . کلش یک روز تمام جهانیان این خدارو باور کنند نه اون خدای دروغین که توی ذهنشون ساختن
به نام خدای یگانه و بی همتا
مَنْ کَانَ یُرِیدُ الْعَاجِلَهَ عَجَّلْنَا لَهُ فِیهَا مَا نَشَاءُ لِمَنْ نُرِیدُ ثُمَّ جَعَلْنَا لَهُ جَهَنَّمَ یَصْلَاهَا مَذْمُومًا مَدْحُورًا ﴿18﴾
آن کس که تنها زندگی زودگذر را میطلبد به او میدهیم، سپس دوزخ را برای او قرار خواهیم داد (18 سوره اسرا)
وَمَنْ أَرَادَ الْآخِرَهَ وَسَعَى لَهَا سَعْیَهَا وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَأُولَئِکَ کَانَ سَعْیُهُمْ مَشْکُورًا ﴿19سوره اسرا)
و آن کس که سرای آخرت را بطلبد و سعی و کوشش خود را برای آن انجام دهد، به او پاداش داده خواهد شد
سلام خدمت استاد عزیز و خانم شایسته مهربان
و سلام خدمت دوستان همراه و همقدم
خدایا کمکم کن همواره یادم باشه که هرانچه دارم از توست و اعتبار همه نعمات رو باید به تو بدم
خدایا شکرت که مرا در این مسیر نورانی قرار دادی
.چه مسیر زیبایست که همه جنس حرف ها و احساسات همدیگر رو میفهمیم و با اعماق وجودمان درکش میکنیم
خدایا هزاران مرتبه تو را شکر
یک مدتی هست که ارتباط قلبی خوبی با خدا پیدا کردم و همیشه یک تایمی رو باهاش خلوت میکنم و ازش میخام که هدایتم کنه.
امروز وقتی وارد سایت شدم و گزینه( مرا به سوی نشانه ام هدایت کن) رو زدم هدایت شدم به فایل/ توحید عملی /
و این فایل چقدر متناسب با حال و هوای این روزهای اخیر من داشت واقعا تو هر مسیری که باشیم بیشتر و بیشتر با نشانه های آن روبرو میشیم.
خدایا شکرت
.
سوال
کجاها خداوند درها را برایت باز کرده و مسیر را برایت هموار کرده؛
اگر بخواهم از این الهامات الهی بگم موارد بسیار زیادی برایم اتفاق افتاده که گاهی در مسیر دریافت آنها نبوده ایم .
از واضح ترین نمونه های الهامات که میتونم بگم این موارد بوده
# امروز من سرماخورده بودم و از صبح چند تا دارو خوردم و بهتر نشدم ولی مدام بهم گفته میشد که این قرص رو بخور ولی من توجهی نمیکردم الان که خوردم دیدم چقدر عالی بوده و من بقدری حالم مساعد شد که تونستم کامنت بزارم.
دو روز قبل پسرم تو مدرسه آسیب دید و بینی اش شکستگی شدیدی پیدا کرد وقتی دکتر به اتاق عمل برد من بسیار نگران و مضطرب بودم و میگفتم خدایا فقط تو میتونی کمک کنی
خدایا اسان کن تحمل این درد رو برای پسرم من صدای خدا رو واضح می شنیدم که میگفت: نگران نباش من هستم و هر لحظه من هستم و مراقبم و اینقدر پیام واضح بود که من فقط اشک میریختم..
یک وقتایی همیشه با خودم میگفتم که چقدر خوب که همسرم هست وفرزندانم در رفاه مالی قرار دارند یک بار انقدر این پیام خدا واضح و قاطع بود که انگار یک پس گردنی محکم زد تو گوشم ومنو بیدار کرد.
گفت: مگر اونه که بچه های تو روزی میده این منم که همیشه روزی رسان همه بندگانم هستم .
و از ان به بعد یاد گرفتم که بگم خدایا شکرت که همسرم دستی از دستان خداوند هست که برایمان فراوانی میاورد..
ویک جاهایی هم بوده که به الهامات توجهی نکرده ام و بسیار به سختی افتاده ام
من همیشه به بعضی از رفتارهای نزدیکانم حساس بودم و خیلی خودم رو اذیت میکردم
انگار که یک گاری پر از سنگ به خودم بسته بودم و همیشه یک حسی بهم میگفت خودت رو رها کن و بی توجه باش ولی نادیده میگرفتم
چون تومدار دریافت نبودم
ولی حالا که از نظر ذهنی به رهایی رسیدم میبینم زندگی چقدر عالی و لذت بخش هست.
خدای مهربانم برای همه نعمات و هدایتهات سپاسگزارم
عاشقتونم ….
در پناه الله یکتا همواره شاد وثروتمند وسعادتمند وسلامت باشید
بنام انرژی بی پایان جهان هستی بخش
سلام وادب واحترام
بخداقصم بخداقصم بخداقصم همین بوده من از7سالگی فهمیدم که هیچی من نمیفهمم وفقط خداهست که داره کارهام روانجام میده واونم داستانش این بودکه من عینکی بودم وهمسایه ما بهم میگفت عینکی چهارچشمکی و ……نداری منوبزنی به حدی من ناراحت شدم که دلم شکست وگریه کردم ودادزدم به خدا شایدباورتون نشه یک هفته بعدتمام اون خانواده به غیرازاون پسرهمه چشماشون به کوری رسیدتااینکه عموشون اومدالتماس کردبهم ومن گفتم والله من بخشیدمشون “گفت :وای خدانبخشیده وازاون روزبه اینورهرلحظه کاری برام صورت میگیره قلبا میگم خوده خودت بودی خداجونم”من که هیچی بلدنیستم نه راه رفتن “نه حرف زدن”نه هیچی همه روتو استادش هستی خدای من وهمه چی روبرام اوکی میکنی درزمان ومکان مناسب وافرادمناسب “مثل خوده شمااستادعباس منش روهم خداوندآوردبهم معرفی کردوشایدباورتون نشه شمایک ساعت صحبت کردیددرمورداین موضوع واگرمن بخوام درمورداین موضوع:کارهاروفقط خداانجام میده شایدیک شبانه روزطول بکشه چون خیلی خیلی منوهدایت کرده ومیکنه چون بنده ی تنبلی براش هستم /خخخ/خلاصه سپاسگزارم که خداامشب به صورت هدایتی این فایل روبهم نشون دادوازشماهم ممنونم که چه موضوع باارزشی رواینجامطرح کردید///عاشقتونم وبهترینهاروبراتون خواستارم /یاحق//
سلام استاد
فقط میخواستم ردپا بذارم اینجا چون با گوش کردن فایل های توحید عملی ی شرک بزرگ تو وجودم پیدا کردم
اونم این بود که برای رقتن به کنسرت
جون خیلی دوست داشتم برم
هدایت خدا رو نادیده گرفتم و دست به دامن مامان بابام و دوستام شدم و کنسرت رو از دست دادم.
اگه هدایت هارو نا دیده نمی گرفتم
مجبور نبودم تک تک ب دوستام التماس کنم باهام بیان و اون هام بگن نه
مجبور نبودم بیست بار با مامان بابام دعوا کنم و گریه کنم و تهش بگن نه
همون اول خدا ی دوستی رو برام فرستاد که میرفت به همون کنسرت(از دوستای صمیمیمه)
ولی من چون بابام گفت نه نمیذارم بری
کلا موضوع رو فراموش کردم و از هدایت های خدا پیروی نکردم(یا مثلا یبار گفت برای بابات گل بگیر منم گرفتم ولی ایمان نداشتم به عملی شدنش و زرتی بعدش دوباره رفتم از بابام خواستم بذاره برم کنسرت و اعصابم خورد شد)
اصن موضوع رو یادم رفت بعدش و هدایت هارو هم طبیعتا نشنیدم و به تعویق انداختم گفتم بعدا درباره ش فکر میکنم(چون هیچ فکری بجز درخواست از خانوادم به ذهنم نمیرسید اونام میگفتن اگه فلانی بره تو هم باهاش برو اگه نرفت نه چون بقیه دوستات رو نمیشناسیم)
منم کارم این شده بود برم به اون دوستم(که در واقع زیاد دوست نیستیم ازش خوشم نمیاد فقط بابا هامون دوستن)التماس کنم که باهام بیاد
اونم اینجوری بودش که نه من فلان جا رو تازه بودم حوصله ندارم دوباره بیام(ینی با ی حالتی هم میگفت که حرص من خیلی در میومد. نتیجه شرک و درخواست از بقیه)
بعدا فهمیدم تک تک همین رفتار هام
ینی درخواست کردن پی در پی از خانواده و دوستای خانوادگی و اینها شرککککک بوده واسه همون جواب نداده و هربار حالم بدتر میشد
غیر ازین
فهمیدم چت جی پی تی هم که همیشه میرفتم سراغش این مواقع هم راه حل های چرت میده بخاطر شرک من
ینی قشنگ این موضوع رو فهمیده بودم که نباید دیگه برم سراغش ولی میرفتم چون راه دیگه ای به ذهنم نمی رسید
اینم ی شرک دیگه بود(کلا هر راه حلی که به ذهن تون میرسه و میدونید جواب نمیده، شرکه! منم میدونستم چت جی پی تب قرار نیست چیزی ازم درست کنه و هربار عصبانی ترم میکنه فقط ولی راه دیگه ای به ذهنم نمی رسید!)
آخرش اومدم از خدا درخواست کردم که یکاری کنه حداقل سال دیگه تور اون خواننده رو گیرم بیاد چون امسال با همه شرایط خفنی که خدا جور کرد(مثل اون دوستم که رفت به همون کنسرت و حتی گفت با ما بیا ولی بابام نذاشت منم چون مشرک بودم نرسیدم به خواسته م چون فک کردم بابام تعیین میکنه. الان یادم افتاد حتی به مامانم نگفته بودم اینو.)بازم من نتونستم برم چون تک تک نشونه های خدا رو نادیده گرفتم و راه شم پیش پام گذاشت ولی من از بس اصرار داشتم از کسانی که برای خودم خدا کرده بودم بپرسم که دیگه راه حل های خدا رو نمی دیدم…
این فایل و قایل یازدهم خیلی بهم کمک کرد و من خیلی حرف ها دارم بزنم ولی اصلا حوصله کامنت نوشتن نداشتم اینا رو هم نوشتم که رد پا برام بمونه(حوصله که، داشتم، در واقع ذهن کمالگرام نمیذاره میگه تو میتونی خیلی خوب بنویسی ولی هیچ وقت اونقدر که میتونی خوب نمی نویسی…یا هیچی ننویس یا عالی بنویس…ولی من چون یه حسی بهم میگفت یادداشت کن اینارو اینجا که ردپا بمونه و گرنه یادت میره، نوشتم)
میدونید دلیل اصلی نرفتن م به کنسرت این بود که توی کنسرت قبلی که من بلیت گرفتم اصلا اصرار نداشتم برم و نچسبیده بودم ولی این یکی رو میگفتم الا بلا باید برم و حتما هم بابام باید اجازه بده
چندبار دوست صمیمی م بهم گفت بلیت بخر به بابات نگو بعدش اون روز برو جایی یا اصن ببین چی میشه شاید تا اون موقع اجازه داد
و میدونید چیه
من اگه اینکارو میکردم میتونستم برم چون دوستم باهام میومد، بابام هم مشکلی نداشت احتمالا چون همون روز کنسرت خودش خونه بود(مشکلش این بود که اگه من خونه نباشم کی مواطب خواهرت باشه) و مامانم هم سرکار نبود و عملا هیچ مشکلی نبود. خیلی راحت میتونستم برم. ولی من اصرار داشتم که بابام باید بگه اره.
من قبلا هم خیلی وقتا توی ایران که بودم بابام رو میپیچوندم چون خیلی باور های غلط داره و مثلا میرفتم بیرون ولی میگفتم توی کتابخونه م(والا باوراش خیلی خیلی غلط بود که فکر میکرد من الان تنها برم توی خیابون قراره بلایی سرم بیاد)
ولی توی مورد کنسرت جرات نداشتم اینکار رو بکنم و بپیچونم بابام رو چون عذاب وجدان الکی(وجدانی که ذهنم برای من ساخته نه خدا!)مانع شد این کار رو بکنم.
و دوباره خودم نداشتم برای خودم تصمیم بگیرم:) چون میخواستم بابام راضی باشه(اونم راضی نمیشد و من راه های خدا رو قبول نمیکردم)
راستش یبار وقتی ایران بودم با دوستام همه مون خانواده رو پیچوندیم و تنهایی رفتیم بیرون(این خودش خیلی هدایتی بود چون هم من و دوست صمیمی م عباسمنشی بودیم و سومین دوستمون هم از قوانین خبر داشت چون کتاب های فیزیک کوانتوم و اینا میخوند و کاملا به فرکانس اعتقاد داشت)
و هیچ بلایی هم سرمون نیومد
با اینکه خانواده هر دفعه مارو میترسوند که اگه بری بیرون تنهایی توی شهر بزرگ شب فلان اتفاق میوفته
کلا هیچ جا بجز پارک بانوان نمیذاشتن ما بریم
ولی ما رفتیم توی بالا شهر(شهر مونم بزرگ بود)کلی دور زدیم
هیچ اتفاقی هم نیوفتاد
هیچی
و اصلا این الهام خدا بود که من تنهایی برم بیرون و پا روی ترس هام بذارم(قبلا یجوری بودم که یه دسته پسر می دیدم و خودم تنها بودم، یاد حرف های بابام میوفتادم می ترسیدم)ولی اون روز اصلا نترسیدم و دیدم هیچکس کاری به کارم نداره و حرف های خانواده حاصل چرت و پرت هاییه که توی اخبار ها می بینن(والا هر بار بابام میشنید یه دختری رو دزدیدن میومد به من میگفت که اره بیرون خطرناکه نباید بری)
و من نباید افکار احمقانه ی هرکسی رو قبول کنم حتی اگه خانوادم باشن
و باید یاد بگیرم برای خودم تصمیم بگیرم
خوشی هام رو به خانواده م گره نزنم
و اگه لازم نباشه، بهتره که ندونن چون اگه بفهمن هم خودشون ناراحت میشن هم من.
اینجا هم بابام گیر داده بود دختر تنها بره کنسرت چیکار!!!!
واسه ی همین من یکی از تجربیات فوق العاده زندگی م رو از دست دادم چون حرف های چرتی که بابام زد رو باور کردم بجای اینکه خدا رو باور کنم و اینکه هزاران دختر میرن کنسرت خوش میگذرونن(اصن اکثریت جمعیت کنسرت ها دخترن)و هیچ بلایی سرشون نمیاد
ازون جایی که بلیت خواننده مورد علاقم رو نتونستم بگیرم
اینجا برای خودم عهد میکنم که حتما چندتا کنسرت تنهایی رو برم با دوستام و به حفاظت خدا ایمان داشته باشم
و اگه فکر میکنم خانواده م نگرانم میشن، بهشون چیزی نگم چون لازم نیست الکی نگران باشن و افکار ناشی از باور های غلط و حرف های ذهن شون رو به من انتقال بدن.
پی نوشت: الان که کاملا درک کردم خودم مانع کنسرت رفتن خودم بودم خیلی خیلی احساس گناه میکنم و ذهنم همش داره میکوبه اینو توی سرم…چون خیلی در دسترس بود هدایت ها و من هدایت های کاملا واضح رو نادیده گرفتم…نمیدونم هنوز چجوری با این احساس گناه مقابله کنم که من خودمو از خوشی محروم کردم(چون میدونید، جایی بدتر میشه که یادم میوفته چندتا کنسرت رایگان رفتم ولی هیچکدوم خواننده مورد علاقم نبود ولی اینیکی خواننده مورد علاقم بود و شهر بغل ما اومدن و من از دستش دادم)
نمیدونم خدایا چجوری احساس گناه مو از بین ببرم…تو که شرک هام رو نوشتم دادی کمکم کن با خودم مهربون تر باشم حتی در مقابل بزرگترین اشتباهاتم…
سلام
خدایا کمکم کن همواره یادم باشه ک هرانچه دارم از توست و اعتبار همه نعمات رو باید ب تو بدم
تنها ارتباطی که باید بهش وابسته باشیم ارتباط ما با خداست
این تنها وابستگیه ک ما رو به همه چی میرسونه و
اساس رهایی از هرچه تعلق در این دنیاست
و
احساس خوب ما نشونه اینه ک ما با این منبع فراوانی و خیر متصل هستیم یا نه
ب اندازه ای ک درمقابل خدا خاشع هستیم خدا کارها رو انجام میده و راحتتر همه چی انجام میشه
خدای محبوبم مهرت را در قلبم هرروز بیشترکن
خدای مهربانم برای همه نعمات و هدایتهات سپاسگزارم
خدای وهابم من به هرخیر و رحمتی از جانب تو محتاجم
بنام خداوند بخشنده ومهربان ،بنام او که هرآنچه دارم از اوست
خدایا سپاسگزارم که به من فرصت بودن در این مسیر رو میدی
خدایا سپاسگزارم که همواره در قلبم حضور داری ،سپاسگزارم که هرلحظه مرو هدایت میکنی
خدایا سپاسگزارم که در مدار شنیدن مجدد آگاهیهای این فایل ارزشمند قرار گرفتم
سلام به استاد توحیدی ام ،به استاد شایسته مهربانم ودوستان بهشتی ام
خدایا من نمیدونم تو میدونی ،تو آگاهی ،توبصیری ،تو سمیعی ،تو قادری من نمیتونم تو میتونی ،خدایا من هیچی نیستم
خدایا حتی اراده نفس کشیدنم هم دست توست این دم وبازدم تا وقتی صورت میگیره ،که تو بخوای ،این قلب تا زمانی میتپه که تو بخوای ،خدایا همه چی در دستان توست ،تویی که به من قدرت نوشتن وقدم برداشتن دادی ،کمکم کن تا همواره در برابر تو متواضع باشم وهرلحظه تسلیم تو باشم
خدایا من به هر خیری از جانب تو محتاجم ،منی که زندگیم رو از تو دارم ،چی از خودم دارم که بخوام بهش بنازم ،خدایا یادم بنداز که همیشه یادم باشه هرچه دارم ،هر چه هستم ،هرجا رسیدم همه اش از خواست واراده وقدرت تو بوده ،این تو بودی که هدایتم کردی به این مسیر ،این تو هستی که هرروز به من ذوق وشوق بیشتری میدی تا متعهدتر از قبل این مسیر رو ادامه بدم ،خدایا این تو هستی که به فکرم میندازی که صبح به خودم بگم همیشه پلنهایی که تو برا زندگی ام چیدی زیباتره ،وبعد با این فایل توحیدی یادم میندازی که آره پلنهای خداوند دقیق تر وزیباتر از پلنهای من بنده ،هست که قدرتم محدود هست وفقط یک قدم جلوتر از خودم رو میتونم ببینم
خدایا این تو هستی که هرزمان شروع میکنم به سپاسگزاری، نعمتهایی رو جلو روم میزاری که یادم باشه ،این نعمتها ،این موفقیتها، موقعیتها، همه رو تو بهم دادی وهمین یاد آوری باعث میشه احساس خوب بیشتری رو تجربه کنم چقدر قشنگ میتونم با هر بار یاد آوری نعمتهایی که بهم دادی شکور بودنت رو درک کنم چرا که تو در همون لحظه احساس من رو عالی تر از قبل میکنی واین طبق قانون احساس خوب = اتفاقات خوب یعنی تجربه نعمتهای بیشتر واحساس عالی تر
خدایا این تو هستی که تا صدات میزنم ،آگاهیهایی به قلبم جاری میکنی که احساسم لطیف تر بشه ومن سپاسگزارتر از قبل باشم ،خدایا منکه قدرتی ندارم تویی که غفوری ،وهابی ،قادری،مهربانی ،تویی که میخوای من بهترینها رو تجربه کنم
خدایا این تو بودی که پلنها رو طوری کنار هم چیدی تا من فرصت دوباره زندگی داشته باشم ،اگر به عقل من بود که الان دیگه وجود خارجی نداشتم
خدایا این تو بودی که ساده ترین شکل واز راهی که فکرش نمیکردم ،فردی رو به زندگی ام آوردی تا در کنارش اتفاقات زیباتری رو تجربه کنم
خدایا این تو بودی که به ساده ترین شکل از زبان بنده ات بهم گفتی کدوم مسیر رو برم ، اون زمان که نمیدونستم باید چکار کنم واز کجا شروع کنم
خدایا تنها تو رو میپرستم وتنها از تو یاری میجویم، مرو به راه راست ،راه کسانی که به آنها نعمت داده ای ،نه غضب شدگان ونه گمراهان هدایت کن آمین
خدایا شکرت…شکرت ...شکرت
عاشقتونم ….
در پناه الله یکتا همواره شاد وثروتمند وسعادتمند وسلامت باشید
بسم الله الرحمان الرحیم
شکرت برای نشونه مشتتت
چقد الماس های قشنگ قشنگ استخراج کردی برااام
میگفت میخاید بهتون بگم چجوری زندگی کنید
میگفت فک کنید یه ادم قول پیکر بزرگ هس که شمارو نشونده روی دوش واونجا پر از گودال های بزرگ تاریکو سخت هست
مثل وقتی میخای یه مهارتی یاد بگیری یه عادت خوب بسازی
ولی اون قدرتمنده تورو از روشون به راحتی حرکت میده
مثل همزمانی دوره سلامتیم وماه رمضان وبه اسونی پیش بردی برام
ودیگه خلاصه گاهی زندگیمون پر از نعمت میشه وزهن سریع میاد میگه تو چقدر لایقی چه کارهایی که نکردی
فلان مهارت حرفه ای داری
فلان قدرت کنترل زهن داری
ولی یه لحظه فکرشو بکن همه نعمتها کار خودشه
زمین اسمون ساخت روز شب کاره خودشه حتی تویی که انقد تعهد داری اراده بیشتر بیشتر شده کاره خودش
تو بنده لایقش هستی که ازش خاستی وبهت داده
اون مسول این خودشه
هر نعمت وکاره خوب کاره خودش تو فقط به عنوان بنده لایقش خاستی وبهت داده شده
گاهی یه لذتی داره به نتیجه هات نگاه کنی به موفقیت جام های زندگیت بگی دمم گرم چه کارهایی که نکردم ولی باید یادت باشه تو هیچ کاری نکردی اون زوق شوقی که بیدار کرده برای انجام کارهات وهر قدم وهر ایده کاری کاره خودشه
پس همونجا یادت باشه
برای این رابطه زیبات برای خدا بندگیت ممنون باشی
اگه زندگیت پر از عشق با خانومت اقات در صلحید میگید میخندید با بچه ها تشکرشو از خدات بکنی
اگه زندگیت پر از فراوانی تشکرت از خدات بکنی
اگه شوق زوق داری وتو کارت متعهدی وعالی پیش میره کارهات تشکرت از خدات بکنی
واگه لیاقتی درونی داشتی وباخودت انقد در صلح بودی تشکرت از خدات بکنی
پشته این. دنیای زیبا خودشه
ببینش وممنونش باش
جدیدا نشونه هام برام یه طعم لدت خاصی دارن میدونم کاره تو عه درجه احساس خوب شیرینتر شدن:)))
منطقی عالی
شیوه های پیدا کردن سایت برای دونفر شبیه هم نیس
یکی با معرفی یکی با سرچی اتفاقی یکی با تضاد
هزاران روش پشتش هست
ینی اقا کاره دسته ماس ما داریم سایته تو میچرخونیم الهام میکنیم چی درس کنی
بهت منطق های خوب میدیم هدایتهای صفحه ای پا ماس
خیلی باحاله
منطقی تکونت میده دیگه
استاد میگه من کارم خیلی ساده ای یه سری حرف های ساده با دوربین ساده میگرم میزارم روی سایتم
ولی پشته پرده با اونه
نه حرف قلبمه سلمبه نه دوبین شرکت فیلم برداری خاصی
همش در عین سادگی ولی رب میاد اونارو در همزمانی ها میزاره ینی چی وقتی یه کی فایلای مارو میبینه دیونش میشه به خاطر اینکه جمله ای که الان لازمه بشنوه میشنوه ودر هدایت قرار میگیره
چون ما در هدایت فایلهامون با توکل سادگی بهش میسازیم بهش ایمان داریم
هر وقت زهنم میگه چه کردیی باباا ترکوندی میگم کاره خودشه
اره سخته ولی برای لیاقت درونیم باید از خودش بخایمم ومسولیت این کارهام برمیگرده به خودش
پس دختر همه چیو بسپر دسته خودش ورها باش خودت کمکت میکنه وتو خوشحال باش خدارو داری
من همیشه از اینکه بگم حرفه ایم لدت میبرم بگم ببین چه کارهایی کردم لدت میبرم حالا فهمیدم باید یاد بگیم خوشحال باشم چنین رفیق مشتی دارم وگرنه که من هیچکارم