این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://www.tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2024/02/abasmanesh-3.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2024-02-11 04:03:052025-11-30 11:17:30توحید عملی | قسمت ۱۰
1227نظر
توجه
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
من چند وقتی بود که خیلی درگیر و سردرگم شده بودم و به سایت سر نمیزدم و دیروز یهو یه حسی بهم گفت بیام تو سایت و اولین فایلی که دیدم این بود و یه ذوقی تو دلم افتاد که حتما گوش بدمش و استاد انگار خدا از طریق شما داشت با من حرف میزد و از دیروز من سه بار این فایل گوش دادم و تازه فهمیدم توی چه چاهی گیر افتاده بودم و دست و پا میزدم و تونستم بالاخره نور رو ببینم…
من خیلی ساله که روی خودم کار میکنم ،خودشناسی میکنم ،کتاب میخونم ،دوره های اساتید مختلف گوش میدادم و خیلی نتایج هم گرفتم اما هیچ وقت به آرامش نرسیدم به یقین نرسیم …و از زمانی که سایت استاد عباسمنش پیدا کردم و فایل های توحید رو گوش دادم فهمیدم مشکل من ارتباط با خدا ،ارتباطی که هیچ وقت نداشتمش و همیشه خودمو درمونده و تنها حس میکردم که باید همه مشکلاتم حل کردم و انگار خودمو لایق نمیدونستم که خدا با من حرف بزنه و کارها رو برام انجام بده ایمان نداشتم…
وقتی این فایل گوش دادم انگار دریچه ای برام باز شد انگار یکهو به خودم اومدم و خدا رو کنار خودم حس کردم که همیشه کنارم بوده ،توی تاریک ترین لحظات که به مو رسید و پاره نشد خودش بود که نگه ام داشته بود به شکل یه امید بود توی دلم به شکل یه دوست اومد که دستم گرفت و من خر هیچ وقت نفهمیده بودم ..و الان برای اولین بار توی زندگیم آرامش محظ دارم و دیگه نمیترسم و دیگه درمونده نیستم چون صداشو شنیدم که باهام حرف زد بهم گفت تو برای مشکلت به همه گفتی ولی با من حرف نزدی ،ترسیدی در حالی که من کنارت بودم …برای اولین بار وجودشو تو قلبم حس میکنم که میگه فقط به من تکیه بده من همه کارهارو برات انجام میدم بیا رو شونه های من بخاب تا باهم بریم دنیامو نشونت بدم
خواستم تشکر ویژه کنم از استاد که چگونه دستم را گرفت تا من خدارا بهتر بشناسم و همیشه سعی میکنم توکل صد به او داشته باشم وسعی کنم گوش سر را ببندم تا ندای درونم را بشنوم
خواستم از تجربه خودم بگم که چگونه خداوند مرا هدایت کرد و از مرگ یا آسیب جدی دور باشم دقیقا 15 روز پیش خداوند طوری تمامی اتفاقات را کنار هم قرار داد و مرا به جایی هدایت کرد که ماشین کم باشد و سرعت من هم پایین باشد وقتی حالم بد شد فقط آسیب کمی به ماشین خورد حتی از بینی من خون هم نیامد ولی اگر این اتفاقات و هدایت من به سمت آن جای خلوت نبود قطعا در بزرگراه بودم و با سرعت بالا هم به خودم آسیب میرسید هم به دیگران آسیب میرساندم خداوند عمری دوباره همراه با آگاهی زیاد بعد این اتفاق به من داد این آگاهی از این سرچشمه میگیرد که من تلاش میکنم روی خودم کار کنم و بگویم خداوند راهنمای من است و در هر لحظه از خداوند کمک میخواهم تا بهترین ها را سر راه من قرار دهد و هر روز صبح به خود و خدای خودم میگویم مرا در مسیر درست قرار بده و اتفاقاتی رقم بزن تا بهترین تصمیم را بگیرم من خدا را در کنار خودم میبینم ولی گاها پیش اومده که فراموش کردم ولی باز در تلاشم صد خود را برای خدا بگذارم و از او کمک بخوام تا مرا هدایت کند و گوش سرم را باز کند الان عاشقانه خدارا دوست دارم بهترین رفیق و همراه من است هیچ وقت دستم را رها نکن و من تمام تلاشم را میکنم که گوش خود را از وسوسه شیطان ببندم و در پناه و آغوش تو باشم عاشقانه دوستت دارم خدای مهربانم
ممنونم از شما استاد عزیز که خداوند شما را سر راه من قرار داد تا او را بهتر بشناسم و با او آشتی کنم.
من از ته دل سپاسگزارِ خدای مهربونم هستم؛ خدایی که هر وقت لازمه چیزی بشنوم، منو دقیقاً سمت همون فایل یا پیامی میبره که حال دلمو خوب میکنه. سپاسگزار خدایی هستم که دست من میشه برای نوشتن و الهام رو جاری میکنه تو وجودم.
سپاسگزار خدایی هستم که لحظهبهلحظه منو هدایت میکنه و نمیذاره حتی برای یه لحظه توی حال بد بمونم. اگه هم اتفاقی بیفته که با دل من جور درنیاد، همون لحظه نویدِ کلی اتفاق قشنگ رو بهم میده و آزاد میکنه از اون حس نامناسبی که میخواست منو از مدار گل و بلبل زندگیم دور کنه.
سپاسگزار خدایی هستم که گوش منو محرم کرد، پردهای رو که سالها بین من و او فاصله انداخته بود کنار زد، راه رو برام هموار کرد و منو آورد به این غارِ حرای دلنشین.
استاد جانم، هرچی این روزها خدا رو شکر کنم، باز کمه. من وقتی اومدم و فقط یه ذره متواضع شدم و گفتم «خدایا من بلد نیستم راه برم، بلد نیستم درست حرف بزنم»، او همهچیز رو برای من درست کرد. همین مقدار کوچیک از تواضع، زندگی منو از این رو به اون رو کرد. حالا با خودم میگم اگر این تواضع هم راه تکاملشو بره، دیگه چه معجزههایی پیش روم باز میشه…
من عاشق این خدای بینهایت مهربونم هستم؛ هرچی شکرش کنم باز هم کمه. قربونش برم که اینقدر قشنگ هوامو داره.
می خوام جریان امروز و دیروز خودم رو در پاسخ به تمرین این فایل بنویسم.
دیروز صبح تو تمرین ستاره قطبی از خداوند درخواست فروش تعداد بالایی از محصولاتم رو به یک مشتری داشتم. دقیقا لحظه اذان ظهر یه مشتری با من تماس گرفت و از 3 محصول من، هر کدوم شون 10 عدد سفارش داد.
من خیلی زیاد خوشحال شدم و خدارو شکرگذاری کردم. (شما ببخشید که من اینقدر خلاصه میگم اما نمیدونین که چقدر خداوند سریع به خواسته های ما پاسخ میده)
چند دقیقه بعد مشتری با من تماس گرفت و گفت یک محصول رو از فاکتورش حذف کنم چون با قیمت پایین تری اونو پیدا کرده و می خواد از همکار من تهیه کنه محصولش رو.
اولش ناراحت شدم اما سریع به خودم اومدم و گفتم حتما خداجونم اینجوری خواسته و حتما اون همکارم بیشتر از من به مبلغ این محصولات نیاز داشته. شاید اصلا این مشتری من در مدار درستی قرار داشته که خداوند می خواسته با تخفیف بیشتری براش محصول رو جور کنه.
ذهنم رو با منطق آروم کردم و نزاشتم احساسم بد بشه. به خودم قول داده بودم که تحت هر شرایطی حالم رو خوب نگه دارم.
من یکی از اون دو قلم کالا رو توی فروشگاهم موجود نداشتم و به نماینده برند زنگ زدم گفتم آیا میتونین 10 تا واسم ارسال کنید، گفت حالا یه جوری پیدا میکنم براتون.
(توی پرانتز بگم که این محصول از یک برند خارجی بود که اصلا دیگه توی ایران پیدا نمیشد و بعضی از همکاران از خریدهای قبلی شون موجود داشتند)
من هم با اطمینان به مشتریم پیش فاکتور دادم و ایشون مبلغ رو به حساب من واریز کردند.
چون مشتری مبلغ رو به صورت شبا واریز کرده بود، پول به حساب من ننشسته بود و من قرار شد فردای اون روز محصول رو ارسال کنم براشون.
بعد از اینکه پول مشتری به حسابم نشست، به همکارم گفتم 10 محصول رو از انبار بیارید بیرون و همچنین زنگ زدم به اون یکی همکارم و گفتم ده تا محصول رو بیام تحویل بگیرم؟ گفت چی؟ مگه 10 عدد میخواستین؟ من شنیدم که شما گفتین فقط یکی می خواین.
گفتم نه من ده تا می خوام.
توروخدا برام پیدا کنید من از مشتری پول گرفتم.
ایشون گفت نه خانم پیدا نمیشه این تعداد. اصلا نیست توی بازار. همین یکی هم پیدا شده جعبش مشکل داره.
تو راه برگشت به خونه من هی سعی می کردم حالم رو خوب نگه دارم.
زنگ زدم به مشتری و گفتم اینجوری شده داستان.
وقتی که استاد میگن آدم اگر در مسیر درست باشه همه کارهاش درست پیش میره؛ واقعا همین طوره.
میخوام اینو بگم که مشتری من یه آدم کاملا با درک و شعور بود و با اخلاق خوب.
به من گفت اشکالی نداره حالا فردا هم بگردید شاید پیدا شد. گفت من تهران رو می گردم شما مشهد رو بگردید تا پیدا بشه.
ایشون مدیر فروش یک مجموعه ای بودند و این محصولات رو برای شرکت شون می خواستن. حتما هم تاکید داشتند که من همین برند رو می خوام چون مدیرمون فقط و فقط همین برند رو گفتند تهیه کنید و می خوان که به کارمندان شون هدیه بدن.
منم گفتم چشم. تا الان با همه همکارانم تو مشهد و حتی تهران هم تماس گرفتم اما پیدا نشده. اجازه بدید فردا مجدد حضوری میرم میگردم و 10 تا پیدا می کنم. با خودم میگفتم 10 تا که چیزی نیست ایشالا پیدا میشه. اصلا شاید ارزون تر از اون مبلغی که از مشتری پول گرفتم پیدا شد واسم.
توی مسیرم رفتم دوتا داروخونه و سوال کردم اما همه میگفتن نیست خانوم.
مشتری ویس فرستاد که خانم محترم اگر پیدا نکردین لطفا پولمو برگشت بزنین چون من یک قلم کالا نیاز ندارم و روی دستم میمونه. منم گفتم چشم.
رسیدم خونه و به خواهرم گفتم این مبلغ بزرگ به حسابم واریز شده و حالا مشتری میگه برگشت بزنین منم نمیتونم براش پیدا کنم. خواهرم شروع کرد به توضیح دادن که چرا این کارهاتو میکنی چرا این مبلغ ها رو قبول میکنی. اصلا تو نباید میزاشتی تمام پول به حسابت واریز بشه. آخه مگه نمیدونی چقدر مالیات بهت تعلق میگیره. حواست کجاست تو.
من هی بیشتر رفتم توی خودم و گفتم وای ببین چه کاری کردم. من قصدم این نبود که برم توی دردسر پس چرا اینجوری شد خدایا.
به قدری ذهنم درگیر شد که حالم بد شد و کنترلش از دستم خارج شد.
نتونستم شام بخورم.
ناراحتی من از این نبود که چرا سود نمی کنم. ناراحتی من از این بود که من به مشتری قول داده بودم. از طرفی دو بار به همکارم گفتم برو از انبار محصول رو خارج کن که صبح زود باید بفرستمش. همچنین مشتری من به مدیرش قول داده بود که کالا رو خریده و مبلغ رو تماما به حساب من واریز کرده بود.
همش میگفتم خدایا این مشتری از کیلومترها اون طرف تر به من اعتماد کرده و من حالا بی اعتبار شدم پیش ایشون و پیش همکارم.
به هر کسی که میتونستم سپردم تا برام پیدا کنند. پیام دادم زنگ زدم و کلی یادآوری به همه.
آگهی ها رو رفتم نگاه کردم و به همه زنگ میزدم اما همه سایت ها ناموجود بودند.
موقع خواب به خودم گفتم امروز این درس برای تو بود که دیگه سفارشی خارج از محصولات خودت قبول نکنی و هر موقع چیزی می خوای بری حضوری پیداش کنی و بعد قول بدی. همچنین پول مشتری رو تا جایی که میشه به حساب اون شخصی که داری ازش جنس میخری واریز کن. نزار مبلغ های سنگین بیاد توی حساب خودت.
خواستم بخوابم به خدا گفتم خدای عزیزم من ازت مشتری خوب و سود خوب درخواست کردم آخه چرا اینجوری شد خدا جونم. کجای راهمو اشتباه رفتم. آیا اینکه خیلی التماس کردم برای فروش این اشتباه بود؟ خدایا پس یعنی نباید چیزی رو به زور ازت درخواست کنم؟ مدام به این چیزها فکر میکردم و روی دفترم خوابم برد. همینطور داشتم به کارهای فردام فکر میکردم و این مشتری که چطور از خجالتش در بیام. با خودم میگفتم فردا میرم تمام شهر رو میگردم خودم و پیدا میکنم.
دیشب تا خود صبح من تمام اتفاقاتی که قرار بود صبح امروز رخ بده رو دیدم. نه اینکه درست و صحیح؛ نه اصلا! اما همش این کارهارو توی خواب میدیدم.
صبح شد و دیدم خیلی بی حالم. اصلا حال نداشتم برم سرکار.
با خودم میگفتم الانه که مشتری زنگ بزنه و بگه پولمو برگشت بزنین. من هم اون همه محصول رو از انبار خارج کردم و بی اعتبار میشم جلوی مدیرمون و همکارم. این مبلغ سنگین هم الکی الکی حدود 24 ساعت توی حساب من بود و الان باید برگشت بزنم.
بعد دوباره شروع کردم به آروم کردن خودم و اینها رو گفتم به خودم:
من عزیزم تو هنوز اول راهی اگر قرار باشه برای هر یک مشتری اینقدر جوش بزنی، که از پا در میای و چیزی ازت باقی نمیمونه که. چرا اینقدر نگرانی اینها همش جزئی از کار هست و تو باید بپذیری اینهارو.
گفتم تو که تنها برای این مشتری نیستی؛ مشتریان دیگه پس چی؟ همه انرژیت رو که نباید بزاری سر این یک نفر.
حالمو تکون دادم و از جام بلند شدم.
از خونه که اومدم بیرون نشانه امروزم رو زدم و این فایل ارزشمند اومد. عنوانش رو که خوندم خیلی خوشحال شدم اما وقتی پیش رفتم با خودم گفتم خب که چی؟ منم که خدارو قبول دارم و خاشعم. اما رفته رفته وقتی استاد اشاره کردند به حضرت یوسف، فکر کردم و گفتم نه ببین تو دیشب به همکارت گفتی توروخدا پیدا کن و به کلی آدم دیگه سپردی. این یعنی که تو توحید عملی نداری عزیزم.
و با شوق فراوان تا انتهای فایل گوش دادم.
کامنت خانم منیره قنبری رو خوندم و گفتم خدایا اگر امروز مشکل من هم رفع بشه منم قول میدم بیام کامنت بزارم اینجا تا دوستانم بخونند.
رفتم سفارش یکی دیگه از مشتریان رو براش پست کنم. وقتی به اداره پست رسیدم دیدم هنوز حالم بده هنوز به صورت عمقی و ریشه ای حالم خوب نشده و من دارم تظاهر می کنم که خوبم.
رفتم توی اداره و محصول رو تحویل دادم. بهم گفتند سیستم مون قطعه و باید برید، آخه معلوم نیست کی وصل بشه. متصدی بهم گفت میتونین تا آخر ساعت بیاین دوباره؟ گفتم نه آقا نمیتونم. یه نگاهی به حال بد من کرد و گفت باشه ازتون تحویل میگیرم و هر وقت وصل شد به شما زنگ میزنم. فقط به این خاطر که می خوام کارتون راه بیفته. با خودم گفتم این هم یک نشونه دیگه از صحیح بودن مسیر. پس ببین داری درست میری عزیزم. اینها همه دستان خداوند هستند تا تو به کارهات برسی.
رفتم کنار آب نمای اداره پست ایستادم و با دقت به قطرات آب نگاه میکردم و کمی اشک توی چشمام جمع شد. اون لحظه تمام صحبت های استاد رو مرور کردم. گفتم خدایا تا اینجا تو همه ی کارهای منو درست کردی لطفا این مورد هم خودت درست کن برام. من نمیدونم چجوری. من عقلم نمیرسه. من این همه کار سرم ریخته چجوری آخه الان برم بگردم واسه مشتری محصول پیدا کنم خیلی زمان میگیره از من. آخه خداجونم خودت این مشتری رو فرستادی و استاد گفته جواب هر مسئله تو دلش هست. خدایا من میدونم پاسخ این مشتری رو خودت فقط بلدی. من میخوام بسپارمش به تو و طبق آموزه های دوره ی “راهنمای عملی دستیابی به خواسته ها” من باید این خواسته رو رها کنم یکم. با خودم گفتم این اتفاق یه درسی قطعا برای من داشته و من باید درسشو میگرفتم. الان هم باید پول مشتری رو برگشت بزنم. چشم خداجونم چشم من تسلیمم هر چی تو بگی. بعد گفتم تا ساعت 12 خدای عزیزم برای من این محصول رو یا پیدا کن یا اینکه مشتری منو راضی کن که یه برند دیگه جایگزین کنه و من هم براش بفرستم.
از محوطه پست خارج شدم دیدم مشتری زنگ زد که چیشد پیدا کردین؟ گفتم نه نیست. بعد گفتم من تا ساعت 12 ازتون وقت می خوام آقای محترم. ایشالا که پیدا میشه اگر نشد چشم من پول رو برگشت میزنم. گفت باشه.
همین طور که حالم بد بود توی خیابون به خودم اومدم دیدم یه موتوری نزدیک بود بزنه به من. من هم هندزفری توی گوشم بود و اصلا به اون راننده گوش ندادم و رفتم سرکار.
توی مسیر چندتا فروشگاه دیدم یه حسی بهم گفت برو ازشون بپرس شاید داشته باشند. تا نزدیکی شون رفتم اما گفتم نه نه تو مگه به خدا نسپردی؟ پس چرا داری دخالت می کنی. تو برو به بقیه کارها برس. توی مسیر یکی دیگه از کارهامو انجام دادم و رسیدم سرکار. نشستم پای سیستم دیدم سرم درد میکنه و صورتم داغه داغه. داشتم از ناراحتی میمردم. اذان شد من رفتم نمازخونه و نماز خوندم و قرآن رو باز کردم خوندم. گفتم خدای من مگه خودت نگفتی به مو میرسه اما پاره نمیشه؟؟؟
و دوباره در پیشگاه خداوند تسلیم شدم و از خودش یاری خواستم. وقتی برگشتم پشت میزم دیدم ساعت 11:59 دقیقس و من رفتم توی واتساپ شروع کردم به نوشتن پیام عذرخواهی و اینکه بگم شماره شبا بفرستین من برگشت بزنم. توی دلم گفتم خدای عزیزم چشم حتما یه خیری توی این کار بود که نشد.
همین طور که تایپ کردم سلام من عذرخواهی میکنم… دیدم مشتری زنگ زد. وای خدای من دقیقا توی همون لحظه ی پایانی.
مشتری گفت خانم من اون آیتم رو با مدیرمون صحبت کردم و حذف شد. لطفا فقط یک قلم کالا رو بفرستین برامون و پول اون یکی رو برگشت بزنین منم گفتم چشم روی چشمام.
دقیقا به مو رسید اما پاره نشد
پول رو براش برگشت زدم و بهشون گفتم الان دیگه اداره پست تعطیل شده نمیتونم امروز بفرستم. گفت اشکال نداره اصلا خانم.
اینقدر خوشحال شدم گفتم خدایا چه مشتری خوبی بود چه مشتری با صبر و حوصله و خوش برخوردی بود. خدایا شکرت هزاران بار.
اصلا انگار سر درد من کاملا رفع شد و من خوب خوب شدم. همون لحظه همکارم یه غذا گذاشت روی میزم و گفت نمیدونم دوستش دارید یا نه.
اون غذا غذای مورد علاقه من بود و من به قدری سورپرایز شدم که حد نداشت. اینقدر خوشحال شدم دلم میخاست فریاد بزنم.
رفتم با عشق غذامو خوردم.
همکارمم گفت من خودم فردا کارهای ارسال رو انجام میدم و اصلا نیازی نیست به زحمت بیفتید شما.
این بود دقیقا داستان واقعی از دستان خداوند که در رو برای من باز کرد و نزاشت من بی اعتبار بشم پیش مشتریم و پیش همکارم. خیلی دوستت دارم خدا. خیلی زیاد.
سلام به استاد عزیزم و همه دوستان عزیز هم مسیر با هم
استاد عزیزم خیلی موضوع زیبایی بود که در موردش صحبت کردید، اما همیشه وقتی شما توی آموزش هاتون به این موضوع اشاره کردید ، در ذهن من این سوال پیش میاد که شما میفرمایید خداوند سیستم است ، خداوند احساساتی عمل نمیکند، این را کاملا درک میکنم و باور دارم .اما این آیه که میفرماید ما رمیت اذ رمیت …. را متضاد با این باور میدانم. مثلا در جنگ بدر مسلمانان طبق قانون رفتار کردند و پیروز شدند و در جنگ احد در حالی که نزدیک پیروزی بودند چون از فرمان پیامبر سرپیچی کردند شکست خوردند.باز هم قانون خدا که پارتی بازی نمیکند حتی اگر پیامبر باشی.
از شما خواهش میکنم اگر مقدور است راجب این دو مورد که باعث تضاد در ذهنم شده صحبت کنید. تا منم مثل شما وقتی این آیه را میخوانم به ایمانم اضافه تر شده و متواضع تر شوم در برابر پروردگار هستی بخشم.
در مقابل خداوند متواضع باشیم. هر خیری به ما برسد از جانب خداوند و هر شری تنها از طرف خودمان است خداوند خیر مطلق است و هر نعمت و خوشبختی در زندگی ما به واسطه ی رحمت و هدایت پروردگار است.
مراقب باشیم :
اعتبار تمام موفقیت های خود را تنها به خداوند دهیم این باور باعث می شود در مقابل خداوند :
متواضع باشیم
هدایت های خداوند را دریافت کنیم
به اندازه ای که در مقابل خداوند متواضع ایم اجر و قرب ما در مقابل دیگران بالاتر خواهد رفت و
الهامات را دریافت می کنیم
به همان اندازه خداوند اجازه می دهد بر روی شانه های او بنشینیم
شرط آن این است که :
در مقابل خداوند تسلیم باشیم
بپذیریم خداوند تمام کارها را انجام می دهد
فکر نکنیم ما کارها را انجام می دهیم و باهوش هستیم
تا زمانی که در مقابل خداوند متواضع ایم و آن را اعلام می کنیم:
خدایا به هر خیری که از جانب تو به من برسد فقیرم
تو مرا هدایت کن و راهگشای من باش
تو عظیم بزرگ وهاب رحیم رحمان دانا عالم سمیع و بصیر هستی
هر روز با خود تکرار و سعی کنیم:
مراقب نفس اماره غرور تکبر خود بینی و خود بزرگ بینی باشیم.
یادمان باشد :
هر آن چیزی که داریم از آن خداوند است .
همیشه خود را وابسته و محتاج خداوند بدانیم
خداوند در زمان مناسب تمام ایده ها را به ذهن ما الهام خواهد کرد
زمانی الهامات به ما گفته خواهد شد که:
بپذیریم هر آن چیزی که داریم از آن خداوند است
تمام سیستم کیهان و کهکشان ها که در حال حرکت است توسط خداوند اداره می شود
زمانی که قدرت و هدایت خداوند را باور کنیم :
زندگی بسیار زیبایی خواهیم داشت
همه ی الهامات به ما گفته خواهد شد
بر روی دوش خداوند می نشینیم
ایده ها را به ما الهام می کند
همه ی کارها را انجام می دهد
موفقیت ها را برای ما به وجود می آورد
حتی اگر مشکلی برای ما پیش آید :
به دلیل رشد و پیشرفت و برطرف کردن اشتباهاتمان است و
نتیجه ی پایانی آن به نفع ما خواهد بود
وقتی در مسیر درست باشیم:
خداوند همه ی کارها را برای ما انجام خواهد داد
زمانی که در مقابل خداوند متواضع نباشیم:
حتی اگر کارهای خود را به خوبی پیش ببریم نتیجه ی آن بسیار بد یا شاید حتی نتیجه ای در بر نخواهد داشت
یادمان باشد و هر روز به ذهن خود بگوییم:
خداوند تمام کارها را انجام می دهد
خداوند هدایت می کند
تو تیر نینداختی خداوند تیر انداخت
به اندازه ای که در مقابل خداوند متواضع و خاشع هستیم به همان اندازه خداوند کارها را برای ما انجام خواهد داد.
هر چقدر بتوانیم خاشع تر شویم:
کارها راحت تر و سریع تر انجام می شود
اتفاقات راحت تر رخ می دهد
همه ی ایده ها را در زمان مناسب که ظرف ما آمادگی داشته باشد به ما خواهد گفت
قدم ها را برای ما مشخص می کند
کار راحتی نیست ذهن دلیل موفقیت را خودش می داند ذهن ما هیچ قدرتی ندارد باید اجازه دهیم قلب ما الهامات را دریافت کند و ما از الهامات خداوند پیروی کنیم.
خداوند منبع خیر و برکت است یا آن را دریافت کرده یا مقاومت می کنیم و آنها را دریافت نمی کنیم
تنها یک منبع وجود دارد که منبع نور خیر خوشبختی نعمت و ثروت است مثل خورشیدی که اگر در غار برویم نور و حرارتی را دریافت نخواهیم کرد نه به دلیل اینکه وجود ندارد به این دلیل که مقاومت های ذهنی ما مانع دریافت آن می شود
اگر نعمت در زندگی ما نیست:
ما مقاومت ذهنی داریم
با باورهای نامناسب جلوی دریافت نعمت ثروت الهامات خوشبختی و سعادت را گرفته ایم
وقتی خداوند را به عنوان تنها قدرت جهان هستی در نظر می گیریم رفتارها و نحوه ی فکر کردن ما تغییر می کند و نگران نظر دیگران نیستیم
خداوند بسته به شخصیت هر فرد با او رابطه برقرار می کند
ایاک نعبد و ایاک نستعین
تنها تو را می پرستیم و از تو کمک می خواهیم زمانی که این نگاه را داریم می دانیم همه ی کارها را خداوند انجام می دهد.
به اندازه ای که در مقابل خداوند متواضعیم و اعتبار همه ی نعمت ها و اتفاقات خوب را به خداوند می دهیم به همان اندازه کارها را برای ما انجام خواهد داد
خدایا ما را به راه راست راه کسانی که به آنها نعمت داده ای هدایت کن
سلام استاد جانم سلام مریم مهربانم فایل گذاشتن شما روی سایت یکی از،بزرگ ترین انگیزه های من برای زندگی
یاد گیری
اضافه شدن آگاهی
خوشبختی
امید
حال خوب
هدف
احساس خوب
آرامش
و کلییییی انگیزه های خوب دیگه برای زندگی هست خیلی خیلی خوشحالم ک در این سایت هستم و دارم از مطالب و قوانین استفاده میکنم و این لطف خدای مهربانم به من هست خدایا شکرت
بعد از گوش کردن چندین بار این فایل تصمیم گرفتم کامنت بزارم برنامه خاصی هم نداشتم در واقع اومدم ببینم قسمت چهارم گذاشتین یا نه ک گوش،کنم و تمرین هاشو انجام بدم
ک دیدم این فایل متفاوت گذاشتید و بازم چشام برق زد و با شوق زدم روش و شروع کردم به گوش دادن و یاد آوری نعمت هایی ک خدا بهم داده و سپاس گذاری بافتش
من ازون آدم هایی هستم ک این قانون رو خیلی سعی کردم بهش عمل کنم معمولا در اکثر مواقع یادم بوده ک بگم این موفقیت این دست آورد لطف خدا بوده هیچ وقت نگفتم مثلا چه شانسی دارم یا آدم خوش شانسی هستم ک فلان اتفاق افتاده
این تفکر تو ذهنم همیشه بوده ک این کار خداست
این همیشه ک میگم بیشتر ازون زمانی هست ک استاد رو می شناسم شاید قبلا این طوری نبودم یادم نمیاد واقعا
حتی مواقعی ک اتفاق به ظاهر ناجالبی هم برام میفته سعی میکنم این طوری بهش نگاه کنم ک خیری درش هست
وبرای کوچک ترین اتفاقات خوب زندگی هم خیلی خوشحال میشم و سپاس گذار
یکی از کار هایی ک دارم رو خودم کار میکنم این ک حواسم رو بیشتر جمع کنم برای دریافت الهامات تا بهتر صدای خدای درونم رو بشنوم صدای قلبم رو واضح تر بفهمم
ازش بیشتر استفاده کنم ک چرخش راه بیفته و رون تر بشه
و واقعا هر چه قدر بیشتر ازش استفاده میکنی برات واضح تر میشه از،خدا میخوام بتونم این کارو بهتر و بهتر انجام بدم
خیلی وقتا یادم می ره و از،خدا میخوام ک همیشه این هدایت خواستن رو یادم باشه
بعضی وقتا احساس میکنم هدایت شده ها ولی من گوش نکردم بعدا ک نتیجه رو میبینم میفهمم ک یه چیزی تو دلم گفت این کار بکن ها ولی جدی نگرفتی یا گوش،نکردی
این ها تو تمرین زیاد درست میشه بنظرم
خدایا شکرت خدایا هرچه دارم از آن توست
چالش،های پیش روم به تو می سپارم چون خودم توانایی حل اون هارو ندارم
سلام به استاد توحیدی به مریم عزیز توحیدی و به دوستای توحیدی
استاد بارها و بارها گفتم آااااااااا استاد از کجا میدونه الان مسئله من اینه و درموردش صحبت کرد.
و حالا میگم خدایا چرا من باید اینو بشنوم الان؟
این برای من یک تذکره برای ادامه مسیر هستش که فکر نکنم که وااااو من چقدر میدونم و چقدر اگاه شدم. اگر میخای رشد کنی و پیشرفت کنی تو این مسیر لازمش اینه که حواست باشه به این موضوع. آویزه گوشت باشه.
بله چطور یادم بره اونموقع ها که به مو رسید اما پاره نشد.
اونجا که به مرز جنون رسیدم. وگفتم بابااااا خداجونِ من، من تسلیمم هر کاری خودت میگی اگر میخای این جون رو بگیری،بگیر. و اصلا من چشامو بستم و گفتم خدایا تسلیمم. و بعد اون اروم اروم السکینه رو بر قلبم نازل کرد.
یکبار جوری غرورم شکست جوری شکست، که بد شکست. بعد گفتم عاقا من اصلا بپذیرم که کسی نیستم. خدایا من اصلا نمیخام اونچیزی که به خاطرش غرورم اونطور شکست. و گفتم خدایا من پیش تو ضایع نشم. بی خیال که جلو بقیه ضایع شدم و گفتم تسلیمم تسلیم. عاقا فقط میخام تو از من راضی باشی. با تو باشم. بی خیال هر چیز دیگه و آروم آروم دوباره دستمو گرفت. بهم حال خوب و عزت داد و اعتماد به نفسمو با یک تحربه زیادتر کرد. هیچ وقت یادم نمیره، اونموقع شب بود خاستم بخابم وقتی یه لحظه خابم برد و از خواب پریدم، بم گفت توی همون خواب و بیداری که از دو تا فایل تفسیر دعای کمیل و نامه امام علی به امام حسن شروع کن این ترمیم رو. از اول شروع کن.
خدایا هزاران شکر فقط برای این فایل. قربونت برم که میدونم هوامو داری. هوامو داری. تو لطف داری. بخدا وقتی میخاستم شروع کنم به نوشتن. گفتم چرا یادم نمیاد این مواقعی که خدا درهارو برام باز کرده و هموار کرده چون از خود خودش خاستم.و وقتی شروع کردم به نوشتن، یادم اومد موارد همینجور داره به یادم میاره. همون اسان کردن و هدایت کردن و نرم کردن دل همه برای رفتن به مسیری که میخاستم. یادم اومد عوض شدن قوانین عوض شدن شرایط برای هموار شدن مسیر برای من. یادم داره میاد یهو یه سری ادم حامی من شدن برای رسیدن من به خواسته هام.
واو همین الان یادم اومد که چطور کسی منو حمایت کرد برای تهیه چیزی که میخاستم که خیلی ازش بعیده.
اونجا که بر عکس مغرور شدم و به حال خودم رهام کرد و بد خوردم، این برعکسش الاماشاالله براش مثال دارم.اونجا که فکر کردم دوروبریام به کرد پام هم نمیرسن توی هوش و استعداد و به خاطر این غرور سالها از زندگی عقب موندم.
امروز داشتم فکر میکردم و به خواهر عزیز هم مسیرم میگفتم. گفتم بستگی داره تو چه مسیری رو انتخاب بکنی.
من مسیر توحید رو انتخاب کردم. دو سال پیش قرار بود به واسطه داداشم برم در یک اداره کار کنم. اما هی مانع پیش اومد و نشد و نشد و نشد. برای یکی دیگه شد که به واسطه همین داداشم رفت سرکار اون هم یک شرکت خیلی معتبرتر و بزرگتر. اما برای من نشد. اغرار میکنم وقتی که تو دلم حساب باز کردم و گفتم که من مطمعنن میرم سرکار توی این اداره. اما من ادعا کردم در مسیر توحیدم و نشد نشد. میخام بگم ما اگر ادعای توحید و ایمان میکنیم در هر سطحی ازموده میشیم. همونطور که خداوند در قران گفته:(آیا فکر میکنن که همین که بگویند ما ایمان آوردیم ازشون پذیرفته میشه و آزموده نمیشن؟)
ما اگر میگیم توحید و راه سعادت رو میخایم پس عملکردهامون هم باید متفاوت از بقیه باشه. چیز تاپ میخای؟ دنیا و اخرت میخای؟ راه بهشت رو میخای؟ از جاده جنگلی سهل العبور میخای بری؟ هم میخای تو دنیا خوب زندگی کنی هم اخرت میخای ثروتمندی باشی که نزد خدا محبوب تره؟ اگاهی و نگرش و طرز فکر درست میخای؟ ارامش میخای؟ خوشبختی درونی میخای؟هدایت میخای؟
پس خودت هم تاپ باش. عملکردی متفاوت از غالب جامعه داشته باش. عملکرد توحیدی داشته باش.
خدایا شکرت برای هدایتهات برای این نور شناخت خودت، برای شناخت بهتر ذات خودمون اصل خودمون
خدایاشکرت برای فهمیدن بهتر قران
همین دیشب بود که به خاهرم گفتم میبینی که چطور همه چیز همه مفاهیم توی قران برامون جدیده، ما که همیشه از،بچگی قران بدست بودیم. به قول خواهرم جقدر بدو بدو ماه رمضون میرفتیم که به ختم جزء برسیم،پس چرا انگار بار اوله قران رو باز کردیم.
سلام و وقت بخیر خدمت آقای عباسمنش و دوستان ، دربارهی الهامات یک اتفاق جالبی برای من رخ داده بود ، من معمولا طلا و ارز های رایج رو در گاوصندوق یکی از نزدیکان نگه میدارم ، یکی از روز ها که خونهی ایشون بودم گفتم اگر میشه این امانتی های منو بدین میخوام ببرم خونه ، ایشون گفت گاوصندوق خیلی بهتر و امن تره ها ، ولی من پافشاری کردم و طلاها و پول هارو اوردم خونه ، گویا به من الهام شده بود. دو هفته بعد خبر رسید بهم که خونه ی ایشون رو دزد زده و گاوصندوق رو خالی کرده بودند ، اونجا با خودم گفتم این مصداق بزرگی از قانون مدار ها و الهامات است ، منی که در مدار دزدی نبودم و کلا توجه خاصی نمیکردم به این مسائل ، اصلا با دزدی برخوردی نداشتم و طبق عمل به الهامات ، من هیچ ضرری نکردم.
سلام خدمت استاد توحیدی و همه عزیزان. راستش نمیدونم از کجا شروع کنم و چی بنویسم ولی اینو میدونم که کل زندگیم خلاصه میشه تو توحید هر جا که به خدا توکل کردم و فقط رو خودش حساب کردم و قدرت رو تو ذهنم دادم به خدا زندگیم خیلی عالی پیشرفته و کارام به طرز جادویی فوقالعاده پیش رفته ولی هر جائیکه که قدرت رو از خدا گرفتم و رو عقل خودم حساب کردم یا قدرت رو دادم به غیر خدا جهان چوب لای چرخم گذاشته و باعث شده که فقط تقلا کنم و فشار بیشتری رو تحمل کنم تو هر جنبه ای از زندگیم از رفتن به یه جای خاص یا خرید لباس یا هر چیز کوچیک و بزرگ دیگه ای .یا یک اتفاق دیگه ای که همین یکی دو ساعت پیش بعد از خوندن کامنت های منتخب فایل افتاد که آگاهانه اومدم از یه جایی رد بشم که شبا چندتا سگ ولگرد هست و همیشه پارس میکنن و میام سمتم و جمله ای که تو کامنت خانم حاجی محسن خوندم که خداوند در قرآن میفرماید:که هیچ جنبنده ای نیست مگر آنکه من از موی پیشانی اش گرفته ام و من به همه چیز احاطه دارم
مدام تو ذهنم مرور کردم و قوت قلب گرفتم خدا شاهده که هیچ اثری از اون سگای وحشی و ولگرد نبود. این داستان توحید این داستان رفتن تو دل ترس ها و حساب کردن روی خدا . خدایا کمک مون کن که توحیدی عمل کنیم که فقط رو خودت حساب کنیم و فقط از تو یاری بجوییم خدایا ما رد به راه راست هدایت کن راه کسانیکه به آنها نعمت داده ای.
استاد عزیزم سپاسگزارم ازتون برای این فایل هایی که بوی خدا میدن و ما رو به اصل خودمون نزدیک تر میکنن استاد لطفا بیشتر برامون از توحید بگین
باز هم سپاسگزارم ازتون مرسی از همه دوستان عزیزم که کامنتهای فوقالعاده و بینظیر مینویسند
سلام به استاد عزیز و خانوم شایسته
من چند وقتی بود که خیلی درگیر و سردرگم شده بودم و به سایت سر نمیزدم و دیروز یهو یه حسی بهم گفت بیام تو سایت و اولین فایلی که دیدم این بود و یه ذوقی تو دلم افتاد که حتما گوش بدمش و استاد انگار خدا از طریق شما داشت با من حرف میزد و از دیروز من سه بار این فایل گوش دادم و تازه فهمیدم توی چه چاهی گیر افتاده بودم و دست و پا میزدم و تونستم بالاخره نور رو ببینم…
من خیلی ساله که روی خودم کار میکنم ،خودشناسی میکنم ،کتاب میخونم ،دوره های اساتید مختلف گوش میدادم و خیلی نتایج هم گرفتم اما هیچ وقت به آرامش نرسیدم به یقین نرسیم …و از زمانی که سایت استاد عباسمنش پیدا کردم و فایل های توحید رو گوش دادم فهمیدم مشکل من ارتباط با خدا ،ارتباطی که هیچ وقت نداشتمش و همیشه خودمو درمونده و تنها حس میکردم که باید همه مشکلاتم حل کردم و انگار خودمو لایق نمیدونستم که خدا با من حرف بزنه و کارها رو برام انجام بده ایمان نداشتم…
وقتی این فایل گوش دادم انگار دریچه ای برام باز شد انگار یکهو به خودم اومدم و خدا رو کنار خودم حس کردم که همیشه کنارم بوده ،توی تاریک ترین لحظات که به مو رسید و پاره نشد خودش بود که نگه ام داشته بود به شکل یه امید بود توی دلم به شکل یه دوست اومد که دستم گرفت و من خر هیچ وقت نفهمیده بودم ..و الان برای اولین بار توی زندگیم آرامش محظ دارم و دیگه نمیترسم و دیگه درمونده نیستم چون صداشو شنیدم که باهام حرف زد بهم گفت تو برای مشکلت به همه گفتی ولی با من حرف نزدی ،ترسیدی در حالی که من کنارت بودم …برای اولین بار وجودشو تو قلبم حس میکنم که میگه فقط به من تکیه بده من همه کارهارو برات انجام میدم بیا رو شونه های من بخاب تا باهم بریم دنیامو نشونت بدم
باسلام خدمت استاد عزیزم و مریم جان
خواستم تشکر ویژه کنم از استاد که چگونه دستم را گرفت تا من خدارا بهتر بشناسم و همیشه سعی میکنم توکل صد به او داشته باشم وسعی کنم گوش سر را ببندم تا ندای درونم را بشنوم
خواستم از تجربه خودم بگم که چگونه خداوند مرا هدایت کرد و از مرگ یا آسیب جدی دور باشم دقیقا 15 روز پیش خداوند طوری تمامی اتفاقات را کنار هم قرار داد و مرا به جایی هدایت کرد که ماشین کم باشد و سرعت من هم پایین باشد وقتی حالم بد شد فقط آسیب کمی به ماشین خورد حتی از بینی من خون هم نیامد ولی اگر این اتفاقات و هدایت من به سمت آن جای خلوت نبود قطعا در بزرگراه بودم و با سرعت بالا هم به خودم آسیب میرسید هم به دیگران آسیب میرساندم خداوند عمری دوباره همراه با آگاهی زیاد بعد این اتفاق به من داد این آگاهی از این سرچشمه میگیرد که من تلاش میکنم روی خودم کار کنم و بگویم خداوند راهنمای من است و در هر لحظه از خداوند کمک میخواهم تا بهترین ها را سر راه من قرار دهد و هر روز صبح به خود و خدای خودم میگویم مرا در مسیر درست قرار بده و اتفاقاتی رقم بزن تا بهترین تصمیم را بگیرم من خدا را در کنار خودم میبینم ولی گاها پیش اومده که فراموش کردم ولی باز در تلاشم صد خود را برای خدا بگذارم و از او کمک بخوام تا مرا هدایت کند و گوش سرم را باز کند الان عاشقانه خدارا دوست دارم بهترین رفیق و همراه من است هیچ وقت دستم را رها نکن و من تمام تلاشم را میکنم که گوش خود را از وسوسه شیطان ببندم و در پناه و آغوش تو باشم عاشقانه دوستت دارم خدای مهربانم
ممنونم از شما استاد عزیز که خداوند شما را سر راه من قرار داد تا او را بهتر بشناسم و با او آشتی کنم.
استاد جانم سلام
من از ته دل سپاسگزارِ خدای مهربونم هستم؛ خدایی که هر وقت لازمه چیزی بشنوم، منو دقیقاً سمت همون فایل یا پیامی میبره که حال دلمو خوب میکنه. سپاسگزار خدایی هستم که دست من میشه برای نوشتن و الهام رو جاری میکنه تو وجودم.
سپاسگزار خدایی هستم که لحظهبهلحظه منو هدایت میکنه و نمیذاره حتی برای یه لحظه توی حال بد بمونم. اگه هم اتفاقی بیفته که با دل من جور درنیاد، همون لحظه نویدِ کلی اتفاق قشنگ رو بهم میده و آزاد میکنه از اون حس نامناسبی که میخواست منو از مدار گل و بلبل زندگیم دور کنه.
سپاسگزار خدایی هستم که گوش منو محرم کرد، پردهای رو که سالها بین من و او فاصله انداخته بود کنار زد، راه رو برام هموار کرد و منو آورد به این غارِ حرای دلنشین.
استاد جانم، هرچی این روزها خدا رو شکر کنم، باز کمه. من وقتی اومدم و فقط یه ذره متواضع شدم و گفتم «خدایا من بلد نیستم راه برم، بلد نیستم درست حرف بزنم»، او همهچیز رو برای من درست کرد. همین مقدار کوچیک از تواضع، زندگی منو از این رو به اون رو کرد. حالا با خودم میگم اگر این تواضع هم راه تکاملشو بره، دیگه چه معجزههایی پیش روم باز میشه…
من عاشق این خدای بینهایت مهربونم هستم؛ هرچی شکرش کنم باز هم کمه. قربونش برم که اینقدر قشنگ هوامو داره.
خدا رو هزار مرتبه شکر
سلام به دوستان عزیزم در سایت عباس منش
می خوام جریان امروز و دیروز خودم رو در پاسخ به تمرین این فایل بنویسم.
دیروز صبح تو تمرین ستاره قطبی از خداوند درخواست فروش تعداد بالایی از محصولاتم رو به یک مشتری داشتم. دقیقا لحظه اذان ظهر یه مشتری با من تماس گرفت و از 3 محصول من، هر کدوم شون 10 عدد سفارش داد.
من خیلی زیاد خوشحال شدم و خدارو شکرگذاری کردم. (شما ببخشید که من اینقدر خلاصه میگم اما نمیدونین که چقدر خداوند سریع به خواسته های ما پاسخ میده)
چند دقیقه بعد مشتری با من تماس گرفت و گفت یک محصول رو از فاکتورش حذف کنم چون با قیمت پایین تری اونو پیدا کرده و می خواد از همکار من تهیه کنه محصولش رو.
اولش ناراحت شدم اما سریع به خودم اومدم و گفتم حتما خداجونم اینجوری خواسته و حتما اون همکارم بیشتر از من به مبلغ این محصولات نیاز داشته. شاید اصلا این مشتری من در مدار درستی قرار داشته که خداوند می خواسته با تخفیف بیشتری براش محصول رو جور کنه.
ذهنم رو با منطق آروم کردم و نزاشتم احساسم بد بشه. به خودم قول داده بودم که تحت هر شرایطی حالم رو خوب نگه دارم.
من یکی از اون دو قلم کالا رو توی فروشگاهم موجود نداشتم و به نماینده برند زنگ زدم گفتم آیا میتونین 10 تا واسم ارسال کنید، گفت حالا یه جوری پیدا میکنم براتون.
(توی پرانتز بگم که این محصول از یک برند خارجی بود که اصلا دیگه توی ایران پیدا نمیشد و بعضی از همکاران از خریدهای قبلی شون موجود داشتند)
من هم با اطمینان به مشتریم پیش فاکتور دادم و ایشون مبلغ رو به حساب من واریز کردند.
چون مشتری مبلغ رو به صورت شبا واریز کرده بود، پول به حساب من ننشسته بود و من قرار شد فردای اون روز محصول رو ارسال کنم براشون.
بعد از اینکه پول مشتری به حسابم نشست، به همکارم گفتم 10 محصول رو از انبار بیارید بیرون و همچنین زنگ زدم به اون یکی همکارم و گفتم ده تا محصول رو بیام تحویل بگیرم؟ گفت چی؟ مگه 10 عدد میخواستین؟ من شنیدم که شما گفتین فقط یکی می خواین.
گفتم نه من ده تا می خوام.
توروخدا برام پیدا کنید من از مشتری پول گرفتم.
ایشون گفت نه خانم پیدا نمیشه این تعداد. اصلا نیست توی بازار. همین یکی هم پیدا شده جعبش مشکل داره.
تو راه برگشت به خونه من هی سعی می کردم حالم رو خوب نگه دارم.
زنگ زدم به مشتری و گفتم اینجوری شده داستان.
وقتی که استاد میگن آدم اگر در مسیر درست باشه همه کارهاش درست پیش میره؛ واقعا همین طوره.
میخوام اینو بگم که مشتری من یه آدم کاملا با درک و شعور بود و با اخلاق خوب.
به من گفت اشکالی نداره حالا فردا هم بگردید شاید پیدا شد. گفت من تهران رو می گردم شما مشهد رو بگردید تا پیدا بشه.
ایشون مدیر فروش یک مجموعه ای بودند و این محصولات رو برای شرکت شون می خواستن. حتما هم تاکید داشتند که من همین برند رو می خوام چون مدیرمون فقط و فقط همین برند رو گفتند تهیه کنید و می خوان که به کارمندان شون هدیه بدن.
منم گفتم چشم. تا الان با همه همکارانم تو مشهد و حتی تهران هم تماس گرفتم اما پیدا نشده. اجازه بدید فردا مجدد حضوری میرم میگردم و 10 تا پیدا می کنم. با خودم میگفتم 10 تا که چیزی نیست ایشالا پیدا میشه. اصلا شاید ارزون تر از اون مبلغی که از مشتری پول گرفتم پیدا شد واسم.
توی مسیرم رفتم دوتا داروخونه و سوال کردم اما همه میگفتن نیست خانوم.
مشتری ویس فرستاد که خانم محترم اگر پیدا نکردین لطفا پولمو برگشت بزنین چون من یک قلم کالا نیاز ندارم و روی دستم میمونه. منم گفتم چشم.
رسیدم خونه و به خواهرم گفتم این مبلغ بزرگ به حسابم واریز شده و حالا مشتری میگه برگشت بزنین منم نمیتونم براش پیدا کنم. خواهرم شروع کرد به توضیح دادن که چرا این کارهاتو میکنی چرا این مبلغ ها رو قبول میکنی. اصلا تو نباید میزاشتی تمام پول به حسابت واریز بشه. آخه مگه نمیدونی چقدر مالیات بهت تعلق میگیره. حواست کجاست تو.
من هی بیشتر رفتم توی خودم و گفتم وای ببین چه کاری کردم. من قصدم این نبود که برم توی دردسر پس چرا اینجوری شد خدایا.
به قدری ذهنم درگیر شد که حالم بد شد و کنترلش از دستم خارج شد.
نتونستم شام بخورم.
ناراحتی من از این نبود که چرا سود نمی کنم. ناراحتی من از این بود که من به مشتری قول داده بودم. از طرفی دو بار به همکارم گفتم برو از انبار محصول رو خارج کن که صبح زود باید بفرستمش. همچنین مشتری من به مدیرش قول داده بود که کالا رو خریده و مبلغ رو تماما به حساب من واریز کرده بود.
همش میگفتم خدایا این مشتری از کیلومترها اون طرف تر به من اعتماد کرده و من حالا بی اعتبار شدم پیش ایشون و پیش همکارم.
به هر کسی که میتونستم سپردم تا برام پیدا کنند. پیام دادم زنگ زدم و کلی یادآوری به همه.
آگهی ها رو رفتم نگاه کردم و به همه زنگ میزدم اما همه سایت ها ناموجود بودند.
موقع خواب به خودم گفتم امروز این درس برای تو بود که دیگه سفارشی خارج از محصولات خودت قبول نکنی و هر موقع چیزی می خوای بری حضوری پیداش کنی و بعد قول بدی. همچنین پول مشتری رو تا جایی که میشه به حساب اون شخصی که داری ازش جنس میخری واریز کن. نزار مبلغ های سنگین بیاد توی حساب خودت.
خواستم بخوابم به خدا گفتم خدای عزیزم من ازت مشتری خوب و سود خوب درخواست کردم آخه چرا اینجوری شد خدا جونم. کجای راهمو اشتباه رفتم. آیا اینکه خیلی التماس کردم برای فروش این اشتباه بود؟ خدایا پس یعنی نباید چیزی رو به زور ازت درخواست کنم؟ مدام به این چیزها فکر میکردم و روی دفترم خوابم برد. همینطور داشتم به کارهای فردام فکر میکردم و این مشتری که چطور از خجالتش در بیام. با خودم میگفتم فردا میرم تمام شهر رو میگردم خودم و پیدا میکنم.
دیشب تا خود صبح من تمام اتفاقاتی که قرار بود صبح امروز رخ بده رو دیدم. نه اینکه درست و صحیح؛ نه اصلا! اما همش این کارهارو توی خواب میدیدم.
صبح شد و دیدم خیلی بی حالم. اصلا حال نداشتم برم سرکار.
با خودم میگفتم الانه که مشتری زنگ بزنه و بگه پولمو برگشت بزنین. من هم اون همه محصول رو از انبار خارج کردم و بی اعتبار میشم جلوی مدیرمون و همکارم. این مبلغ سنگین هم الکی الکی حدود 24 ساعت توی حساب من بود و الان باید برگشت بزنم.
بعد دوباره شروع کردم به آروم کردن خودم و اینها رو گفتم به خودم:
من عزیزم تو هنوز اول راهی اگر قرار باشه برای هر یک مشتری اینقدر جوش بزنی، که از پا در میای و چیزی ازت باقی نمیمونه که. چرا اینقدر نگرانی اینها همش جزئی از کار هست و تو باید بپذیری اینهارو.
گفتم تو که تنها برای این مشتری نیستی؛ مشتریان دیگه پس چی؟ همه انرژیت رو که نباید بزاری سر این یک نفر.
حالمو تکون دادم و از جام بلند شدم.
از خونه که اومدم بیرون نشانه امروزم رو زدم و این فایل ارزشمند اومد. عنوانش رو که خوندم خیلی خوشحال شدم اما وقتی پیش رفتم با خودم گفتم خب که چی؟ منم که خدارو قبول دارم و خاشعم. اما رفته رفته وقتی استاد اشاره کردند به حضرت یوسف، فکر کردم و گفتم نه ببین تو دیشب به همکارت گفتی توروخدا پیدا کن و به کلی آدم دیگه سپردی. این یعنی که تو توحید عملی نداری عزیزم.
و با شوق فراوان تا انتهای فایل گوش دادم.
کامنت خانم منیره قنبری رو خوندم و گفتم خدایا اگر امروز مشکل من هم رفع بشه منم قول میدم بیام کامنت بزارم اینجا تا دوستانم بخونند.
رفتم سفارش یکی دیگه از مشتریان رو براش پست کنم. وقتی به اداره پست رسیدم دیدم هنوز حالم بده هنوز به صورت عمقی و ریشه ای حالم خوب نشده و من دارم تظاهر می کنم که خوبم.
رفتم توی اداره و محصول رو تحویل دادم. بهم گفتند سیستم مون قطعه و باید برید، آخه معلوم نیست کی وصل بشه. متصدی بهم گفت میتونین تا آخر ساعت بیاین دوباره؟ گفتم نه آقا نمیتونم. یه نگاهی به حال بد من کرد و گفت باشه ازتون تحویل میگیرم و هر وقت وصل شد به شما زنگ میزنم. فقط به این خاطر که می خوام کارتون راه بیفته. با خودم گفتم این هم یک نشونه دیگه از صحیح بودن مسیر. پس ببین داری درست میری عزیزم. اینها همه دستان خداوند هستند تا تو به کارهات برسی.
رفتم کنار آب نمای اداره پست ایستادم و با دقت به قطرات آب نگاه میکردم و کمی اشک توی چشمام جمع شد. اون لحظه تمام صحبت های استاد رو مرور کردم. گفتم خدایا تا اینجا تو همه ی کارهای منو درست کردی لطفا این مورد هم خودت درست کن برام. من نمیدونم چجوری. من عقلم نمیرسه. من این همه کار سرم ریخته چجوری آخه الان برم بگردم واسه مشتری محصول پیدا کنم خیلی زمان میگیره از من. آخه خداجونم خودت این مشتری رو فرستادی و استاد گفته جواب هر مسئله تو دلش هست. خدایا من میدونم پاسخ این مشتری رو خودت فقط بلدی. من میخوام بسپارمش به تو و طبق آموزه های دوره ی “راهنمای عملی دستیابی به خواسته ها” من باید این خواسته رو رها کنم یکم. با خودم گفتم این اتفاق یه درسی قطعا برای من داشته و من باید درسشو میگرفتم. الان هم باید پول مشتری رو برگشت بزنم. چشم خداجونم چشم من تسلیمم هر چی تو بگی. بعد گفتم تا ساعت 12 خدای عزیزم برای من این محصول رو یا پیدا کن یا اینکه مشتری منو راضی کن که یه برند دیگه جایگزین کنه و من هم براش بفرستم.
از محوطه پست خارج شدم دیدم مشتری زنگ زد که چیشد پیدا کردین؟ گفتم نه نیست. بعد گفتم من تا ساعت 12 ازتون وقت می خوام آقای محترم. ایشالا که پیدا میشه اگر نشد چشم من پول رو برگشت میزنم. گفت باشه.
همین طور که حالم بد بود توی خیابون به خودم اومدم دیدم یه موتوری نزدیک بود بزنه به من. من هم هندزفری توی گوشم بود و اصلا به اون راننده گوش ندادم و رفتم سرکار.
توی مسیر چندتا فروشگاه دیدم یه حسی بهم گفت برو ازشون بپرس شاید داشته باشند. تا نزدیکی شون رفتم اما گفتم نه نه تو مگه به خدا نسپردی؟ پس چرا داری دخالت می کنی. تو برو به بقیه کارها برس. توی مسیر یکی دیگه از کارهامو انجام دادم و رسیدم سرکار. نشستم پای سیستم دیدم سرم درد میکنه و صورتم داغه داغه. داشتم از ناراحتی میمردم. اذان شد من رفتم نمازخونه و نماز خوندم و قرآن رو باز کردم خوندم. گفتم خدای من مگه خودت نگفتی به مو میرسه اما پاره نمیشه؟؟؟
و دوباره در پیشگاه خداوند تسلیم شدم و از خودش یاری خواستم. وقتی برگشتم پشت میزم دیدم ساعت 11:59 دقیقس و من رفتم توی واتساپ شروع کردم به نوشتن پیام عذرخواهی و اینکه بگم شماره شبا بفرستین من برگشت بزنم. توی دلم گفتم خدای عزیزم چشم حتما یه خیری توی این کار بود که نشد.
همین طور که تایپ کردم سلام من عذرخواهی میکنم… دیدم مشتری زنگ زد. وای خدای من دقیقا توی همون لحظه ی پایانی.
مشتری گفت خانم من اون آیتم رو با مدیرمون صحبت کردم و حذف شد. لطفا فقط یک قلم کالا رو بفرستین برامون و پول اون یکی رو برگشت بزنین منم گفتم چشم روی چشمام.
دقیقا به مو رسید اما پاره نشد
پول رو براش برگشت زدم و بهشون گفتم الان دیگه اداره پست تعطیل شده نمیتونم امروز بفرستم. گفت اشکال نداره اصلا خانم.
اینقدر خوشحال شدم گفتم خدایا چه مشتری خوبی بود چه مشتری با صبر و حوصله و خوش برخوردی بود. خدایا شکرت هزاران بار.
اصلا انگار سر درد من کاملا رفع شد و من خوب خوب شدم. همون لحظه همکارم یه غذا گذاشت روی میزم و گفت نمیدونم دوستش دارید یا نه.
اون غذا غذای مورد علاقه من بود و من به قدری سورپرایز شدم که حد نداشت. اینقدر خوشحال شدم دلم میخاست فریاد بزنم.
رفتم با عشق غذامو خوردم.
همکارمم گفت من خودم فردا کارهای ارسال رو انجام میدم و اصلا نیازی نیست به زحمت بیفتید شما.
این بود دقیقا داستان واقعی از دستان خداوند که در رو برای من باز کرد و نزاشت من بی اعتبار بشم پیش مشتریم و پیش همکارم. خیلی دوستت دارم خدا. خیلی زیاد.
سلام به استاد عزیزم و همه دوستان عزیز هم مسیر با هم
استاد عزیزم خیلی موضوع زیبایی بود که در موردش صحبت کردید، اما همیشه وقتی شما توی آموزش هاتون به این موضوع اشاره کردید ، در ذهن من این سوال پیش میاد که شما میفرمایید خداوند سیستم است ، خداوند احساساتی عمل نمیکند، این را کاملا درک میکنم و باور دارم .اما این آیه که میفرماید ما رمیت اذ رمیت …. را متضاد با این باور میدانم. مثلا در جنگ بدر مسلمانان طبق قانون رفتار کردند و پیروز شدند و در جنگ احد در حالی که نزدیک پیروزی بودند چون از فرمان پیامبر سرپیچی کردند شکست خوردند.باز هم قانون خدا که پارتی بازی نمیکند حتی اگر پیامبر باشی.
از شما خواهش میکنم اگر مقدور است راجب این دو مورد که باعث تضاد در ذهنم شده صحبت کنید. تا منم مثل شما وقتی این آیه را میخوانم به ایمانم اضافه تر شده و متواضع تر شوم در برابر پروردگار هستی بخشم.
سپاسگزارم
به نام خداوند مهربان
سلام استاد و خانم شایسته عزیز
در مقابل خداوند متواضع باشیم. هر خیری به ما برسد از جانب خداوند و هر شری تنها از طرف خودمان است خداوند خیر مطلق است و هر نعمت و خوشبختی در زندگی ما به واسطه ی رحمت و هدایت پروردگار است.
مراقب باشیم :
اعتبار تمام موفقیت های خود را تنها به خداوند دهیم این باور باعث می شود در مقابل خداوند :
متواضع باشیم
هدایت های خداوند را دریافت کنیم
به اندازه ای که در مقابل خداوند متواضع ایم اجر و قرب ما در مقابل دیگران بالاتر خواهد رفت و
الهامات را دریافت می کنیم
به همان اندازه خداوند اجازه می دهد بر روی شانه های او بنشینیم
شرط آن این است که :
در مقابل خداوند تسلیم باشیم
بپذیریم خداوند تمام کارها را انجام می دهد
فکر نکنیم ما کارها را انجام می دهیم و باهوش هستیم
تا زمانی که در مقابل خداوند متواضع ایم و آن را اعلام می کنیم:
خدایا به هر خیری که از جانب تو به من برسد فقیرم
تو مرا هدایت کن و راهگشای من باش
تو عظیم بزرگ وهاب رحیم رحمان دانا عالم سمیع و بصیر هستی
هر روز با خود تکرار و سعی کنیم:
مراقب نفس اماره غرور تکبر خود بینی و خود بزرگ بینی باشیم.
یادمان باشد :
هر آن چیزی که داریم از آن خداوند است .
همیشه خود را وابسته و محتاج خداوند بدانیم
خداوند در زمان مناسب تمام ایده ها را به ذهن ما الهام خواهد کرد
زمانی الهامات به ما گفته خواهد شد که:
بپذیریم هر آن چیزی که داریم از آن خداوند است
تمام سیستم کیهان و کهکشان ها که در حال حرکت است توسط خداوند اداره می شود
زمانی که قدرت و هدایت خداوند را باور کنیم :
زندگی بسیار زیبایی خواهیم داشت
همه ی الهامات به ما گفته خواهد شد
بر روی دوش خداوند می نشینیم
ایده ها را به ما الهام می کند
همه ی کارها را انجام می دهد
موفقیت ها را برای ما به وجود می آورد
حتی اگر مشکلی برای ما پیش آید :
به دلیل رشد و پیشرفت و برطرف کردن اشتباهاتمان است و
نتیجه ی پایانی آن به نفع ما خواهد بود
وقتی در مسیر درست باشیم:
خداوند همه ی کارها را برای ما انجام خواهد داد
زمانی که در مقابل خداوند متواضع نباشیم:
حتی اگر کارهای خود را به خوبی پیش ببریم نتیجه ی آن بسیار بد یا شاید حتی نتیجه ای در بر نخواهد داشت
یادمان باشد و هر روز به ذهن خود بگوییم:
خداوند تمام کارها را انجام می دهد
خداوند هدایت می کند
تو تیر نینداختی خداوند تیر انداخت
به اندازه ای که در مقابل خداوند متواضع و خاشع هستیم به همان اندازه خداوند کارها را برای ما انجام خواهد داد.
هر چقدر بتوانیم خاشع تر شویم:
کارها راحت تر و سریع تر انجام می شود
اتفاقات راحت تر رخ می دهد
همه ی ایده ها را در زمان مناسب که ظرف ما آمادگی داشته باشد به ما خواهد گفت
قدم ها را برای ما مشخص می کند
کار راحتی نیست ذهن دلیل موفقیت را خودش می داند ذهن ما هیچ قدرتی ندارد باید اجازه دهیم قلب ما الهامات را دریافت کند و ما از الهامات خداوند پیروی کنیم.
خداوند منبع خیر و برکت است یا آن را دریافت کرده یا مقاومت می کنیم و آنها را دریافت نمی کنیم
تنها یک منبع وجود دارد که منبع نور خیر خوشبختی نعمت و ثروت است مثل خورشیدی که اگر در غار برویم نور و حرارتی را دریافت نخواهیم کرد نه به دلیل اینکه وجود ندارد به این دلیل که مقاومت های ذهنی ما مانع دریافت آن می شود
اگر نعمت در زندگی ما نیست:
ما مقاومت ذهنی داریم
با باورهای نامناسب جلوی دریافت نعمت ثروت الهامات خوشبختی و سعادت را گرفته ایم
وقتی خداوند را به عنوان تنها قدرت جهان هستی در نظر می گیریم رفتارها و نحوه ی فکر کردن ما تغییر می کند و نگران نظر دیگران نیستیم
خداوند بسته به شخصیت هر فرد با او رابطه برقرار می کند
ایاک نعبد و ایاک نستعین
تنها تو را می پرستیم و از تو کمک می خواهیم زمانی که این نگاه را داریم می دانیم همه ی کارها را خداوند انجام می دهد.
به اندازه ای که در مقابل خداوند متواضعیم و اعتبار همه ی نعمت ها و اتفاقات خوب را به خداوند می دهیم به همان اندازه کارها را برای ما انجام خواهد داد
خدایا ما را به راه راست راه کسانی که به آنها نعمت داده ای هدایت کن
خدایا شکرت
عاشقتونیم
به نام خداوند بخشنده مهربان
خدایا هرچه دارم از آن توست
سلام استاد جانم سلام مریم مهربانم فایل گذاشتن شما روی سایت یکی از،بزرگ ترین انگیزه های من برای زندگی
یاد گیری
اضافه شدن آگاهی
خوشبختی
امید
حال خوب
هدف
احساس خوب
آرامش
و کلییییی انگیزه های خوب دیگه برای زندگی هست خیلی خیلی خوشحالم ک در این سایت هستم و دارم از مطالب و قوانین استفاده میکنم و این لطف خدای مهربانم به من هست خدایا شکرت
بعد از گوش کردن چندین بار این فایل تصمیم گرفتم کامنت بزارم برنامه خاصی هم نداشتم در واقع اومدم ببینم قسمت چهارم گذاشتین یا نه ک گوش،کنم و تمرین هاشو انجام بدم
ک دیدم این فایل متفاوت گذاشتید و بازم چشام برق زد و با شوق زدم روش و شروع کردم به گوش دادن و یاد آوری نعمت هایی ک خدا بهم داده و سپاس گذاری بافتش
من ازون آدم هایی هستم ک این قانون رو خیلی سعی کردم بهش عمل کنم معمولا در اکثر مواقع یادم بوده ک بگم این موفقیت این دست آورد لطف خدا بوده هیچ وقت نگفتم مثلا چه شانسی دارم یا آدم خوش شانسی هستم ک فلان اتفاق افتاده
این تفکر تو ذهنم همیشه بوده ک این کار خداست
این همیشه ک میگم بیشتر ازون زمانی هست ک استاد رو می شناسم شاید قبلا این طوری نبودم یادم نمیاد واقعا
حتی مواقعی ک اتفاق به ظاهر ناجالبی هم برام میفته سعی میکنم این طوری بهش نگاه کنم ک خیری درش هست
وبرای کوچک ترین اتفاقات خوب زندگی هم خیلی خوشحال میشم و سپاس گذار
یکی از کار هایی ک دارم رو خودم کار میکنم این ک حواسم رو بیشتر جمع کنم برای دریافت الهامات تا بهتر صدای خدای درونم رو بشنوم صدای قلبم رو واضح تر بفهمم
ازش بیشتر استفاده کنم ک چرخش راه بیفته و رون تر بشه
و واقعا هر چه قدر بیشتر ازش استفاده میکنی برات واضح تر میشه از،خدا میخوام بتونم این کارو بهتر و بهتر انجام بدم
خیلی وقتا یادم می ره و از،خدا میخوام ک همیشه این هدایت خواستن رو یادم باشه
بعضی وقتا احساس میکنم هدایت شده ها ولی من گوش نکردم بعدا ک نتیجه رو میبینم میفهمم ک یه چیزی تو دلم گفت این کار بکن ها ولی جدی نگرفتی یا گوش،نکردی
این ها تو تمرین زیاد درست میشه بنظرم
خدایا شکرت خدایا هرچه دارم از آن توست
چالش،های پیش روم به تو می سپارم چون خودم توانایی حل اون هارو ندارم
خدا هدایت گر همه مون بوده و خواهد بود
خدایا شکرت
بسم الله الرحمن الرحیم.
سلام به استاد توحیدی به مریم عزیز توحیدی و به دوستای توحیدی
استاد بارها و بارها گفتم آااااااااا استاد از کجا میدونه الان مسئله من اینه و درموردش صحبت کرد.
و حالا میگم خدایا چرا من باید اینو بشنوم الان؟
این برای من یک تذکره برای ادامه مسیر هستش که فکر نکنم که وااااو من چقدر میدونم و چقدر اگاه شدم. اگر میخای رشد کنی و پیشرفت کنی تو این مسیر لازمش اینه که حواست باشه به این موضوع. آویزه گوشت باشه.
بله چطور یادم بره اونموقع ها که به مو رسید اما پاره نشد.
اونجا که به مرز جنون رسیدم. وگفتم بابااااا خداجونِ من، من تسلیمم هر کاری خودت میگی اگر میخای این جون رو بگیری،بگیر. و اصلا من چشامو بستم و گفتم خدایا تسلیمم. و بعد اون اروم اروم السکینه رو بر قلبم نازل کرد.
یکبار جوری غرورم شکست جوری شکست، که بد شکست. بعد گفتم عاقا من اصلا بپذیرم که کسی نیستم. خدایا من اصلا نمیخام اونچیزی که به خاطرش غرورم اونطور شکست. و گفتم خدایا من پیش تو ضایع نشم. بی خیال که جلو بقیه ضایع شدم و گفتم تسلیمم تسلیم. عاقا فقط میخام تو از من راضی باشی. با تو باشم. بی خیال هر چیز دیگه و آروم آروم دوباره دستمو گرفت. بهم حال خوب و عزت داد و اعتماد به نفسمو با یک تحربه زیادتر کرد. هیچ وقت یادم نمیره، اونموقع شب بود خاستم بخابم وقتی یه لحظه خابم برد و از خواب پریدم، بم گفت توی همون خواب و بیداری که از دو تا فایل تفسیر دعای کمیل و نامه امام علی به امام حسن شروع کن این ترمیم رو. از اول شروع کن.
خدایا هزاران شکر فقط برای این فایل. قربونت برم که میدونم هوامو داری. هوامو داری. تو لطف داری. بخدا وقتی میخاستم شروع کنم به نوشتن. گفتم چرا یادم نمیاد این مواقعی که خدا درهارو برام باز کرده و هموار کرده چون از خود خودش خاستم.و وقتی شروع کردم به نوشتن، یادم اومد موارد همینجور داره به یادم میاره. همون اسان کردن و هدایت کردن و نرم کردن دل همه برای رفتن به مسیری که میخاستم. یادم اومد عوض شدن قوانین عوض شدن شرایط برای هموار شدن مسیر برای من. یادم داره میاد یهو یه سری ادم حامی من شدن برای رسیدن من به خواسته هام.
واو همین الان یادم اومد که چطور کسی منو حمایت کرد برای تهیه چیزی که میخاستم که خیلی ازش بعیده.
اونجا که بر عکس مغرور شدم و به حال خودم رهام کرد و بد خوردم، این برعکسش الاماشاالله براش مثال دارم.اونجا که فکر کردم دوروبریام به کرد پام هم نمیرسن توی هوش و استعداد و به خاطر این غرور سالها از زندگی عقب موندم.
امروز داشتم فکر میکردم و به خواهر عزیز هم مسیرم میگفتم. گفتم بستگی داره تو چه مسیری رو انتخاب بکنی.
من مسیر توحید رو انتخاب کردم. دو سال پیش قرار بود به واسطه داداشم برم در یک اداره کار کنم. اما هی مانع پیش اومد و نشد و نشد و نشد. برای یکی دیگه شد که به واسطه همین داداشم رفت سرکار اون هم یک شرکت خیلی معتبرتر و بزرگتر. اما برای من نشد. اغرار میکنم وقتی که تو دلم حساب باز کردم و گفتم که من مطمعنن میرم سرکار توی این اداره. اما من ادعا کردم در مسیر توحیدم و نشد نشد. میخام بگم ما اگر ادعای توحید و ایمان میکنیم در هر سطحی ازموده میشیم. همونطور که خداوند در قران گفته:(آیا فکر میکنن که همین که بگویند ما ایمان آوردیم ازشون پذیرفته میشه و آزموده نمیشن؟)
ما اگر میگیم توحید و راه سعادت رو میخایم پس عملکردهامون هم باید متفاوت از بقیه باشه. چیز تاپ میخای؟ دنیا و اخرت میخای؟ راه بهشت رو میخای؟ از جاده جنگلی سهل العبور میخای بری؟ هم میخای تو دنیا خوب زندگی کنی هم اخرت میخای ثروتمندی باشی که نزد خدا محبوب تره؟ اگاهی و نگرش و طرز فکر درست میخای؟ ارامش میخای؟ خوشبختی درونی میخای؟هدایت میخای؟
پس خودت هم تاپ باش. عملکردی متفاوت از غالب جامعه داشته باش. عملکرد توحیدی داشته باش.
خدایا شکرت برای هدایتهات برای این نور شناخت خودت، برای شناخت بهتر ذات خودمون اصل خودمون
خدایاشکرت برای فهمیدن بهتر قران
همین دیشب بود که به خاهرم گفتم میبینی که چطور همه چیز همه مفاهیم توی قران برامون جدیده، ما که همیشه از،بچگی قران بدست بودیم. به قول خواهرم جقدر بدو بدو ماه رمضون میرفتیم که به ختم جزء برسیم،پس چرا انگار بار اوله قران رو باز کردیم.
خدایاشکرت
سلام و وقت بخیر خدمت آقای عباسمنش و دوستان ، دربارهی الهامات یک اتفاق جالبی برای من رخ داده بود ، من معمولا طلا و ارز های رایج رو در گاوصندوق یکی از نزدیکان نگه میدارم ، یکی از روز ها که خونهی ایشون بودم گفتم اگر میشه این امانتی های منو بدین میخوام ببرم خونه ، ایشون گفت گاوصندوق خیلی بهتر و امن تره ها ، ولی من پافشاری کردم و طلاها و پول هارو اوردم خونه ، گویا به من الهام شده بود. دو هفته بعد خبر رسید بهم که خونه ی ایشون رو دزد زده و گاوصندوق رو خالی کرده بودند ، اونجا با خودم گفتم این مصداق بزرگی از قانون مدار ها و الهامات است ، منی که در مدار دزدی نبودم و کلا توجه خاصی نمیکردم به این مسائل ، اصلا با دزدی برخوردی نداشتم و طبق عمل به الهامات ، من هیچ ضرری نکردم.
به نام خدای هدایتگرم
سلام خدمت استاد توحیدی و همه عزیزان. راستش نمیدونم از کجا شروع کنم و چی بنویسم ولی اینو میدونم که کل زندگیم خلاصه میشه تو توحید هر جا که به خدا توکل کردم و فقط رو خودش حساب کردم و قدرت رو تو ذهنم دادم به خدا زندگیم خیلی عالی پیشرفته و کارام به طرز جادویی فوقالعاده پیش رفته ولی هر جائیکه که قدرت رو از خدا گرفتم و رو عقل خودم حساب کردم یا قدرت رو دادم به غیر خدا جهان چوب لای چرخم گذاشته و باعث شده که فقط تقلا کنم و فشار بیشتری رو تحمل کنم تو هر جنبه ای از زندگیم از رفتن به یه جای خاص یا خرید لباس یا هر چیز کوچیک و بزرگ دیگه ای .یا یک اتفاق دیگه ای که همین یکی دو ساعت پیش بعد از خوندن کامنت های منتخب فایل افتاد که آگاهانه اومدم از یه جایی رد بشم که شبا چندتا سگ ولگرد هست و همیشه پارس میکنن و میام سمتم و جمله ای که تو کامنت خانم حاجی محسن خوندم که خداوند در قرآن میفرماید:که هیچ جنبنده ای نیست مگر آنکه من از موی پیشانی اش گرفته ام و من به همه چیز احاطه دارم
مدام تو ذهنم مرور کردم و قوت قلب گرفتم خدا شاهده که هیچ اثری از اون سگای وحشی و ولگرد نبود. این داستان توحید این داستان رفتن تو دل ترس ها و حساب کردن روی خدا . خدایا کمک مون کن که توحیدی عمل کنیم که فقط رو خودت حساب کنیم و فقط از تو یاری بجوییم خدایا ما رد به راه راست هدایت کن راه کسانیکه به آنها نعمت داده ای.
استاد عزیزم سپاسگزارم ازتون برای این فایل هایی که بوی خدا میدن و ما رو به اصل خودمون نزدیک تر میکنن استاد لطفا بیشتر برامون از توحید بگین
باز هم سپاسگزارم ازتون مرسی از همه دوستان عزیزم که کامنتهای فوقالعاده و بینظیر مینویسند