اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
به نام خداوند رزاق و وهابم خدای خوب و قدرتمندم خدایا من میخواهم هر لحظه حضورتو در زندگیم و کسب و کارم ببینم خدایا از تو میخواهم بیا تو زندگی و کسب و کارم سپاسگزارتم
سلام به استاد عزیزم و مریم مهربانم
کنترل ذهن پایه و اساس زندگیست در هر شرایطی باید بتونیم کنترل کنیم ذهن رو
و این قدرت ماست اگر نتوانیم که هبچ
ما خالق هستیم ما با توانایی کنترل ذهن میتوانیم بر افکار و رفتارمون مسلط شویم و اجازه ندهیم که ما رو به عمق چاه ببره و به بیماریهای وحشتناک بکشونه
منم جدیدا دارم زیاد روی کنترل ذهنم کار میکنم
و افکار و کانون توجه ام رو جهت دهی میکنم به سمتی که میخواهم و دوست دارم و به نفعه من ست
شرایط،و اتفاقات همیشه هستن این مهم ست که ما چطور به اون شرایط نگاه میکنیم
و اون نوع نگاه من ست که به اون اتفاق قدرت میدهد یا منو به خواسته نزدیک میکند یا دور
اون نوع نگاه باعث میشه اون اتفاق به نفعه من بشود یا به ضرر من
با کنترل ذهن به همه چیز میرسیم
ما با کنترل کردن ذهنمان به بهترینها میرسیم به خدا میرسیم به ایمان به غیب میرسیم
استاد مهربان یکی از چیزهایی دوست دارم بینش شما به جزییات زیبای آفرینش هست هنگام ضبط و نحوه صحبت شما در مورد آب و هوا و پرنده ها همسرتان و ….
امید هست من هم روزی مثل شما بتوانم با عشق جزییات اطرافم را توصیف کنم
امروز من در نقطه عطفی هستم که در پرسش آخر پروفایلم توضیحش دادم
صبح به خودم گفتم سمانه تا درسی که باید بگیری رو نگیری و از دل این تلخی چیزی که لازمه رو بیرون نیاری مثل یه مردودی و تجدیدی هی باید بخونیش و بخونیش…
صبح که غم عزیز از دست رفته ام بی تابم کرد عصبی شدم و گفتم وای برو از سرم بیرون. چی میخوای… اما کمی بعد فهمیدم چرا نتونم باهاش همون جوری حرف بزنم که وقتی زنده بود حرف می زدیم. اینکه هی میاد تو فکرم دلیل داره. شاید چیزی میخواد بگه.. چرا می ترسم. چرا فراموش کردم که هردو متعلق به خداییم و اینکه من هنوز زندم معنی برتری من به اون نیست و نباید ازش بترسم….
و بالاخره نشانه امروزم و حرفای استادم. استاد میخواد بگه ناملایمات همیشه هستن تو چطور نگاهشون میکنی ؟
سمانه
این ظرف شکسته رو بند بزن . اما نه با چسب …. با طلا . متوجهی؟
رمز کار رمز رسیدن به خواسته ها از جایی که هستی شروع کنی به لذت بردن یعنی اونجایی که هستی دنبال نکات مثبت بگردی وقتی شما بتونی به احساس بهتر برسی به جهان در واقع اینو میگی که منو به خواسته های بیشتر برسون چون خواسته های بیشتر وقتی از راه میرسد که
شما به احساس بهتری رسیده باشید کی میتونیم به احساس بهتری برسیم موقعی که ذهنمون رو کنترل کنیم یعنی کل داستان اینه چطور ذهنم رو کنترل کنم که توی شرایطی که حالا شاید به ظاهر شرایط خوبی نباشه بتونم
به احساس بهتر برسم دلیل موفقیت افراد تنها دلیل یعنی وجه مشترک تمام موفقیت های تاریخ فارق از جنسیت زمان های دور زمان های آینده و فارغ از تحصیلات فارق از هر رشته ای که توش هستند وجه مشترک موفقیت های افراد توانایی کنترل ذهن
این کاری نیست که آدمهای عادی بتوانند انجام دهندبه همون نسبتی که آدم سعی میکنه ذهنش کنترل کنه سعی میکنه که افکارش مثبت نگه داره فارق از اینکه اوضاع چطوره سعی میکنه تو هر لحظه از زندگیش سعی میکنه به شرایط جوری نگاه کنه که بهش احساس بهتره بده سعی میکنه توی گذشته از خاطراتی استفاده کنه که بهش احساس بهتری میده نه خاطره های که احساس بدتری بهش میده سعی میکنه به آینده به چیزهایی فکر کنه که بهش احساس بهتری بهش میده
نه ترس های که ممکنه براش به وجود بیاد سعی میکنه خودش جوری به خودش نگاه کنه که احساس بهتری به خودش بده احساس لیاقت بیشتری به خودش بده احساس خود ارزشمندی بیشتری داشته باشه نه اینکه نقاط ضعفش رو بیشتر بیشتر ببینه یعنی یک آدمی که سعی میکنه ذهنش رو کنترل کنه نجواهای ذهنش رو کنترل کنه سعی میکنه پاسخ مثبتی بده به افکار منفیش سعی میکنه تفکرشو کانون تمرکز ش دست خودش بگیره نه اینکه برگ باشه توی باد هر کجا باد ببرتش سعی میکنه خودش
کنترل کنه افکارش رو کنترل کنه کانون توجهشو ایجاد کنه باورهای مناسبشو کار میکنه همه ی این گذشته بهم یاد داده جای که تونستم افکارم کنترل کنم تمرکز کنم بر روی زیبای ها تونستم به جای اینکه حالم بده باشه از جایی که هستم توی اون جایی که هستم بتونم این کارو انجام بدم بتونم از اون نقطه ی که هستم درست شروع کنم نه اینکه بگم اوضاع باید عوض بشه این آدم باید بره این شرکت باید تغییر کنه این کشور باید تغییر کنه بعد من حالم خوب میشه نه من باید یاد بگیرم که حال خودم رو خوب کنم هر جایی که هستم و بعدش پادش ها به شکل تغییر محیط تغییر آدما تغییر وضعیت مالی خودش و نشون میده اول من باید یاد بگیریم در شرایط بدهکاری احساسم و کنترل کنم ایمانم رو ایجاد کنه نه اینکه تصنعی باشه واقعی باشه احساس خوب داشته باشم یاد بگیرم این جزئی از روند زندگیم باشد آدمای کمی هستند که خوشبختی رو در این دنیا دارند تجربه میکنند که به باور من و به باور قرآن کسی که در این دنیا خوشبخته در اون دنیا خوشبخت خواهد بود کسی که در این دنیا بدبخت در اونجا بدبخت تره این قانون جهان هستی اینجا کسی که میتونه ذهنش و کنترل کنه قرآن بهش میگه تقوا
استاد عزیزم سه روزه که نتونسته بودم بیام توی سایت و بطور منظم فایلهارو گوش کنم و شمارو و صحبت های الماسیتون رو ببینم و بشنوم.خیلی حالم بد بود سر همین قضیه کنترل ذهن که نتونستم اونطور که باید ذهنم رو کنترل کنم،و سه روزه که الان مریضم از کار زندگیم افتادم تا الان که یمقدار حالم خوبشده باز به کمک صحبتهای شما.و الان که این فایل رو بطور اتفاقی چرخیدن تو سایت دیدم گوش دادم،مثل یه آب یخی بود بر روی آتیش
اول اینکه باید به همه دوستان عزیزم بگم بقول استاد همه چیزززززززززز کنترل ذهن همه چیززز،سلامتی،ارامش،احساس خوب،خوشبختی، ثروت،رابطه عاشقانه همه چیز کنترل ذهن،اینبار قشنگ اینو مزه مزه کردم با پوست استخونم درک کردم،که اگر نتونی ذهنت کنترل کنی هر بلایی میتونه سرت بیاد بدترین چک و لقدارو میخوری،نمونش هم همین 3 روز مریض شدن خودم،که نتونستم کنترلش کنم ذهنم رو.
3 روز پیش با همسرم رفته بودیم خونه پدرشوهرم.
یه 3 هفته ای میشد که بیشتر اعضای خانواده همسرم مارو ندیده بودن،ما بخاطر زندگی به سبک قانون سلامتی که الان سه ماه و نیمی هست ازش میگذره،خب خیلی لاغر شدیم،من چون از اول یمقدار لاغر بودم خیلی به چشم نیومد لاغریم،اما همسرم که خیلی تپل بود خب یباره کلی سایز کم کرد خیلی تو چشم همه بود.
همینکه خواهرای همسرم دیدنش که چقدر لاغر شده و خب پوست صورتش خیلی روشن تر از قبل شده،،قبلا سبزه تر بودن الان یباره خیلی چهرشون روشن ترشده و تو چشم هستش، اونا این نتایج عالی همسرم رو جور دیگری برداشت کردن،و فقط از ظاهر قضاوت کردن،اینم بگم چون هیچ آگاهی و اطلاعی در این زمینه ندارن .انگار مثلا از دید اونا همسرم هیچ چی نخورده و تموم این مدت گشنگی کشیده و رنگ رخش پریده،همینکه منو دیدن
به شدت عصبانی شدن و کلی حرف بهم گفتن، که چرا برادرشون اینقدر لاغر شده صورتش زرد شده و از بین رفته اصلا جونی براش نمونده چون از قبل فقط میدونستن ما یه رژیم غذایی شرو کردیم،ولی نمیدونستن که به چه صورت و اینقدر قراره لاغر شیم اوایل،، بخاطر همینم بشدت با من بحث کردن با تندی و پرخاشگری،که انگار مثلا من مجبور کردم همسرم رو به این شیوه تغذیه داشته باشه و اینجوری لاغر شده،، از دید اونا که از بین رفته انگار،خلاصه خیلی با تندی جلوی چند نفر هم با من بد صحبت کردن و کلی حرف بهم گفتم،و من سعی کردم تو چند جمله محترمانه توضیح بدم ولی خب اونا اصلا حرفای منو نمیشنیدن منم بقول استاد که همیشه میگن نیاز نیست همه چیزو به همه کس توضیح بدی تا ثابت کنی کارت درست بوده، شما کاری که فک میکنی درست هست رو انجام بده مابقی بسپار بخدا ،، آخرش همونا میان سراغت و با التماس ازت میخوان که دلیل نتایج خوبت رو بهشون بگی،منم دیگه فقط سکوت کردم،ولی خب بعدش نتونستم ذهنم اونطور که باید کنترل کنم و آروم باشم فراموش کنم این صحبتهایی که بینمون اتفاق افتاد، چند ساعت بعد که برگشتیم خونمون من تو مسیر خیلی حالم بد شد و هی صحبتای اوناروتو ذهنم مرور میکردم هزاران بار و حالم بدتر بدتر میشد .رسیدیم خونه مریض شدم و با همسرم صحبت کردم که همچین اتفاقی افتاد،بخاطر همین من حالم بد شده،ایشونم گفتن باید بهشون میگفتی برید با خودش صحبت کنید،شما اینهمه به صحبتهای استاد گوش میدی باید بتونی تو همچین شرایط هایی خودتو ذهنتو کنترل کنی آروم باشی ،و بهم نریزی.
ولی باید بگم متاسفانه من نتونستم ذهنم کنترل کنم گفتگوهای منفی ذهنم شرو شدن جوری که سه روزه تمام مریضم کردن حوصله هیچکاری نداشتم تا امروز.دوباره برگشتم سراغ دوره ها و گوش دادن به فایلهای استاد در سایت،قبل از شنیدن این فایل بشدت داشتم خودم سرزنش میکردم که چرا نتونستم ذهنم کنترل کنم.3 روزه افکار منفی صحبتهای اون روز تو ذهنم همش دارن جولان میدن،مریضم کردن،همین موضوع خودش بیشتر داشت آزارم میداد که چرا نتونستی پس تو هنوز هیچ تغییری نکردی همون آدم قبل هستی،خب من یکسالو خورده ای هست که عضو سایت استادم،
و الان که این فایل استاد گوش کردم خیلی آروم شدم،گفتن یشبه یک ماهه نمیشه کنترل ذهن رو دست گرفت،مثل مثال ورزشکار حرفه ای با کسی که تازه میخواد ورزش کنه زمین تا آسمون فرق دارن،یا مثال کسی که 10 ساله داره گیتار میزنه با کسی که تازه شرو کرده به گیتار زدن طبیعی که نتونه خوب بزنه .
و من هم نتونستم تا اون حد ذهنم کنترل کنم و احساسم رو خوب نگه دارم در اون لحظه و حتی بعدش و خب نتیجشم شد سه روز بیماری خودم که بصورت سردرد شدید و بیحالی و بی اشتهایی اومد سراغم.
استاد عزیزم الان با تمام وجودم صحبتهاتون رو درک
کردم،همه چیز کنترل ذهن همه چیز،و با یک ماه و یکسال تمرین کردن هم نمیشه حرفه ای شد،باید تا لحظه ای که زنده ای هر روز هر ثانیه هر لحظه تمرین کنی کنترل کردن ذهنت رو.
ازتون بی نهایت سپاسگذارم که با جونو دل دارین همه چیز رو به ما آموزش میدین،تا بتونیم ما هم مثل شما سلامتی و آرامش و ثروت و خوشبختی و روابط عاشقونه رو تجربه کنیم.با تمام وجودم ازتون سپاسگذاری میکنم.
اینارو گفتم که دوستان هم بدونن تو شرایط سخت که انسان باید بتونه ذهنشو کنترل کنه و بقول استاد این هم یکباره اتفاق نمیفته و زمان میبره تا بتونیم مثل استاد عمل کنیم.و اگر بخوایم بفهمیم که چقدر تونستیم این موضوع رو درک کنیم و بخوایم تو زندگیمون استفادش کنیم،باید تو شرایط سختی قرار بگیریم تا متوجه بشیم.وگرنه در شرایط دلخواه هرگز نمیشه فهمید که چقدر روی ذهنمون تسلط داریم.
و من فهمیدم که هنوز خیلی کار داره ذهنم هنوز خیلی راه مونده و باید خیلی روی کنترل ذهنم تمرین و تکرار داشته باشم.تا بتونم تو شرایط سخت خودم رو ذهنم رو کنترل کنم.
بازم از استاد عزیزم تشکر میکنم بابت این فایل عالی و بی نهایت سپاسگذارم ازشون.
دوستتون دارم درپناه حق شاد و سلامت و غرق در نور باشید.
من هم بعضی وقتا که سرزنش میشم از طرف خانواده خیلی افکارم منفی میشه ولی مهم اینه چه پاسخی میدیم به اون سرزنش ها مهم اینه برخورد ما به اون اتفاقه چیه
درسته گاهی وقتا افکارمون بد میشه ولی نباید تو اون افکار منفی بمونیم
و این کنترل ذهن باید کم کم روش کار کنیم تا به صورت اتوماتیک مثبت شن یه و این روند باید با صبر پیش بره نمیشه افکاری که سالها منفی بوده رو تو یه روز به مثبت تبدیلش کنیم. باید برای افکار مثبت صبر کنیم و بیشتر روشون کار کنیم
سلام مجدد به استاد عزیزم مریم خانوم عزیز و همه ی دوستان هم فرکانسیم در این فضای الهی
خدارو شکر میکنم
داشتم به یک موضوعی فکر میکردم که بهم احساس خیلی خوبی میداد
(و برای اینکه از خدا یه نشونه بخوام که چیکار کنم زدم روی هدایت و هدایت شدم به این صفحه )
اونم داشتن کسب و کار بود که شروع کنم و کوچولو کوچولو رشدش بدم و از خدمت کردن و رشد دادنش لذت ببرم
از اونجایی که خب با کارکردن روی دوره ی احساس لیاقت
کلی توانایی و شایستگی از تو وجود خودم کشیدم بیرون و دو تا تجربه ی موفق هم از علایق و مهارت هایی که داشتم دارم
گاهی سردرگم و گیج میشم برای اینکه چه کاری رو استارت بزنم
البته طبق الهامم که به من گفته شد من یک مربی هستم
از همون روز دیوانه وار در مورد مربیگری و رهبری شروع کردم به یاد گیری و مطالعه. و تمرین
که میتونم بگم توی این 6 7 ماه قشنگ به اندازه ی یک دوره ی کارشناسی آگاهی و دانش کسب کردم در مورد مربیگری ، رهبری ،کسب و کار،و توسعه ی رهبری و سازمانی ،
اما در نهایت من طبق تجاربی که توی زندگیم داشتم
اون لحظاتی که مشغول کسب و کار بودم مشغول تولید و عرضه یک خدمت بودم خیلیییی حالم خوب بوده و داشتم لذت میبردم،
،
حالا صحبت خداوند با من چی بود امروز؟
استاد میگه خداوند از موقعیت و شرایط تو آگاهه
،
من چه سوالی پرسیدم اون به من چی جواب داد!
فعلا ذهنتو کنترل کن تا به هدفی که براش حرکت کردی برسی ،
،
الان خب با توجه به تضاد های که توی تهران باهاشون برخورد کردم و نشانه هایی که دیدم و هدایت قلبم اومدم استانبول
ولی
خب صد در صد شرایطم توی تهران خیلی بهتر بود
اما
از وقتی اومدم اینجا آرامشم بیشتر شده
اون داده های مسخره ای که توی تهران داشتم دیگه اینجا نیست
مثل بحث آزادی
البته که خودم دیوانه وار به دنبال رشد و تغییر بودم و رفتن به فضایی که انگیزه به من بده برای رشد برای پیشرفت
،
گاهی اوقات با اینکه انصافا خداوند همه چیزو تا الان برام خیلی خوب چیده اما اوضاع برام سخته
اما
میدونم که اگر اهرم رنج و لذت توی ذهنم درست باشه
این ها اصلا سخت نیست اتفاقا خیلی خیلی هم برام لذت بخش میشه
فقط مشکل اینجاست
که ذهن میخواد با قدرت هرچه تمام تر برگرده به حالت قبل
یعنی همش میخواد برگرده ایران
و اون لذت های محیط امن قبلی رو برای خودش مرور میکنه و دوست داره بره همونجا
و اگر من نیام و به یاد نیارم که برای چی حرکت حرکت کردم؟ تضادها چیا بودن؟ و لذت حرکت رو به جلو رو برای خودم لذت بخش و بزرگ نکنم طی 5 سال آینده
خیلی زود دوباره بر میگردم
،
با دقت این فایلو دیدم و دوباره رسالت استاد انجام شد
همین که گفتن ما عاشقانه داریم کمک میکنیم که شما راحت تر پیش برید و بتونید ادامه بدید
دقیقا این فایل چیزی بود که من باید الان میشنیدم و بهش عمل میکردم
نه راه اندازی کسب و کار
من هنوز اولویتم تیم نخورده چرا دارم میرم سراغ هدف بعدی؟
،
برای همین ایده ای که به ذهنم اومد
به جای اینکه الان تو این موقعیت به فکر این باشم که چیکار کنم یا چه کسی و کاری راه اندازی کنم،
،
بیام و خودمو به احساس خوب برسونم
اهرم رنج و لذت تغییر رو توی ذهنم قوی تر کنم که این مسیر برام لذت بخش تر بشه
به اینکه چطور و چگونه قراره به جایی که دوست دارم هدایت بشم کاری نداشته باشم
فقط و فقط تمرکز کنم روی نکات مثبت
به احساس سپاسگذاری برسم
نگذارم ذهنم منو برگردونم به حالت قبل
حرکت روبه جلو رو برای خودم لذت بخش تر کنم بزرگ تر کنم
و به جای اینکه به این فکر کنم که چیکار کنم
به این فکر کنم که چه چیز هایی در اطراف من الان زیباست که بهش توجه کنم
چه چیز هایی برام خواسته ایجاد کرده و بیان روی خواسته تمرکز کنم
بیام توجه و تمرکزمون ببرم روی کشور مورد علاقم .اتفاقاتی که دوست دارم برام رقم بخوره
روابطی که دوست دارم تجربه کنم
خودمو تصور کنم زمانی که تو کشور مورد علاقم هستم کسب و کار خودمو دارم
دارم با کنترل ذهن ادامه میدم ،مشتری ها میان ،بهشون خدمت ارائه میکنم، خوشحالشون میکنم، خوشحال میشم، جنس تهیه میکنم، مدیریت میکنم، کار تیمی انجام میدم، رهبری میکنم ،تاثیر میگذارم،
بیام به این چیزا توجه کنم
تمرین ستاره قطبی رو با دقت بیشتر انجام بدم
باور اتفاقاتی که دوست دارم برام رخ بده رو ایجاد کنم،
،
بیام باورهامو توی دوره ی ثروت یک تقویت کنم
عوامل بیرونی رو بازهم توی ذهنم کم رنگ تر کنم
به ثروت ها توجه کنم به فراوانی ها توجه کنم به کسب و کارهای موفق توجه کنم ، به ایده های جدید و ساده و لذت بخش توجه کنم، به فراوانی توجه کنم، به معنوی بودن ثروت فکر کنم، به آسانی جهان فکر کنم،
بیام و دهنمو اینطوری کنترل کنم تا خداوند کارها و برام به بهترین شکل ممکن انجام بده،
بیام و خودمو به احساس خوب و سپاسگذاری بابت همه چیز زندگی و اطرافم بگذارم تا اوضاع هر روز بهتر و بهتر بشه،
.
وقتی استاد داشتن حرف میزدن
تموم شرایط به ظاهر بدی که با کنترل ذهن تبدیل شد به شرایط عالی داشت تو ذهنم مرور میشد .و میخوام بنویسم که برام تداعی بشه و باورم تقویت بشه
،
من یه موتور بیکلاژ داشتم که همونم قبلا نبود،
وقتی خواسته ی داشتن موتور در وجودم شکل گرفت ، پیش بابام که کار میکردم فکر کنم 17 سالم بود، یه موتور بی کلام صفر کیلومتر با حقوقم که کار میکردم خریده شد برام،
چقدرررررررر من با اون موتور عشق کردم چقدر برام برکت داشت چقدر خدارو بابتش شکر میکردم چقدر بهش میرسیدم تمیز نگهش میداشتیم
روغنشو سعی میکردم سر تایم عوض کنم، آچارکشی میبردمش
وای
یادش بخیر ،
داشتن اون موتور برای من خیلی لذت داشت ،و همیشه دوستامو ،خانوادمو باهاش میبردم اینطرفو اونطرف و خلاصه باهاش عشق میکردم و نهایت استفاده رو ازش میبردم،
یکی از بچه های باشگاه که همیشه میشن پشت من و من تا یک جایی میرسوندمش همش پشت من غر میزد ناله میکرد هم شوخی هم جدی،
منم همیشه میگفتم امید به خدا توکل به خدا ما هم ماشین میخریم خونه میخریم اوضاع خوب میشه
یعنی من واقعا یادم نمیاد که غر زدن باشم یا نق زده باشم
من از باشگاه رفتن لذت میبردم
از موتورم و گشت و گذار باهاش و با دوستم لذت میبردم
از کار کردن توی کارگاه پدرم لذت میبرد
از مدرسه و دانشگاهم لذت میبردم
من بیشترین چیزی که اذیتم میکرد فقط و فقط بعضی از اخلاق و رفتار ها بود مخصوصا تو خونه
،
یعنی من خودم همش به دنبال صلح و دوستی و شادی بودم و دعوا و درگیری و بد خلقی به شدت منو آزرده خاطر میکرد
و این مهم ترین چیز زندگی من بود ، روابط ، اخلاق نیک ، ایمان، عزت، توکل، امیدواری،
هرچیزی مخالف این موارد منو آزرده خاطر میکرد،
،
خلاصه گذشت و من بعد از 5 سال ، وقتی که خواستش تو وجودم شکل گرفت به موتور خیلیییی خفن خریدم قبلی رو هم نفروختم اونم گذاشتم تو پارکینگ خونمون باشه
که الان که دارم به یاد میارم چقدر به من حس قدرت میداد که دوتا موتور دارم
رفتم خدمت برگشتم بعد از دوسال اولین ماشین خارجی کل فامیل رو خدا به من داد ،و خریدم
خدارو شکر، و بعدش خونه، و…
همش و همش هم به خاطر کنترل ذهنم بود،
همون پول وسیله هایی که خریدم با کنترل ذهن و امید واری و توکل و احساس خوب وارد زندگیم شد و خریدم ،یعتی وقتی یه خواسته ای در وجودم شدن میگرفت و بهش فکر میکردم و لذت میبردم
راهش هم برام باز میشد ،همون که استاد میگن خود به خود،
این از لحاظ وسایل نقیله
.
توی باشگاه
من از روزی که پامو گذاشتم توی باشگاه
مبارزه کردم
یعنی از همون شب اول دست میگرفتم میرفتم وسط مبارزه میکردم
برای اینکه به خودم ثابت کنم شجاع هستم و نمیترسم ،
هفته ها و ماه ها و سال اول و دوم هم 90 درصد تسلیم میشدم 10 درصد مبارزه هامو میبردم، تو باشگاه،
و به طرز عجیبی من اصلا ناراحت نمیشدم بعد از باختم واقعا این روحیه ی خودمو تحسین میکنم
،
گذشت و بعد از 3 سال اینقدر پیشرفت کرده بودم و تمرین کرده بودم و ادامه داده بودم، که وقتی استادم بهم یک مأموریت داد که اگر این مبارزه رو برنده بشی ، بهت تیشرت آبی میدم و میشی ارشد باشگاه،
و من اون مبارزه رو بردم و شدم ارشد کل باشگاه ،که من 100 نفرو تمرین میدادم،
و بعدشم که دیگه داستانه، هر مبارزه برای من مساوی بود با یک پله قوی تر شدن توی کنترل ذهن ، و هر بار قویتر میشدم ،هر بار با ترس کمتر وارد مبارزه میشدم ، با ایمان بیشتر با شجاعت بیشتر، و نتایج هی بزرگو بزرگ و بزرگ تر شد، تاااااا
همین دو سال پیش که من داستانشو توی سایتم نوشتم دیگه،
من بدون هیچ آمادگی بدون هیچ تمرکزی برای مسابقه، دعوت شدم به بازی بهترین بهترین های بوکس ایران،
دیگه اون موقع با قانون ذهن آشنا بودم توی 3 سال پیشش هم با همین قانون همه ی بازی هامو برده بودم و کلی قهرمانی و خب تواناییم تو کنترل ذهن خیلی بهتر شده بود،
،
وقتی به من گفتن بیا بازی کن ،نگفتم نه، گفتم دارم میام، و گفت و گو مثبت و قدرت آفرین رو از درون با خودم شروع کردم تاااا قبل از بازی ،
و بهترینش هم همین بود،
من تا الان نشده تو هیچ مبارزه ی تسلیم بشم،میمیرم اما تا آخرش میجنگم،
و این جمله،
خداوند به شجاعان پاسخ میده،
و از احساسم میفهمیدم که ایمانم خوبه و دارم به برد فکر میکنم، و لحظه ی پایانی برنده شدنم رو هم تجسم میکردم اینکه دستمو میبرم بالا و کمربند رو هم به دور کمرم میبندن،
و رفتم تو رینگ و حریفی که 10 کیلو از من سنگین تر بود و آماده،
با اینکه اول راند منو ناک دان کرد، اما به خودم اومدم و قدرت خداوند در من جاری شد و فرمونو دادم دستش و زدممممم،
راند سوم ناک اوت شد و من فقط با کنترل ذهن بدون هیچ آمادگی از قبل، کمربند بهترین بهترین ایران رو توی بوکس بدست آوردم شکر خدا،
بله من هم اون اوایل میباختم ولی شکر خدا ادامه دادم، من اولین بازی رسمی بوکسمو سال 91 باختم اما به خودم افتخار میکردم که رفتم بازی کردم، ولی برنده نشدم اما همون مسیر رو ادامه دادم و چهار دوره ی بعد من قهرمان استان شدم، تو دوره های قبل مثلا یه بازی میبردم بازی بعدی میباختم،
و من قشنگ الان داره بازی کنترل ذهن قبل از هر بازی و مبارزه به یادم میاد
.
توانایی کنترل ذهن من از همین مبارزه هایی که از 15 سال پیش کردم در من تقویت شد و من یادگرفته بودم که نباید قبل از بازی هام استرس یا ترس داشته باشم وگرنه سست میشم و بازی رو میبازم و کتک میخورم،
که بعد از آشنایی با استاد خیلی کلاسه شده این موضوع رو یاد گرفتم و اجراییش کردم،
،
و از همین الگو من تو خیلی از موارد دیگه ی زندگیم استفاده کردم
.
توی امتحانات دانشگاه چقدر من از کنترل ذهن استفاده میکردم و سعی میکردم قبل از امتحان و در حین امتحان با جملات تاکیدی مثبت با خواندن سوره حمد، با توکل کردن و به آرامش رسیدن،
بهترین نمره هارو میگرفتم معدل بالای 17،
،
دقت کنید ،اعتبار فقط میره به کنترل ذهن ها،
به ایمان به توکل،گفت و گوی ذهنی که منو به آرامش و احساس یقین و ایمان و توکل برسونه
.
البته که من درسمم در حد توانم میخوندم، نه اینکه نخونم، میخوندم، ذهنمم کنترل میکردم ،
اصلا اون خوندنه باعث میشد که من راحت تر ذهنمو کنترل کنم،
تمرینات کامل قبل از بازی هام باعث میشد که من ذهنمو قبل از بازی بتونم کنترل کنم و خودمو برنده تصور کنم،
فقط همین یک مورد بود که من آمادگی خاصی نداشتم و خواستم که خودمو به چالش بکشم،
،
یادمه تو دوران دانشجویی ، رفتم ویزیتور یک شرکت کیک و کلوچه شدم،
تجربه از بازاریابی نداشتم ولی خب تو کار پدرم فروشندگی کرده بودم ،
تو بارهای اول که میرفتم دم مغازه ها ردم میکردن ولی سعی میکردم ناراحت نشم و جا نزنم
هر بار سعی میکردم یه جور بهتر معرفی کنم با قدرت بیشتری معرفی کنم ،نکات مثبت محصول بگم، بگم چه خیری به خود صاحب مغازه میرسه، و آروم آروم فروشم شروع شد،
فکر کنم بعد از سه ماه من تو یک روز بالاترین فروش شرکت رو داشتم
و این هم به خاطر کنترل ذهن بود که من ادامه دادم و نا امید نشدم،
.
یا مثلا توی نمایشگاه هایی که با بابام میرفتم، من همیشه امید وار بودم و وقتی که ایمان قوی بود و به فروش بالا فکر میکردم برام فروش بالا اتفاق میفتاد،
،
خیلیه واقعا
جدیا
اگر برگردیم به تجارب قبلمون
متوجه میشیم اونجاهایی که تونستیم به یک شکلی ذهنمونو کنترل کنیم و به چیزی فکر کنیم که بهمون احساس خوبی بده ،گفت و گویی داشته باشیم که به ما احساس خوب و قدرت بده برامون اتفاقات خوب رخ داده،
.
همه چیز واقعا بر میگرده به کنترل ذهن،
،
اگر هدف واضح و مشخص باشه ،کافیه به سمتش حرکت کنی و توی مسیر رسیدن به هدف ذهنتو به شیوه های خلاقانه کنترل کنی و هدایت کنی به سمت چیزی که دوست داری برات اتفاق بیفته
یا چیزی که بهت احساس بهتری میده
بازی همینه
خواسته ی شدید،به علاوه ی باورهای هم جهت مساوی با دستیابی به خواسته به صورت صد در صد،
از قانون توجه قافل نشیم،
در واقع ما در هر لحظه داریم به یک چیزی توجه میکنیم
به یک فکر
به یک تصویر
به یک حرف یا صحبت
به یک کتاب یا نوشته
به یک فیلم داستان یا چیز های مختلف
به هرچی که بهش توجه کنیم داریم در مورد اصل و اساس اون موضع فرکانس ارسال میکنیم
هرچقدر بتونیم کانون توجهمونو کنترل کنیم و به سمت مسائلی ببریم که به ما احساس بهتری میده و هم جهت باشه با خواسته هامون و اهدافمون
ما در حال خلق آگاهانه ی زندگیمون هستیم
.
خدایا شکرت
از خداوند میخوام مثل همیشه حامی و پشتیبانمون باشه و کمکمون کنه در مسیر درست باقی بمونیم
توجهمونو هدایت کنیم به سمت خودش به قدرتش به همراهیش به رزقی که میتونه بهمون بده بده کمک هایی که به کرده و میتونه بکنه ،
توحهمونو ببریم به فراتر از این آدمها و این بازی های دنیای و این کره ی خاکی ،
بریم از زمین بیرون و ببینیم که همه ی ما ذره ای بیش نیستیم در برابر قدرت اون،
اون وقت ما به آگاهی برمیگردیم به قدرت برمیگردیم و از همین لحظه ی زندگیمون لذت میبریم و همه چیز رو شوخی و بازی میدونیم
و اونوقت سخت نمیگیریم
غر نمیزنیم
عصبانی نمیشیم
و به طبع
زیبایی و شادی و خوشی بیشتری از جهان میبینیم و تجربه میکنم
الهی شکر
،
ممنونم بابت هدایت امروز خداوند
ممنونم بابت دست پر توان خداوند استاد عزیزم
که اینقدر وصله به ایده ها و الهاماتش و عمل میکنه عمل میکنه به ایده ها و الهامات خدارو شکر،
،
از همگی سپاسگذارم،
، آهان
بزارید از زیبایی های استانبول و فراوانی هم براتون بگم که توجه کرده باشیم روی نکات مثبت
،
چقدرررررر این مردم خوبن و باحالن و خوشگلن خوشگل
واقعا کلییییی آدم زیبا و خوشتیپ و جذاب میبینم و لذت میبرم و تحسین میکنم
هر جا از هرکسی راهنمایی کمک خواستم با تمام وجودش بهم کمک کرده
شبا هر پارکی بری ، شلوووووووغ ، اینقدر شلوغ که بعضی موقع ها توی پارک به این بزرگی جا برای نشستن نیست همشون میان بساط پهن میکنن چای تخمه شیرین میوه
یعنی همشونا
میان دور هم میشینم صحبت میکنن خوراکی میخورن تفریح میکنن بازی میکنن
خیلی هاشون سگاشونو میارن بیرون برای بازی و تفریح ،چقدر سگاشون باحال و خوشگلن
چقدر قشر جوونشون زیاد و شادابن
اصلا میگم فراوانی از همه چیز میبینم اینجا
شبا دم ساحل به نوار ساحلی داره اونجا هم همینطور شلوووووغ میان میشنن ماهیگیری میکنن شما میکنن غذا میخورن خوراکی میخورن
پیاده روی میکنن میدوعن خیلیییی انرژیش مثبت و باحاله همه شادن خوشحالن،
چقدررر از این اسکوترا سوار میشن تکی دوتایی و این پارک و ساحلو باهاش طی میکنن
چقدررررر غذا فروشی کافه رستوران لباس فروشی
فت و فراوون و اکثرا شلوغ،
دیشب رفته بودم خیابون بغداد که خیابون لاکچریشونه اگر اشتباه نکنم،
ماشالا ماشالا فراوانی ماشین حرفه ای، فراوانی آدم های جذاب و خوشتیپ ، فراوانی رستوران های شلووووغ، واقعا اینقدر شلوغ بود که مردم بیرون منتظر می استادن
اینم نبود که بگم مسافر بودنا، نه ، بیشتر خوداشونن،اصلا میدیدم احساسم تغییر میکرد و لذت میبردم
،
خودمم جاتون خالی رفتم یه ساندویچ دونذ گوشت خوردم خیلیییییی خوشمزه بود جاتون خالی ،
،
هوای اینجا خیلییییی لطیفه الان که وسط تابستونه،
من الان ظهره نشستم تو بالکن، البته سایه، یه نسیم خنک و لطیفی پوست آدمو نوازش میده خیلی خوبه،
خیلی شهر سرسبزه ، درخت نخل دارن خیلی،
اینجا تو محله ی ما ، هر 500 متر به هایپر مارکت بزرگ هست که همین ها چندتا برند مختلف هستن
هر کدومشونو میرم شلوغ و همه دارن خرید میکنن
البته بین همین ها هم دیدم که سرشون خلوته ولی دقیقا بقلیش کلیییی شلوغه که این باورارو نشون میده ،
هر روز کلی میوه و سبزیجات تازه میارن و دوباره فردا شارژ میکنن،
فراوانی ماشین لوکس ،
فراوانی برج آپارتمان،
فراوانی آب ، دریا ،پارک،
از همه چیز این جا واقعا فراوونه و به طرز عجیبی همه جا فضاش مثبت و پر رونقه،
داخل مترو داخل اتوبوس ،
چقدر خیابون های شلوغی داره که فقط مخصوص پیاده روی و خریده مثل خیابون استقلال یا زیتون بورنا،
از زیبایی دختران و پسرایی که اینجا هستن هرچی بگم کم گفتم واقعا خوشگلن،
بعد من چقدر زوج عاشق دیدم که تو مترو تو اتوبوس دم دریا تو پارک تو بقل همدیگه هستن و دارن به هم عشق میورزن و همدیگه رو میبوسن بدون اینکه نگران نظر کسی باشن،
خلاصه که خیلییییی خوبه زیباست از همه چیز فراوونه مردمان خوب و با فرهنگ
هرکس با هر پوشش و حجابی دوست داره رفت و آمد میکنه
چقدر کارخونه کارگاه تولیدی
حالا این چیزاییه که من دارم میبینم خدا میدونه چقدر فراوانی دیگه هست که من نمیبینم
،
یه برنامه دارن مثل آمازون،
چقدرررررررر محصولات متنوع و جدید و مسئله حل کن واقعا
علی آقای میرفخر رجایی عزیز و نازنین که هر وقت میخوام فامیلی تون رو بنویسم نگران میشم که اشتباهی ننویسم !!!!
درود و هزاران درود و وقت بخیر علی آقا . چقدر خوبه اول صبحی چشماتو باز کنی و بیایی توی سایت و به کامنت های زیبا و ارزشمند و مثبت و خوب و عالی هدایت بشی
چقدر خوبه از خاطرات خوب و نکات مثبت و موفقیت های گذشته تون نوشتید .. چقدر خوشحال شدم که شما افکار سالمی داشتید و فقط با همون داشته هاتون لذت میبردید و از موقعیت هاتون استفاده کردید و شاد بودید و قدردان همون نعمت هاتون بودید !!!! بهتون تبریک میگم و تحسین تون میکنم .. اینکه از اون موتور اولی لذت بردید و بعدش دومین موتورتون رو خریداری کردید .. واقعا چقدر خوبه که میگفتید دو تا موتور دارم !!! حالا میخواد هرچی باشه و این نشان دهنده ی اینه که طرز تفکرتون این نبود که بگید خب حالا که موتور دومی رو خریدم . دیگه از اون قبلی خسته شدم!! و بفروشمش!! چقدر خوبه اون چیزهایی رو که برای اولین بار بهش رسیدید رو مثل یک کلیکسیون ازش محافظت میکنید ! و همیشه براتون یک خاطره ی قشنگی میمونه.. چقدر برام درس داشت که باید همیشه قدردان اون پله های اولیه ی موفقیت مون باشیم ممنونم و مرسی برای نکات جالبی که نوشتید !!
نکته ی بعدی اینکه ..
خوشحالم از اینکه زیبایی های استانبول رو نوشتید و از فراوانی ها … از زیبایی ها … از انرژی های مثبت افراد که همه شاد و خوشحالن نوشتید… از روابط عاشقانه ی افراد که به هم عشق میدن .. از اینکه دختر و پسرها چقدر خوشگلن و شاد و خوشحالند .. اینکه اینقدر در مدار آزادی هستند !!! .اینکه چقدر فراوانیه .. اینکه گفتید من الان ظهره نشستم تو بالکن، البته سایه، یه نسیم خنک و لطیفی پوست آدمو نوازش میده خیلی خوبه
برای نوشتن این کامنت روی بالکن نشستید چقدر تصور و تجسم منو شاد کرد .
.از سواحل و دریا و اتوبوس و مترو و پارک گفتید اینکه همه جا مردم دارند تفریح میکنند و شاد هستند .. فت و فراوانی ها رو نوشتید!! از مردمان خوب و با فرهنگی که هر سوالی ازشون پرسیدید با روی خوش و حوصله پاسخ دادن . چقدر تصور و تجسم سازی منو تقویت کرد ممنونم !!
علی آقای عزیز با خواندن کامنت مثبت و تاثیر گذار شما . امروز میخوام تمرکزم رو بذارم روی فراوانی . پول و ثروت و نعمت و افزایش و رشد و پیشرفت و دیدن زیبایی های بیشتر و قشنگتر و روابط های خوب و عالی و مثبت و عشقولانه .. ..
هر چند دارم روی سریال های سفر به دور آمریکا و زندگی در بهشت پرادایس کار میکنم و تا این لحظه پنجاه قسمت از هر کدام رو دیدم و کامنت نوشتم و به زیبایی ها و نکات مثبت این فیلم ها تمرکز کردن و فیلم ها رو میبینم و کامنت براشون مینویسم و لذت میبرم ولی با با هدایت شدن و خواندن کامنت های زیبای شما احساس میکنم که مدارم تغییر کرده یعنی دارم به مدارهای بالاتری هدایت میشم خودم کاملا این تغییرات رو حس میکنم پس باید همینطوری ادامه بدم و بنویسم و توجه کنم تا مومنتوم مثبت من سرعت بیشتر و قدرتمندتری بگیره تا پایدارتر بشه !!!
باسلام خدمت استادعمل عزیزوهمراه باوفای ایشون مریم خانم ،،،من5سالی که توانجمن هستم وسعی کردم فقط روخودم کار کنم ناآگاهانه خیلی از کارهایی که استادمیگه روانجام میدهم مثلاالان 5سال نمیدونم دلارچند طلا چندگوشت چند،چراگرونی وشکایت وبحث نمیکنم حتی میرفتم چیزی میخریدم اصلاقیمتش نمی پرسیدم ناخودآگاه تلویزیون روا زندگیم حذف کردم یعنی اینقدر مشغول خودم کارم،انجمن،خدمت بود که دیگه وقت برای کارهای اضافی نداشتم وخیلیهاش اینطوری از زندگیم رفت اما الان 9ماهی هست که فایلهای استادروگوش میکنم آگاهانه سعی میکنم تو شرایط به ظاهربدذهنم روکنترل کنم ورونکات مثبت موضوع فکر کنم مثلاخاستیم با خانواده بریم شیراز من ازسرکارم2ساعت مرخصی گرفتم تازودترحرکت کنیم اومدم ماشین از پارکینگ بیرون بیارم که سپر ماشین گیرکردبه لبه خروجی پارکینگ وازبیخ کنده شدحالا توشرایطی که وسائل گذاشتیم توماشین خانواده آماده،همسایه ها هرکسی یه چی میگفتن یکی گفت بایدببری صافکاری یکی گفت بایدببری کسی که سپردرست میکنه،من شایدفقط چن دقیقه ریختم بهم بعدش با کنترل ذهن وگوش ندادن به حرف دیگران سریع رفتم دریل باپیچ سرمته آوردم وسپرراسرجایش محکم پیچ کردم،عرض نیم ساعت،ورفتبم چن روزی شیرازوبرگشتیم,,,,(یه متن توکتاب انجمن هست که میشه بااب طلانوشتش،،میگوید،همه گرفتاریها ساخته دست خودمان است)واین جمله رومن با تمام وجود پذیرفتم و قبول دارم،،به امید سلامتی برای استادعزیزوهمراه باوفایش
به قول اقا رضا من هیچ نمیدانم ونمیتونم کنترل کنم زهنم خودت بگو وکنترل خودکار زهنم باش
اقا واقعا لدت داشت فایل کامنتها رویایی بودن
قشنگ با اتفاق زندگیم هم خونی داره
بحث کنترل زهن وهدایت رب
میخام از سوپرایز یهیویی ربم بگم
این چند روزه عجیب مهربانیو برکت از در دیوار بیشتر اسونتر از همیشه برام پیش میومد عزیز دلم بدونه اینکه بگم چیزایی خریدای فراوانی بارها بارها چندین چندین مانتو لباس تو خونه ای وخلاصه توی بی نیازی بودیم تا دعوت به مراسم شدم کمکشون کنم وبعدم کلی هدیه عزت احترام وبعدم چقد هدیه وبعدم کنترل زهنی طلایی
وبعدم خواسته تپلم سفر پر برکت شکررر
اقا یه الگوی تکرار شونده داشتم جمعه ها که از دوره همی میومدیم اعصابم بهم میریخت دلیل هاش متفاوت بودن ولی بلاخره با یه حرفی چیزی قلبم میشکس وباید ساعتها گریه میکردم تا اروم شم
ومن به لطف خدا متوجه این اتفاق شدم واین هفته همچنان دلایل واتفاقاتی پیش اومد که مثل موج که حولت میده بندازتت تو اب منو تکون میداد وبه لطف فرمانروا رفیقم جون سالم به در بردم ونزاشتم قلبم بشکنه وشاد بودم وبعد جمعه شبش خبر اجابت خواستم اتفاق افتاد وهر شنبه که اشک میگزشت
این جمعه در حال چمدون بستن وخابیدن توی قطار رویایی دوستان رویایی بودم
شکررر
اینو مینویسم امیدم وارم نور ایمان واعتمادم به معجزه های رفیقمو فرمانروام ببرم بالاتر
اقا من همسرم تو اوج زمان کاری و کلی مخالف بود ولی اتفاقات جوری رقم خورد به راحتی رفتیم
و دوستانم اونجا قشنگ هم فرکانسم بودن انقد باهم راحت بودیم میگفتیم میخندیدیم واینکه مرا در لحظه در بهترین زمان مکان قرار میداد
به نام خداوند رزاق و وهابم خدای خوب و قدرتمندم خدایا من میخواهم هر لحظه حضورتو در زندگیم و کسب و کارم ببینم خدایا از تو میخواهم بیا تو زندگی و کسب و کارم سپاسگزارتم
سلام به استاد عزیزم و مریم مهربانم
کنترل ذهن پایه و اساس زندگیست در هر شرایطی باید بتونیم کنترل کنیم ذهن رو
و این قدرت ماست اگر نتوانیم که هبچ
ما خالق هستیم ما با توانایی کنترل ذهن میتوانیم بر افکار و رفتارمون مسلط شویم و اجازه ندهیم که ما رو به عمق چاه ببره و به بیماریهای وحشتناک بکشونه
منم جدیدا دارم زیاد روی کنترل ذهنم کار میکنم
و افکار و کانون توجه ام رو جهت دهی میکنم به سمتی که میخواهم و دوست دارم و به نفعه من ست
شرایط،و اتفاقات همیشه هستن این مهم ست که ما چطور به اون شرایط نگاه میکنیم
و اون نوع نگاه من ست که به اون اتفاق قدرت میدهد یا منو به خواسته نزدیک میکند یا دور
اون نوع نگاه باعث میشه اون اتفاق به نفعه من بشود یا به ضرر من
با کنترل ذهن به همه چیز میرسیم
ما با کنترل کردن ذهنمان به بهترینها میرسیم به خدا میرسیم به ایمان به غیب میرسیم
در پناه خداوند مهربان باشین
بنام الله پاک
سبحان الله
و سلام و سپاس برای استاد مهربان و دوستان با ارزشم
نشانه امروز من سلام
استاد مهربان یکی از چیزهایی دوست دارم بینش شما به جزییات زیبای آفرینش هست هنگام ضبط و نحوه صحبت شما در مورد آب و هوا و پرنده ها همسرتان و ….
امید هست من هم روزی مثل شما بتوانم با عشق جزییات اطرافم را توصیف کنم
امروز من در نقطه عطفی هستم که در پرسش آخر پروفایلم توضیحش دادم
صبح به خودم گفتم سمانه تا درسی که باید بگیری رو نگیری و از دل این تلخی چیزی که لازمه رو بیرون نیاری مثل یه مردودی و تجدیدی هی باید بخونیش و بخونیش…
صبح که غم عزیز از دست رفته ام بی تابم کرد عصبی شدم و گفتم وای برو از سرم بیرون. چی میخوای… اما کمی بعد فهمیدم چرا نتونم باهاش همون جوری حرف بزنم که وقتی زنده بود حرف می زدیم. اینکه هی میاد تو فکرم دلیل داره. شاید چیزی میخواد بگه.. چرا می ترسم. چرا فراموش کردم که هردو متعلق به خداییم و اینکه من هنوز زندم معنی برتری من به اون نیست و نباید ازش بترسم….
و بالاخره نشانه امروزم و حرفای استادم. استاد میخواد بگه ناملایمات همیشه هستن تو چطور نگاهشون میکنی ؟
سمانه
این ظرف شکسته رو بند بزن . اما نه با چسب …. با طلا . متوجهی؟
با طلای ناب الله
سلام به استاد و خانم شایسته و دوستان عزیز
رمز کار رمز رسیدن به خواسته ها از جایی که هستی شروع کنی به لذت بردن یعنی اونجایی که هستی دنبال نکات مثبت بگردی وقتی شما بتونی به احساس بهتر برسی به جهان در واقع اینو میگی که منو به خواسته های بیشتر برسون چون خواسته های بیشتر وقتی از راه میرسد که
شما به احساس بهتری رسیده باشید کی میتونیم به احساس بهتری برسیم موقعی که ذهنمون رو کنترل کنیم یعنی کل داستان اینه چطور ذهنم رو کنترل کنم که توی شرایطی که حالا شاید به ظاهر شرایط خوبی نباشه بتونم
به احساس بهتر برسم دلیل موفقیت افراد تنها دلیل یعنی وجه مشترک تمام موفقیت های تاریخ فارق از جنسیت زمان های دور زمان های آینده و فارغ از تحصیلات فارق از هر رشته ای که توش هستند وجه مشترک موفقیت های افراد توانایی کنترل ذهن
این کاری نیست که آدمهای عادی بتوانند انجام دهندبه همون نسبتی که آدم سعی میکنه ذهنش کنترل کنه سعی میکنه که افکارش مثبت نگه داره فارق از اینکه اوضاع چطوره سعی میکنه تو هر لحظه از زندگیش سعی میکنه به شرایط جوری نگاه کنه که بهش احساس بهتره بده سعی میکنه توی گذشته از خاطراتی استفاده کنه که بهش احساس بهتری میده نه خاطره های که احساس بدتری بهش میده سعی میکنه به آینده به چیزهایی فکر کنه که بهش احساس بهتری بهش میده
نه ترس های که ممکنه براش به وجود بیاد سعی میکنه خودش جوری به خودش نگاه کنه که احساس بهتری به خودش بده احساس لیاقت بیشتری به خودش بده احساس خود ارزشمندی بیشتری داشته باشه نه اینکه نقاط ضعفش رو بیشتر بیشتر ببینه یعنی یک آدمی که سعی میکنه ذهنش رو کنترل کنه نجواهای ذهنش رو کنترل کنه سعی میکنه پاسخ مثبتی بده به افکار منفیش سعی میکنه تفکرشو کانون تمرکز ش دست خودش بگیره نه اینکه برگ باشه توی باد هر کجا باد ببرتش سعی میکنه خودش
کنترل کنه افکارش رو کنترل کنه کانون توجهشو ایجاد کنه باورهای مناسبشو کار میکنه همه ی این گذشته بهم یاد داده جای که تونستم افکارم کنترل کنم تمرکز کنم بر روی زیبای ها تونستم به جای اینکه حالم بده باشه از جایی که هستم توی اون جایی که هستم بتونم این کارو انجام بدم بتونم از اون نقطه ی که هستم درست شروع کنم نه اینکه بگم اوضاع باید عوض بشه این آدم باید بره این شرکت باید تغییر کنه این کشور باید تغییر کنه بعد من حالم خوب میشه نه من باید یاد بگیرم که حال خودم رو خوب کنم هر جایی که هستم و بعدش پادش ها به شکل تغییر محیط تغییر آدما تغییر وضعیت مالی خودش و نشون میده اول من باید یاد بگیریم در شرایط بدهکاری احساسم و کنترل کنم ایمانم رو ایجاد کنه نه اینکه تصنعی باشه واقعی باشه احساس خوب داشته باشم یاد بگیرم این جزئی از روند زندگیم باشد آدمای کمی هستند که خوشبختی رو در این دنیا دارند تجربه میکنند که به باور من و به باور قرآن کسی که در این دنیا خوشبخته در اون دنیا خوشبخت خواهد بود کسی که در این دنیا بدبخت در اونجا بدبخت تره این قانون جهان هستی اینجا کسی که میتونه ذهنش و کنترل کنه قرآن بهش میگه تقوا
به نام خدایی که هر چه دارم همه از آن اوست خدایا من لایق تمام نعمت و ثروت جهانت هستم
سلام به استاد عزیزم و مریم بانو مهربانم
اگر بتونی ذهنتو کنترل کنی میتونی زندگیتو کنترل کنی پس کنترل ذهن در شرایط سخت خیلی مهمه
و خیلی هنر میخواد که هر کسی بتونی تو اوضاع سخت از پس کنترل ذهنش بر بیاد
کنترل ذهن تقوا و توکل میاره با ایمان همراهه
کنترل ذهن یعنی از زاویه ای به شرایط نگاه کنی که بهت احساسه خوبی بدهد و نگاهت نگاه توحیدی باشد
و از قانون به تفعه خودت استفاده کنی
کنترل ذهن سپاسگزاری رو به همراه میاره
و با خودت در صلحی
در پناه خداوند مهربان باشین
سلام به بخشنده ترین و مهربانترین پروردگار عالم.
سلام به مهربونترین و بی نظیر ترین استاد دنیا.
استاد عزیزم سه روزه که نتونسته بودم بیام توی سایت و بطور منظم فایلهارو گوش کنم و شمارو و صحبت های الماسیتون رو ببینم و بشنوم.خیلی حالم بد بود سر همین قضیه کنترل ذهن که نتونستم اونطور که باید ذهنم رو کنترل کنم،و سه روزه که الان مریضم از کار زندگیم افتادم تا الان که یمقدار حالم خوبشده باز به کمک صحبتهای شما.و الان که این فایل رو بطور اتفاقی چرخیدن تو سایت دیدم گوش دادم،مثل یه آب یخی بود بر روی آتیش
اول اینکه باید به همه دوستان عزیزم بگم بقول استاد همه چیزززززززززز کنترل ذهن همه چیززز،سلامتی،ارامش،احساس خوب،خوشبختی، ثروت،رابطه عاشقانه همه چیز کنترل ذهن،اینبار قشنگ اینو مزه مزه کردم با پوست استخونم درک کردم،که اگر نتونی ذهنت کنترل کنی هر بلایی میتونه سرت بیاد بدترین چک و لقدارو میخوری،نمونش هم همین 3 روز مریض شدن خودم،که نتونستم کنترلش کنم ذهنم رو.
3 روز پیش با همسرم رفته بودیم خونه پدرشوهرم.
یه 3 هفته ای میشد که بیشتر اعضای خانواده همسرم مارو ندیده بودن،ما بخاطر زندگی به سبک قانون سلامتی که الان سه ماه و نیمی هست ازش میگذره،خب خیلی لاغر شدیم،من چون از اول یمقدار لاغر بودم خیلی به چشم نیومد لاغریم،اما همسرم که خیلی تپل بود خب یباره کلی سایز کم کرد خیلی تو چشم همه بود.
همینکه خواهرای همسرم دیدنش که چقدر لاغر شده و خب پوست صورتش خیلی روشن تر از قبل شده،،قبلا سبزه تر بودن الان یباره خیلی چهرشون روشن ترشده و تو چشم هستش، اونا این نتایج عالی همسرم رو جور دیگری برداشت کردن،و فقط از ظاهر قضاوت کردن،اینم بگم چون هیچ آگاهی و اطلاعی در این زمینه ندارن .انگار مثلا از دید اونا همسرم هیچ چی نخورده و تموم این مدت گشنگی کشیده و رنگ رخش پریده،همینکه منو دیدن
به شدت عصبانی شدن و کلی حرف بهم گفتن، که چرا برادرشون اینقدر لاغر شده صورتش زرد شده و از بین رفته اصلا جونی براش نمونده چون از قبل فقط میدونستن ما یه رژیم غذایی شرو کردیم،ولی نمیدونستن که به چه صورت و اینقدر قراره لاغر شیم اوایل،، بخاطر همینم بشدت با من بحث کردن با تندی و پرخاشگری،که انگار مثلا من مجبور کردم همسرم رو به این شیوه تغذیه داشته باشه و اینجوری لاغر شده،، از دید اونا که از بین رفته انگار،خلاصه خیلی با تندی جلوی چند نفر هم با من بد صحبت کردن و کلی حرف بهم گفتم،و من سعی کردم تو چند جمله محترمانه توضیح بدم ولی خب اونا اصلا حرفای منو نمیشنیدن منم بقول استاد که همیشه میگن نیاز نیست همه چیزو به همه کس توضیح بدی تا ثابت کنی کارت درست بوده، شما کاری که فک میکنی درست هست رو انجام بده مابقی بسپار بخدا ،، آخرش همونا میان سراغت و با التماس ازت میخوان که دلیل نتایج خوبت رو بهشون بگی،منم دیگه فقط سکوت کردم،ولی خب بعدش نتونستم ذهنم اونطور که باید کنترل کنم و آروم باشم فراموش کنم این صحبتهایی که بینمون اتفاق افتاد، چند ساعت بعد که برگشتیم خونمون من تو مسیر خیلی حالم بد شد و هی صحبتای اوناروتو ذهنم مرور میکردم هزاران بار و حالم بدتر بدتر میشد .رسیدیم خونه مریض شدم و با همسرم صحبت کردم که همچین اتفاقی افتاد،بخاطر همین من حالم بد شده،ایشونم گفتن باید بهشون میگفتی برید با خودش صحبت کنید،شما اینهمه به صحبتهای استاد گوش میدی باید بتونی تو همچین شرایط هایی خودتو ذهنتو کنترل کنی آروم باشی ،و بهم نریزی.
ولی باید بگم متاسفانه من نتونستم ذهنم کنترل کنم گفتگوهای منفی ذهنم شرو شدن جوری که سه روزه تمام مریضم کردن حوصله هیچکاری نداشتم تا امروز.دوباره برگشتم سراغ دوره ها و گوش دادن به فایلهای استاد در سایت،قبل از شنیدن این فایل بشدت داشتم خودم سرزنش میکردم که چرا نتونستم ذهنم کنترل کنم.3 روزه افکار منفی صحبتهای اون روز تو ذهنم همش دارن جولان میدن،مریضم کردن،همین موضوع خودش بیشتر داشت آزارم میداد که چرا نتونستی پس تو هنوز هیچ تغییری نکردی همون آدم قبل هستی،خب من یکسالو خورده ای هست که عضو سایت استادم،
و الان که این فایل استاد گوش کردم خیلی آروم شدم،گفتن یشبه یک ماهه نمیشه کنترل ذهن رو دست گرفت،مثل مثال ورزشکار حرفه ای با کسی که تازه میخواد ورزش کنه زمین تا آسمون فرق دارن،یا مثال کسی که 10 ساله داره گیتار میزنه با کسی که تازه شرو کرده به گیتار زدن طبیعی که نتونه خوب بزنه .
و من هم نتونستم تا اون حد ذهنم کنترل کنم و احساسم رو خوب نگه دارم در اون لحظه و حتی بعدش و خب نتیجشم شد سه روز بیماری خودم که بصورت سردرد شدید و بیحالی و بی اشتهایی اومد سراغم.
استاد عزیزم الان با تمام وجودم صحبتهاتون رو درک
کردم،همه چیز کنترل ذهن همه چیز،و با یک ماه و یکسال تمرین کردن هم نمیشه حرفه ای شد،باید تا لحظه ای که زنده ای هر روز هر ثانیه هر لحظه تمرین کنی کنترل کردن ذهنت رو.
ازتون بی نهایت سپاسگذارم که با جونو دل دارین همه چیز رو به ما آموزش میدین،تا بتونیم ما هم مثل شما سلامتی و آرامش و ثروت و خوشبختی و روابط عاشقونه رو تجربه کنیم.با تمام وجودم ازتون سپاسگذاری میکنم.
اینارو گفتم که دوستان هم بدونن تو شرایط سخت که انسان باید بتونه ذهنشو کنترل کنه و بقول استاد این هم یکباره اتفاق نمیفته و زمان میبره تا بتونیم مثل استاد عمل کنیم.و اگر بخوایم بفهمیم که چقدر تونستیم این موضوع رو درک کنیم و بخوایم تو زندگیمون استفادش کنیم،باید تو شرایط سختی قرار بگیریم تا متوجه بشیم.وگرنه در شرایط دلخواه هرگز نمیشه فهمید که چقدر روی ذهنمون تسلط داریم.
و من فهمیدم که هنوز خیلی کار داره ذهنم هنوز خیلی راه مونده و باید خیلی روی کنترل ذهنم تمرین و تکرار داشته باشم.تا بتونم تو شرایط سخت خودم رو ذهنم رو کنترل کنم.
بازم از استاد عزیزم تشکر میکنم بابت این فایل عالی و بی نهایت سپاسگذارم ازشون.
دوستتون دارم درپناه حق شاد و سلامت و غرق در نور باشید.
خیلی زیبا گفتید بنظر من که همینطوره همه چیز ذهنه
من هم بعضی وقتا که سرزنش میشم از طرف خانواده خیلی افکارم منفی میشه ولی مهم اینه چه پاسخی میدیم به اون سرزنش ها مهم اینه برخورد ما به اون اتفاقه چیه
درسته گاهی وقتا افکارمون بد میشه ولی نباید تو اون افکار منفی بمونیم
و این کنترل ذهن باید کم کم روش کار کنیم تا به صورت اتوماتیک مثبت شن یه و این روند باید با صبر پیش بره نمیشه افکاری که سالها منفی بوده رو تو یه روز به مثبت تبدیلش کنیم. باید برای افکار مثبت صبر کنیم و بیشتر روشون کار کنیم
سلام به خدایی که برایم کافیست
سلام دوستان
چند شب پیش همین جا یه کامنتی گذاشتم
و
گفتم به یه تضادی برخورد کرده بودم
و
فقط به خدا سپردم
فرداش که رفتم شهرداری
به طرز باور نکردنی همون تضاد تبدیل شد به خیر برام
خیلی جالب بود
وقتی از در شهرداری که اومدم بیرون
نمیدونستم روی زمین دارم راه میرم یا آسمون
روی آب ها بودم
واقعاً
از روز قبلش که تونستیم کنترل ذهن کنم
و با یقین به خدا سپردم
دیگه لا خوف علیم و لا هم یحزنون شدم
دیگه برای بار هزارم فهمیدم
خودم دارم زندگیم رو خلق می کنم
به لطف الله توانا .
خدایا شکرت
برای قانون بدون تغییر خداوند
براتون آرزوی کنترل ذهن همیشگی دارم.
در پناه نور و عشق خدا باشید.
سلام به خدای وهابم
سر شب که روی پشت بام خونه مون داشتم نماز میخوندم
بعد از نماز به خدا گفتم
مثه همیشه هوامو داشته باش
آخه امروز به یه تضادی برخورد کرده بودم
فردا باید برم شهرداری
به خدا گفتم تو حمایتم گن
من بهتون میسپارم
یه لحظه ذهنم گفت
میشه
و خدا بهم گفت
خجالت نمیکشی تو
منی که همیشه هوآت رو داشتم
منی که در هر لحظه حمایت کردم
یهو اشکام سرازیر شد
واقعاً خجالت کشیدم
از خدا عذر خواهی کردم
به سجده رفتم و ازش پوزش خواستم
من همیشه و در همه حال
از بچگی توی کنترل ذهن خوب بودم ولی
گاهی انسانم دیگه
از دستم در رفته
ولی در اکثر مواقع همیشه دلم روشن بوده که کارم درست میشه و شده
به شکلی که قبلاً دخترم می گفت
توی دل مامان همیشه پرژکتوری روشنه
به یادم اومد چند وقت پیش رو که چطوری خدا
برای اثبات حرفم . حقم جلوی شهردار
کسی که یک سال قبل اونجا بود و من حرفی زده بودم که اون شنیده بود
و
الان بعداز یک سال خدا برای اثبات حرفم
درست همون فرد رو
در روزی که من رفتم و بهش احتیاج داشتم
اونجا بود و حرفام رو تصدیق کرد
اون خدایی که اونجوری قشنگ جورچین میکنه
میشه بهش شک کرد؟
که کارت درست نشه ؟
خدا دلم قرصه با بودنت
با وجودت
با حس کردنت
خدایا شکرت
امشب به این فایل احتیاج داشتم
یه تلنگر به موقع
یه هم زمانی عالی
خدایا شکرت
من بنده توام و از تو با هدایت میخواهم
تو در هر لحظه منو حمایت و هدایت می کنی
به راه درست نه راه گمراهان
در پناه نور و عشق خدا باشید
به نام الله بخشنده و بخشایشگر
سلام مجدد به استاد عزیزم مریم خانوم عزیز و همه ی دوستان هم فرکانسیم در این فضای الهی
خدارو شکر میکنم
داشتم به یک موضوعی فکر میکردم که بهم احساس خیلی خوبی میداد
(و برای اینکه از خدا یه نشونه بخوام که چیکار کنم زدم روی هدایت و هدایت شدم به این صفحه )
اونم داشتن کسب و کار بود که شروع کنم و کوچولو کوچولو رشدش بدم و از خدمت کردن و رشد دادنش لذت ببرم
از اونجایی که خب با کارکردن روی دوره ی احساس لیاقت
کلی توانایی و شایستگی از تو وجود خودم کشیدم بیرون و دو تا تجربه ی موفق هم از علایق و مهارت هایی که داشتم دارم
گاهی سردرگم و گیج میشم برای اینکه چه کاری رو استارت بزنم
البته طبق الهامم که به من گفته شد من یک مربی هستم
از همون روز دیوانه وار در مورد مربیگری و رهبری شروع کردم به یاد گیری و مطالعه. و تمرین
که میتونم بگم توی این 6 7 ماه قشنگ به اندازه ی یک دوره ی کارشناسی آگاهی و دانش کسب کردم در مورد مربیگری ، رهبری ،کسب و کار،و توسعه ی رهبری و سازمانی ،
اما در نهایت من طبق تجاربی که توی زندگیم داشتم
اون لحظاتی که مشغول کسب و کار بودم مشغول تولید و عرضه یک خدمت بودم خیلیییی حالم خوب بوده و داشتم لذت میبردم،
،
حالا صحبت خداوند با من چی بود امروز؟
استاد میگه خداوند از موقعیت و شرایط تو آگاهه
،
من چه سوالی پرسیدم اون به من چی جواب داد!
فعلا ذهنتو کنترل کن تا به هدفی که براش حرکت کردی برسی ،
،
الان خب با توجه به تضاد های که توی تهران باهاشون برخورد کردم و نشانه هایی که دیدم و هدایت قلبم اومدم استانبول
ولی
خب صد در صد شرایطم توی تهران خیلی بهتر بود
اما
از وقتی اومدم اینجا آرامشم بیشتر شده
اون داده های مسخره ای که توی تهران داشتم دیگه اینجا نیست
مثل بحث آزادی
البته که خودم دیوانه وار به دنبال رشد و تغییر بودم و رفتن به فضایی که انگیزه به من بده برای رشد برای پیشرفت
،
گاهی اوقات با اینکه انصافا خداوند همه چیزو تا الان برام خیلی خوب چیده اما اوضاع برام سخته
اما
میدونم که اگر اهرم رنج و لذت توی ذهنم درست باشه
این ها اصلا سخت نیست اتفاقا خیلی خیلی هم برام لذت بخش میشه
فقط مشکل اینجاست
که ذهن میخواد با قدرت هرچه تمام تر برگرده به حالت قبل
یعنی همش میخواد برگرده ایران
و اون لذت های محیط امن قبلی رو برای خودش مرور میکنه و دوست داره بره همونجا
و اگر من نیام و به یاد نیارم که برای چی حرکت حرکت کردم؟ تضادها چیا بودن؟ و لذت حرکت رو به جلو رو برای خودم لذت بخش و بزرگ نکنم طی 5 سال آینده
خیلی زود دوباره بر میگردم
،
با دقت این فایلو دیدم و دوباره رسالت استاد انجام شد
همین که گفتن ما عاشقانه داریم کمک میکنیم که شما راحت تر پیش برید و بتونید ادامه بدید
دقیقا این فایل چیزی بود که من باید الان میشنیدم و بهش عمل میکردم
نه راه اندازی کسب و کار
من هنوز اولویتم تیم نخورده چرا دارم میرم سراغ هدف بعدی؟
،
برای همین ایده ای که به ذهنم اومد
به جای اینکه الان تو این موقعیت به فکر این باشم که چیکار کنم یا چه کسی و کاری راه اندازی کنم،
،
بیام و خودمو به احساس خوب برسونم
اهرم رنج و لذت تغییر رو توی ذهنم قوی تر کنم که این مسیر برام لذت بخش تر بشه
به اینکه چطور و چگونه قراره به جایی که دوست دارم هدایت بشم کاری نداشته باشم
فقط و فقط تمرکز کنم روی نکات مثبت
به احساس سپاسگذاری برسم
نگذارم ذهنم منو برگردونم به حالت قبل
حرکت روبه جلو رو برای خودم لذت بخش تر کنم بزرگ تر کنم
و به جای اینکه به این فکر کنم که چیکار کنم
به این فکر کنم که چه چیز هایی در اطراف من الان زیباست که بهش توجه کنم
چه چیز هایی برام خواسته ایجاد کرده و بیان روی خواسته تمرکز کنم
بیام توجه و تمرکزمون ببرم روی کشور مورد علاقم .اتفاقاتی که دوست دارم برام رقم بخوره
روابطی که دوست دارم تجربه کنم
خودمو تصور کنم زمانی که تو کشور مورد علاقم هستم کسب و کار خودمو دارم
دارم با کنترل ذهن ادامه میدم ،مشتری ها میان ،بهشون خدمت ارائه میکنم، خوشحالشون میکنم، خوشحال میشم، جنس تهیه میکنم، مدیریت میکنم، کار تیمی انجام میدم، رهبری میکنم ،تاثیر میگذارم،
بیام به این چیزا توجه کنم
تمرین ستاره قطبی رو با دقت بیشتر انجام بدم
باور اتفاقاتی که دوست دارم برام رخ بده رو ایجاد کنم،
،
بیام باورهامو توی دوره ی ثروت یک تقویت کنم
عوامل بیرونی رو بازهم توی ذهنم کم رنگ تر کنم
به ثروت ها توجه کنم به فراوانی ها توجه کنم به کسب و کارهای موفق توجه کنم ، به ایده های جدید و ساده و لذت بخش توجه کنم، به فراوانی توجه کنم، به معنوی بودن ثروت فکر کنم، به آسانی جهان فکر کنم،
بیام و دهنمو اینطوری کنترل کنم تا خداوند کارها و برام به بهترین شکل ممکن انجام بده،
بیام و خودمو به احساس خوب و سپاسگذاری بابت همه چیز زندگی و اطرافم بگذارم تا اوضاع هر روز بهتر و بهتر بشه،
.
وقتی استاد داشتن حرف میزدن
تموم شرایط به ظاهر بدی که با کنترل ذهن تبدیل شد به شرایط عالی داشت تو ذهنم مرور میشد .و میخوام بنویسم که برام تداعی بشه و باورم تقویت بشه
،
من یه موتور بیکلاژ داشتم که همونم قبلا نبود،
وقتی خواسته ی داشتن موتور در وجودم شکل گرفت ، پیش بابام که کار میکردم فکر کنم 17 سالم بود، یه موتور بی کلام صفر کیلومتر با حقوقم که کار میکردم خریده شد برام،
چقدرررررررر من با اون موتور عشق کردم چقدر برام برکت داشت چقدر خدارو بابتش شکر میکردم چقدر بهش میرسیدم تمیز نگهش میداشتیم
روغنشو سعی میکردم سر تایم عوض کنم، آچارکشی میبردمش
وای
یادش بخیر ،
داشتن اون موتور برای من خیلی لذت داشت ،و همیشه دوستامو ،خانوادمو باهاش میبردم اینطرفو اونطرف و خلاصه باهاش عشق میکردم و نهایت استفاده رو ازش میبردم،
یکی از بچه های باشگاه که همیشه میشن پشت من و من تا یک جایی میرسوندمش همش پشت من غر میزد ناله میکرد هم شوخی هم جدی،
منم همیشه میگفتم امید به خدا توکل به خدا ما هم ماشین میخریم خونه میخریم اوضاع خوب میشه
یعنی من واقعا یادم نمیاد که غر زدن باشم یا نق زده باشم
من از باشگاه رفتن لذت میبردم
از موتورم و گشت و گذار باهاش و با دوستم لذت میبردم
از کار کردن توی کارگاه پدرم لذت میبرد
از مدرسه و دانشگاهم لذت میبردم
من بیشترین چیزی که اذیتم میکرد فقط و فقط بعضی از اخلاق و رفتار ها بود مخصوصا تو خونه
،
یعنی من خودم همش به دنبال صلح و دوستی و شادی بودم و دعوا و درگیری و بد خلقی به شدت منو آزرده خاطر میکرد
و این مهم ترین چیز زندگی من بود ، روابط ، اخلاق نیک ، ایمان، عزت، توکل، امیدواری،
هرچیزی مخالف این موارد منو آزرده خاطر میکرد،
،
خلاصه گذشت و من بعد از 5 سال ، وقتی که خواستش تو وجودم شکل گرفت به موتور خیلیییی خفن خریدم قبلی رو هم نفروختم اونم گذاشتم تو پارکینگ خونمون باشه
که الان که دارم به یاد میارم چقدر به من حس قدرت میداد که دوتا موتور دارم
رفتم خدمت برگشتم بعد از دوسال اولین ماشین خارجی کل فامیل رو خدا به من داد ،و خریدم
خدارو شکر، و بعدش خونه، و…
همش و همش هم به خاطر کنترل ذهنم بود،
همون پول وسیله هایی که خریدم با کنترل ذهن و امید واری و توکل و احساس خوب وارد زندگیم شد و خریدم ،یعتی وقتی یه خواسته ای در وجودم شدن میگرفت و بهش فکر میکردم و لذت میبردم
راهش هم برام باز میشد ،همون که استاد میگن خود به خود،
این از لحاظ وسایل نقیله
.
توی باشگاه
من از روزی که پامو گذاشتم توی باشگاه
مبارزه کردم
یعنی از همون شب اول دست میگرفتم میرفتم وسط مبارزه میکردم
برای اینکه به خودم ثابت کنم شجاع هستم و نمیترسم ،
هفته ها و ماه ها و سال اول و دوم هم 90 درصد تسلیم میشدم 10 درصد مبارزه هامو میبردم، تو باشگاه،
و به طرز عجیبی من اصلا ناراحت نمیشدم بعد از باختم واقعا این روحیه ی خودمو تحسین میکنم
،
گذشت و بعد از 3 سال اینقدر پیشرفت کرده بودم و تمرین کرده بودم و ادامه داده بودم، که وقتی استادم بهم یک مأموریت داد که اگر این مبارزه رو برنده بشی ، بهت تیشرت آبی میدم و میشی ارشد باشگاه،
و من اون مبارزه رو بردم و شدم ارشد کل باشگاه ،که من 100 نفرو تمرین میدادم،
و بعدشم که دیگه داستانه، هر مبارزه برای من مساوی بود با یک پله قوی تر شدن توی کنترل ذهن ، و هر بار قویتر میشدم ،هر بار با ترس کمتر وارد مبارزه میشدم ، با ایمان بیشتر با شجاعت بیشتر، و نتایج هی بزرگو بزرگ و بزرگ تر شد، تاااااا
همین دو سال پیش که من داستانشو توی سایتم نوشتم دیگه،
من بدون هیچ آمادگی بدون هیچ تمرکزی برای مسابقه، دعوت شدم به بازی بهترین بهترین های بوکس ایران،
دیگه اون موقع با قانون ذهن آشنا بودم توی 3 سال پیشش هم با همین قانون همه ی بازی هامو برده بودم و کلی قهرمانی و خب تواناییم تو کنترل ذهن خیلی بهتر شده بود،
،
وقتی به من گفتن بیا بازی کن ،نگفتم نه، گفتم دارم میام، و گفت و گو مثبت و قدرت آفرین رو از درون با خودم شروع کردم تاااا قبل از بازی ،
و بهترینش هم همین بود،
من تا الان نشده تو هیچ مبارزه ی تسلیم بشم،میمیرم اما تا آخرش میجنگم،
و این جمله،
خداوند به شجاعان پاسخ میده،
و از احساسم میفهمیدم که ایمانم خوبه و دارم به برد فکر میکنم، و لحظه ی پایانی برنده شدنم رو هم تجسم میکردم اینکه دستمو میبرم بالا و کمربند رو هم به دور کمرم میبندن،
و رفتم تو رینگ و حریفی که 10 کیلو از من سنگین تر بود و آماده،
با اینکه اول راند منو ناک دان کرد، اما به خودم اومدم و قدرت خداوند در من جاری شد و فرمونو دادم دستش و زدممممم،
راند سوم ناک اوت شد و من فقط با کنترل ذهن بدون هیچ آمادگی از قبل، کمربند بهترین بهترین ایران رو توی بوکس بدست آوردم شکر خدا،
بله من هم اون اوایل میباختم ولی شکر خدا ادامه دادم، من اولین بازی رسمی بوکسمو سال 91 باختم اما به خودم افتخار میکردم که رفتم بازی کردم، ولی برنده نشدم اما همون مسیر رو ادامه دادم و چهار دوره ی بعد من قهرمان استان شدم، تو دوره های قبل مثلا یه بازی میبردم بازی بعدی میباختم،
و من قشنگ الان داره بازی کنترل ذهن قبل از هر بازی و مبارزه به یادم میاد
.
توانایی کنترل ذهن من از همین مبارزه هایی که از 15 سال پیش کردم در من تقویت شد و من یادگرفته بودم که نباید قبل از بازی هام استرس یا ترس داشته باشم وگرنه سست میشم و بازی رو میبازم و کتک میخورم،
که بعد از آشنایی با استاد خیلی کلاسه شده این موضوع رو یاد گرفتم و اجراییش کردم،
،
و از همین الگو من تو خیلی از موارد دیگه ی زندگیم استفاده کردم
.
توی امتحانات دانشگاه چقدر من از کنترل ذهن استفاده میکردم و سعی میکردم قبل از امتحان و در حین امتحان با جملات تاکیدی مثبت با خواندن سوره حمد، با توکل کردن و به آرامش رسیدن،
بهترین نمره هارو میگرفتم معدل بالای 17،
،
دقت کنید ،اعتبار فقط میره به کنترل ذهن ها،
به ایمان به توکل،گفت و گوی ذهنی که منو به آرامش و احساس یقین و ایمان و توکل برسونه
.
البته که من درسمم در حد توانم میخوندم، نه اینکه نخونم، میخوندم، ذهنمم کنترل میکردم ،
اصلا اون خوندنه باعث میشد که من راحت تر ذهنمو کنترل کنم،
تمرینات کامل قبل از بازی هام باعث میشد که من ذهنمو قبل از بازی بتونم کنترل کنم و خودمو برنده تصور کنم،
فقط همین یک مورد بود که من آمادگی خاصی نداشتم و خواستم که خودمو به چالش بکشم،
،
یادمه تو دوران دانشجویی ، رفتم ویزیتور یک شرکت کیک و کلوچه شدم،
تجربه از بازاریابی نداشتم ولی خب تو کار پدرم فروشندگی کرده بودم ،
تو بارهای اول که میرفتم دم مغازه ها ردم میکردن ولی سعی میکردم ناراحت نشم و جا نزنم
هر بار سعی میکردم یه جور بهتر معرفی کنم با قدرت بیشتری معرفی کنم ،نکات مثبت محصول بگم، بگم چه خیری به خود صاحب مغازه میرسه، و آروم آروم فروشم شروع شد،
فکر کنم بعد از سه ماه من تو یک روز بالاترین فروش شرکت رو داشتم
و این هم به خاطر کنترل ذهن بود که من ادامه دادم و نا امید نشدم،
.
یا مثلا توی نمایشگاه هایی که با بابام میرفتم، من همیشه امید وار بودم و وقتی که ایمان قوی بود و به فروش بالا فکر میکردم برام فروش بالا اتفاق میفتاد،
،
خیلیه واقعا
جدیا
اگر برگردیم به تجارب قبلمون
متوجه میشیم اونجاهایی که تونستیم به یک شکلی ذهنمونو کنترل کنیم و به چیزی فکر کنیم که بهمون احساس خوبی بده ،گفت و گویی داشته باشیم که به ما احساس خوب و قدرت بده برامون اتفاقات خوب رخ داده،
.
همه چیز واقعا بر میگرده به کنترل ذهن،
،
اگر هدف واضح و مشخص باشه ،کافیه به سمتش حرکت کنی و توی مسیر رسیدن به هدف ذهنتو به شیوه های خلاقانه کنترل کنی و هدایت کنی به سمت چیزی که دوست داری برات اتفاق بیفته
یا چیزی که بهت احساس بهتری میده
بازی همینه
خواسته ی شدید،به علاوه ی باورهای هم جهت مساوی با دستیابی به خواسته به صورت صد در صد،
از قانون توجه قافل نشیم،
در واقع ما در هر لحظه داریم به یک چیزی توجه میکنیم
به یک فکر
به یک تصویر
به یک حرف یا صحبت
به یک کتاب یا نوشته
به یک فیلم داستان یا چیز های مختلف
به هرچی که بهش توجه کنیم داریم در مورد اصل و اساس اون موضع فرکانس ارسال میکنیم
هرچقدر بتونیم کانون توجهمونو کنترل کنیم و به سمت مسائلی ببریم که به ما احساس بهتری میده و هم جهت باشه با خواسته هامون و اهدافمون
ما در حال خلق آگاهانه ی زندگیمون هستیم
.
خدایا شکرت
از خداوند میخوام مثل همیشه حامی و پشتیبانمون باشه و کمکمون کنه در مسیر درست باقی بمونیم
توجهمونو هدایت کنیم به سمت خودش به قدرتش به همراهیش به رزقی که میتونه بهمون بده بده کمک هایی که به کرده و میتونه بکنه ،
توحهمونو ببریم به فراتر از این آدمها و این بازی های دنیای و این کره ی خاکی ،
بریم از زمین بیرون و ببینیم که همه ی ما ذره ای بیش نیستیم در برابر قدرت اون،
اون وقت ما به آگاهی برمیگردیم به قدرت برمیگردیم و از همین لحظه ی زندگیمون لذت میبریم و همه چیز رو شوخی و بازی میدونیم
و اونوقت سخت نمیگیریم
غر نمیزنیم
عصبانی نمیشیم
و به طبع
زیبایی و شادی و خوشی بیشتری از جهان میبینیم و تجربه میکنم
الهی شکر
،
ممنونم بابت هدایت امروز خداوند
ممنونم بابت دست پر توان خداوند استاد عزیزم
که اینقدر وصله به ایده ها و الهاماتش و عمل میکنه عمل میکنه به ایده ها و الهامات خدارو شکر،
،
از همگی سپاسگذارم،
، آهان
بزارید از زیبایی های استانبول و فراوانی هم براتون بگم که توجه کرده باشیم روی نکات مثبت
،
چقدرررررر این مردم خوبن و باحالن و خوشگلن خوشگل
واقعا کلییییی آدم زیبا و خوشتیپ و جذاب میبینم و لذت میبرم و تحسین میکنم
هر جا از هرکسی راهنمایی کمک خواستم با تمام وجودش بهم کمک کرده
شبا هر پارکی بری ، شلوووووووغ ، اینقدر شلوغ که بعضی موقع ها توی پارک به این بزرگی جا برای نشستن نیست همشون میان بساط پهن میکنن چای تخمه شیرین میوه
یعنی همشونا
میان دور هم میشینم صحبت میکنن خوراکی میخورن تفریح میکنن بازی میکنن
خیلی هاشون سگاشونو میارن بیرون برای بازی و تفریح ،چقدر سگاشون باحال و خوشگلن
چقدر قشر جوونشون زیاد و شادابن
اصلا میگم فراوانی از همه چیز میبینم اینجا
شبا دم ساحل به نوار ساحلی داره اونجا هم همینطور شلوووووغ میان میشنن ماهیگیری میکنن شما میکنن غذا میخورن خوراکی میخورن
پیاده روی میکنن میدوعن خیلیییی انرژیش مثبت و باحاله همه شادن خوشحالن،
چقدررر از این اسکوترا سوار میشن تکی دوتایی و این پارک و ساحلو باهاش طی میکنن
چقدررررر غذا فروشی کافه رستوران لباس فروشی
فت و فراوون و اکثرا شلوغ،
دیشب رفته بودم خیابون بغداد که خیابون لاکچریشونه اگر اشتباه نکنم،
ماشالا ماشالا فراوانی ماشین حرفه ای، فراوانی آدم های جذاب و خوشتیپ ، فراوانی رستوران های شلووووغ، واقعا اینقدر شلوغ بود که مردم بیرون منتظر می استادن
اینم نبود که بگم مسافر بودنا، نه ، بیشتر خوداشونن،اصلا میدیدم احساسم تغییر میکرد و لذت میبردم
،
خودمم جاتون خالی رفتم یه ساندویچ دونذ گوشت خوردم خیلیییییی خوشمزه بود جاتون خالی ،
،
هوای اینجا خیلییییی لطیفه الان که وسط تابستونه،
من الان ظهره نشستم تو بالکن، البته سایه، یه نسیم خنک و لطیفی پوست آدمو نوازش میده خیلی خوبه،
خیلی شهر سرسبزه ، درخت نخل دارن خیلی،
اینجا تو محله ی ما ، هر 500 متر به هایپر مارکت بزرگ هست که همین ها چندتا برند مختلف هستن
هر کدومشونو میرم شلوغ و همه دارن خرید میکنن
البته بین همین ها هم دیدم که سرشون خلوته ولی دقیقا بقلیش کلیییی شلوغه که این باورارو نشون میده ،
هر روز کلی میوه و سبزیجات تازه میارن و دوباره فردا شارژ میکنن،
فراوانی ماشین لوکس ،
فراوانی برج آپارتمان،
فراوانی آب ، دریا ،پارک،
از همه چیز این جا واقعا فراوونه و به طرز عجیبی همه جا فضاش مثبت و پر رونقه،
داخل مترو داخل اتوبوس ،
چقدر خیابون های شلوغی داره که فقط مخصوص پیاده روی و خریده مثل خیابون استقلال یا زیتون بورنا،
از زیبایی دختران و پسرایی که اینجا هستن هرچی بگم کم گفتم واقعا خوشگلن،
بعد من چقدر زوج عاشق دیدم که تو مترو تو اتوبوس دم دریا تو پارک تو بقل همدیگه هستن و دارن به هم عشق میورزن و همدیگه رو میبوسن بدون اینکه نگران نظر کسی باشن،
خلاصه که خیلییییی خوبه زیباست از همه چیز فراوونه مردمان خوب و با فرهنگ
هرکس با هر پوشش و حجابی دوست داره رفت و آمد میکنه
چقدر کارخونه کارگاه تولیدی
حالا این چیزاییه که من دارم میبینم خدا میدونه چقدر فراوانی دیگه هست که من نمیبینم
،
یه برنامه دارن مثل آمازون،
چقدرررررررر محصولات متنوع و جدید و مسئله حل کن واقعا
چه چیزای جدید و به روزی با قیمت های خیلی مناسب
بعضی روزا میرم تو برنامه
هرچی میبینم میگم این چقدر خوبه اینو میخوام اینم میخوام اونم میخوام
بعد میبینم خداااای من چقدر همه چیز داره بیشتر میشه راحت تر میشه سریع تر میشه لذت بخش تر میشه
و من اینارو میبینم میگم واااااای چقدر تو ایران خودمون فرصت فراااااوونه برای ارائه ی محصول جدید
واااقعا بی نهایت فرصت و ایده هاست برای حل مسئله و پول ساختن بی نهایت،
خداروشکر واقعا،
دیروز داشتم به وبلاگ از شیکاگو میدیدم
نگمممممم براتون دلم خواست :))))
.
خدارو شکر
من باید تمرکز کنم رو این چیزا
تا اینکه بیام تمرکز کنم رو چیزایی که الان ندارم ،
الهی شکر
خدایا بابت همه چیز ازت ممنونم،
من میخوام لذت ببرم تو منو هدایت کن،
با درود و وقت بخیر خدمت
علی آقای میرفخر رجایی عزیز و نازنین که هر وقت میخوام فامیلی تون رو بنویسم نگران میشم که اشتباهی ننویسم !!!!
درود و هزاران درود و وقت بخیر علی آقا . چقدر خوبه اول صبحی چشماتو باز کنی و بیایی توی سایت و به کامنت های زیبا و ارزشمند و مثبت و خوب و عالی هدایت بشی
چقدر خوبه از خاطرات خوب و نکات مثبت و موفقیت های گذشته تون نوشتید .. چقدر خوشحال شدم که شما افکار سالمی داشتید و فقط با همون داشته هاتون لذت میبردید و از موقعیت هاتون استفاده کردید و شاد بودید و قدردان همون نعمت هاتون بودید !!!! بهتون تبریک میگم و تحسین تون میکنم .. اینکه از اون موتور اولی لذت بردید و بعدش دومین موتورتون رو خریداری کردید .. واقعا چقدر خوبه که میگفتید دو تا موتور دارم !!! حالا میخواد هرچی باشه و این نشان دهنده ی اینه که طرز تفکرتون این نبود که بگید خب حالا که موتور دومی رو خریدم . دیگه از اون قبلی خسته شدم!! و بفروشمش!! چقدر خوبه اون چیزهایی رو که برای اولین بار بهش رسیدید رو مثل یک کلیکسیون ازش محافظت میکنید ! و همیشه براتون یک خاطره ی قشنگی میمونه.. چقدر برام درس داشت که باید همیشه قدردان اون پله های اولیه ی موفقیت مون باشیم ممنونم و مرسی برای نکات جالبی که نوشتید !!
نکته ی بعدی اینکه ..
خوشحالم از اینکه زیبایی های استانبول رو نوشتید و از فراوانی ها … از زیبایی ها … از انرژی های مثبت افراد که همه شاد و خوشحالن نوشتید… از روابط عاشقانه ی افراد که به هم عشق میدن .. از اینکه دختر و پسرها چقدر خوشگلن و شاد و خوشحالند .. اینکه اینقدر در مدار آزادی هستند !!! .اینکه چقدر فراوانیه .. اینکه گفتید من الان ظهره نشستم تو بالکن، البته سایه، یه نسیم خنک و لطیفی پوست آدمو نوازش میده خیلی خوبه
برای نوشتن این کامنت روی بالکن نشستید چقدر تصور و تجسم منو شاد کرد .
.از سواحل و دریا و اتوبوس و مترو و پارک گفتید اینکه همه جا مردم دارند تفریح میکنند و شاد هستند .. فت و فراوانی ها رو نوشتید!! از مردمان خوب و با فرهنگی که هر سوالی ازشون پرسیدید با روی خوش و حوصله پاسخ دادن . چقدر تصور و تجسم سازی منو تقویت کرد ممنونم !!
علی آقای عزیز با خواندن کامنت مثبت و تاثیر گذار شما . امروز میخوام تمرکزم رو بذارم روی فراوانی . پول و ثروت و نعمت و افزایش و رشد و پیشرفت و دیدن زیبایی های بیشتر و قشنگتر و روابط های خوب و عالی و مثبت و عشقولانه .. ..
هر چند دارم روی سریال های سفر به دور آمریکا و زندگی در بهشت پرادایس کار میکنم و تا این لحظه پنجاه قسمت از هر کدام رو دیدم و کامنت نوشتم و به زیبایی ها و نکات مثبت این فیلم ها تمرکز کردن و فیلم ها رو میبینم و کامنت براشون مینویسم و لذت میبرم ولی با با هدایت شدن و خواندن کامنت های زیبای شما احساس میکنم که مدارم تغییر کرده یعنی دارم به مدارهای بالاتری هدایت میشم خودم کاملا این تغییرات رو حس میکنم پس باید همینطوری ادامه بدم و بنویسم و توجه کنم تا مومنتوم مثبت من سرعت بیشتر و قدرتمندتری بگیره تا پایدارتر بشه !!!
و خدا رو شکر به کامنت زیبای شما هدایت شدم ..
مرسی مرسی علی آقای عزیز منتظر کامنت های نکته سنجی و ریز بینانه ی زیبای شما هستم . لطفاً بازم برامون بنویسید !
براتون بهترین ها رو در تمام جنبه های زندگی رو آرزومندم
روز و شب تون بخیریت و خوبی و خوشی و ایام بکام تون شیرین و گوارا همراه با عشق و پول و ثروت و نعمت و خیر و برکت و سلامتی باشه
الهی آمین
علی آقای میر فخر رجایی عزیز لطفاً بازم از زیبایی های آنجا بنویسید .. از آن نخل های کنار خیابان . از آن دریای زیبا . از مردمان خوب و با فرهنگ شون ..
سلام جناب میرفخررجایی
کامنتتون عالی بود و پر از حال خوب
از اون کامنتهای طولانی که دوست نداری تموم بشه
راستش من نود درصد کامنتای طولانی رو نیمه تموم ول میکنم و ادامه نمیدم اما جنس کامنت شما یه چیز دیگه بود
یه جورایی بهم حس قدرت میداد و حال و احساس مو عالی کرد، چن وقتیه حوصله کامنت نوشتن ندارم اما با خوندن کامنت زیبای شما لازم دیدم حتما ازتون تشکر کنم.
خدا رو شکر که چنین دوستان عالی توی سایت هستن که با خوندن تجربه هاشون هزاران درس میگیریم.
بهترین ها رو براتون آرزومندم چون لایق بهترینها هستین
باسلام خدمت استادعمل عزیزوهمراه باوفای ایشون مریم خانم ،،،من5سالی که توانجمن هستم وسعی کردم فقط روخودم کار کنم ناآگاهانه خیلی از کارهایی که استادمیگه روانجام میدهم مثلاالان 5سال نمیدونم دلارچند طلا چندگوشت چند،چراگرونی وشکایت وبحث نمیکنم حتی میرفتم چیزی میخریدم اصلاقیمتش نمی پرسیدم ناخودآگاه تلویزیون روا زندگیم حذف کردم یعنی اینقدر مشغول خودم کارم،انجمن،خدمت بود که دیگه وقت برای کارهای اضافی نداشتم وخیلیهاش اینطوری از زندگیم رفت اما الان 9ماهی هست که فایلهای استادروگوش میکنم آگاهانه سعی میکنم تو شرایط به ظاهربدذهنم روکنترل کنم ورونکات مثبت موضوع فکر کنم مثلاخاستیم با خانواده بریم شیراز من ازسرکارم2ساعت مرخصی گرفتم تازودترحرکت کنیم اومدم ماشین از پارکینگ بیرون بیارم که سپر ماشین گیرکردبه لبه خروجی پارکینگ وازبیخ کنده شدحالا توشرایطی که وسائل گذاشتیم توماشین خانواده آماده،همسایه ها هرکسی یه چی میگفتن یکی گفت بایدببری صافکاری یکی گفت بایدببری کسی که سپردرست میکنه،من شایدفقط چن دقیقه ریختم بهم بعدش با کنترل ذهن وگوش ندادن به حرف دیگران سریع رفتم دریل باپیچ سرمته آوردم وسپرراسرجایش محکم پیچ کردم،عرض نیم ساعت،ورفتبم چن روزی شیرازوبرگشتیم,,,,(یه متن توکتاب انجمن هست که میشه بااب طلانوشتش،،میگوید،همه گرفتاریها ساخته دست خودمان است)واین جمله رومن با تمام وجود پذیرفتم و قبول دارم،،به امید سلامتی برای استادعزیزوهمراه باوفایش
به نام خدای بخشنده مهربان
به قول اقا رضا من هیچ نمیدانم ونمیتونم کنترل کنم زهنم خودت بگو وکنترل خودکار زهنم باش
اقا واقعا لدت داشت فایل کامنتها رویایی بودن
قشنگ با اتفاق زندگیم هم خونی داره
بحث کنترل زهن وهدایت رب
میخام از سوپرایز یهیویی ربم بگم
این چند روزه عجیب مهربانیو برکت از در دیوار بیشتر اسونتر از همیشه برام پیش میومد عزیز دلم بدونه اینکه بگم چیزایی خریدای فراوانی بارها بارها چندین چندین مانتو لباس تو خونه ای وخلاصه توی بی نیازی بودیم تا دعوت به مراسم شدم کمکشون کنم وبعدم کلی هدیه عزت احترام وبعدم چقد هدیه وبعدم کنترل زهنی طلایی
وبعدم خواسته تپلم سفر پر برکت شکررر
اقا یه الگوی تکرار شونده داشتم جمعه ها که از دوره همی میومدیم اعصابم بهم میریخت دلیل هاش متفاوت بودن ولی بلاخره با یه حرفی چیزی قلبم میشکس وباید ساعتها گریه میکردم تا اروم شم
ومن به لطف خدا متوجه این اتفاق شدم واین هفته همچنان دلایل واتفاقاتی پیش اومد که مثل موج که حولت میده بندازتت تو اب منو تکون میداد وبه لطف فرمانروا رفیقم جون سالم به در بردم ونزاشتم قلبم بشکنه وشاد بودم وبعد جمعه شبش خبر اجابت خواستم اتفاق افتاد وهر شنبه که اشک میگزشت
این جمعه در حال چمدون بستن وخابیدن توی قطار رویایی دوستان رویایی بودم
شکررر
اینو مینویسم امیدم وارم نور ایمان واعتمادم به معجزه های رفیقمو فرمانروام ببرم بالاتر
اقا من همسرم تو اوج زمان کاری و کلی مخالف بود ولی اتفاقات جوری رقم خورد به راحتی رفتیم
و دوستانم اونجا قشنگ هم فرکانسم بودن انقد باهم راحت بودیم میگفتیم میخندیدیم واینکه مرا در لحظه در بهترین زمان مکان قرار میداد