live | ذهنیت خالق یا ذهنیت واکنش دهنده
سرفصل آگاهی های این فایل شامل:
- اگر مثل اکثریت جامعه فکر کنی و کانون توجه شما مثل آنها عمل کند، همان شرایطی را تجربه می کنی که اکثریت تجربه می کنند؛
- به جای واکنش به اتفاقات نادلخواه، کانون توجه خود را معطوف به آنچه کن که می خواهی؛
- منطق هایی برای “روی برگرداندن” از ناخواسته ها؛
- من باید جریان زندگی ام را با کانون توجه ام بسازم نه اینکه با موجی پیش بروم که حاصل باورهای محدود کننده اکثریت جامعه است؛
- ذهنیت خالق یعنی: مراقبت از کانون توجه؛
- اکثریت جامعه، از صلح درونی با خود خارج شده اند؛
- هر وقت خواستی از آدمها ایراد بگیری، از خودت بپرس: “آیا تاکنون اشتباه کرده ام؟”، اگر جواب منفی بود، آنوقت به خودت حق قضاوت بده؛
- کنترل ذهن یعنی: واکنش نشان ندادن به اتفاقات نادلخواه؛
- وقتی از اتفاقات نادلخواه اعراض کنی و به آنچه می خواهی توجه کنی، از بدنه جامعه جدا می شوی؛
- خداوند در لحظه، به نیازها پاسخ می دهد؛
- به اندازه ای که ساز و کار جهان را درک می کنی و به آن درک عمل می کنی، با خداوند هماهنگ می شوی؛
برای دیدن سایر فایلهای این مجموعه کلیک کنید
- نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
- فایل تصویری live | ذهنیت خالق یا ذهنیت واکنش دهنده164MB31 دقیقه
- فایل صوتی live | ذهنیت خالق یا ذهنیت واکنش دهنده30MB31 دقیقه














با سلام و درود خدمت شما استاد بزرگوار و مریم جان زیبا
حقیقتش وقتی این فایل گوش کردم خیلی خیلی خودم رو تحسین کردم چون سالی که گذشت سال پراز تنش بود از اردیبهشت که جنگ شد و مردم برای خرید نون خشکه و تن ماهی.و…….به فروشگاه هجوم برده بودن یادمه من فقط وسایل شوینده می خریدم و با خودم میگفتم تا امروز این خونه وزندگی مال من بوده بعداز این نمی دونم به کی می رسه بزار خونه تمیز و مرتب باشه اگر جنگ شد مااز این جا رفتیم هر کس اومد داخل خونه که استفاده کنه خونه تمیز باشه وقتی کار فیزیکی می کردم فکرم رو راحت تر کنترل می کردم. اینکه ما یه روز به دنیا اومدیم و یه روز هم می میمریم این جملات به من خیلی آرامش می داد و راحتتر ذهنم رو کنترل می کردم
شب ها وقتی صدای بمب می شنیدم با خودم می گفتم خدایا من رو ببخش که چه شبهای بدون صدا ودر آرامش خوابیدیم و شکرگزاری نکردیم ما چقدر خوشبخت بودیم ونمی فهمیدیم وهمش دلمون می خواست غر بزنیم
یادمه پسرم امتحان علوم داشت و همسرم تا از سر کار اومدرفت سراغ تلویزیون فهمیدم یه خبری هست سریع رفتم داخل اتاق و خودمو مشغول اتو کردن لباسها کردم پسرم گفت مامان جنگ شده حالا چی کار کنیم؟ منم با آرامش گفتم عزیزم فردا امتحان چی داری ؟گفت علوم گفتم عزیزم فردا معلم امتحان می گیره وکاری نداره که چه اتفاقی افتاده پس تمرکزت روبزار روی درست، باشه. همون موقع دوست پسرم بهش زنگ زد و گفت حالا چی کار کنیم اگر جنگ بشه و…… پسرم با آرامش گفت ببین ما باید امتحان فردا رو بخونیم
استاد عزیزم به این درک رسیدم که بچهها از ما الگو می گیرن
استاد عزیزم اونقدر داره اتفاقات عالی برام رخ می ده من دانشجوی 12قدم هستم ولی چند هفته پیش اونقدر بهم ریخته بودم که نمی تونستم ذهنم رو کنترل کنم به پروژه خانه تکانی ذهن هدایت شدن قبلا هم هدایت شده بودم ولی زیاد جدی نگرفته بودم ولی این بار با خودم متعهد شدم تا 28روز کار کنم اتفاقی که دیروز افتاد این بود که به زندگی در بهشت263صفحه36هدایت شدم و خانم اونقدر رها بود که من خیلی تحسینش کردم با اون نی نی چشم آبی زیباشون …….خدایا شکرت…..
استاد اونقدر آرامش برگشته توی وجودم که شبها می خوام تمرین ستاره قطبی مرور کنم اما وقتی سرم به بالش میرسه به خواب عمیقی فرو می رم حقیقتش من سالهاست که خواب نمی بینم واگر هم خوابی ببینم کلا یادم می ره ……
استاد عزیزم ممنونم که بابت فایلهای ارزشمندتون که به ما یاد آوری می کنید نعمتهای الهی که داشتیم و داریم به خودمون یاد آوری کنیم و بیشتر به داشته هامون توجه کنیم و به احساس سپاسگزاری برسیم که نزدیکترین فرکانس واولین فرکانس در جهان هستی فرکانس شکر گزاری…….
استاد بابت این فایل بی نهایت سپاسگزارم .
به نام خداوند هدایتگر مهربان
سلام به دوستان و استاد عزیزم
اولین و مهم ترین چیزی که باید به خودم یاد اوری کنم اینه که راهی رو که همه مردم رفتن من نباید برم فکری رو که همه مردم میکنن من نباید بکنم
همیشه شرایط کشور حساس بوده
بعضیا توی این شرایط حساس پول میسازن بعضی ها هم همیشه غرق هستن و مقصر رو هرکسی میدونن به جز خودشون و باورهاشون
یادمه توی شرایط جنگ 12 روزه همین امسال (1404) استاد گفتن الان جهان داره جدا میکنه ادم هایی رو که آگاهانه فکرشون رو کنترل میکنن
این لایو و اون حرف استاد هیچ وقت نباید از یادمون بره
نباید با هر موجی که راه میفته همراه بشیم
چقدر عالی و خوب استاد این موضوعات رو و اتفاقات مشابه رو توضیح دادن و منطقی کردن
هرکسی خودش فقط میتونه زندگیش رو تغییر بده و من تصمیم گرفتم مسیری رو برم که عده کمی میرن و مثل استاد کسی رو به اجبار به این مسیر دعوت نمیکنم
من خیلی باید روی منطقی کردن کردن آرزوهام کار کنم خیلی دوست دارم بهشون برسم ولی شرایط منو به شک میندازه و میگه چطوری میخوای برسی ولی من نمیزارم این افکار منو از مسیر درست از مسیر خداوند دور کنه
من تلاش میکنم فرکانسم رو بالاتر ببرم و با این کار پیشرفت کنم
تمرکز رو باید از روی اتفاقات منفی برداریم و بزاریم روی چیزهای مثبت و چیز هایی که احساس ما رو بهتر میکنه و یه کاری کنیم خبر های خوب همیشگی باشه
استاد دوره دوازده قدم بهترین دوره هست یعنی اینقدر اروم اروم پیشرفت میکنی که متوجه نمیشی واقعا عالیه من استفاده کردم من واقعا نتیجه گرفتم اما متوجهش نبودم
به نام خدای مهربان
خداوند زمین و آسمان؛ خالق زمان و مکان؛ روزی دهنده تمامی موجودات بر روی زمین و در دل آسمان ها، از مورچه ای کوچک در زیر خاک تا نهنگی بزرگ در دل اقیانوس، از پرندگان آسمان تا اشرف مخلوقات، انسان. خداوندی که از هر خالقی، خلاق تر، و از هر دبیری مدبر تره و بر تمامی انچه در این جهان اتفاق میافته، چه کوچک و چه بزرگ، مسلطه و اشراف داره و ذره ای خطا در سیستمش ایجاد نمیشه. خدایی که جهان رو با قوانینی ایجاد کرده، که عمل کردن به اونها و تبعیت کردن از اونها ذره ای امکان خطا نداره و هیچ اشتباه و بی عدالتی ای در انجام اونها صورت نمیگیره. قوانینی که با عدالت تمام قدرت اختیار و انتخاب رو به ما انسان ها داده و قدرت خلق زندگیمون رو بدست خودمون داده و بدون هیچ اجباری، طبق مشیت الهی خودش این قوانین رو وضع کرده.
میخوام چنتا از نتایجی رو بگم که در طی چند وقت اخیر (فقط با کار کردن بر روی فایل های رایگان) و کنترل کردن ذهنم در زندگیم گرفتم. نتایجی که هرگز فکرش رو نمیکردم و هر بار از اتفاق افتادنشون شگفت زده میشم و بیشتر ایمان میارم و هر دفعه میخوام این قوانین رو در ابعاد بزرگتر امتحان کنم.
1. یک نکته و تغییری رو در ذهنم و در رفتارم شناسایی کردم که میتونم به وضوح بگم با اونچه که قبلا بودم فرق کرده و اونم بحث درمیون گذاشتن این مطالب با افراد دیگهست. من اولین بار که این آگاهی ها رو گوش میدادم، (چون هنوز از لحاظ فرکانسی تفاوت خیلی زیادی داشتم با الان یا حتی 40 روز پیشم که بخوام تمرکزم رو به صورت کامل بذارم بر روی این آگاهی ها) خیلی مشتاق این بودم که این آگاهی ها رو با بقیه به اشتراک بذارمو این مسیر رو با سایر افرادی که دور و برم بودن در میون بذارم و اون حس خوب رو به اشتراک بذارم. ولی از وقتی که واقعا تمرکز کردم بر روی قانون، از وقتی که تمرکز و تعهدم رو با تمام وجودم گذاشتم بر روی این آگاهی های کیهانی، خیلی خیلی زیاد اون عطش من برای انتقال این مفاهیم کم شد. انگار آروم شدم. انگار اون تمرکزی که بر روی خودم گذاشتم تا خودم رو تغییر بدم و به جای اینکه صرفا یه سری حرف قشنگ بزنم و بقیه رو نصیحت کنم و موعظه کنم، باعث شد که ناخوداگاه از این آگاهی ها صرفا برای نتیجه گرفتن خودم استفاده کنم چون فقط این نتایج منه که میتونه واقعا بر روی کسی تاثیر بزاره. (البته که بعضا پیش میاد که مثلا با مادرم صحبت میکنم و اون در مورد موضوعات مختلف نظرم رو میپرسه؛ من هم با توجه به قوانینی که درک کردم و تلاش دارم تا هر روز به اون عمل کنم جواب میدم و خب چون برخللاف تفکر اکثریت جامعه و مردمه خیلی وقت ها یعنی تقریبا 99 درصد مواقع هست که ایشون مخالفت کنه یا نظراتی در مورد این ذهنیتم داشته باشه که: چقدر بی احساسی! یا نسل جدید همینه! یا تو هنوز بچه ای و وارد جامعه نشدی!در حالی که من 20 سالمه!) ولی من هم صرفا در حد همون جواب سوال از ذهنیتم میگم و تلاشی نمیکنم که با کسی بحث کنم، مجادله کنم یا حتی بشینم و وقت بذارم تا کسی رو قانع کنم. چون اون زمان و انرژیم برام باارزشن و میدونم که نمیتونم تغییری ایجاد کنم. (دفعاتی شده بود که پیش اومده تا در مورد این طرز تفکرم توضیح بدم اما به معنای کلمه فهمیدم و درک کردم و بهم الهام شد که این آگاهی ها به کسی میرسه که بخواد هدایت بشه و تغییر کنه) برای همین وقت و زمانم رو صرف تلاش کردن و بهبود دادن عملکردم در راستای اهدافم و عشق ورزیدن به خودم، مادرم و اطرافیانم و این جهان زیبا و جذابی که خداوند برام خلق کرده تا من بر روی اون زندگی کنم، بکنم.
2. یه نکته دیگه ای که توی این برهه خیلی خیلی متوجهش شدم و چیزی بود که حتی الگوش و نشانه هاش رو در زمان بچگیم رو هم پیدا کردم و جالبه که تا الان نه فهمیده بودمش و نه بهش دقت کرده بودم. اون هم این موضوع بوده که خداوند همواره من رو به سمت بهترین اتفاقات و آدم های ممکن هدایت کرده و الان که به تمامی اتفاقات الان و گذشته زندگیم نگاه میکنم، میبینم که واقعا چقدر من مسیر زیبا و دلنشینی رو طی کردم تا به اینجایی که هستم برسم.
از تمام معلم های دوران ابتداییم شروع میکنم. توی مدرسه ابتدایی ما، توی هر پایه 2 تا معلم وجود داشت و من از کلاس اول و پیش دبستانی تا خود کلاش ششم، با بهترین اون معلم ها کلاس داشتم و به قدری باهاشون رابطه صمیمانه داشتم که میشه گفت سوگلی کلاس بودم و البته همواره شاگرد اول کلاس هم بودم.
این هدایت در مورد معلم ها تکرار شد، و توی راهنمایی دوره اول هم به بهترین مدرسه ممکن هدایت شدم که بهترین و باحال ترین اساتیدی که میتونستم توی زندگیم ببینم و کلی پیشرفت کنم و رشد کنم رو توی اون مدرسه پیدا کردم و شاگردشون بودم و اونجا هم با همه اون اساتید رابطه خیلی خیلی خوبی داشتم. در مورد دبیرستان دوره دوم هم همین اتفاق افتاد. حتی الان که بهش نگاه می کنم، توی دانشگاه، اساتیدی که داشتم، با اینکه قانونی در مورد روابط بلد نبودم، ولی می تونم بگم به شدت نمرات بالایی از اساتید میگرفتم به نسبت اینکه تقریبا اصلا درسی نمیخوندم!
مثال دیگهم میتونه برگرده به اون دورانی که افسردگی داشتم و اون تضاد و اون مسئله باعث شد من با خدا خلوت کنم و ازش درخواست کمک کنم و اونجا بود که با استاد عزیز آشنا شدم.
مثال دیگه برمیگرده به همین برهه توی سال پیش که من درگیر یک اتفاق عاطفی به شدت دردناک شده بودم و به شدت ذهن و قلبم درگیر شده بود و نمیتونستم قدم خاصی رو به جلو بردارم و به سختی توی اون برهه میتونستم بخندم. ولی به لطف خدا اونجا هم هدایت شدم. چشمام رو به نعمات زندگیم باز شد و کلی کلی اتفاق خوب برام افتاد به طوری که ترم دوم بهترین ترمی بود که توی دانشگاه گذروندم و به شدت توی اون ترم خندیدم و لذت بردم به طوری که هرروز من با کلی اتفاق خنده دار و شاد میگذشت و تموم میشد.
دوران کرونا باعث شد که من با کامپیوتر و گیم و اینترنت آشنا بشم.
دوران جنگ باعث شد من تا حدی تعهد رو به یاد بیارم و روی خودم کار کنم.
تاخیر امتحانات پایان ترم دوم دانشگاه به دلیل جنگ باعث شد که به وضوح ببینم که چقدر نمیخوام که این رشته رو ادامه بدم و باعث شد شجاعت ترک دانشگاه رو پیدا کنم و این کار رو در ترم 3 انجام دادم
و … کلی مثال دیگه که میتونم بزنم که چطور همواره به سمت بهترین ها هدایت شدم و هر تضادی که بهش برخوردم باعث شد چقدر درخواست های جدید برای من پدید بیاد.
3. مورد سومی که می خوام بهش اشاره کنم بحث کنترل ذهنی بود که به شدت تحت تاثیر استاد عباس منش عزیزم یاد گرفتم و در دوران جنگ از ایشون الهام گرفتم و به قدری خوب عمل کردم که به خودم افتخار میکنم.
توی دوران جنگی که اتفاق افتاد، از اونجایی که تقریبا مثل همیشه اکثریت جامعه به تشنج و هول و ولا میفتن، (البته که استرس داشتن و ترسیدن در شرایط جنگ طبیعی هست) اما این شدت از استرس و ترس که آدم نتونه بخوابه(!) و هر لحظه این ترس رو داشته باشه که نکنه بمیریم برای من هرگز طبیعی نبود؛ یعنی به طور کلی من هیچ وقت حجم زیاد حس بد رو نتونستم درک کنم که چطور آدم میتونه با اون حجم حس بدی که درون خودش تلنبار میکنه زندگی کنه -درسته که خودم چندین و چند بار دچار این اتفاق شدم و واقعا اذیت شدم برای همین میفهممش، ولی الان میدونم که چطور میشه از اتفاق افتادنشون پیشگیری کرد و چطور میشه به سمت حس خوب دائمی حرکت کرد و اصلا نیازی به تحمل کردن همچین بار سنگینی از این احساسات منفی نیست- برای همین توی دوران جنگ شاید من نسبت به هر کسی که توی خانوادهم (تنها مرجع آدم هایی که توی اون برهه بیشترین ارتباط رو باهاشون داشتم) بیشترین کنترل ذهن رو داشتم. یعنی آرامشی که من داشتم، اون عدم اهمیتی که مثل همیشه نسبت به اخبار داشتم، اون استرسی که نداشتم، اون بی توجهی به حس منفی ای که همه تلاش میکنن ساطع کنن، اون خوشحالی ای که داشتم، همه و همشون با همدیگه باعث میشن که من به خودم افتخار کنم و البته به یاد داشته باشم که من توی چه شرایط سنگینی تونستم همچین کنترل ذهنی رو از خودم نشون بدم و باید یادم باشه که این کنترل ذهن رو در همه شرایط داشته باشم.