این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://www.tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2019/04/abasmanesh1.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباس منش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباس منش2019-04-06 14:20:232024-09-24 19:24:19live | “توحید” و فعال کردن قدرت خلق درونی
1956نظر
توجه
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
سلام استاد عزیزم، مریم مهربونم و هم فرکانسی های گلم
روزشمار تحول زندگی ام برگ هفتاد و چهارم
استاد جانم فایل امروز رو اگر بخوام در دو کلمه بگنجانم، اون کلمه، تغییر دیدگاه هست.
تغییر دیدگاه، افکار و احساسات ما رو و در نهایت ، نتایج ما رو تغییر میده.
از خودم مثال میزنم.
من صبح زود خواب دیدم که مادرم با لحن بسیار نامناسبی داره باهام صحبت میکنه و توی خواب دختر عموم بهم گفت، عاطفه چقدر مادرت بد صحبت میکنه و داشت دلداری ام میداد.
زمانی که بیدار شدم، گفتم این خواب داره خبر از ضمیر ناخودآگاه ام میده.
این خواب، یک خواب هشدار دهنده بوده برام که تمرکزم رو روی خوبی های مادرم بزارم. روی ویژگی های مناسب اش بزارم.
چند دقیقه بعد بیدار شدنم که داشتم خواب ام رو تحلیل میکردم، مادرم با لحن نامناسب و کلماتی عجیب و نازیبا با من صحبت کرد.
و من جواب ایشون رو ندادم و با خودم گفتم :
دیدی عاطفه، هم توی خواب و هم توی بیداری، جهان درون ات رو بهت نشون داد.
و همین مسولیت پذیری باعث آرامش من شد.
میتونستم نگاه دیگه ای انتخاب کنم و باهاش بحث کنم.
اما بیاد آوردم که ایشون مساله اعصاب و روان دارند و دارو مصرف میکنند. بعلاوه خودم رفتارهاش رو جذب کردم.
شروع کردم خاطرات کودکی ام یادآوری کردم که با روی باز ازم استقبال میکرد و اون زمان ها مادرم روان سالم تری داشتند.
فقط میتونم از رفتارهاش اعراض کنم
فقط میتونم با مرور خصوصیات خوب اش، روی خدا گونه اش رو برای خودم برانگیخته کنم
همین و همین !!!
تفاوت دیدگاه همینه !!!
تفاوت دیدگاه یعنی انتخاب مسولیت پذیری یعنی داشتن نگاه توحیدی !!!
بپذیرم رفتارهای مادرم با من، رفتارهای خودم با خودم هست.
کجاها به خودم بی حرمتی میکنم ؟
کجاها خودمو دست کم میگیرم ؟
چه کارهایی انجام میدم که وایب بی ارزشی رو برای جهان ارسال میکنم ؟
کجاها دیدگاهی اشتباه به خودم داشتم که در شان ام نبوده ؟
رفتار دیگران با من ، آینه ی رفتار خودم به خودم هست.
کار من برخورد مناسب با خودمه.
احترام به خودمه.
دیدن ویژگی های مثبت مادرمه
قبول دارم گاهی خیلی کنترل ذهن سخت میشه اما شدنیه !!!
پس اش بر میایم که این بازی رو پذیرفتیم و داوطلب شدیم برای اومدن روی زمین !!!
آره استاد عزیزم. درست میفرمایید.
هیچ کس مسئول زندگی ما نیست. ما فقط مسئول زندگی خودمون هستیم.
بی حرمتی هایی که بهم شد، مسئولش خودمم.
مادرم وسیله ای شد از طرف جهان، که این پیام رو بهم بده که :
به خودت احترام بزار عاطفه
ارزش قائل شو برای خودت
خودت رو جمع و جور کن دختر
رفتار مادرم، آینه تمام نمای درون منه
اگر ایشون این رفتار نمیکرد از کجا میخواستم بفهمم درونم چی میگذره.
تضاد ها اومدند که ما رو هل بدند به سمت جلو.
اگر هل بخوریم به سمت جلو، ازشون منفعت میبریم.
اگر دیدگاه اشتباهی رو اتخاذ کنیم و همراه اون موج اشتباه، ما هم حرکت کنیم، بیچاره میشیم
اگر صبح با مادرم بحث میکردم، نتیجه اش توهین های بیشتر، و احساس بد بیشتر میشد.
فورا نتایج مادرم رو برای ذهنم مرور کردم. که :
احساس بد = اتفاق بد
و این شرطی شدگی رو وقتی براش تکرار کردم، ساکت شد و جواب مادرم رو نداد. یجورایی اهرم رنج رو براش فعال کردم.
به ذهنم گفتم اگر بخوای به مادرم گیر بدی، نتایج مون، شبیه اون بنده خدا میشه.
تمرکزت بزار روی خودم.
کاری به اون بنده خدا نداشته باش.
ایشون فقط یک وسیله ست که درونم رو نشونم داده.
به اندازه کافی بهم در کودکی محبت کرده و من انتظاری ازش ندارم.
روی خودمون کار میکنیم و به موقع اش بخش خداگونه اش برام فعال میشه.
استاد چه زیبا گفتین که :
” منجی در کار نیست ”
یادمه که توی یکی از روضه های مادرم، خانم جلسه ای به من گفت این کتاب ها مال امام زمان هست و ببر تو مدرسه بفروش.
من یازده سالم بود اون موقع ، خلاصه قبول نکردم.
و خانم جلسه ای زد زیر گریه و گفت چقدر امام زمان تنهاست که کسی حاضر نیست براش کاری کنه.
سپس خواهرم برای آروم کردن اون خانم، کتاب ها رو پذیرفت و قرار شد براش بفروشه.
یعنی حتی، منجی که قبول کرده بودند رو محتاج و تنها متصور میشدند.
وقتی با قانون آشنا شدم و فهمیدم که منجی خود ما هستیم، وقتی از دامن خرافات خلاص شدم، آرامشی در سراسر وجودم حکم فرما شد.
چقدر مسیر خودشناسی به آرامشم کمک کرده.
استاد جانم درباره ایده های تکاملی هم باهاتون موافقم.
هر چقدر افکار و باورها، قدرتمندتر باشند ایده ها کارا تر و قوی ترند.
استاد جانم به نکته مهمی اشاره کردین ، اینکه خوشبختی حال خوب هست و نتیجه حال خوب ثروت هست.
اگر همه دنیا داشته باشی اما حالت بد باشه ، نمیتونی از نعمت ها درست استفاده کنی.
با حال خوب، در مداری قرار میگیریم، که ثروت لاجرم وارد زندگی مون میشه.
و این یعنی خوشبختی.
فایل امروز خیلی باورهای خداگونه ام رو تقویت کرد.
باورهایی درباره اینکه فقط یک نیرو در جهان حکم فرماست.
ازتون سپاسگزارم که زمان گذاشتین.
راستی استاد انقدر ذوق کردم وقتی دیدم، از اینستا سر در نمیارین !!!
این یک موهبت بزرگ هست.
اینکه این روزها نود درصد مردم تو اینستا و شبکه های اجتماعی میچرخند و شما حتی پنج دقیقه تو شبکه ها نیستید، این یک موهبت عظیم هست.
خودم یادمه قبل از اینکه با قانون آشنا بشم، ساعت ها تو لایو های بی محتوا، وقت و هزینه میکردم و تا نصف شب وقت طلایی ام رو هدر میدادم.
یادمه همش درگیر اخبار ها و استوری های دیگران بودم
و جالبه ذره ای آرامش نداشتم.
از زمانی که با قانون آشنا شدم، اصلاااااا برام مهم نیست تو لایو ها چی میگذره
دیروز بعد از گوش دادن به فایل ذهن چگونه فریب ما میدهد خوابیدم
تو یه خوابی که جریان خاصی داشت یه نفر اومد یه حرفیو بهم زد، گفت:
اونی نباش که موقع قدم زدن میوفته دنبال دوستش و دوستش هر کجا میره اونم میره دنبالش، پیرو کسی نباش، به اندازه ای اعتماد به نفس داشته باش که همیشه تو پیشرو باشی و بقیه دنباله رو تو باشن
معموملا تو جمع ها من آدمیم که تابع نظر جمع هست و حرف خودشو نمی زنه، خیلی مواقع این قضیه به ضرر من تمووم میشه، یه هفته قبل یه ایده ای رو تو پروه مطرح کرده بودم ولی اونا ایده مو جدی نگرفته بودن، میدونم که مشکل از اونا نبود مشکل از من بود
هرچقدر که من برای خودم ارزش قائل باشم بقیه هم برای من ارزش قائل خواهند بود
بعد از این که از خواب بیدار شدم دیدم که یکی از رفیقام به صورت کاملا تصادفی یه پستی درباره ی ایده من فرستاده، اونجا متوجه شدم که خدا داره باهام حرف میزنه
استاد عزیزم، این دومین باره که در طول یک هفته خداوند انقدر واضح باهام حرف میزنه، و اولین باری بود که تو خواب باهام حرف زد، خیلی از شما ممنونم، خیلی از شما ممنونم که با کمک فایل های شما به چنین لولی زسیده ام که خیلی واضح تر حرف های خدا رو دریافت میکنم
روز هفتاد و چهارم فصل سوم
خداوندا، باز هم آمده ام با تو معاشقه کنم، با شنیدن حرف های استاد، دلم به زبان آید و حرف بزند، و عشقش را به تو توضیف کند.
می دانم که تو هیچ بدی را برای من نمی خواهی، می دانم که تمام بدی ها از خودم است و تمام خیر ها از سمت تو می آیند، اگر هم بدی وجود دارد به خاطر رشد من رخ میدهد. در نهایت رشد من است که مهم است، چون رشد من باعث پیشرفت جهان می شود، خیلی خیلی خوشحالم که هر چقدر که رشد می کنم پیش تو عزیز و عزیز تر می شوم، خداوندا هزاران بار شاکرت هستم.
خوشحالم که سیستمی را برای این جهان تعریف کردی
که هر کسی جزای عمل خودش را می بیند
و همه چیز سر جای خودش است
خوشحال و سپاسگزارم که در این دنیای بی نهیایت زیبا
هیچ بی عدالتی وجود ندارد
چون تو داروغه اش هستی
و تو به هیچ وجه اجازه نمی دهی که حق کسی پایمال شوی
هر وقت که حرفی از تو می شود
یا دلم یادت می افتد کلا حالم عوض می شود
کل دنیا برایم بی ارزش می شود، تنها چیزی که برایم با ارزش می شود
لذت در کنار بودن تو است
به قول شادمهر:
حالم عوض میشه
حرف تو که باشه
خخخخخ
الهی هزاران بار شاکرت هستم که مهم ترین کار هر روزم
این است که در وبسایت فعالیت داشته باشم
خوشحالم که در اینجا یاد می گیرم که
اگر می خواهم بهترین حالت زندگی را داشته باشم
باید تلاش کنم روی پای خودم بایستم
و نباید چشمم به داشته های دیگران باشد
توی این مسئله مشکل دارم و کاملا برایم واضح است
چشم داشتن به ارث و چیز های شبیه آن بسیار من را تنبل کرده است
خداوندا شرایط را طوری کن که روی پای خودم بایستم
حتی اگر شد شرایط را به ظاهر سخت کن
می دانم این حرف عجیبی است، ولی این باعث خواهد شد حرکت کنم
و حرکت کردن است که باعث پیشرفت اصلی من خواهد شد
خداوندا کمکم کم کار هایم را سریع تر و بهتر انجام دهم
خدایا کمکم کن تا به تو متکی باشم
چشمم به دنبال ارث و پول بابام نباشه
تا چشمم به دنبال دولت نباشد
ایاک نعبد و ایاک نستعین
متکی بودن به اینجور چیز ها نه تنها باعث پیشرفتم نمی شود
بلکه بار ها و بار ها مرا پس می اندازند
باید به تو تکیه دهم، تویی که قدرتمند هستی، تویی که همه چیز از ان توست، تو صاحب همه چیز هستی
کمکم کن تا احساس لیاقتم را بیشتر و بیشتر کنم
تا بیشتر و بیشتر از نعمت های تو دریافت کنم
خوشحالم که لیاقت این را دارم که بهترین موبایل را داشته باشم
خوشحالم که لیاقت این را دارم که بهترین لپ تاپ را داشته باشم
خوشحالم که لیاقت دارم در بهترین دانشگاه، با بهترین استاد کار می کنم
وقتی که مردم اسرائیل، در اسارت رومی ها بودند
منتظر منجی بودند، حس می کردند که یک نفر باید بیاید و آن ها را نجات دهد
آن یک نفرشان آمد و به آن ها گفت که خداوند کنار شماست
و همین! (فیلم مریم مجدلیه 2018 به بهترین شکل این موضوع را توضیح می دهد و خیلی مرتبط با حرف های استاد هست، (بهترین فیلمی که دیده ام))
و برای این که مشکلاتم حل شود
تو کافی هستی ای پروردگار قدرتمندم
ایاک نعبد و ایاک نستعین
استاد عزیزم، این حرف ها را همین الان نیاز داشتم
خداوند را شاکرم که من را به سمت شما هدایت کرده است
خوشحالم که لیاقت این را دارم که کوه و آسمان ها و زمین را مسخر من کرده ای
من لیاقت این را دارم که به هدفی که سال هاست دنبالشم برسم
لیاقت این را دارم که در پروژه ای که چند روز بعد قرار است تحویل دهم بالاترین نمره را بگیرم
من لیاقت این را دارم که از آن چیزی که بلدم درامد داشته باشم
من لیاقت این را دارم که خداوند مرا به راه راست هدایت کند، به راه کسانی که به آن ها نعمت داده است
من لایقم که بنده ی خوبی باشم، لایقم که به بهترین شکل بندگی خداوند را بکنم
سپاسپگزار و بنده ی پروردگاری هستم که تمامی قدرت دست اوست
فقط او را می پرستم و فقط از او کمک می خواهم
بقیه هیچ چیز نیستند، اصلا قدرتی در بقیه وجود ندارد، ذهن من است که به آن ها قدرت می دهد
برای اولین بار در زندگی ام، استفاده از اینستاگرام را به حداقل رسانده ام
درست از وقتی که این حرف استاد را شنیدم که اگر می خواهی به هدفت برسی، ورودی هایی را به ذهنت بده که درمورد هدفت باشد
چرت و پرت و حاشیه را به ذهنت نده
با جامعه همسو نشو
اغلب مواقع ، تفکر مقابل اکثریت جامعه، تفکر درست است
ادب از که آموختی؟ از بی ادبان!
استاد عزیزم، این فایل خیلی ارزشمند است، ممنون می شوم اگر فایل را به صورت صوتی هم در سایت قرار دهید.
استاد عزیزم نمی دونم چرا ولی تازگی ها خیلی به سریال های روی سایت علاقه مند شدم، این کنجکاوی که به تازگی به وجود آمده برایم عجیبه
مردمی که شما را می برند بالا
با یک بشکن شما را می آورند پایین
این جمله خیلی درسته، خیلی خیلی درسته، واقعا به شنیدن این جمله نیاز داشتم، این اواخر خیلی روی روابطم کار می کنم ، خیلی به شنیدن این جمله نیاز داشتم، خدایا شکرت.
به نام خدای مهربان سلام خدمت استاد عزیزم و دوستان خوبم و خانم شایسته نازنین
پروژه خانه تکانی ذهن | گام اول
من به تازگی از دوره ارزشمند دوازده قدم فارغ التحصیل شدم و خدا میدونه چه نعمت هایی در تمام جنبه های زندگی اعم از مالی و روابط و سلامتی و معنویت وارد زندگیم شد و تصمیم داشتم از اول مهرماه دوباره دوره دوازده قدم رو از قدم اول شروع کنم و تا عید اهدافی رو برای خودم در نظر گرفتم و طبق دستورالعمل ستاره قطبی از خداوند هدایت خواستم که کمکم کنه و بهم بگه چطور راحت و آسان به اهدافم برسم وقتی وارد سایت شدم و بنر جدید سایت رو دیدم و توضیحات خانم شایسته رو شنیدم گفتم این همون هدایت الله است و همونطور که در قدم هفتم یاد گرفتم که برای رسیدن به اهدافم برای خدا راه تعیین نکنم و هدایت خداوند رو بپذیرم تصمیم گرفتم به جای شروع قدم اول ابتدا این پروژه رو کار کنم من تصمیم داشتم قدم اول رو شروع کنم اما هدایت خداوند این بود که ابتدا این پروژه رو کار کنم من هم به نشانه تسلیم دست هام رو بردم بالا و گفتم خدایا هرچی تو بگی و با نام و یاد خدا این پروژه رو شروع کردم.
مثل دوره ارزشمند دوازده قدم قبل از شروع پروژه گام به گام یک چکاپ فرکانسی در تمام زمینه ها از خودم گرفتم و پایان پروژه هم دوباره این کار رو تکرار میکنم چون مقایسه هردو چکاپ در ادامه مسیر خیلی خیلی بهم کمک خواهد کرد.
اما درباره این فایل زیبا من میخوام یک تجربه از خودم تعریف کنم…
چند سال پیش قبل از اینکه من با این مسائل آشنا بشم از لحاظ شخصیتی خیلی خیلی ضعیف بودم خیلی احساس ناتوانی داشتم و خیلی روی دیگران حساب میکردم اوایل ازدواجم بود و من بیکار بودم به واسطه ی باورهایی که از خانواده و مدرسه و … هم در ذهنم ایجاد شده بود هم از لحاظ باور به توانایی های خود خیلی مشکل داشتم هم این باور رو هم داشتم که برای استخدام شدن در هرجا باید حتما پارتی داشته باشم این دو باور به قدری دست و پای من رو بسته بود که نمیتونستم برای خودم کاری دست و پا کنم و همش هم توی فامیل دنبال این میگشتم که ببینم کی کجا کار میکنه که برم التماسش کنم برای اینکه برام پارتی بازی کنه و دست من رو یه جایی بند کنه روزها از پی روز ها میگذشت و من هرروز بی پول تر میشدم و زندگی هم خیلی داشت سخت و سخت تر میشد یادمه یه بار همسرم که تازه عروس بود از برنجی که مادرش بهمون داده بود مقداری دم کرد و بهم گفت توی خونه نمک نداریم برو نمک بخر و من پول نداشتم که نمک بخرم الان که چندساله از اون ماجرا میگذره هنوزم طعم زجرآور اون برنج بی نمک زیر زبونمه و یادمه که اون برنج رو خالی خوردیم چون پولی نداشتم که چیزی بخرم کنارش بخوریم.
بعد از اینکه خیلی سعی کردم کسی از این اوضاع و احوال ما خبردار نشه یه روز دیگه طاقت نیاوردم و به برادرم زنگ زدم و التماسش کردم که به همسرش که در یک بیمارستان منشی بود بگه یه کاری برام انجام بده و پارتی بازی کنه که من استخدام اون بیمارستان بشم نمیخوام خیلی کامنتم رو طولانی کنم و از نوشتن جزئیات میپرهیزم اما همین قدر بدونید که دوسال طول کشید تا زنداداشم برام یه کاری انجام بده و من توی این دوسال اونقدر شرک ورزیدم اونقدر پاچه خواری برادرم و زنش رو کردم که الان از نوشتنش شرم دارم و بعد از اینکه من در اون بیمارستان با هزار بدبختی استخدام شدم حالا دوباره داستان های دیگه ای شروع شد و من کاملا زیر بار منت زنداداشم بودم اون نگاه های از بالا به پایین برادرم و همسرش اون ترحم های فامیل و اطرافیان که بهم میگفتن این بیچاره هیچی بلد نبود داداشش دستش رو گرفت اونقدر من رو آزار میداد که زندگی رو برام زهرمار کرده بود و روزی هزار بار به خودم میگفتم کاش هیچوقت از برادرم درخواست کار نمیکردم و همش دنبال یه روزنه بودم برای فرار از این افکار و فشار های روحی…
تا اینکه خداوند من رو هدایت کرد به سمت سایت عباسمنش دات کام و اولین بار از زبان استاد شنیدم که ما باید خودمون مسئولیت زندگی خودمون رو بر عهده بگیریم هرروز فایل ها رو گوش میدادم و مثل یک کویری که آب بهش رسیده تمام این آگاهی ها رو میبلعیدم خیلی خیلی از لحاظ ذهنی و از لحاظ مهارت های شغلی تغییر کردم و خداوند یکی از دستانش رو وارد زندگیم کرد بهم گفت فلانی تو که اینقدر مهارت داری تو که اینقدر شخصیت خوبی داری چرا توی این بیمارستان با این حقوق کمکارمیکنی چرا نمیای فلان بیمارستان خصوصی که یکی از بهترین بیمارستان های خصوصی کشور هست هم دیسیپلین کاری داری هم با نصف کار اینجا پول بیشتری هم میگیری .
به قول استاد پاشنه آشیل آدم هیچوقت از بین نمیره فقط کمرنگ تر میشه.
وقتی اون آدم این حرف ها رو زد اولش مقاومت کردم و گفتم نه استخدام شدن توی بیمارستان خصوصی پارتی میخواد من کسی رو ندارم و …ولی اونقدر روی خودم کار کرده بودم که یه حسی درونم گفت الان وقتشه که ایمانت رو نشون بدی مگه نمیگی استخدام شدن پارتی نمیخواد مگه نمیگی از لحاظ شخصیتی و مهارت شغلی قوی شدی مگه نمیگی تو با این شخصیت تغییر یافته لایق کارکردن در جای بهتری هستی پس نترس و حرکت کن و برو درخواست استخدامی بده.
یهروز پاشدم و به خدا گفتم اون دفعه من روی آدم ها حساب کردم و اون بلا سرم اومد اینبار میخوام روی تو حساب کنم ببینم جواب میده یا نه و رفتم و توی اون بیمارستان خصوصی فرم استخدام پر کردم اونقدر آروم بودم اونقدر احساس لیاقت داشتم که مطمئن بودم استخدام میشم تازه یه حسی همبهم میگفت استخدام شدی که هیچی نشدی هم اون ها لیاقت تو رو ندارن و برو یه جای دیگه خلاصه یه روز رو تعیین کردن و من رفتم امتحان دادم خیلی هم امتحانش سخت بود از هر ده نفر دونفر قبول میشد که یکی اش من بودم و کلا پروسه درخواست استخدامی تا شروع به کار من یک ماه طول کشید اون یک ماه هم دنبال کارهای اداری استخدام مثل باز کردن حساب بانکی و چکاپ پزشکی و … بودم وگرنه کل پروسه یکروز طول کشید و من اونجا فرق حساب کردن روی آدم ها و توقع داشتن از اون ها و حساب کردن روی خدا و توقع داشتن از خدا رو با گوشت و پوست و استخوانم درک کردم
روی آدم ها حساب کردم و دوسال کارم طول کشید و بعدش هم منت و آزار و اذیت بود
روی خدا حساب کردم و یکروزه کارم درست شد بی منت و با کلی راحتی وپول بیشتر ساختن.
و از اون روز تا الان که چهار سال میگذره زندگی من هر روز داره بهتر و راحت تر و لذت بخش تر میشه.
– – توحید یعنی نگرانی بیرونی نداشتن / یعنی اینکه بدونی شرایط به سمتی میره که تو میخوای / یعنی احساس خوبی که وسط یک شرایط تلخ عجیب و غریبی که به نظر راه فراری ازش نیست و مثل یک اختاپوس قدرتمند پاهاشو دور تمام راههای تنفست گذاشته و محکم فشار میده ، ولی از درون تکیه کردی به خداوند و حالت خوبه .
//این فایل که بارها دیده بودمش و سیو دارمش تو کامپیوترم ولی اینبار چون با تمرکز بیشتر وتعهد بیشتری روش کار کردم چیزایی درونش داشت که فکرشو نمیکردم( امیدوارم این ذهنیت از ذهنم دور بشه که فکر نکنم هر چی رایگانه اهمیتش کمه)//
– – اولین و مهمترین ویژگی که تمام افراد موفق در هر زمین ای در خودش کاشتن و رشد دادن اینکه خودشون مسئول تمام و کمال زندگیشون هستن و توقعی از کسی ندارن
– – امیدوارم بتونم این ذهنیتو در ذهنم بکارم که با تغییر دولت و یا تغییر حکومت یا تغییر ریس جمهور یا رسیدن ارث یا داشتن پدر ثروتمند شرایط من تغییر نمیکنه این خودم هستم کهبا داشتن فکر درست و باور درست و استمرار در رسیدن به خواستم شرایط دلخواهمو ایجاد میکنم.
– – من اسیر شرایط جامعه خانوادم پدرم دولت و حکومت نیستم ومیتونم از درون خودم شرایطمو انتخاب کنم و شرایطی که میخوام را ایجاد کنم بعدش ببینم ایا همین بود که میخواستمه بعد دوباره این قدرت در من وجود داره که با تغییر نگاهم تغییر افکار غالبم دوباره شرایطی که میخوام ایجاد کنم و به سمتش برم و الی اخر
توقع داشتن از دیگران یعنی در مسیر اشتباهی هستم، توقع داشتن از دولت یعنی در مسیر اشتباهی هستم، تنها و تنها تمرکز و توجه باید رو خواسته ام باشه // من خالق شرایطم هستم و اگر در شرایطی که هست که نمیخوامش و اصلا خوب نیست مشکل از نوع نگاهمو امیدوارم بتونم این جملاتو انقدر تکرار کنم که بره تو لایه های زیرین ذهنم بره تو خونم
برای همه دوستانم آرزوی سلامتی و موفقیت دارم/ شاهرخ 33 ساله از پاکدشت
خدا راسپاسگزار وجودتون هستم .چقدر ما شاگردان این مکتب معتاد شده ایم به حضور همیشگی شما وخودمان در سایت.چقدر معتاد شده ایم به انرژیه حضور شما استاد عزیز ومریم جان.
تمام تلاشم را کردم که هر روز در سایت باشم ودوره هایی را که دارم مرور کنم وفایلهای دانلودی را ببینم اما اعتراف میکنم که انرژیه حضور شما چیز دیگه ایه.این دوره که روی سایت آمد تا گام 4 رفتم وگفتم خب لایوهای استاده دیگه ومن بارها گوش دادم……اما به قدم 4که رسیدم دیدم نه……این یه چیز دیگس.مریم جان چقدر زیبا وتمرکزی اصل موضوع هر لایو رو بیرون کشیدید وذهن ما رو لیزری میبرید روی اصل….عالیه مریم جان یعنی دست مریزاد،خوش به حال استاد که چنین شاگرد فهیم ودوست وهمراهی در زندگی دارند…..
حالاکه به اهمیت این دوره پی بردم برگشتم واز گام یک تمرکزی شروع کردم ویه تصمیم دیگه هم گرفتم.دیدن لایوها منو برد به سال 98 ودوره 12 قدم چه روزهایی بود ومن امروز هییییچ شباهتی به لیلای سال98 ندارم یعنی هیچ شباهتی،یک ورژن جدید ویک زندگیه جدید .به خودم گفتم شرایط ووضعیت الان تو از سال98خییییلی بهتره وهمش به خاطر دوره ی 12 قدمه پس چرا نیام دوباره این دوره رو به صورت تمرکزی برای یکساله دیگه کار کنم ،فکرشو بکن به چه دستاوردهایی خواهی رسید….هر چند که یکبار دیگه هم دوره ی 12 قدم رو کار کردم اما شاید به عنوان یه دوره ی تکراری شنیدم اما شنیدن مجدد لایوها منو برد به حال وهوایی که چقدر تشنه ی شنیدن این آگاهی ها بودم .میخوام این دوره رو جوری شروع کنم که انگار تازه خریدم واولین باره میشنوم.مطمیئنم نتایج شگفت انگیزی خواهد داشت.
مریم جان برای این کار فوق العاده ودوره ی بی نظیر ازتون سپاسگزارم .شما دستی از دستان خدا هستید در کنار استاد که در فهم دقیق تر قوانین به ما کمک می کنید.
سلام و صد سلام، استاد دیروز که در تلگرام اعلام کردید برای برنامه ی لایو اینستا، ذوق زده بودم ، در حالیکه هیچ اپلیکیشنی روی گوشیم نیست، گفتم خدا خودش درست میکنه و این برنامه را خواهم دید. امروز اومدم در قسمت دانلودها که نظر بخونم دیدم برنامه ی لایو را گذاشته اید. یک عالمه خوشحال شدم.مثل همیشه حاوی نکات ارزنده ی فراوان بودش.برای من دوسال طول کشید تا مسیر تکاملم را طی کنم و به اون آرامشی که میخوام برسم، همون آرامشی که نگرانی برای فردا وجود نداره، برام مثل حسرت شده بود، میگفتم میشه روزی این احساس را داشته باشم، اما حالا واقعا وجود داره،عمیق عمیق.خدا را شاکرم برای این نعمتش. از اینکه خدای متفاوتی را شناختم خوشحالم. ممنون که این خدا رو بهمون نشون دادید.
سلام و عرض ادب و احترام خدمت استاد عزیز و خانم شایسته نازنین
سپاسگزاری میکنم از مریم جان عزیز برای اجرای این پروژه الهامی و هدایت الهی
همین دیروز با خدا صحبت میکردم و گفتم خدایا چیکار کنم دیگه نترسم؟چیکار کنم ذهنم را از خیلی از عواامل بیرونی پاک کنم ؟گفتم خدا واقعا من میخام تغییر کنم ،گفتم خدا بخودت قسم خسته شدم از ترسیدنم ، میخام راحت و رها زندگی کنم ، گفتم خدا وجودم را از ترس پاک کن.
5 صبح نمازم را خوندم اومدم سایت ، واقعیت بنر سایتو دیدم تعجب کردم ، اینقدر دقیق ؟ خدایا چجوری الهام کردی به مریم جان؟چجوری من به درجه ای رسیدم که چنین درخواستی داشته باشم ؟ و چجوری این همزمانی بوجود اومد؟
اونقدر برای من هدایتش واضح و شفاف بود و بقول مریم جان پاسخی بود از درخواستی که اینروزها از خداوند داشتم .سریع دست به کار شدم ، دفتر جدید برداشتم و تعهد جدی و قلبی دادم و نوشتم و گفتم بله نوبت منه خداوند را اجابت کنم،
بله نوبت منه به پاسخ خداوند لبیک بگم و اولین گام را برداشتم.
چون حقیقت این است که هر کدام ما در هر لحظه در حال همکاری با یک مسیر هستیم. آن مسیر یا ترس ها و محدودیت های ذهن است یا امیدها و امکان پذیری های قلب
چهارشنبه باوجود هزاران ترسی که بر من غلبه کرده بود و نجواهای ترسناک شیطان اقدام کردم برای الهامی که از طرف خداوند شده بود ،برای من بیان این جمله به همسرم که میخام برم ارشد ثبت نام کنم و بخونم سخت تر از پریدن از ارتفاع 2000 متری بود ،شاید باورتون نشه قلبم به تپش افتاد خدا را صدا میزدم و بیان کردم.شاید همین همین بیان کردن نشانه ی جسارت و ایمان من بود چون عصر همونروز بصورت جادویی کارم در دانشگاه پیش رفت ،
فردای اونروز بطور شگفت انگیزی من سوپرایز شدم از طرف کی ؟ از طرف کسی که میگفت اگر بری دانشگاه یه قرون کمکت نمیکنم و دوست ندارم بری دانشگاه ، معجزه بود خدا شاهده اولین بارم بود اینجوری سوپرایز شدم .ـ
چند روزی بود دفترم مینوشتم خدایا ایرپاد میخام ، فردای اونروزی که من قدم برداشتم همسرم یهو یا ایرپاد اومد سمتم و من وقتی دیدم دهنم بااااز موند به معنای واقعی سوپرایز شدم اصلا انتظارش را نداشتم اصلا . چرا باید در همچین روزی همسرم ایرپاد بخره بیاره ؟
اینجا بود یاد حرف استاد افتادم
جهان از من حمایت میکنه وقتی که من حرکت میکنم با ایمان، وقتی جسارت مو نشون میدم وقتی ایمانمو نشون میدم،جهان درها را باز میکنه مهم نیست که الان درها بسته است. من اگر با ایمان حرکت کنم جهان درها را باز میکنه.
این اولین سوپرایز من بود، این اولین دری بود که باز شد بعد از اینکه جسارتمو نشون دادم ، و ایمانم تقویت شد.و ایمان دارم برای سوپرایزهایی برای درهایی که به همین زودی در انتظارمه و باز خواهد شد.
اعتمادم به خداوند بیشتر شد برای اینکه قدم های بعدی را محکم تر بردارم و با ایمان بیشتر ،وقتی احساسم را خوب کردم و رها کردم، ایده ای بمن الهام شد برای اینکه این مسیر را راحت تر طی کنم و با این ایده احساسم خوبتر و آرامشم بیشتر شد.
ممنون از استاد بابت آگاهی های این فایل واقعا وقتی این فایلارو گوش میدیم و فکر میکنیم به باورا و عملکردهایه خودمون که کجاها واقعا با توقع داشتن از بقیه یا یک فرد خاص خودمون دستای زندگیو بستیم تا نعمتها از هزار روش و طریق و راه حل دیگه وارد زندگیمون نشه منم واقعا سال های اول ازدواج مون همیشه در رنجش بودم از خانواده همسرم یا خانواده خودم ک عروسیمون کجاها کمو زیاد گذاشتن یا تو جهازمون چیش خوب و بد بود یا انتظار فلان سرویس طلا رو داشتم اما بعد که با قوانین آشنا شدم گفتم خدای من تو چقدر بزرگ بودی که همسرم رو تو حمایت کردی که به تنهایی بتونه مجلس بگیره خونه رهن کنه لوازمشو بگیره حالا خانوادش مثل مهمون هم اگه اومدنو رفتن من شکرگزار باید باشم که اونا بودن که بیان تو مهمونی ما شرکت داشته باشن وقتی دیدم و توقعم فقط از خدا شد دیگه از کس خاصی توقع دریافت چیزی نداشتم از خدایی داشتم که همه قلبارو مهربون میکنه و دستاشو واسم میفرسته تا هرچی من بخام به آسونی و راحتی داشته باشم و تجربه کنم واقعا چقدر وقتی انتظارم از خدا شد منی که سال ها رنجش داشتم که کی چی نداده الان دوس دارم خودم به همه ببخشم بدون انتظار ولی بازم این آگاهی ها وقتی تکرار نمیشن مثل علف هرز به قول استاد در میان و به شکلایه دیگه مارو اصلمون دور میکنن و با اینکه من این مساله رو تو وجودم حل کرده بودم چند وقت پیش از مادرم رنجش توقع و انتظار داشتم که چرا تو نگهداری بچه هام که پشت هم با فاصله سنی کم بودن کمکم نمیکنه وقتی حال و احساسم بد بود و فایلا رو گوش میدادم دوباره این موضوع رو پیدا کردم که من باور دارم که چون پدر و مادرمون مارو به دنیا آوردن باید همیشه منو ساپورت کنن حالا به هر شکلی با اینکه من یک بار این مسئله رو تو ذهنم فک میکردم حل کردم اما دیدم نه باز به شکل دیگه ای با توقع داشتن دارم از مسیر اصل خودم دور میشم دوباره رفتم دنبال حل مساله گفتم من باور دارم خدایی که دوتا پسر پشت هم با فاصله سنی یک سال به من داده اون قدرت عشق و توانایی رو به من داده که بتونم با عشق بهشون خدمت کنم و لذت ببرم فقط باید باورامو تغییر بدم فک میکنم جسمم ضعیفه پاشدم رفتم بدنسازی و ورزش کردن در کنارشم رو باورام با عبارت تاکیدی کار کردن که هر روز کارها برام آسانتر میشه ،فرزندانم دلیل شادی آرامش و حال خوب من هستن ،زندگی هر روز پر از طراوت و تازگی ست من اینقدر حال و انرژیم تو کمتر از 3ماه تغییر کرد که اصلا قابل گفتن نیس و سپاس گزار شدم از مادرم بابت زحمتایی که در توانش برای من کشیده و توبه کردم بابت این باور شرک آلود ک با توقع و انتظارای بی جا منو از اون قدرت عظیم که من هرچی بخام بهم میده دور کرده بود و همیشه هر روز باید رو ذهنمون کار کنیم چون فکر میکنیم باورا دکمس که با یه بار زدن عوض شن نه ما باید مدام باید رو خودمون کار کنیم تا متوجه شیم کجاهای باورامون ایراد داره و هر روز به قول مریم جون ذهنمون رو مثل خونمون تمیز کنیم تا بیشتر نعمت هامون رو ببینیم بازم شکر بابت این سایت و هدایتم به این آگاهی ها ️
زمانی که شما این فایلو ضبط کردین من دقیقا اونجایی بودم که سیل شد و اون موقعه شما رو نمیشناختم… ذهنم الان رفت تو گذشته و یادم اومد که چند سال قبل سیل سال 86 بود زمانی که ما 4 تا دختر بچه بودیم خواهر کوچیکم فقط یکسالش بود با مادرم اومدیم کرج تا کار کنیم و زندگیمونو بسازیم زندگی تو شهرغریب برای مایی که پدر و برادر هم نداشتیم خیلی سخت بود مادرم میرفت خونه های مردم نظافت و پرستاری میکرد و ما رو هم همراه خودش میبرد دیگه اصلا فک نمیکرد که چقدر ما از نظر روحیه لطمه بخوریم و احساس کمبود داشته باشیم میگفت مجبوریم بعد چند سال با هزار زحمت و وام کمیته تونستیم یه خونه تو مسکن مهر ماهدشت بخریدیم ولی زلزله اومد ترگ خورد دولت گفت باید تخلیه بشن بازسازی که شد میتونین دوباره به خونتون برگردین ما رفتیم یه خونه اجاره کردیم تا اینکه خونمون رو بازسازی کنن اما مادرم بدون اینکه بما چیزی بگه خونه رو فروخته بود با پولش یه مغازه یجای افتضاح اجاره کرده بود تمام وسیله هاشم نقد خریده بود بعد یمدت دزد مغازه رو زد بقیه پول خونه رو هم یه ماشین خریده بود داده بود دست ینفر باهاش کار کنه طرفم تصادف کرد خودش هیچیش نشد خدا رو شکر اما ماشین کلا سوخت وقتی این اتافقا افتاده بود مادرم با گریه زاری بما جریان رو گفت و تا اون موقعه همچی رو پنهون کرده بود اینجوری شد که همه پول خونه بفنا رفت … هر چقدر ما تلاش میکردیم همیشه مادرم خیلی سرخود و مغرورانه عمل میکرد و بدون آگاهی یکارای میکرد که آخرش فقط دردسر و خرابی به بار میاوارد بعد براشم درس عبرت نمیشد بازم تکرار میکرد هر چی بدست میاواردیم بفنا میداد زمانی که من دیپلم کامپیوترمو گرفتم بعد کنکور دادم و مهندسی کامپیوتر دانشگاه قبول شدم و رفتم دانشگاه بلکه شاید کار مناسبی پیدا بشه و من مجبور نباشم نظافت و پرستاری و فروشندگی کنم دانشگاهم شهرستان بود و برای مخارج دانشگاهم لوازم آرایشی و شال و روسری تو خوابگاه میفروختم و نیمه وقت خدمات کامپیوتری کار میکردم و چند وقت یبار میومدم به خانوادم سر میزدم یه روز که اومدم خونه مردی رو دیدم که مادرم گفت باهاش صیغه کردم من جا خوردم آخه چرا مثل همه کاراش بازم نگفت اون مرد اصلا مناسبش نبود اون زن داشت و حتی اوضاع مالی خوبی هم نداشت راننده تاکسی بود نمیدونم چطور مادرم اونو قبول کرده بود گفت هر هفته میاد خونه ما و فقط یه مبلغ ناچیزی بمادرم میده منم مخالفت کردم داغون شدم خیلی بهم برخورد مادرم فک میکرد که هیچ مردی حاضر نیست باهاش ازدواج رسمی کنه چون اون 4 تا دختر داشت و چون اوضاع خوبی نداره یه مرد پولدار سمتش نمیاد ولی من اصلا اینجوری فک نمیکردم باهاش بحثم شد اما مادرم گفت دوست نداری میتونی خونه نیایی و همون دانشگاهت تو خوابگاه بمونی منم قهر کردمو اصلااا نمیتونستم اون شرایط رو قبول کنم رفتم شهرستان دانشگاهم و دیگه هم برنگشتم
یسری زمین کشاورزی داشتیم تو روستا کنار رودخونه رفتم به یکی از اقوام سر بزنم که دیدم که اونجا خیلی آباد شده مردم درآمد عالی دارن منم با کمک یکی از اقوام درختها رو انجیر و انار زدم و چون درختا کوچیک بودن هنوز درآمدنداشتن مجبور شدم رو زمینها صیفی جات بکارم خیار،بادمجون،کدو و… تابتونم مخارج باغ وکارگرا و دانشگاه خودم رو دربیارم صبح ها ساعت 5 بیدار میشدم تا آخر شب مدام کار میکردم هم دانشگاه میرفتم… زندگی تو روستا و یه اتاق 12 متری بدون گاز کشی برای منی که تو عمرم نه روستابودم و کشاورزی نکرده بودم خیلی سخت بود اما تنها چیزی که باعث میشد ادامه بدم امید بود امید داشتن به اینکه روزای خوب میاد شرایط تغییر میکنه اوضاع همینجوری نمیمونه… منم میتونستم که زمانی از خونه قهر کردم برم به فساد و اعتیاد کشیده بشم اما گفتم اوکی مامان من راهه خودمو میرم و رفتم سعی کردم اوضاع رو درست کنم یا حتی موقعه ای که از 13 سالگی شروع کردم به کار کردن تو کرج و تهران میتونستم هزار کار خلاف بکنم اما انجام ندادم چون میدونستم خوشبخت نمیشم
بعد رفتنم از خونه خواهرام هم دیگه بخاطر مادرم باهام ارتباط نداشتن و دو تا از خواهرام رو مادرم به دو برادر شوهر داد و بمنم هیچی نگفتن و عروسیشون نبودم زمانی که شنیدم ناراحت شدم اما کاری نمیتونستم انجام بدم از خدا براشون خوشبختی خواستم
بعد از 3 سال زمانی که مادربزرگم فوت کرد تو خاکسپاری خانوادمو بغل کردمو آشتی کردیم من عاشق مادربزرگ بودم… بعد از اونم تابستون و پاییز درگیر انجیر و انار چیدن بودم و زمستون و بهار هم انجیر خشکای خودم و مردم روستا رو میخریدم میبردم کرج و تهران میفروختم 8 سال از رفتن من به روستا گذشته بود زندگیم خلاصه شده بود فقط زحمت کشیدن بدون هیچ دوست و تفریحی میگذشت تا باغها بزرگ شدن میوه دادن اوضاع داشت خوب میشد تا اینکه عید روز دوم سال نو بود که رودخانه کرخه طغیان کرد و سیل وحشتناکی اومد تمام پل های بزرگ و خونه ها و ماشینا و درختها رو از ریشه کند و نابود کرد تمام زحمات منم بفنا رفت… من خیلی ناراحت و عصبی بودم از اینکه به چیزاهایی امیدوار بودم که با یه زلزله و سیل نابود میشدن اون موقعه مردم خیلی منتظر این بودن که دولت بهشون کمک کنه تو اون روستا که من بودم چون جاده ها و پل ها خراب شده بود دولت با هواپیما براشون خوراک و پوشاک میاوارد اما اونایی که منتظر نموندن پیاده از کوه ها از روستا خارج شدن بیشتر منتظر موندن تا همه کشور بهشون کمک کنن…. من اصلا دنبال هیچ کمک و پولی از دولت و کسی نبودم با اینکه تماما هر آنچه که براش زحمت کشیدم خراب شد بعدشم که فلج شدم تو بیمارستان بستری بودم و تمام فکرم این بود که سرپاشم و مرخص شم بعد از اینکه حالم خوب شدمیدونستم خداوند بهم کمک کرده خواستم که خدا منو هدایت کنه که چطوری زندگیمو بسازم میدونستم اگه بخدا توکل کنم و اجازه بدم خداوند منو هدایت کنه دیگه از زلزله و سیل در امان هستم شروع کردم قرآن خودندن مدتها کتاب های موفقیت رو مطالعه کردم تا از طریق خواهرم با استاد عباس منش آشنا شدم و از دوره هاشون استفاده میکنم هر روز از خدا میخوام هدایتم کنه به مسیر بهتر و سعی میکنم باورهامو عوض کنم بلکه زندگی بهتری داشته باشم
چقدر نوشتممم وقتی استاد از سیل و زلزله گفت و از اینکه یکسال از خونشون قهر کرده منم نا خودآگاه گذشته برام مرور شد چون تجربشو داشتم زلزله اومد بعدش با مادرم بحثم شد از خونه 3 سال قهر کردم و عید اون سال که سیل اومد…..
هر چی تو ذهنم اومد رو نوشتم…. امیدوارم که مفید باشه صحبتام
هر جا ک هستین درپناه خداوند مهربان و بخشنده شاد و سلامت باشین
درود و خداقوت خدمت استاد عباس منش عزیز، خانم شایسته نازنین و کوشا و همه دوستان خوبم در این مسیر زیبای زندگی
کلامم رو با این شعر زیبا از مولانا و آیات ابتدایی سوره مومنون شروع میکنم
از خدا غیر از خدا را خواستن
ظن افزونی است و کلی کاستن
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ
به نام خداوند رحمتگر مهربان
قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ ﴿1﴾به راستى که مؤمنان رستگار شدند (1)
الَّذِینَ هُمْ فِی صَلَاتِهِمْ خَاشِعُونَ ﴿2﴾همانان که در نمازشان فروتنند (2)
وَالَّذِینَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ ﴿3﴾و آنان که از بیهوده رویگردانند (3)
وَالَّذِینَ هُمْ لِلزَّکَاهِ فَاعِلُونَ ﴿4﴾و آنان که زکات مى پردازند (4)
وَالَّذِینَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حَافِظُونَ ﴿5﴾و کسانى که پاکدامنند (5)
إِلَّا عَلَى أَزْوَاجِهِمْ أَوْ مَا مَلَکَتْ أَیْمَانُهُمْ فَإِنَّهُمْ غَیْرُ مَلُومِینَ ﴿6﴾مگر در مورد همسرانشان یا کنیزانى که به دست آورده اند که در این صورت بر آنان نکوهشى نیست (6)
فَمَنِ ابْتَغَى وَرَاءَ ذَلِکَ فَأُولَئِکَ هُمُ الْعَادُونَ ﴿7﴾پس هر که فراتر از این جوید آنان از حد درگذرندگانند (7)
وَالَّذِینَ هُمْ لِأَمَانَاتِهِمْ وَعَهْدِهِمْ رَاعُونَ ﴿8﴾و آنان که امانتها و پیمان خود را رعایت مى کنند (8)
وَالَّذِینَ هُمْ عَلَى صَلَوَاتِهِمْ یُحَافِظُونَ ﴿9﴾و آنان که بر نمازهایشان مواظبت مى نمایند (9)
أُولَئِکَ هُمُ الْوَارِثُونَ ﴿10﴾آنانند که خود وارثانند (10)
خداقوت خانم شایسته عزیز که این دوره جدید رو ایجاد کردید، ان شالله که این دوره 28 روزه ما رو آماده کنه برای آگاهی های بیشتر و بیشتر لذت بردن از زندگی
چقدر به جا و درست انتظار میرفت که اولین موضوع این سری لایوها بحث توحید باشه
هنوز اون احساس فوق العاده ای که برای اولین بار با مفهوم توحید از زبان استاد عزیزم آشنا شدم برام تداعی میشه وقتی از توحید صحبت میشه
اون موقع ها فقط در حد احساس خوب کار میکردم اما حالا انقدر نتیجه ایجاد کرده این موضوع که برای من حتی بیش از نتیجه گرفتن زیباست. ما نتیجه ها رو می خوایم که به احساس خوب برسیم پس اگه حسمون خوب میشه با شنیدن این آگاهی ها و یادآوری و قرارگیری در مسیر توحید یعنی ما به همه چیز رسیدیم. چقدر نیاز داشتم به این فایل، چقدر به جا بود این هدایت.
قبلا هم گفتم وقتی یه همچین همزمانی هایی ایجاد میشه بیشتر درک میکنم که بابا ما هرلحظه در حال هدایت هستیم اما خب ذهن هم کار خودش رو انجام میده و ان شالله که در این دوره بتونیم کنترل و هماهنگی بیشتری بین ذهن و قلبمون ایجاد کنیم، همه کسانی که در این دوره میان.
با وجود شلوغی امروزم وقتی صحبت از توحید و خدا شد انگار شارژ شدم و خودش بهم گفت که بیام و ردپای خودم رو بگذارم.
چه حرفایی زدین استاد
سوالی که من این روزها تقریبا هر روز از خودم و خدا میپرسم اینکه من چقدر باورت کردم؟
چقدر حست میکنم؟
چقدر از تو درک کردم؟
میدونم که هنوز خیلی کار دارم
اما خداروشکر که خودش هدایتم کرد و ان شالله بتونم در این دوره یک به روزرسانی توحیدی داشته باشم
واقعا همه ما لازم داریم
ما فکر میکنیم به روزرسانی برای دستگاه ها و چیزهای بی جانه
در حالی که خود ما هر روز و هر لحظه نیاز به به روزرسانی داریم
توحید هم نیاز به به روزرسانی و تکامل داره
وقتی استاد از توحید صحبت میکنند با خود میگم آیا کسانی که تدریس موفقیت میکنند و توحید رو نفهمیدند آیا واقعا فکر میکنند موفق هستند؟
به خودم میگم احسان سهم تو از درک رب چقدره؟
روی این موضوع کار کن که این ارزشمندترین داراییه تو
از خدا می خوام به همه کسانی که در این دوره شرکت کردند کمک کنه تا یک به روزرسانی توحیدی عالی داشته باشند
سلام استاد عزیزم، مریم مهربونم و هم فرکانسی های گلم
روزشمار تحول زندگی ام برگ هفتاد و چهارم
استاد جانم فایل امروز رو اگر بخوام در دو کلمه بگنجانم، اون کلمه، تغییر دیدگاه هست.
تغییر دیدگاه، افکار و احساسات ما رو و در نهایت ، نتایج ما رو تغییر میده.
از خودم مثال میزنم.
من صبح زود خواب دیدم که مادرم با لحن بسیار نامناسبی داره باهام صحبت میکنه و توی خواب دختر عموم بهم گفت، عاطفه چقدر مادرت بد صحبت میکنه و داشت دلداری ام میداد.
زمانی که بیدار شدم، گفتم این خواب داره خبر از ضمیر ناخودآگاه ام میده.
این خواب، یک خواب هشدار دهنده بوده برام که تمرکزم رو روی خوبی های مادرم بزارم. روی ویژگی های مناسب اش بزارم.
چند دقیقه بعد بیدار شدنم که داشتم خواب ام رو تحلیل میکردم، مادرم با لحن نامناسب و کلماتی عجیب و نازیبا با من صحبت کرد.
و من جواب ایشون رو ندادم و با خودم گفتم :
دیدی عاطفه، هم توی خواب و هم توی بیداری، جهان درون ات رو بهت نشون داد.
و همین مسولیت پذیری باعث آرامش من شد.
میتونستم نگاه دیگه ای انتخاب کنم و باهاش بحث کنم.
اما بیاد آوردم که ایشون مساله اعصاب و روان دارند و دارو مصرف میکنند. بعلاوه خودم رفتارهاش رو جذب کردم.
شروع کردم خاطرات کودکی ام یادآوری کردم که با روی باز ازم استقبال میکرد و اون زمان ها مادرم روان سالم تری داشتند.
فقط میتونم از رفتارهاش اعراض کنم
فقط میتونم با مرور خصوصیات خوب اش، روی خدا گونه اش رو برای خودم برانگیخته کنم
همین و همین !!!
تفاوت دیدگاه همینه !!!
تفاوت دیدگاه یعنی انتخاب مسولیت پذیری یعنی داشتن نگاه توحیدی !!!
بپذیرم رفتارهای مادرم با من، رفتارهای خودم با خودم هست.
کجاها به خودم بی حرمتی میکنم ؟
کجاها خودمو دست کم میگیرم ؟
چه کارهایی انجام میدم که وایب بی ارزشی رو برای جهان ارسال میکنم ؟
کجاها دیدگاهی اشتباه به خودم داشتم که در شان ام نبوده ؟
رفتار دیگران با من ، آینه ی رفتار خودم به خودم هست.
کار من برخورد مناسب با خودمه.
احترام به خودمه.
دیدن ویژگی های مثبت مادرمه
قبول دارم گاهی خیلی کنترل ذهن سخت میشه اما شدنیه !!!
پس اش بر میایم که این بازی رو پذیرفتیم و داوطلب شدیم برای اومدن روی زمین !!!
آره استاد عزیزم. درست میفرمایید.
هیچ کس مسئول زندگی ما نیست. ما فقط مسئول زندگی خودمون هستیم.
بی حرمتی هایی که بهم شد، مسئولش خودمم.
مادرم وسیله ای شد از طرف جهان، که این پیام رو بهم بده که :
به خودت احترام بزار عاطفه
ارزش قائل شو برای خودت
خودت رو جمع و جور کن دختر
رفتار مادرم، آینه تمام نمای درون منه
اگر ایشون این رفتار نمیکرد از کجا میخواستم بفهمم درونم چی میگذره.
تضاد ها اومدند که ما رو هل بدند به سمت جلو.
اگر هل بخوریم به سمت جلو، ازشون منفعت میبریم.
اگر دیدگاه اشتباهی رو اتخاذ کنیم و همراه اون موج اشتباه، ما هم حرکت کنیم، بیچاره میشیم
اگر صبح با مادرم بحث میکردم، نتیجه اش توهین های بیشتر، و احساس بد بیشتر میشد.
فورا نتایج مادرم رو برای ذهنم مرور کردم. که :
احساس بد = اتفاق بد
و این شرطی شدگی رو وقتی براش تکرار کردم، ساکت شد و جواب مادرم رو نداد. یجورایی اهرم رنج رو براش فعال کردم.
به ذهنم گفتم اگر بخوای به مادرم گیر بدی، نتایج مون، شبیه اون بنده خدا میشه.
تمرکزت بزار روی خودم.
کاری به اون بنده خدا نداشته باش.
ایشون فقط یک وسیله ست که درونم رو نشونم داده.
به اندازه کافی بهم در کودکی محبت کرده و من انتظاری ازش ندارم.
روی خودمون کار میکنیم و به موقع اش بخش خداگونه اش برام فعال میشه.
استاد چه زیبا گفتین که :
” منجی در کار نیست ”
یادمه که توی یکی از روضه های مادرم، خانم جلسه ای به من گفت این کتاب ها مال امام زمان هست و ببر تو مدرسه بفروش.
من یازده سالم بود اون موقع ، خلاصه قبول نکردم.
و خانم جلسه ای زد زیر گریه و گفت چقدر امام زمان تنهاست که کسی حاضر نیست براش کاری کنه.
سپس خواهرم برای آروم کردن اون خانم، کتاب ها رو پذیرفت و قرار شد براش بفروشه.
یعنی حتی، منجی که قبول کرده بودند رو محتاج و تنها متصور میشدند.
وقتی با قانون آشنا شدم و فهمیدم که منجی خود ما هستیم، وقتی از دامن خرافات خلاص شدم، آرامشی در سراسر وجودم حکم فرما شد.
چقدر مسیر خودشناسی به آرامشم کمک کرده.
استاد جانم درباره ایده های تکاملی هم باهاتون موافقم.
هر چقدر افکار و باورها، قدرتمندتر باشند ایده ها کارا تر و قوی ترند.
استاد جانم به نکته مهمی اشاره کردین ، اینکه خوشبختی حال خوب هست و نتیجه حال خوب ثروت هست.
اگر همه دنیا داشته باشی اما حالت بد باشه ، نمیتونی از نعمت ها درست استفاده کنی.
با حال خوب، در مداری قرار میگیریم، که ثروت لاجرم وارد زندگی مون میشه.
و این یعنی خوشبختی.
فایل امروز خیلی باورهای خداگونه ام رو تقویت کرد.
باورهایی درباره اینکه فقط یک نیرو در جهان حکم فرماست.
ازتون سپاسگزارم که زمان گذاشتین.
راستی استاد انقدر ذوق کردم وقتی دیدم، از اینستا سر در نمیارین !!!
این یک موهبت بزرگ هست.
اینکه این روزها نود درصد مردم تو اینستا و شبکه های اجتماعی میچرخند و شما حتی پنج دقیقه تو شبکه ها نیستید، این یک موهبت عظیم هست.
خودم یادمه قبل از اینکه با قانون آشنا بشم، ساعت ها تو لایو های بی محتوا، وقت و هزینه میکردم و تا نصف شب وقت طلایی ام رو هدر میدادم.
یادمه همش درگیر اخبار ها و استوری های دیگران بودم
و جالبه ذره ای آرامش نداشتم.
از زمانی که با قانون آشنا شدم، اصلاااااا برام مهم نیست تو لایو ها چی میگذره
دیگه زمانم و نت ام رو هزینه زندگی بقیه نمیکنم.
همه دلخوشی ام، خودشناسی هست.
این دیدگاه زندگی به سبک شخصی، خیلی بمن کمک کرده.
کمک کرده زندگی ام با کسی مقایسه نکنم.
کمک کرده سرم تو لاک خودم باشه
کمک کرده قضاوت بقیه نکنم
کمک کرده ارزشمندی ام به چیزی گره نزنم
و بی نهایت سود دیگه
استاد جانم، مریم مهربونم بابت تهیه ، تدوین این فایل توحیدی ازتون سپاسگزارم.
از خداوند مهربونم هم متشکرم که از زبان شما با من صحبت کرد و بر من جاری شدش تا این کامنت زیبا نوشته بشه.
از عزیزانی که کامنت بنده مطالعه کردند، کمال تشکر را دارم.
آگاهانه و عاشقانه دوستتون دارم
همگی در پناه الله یکتا باشیم.
به نام خداوند قدرتمند
دیروز بعد از گوش دادن به فایل ذهن چگونه فریب ما میدهد خوابیدم
تو یه خوابی که جریان خاصی داشت یه نفر اومد یه حرفیو بهم زد، گفت:
اونی نباش که موقع قدم زدن میوفته دنبال دوستش و دوستش هر کجا میره اونم میره دنبالش، پیرو کسی نباش، به اندازه ای اعتماد به نفس داشته باش که همیشه تو پیشرو باشی و بقیه دنباله رو تو باشن
معموملا تو جمع ها من آدمیم که تابع نظر جمع هست و حرف خودشو نمی زنه، خیلی مواقع این قضیه به ضرر من تمووم میشه، یه هفته قبل یه ایده ای رو تو پروه مطرح کرده بودم ولی اونا ایده مو جدی نگرفته بودن، میدونم که مشکل از اونا نبود مشکل از من بود
هرچقدر که من برای خودم ارزش قائل باشم بقیه هم برای من ارزش قائل خواهند بود
بعد از این که از خواب بیدار شدم دیدم که یکی از رفیقام به صورت کاملا تصادفی یه پستی درباره ی ایده من فرستاده، اونجا متوجه شدم که خدا داره باهام حرف میزنه
استاد عزیزم، این دومین باره که در طول یک هفته خداوند انقدر واضح باهام حرف میزنه، و اولین باری بود که تو خواب باهام حرف زد، خیلی از شما ممنونم، خیلی از شما ممنونم که با کمک فایل های شما به چنین لولی زسیده ام که خیلی واضح تر حرف های خدا رو دریافت میکنم
روز هفتاد و چهارم فصل سوم
خداوندا، باز هم آمده ام با تو معاشقه کنم، با شنیدن حرف های استاد، دلم به زبان آید و حرف بزند، و عشقش را به تو توضیف کند.
می دانم که تو هیچ بدی را برای من نمی خواهی، می دانم که تمام بدی ها از خودم است و تمام خیر ها از سمت تو می آیند، اگر هم بدی وجود دارد به خاطر رشد من رخ میدهد. در نهایت رشد من است که مهم است، چون رشد من باعث پیشرفت جهان می شود، خیلی خیلی خوشحالم که هر چقدر که رشد می کنم پیش تو عزیز و عزیز تر می شوم، خداوندا هزاران بار شاکرت هستم.
خوشحالم که سیستمی را برای این جهان تعریف کردی
که هر کسی جزای عمل خودش را می بیند
و همه چیز سر جای خودش است
خوشحال و سپاسگزارم که در این دنیای بی نهیایت زیبا
هیچ بی عدالتی وجود ندارد
چون تو داروغه اش هستی
و تو به هیچ وجه اجازه نمی دهی که حق کسی پایمال شوی
هر وقت که حرفی از تو می شود
یا دلم یادت می افتد کلا حالم عوض می شود
کل دنیا برایم بی ارزش می شود، تنها چیزی که برایم با ارزش می شود
لذت در کنار بودن تو است
به قول شادمهر:
حالم عوض میشه
حرف تو که باشه
خخخخخ
الهی هزاران بار شاکرت هستم که مهم ترین کار هر روزم
این است که در وبسایت فعالیت داشته باشم
خوشحالم که در اینجا یاد می گیرم که
اگر می خواهم بهترین حالت زندگی را داشته باشم
باید تلاش کنم روی پای خودم بایستم
و نباید چشمم به داشته های دیگران باشد
توی این مسئله مشکل دارم و کاملا برایم واضح است
چشم داشتن به ارث و چیز های شبیه آن بسیار من را تنبل کرده است
خداوندا شرایط را طوری کن که روی پای خودم بایستم
حتی اگر شد شرایط را به ظاهر سخت کن
می دانم این حرف عجیبی است، ولی این باعث خواهد شد حرکت کنم
و حرکت کردن است که باعث پیشرفت اصلی من خواهد شد
خداوندا کمکم کم کار هایم را سریع تر و بهتر انجام دهم
خدایا کمکم کن تا به تو متکی باشم
چشمم به دنبال ارث و پول بابام نباشه
تا چشمم به دنبال دولت نباشد
ایاک نعبد و ایاک نستعین
متکی بودن به اینجور چیز ها نه تنها باعث پیشرفتم نمی شود
بلکه بار ها و بار ها مرا پس می اندازند
باید به تو تکیه دهم، تویی که قدرتمند هستی، تویی که همه چیز از ان توست، تو صاحب همه چیز هستی
کمکم کن تا احساس لیاقتم را بیشتر و بیشتر کنم
تا بیشتر و بیشتر از نعمت های تو دریافت کنم
خوشحالم که لیاقت این را دارم که بهترین موبایل را داشته باشم
خوشحالم که لیاقت این را دارم که بهترین لپ تاپ را داشته باشم
خوشحالم که لیاقت دارم در بهترین دانشگاه، با بهترین استاد کار می کنم
وقتی که مردم اسرائیل، در اسارت رومی ها بودند
منتظر منجی بودند، حس می کردند که یک نفر باید بیاید و آن ها را نجات دهد
آن یک نفرشان آمد و به آن ها گفت که خداوند کنار شماست
و همین! (فیلم مریم مجدلیه 2018 به بهترین شکل این موضوع را توضیح می دهد و خیلی مرتبط با حرف های استاد هست، (بهترین فیلمی که دیده ام))
و برای این که مشکلاتم حل شود
تو کافی هستی ای پروردگار قدرتمندم
ایاک نعبد و ایاک نستعین
استاد عزیزم، این حرف ها را همین الان نیاز داشتم
خداوند را شاکرم که من را به سمت شما هدایت کرده است
خوشحالم که لیاقت این را دارم که کوه و آسمان ها و زمین را مسخر من کرده ای
من لیاقت این را دارم که به هدفی که سال هاست دنبالشم برسم
لیاقت این را دارم که در پروژه ای که چند روز بعد قرار است تحویل دهم بالاترین نمره را بگیرم
من لیاقت این را دارم که از آن چیزی که بلدم درامد داشته باشم
من لیاقت این را دارم که خداوند مرا به راه راست هدایت کند، به راه کسانی که به آن ها نعمت داده است
من لایقم که بنده ی خوبی باشم، لایقم که به بهترین شکل بندگی خداوند را بکنم
سپاسپگزار و بنده ی پروردگاری هستم که تمامی قدرت دست اوست
فقط او را می پرستم و فقط از او کمک می خواهم
بقیه هیچ چیز نیستند، اصلا قدرتی در بقیه وجود ندارد، ذهن من است که به آن ها قدرت می دهد
برای اولین بار در زندگی ام، استفاده از اینستاگرام را به حداقل رسانده ام
درست از وقتی که این حرف استاد را شنیدم که اگر می خواهی به هدفت برسی، ورودی هایی را به ذهنت بده که درمورد هدفت باشد
چرت و پرت و حاشیه را به ذهنت نده
با جامعه همسو نشو
اغلب مواقع ، تفکر مقابل اکثریت جامعه، تفکر درست است
ادب از که آموختی؟ از بی ادبان!
استاد عزیزم، این فایل خیلی ارزشمند است، ممنون می شوم اگر فایل را به صورت صوتی هم در سایت قرار دهید.
استاد عزیزم نمی دونم چرا ولی تازگی ها خیلی به سریال های روی سایت علاقه مند شدم، این کنجکاوی که به تازگی به وجود آمده برایم عجیبه
مردمی که شما را می برند بالا
با یک بشکن شما را می آورند پایین
این جمله خیلی درسته، خیلی خیلی درسته، واقعا به شنیدن این جمله نیاز داشتم، این اواخر خیلی روی روابطم کار می کنم ، خیلی به شنیدن این جمله نیاز داشتم، خدایا شکرت.
با تشکر از همراهان عزیزم.
به نام خدای مهربان سلام خدمت استاد عزیزم و دوستان خوبم و خانم شایسته نازنین
پروژه خانه تکانی ذهن | گام اول
من به تازگی از دوره ارزشمند دوازده قدم فارغ التحصیل شدم و خدا میدونه چه نعمت هایی در تمام جنبه های زندگی اعم از مالی و روابط و سلامتی و معنویت وارد زندگیم شد و تصمیم داشتم از اول مهرماه دوباره دوره دوازده قدم رو از قدم اول شروع کنم و تا عید اهدافی رو برای خودم در نظر گرفتم و طبق دستورالعمل ستاره قطبی از خداوند هدایت خواستم که کمکم کنه و بهم بگه چطور راحت و آسان به اهدافم برسم وقتی وارد سایت شدم و بنر جدید سایت رو دیدم و توضیحات خانم شایسته رو شنیدم گفتم این همون هدایت الله است و همونطور که در قدم هفتم یاد گرفتم که برای رسیدن به اهدافم برای خدا راه تعیین نکنم و هدایت خداوند رو بپذیرم تصمیم گرفتم به جای شروع قدم اول ابتدا این پروژه رو کار کنم من تصمیم داشتم قدم اول رو شروع کنم اما هدایت خداوند این بود که ابتدا این پروژه رو کار کنم من هم به نشانه تسلیم دست هام رو بردم بالا و گفتم خدایا هرچی تو بگی و با نام و یاد خدا این پروژه رو شروع کردم.
مثل دوره ارزشمند دوازده قدم قبل از شروع پروژه گام به گام یک چکاپ فرکانسی در تمام زمینه ها از خودم گرفتم و پایان پروژه هم دوباره این کار رو تکرار میکنم چون مقایسه هردو چکاپ در ادامه مسیر خیلی خیلی بهم کمک خواهد کرد.
اما درباره این فایل زیبا من میخوام یک تجربه از خودم تعریف کنم…
چند سال پیش قبل از اینکه من با این مسائل آشنا بشم از لحاظ شخصیتی خیلی خیلی ضعیف بودم خیلی احساس ناتوانی داشتم و خیلی روی دیگران حساب میکردم اوایل ازدواجم بود و من بیکار بودم به واسطه ی باورهایی که از خانواده و مدرسه و … هم در ذهنم ایجاد شده بود هم از لحاظ باور به توانایی های خود خیلی مشکل داشتم هم این باور رو هم داشتم که برای استخدام شدن در هرجا باید حتما پارتی داشته باشم این دو باور به قدری دست و پای من رو بسته بود که نمیتونستم برای خودم کاری دست و پا کنم و همش هم توی فامیل دنبال این میگشتم که ببینم کی کجا کار میکنه که برم التماسش کنم برای اینکه برام پارتی بازی کنه و دست من رو یه جایی بند کنه روزها از پی روز ها میگذشت و من هرروز بی پول تر میشدم و زندگی هم خیلی داشت سخت و سخت تر میشد یادمه یه بار همسرم که تازه عروس بود از برنجی که مادرش بهمون داده بود مقداری دم کرد و بهم گفت توی خونه نمک نداریم برو نمک بخر و من پول نداشتم که نمک بخرم الان که چندساله از اون ماجرا میگذره هنوزم طعم زجرآور اون برنج بی نمک زیر زبونمه و یادمه که اون برنج رو خالی خوردیم چون پولی نداشتم که چیزی بخرم کنارش بخوریم.
بعد از اینکه خیلی سعی کردم کسی از این اوضاع و احوال ما خبردار نشه یه روز دیگه طاقت نیاوردم و به برادرم زنگ زدم و التماسش کردم که به همسرش که در یک بیمارستان منشی بود بگه یه کاری برام انجام بده و پارتی بازی کنه که من استخدام اون بیمارستان بشم نمیخوام خیلی کامنتم رو طولانی کنم و از نوشتن جزئیات میپرهیزم اما همین قدر بدونید که دوسال طول کشید تا زنداداشم برام یه کاری انجام بده و من توی این دوسال اونقدر شرک ورزیدم اونقدر پاچه خواری برادرم و زنش رو کردم که الان از نوشتنش شرم دارم و بعد از اینکه من در اون بیمارستان با هزار بدبختی استخدام شدم حالا دوباره داستان های دیگه ای شروع شد و من کاملا زیر بار منت زنداداشم بودم اون نگاه های از بالا به پایین برادرم و همسرش اون ترحم های فامیل و اطرافیان که بهم میگفتن این بیچاره هیچی بلد نبود داداشش دستش رو گرفت اونقدر من رو آزار میداد که زندگی رو برام زهرمار کرده بود و روزی هزار بار به خودم میگفتم کاش هیچوقت از برادرم درخواست کار نمیکردم و همش دنبال یه روزنه بودم برای فرار از این افکار و فشار های روحی…
تا اینکه خداوند من رو هدایت کرد به سمت سایت عباسمنش دات کام و اولین بار از زبان استاد شنیدم که ما باید خودمون مسئولیت زندگی خودمون رو بر عهده بگیریم هرروز فایل ها رو گوش میدادم و مثل یک کویری که آب بهش رسیده تمام این آگاهی ها رو میبلعیدم خیلی خیلی از لحاظ ذهنی و از لحاظ مهارت های شغلی تغییر کردم و خداوند یکی از دستانش رو وارد زندگیم کرد بهم گفت فلانی تو که اینقدر مهارت داری تو که اینقدر شخصیت خوبی داری چرا توی این بیمارستان با این حقوق کمکارمیکنی چرا نمیای فلان بیمارستان خصوصی که یکی از بهترین بیمارستان های خصوصی کشور هست هم دیسیپلین کاری داری هم با نصف کار اینجا پول بیشتری هم میگیری .
به قول استاد پاشنه آشیل آدم هیچوقت از بین نمیره فقط کمرنگ تر میشه.
وقتی اون آدم این حرف ها رو زد اولش مقاومت کردم و گفتم نه استخدام شدن توی بیمارستان خصوصی پارتی میخواد من کسی رو ندارم و …ولی اونقدر روی خودم کار کرده بودم که یه حسی درونم گفت الان وقتشه که ایمانت رو نشون بدی مگه نمیگی استخدام شدن پارتی نمیخواد مگه نمیگی از لحاظ شخصیتی و مهارت شغلی قوی شدی مگه نمیگی تو با این شخصیت تغییر یافته لایق کارکردن در جای بهتری هستی پس نترس و حرکت کن و برو درخواست استخدامی بده.
یهروز پاشدم و به خدا گفتم اون دفعه من روی آدم ها حساب کردم و اون بلا سرم اومد اینبار میخوام روی تو حساب کنم ببینم جواب میده یا نه و رفتم و توی اون بیمارستان خصوصی فرم استخدام پر کردم اونقدر آروم بودم اونقدر احساس لیاقت داشتم که مطمئن بودم استخدام میشم تازه یه حسی همبهم میگفت استخدام شدی که هیچی نشدی هم اون ها لیاقت تو رو ندارن و برو یه جای دیگه خلاصه یه روز رو تعیین کردن و من رفتم امتحان دادم خیلی هم امتحانش سخت بود از هر ده نفر دونفر قبول میشد که یکی اش من بودم و کلا پروسه درخواست استخدامی تا شروع به کار من یک ماه طول کشید اون یک ماه هم دنبال کارهای اداری استخدام مثل باز کردن حساب بانکی و چکاپ پزشکی و … بودم وگرنه کل پروسه یکروز طول کشید و من اونجا فرق حساب کردن روی آدم ها و توقع داشتن از اون ها و حساب کردن روی خدا و توقع داشتن از خدا رو با گوشت و پوست و استخوانم درک کردم
روی آدم ها حساب کردم و دوسال کارم طول کشید و بعدش هم منت و آزار و اذیت بود
روی خدا حساب کردم و یکروزه کارم درست شد بی منت و با کلی راحتی وپول بیشتر ساختن.
و از اون روز تا الان که چهار سال میگذره زندگی من هر روز داره بهتر و راحت تر و لذت بخش تر میشه.
خدایا شکرت.
ممنونم از استاد شایسته عزیز بابت این دوره زیبا
ممنون از بچه های سایت بابت کامنت های عالی.
سلام عرض ادب،
امروز پنجشنبه 31 / 06 /1403 ساعت 00:03 شب.
آموزهایی که از این فایل ویدویی دریافت کردم :
– – توحید یعنی نگرانی بیرونی نداشتن / یعنی اینکه بدونی شرایط به سمتی میره که تو میخوای / یعنی احساس خوبی که وسط یک شرایط تلخ عجیب و غریبی که به نظر راه فراری ازش نیست و مثل یک اختاپوس قدرتمند پاهاشو دور تمام راههای تنفست گذاشته و محکم فشار میده ، ولی از درون تکیه کردی به خداوند و حالت خوبه .
//این فایل که بارها دیده بودمش و سیو دارمش تو کامپیوترم ولی اینبار چون با تمرکز بیشتر وتعهد بیشتری روش کار کردم چیزایی درونش داشت که فکرشو نمیکردم( امیدوارم این ذهنیت از ذهنم دور بشه که فکر نکنم هر چی رایگانه اهمیتش کمه)//
– – اولین و مهمترین ویژگی که تمام افراد موفق در هر زمین ای در خودش کاشتن و رشد دادن اینکه خودشون مسئول تمام و کمال زندگیشون هستن و توقعی از کسی ندارن
– – امیدوارم بتونم این ذهنیتو در ذهنم بکارم که با تغییر دولت و یا تغییر حکومت یا تغییر ریس جمهور یا رسیدن ارث یا داشتن پدر ثروتمند شرایط من تغییر نمیکنه این خودم هستم کهبا داشتن فکر درست و باور درست و استمرار در رسیدن به خواستم شرایط دلخواهمو ایجاد میکنم.
– – من اسیر شرایط جامعه خانوادم پدرم دولت و حکومت نیستم ومیتونم از درون خودم شرایطمو انتخاب کنم و شرایطی که میخوام را ایجاد کنم بعدش ببینم ایا همین بود که میخواستمه بعد دوباره این قدرت در من وجود داره که با تغییر نگاهم تغییر افکار غالبم دوباره شرایطی که میخوام ایجاد کنم و به سمتش برم و الی اخر
توقع داشتن از دیگران یعنی در مسیر اشتباهی هستم، توقع داشتن از دولت یعنی در مسیر اشتباهی هستم، تنها و تنها تمرکز و توجه باید رو خواسته ام باشه // من خالق شرایطم هستم و اگر در شرایطی که هست که نمیخوامش و اصلا خوب نیست مشکل از نوع نگاهمو امیدوارم بتونم این جملاتو انقدر تکرار کنم که بره تو لایه های زیرین ذهنم بره تو خونم
برای همه دوستانم آرزوی سلامتی و موفقیت دارم/ شاهرخ 33 ساله از پاکدشت
سلام براستاد عزیزم وبر مریم بانوی شایسته
خدا راسپاسگزار وجودتون هستم .چقدر ما شاگردان این مکتب معتاد شده ایم به حضور همیشگی شما وخودمان در سایت.چقدر معتاد شده ایم به انرژیه حضور شما استاد عزیز ومریم جان.
تمام تلاشم را کردم که هر روز در سایت باشم ودوره هایی را که دارم مرور کنم وفایلهای دانلودی را ببینم اما اعتراف میکنم که انرژیه حضور شما چیز دیگه ایه.این دوره که روی سایت آمد تا گام 4 رفتم وگفتم خب لایوهای استاده دیگه ومن بارها گوش دادم……اما به قدم 4که رسیدم دیدم نه……این یه چیز دیگس.مریم جان چقدر زیبا وتمرکزی اصل موضوع هر لایو رو بیرون کشیدید وذهن ما رو لیزری میبرید روی اصل….عالیه مریم جان یعنی دست مریزاد،خوش به حال استاد که چنین شاگرد فهیم ودوست وهمراهی در زندگی دارند…..
حالاکه به اهمیت این دوره پی بردم برگشتم واز گام یک تمرکزی شروع کردم ویه تصمیم دیگه هم گرفتم.دیدن لایوها منو برد به سال 98 ودوره 12 قدم چه روزهایی بود ومن امروز هییییچ شباهتی به لیلای سال98 ندارم یعنی هیچ شباهتی،یک ورژن جدید ویک زندگیه جدید .به خودم گفتم شرایط ووضعیت الان تو از سال98خییییلی بهتره وهمش به خاطر دوره ی 12 قدمه پس چرا نیام دوباره این دوره رو به صورت تمرکزی برای یکساله دیگه کار کنم ،فکرشو بکن به چه دستاوردهایی خواهی رسید….هر چند که یکبار دیگه هم دوره ی 12 قدم رو کار کردم اما شاید به عنوان یه دوره ی تکراری شنیدم اما شنیدن مجدد لایوها منو برد به حال وهوایی که چقدر تشنه ی شنیدن این آگاهی ها بودم .میخوام این دوره رو جوری شروع کنم که انگار تازه خریدم واولین باره میشنوم.مطمیئنم نتایج شگفت انگیزی خواهد داشت.
مریم جان برای این کار فوق العاده ودوره ی بی نظیر ازتون سپاسگزارم .شما دستی از دستان خدا هستید در کنار استاد که در فهم دقیق تر قوانین به ما کمک می کنید.
موفق وشاد باشید
سلام و صد سلام، استاد دیروز که در تلگرام اعلام کردید برای برنامه ی لایو اینستا، ذوق زده بودم ، در حالیکه هیچ اپلیکیشنی روی گوشیم نیست، گفتم خدا خودش درست میکنه و این برنامه را خواهم دید. امروز اومدم در قسمت دانلودها که نظر بخونم دیدم برنامه ی لایو را گذاشته اید. یک عالمه خوشحال شدم.مثل همیشه حاوی نکات ارزنده ی فراوان بودش.برای من دوسال طول کشید تا مسیر تکاملم را طی کنم و به اون آرامشی که میخوام برسم، همون آرامشی که نگرانی برای فردا وجود نداره، برام مثل حسرت شده بود، میگفتم میشه روزی این احساس را داشته باشم، اما حالا واقعا وجود داره،عمیق عمیق.خدا را شاکرم برای این نعمتش. از اینکه خدای متفاوتی را شناختم خوشحالم. ممنون که این خدا رو بهمون نشون دادید.
بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیم
بِه نامِ خُداوَندِ بَخشَنده مِهرَبان
سلام و عرض ادب و احترام خدمت استاد عزیز و خانم شایسته نازنین
سپاسگزاری میکنم از مریم جان عزیز برای اجرای این پروژه الهامی و هدایت الهی
همین دیروز با خدا صحبت میکردم و گفتم خدایا چیکار کنم دیگه نترسم؟چیکار کنم ذهنم را از خیلی از عواامل بیرونی پاک کنم ؟گفتم خدا واقعا من میخام تغییر کنم ،گفتم خدا بخودت قسم خسته شدم از ترسیدنم ، میخام راحت و رها زندگی کنم ، گفتم خدا وجودم را از ترس پاک کن.
5 صبح نمازم را خوندم اومدم سایت ، واقعیت بنر سایتو دیدم تعجب کردم ، اینقدر دقیق ؟ خدایا چجوری الهام کردی به مریم جان؟چجوری من به درجه ای رسیدم که چنین درخواستی داشته باشم ؟ و چجوری این همزمانی بوجود اومد؟
اونقدر برای من هدایتش واضح و شفاف بود و بقول مریم جان پاسخی بود از درخواستی که اینروزها از خداوند داشتم .سریع دست به کار شدم ، دفتر جدید برداشتم و تعهد جدی و قلبی دادم و نوشتم و گفتم بله نوبت منه خداوند را اجابت کنم،
بله نوبت منه به پاسخ خداوند لبیک بگم و اولین گام را برداشتم.
چون حقیقت این است که هر کدام ما در هر لحظه در حال همکاری با یک مسیر هستیم. آن مسیر یا ترس ها و محدودیت های ذهن است یا امیدها و امکان پذیری های قلب
چهارشنبه باوجود هزاران ترسی که بر من غلبه کرده بود و نجواهای ترسناک شیطان اقدام کردم برای الهامی که از طرف خداوند شده بود ،برای من بیان این جمله به همسرم که میخام برم ارشد ثبت نام کنم و بخونم سخت تر از پریدن از ارتفاع 2000 متری بود ،شاید باورتون نشه قلبم به تپش افتاد خدا را صدا میزدم و بیان کردم.شاید همین همین بیان کردن نشانه ی جسارت و ایمان من بود چون عصر همونروز بصورت جادویی کارم در دانشگاه پیش رفت ،
فردای اونروز بطور شگفت انگیزی من سوپرایز شدم از طرف کی ؟ از طرف کسی که میگفت اگر بری دانشگاه یه قرون کمکت نمیکنم و دوست ندارم بری دانشگاه ، معجزه بود خدا شاهده اولین بارم بود اینجوری سوپرایز شدم .ـ
چند روزی بود دفترم مینوشتم خدایا ایرپاد میخام ، فردای اونروزی که من قدم برداشتم همسرم یهو یا ایرپاد اومد سمتم و من وقتی دیدم دهنم بااااز موند به معنای واقعی سوپرایز شدم اصلا انتظارش را نداشتم اصلا . چرا باید در همچین روزی همسرم ایرپاد بخره بیاره ؟
اینجا بود یاد حرف استاد افتادم
جهان از من حمایت میکنه وقتی که من حرکت میکنم با ایمان، وقتی جسارت مو نشون میدم وقتی ایمانمو نشون میدم،جهان درها را باز میکنه مهم نیست که الان درها بسته است. من اگر با ایمان حرکت کنم جهان درها را باز میکنه.
این اولین سوپرایز من بود، این اولین دری بود که باز شد بعد از اینکه جسارتمو نشون دادم ، و ایمانم تقویت شد.و ایمان دارم برای سوپرایزهایی برای درهایی که به همین زودی در انتظارمه و باز خواهد شد.
اعتمادم به خداوند بیشتر شد برای اینکه قدم های بعدی را محکم تر بردارم و با ایمان بیشتر ،وقتی احساسم را خوب کردم و رها کردم، ایده ای بمن الهام شد برای اینکه این مسیر را راحت تر طی کنم و با این ایده احساسم خوبتر و آرامشم بیشتر شد.
خــــدایاااا شـــــــکرت
به نام قدرت عظیمی که هر لحضه در زندگیم جاریست
ممنون از استاد بابت آگاهی های این فایل واقعا وقتی این فایلارو گوش میدیم و فکر میکنیم به باورا و عملکردهایه خودمون که کجاها واقعا با توقع داشتن از بقیه یا یک فرد خاص خودمون دستای زندگیو بستیم تا نعمتها از هزار روش و طریق و راه حل دیگه وارد زندگیمون نشه منم واقعا سال های اول ازدواج مون همیشه در رنجش بودم از خانواده همسرم یا خانواده خودم ک عروسیمون کجاها کمو زیاد گذاشتن یا تو جهازمون چیش خوب و بد بود یا انتظار فلان سرویس طلا رو داشتم اما بعد که با قوانین آشنا شدم گفتم خدای من تو چقدر بزرگ بودی که همسرم رو تو حمایت کردی که به تنهایی بتونه مجلس بگیره خونه رهن کنه لوازمشو بگیره حالا خانوادش مثل مهمون هم اگه اومدنو رفتن من شکرگزار باید باشم که اونا بودن که بیان تو مهمونی ما شرکت داشته باشن وقتی دیدم و توقعم فقط از خدا شد دیگه از کس خاصی توقع دریافت چیزی نداشتم از خدایی داشتم که همه قلبارو مهربون میکنه و دستاشو واسم میفرسته تا هرچی من بخام به آسونی و راحتی داشته باشم و تجربه کنم واقعا چقدر وقتی انتظارم از خدا شد منی که سال ها رنجش داشتم که کی چی نداده الان دوس دارم خودم به همه ببخشم بدون انتظار ولی بازم این آگاهی ها وقتی تکرار نمیشن مثل علف هرز به قول استاد در میان و به شکلایه دیگه مارو اصلمون دور میکنن و با اینکه من این مساله رو تو وجودم حل کرده بودم چند وقت پیش از مادرم رنجش توقع و انتظار داشتم که چرا تو نگهداری بچه هام که پشت هم با فاصله سنی کم بودن کمکم نمیکنه وقتی حال و احساسم بد بود و فایلا رو گوش میدادم دوباره این موضوع رو پیدا کردم که من باور دارم که چون پدر و مادرمون مارو به دنیا آوردن باید همیشه منو ساپورت کنن حالا به هر شکلی با اینکه من یک بار این مسئله رو تو ذهنم فک میکردم حل کردم اما دیدم نه باز به شکل دیگه ای با توقع داشتن دارم از مسیر اصل خودم دور میشم دوباره رفتم دنبال حل مساله گفتم من باور دارم خدایی که دوتا پسر پشت هم با فاصله سنی یک سال به من داده اون قدرت عشق و توانایی رو به من داده که بتونم با عشق بهشون خدمت کنم و لذت ببرم فقط باید باورامو تغییر بدم فک میکنم جسمم ضعیفه پاشدم رفتم بدنسازی و ورزش کردن در کنارشم رو باورام با عبارت تاکیدی کار کردن که هر روز کارها برام آسانتر میشه ،فرزندانم دلیل شادی آرامش و حال خوب من هستن ،زندگی هر روز پر از طراوت و تازگی ست من اینقدر حال و انرژیم تو کمتر از 3ماه تغییر کرد که اصلا قابل گفتن نیس و سپاس گزار شدم از مادرم بابت زحمتایی که در توانش برای من کشیده و توبه کردم بابت این باور شرک آلود ک با توقع و انتظارای بی جا منو از اون قدرت عظیم که من هرچی بخام بهم میده دور کرده بود و همیشه هر روز باید رو ذهنمون کار کنیم چون فکر میکنیم باورا دکمس که با یه بار زدن عوض شن نه ما باید مدام باید رو خودمون کار کنیم تا متوجه شیم کجاهای باورامون ایراد داره و هر روز به قول مریم جون ذهنمون رو مثل خونمون تمیز کنیم تا بیشتر نعمت هامون رو ببینیم بازم شکر بابت این سایت و هدایتم به این آگاهی ها ️
بنام خداوند مهربان
سلام به استاد عزیز و خانم شایسته جان
زمانی که شما این فایلو ضبط کردین من دقیقا اونجایی بودم که سیل شد و اون موقعه شما رو نمیشناختم… ذهنم الان رفت تو گذشته و یادم اومد که چند سال قبل سیل سال 86 بود زمانی که ما 4 تا دختر بچه بودیم خواهر کوچیکم فقط یکسالش بود با مادرم اومدیم کرج تا کار کنیم و زندگیمونو بسازیم زندگی تو شهرغریب برای مایی که پدر و برادر هم نداشتیم خیلی سخت بود مادرم میرفت خونه های مردم نظافت و پرستاری میکرد و ما رو هم همراه خودش میبرد دیگه اصلا فک نمیکرد که چقدر ما از نظر روحیه لطمه بخوریم و احساس کمبود داشته باشیم میگفت مجبوریم بعد چند سال با هزار زحمت و وام کمیته تونستیم یه خونه تو مسکن مهر ماهدشت بخریدیم ولی زلزله اومد ترگ خورد دولت گفت باید تخلیه بشن بازسازی که شد میتونین دوباره به خونتون برگردین ما رفتیم یه خونه اجاره کردیم تا اینکه خونمون رو بازسازی کنن اما مادرم بدون اینکه بما چیزی بگه خونه رو فروخته بود با پولش یه مغازه یجای افتضاح اجاره کرده بود تمام وسیله هاشم نقد خریده بود بعد یمدت دزد مغازه رو زد بقیه پول خونه رو هم یه ماشین خریده بود داده بود دست ینفر باهاش کار کنه طرفم تصادف کرد خودش هیچیش نشد خدا رو شکر اما ماشین کلا سوخت وقتی این اتافقا افتاده بود مادرم با گریه زاری بما جریان رو گفت و تا اون موقعه همچی رو پنهون کرده بود اینجوری شد که همه پول خونه بفنا رفت … هر چقدر ما تلاش میکردیم همیشه مادرم خیلی سرخود و مغرورانه عمل میکرد و بدون آگاهی یکارای میکرد که آخرش فقط دردسر و خرابی به بار میاوارد بعد براشم درس عبرت نمیشد بازم تکرار میکرد هر چی بدست میاواردیم بفنا میداد زمانی که من دیپلم کامپیوترمو گرفتم بعد کنکور دادم و مهندسی کامپیوتر دانشگاه قبول شدم و رفتم دانشگاه بلکه شاید کار مناسبی پیدا بشه و من مجبور نباشم نظافت و پرستاری و فروشندگی کنم دانشگاهم شهرستان بود و برای مخارج دانشگاهم لوازم آرایشی و شال و روسری تو خوابگاه میفروختم و نیمه وقت خدمات کامپیوتری کار میکردم و چند وقت یبار میومدم به خانوادم سر میزدم یه روز که اومدم خونه مردی رو دیدم که مادرم گفت باهاش صیغه کردم من جا خوردم آخه چرا مثل همه کاراش بازم نگفت اون مرد اصلا مناسبش نبود اون زن داشت و حتی اوضاع مالی خوبی هم نداشت راننده تاکسی بود نمیدونم چطور مادرم اونو قبول کرده بود گفت هر هفته میاد خونه ما و فقط یه مبلغ ناچیزی بمادرم میده منم مخالفت کردم داغون شدم خیلی بهم برخورد مادرم فک میکرد که هیچ مردی حاضر نیست باهاش ازدواج رسمی کنه چون اون 4 تا دختر داشت و چون اوضاع خوبی نداره یه مرد پولدار سمتش نمیاد ولی من اصلا اینجوری فک نمیکردم باهاش بحثم شد اما مادرم گفت دوست نداری میتونی خونه نیایی و همون دانشگاهت تو خوابگاه بمونی منم قهر کردمو اصلااا نمیتونستم اون شرایط رو قبول کنم رفتم شهرستان دانشگاهم و دیگه هم برنگشتم
یسری زمین کشاورزی داشتیم تو روستا کنار رودخونه رفتم به یکی از اقوام سر بزنم که دیدم که اونجا خیلی آباد شده مردم درآمد عالی دارن منم با کمک یکی از اقوام درختها رو انجیر و انار زدم و چون درختا کوچیک بودن هنوز درآمدنداشتن مجبور شدم رو زمینها صیفی جات بکارم خیار،بادمجون،کدو و… تابتونم مخارج باغ وکارگرا و دانشگاه خودم رو دربیارم صبح ها ساعت 5 بیدار میشدم تا آخر شب مدام کار میکردم هم دانشگاه میرفتم… زندگی تو روستا و یه اتاق 12 متری بدون گاز کشی برای منی که تو عمرم نه روستابودم و کشاورزی نکرده بودم خیلی سخت بود اما تنها چیزی که باعث میشد ادامه بدم امید بود امید داشتن به اینکه روزای خوب میاد شرایط تغییر میکنه اوضاع همینجوری نمیمونه… منم میتونستم که زمانی از خونه قهر کردم برم به فساد و اعتیاد کشیده بشم اما گفتم اوکی مامان من راهه خودمو میرم و رفتم سعی کردم اوضاع رو درست کنم یا حتی موقعه ای که از 13 سالگی شروع کردم به کار کردن تو کرج و تهران میتونستم هزار کار خلاف بکنم اما انجام ندادم چون میدونستم خوشبخت نمیشم
بعد رفتنم از خونه خواهرام هم دیگه بخاطر مادرم باهام ارتباط نداشتن و دو تا از خواهرام رو مادرم به دو برادر شوهر داد و بمنم هیچی نگفتن و عروسیشون نبودم زمانی که شنیدم ناراحت شدم اما کاری نمیتونستم انجام بدم از خدا براشون خوشبختی خواستم
بعد از 3 سال زمانی که مادربزرگم فوت کرد تو خاکسپاری خانوادمو بغل کردمو آشتی کردیم من عاشق مادربزرگ بودم… بعد از اونم تابستون و پاییز درگیر انجیر و انار چیدن بودم و زمستون و بهار هم انجیر خشکای خودم و مردم روستا رو میخریدم میبردم کرج و تهران میفروختم 8 سال از رفتن من به روستا گذشته بود زندگیم خلاصه شده بود فقط زحمت کشیدن بدون هیچ دوست و تفریحی میگذشت تا باغها بزرگ شدن میوه دادن اوضاع داشت خوب میشد تا اینکه عید روز دوم سال نو بود که رودخانه کرخه طغیان کرد و سیل وحشتناکی اومد تمام پل های بزرگ و خونه ها و ماشینا و درختها رو از ریشه کند و نابود کرد تمام زحمات منم بفنا رفت… من خیلی ناراحت و عصبی بودم از اینکه به چیزاهایی امیدوار بودم که با یه زلزله و سیل نابود میشدن اون موقعه مردم خیلی منتظر این بودن که دولت بهشون کمک کنه تو اون روستا که من بودم چون جاده ها و پل ها خراب شده بود دولت با هواپیما براشون خوراک و پوشاک میاوارد اما اونایی که منتظر نموندن پیاده از کوه ها از روستا خارج شدن بیشتر منتظر موندن تا همه کشور بهشون کمک کنن…. من اصلا دنبال هیچ کمک و پولی از دولت و کسی نبودم با اینکه تماما هر آنچه که براش زحمت کشیدم خراب شد بعدشم که فلج شدم تو بیمارستان بستری بودم و تمام فکرم این بود که سرپاشم و مرخص شم بعد از اینکه حالم خوب شدمیدونستم خداوند بهم کمک کرده خواستم که خدا منو هدایت کنه که چطوری زندگیمو بسازم میدونستم اگه بخدا توکل کنم و اجازه بدم خداوند منو هدایت کنه دیگه از زلزله و سیل در امان هستم شروع کردم قرآن خودندن مدتها کتاب های موفقیت رو مطالعه کردم تا از طریق خواهرم با استاد عباس منش آشنا شدم و از دوره هاشون استفاده میکنم هر روز از خدا میخوام هدایتم کنه به مسیر بهتر و سعی میکنم باورهامو عوض کنم بلکه زندگی بهتری داشته باشم
چقدر نوشتممم وقتی استاد از سیل و زلزله گفت و از اینکه یکسال از خونشون قهر کرده منم نا خودآگاه گذشته برام مرور شد چون تجربشو داشتم زلزله اومد بعدش با مادرم بحثم شد از خونه 3 سال قهر کردم و عید اون سال که سیل اومد…..
هر چی تو ذهنم اومد رو نوشتم…. امیدوارم که مفید باشه صحبتام
هر جا ک هستین درپناه خداوند مهربان و بخشنده شاد و سلامت باشین
به نام خالق عشق و زیبایی
درود و خداقوت خدمت استاد عباس منش عزیز، خانم شایسته نازنین و کوشا و همه دوستان خوبم در این مسیر زیبای زندگی
کلامم رو با این شعر زیبا از مولانا و آیات ابتدایی سوره مومنون شروع میکنم
از خدا غیر از خدا را خواستن
ظن افزونی است و کلی کاستن
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ
به نام خداوند رحمتگر مهربان
قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ ﴿1﴾به راستى که مؤمنان رستگار شدند (1)
الَّذِینَ هُمْ فِی صَلَاتِهِمْ خَاشِعُونَ ﴿2﴾همانان که در نمازشان فروتنند (2)
وَالَّذِینَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ ﴿3﴾و آنان که از بیهوده رویگردانند (3)
وَالَّذِینَ هُمْ لِلزَّکَاهِ فَاعِلُونَ ﴿4﴾و آنان که زکات مى پردازند (4)
وَالَّذِینَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حَافِظُونَ ﴿5﴾و کسانى که پاکدامنند (5)
إِلَّا عَلَى أَزْوَاجِهِمْ أَوْ مَا مَلَکَتْ أَیْمَانُهُمْ فَإِنَّهُمْ غَیْرُ مَلُومِینَ ﴿6﴾مگر در مورد همسرانشان یا کنیزانى که به دست آورده اند که در این صورت بر آنان نکوهشى نیست (6)
فَمَنِ ابْتَغَى وَرَاءَ ذَلِکَ فَأُولَئِکَ هُمُ الْعَادُونَ ﴿7﴾پس هر که فراتر از این جوید آنان از حد درگذرندگانند (7)
وَالَّذِینَ هُمْ لِأَمَانَاتِهِمْ وَعَهْدِهِمْ رَاعُونَ ﴿8﴾و آنان که امانتها و پیمان خود را رعایت مى کنند (8)
وَالَّذِینَ هُمْ عَلَى صَلَوَاتِهِمْ یُحَافِظُونَ ﴿9﴾و آنان که بر نمازهایشان مواظبت مى نمایند (9)
أُولَئِکَ هُمُ الْوَارِثُونَ ﴿10﴾آنانند که خود وارثانند (10)
خداقوت خانم شایسته عزیز که این دوره جدید رو ایجاد کردید، ان شالله که این دوره 28 روزه ما رو آماده کنه برای آگاهی های بیشتر و بیشتر لذت بردن از زندگی
چقدر به جا و درست انتظار میرفت که اولین موضوع این سری لایوها بحث توحید باشه
هنوز اون احساس فوق العاده ای که برای اولین بار با مفهوم توحید از زبان استاد عزیزم آشنا شدم برام تداعی میشه وقتی از توحید صحبت میشه
اون موقع ها فقط در حد احساس خوب کار میکردم اما حالا انقدر نتیجه ایجاد کرده این موضوع که برای من حتی بیش از نتیجه گرفتن زیباست. ما نتیجه ها رو می خوایم که به احساس خوب برسیم پس اگه حسمون خوب میشه با شنیدن این آگاهی ها و یادآوری و قرارگیری در مسیر توحید یعنی ما به همه چیز رسیدیم. چقدر نیاز داشتم به این فایل، چقدر به جا بود این هدایت.
قبلا هم گفتم وقتی یه همچین همزمانی هایی ایجاد میشه بیشتر درک میکنم که بابا ما هرلحظه در حال هدایت هستیم اما خب ذهن هم کار خودش رو انجام میده و ان شالله که در این دوره بتونیم کنترل و هماهنگی بیشتری بین ذهن و قلبمون ایجاد کنیم، همه کسانی که در این دوره میان.
با وجود شلوغی امروزم وقتی صحبت از توحید و خدا شد انگار شارژ شدم و خودش بهم گفت که بیام و ردپای خودم رو بگذارم.
چه حرفایی زدین استاد
سوالی که من این روزها تقریبا هر روز از خودم و خدا میپرسم اینکه من چقدر باورت کردم؟
چقدر حست میکنم؟
چقدر از تو درک کردم؟
میدونم که هنوز خیلی کار دارم
اما خداروشکر که خودش هدایتم کرد و ان شالله بتونم در این دوره یک به روزرسانی توحیدی داشته باشم
واقعا همه ما لازم داریم
ما فکر میکنیم به روزرسانی برای دستگاه ها و چیزهای بی جانه
در حالی که خود ما هر روز و هر لحظه نیاز به به روزرسانی داریم
توحید هم نیاز به به روزرسانی و تکامل داره
وقتی استاد از توحید صحبت میکنند با خود میگم آیا کسانی که تدریس موفقیت میکنند و توحید رو نفهمیدند آیا واقعا فکر میکنند موفق هستند؟
به خودم میگم احسان سهم تو از درک رب چقدره؟
روی این موضوع کار کن که این ارزشمندترین داراییه تو
از خدا می خوام به همه کسانی که در این دوره شرکت کردند کمک کنه تا یک به روزرسانی توحیدی عالی داشته باشند
مطمین هستم که اتفاق های بی نظیری در راهه