live | رعایت قانون تکامل = هموار شدن مسیر رشد - صفحه 65


  • نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
  • فایل تصویری live | رعایت قانون تکامل = هموار شدن مسیر رشد
    266MB
    37 دقیقه
  • فایل صوتی live | رعایت قانون تکامل = هموار شدن مسیر رشد
    36MB
    37 دقیقه
توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

982 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    محمد جواد اسدی گفته:
    مدت عضویت: 1138 روز

    به نام الله یکتا

    من بارها و بارها از عدم درک قانون تکامل ضربه خوردم و به قهقرا رفتم و دوباره برگشتم و صفر شدم اما دوباره به قهقرا رفتم و دوباره صفر شدم و باز به قهقرا رفتم و …تا زمانیکه با کلمه تکامل آشنا شدم و درکش کردم و فکر کردم و ایمانم رو نشون دادم با توکل کردن و صبر کردن و ادامه دادن در مسیر درست

    سال 88 یه زمینی رو خریدم به صورت معجزه آسا،اون موقع 21 سالم بود،زمانی که اونایی که خیلی از من بزرگتر بودن آرزوی زمین داشتن داشتن با وجود زن و بچه و حقوق کارمندی اما مستاجر بودن و بعضی هاشون اصلا ماشینم نداشتن

    اون زمان هم دانشجو بودم هم نامزد داشتم هم سوپر مارکت داشتم و هم یه ماشین پیکان تمیز داشتم،برای نامزدم به صورت مرتب طلا میخریدم و زمین هم که خدا به آسونی داده بود،شروع کردم به ساختن اول شالوده بعد بنا بعد پولم تموم شد طلاهای نامزدم رو فروختم و باهاش آهن و مصالح خریدم و بعد کرسی و بعد پُر کردنش و دیوار چینی و سقف که باز پولم تموم شد و ماشینم رو فروختم و بعد از پول مغازه بر میداشتم و میریختم توی ساخت خونه و هی مغازه خالی تر میشد و مجبور بودم جنس چکی بیارم تا اون پر بشه و خلاصه تا یه جایی اون خونه پیش رفت و من رفتم زیر فشار،اون اوضاع عالی برای یک پسر 21 ساله در اون زمان تبدیل شد به جهنم،در نهایت چون بدهکار شدم همون خونه رو فروختم و چکهاش رو پاس کردم و با بقیه پولش عروسی گرفتم و یه چیزی هم تهش موند که یه تکه زمین یه جای پرتی خریدم،بماند که همون زمینم بخاطر عدم درک قانون تکامل رفت برای پرداخت وامهای معوقه و سوپری که واگذار کردم بدون یک ریال پول فقط گفتم خودت بدهیاش رو بده و منی که تا چند ماه قبل اون همه نعمت داشتم در کمتر از یکسال شدم خودم و لباس تنم

    تموم طلاها رفت ماشین رفت اون خونه رفت زمین رفت مغازه رفت و ….

    بماند که باز یه سری کارهای اینجوری دوباره تکرار کردم و بد خوردم زمین که فقط خدا میتونست نجاتم بده و داد(من نمیدونستم که باید تکامل طی بشه و اون زمان هر کی رو میدیدم همه همینجوری کار میکردن با قرض و وام و چک،بماند که هنوز که هنوزه همین تفکر اشتباه حکم فرماست در جوامع و بین مردم)

    الان در حال حاضر هیچ وامی ندارم هیچ چکی ندارم و دسته چکم رو پاره کردم هیچ بدهی نیست و توی یک گالری زیبا نشستم عشق میکنم و جنسهام که زیورآلات هست میفروشم و الهی شکر ماشین هم دارم و گالری تقریبا پر از جنس هست و من راحت تر از همیشه دارم قدمهام رو برمیدارم برای پله ی بعدی،چقدر این نوع زندگی شیرین تر و لذت بخش تره،زندگی به دور از عجله و به دور از حرص و طمع و به دور از بدهی، همه اینها لطفی است از طرف الله یکتا و هدایت خداوند برای من که در این سایت الهی باشم و روی خودم کار کنم و بپذیرم که باید تکاملم رو طی کنم تا نتایج پایدار بشه

    نوشتم تا عبرتی باشه برای کسانی که مثل من قانون رو رعایت نکردن و ببینند که چقدر راحت میتونیم از عرش به فرش بیافتیم

    توکل به الله یکتا

    خدا رو شکر

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  2. -
    مریم درویشی گفته:
    مدت عضویت: 3124 روز

    سلام به استاد عزیز و خانم شایسته عزیز

    گام دوازدهم – رعایت قانون تکامل =هموار شدن مسیر رشد

    خدای من، من فقط از زبون خودت باید بشنومم و بفهمم که بهم بگی فوتسال بذار کنار

    یعنی از زبون خودت باید بشنوم که اینکار میکنم چون اگر تو بهم بگی قدرت کنار گذاشتنش هم بهم میدی ولی اگر بخوام روی خودم و حرفهای بقیه حساب کنم بیشتر همه چیو از دست دادم

    مگر اینکه خودت بیای بگی تو به فوتسال علاقه نداره بگی این عشقت نیست که من دست بکشم و الا تا هرچند سال که لازم باشه میام که تجربش کنم

    مگر اینکه خودت بگی دیگه این عشق تو نیست توهم، اونوقت من اونم با گریه اول بعد با صبر رهاش میکنم

    اگر تو بگی عشقمه که با گریه اول بعد امید به سمتش میرم

    اگه تو بگی ولش کن ارزشش نداره میگم تو گفتی

    ولی اگر بقیه بگن ولش کن و اینکار کنم میدونم سخت پشیمون میشم چون راه همشون باطل

    و ادمها اغلب عادت دارن که یه چیزی بپرونن

    نمیخوام با چیزی بقیه میپرونن وسط تصمیم بگیرم

    بخاطر همین اگر تو بگی من هرجوری شده رهاش میکنم میبوسم عشقمو میذارم کنار

    برای من حال خوب و عشقی که توی این کار داشتم مهم بود نه چیزای دیگه

    ولی گویا الان میبینم هدفم این چیزا نیست

    ولی میبینم توی زجر و تلاش کذاف خودم انداختم که به چی برسم

    من حال خوب میخوام نه فلان و بهمان شدن

    من حال خوب میخوام نه به به چه چه

    همین.

    تکامل وقتی شروع میشه که به الهامات و صدای خدا گوش میدی

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
    • -
      رضا دهنوی گفته:
      مدت عضویت: 2883 روز

      سلام مریم عزیز..

      واقعا تحسینت میکنم که دنبال عشقت میری .. احتمالا نکران این هستی که من یک خانم هستم و دارم فوتسال بازی میکنم و شاید توی ذهنت فوتسال یک ورزش مردانه باشه ولی اصلا اینطوری نیست و باید به خودت افتخار کنی ..

      مورد بعدی اینکه خدا هیچ وقت بهت نمیگه عشقت رو رها کن ،، بلکه هذایتت میکنه به سمتی که باورهات رو درست کنی و از عشق پول بسازی و لذت ببری.. ولی لازمه ی ذریافت این هدایت باور احساس لیاقته ..

      بنابراین با قدرت ادامه بده و روبه جلو حرکت کن و خودت رو با کسی مقایسه نکن و حرف های دیگران بزات مهم نباشه و قدم به قدم رو به

      جلو به سمت پیشرفت حرکت کن ..

      خانم های زیادی هستن که ووشو و کاراته و کیک بوکسینگ ووو این چیزا رو تمرین میکنن ،، بنابراین اجازه نده حرف های اطزافیان روت اثر بذاره ..

      من خودم عاشق یوگا بودم ولی همیسه توی ذهنم این بود که یوگا که ورزش خانم هاست و این باوزه باعث میشه لیاقت از من گرفته بشه و حرف های اطرافیان که همش میگه ورزش نون و اب نمیشه رو رها کن و این باور رو داشته باش که خداوند در مسیر علایقت تو رو هدایت و حمایت میکنه.

      این حرف ها رو باید به خودم هم بزنم چون منم بارها توی تله افتادم که احتمالا خدا نمیخواد من ورزش زو ادامه بدم ،، احتمالا خدا نمیخواد من یوگا تمرین کنم ،، احتمالا خدا به من یوگا رو رها کن . !!!

      ولی اصلا این درست نیست.. خدا اصلا کاری نداره و دخالت نمیکنه ..

      بلکه این باور احساس عدم لیاقت توی وجود ماست که اجازه نمیده رو به جلو حرکت کنیم و بعد فکر میکنیم خدا نمیخواد !!!

      وگرنه واقعیت اینه خدا حمایت و هذایت میکنه از عشق و علاقه.. و این ساختار شبکه ی کیهانی و نظام افرینشه که از عشق و علاقه حمایت میکنه ولی زمانی ما این حمایت و هدایت رو دریافت میکنیم که احساس لیاقت داشته باشیم ..

      نمونه های این باورها و ترمزهای اخساس عدم لیاقت توی وجود ما میتونه اینجو ی باشه :

      1) ورزش نون و اب نمیشه

      2) من یه خانمم فوتسال تمرین کنم ؟؟ چه کار زشتی !!! عههه مردم چی میگن ؟؟

      3) من یه آقائم یوگا تمرین کنم ؟؟ چه کار بی کلاسی !! من باید برم یه کار فیزیکی سنگین انجام بدم .. مگ بچه ننه ای !!!

      4) کار من و ارزش نداره..

      5) کی فوتسال یا یوگا تمرین میکنه ؟؟

      6) مردم اخرین چیزی که بهش فکر کنند ورزشه !!

      و این باورها و این ترمزهای ذهنی لیاقت رو از ما گرفته … وگرنه توی همین جامعه خیلیا هستن که از ورزش ( هر ورزشی ) و یا از موضوعات مورد علاقشون ( هر چی که هست ) دارن به راحتی پول میسازن .. چرا ؟؟ چون اونا احساس لیاقت دارن و هیچ ربطی به سن و سال و شهر و مکان و کشور و جنسیت و شغل ووو این ها ندارد.. بلکه فقط به این دلیل که اونا احساس لیاقت دارن ..

      پس بنابزاین به خودت افتخار کن و ادامه بده ولی قدم به قدم ..

      اجازه نده ادم ها و دیگران با حرف های نا امید کنندشون دلسردت کنن ..من خودم چون توی بحث ورزش بودم کاملا درکت میکنم الان چه حسی داری و فکرها و باورهایی که توی ذهنت میچرخه رو تا حدودی میشناسم ،، چون خودم اون فکر ها و باورها رو داشتم و دارم..

      مهمترین فکری و باوری و ترمژی که در ذهن ما میچرخه احساس عدم لیاقته..

      ادامه بده و امید داشته باش.. ولی تکاملت رو رعایت کن ..

      من باید این حرف ها رو هزاران بار به خودم هم بگم !!

      موفق باشی مریم عزیز

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
      • -
        مریم درویشی گفته:
        مدت عضویت: 3124 روز

        سلام رضای عزیز سپاسگزارم بخاطر پیامت، امروز یادت بودم چون طبق روال همیشه که میام بعد دیدن فایل کامنتها رو بخونم کامنت تو اکثرا فایلها اخرین فایل هست

        واقعا از اینکه اینقدر متمرکز هستی روی احساس لیاقت لذت بردم بدون استثنا اکثر کامنتهات از باور لیاقت بوده

        متاسفانه این باورهایی که گفتی دارم یه جورایی نسبت به قبل به یه شفافیت بهتری رسیدم ولی هنوز خیلی جای کار دارم..

        گاهی زورم نمیرسه واقعا میگم واقعا اگر نشه چی چیکار کنم

        رها نیستم ولی توی این مسیر یاد گرفتم هر ایده ای که به ذهنم میرسه انجام بدم نمیخوام وقتی سنم رفت بالا یا خواستم بمیرم شرمنده خودم باشم مثل پدرم یا یکسری ها که با اب تاب از جوونیاشون حرف میزنن ولی فکر میکنن دیگه دیر شده نمیتونن یاد بگیرن

        پدر من الان پنجاهو سه سالش میشه پارسال رفتیم لب ساحل فوتبال بازی کردیم با یه خانواده ای که اصلا نمیشناختمشون

        توپ از درباره بهش دادم از چپ دوید توپ انداخت جلو وپاس گل داد اونم توی ساحل شنی، نمیدونم تجربه فعالیت ورزشی توی ساحل داری یا نه ولی این شن ها خودشون یه چالشن

        ولی متاسفانه خودشو خیلی باخته و میبازه

        منم مخصوصا از وقتی که گام اول گوش دادم هر بار میشه در طول روز به خودم میگم من اگر مثل اینا فکر و باور کنم مثل اینا نتیجه میگیرم

        خدا کمکم کنه توی این مسیر با لذت و حال خوب همه چیز تغییر بدم

        برات ارزوی ایمان و پیشرفت دارم

        در پناه خدا باشی

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
      • -
        طیبه گفته:
        مدت عضویت: 3870 روز

        سلام رضا عزیز

        کامنت زیبایی بود که نوشتید هر چند پاسخ به کامنت دوست دیگه مون بود ولی پر از معنا و مفهوم برای من بود

        منم خیلی اوقات این فکر ها رو دارم البته بیزینس من فروش خدمات هست ولی گاهی میگم من چون خانم هستم نمی‌تونم موفق بشم ، با خودم میگم من تأثیرگذار نیستم

        ولی همیشه تو ذهنم میاد که فقط باید روی احساس لیاقت کار کنم و جالبه از روزی که روی این احساس لیاقت کار میکنم افراد زیادی ازم تعریف میکنن و میگن چقدر قشنگ کار رو پرزنت میکنم و اگر اون فرد آقا باشه ذهنم میگه این می‌خواد با تو ارتباط بگیره و احساس لیاقتم رو میارم پایین ولی می‌دونم نقطه رشد من همین هست که درک کنم و به قول استاد تمام کنم که من لایق هستم من لایق ثروت و اسانی هستم

        ممنون رضا عزیز

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
        • -
          رضا دهنوی گفته:
          مدت عضویت: 2883 روز

          سلام طیبه عزیز

          موفقیت هیچ ارتباطی به جنسیت نداره ،، به دلایل زیر:

          خانم های بسیار زیادی هستن که بسیار موفق شدن… چند تا الگو برات مینویسم و بزو راحبشون مطالعه کن : خاور خانم،، فاطمه نوری،، انوشه انصاری،، ننه نکرمه ،، آنا مرز،، شهرزاد رفعتی،، فاطمه مقیمی ،، یه شهرزاد دیگه از دوستان سایت،، سعیده از سایت ،، پگاه از سایت ، ازاده از سایت ،وووو هزاران نفر دیگه …

          (( توی جلسه اول روانشناسی ثزوت 1 بچه ها هزاران تا الگو از خانم های بسیار ثزوتمند اوردن ))

          خب پس حالا که موفقیت به جنسیت ربط نداره ،، پس یه چی ربط داره ؟؟ به باور های ما .. که مهمترین باور بزای موفقیت اخساس لیاقت هستش.. احساس لیاقت پایه و اساس و موفقیته…

          موزد بعدی اینه که اصلا با عدل خداوند در تضاده که یه خانم نتونه موفق بشه !! ولی خب اینقدر از بچگی توی مغز ما خوندن که خانم ها دست و پا چلفتین و از ین مزخرفات ما هم باور کردیم این حرف ها رو !!!

          الگوهایی نوشتم زو راحبشون تحقیق کن و باور کن که میتونی موفق بشی حتی اگر یه خانم هستی .. وحرف های بقیه رو نشنیده بگیر که بهت میگن چون خانمی نمیشه !!! شما هم با وجود خانم بدون میتونی موفق بشی و هم با وجود اینکه یه ایرانی هستی میتونی موفق بشی..

          برو راحب خانم فریبا معصومی تحقیق کن ،، اون وقت خیلی باورهات عوض میشه !!

          و از کامنت های جلسه اول روانشناسی ثزوت 1 کمک بگیر.. البتع فکر کنم فعلا خریداری نکردی و من سعی کردم چند تا الگو رو بهت معرفی کنم تا باورات یه مقدار عوض شه ..

          موفق باشی طیبه جان

          میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  3. -
    رضا دهنوی گفته:
    مدت عضویت: 2883 روز

    به نام خدای مهربان

    سلام و احترام

    گام 12/ رعایت قانون تکامل = هموار شدن مسیر رشد

    جهان براساس تکامل داره پیش میزه و جلو میزه و هر بار سرعت تکامل دازه بیشتر میشه.. همه چیز در این جهان بر اساس تکامل داره پیشرفت میکنه و هیچ چیزی شانسی رشد نمیکنه و هر موجودی و هر چیزی که قانون تکامل رو رعایت نکنه له میشه..

    بنابراین هموازه حواسم به قانون تکامل باشه،، در هر چیزی مراقب باشم که ایا قانون تکامل رو رعایت میکنم یا نه ؟؟!!

    اگر مسیر زندگی هموار نیست به این دلیله که قانون تکامل بنا به دلایلی رعایت نمیشه.. مثلا باور احساس عدم لیاقت باعث میشه که فرد برای اینکه شعاف کنه یا روی بقیه رو کم کنه یا خلا هاش رو زودتر پر کنه،، خودش زو میبره توی مداری قرار میده که همش تقلی و تقلی بزای ثابت کردن خودش به بقیه،، مثلا همش دنبال مدارک مختلفه ،، خیلی خیلی کمال گراس و این کمال گرایی که از عدم لیاقت میاد باعث میشه این فرد مدااام اخساس کمبود توی زندگیش داشته باشه و مدااام خودش رو با بقیه مقایسه کنه و چشم و هم چشمی کنه … و این اخساس کمبود باعث میشه فرد بخواد زودتر همه چی زو دور بزنه و به خودش لطمه بزنه !!

    چون هر‌چقدر هم این فرد مهارت و توانایی در خودش ایجاد میکنه باز هم اخساس میکنه توانایی هاش هیچ ارزشی ندارن !!! (( مثل خودم که همیشه حس میکنم توانایی هام ارزشی ندارن و جهان هم به من ثابت میکنه بله درست فکر میکنم))

    موزد بعدی اینکه مسیز جهان ،، مسیر تقلی و سختی و زجر نیست .. اگر دارم توی زندگیم زجر میکشم چون خیلی بی فکرانه عمل میکنه،، چون احساس لیاقت ندارم و باور ندارم که خدا میتونه بسیار راحت من رو به خواسته هام برسونه .. چون باورم اینه نابرده رنج گنج میسر نمیشود.. چون باورم اینه در صورتی که زجر بکشم و سختی بکشم اون وقته که لایق در یافت نعمت ها میشم !!!

    ولی اینا همش چرت و پرته .. واقعیت اینه تا از زندگیم لذت نبرم ،، لذت بیشتری در یافت نمیکنم .. نمیشه در خلاف جهت اب شنا کنی و لذت ببری.. چون مسیر جهان و قانون جهان و اساس جهان سادگیه !! و کسی که داره توی زندگیش زجر میشکه به خاطر اینکه ذهنش پر از باورهای غلطه .. مثلا باورش اینه خدا اون زو افریده تا زجر بکشه و بعد لایق بشه و بعد بره بهشت !!!

    باور عدم لیاقت با فرد کاری میکنه که همواره در حال سختی کشیدن باشه.. چون اینجوری فرد احساس میکنه به خدا نزدیکتره !!

    چقدر این باورهای غلط زندگی زو بزای ادم سخت میکنه !!!

    باور عدم لیاقت زندکی‌رو بزای ادم سخت و در تقلی میکنه !!

    خب اینم از رد پای من از گام دوازدهم،، خدایا کمکم کن گام ها رو تا انتها بردارم..

    خدایا شکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  4. -
    قاسم نجفی گفته:
    مدت عضویت: 1642 روز

    سلام خدمت استاد عزیزم وخانم محترمتان مریم خانم

    بنده چند روز پیش داشتم یکی از فایل های نشانه ام در سایت را دیدم که یکی از اعضای سایت به دلیل بدهی چند ساله که داشت به دوستش از خداوند متعال درخواست کرده بود و هر شب می‌نوشت تا اینکه در عالم رویا خداوند هدایتش کرد و شروع کرد به یک میلیون یک میلیون پرداخت کردن وبدهی که فکر کنم 2الی3سال نتوانسته بود تونست خیلی زود تسویه کند من با دیدن اون فایل سه شب پیش با خدای خودم صحبت کردم واز مشکلم گفتم چندین بار از خدا خواستم که من بنده تو هستم و دارم اذیت میشم که همون شب در عالم خواب به من الهام شد که سوره فاطر آیه 28 از خواب بیدار شدم درحالی که قلم و دفتر پیشم بود چندین بار آیه را با خودم تکرار کردم و خوابیدم با چند نفر صحبت کردم باز هم برایم گنگ بود تا اینکه دیشب دوباره از خداوند خواستم من را هدایت کند دیشب در عالم رویا دقیقا به من فهمانده شد تکامل تکامل و فهمیدم که باید صبور باشم واز زندگی ام لذت ببرم من حدود فایل های گام به گام را دیده بودم تا قبل از این و آن امروز اومدم فایل را ببینم در حالی که نمی‌دونستم که این فایل هم درباره تکامل هست خدایا سپاسگزارم از هدایت و راهنمایی ات

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  5. -
    سجاد کریمی گفته:
    مدت عضویت: 592 روز

    به نام الله یکتا که هر آنچه دارم از آن اوست از آن اوست

    ردپای گام 12 پروژه خانه تکانی ذهن

    سلام خدمت استاد عباس منش عزیز و بانو شایسته مهربان و دوستان هم فرکانسی

    تجربه من از عدم رعایت قانون تکامل بر میگرده به سال 1399 که اقدام به اجاره مغازه بزرگ برای فروش مبلمان کردم در حالی که هیچ تجربه قبلی از مبلمان نداشتم، نتیجش این شد که بعد از حدود 8 ماه مغازه رو جمع کردم و دقیقا الان حرفایی که استاد میگن همون موقع من هم بعد از این عدم رعایت تکامل به خودم می گفتم که باید از یک مغازه کوچکتر و با سرمایه گذاری کمتر شروع میکردم تا دچار اون تنش ها و استرس ها نمی شدم. به هر حال قانون تکامل یکی از کلیدهای اساسی رشد و موفقیت در هر زمینه ای هست و من خدا رو شکر میکنم که با مفهوم این قانون آشنا شده ام و امیدوارم روز به روز در این مسیر بتونم با رعایت تکامل و عمل به قوانین رشد بیشتری داشته باشم.

    در پناه حق

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  6. -
    حسین افخمی وهمسرعزیزم گفته:
    مدت عضویت: 463 روز

    سلام و عرض ادب خدمت استاد عباس منش عزیز و همه عزیزان و دوستانی که دیدگاه من و تجربه من رو مطالعه میکنند، این درس رو که شنیدم از استاد عزیز انگار یه مقطع از زندگی من رو داشتن تعریف میکردن و تمام لحظاتش رو انگار داشتن احساس و تجربه من رو توضیح میدادند ، و دقیقه 23 به بعد رو که گوش دادم متوجه این موضوع شدم که این اتفاق برای من افتاده البته بارها اتفاق افتاده ولی آخرین تجربه اون اتفاق مربوط به سه سال پیش میشه که من یه مقداری سرمایه جمع کرده بودم خونه اجاره ای مینشستم با همسرم در مشهد زندگی میکردیم و یهو یه روز تصمیم گرفتم که خونه و زندگی رو ببریم تهران و اونجا کار کنم تا درآمد بیشتر داشته باشم و یه رویایی داشتم که برم تهران و درآمد بالایی کسب کنم چون فرصت های بهتری برای من هست و اونجا درآمد بالاتری خواهم داشت و بعد از چندسال ثروتمند برگردم مشهد ، چون از پس اجاره در تهران برنمیومدم در کرج یه خونه اجاره کردم و هر روز صبح ساعت 4.5 صبح بیدار میشدم و میرفتم تهران دنبال کار و بعد از اینکه کار مناسبی پیدا نکردم در یک آژانس تاکسی تلفنی مشغول به کار شدم و باز هم بعد حدود یکماه بخاطر اینکه درآمد بالاتری داشته باشم تصمیم گرفتم در بعنوان مشاور املاک در یکی از دپارتمان های املاک در نیاوران تهران مشغول به کار شدم که حدود دو هفته اونجا مشغول شدم بعد از اون رفتم ستارخان اونجا تصمیم گرفتم کار کنم اونجا هم بعد از یک هفته دوباره تصمیم گرفتم که خودم دفتر مشاور املاک تاسیس کنم با اینکه از قبل هیچ تجربه ای نداشتم غیر از همین چند هفته ای که در تهران مشغول بودم گفتم چرا خودم برای خودم کار نکنم تا راه رو یک شبه برم و یه قرارداد بنویسم اندازه یکسال درآمد گذشته ام میشه، رفتم کرج با یکی از آشنایان شریک شدم و مغازه ای رو اجاره کردیم و تابلو شیک و میز و صندلی و وسایل ریز و درشت خرید کردیم برای مغازه و منم مجبور شدم ماشینم رو بفروشم برای اینکه بیشتر هزینه کنم و لوکس تر باشه شروع کارم ، گهگاهی هم همسرم مخالفت میکرد که مثلا اینقدر هزینه نکنید اول کار و حتی منجر به بحث زیاد شد ولی ما کار خودمونو کردیم و هزینه کردیم و هرماه که میگذشت من بدهکارتر شدم بخاطر اجاره خونه هزینه های روزمره و اجاره مغازه و دیگه هم ماشین نداشتم که بتونم اضافه کاری کنم ، بعد از 8 ماه فقط دو تا قرارداد اجاره داشتیم و من همزمان مجبور شدم صبح ها در اداره پست کار پیدا کردم و مشغول شدم پستچی شدم ، تازه اونموقع یکمی فهمیدم که چقدر زود تصمیم گرفتمو ماشین و سرمایه اندکی که جمع کرده بودم همه رفت و حتی بدهکارتر شدم و منفی شدم کلا و مغازه رو جمع کردیم با ضرر و خاطره تلخی شد برای من ، و فقط میخواستم برگردم شهر خودم و همونجا کار کنم ، دوری خانواده نباشه و زندگی راحتتری دارم هزینه های کمتری دارم و برگشتم مشهد ، و تا همین لحظه که دارم این دیدگاه رو مینویسم بخاطر عقب افتادگی یکسال زندگی در کرج تازه به ظاهر رسیدم به صفر ، و واقعا طی این دوسال اخیر دعا میکردم که فقط برسم به صفر ، خیلی عذاب کشیدم هم خودم هم همسرم و اطرافیان اذیت شدن ، واقعا متوجه سفید شدن موی سرم شدم چون میخواستم یهویی ثروتمند بشم و خونه بخرم و ماشینمو ارتقا بدم و در رفاه زندگی کنم ولی چون قانون تکامل رو یاد نگرفته بودم محکم به زمین خوردم و هنوز عواقبش هست ، البته الان خدارو شکر میکنم که با استاد عباس منش از طریق همسرم آشنا شدم و خیلی امیدوارم که زندگیم رو به تحول و تغییر و بهتر شدنه و اینو دیگه یاد گرفتم با این صحبت استاد عزیز که قانون تکامل چقدر مهمه

    ممنونم از شما

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  7. -
    طیبه گفته:
    مدت عضویت: 970 روز

    به نام ربّ

    سلام با بی نهایت عشق برای شما

    رد پای روز 2 دی رو با عشق مینویسم

    إِنَّ ٱلۡمُتَّقِینَ فِی جَنَّـٰتࣲ وَنَهَرࣲ ، آیه 54 سوره قمر

    محققا اهل تقوا در باغها و کنار نهرها منزل گزینند

    امروز صبح که بیدار شدم، تمرین ستاره قطبیم رو نوشتم و البته با احساس خوب نوشتم

    و کم کم حاضر شدم تا برم و امانتی هارو تحویل فردی بدم که خیلی برام ارزشمند هست و قدم آخر رهایی رو بردارم ،رهایی و گذشتن از عشق ، و یک سال و 4 ماه بود که ندیده بودیم همدیگه رو

    که البته دو سال پیش هم چند بار بیشتر ندیدمش

    امروزم رو نمیدونم چجوری بنویسم ،واقعا هیچی نمیدونم

    خدایا تو بگو هرآنچه که باید گفته بشه

    نمیدونم ،هنوز، از کل روزم یه سوال دارم

    چرا نتونستم صحبت کنم؟

    چرا نتونستم کلمه ای اضافه تر بگم

    چرا دوباره همون تضاد دو سال پیش رو احساس کردم ؟

    من که توی این دو سال و یک سالی که در سایت عباس منش بودم و خیلی به نسبت دو سال قبل در ارتباط برقرار کردن خوب شده بودم و میتونستم به چشمای آدما نگاه کنم و حرفمو بگم و با احترام صحبت کنم و درخواستمو بگم

    چرا مثل دو سال پیش نتونستم حرف بزنم ؟؟؟

    چرا نتونستم به کسی که دوستش دارم ،بگم چند دقیقه بیشتر بمون، تا باهم صحبت کنیم

    که البته نوع دوست داشتن الانم با دوست داشتن دو سال پیشم کاملا متفاوت شده

    دو سال پیش من حاضر بودم به هر قیمتی که شده عشقی رو بدست بیارم که داشت با افکار و اعمالم به من ضربه میزد و میخواستم به زور کسی رو متقاعد کنم برای اینکه منو دوست داشته باشه

    اما بعد دو سال ،دقیقا امروز ، افکار من اینگونه بود :

    و در دفتر ستاره قطبیم نوشتم که هرآنچه که تو بخوای رو میخوام ، و دوست داشتنم تبدیل به یک دوست داشتن رها گونه شده بود و حس خوبی بهم میداد

    که سبب میشد آروم تر باشم

    نمیدونم ،شاید که نه، صد در صد باورهایی دارم که محدوده و مانع از صحبت کردنم شد ، چون استاد عباس منش میگفت اگر کاری مطابق میلت پیش نرفت صد در صد باورهایی داری که سبب شده اونجوری که میخوای پیش نره ، وگرنه خدا همیشه به خواسته ها پاسخ میده ،اگر به خواسته ات پاسخ نداده حتما یک باوری داری که سبب این تضاد شده

    و البته که در مسیر درست باشه

    انگار به دهنم یه زیپ بزرگ وصل بود ، که نتونستم بیشتر صحبت کنم ،قشنگ حس میکردم که نمیتونم صحبت کنم لبام به هم قفل شده بود

    الان که نوشتم ،یه لحظه گفتم برم ببینم دوره عشق و مودت در روابط قیمتش چند هست ،که اگر با پولایی که این چند روز خلق کردم برابر باشه ،میتونم بخرم ؟؟؟

    چون من تعهدی هم داده بودم که به پولایی که جمع کردم، برای کلاس رنگ روغنم ،از اون ها خرج نکنم و پول رو خلق کنم

    و از روزی که تجسم رو شروع کردم به طرق مختلف به خصوص تو این چند روز 4 میلیون و 500 به حسابم واریز شد

    چند روز ، یعنی تو این دو روز

    و میتونم دوره عشق و مودت در روابط رو بخرم

    اما بازهم به عهده خدا میذارم ، نشونه ای اگر بهم بده ،دوره رو میخرم ، دلم میخواد خودش بگه ،چون وقتی دوره 12 قدم رو گفت و خریدم ، خیلی چیزا از قدم اول و دوم یاد گرفتم

    هرچی پیش میره بیشتر درک میکنم که چرا خدا اجازه خرید دوره قانون سلامتی رو بهم نداد و گفت اولین دوره دوره 12 قدم رو بخر

    که همین قدم آخر رهایی رو ، از فایل جلسه دو، قدم دو ، از خواسته عشقی که دو سال پیش سبب شد پا تو مسیر آگاهی بذارم ، برداشتم و عمل کردم

    و اگر نشونه ای برای خریدش بهم بگه ، روی روابطم تمرکزی شروع میکنم ،همراه دوره 12 قدم تمریناتش رو انجام بدم

    الان گفتم قبل از اینکه شروع کنم به نوشتن اتفاقات امروزم بذار ببینم توضیحات عشق و مودت چی هست

    دیدم نوشته

    مشکلات شما در روابط از جایی شروع می شود که از هماهنگی با خودت خارج می شوی. یعنی از هماهنگی با نیروی هدایت گری که از خداست، اصل توست و قرار بوده راهنمای تو در مسیر تجربه ی خواسته هایت باشد

    وقتی این جملات رو خوندم

    فهمیدم چرا نتونستم با فردی که دوستش دارم ،صحبت کنم و بگم که کمی بیشتر جلو در مترو بایسته و باهم صحبت کنیم

    من درمورد عشق و موضوعات زیادی که باورهای محدودی دارم ،از خدا دورم و باور ندارم که خدا میتونه برای من کاری انجام بده درمورد خواسته ام

    و این سبب شد که طبق باورهای خودم ،نتونم صحبت کنم

    اشکالی نداره ،همین که خدا امروز به اون زیبایی کمکم کرد تا کنترل کنم ورودی های ذهنم رو و تکاملی از صبح تا شب کمکم کرد تا احساسم رو خوب نگه دارم ، سبب میشه که دیگه نگم چرا نتونستم صحبت کنم با فردی که دوستش دارم

    و دلم قرصه که عشق رو از درون دارم و میتونم عشق رو ارسال کنم

    نمیدونم ، یه چیزی هم برای من عجیب بود

    من قبلا با اینکه دیر به دیر میدیدمش ،اما عمیقا حس خلاء و بی قراری داشتم که دلم میخواست ببینمش

    اما این اواخر اصلا چنین حسی نداشتم و یه جورایی حس میکردم دارمش و هر روز دارم میبینمش

    نمیدونم چجوری بیان کنم

    وقتی بعد از یک سال و چند ماه دیدمش ، انگار همین دیروز بود دیدمش ، درسته که دلم میخواست همدیگه رو ببینیم و توی دلم حس خوبی داشتم که بعد چند وقت میبینمش ، اما همه چی رو به عهده خدا گذاشتم ،گفتم تو مدیریتمون کن ،هرچی تو بگی همون رخ بده

    ولی باز هم نتونستم درست احوال پرسی کنم ،که باز هم اشکالی نداره ، اگر کلامی هم صحبت نکردم ، قبلش وقتی منتظر بودم بیاد با خدا کلی صحبت کردم و تجسم کردم که خدا از عشقش به هردومون هدیه میده و نور عشقش رو میدیدم که به ما و به قلبمون عطا میشه عشق خدا در قلبامون هست

    حتی وقتی عشق خدارو دریافت میکردم دوباره حس میکردم که عشق خداست که از قلب من به سمتش ارسال میشه

    حتی تجسم میکردم خدا به صورت ویژه هردومونو با دستای بی نهایتش بغل کرده و از نور عشقش به قلبمون هدیه میده

    من همه اینارو میدیدم

    و سپاسگزاری میکردم

    چقدر عجیبه ، این‌ که الان یهویی متوجه شدم

    من حتی اون لحظه که تصور کردم ، خدا از عشقش به قلبامون هدیه میده ،این درخواست رو نداشتم که عشق من رو در قلبش بذاره

    فقط به این فکر بودم که عشق خدا در قلبمون باشه و همین تنها خواسته من بود

    خدای من ، اشک تو چشمام جمع شد

    چقدر من تغییر کردم به کمک بی نهایت تو

    چقدر خواسته هام داره تغییر میکنه

    من دیگه هیچ ربطی به طیبه دو سال پیش ندارم

    وقتی این نوشته توضیحات دوره عشق و مودت رو خوندم

    الان بیشتر دلم میخواد این دوره رو بخرم که یاد بگیرم ، اولش نجوای ذهنم گفت ، دوباره بخرم و یاد بگیرم و اون فرد تغییر کنه با رفتارمن

    سریع جواب دادم به ذهنم گفتم نه

    نمیخوام هیچ کسی رو تغییر بدم

    من فقط و فقط روی خودم کار میکنم

    اما الان که دقت میکنم میبینم که راهو درست نمیرم اگر اینجوری فکر کنم و همیشه باید یادم باشه که این خود خود منم که باید تغییر کنم و روی شخصیتم کار کنم

    من باید خودمو تغییر بدم ، نه دیگران رو

    این جمله ،منو به فکر برد

    من اولش نوشتم شاید از باورام بوده که نتونستم صحبت کنم

    اما وقتی این نوشته رو دیدم یاد درخواستم از خدا افتادم واتفاقات کل روزم تا 12 ظهر

    و البته باورهای من هم سبب شدن نتونم صحبت کنم

    و وقتی دقت کردم ،دیدم من خودم رو در آغوش خدا میدیدم و سعی میکردم آروم و تسلیم باشم

    الان که فکر میکنم به امروزم ، یه چیزی عجیب بود

    دو سه باری قلبم به تپش افتاد اما خودم رو کنترل کردم و گفتم خدایا کمکم کن

    و آرومم کرد

    وقتی کسی که یک سال بیشتر بود ندیده بودمش اومد ،انگار همین دیروز دیده بودمش و حس دلتنگی نسبت بهش نداشتم

    البته دلتنگی از جنس بی قراری منظورمه

    اما یه جورایی حس اینو داشتم که هیچ فاصله ای بین ما نیست

    اما نتونستم صحبت کنم

    نمیدونم چجوری حسمو بیان کنم ،یه حس رهایی داشتم ، در عین حال که مشتاق بودم ببینمش ،اما رها بودم

    در عین حال که دوست داشتم چند دقیقه بیشتر بمونه و صحبت کنیم ،اما رها بودم

    وقتی بیشتر فکر میکنم ، من امروز صبح تو تمرین ستاره قطبیم ،دقیقا حرف هایی که از استاد عباس منش یاد گرفتم ،به زبان خودم نوشتم ،که خدایا

    من آماده ام

    من آماده ام دست منو بگیر ،منو ببر امروز و هر روز و هر لحظه و هر ساعت من دستمو میدم ، تو دست تو ،ببر منو اونجایی که باید ببری

    ببینم اون چیزی رو که باید ببینم که به من کمک میکنه ، بشنوم آنچه را که باید بشنوم که به من کمک میکنه

    من خودم رو در آغوش تو رها کردم

    من اجازه میدم ، دست من تو دست توعه

    تو سکان رو بگیر ،فرمون دست توعه ،منو ببر به مسیر راست ، منو ببر به مسیر درست ،منو ببر به مسیر عشق ، برکت ، زیبایی ،ثروت ،نعمت

    منو ببر ،به من بگو ،با من صحبت کن از طریق بی نهایت دستانت

    این جملات چقدر قدرتمنده چقدر خوبه برای تکرار کردن

    و اینارو یادم آوردم و از خدا خواستم

    به شکل تجسم من تو دستای خدا بودم و میگفتم تو مدیریتمون کن

    من همه این صحبت های استاد رو به شکل تصویر میدیدم که خدا خودش دستمو گرفته

    و عشق رو نه فقط به من بلکه به هردومون عطا میکنه

    من صبح به خدا گفتم که به زبانم هرآنچه که باید بگم جاری کن و اراده ام رو تو در دستانت بگیر و بگو چی باید بگم؟؟؟؟

    نمیدونم ،شایدم جدا از باورهای محدودم ، نمیتونم الان درک کنم که چرا نتونستم صحبت کنم ، حتی با یه لحنی گفت داری میری؟؟؟؟ این حس رو دریافت کردم که میخواست چند دقیقه بیشتر بمونم و صحبت کنیم

    من وقتی صبح نوشتم و تجسم کردم که دارم صحبت میکنم و احترام میبینم از کسی که امانتیم رو قراره امروز بیاره

    اما نتونستم حتی حرف بزنم و بگم چند دقیقه بیشتر باهم صحبت کنیم

    اون فرد به من گفت داری میری؟؟؟؟!!! من انگار زبونم قفل شد و نتونستم مثل دوسال پیش صحبت کنم

    و هی میخواستم بگم اگر وقت داری بعد یک سال که همدیگه رو دیدیم باهم صحبت کنیم

    اما نتونستم

    یه فکری هم داشتم که اگر بگم میگه وقت ندارم شاید این باور محدود سبب شد نتونم بگم و حرف بزنم

    نمیدونم باورهای من سبب شد نتونم صحبت کنم ، یا اینکه وقتی صبح از خدا درخواست کردم و گفتم تو به زبانم جاری کن و به عهده خدا گذاشتم

    نمیدونم درکی از این هنوز پیدا نکردم ،که چرا نگفتم صحبت کنیم

    البته وقتی بیشتر فکرشو میکنم میبینم همه چی باوره و باورای من محدود بوده

    در ادامه ، این روز بی نظیرم مینویسم که با جزئیات که چگونه قدم آخر رو برداشتم

    و از صبح روز مهمی بنویسم که من از خواسته ام گذشتم

    2دی ماه

    صبح که از خونه اومدم بیرون و رفتم ایستگاه بی آر تی وایستم

    ،به فایل جلسه دو قدم دو دوره 12 قدم گوش میدادم و میخواستم تجسم کنم که همه چیز به خوبی پیش میره ، اما

    ،به یک باره حس کردم فقط و فقط باید تجسم کنم که روی شونه های خدا هستم و خدا دستای بی نهایت پر نور و عشقش رو ، روی قلبم گذاشت و انقدر من انرژی و عشق ازش دریافت کردم که بی نهایت حس خوبی داشتم و حس کردم باید تجسم کنم، تجسم هم فقط دریافت عشق از خدا باشه و عشقش رو ارسال کنم به همه

    که فقط عشق رو ازش دریافت میکنم و قشنگ و واضح میدیدم و میبینم که نوری بسیار عظیم به قلبم منتقل میشه و من در یک دایره ای از نور قرار گرفتم در بغل خدای یکتا ، در دستان بی نهایت بزرگ ربّ ماچ ماچی من

    و انقدر این گرمای زیبا رو در قلبم حس میکنم که حالم فوق العاده عالیه

    و من هم میتونم این نور عظیم بی نهایت عشق رو به همه جهان هستی ارسال کنم

    و میبینم که قشنگ ارسال میشه و حتی میدیدم که دور من یه دایره پر نور پوشیده شده که پر از عشقه و عشق رو ارسال میکنم و نورانی هستم

    خدای من شکرت

    وقتی رسیدم مترو، از شدت گرمای قلبم یهویی به زبانم جاری شد

    قلبم رو تکراره ، همیشه دوستت داره

    حالا که میگی آره؛ انگاری هوا تب داره بیقراره!

    و خندیدم

    آهنگ مرتضی پاشایی بود اولین بار بود من این آهنگارو بعد سال ها به زبونم جاری میشد ،اونم برای خدا

    و قلبم گرم گرم بود

    اولین بار بود تو عمرم انقدر گرمای زیبایی در قلبم حس میکردم و پر بودم از عشق

    و چند بار تکرار کردم

    قلبم رو تکراره ،همیشه دوستت داره و گریم گرفت و اصلا توجه نمیکردم که مردم تو ایستگاه میبینن یا نه

    فقط میخواستم احساس اون لحظه ام رو با تمام وجود دریافت کنم از خدا و کیف کنم

    و اومدم وایستم ایستگاه ،قطار بیاد ، انقدر سر شار از عشق بودم که قشنگ میدیدم که عشق رو از دستان خدا دریافت میکنم و از قلبم ، عشقی که بهم داده ارسال میکنم

    وایساده بودم و منتظر قطار بودم و به صدای استاد عباس منش گوش میدادم که فایل جلسه دو قدم دو بود ، یهویی شنیدم یه نفر گفت میخواستم برم خط بهشتی ، دو نفر آدرس بهم دادن و من به حرف یکی گوش دادم و یه خانم گفت بشین همین مستقیم میره بهشتی

    اما پیاده شدم و راهمو دور کردم و به حرف اون خانم گوش ندادم ، دور خودم چرخیدم

    الان باید دوباره برگردم امام خمینی و از اونجا برم بهشتی،

    منم خندیدم و همینجوری ادامه داد

    تعجب کردم، انگار با هر حرفی که زد حامل یه پیام برای من بود

    و ادامه داد

    ولی خب حتما یه خیریتی داشت و الان دارم میرم بهشتی ، به هر حال الان دارم میرم و میرسم به خط بهشتی

    اینو که گفت عمیقا خندیدم و گفتم خدای من چیکار داری با من میکنی

    بهشتی ؟

    خدا داشت آدرس بهشت رو به من میداد

    قلبم داره از شدت عشق گرم میشه ، وای ، الان به قدری عشق رو حس میکنم و به قدری گرمای بی نظیری درون قلبم حس میکنم که اشک تو چشمام جمع شد و اشک جاری شد ،اشکی گرم و از سر شوق عشق

    من تک تک لحظه های امروزم رو تو مترو نوشتم تا با جزئیات یادم باشه

    لحظه به لحظه هدایت خدا رو یادم باشه

    و بعد دوباره درک هایی که داشتم رو اضافه کردم

    وقتی فکر کردم و الانم فکر میکنم ، به خودم میگم چرا اسم ایستگاه دیگه رو نگفت ؟؟؟؟؟!!!!

    چرا گفت بهشتی ؟؟؟!!

    چرا مثلا نگفت حقانی یا نمیدونم دروازه دولت و یا میرداماد و این همه اسم ایستگاه …. چرا گفت بهشتی

    این صد در صد برای من پیام داشت

    که فقط اومده بود تا پیامشو به من برسونه و به راهش ادامه بده

    چون خودش گفت ،خودمم نمیدونم چرا به حرف اون آقا گوش دادم و مسیرمو تغییر دادم و اومدم اینجا و الان باید دوباره برم امام خمینی

    تا بعد برم بهشتی

    حتی من متوجه اومدن اون خانم نشدم که کی اومد ،وایساد پیشم

    فقط صداشو شنیدم و برگشتم دیدم یکی داره با من صحبت میکنه

    عجیب بود ؟؟؟ بدون اینکه من ببینمش و بهش نگاه کنم شروع کرد به حرف زدن

    اتفاقا ، منم با اینکه داشتم به حرفای استاد عباس منش گوش میدادم کاملا واضح حرفاشو شنیدم

    وقتی فکر میکنم میبینم چقدر خدا دقیقه

    چقدر حساب شده میچینه

    اون خانم اومد و پیامشو داد و رفت

    و من باید شاخکامو تیز میکردم تا پیام اصلیشو دریافت کنم

    و امروز سعی میکردم حواسم جمع باشه و شاخکام تیز

    چون از اول صبح یه حسی بهم میگفت که خدا هر لحظه هدایتم میکنه و آرومم میکنه

    و پیام اصلیش این بود

    طیبه ، یه بار به حرفم گوش ندادی و2 سال پیش با نشونه ای که از قرآن بهت دادم و آیه 7 سوره قصص بود ، که گفتم نترس و غمگین نباش ما اورا به تو باز میگردانیم

    تو گوش ندادی و راه خودت رو رفتی و دو سال از مسیر بهشت دور شدی ،اما اشکالی نداره این راه لازم بود تا تو به خودشناسی برسی و بعد به خدا شناسی و این مسیر بی نهایت ادامه داره

    اما الان که آگاه شدی خودت آگاهانه انتخاب کن

    دیروز تو مترو بارها بهت نشونه دادم اون جمله ی ، خودت انتخاب کن رو، یادته که طیبه؟؟؟؟

    ،دقت کردی امروزم نشونه دادم ؟؟؟

    این خانم رو فرستادم که بهت بگم ، مسیر بهشت مستقیمه

    بشین و جایی نرو ،فقط لذت ببر که مستقیم برسی به بهشت

    پیاده نشی بری دوباره دور بزنی و راهت رو دور کنی طیبه !

    الان دیگه وقتشه مستقیم بری و سریع به مقصود برسی

    و من وقتی سوار قطار شدم داشتم مستقیم میرفتم که تو یه مسیری پیاده بشم

    وقتی درک کردم حضور اون خانم رو و قطار اومد ،سوار شدم و به ایستگاهی که رسیدم پیاده شدم

    وقتی قبل اینکه پیاده بشم تو قطار نشسته بودم دیدم دو تا پسر سوار قطار شدن و شروع کردن به گیتار زدن و خوندن

    عجیب بود همیشه تو مترو آهنگای غمگین و از چیزای ناخوب میخوندن

    اما امروز فقط از دوست داشتن و عشق میگفتن

    تمام آهنگایی که میشنیدم از عشق بود

    وقتی اومدن سمت جایی که من نشسته بودم

    یهویی یه آهنگی زد که بی نهایت زیبا بود و به دلم نشست و به یک باره خوند ،

    اولین بار بود این آهنگ رو میشنیدم

    اول این تیکه شو خوند

    دست من نیست ،تو عزیز جونمی

    خودت نمیدونی همه بود و نبودمی

    دست من نیست ای عشق ستودنی

    وقتی اینو شنیدم

    چون شاخکام تیز بود خندیدم

    گفتم خدا چیکار داری میکنی ، دقیقا داری چیکار میکنی با من

    و سریع تو گوگل نوشتم تا ببینم ادامه آهنگ‌ چیه

    آهنگ کلی این بود

    صبح که تو چشمای تو خیره میشم

    زندگی تازه شروع میشه برام

    من از با تو بودن به خدا سرد نمیشم

    تن تو، تن تو آتیشه برام

    تو این اتاق پیچیده بوی تن تو

    بیا بازم منو تو آغوشت بگیر

    دوس دارم وقتی که نزدیک منی

    اسممو آروم توی گوشم بگی

    اسممو آروم توی گوشم بگی

    دست من نیست تو عزیز جونمی

    خودت نمیدونی همه بود و نبودمی

    دست من نیست ای عشق ستودنی

    دست من نیست تو عزیز جونمی

    خودت نمیدونی همه بود و نبودمی

    دست من نیست ای عشق ستودنی

    هر کاری بخواهی میکنم بیای سمتم تو

    نمیدونم چیکار کردم شدی سهمم تو

    تو مثل هوای خوب بعد بارونی

    تو بیای میکنم شهرو چراغونی

    دست من نیست تو عزیز جونمی

    خودت نمیدونی همه بود و نبودمی

    دست من نیست ای عشق ستودنی

    دست من نیست تو عزیز جونمی

    خودت نمیدونی همه بود و نبودمی

    دست من نیست ای عشق ستودنی

    چی داشتم میشنیدم ؟؟؟ من از صبح تجسم میکردم که خدا محکم بغلم کرده و قلبم گرمای عشقش رو حس میکرد

    و این آهنگ داشت میگفت

    وقتی دیدم و گذاشتم از گوشیم که بخونه آهنگ رو، همه اش خندیدم و یهویی گریم گرفت ، باید پیاده میشدم از مترو و رسیدم به ایستگاهی که قرار بود ، فردی که بهم گفت بیا بیرون در مترو و امانتی مو بگیرم و امانتی من رو هم بهم برگردونه

    10:10 بود که نشستم رو صندلی مترو و تا 12 باید منتظر میموندم بیاد

    امروز فقط آهنگای مربوط به عشق میشنیدم ، ربّ من چه پیامی دارن برای من

    خدا داشت منو با عشق بی نهایت آروم میکرد

    تا قدم آخرم به راحتی انجام بشه

    من این آهنگو دانلود کردم و گوش میدادم و با هر حرفش یه پیام جدید از خدا دریافت میکردم و گریم میگرفت و گریه میکردم تو مترو

    و قلبم گرم بود و عشق رو به وضوح حس میکردم

    وقتی گوش میدادم ،تلفن یه نفر زنگ زد

    شنیدم آهنگ بود ، گفت :

    عشقم زده به سرم که دل تو رو ببرم دورت بگردم

    عشقت دلمو گرفت چشمات شبمو گرفت

    میدونم چه انتخابی کردم دورت بگردم

    انتخاب ؟!

    دقیق دیروز رو بیلبوردا میگفت خودت انتخاب کن

    و من میگفتم من تو رو انتخاب میکنم ربّ من

    این آهنگی بود که تو عروسیا میشنیدم

    و سال ها بود عروسی جایی دعوت نشده بودیم

    خندیدم و گفتم عشق دلم ،ربّ من به سر منم زده که با قدم هایی که برمیدارم دل تو رو ببرم

    دورت بگردم ربّ من

    و بازهم گوش دادم به آهنگ دست من نیست ای عشق ستودنی

    وقتی میگفت بیا بازم منو تو آغوشت بگیر

    تجسم میکردم که خدا با دستای بی نهایت بزرگش منو بغل کرده و من عشق رو ازش دریافت میکنم

    و میخندیدم و گریه میکردم

    من از این آهنگ بی نهایت پیام دریافت کردم و فقط اشک ریختم

    وقتی گفت

    دوس دارم وقتی که نزدیک منی

    اسممو آروم توی گوشم بگی

    اسممو آروم توی گوشم بگی

    یهویی شنیدم طیبه جان عزیزدلم نترس و نگران نباش و این جمله به زبانم جاری شد لا تخافی و لا تحزنی

    وای خدای من چی داشتم میشنیدم

    خدا با این آهنگ بهم گفت در گوشم ،که نترس و نگران نباش

    من چنان ذوقی داشتم که فقط گریم میگرفت

    یاد حرف الهی قمشه ای میفتم

    میگفت

    نترس غمگین نباش

    میگفت

    اگر یه لاتخفی به ما بگن، چه لذتی و چه وجد و شادی ایجاد میشه، قابل بیان نیست

    که در وسط یه همچین عالمی که صد هزار خطر مارو احاطه کرده ، یه کسی بیاد در گوش آدم بگه که

    لا تخف

    تو نترس

    هیچ حادثه بدی برای تو رخ نمیده

    ولا تحزن

    حزن و اندوه هم نداشته باش

    کلا شاد باش

    من داشتم لحظه به لحظه اون زمانی که منتظر بودم تا کسی که دوستش دارم بیاد و امانتی شو بدم و قدم آخر رو بردارم ، با خدا عشق میکردم و کلی حالمو خوب میکرد

    تمام دقیقه هامو داشت پر میکرد از عشق

    وای، خدا میخواد، امروز با عشقی که به من میفرسته ،دیوونه ام کنه ،دیوونه خودش

    نشسته بودم و داشتم به آهنگ‌ گوش میدادم

    یه خانم اومد و گفت الان دارم درست میرم؟؟؟این خط تهش میره شادمان؟؟؟

    من تو نقشه نگاه کردم و دیدم که درسته

    خدا چی میخوای بهم بگی

    اول گفتی بهشتی

    الانم گفتی شادمان

    دیشب حدود ساعت 2 از سایت به من سریال زندگی در بهشت قسمت 175 رو هدیه و نشونه دادی و استاد تو فایل دو تا پیام داد

    اتفاقات خوبی در راه است و بارها تکرار کرد

    تکرار جملات رو وقتی میشنوم ،تاکید خدا و به سرعت رخ دادنش رو بهم میگه

    و احساس رضایت دارم رو وقتی گفت و لبخند زد و گفت پروژه به جاهای خوبش داره میرسه و مریم جان گفت که میبینم که لبخند رضایت به لب داری

    استاد گفت خیلی لبخند رضایت دارم و عمیقا خندیدن و گفت خیلی وقته منتظر این فرصت هستیم

    و پیام بزرگی برای من بود

    و اون نشونه ها الان دوباره تاکید شد به من

    از طریق دو نفر خانم

    اول که گفت بهشتی

    بعد گفت شادمان

    خدای من شکرت

    اینکه خدا داشت دوباره تاکید میکرد که شادمانت میکنم تا لبخند رضایت به لبت بشینه

    کافیه که تو بگذری و به مسیر مستقیم بهشت راهت رو ادامه بدی

    وقتی دوباره آهنگ رو گوش دادم

    هوای داخل مترو یکم سرد بود ، کم کم داشت سردم میشد و تجسم کردم که رو دستای خدا نشستم و بغلم میکنه و گرماشو دریافت میکنم که کم کم گرم شدم

    ساعت 10:30 هست

    دارم به آهنگی که تو به من هدیه دادی گوش میدم

    دست من نیست ،تو عزیز جونمی

    خودت نمیدونی همه بود و نبودمی

    داشتم گوش میدادم که تصویر این اومد جلو چشمم که به یک باره دو تا دستای بزرگتو به سرم و صورتم کشیدی و قشنگ حسش کردم و گریم گرفت

    من حتی نوری که به سرم کشیده شد رو دیدم و حس کردم

    چیکار داری میکنی با من ربّ من

    اشک تو چشمام جمع شد

    دست من نیست تو عشق دلمی ربّ من

    تو داری بی نهایت عشقت رو به من میدی ،دارم اینو حس میکنم ، خدای من شکرت

    انقدر تو مترو گریه کردم که مهم نیست هرکی هرچی میخواد بگه بگه

    عمیقا اشک خود به خود جاری میشه و عمیقا میخندم

    یه لحظه گفتم گریه نکن ، یک ساعت و چند دقیقه مونده که قدم آخرتو بذاری و بیاد بعد یک سال ببینیش

    اگه گریه کنی از چشمات مشخص میشه که گریه کردی، تا این به فکرم رسید

    سریع گفتم هیچی مهم نیست

    هیچی

    چون من الان دارم با خدا عشق میکنم

    خدا داره با من صحبت میکنه

    مگه میشه جلوی گریه پر از حس خوب و عشق رو بگیرم

    استاد عباس منش میگفت وقتی تجسم میکنید و گریه میاد بذارین بیاد

    الان من به شدت در این حالم

    دست من نیست

    عشقی ستودنی این آهنگ رو به من داد که الان گوش بدم ،من الان تو خود خود بهشتم

    تو دستای گرم خدا ،که انگشتشو گذاشته روی قلبم و گرمای عشقش رو به من منتقل میکنه

    وای خدای من الان یاد سریال زندگی در بهشت افتادم ،استاد میگفت یه لبخند رضایتی دارم و داشت عمیقا میخندید ،میتونستم اون حس رضایتش رو دریافت کنم

    الانم من واقعا یه حس رضایتی دارم که لبخند و اشک باهم میاد و دارم آهنگ رو گوش میدم

    خدایا شکرت

    صبح تو دفتر تمرین ستاره قطبیم نوشتم که خدای من قلبم رو برای عشقت باز کن و آرومم کن و سر شار از عشقم کن

    وای خدای من ،چقدر مرحله به مرحله خوب بلده چیکار کنه

    یه آهنگ سر تاسر عشق و پر از حس مثبت بهم داد

    خدایا شکرت

    10:59 الان یه قطار وایساد

    من داشتم‌گوش میدادم به آهنگ دیدم

    نوشته بود تو بگو کجا ؟

    من باهات میام

    من بارها این جمله رو از خدا تو مترو نشونه گرفتم خیلی حس خوبی بهم داد

    ساعت 11:30 بلند شدم و رفتم بیرون مترو ، کنار پله ها وایسادم

    فکر نمیکردم با موتورش بیاد ، وقتی وایساده بودم و داشتم تجسم میکردم که خدا به من عشقش رو ارسال میکنه

    و به وضوح میدیدم که هردومونو محکم بغل کرده و از بی نهایت عشقش به هر دومون عطا میکنه

    و من بی نهایت خوشحال بودم

    دیدم گوشیم زنگ خورد و 11:49 بود

    سلام داد و گفت کجایی و دارم میرسم من وایسادم دم در و دوباره بهش زنگ بزنم که شنیدم گفت زنگ نزن اومدم

    و با موتور وایساد جلو در مترو

    عجیب بود ،هیچ اثری از تپش قلب ،و یا لرزیدن دست و پام که دیدمش نبود

    انقدر آروم بودم که یه حس آرامش عجیبی داشتم

    سلام دادم و حتی یادم نموند که حالشو پرسیدم یا نه

    انگار نه انگار یک سال ندیده بودمش ، اصلا حس نمیکردم فاصله زمانی یک سال و نیم همدیگه رو ندیدیم و همین دیروز بود انگار دیدمش ،هیچ فاصله ای رو حس نمیکردم

    چون من این روزا به وضوح داشتم میدیدمش و هر روز تجسم میکردم و احساس خوبی داشتم از دیدنش در زندگیم

    وقتی اومد ، فقط 4 دقیقه باهم صحبت کردیم

    اول امانتی های منو داد، حتی نتونستم درست تشکر کنم بابت امانت داریش و منم امانتیای خودشو دادم و چند تا حرف گفتم که مربوط به هدیه روز مادر و مرد بود و بهم گفت داری میری؟!

    انگار تو لحن صحبتش این بود که نرو

    یکم دیگه بمون ولی من نمیدونم اصلا زبونم بند اومده بود نمیتونستم صحبت کنم و بگم اگر وقت داری چند دقیقه صحبت کنیم

    قشنگ حس میکردم که نمیتونم صحبت کنم

    و هیچی نگفتم و سکوت کردم و نگاه کردم

    و چیزی نگفت و تشکر کرد و خداحافظی کردیم و رفت

    وقتی رفت به رفتنش نگاه کردم

    به یکباره گفتم چقدر ساده و راحت گذشتم

    طیبه تموم شد

    و به زبونم جاری شد خدایا شکرت

    شکرت که تونستم قدم آخر رو بردارم

    و از پله های مترو رفتم پایین و مدام میگفتم چقدر عجیبه ،من این طیبه رو نمیشناسم، یا طیبه دو سال پیشو ؟؟؟

    چقدر تغییر کردم

    چقدر راحت گذشتم از عشقی که دو سال پیش اصرار داشتم

    البته که این گذشتن هم کاملا تکاملی بود

    حتی اصرار نکردم بیشتر بمونه و صحبت کنیم

    در صورتی که دو سال پیش چند باری که دیدمش ،اصرار داشتم بیشتر ببینمش اما الان هیچ اصراری نکردم

    با اینکه دلم میخواست چند دقیقه ای صحبت کنیم ،اما کاملا رها بودم

    و به اینا فکر میکردم و بغض داشتم

    وقتی برگشتم تا سوار قطار بشم، بغض عجیبی داشتم نمیتونستم گریه کنم ،چشمام پر اشک بود

    از یه طرف میگفتم طیبه بهت افتخار میکنم

    از یه طرف برام عجیب بود چرا به یک باره تپش قلبم که چند دقیقه قبل اومدنش بود تبدیل شد به آرامشی بی نهایت عظیم

    که هیچ حسی مثل بی قراری و یا اصرار نداشتم

    نه ترس و نه نگرانی

    و با خودم گفتم چقدر ساده تو 4 دقیقه تموم شد

    و میگفتم و بغض داشتم و از بین مردم که تو ایستگاه وایساده بودن و منتظر بودن قطار بیاد رد میشدم

    و حاله ای از اشک توی چشمام جمع شده بود و جلوی اشکمو نگه داشته بودم

    تو خودم بودم و یه لحظه گفتم بهت افتخار میکنم طیبه ، تو درست ترین کار رو کردی و رها شدی

    و با بغضی که داشتم ، برگشتم سمت دیوار که صندلی هاهستن

    ربّ من شکرت چی داشتم میدیدم

    داشتم با بغص میگفتم من بهت افتخار میکنم طیبه

    برگشتم سمت دیوار مترو

    دیدم بزرگ نوشته

    رو بیلیورد دیوار تبلیغ یه فیلم بود

    پایینش بزرگ نوشته بود

    شجاعت همه چیزیه که لازم داری ….

    و اسم فیلم باغ کیانوش بود

    بغضم ترکید

    زدم زیر گریه و مثل یه شیر آب انقدر آب از چشمم میومد که تعجب میکردم من چقدر اشک‌ دارم و انقدر گریه کردم مثل شیر آب سرایزی میشد که از این همه توجه خدا به من داشتم اشک میریختم

    چون خدا داشت منو آروم میکرد ،مگه میشه عشقت رو که بغض داره و نمیتونه رها بشه از بغص ،کمکش نکنی و اشک رو بهش هدیه ندی که حالشو خوب و آروم کنی و نشونه بزرگی بهش بدی

    من بارها به این بیلبورد ها نگاه کردم تو مترو، و این فیلم رو که تبلیغ زدن دیدم

    اما این جمله شو ندیده بودم

    چقدر خوب بلده که آرومم کنه

    بارها خوندم اون جمله رو و تا قطار بیاد فقط اشک ریختم

    و خندیدم

    عجیب تر اینه ، قبل اینکه بیام و اون بیلبورد رو ببینم ، وقتی من میخواستم سوار قطار بشم ، دوباره یادم اومد باید برم سمت جلو قطار که وقتی رسیدم تجریش از خروجی نزدیک برم بالا

    وقتی دیدم آخر قطار هست ، رفتم تا برسم به سمت جلوی راه روی انتظار تا منتظر باشم و قطار بیاد و اونجا این جمله رو دیدم و

    شجاعت همه چیزیه که لازم داری ….

    منو برد به این سمت تا با این نشونه بهم بگه

    آفرین تو شجاعتت رو نشون دادی و قدم آخر برداشتی و گذشتی از خواسته ات

    و من رو ،ربّ و صاحب اختیارت رو انتخاب کردی

    چقدر خوب بلده که قلبم رو بدست بیاره

    چقدر خوب بلده که مرحله به مرحله

    قدم به قدم

    تکاملی قلبم رو باز کنه

    و عشقش رو جاری کنه در قلبم

    ربّ من سپاسگزارم ازت

    خیلی دوستت دارم

    خیلی دوستت دارم

    هرچی تو بگی

    من تا خود تجریش گریه کردم

    و بارها تکرار کردم

    شجاعت

    شجاعت

    شجاعت

    همه چیزیه که لازم داری طیبه

    و میگفتم این جمله یه هدیه هست که بهت داده شد

    از این به بعد راحت تر میتونی بگذری و شجاعتت رو نشون بدی ، چون شجاعت همه چیزیه که لازم داری

    تا در همه جنبه ها پیشرفت کنی و در مسیر خدا قدم برداری بدون هیچ ترس و نگرانی

    کافیه که بخوای و قدم برداری و شجاعتت رو در عمل نشون بدی و بگذری از هرآنچه که باید بگذری تا خدا رو بدست بیاری

    تو قطار همه نگاهم میکردن و من جوری اشک میریختم و میخندیدم که معلوم نبود چیکار دارم میکنم

    وقتی گریه کردم سبک شدم دو بار ،بهم زنگ زد

    فکرشو نمیکردم بهم زنگ بزنه

    و پرسید که یه چند تا چیز گذاشتی برام و بهش گفتم هدیه هست و نوشته ای براش تو دفتری که خریده بودم ، نوشته بودم

    با یه لحن خوب و شادی بهم گفت ،دارم دفتری که توش برام نوشتی رو میخونم و من تو مترو بودم و خندیدم و تشکر کرد و گفت الان دارم میخونمش و بازم تشکر کرد و خداحافظی کردیم

    بعد نشسته بودم و داشتم گریه میکردم که حس کردم باید قرآن بخونم

    و گفتم خدا تو بگو کدوم‌سوره ؟

    یهویی به زبونم جاری شد سوره 54 آیه 54

    رفتم از اپلیکیشن نگاه کردم دیدم سوره قمر هست

    از اول خوندمش ،اما گفتم چی قراره بهم بگی

    که شنیدم آیه 54 رو باید بخونم

    و آیه 54 این بود

    إِنَّ ٱلۡمُتَّقِینَ فِی جَنَّـٰتࣲ وَنَهَرࣲ

    محققا اهل تقوا در باغها و کنار نهرها منزل گزینند

    برام جالب بود چقدر خدا دقیق میگه

    من اصلا نمیدونستم اگر شانسی یه عدد بگم و آیه بگم ،اون سوره اون تعداد آیه داره یا نه

    و خدا که بهم گفت سوره 54 قرآن آیه 54

    دقیقا سوره 55 آیه بود و آخرش نشانه بهشت بود

    امروز چقدر نشانه بهشت رو بهم داد

    و با آیه قرآن بهم گفت ،که از این بعد بعد هم اگر تقوا داشته باشی در همه جنبه ها ،کنترل ذهن داشته باشی و احساست رو خوب نگه داری

    و راه مستقیم رو بری به سرعت به بهشت میرسی

    یاد تمرین ستاره قطبی افتادم

    استاد عباس منش میگفت یه جاده مستقیم که سوت میزنی و لذت میبری و از نعمت ها لذت میبری و میرسی به بهشت

    که همه نعمت ها هست

    و تو راه، مدام به خودم میگفتم بهت افتخار میکنم طیبه و اون نوشته شجاعت رو به یادم میاوردم و میگفتم از این به بعد باید برای خیلی چیزا شجاعتت رو نشون بدی

    و سریع قدم برداری

    تا مدارت تغییر کنه

    وقتی رسیدم سر ورکشاپ‌ به شدت گرسنه ام شد ،گفتم خدایا گرسنه ام هیچیم نیاوردم بخورم چیکار کنم؟

    اصلا هم حواسم نبود که پول دارم و میتونم بخرم ، بیشتر به اتفاقات امروز داشتم فکر میکزدم

    و رفتم داخل

    نگهبان سالن که ترک زبان بود ،وقتی منو دید گفت کجایی دختر؟ نگرانت شدم ،دیر اومدی امروز ؟

    همیشه میای و امروز دیر کردی به فکرت بودم و من خندیدم و تشکر کردم واومدم و زاویه ام رو مشخص کردم و امروز دو تا ،تار گذاشته بودن که عاشقا تار میزنن

    نشستم تا طراحی کنم

    همونجور نشسته بودم و داشتم به تک تک اتفاقای امروز فکر میکردم و حواسم به اطرافم نبود ، که دیدم یه استادِ خانم که هنرجوی استاد رنگ روغنم هست ،اومد و گفت ناهار خوردی؟

    گفتم نه گفت بیا باهم بریم ناهار بخوریم

    گفتم نه ممنون من نمیخورم خودتون برین، نوش جان

    گفت بیا میخوام نهار بخورم ،بیا یه پیتزا بخریم باهم بخوریم

    و یاد حرفم افتادم

    وقتی بهم گفت یه جرقه تو سرم زد که تو چند دقیقه پیش گفتی گرسنه ام و خدا بهت پاداش شجاعتت رو با این هدیه داره میده

    تو دلم وقتی اینو فهمیدم ،هنوز بغض داشتم

    گفتم نمیخوام این هدیه رو

    میخوام دلمو بدست بیاره

    آروم بشم

    و یه جورایی نخواستم این هدیه شو قبول کنم و البته میخواستما ،اما میخواستم یه پاداش بزرگتر بهم بده ،

    اما سریع به خودم گفتم

    ببین اگر در مسیر درست قرار بگیری ،همه چیز به درستی رخ میده

    به هموار ترین شکل

    همین که گفتی گرسنه ای ، خدا دستی از دستانش رو فرستاد تا بهت ناهار بگیره

    وقتی داشت اصرار میکرد ،و من میگفتم نه

    گفت تو چرا انقدر تعارف میکنی پاشو بریم

    و گفت بابات در قید حیات هست؟

    گفتم نه ،فوت کرده

    گفت بابای منم فوت کرده

    امروز دلم میخواد براش هدیه بدم و بابام گفت بهت ناهار بدم

    پاشو بریم

    و حس کردم که باید برم و خدا بی نهایت دستشو فرستاده تا بهم بگه ،که از این به بعد همه چیز به نفع تو رخ میده و به سرعت حسش میکنی

    فقط باید همیشه اینجوری یاد بگیری بگذری و رها باشی

    فقط کافیه تو مسیر مستقیم باشی

    و برای من یه همبرگر گوشت خرید

    300 تمن بود

    وقتی داشت سفارش میداد

    بغضم گرفت چشمام دوباره پر اشک شد جلو میز ثبت سفارش

    دیدم برگشت گفت نوشابه و چیز دیگه میخوای؟؟؟

    با چشمای پر اشک گفتم ممنونم

    من تا به حال تو اون رستوران کنار سالن از همبرگراش نخورده بودم و گرون بود برای من

    همیشه از کوروش همبرگر گوشت میخریدیم و تو خونه خودمون ساندویچ درست میکردیم میخوردیم

    دقیق یادم نمیاد آخرین بار کی تو رستوران همبرگر بخورم

    چند سالی میشد

    این دومین باری بود که من از اون رستوران غذا میخوردم

    یه بار مادرم یه کباب و برنج خرید بردیم سه تایی با خواهرم و مادرم خوردیم

    در صورتی که قبلا آرزو داشتم منم تو اون رستوران غذا بخورم

    وقتی با استاد صحبت میکردیم و غذا میخوردیم گفت بابام دلش خواست ، یهویی به دلم افتاد برات ناهار بخرم

    میدونستم کار خداست

    از طرفی هم متعجب بودم

    که وقتی رها شدم از چیزی که باید رها میشدم چقدر به سرعت اتفاقای خوب رخ میدن

    بعد بهم گفت یه چیزی بهت میگم یادت باشه

    وقتی کسی میخواد بهت چیزی بخره یا محبتی بکنه ،محبتش رو بپذیز و نگو نمیخوام

    با کمال میل قبول کن

    انگار خدا داشت بهم میفهموند که از این به بعد خیلی دستانم رو به سمتت میفرستم تا محبت و عشقم رو به تو نشون بدم

    انگار خدا داشت به وضوح بهم میگفت آماده باش ، قراره اتفاقات نابی برات رخ بده

    بی نهایت عشق قراره دریافت کنی

    وقتی ناهارمونو خوردیم و برای خودش پیتزا گرفت و تموم شد

    باهم برگشتیم سر ورکشاپ

    امروز به همه استادا بوم رایگان داده بودن

    من چون طراحی میکردم بوم ندادن به من

    به یکی از استادا که همکلاسی پدرم بود تو شهرمون و تو ورکشاپ متوجا شدم که همکلاسی پدرم بود ، اومد حالمو بپرسه ،گفتم به ما که طراحی میکنیم هدیه نمیدین ؟

    رفت و بوم رو آورد و داد به من گفت ببر کار کن

    خیلی خوشحال شدم و خدارو شکر کردم

    دومین هدیه ای بود که دریافت میکردم

    بعد که طراحی کردم ، به خودم گفتم بغض نکن طیبه حالتو سریع خوب کن با سپاسگزاری

    تمام تلاشمو میکردم

    وقتی طراحیم تموم شد

    رفتم تا با استاد طراحی صحبت کنم ، یهویی یه خانم بهم گل داد

    از داخل پاساژ ،از مدیریتش به همه خانما دسته گل میدادن

    یه گل بنفش زیبا و روش نوشته بود روز مادر مبارک

    خیلی خوشحال شدم و یه لحظه گفتم من گل صورتی میخوام

    دوباره راضی نشدم به این ابراز محبت خدا ، انگار یه چیز بزرگ میخواستم

    ولی بعد گفتم هرچه از دوست رسد نیکوست تشکر کن و سپاسگزاری کن از خدا ،طیبه

    و رفتم و وسایلامو برداشتم و رفتم تا از استادم خداحافظی کنم

    تو راه یادم اومد ، مادرم قرار بود بیاد تجریش و سبزی خورد شده بخره بهش زنگ زدم گفت نشد بیام و من دو کیلو رفتم سبزی قورمه سبزی گرفتم

    و داشتم برمیگشتم و به درختا نگاه میکردم و میگفتم هیچ برگی بدون اذن تو از درخت نمی افته

    و یهویی آهنگ شاد عروسی شنیدم

    همیشه اون آقایی که کنار پیاده رو آهنگ میذاشت آهنگای غمگین بود

    نمیدونم چرا امروز فقط آهنگای عروسی میشنیدم

    و همین که شنیدم سرمو بلند کردم و با لذت تکرار کردم آهنگ رو یهویی چشمم افتاد به بنر دفتر اسناد رسمی ازدواج

    عدد 974 عددی که بین من و خداست رو دیدم

    خوشحال شدم امروز مدام عدد 74 رو میدیدم و خدارو شکر میکردم

    خیلی حس خوبی داشتم

    قبلا این عدد رو وقتی میدیدم یاد اون فردی میفتادم که دوستش دارم ،اما یک سال شد که وقتی این عدد رو میبینم میگم منم عاشقتم خدا

    و این عدد تاییدی شده از طرف خدا برای من و همیشه تاییدش رو میبینم

    و سپاسگزاری میکنم

    و عدد 74 تبدیل شده به عشق من و خدا

    یکم جلو تر که رفتم آقای فال فروشی که چند وقت پیش ازش فال گرفتم که خدا بهم گفت رها شو از خواسته ات

    دیدم داره میگه فال بخرین

    سریع گفتم خدا تو بگو دلم میخواد باهام صحبت کنی و در مورد امروز بهم بگی و سریع 10 هزار تمن بهش دادم و یه فال گرفتم

    خیلی دوست داشتم سریع بازش کنم و بخونمش

    که ببینم خدا چی میخواد بهم بگه

    اما بازش نکردم و گذاشتم تو جیبم

    کل مسیر رو فکرم مونده بود پیش اون فال که خدا چی قراره بهم بگه و سعی داشتم تا خونه سپاسگزاری کنم

    وقتی از مترو اومدم بیرون دیدم اتوبوس محله مون نیست

    گفتم کاش اتوبوس بیاد نرم بی آر تی سوار بشم

    سرمو برگردوندم دیدم اومد و خوشحال شدم و رفتم سوار شدم

    وقتی رسیدم و خواستم کارت اتوبوسمو بزنم ،کارتم شارژ نداشت

    راننده گفت بعدا نقدی بده

    یهویی دیدم یه دختر کرایه منو با کارتش حساب کرد

    گفت برای ایشون رو زدم

    خیلی خوشحال شدم و تشکر کردم

    کار خدا بود با بی نهایت دستش امروز 4 بار عشقش رو به من نشون میداد

    و من اومدم خونه و گل رو که از پاساژ بهم داده بودن به مادرم هدیه دادم و 300 هزار تومان برای روز مادر هدیه دادم بهش

    خیلی خوشحال شد

    و همدیگه رو بغل کردیم

    و اومدم و شروع کردم به خوندن فال

    کنجکاو بودم که چی نوشته

    از طرفی هم کمی نگران بودم میگفتم نکنه خدا بگه کارت درست نبوده

    همین که بازش کردم چشمم افتاد به اول فال

    روزگار خوشی

    خندیدم گفتم تا آخر فال بی نهایت پیام عالی برای من هست

    متن فال حافظ این بود

    نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد

    روزگار خوشی و آرامش تو بسیار نزدیک است ، اگر کمی حوصله کنی ،شرایط تو بسیار بهتر از این خواهد شد ، اگر اندوهی در دل داشته ای یا سختی و مشکلی بر تو وارد آمد ، به زودی پایان خواهد یافت و شادمانی در دلت خانه خواهد گزید

    اینک که شرایط رو به بهبود است قدر لحظات زندگی ات را بدان و با سخنان بی جا یا با اعمال ناسنجیده ، روزگارت را تلخ مکن

    چرا که هیچ کس نمیداند در تقدیرش ،چه چیز نوشته شده است

    این پیام فال ، واضح ترین پیام بود برای من

    انقدر خوشحال شدم به قدری از ته دل خندیدم

    که کیف میکردم

    و اونجا که نوشته بود با اعمال ناسنجیده روزگارت را تلخ نکن

    یاد یه لحظه افتادم که تو اتوبوس بودم و به همون فرد فکر میکردم و یادم اومد که چیزی گذاشتم براش که بهش نگفتم چیه

    و میخواستم پیام بفرستم و بهش بگم

    اما منصرف شدم و گفتم مگه امروز تموم نشد ،چرا میخوای دوباره پیام بدی بهش

    درسته که هنوز یه امانتیم رو نداد و گفت پیدا میکنم میارم

    اما

    تو دیگه باید تمرکزت رو روی خودت بذاری

    و هر موقع پیدا کرد مطمئن باش که هرچی هست خیر هست برای تو

    پس رها باش و به راهت ادامه بده

    اما دلیل نمیشه که پیام بدی

    دیگه تموم شد طیبه

    امروز باید قدم آخر رو برمیداشتی و شجاعتت رو به خدا نشون میدادی و نشون دادی

    پس رها کن

    و خوشحالم که تونستم اون لحظه درست تصمیم بگیرم و هیچ پیامی نفرستادم

    و بی نهایت سپاسگزار خدا هستم که هدایتم کرد

    و این پیام فال منو یاد این ، تصمیم درستی که گرفتنم انداخت

    و من باز هم گفتم خدایا شکرت

    که عمل ناسنجیده انجام ندادم

    و بارها فال رو خوندم و کیف کردم و لذت بردم

    اونجا که تو فال نوشته بود شادمانی در دلت خانه خواهد گزید

    یاد سریال زندگی در بهشت 175 که استاد گفت احساس رضایت دارم ،یا تو مترو که خانمی گفت تهش میره شادمان

    و آخرش شب با خوندن فال دوباره خدا بهم گفت شادی در دلت خونه میکنه

    حالا شادی چیه؟

    شادی کیه؟

    شادی خداست که در دلم خونه میکنه و من رو سر شار از عشق میکنه

    خدایا شکرت

    امروز یکی از بهترین روزهای زندگی من بود

    کلی حال خوب

    و احساس دوست داشتنی که رنگ و بوی خدا رو به خودش گرفته بود و کاملا آزادانه و رها حس عشقی که خدا بهم هدیه داد رو سعی کردم ارسال کنم به فردی که دوستش دارم

    و عمیقا ارسال کردم عشق خدایی رو که ربّ و صاحب اختیار همه جهان هستی هست

    و بی نهایت سپاسگزارم

    تا شب نشسته بودم و رد پاهای جمعه تا یک شنبه رو مینوشتم

    و بعد با آرامشی زیبا با عشق امروزم رو مرور کردم و خوابیدم

    یه حسی دارم که

    امروز بزرگترین قدم زندگیم رو برداشتم

    رهایی

    رهایی از درخواست عشق

    که بار بسیار سنگینی از قلبم به یک باره برداشته شد

    در گیری اصلی من در این دو سال عشق بود و البته از وقتی که مدام میگفتم چرا کسی منو دوست نداره واین عشق سبب شد من به خودم بیام و خودمو بشناسم

    و حالا رها شدم و آزادم

    خدایا شکرت که آزادانه یاد گرفتم دوست داشتن آدم هارو

    الان توی قلبم فردی که برای من ارزشمنده ،یه جور رهاتر و آزاد تر دوستش دارم و شکل دوست داشتنم متفاوت شده

    احساس میکنم از امروز که رها شدم زندگیم به یک باره جهش خیلی بزرگی خواهد داشت

    و من دقیقا اون حرف استاد که تو فایل زندگی در بهشت قسمت 175 گفت

    اتفاقات خوب در راهه

    پروژه به جاهای خوبش داره میرسه

    و احساس رضایت دارم

    و خندید

    و من هم آخر شب احساس رضایت داشتم از خوندن فال و مرور تک تک قدم های امروزم

    و خدارو شکر میکنم که به من این همه عشق داد و کل روز محکم بغلم کرد تا عشقش رو دریافت کنم

    بی نهایت سپاسگزارشم

    بی نهایت از استاد عزیز و مریم جان سپاسگزارم که با تک تک فایل هایی که میذارن بی نهایت سپاسگزارم که هر بار خدا هدایتم میکنه به فایلی و کلی درس یاد میگیرم و سعی میکنم عمل کنم

    فکرشو نمیکردم بعد یکسال ورودم به این سایت از این خواسته ام رها بشم

    حتی من در دفتری که امروز هدیه دادم ،پارسال گرفته بودم و در تاریخ 1402/9/27نوشته بودم متنی رو

    و دقیقا یک سال بعد در همین تاریخ خدا بهم گفت فردا صبح حتما بهش بگو و رها شو از عشق

    تاریخ دفتر و هم زمانیش رو که دیدم متعجب شدم

    و اون شعری که خدا بهم گفته بود

    یک سال قبل

    که تو این هفته دوباره بهم یادآوری کرد

    و تو رد پام نوشتم

    که نوشته بود

    آن یکی آمد درِ یاری بِزد / گفت یارش : کیستی ای مُتَمَد ؟

    مثنوی معنوی

    شخصی آمد و درِ خانه معشوق خود را زد . معشوق از درون خانه پرسید : کیستی ؟ گفت منم . معشوق گفت : بازگرد . زیرا هنوز تو خامی و هنوز دَم از «من» می زنی و مدّعی عاشقی هم هستی . آن شخص بازگشت و یکسال در فراق یار ، شهر و دیار خود را رها کرد و رفت . پس از یکسال به درِ خانه معشوق آمد و در زد . معشوق از درون خانه پرسید : کیستی ؟ گفت : آن کسی که اکنون پشتِ در ایستاده نیز تو هستی . معشوق گفت : اکنون که تو ، «من» هستی درون خانه آ . آیا می دانی چرا سال قبل تو را به درون خانه راه ندادم ؟ برای اینکه دو «من» در یک خانه نگنجد .

    دقیقا یک سال شد

    و من بعد از یک سال در خونه خدا رو زدم و گفتم من نیستم ،همه تویی

    چقدر آروم و تکاملی هدایتم کرد

    وقتی فکر میکنم میبینم من نمیتونستم پارسال به یک باره رها بشم از خواسته عشق ، اما توی این یک سال خدا آروم و تکاملی کمکم کرد تا یاد بگیرم چجوری باید رها بشم

    تا قدم بردارم

    حتی فکرشم نمیکردم بعد یک سال خودم با پای خودم برم و با دستای خودم پیام بدم و بگم و آخرین قدم رو بردارم و بخوام که دیگه نخوامش و الان در صورتی میخوام به خواسته عشقی که داشتم برسم که خدا رو داشته باشم و خدارو ببینم

    پارسال یه بار این متن رو نشونه داد بهم و گفتم چشم یک سال روی خودم کار میکنم و تلاش میکنم

    و حالا یک سال شد

    من چه عشق عظیمی رو حس کردم امروز ،خدایا شکرت

    و من چشم گفتم و همه چیز به هموارترین و به نفع من رخ داد

    استاد میگفتن که وقتی روی خودت کار میکنی یهویی میبینی همه چی تغییر کرده ، قدم های متوالی و کوچیکی که برمیداری یهویی زندگیت رو تغییر میدن

    خدایا شکرت هرچی تو برای من بخوای من به خیر تو محتاجم

    برای تک تک دوستان بی نهایت عشق و شادی و سلامتی و آرامش و ثروت از خدا میخوام

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
    • -
      سجاد کریمی گفته:
      مدت عضویت: 592 روز

      به نام الله یکتا که هر آنچه دارم از آن اوست

      طیبه عزیز، کامنت ات رو که حدود نیم ساعت طول کشید تا آخرش خوندم، واقعا چقدر با درک عالی و عشق خداوندی نوشتی، چقدر نشونه ها رو خوب میبینی، من هم توی مترو این نشونه هایی که میگی را بارها دریافت کردم و الان که تو اینجا باز بهشون اشاره میکردی انگار مجدد برام نشانه از جانب خدا فرستاده میشد‌. مطمئن باش با این عشق و ارتباطی که با خدا برقرار کردی بهترین ها از هر نظر نصیبت خواهد شد، از کامنتت خیلی لذت بردم و بعضی جاهای چشام پر از اشک شد.

      امیدوارم در این مسیر الهی، همواره احساس خوبت برقرار باشه.

      در پناه حق

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
    • -
      مریم درویشی گفته:
      مدت عضویت: 3124 روز

      سلام طیبه عزیزم

      توی این سایت بچهای زیادی میبینیم نتایج و موفقیت ها و ارزوهاشون که رسیدن میان میگن توی یک کامنت مینویسن و تمام میشه

      اما وقتی کامنت تو رو خوندم با خودم گفتم این کامنت نتیجه س با احترام به بقیه دوستانی که توی سایت نتایجشون میگن ولی من از این جنس نتایج بیشتر امید میگیرم تا اینکه دوستی میاد توی دوتا پاراگراف نحوه ران کردن بیزینسش مینویسه

      شاید بعضیاشون از قبل ترمزاشون توی کامنتهای قبلشون پیدا کردن و میان توی چندتا پاراگراف نتیجه ای بدست اوردن مینویسن البته بعضی ها هم نمینویسن ولی اینجوری خیلی فرق میکنه

      احساس میکنم بقیه سخت مینویسن احساس میکنم بقیه از نحوه پیدا کردن ترمزاشون مینویسن با اب تاب مینویسن نشونه ها رو ولی سخت مینویسن

      اما تو طیبه برای من اسون نوشتی این همون مسیر درسته

      این همون مسیری که منم میخوام

      دختر میدونی من با نیمه دوم کامنتت اشکام دراومد چون یه حسی میگفت باید رها کنی

      یادم افتاد اون موقع رو که توی دفترم نوشته بودم میخوام رها باشم و لذت ببرم و وابستگی معنا نداره البتع هنوز نفهمیده بودم که عاشقم شده ولی میفهمیدم که ارتباطمون داره یه دوستی عمیق میشه

      میفهمیدم وقتی از سالن برمیگشتم چطور با شوق و ذوق براش تعریف میکردم چه کار کردم چقدر خوب عمل کردم

      یاد اون روزا افتادم چقدر حسش خوب بود چقدر این عشق ساده رو که نمتونم اسمش بذارم عشق یه دوست داشتن کمی عمیق بین دو دوست بود نه بیشتر ولی حس عشق و عالی شو هنوز دارم

      دلم رفت اونجا

      هرچند با یاد خدا ازش خدافظی کردم بهش گفتم اگر روزی این دنیا ندیدمت اون دنیا میبینمت چون از همون اول با یاد خدا بود بودنمون درسته الان که دیگه شرایط به جایی رسیده که بخوایم هم نمیتونیم باهم باشیم

      من خوشحالم که بر خلاف خیلییی از پسر ها و دخترها با احترام و عشق خداحافظی کردم

      تمام کردم

      حتی یادمه بعد از جداییمون یکی از دوستام بهم گفت x نمیدونه من دوست مشترکتون هستم توی حرفاش خیلی از خوبیای تو صحبت کرد

      الانم سالهاست نه دنبالش کردم نه میکنم ولی این پیام تو بهم گفت که رها نکردی، رها نکردی این عشقو تا دوباره به قلبت برگرده و تجربه ش کنی

      عزیزم برات بینهایت حال خوب میخوام

      در پناه خدا باشی

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
      • -
        طیبه گفته:
        مدت عضویت: 970 روز

        به نام ربّ

        سلام مریم جان

        تا آخر نوشته هات خوندم اواخرش گفتم این صحبت ها رو برای چی به من نوشته مریم جان

        که آخر جمله ات گرفتم پیام اصلی رو

        این روزا خدا بارها با جملات مختلف بهم فهموند که تو رد پاهام نوشتم که بهم گفت

        طیبه یه بار گذشتن کافی نیست

        تو باید هر لحظه رها باشی

        هر لحظه تسلیم باشی

        سعیتو بکن

        مثل بقیه چیزا یادت میدم که تسلیم تر باشی

        حتی بهم گفت یادآوری کن زمان هایی رو که تسلیم شدی و گذشتی

        و دیگه پیگیرش نبودی

        تسلیم بودنت بوی تسلیم بودن میداد

        به یادت بیاد

        یادته چند ماه خط ایرانسلت که مسدود شد

        جریانشو تو رد پاهام نوشتم

        که دوستم راضی نمیشد بیاد به نام من بزنه و چون به نام پدرش بود و فوت کرده بود از خدمات ایرانسل خط رو مسدود کردن

        و من مدام نگران این بودم که اون شماره ام رو فقط اون نفر داره

        و اگر مسدود بشه چجوری امانتیمو بگیرم

        و به همین خاطر تقلا میکردم که اون شماره به نامم بشه

        و هر کاری میکردم دوستم راضی نمیشد و به یک باره دوستی 18 ساله مون امسال به کل تموم شد

        دوستم که دختری بود که میگفت همیشه دوستیم باهم و حاضر بود برای من همه کار انجام بده

        به یکباره گفت من نمیتونم سیم کارت بابام رو که دست تو هست به نامت بزنم

        یادمه فکر کنم آبان ماه بود

        من که دیدم عاجزم

        تو یه هفته که بازم تو رد پاهام نوشتم

        لحظه ای که احساس عجزمو به خدا گفتم و گفتم اصلا هیچی نمیخوام

        شماره ایرانسل برای خودت

        اصلا میرم یه ایرانسل جدید میخرم

        نمیشه دیگه چیکار کنم

        خدا دادم به خودت نمیخوامش

        من اینو گفتم

        و هفته بعدش خدا به دلم جاری کرد برو خدمات ایرانسل

        رفتم و دوباره درخواست کردم که به نامم بزنن

        تو راه دوباره گفتم نمیخوامش من میرم یه سیم کارت جدید بخرم

        و انگار قشنگ رها بودم

        حتی یادمه گفتم هرچی بشه خیره

        وقتی رفتم کارمندای اونجا گفتن ،هفته پیش که رفتی با مدیرمون صحبت کردیم گفت کارشو راه مینداختین و تو دیگه رفته بودی

        چقدر خوب که اومدی

        و به سرعت کارای سیم کارت رو انجام دادن و سیم کارت به نام من زده شد

        اصلا فکرشم نمیکردم

        همه راه ها برای به نام من شدن بسته شده بود

        یه چیز کاملا غیر ممکن

        به ممکن ترین شکل به نفع من رخ داد

        و الان به نام من شده این شماره

        و حتی دائمی کردن خط رو

        این عجز و رها بودنم رو خدا بارها از 2 دی بهم یادآوری کرده و تو رد پاهای این چند روزم نوشتم که خدا گفت نه فقط یه بار برای گذشتن از هر چیزی

        و رها بودنت

        بلکه هر لحظه باید رها بشی تا بذاری خدا طبق باورهات بهت پاسخ بده

        حتی خدا این نشونه هارو بهم داد

        و تو فایل جدید کلید اجابت دعا بهم واضح گفت که طیبه

        اگر رها باشی در هرلحظه و یاد بگیری در همه خواسته هات رها باشی

        و روی باورهات کار کنی تمرکزی و وقتی باورات قوی شدن و من با باورهای تو میتونم بهت پاسخ بدم

        نمیشه که

        بگم جایزه بهت میدم

        اما تو هیچ کاری برای دریافت جایزه نکنی

        من سمت خودمو خوب بلدم انجام بدم

        اما تو چی؟؟؟؟؟؟

        حاضری برای دریافت جایزه ات بها بدی ؟؟؟

        بهاش چیه طیبه؟؟؟

        بهاش اینه که هر لحظه تمرکز کنی ،سعی کنی تا جایی که میتونی تمرکز کنی روی هرچیزی که گوش میدی

        یا فایل استاد ،یا انجام تمرینات ،یا گوش دادن به صدای ضبط شده خودت برای باورهای قوی که ساختی

        یا پسرفت کردن در مهارتت و تغییر دادن شخصیتت

        و کلی مولفه های دیگه

        اگر حاضری که بهاشو بدی

        بهاری رسیدن به خواسته هات ،به تک تکشون ،اینایی بود که گفتم

        احساست رو هم هر لحظه خوب کنی

        و هماهنگ کنی ذهنت رو با روحت

        و از مسیر لذت ببری و عشق و حال کنی

        اگر حاضری این بها هارو بپردازی

        بسم الله

        من برای بار چندم دارم از طریق مریم جان بهت میگم

        رهاشو اونم هر لحظه

        میدونی که جی میگم ؟؟!!!

        اگه نمیدونی چجوری

        لحظه رهاییت رو موقع به نام شدن سیم کارت یادت بیار

        چون قشنگ نوشتی با جزئیات چی شد که رها شدی

        پس بازم بهت میگم

        تا بها ندی ، تا به حرفام توجه نکنی و بهاشو پرداخت نکنی نمیتونم کاری برات انجام بدم

        مریم جان من امروز تو مترو دوباره نشونه گرفتم از خدا

        به وضوح بهم گفت که هدیه مو میده

        ولی الان با پیامت تاکید کرد

        باوراتو تمرکزی تغییر بده

        به قول استاد که میگه غیر ممکنه باوراتون تغییر کنه و نتیجه رو نبینید

        وگرنه خدا که داره کارخودشو درست انجام میده

        این منم که کوتاهی میکنم

        ایراد از منه

        من باید سعی کنم

        وقتی سعی کردم خدا ببینه دارم سعی میکنم ،بی نهایت دستشو به سمتم میاره و کمکم میکنه و از جایی که فکرشم نمیکردم به خواسته هام میرسم در همه جنبه ها

        که خواسته ها همه و همه یه قصد پشت خواسته داره ،که اونم هر لحظه یاد خدا باشم

        خدایا شکرت که داری انقدر ریز هدایتم میکنی و وقتی میبینی نمیفهمم یا خودمو زدم به نفهمی

        تاکید میکنی تا بفهمم

        از طریق بی نهایت دستانت

        نمیدونم چرا اینارو نوشتم ،اما

        اولش که پیامتونو خوندم گفتم فقط ستاره بدم

        اما جمله آخر پیام اصلیش رو به من داد که سبب شد درک هامو بنویسم

        سپاسگزارم ازت مریم جان که برای من نوشتی

        نور خدا به شکل شادی و سلامتی و عشق و ثروت و آرامشی عظیم در زندگیت جاری بشه

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  8. -
    ایمان گفته:
    مدت عضویت: 1592 روز

    بنام خدای مهربان

    سلام به هم دوستان عزیزم

    خلاصه نویسی از این فایل:

    تکامل یعنی یک طی کردن یک مسیر درست در هر موضوعی و این مسیر درست احتمالا در شروع یکم زمان بیشتری ببره و کاملا هم برمیگردع به تجربیات قبلی ما در مورد اون موضوع و تکامل یعنی یک سیر درست از طی شدن مسیر چقدر من مثال های زیادی توی زندگیم دارم از رعایت کردن این موضوع و رعایت نکردن این موضوع تکامل که هم لذتشو چشیدم هم ضربشو خوردم من یادمه از بچگی وقتی کوجک بودم وقتی بچه بودم ماشینای سنگین رو‌که توی جاده میدیدم آرزو میکردم ای کاش منم میتونستم بشینم داخل اونا و رانندگی کنم ولی میدونستم من فعلا کوچکم حتی یک دوچرخه رو هم فعلا خوب بلد نیستم چ برسه ماشین سنگین اما من با اسباب بازی اون ماشینا بازی میکردم و خودم‌رو تو اون رویا حسومیکردم با مرور دوچرخه رو یاد گرفتم 6 سال بودم بعدش موتور 13 سالگی یاد گرفتم بعدش ماشین های سواری سبک 15 سالگی بعد ماشین های باری سنگین تر مثل نیسان و بعدش رسیدم به ماشین سنگین تر مثل گمپرسی و همین مسیر طی شد تا من به اون خواستم رسیدم هرچند فعلا بزرگتراشم رانندگی نکردم ولی خب میدونم که همین مسیرو برم اونم میرسم این یکی از اون مثال های من بود که اگر عجله نکنی و طمع نداشته باشی به تمام خواسته هات میتونی برسی باید تکاملشون طی کنی باید به شناخت و تجربه کردن اونا تو لول های پایین تر ینی همون جایی که میتونی فعلا اون قدم رو براش برداری برسی بعدش که افتادی رو غلطک دیگه موفقیت ثروت و… همه چی عادی میشه برات

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  9. -
    عصمت دهقانی گفته:
    مدت عضویت: 1460 روز

    به نام خالق آفرینش

    سلام به همه عزیزان

    موضوع تکامل

    من یکی از موضوعاتی که میتونم درش مشکل داشته باشم همینه

    تکامل تکامل تکامل

    حتی اسمشم از بچگی نشنیده بودم و کسی بهم نگفته بود تنها صحبتی که در موردش شنیده بودم که بهم میگفتن که خیلی عجولم و یادمه برای هرخواسته ای که میخاستم برسم خیلی میچسبیدم به اون خواسته و تانمیرسیدم ول کن نبودم اما از راه گریه و زاری و التماس و خودخوری به خواستم می‌رسیدم خودمو اذیت میکردم و اونجا قانونو نمیدونستم وسرهرقضیه ای خودمو اذیت میکردم حتی برای یک لباس ساده که برام بخرند بااینکه میدونستم می‌خرند اما حتما باید خودخوری و ناراحتی داشتم همش الکی بود فقط خودمو زجر دادم البته این مال کودکی ام بود تااینکه بزرگترم شدم برای هرخواسته ام قانون تکاملو نمیدونستم و با روش درگیری وناراحتی میخاستم به اون خواسته برسم البته اگرهم می‌رسیدم باخودم میگفتم من میخاستم به همین برسم به قول استاد کاشکی نمی‌رسیدم که اینهمه خودمو آزار دادم

    ولی موقع آموزش رانندگیم خوب قانون‌ تکامل یاد گرفتم هردفعه که میرفتم تمرین آروم آروم سعی میکردم یاد بگیرم و اگر خطا و اشتباهی داشتم خودمو میبخشیدم و تصمیم میگرفتم روی نقاط ضعفم تمرکز کنم اونارو بهبود ببخشم

    چه مثال های خوبی زدین استاد

    که خود خداوندم این جهان هستی رو با یک بشکن نیافریده و همه چیز آروم آروم و طبق برنامه انجام شده

    یااون مثالی که زدین که رفته بودین باشگاه و به جای اینکه روی اصول پیش برید همون اول کاری وزنه سنگین زدین و آسیب جسمی زیادی خوردین و منم این مثال هارو براخودم باز گو میکنم که هرچیزی یواش یواش و در زمان خودش اتفاق میوفته و باید از مسیر لذت برد و احساس خوب داشت

    و اگر این قانون‌ تکامل را درک نکنم آخرش به پوچی و افسردگی و نابودی میرسم

    ممنون استاد عزیزم به خاطر این حرف های گوهربار که هربار به ما اصل رو یاد آوری میکنیدتابهترروی خودمون تمرکز داشته باشیم

    خدارشکر برای وجودتون

    ردپای گام دوازدهم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  10. -
    علی قادری چاشمی گفته:
    مدت عضویت: 2322 روز

    بسم الله الرحمن الرحیم

    سلام و سرور تقدیم روان پاک شما خوبان

    خدا را سپاسگزارم که توفیق بودن در این مسیر را به بنده اش عنایت فرموده است

    بنده به شخصه چندین بار این فایل را در ضبط ماشینم گوش کردم اما این بار یک بینش و درس دیگری برایم داشت

    این آگاهی ها خط کشی هست تا خودم را با آن بسنجم و بفهمم که کجای کار هستم

    یک تجربه فوق العاده از عدم درک قانون تکامل دارم و آن به سال پیش بر می گردد، زمانی که به نظر خودم خیلی خوب داشتم بر روی روانشناسی ثروت کار می کردم، البته که همین طور هم بود

    ماحصل آن کارکرد، ایمان و شجاعتی شد که مرا از شغل قبلی رها کرد

    چیزی که در آن زمان دوست داشتم تجربه کنم، علاقه ام به آموزش بود، لذا تلاشهایی را انجام دادم و وارد مدارش شدم و اتفاقا به جلسه های اولیه اش هم رسیدم اما چون تکاملش را نمی فهمیدم و آنچه که لازمه مدیریت و کلاس داری و مدرسی بود را نمی دانستم به طبع این تجربه هیچ عایدی مالی برایم نداشت و بعد از طی چند جلسه به این نتیجه رسیدم که باید پرونده مدرسی را مسکوت بگذارم

    راستش را بخواهید هنوز که هنوزه از آموزش دانسته هایم لذت می برم ولی آن زمان انگیزه و هیجان مانع این شد که من تکاملم را به خوبی طی کنم. از طرفی هم غرور اینکه بر روی صندلی استادی بنشینم هم قلقلکم می داد و به نوعی می خواستم نمایشی بدهم برای دیگران.

    خدا را بینهایت شکر که مرا به این تجربه نائل کرد، همین الآن هم که به آن فکر می کنم برایم شگفت انگیز است و اینکه چه شور و شوقی مرا به آنجا رساند.

    آن علی میوه فروش اکنون در جایگاه آموزش و استادی نشسته :))

    شاید آن تجربه نه چندان موفق بود اما سرشار از درس بود

    ایام بعد از آن تجربه برایم متلاطم بود چون به ضعف هایم پی برده بودم و ذهنم آزارم می داد که چطور و چگونه می توانم این ضعف های ریشه ای را برطرف کنم و اینکه شغل و ورودی مالی مناسبی نداشتم و …

    اما اکنون که به آن می نگرم اعتماد به نفسی را از آن تجربه مدرسی دارم و بعد از آن آرام آرام در مسیر رفع ضعف ها قدم گرفتم.

    یک چیز جالبی را که در این چند سالی که بر روی ذهنیت ها کار می کنم فهمیدم اینست که: اگر برای اولین بار چیزی را دوست داشتم و یا هدفی را که گذاشتم امتحان کردم و در آن موفق نبودم این خیلی احتمال موفقیتم را برای دفعه بعد زیاد می کند. فلذا نباید به زودی از میدان به در شوم و از بیخ و بن منکر قضیه شوم.

    همان چیزی که استاد بارها می می گوید: به جای کوتاه کردن سقف آرزوها، سقف باور هایتان را بلند کنید

    به لطف حق آرام آرام از آن احساس ناخوشایندی که بعد از آن تجربه داشتم رها شدم و با تجربه تر و پخته تر شدم.

    جالب اینکه چند روز پیش بارقه هایی از مسیری جدید که اتفاقا تکاملی نیز هست خدا نشانم داد و مرا سپاسگزار خودش کرد.

    به قول استاد درک قانون تکامل هم تکاملی است.

    در تجربه های زندگی است که می فهمی که چقدر بر اساس قانون عمل کردی

    به شخصه فردی احساسی و هیجانی هستم و زمانی که حس و حال خوبی دارم کارها و تصمیماتی را می گیرم که اغلب با قانون همخوانی ندارد. این همان جهلی است که در قرآن بارها به آن اشاره می کند و استاد هم در فایلهایی آن را واضح و آشکارا بیان نمود.

    نکته ای که اینجا باید به خودم بگویم اینکه؛ بنده در مورد خانواده ام اینگونه هستم و باید از این پس جدیتر تصمیم بگیرم که به تکامل وابستگی ها را کم کنم و در مسیر استقلال و تشکیل یک زندگی جدید قدم بردارم

    از خداوند توفیق و هدایت می طلبم تا در مسیر یک زندگی جدید با تجربه های زیبا و متفاوت قدم های سازنده ای بردارم.

    خدایا شکرت

    خدایا شکرت

    خدایا شکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای: