درسهای زندگی از یک بازی | قسمت 2
در این فایل، استاد عباسمنش از دل یک بازی ساده مثل پینگپنگ، درسهای اساسی زندگی را به ما میآموزد. درسهایی که اجرا یا عدم اجرای آنها، مسیر زندگی ما را بهاندازهی تفاوت میان یک جادهی سربالایی و پر از سنگلاخ یا یک جادهی آسفالته و صاف، دگرگون میکند.
موفقیت در هر جنبهای از زندگی اصول سادهای دارد. کار ما این است که این اصول ساده را یاد بگیریم و تکرار کنیم. آنوقت، زندگی به یک لذت بیپایان تبدیل میشود.
ابتدا توضیحات استاد عباس منش در این فایل را با دقت گوش دهید.سپس در بخش نظرات دربارهی تجربیات زندگی خود (در کسبوکار، سلامتی، روابط و…) بنویسید که:
- کجاها توانستید به قانون تکامل عمل کنید و مسیر برای شما آسان و لذت بخش شد؟
- کجاها برای رفتن به مرحلهی بعدی صبر داشتید و بهجای عجله، روی بهبودهای مستمر تمرکز کردید، تا جایی که پایههای این مرحله بهاندازهی کافی تقویت شد و توانستید موفقیتهای آینده را روی آن بنا کنید؟
- کجاها برعکس عمل کردید؟ یعنی بهجای تمرکز بر بهبودهای کوچک اما مستمر و تقویت فونداسیون درونی خود در این مرحله، عجله داشتید بدانید در مرحلهی بعدی چه خبر است، یا به خاطر مقایسه با دیگران، نمیخواستید از قافله عقب بمانید. در نتیجه، بهجای تقویت فونداسیون، بار اضافهای بر آن گذاشتید و قبل از تکمیل ساختمان، آن را ویران کردید.
مثلاً: هنوز کسبوکار خود را تازه شروع کرده بودید، اما در حالی که توانایی شما در مدیریت چند نیروی انسانی به ثبات نرسیده بود، شروع به گسترش کار و افزودن کارمندان بیشتر کردید. در نهایت، نهتنها سود بیشتری کسب نکردید، بلکه هزینهها بهشدت بالا رفت و همان سود قبلی را هم از بین برد.
4. برنامه شما برای استفاده از این درسها در هر جنبهای از زندگی خود، چیست؟
منتظر خواندن نظرات تاثیرگذارتان هستیم
درسهای زندگی از یک بازی | قسمت 1
یک خبر خوب
دانشجویان زیادی در طی عمل به آموزه های جلسات اولیه، توانسته اند مسیر زندگی خود را با دقت بی نظیری تصحیح کنند و نتایجی کسب کرده اند که مدتها برایش تلاش می کردند اما به نتیجه نمی رسیدند. می توانید بخش هایی از نتایج دانشجویان را از طریق لینک های زیر مطالعه کنید:
تجربیات دانشجویان دوره «هم جهت با جریان خداوند» به محض ورود به دوره
بخشی از نتایج دانشجویان از 3 جلسه اول دوره «هم جهت با جریان خداوند»
توضیحات دوره و سرفصل جلسات دوره تا الان را از طریق لینک زیر مطالعه کن. اگر حسی در قلب شما میگوید که آگاهیهای این دوره به شما کمک میکند تا نتایج نصف و نیمه زندگی خود را به ثمر برسانی و شرایط دلخواه خود را بسازی، اگر خداوند نشانهای به شما برای ورود به این دوره داد، با ما به جمع دانشجویان دوره “هم جهت با جریان خداوند” بپیوند.
مطالعه اطلاعات کامل درباره دوره «هم جهت با جریان خداوند»
- نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
- فایل تصویری درسهای زندگی از یک بازی | قسمت 2322MB53 دقیقه
- فایل صوتی درسهای زندگی از یک بازی | قسمت 251MB53 دقیقه














سلام به استاد عزیزم ، مریم جان عزیزم و همه دوستانم در این سایت فوقالعاده
این فایل نشانه امروزم بود، هر وقت نیاز دارم به یه هدایتی و تو دفترم مینویسم ، بهش فکر میکنم،بعدش میزنم رو نشانهام ، دقیقا اون چیزی که باید بشنوم رو بهم میگه.
همونطور که تو کامنتهای دیگهام نوشتم ، من مهاجرت کردم به آلمان و دارم فیزوتراپی میخونم، خوب همزمان با درسم دوست داشتم کار کنم تا هم تجربه عملیم بره بالا هم زبانم تقویت بشه و هم یه درآمدی داشته باشم. چون هر چی زبان بلدم ولی وقتی میخوام با یه آلمانی صحبت کنم خیلی با مکث و بعضی وقتها، واقعا جملهارو پس و پیش میگفتم ولی خوب منظورم رو متوجه میشدن. با این حال رو ترسام پا گذاشتم ( با اینکه خیلی خیلی وحشت داشتم از کار کردن تو مطب فیزیوتراپی) ولی درخواست کار دادم برای کار نیمه وقت ، یه مطب نزدیک خونمون قبول کرد ، گفت اول یه هفته بیا کارو یاد بگیر بعد کارو شروع کنیم. من یه هفته تعطیلا ثبت دارم و تو این تعطیلات رفتم دوره کارآموزیمو بگذرونم، الان سومین روز که دارم میرم سرکار و باید علاوه بر اینکه حضوری با بیمار صحبت کنم باید تلفنی هم جوابگو باشم که خیلی برام سخته. همکارام و مدیر مجموعه بسیار مهربون و کمک کننده هستند ، ولی من میدونم که باید خودم رو تقویت کنم ، باید بتونم اعتماد به نفس اینو داشته باشم حرف بزنم حتی با لهجه. بعضی وقتا جمله درست میاد تو ذهنم ولی نمیتونم به زبون بیارم ، به خودم میگم خوب بگو همینو ،درسته ،نترس ،ولی در زمان عمل انگار یکی جلوی دهنموگرفته و آنقدر نجواها زیاد میشه که نگو .
من که دارم این حرفا رو میزنم به خیلی موفقیتها دست پیدا کردم. و رو خیلی از ترسهام پا گذاشتم و به خیلی از توانایی هام واقفم و خودم رو تحسین میکنم . ولی تو یه موضوع جدید باز این نجواها اولش میاد سراغم ولی من به ذهنم میگم من پا پس نمیکشم و راهشو پیدا میکنم.
چون الان درس میخونم و دروس تخصصیم آنقدر وقت میگیره ازم که وقت نمیکنم به علم زبان به صورت زندگی رومزه بپردازم ، ولی الان بعد 6 ماه که درسم شروع شده خودم رو انداختم به یه چالش بزرگتر و الان هدایت میخوام برای حلش.
و خداوند هیچ وقت دیر نمیکنه و به وعدهاش عمل میکنه.
این نشانه امروز بهم گفت دیالوگ مربوط به مطب و صحبتایی که ممکن با بیمار داشته باشی رو یاد بگیرم و آنقدر با صدای بلند تکرار کنم که ناخودآگاه به زبونمبیاد ، اون موقع دیگه در زمان مناسب آنقدر سریع صحبت میکنم که اجازه نمیدم نجوا بیاد .
استاد ممنونم از فایلهایی که میذارید ، همه فایلهاتون بهمون کمک میکنه . همشون…
نه فقط دوره ها
بلکه فایلهای دانلودی که خیلی خیلی ارزشمنده و من همزمان با دوره ها هنوز گوش میدمشون.
خواستم تشکر کنم ازتون و بگم وقتی تو مسیر رشد باشیم همیشه باید رو خودمون کار کنیم و همیشه چالش های جدید اولش سخته ولی باید بریم تو دلش تا درها باز شه و تغییر کنیم ، تا زمانی که تغییر شخصیت ندیم زندگیمون هیچ تغییری نمیکنه…
در پناه خدا باشید🙏🏽
سلام استاد عزیزم
برای بار چندم دکمه هدایت من رو آورد سمت این فایل ،با خودم گفتم چرا انقدر این فایل رو برام میاره؟من چند بار گوش دادم دیگه
ولی گفتم حالا بزار بازم گوش بدم شاید حرفای جدید شنیدم ،من که بار ها این تجربه رو داشتم
و همینطپر هم شد ،بازم دیدم که موضوع صحبتتون برای حال حاضر منه
وقتی درباره این که عجله نکن بزار تکاملت طی بشه بزار حرکت جدیدی که یاد گرفتی بشینه تو بدنت حرف زدین دیدم دقیقا داره به من میگه و همه اضطرابم رو توجیه میکنه
وقتی گفتین نزارین روند استباه یک کار بره تو حافظه تون چون درست کردنش سخت تره دیدم با خودم هستین ،من هم باید آروم و با احتیاط برم جلو بدون اضطراب و استرس
ممنونم استاد جان برای آموزش های بی نظیرتون
من دوره 12 قدم رو دوباره شروع کردم و این بار با دقت خیلی بالاتر و تعهد بیشتر
الان قدم اول هستم و فایل چهارم که دقیقا درباره همین موضوع صحبت میکنید
بازم از شما سپاس گزارم و از عزیزی که من رو با شما آشنا کرد
با عرض سلام و ادب خدمت استاد عزیز استاد من چند روز پیش خیلی ناراحت بودم بخاطر اینکه یه جلسه کلاس رقص نرفتم بچه ها کلیپ اون روز رو ک خودشون گرفته بودن فرستادن من همون شب کلی ناراحت شدم ک خدا چرا من انقد بی عرضه هستم و اینا انقد خوبن جریان ازین قراره ک من کلاس رقص قبلی ک میرفتم هر یه دونه رقص رو پنج جلسه طول میکشید ک یاد بده این مربی جدید ک پیدا کردم ک فوق العاده حرفه ا هست هر جلسه یه رقص و تموم میکنه و من اشتباهی ک کردم رفتم بهش گفتم من سطحم بالا تره و نمیخوام از اول شروع کنم چون فک میکردم مثل مربی قبلی هر پنج جلسه یه رقص یاد میده الان فهمیدم ک خیلی اذیتم و منتظرم ک مربی کلاس ابتدایی رو شروع کنه و من اونا رو شرکت کنم و توقع زیادی نداشته باشم نکته جالب قضیه اینه چون چند روز پیش ک ناراحت شدم بلند شدم زدم راه و هرطور بود ذهنمو قانع کردم ک آروم باشه مشکلی نیس و ناراحت نباشم بعد از بی تفاوت شدنم نسبت به این قضیه سایت شما رو باز کردم و زدم مرا به نشانه ام هدایت کن و این فایل فوق العاده شما ک برای من درس بزرگی داشت وذهنم خیالش راحت شد ازبابت قضایا باعث شد یه حس آرامش کنم ازتون سپاسگذارم
با سلام و احترام
استاد گرامی جناب آقای عباس منش
من همیشه به دنبال راهی بودم که زندگی خودم رو به بهترین شکل تغییر بدم اما راهش رو نمیدونستم تا اینکه دیروز که روز شهادت حضرت زهرا بود تونستم در سایت شما ثبت نام کنم و این رو یک نشانه از طرف خداوند میدونم
خدا را بینهایت سپاسگزارم
یک مثال برای رعایت قانون تکامل آموزش و تمرین رانندگی است که با یکی دو جلسه به دست نمیآید
قانون تکامل یعنی
فراگرفتن اصول و قوانین
تداوم و ادامه راه بدون خستگی
و حفظ اعتماد به نفس
که در نتیجه میتوانی به نتایج عالی دست یابی
یادم هست زمانی که میخواستم رانندگی رو یاد بگیرم خیلی استرس این رو داشتم که به کسی نزنم و با کسی تصادف نکنم
انقدر استرس من شدید بود که دست و پاهام یخ میکرد حالت تهوع میگرفتم
تا اونجایی که گفتم اصلاً رانندگی نمیخوام یاد بگیرم
اما همسرم برای اینکه استرس من کم بشه و من از اون حال و هوا بیرون بیام هر شب علی رغم خستگی زیاد منو بیرون میبردند و حدود یک ساعت کار میکردند شاید بیش از سه ماه…
حالا شما فکرش رو بکنید برای قوانینی که میتونه کل زندگی و آینده ما رو به بهترین شکل رقم بزنه چقدر باید وقت بگذاریم و چقدر تمرین کنیم
به امید روزهای زیباتر…
سپاسگزارم از هدایت الهی که مرا با این سایت معنوی آشنا کرد
به نام خدای مهربانم خدایی که قدرتش را میپرستم خدایا ممنونتم که هدایتم میکنی به این سایت
سلام به استاد عزیزم و مریم بانو مهربانم
واقعا وقتی اجازه میدیم تکامل طی بشود چقدر لذت میبریم و آرام هستیم چقدر مسیر هموار میشود
برای رسیدن به خواستهها باید یه سری کارها د انجام بدیم و از بعضی از کارها دوری کنیم
و سمته خودمون رو با ایمان قدم برداریم و بقیه رو به قدرتش بسپاریم
همونطور که هر روز آرام آرام و با صبر و ایمان برای بهبود خودمون قدمها رو برمیداریم به این میگویند تکامل و از مسیر لذت میبریم و خداوند خودش همه رو درست میکند
دستانشو میفرسته
عجله کردن همه از نجوای ذهن ست که همراه شیطان ست و ما رو از خواسته دور میکند و نمیخواهیم تکامل طی شود و نتیجه هم وجود ندارد
عجله وقتی بیاد اون ایمان سست میشود
واقعا این روزها دارم فقط روی خودم و ارزشمندی درونی احساسه لیاقتم باورهای توحیدی و باورهای فراوانی کار میکنم تا تکامل طی شود ظرف وجودم بزرگتر شود و بوم بوم بوم اتفاقات رقم میخورند
و دارم میبینم که خداوند درها رو یکی بکی برام باز میکند هر روز و زندگی و کسب و کارم روان میشود هر روز بهتر از دیروز
و تمام تمرکز و سعی و تلاش میکنم فقط و فقط طبق قانون پیش برم و زندگی کنم و عمل کنم
با قدرت خداوند
استاد عزیزم ممنونم دوستتون دارم
خدایا شکرت برای تمام داشته هایم شکرت میگویم سپاسگزارتم ای خدای خوبم
تو برام کافی هستی من وقتی تو را دارم به کسی نیاز ندارم تو برام همه جیز هستی
به نام رب
سلام خدمت استاد عزیزم و دوستان هم مسیر.
امیدوارم حالتون عالی باشه.
بحث تکامل بنظرم خیلی مهم و حیاتی هست.
و این مسئله مهم در تمام چیزها رعایت شده، یعنی تکامل در همه چیزهایی که در جهان وجود داره طی شده. حتی در اتمها، سلولها، در تمام موجودات، گیاهان، جانوران، انسانها و… حتی در پیدایش کره زمین و اون تک سلولی که کل موجودات ازش شکل گرفته تکامل طی شده.
فقط یه چیزی که باید مراقبش باشیم اینه که تکامل رو با کمالگرایی قاطی نکنیم.
مثلاً بعضی مواقع فکر میکنیم که کمالگرایی رو بزاریم کنار و فلان کار رو (بدون طی کردن تکامل در اون زمینه) انجام بدیم. در حالی که باید تکاملمون رو در قدم اول طی میکردیم، ذهن با القای اینکه، «کمالگرا نباش برو قدم بعدی»، ما رو در دام کمالگرایی گرفتار میکنه و بدون طی کردن کردن تکامل میریم قدمهای بعدی و …
یعنی یه مرزی بین «طی کردن تکامل» و «کمالگرایی» هست که باید خیلی حواسمون باشه ذهن گولمون نزنه.
شاد و سربلند باشید.
یا حق
بنام خدای مهربان
سلام ب استاد عزیزم و دوستان نازنینم
روز 12 از 28
خدایا شکرت بخاطر این فایل ارزشمند چقد آگاهی های نابی داشت
این فایل نشانه امروزم بود
پیغامی ک ازش دریافت کردم این بود ک
با تکامل پیش برم
تو هرمرحله ای ک هستم همون چیزایی ک یاد گرفتم رو بیشتر تمرین و تکرار کنم
و خوب ک تسلط پیدا کردم برم جلو
مث روابط
من تا حالا اصولی روی روابط آگاهانه کار نکردم ک ی رابطه ی خاص و درست کنم
روی خودم کار کردم
روی تمرکز برنکات مثبت
روی نقاط قوت اطرافیانم
تحسین کردم زیبایی هاشون رو
تو قلبم بهشون لبخند زدم
وقتایی ک مشغول کار خودشون بودن و داشتن با دقت و حوصله کارشون و میکردن
و خود ب خود روابطم هم بهتر شد
پس چیزی ک الان متوجه شدم
تو همین لحظه ک دارم مینویسم جاری شد
اینکه زکیه فقط روی خودت
روی بهبود شخصیتت
روی نگاهت ب زندگی کار کن
داشته هات ببین
شکرگزار باش
رو ادم ها حساب نکن
فقط بهشون عشق بده
و تمرکزت روی رابطه ی ابدی ک با خداوند داری کار کن
من اصلا میخواستم ی چیز دیگه بنویسم
ک اینا گفته شد
دقیقا کاری ک میخواستم انجام بدم ولی نمیدونستم چی
تو ذهنم واضح نبود
ولی وقتی شروع کردم ب نوشتن بهم گفته شد
عاشقتممم اوس کریم من
دورت بگردم رئیس من
مالک من
صاحب من
خدایا صدهزار مرتبه شکرت قلبم سپاسگزارم
ردپای 7 آبان 1404
خدایااا سلااام صبحت بخیر
شکرت واسه تابستونی که گذشت.. پر از نعمت.. پر از لحظههای شیرین، پر از روزای پرانرژی و پر از برکت. شکرت واسه خانوادهی مهربونم، مشتریای خوبم و دل آرامی که هر روز بهم میدی.
الان که خورشید کمکم رنگ پاییز به خودش میگیره دلم پر از شکرگزاریه. خدایا شکرررت واسه این تغییر فصلای قشنگ و پر از نشونههای مهربونیت. ازت میخوام پاییزمو پر از آرامش، پر از عشق، پر از خبرای خوش و برکت توی کارام کنی.
هر روز توی خونه صوت زیبای سوره مبارکه یاسین میاد و دلمووو پر از نور و امید میکنه.
إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیْئًا أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ (یس82)
فرمان او چنین است که هرگاه چیزی را بخواهد، تنها میگوید: باش پس بیدرنگ موجود میشود.
یعنی خدایا تو آنقدر قدرت داری که هر چی بخوااای فقط میگی باش و میشه. پس امروز همهی آرزوهای قشنگمو میسپارم به تووو، مطمئنم که اگه صلاح بدونی با همون یه کن زندگیمو پر از معجزه میکنی.
و در آخر… خدایا خودت عشق بزرگ منی همه وجودمو به تو میسپارم مطمئنم تو بهترینا رو برام مینویسی.️
پیش به سوی یه روز فوقالعاده زیبا
.
به نام خداوند بی نهایت هدایت گر و بخشنده و مهربان
سلام به همه دوستان خوبم و استاد عزیزم
1.
کجاها توانستید به قانون تکامل عمل کنید و مسیر برای شما آسان و لذت بخش شد؟
من خودم زمانی که بچه بودم با توجه به قانون تکامل تونستم از صفر تا صد تولید توپ رو یاد بگیرم. یعنی اگه همین الان که سالهاست از اون مواقع می گذره میتونم بدون آمادگی و بدون این که مثلا اگه یه سری از تئوری هایی که داشته بخوام اگه فرصتش باشه می تونم انجامش بدم.
یادمه من از دوختن یه دوبرگ شروع کردم یعنی دو تا از این برگه های شش ضلعی رو به هم میدادم دم گیره و میزاشتم لای پاهام و می دوختم. چند وقت که این کار رو کردم شروع کردم به سه برگ دوختن. یه برگه پنج ضلعی رو با همون دو برگی که ساخته بودم به هم می دوختم. و همین طور ادامه داشت. بعدش چهار برگ و پنج برگ و شش برگ.
مرحلش یادمه، خب هر کی به سلیقه خودش می دوخت: اگه یه بقه می دوختم، دو تا پنج برگ رو به هم می دوختم و یه جا می چیدم. بعد با یه شش برگ با هم می دوختم میشه یه کلاه یه نیمه توپ.
خب این کار من تا چندین ماه بود. اوایل من فقط چهار برگ یا دو برگ می دوختم، بعد ها 10 برگ و یا همون بقه رو می دوختم و می دادم عموم بقیشو بدوزه.
بعد از سال اول شروع کردم به کلاه یا همون نیمه توپ درست کردن. این دوخت هم با دست بود نه با چرخ خیاطی. خب پاکستانی ها با چرخ خیاطی می دوختن و لایه هر برگ هم نازک بود. ولی محصول ما خیلی کیفیت خوب داشت، خب قبل از این که توپ پرسی ها وارد بازار بشه این محصولات ما بود که تمام بازار رو گرفته بود.
بعد من کارهای بعدی رو انجام دادم، مثل دو تا کلاه رو با هم بدوزم و مرحله آخر فقط همون دهن دوزی انجام میشه که سه برگ بود که با هم دوخته می شدن و نخ رو می بریدی و تمام. توپ می رفت برای باد شدن و تست این که سالم باشه و از بازار برگشت نخوره. قبل از این مرحله هم ما تیوپ رو دو شبانه روز باد کرده میزاشتیم یه جایی که اگه مشکل از تیوپ باشه قبل از ورود محصول به بازار رفع بشه.
گاهی من پنجری تیوپ ها رو می گرفتم، گاهی هم کار چاپ لوگو با شابلون روی برگه ها به عهده من بود.
بعد ها که کمی بزرگتر شده بودم یه طاقه فوم که پارچه پشتش چسپ زده شده بود رو برش می زدم، زورم نمی رسید آویزون می شدم به دسته برش.
خب از تکامل کار روزانه بگم: اوایل که همون دو برگ و سه برگ و چهار برگ و پنج برگ رو در کنار درس های مدرسه کار می کردم. بعد از چهار یا پنج ماه عموم مثلا کار اجاره به من می داد که یک توپ کار کنم و بعد آزادم و می تونم برم درس بخونم و یا برم بازی کنم. خب کار اجاره یعنی که هرچقدر زودتر تموم کردی بهتر، وگرنه باید تا کار رو تموم نکردی کار دیگه ای رو نمی تونی انجام بدی.
بعد کار من رسید به یک توپ در روز، دو توپ و چند ماه بعد چهار توپ در روز. من چهار توپ کار اجاره روزانه بود، وقت هایی که مدرسه نداشتم مثلا آخر هفته. چهار توپ هم یعنی 8 تا کلاه کامل یا نیمه توپ رو باید آخر وقت دم غروب و یا اگه تنبلی می کردم تا 12 شب باید تحویل می دادم وگرنه باید فردای اون روز کار دو روز رو باید تحویل می دادم.
در غیر این صورت از بازی و خرید لباس و اینا محروم بودم و یا گرفتن عیدی.
خب در طی مثلا پنج سال کار روزانه من رسید به 6 تا 7 توپ. کاری که یک بزرگ سال می تونس به زور تمومش کنه. بایه انقدر شم کار زیاد می بود که می تونست صبح زود تا غروب روی صندلی بشینه و اونو تموم کنه. من اون موقع ها 14 سالم بود.
من تا 8 توپ در روز هم کار کرده بودم. اونم خیلی سریع تر از افراد بزرگ سال. یعنی اگه اونا صبح با من کار رو شروع می کردن من قبل از اونا کار رو تکمیل می کردم و می دادم. اونم کار بی ایراد و با کیفیت.
بعد می موند دهن دوزی. دهن دوزی پول خیلی خوبی داشت، یعنی هر کی اون موقع ها دهن دوزی بلد بود روزانه سه برابر کارگر ساده کار می کرد. من دهن دوزی هم یاد گرفتم و روزانه اون اوایل 25 تا 30 تا توپ رو دهنشون رو می بستم و کار تکمیل می شد. و اون موقع ها حرفه ای ها روزی 50 تا 60 دهن توپ رو کار می کردن و از نظر ما پول خوبی به جیب می زدن. و یک کسی که کار هر روزش دهن دوزی بود 95 تا 115 تا توپ رو دهن دوزی می کرد و اون آدم حتی 6 برابر یه کارگر معمولی درآمد داشت. (باور این که ساعتی باید کار کرد، تند باید کار کرد، یا با زور بازو کار کرد از همین جاها شروع شد به جوانه زدن که در دوره ثروت اینا رو باید بزاری کنار)
خب من دیدم که عموی من با همین کارگرهای که داشت: مثلا خودش، چند تا دختر و خانمش و من توی سه سال یه کارخونه زد. اول ما برای دیگران کار می کردیم و بعدش که عموم کارخونه خودش رو زد برای ایشون کار می کردم.
کار من از همه سر بود، هم از لحاظ کیفیت و هم از لحاظ تعداد.
بعد ها اگه من عیب کارهای برگشتی رو می گرفتم اونا پولشون می رفت توی جیب خودم. این طوری من توی اون کارخونه که بعدا کارها از زیر نظر من باید رد می شد تا وارد بازار می شد، میگذشت. اونم توی سنین 16 سالگی.
این برچشپ یتیم بدبخت، خارجی بودن، خارجی به جایی نمی رسه نذاشت که من به آزادی و به پول دستم برسه و سطل من ته نداشت. (این یعنی باور تاثیر عوامل بیرونی، وگرنه از نظر کاری شاید من اصلا فرقی با احد عظیم زاده نداشتم که هیچ. حتی از لحاظ شم کاری خیلی توانمند تر هم بودم) اینا هم بر می گرده به باورها. الان که اون گذشته رو می بینم باید اینا به من قدرت بدن، نه حیف خوری!!!!
یعنی من این کار رو تکاملی قشنگ اومدم بالا. از وارد کردن مواد خام از بازار توی خونه تا تولید محصول و حتی توی بازار آزاد، جمعه بازار و بساط سیزده بدر و اینا هم من این محصول رو آب کردم و به پول تبدیل شده. من یادم هر سیزده بدر من توی پارک سرخ حصار تهران توپ می فروختم، توپ که تموم می شده حالا بعد از ظهر یه دوری هم اونجا می زدیم.
به لحاظ عبور از یک مرحله به مرحله بعدی خب من باید کارهایی که دوختم کج می شد، رو باید می شکافتم و دوباره اصلاح می کردم. باید سوزن زدنم رو اصلاح می کردم و جای سوراخ و به ردیف می زدم. باید نخ رو با یک نیروی ثابت می کشیدم با انگشتم تا برگه ها یک جمع و یک شل نشه که در آخر توپ بیضی در بیاد.
یادم حتی وسایل من هم از نگاه دیگران خاص بود. از شستک، نخ سوزن، گیره. گیره ای که مال من بود هر کسی نمی تونست با دستش باز کنه. این نیرو هم برای این بود که وقتی برگه لاش قرار میگیره تکون نخوره، از اون ور هم سرعت کار بره بالا.
فکر کنم عجله به خاطر این نبود که من اون به صورت یه کار فنی و آینده ساز نگاه نمی کردم، یه کاری که حالا من کوچیک هستم و اینا بهم اجاره داده میشه و همین طور کارم رو بهتر می کردم، که بهم پول بیشتری بده و یا آزادی در بازی کردن بهم بده عموم.
این شخصیت اگه توی اون موقع ها بود، می تونستم که موفقیت های بعدی رو روی اون سوار کنم و بگم: همون طور که اون کار رو با روند تکاملی اومدم بالا پس کارهای دیگه هم همین طوری میشه که با تکامل اومد بالا و از کار لذت برد. همین الان هم میشه کارهای الانم رو روی اون ها سوار کنم و از موفقیت های اونا الگو بگیرم. چون اون زمان خیلی سن کمی داشتم. کسانی بودند که توی 40 سالگی یا کمتر بیشتر اون توانایی ها و مهارت های من رو نداشتن. پس من خیلی پتانسیل ذخیره هنوز هم دارم توی وجودم.
2. کجاها برای رفتن به مرحلهی بعدی صبر داشتید و بهجای عجله، روی بهبودهای مستمر تمرکز کردید، تا جایی که پایههای این مرحله بهاندازهی کافی تقویت شد و توانستید موفقیتهای آینده را روی آن بنا کنید؟
3. کجاها برعکس عمل کردید؟ یعنی بهجای تمرکز بر بهبودهای کوچک اما مستمر و تقویت فونداسیون درونی خود در این مرحله، عجله داشتید بدانید در مرحلهی بعدی چه خبر است، یا به خاطر مقایسه با دیگران، نمیخواستید از قافله عقب بمانید. در نتیجه، بهجای تقویت فونداسیون، بار اضافهای بر آن گذاشتید و قبل از تکمیل ساختمان، آن را ویران کردید.
خوندن زبان انگلیسی، درس توی دانشگاه. خب شاید سرعت در این دوتا به خاطر باورهای فقرآلود بود. که همون طور هم بود. من انگلیسی رو خیلی زود زود امتهان می دادم، از اون طرف هم انگلیسیم توی مدرسه افتظاح بود، اصلا من فراری بودم از درس انگلیسی به خاطر اون باورهای مرگ بر مرگ بر …
لول ها رو اومدم جلو، یه چند ماه توی ذهنم داشتم اون درس ها رو. بعدش چون وارد حافظه بلند مدت نشده بود افت خیلی چشمگیری داشتم.
توی درس های دانشگاه هم می خوندم برای امتهان، امتهان که رد می شد دیگه خبری از اون دانش نبود. هی می خواستم برم مرحله بعد. که اینم به خاطر مدرسه میاد به خاطر محروم بودن در یک زمانی میاد، پتانسیل یادگیری داره. ولی چون قانون تکامل رو من رعایت نمی کردم این مفاهیم توی ذهنم زیاد نمی موند. بعدش آدم ناخودآگاه بهش برچسپ خنگ بودن زده میشه. یکی از علت هایی که من فکر می کردم که مدرک دانشگاهی من توی آلمان ارزشی نداره هم شاید همین بوده که ای وای من هیچی انگار بلد نیستم.
مثال های بسیار زیادی دارم که این از مهم ترین ها بوده.
مثلا توی بحث بازی من اون وقت ها که پول نداشتم پلی استیشن بخرم، یا برم مغازه بازی کنم.
ما با بچه ها توی کوچه تیله بازی می کردیم.
اول من نمی تونستم که تیله رو توی دستم بگیرم. من چون اون زوق و شادی بچه ها و اون احساس برد شون رو می دیدم به این بازی علاقه مند می شدم. اون رنگ تیله ها و انواعشون: تیله شرابی، تک تیر، دو تیر، سه تیر، تیله چینی، تیله کوچیک، تیله بزرگ که اندازه سه تا تیله معمولی بود.
یادمه بچه ها جیب نداشتن تیله رو می نداختن توی دهنشون، همون تیله ای که میرفت توی جوب و بعد با دستشون پاک می کردن.
اول من که بازی می کردم اصلا بلد نبود، بعدش شده بودم فنی این بازی. اولا وقتی بازی می کردم همه تیله هام رو می باختم. چرا چون تکاملم رو توی بازی رعایت نکرده بودم و با یه حرفه ای بازی می کردم، خیلی زورم می داد، حسرت می خوردم.
بعد توی ضربه ها خیلی فنی شدم: از یه فاصله سه متری می زدم تیله می رفت توی مات (یه چاله ای که می کندیم، اینجا یعنی کسی که حق اولیت بازی رو داره و برد با اونه بعد از این که چند تا تیله رو می زنه) یادمه خود زدن تیله حریف چند نوع داشت، زدن درجا. وقتی با تیله می زدم به خاطر قانون مومنت قبل و بعد ضربه تیله حریف می رفت و تیله من سر جای تیله اون می موند. ضربه رو، ضربه می زدم به قصد رسیدن به یه شکار دیگه یا نزدیک شدن به مات. ضربه زدن طوری که هم تیله خودم به جهتی که می خوام با تیله حریف حرکت کنه.
فکر کنم بازی بیلارد هم بعد از روی این اومد به بازار.
من واقعا توی این بازی بین بچه ها اول بودم. یادمه بزرگتر ها که شصت شون قوی بود، وقتی با تیلشون می زدن به تیله حریف، تیله حریف چندین تیکه می شد.
درس هایی که این فایل داره رو می تونم همین طور سه چهار ساعت و بیشتر مثل استاد دربارش مثال بیارم و صحبت کنم.
توی بالا رفتن از درخت برای توت خوردن، برای انگور خوردن، برای اناب خوردن، برای انجیر خوردن و … که می رفتم شاخه آخر درخت. همه این نگرانی ها که نکنه از اون بالا بیفتی، با تکامل برطرف شد. یا بالا رفتن از درخت یا اسکلت بندی ساختمون، یا پریدن از یه طبقه به طبقه دیگه، یا پریدن از جوی باغ با عرض زیاد.
یا تیو بازی فوتبال، یا توی بازی شطرنج، توی بازی منج و …
توی تدریس:
من یادم می خواستم که ریاضی تدریس کنم، اول نرفتم از یک نفر شروع کنم و رفتم برای چهار نفر دختر درس بدم، با این که مطالب توی ذهنم بود خیلی استرس گرفته بودم. چرا؟ چون تا اون وقت یه بار هم با دختر ارتباط برقرار نکرده بودم، اونم با دختر غریبه.
یه 5 جلسه با هم کار کردیم اونا دیگه ادامه ندادن و رفتن. و بعد مدیر کورس که دوستم بود و به خاطر رفاقت این کلاس رو بهم داد گفت: که اینا رو که پروندی، ولی حواست باشه که خودت رشد کنی.
اونم برای اولین بار من به خاطر کار تدریس رو شروع می کردم تازه از دوستم هم درخواست پول می کردم. بدون این که استادیار بشم اول، یا بشینم سر کلاس یکی که ازش یاد بگیرم نحوه کنترول جو کلاس رو. این که من به ترس هام حمله کردم، این که وارد ناشناخته هام شدم این کار هر کسی نیست. تازه خود دوستم که مدیر کورس بود گفت: گفتش که من خود اول از برادر خودم شروع کردم درس دادن رو، تو چه طور جرات می کنی این کار رو انجام بدی.
خب من انگیزه و جسارت رو به خاطر این دیدم در وجودم چون هر کاری رو که انجام می دادم، با قاطعیت واردش می شدم. و بعد به خاطر این که اون روزا کار نداشتم، منبع مالی هم صفر بود و این نیاز به من انگیزه داد که یا میمیری یا به ترست غلبه می کنی!!!
من هم که رو نداشتم از کسی برم پول قرض بگیرم.
این ترس از اون ترس هایی بود که واقعا بعدها که بهش فکر کردم، خیلی برای وارد شدنش انگیزه می خواست. من کسی بودم که دختر عموهام به خاطر مسائل محرم نامحرم محل سگ هم بهم نمی زاشتن، آدم حسابم نمی کردن، طوری با من رفتار می کردن که انگار …
اون وقت من برم برای 4 دختر جون درس بدم. یعنی نگاهشون انگار منو می خورد، حالا بماند که من اون جلسه اول خیلی خوب آمادگی نگرفته بودم.
استاد میگه که من رفتم جلسه دانشگاه برای سخنرانی، استخونام می لزیده یه جورایی الان یادم میاد اون وضعیت رو که برای خودم اتفاق افتاد. خب یکی از فشارهایی که حس می کردم این بود که من قراره که از مدیر کورس پول بگیرم باید نهایت تلاشم رو هم بکنم (مثل این که استاد بره اولین کلاس دانشگاه رو برای بچه ها صحبت کنه و بگه که من انقدر پول هم می خوام، خب برای استاد قضیه فرق می کنه. ولی نمی دونم که چرا این مثال رو اینجا آوردم)، یکی که من اصلا نحوه برقرار کردن ارتباط رو یاد نگرفته بودم با دیگران.
تازه الان یادم اومد. وقتی من تو رباط کریم می رفتم نونوایی، برگشتنی از بلوار مصلی میومدم تقریبا 6 دختر دبیرستانی ریختن سرم و نون هام رو برداشتن، تازه می گفتن که اگه ندی کتک هم می زنم. خب من چرا به اون حمله نکردم؟ چون که این اولین بارم نبود که تهدید می شدم. بیشتر اوقات از بچه های محل کتک می خوردم، به خاطر تکمیل نکردن اجارم کتک می خوردم، به خاطر باختن تیله هام کتک می خوردم. بچه ها زنگ آخر به خاطر ملیتم کتکم می زدن. واقعا اونجا من هیچی نتونستم به اون دخترا بگم. خب اینا منو به جایی برد که توی خیابون حاضر بودم ده بار دور خودم بچرخم و از کسی آدرس نپرسم، بس که اعتماد به نفسم خورد شده بود. اصلا هویت خودم رو گم کرده بودم. برای اغلب معلومه که افغانستانی ها اگثریت نون بربری زیاد مصرف می کنن و من هم زنبلم 7 تا یا 9 تا نون بربری بود و سه چهارتا شونو اینا ازم گرفتن. و من وقتی اومد خونه نتونستم چیزی به زن عموم بگم. اونم خیلی گیر نداد.
ولی با این عقبه وقتی رفتم جلوشون وایستادم الان به خودم میگم که تو چه انقلاب بزرگی کردی که پا روی این همه ترس ها گذاشتی!!!
خب اگه من تکاملم رو رعایت کرده بودم، حتما موفق می شدم.
اما الان که استاد این به یاد آوردن توانایی هام و جسارتم رو به یادم آورد واقعا احساس قدرت می کنم. چون واقعا توی 1000 نفر هم محال بود که یک نفر اون کار رو انجام بده توی اون وضعیت من.
من واقعا از استاد سپاسگذارم به خاطر این جلسه.
خب میشه ساعت ها درباره همین جلسه صحبت کرد. حالا من توی این چندتا مورد تجربیاتم رو گفتم، به بحث های دیگه نکشید.
در پناه الله یکتا شاد و موفق باشیم
خدا نگهدار
سلام اقا محمد ،بسیار بسیار شما رو تحسین میکنم ،به خاطر توانایی هایت ، به خاطر دستاوردها و تلاش هایی که از بچگی داشتین
میدونین چند وقت پیش تو یک کامنت از نتایج خودتون نوشته بودین ، از درآمدتون ، از مهاجرتتون
میدونین ذهنم چی میگفت به من …. اینکه ببین چقدر نتیجه تو دستشه ولی من چی
احساس ضعف کردم
گفتم خدایا چرا این همه من رو باورهام کار میکنم ولی دیگران نتایجشون از من بیشتر
ولی خب اون لحظه سعی کردم دیگه به حرف های ذهنم گوش ندم و کنترل ذهنمو به دست گرفتم
اما امروز استاد از تکامل صحبت کردن و من دوباره هدایت شدم به خوندن کامنت پر محتوای شما
بله دوست عزیز … شما فرسنگ ها راه اومده بودین تا این نتیجه ها رو به دست آوردین ، ولی من اومدم خودم رو با شما مقایسه کردم
کاری که برخلاف قانون جهان هستی
استاد تو تمام فایل ها یادآوری میکنه که شما مسیر خودتون رو برین سعی کنین امروز رو با دیروز خودتون مقایسه کنین نه با نتایج دیگران
ولی این یکی از ضعف های منه ،مدام در حال مقایسه کردن هستم … و ضربه هاش هم به مراتب به خودم برمیگرده
امیدورارم روز به روز موفق تر از همیشه باشین محمد جان ،بهترین ها رو براتون آرزومندم
بنام خدای فراوانی ها
سلام به همه دوستان
بعد چند روز دیدن دوباره نشانه روزم شد
یعنی باید روش وایسم وخوب درکش منم تا تو عمل در زندگیم بشه رعایت کرد
جاهایی که تکامل رو رعایت کردم و نزاشتم بهم فشار بیاد تا از اون کار زده بشم
1- رفتن به تشییع جنازه
یادمه تو دوره عزت نفس تمرین غلبه بر ترس ها داشتیم و من یه ترسم ارتفاع بود یه ترسم تشییع جنازه ( قبلش هم من دوره 12 قدم تا قدم 6 رفته بودم و استاد تو اون دوره خیلی خیلی تاکید می کرد به تکامل )
خب اگر این آگاهی رو نداشتم همون اول می خواستم برم تشییع جنازه ، تا خود فکر وجنازه رو از نزدیک ببینم و چون آماده نبودم از نظر ذهنی و برای من قدم بزرگی می بود قطعا اعصابم خورد میشد و اصلا نمی تونستم تا آخرش باشم
سپردم به خدا
روز اول رفتم تا قبل اینکه جنازه رو بیارم برای دور دادن دور امامزاده هدایت اومد که بورو تا اینجا بس هست
تعجب کردم عمل کردم
هفته بعد یع نفر فوت شد رفتم تشییع جنازه دیدم راحت تر هستم
خلاصه جنازه رو آوردم منمموندم و حتی پشت جنازه نماز هم خوندم ولی نتونستم برم نزدیک جایی که کنده بودن
و هدایت اومد تا اینجا کافیه
و بازم یه مدت کوتاه بعد که دیگه رفتم خونه یارو تا خود تو قبر گذاشتن رودیدمولی هر کاری کردم اماده دیدن صورت مرده نبودم واقعا واهمه داشتم
و شد دفعه آخر من رفتم از اول تا آخر و صورت مرده رو هم دیدم و تمام
طی مراحلی به خدا بدون اینکه بهم فشار بیاد تموم
یا اینکه از ارتفاع می ترسیدم
اگر قبلا بود میگفتم بله من باید بر ترس هام غلبه کنم میرفتم تو یه ارتفاع بالا و مطمئنا میترسیدم و حالن بد میشد از فشاری که به خودم اوردم و با حال بد و احساس عدم موفقیت برمیگشتم ( انگار ذهن ما موفقیت قدم به قدم از کوچیک به بزرگ رو دستاورد نمی دونه و بهش پاداش نمیده یعنی ذهن من اینطوری ولی اگه همون کار رو یک دفعه انجام بدم انگار برام دست میزنه و حس موفقیت میده که نباید گول این راه عصبی قدیمی که تو ذهنم دارن رو بخورم و از مسیر حدید موفقیت که تکاملی هست تغذیه بشم و ذوق کنم )
مورد دیگه ورزش کردن بود
می خواستم دیگه باشکاه نرم و تو خونه شروع کنم ولی واقعا واسم سخت بود یه روز حالش بود یه روز نبود و ….
تا اینکه هدایت شدن به یه پیجی که لایو میزاشت من مجبور شدم که هفته ای 4 بار تو لایو سر یه ساعت با اون طرف و بقیه ورزش کنم 1 ماه شرکت کردم ماه بعد خدا گفت بسه
زفتم یوتیوب دیگه آنلاین ورزش نکردم ویدیو های مورد نظر رو دانلود کردم و از روزی 10 مین شروع کردم
الان 4-5 ساله که من هفته ای 5 جلسه 30-45 دقیقه با وزنه مار میکنم خیلی راحت درحالی که دیگران منو میبینن فکر میکنن کار بهم فشار میاره در حالی که چون تکاملی طی کرده بودم اصلا فشار زیادی حس نکردم ( البته از مسیر درست هم رفتم چون اهرم رنج و لذت رو اول درست کرده بودم )
و مورد هایی که تکامل رو رعایت نکردم
من هر موردی که تکامل رو رعایت نکردم و خواستم همون اول جبران کنم تمام ناکامی ها و اهمال کاری هامو تو ب بسم الله موندم و عملا حرکتی هم انجام ندادم چه برسه ادامه بدهم
آلان می دونم ذهن رو چطوری گول بزنم نباید بهش کفت قراره یه کار شاق کنه باید بهش گفت قراره در حد توانت با لذت یه قدم برداریم و هر دفعه بهترش کنیم
تمرین ستاره قطبی
تمرین کار کردن رو همین دوره های استاد
تمرین کار کردن روی دوره های آموزشی شغلم
دویدن صبح زودم
دوچرخه سواری هام
یادمه روز اول از بس بی حال بودن 500 متر راه رفتم فقط به خدا نفسم بالا نمیومد
بعد با تکامل و استمرار ( البته اهرم رنج و لذت ) طوری شد که تونستم نیم ساعت بدوم اونم 6 کیلومتر
یا راحت پیاده روی منم 15 کیلومتر
یا دوچرخه سواری کنم مسافت طولانی در حالی که روزهای اول اصلا نمی تونستم
درکم از فایل های استاد اوایل کلی باید گوش میدادمچندینبار بنویسم و الان خیلی سریع اصل مطلب رو میگیرم
تمام طی نکردن تکاملم واسه قبل دوره 12 قدم بود
مخصوصا بیزینسم که با سر خوردم زمین …. منی که تجربه فروش 1 قلم جنس نداشتم رفتم سال 98 100 میلیون یه مغازه زدم مشخصه دیگه …..
حالا مطالب استاد رو بخوام جمع بندی کنم
ما وقتی کاری رو شروع میکنیم باید تکامل رو رعایت کنیم
یک سری عوامل وجود داره درونی و بیرونی که باعث میشه تکامل رو طی نکنیم
اگر تکامل رو طی نکنیم شکست می خوریم
عواملی که باعث میشه تکامل طی نشه ، عدم رعایت قانونه یا به خاطر نااگاهی یا به خاطر فراموشی ….. عواملی باعث میشن با اینکه بدونیم قانون رو ولی فراموش کنیم و رعایتش نکنیم …. این عوامل احساسات درونی ما رو نشونه میگیرن نقاط ضعف ما رو که هر انسانی می تونه داشته باشه مخصوصا اکر حواسش نباشه
آدم عجولی بودن و درک نداشتن از سلسله تکامل
غرور
جبران کردن یه دفعه همه شکست ها و رهایی از حس بد به خوب یک دفعه ای رفتن از شکست و موفقیت یک دفعه ای ….
ناسپاس بودن و ندیدن پیشرفت ها و در لحظه نبودن و مقصد گرا بودن
شوآف کردن و ثابت کردن خودمون به دیگران
نگران نگاه دیگران بودن
مقایسه کردن نا صحیح …. ما فقط با خودمون مقایسه بشیم و از دیگران الهام و الگو بگیریم …..
بهترین درک از تکامل همون یادگیری خوندن و نوشتن هست
اگر تکامل نخوایم طی کنیم ممکنه به اشتباه فکر کنیم تو یه مسیری استعداد نداریم یا علاقه نداریم یا دوست نداریم
علاج این درد هم رعایت قانون بهبود گرایی و پاداش دادن به بهبود های کوچیک کوچیک هست …….و همینطور مواظب باشه تو دام ذهن نیوفته بلکه تو دام ومسیر قانون باشه همیشه مسلط بر ذهن باشه نه ذهن بر اون
تمرین کنترل ذهن ……………….. مسلط بودن بر ذهن ….. جهت دهی ذهن