اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
سپاس گزار خداوندم بابت حضور در این جمع و سعادت نوشتن یه کامنت دیگه
الهی شکرت
نمیدونم از کجا شروع کنم ،خدایا تو هدایت کن و درمن جاری باش
از حس و حال و اتفاقات همین سه چهار روز اخیر بگم که یک بار دیگه با تمام وجودم به قوانین جهان هستی ایمان اوردم
اینکه فقط سعی کردم روی خودم کار کنم و ورودی هامو کنترل کنم و معجزه از راه رسید
دیروز فقط در حد یه قلقلک نجواها صداشون بلند شد که خواستم تمرینم بزارم کنار و نرم باشگاه و بهونم داشتم و ذهنمم میگف اره کل هفته تمرین داشتی استراحت کن ،ولی گفتم نه من میدونم تو به بهونه ی استراحت بعدش میخوای چه بلایی سرم بیاری
همینکه بلند شدم و تصمیم گرفتم که برم باشگاه یه جمله و اگاهی بهم الهام شد :
این وظیفه ی توا زمانی که اوضاع به ظاهر سخته و خبری از هیچی نیست ایمانتو حفظ کنی و به احساس بهتر برسی و اگر تو سمت خودت رو انجام بدی ،خداوند سمت خودش رو بی نقص انجام میده ، خلاصه این اگاهی چنان منو چند مرتبه پرتم کرد به سمت احساس خوب که نگو و نپرس اصن انگار شوک زدن بهم ،گفتم باخودم عع پسر راس میگه دیگه زمانی که همه چی گل و بلبله که همه ادعای ایمان دارن توکه فرکانسات این روزا درسته و کاره خودت رو درست انجام دادی و قانون اینه که خداوند از راه میرسه برای تو دیگه نگران چی ؟؟؟ تو تمام مسیر باشگاه اینو تکرار کردم و قلبم به شدت این اگاهی رو داشت تایید میکرد و نسونه اول از راه رسید وقتی که خداوند تعهد شمارو برای رسیدن به احساس بهتر میبینه ،وقتی که تلاش ذهنی شمارو میبینه اون هزار قدم برات برمیداره ، رفتم باشگاه و با بچه ها خوش و بش کردم و رفیق تمرینیم علی عزیز زنگ زد و گف داداش امروز باشگاه وی آی پی ام و شاگرد خصوصی داشتم الان رفته میای اینجا امروز تمرین کنیم ؟؟؟ گفتم اوکی ولی مسیر دور بود ،خودش گف بیا بیرون الان میام دنبالت و با ماشین اومد دنبالم و رفتیم اون یکی باشگاه یه باشگاه بی نظیر از هر لحاظ که من چندین بار اونجا مهمون شدم و پولی ام از من نگرفتن ، با خودم گفتم ببین فکرشو میکردی که اصن امروز قراره اینجا تمرین کنی ؟؟؟ و اینو نشونه اول دیدم
بعده یه تمرین خوب و برگشتم سمت خونه و حس و حالم بی نظیر بود و با قبل باشگاه قابل مقایسه نبود یعنی قبل اون تصمیمه
یه دوش گرفتم و رفتم سمت پسر خالم که عمل کرده و پیشش بودم و شبم اونجا خوابیدم و ستاره قطبیمو صب انجام دادم و اصلا به هیچ عنوان حتی ضره ای نگران نبودم و با حس خوب تمرینمو انجام دادم و به شدت قلبم روشن بود چون خداوند و داشتم و وارد جزییات نمیشم فقط بگم در این حد که یه تماس نیم ساعت بعد و رخ دادن خواسته های چند روزه ی من با لذت و اسونی
یک بار دیگه فهمیدم که خدا برات کارهارو انجام میده یعنی چی ؟؟؟
دیشب حس و حالم خوب و دلم روشن اما هیچ خبری به غیر از نشانه ها نبود که البته بزرگترین خبره همین نشونه ها برای الذین یومنون بالغیب
و امشب اجابت و دریافت پاداش ایمان
عصری این ایه بهم الهام شد که زمانی که در طوفان گرفتارن خدا خدا میکنن اما وقتی که به ساحل نجات میرسونیمشون یادشون میره که چه حالی داشتن و کجا بودن ، با خودم گفتم نوکرتم خدا تو که میدونی من از اون دسته نیستم ،مرسی بابت یاداوری به جا و به موقعت .
خلاصه بگم که به اندازه ای که بتونیم در عمل این اگاهی هارو پیاده کنیم ،خداوند بی نقص کارشو انجام میده ، اون نیاز به هیچ ابزاری نداره
در مورد تصمیم گیری و ترسها هم همینه
ترس سلاح شیطانه و شیطان دشمن قسم خورده ی انسان
میخوام بگم که عزت نفس هیمن کار کردن روی خوده و حتی توی سرویس بهداشتی زیر دوش توی ماشین توی هر جاااااااا میشه ادم روی خودش کار کنه و چیزه پیچیده ای نیست
استاد دیدم تازه واردهای سایت یا دوستانی که هنوز مسلط به قانون نیستن و اول راهن و در یک کلام هنوز به اصل پی نبردن ،مثلا وقتی شما راجب یک دوره توی فایل هدیه صحبت میکنید ،اشخاص ویژنشونو میزارن برای خرید اون و توذهنشون اینه که تا زمانی که اون دوره رو نخرن نمیتونن روی عزت نفسشون کار کنن مخصوصا اونایی که فک میکنن رمز و رازی گفته شده توی این دوره و یا اونایی که کمالگرا هستن دچار این توهم میشن
میخوام بگم که همین فایل های دانلودی هدیه
همین اگاهی ها ، خوندن قران ، توجه به نکات مثبت ، سپاس گزاری اصن همه دارن مارو سوق میدن به سمت احساس سپاس گزاری که بالاترین فرکانسه و نزدیکترین فرکانس به خالق
عزت نفس یک دوره نیست زنجیره ای از هیمن اگاهی هاست که کاملا با هم هماهنگن و باید تکرار بشن ،یعنی هیچ اگاهی یک اگاهی دیگه رو زیر سوال نمیبره و کاملا هماهنگه با اون اگاهی
مثال میزنم ، زمانی که وارد کار ملک شدم و موفق هم بودم اما خب یه حسی به من میگف که این علاقه تو نیست و داری برای پول انجامش میدی ، اما به خاطر ترسها و ترس از قضاوت ، ترس از اینکه بابا ننه بگه از این کارم نتیجه نگرفتی و تو یه کار نمیتونی دووم بیاری و اینا و ترس از شروع دوباره تو یک حوزه ی متفاوت ،ترس از نتیجه گرفتن در اون یا نتیجه نگرفتن ،ترس از قافله عقب افتادن و ترس و ترس و ترس و ترس و ترس و ترس
که باعث شد که من یک و نیم سال اون کارو ادامه بدم و وانمود کنم که دوسش دارم و خب شاید بعد یه سال انجام دادن اون کار و اینکه مدام داشتم روی خودم کار میکردم و هر چقدر که معنای زندگی رو میفهمیدم
هر چقدر که میشنیدم که استاد فریاد میزنه که برو تو مسیر علایقت
هر چقدر که میشنیدم که پول فراوونه و مثل اکسیژن هست همه جا
هر چقدر که این حرفارو باور میکردم
هر چقدر روی ایمانم کار میکردم و ورودی هامو کنترل میکردم
هر چقدر که با نزدیک شدن به اصلم این ترس ها و قضاوت های بقیه توی ذهنم کم رنگ میشد
من بیشتر جرات و جسارت اینو پیدا میکردم که اقا برو سمت علاقت
یعنی میخوام یگم که خب من این مدت که روی خودم کار کردم ،درسته دستاورد مالی ندارم ان چنان ،اما بزرگترین موفقیت من اینه که بیخیال رویاهام نشدم و مقاومت هارو شکستم و حریف ترسا شدم و اومدم توی مسیر علاقم و چقدر احساس سرزنده بودن میکنم ،چقدر دیگه نمیخوام رقابت کنم و انگار یک بار چند تنی از رو دوشم برداشتن ، باری که خودم داشتم حمل میکردم باره اثبات کردن خودم به بقیه اینکه من توی بیزنسم موفقم ،خب که چی ؟؟؟؟ موفقی همه چی ام داری ؟؟؟ ایا از کاری که میکنی خوشت میاد ؟؟؟ در واقع میخوام بگم اگر که من مقاومت هارو گذاشتم کنار و اومدم سمت علاقم اینو نشون میده که مسیر رو درست اومدم
این همه نوشتم که اینو بگم که در تمام این مدت یک یک و نیم سال من داشتم روی عزت نفسم کار میکردم وخودمم به این شکل برام واضح نبود و با هدایتم به این فایل خیلی برام واضح تر شد و خیلی به خودم افتخار کردم
عاشق خودمم و بی دلیل قربون صدقه ی خودم میرم و همینجوری که هستم من عزیز دردونه ی خداوندم ،همینکه در مسیر درست استقامت میکنم خیلی برام ارزشمنده
یعنی میخوام بگم که مجموع ای از سپاس گزاری ها وتوجه به نکات مثبت
مجموعه ای از کامنت نوشتن و کامنت خوندن ها
مجموعه ای از قرائت قران
همه ی اینها باعث شد که من به خود شناسی برسم و وقتی که خودم و شناختم و درک کردم که من برای تجربه لذت و تجربه خلق خواسته هام به دنیا اومدم ،کم کم قبول نکردم که کاری که دوس ندارم رو انجام بدم
وقتی که بیشتر روی ایمانم کار کردم و ورودی هامو کنترل کردم ترس اینکه اگه نشه چی ؟؟و هزاران ترس دیگه فرو ریخت چرا که ایمانم به اینکه خداوند به فرکانسای من پاسخ میده و چیزی جز این نیست همه رو شست بُرد
یعنی این نهایت و اوجعزت نفسه که من به این یقین برسم که اولانظر بقیه اصن مهم نیست توی زندگی من و راجب من و دوم اینکه خداوند به من پاسخ میده
اوجعزت نفس اینه که من بدونم یکنیرویی که از همه چیز اگاهه و خلاف وعده نمیکنه و این همه وعده های خوشگل بهمداده هر لحظه داره منو هدایت میکنه و اون اگاهه بهدرونی ترین نیات واحوالات من
خب وقتی که من به این ایمان برسم که با یه بشکن اتفاق نمیافته و به اندازه ی تعهد هر کدوم از ما زمانش میتونه کم یا زیاد باشه
یعنی چی ؟؟؟یعنی من به اندازه ای که تعهد داشتم بر روی کار کردن روی خودم یک یک و نیم سال طول کشید تا به این نتیجه برسم و حریف ترسام بشم و مسیرم رو عوض کنم و این تصمیم رو بگیرم
اگر تعهد لیزری داشتم و حواشی کم و بیشی که بود رو حذف میکردم مطمعنم شاید در یک ماه به این نتیجه میرسیدم و شایدم کمتر
اما باز هم خودم رو سرزنش نمیکنم چون جزوی از مسیرم بوده چون تکاملم طی شده چون دیر یا زود داشت و سوخت و سوز نداشت چچن اینجام و دارم کامنت مینویسم و عاشقه خودمم با دستاورد یا بدون دستاورد به خودم افتخار میکنم ،
دوره ی عزت نفس استاد چیزی به ما نمیگه که ما از قبل اونو ندونیم ، نه این اگاهی ها درون همه ی ما هست و فراموش کردیم
صددرصد دوره ی عزت نفس فوقالعادست و مطالب و اگاهی ها و تمریناتش بینظیر و سازماندهی شدس و شخص میتونه با تعهد لیزری روی این تمرینات و مطالب مسیری که من رفتم رو کوتاهتر کنه اما چیزه عجیب و غریبی نیست که ما الان توی این فایلای هدیه بهش برنخوریم
پس اصل رو دریابیم که میگه ما در هر لحظه در حال هدایت شدن هستیم به سمتی که خودمون میخوایم
و روی این کارکنیم
الهی شکر بابت هر لحظه ی شیرین زندگی
بابت احساس رضایت قلبی
بابت اینکه احساس ارزشمندی خودم درگرو دستاورد خاصی نیست و این نشون میده که من ادرس و درست دارم میرم
خدایا شکرت بابت روابطی که هر روز داره قشنگتر میشه
خدایا شکرت بابت سلامتی جسم و جانم
خدایا شکرت بابت این سایت الهی و دوستان ارزشمندم
خدایا شکرت بابت وجود استاد وبانو شایسته نارنین
خدایا شکرت بابت اجابت هر لحظت
خدایا شکرت بابت اینکه منو خالق زندگی خودم قرار دادی به شرط قدرت دادن به تو در تمام موارد
خدایا شکرت بابت پول و برکتی که در زندگیم جاریه
الهی شکرت بابت عزت و احترامی که بین انسان های نازنین دارم
الهی سپاس گزارم که انسان ها با من اینقد خوش برخورد هستن
الهی سپاس گزارم بابت اعتمادی که انسان های نازنین به من دارن
الهی سپاس گزارم بابت بودن درمسیر حق و این آگاهی های خالص ،مگه چن درصد از مردم دنیا توی این سایتن ؟؟؟ یا توی این فضان واگاه به اسرارت ؟؟؟
خدایا سپاس گزارم که یکی از اونام
خدایا سپاس گزارم که لایق بودن در این فضا و محرم به اسرارت هستم که از بس سادن جدی گرفته نمیشه و خنده داره به نظر اونایی که میگن باید پوستت کنده شه تا برسی، این جمله که خدا برات کارهارو انجام میده تو فقط روی خودت کار کن و لذت ببر از فانم اونورتره ،چون هنوز لایق نیستن که پرده ی ضخیم نااگاهی از وجودشون برداشته بشه و من لایق شدم تا باور کنم و ایمان بیارم و پایدار باشم به لطف تو و تو انتخابم کردی تا اسان به من نعمت بدی چون من اینگونه تورا شناختم ،سپاس گزارم
هر چقدر جسورتر باشی شجاع تر باشی به این معنی که با ایمان تری
همیشه این شجاعت و جسارت شما رو تحسین کردم و میکنم.
خب الان باز هم تایید شد که شما بهم ایمان تری
کسی که با ایمان هست نه ترسی و ته غمی داره
و این خصوصیت اولیا خداست
کسی که میدونه آبشخور و ریشه همه موفقیتها خداست و میدونه میتونه زندگی خودش رو خلق کنه.
این ایمان این اعتماد آرامش میاره،عوض اینکه آدم دنبال این و اون بدو بدو کنه،حتی عوض اینکه 2 هزار تا فکر رو دست چین کنه تا برسه به بهترش یک مرتبه بره پیش اصل
توحید رو سر لوحه قرار بده و فقط بسازه
دیگه که میتونه اونو ازش بگیره.
دیگه ناتوانی وجود نداره.
تا اینجا داستان خوب متوجه شدم
حالا بعد از این
من تو کنترل ذهنم ضعیفم،عوض اینکه از ذهن خارج بشم بیشتر اوقات تو تله هاش دست و پا میزنم.
حالا باید چکار کنم که این مسئله حل بشه
طبق گفته استاد هر مسئله ای در درونش جواب داره.
دلیل زندگی کردن در ذهن اینه که من زندگی در بیرون ذهن رو بلد نیستم؟
نه بلدم ولی تضادها منو درگیر میکنه
خوراک درون من شده این آشغالهای ذهن
تمام اتفاقات با باورهای من رقم میخوره
به قول استاد شاید به اون درجه نرسیدم که دستم داره میسوزه،اگه این رو درک کرده بودم که جور دیگه نگاه میکردم.
داره عمر من میسوزه و من حاضر نیستم اون چیزی که بلدم رو به کار بگیرم.
ذهنم نمیزاره،اگه بتونم 40 روز کنترل کنم عالی میشه.
ببین ابراهیم تو خودت میتونی خودت رو نجات بدی نه کسی دیگه حتی استاد
پس کنترل کن،همیشه در حس خوب باش
حس بد تحت هر عنوانی سوزاندن عمر است.
از کنترل آنچه توانایی داری شروع کن و از ناخواسته ها اعراض کن…..
و این داستان تا موفقیت مالی مثل موفقیتهای دیگر ادامه دارد…
سلام به استاد عزیزم و خانم شایسته مهربانم و دوستان گلم
الهه هستم
اعتماد بنفس یا احساس لیاقت
هروقت به این دو موضوع مهم فکر میکنم که من چقدر از درون خودم رو ارزشمند میدونم و چقدر از بیرون کارهام رو ارزشمند میدونم واقعا بیشتر پی میبرم که اصل مهم زندگی من باید ارزشمندی درونی من باشه چون هرچقدر من از درون خودم رو فارغ از هر عاملی ارزشمند بدونم خود به خود اعتماد بنفسمم وابسته نمیشه به عامل بیرون از من
اگر من توی زندگیم دچار دوراهی هایی شدم که تصمیم گیری رو برام سخت کردن بیام به درون خودم رجوع کنم که چه ترسی چه عاملی باعث شده من تصمیم آخر رو نگیرم وقتی آدم به درون خودش رجوع کنه وقتی به نیروی درون خودش بگه مشکل کار من چیه چیو حل کنم میتونم این مسئله رو حل کنم اون مسئله به راحتی حل میشه دوراهی تصمیم گیری تبدیل میشه به تنها راه انتخاب
واقعا دوره های استاد هر کدوم فقط باعث میشن یک موضوع مهم رو از چند زاویه ببینی و بعد به خداوند بسپاری تا هدایت بشی به مسیر درست اونم زمانیکه تو خودت خودت رو بشناسی
این روز ها که دارم با خود واقعیم آشنا میشم وقتی دارم ردپاهای احساس لیاقت رو در زندگیم میبینم که کجاها باهاش رفتم بالا و کجاها خودمو آوردم پایین وقتی تامل میکنم در رفتارهام که به چه دلیل من این کارو انجام میدم بهتر متوجه میشم از این زندگی چی میخوام و هنوز اول راهم خیلی خیلی باید روی این عضله کارکنم تا بشه جز شخصیتم
استاد مثال دوستتون مثال خیلی از ماهاست و خدارو سپاسگذارم که با دیدن این فایل ها و دوره ها آدم میتونه خودش رو تغییر بده تا مثل قبل رفتار نکنه و من هم همیشه به خودم میگم من نمیتونم به دیگران کمک کنم تا فکرش عوض بشه اما میتونم هر لحظه به خودم کمک کنم تا فکر خودم عوض بشه
استاد عزیزم و خانم شایسته مهربونم عاشقتونم برای هر فایل که عاشقانه ظبط شده و خانم شایسته جانم با مهربانی برای ما یاد آور میشن بی نهایت سپاسگذارتونم
واقعا هر جای این سایت هر فایل هدیه هر فایل دوره ها وقسمت های دیگه سایت گنج هایی هستند که باعث ثروتمند شدن ما در تمام جنبه ها میشن
حین تماشای فایل تمام تصمیاتی که قرار بود عملی کنم را به یاد می آوردم و یادداشت می کردم و بالاخره بزرگ ترین تصمیمی که باید می گرفتم را انجام دادم و با پدرم صحبت کردم و مشورت گرفتم و تصمیم نهایی را گرفتم و قصد دارم از همین الان شروع به انجام آن کرده ام استاد عزیزم واقعا سپاس گزارم بابت این فایل خیلی عالی و تجربیات گرانبها که در اختیارمان قرار دادید.شک و دودلی یک حس بد است که تصمیم گیری را از انسان می گیرد و قدرت تصمیم گیری را از بین می برد امید وارم همه عزیزان از این تجربیات گرانبها استفاده کنند و مسیر خود را مشخص کنید و حرکت کنید.
استاد امیدوارم هر کجای جهان که شاد،پیروز وموفق باشید
و همش تو سرگردانی و بلاتکلیفی هستم و نیتونم تصمیم بگیرم ولی فهمیدم که ی پروسه ای رو باید بزارم روی عزت نفسم کار کنم برم توی دل ترسام تا کم کم بتونم تصمیمات قطعی بگیرم و از این برزخ دودلی دربیام واقعا روح و جسم ادمو فرسوده میکنه خدای عزیزم ازت حمایت و هدایت و اگاهی میخوام کمکم کن بتونم تصمیمات درست بگیرم از خودت فقط میخوام چرا که تو تنها اجابت کننده ای تنها قدرت جهان هستی ای امین
استاد منم حقیقتا همینطوریم اما یه مقدار قوی تر تو زندگیم یه سری تصمیمات گرفتم که اون نتیجه دلخواه رو نداشت و بعضیهاشونم داشت اما حسش بهتر از این بود که بلاتکلیف باشم وقتی نتیجهی تصمیماتم اونی نبود که میخواستم به خودم میگفتم درسته اونی نبود که میخواستم ولی حداقل الکی منتظر معجزه نبودم و یه تلاشی کردم به هر حال نوزاد موقع راه رفتن چند بار زمین میخوره ولی بازم ادامه میده و اون زمین خوردنها و زخم رو زانوها میشه خاطره و راه رفتنهای بعدش میشه لذتهای ابدی که اعتماد بنفس زیادی رو درست میکنه تو ذهن ما خلاصه کلام منم تا الان از تصمیمهای درست و نادرستم راضی بودم چون باعث شده آدمی بشم که الان هستم که داره تلاش میکنه تا به خواستههاش برسه یه چیز عجیب اگر اتفاقات به ظاهر بد زندگیم نبودند به الله قسم من هیچ وقت تلاش نمیکردم برای رسیدن به خواستههام تو اون اتفاقات در حدی ناراحت میشدم و بهم برمیخورد که بعضی وقتها شک عصبی میخوردم قسمتی از بدنم یا حتی صورتم بی حس میشد اما همون اتفاقات باعث شد که بگم آروین دنیا جای انسان ضعیف نیست و هر دفعه یه کمی بهتر میشدم یه اتفاق دیگه بازم بهتر میشدم انگار رب جهانم با این اتفاقات داشت بهم میفهموند که آروین اگر اقدام کنی برای قوی شدن هیچ ربطی به گذشتت نخواهی داشت و من هر بار یه کم بیدارتر و تلاشگر تر میشدم تا به الان الانم حقیقتا همینطوری دارم پیش میرم اما مسائلم به نسبت قبل خیلی کمتر و احساس خوبم بیشتره و شناختم از قوانین بهتر و خواستههام برام قابل لمس تر هستند و من این هارو مدیون تصمیمات درست و اشتباهم هستم
وقتی داشتم این فایل رو می نوشتم خیلی زیاد یاد برادرم افتادم که همیشه تو تصمیم گیری مردد بود و اصلا تو فامیل معروف هست به اینکه نمیتونه تصمیم بگیره ، جالبه که تقریبا اخرهای فایل برادرم تماس گرفت با من و بعد از احوالپرسی و از اینور اونور حرف زدن ، حرف از جابه جایی شد و گفت نمیدونم چی کار کنم برای سال تحصیلی جدید میخوام دخترمو در مدرسه نزدیک محل کارم که به لحاظ منطقه ای مکان خوبی هست ثبت نام کنم و مجبورم صبح ها که می رم اداره همراه خودم ببرمش و ظهرها که تعطیل میشه ببرمش اداره و از اونجا برگردیم خونه و یا اینکه خونه رو بدم رهن و برم نزدیک محل کارم رهن کنم، نمی دونم برم یا نرم ؟ ، اونجا یهو یادم اومد که داشتم این فایل رو می نوشتم و خیلی سربسته بهش گفتم ببین من الان داشتم یک فایلی گوش میکردم درباره ی تصمیم گیری بود ، تو همیشه سخت تصمیم می گیری ، تو اون فایل گفته شد تو این مواقع که تردید دارید مزیت و معایب تصمیم گیری تون رو روی کاغذ بنویسید و ببینید امتیاز کدوم بیشتره ، اونوقت تصمیم بگیرید سریع، یکم فکر کرد گفت آره فکر جالبیه ، گفتم مهم اینه که این روش رو امتحان کنی و اونجا میتونی خیلی راحت تصمیم بگیری و توی شک و دو دلی نمونی ،
حالا اینکه کار رو انجام میده یا نه رو نمیدونم ، اما این واسم خیلی جالب بود که دقیقا همون آدمی که همیشه توی تصمیم گیری ها میگفت پنجاه پنجاه هست و نه میتونست اینور باشه و نه اونور ،دقیقا وسط همین فایل با من تماس گرفت و این موضوع تصمیم گیریش رو مطرح کرد و من با توجه به آنچه از این فایل یاد گرفتم بهش راهکار دادم .
نکات خیلی خوب و مثل همیشه نشنیده ای این فایل داشت که آدمهای ثروتمند خیلی زود تصمیم میگیرند و خیلی هم تصمیمات خوبی میگیرند
و یک نکته ی دیگه اینکه تصمیم بگیر چه درست چه اشتباه ، فرقی نمیکنه و اصلا جای نگرانی نداره و وقتی سریع و به موقع تصمیم میگیری از جانب خداوند حمایت میشی هدایت میشی و در نهایت تصمیماتت عالی میشن .
میخوام تجربه خودم در همین حوزه که به تازگی برام رخ داد و بگم تا بتونه کمکی برای بقیه باشه…
من تقریبا 1 ماهی بود که یک ایده ای داشتم و منتظر بودم تا زمانش برسه و بتونم عملیش کنم و خیلی هم دوست داشتم که تو اون مسیر مد نظر کاری حرکت کنم بعد از اینکه زمانش رسید خوب من شروع کردم ولی چند روز بعدش شرایطی پیش اومد که از جهت های مختلفی به من فشار اومد که تو باید بری بیرون کار کنی ( ایده من توفضای آنلاین بود)تو باید بری تو بازار و اونجا چیز یاد بگیری اگه میخوای موفق بشی باید بری این چیزارو یاد بگیری و….کلی از این حرف ها خلاصه من تحت اون فشار ها قرار گرفتم و گزاشتم بقیه برام تصمیم بگیرن و من یک کاری و پیدا کردم تو اون فضا که خوب خیلی مورد پسند خانواده بود و از نظر جامعه خیلی مورد پسند بود و بقیه خیلی تشویق میکردند و میگفتند خوبه و… خلاصه من رفتم تو اون محیط کاری و 2 روز تو اون محیط بودم و اون کار و اون فضارو از نزدیک لمس کردم و تو اون 2 روز دیدم آقا من که کلا ی چیز دیگه میخواستم و ی ایده دیگه ای داشتم الان کاری که دارم انجام میدم 180 درجه با اون ایده ها در تضاد هست چون اون کار خیلی خسته کننده بود طوری که باید صبح زود میرفتی و شب میرسیدی خونه و بعدش انقدر خسته میشدی که اصلا نمیتونستی روی اون ایده هایی که داری کار کنی و خوب من آزادی زمانی و مکانی هم خیلی برام مهم بود اون ایده هم خیلی دوست داشتم عملی بشه و دوست داشتم به اندازه کافی فرصت داشته باشم که بتونم رو فایل های سایت هم کار کنم و اون کارم فهمیدم اصلا دوستش ندارم و روز دوم با احساس بدی رفتم سر اون کار خلاصه همه اینا باعث شد ببینم ،من اصلا به اون کار احساس خوبی ندارم، بخاطر اولویت هایی که داشتم. از یک طرفی هم کلی ترس از حرف مردم بود که حالا اونا چی میگن الان میگن فلانی ادم بی عرضه ای هست میگن ادم تنبلی هست میگن دو روز اومد دیگه نیمد چون اون فضای کاری هم طوری بود که همه آشنا بودند و منو میشناختند و این کار و خیلی سخت تر کرده بود ….و خیلی هم الان مقایسه خواهند که که ببین بچه فلانی چجوری داره کار میکنه از بچه فلانی یاد بگیر و ودنیای از حرف مردم که خودتون میدونید…
یعنی از طرفی خواسته خودم بود و از طرف دیگه خواسته مردم و خانواده و جامعه و اگر اون کار و انجام میدادم توسط جامعه تحسین میشدم و اگر انجام نمیدادم سرزنش میشدم
خلاصه من همون شب دوم اومدم خونه و تصمیم و گرفتم و هی با خودم میگفتم دیگه از فردا نمیرم و خیلی دنبال بهونه بودم و آرزوم بود که اون فرد به من بگه تو از فردا نیا بازم بخاطر ترس از حرف مردم…
خلاصه خیلی 50 50 بودم تا این که یادم افتاد استاد توی فایلی گفته بودند اگر خواستتون خیلی واضح و شفاف بود بیاید توی سایت و نشانه منو بزنید منم خواستم خیلی واضح بود میخواستم ببینم این کار و ادامه بدم یا همین الان کاتش کنم خلاصه نشانه منو زدم و به فایل کتاب رویاهایی که رویا نیستند هدایت شدم و متن کامنتشو خوندم و اونجا مثل روز برام روشن شد انگار اون متن برای من نوشته شده بود میتونید برید کامنت اون فایل و بخونید این جمله یک تیکه از اون فایل بود((همین حالا با پیروی از سبک زندگی شخصی خودتان زنجیره ای از کارهارا متوقف کنید که فقط و فقط بخاطر دیگران ترس از حرف مردم و تایید شدن توسط جامعه انجام میدهید))
و وقتی که این کامنت و خوندم دیگه لحظه ای شک ندادم و چشم و گوشمو از حرف مردم بستم و اصلا به اونا توجه نکردم و به صاحب اونجا پیام دادم که من دیگه از فردا نمیام …و الان خیلی از این تصمیم راضی هستم چون اگر من اون کار و ادامه میدادم الان اینجا همچین کامنتی و نمینوشتم و الان به خودم خیلی افتخار میکنم که خیلی زود تونستم خودم برای زندگیم تصمیم بگیرم نه ترس های ناشی از حرف مردم
درسته الان من سرزنش میشم که چرا این کار و کردم ولی من دیگه برام مهم نیست و میخوام سبک زندگی شخصی خودمو داشته باشم و نیمخوام دیگران موفقیت و برام تعریف کنن نیمخوام کاری و انجام بدم که وقتی صبح پامیشم بگم ای بابا بازم صبح شد نمیخوام مثل 99 درصد بقیه ادما باشم که از کارشون متنفرن من میخوام متفاوت زندگی کنم و بخاطر همینه که الان تو این سایت هستم و دارم همیچین کامنتی و مینوسیم …
خدارو شکر که همچین شجاعتی و به من برای گرفتن این تصمیم داد و خدایا شکرت بخاطر آگاهی های این سایت که فوق العادست حالا هم میخوام با اگاهی های اینجا تو مسیر ایده های خودم به جاهایی برسم که اونایی که الان منو سرزنش میکنن خیلی زود منو تحسین کنند و رمز موفقیتمو بپرسن …
به نام سیستمی قانونمند و عظیم که قدرت خلقکنندگی تمام اتفاقات زندگیم را به من داده است، تا بتوانم از راههای لذت بخش و آسان هم به تمام آرزوها و شرایط دلخواهم برسم
به نام انرژی معجزهگر و قدرتمندی که از رگ گردن به من نزدیک تر است و به خوشبختی و ثروتمندی و داشتن زندگی عاشقانه و رویایی برای من بیشتر از خودم مشتاق است
و جهانی سرشار از عشق و فراوانی و نعمت و فرصت و ثروت و خوبی و آدمهای خوب را به بینهایت مقدار آفریده
و مرا نیز موجودی بسیار ارزشمند خلق کرده که میتواند لیاقت تجربه همه نعمتهایش را داشته باشد.
سلام به همه زیباییها، آدمهای خوب و باایمان، سلامتی، آرامش، آسایش و رفاه، عشق و وفاداری، ثروتمندی، لذتهای پاک و تجربههای ناب، موفقیت، خوشبختی، سعادتمندی و هر چیز خوبی که تو دنیا وجود داره
*
یکم طول کشید این فایل رو گوش بدم، اما بالاخره تمومش کردم. همون اول کار که داشتم نکتهبرداری میکردم خیلی خوب میدونستم که قراره حرفهایی رو بشنوم از استاد عباسمنش که قراره منو تکون بدن. البته همه فایلها این حس دگرگونی خوب رو برام موجب میشدند اما این فایل برام تلنگر بود؛ محتوای این فایل خوب زد به هدف.
معمولا فایلهای دورههای روی سایت برام طول میکشیدند تا تمومشون کنم اون هم بواسطه انجام تمرین و توجه زیادی که باید صرف میشد. ولی خب دلیل اینکه این جلسه هم میگم برام طول کشید احساسی بود که داشتم. یعنی برخلاف همیشه که صحبتهای استاد عباسمنش رو با جان و دل میپذیرفتم، تایید میکردم و از اینکه با تمام اونها موافق هستم و حس بسیار خوبی به من میدن، این بار تو این جلسه چیزهایی شنیدم و یاد گرفتم که دقیقا داشت به ایراد من اشاره میشد؛ تو این فایل حرفهای درست و حقی رو شنیدم که به ضعف من اشاره میکرد. آموزههای این جلسه، به من اشکال اساسی که دارم رو با قاطعیت گوشزد کرد: “تصمیم گرفتن”
احساس میکنم که من خیلی وقته تو برزخ ناشی از عدم تصمیمگیری هستم؛ تصمیمهای بزرگ و حیاتی.
منی که تو خیلی از زمینهها مثل ی آدم پخته و بیشتر از سن خودم شرایط رو درک میکنم و رفتار درستی از خودم نشون میدم، منی که کلی عادات و نیتهای خوب دارم، توی کار صداقت دارم و همیشه در تلاشم خوشقول باشم، منی که از زمانی که یادم میاد سعی کردم با همه مهربون باشم، منی که در تلاشم هر روز بهتر و خوبتر از روز قبل بشم، منی که بنظر خودم این همه سرمایه خوب دارم، چرا وقتی قرار میشه برای خودم تصمیمهای حیاتی بگیرم، این همه سردرگمی و تردید دارم؟ چرا این همه میترسم؟
احساس میکنم خودمو خیلی خوب نمیشناسم، برای همین این همه تردید دارم. احساس میکنم اعتمادبهنفس فوقالعاده بالایی ندارم، برای همینه که موقع تصمیمهای بزرگ این همه ترس دارم. من باید خودمو بهتر بشناسم عمیقتر بشناسم؛ خودشناسی کار بزرگیه، خیلی بزرگ؛ امیدوارم مثل خیلی از چیزهایی که از پسشون براومدم، مثل درک آموزههای جلسات گذشته و تمرینات اساسی استاد عباسمنش، از پس این مورد مهم هم بربیام.
میخوام به ی مسئله بزرگ در مورد خودم بپردازم، ببینم چند چند هستم با خودم، چرا نشده تا الان، چرا تصمیمم رو با قاطعیت نگرفتم براش…
چند سال هست که بطور جدی تو فکر خارج شدن از کشور هستم؛ برای تحصیل، برای ادامه زندگی. البته از وقتی مدرسه نمیرفتم و بچه کوچیکی بودم تا زمانی که به مدرسه و دانشگاه رفتم هم همیشه این فکر رو داشتم؛ حتی همیشه کشورش هم برام مشخص بود؛ همیشه تجسم میکردم خونه و زندگیم رو اونجا و چیزهای خوبی که تجربه خواهم کرد رو. ولی الان میدونم که قطعا ی ترمز بزرگ همیشه وجود داشته که تا الان این خواسته، در حد خواسته باقی مونده.
اینکه هنوز تکلیفم با خودم روشن نیست، خودم رو کامل نمیشناسم، اعتمادبهنفس خیلی بالایی ندارم، به اندازه کافی احساس خودارزشمندی و لیاقت نمیکنم… شاید ی سری چیزهای دیگه هم هست و من هنوز متوجه اونها نشدم.
من الان که دارم این کامنت رو مینویسم حالم واقعا خوبه، آرومم، حتی تقریبا همیشه با ی آدابی میام کامنت مینویسم که برام لذتبخشه. من خودم رو، جهان رو، خدا رو، از زمانی که اومدم اینجا بهتر شناختم، بیشتر شناختم، شاید حتی بشه گفت اینجا که اومدم تازه خدای واقعی رو شناختم، من خودمو روست دارم، آدمهای زیادی رو دوست دارم، اصلا دوستداشتههای زیادی دارم، سلیقمو دوست دارم، از وقتی اومدم اینجا برای خودم بهترینها رو میخوام، خودم رو لایق خیلی نعمتها میبینم، باورها و افکار خیلی خوبی دارم مثل پذیرش فراوانی در جهان، خودم رو لایق هدایت خدا میبینم، زندگیم خیلی خوب پیش میره خدا رو هزار بار شکر، هر روز دنبال پیدا کردن زیباییها و خوبیها تو زندگیم هستم، سعی میکنم لذت ببرم، شکرگزار باشم و بیشتر اوقات حس و حالم رو خوب نگه دارم. من وقتی تو آینه به خودم نگاه میکنم از دیدن چهره خودم لذت میبرم، حتی به خودم لبخند میزنم… و خیلی چیزهای خوب دیگه. اینها رو برای این به خودم دوباره یادآور میشم و به شما دوست نادیده و زیبام میگم، که بگم من آرامش دارم و توی ی مسیر زیبا قرار دارم که بابتش خدا رو هزار بار شکر میکنم.
خب الان میخوام برگردم به آرزوی دیرینه و خواسته خودم که چرا هنوز بهش نرسیدم؛ چرا هنوز تصمیم جدی نگرفتم و توی ی برزخ چند ساله موندم و درجا زدم.
– به چه دلیل میخوام از ایران برم؟
– مزایا و معایب ایران موندن چیه؟
– مزایا و معایب از ایران رفتن چیه؟
همونطور که قبلا برای انتخاب دانشگاه، دلم میخواست برم ی شهر دیگه، ی استان دیگه و توی محیط بزرگتر با آدمهای متفاوت قرار بگیرم، الانم تقریبا همونه. اتفاقا من شهر و استان محل زندگیم رو خیلی دوست دارم، اینجا هوای پاک داریم، سرسبزی و طبیعت بکر داریم، اینجا مواد غذایی ارگانیک و طبیعی راحت پیدا میشه، تقریبا هر زمان بخوام میتونم برم تو دل جنگل و کوهستان و رودخانههای با جریان آهسته رو ببینم، بوی چمن و علف رو بشنوم. خونمون رو هم خیلی دوست دارم، میتونم از بالکن طبقه اول، درختهای بزرگ و آسمون آبی رو ببینم و از بالکن طبقه بالا هم نمای کوهستان پوشیده از درخت و قله همیشه پوشیده از برف رو که در دوردست قرار دارن ببینم، حیاط زیبایی داریم که توش پر از درخت میوه و گلهاب رنگارنگ هست، میتونم هر روز و هر شب که دلم بخواد، ی موزیک لایت بزارم تو گوشم و توش قدم بزنم… بله، خونه و محل زندگیم رو دوست داشتم ولی دلم میخواست برم ی جای جدید و تجربههای خوب و جدیدی بدست بیارم؛ الان هم خونه و محل زندگیم و ایران رو دوست دارم و به تاریخش افتخار میکنم و هر جای دنیا هم که برم، ایران و خونه پدریم رو خیلی دوست دارم و به ایرانی بودنم افتخار میکنم. اما نمیخوام راکد باشم، میخوام حرکت کنم، برم دنیا رو بگردم، با آدمهای خوب و جدید آشنا بشم، چیزهای خوب و جدید تجربه کنم. میخوام از این جای دوستداشتنی و منطقه امن خودم برم، چون سالهاست چیز جدیدی برام نداشته، همه چی خوبه ولی من دیگه مثل قبل راضی نیستم، همه خوبن ولی انگار من مثل قبل خوب نیستم، من میخوام عالی باشم و رفتن اون راه و چیزیه که بهش خیلی فکر کردم.
اگه تو ایران بمونم از این نظر خوبه که توی خونه دوستداشتنی پدریم هستم، کنار مادر و اعضای خانوادم هستم، اونها مراقب من هستن، کنار برادرم که مثل پدر میمونه برام هستم، همه چیز اینجا برام پر از خاطرات خوبه. اگه هم اینجا بمونم با تمام تون خوبیها و زیباییها، توی یک مسیر یکنواخت و تکراری هستم، تفریحم فقط به همین اطراف رفتن منتهی میشه که با وجود تمام لذتش دیگه از حفظم همه چیشو، اگه اینجا بمونم بازم به کار خودم که توی خونه و پشت سیستم انجام میدمش ختم میشه، یعنی تقریبا با آدمهای جدید نمیتونم ملاقات بکنم و ارتباط نزدیک و فیستوفیس ندارم. اگه اینجا بمونم، 98 زمان هر روزهام رو توی خونه و حیاط زیبامون میگذرونم و به قول خانوادهام چون مثل قبل بیرون نمیرم و دیده نمیشم دارم فرصتهای زیادی رو از جمله کیس ازدواج رو از خودم میگیرم. حتی میخوام تفریح کنم به گردشهایی که فقط با خانواده هست ختم میشه چون تمام دوستهای من یا از ایران رفتن و یا ازدواج کردن و راه دور هستن و در حال حاضر، دوستی رو ندارم که باهاش برم کافیشاپ یا پارک…یعنی در یک کلام تمام خوشیهای من محدود شده به همین قدر از زیبایی و لذت بودن از زندگی با خانواده توی خونمون یا پیکنیکهای یکروزه با ماشین و آشکارا فرصتی برای رشد و پیشرفت و درآمد بیشتر و ازدواج و تجربههای دیگه برای خودم نزاشتم.
یاد ی چیزی افتادم، بزارید براتون بگم: من بزرگترین تفریح و لذتم از سالهای دور، دیدن بیانهای خارجی بود و هست. ازشون چیزهای زیادی یاد گرفتم، یعنی تنها جایی که با آدمها و کراکترهای مختلف و زندگیهای متفاوت آشنا شدم اونجاست، حتی بوسیله فیلمها فهمیدم که چه نوع شخصیتی دوست دارم باشم، چه ویژگیهایی برای شخصیت ایدهآلی که قراره همسر آیندهام بشه رو میخوام، چه نعمتها و امکانات خوبی توی این دنیا هست که میتونم اونها رو برای خودم هم آرزو کنم و…؛ ولی ی مدت هست که کمتر فیلم میبینم، نه برای اینکه دوست ندارم فیلم ببینم، برای اینکه دیگه نمیتونم فقط توی فیلمها خوشبختی و رسیدن به آرزوها و رویاها و آدمهای ایدهآلم رو ببینم؛ دلم میخواد دیگه خودم توی دنیای واقعی همه رو ببینم و لمس کنم و تجربه کنم و لذت ببرم و خوشحال باشم و شکرگزار باشم؛ چون میدونم الان فقط دارم اونها رو توی فیلمهای مورد علاقم میبینم ولی در عمل در چهاردیواری خونمون هستم و محدود هستم به ی ناحیه زیبا اما کوچیک که احتمال رخ دادن اونها خیلی کمه. مثلا من میخوام فلان جا برم، فلان چیزو تجربه کنم و پول زیادی میخواد و من مصمم هستم که اون چیزها خواسته و رویای منه و من لیاقت اون زندگی و مثلا اون خواسته گرونقیمت بخصوص رو دارم ولی عملا با وضعیتی که الان دارم نمیشه اون تنوع و تغییر رو بوجود آورد. مدتی هست تو این زمینه با خودم روراست شدم و به خودم گفتم که اگه با همین فرمون بخوای پیش بری و از منطقه امنت بیرون نری، شرایط زندگیت هم همینطور میمونه، باید حرکت کنی.
یاد فیلم هابیت افتادم، اونجا که گاندولف به بیلبو گفت “دنیا که در کتابها و نقشهها نیست. دنیا اون بیرونه.” من هم به خودم میگم “مریم، دنیا که فقط توی فیلمها و داستانهای قشنگی که میبینی نیست، دنیا اون بیرونه؛ پس شجاع باش، قوی باش، ایمان داشته باش، تصمیم بگیر، حرکت کن، برو دنبال رویاهات، و تجربشون کن.”
بخوام از مزایای رفتن بگم: زندگیم وارد ی مسیر جدید میشه، توی ی کشور و شهر و محیط جدید زندگی خواهم کرد، با فرهنگ و آداب و رسوم جدیدی آشنا میشم، با آدمهای مختلف و دیدگاهها و نگرش متفاوت ملاقات میکنم، قراره روی پای خودم بایستم، برای اولین بار در زندگیم قراره ی کار بزرگ بکنم و تنها برم سفر، میتونم لباسهایی که واقعا دوست دارم مثلا دامن تا زانو رو بپوشم برم دانشگاه یا محل کار، بدون اینکه نامناسب بنظر بیاد و کسی بهم خیره بشه. میتونم به رویای بچگیم که توی خارج از کشور دارم تحصیل میکنم برسم، فرصتهای زیادی برای یاد گرفتن و تجربه کردن و تفریح کردن خواهم داشت. تازه اونجا اگه برم بماند که خدا باز هم با من هست ولی بازم غریب نیستم و اقوام نزدیکم اونجا هستن.
احساسم میگه به مرور زمان مزایای بیشتری پیدا میکنم، اصلا ی نمونهاش اینکه حتی قبل از نوشتن این موارد به خودم میگفتم من میخوام برم و تعداد مزایایی که برای هر دو شرایط مینویسم مهم نیست؛ دلیل اصلی اینه که واقعا احساس میکنم باید برم و حس و حال خوبتر و انرژیم بیشتر میشه برای آینده و امیدوارتر هستم به جواب دادن این راه.
معایب رفتن به خارج: دور شدن از مادر و خانواده (خب البته الان با وجود اینترنت و امکان ویدیو کال میشه هر روز خانواده رو دید و احساس نزدیکی کرد. تازه من قراره برم و بیام، و هی سر بزنم هر چند سال، شایدم هر سال). اونجا تقریبا تنها خواهم بود و دیگه واقعا باید خودم کارهامو انجام بدم و گلیمم رو از آب بکشم بیرون.(خب بنظرم دیگه الان وقتشه که اینکار انجام بشه، این همه مدت تو آرامش بودم و همه هوای من رو داشتن، الان دیگه سکان زندگیم رو باید خودم دست بگیرم. نمیگم نمیترسم اتفاقا خیلی هم میترسم ولی جالبه بدونید من هنوز وقتی میرم شهر کناری هم میترسم، وقتی دانشگاه یک شهر دور از خونهام قبول شدم هم میترسیدم ولی چیزی نشد و زندگی کردم و تجربه کردم و در حرکت بودم و کلی دوست خوب پیدا کردم و الان همه اون دوران خاطرات شیرینی شدن برام. من که کلی توانایی دارم، کار بلدم، وجدان و صداقت کاری هم که دارم و با این سرمایهای که دارم و توکل عملی به خدا میتونم گلیمم رو از آب بکشم بیرون و کلی پول بسازم و ثروتمند باشم و بتونم یکسره سفر کنم :) من که آدم زرنگ و بااستعداد و تواناییم، از کار خونه و آشپزی بگیر تا کارهای فنی و از اون طرف کارهای محاسباتی و هنری، من خیلی چیزها بلدم که میتونم ازشون هم پول بسازم، هم دوست پیدا کنم، هم بیشتر یاد بگیرم و پیشرفت کنم. تازه الان به خاطر وجود پربرکت اینترنت، هر زمان سوالی داشته باشم یا جایی گیر کنم، خیلی راحت میشه سرچ کرد و کمک گرفت یا راهی پیدا کرد. کلا با وجود تمام ترسها و مشکلات احتمالی، میشه از پسش براومد.)
ی اتفاق جالب رو هم باید اینجا بگم بهتون: دیروز که داشتم این فایل رو گوش میدادم و در مورد سوال استاد که از دوستشون در مورد دلایل، مزایا و معایب مهاجرت پرسیده بودن و من میدونستم موضوع مهاجرت برای من هم یک تصمیم بزرگ و سرنوشتساز هست و به همین خاطر تصمیم گرفتم این سوال رو به خودم جواب بدم، اتفاقی که افتاد این بود که مادرم که ی آدم سنتی و پا به سن گذاشته است و خیلی دوست داشت دخترش پیشش بمونه و فقط به فکر ازدواج من بود :) اومد تو اتاق و بدون مقدمه به من گفت: “مریم، تو چند سال پیش میخواستی بری خارج چی شد؟ دیگه نمیخوای بری؟ نمیتونی بری؟”
در کمال تعجب که چی شد مادرم اومده اینو داره از من میپرسه بهش گفتم چرا میخوام؛ در ادامه حتی به من گفت “اگه میخوای بری زودتر کارهاتو بکن که چند ماه دیگه بری، الکی وقتتو تلف نکن، کارهاتو انجام بده برو خارج، برو اونجا کار هم میکنی پول درمیاری…”
نمیتونید تصور کنید اما این حرفها و این مکالمه چیزی نبود که من هیچ زمان از مادرم انتظار شنیدن داشته باشم. تعجب کرده بودم، تا اندازهای حتی دلگرم شدم از حرفها و امید دادن مادرم به من، چون من بچه کوچیک خانواده هستم و به طبع قبلا با تردید و دلنگرانی از من میپرسید خب بری اونجا چی کار میتونی انجام بدی تنهایی، میتونی از پس خودت بربیای، دور میشی از ما واقعا، نکنه فلان بشه، خرج و مخارج چی… و از این قبیل نگرانیهای بجای مادرانه؛ اما دیروز انگار مادرم باید اون حرفهای رو میزد، دیروز انگار باید اون چیزهایی که اصلا انتظار شنیدنشون رو نداشتم میشنیدم تا بتونم الان بهتر فکر کنم و تصمیم بگیرم. خدایا شکرت. مامان جون متشکرم ازت.
قشنگ برای من، کفه ترازو سمت مهاجرت کردن سنگینتر شده. البته اینم میدونم که اگر نمینوشتم این چیزها رو، به این وضوح نمیرسیدم و این خیلی خوبه. الان برای هر موضوع کوچیک و بزرگی که پیش روم قرار بگیره و قرار باشه که تصمیمگیری انجام بدم، شروع میکنم به نوشتن دلایل، مزایا و معایب اون مورد در همه حالتهایی که ممکن هست، تا به وضوح برسم، تا خودم و علائق و تواناییهام رو بهتر بشناسم و برای خودم خالص بشم. شروع میکنم به تصمیم گرفتن حتی تصمیمهای کوچیک، و عواقب اونها رو میپذیرم و از نتایج بدست اومده تجربه کسب میکنم، تا به قول استاد عباسمنش عضله تصمیمگیریم قویتر بشه، من با تصمیم گرفتن اعتماد به نفسم رو تقویت میکنم و اون رو به حد بسیار بالایی میرسونم، من آدم قوی هستم ولی از این به بعد با تصمیمگیریهای بیشتر خودم رو قویتر از قبل میکنم، تا آماده بشم برای تصمیمهای بیشتر و بزرگتر، تا اینکه دیگه خیلی سریع تصمیمهای درست بگیرم.
از این به بعد هر موقع، نوبت به تصمیمگیری برسه، ازش فرار نمیکنم، شاید یکم براتون غیرباور باشه اما الان دوست دارم چیزی پیش بیاد تا خودم رو به چالش بکشم، کمک بزنم، به اون سوالاتی که استاد گفتن در موردش جواب بدم و دور از احساسات، به هر کدوم پوینت بدم.
تا جایی که مسیر زندگی من حاصل تصمیمگیریهای صحیح من بشه. میخوام خودم رو بهتر و عمیقتر بشناسم. ارزشها، تواناییها و استعدادهامو بشناسم و در مورد خواستههام به وضوح کامل برسم.
باید خودم رو بشناسم، اینکه از زندگی چی میخوام، برای چی زندهام، رسالت من چیه، چی من رو خوشحال میکنه (روابط، امنیت، ماجراجویی، سلامتی، بودن در طبیعت، شغلی خاص، ثروت، سفر، شهرت…)، اولویتهای من چی هستن؟ ارزشهای من چی هستن؟ اصلا من کی هستم؟ چی میخوام از این زندگی؟ چی برام مهمه؟
این سؤالها رو باید جواب بدم، میدونم کار 1 روز 2 روز نیست، نمیخوام ورق سیاه کنم که، باید خوب فکر کنم تا جواب واقعی به زبونم بیاد، تا تاثیر دیگران و حواشی بره کنار و نظر خالص خودم بیاد جلو.
من از این به بعد با آغوش باز از تصمیمهای کوچیک و بزرگ استقبال میکنم، چون اعتمادبهنفس خوبی دارم و میخوام به حد اعلی برسونمش. چون دارم با مشخص کردن خواستههام و دلایلشون و تصمیم گرفتن، تکلیف خودمو روشن میکنم، میرم تو دل ترسهام، خودم رو قویتر میکنم.
یکی از بزرگترین تصمیمها برای من همون دل کندن از محیط امن و مهاجرت هست که دوباره از دیروز از یک زاویه متفاوت و صحیح دارم بهش فکر میکنم و الان خوشحالم چون تصمیم واقعیم رو دارم میگیرم.
میتونم در مورد شغل خودم هم این چنین سوالاتی رو از خودم بپرسم که آیا دوست دارم برای اشخاص دیگه کار کنم با اینکه بیزنس خودم رو داشته باشم؟
تا الان برای دیگران کار کردم، خوب هم کار کردم، صداقت داشتم، وجدان کاری داشتم، وفای به عهد داشتم… این سرمایهها رو داشتم. شاید برای همینه بعد از گذشت تقریبا 1 سال و نیم از کار کردنم برای فلان شرکت، هنوز رئیس خوبش به من میگه دیگه برنمیگردی پیش ما، به آدمهایی مثل تو نیاز داریم، برگرد حقوقت هم بیشتر خواهد بود… البته من هم از کار کردن برای اونها لذت میبردم و خیلی چیزها یاد گرفتم، و اون افراد باشنصیت و بامحبت رو دوست دارم، اما با تمام این توصیفات دلم کار جدید و محیط جدید میخواد، دلم تجربههای خوب جدید میخواد، احساس میکنم بیشتر از رشدی که کردم اونجا دیگه جایی برای رشد نیست. اینو میدونم که چند منبع درآمد داشتن رو میخوام. از ی طرف راهاندازی یکسری بیزنسها که اتفاقا خیلی پولساز هست هم میدونم که با روحیه من سازگاری نداره و تکلیفم تو اون زمینه با خودم روشنه. الان که خوب فکر میکنم من مشکلی ندارم از اینکه برای دیگران کار کنم و از طرفی تقریبا میتونم خودم ارباب خودم باشم و بیزنسی رو ران کنم البته همونطور که گفتم انجام یکسری کارها حتی اگر توش پول زیاد هم باشه برام اهمیت نداره، من کاری رو میخوام که اول از همه عاشقش باشم و از انجام اون لذت ببرم. یعنی میدونین من قبلا برای ی جایی کار میکردم که خودش واسطه کارفرما بود و من اکی بودم با اون شرایط و رشد خودمو توش کردم؛ ی زمانی هم بود که مستقیم و بدون واسطه برای اون افراد کار میکردم؛ بازم اکی بود شرایط. میدونین من دوست دارم برای خودم کار کنم، رئیس خودم باشم، تایم کاریم دست خودم باشه و چون از کارم لذت میبرم شاید تا نصفه شب در حال کار کردن روی اون تسک باشم. من کاری رو میخوام که بتونم توش کلی ایدهپردازی کنم و کارهایی جدید رو انجام بدم که هم خودم و هم افراد بپسندند. الان که باز هم بیشتر و بهتر دارم فکر میکنم، واقعا دلم میخواد خودم همه چیز رو تحت کنترلم داشته باشم، این من باشم که مثلا کاری که دارم ارائه میدم رو قیمت بزارم، این من باشم که مهلت تعیین میکنه، و افراد به دنبال این باشن که شخص من براشون اون محتواها رو پابلیش و یا فلان تسکها رو ریلیز کنم… میخوام جرات کنم و شجاعت به خرج بدم و کارهایی که دوست دارم ولی بخاطر ترس از شکست. تا الان نرفتم سراغشون رو انجام بدم؛ حتی شاید ندونم تمام اون کارها دقیقا چی هستن، ولی این اراده رو بخاطر شنیدن صحبتهای استاد عباسمنش و فکر کردن بهشون از هماکنون دارم.
خدا میدونه چقدر برای نوشتن کامنت این جلسه دارم فکر میکنم و خودمو به چالش میکشم. احساس خستگی میکنم ولی با خودم عهد کردم تا قبل از افطار نوشتنمو تموم کنم. پس ادامه میدم.
من به حرف استاد گوش میدم و میخوام یاد بگیرم که تصمیم درست رو توی هر شرایطی بگیرم. حرکت کنم و در برزخ ناشی از عدم تصمیمگیری بواسطه ترسها و فقدان اعتمادبهنفس نمونم. واقعا بدترین کار توی زندگی اینه که تصمیم نگیریم و در برزخ زندگی کنیم، چون اون زمان حالمون خوب نخواهد بود و احساس خوبی نخواهیم داشت و میدونیم که احساس بد= اتفافات بد. اما با توجه به قانون، من هر کاری میکنم تا احساسم خوب باشه، چونکه احساس خوب= اتفاقات خوب؛ و من با جرات تصمیمگیری، خودم رو از برزخی که احساس بد رو موجب میشه، دوری میکنم.
به قول استاد عباسمنش:
«هر چقدر که تصمیمهای بیشتری بگیریم، یاد میگیریم که سریعتر و درستتر تصمیم بگیریم.»
«تصمیم اشتباه گرفتن بهتر است از تصمیم نگرفتن و در برزخ ماندن.»
«اگر یاد بگیری تصمیم بگیری، عضله تصمیمگیریت قویتر میشود و تصمیم بعدیت از تصمیم قبلیت بهتر، دقیقتر و سریعتر میشود. بنابراین تصمیم بگیر و بهش عمل کن تا این عضله قویتر شود.»
«هر چقدر بیشتر تصمیم بگیرید، سریعتر تصمیم میگیرید و اتفاقا درستتر تصمیم میگیرید.»
«یکی از ویژگیهای افراد ثروتمند این است که آنها خیلی زود تصمیم میگیرند و اتفاقا با اینکه سریع تصمیم میگیرند، تقریبا همه تصمیمهای آنها درست است.»
«پس شروع کن، ایمانت رو قویتر کن، خدا رو باور کن؛ چراکه خدا با افراد شجاعه و وقتی تو از خودت جسارت نشون میدی یعنی باایمانتری و خدا هدایتت میکنه و قطعا نتایج بهتری میگیری.»
بنابراین:
خودتو واقعا بشناس،
نترس از تصمیم اشتباه،
قوی باش،
اعتمادبهنفس داشته باش،
به خدا و هدایتش ایمان داشته باش،
شجاع باش،
تصمیم بگیر،
بازخوردش رو بپذیر،
پای تصمیمت بایست،
نگران نباش،
و حرکت کن.
*
وقتی میدونم «زندگی من چیزی نیست جز باورهای من»
وقتی میدونم «احساس خوب به اتفاقات خوب منتج میشه»
وقتی میدونم «در جهان فراوانی نعمتها زندگی میکنم»
وقتی میدونم «خدا من رو دوست داره، برام ارزش قائله و میخواد که خوشبخت و ثروتمند باشم»
اونوقت «خودم رو لایق خوشبختی و ثروت و نعمتهای خدا میدونم»
اونوقت دیگه «میخوام به گسترش این جهان زیبا کمک کنم و اثر خوبی از خودم به جا بزارم.»
خدایا شکرت برای تمام نعمتهایی که به من دادی و خواهی داد.
خدایا شکرت برای اینکه پیوسته هدایتم میکنی به سمت شرایط رویایی و زندگی دلخواهم.
به نام خداوند مهربان
سلام به همگی عزیزانم
سپاس گزار خداوندم بابت حضور در این جمع و سعادت نوشتن یه کامنت دیگه
الهی شکرت
نمیدونم از کجا شروع کنم ،خدایا تو هدایت کن و درمن جاری باش
از حس و حال و اتفاقات همین سه چهار روز اخیر بگم که یک بار دیگه با تمام وجودم به قوانین جهان هستی ایمان اوردم
اینکه فقط سعی کردم روی خودم کار کنم و ورودی هامو کنترل کنم و معجزه از راه رسید
دیروز فقط در حد یه قلقلک نجواها صداشون بلند شد که خواستم تمرینم بزارم کنار و نرم باشگاه و بهونم داشتم و ذهنمم میگف اره کل هفته تمرین داشتی استراحت کن ،ولی گفتم نه من میدونم تو به بهونه ی استراحت بعدش میخوای چه بلایی سرم بیاری
همینکه بلند شدم و تصمیم گرفتم که برم باشگاه یه جمله و اگاهی بهم الهام شد :
این وظیفه ی توا زمانی که اوضاع به ظاهر سخته و خبری از هیچی نیست ایمانتو حفظ کنی و به احساس بهتر برسی و اگر تو سمت خودت رو انجام بدی ،خداوند سمت خودش رو بی نقص انجام میده ، خلاصه این اگاهی چنان منو چند مرتبه پرتم کرد به سمت احساس خوب که نگو و نپرس اصن انگار شوک زدن بهم ،گفتم باخودم عع پسر راس میگه دیگه زمانی که همه چی گل و بلبله که همه ادعای ایمان دارن توکه فرکانسات این روزا درسته و کاره خودت رو درست انجام دادی و قانون اینه که خداوند از راه میرسه برای تو دیگه نگران چی ؟؟؟ تو تمام مسیر باشگاه اینو تکرار کردم و قلبم به شدت این اگاهی رو داشت تایید میکرد و نسونه اول از راه رسید وقتی که خداوند تعهد شمارو برای رسیدن به احساس بهتر میبینه ،وقتی که تلاش ذهنی شمارو میبینه اون هزار قدم برات برمیداره ، رفتم باشگاه و با بچه ها خوش و بش کردم و رفیق تمرینیم علی عزیز زنگ زد و گف داداش امروز باشگاه وی آی پی ام و شاگرد خصوصی داشتم الان رفته میای اینجا امروز تمرین کنیم ؟؟؟ گفتم اوکی ولی مسیر دور بود ،خودش گف بیا بیرون الان میام دنبالت و با ماشین اومد دنبالم و رفتیم اون یکی باشگاه یه باشگاه بی نظیر از هر لحاظ که من چندین بار اونجا مهمون شدم و پولی ام از من نگرفتن ، با خودم گفتم ببین فکرشو میکردی که اصن امروز قراره اینجا تمرین کنی ؟؟؟ و اینو نشونه اول دیدم
بعده یه تمرین خوب و برگشتم سمت خونه و حس و حالم بی نظیر بود و با قبل باشگاه قابل مقایسه نبود یعنی قبل اون تصمیمه
یه دوش گرفتم و رفتم سمت پسر خالم که عمل کرده و پیشش بودم و شبم اونجا خوابیدم و ستاره قطبیمو صب انجام دادم و اصلا به هیچ عنوان حتی ضره ای نگران نبودم و با حس خوب تمرینمو انجام دادم و به شدت قلبم روشن بود چون خداوند و داشتم و وارد جزییات نمیشم فقط بگم در این حد که یه تماس نیم ساعت بعد و رخ دادن خواسته های چند روزه ی من با لذت و اسونی
یک بار دیگه فهمیدم که خدا برات کارهارو انجام میده یعنی چی ؟؟؟
دیشب حس و حالم خوب و دلم روشن اما هیچ خبری به غیر از نشانه ها نبود که البته بزرگترین خبره همین نشونه ها برای الذین یومنون بالغیب
و امشب اجابت و دریافت پاداش ایمان
عصری این ایه بهم الهام شد که زمانی که در طوفان گرفتارن خدا خدا میکنن اما وقتی که به ساحل نجات میرسونیمشون یادشون میره که چه حالی داشتن و کجا بودن ، با خودم گفتم نوکرتم خدا تو که میدونی من از اون دسته نیستم ،مرسی بابت یاداوری به جا و به موقعت .
خلاصه بگم که به اندازه ای که بتونیم در عمل این اگاهی هارو پیاده کنیم ،خداوند بی نقص کارشو انجام میده ، اون نیاز به هیچ ابزاری نداره
در مورد تصمیم گیری و ترسها هم همینه
ترس سلاح شیطانه و شیطان دشمن قسم خورده ی انسان
میخوام بگم که عزت نفس هیمن کار کردن روی خوده و حتی توی سرویس بهداشتی زیر دوش توی ماشین توی هر جاااااااا میشه ادم روی خودش کار کنه و چیزه پیچیده ای نیست
استاد دیدم تازه واردهای سایت یا دوستانی که هنوز مسلط به قانون نیستن و اول راهن و در یک کلام هنوز به اصل پی نبردن ،مثلا وقتی شما راجب یک دوره توی فایل هدیه صحبت میکنید ،اشخاص ویژنشونو میزارن برای خرید اون و توذهنشون اینه که تا زمانی که اون دوره رو نخرن نمیتونن روی عزت نفسشون کار کنن مخصوصا اونایی که فک میکنن رمز و رازی گفته شده توی این دوره و یا اونایی که کمالگرا هستن دچار این توهم میشن
میخوام بگم که همین فایل های دانلودی هدیه
همین اگاهی ها ، خوندن قران ، توجه به نکات مثبت ، سپاس گزاری اصن همه دارن مارو سوق میدن به سمت احساس سپاس گزاری که بالاترین فرکانسه و نزدیکترین فرکانس به خالق
عزت نفس یک دوره نیست زنجیره ای از هیمن اگاهی هاست که کاملا با هم هماهنگن و باید تکرار بشن ،یعنی هیچ اگاهی یک اگاهی دیگه رو زیر سوال نمیبره و کاملا هماهنگه با اون اگاهی
مثال میزنم ، زمانی که وارد کار ملک شدم و موفق هم بودم اما خب یه حسی به من میگف که این علاقه تو نیست و داری برای پول انجامش میدی ، اما به خاطر ترسها و ترس از قضاوت ، ترس از اینکه بابا ننه بگه از این کارم نتیجه نگرفتی و تو یه کار نمیتونی دووم بیاری و اینا و ترس از شروع دوباره تو یک حوزه ی متفاوت ،ترس از نتیجه گرفتن در اون یا نتیجه نگرفتن ،ترس از قافله عقب افتادن و ترس و ترس و ترس و ترس و ترس و ترس
که باعث شد که من یک و نیم سال اون کارو ادامه بدم و وانمود کنم که دوسش دارم و خب شاید بعد یه سال انجام دادن اون کار و اینکه مدام داشتم روی خودم کار میکردم و هر چقدر که معنای زندگی رو میفهمیدم
هر چقدر که میشنیدم که استاد فریاد میزنه که برو تو مسیر علایقت
هر چقدر که میشنیدم که پول فراوونه و مثل اکسیژن هست همه جا
هر چقدر که این حرفارو باور میکردم
هر چقدر روی ایمانم کار میکردم و ورودی هامو کنترل میکردم
هر چقدر که با نزدیک شدن به اصلم این ترس ها و قضاوت های بقیه توی ذهنم کم رنگ میشد
من بیشتر جرات و جسارت اینو پیدا میکردم که اقا برو سمت علاقت
یعنی میخوام یگم که خب من این مدت که روی خودم کار کردم ،درسته دستاورد مالی ندارم ان چنان ،اما بزرگترین موفقیت من اینه که بیخیال رویاهام نشدم و مقاومت هارو شکستم و حریف ترسا شدم و اومدم توی مسیر علاقم و چقدر احساس سرزنده بودن میکنم ،چقدر دیگه نمیخوام رقابت کنم و انگار یک بار چند تنی از رو دوشم برداشتن ، باری که خودم داشتم حمل میکردم باره اثبات کردن خودم به بقیه اینکه من توی بیزنسم موفقم ،خب که چی ؟؟؟؟ موفقی همه چی ام داری ؟؟؟ ایا از کاری که میکنی خوشت میاد ؟؟؟ در واقع میخوام بگم اگر که من مقاومت هارو گذاشتم کنار و اومدم سمت علاقم اینو نشون میده که مسیر رو درست اومدم
این همه نوشتم که اینو بگم که در تمام این مدت یک یک و نیم سال من داشتم روی عزت نفسم کار میکردم وخودمم به این شکل برام واضح نبود و با هدایتم به این فایل خیلی برام واضح تر شد و خیلی به خودم افتخار کردم
عاشق خودمم و بی دلیل قربون صدقه ی خودم میرم و همینجوری که هستم من عزیز دردونه ی خداوندم ،همینکه در مسیر درست استقامت میکنم خیلی برام ارزشمنده
یعنی میخوام بگم که مجموع ای از سپاس گزاری ها وتوجه به نکات مثبت
مجموعه ای از کامنت نوشتن و کامنت خوندن ها
مجموعه ای از قرائت قران
همه ی اینها باعث شد که من به خود شناسی برسم و وقتی که خودم و شناختم و درک کردم که من برای تجربه لذت و تجربه خلق خواسته هام به دنیا اومدم ،کم کم قبول نکردم که کاری که دوس ندارم رو انجام بدم
وقتی که بیشتر روی ایمانم کار کردم و ورودی هامو کنترل کردم ترس اینکه اگه نشه چی ؟؟و هزاران ترس دیگه فرو ریخت چرا که ایمانم به اینکه خداوند به فرکانسای من پاسخ میده و چیزی جز این نیست همه رو شست بُرد
یعنی این نهایت و اوجعزت نفسه که من به این یقین برسم که اولانظر بقیه اصن مهم نیست توی زندگی من و راجب من و دوم اینکه خداوند به من پاسخ میده
اوجعزت نفس اینه که من بدونم یکنیرویی که از همه چیز اگاهه و خلاف وعده نمیکنه و این همه وعده های خوشگل بهمداده هر لحظه داره منو هدایت میکنه و اون اگاهه بهدرونی ترین نیات واحوالات من
خب وقتی که من به این ایمان برسم که با یه بشکن اتفاق نمیافته و به اندازه ی تعهد هر کدوم از ما زمانش میتونه کم یا زیاد باشه
یعنی چی ؟؟؟یعنی من به اندازه ای که تعهد داشتم بر روی کار کردن روی خودم یک یک و نیم سال طول کشید تا به این نتیجه برسم و حریف ترسام بشم و مسیرم رو عوض کنم و این تصمیم رو بگیرم
اگر تعهد لیزری داشتم و حواشی کم و بیشی که بود رو حذف میکردم مطمعنم شاید در یک ماه به این نتیجه میرسیدم و شایدم کمتر
اما باز هم خودم رو سرزنش نمیکنم چون جزوی از مسیرم بوده چون تکاملم طی شده چون دیر یا زود داشت و سوخت و سوز نداشت چچن اینجام و دارم کامنت مینویسم و عاشقه خودمم با دستاورد یا بدون دستاورد به خودم افتخار میکنم ،
دوره ی عزت نفس استاد چیزی به ما نمیگه که ما از قبل اونو ندونیم ، نه این اگاهی ها درون همه ی ما هست و فراموش کردیم
صددرصد دوره ی عزت نفس فوقالعادست و مطالب و اگاهی ها و تمریناتش بینظیر و سازماندهی شدس و شخص میتونه با تعهد لیزری روی این تمرینات و مطالب مسیری که من رفتم رو کوتاهتر کنه اما چیزه عجیب و غریبی نیست که ما الان توی این فایلای هدیه بهش برنخوریم
پس اصل رو دریابیم که میگه ما در هر لحظه در حال هدایت شدن هستیم به سمتی که خودمون میخوایم
و روی این کارکنیم
الهی شکر بابت هر لحظه ی شیرین زندگی
بابت احساس رضایت قلبی
بابت اینکه احساس ارزشمندی خودم درگرو دستاورد خاصی نیست و این نشون میده که من ادرس و درست دارم میرم
خدایا شکرت بابت روابطی که هر روز داره قشنگتر میشه
خدایا شکرت بابت سلامتی جسم و جانم
خدایا شکرت بابت این سایت الهی و دوستان ارزشمندم
خدایا شکرت بابت وجود استاد وبانو شایسته نارنین
خدایا شکرت بابت اجابت هر لحظت
خدایا شکرت بابت اینکه منو خالق زندگی خودم قرار دادی به شرط قدرت دادن به تو در تمام موارد
خدایا شکرت بابت پول و برکتی که در زندگیم جاریه
الهی شکرت بابت عزت و احترامی که بین انسان های نازنین دارم
الهی سپاس گزارم که انسان ها با من اینقد خوش برخورد هستن
الهی سپاس گزارم بابت اعتمادی که انسان های نازنین به من دارن
الهی سپاس گزارم بابت بودن درمسیر حق و این آگاهی های خالص ،مگه چن درصد از مردم دنیا توی این سایتن ؟؟؟ یا توی این فضان واگاه به اسرارت ؟؟؟
خدایا سپاس گزارم که یکی از اونام
خدایا سپاس گزارم که لایق بودن در این فضا و محرم به اسرارت هستم که از بس سادن جدی گرفته نمیشه و خنده داره به نظر اونایی که میگن باید پوستت کنده شه تا برسی، این جمله که خدا برات کارهارو انجام میده تو فقط روی خودت کار کن و لذت ببر از فانم اونورتره ،چون هنوز لایق نیستن که پرده ی ضخیم نااگاهی از وجودشون برداشته بشه و من لایق شدم تا باور کنم و ایمان بیارم و پایدار باشم به لطف تو و تو انتخابم کردی تا اسان به من نعمت بدی چون من اینگونه تورا شناختم ،سپاس گزارم
وهاب
رزاق
رحمان
رحیم
مالک
فرمانروا
ارباب
صاحب
رررررررررررررب
تنها تورا میپرستم و تنها ازتو یاری میجویم .
درپناه الله یکتا .
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
هر چقدر جسورتر باشی شجاع تر باشی به این معنی که با ایمان تری
همیشه این شجاعت و جسارت شما رو تحسین کردم و میکنم.
خب الان باز هم تایید شد که شما بهم ایمان تری
کسی که با ایمان هست نه ترسی و ته غمی داره
و این خصوصیت اولیا خداست
کسی که میدونه آبشخور و ریشه همه موفقیتها خداست و میدونه میتونه زندگی خودش رو خلق کنه.
این ایمان این اعتماد آرامش میاره،عوض اینکه آدم دنبال این و اون بدو بدو کنه،حتی عوض اینکه 2 هزار تا فکر رو دست چین کنه تا برسه به بهترش یک مرتبه بره پیش اصل
توحید رو سر لوحه قرار بده و فقط بسازه
دیگه که میتونه اونو ازش بگیره.
دیگه ناتوانی وجود نداره.
تا اینجا داستان خوب متوجه شدم
حالا بعد از این
من تو کنترل ذهنم ضعیفم،عوض اینکه از ذهن خارج بشم بیشتر اوقات تو تله هاش دست و پا میزنم.
حالا باید چکار کنم که این مسئله حل بشه
طبق گفته استاد هر مسئله ای در درونش جواب داره.
دلیل زندگی کردن در ذهن اینه که من زندگی در بیرون ذهن رو بلد نیستم؟
نه بلدم ولی تضادها منو درگیر میکنه
خوراک درون من شده این آشغالهای ذهن
تمام اتفاقات با باورهای من رقم میخوره
به قول استاد شاید به اون درجه نرسیدم که دستم داره میسوزه،اگه این رو درک کرده بودم که جور دیگه نگاه میکردم.
داره عمر من میسوزه و من حاضر نیستم اون چیزی که بلدم رو به کار بگیرم.
ذهنم نمیزاره،اگه بتونم 40 روز کنترل کنم عالی میشه.
ببین ابراهیم تو خودت میتونی خودت رو نجات بدی نه کسی دیگه حتی استاد
پس کنترل کن،همیشه در حس خوب باش
حس بد تحت هر عنوانی سوزاندن عمر است.
از کنترل آنچه توانایی داری شروع کن و از ناخواسته ها اعراض کن…..
و این داستان تا موفقیت مالی مثل موفقیتهای دیگر ادامه دارد…
استاد سپاسگزارم
به نام خداوند بخشنده و مهربان
سلام به استاد عزیزم و خانم شایسته مهربانم و دوستان گلم
الهه هستم
اعتماد بنفس یا احساس لیاقت
هروقت به این دو موضوع مهم فکر میکنم که من چقدر از درون خودم رو ارزشمند میدونم و چقدر از بیرون کارهام رو ارزشمند میدونم واقعا بیشتر پی میبرم که اصل مهم زندگی من باید ارزشمندی درونی من باشه چون هرچقدر من از درون خودم رو فارغ از هر عاملی ارزشمند بدونم خود به خود اعتماد بنفسمم وابسته نمیشه به عامل بیرون از من
اگر من توی زندگیم دچار دوراهی هایی شدم که تصمیم گیری رو برام سخت کردن بیام به درون خودم رجوع کنم که چه ترسی چه عاملی باعث شده من تصمیم آخر رو نگیرم وقتی آدم به درون خودش رجوع کنه وقتی به نیروی درون خودش بگه مشکل کار من چیه چیو حل کنم میتونم این مسئله رو حل کنم اون مسئله به راحتی حل میشه دوراهی تصمیم گیری تبدیل میشه به تنها راه انتخاب
واقعا دوره های استاد هر کدوم فقط باعث میشن یک موضوع مهم رو از چند زاویه ببینی و بعد به خداوند بسپاری تا هدایت بشی به مسیر درست اونم زمانیکه تو خودت خودت رو بشناسی
این روز ها که دارم با خود واقعیم آشنا میشم وقتی دارم ردپاهای احساس لیاقت رو در زندگیم میبینم که کجاها باهاش رفتم بالا و کجاها خودمو آوردم پایین وقتی تامل میکنم در رفتارهام که به چه دلیل من این کارو انجام میدم بهتر متوجه میشم از این زندگی چی میخوام و هنوز اول راهم خیلی خیلی باید روی این عضله کارکنم تا بشه جز شخصیتم
استاد مثال دوستتون مثال خیلی از ماهاست و خدارو سپاسگذارم که با دیدن این فایل ها و دوره ها آدم میتونه خودش رو تغییر بده تا مثل قبل رفتار نکنه و من هم همیشه به خودم میگم من نمیتونم به دیگران کمک کنم تا فکرش عوض بشه اما میتونم هر لحظه به خودم کمک کنم تا فکر خودم عوض بشه
استاد عزیزم و خانم شایسته مهربونم عاشقتونم برای هر فایل که عاشقانه ظبط شده و خانم شایسته جانم با مهربانی برای ما یاد آور میشن بی نهایت سپاسگذارتونم
واقعا هر جای این سایت هر فایل هدیه هر فایل دوره ها وقسمت های دیگه سایت گنج هایی هستند که باعث ثروتمند شدن ما در تمام جنبه ها میشن
دوستتون دارم
به نام خدایی که رحمتش بی اندازه است
ومهربانی اش همیشگی است.
سلام به استاد جانم وخانمِ شایسته جانم وهمه ی عزیزانِ جان ودلم دراین فضای آرامشبخش ودلنشین.
من چطور می تونم امروز زندگی کنم
،رفتارکنم که درلحظه ی مرگ یا
حتی فرداااااهاااا حسرت نخورم وپشیمان
نباشم؟
جوابِ این سوال رادراین فایل که به صورت هدایتی ،هدایت شدم،پیدا کردم.
بلی ،روی خودم سرمایه گذاری کنم.
روی ورودی های که وارد ذهنم میشود کار کنم.
روی ارزش های خودم کار کنم.
روی عزت نفس وباورهایی که به من قدرت میدهد کار کنم.
روی ایمان به خدا وتوکل واعتماد به ربّ کار کنم.
در لحظه زندگی کنم.
هر لحظه از زنده ماندنم را شکرگذار باشم.
هر لحظه روی هدف وبرنامه ام تمرکز کنم.
هر لحظه برای شادی دل خودم واطرافیانم اقدام عملی انجام دهم نه حرفِ مفت بزنم.
اهلِ عمل باشم نه اهلِ نصیحت و هدایتِ دیگران.
خدایا شکرت که من هرروز بهتر وبهتر می شوم وبه تونزدیکتر.
((((((((((((((((((الله))))))))))))))))
با عرض سلام خدمت استاد عزیزم
حین تماشای فایل تمام تصمیاتی که قرار بود عملی کنم را به یاد می آوردم و یادداشت می کردم و بالاخره بزرگ ترین تصمیمی که باید می گرفتم را انجام دادم و با پدرم صحبت کردم و مشورت گرفتم و تصمیم نهایی را گرفتم و قصد دارم از همین الان شروع به انجام آن کرده ام استاد عزیزم واقعا سپاس گزارم بابت این فایل خیلی عالی و تجربیات گرانبها که در اختیارمان قرار دادید.شک و دودلی یک حس بد است که تصمیم گیری را از انسان می گیرد و قدرت تصمیم گیری را از بین می برد امید وارم همه عزیزان از این تجربیات گرانبها استفاده کنند و مسیر خود را مشخص کنید و حرکت کنید.
استاد امیدوارم هر کجای جهان که شاد،پیروز وموفق باشید
همیشه آموزهایتان همراهم است.
سپاس گزارم
سلام موفق باشید
به نام خدای مهربان
صدو چهل و هشتمین تعهد
سالهاست که کلی تصمیم نا گرفته دارم
و همش تو سرگردانی و بلاتکلیفی هستم و نیتونم تصمیم بگیرم ولی فهمیدم که ی پروسه ای رو باید بزارم روی عزت نفسم کار کنم برم توی دل ترسام تا کم کم بتونم تصمیمات قطعی بگیرم و از این برزخ دودلی دربیام واقعا روح و جسم ادمو فرسوده میکنه خدای عزیزم ازت حمایت و هدایت و اگاهی میخوام کمکم کن بتونم تصمیمات درست بگیرم از خودت فقط میخوام چرا که تو تنها اجابت کننده ای تنها قدرت جهان هستی ای امین
استاد منم حقیقتا همینطوریم اما یه مقدار قوی تر تو زندگیم یه سری تصمیمات گرفتم که اون نتیجه دلخواه رو نداشت و بعضیهاشونم داشت اما حسش بهتر از این بود که بلاتکلیف باشم وقتی نتیجهی تصمیماتم اونی نبود که میخواستم به خودم میگفتم درسته اونی نبود که میخواستم ولی حداقل الکی منتظر معجزه نبودم و یه تلاشی کردم به هر حال نوزاد موقع راه رفتن چند بار زمین میخوره ولی بازم ادامه میده و اون زمین خوردنها و زخم رو زانوها میشه خاطره و راه رفتنهای بعدش میشه لذتهای ابدی که اعتماد بنفس زیادی رو درست میکنه تو ذهن ما خلاصه کلام منم تا الان از تصمیمهای درست و نادرستم راضی بودم چون باعث شده آدمی بشم که الان هستم که داره تلاش میکنه تا به خواستههاش برسه یه چیز عجیب اگر اتفاقات به ظاهر بد زندگیم نبودند به الله قسم من هیچ وقت تلاش نمیکردم برای رسیدن به خواستههام تو اون اتفاقات در حدی ناراحت میشدم و بهم برمیخورد که بعضی وقتها شک عصبی میخوردم قسمتی از بدنم یا حتی صورتم بی حس میشد اما همون اتفاقات باعث شد که بگم آروین دنیا جای انسان ضعیف نیست و هر دفعه یه کمی بهتر میشدم یه اتفاق دیگه بازم بهتر میشدم انگار رب جهانم با این اتفاقات داشت بهم میفهموند که آروین اگر اقدام کنی برای قوی شدن هیچ ربطی به گذشتت نخواهی داشت و من هر بار یه کم بیدارتر و تلاشگر تر میشدم تا به الان الانم حقیقتا همینطوری دارم پیش میرم اما مسائلم به نسبت قبل خیلی کمتر و احساس خوبم بیشتره و شناختم از قوانین بهتر و خواستههام برام قابل لمس تر هستند و من این هارو مدیون تصمیمات درست و اشتباهم هستم
درود
روز پنجاه و یکم از تحول روز شمار زندگی من
سپاس از استاد عزیزم
وقتی داشتم این فایل رو می نوشتم خیلی زیاد یاد برادرم افتادم که همیشه تو تصمیم گیری مردد بود و اصلا تو فامیل معروف هست به اینکه نمیتونه تصمیم بگیره ، جالبه که تقریبا اخرهای فایل برادرم تماس گرفت با من و بعد از احوالپرسی و از اینور اونور حرف زدن ، حرف از جابه جایی شد و گفت نمیدونم چی کار کنم برای سال تحصیلی جدید میخوام دخترمو در مدرسه نزدیک محل کارم که به لحاظ منطقه ای مکان خوبی هست ثبت نام کنم و مجبورم صبح ها که می رم اداره همراه خودم ببرمش و ظهرها که تعطیل میشه ببرمش اداره و از اونجا برگردیم خونه و یا اینکه خونه رو بدم رهن و برم نزدیک محل کارم رهن کنم، نمی دونم برم یا نرم ؟ ، اونجا یهو یادم اومد که داشتم این فایل رو می نوشتم و خیلی سربسته بهش گفتم ببین من الان داشتم یک فایلی گوش میکردم درباره ی تصمیم گیری بود ، تو همیشه سخت تصمیم می گیری ، تو اون فایل گفته شد تو این مواقع که تردید دارید مزیت و معایب تصمیم گیری تون رو روی کاغذ بنویسید و ببینید امتیاز کدوم بیشتره ، اونوقت تصمیم بگیرید سریع، یکم فکر کرد گفت آره فکر جالبیه ، گفتم مهم اینه که این روش رو امتحان کنی و اونجا میتونی خیلی راحت تصمیم بگیری و توی شک و دو دلی نمونی ،
حالا اینکه کار رو انجام میده یا نه رو نمیدونم ، اما این واسم خیلی جالب بود که دقیقا همون آدمی که همیشه توی تصمیم گیری ها میگفت پنجاه پنجاه هست و نه میتونست اینور باشه و نه اونور ،دقیقا وسط همین فایل با من تماس گرفت و این موضوع تصمیم گیریش رو مطرح کرد و من با توجه به آنچه از این فایل یاد گرفتم بهش راهکار دادم .
نکات خیلی خوب و مثل همیشه نشنیده ای این فایل داشت که آدمهای ثروتمند خیلی زود تصمیم میگیرند و خیلی هم تصمیمات خوبی میگیرند
و یک نکته ی دیگه اینکه تصمیم بگیر چه درست چه اشتباه ، فرقی نمیکنه و اصلا جای نگرانی نداره و وقتی سریع و به موقع تصمیم میگیری از جانب خداوند حمایت میشی هدایت میشی و در نهایت تصمیماتت عالی میشن .
یاد من باشد کاری نکنم که به قانون زمین بر بخورد
سلام خدمت استاد و همه دوستان عزیز
میخوام تجربه خودم در همین حوزه که به تازگی برام رخ داد و بگم تا بتونه کمکی برای بقیه باشه…
من تقریبا 1 ماهی بود که یک ایده ای داشتم و منتظر بودم تا زمانش برسه و بتونم عملیش کنم و خیلی هم دوست داشتم که تو اون مسیر مد نظر کاری حرکت کنم بعد از اینکه زمانش رسید خوب من شروع کردم ولی چند روز بعدش شرایطی پیش اومد که از جهت های مختلفی به من فشار اومد که تو باید بری بیرون کار کنی ( ایده من توفضای آنلاین بود)تو باید بری تو بازار و اونجا چیز یاد بگیری اگه میخوای موفق بشی باید بری این چیزارو یاد بگیری و….کلی از این حرف ها خلاصه من تحت اون فشار ها قرار گرفتم و گزاشتم بقیه برام تصمیم بگیرن و من یک کاری و پیدا کردم تو اون فضا که خوب خیلی مورد پسند خانواده بود و از نظر جامعه خیلی مورد پسند بود و بقیه خیلی تشویق میکردند و میگفتند خوبه و… خلاصه من رفتم تو اون محیط کاری و 2 روز تو اون محیط بودم و اون کار و اون فضارو از نزدیک لمس کردم و تو اون 2 روز دیدم آقا من که کلا ی چیز دیگه میخواستم و ی ایده دیگه ای داشتم الان کاری که دارم انجام میدم 180 درجه با اون ایده ها در تضاد هست چون اون کار خیلی خسته کننده بود طوری که باید صبح زود میرفتی و شب میرسیدی خونه و بعدش انقدر خسته میشدی که اصلا نمیتونستی روی اون ایده هایی که داری کار کنی و خوب من آزادی زمانی و مکانی هم خیلی برام مهم بود اون ایده هم خیلی دوست داشتم عملی بشه و دوست داشتم به اندازه کافی فرصت داشته باشم که بتونم رو فایل های سایت هم کار کنم و اون کارم فهمیدم اصلا دوستش ندارم و روز دوم با احساس بدی رفتم سر اون کار خلاصه همه اینا باعث شد ببینم ،من اصلا به اون کار احساس خوبی ندارم، بخاطر اولویت هایی که داشتم. از یک طرفی هم کلی ترس از حرف مردم بود که حالا اونا چی میگن الان میگن فلانی ادم بی عرضه ای هست میگن ادم تنبلی هست میگن دو روز اومد دیگه نیمد چون اون فضای کاری هم طوری بود که همه آشنا بودند و منو میشناختند و این کار و خیلی سخت تر کرده بود ….و خیلی هم الان مقایسه خواهند که که ببین بچه فلانی چجوری داره کار میکنه از بچه فلانی یاد بگیر و ودنیای از حرف مردم که خودتون میدونید…
یعنی از طرفی خواسته خودم بود و از طرف دیگه خواسته مردم و خانواده و جامعه و اگر اون کار و انجام میدادم توسط جامعه تحسین میشدم و اگر انجام نمیدادم سرزنش میشدم
خلاصه من همون شب دوم اومدم خونه و تصمیم و گرفتم و هی با خودم میگفتم دیگه از فردا نمیرم و خیلی دنبال بهونه بودم و آرزوم بود که اون فرد به من بگه تو از فردا نیا بازم بخاطر ترس از حرف مردم…
خلاصه خیلی 50 50 بودم تا این که یادم افتاد استاد توی فایلی گفته بودند اگر خواستتون خیلی واضح و شفاف بود بیاید توی سایت و نشانه منو بزنید منم خواستم خیلی واضح بود میخواستم ببینم این کار و ادامه بدم یا همین الان کاتش کنم خلاصه نشانه منو زدم و به فایل کتاب رویاهایی که رویا نیستند هدایت شدم و متن کامنتشو خوندم و اونجا مثل روز برام روشن شد انگار اون متن برای من نوشته شده بود میتونید برید کامنت اون فایل و بخونید این جمله یک تیکه از اون فایل بود((همین حالا با پیروی از سبک زندگی شخصی خودتان زنجیره ای از کارهارا متوقف کنید که فقط و فقط بخاطر دیگران ترس از حرف مردم و تایید شدن توسط جامعه انجام میدهید))
و وقتی که این کامنت و خوندم دیگه لحظه ای شک ندادم و چشم و گوشمو از حرف مردم بستم و اصلا به اونا توجه نکردم و به صاحب اونجا پیام دادم که من دیگه از فردا نمیام …و الان خیلی از این تصمیم راضی هستم چون اگر من اون کار و ادامه میدادم الان اینجا همچین کامنتی و نمینوشتم و الان به خودم خیلی افتخار میکنم که خیلی زود تونستم خودم برای زندگیم تصمیم بگیرم نه ترس های ناشی از حرف مردم
درسته الان من سرزنش میشم که چرا این کار و کردم ولی من دیگه برام مهم نیست و میخوام سبک زندگی شخصی خودمو داشته باشم و نیمخوام دیگران موفقیت و برام تعریف کنن نیمخوام کاری و انجام بدم که وقتی صبح پامیشم بگم ای بابا بازم صبح شد نمیخوام مثل 99 درصد بقیه ادما باشم که از کارشون متنفرن من میخوام متفاوت زندگی کنم و بخاطر همینه که الان تو این سایت هستم و دارم همیچین کامنتی و مینوسیم …
خدارو شکر که همچین شجاعتی و به من برای گرفتن این تصمیم داد و خدایا شکرت بخاطر آگاهی های این سایت که فوق العادست حالا هم میخوام با اگاهی های اینجا تو مسیر ایده های خودم به جاهایی برسم که اونایی که الان منو سرزنش میکنن خیلی زود منو تحسین کنند و رمز موفقیتمو بپرسن …
در پناه حق….
به نام سیستمی قانونمند و عظیم که قدرت خلقکنندگی تمام اتفاقات زندگیم را به من داده است، تا بتوانم از راههای لذت بخش و آسان هم به تمام آرزوها و شرایط دلخواهم برسم
به نام انرژی معجزهگر و قدرتمندی که از رگ گردن به من نزدیک تر است و به خوشبختی و ثروتمندی و داشتن زندگی عاشقانه و رویایی برای من بیشتر از خودم مشتاق است
و جهانی سرشار از عشق و فراوانی و نعمت و فرصت و ثروت و خوبی و آدمهای خوب را به بینهایت مقدار آفریده
و مرا نیز موجودی بسیار ارزشمند خلق کرده که میتواند لیاقت تجربه همه نعمتهایش را داشته باشد.
سلام به همه زیباییها، آدمهای خوب و باایمان، سلامتی، آرامش، آسایش و رفاه، عشق و وفاداری، ثروتمندی، لذتهای پاک و تجربههای ناب، موفقیت، خوشبختی، سعادتمندی و هر چیز خوبی که تو دنیا وجود داره
*
یکم طول کشید این فایل رو گوش بدم، اما بالاخره تمومش کردم. همون اول کار که داشتم نکتهبرداری میکردم خیلی خوب میدونستم که قراره حرفهایی رو بشنوم از استاد عباسمنش که قراره منو تکون بدن. البته همه فایلها این حس دگرگونی خوب رو برام موجب میشدند اما این فایل برام تلنگر بود؛ محتوای این فایل خوب زد به هدف.
معمولا فایلهای دورههای روی سایت برام طول میکشیدند تا تمومشون کنم اون هم بواسطه انجام تمرین و توجه زیادی که باید صرف میشد. ولی خب دلیل اینکه این جلسه هم میگم برام طول کشید احساسی بود که داشتم. یعنی برخلاف همیشه که صحبتهای استاد عباسمنش رو با جان و دل میپذیرفتم، تایید میکردم و از اینکه با تمام اونها موافق هستم و حس بسیار خوبی به من میدن، این بار تو این جلسه چیزهایی شنیدم و یاد گرفتم که دقیقا داشت به ایراد من اشاره میشد؛ تو این فایل حرفهای درست و حقی رو شنیدم که به ضعف من اشاره میکرد. آموزههای این جلسه، به من اشکال اساسی که دارم رو با قاطعیت گوشزد کرد: “تصمیم گرفتن”
احساس میکنم که من خیلی وقته تو برزخ ناشی از عدم تصمیمگیری هستم؛ تصمیمهای بزرگ و حیاتی.
منی که تو خیلی از زمینهها مثل ی آدم پخته و بیشتر از سن خودم شرایط رو درک میکنم و رفتار درستی از خودم نشون میدم، منی که کلی عادات و نیتهای خوب دارم، توی کار صداقت دارم و همیشه در تلاشم خوشقول باشم، منی که از زمانی که یادم میاد سعی کردم با همه مهربون باشم، منی که در تلاشم هر روز بهتر و خوبتر از روز قبل بشم، منی که بنظر خودم این همه سرمایه خوب دارم، چرا وقتی قرار میشه برای خودم تصمیمهای حیاتی بگیرم، این همه سردرگمی و تردید دارم؟ چرا این همه میترسم؟
احساس میکنم خودمو خیلی خوب نمیشناسم، برای همین این همه تردید دارم. احساس میکنم اعتمادبهنفس فوقالعاده بالایی ندارم، برای همینه که موقع تصمیمهای بزرگ این همه ترس دارم. من باید خودمو بهتر بشناسم عمیقتر بشناسم؛ خودشناسی کار بزرگیه، خیلی بزرگ؛ امیدوارم مثل خیلی از چیزهایی که از پسشون براومدم، مثل درک آموزههای جلسات گذشته و تمرینات اساسی استاد عباسمنش، از پس این مورد مهم هم بربیام.
میخوام به ی مسئله بزرگ در مورد خودم بپردازم، ببینم چند چند هستم با خودم، چرا نشده تا الان، چرا تصمیمم رو با قاطعیت نگرفتم براش…
چند سال هست که بطور جدی تو فکر خارج شدن از کشور هستم؛ برای تحصیل، برای ادامه زندگی. البته از وقتی مدرسه نمیرفتم و بچه کوچیکی بودم تا زمانی که به مدرسه و دانشگاه رفتم هم همیشه این فکر رو داشتم؛ حتی همیشه کشورش هم برام مشخص بود؛ همیشه تجسم میکردم خونه و زندگیم رو اونجا و چیزهای خوبی که تجربه خواهم کرد رو. ولی الان میدونم که قطعا ی ترمز بزرگ همیشه وجود داشته که تا الان این خواسته، در حد خواسته باقی مونده.
اینکه هنوز تکلیفم با خودم روشن نیست، خودم رو کامل نمیشناسم، اعتمادبهنفس خیلی بالایی ندارم، به اندازه کافی احساس خودارزشمندی و لیاقت نمیکنم… شاید ی سری چیزهای دیگه هم هست و من هنوز متوجه اونها نشدم.
من الان که دارم این کامنت رو مینویسم حالم واقعا خوبه، آرومم، حتی تقریبا همیشه با ی آدابی میام کامنت مینویسم که برام لذتبخشه. من خودم رو، جهان رو، خدا رو، از زمانی که اومدم اینجا بهتر شناختم، بیشتر شناختم، شاید حتی بشه گفت اینجا که اومدم تازه خدای واقعی رو شناختم، من خودمو روست دارم، آدمهای زیادی رو دوست دارم، اصلا دوستداشتههای زیادی دارم، سلیقمو دوست دارم، از وقتی اومدم اینجا برای خودم بهترینها رو میخوام، خودم رو لایق خیلی نعمتها میبینم، باورها و افکار خیلی خوبی دارم مثل پذیرش فراوانی در جهان، خودم رو لایق هدایت خدا میبینم، زندگیم خیلی خوب پیش میره خدا رو هزار بار شکر، هر روز دنبال پیدا کردن زیباییها و خوبیها تو زندگیم هستم، سعی میکنم لذت ببرم، شکرگزار باشم و بیشتر اوقات حس و حالم رو خوب نگه دارم. من وقتی تو آینه به خودم نگاه میکنم از دیدن چهره خودم لذت میبرم، حتی به خودم لبخند میزنم… و خیلی چیزهای خوب دیگه. اینها رو برای این به خودم دوباره یادآور میشم و به شما دوست نادیده و زیبام میگم، که بگم من آرامش دارم و توی ی مسیر زیبا قرار دارم که بابتش خدا رو هزار بار شکر میکنم.
خب الان میخوام برگردم به آرزوی دیرینه و خواسته خودم که چرا هنوز بهش نرسیدم؛ چرا هنوز تصمیم جدی نگرفتم و توی ی برزخ چند ساله موندم و درجا زدم.
– به چه دلیل میخوام از ایران برم؟
– مزایا و معایب ایران موندن چیه؟
– مزایا و معایب از ایران رفتن چیه؟
همونطور که قبلا برای انتخاب دانشگاه، دلم میخواست برم ی شهر دیگه، ی استان دیگه و توی محیط بزرگتر با آدمهای متفاوت قرار بگیرم، الانم تقریبا همونه. اتفاقا من شهر و استان محل زندگیم رو خیلی دوست دارم، اینجا هوای پاک داریم، سرسبزی و طبیعت بکر داریم، اینجا مواد غذایی ارگانیک و طبیعی راحت پیدا میشه، تقریبا هر زمان بخوام میتونم برم تو دل جنگل و کوهستان و رودخانههای با جریان آهسته رو ببینم، بوی چمن و علف رو بشنوم. خونمون رو هم خیلی دوست دارم، میتونم از بالکن طبقه اول، درختهای بزرگ و آسمون آبی رو ببینم و از بالکن طبقه بالا هم نمای کوهستان پوشیده از درخت و قله همیشه پوشیده از برف رو که در دوردست قرار دارن ببینم، حیاط زیبایی داریم که توش پر از درخت میوه و گلهاب رنگارنگ هست، میتونم هر روز و هر شب که دلم بخواد، ی موزیک لایت بزارم تو گوشم و توش قدم بزنم… بله، خونه و محل زندگیم رو دوست داشتم ولی دلم میخواست برم ی جای جدید و تجربههای خوب و جدیدی بدست بیارم؛ الان هم خونه و محل زندگیم و ایران رو دوست دارم و به تاریخش افتخار میکنم و هر جای دنیا هم که برم، ایران و خونه پدریم رو خیلی دوست دارم و به ایرانی بودنم افتخار میکنم. اما نمیخوام راکد باشم، میخوام حرکت کنم، برم دنیا رو بگردم، با آدمهای خوب و جدید آشنا بشم، چیزهای خوب و جدید تجربه کنم. میخوام از این جای دوستداشتنی و منطقه امن خودم برم، چون سالهاست چیز جدیدی برام نداشته، همه چی خوبه ولی من دیگه مثل قبل راضی نیستم، همه خوبن ولی انگار من مثل قبل خوب نیستم، من میخوام عالی باشم و رفتن اون راه و چیزیه که بهش خیلی فکر کردم.
اگه تو ایران بمونم از این نظر خوبه که توی خونه دوستداشتنی پدریم هستم، کنار مادر و اعضای خانوادم هستم، اونها مراقب من هستن، کنار برادرم که مثل پدر میمونه برام هستم، همه چیز اینجا برام پر از خاطرات خوبه. اگه هم اینجا بمونم با تمام تون خوبیها و زیباییها، توی یک مسیر یکنواخت و تکراری هستم، تفریحم فقط به همین اطراف رفتن منتهی میشه که با وجود تمام لذتش دیگه از حفظم همه چیشو، اگه اینجا بمونم بازم به کار خودم که توی خونه و پشت سیستم انجام میدمش ختم میشه، یعنی تقریبا با آدمهای جدید نمیتونم ملاقات بکنم و ارتباط نزدیک و فیستوفیس ندارم. اگه اینجا بمونم، 98 زمان هر روزهام رو توی خونه و حیاط زیبامون میگذرونم و به قول خانوادهام چون مثل قبل بیرون نمیرم و دیده نمیشم دارم فرصتهای زیادی رو از جمله کیس ازدواج رو از خودم میگیرم. حتی میخوام تفریح کنم به گردشهایی که فقط با خانواده هست ختم میشه چون تمام دوستهای من یا از ایران رفتن و یا ازدواج کردن و راه دور هستن و در حال حاضر، دوستی رو ندارم که باهاش برم کافیشاپ یا پارک…یعنی در یک کلام تمام خوشیهای من محدود شده به همین قدر از زیبایی و لذت بودن از زندگی با خانواده توی خونمون یا پیکنیکهای یکروزه با ماشین و آشکارا فرصتی برای رشد و پیشرفت و درآمد بیشتر و ازدواج و تجربههای دیگه برای خودم نزاشتم.
یاد ی چیزی افتادم، بزارید براتون بگم: من بزرگترین تفریح و لذتم از سالهای دور، دیدن بیانهای خارجی بود و هست. ازشون چیزهای زیادی یاد گرفتم، یعنی تنها جایی که با آدمها و کراکترهای مختلف و زندگیهای متفاوت آشنا شدم اونجاست، حتی بوسیله فیلمها فهمیدم که چه نوع شخصیتی دوست دارم باشم، چه ویژگیهایی برای شخصیت ایدهآلی که قراره همسر آیندهام بشه رو میخوام، چه نعمتها و امکانات خوبی توی این دنیا هست که میتونم اونها رو برای خودم هم آرزو کنم و…؛ ولی ی مدت هست که کمتر فیلم میبینم، نه برای اینکه دوست ندارم فیلم ببینم، برای اینکه دیگه نمیتونم فقط توی فیلمها خوشبختی و رسیدن به آرزوها و رویاها و آدمهای ایدهآلم رو ببینم؛ دلم میخواد دیگه خودم توی دنیای واقعی همه رو ببینم و لمس کنم و تجربه کنم و لذت ببرم و خوشحال باشم و شکرگزار باشم؛ چون میدونم الان فقط دارم اونها رو توی فیلمهای مورد علاقم میبینم ولی در عمل در چهاردیواری خونمون هستم و محدود هستم به ی ناحیه زیبا اما کوچیک که احتمال رخ دادن اونها خیلی کمه. مثلا من میخوام فلان جا برم، فلان چیزو تجربه کنم و پول زیادی میخواد و من مصمم هستم که اون چیزها خواسته و رویای منه و من لیاقت اون زندگی و مثلا اون خواسته گرونقیمت بخصوص رو دارم ولی عملا با وضعیتی که الان دارم نمیشه اون تنوع و تغییر رو بوجود آورد. مدتی هست تو این زمینه با خودم روراست شدم و به خودم گفتم که اگه با همین فرمون بخوای پیش بری و از منطقه امنت بیرون نری، شرایط زندگیت هم همینطور میمونه، باید حرکت کنی.
یاد فیلم هابیت افتادم، اونجا که گاندولف به بیلبو گفت “دنیا که در کتابها و نقشهها نیست. دنیا اون بیرونه.” من هم به خودم میگم “مریم، دنیا که فقط توی فیلمها و داستانهای قشنگی که میبینی نیست، دنیا اون بیرونه؛ پس شجاع باش، قوی باش، ایمان داشته باش، تصمیم بگیر، حرکت کن، برو دنبال رویاهات، و تجربشون کن.”
بخوام از مزایای رفتن بگم: زندگیم وارد ی مسیر جدید میشه، توی ی کشور و شهر و محیط جدید زندگی خواهم کرد، با فرهنگ و آداب و رسوم جدیدی آشنا میشم، با آدمهای مختلف و دیدگاهها و نگرش متفاوت ملاقات میکنم، قراره روی پای خودم بایستم، برای اولین بار در زندگیم قراره ی کار بزرگ بکنم و تنها برم سفر، میتونم لباسهایی که واقعا دوست دارم مثلا دامن تا زانو رو بپوشم برم دانشگاه یا محل کار، بدون اینکه نامناسب بنظر بیاد و کسی بهم خیره بشه. میتونم به رویای بچگیم که توی خارج از کشور دارم تحصیل میکنم برسم، فرصتهای زیادی برای یاد گرفتن و تجربه کردن و تفریح کردن خواهم داشت. تازه اونجا اگه برم بماند که خدا باز هم با من هست ولی بازم غریب نیستم و اقوام نزدیکم اونجا هستن.
احساسم میگه به مرور زمان مزایای بیشتری پیدا میکنم، اصلا ی نمونهاش اینکه حتی قبل از نوشتن این موارد به خودم میگفتم من میخوام برم و تعداد مزایایی که برای هر دو شرایط مینویسم مهم نیست؛ دلیل اصلی اینه که واقعا احساس میکنم باید برم و حس و حال خوبتر و انرژیم بیشتر میشه برای آینده و امیدوارتر هستم به جواب دادن این راه.
معایب رفتن به خارج: دور شدن از مادر و خانواده (خب البته الان با وجود اینترنت و امکان ویدیو کال میشه هر روز خانواده رو دید و احساس نزدیکی کرد. تازه من قراره برم و بیام، و هی سر بزنم هر چند سال، شایدم هر سال). اونجا تقریبا تنها خواهم بود و دیگه واقعا باید خودم کارهامو انجام بدم و گلیمم رو از آب بکشم بیرون.(خب بنظرم دیگه الان وقتشه که اینکار انجام بشه، این همه مدت تو آرامش بودم و همه هوای من رو داشتن، الان دیگه سکان زندگیم رو باید خودم دست بگیرم. نمیگم نمیترسم اتفاقا خیلی هم میترسم ولی جالبه بدونید من هنوز وقتی میرم شهر کناری هم میترسم، وقتی دانشگاه یک شهر دور از خونهام قبول شدم هم میترسیدم ولی چیزی نشد و زندگی کردم و تجربه کردم و در حرکت بودم و کلی دوست خوب پیدا کردم و الان همه اون دوران خاطرات شیرینی شدن برام. من که کلی توانایی دارم، کار بلدم، وجدان و صداقت کاری هم که دارم و با این سرمایهای که دارم و توکل عملی به خدا میتونم گلیمم رو از آب بکشم بیرون و کلی پول بسازم و ثروتمند باشم و بتونم یکسره سفر کنم :) من که آدم زرنگ و بااستعداد و تواناییم، از کار خونه و آشپزی بگیر تا کارهای فنی و از اون طرف کارهای محاسباتی و هنری، من خیلی چیزها بلدم که میتونم ازشون هم پول بسازم، هم دوست پیدا کنم، هم بیشتر یاد بگیرم و پیشرفت کنم. تازه الان به خاطر وجود پربرکت اینترنت، هر زمان سوالی داشته باشم یا جایی گیر کنم، خیلی راحت میشه سرچ کرد و کمک گرفت یا راهی پیدا کرد. کلا با وجود تمام ترسها و مشکلات احتمالی، میشه از پسش براومد.)
ی اتفاق جالب رو هم باید اینجا بگم بهتون: دیروز که داشتم این فایل رو گوش میدادم و در مورد سوال استاد که از دوستشون در مورد دلایل، مزایا و معایب مهاجرت پرسیده بودن و من میدونستم موضوع مهاجرت برای من هم یک تصمیم بزرگ و سرنوشتساز هست و به همین خاطر تصمیم گرفتم این سوال رو به خودم جواب بدم، اتفاقی که افتاد این بود که مادرم که ی آدم سنتی و پا به سن گذاشته است و خیلی دوست داشت دخترش پیشش بمونه و فقط به فکر ازدواج من بود :) اومد تو اتاق و بدون مقدمه به من گفت: “مریم، تو چند سال پیش میخواستی بری خارج چی شد؟ دیگه نمیخوای بری؟ نمیتونی بری؟”
در کمال تعجب که چی شد مادرم اومده اینو داره از من میپرسه بهش گفتم چرا میخوام؛ در ادامه حتی به من گفت “اگه میخوای بری زودتر کارهاتو بکن که چند ماه دیگه بری، الکی وقتتو تلف نکن، کارهاتو انجام بده برو خارج، برو اونجا کار هم میکنی پول درمیاری…”
نمیتونید تصور کنید اما این حرفها و این مکالمه چیزی نبود که من هیچ زمان از مادرم انتظار شنیدن داشته باشم. تعجب کرده بودم، تا اندازهای حتی دلگرم شدم از حرفها و امید دادن مادرم به من، چون من بچه کوچیک خانواده هستم و به طبع قبلا با تردید و دلنگرانی از من میپرسید خب بری اونجا چی کار میتونی انجام بدی تنهایی، میتونی از پس خودت بربیای، دور میشی از ما واقعا، نکنه فلان بشه، خرج و مخارج چی… و از این قبیل نگرانیهای بجای مادرانه؛ اما دیروز انگار مادرم باید اون حرفهای رو میزد، دیروز انگار باید اون چیزهایی که اصلا انتظار شنیدنشون رو نداشتم میشنیدم تا بتونم الان بهتر فکر کنم و تصمیم بگیرم. خدایا شکرت. مامان جون متشکرم ازت.
قشنگ برای من، کفه ترازو سمت مهاجرت کردن سنگینتر شده. البته اینم میدونم که اگر نمینوشتم این چیزها رو، به این وضوح نمیرسیدم و این خیلی خوبه. الان برای هر موضوع کوچیک و بزرگی که پیش روم قرار بگیره و قرار باشه که تصمیمگیری انجام بدم، شروع میکنم به نوشتن دلایل، مزایا و معایب اون مورد در همه حالتهایی که ممکن هست، تا به وضوح برسم، تا خودم و علائق و تواناییهام رو بهتر بشناسم و برای خودم خالص بشم. شروع میکنم به تصمیم گرفتن حتی تصمیمهای کوچیک، و عواقب اونها رو میپذیرم و از نتایج بدست اومده تجربه کسب میکنم، تا به قول استاد عباسمنش عضله تصمیمگیریم قویتر بشه، من با تصمیم گرفتن اعتماد به نفسم رو تقویت میکنم و اون رو به حد بسیار بالایی میرسونم، من آدم قوی هستم ولی از این به بعد با تصمیمگیریهای بیشتر خودم رو قویتر از قبل میکنم، تا آماده بشم برای تصمیمهای بیشتر و بزرگتر، تا اینکه دیگه خیلی سریع تصمیمهای درست بگیرم.
از این به بعد هر موقع، نوبت به تصمیمگیری برسه، ازش فرار نمیکنم، شاید یکم براتون غیرباور باشه اما الان دوست دارم چیزی پیش بیاد تا خودم رو به چالش بکشم، کمک بزنم، به اون سوالاتی که استاد گفتن در موردش جواب بدم و دور از احساسات، به هر کدوم پوینت بدم.
تا جایی که مسیر زندگی من حاصل تصمیمگیریهای صحیح من بشه. میخوام خودم رو بهتر و عمیقتر بشناسم. ارزشها، تواناییها و استعدادهامو بشناسم و در مورد خواستههام به وضوح کامل برسم.
باید خودم رو بشناسم، اینکه از زندگی چی میخوام، برای چی زندهام، رسالت من چیه، چی من رو خوشحال میکنه (روابط، امنیت، ماجراجویی، سلامتی، بودن در طبیعت، شغلی خاص، ثروت، سفر، شهرت…)، اولویتهای من چی هستن؟ ارزشهای من چی هستن؟ اصلا من کی هستم؟ چی میخوام از این زندگی؟ چی برام مهمه؟
این سؤالها رو باید جواب بدم، میدونم کار 1 روز 2 روز نیست، نمیخوام ورق سیاه کنم که، باید خوب فکر کنم تا جواب واقعی به زبونم بیاد، تا تاثیر دیگران و حواشی بره کنار و نظر خالص خودم بیاد جلو.
من از این به بعد با آغوش باز از تصمیمهای کوچیک و بزرگ استقبال میکنم، چون اعتمادبهنفس خوبی دارم و میخوام به حد اعلی برسونمش. چون دارم با مشخص کردن خواستههام و دلایلشون و تصمیم گرفتن، تکلیف خودمو روشن میکنم، میرم تو دل ترسهام، خودم رو قویتر میکنم.
یکی از بزرگترین تصمیمها برای من همون دل کندن از محیط امن و مهاجرت هست که دوباره از دیروز از یک زاویه متفاوت و صحیح دارم بهش فکر میکنم و الان خوشحالم چون تصمیم واقعیم رو دارم میگیرم.
میتونم در مورد شغل خودم هم این چنین سوالاتی رو از خودم بپرسم که آیا دوست دارم برای اشخاص دیگه کار کنم با اینکه بیزنس خودم رو داشته باشم؟
تا الان برای دیگران کار کردم، خوب هم کار کردم، صداقت داشتم، وجدان کاری داشتم، وفای به عهد داشتم… این سرمایهها رو داشتم. شاید برای همینه بعد از گذشت تقریبا 1 سال و نیم از کار کردنم برای فلان شرکت، هنوز رئیس خوبش به من میگه دیگه برنمیگردی پیش ما، به آدمهایی مثل تو نیاز داریم، برگرد حقوقت هم بیشتر خواهد بود… البته من هم از کار کردن برای اونها لذت میبردم و خیلی چیزها یاد گرفتم، و اون افراد باشنصیت و بامحبت رو دوست دارم، اما با تمام این توصیفات دلم کار جدید و محیط جدید میخواد، دلم تجربههای خوب جدید میخواد، احساس میکنم بیشتر از رشدی که کردم اونجا دیگه جایی برای رشد نیست. اینو میدونم که چند منبع درآمد داشتن رو میخوام. از ی طرف راهاندازی یکسری بیزنسها که اتفاقا خیلی پولساز هست هم میدونم که با روحیه من سازگاری نداره و تکلیفم تو اون زمینه با خودم روشنه. الان که خوب فکر میکنم من مشکلی ندارم از اینکه برای دیگران کار کنم و از طرفی تقریبا میتونم خودم ارباب خودم باشم و بیزنسی رو ران کنم البته همونطور که گفتم انجام یکسری کارها حتی اگر توش پول زیاد هم باشه برام اهمیت نداره، من کاری رو میخوام که اول از همه عاشقش باشم و از انجام اون لذت ببرم. یعنی میدونین من قبلا برای ی جایی کار میکردم که خودش واسطه کارفرما بود و من اکی بودم با اون شرایط و رشد خودمو توش کردم؛ ی زمانی هم بود که مستقیم و بدون واسطه برای اون افراد کار میکردم؛ بازم اکی بود شرایط. میدونین من دوست دارم برای خودم کار کنم، رئیس خودم باشم، تایم کاریم دست خودم باشه و چون از کارم لذت میبرم شاید تا نصفه شب در حال کار کردن روی اون تسک باشم. من کاری رو میخوام که بتونم توش کلی ایدهپردازی کنم و کارهایی جدید رو انجام بدم که هم خودم و هم افراد بپسندند. الان که باز هم بیشتر و بهتر دارم فکر میکنم، واقعا دلم میخواد خودم همه چیز رو تحت کنترلم داشته باشم، این من باشم که مثلا کاری که دارم ارائه میدم رو قیمت بزارم، این من باشم که مهلت تعیین میکنه، و افراد به دنبال این باشن که شخص من براشون اون محتواها رو پابلیش و یا فلان تسکها رو ریلیز کنم… میخوام جرات کنم و شجاعت به خرج بدم و کارهایی که دوست دارم ولی بخاطر ترس از شکست. تا الان نرفتم سراغشون رو انجام بدم؛ حتی شاید ندونم تمام اون کارها دقیقا چی هستن، ولی این اراده رو بخاطر شنیدن صحبتهای استاد عباسمنش و فکر کردن بهشون از هماکنون دارم.
خدا میدونه چقدر برای نوشتن کامنت این جلسه دارم فکر میکنم و خودمو به چالش میکشم. احساس خستگی میکنم ولی با خودم عهد کردم تا قبل از افطار نوشتنمو تموم کنم. پس ادامه میدم.
من به حرف استاد گوش میدم و میخوام یاد بگیرم که تصمیم درست رو توی هر شرایطی بگیرم. حرکت کنم و در برزخ ناشی از عدم تصمیمگیری بواسطه ترسها و فقدان اعتمادبهنفس نمونم. واقعا بدترین کار توی زندگی اینه که تصمیم نگیریم و در برزخ زندگی کنیم، چون اون زمان حالمون خوب نخواهد بود و احساس خوبی نخواهیم داشت و میدونیم که احساس بد= اتفافات بد. اما با توجه به قانون، من هر کاری میکنم تا احساسم خوب باشه، چونکه احساس خوب= اتفاقات خوب؛ و من با جرات تصمیمگیری، خودم رو از برزخی که احساس بد رو موجب میشه، دوری میکنم.
به قول استاد عباسمنش:
«هر چقدر که تصمیمهای بیشتری بگیریم، یاد میگیریم که سریعتر و درستتر تصمیم بگیریم.»
«تصمیم اشتباه گرفتن بهتر است از تصمیم نگرفتن و در برزخ ماندن.»
«اگر یاد بگیری تصمیم بگیری، عضله تصمیمگیریت قویتر میشود و تصمیم بعدیت از تصمیم قبلیت بهتر، دقیقتر و سریعتر میشود. بنابراین تصمیم بگیر و بهش عمل کن تا این عضله قویتر شود.»
«هر چقدر بیشتر تصمیم بگیرید، سریعتر تصمیم میگیرید و اتفاقا درستتر تصمیم میگیرید.»
«یکی از ویژگیهای افراد ثروتمند این است که آنها خیلی زود تصمیم میگیرند و اتفاقا با اینکه سریع تصمیم میگیرند، تقریبا همه تصمیمهای آنها درست است.»
«پس شروع کن، ایمانت رو قویتر کن، خدا رو باور کن؛ چراکه خدا با افراد شجاعه و وقتی تو از خودت جسارت نشون میدی یعنی باایمانتری و خدا هدایتت میکنه و قطعا نتایج بهتری میگیری.»
بنابراین:
خودتو واقعا بشناس،
نترس از تصمیم اشتباه،
قوی باش،
اعتمادبهنفس داشته باش،
به خدا و هدایتش ایمان داشته باش،
شجاع باش،
تصمیم بگیر،
بازخوردش رو بپذیر،
پای تصمیمت بایست،
نگران نباش،
و حرکت کن.
*
وقتی میدونم «زندگی من چیزی نیست جز باورهای من»
وقتی میدونم «احساس خوب به اتفاقات خوب منتج میشه»
وقتی میدونم «در جهان فراوانی نعمتها زندگی میکنم»
وقتی میدونم «خدا من رو دوست داره، برام ارزش قائله و میخواد که خوشبخت و ثروتمند باشم»
اونوقت «خودم رو لایق خوشبختی و ثروت و نعمتهای خدا میدونم»
اونوقت دیگه «میخوام به گسترش این جهان زیبا کمک کنم و اثر خوبی از خودم به جا بزارم.»
خدایا شکرت برای تمام نعمتهایی که به من دادی و خواهی داد.
خدایا شکرت برای اینکه پیوسته هدایتم میکنی به سمت شرایط رویایی و زندگی دلخواهم.
خدایا من تنها تو را میپرستم
و تنها به قدرت و لطف تو ایمان دارم
و تنها به تو توکل میکنم
و تنها تسلیم تو هستم.
خدایا شکرت.