مصاحبه با استاد | چگونه در دوراهی های زندگی، راه درست را انتخاب کنیم؟ - صفحه 25


  • نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
  • فایل تصویری مصاحبه با استاد | چگونه در دوراهی های زندگی، راه درست را انتخاب کنیم؟
    233MB
    19 دقیقه
  • فایل صوتی مصاحبه با استاد | چگونه در دوراهی های زندگی، راه درست را انتخاب کنیم؟
    18MB
    19 دقیقه
توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

333 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    وحید ولاشجردی گفته:
    مدت عضویت: 1605 روز

    به نام خدا

    سلام استاد عزیز و خانوم شایسته

    بعد از چند روز دوری دوباره برگشتم و ذوق اینکه میخوام کامنت بذارم بی نهایت احساس میکنم روزم و تایمم رو مفید تر گذروندم

    واقعا خدارو شکر میکنم که هدایت شدم به این مسیر و از خدا میخوام توفیق این رو بهم بده تا با درک بالاتر و جدیت بیشتر ادامه بدم

    به قول شما همه دوراهیی ها توسط احساسات ما شکل میگیره وقتی ما احساسات خودمونو دخیل کنیم تو تصمیم گیری اونوقت شک میکنیم خیلی از جاها که اگه این راه برم چی میشه نکنه فلان بشه نکنه نتیجه نده یا احساسات منفی و ترس های دیگه که باعث تردید میشن درصورتی که اگه ما بتونیم این احساسات رو کنترل کنیم خیلی راحت مسیر درست معلوم میشه و یا با توجه به نشونه ای که از سمت خدا میاد حرکت کنی که این لحظه هم نیاز به توکل و ایمان داره که چون و چرانیاریم سر راه و باز تردید نکنیم برای یه نشونه دیگه که باعث گمراهیی میشه

    وقتی ما از خدا درخواست میکنیم که هدایت بشیم پس باید اونقدر ایمان داشته باشیم که قدم تو اون راه بذاریم و بریم جلو ولو اینکه در ظاهر زیبا نباشه مسیر

    چقدر قشنگ وقتی میبینم حتی نزدیکترین فرد شما هم با عشق دوره ها میگیره و عمل میکنه و اینقدر نتیجه گرفته

    خدایا شکرت بابت این مسیر رشد بی انتها

    و هر فایل میشه باور محمکتری ساخت که مسیر درسته و نتیجه میده اگر عملی بشه و واقعا تو زندگیمون اجرا کنیم این قوانین رو

    ممنون استاد عزیزم خداقوت به شما و خانوم شایسته

    🫡

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  2. -
    حدیث سادات حسینی گفته:
    مدت عضویت: 1111 روز

    ـ گام آخر پروژه مهاجرت به مدار بالاتر ـ

    به نام خدای روشنی

    مسیر کاملا روشنه. اگه ما بین دو مسیر گیر میکنیم، به خاطر احساساتمونه. به خاطر اینه که ترجیح میدیم یه مسیری رو پررنگ تر ببینیم.

    بهترین راه برای پیدا کردن مسیر درست اینه که بشینیم مزایا و معایب مسیرها رو بنویسیم. اون مسیری که ما رو به خواسته های بیشتری میرسونه، اون مسیر درسته.

    چقدر نیاز داشتم به شنیدن این فایل.

    چقدر هماهنگ بود با حال این روزهام.

    خوشحالم که تونستم یه سلسله فایل دیگه رو هم با سرانجام برسونم. چقدر فایل های این دوره برام جدید و ناب بود. چقدر هر سری که گوش میدادم، احساس میکردم تشنه ترم نسبت به این آگاهی ها. یک بار گوش دادنشون قطره ایه در برابر اقیانوس. باید بارها و بارها شنید و عشق کرد و عمل کرد و نتیجه گرفت!

    خدایا شکرت…

    باید یه دوره‌ی دیگه رو شروع کنم. چون طبق اصلِ « اگر به سکت کمال حرکت نکنی، به سوی زوال کشیده می‌شوی »، اگه رها کنم، فرکانسم متوقف نمیشه، بلکه بدتر و بدتر میشه.

    خدایا شکرت

    خدایا شکرت که اینجام.

    به زودی برمیگردم…

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
    • -
      حسینی ترین نرگس دنیا گفته:
      مدت عضویت: 2683 روز

      سلام حدیث عزیز امیدوارم که حالت خوب باشه.

      بهت تبریک میگم که تموم کردی این پروژه‌ رو. مطمئنم که رشد زیادی کردی. خدا رو شکر.

      و‌‌ من اینجام که بهت درمورد تصمیم بعدی‌مون یاداوری کنم.

      حتما برات پیام می‌ذارم تا درمورد جزئیاتش بیشتر باهم صحبت کنیم.

      دوستت دارم همراه من تو مسیرِ عباسمنش.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
      • -
        حدیث سادات حسینی گفته:
        مدت عضویت: 1111 روز

        سلام آبجی قشنگ بی همتای دوست داشتنی من!

        یه چیزی بگم برات!؟ حتما میدونی که من چندییییین روز بود که اصلا نمیتونستم با تمرکز بیام تو سایت و یه جورایی از مدار خارج شده بودم. و هروقت که در حد چند ثانیه میومدم تو سایت اون دایره‌ی کوچولوی آبی رو میدیدم ولی کلیک نمی‌کردم روش. میگفتم ول کن حالا بعدا میرم میبینم. امشب که پر قدرت اومدم تو سایت، وقتی همه‌ی چیزایی که برام نوشتی رو خوندم، تازه فهمیدم که چرا حسم اجازه نمیداد تو چند روز اخیر پیامای قشنگت رو بخونم. « من تو مدارش نبودم » الان که بهش فکر می‌کنم واقعا شگفت زده میشم. احساسم بهم اجازه نمیداد بیام اینا رو بخونم. و الان میفهمم که چرا اجازه نمیداد. چون پیامای تو سرشااااار از حس عشق و شادی و دوست داشتن بود و فرکانس اون روزای من هماهنگ نبود با این احساسات. امروز که خیلی بهترم، امروز که یه قدم از دیروز جلوترم احساسم گفت برو بخون و چقدرررر پر از بغض و گریه و عشق شدم بابت حرفات :))) ممنونم که برام مینویسی. ممنونم که بهم یادآوری می‌کنی تو مسیرم ثابت قدم بمونم. ممنونم یکی از آدمایی هستی که بهم میگی چقدر دوستم داری. ممنونم که خوشگلیمو( واقعا ترکیب خوش + گل شگفت زده‌م کرد بس که قشنگ بود ) قشنگیمو، هدفمندیمو، عزتمو بهم یادآوری می‌کنی. من همیشه میگم : تو فقط در صورتی میتونی زیبایی های دیگران رو یادآور بشی که اولا خودت زیبا باشی، نگاهت زیبا باشه، و خب، آن چیز که عیان است چه حاجت به بیان است :)

        واقعا صدر جدول شکرگزاری های منی :)

        علاوه بر اینکه هر روز یکی ( تو ) هست که بهم اینهمه حس خوب میده و میگه دوستم داره و چقدر خوشگلم، خدا یه آبجی معررررررکه هم بهم داده :)

        ممنونم که برام مینویسی. لذت بخش ترین کار جهان…

        مراقب خودت و خوبیات و قشنگیات باش.

        خیلی دوستت دارم. قد یه دنیا :)

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  3. -
    محسن توحیدی گفته:
    مدت عضویت: 685 روز

    🩵 🩵 «وقتی دوراهی مرگ یا زندگی شد، صدای درونم گفت: نرو!»

    به نام خدایِ مهربونِ مهرون… .

    همه‌چیز از یه عصر ساده شروع شد. صبحش مثل همه روزها پیاده‌روی‌م رو با حس خوب انجام دادم. ظهرش نشستم لب پنجره‌ی خونه‌م چای خوردم و همراهش یه سکوت ِ پر از فکر. حالم؟ خوب بود. آرام. ولی اون روز ظهر یه پیام رسید که زندگی‌م رو وارد یه تونل پرپیچ کرد.

    اون پیام از یکی از دوستای قدیمیم بود. صدای تلفنش بم بود و می‌گفت:

    «محسن، یه پروژه‌س یه قرارداد شش‌ماهه با یه شرکت تهران. درآمدش عالیه، جای خواب توافقی، فردا باید بری سر کار. فرصت نزدیک شدن بهت وقت نیست…»

    هوا یهو سرد شد، انگار سرما ریخت تو ذهنم. مغزم گفت: «عالیه، فرصت خوبیه، حتماً برو!» ولی دل… آه، دلم هی لرزید. یه ترس ملایم روی قلبم نشست. تا حالا همچین چیزی رو حس نکرده بودم؛ حس کردم تموم مسیر شکسته، ذهن زیبا رو کشف کرده بود ولی دلم محکم نیست که بدون خون‌دل بمونه.

    یاد جمله‌ی استاد عباسمنش افتادم:

    «اگر یه تصمیم باعث میشه حالت بد شه، اون تصمیم، راه تو نیست!»

    تو دلم گفتم: من حس بد دارم، پس این مسیر نمی‌تونه مسیر من باشه. ولی خُب، پیشنهاد وسوسه‌کننده‌ای بود. پول خوب، پروژه قوی، آدم‌های حرفه‌ای… یعنی همه چیز داشت ادامه پیدا می‌کرد. ولی من؟

    شبش رفتم روی همون تپه‌ای که اکثروقت‌ها صحبت‌هام با خدا شروع میشد . دم غروب، آسمون نارنجی با رد تاریکی ترکیب شده بود. از اولین لحظه که اومدم اینجا احساس کردم الان قراره اتفاقی بیافته. گفتم: «خدایا…»

    آخ… اون هوا چقدر نرم بود. نه بادی تند، نه سرمایی عجیب. فقط یه حالت دعوت. دعوت به سکوت و شنیدن.

    چشم‌بند ذهن‌م که بالا زدم، گفتم:

    «خدایا! اون پروژه تهران… منو ببر، یا نبر… اما راه درست رو بهم نشون بده.»

    هیچی نشنیدم. سکوت. صدای قلبم می‌پیچید تو گوشم انگار.

    کم‌کم لرزشش کم شد… تا وقتی یه صدای خیلی ضعیف، اما مستقیم صاف گفت:

    «نرو.»

    . . .

    خشکم زد. با خودم گفتم:‌ها؟ توهم زدم یا واقعیه؟ یه لحظه قلبم یخ زد.

    ولی مثل آب زلال سرد، کلی احساسات درونم بهم رسیدن:

    «هدایت همیشه هست، اما باید ساکت شی تا بشنوی.»

    هیچی نپرسیدم. فقط سرم رو تکون دادم.

    برگشتم پایین سمت خونه، فقط با خودم تنها موندم.

    روز بعد:

    صبح زود بیدار شدم، پاشدم از جای خواب، حس قلبم رو نمی‌دونستم. ولی دلم می‌گفت امروز روزیه که مسیر زندگی‌م مسیرش فرق داره.

    پیام دادم: «نه، رد می‌کنم.»

    اون سمت سکوت کرد. البته چند لحظه بعد تلفن زد و گفت:

    «داری اشتباه می‌کنی. این قرارداد فوق‌العادست، پولش عالیه.»

    اما من بی‌تعلل جواب دادم:

    «می‌دونم. ولی رد می‌کنم، چون صدای درونم گفت نرو.»

    🟣 سه روز بعد، اتفاق عجیب افتاد. یکی از دوستان نزدیکی که اهل هم‌فکری بود بهم پیام داد:

    «محسن! اون سرنوشتی که دنبال بودی… یه تیم بین‌المللی در دبی دنبال کسی مثل توئه. معامله‌گری، پروژه‌های بزرگ، حقوق دلاری. بدون محدودیت مکان، بدون محدودیت وقتی.»

    حس کردم قلبم از قفس رها شد. هوام گرم شد.

    اون لحظه بود که یه جمله توی ذهنم پیچید:

    «اگه با شهودت بری جلو، ممکنه اولش بترسی، ولی آخرش یه دروازه باز میشه که عقل حتی نمی‌تونست تصورش کنه.»

    …وَیَرۡزُقۡهُ مِنۡ حَیۡثُ لَا یَحۡتَسِبُۚ وَمَن یَتَوَکَّلۡ عَلَى ٱللَّهِ…

    همون روز، پیشنهاد دبی رو قبول کردم. باورتون میشه تا سه هفته بعد، درآمدم سه برابر چیزی بود که تهران می‌خواست بهم بده؟ نفس‌گیر بود. ولی حتی قابل قیاس نبود.

    🪶 درس‌هایی که از این تجربه گرفتم:

    • هر وقت یه تصمیم حالت رو بد کرد، بدون که خلاف فطرتته.

    • اگه درونت گفت نرو، حتی اگر عقل گفت برو، اون صدا رو اولویت بده.

    • سکوت یعنی توکل… یعنی بگی “نمی‌دونم”، اما مطمئنم که هدایت میاد.»

    • هدایت همیشه هست، فقط باید شنید.

    ⭕️ حالا، چیزی پشت پرده‌ست:

    بعد از توافق نهایی‌ام با تیم دبی، یه حس عجیبتر اومد. اون سکوت قلبم گفت:

    «حالا باید مسیرت رو بسازی. چون قراره چیزی بزرگ‌تر توی وجودت بیاد.»

    هر روز قبل نوشتن، قبل چک کردن ایمیل‌ها، صد بار تو دل میگم:

    «خدایا، اینا فقط ابزارن. تو هدایت کن. نشونم بده.»

    و ایمان دارم که:

    «اگه یه نفر صادقانه با خودش بشینه، سکوت کنه و گوش بده، هدایت خدا وارد زندگی‌ش میشه.»

    قصه تموم نشده، مخاطب…

    اگر تو هم الآن وسط یه دوراهی هستی، اگه نگران مسیر زندگی‌ت هستی، یا حتی حس می‌کنی دلت قرص نیست برای یه تصمیم:

    پیشنهاد میدم:

    سکوت کن.

    بشین تو دل طبیعت، یا تو سکوتِ شب.

    بــــــــــدون ترس بپرسی: خدایا! راهتو می‌خوام. لطفاً نشونم بده.

    با آرامش منتظر باش. اگر جوابی اومد، بدون که حتماً مسیرته.

    نه اینکه هر چیزی اومد اجرا کن. بلکه اگر اون پاسخ یا نشونهٔ آرامشی آورد، ایمان داشته باش که مسیر داره خودش راه میره برات.

    پایان؟ یا شروع واقعی؟

    من واقعاً مطمئنم که این داستان ادامه داره. دبی، دور دنیا، پروژه‌های بزرگ‌تری در راهه و حتماً مسیرهای زیبای دیگه‌ای قراره باز بشه. چون وقتی انتخاب میکنی که با شهودت جلو بری، با مسیرِ توحیدی داری حرکت می‌کنی.

    و مهم‌ترین لحظه‌اش همون الـــــــهام در شدت سکوت بود. سکوتی که با کلمات ساخته نمیشه، بلکه با احساس صادق و صدای آرام درون…

    ● دوست دارم بدونی که تو هم میـــــــــتونی بشنوی این صدا رو. کافیه ساکت باشی. بمونی. گوش کنی… .

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 21 رای:
    • -
      مینا گفته:
      مدت عضویت: 526 روز

      سلام داداش محسن گل میدونم که حالت عالیه چون مسیرت درسته چون بخدا وصلی کسیم که به خدا وصل باشع مطمئنن همیشه توفرکانس بالاس تو حال خوبه بهترینا براش اتفاق میوفته میدونم که جز این نیس چون بارها برای خودم اتفاق افتاده که وقتی گفتم خدا یجوری خودشو نشونم داده که تو مخیلم نمیگنجه حتی اگه تو کارها و تصمیمات کوچیک بوده باشع…

      بازم وقتی پیامتو خوندم قلبم اکلیلی شد اون گرمایی که میگی رو حسش کرد انگار اون گرما به قلب منم رسید

      امااا هنوزم ناتوانم هنوزم صدای ذهنمو از صدای قلبم تشخیص نمیدم میدونم به قول استاد بقول اون عزیزدلی که بارها بهم گفت آروم باش ساکت باش تا بشنوی راه‌ها بهت گفته میشه دست‌وپای الکی نزن زور نزن الانم خدا از طریق پیام شما بهم گفت آروم باش میشنوی بالاخره توهم به اون‌جایی میرسی که صدامو بشنوی من هرلحظه دارم باهات حرف میزنم فقط کافیه حواستو جمع کنی

      امااا نجواهای ذهنم آروم نمیگیرن اجازه نمیدن آروم شم چون خیلی جاهام شده آروم شدم اما تشخیص ندادم کدوم صدا مال کیه

      خودم تغییرات خودمو میبینم تو درآمدم تو شخصیتم تو عزت‌نفسم امااا هنوووز ذهنم داره مقاومت میکنه داره همش دهن‌کجی میکنه که دنبال چی میگردی داری از چی حرف میزنی و من جوابی برای این نجواهای ذهنم ندارم

      میدونم مطمئنم خدا به بی‌نهایت طریق هدایتم میکنه مسیرو نشونم میده همونطوری که تا الان هرجایی که بهش سپردم کارم انقد راحت انجام شده که اگه بخودم بود باید کلی دردسر میکشیدم تا انجام بشه.

      مررررسی آقا محسن که از حالت از هدایتات مینویسی

      مرررسی که باهر کامنتت کلی حس و حال خوب منتقل میکنی..انشالله که تو این مسیر ثابت‌قدم بمونیم

      انشالله که بزودی منم بیام وبگم که صدای عشقمو شنیدم میدونم میشنومااا اما نمیتونم تشخیص بدم انگار یه جای کارم میلنگه

      خدایاااا می‌سپارم بخودت خودمو تک تک ثانیه‌های زندگیمو حکم تویی حاکم تویی عشق تویی جووون تویی خودت منو ببر به هرجایی که دلت میخواد

      خدایااااا تورو سپاس که به من فرصت زندگی بخشیدی تا تورو بیشتر بشناسم و به تو نزدیک‌تر بشم..

      خدایااا توهمون‌جوری هستی که من دوست دارم باشی پس منو هم اونجوری کن که تو دوست داری باشم…

      خدایااا من از تو راضی‌ام توهم ازم راضی باش..

      با تمام وجودم میپرستمت خدای مهربووونم…وتنها از تو یاری میخواهم بهترینم

      خدایاااا فرصت بیشتر وهدایت بیشتر میخوام از تو برای رسیدن به تو..ای ناتمام

      در پناه الله یکتا شاد و سربلند و ثروت‌مند وسعادت‌مند دردنیا و آخرت باشید.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
      • -
        محسن توحیدی گفته:
        مدت عضویت: 685 روز

        سلام مینای نازنینم

        شکر کردم باهر کلمه‌ت… انگارداشتم صدای دختری رو میشنیدم که هم‌زمان قوی و مهربونه، هم‌زمان مشتاق و صادقه، و درعین حال داره تو تاریکی دستش رو به سمت نور بلند میکنه…

        دستت رسید میناجان…

        خداگرفتش… گرفته بودش… اصلاً هیچ‌وقت ولش نکرده بود…

        تو فقط یه پیام ننوشتی،

        تو مثل کسی نوشتی که خسته شده ازهیاهوی ذهن، اما هنوزتسلیم نشده…

        مثل کسی که نمی‌دونه دقیقاً صدای کیو باید گوش کنه،

        ولی خوب میدونه کیو صدابزنه.

        و همینه که قشنگه…

        تو فقط نیاز به «یادآوری» داری مینا جان.

        نه اصلاح، نه تغییر بزرگ، نه پرش عجیب‌وغریب…

        فقط یادآوریِ اینکه:

        تو همین حالا هم شنوا شدی، فقط صدای عشق رو هنوز “بلند” نمیشنوی، اما داری تمرین میکنی که اون “زمزمه‌ها” روهم بفهمی.

        و خدا…

        همین حالا هم باهات حرف میزنه،

        وقتی بهت میگه:

        «آروم باش… ساکت باش… راه‌ها بهت گفته میشه…»

        همون موقعه که از زبان من، از زبان استاد، از زبان پرنده‌ای توی پارک، از نگاه یه رهگذر، از بارون صبح‌گاهی… باهات حرف زده.

        توخودت نوشتی:

        «من تغییراتم رو می‌بینم، تو درآمدم، تو شخصیتم، تو عزت‌نفسم…»

        و این یعنی اتفاق افتاده مینا…

        یعنی شنیدی…

        یعنی صدای خدا داشت تویی رو صدا میزد، و تو جواب دادی…

        فقط هنوز باورت نمیشه تو بودی که شنیدی.

        ذهن همیشه میخواد ما رو نگه داره توگذشته.

        همیشه میپرسه:

        «واقعاً شنیدی؟ از کجا معلوم؟ نکنه اشتباه میکنی؟»

        اما وقتی دل آرومه، نیازی به جواب دادن نیست.

        فقط باید لبخند زد و گفت:

        «باشه ذهن جان، تو بترس… من که نمی‌ترسم.

        چون من دیدم خدا چه‌جوری تا همین‌جا آوردتم.

        پس اون ادامه‌اش روهم بلده…»

        مینای عزیزم…

        تو الان فقط توی یه پیچ جاده‌ای.

        قراره بزودی برسی به اون‌جایی که بگی:

        “شنیدم… واضح… بدون تردید… شنیدم…”

        همون‌طور که من یه روزشنیدم.

        نه با گوش، نه با منطق، نه تو سکوت مطلق…

        بلکه وسط شلوغی‌ها، وسط خستگی، یه‌دفعه حس کردم یکی گفت:

        «اینجاست… این راهشه… برو…»

        و اون حس… همون صدا بود.

        و از اون روز، دلم آروم شد…

        و دیگه فهمیدم که خدا همیشه، همیشه، داره حرف می‌زنه…

        فقط بایدلحظه‌ای ساکت شم، نه که ذهنم ساکت بشه، نه…

        خودم ساکت شم، تا لای صداها، صدای عشق رو تشخیص بدم.

        و حالا من اینوبا عشق بهت میگم:

        مینا جان، تو توی مسیری… که مقصد نداره، چون مقصد خودش، خداست.

        و توی این مسیر، هرلحظه‌ای که لبخند بزنی، هرلحظه‌ای که بگی:

        «خدایا… خودت منو ببر هرجا که دلت میخواد…»

        یعنی همون لحظه‌ای هست که خدا داره می‌برتت… دقیقاً همون لحظه!

        پس ادامه بده دختر هدایت‌شده‌ی روشن‌دل…

        ادامه بده باهمین شور، باهمین صمیمیت، با همین دلِ بیدار…

        و مطمئن باش، خیلی زود، خیلی زود، یه روز میای و می‌نویسی:

        “شنیدم… بالاخره شنیدم…”

        و همه‌مون دلمون قنج میره برات 🪶

        ( به جنس شنیده‌هات دقت کن ، اگه حس خوبی داری یا حس خاصی نداری از سمت خداست ؛ ولی اگه الهامی‌که بهت میشه با نگرانی،ترس،حسرت،عجله و کمبود‌زمان/منابع هست از سمت شیطانه)

        ~~~

        درپناه همون خدایی که تو رو بی‌بهونه دوست داره…

        با تمام وجود، محسن

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
        • -
          مینا گفته:
          مدت عضویت: 526 روز

          سلام و صد سلام به برادر توحیدی

          صبح که اومدم مستقیم رفتم تو همون صفحه‌ای که دیشب قبل خواب داشتم صدای استاد جان رو می‌شنیدم کلی کامنت خوندم و کلی درس گرفتم و صحبتای استاد رو نوشتم..بعد که اون فایل تموم شد و چنتایی هم کامنت خوندم اومدم که برم تا بقیه کارامو بکنم همون اول صبح که اومدم یه صدایی گفت برو شاید آقا محسن جواب داده باشه به کامنتت اما یه صدایی هم گفت نه تو اول فایل امروزت رو گوش میکنی بعد میری اگه جواب داده بود میخونی و منم همین صدای دومو گوش کردم چون تعهد دادم که پروژه کنترل ذهن رو هرروز اول هرچیزی گوش کنم و درساشو بگیرم وچقد این فایل برای من درس داشت خداروهزاران هزار مرتبه شکر چقد ترمزامو پیدا کردم با این فایل خدایاااا مرسی

          در انتها اومدم که برم ینی اصلا یادم نبود که یه صدایی همون اول چی بهم گفته آخرین کامنتو که خوندم خیلی خوشم اومد رفتم پروفایل عمومی‌شو چک کنم واینااا یهووو چشمم به اون نقطه آبی افتاااد یهووو چشام برق زد سریع گفتم برم بخونم بعد اما به دلیلی بلند شدم رفتم دنبال یه کاری چون تصمیم گرفتم ازین به بعد هرچیزی که بهم گفته میشه یا هرکار کوچیکی که به ذهنم میرسه همونجا انجامش بدم تا باز یادم نره…

          خلاصه رفتم و اومدم دوباره از اون نقطه آبی یادم رفته بود وقتی قفل صفحه رو باز کردم دوباره اون نقطه آبی خودنمایی کرد گفتم اینبار میخونم با خودم گفتم برم ببینم خدا با پیام داداش محسن چی نوشته برام چی قراره بهم بگه اصلا هم قصد نداشتم چیزی بنویسم اماااا انقد کامنتت پر نور بود پر از صدای خدا بود انقد بخاطر خیلی از کلماتت اشک شوق ریختم و گفتم خداایااا مرسی که حیفم اومد چیزی ننویسم

          بنظرم همون اشکا صدای خدااان

          چقدددد با این جملت حال دلم خوب شد چقد اروووم شدم که گفتی: درسته نمیدونی صدای کیو باید گووش کنی اماااا خوووب میدونی که کیو باید صدا بزنی… اینکه دوباره یادآوری کردی که خدا هیچ‌وخت ولم نکرده و نمیکنه

          اینکه خدااا بی‌نهایت عاشق منه مگه میشه کسی که عاشق یکیه ولش کنه اونکه دیگ خداااس محاله ممکنه که رهام کنه

          و چقد این جملت درس داشت این منم که باید ساکت شم ذهن که همیشه حرف میزنه کارش حرف زدنه کارش نجواکردنه

          و من مطمئنم که یه روزی توی همین‌روزااا خیلی زودِ زود میام وبهت میگم که شنیدم میااام و میگم که خیلی بلند و واضح شنیدم و کیف میکنم

          البته من همین‌حالاشم ازینکه تو این مسیرم کیف میکنم ینی خدا خواسته که باشم خداخواسته که جزء بنده‌های خالص شدش باشم وهمین برای من قشنگه بابت همین خداروهزاران بار شکر میکنم

          تکاملمو که طی کنم قدمامو که بردارم خدا خودش ادامه مسیرو نشونم میده خودش اسونم میکنه برای اسونی‌هااا

          همون خدایی که اگه نباشع من نمیتونم حتی نفس بکشم همون خدا هم منو اسون میکنه برای شنیدن صداااش

          همه‌چیز به آسونی نفس‌کشیدنه اینو که با پوست و گوشت وخونم درک کنم مطمئنم همه چیز از بهترین نوعش وارد زندگیم میشه مثل همین هوا و اکسیژنی که هرلحظه داریم تنفس میکنیم چون خدا تو زندگیم پررنگ و پررنگ‌تر میشه

          خدایااا شکرت بخاطر این حس قشنگی که تواین لحظه بهم دادی بخاطر تک تک قطرات اشکی که از سر ذوق ریختم

          خدااایااا عاشقتم با سلول سلولِ وجودم

          امیدوارم حال دلت عااالی باشع و قلبت متصل به نور الله.

          مینا، رفیق فابریک خدا ( ذهنم مقاومت کرد اینو بنویسم اما منکه میدونم بنده نشون کرده خدام و خدا عشق و رفاقتشو بارها و بارها بهم ثابت کرده پس نوشتم بااا عشق)

          در پناه الله یکتا باشی پر از نور و روشنایی وشادی وحال خوب

          میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
          • -
            محسن توحیدی گفته:
            مدت عضویت: 685 روز

            سلام به مینا، رفیق فابریکِ خدا .

            مینا جان…

            تو دقیقاًتوی همون لحظاتی نوشتی که منم داشتم باخدا حرف میزدم…

            نه بازبان، با دل… بادلی که داشت ازشوق لبریز میشد…

            ووقتی پیام تو روخوندم، یه حس همزمانی عجیبی پیچید تو وجودم…

            انگارخدا میخواست با زبان تو یه جمله به من بگه…

            یه جمله ساده اما عمیق:

            «ببین، وقتی با منی، صدا می‌شنوی… اشک می‌ریزی… زنده‌ای…»

            اون جملاتت، مخصوصاً وقتی نوشتی:

            «خدایاااا عاشقتم با سلول سلول وجودم»

            واقعاً لذت بردم… خدایا شکرت .

            تو باهمین جمله‌ها،

            نه تنها قلب من،

            بلکه قلب خیلیا روبا حضور خدا زنده کردی…

            این مسیر، مسیرشنیدنه…

            اما نه شنیدن صداهایی ازبیرون،

            بلکه شنیدنِ صدایی که همیشه بود، هست، و خواهدبود…

            صدای رفیق فابریکت، خدا…

            برات دعا میکنم روزی که بیای بگی:

            “محسن! شنیدم! با تمام وجود شنیدم!”

            نه از تعجب،

            “اون لحظه، اشکام فقط ازشوق جاری مییشن؛ شوقی که باهیچ واژه‌ای نمیشه توصیفش کرد..”

            ~~~~

            تو فقط صدای خدا رو نمیشنوی،

            توخودت صدای خدایی برای ماشدی…

            زنده باشی دخترِ بیدار،

            در پناه نور اللهی که ازچشمات می‌باره…

            باتمام وجودم خوشحالم که خدا تورو واسطه کرد تا این پیغامِ قشنگ رو برام بنویسی…

            ارادتمند ،به رسم رفاقت‌های آسمونی.

            برادرت محسن

            میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
  4. -
    حسین شاطری گفته:
    مدت عضویت: 2413 روز

    《به نام خداوند بخشنده مهربان》

    خدایا من هرچی دارم از آنِ تو، خدایا من هیچی از خودم ندارم و هرخیری که از جانب تو بمن برسد باز من فقیر توهستم، خدایا من نمیدونم من بلد نیستم تو هدایتم کن…

    سلام به استاد و بانو شایسته مهربان و دوستان عزیزم در آخرین گام مهاجرت با مدار بالاتر

    خب اول از همه به خودم تبریک بگم که بالاخره تونستم یک محصول کامل رو به اتمام برسونم و برای هر جلسه کامنت بذارم خداروشکر این مقاومت رو شکوندم درسته یکم طول کشید ولی بهتر از اینی بود که اصلا تموم نکنم مثل خیلی از دوره هایی که دارم ناتمام بمونه…. خداروشکر خداروشکر که انجام دادم و یه تبریک هم به دوستان عزیزم میگم که این پروژه رو تمام کردند.

    خداروشکر از اولین گام تا آخرین گام درسهایی بود که من خیلی هاشون رو نشنیده بودم و خیلی ها هم شنیده بودم حالا یا عمل کردم و یا عمل نکردم ولی خیلی آموزنده بود و به مدت خیلی زیادی برای من خیلی از همه لحاظ مثبت و سود آور بودش خداروشکر، توی این 26 گام تجربیات خیلی خوبی کسب کردم خیلی زندگی برام آسان و روان تر شدش جوری که میتونم به جرأت بگم با محصولات غیر رایگان هیچ فرقی نداره از بابت محتویات و تمرینات خیلی جامع و کامل و 100٪ هدفمند چیدمان شدش از طرف خانم شایسته عزیزم واقعا هر گامی که میرفتم جلو کاملا به گام قبلی و بعدی مرتبط میشد مثل یه زنجیر پی در پی بهم وصل بودند… باز هم از استاد عزیزم و بانو شایسته گُلم تشکر میکنم بخاطر این پروژه بسیار هدفمند و سودمند سپاسگزارم ازتون..

    توی این قسمت واقعا من این مدل نشانه گذاری ها رو از بچگی تجربه کردم یجورایی اون زمان انگار میدونستم که باید از خدا هدایت بخوام و انجام بدم… یادمه تو دوران نوجوانیم توی خیلی از مواقع و شرایط گیر میکردم و میگفتم خدا یه نشونه بده ببینم کدومو انتخاب کنم و بی بروبرگرد خدا بهم نشون میداد واضح Crystal Clear ینی خیلی تابلو بهم میگفت مثلا فلان مسیر رو برو ولی چون از قبل تعیین کرده بودم باز از خدا میخاستم یه نشونه واضح تر بده میگفتم خدا این نشونه قبول نیس یه نشونه دیگه بده که منو مطمئن تر کنه خخخخخخ ولی باز من اصرار داشتم خدا یه نشونه ای بده که همون انتخاب من باشه… باورتون میشه من خیلی خیلی خیلی با خدا تو دوران نوجوانیم حرف میزدم و خیلی راحت هم خدا هدایتم میکرد خب اون شک و تردید اون بی ایمانی بیشتر غلبه میکرد تا نشانه های خدا و یه موقع هایی ضررهای خیلی زیادی هم متحمل میشدم بخاطر مقاومت و اصرارم روی یه موضوع یا یه کاری، توی شغلی که داشتم توی انتخاب دوست، توی انتخاب لباس، انتخاب وسایل مورد نیازم، و…… خب اینا همون ایمانی که عمل نیارد حرف مفت است میباشد ولی خداروشکر توی این مدتی که با سایت و استاد آشنا شدم تمام تلاشم بر این بوده که حرف مفت نزنم و اگه تجربه ای بدست آوردم سعی کردم به دو بار و سه بار نرسه و الانم یه چند وقتیه که روی همین موضوع دارم کار میکنم که به نشانه های خداوند 100٪ توجه کنم بی قید و شرط و خودمو بسپارم بخدا…

    یه چیزی بگم من از این مورد که از خدا نشانه خواستم برای انجام یه کاری توی بازی فوتبال کامپیوتری مخصوصا توی ضربات پنالتی استفاده کردم و از خدا هدایت خواستم که کدوم سمت بزنم؟؟؟!!!! که به طریق های مختلف پنالتی هام گل شدند خداروشکر :) حالا این فقط برای بازی بودش.،.، توی کارم هم از خدا نشانه میخام که کدوم ملک رو به مشتریم معرفی کنم اصلا به طرز جادویی ای دستم میخوره روی یه فایلی که اصلا هیچ ربطی به بودجه یا سلیقه طرف نداره ولی معرفی که میکنم خریدار میگه آره خودشه بریم ببینیم و خیلی وقتها شاید منجر به قرارداد نشده یا شده ولی مهم اینه که من به نشانه های خدا گوش کردم و عمل کردم که توی 80٪ مواقع به نفع من بوده تحت هرشرایطی… بهمین خاطر هربار به طروق مختلفی یه فایل میاد زیر دستم بی تردید معرفی میکنم و سعی کردم از همین طریق ایمانم رو تقویت کنم و بخودم هی گوش زد کنم…..

    خداروشکر میکنم که هم جهت شدم با این گام‌ها و تمریناتشون رو انجام دادم و چقدر زندگی برایم آسان تر و لذت بخش تر شده چقدر زندگی برام راحتتر شده و خدارو هزاران بار شکر میکنم که به این سایت و آگاهی های این سایت و استاد گلم و بانو شایسته عزیزم هدایت شدم و از روزمرگی آزاد شدم خدایا شکرت

    استاد و مریم بانو خیلی دوستون دارم عاشقتونم از راه دور میبوسمتون بغلتون میکنم ماچ بوس بغل به امیددیدار تو پرادایس

    خدایا شکرت بخاطر امروز که بهمون اجازه زندگی کردن و خلق زندگیمون رو دادی

    با خدا باش و پادشاهی کن بی خدا باش وهرچه خواهی کن

    خدایا شکرت

    ایاک نعبد و ایاک

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  5. -
    ملیکا گفته:
    مدت عضویت: 2578 روز

    به نام خدای هدایتگر

    امروز یکی از سخت ترین تصمیمای زندگیم و گرفتم، اما به خودم افتخار میکنم که ایستادم برای خودم و به حسی که داشتم اعتماد کردم. نذاشتم بخاطر ترسها داخل چیزی برم که قلبم باهاش همراه نبود. خدایا ازت میخوام حالا که جرئت و جسارتم رو نشون دادم، بیشتر و بیشتر بهم ایمان بدی. نشانه هم امروز دیدم.. اهنگ ول کن بره داشت پلی میشد توی گوشی یه نفر داخل پارک!

    اِی یوسفِ خوش‌نام ما، خوش می‌روی بر بامِ ما

    ای دَرشکسته جامِ ما، ای بردَریده دامِ ما

    ای نورِ ما، ای سورِ ما، ای دولتِ منصورِ ما

    جوشی بِنِه در شورِ ما؛ تا مِی شَوَد انگورِ ما

    ای دلبر و مقصودِ ما، ای قبله و معبودِ ما

    آتش زدی در عودِ ما؛ نَظّاره کُن در دودِ ما

    ای یارِ ما، عَیَّارِ ما، دامِ دلِ خَمّارِ ما

    پا وامَکش از کارِ ما؛ بِستان گِرو دَستارِ ما

    در گِل بِمانده پایِ دل؛ جان می‌دهم چه جایِ دل

    وَز آتشِ سودایِ دل، ای وایِ دل، ای وایِ ما

    خدای من.. اومدم به راهت. اینم از جواب امتحان! درست بود؟ سربلند اومدم بیرون؟ خودم که خیلی برام سخت بوده و خیلی راضیم. میدونم که تو هم بهم افتخار میکنی.

    خدای من! همین الان که اینو نوشتم، یه نشونه کاملا واضح اومد که کارم درست بوده! خدایا تو کی هستی؟! ممنونمممم الهی شکرت ممنونم واقعا

    قشنگترین حس دنیا اینه که نشونه ها رو ببینی و لمس کنی و بدونی خدا کنارته و داره باهات حرف میزنه..

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  6. -
    حمید و شیوا گفته:
    مدت عضویت: 1956 روز

    شیوا ؛ به نام خداوند بخشنده و مهربان خداوند بزرگ فرمانروای جهانیان خداوند برنامه ریز هدایتگر خیرخواه خداوند شگفتی ها

    *تردید و تصمیم

    هرتصمیمی گرفتن بهتر از در تردید ماندن و هیچ تصمیمی نگرفتن است. البته در تردید ماندن خودش یک تصمیم است و تصمیمی مخرب که باورهای محدود کننده ات برای شما گرفته است.

    *‌دوراهی ها

    یک‌سری از دوراهی ها باتوجه به چیزی که از قانون درک کردیم ، همون اول جوابش مشخصه و اون چیزی که در این شرایط مارو‌ در دوراهی نگه میداره بحث احساساته. یعنی درواقع دوراهی نیست ، یک راهه اما احساسات گمراه میکنه و نمیتونیم منطقی فکر کنیم ، نمیتونیم از ترس هامون بگذریم و نمیتونیم توکل کنیم و تصمیم بگیریم.

    پس فارغ از ترس ها و نگرانی ها ببین تصمیم درست چیه ببین قوانین جهان میگه که کدوم تصمیم درسته ببین کدوم راه به خواسته ی تو نزدیک تره.

    * دریافت نشانه ها

    در بدترین حالت از خدابخواه که یه نشونه بهت بده . در همه ی موارد هم نشونه ها میاد اما ممکنه ما بعضی از اون هارو درک نکنیم .

    حتی ممکنه نشانه رو ببینی اما باز شک و تردید داشته باشی و بگی خدایا باز یه نشونه ی دیگه بده که بااین کار کارو برای خودمون سخت می کنیم . اگر از خدا یه نشونه ای خواستیم و نشونه رو دیدیم باید بهش عمل کنیم .

    یا در بعضی موارد نشونه رو نمی پذیریم چون ترجیح مارو تایید نمیکنه !

    ایمان خودت رو حفظ کن و وقتی یه نشونه ای اومد فارغ اززاین که ترجیح تو چیه ، برو . حتی اگه رفتی و ظاهر مسیر خوب نبود به خودت بگو این مسیری بوده که باید من میرفتم حتی در دل پرتگاه هم خیری برای من هست و مغز و ذهن خودت رو دخیل نکن .

    در دریافت نشانه ها نیازه به توکل کردن ، نیازه به قضاوت نکردن.

    *جملات تاکیدی امروز؛

    اگر از خدا یه نشونه خواستیم و نشونه رو دیدیم باید بهش عمل کنیم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  7. -
    آرام گیان گفته:
    مدت عضویت: 1320 روز

    …یه اتفاقی برای من افتاد چندسال پیش که غیرقابل جبران بود

    ازون چیزهایی که هنوز که هنوزه هرروز به خاطرش پشیمونم و همش خودمو سرزنش میکنم به خاطرش

    ولی

    وقتی برمیگردم پشت سرمو نگاه میکنم میبینم اگر برگردم، با آگاهی اون زمانم و شرایط اون موقع ، دوباره همون کار رو خواهم کردم

    اون روزها همش این فایل رو گوش میدادم

    الان بعد از سه چهارسال دوباره این فایل رو شنیدم اتفاقی

    و داره یادم میاد که اون زمان دقیقاً به حرف خدا کردم که اون کارو هدایتی انجامش دادم

    البته شاید حکمتش یکیش این بود که من تونستم به خیلی های دیگه آلارام بدم تا مثل من دچار دردسر نشن

    و خداوکیلی ، بی انصافی نکنم، وقتی ریز میشم توی قصه ی پیش آمده، حکمت و خیرهای زیادی هم میتونم درش پیدا کنم

    ولی!… در کل… اون راه، درّه بود!

    خدا منو به یک دره هدایت کرد

    عین همون جای فایل که استاد میگن تو باید میرفتی اون مسیر رو حتی اگه به ظاهر اشتباه بود…

    و من همش از خدا میخوام خودش یه جوری ذهنمو آروم کنه بابت این پشیمونی و خودسرزنشگری هام

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
    • -
      ملیکا گفته:
      مدت عضویت: 2578 روز

      سلام دوست عزیزم. کاملا درکت میکنم.

      دوست داشتم چیزی که به ذهنم رسید رو اینجا بهت بگم:

      ما توی داستانای قرانی، حضرت یوسف رو داریم که با اینکه پیامبر خداست، جایی از هم گروهاش توی زندان کمک میخواد، به جای اینکه از خدا کمک بخواد.

      ما خود زلیخا رو داریم که با وجود اینکه کار بدی کرده بود که نابخشودنی بنظر میرسه، درنهایت خدا رو پیدا کرد و جوان شد..

      حضرت یونس رو داریم که اشتباه کرد و بخشیده شد..

      و ازهمه مهمتر، حضرت موسی بدترین کاری که کسی میتونست انجام بده، یعنی کشتن یک انسان رو انجام داد، و تازه بعد از اون پیامبر شد!

      بنظر من همه اینا نشون دهنده عفو و بخشش خداست و اینکه همه حتی پیامبر ها ممکنه مرتکب اشتباه بشن اما خداوند در رحمتش رو به روی کسی که در مسیرش بمونه باز میذاره.. بنظرم اصلا این داستان ها رو اورده تا از این موضوع مطمئن باشیم!

      در نور و ارامش باشید و از رحمت خدا ناامید نشید، که ان الله یغفر الذنوب جمیعا…

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  8. -
    نسیم گفته:
    مدت عضویت: 1613 روز

    سلام به اساتید بزرگم و عزیزان همفرکانسیم

    چقدر این قوانین درست عمل میکنن و چقدر برای ما همفرکانس بودن و درمسیر بودن هر روز اثبات میشه .

    دقیقا همین امروز داشتم به مساله مهمی فکر میکردم و راجع بهش با یه دوست مشورت میکردم

    حقیقتا من حدود 10 ساله که از همسر اولم جدا شدم و بعد یک یک تجربه اشتباه دیگه سر دوراهی موندم که بنا به اسرار اقوام به رابطه با همسر اولم برگردم یا نه؟

    از نظر احساسی خودم دوست ندارم برگردم چون به نظرم دیگه اون احترام سابق بین ما نیست و احتمال میدم مدام از سمت همسرم سرزنش بشم .همچنین مسائل بزرگی مثل اعتیاد و پرخاشگری ایشون هنوز سر جاشه . اما هر چه نباشه پدر بچمه و از نظر مالی هم برای ما خیلی بهتر میشه .خیلی اتفاقی از نشانه روزانه کمک گرفتم کلا یادم رفته بود این مساله صبح ذهنمو درگیر کرده بود .به این فایل هدایت شدم و بعد خوندن کامنت بچه ها به یک مساله مشابه توی کامنتها خوندم و هدایت شدم به این که برگشت کار درستی نیست و من اینو به فال هدایت گرفتم و بهش عمل میکنم .

    جالبتر اینکه همین الان در حال نوشتن کامنت داره قوانین بیشتری بهم یادآوری میشه و هر لحظه تصمیم درست واسم واضح تر میشه .

    خدایا شکرت بابت آشنایی با این قوانین بدون تغییر خداوند که هر چه بیشتر آشنا میشیم با این مسیر درست تر انتخاب میکنیم و توی این راه خبره تر میشیم . مثلا همین الان متوجه شدم تصمیم برگشت من اول از روی دلسوزی هست چون شنیدم همسرم به همه پیغام میده من تنهام و شبها میترسم تنهایی خونه بمونم و هر چندوقت یکبار حمله های عصبی بهش دست میده و خانواده اصرار میکنن که من به این رابطه برگردم تا اونم از تنهایی دربیاد و این برگشت من میشه از روی دلسوزی و از نظر قوانین این دلسوزی و نادیده گرفتن احساسات خودم کار درستی نیست و دلیل بعدی که از نظر امنیت مالی اقوام تشویق به بازگشتم میکنن باز هم از نظر قانون یعنی بی اعتمادی به خداوند که نمیتونه روزی منو برسونه و من از ترس آینده میخوام برگردم تا از نظر مالی امنیت داشته باشم که همچنان تصمیم اشتباهی هست .

    خداوندا هزاران شکر و سپاس که به من اجازه میدی و هدایتم میکنی تا بنا به قوانین بی تغییرت مسیر درست رو انتخاب کنم و باعث بشم هم خداوند از من راضی و خشنود باشه هم خودم .

    اساتید بزرگوارم سپاس از شما که به بهترین شکل ممکن این قوانین ناب رو بهمون آموزش دادید و هر روز با کمک کلیپ ها و آموزشها ما بهتر تصمیم گیری میکنیم و با این مسیر فوق العاده آشنا میشیم .خدایا شکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  9. -
    فهیمه زارع گفته:
    مدت عضویت: 3244 روز

    بنام خداوند هدایتگر مهربانم ،بنام اوکه هر چه دارم ازاوست

    سلام به استاد ارجمندم به استاد شایسته مهربانم ودوستان بهشتی ام

    خدایا شکرت بخاطر یه روز ویه فرصت دیگه

    شکرت که مرا به این مسیر توحیدی هدایت کردی ودر این مکان الهی حضور دارم

    خدایا شکرت بخاطر وجود اساتید توحیدیم ودوستان بهشتی ام

    خدایا شکرت بخاطر سلامتی ام ،شکرت بخاطر هردم وبازدمم که به خواست واراده توست، شکرت بخاطر خونی که در رگهام جاری است

    خدایا شکرت به خاطر رزق پربرکت وبی حسابی که هرروز از بی نهایت طریق وارد زندگی ام میکنی

    چگونه در دوراهیهای زندگی مسیر درست را انتخاب کنیم ؟

    یکسری از دوراهیها با توجه به قانونی که از جهان درک میکنم یکجورایی از قبل جوابش مشخص هست

    تنها موضوعی که فرد را سردوراهی قرار میدهد که شامل خیلی موارد هست بحث احساسات هست ،اینکه ما می‌خواهیم احساساتی تصمیم بگیریم ،وگرنه اگر بخواهیم منطقی تصمیم بگیریم یا اجازه ندیم که ترسامون ،احساساتمون ،نگرانی هامون بر ما غلبه کند ،خیلی تصمیمات مشخص هست واین دوراهی نیست یک راهی هست فقط من با احساساتم آنرا دوراهی اش میکنم

    دوراهی های بزرگ زندگی این است که من مثلا با فلانی شراکتم را ادامه بدم ،شریک بشم یا شریک نشم ،یا با فلانی ازدواج کنم یااز فلانی جدا بشم …..

    یعنی خیلی از موارد جوابش مشخص هست فقط من نمی تونم احساساتم را کنترل کنم ،نمی تونم از ترسام بگذرم ،توکل کنم،که اگر من این ترسها ونگرانیها وتردید ها را بزارم کنار راحت میتونم با توجه به قوانین جهان وخواسته های خودم که کدام از راهها به خواسته من نزدیک تر هست وخواسته های بیشتری از من را بر آورده می‌کند تصمیم بگیرم

    ولی در بدترین حالت سعی کنم از خداوند هدایت بخواهم ،که خدایا یه نشانه ای به من بده یه چراغی روشن کن تا بفهمم کدام راه بهتر هست ویه اتفاقی می افتد که من بفهمم کدام مسیر را باید برم ،هر چند آن زمان هم که نشانهِ میاد ولی باز شک وتردیدِ اجازه نمیده به آن مسیر برم وبه خدا میگیم یه نشانه دیگه هم بده،که اینجور جاها مسئله را برای خودم پیچیده می‌کنم، اگر از خدا خواستم که کمکم کند ونشانه ای بدهد وقتی نشانهِ آمد باید به آن عمل کنم

    مواقعی هم هست که ترجیح من این است که راه خلاف مسیری که به من نشان داده شده برم به همین دلیل دوباره از خدایه نشانه واضح تر میخوام چون از قبل ترجیحم را مشخص کردم در این جاها باید سعی کنم ایمان خودم را حفظ کنم ووقتی نشانه آمد فارغ از اینکه ترجیح من چی هست همان مسیری که خداوند به من نشان داده بروم حتی اگر ظاهر آن مسیرهم زیبا نبودباید به خودم بگم این آن مسیری است که باید می رفتم همان داستان موسی وخضردرقرآن هست اگر مطالعه کنیم متوجه میشیم که اگر می‌سپارم به خداوند دیگه باید اجازه بدم که خدا هدایتم کند ومدام نباید مغز وذهن خودم را دخیل کنم

    در بحث دوراهی ونشانه ها نیاز هست به توکل کردن ونیازه که دیگه قضاوت نکنم ،نیاز هست که اگر یک نشانه ای آمد ومن‌نگم‌یه نشانه واضح تر میخوام ،اینجوری مدام در تردید می مونم در این مواقع میتونم روی یک کاغذمنافع ومضرات هر کدام از تصمیمات را بنویسم وسعی کنم با قانون نگاه کنم ،به خواسته ها وتواناییهایم نگاه کنم ،ببینم چقدر من تکامل را طی کردم برای آن مسیری که انتخاب می‌کنم و بعدتصمیم بگیرم کم پیش میاد به نشانه ها فکر کنم خیلی مواقع نشانه ها واضح هست ،مواقعی هم اگر نشد ومتوجه نشدم داستان چی هست آنوقت از خدا میخوام که هر نشانه ای آمد عمل میکنم حتی اگر نتیجه نتیجه جالبی نباشد بهتر از این است که در تردید بمانم

    تجربه

    در زندگی با همسر سابقم با اینکه همه خانواده ام می گفتند از ایشون جدا شو وواقعا آن زندگی فقط بدبختی به تمام معنا بود ولی من بخاطر ترس از قضاوت مردم ،ترس از تنهایی وحس دلسوزی بیجا،نگرانی بخاطر آینده خودم را سر دوراهی قرار دادم دوراهیِ که تو ذهن خودم ساخته بودم ولی در اصل راه مشخص بود ودقیقا استاد جان جواب خیلی از موارد مشخص هست فقط کافی است من با توکل کردن به خدای مهربان تصمیم بگیرم

    خدایا شکرت…شکرت…شکرت

    در پناه الله یکتا همواره شاد وثروتمند وسعادتمند وسلامت باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای:
  10. -
    ماهان زارعی گفته:
    مدت عضویت: 1373 روز

    استاد عزیز و خانم شایسته سلام. امیدوارم حال همگی خوب باشه.

    دیشب استاد یک مقداری یک مسئله ای ذهنم رو درگیر کرده بود که امروز برای سحری پاشدم و نماز رو خوندم در همون حین الهام شد که دقیقا جوابش ایناییه که میگی. حمد و سوره ،رکوع و سجده و تشهد که همش به این معناست که خدا از هر چیزی که تو در ذهنت داری بالا تره، فقط ار اون کمک بخواه ، نام اون رو به زبونت بیار ، ازش بخواه که به راهی هدایتت کنه که نعمت بهت بده ، اون واحده و همتایی نداره تو ذهنت همتا و شریک براش درست نکن و تمرکز کن روی توکل و دوری از شرک و امید به هدایتی که همیشه راهی پر از نور و نعمت رو نشونت داده تا حالا ، مطمئن باش جواب همش رو میگیری.

    یکی دیگه که من متاسفانه نماز نمی خوندم معمولا که به سبب ماه رمضان نماز رو شروع کردم و وقتی خوندم به لطف و رحمت خدا و بعد استاد خیلی تغییر رو تو خودم حس کردم نسبت به اخرین باری که نماز خونده بودم (همون پارسال) با اینکه اونموقع هم دائم به فایل های استاد گوش میکردم ولی از نماز این حس رو نمیگرفتم. وقتی میخونم به معنا ی اون کامل توجه میکنم، چشمامو می بندم، حس میکنم تمام جملات رو و پر از ارامش میشم. حس تکلیف دیگری داره که میگه باید بیشتر و بیشتر روی این موضوع توحید و شرک کار کنی ، از واکنش مردم نترسی ، با اعتماد به نفس باشی وقتی جایی میری و خودت رو در اغوش خدا ببینی، از هیچی تهدیدی نترسی ، ترس های کوچیک و بزرگی در زندگیت داری رو باید حل کنی و…

    ایام رمضان و نزدیک عید فرکانسم رو خیلی بالا برده خدا رو شکر. سعی میکنم بهترش کنم و بالا ببرمش. بعد از سحری ربنا و شجریان و اسماء الحسنی گوش میدم و کامنت مینویسم و میخونم ، قبل از افطار یک برنامه هست به نام زندگی پس از زندگی که میبینم کامل میرم تو حس و حال شیرینی ، سعی میکنم خاطرات شیرین گذشته رو به یاد بیارم ، به خاطر خانواده پر جمعیت و پر هیجان شاکر باشم ، به خاطر پدر بزرگ و مادر بزرگ هایم شاکر باشم و دستشان را ببوسم ، نعماتی را که دارم بشمارم و نام ببرم ، به سبب روزه اگر کمی از کلمات مناسبی استفاده نمی کنم اونا رو اصلاح کنم ، نگاهم رو اصلاح کنم ، دائم پاک و مطهر باشم ، با ارامش خاصی به کار ها و درس هایم برسم و…

    خدارو شکر که از زندگی لذت تمام را میبرم و خدا هم لذت و حلاوت بیشتری رو به زندگیم میاره . این قانون جهان هستی .

    در پناه حق.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای: