این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://www.tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2022/04/abasmanesh-1.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-02-01 07:07:102025-02-02 02:20:26مصاحبه با استاد | مرور چند اصل برای تصحیح دوباره مسیر
370نظر
توجه
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
تا اینکه صحبت های شما رو گوش دادم الان دو سه روزی هست حالم خیلی خوبه به خدا توکل کردم.خواستم خودش این مشکل رو حل کنه.
همسرم میگه من علم و علامت عزاداری رو قبول ندارم و ازش حاجت نمیخوام و حسین رو حاضر و ناظر نمیدونم و فقط از خدا حاجت میخواد من بهش میگم تو مساجد خیلی شرک وجود داره و شما نباید بری میگه من عزاداری امام حسین یه راه هدایت هست من به یاد خدا هستم ولی من بهش میگم وقتی شما میری بین اونها یعنی تایید اون کارها و به تقوای خدا نزدیک تره در اونجا حضور نداشته باشی .حقیقتا من3تا بچه دارم و کارمون به طلاق داره میکشه
چقدر سخته مسلمان باشی و قران خدا تو دستات باشه ولی نتونی کسی رو توجیه کنی
فقط به من گفت ببین نظر آقای عباس منش چیه
من هر چی میگم وقتی تو قران نیومده پس دلیلی بر حضور در عزاداری ها نیست
و یا غذاهای نذری میگم طبق قران باید غذاهایی رو بخوری که نام خدا بر اونها برده باشه نه غذایی که نام بت هاشون هست
اینکه بین این همه مطالبی که تووی اینترنت و اطرافمون و مشاورهای خانواده و ریش سفیدها و ریش سیاهها و مردمی که ادعای دانشمند بودن دارن،، شما رو با اینجا هدایت کرده، جااای بسی سپاسگزاری داره.
همینکه اینجا پیش ما هستی خیلی خوبه.
دو تا اصل رو همیشه جلوی ذهنت بذار و بزن دنده یک و بیا باهم بریم.
اصل یک؛ روی دیگران حتی روی همسرت توجه نذار، تمرکز و انرژی عزیزت رو روی تغییر کسی نذار
اصلا و عبداً
درسته، خیلی سخته، ولی باید تمرکزت رو از رفتارها و طرز فکرهای نادلخواه همسرت برداری، باید آروم آروم این کار رو تکرار کنی. آروم آروم به ذهنمون که مدام و مدام در حال نشخوار کردن چیزهایی هستش که به ما احساس بدی رو تحمیل میکنه بگیم که؛
یه چند لحظه صبر کن.
درسته که بخشی از وجود منی ولی داری احساسمو و زندگیمو با این حرفهات خراب میکنی.
میخوام احساسم رو بهتر کنم.
با توجه کردن به یه چیزی که احساستون رو یه کم خوبتر بکنه از اون نجواهای ذهن خلاص بشین.
و آگاهانه این تمرین رو انجام بدین
مثلا به ذهنتون بگین که؛
خووب مچ تو رو گرفتم
ای ولله
عجب کار خودتو بدون اینکه من متوجه بشم، مثل یه پشه انجام میدی.
میخوام چند لحظه حالمو خوب کنم
ببین الان که فکر میکنم میبینم که مثلا وجودم سالمه
میخوام چند لحظه سپاسگذار اون خدایی باشم که این نعمتها رو به من داده.
بعد نعمتهات رو 2 تا 5تا 9 تا 20 تا هر چند تا که خواستی میگی و میبینی که داره احساست، حالت، درونت و قلبت خوب میشن.
خیلی خوبه این رو تمرین میکنی
مثل رفتن به باشگاه ورزشی هستش هاااااااا.
تکاملیه
آروم اروم باید ادامه بدی
یا باید افزار زندگیمون رو بدیم به دست همون ذهنی که مدام با نجواها و فکرهای نامناسب میخواد حالمون و زندگیمون رو بد بکنه بدیم
یا اینکه
افزار زندگیمون رو آروم اروم ازش بگیریم و با قلبمون به جاهایی که میخواییم ببریم.
کنترل ذهن اصلی ترین و مهمترین کار زندگی ماست.
که در قرآن با واژه ی تقوا باااااارها و باااااااااااارها تکرار شده و اصل هستش.
شاید از پرتکرارترین کلمه های قرآن.
پس یک اصل مهم اینکه، تمرکزمون رو از روی دیگران برداریم و روی خودمون بذاریم
حالا ذهنمون میگه که؛ بابا تو که توو این زمینه حرف حق رو میزنی و هزارتا دلیل میاره که تو ایرادی نداری، همسرت اشتباه میکنه، باااااااید اونو قانع کنی.
به ذهن عزیزمون بگیم که تصمیم گرفتم که هیچ کس رو اصلاح نکنم و روی نکات متفی هیچ کس تمرکز نکنم.
من میخوام روی خودم کار کنم.
و
اصل دوم؛
هر روز یک ساعت با تمرکز روی این سایت و فایلهای این سایت زمان بذار.
نتیجه صد درصد تضمینی هست
چرا
چون قانون جهان اینه که ورودی های ذهنی مناسب، نتایج زندگی مناسبتری رو خلق میکنه.
آروم اروم زندگیت تغییر میکنه
و از این تغییرات، به شرط اینکه این مسیر رو ادامه بدی، لذت خواهی (خواهیم) برد.
یه مثالی از خودم برات بزنم، خالی از لطف نیست.
منم با همسرم سالها بود مشکل داشتم، حدودا 5 سال و همه ی آشناها و دوستان و فامیل، چه این طرف و چه اون طرف میدونستن که مشکل از طرف من نیست، حتی چند تا مشاور خانواده ای که رفتهدبودیم هم حق رو به من داده بودن
ولی زندگیم داشت بد و بدتر میشد.
تااااا اینکه به لطف خدا با استاد عباسمنش آشنا شدم.
خیییلی از حرفهایی که استاد میگفت با منطق ذهنم و باورهای درونی من متضاد بود
ولی گفتم هدایت شدم، بهتره که تست کنم.
شروع کردم به گوش دادن و فکر کردن به این حرفها.
بعضی جاها یه حرفهایی رو از استاد میشنیدم که از هزارتا فُحش برام سنگینتر بود، ولی استاد توو یه فایلی گفته بود؛
تا حالا اونجوری که خودتون خواستین فکر کردین، تصمیم گرفتین و عمل کردین و از نتیجه ی زندگیتون اونجوری که باید راضی نیستین… ازتون میخوام به خودتون تعهد بدین و تنها سه ماه و فقط سه ماه، اونجوری که من میگم فکر کنید، و عمل کنید
اگه از نتایج راضی بودید که با من ادامه بدین، اگه راضی نبودید شما رو به خیر و ما رو به سلامت
دیدم حرف خوبیه
ادامه دادم
نتایج زندگی ام در همون یک ماه اول با استاد عباسمنش فوقالعاده زیبا شده بود
پیشرفتهای کاری و مالی و سلامتی و….
توو یه فایل رایگان که خییییلی هم ارزشمند هستند، استاد از روابط عاشقانه گفتن
استاد گفت که روی تغییر دادن اخلاق شریک عاطفیتون اصلا تمرکز نکنید
ما باید فقط روی خودمون کار کنیم.
فقط ما باید روی خودمون و بهبود خودمون کار کنیم.
به خودمون عشق بورزیم
با خودمون مهربون تر باشیم
اشتباهاتمون رو ببخشیم
خودمون رو بهبود بدیم
خودمون رو رشد بدیم
و خودمون و خودمون.
و
یه تمرین آسون ولی ی ی ی ی ی سخت دادن.
تمرین این بود که
در روابطتون روی رفتارها، اخلاق و خصوصیات مثبت طرف عاطفیتون زووم کنید، حتی اگه سخت هستش، سعی کنید یکی، دوتا از نکات مثبتش رو شکار کنید.
و
من چون نتایج خوبی از زمینه های دیگه گرفته بودم، استارت کار رو زدم.
کار سختی بود
ذهنم مدام جفتک میپروند جفتک های 4 نعل هااااا
ولی اروم اروم توی ذهنم نکات مثبت همسرم رو میگفتم.
و احساسم خوب میشد.
حتی مواقعی که با هم بحث میکردیم.
(داخل پارانتز؛ از شما ممنونم که باعث شدین قانون روابط رو یادآوری کنم بر ای خودم)
یه روز از روزهای خوب خدا با همسرم سوار ماشین پژو rd شراکتی برادرم و پدرم داشتیم با پسرم به بازار میرفتیم که باز خانومم شروع کرد به بد و بیراه گفتن به مادرم که:
اون مادرت بین من و عروس کوچیکش فرق میذاره
رفته دیروز برای اون یه بلوز خریده.
اون عروسش عزیزتره
اونو توو بغلشون گرفتن و
اینجور حرفها
این در صورتی بود که پدر و مادرم همیشه به خانومم احترام خاصی قائل هستند و همیشه توو رفتارهاشون نشون هم دادند.
داشتم، میخواستم، خودم و حمع و جور کردم که جوابشو بدم.
یه هویی حضرت قلب علیه اسلام گفت که؛ الان موقع انجام تمرین عباسمنش هست.
(الان که این متن رو نوشتم مو به تنم سیخ شد)
شروع کردم با خودم رفتارهای خوب همسرم رو زمزمه کردن.
همسرم داشت بغلم بد و بیراه هاشو میگفت و من داشتم از فداکار ی هاش، از باسلیقه بودنش، از دستپخت عالی اش، با خودم میگفتم و اروم اروم صداش رو از گوشم حذف میشد.
من با این حرفها، خدا شاهده داشتم ذوق میکردم که یه لبخند کوچولویی زدم.
یهو همسرم با عصبانیت بهم گفت که؛
من اینجا از شدت ناراحتی دارم باهات حرف میزنم، تو عوض اینکه به من توجه کنی و ارومم کنی داری به من میخندی؟
گفتم چی گفتی؟
گفت به چی خندیدی؟ حرف خنده داری زدم؟
گفتم نه، میدونی چی شد خندیدم؟
با عصبانیت گفت :نه
گفتم؛ عباسمنش یادته، یه تمرین داده بود، داشتم انجامش میدادم.
گفت تمرین چی؟
گفتم؛ تمرین این بود که من باید روی نکات مثبت تو زووم میکردم
و من این کار رو کردم
به همسرم گفتم؛ با خودم میگفتم که خانومم فداکار هستش، دستپختش عاااالی ه
سلیقه اش و نظم و خونه داریش عااالیه و این حرفها رو که با خودم میگفتم، ذوق کردم و یه لبخندی اومد.
لبخنده برای تمسخر تو نبود، برای خوبیهای تو بود.
خانومم تا نیم ساعت حرفی نزد.
و من این تمرین رو مدتهاس دارم گهگاهی انجام میدم و همیشه نتایج عالیه.
حرف آخرم.
هر روز متعهدانه با این سایت باشید
از فایلهای رایگان بسیار ارزشمند شروع کنید.
ازتون ممنونم که این متن رو نوشتین
از خدا خیلی ممنونم که منو با متن شما کانت کرد
و این جملات رو با دستها و قلب و مغز من نوشت و از استاد عزیزم سپاسگزارم و از خودم که چند وقتیه با تمرکز بیشتری وارد این دانشگاه شدم
سلام دوست عزیزم ، من تجربه شخصی خودم بهت میگم و دوتا پاسخ برات دارم
اول به هیچ وجه سعی در تغییر عقاید طرف مقابلتون نداشته باشید چون قطعا کارتون به جدایی میرسه ، و اون موقع بخودتون میخندید که برای همچین موضوعی طلاق گرفتید .
و ببخشید انقدر رک میگم به شما اصلا مربوط نیست که همسرتون چجور دوست داره رفتار کنه ، کجا بره ، خوبه الان اونم بگه چادر سرت کن ؟ یا مشروب بخور ؟ ما وقتی میخوایم ازدواج کنیم چشم و گوش داریم و میتونیم طرف با اعتقاداتش انتخاب نکنیم
و اگرم اون موقع با اعتقاداتش مشکلی نداشتیم و حالا چون تغییر کردیم مشکل پیدا کردیم
واقعا بی منطق ترین حالت ممکنه بخوایم طرفمون تغییر بدیم . هیچوقت هیچکس علامه دهر نیست . جهان بر پایه تفاوت ها قشنگه اگه قرار بود همه یک شکل و یک جور فکر کنه اصلا سنگ رو سنگ بند نبود
مثل اینکه شما بگی همیشه روز باشه ، چون شب ترسناکه
اما ممکنه یکنفر دیگه شب بخاطر خوابش و ارامشش بخواد
اینجور طرز فکری به بلوغ فکری برمیگرده . اگر عمیق تر و بالغانه تر فکر کنید هرگز بخودتون اجازه نمیدید تو حریم شخصی همسرتون برید
و مورد دوم
من خودمم معتقدم اهل بیت قرار نیست به ما چیزی بدن ، چون اونهام انسان هستند مثل ما ، تنها فرق بین ما و اونا اینه ، اونها بیشتر روی خودشون کار کردند
و در مدار خیلی بالایی هستند
اما یک بحثی هست ، گاهی بعضی افراد اهل بیت رو مثل یک پدر معنوی میبینند ، مثلا هندوها بودارو ، یک نفر گاندی رو ، یک نفر مسیح رو ، هرکس دلش ی رهبر ی پدر معنوی میخواد
واقعا چه اشکالی داره ؟
مثل استاد عباسمنش ، از کجا معلوم اگر امام حسین بود شاید حتی بیشتر از استاد عباسمنش محبوب میشد و خود استادم ، شاگردی ایشون میکرد چون اونها قطعا درک بالاتری از قوانین دارند
این مراسم ها قرار نیست هرکس بره داخلش شبیه برگزارکنندش باشه ، گاهی اون مکان به ادم حس خوبی میده
الان من برم اروپا و دلم بخواد یک شب برم دیسکو ادم خراب و لاابالیم ؟ چه ربطی داره اون شب دلم خواسته حال کنم
همسرتونم اون مکان بهش ارامش میده
من خودم امامزاده هارو مثل یک عبادتگاه دوست دارم چون اونجا همه دعا میکنند و بهم فرکانس مثبتی میده
مگه این همه بودا و هندو و چینی نداریم که همشون عبادتگاه دارند ؟؟
من نه افراط دوست دارم نه تفریط اینو بارها استاد تو فایلهاشون گفتند
چون خیلی تند جلو رفتنید
و انقد متعصبانه روی عقایدتون پافشاری میکنید که بخاطرش حتی کارتون به طلاق هم میکشه ؟ ایا هدف استاد اینه ؟
شما از مسیر خارج شدید و بخاطر ثابت کردن ی چیز بی اهمیت ، تمام قوانین یکجا زیر سوال بردید ، حواستون هست اصلا به قوانین عمل نمیکنید ؟؟
و بزور ام سعی در تغییر عقاید دیگران دارید . همون کاری که دارن با ما میکنند بزور روسری سرت کن . شما هم دقیقا همون رفتارو با همسرت داری
اگر واقعا در مسیر به همسرت و عقایدش احترام میزاری .
تعاریف: ساده و غیر ساده نیست توکل به این معناست که: ایمان داشته باشیم خداوند در تمام زمینه ها به ما کمک و هدایت می کند
توکل و امید ما باید همواره: به خداوند باشد امید با توکل: همراه است از رحمت خداوند: نا امید نشویم
کسی که به خداوند توکل داشته باشد: امید دارد کسی که امید دارد: کارها برای او انجام خواهد شد
زمانی که نا امید از لطف خداوند باشیم: مسیر درست را به راحتی فراموش و رها می کنیم قدرت خداوند را: باور کنیم
خداوند: می تواند همه ی ما را هدایت کند ما باید در مدار: دریافت الهامات الهی قرار بگیریم
درباره ی قانون تکامل توضیح دهید؟
از پایه ای ترین قوانین جهان: قانون تکامل است تمام جهان: بر مبنای قانون تکامل عمل می کند
کسی که تکامل خود را طی نکرده باشد: شکست خواهد خورد اگر می خواهیم تکامل خود را به زودی طی کنیم لازم است: اقدام و حرکت کرده و تجربه کسب کنیم اگر از کارهای ساده شروع و به تدریج به کارهای پیچیده بپردازیم: می توانیم زمان تکامل خود را بسیار کوتاه کنیم اگر اقدام نکرده و حرکت نکنیم: با گذشت زمان طولانی باز هم تکامل ما طی نخواهد شد به تعداد تجربیات و از به تدریج شروع کردن: رشد و پیشرفت می کنیم
هنوز نتوانسته ام از مهارت های خود کسب درآمد کنم چه اقدامی انجام دهم؟
این باور را در ذهن خود ایجاد کنیم که:
باید همواره: در حال ساختن ثروت باشیم این باور را که: ما باید همیشه ورودی مالی داشته باشیم در گوشه ی ذهن خود داشته و خود را متعهد کنیم که: همواره ورودی مالی داشته و باورهای ما باید در تمام زمینه ها تغییر کند: تا نتایج مالی برای ما رخ دهد شخصیت ما باید تغییر یابد تا: نتایج ما تغییر کند
چگونه مانند شما قوانین را درک و منطق های قوی پیدا کنیم؟
کنجکاوی و به دنبال الگوهای تکرار شونده گشتن : به ما در این زمینه کمک می کند سرچ ریشه ای کلمات در قرآن: به ما کمک می کند قوانین طبیعت : خود را در الگوهای تکرار شونده نشان می دهند وقتی چیزی در زندگی ما مکررا تکرار می شود: پی به قانون آن خواهیم برد دنیا قانون دارد: قانون از طریق الگوهای تکرار شونده فهمیده و درک می شود
در تجربیات زندگی خود متوجه اتفاقات تکرار شونده خواهیم شد: باید عوامل مشترک رفتارها و باورها را پیدا کرده تا به الگو و قانون آن پی برده و آنها را تغییر دهیم
نگاه شما به روزه چیست؟
هنگام مطالعه قرآن: از ترجمه های داخل پرانتز استفاده نکنیم نرم افزار: جامع التفاسیر نور به ما کمک می کند
زمانی که چندین ترجمه را همزمان مطالعه کنیم: معانی آیات را بهتر درک می کنیم
به دنبال الگوهای تکرار شونده که همان قوانین هستند: در قرآن باشیم
خداوند به وضوح در مورد روزه توضیح داده است: احتیاج به توضیحات بیشتر نیست و در انتهای آیه دلیل گرفتن روزه توضیح داده شده است که برای: کنترل ذهن است
روزه: برای کنترل ذهن و داشتن سلامتی بی نهایت اهمیت دارد
چگونه ذهن خود را در ابتدای مسیر ی که شرایط نامناسبی داشت در مقابل سرزنش دیگران کنترل می کردید و از پس هزینه ها بر می آمدید؟
زمانی که با این قانون آشنا شدم:
ما با افکار و باورهای خود زندگی خود را خلق می کنیم و خداوند همواره ما را هدایت می کند و درهای رحمت خداوند از جایی که فکر آن را هم نمی کنیم به روی ما باز خواهد شد با دانستن این قانون:
ایده هایی به من الهام شد و توانستم زمین مورد نظر خود را به صورت معجزه آسایی خریداری کنم که در مدت زمانی قیمت آن چندین برابر رشد کرد
زمانی که هدف ایشان واضح شد: اقدام به فروش زمین کردند و به شروع کسب و کار خود پرداختند و
ایمان ایشان: به این قانون بسیار بیشتر شد
زمانی که با شجاعت حرکت می کنیم و قدم برمی داریم: درها باز می شود تمام افراد موفق: از صفر یا زیر صفر کسب و کار خود را آغاز کرده و به ثروت و موفقیت دست یافته اند
هیچ گاه: هیچ کسی نمی توانست رفتار نامناسبی با من داشته باشد و اجازه ی چنین رفتاری را به خود نمی داد
اگر کسی در زندگی من دخالت می کرد: به شدت با او برخورد می کردم و کسی کوچکترین تاثیری در زندگی من نداشت
زمانی که ایده ای داریم: باید فارغ از نظر دیگران آن را اجرا کنیم انرٰژی و تمرکز خود را: تنها بر روی خود نه دیگران قرار دهیم
هر کسی با تمام وجود به سمت خواسته هایش حرکت کند: خداوند درها را برای او باز کرده دل ها را برای او نرم می کند
راه ها را برای باز و اتفاقات خوب برای او رخ خواهد داد
ایمان داشته باشیم حرکت کنیم : قدم برداریم و ایرادهای خود را پیدا کرده و اصلاح کنیم
سلام به استادعباسمنش وخانم شایسته عزیز، من حدود2-3 روزهست که عضوسایت شدم وازفایل های های مصاحبه دوستان بااستادرودانلودوگوش کردم،وااااقعا اطلاعات وآگاهی های ارزشمندومفیدی روبدست آوردم شکرخدا، وباخودم گفتم که ازهمبن ابتدا به طورمرتب هم ردپاهاموبذارم وثبت کنم وهم مراتب قدردانی خودم رواول ارخداوندمتعال که منوبه این راه هدایت کردوهم ازاستادبخاطربه اشتراک گذاری آگاهی ها ابرارکنم، خدایاشکرت وممنونم استادوخانم شایسته عزیز
استاد عباسمنش زمانی که در وضعیت مالی خوبی نبود ولی احساس خوبی داشت وقانون را رعایت می کرد و با استفاده از قانون زمین خوبی در بندرعباس خرید بصورت معجزه آسا و به قیمت خوبی فروخت چون هدف خوبی داشت .
خلاصه اینکه وقتی در مسیر درست باشی خداوند مهربان ایده های مناسب را میده تا آرام آرم رشد کنیم کافیه یک کم شجاعت وایمان داشته باشیم
پس نتیجه می گیریم در همه حال توحیدی رفتار کنیم و از قانون استفاده کنیم .
من ی سوال بی جواب داشتم که رئیس ما هر وقت ی چیزی مثل مرخصی ازش میخواستیم جوابش همیشه این بود انشا الله این جواب بعضی وقت ها مثبت بود بعضی وقت ها منفی و ما هیچ وقت نمی فهمیدیم جواب چیه تا نتیجه اعلام میشد برا من سوال بود معنی انشا الله چیه واقعا البته که فکر میکردم ی کلمه خاصه که کمک میکنه تا کار ها بهتر انجام بشه ولی اون این باور منو خراب کرده بود چون بعضی وقتا جواب نمیداد واین سوال همیشه برا من جواب چیه
من این باور رسیدم که خدا هدایت گر است و همواره منو هدایت میکنه و همواره فرستاده ای میفرسته تا اوردنده خیر برکت و راهنمایی من باشه من بعد دیدن فایل رفتم سراغ عقل کل و فرق یرید با یشا رو پرسیدم و بعداز این که به جواب رسیدم با خودم گفتم چقدر قشنگ جواب سوال منو داده خدایی که هدایت گراست و همواره منو هدایت میکنه هم ایمانم قوی تر شد هم جواب سوالمو گرفتم هم کمک کرد که ذهنتو اگانه از روی اتفاقای امروز بردارم چون حسمو بد کرده بود و الان اینقدر حالم قشنگ شد که منی که حوصله دید گاه نوشتن نداشتم گفتم بزار بنویسم و نوشتم
گفته شد تو این فایل رد پامو بذارم هی مقاومت میکردم برم به فایل روز شمار اونجا بنویسم اما با کمی تاخیر چشم گفتم
خدا هدایتی این فایل رو از گالری گوشیم انتخاب کرد برام ، با اینکه قبلا گوش داده بودم ولی انقدر جدید بود گفتم من چرا این حرفارو نشنیدم قبلا
بخشنده بخشایشگر
دارم با خدایی که داره هر روز و هر لحظه قدرتشو نشونم میده قدم به قدم ایمانم قوی تر میشه ، خوب بلده چیکار کنه
من دیشب تا حدود ساعت 3 نصف شب بیدار بودم و تابلویی که برای نمایشگاه استادم گفته بود همه هنر جوها رنگ کنن رو رنگ میکردم
بعد رفتم بخوابم و راس ساعت 6 صبح ، دراز کشیده بودم با سرعت بلند شدم نشستم و چشمامو باز کردم به ساعت نگاه کردم دیدم 6 هست ،گفتم وای بلند بشم برم جلو در مدرسه که به بچه ها گفته بودم میام
گفتم خدای من
این یعنی چی ؟؟؟؟
من روزای دیگه اگر ساعت 3 میخوابیدم اصلا ساعت 6 بیدار نمیشدم و تا ساعت 9 صبح میخوابیدم یا اگر قرار بود جایی برم خوابم میبرد و دیر میکردم
این حسو قشنگ داشتم که خدا بیدارم کرد با چنان سرعتی بلند شدم که خودمم تعجب کرده بودم
زود زنگ زدم به خواهرم که باهم قرار بود بریم و اونم کارای دستیشو بیاره گوشواره و آویز گوشی
بعد که رسیدیم هنوز کسی نبود تو خیابون ساعت 7 اومدن و ما هم وقتی باز کردیم بچه ها که یکی یکی میومدن نگاه میکردن و ازم خرید کردن 50 هزار تومان فروش داشتم
از خواهرمم همینطور
بعد که برگشتیم من رسیدم و نون گرفتم صبحانه خوردم و نیم ساعت خوابیدم و بیدارشدم تمرین رنگ روغنم رو شروع کردم
ظهر دوباره رفتیم یه مدرسه دیگه ، تو راه هی ذهنم میخواست با سوالاش و حرفاش باعث بشه که حسادت کنم
چون خواهرم صبح بیشتر از من فروش داشت
هی میگفت ببین آوردیش ، بچه ها نیومدن سمت کارای تو
و من هی میخواستم تلاش کنم کنترل کنم ذهنم رو ولی هی میگفت
بعد که رسیدسم مدرسه دخترونه ، بیشتر بچه ها جمع شدن سمت وسایلای خواهرم ، و باز هم حسادت تو ذهنم تکرار میشد که دیگه با خواهرم نیام خودش بره
و هی میگفتم طیبه به خودت بیا گوش نده حرف ذهنو
اولا هر کس نرده بون خودشو داره
هر کس طبق باوراش براش مشتری میاد
بعدشم عوامل بیرونی رو شریک قرار نده
و هی میگفتم خدایا کمکم کن
و بعد گفتم میدونم خدا که چرا مشتریم کم شده چون هنوز یاد نگرفتم که اینجور مواقع حسادت نکنم و شرک نورزم
و میگفتم خدایا ببخش سعی میکنم تلاش کنم تصحیح کنم
بعد وقتی هی میگفتم ببخش یه حسی بهم میگفت میبخشمت تو فقط توجه نکن به ذهنت
بعد دوباره رفتیم یه مدرسه غیر انتفاعی اونجا هم نفروختم و تو راه داشتم به رفتارام که همه درونی بود فکر میکردم و طلب بخشش میکردم از خدا و میگفتم سعی میکنم جبران کنم خدا
از اونجا که برگشتیم خواهرم خیلی خوشحال بود که فروش داشت، بعد رسیدیم محله خودمون رفتیم مدرسه ای که 1:40 تعطیل میشد
رفتیم خانم دست فروش هم اونجا بود و خواهرم گفت نکنه بگه گوشواره میفروشه، بچه ها از من خرید نمیکنن گفت من پهن نمیکنم ، اونموقع یاد رفتار خودم افتادم گفتم نه
بعد گفتم هرکس روزیش رو از خدا میگیره وسایلاتو باز کن و بچین
بعد همه مون خداروشکر فروش داشتیم و وقتی مشتری میومد من میگفتم هر کس نرده بون خودشو داره پس طیبه برای توهم مشتری میاد
و گفتم خدایا اگر شرک ورزیدم بیخشم و دوباره حسی بهم میگفت من بخشیدمت چرا هی میگی تو به اشتباهت پی بردی
و بعد خوشحال شدم و سپاسگزاری کردم
همون موقع انقدر هوا گرم بود که گفتم خدایا خنکش میکنی مثل اون روز ؟ یهویی دیدم بعد چند دقیقه ابرا جلو خورشید و گرفتن و آسمون ابری شد و خنک خیلی حس خوبی داشت
و یهویی یه دختر اومد زیر لیوانی نقاشی شده گرفت ازم و 90 شد خیلی خوشحال بودم با فروش صبحم 210 شده بود
وقتی برگشتم خونه باز فکر میکردم گفتم ببین چقدر تو مهربونی خدا که حتی وقتی من اشتباهی کردم زود بخشیدی منو و سپاسگزاری میکردم
حالا ظهر که رسیدم خونه دیدم یه شماره ناشناس بهم زنگ زد برداشتم یه خانم بود گفت شما چرا مدرسه نیومدین گفتم کدوم مدرسه و گفت ازتون آینه گرفتم منتظر بودم این هفته بیاین نیومدین ، گفتم مدرسه پارک ترافیک نیومدم فردا میام و بهم گفت آدرس محله تونو بگو دخترمو بیارم ثبتنام کنم به کلاست تا بهش یاد بدی
اون لحظه یه صدایی بهم گفت فردا باید بری اونجا
چون من تو فکرم یه مدرسه دیگه بود که میخواستم فردا برم اونجا ولی با زنگ زدن مشتریم بهم گفته شد باید بری اونجا
و بهم گفت که آینه دستی رو جاریم دیده خوشش اومده و میخواد سفارش بده فردا بیار
یاد حرف استاد افتادم که میگفت وقتی مدارتون تغییر کنه مشتریاتونم تغییر میکنن و حتی خودشون دنبال شما میان
و همینطورم شد جدیدا مشتریا خودشون میان کارامو میگیرن و شماره مو میگیرن و همین خانم خودش گفت که میام ثبتنام میکنم دخترمو و همه اینا کار خداست که هر لحظه کمکم میکنه
من به جای اینکه بیشتر برای فروشش و پول اومدن به حسابم فکر کنم ، به چند تا چیز فکر میکردم
اینکه خدا چقدر بخشنده هست ،وقتی طلب بخشش کردم مشتری برام آورد با اینکه من امروز چند تا مدرسه رفتم و فروش زیادی نداشتم
و گفتم طیبه این یعنی چی ؟؟؟
یعنی اینکه هیچ کس قدرتی نداره ،حتی تو نمیتونی مانع از روزی دیگری بشی مگر اینکه با افکارت به خودت ظلم کنی که نتیجه اش فروش کمتر بود
و اینکه ببین از جایی که فکرشم نمیکردی مشتری که حتی یادت نبود شماره تو بهش دادی خودش زنگ زد و سفارش داد
پس بسپر به خدا
خدا خوب بلده برای هر کسی چقدر عطا کنه که با توجه به ظرفش دریافت میکنه ، و داشتم به خودم میگفتم و از خدا کمک میخواستم
بعد از ظهر میخواستم برم حموم چند وقتیه من به جای شامپو تخم مرغ میزنم به سرم ، اینبار میخواستم برم تخم مرغ بردارم بهم گفته شد نه ،نباید برداری
گفتم خب پس چی باید به موهام بزنم ؟؟ حس کردم هیچی فقط رفتم آشپزخونه و چشمم به پوست هندوانه افتاد
گفته شد که آب پوست هندونه رو بگیر و به موهاو بزن !پرسیدم آخه چجوری فقط هندونه
باز حس کردم آره نباید چیز دیگه ای به موهات بزنی و گفتم چشم و انجام دادم
بعد شب دیدم تو حیاط مسجد مراسمه که از خونمون دیده میشد گفتم مامان به خواهرم بگو بره وسیله هاشو اونجا بفروشه
یه حسی بهم گفت تو خودت هم برو و من رفتم
میخواستم اول اجازه بگیرم از مسئول مسجد بهم گفته میشد نه اجازه نگیر زود پهن کن
دومین باز بازم خواستم اجازه بگیرم که گفته شد مگه نگفتم نه
بعد رفتم نشستم رو سکوی حیاط جمعیت زیاد بود
یهویی مسئول مسجد رو دیدم رفتم دنبالش تا اجازه بگیرم انگار قشنگ خدا نگهم داشت و حس کردم نه و برگشتم نشستم و وسایلامو رو سکو چیدم
فروش نداشتم
داشتم فکر میکردم گفتم تو چرا میخوای از آدما اجازه بگیری ؟؟ حس میکردم یه جورایی شرک بوده
و چون میشنیدم که اجازه نگیر و گوش بده راحت کارتو بکن ولی من تعلل کردم و به جای زمین رو سکو پهن کردم و فروش نداشتم
حس کردم که کامل نسپردم به خدا و گوش ندادم به حرفش
بعد مراسم که برای روز دختر و ولادت امام رضا بود برگشتیم خونه
چقدر خوبه که دارم کم کم یاد میگیرم تا رفتارامو تحلیل کنم و سعی کنم که اصلاح کنم
سلام آقای عباس منش
من نمیدونم شما این پیام رو میخونید یا نه
من چند ساله دارم تلاش میکنم طبق قران عمل کنم
ولی الان با همسرم سر عقیده به مشکل خوردیم
از خدا خواستم این مشکل رو حل کنه
که شمارو سر راهمون قرار داد
انقدر ناامید بودم که نمیتونم بیان کنم
تا اینکه صحبت های شما رو گوش دادم الان دو سه روزی هست حالم خیلی خوبه به خدا توکل کردم.خواستم خودش این مشکل رو حل کنه.
همسرم میگه من علم و علامت عزاداری رو قبول ندارم و ازش حاجت نمیخوام و حسین رو حاضر و ناظر نمیدونم و فقط از خدا حاجت میخواد من بهش میگم تو مساجد خیلی شرک وجود داره و شما نباید بری میگه من عزاداری امام حسین یه راه هدایت هست من به یاد خدا هستم ولی من بهش میگم وقتی شما میری بین اونها یعنی تایید اون کارها و به تقوای خدا نزدیک تره در اونجا حضور نداشته باشی .حقیقتا من3تا بچه دارم و کارمون به طلاق داره میکشه
چقدر سخته مسلمان باشی و قران خدا تو دستات باشه ولی نتونی کسی رو توجیه کنی
فقط به من گفت ببین نظر آقای عباس منش چیه
من هر چی میگم وقتی تو قران نیومده پس دلیلی بر حضور در عزاداری ها نیست
و یا غذاهای نذری میگم طبق قران باید غذاهایی رو بخوری که نام خدا بر اونها برده باشه نه غذایی که نام بت هاشون هست
سلااام جانم
خدا درخواست شما رو به بهترین شکل ممکن اجابت کرده.
اینکه بین این همه مطالبی که تووی اینترنت و اطرافمون و مشاورهای خانواده و ریش سفیدها و ریش سیاهها و مردمی که ادعای دانشمند بودن دارن،، شما رو با اینجا هدایت کرده، جااای بسی سپاسگزاری داره.
همینکه اینجا پیش ما هستی خیلی خوبه.
دو تا اصل رو همیشه جلوی ذهنت بذار و بزن دنده یک و بیا باهم بریم.
اصل یک؛ روی دیگران حتی روی همسرت توجه نذار، تمرکز و انرژی عزیزت رو روی تغییر کسی نذار
اصلا و عبداً
درسته، خیلی سخته، ولی باید تمرکزت رو از رفتارها و طرز فکرهای نادلخواه همسرت برداری، باید آروم آروم این کار رو تکرار کنی. آروم آروم به ذهنمون که مدام و مدام در حال نشخوار کردن چیزهایی هستش که به ما احساس بدی رو تحمیل میکنه بگیم که؛
یه چند لحظه صبر کن.
درسته که بخشی از وجود منی ولی داری احساسمو و زندگیمو با این حرفهات خراب میکنی.
میخوام احساسم رو بهتر کنم.
با توجه کردن به یه چیزی که احساستون رو یه کم خوبتر بکنه از اون نجواهای ذهن خلاص بشین.
و آگاهانه این تمرین رو انجام بدین
مثلا به ذهنتون بگین که؛
خووب مچ تو رو گرفتم
ای ولله
عجب کار خودتو بدون اینکه من متوجه بشم، مثل یه پشه انجام میدی.
میخوام چند لحظه حالمو خوب کنم
ببین الان که فکر میکنم میبینم که مثلا وجودم سالمه
میخوام چند لحظه سپاسگذار اون خدایی باشم که این نعمتها رو به من داده.
بعد نعمتهات رو 2 تا 5تا 9 تا 20 تا هر چند تا که خواستی میگی و میبینی که داره احساست، حالت، درونت و قلبت خوب میشن.
خیلی خوبه این رو تمرین میکنی
مثل رفتن به باشگاه ورزشی هستش هاااااااا.
تکاملیه
آروم اروم باید ادامه بدی
یا باید افزار زندگیمون رو بدیم به دست همون ذهنی که مدام با نجواها و فکرهای نامناسب میخواد حالمون و زندگیمون رو بد بکنه بدیم
یا اینکه
افزار زندگیمون رو آروم اروم ازش بگیریم و با قلبمون به جاهایی که میخواییم ببریم.
کنترل ذهن اصلی ترین و مهمترین کار زندگی ماست.
که در قرآن با واژه ی تقوا باااااارها و باااااااااااارها تکرار شده و اصل هستش.
شاید از پرتکرارترین کلمه های قرآن.
پس یک اصل مهم اینکه، تمرکزمون رو از روی دیگران برداریم و روی خودمون بذاریم
حالا ذهنمون میگه که؛ بابا تو که توو این زمینه حرف حق رو میزنی و هزارتا دلیل میاره که تو ایرادی نداری، همسرت اشتباه میکنه، باااااااید اونو قانع کنی.
به ذهن عزیزمون بگیم که تصمیم گرفتم که هیچ کس رو اصلاح نکنم و روی نکات متفی هیچ کس تمرکز نکنم.
من میخوام روی خودم کار کنم.
و
اصل دوم؛
هر روز یک ساعت با تمرکز روی این سایت و فایلهای این سایت زمان بذار.
نتیجه صد درصد تضمینی هست
چرا
چون قانون جهان اینه که ورودی های ذهنی مناسب، نتایج زندگی مناسبتری رو خلق میکنه.
آروم اروم زندگیت تغییر میکنه
و از این تغییرات، به شرط اینکه این مسیر رو ادامه بدی، لذت خواهی (خواهیم) برد.
یه مثالی از خودم برات بزنم، خالی از لطف نیست.
منم با همسرم سالها بود مشکل داشتم، حدودا 5 سال و همه ی آشناها و دوستان و فامیل، چه این طرف و چه اون طرف میدونستن که مشکل از طرف من نیست، حتی چند تا مشاور خانواده ای که رفتهدبودیم هم حق رو به من داده بودن
ولی زندگیم داشت بد و بدتر میشد.
تااااا اینکه به لطف خدا با استاد عباسمنش آشنا شدم.
خیییلی از حرفهایی که استاد میگفت با منطق ذهنم و باورهای درونی من متضاد بود
ولی گفتم هدایت شدم، بهتره که تست کنم.
شروع کردم به گوش دادن و فکر کردن به این حرفها.
بعضی جاها یه حرفهایی رو از استاد میشنیدم که از هزارتا فُحش برام سنگینتر بود، ولی استاد توو یه فایلی گفته بود؛
تا حالا اونجوری که خودتون خواستین فکر کردین، تصمیم گرفتین و عمل کردین و از نتیجه ی زندگیتون اونجوری که باید راضی نیستین… ازتون میخوام به خودتون تعهد بدین و تنها سه ماه و فقط سه ماه، اونجوری که من میگم فکر کنید، و عمل کنید
اگه از نتایج راضی بودید که با من ادامه بدین، اگه راضی نبودید شما رو به خیر و ما رو به سلامت
دیدم حرف خوبیه
ادامه دادم
نتایج زندگی ام در همون یک ماه اول با استاد عباسمنش فوقالعاده زیبا شده بود
پیشرفتهای کاری و مالی و سلامتی و….
توو یه فایل رایگان که خییییلی هم ارزشمند هستند، استاد از روابط عاشقانه گفتن
استاد گفت که روی تغییر دادن اخلاق شریک عاطفیتون اصلا تمرکز نکنید
ما باید فقط روی خودمون کار کنیم.
فقط ما باید روی خودمون و بهبود خودمون کار کنیم.
به خودمون عشق بورزیم
با خودمون مهربون تر باشیم
اشتباهاتمون رو ببخشیم
خودمون رو بهبود بدیم
خودمون رو رشد بدیم
و خودمون و خودمون.
و
یه تمرین آسون ولی ی ی ی ی ی سخت دادن.
تمرین این بود که
در روابطتون روی رفتارها، اخلاق و خصوصیات مثبت طرف عاطفیتون زووم کنید، حتی اگه سخت هستش، سعی کنید یکی، دوتا از نکات مثبتش رو شکار کنید.
و
من چون نتایج خوبی از زمینه های دیگه گرفته بودم، استارت کار رو زدم.
کار سختی بود
ذهنم مدام جفتک میپروند جفتک های 4 نعل هااااا
ولی اروم اروم توی ذهنم نکات مثبت همسرم رو میگفتم.
و احساسم خوب میشد.
حتی مواقعی که با هم بحث میکردیم.
(داخل پارانتز؛ از شما ممنونم که باعث شدین قانون روابط رو یادآوری کنم بر ای خودم)
یه روز از روزهای خوب خدا با همسرم سوار ماشین پژو rd شراکتی برادرم و پدرم داشتیم با پسرم به بازار میرفتیم که باز خانومم شروع کرد به بد و بیراه گفتن به مادرم که:
اون مادرت بین من و عروس کوچیکش فرق میذاره
رفته دیروز برای اون یه بلوز خریده.
اون عروسش عزیزتره
اونو توو بغلشون گرفتن و
اینجور حرفها
این در صورتی بود که پدر و مادرم همیشه به خانومم احترام خاصی قائل هستند و همیشه توو رفتارهاشون نشون هم دادند.
داشتم، میخواستم، خودم و حمع و جور کردم که جوابشو بدم.
یه هویی حضرت قلب علیه اسلام گفت که؛ الان موقع انجام تمرین عباسمنش هست.
(الان که این متن رو نوشتم مو به تنم سیخ شد)
شروع کردم با خودم رفتارهای خوب همسرم رو زمزمه کردن.
همسرم داشت بغلم بد و بیراه هاشو میگفت و من داشتم از فداکار ی هاش، از باسلیقه بودنش، از دستپخت عالی اش، با خودم میگفتم و اروم اروم صداش رو از گوشم حذف میشد.
من با این حرفها، خدا شاهده داشتم ذوق میکردم که یه لبخند کوچولویی زدم.
یهو همسرم با عصبانیت بهم گفت که؛
من اینجا از شدت ناراحتی دارم باهات حرف میزنم، تو عوض اینکه به من توجه کنی و ارومم کنی داری به من میخندی؟
گفتم چی گفتی؟
گفت به چی خندیدی؟ حرف خنده داری زدم؟
گفتم نه، میدونی چی شد خندیدم؟
با عصبانیت گفت :نه
گفتم؛ عباسمنش یادته، یه تمرین داده بود، داشتم انجامش میدادم.
گفت تمرین چی؟
گفتم؛ تمرین این بود که من باید روی نکات مثبت تو زووم میکردم
و من این کار رو کردم
به همسرم گفتم؛ با خودم میگفتم که خانومم فداکار هستش، دستپختش عاااالی ه
سلیقه اش و نظم و خونه داریش عااالیه و این حرفها رو که با خودم میگفتم، ذوق کردم و یه لبخندی اومد.
لبخنده برای تمسخر تو نبود، برای خوبیهای تو بود.
خانومم تا نیم ساعت حرفی نزد.
و من این تمرین رو مدتهاس دارم گهگاهی انجام میدم و همیشه نتایج عالیه.
حرف آخرم.
هر روز متعهدانه با این سایت باشید
از فایلهای رایگان بسیار ارزشمند شروع کنید.
ازتون ممنونم که این متن رو نوشتین
از خدا خیلی ممنونم که منو با متن شما کانت کرد
و این جملات رو با دستها و قلب و مغز من نوشت و از استاد عزیزم سپاسگزارم و از خودم که چند وقتیه با تمرکز بیشتری وارد این دانشگاه شدم
سلام دوست عزیزم ، من تجربه شخصی خودم بهت میگم و دوتا پاسخ برات دارم
اول به هیچ وجه سعی در تغییر عقاید طرف مقابلتون نداشته باشید چون قطعا کارتون به جدایی میرسه ، و اون موقع بخودتون میخندید که برای همچین موضوعی طلاق گرفتید .
و ببخشید انقدر رک میگم به شما اصلا مربوط نیست که همسرتون چجور دوست داره رفتار کنه ، کجا بره ، خوبه الان اونم بگه چادر سرت کن ؟ یا مشروب بخور ؟ ما وقتی میخوایم ازدواج کنیم چشم و گوش داریم و میتونیم طرف با اعتقاداتش انتخاب نکنیم
و اگرم اون موقع با اعتقاداتش مشکلی نداشتیم و حالا چون تغییر کردیم مشکل پیدا کردیم
واقعا بی منطق ترین حالت ممکنه بخوایم طرفمون تغییر بدیم . هیچوقت هیچکس علامه دهر نیست . جهان بر پایه تفاوت ها قشنگه اگه قرار بود همه یک شکل و یک جور فکر کنه اصلا سنگ رو سنگ بند نبود
مثل اینکه شما بگی همیشه روز باشه ، چون شب ترسناکه
اما ممکنه یکنفر دیگه شب بخاطر خوابش و ارامشش بخواد
اینجور طرز فکری به بلوغ فکری برمیگرده . اگر عمیق تر و بالغانه تر فکر کنید هرگز بخودتون اجازه نمیدید تو حریم شخصی همسرتون برید
و مورد دوم
من خودمم معتقدم اهل بیت قرار نیست به ما چیزی بدن ، چون اونهام انسان هستند مثل ما ، تنها فرق بین ما و اونا اینه ، اونها بیشتر روی خودشون کار کردند
و در مدار خیلی بالایی هستند
اما یک بحثی هست ، گاهی بعضی افراد اهل بیت رو مثل یک پدر معنوی میبینند ، مثلا هندوها بودارو ، یک نفر گاندی رو ، یک نفر مسیح رو ، هرکس دلش ی رهبر ی پدر معنوی میخواد
واقعا چه اشکالی داره ؟
مثل استاد عباسمنش ، از کجا معلوم اگر امام حسین بود شاید حتی بیشتر از استاد عباسمنش محبوب میشد و خود استادم ، شاگردی ایشون میکرد چون اونها قطعا درک بالاتری از قوانین دارند
این مراسم ها قرار نیست هرکس بره داخلش شبیه برگزارکنندش باشه ، گاهی اون مکان به ادم حس خوبی میده
الان من برم اروپا و دلم بخواد یک شب برم دیسکو ادم خراب و لاابالیم ؟ چه ربطی داره اون شب دلم خواسته حال کنم
همسرتونم اون مکان بهش ارامش میده
من خودم امامزاده هارو مثل یک عبادتگاه دوست دارم چون اونجا همه دعا میکنند و بهم فرکانس مثبتی میده
مگه این همه بودا و هندو و چینی نداریم که همشون عبادتگاه دارند ؟؟
من نه افراط دوست دارم نه تفریط اینو بارها استاد تو فایلهاشون گفتند
چون خیلی تند جلو رفتنید
و انقد متعصبانه روی عقایدتون پافشاری میکنید که بخاطرش حتی کارتون به طلاق هم میکشه ؟ ایا هدف استاد اینه ؟
شما از مسیر خارج شدید و بخاطر ثابت کردن ی چیز بی اهمیت ، تمام قوانین یکجا زیر سوال بردید ، حواستون هست اصلا به قوانین عمل نمیکنید ؟؟
و بزور ام سعی در تغییر عقاید دیگران دارید . همون کاری که دارن با ما میکنند بزور روسری سرت کن . شما هم دقیقا همون رفتارو با همسرت داری
اگر واقعا در مسیر به همسرت و عقایدش احترام میزاری .
به نام خداوند مهربان
سلام استاد و خانم شایسته عزیز
اگر بخواهید توکل را به سادگی تعریف کنید چیست؟
تعاریف: ساده و غیر ساده نیست توکل به این معناست که: ایمان داشته باشیم خداوند در تمام زمینه ها به ما کمک و هدایت می کند
توکل و امید ما باید همواره: به خداوند باشد امید با توکل: همراه است از رحمت خداوند: نا امید نشویم
کسی که به خداوند توکل داشته باشد: امید دارد کسی که امید دارد: کارها برای او انجام خواهد شد
زمانی که نا امید از لطف خداوند باشیم: مسیر درست را به راحتی فراموش و رها می کنیم قدرت خداوند را: باور کنیم
خداوند: می تواند همه ی ما را هدایت کند ما باید در مدار: دریافت الهامات الهی قرار بگیریم
درباره ی قانون تکامل توضیح دهید؟
از پایه ای ترین قوانین جهان: قانون تکامل است تمام جهان: بر مبنای قانون تکامل عمل می کند
کسی که تکامل خود را طی نکرده باشد: شکست خواهد خورد اگر می خواهیم تکامل خود را به زودی طی کنیم لازم است: اقدام و حرکت کرده و تجربه کسب کنیم اگر از کارهای ساده شروع و به تدریج به کارهای پیچیده بپردازیم: می توانیم زمان تکامل خود را بسیار کوتاه کنیم اگر اقدام نکرده و حرکت نکنیم: با گذشت زمان طولانی باز هم تکامل ما طی نخواهد شد به تعداد تجربیات و از به تدریج شروع کردن: رشد و پیشرفت می کنیم
هنوز نتوانسته ام از مهارت های خود کسب درآمد کنم چه اقدامی انجام دهم؟
این باور را در ذهن خود ایجاد کنیم که:
باید همواره: در حال ساختن ثروت باشیم این باور را که: ما باید همیشه ورودی مالی داشته باشیم در گوشه ی ذهن خود داشته و خود را متعهد کنیم که: همواره ورودی مالی داشته و باورهای ما باید در تمام زمینه ها تغییر کند: تا نتایج مالی برای ما رخ دهد شخصیت ما باید تغییر یابد تا: نتایج ما تغییر کند
چگونه مانند شما قوانین را درک و منطق های قوی پیدا کنیم؟
کنجکاوی و به دنبال الگوهای تکرار شونده گشتن : به ما در این زمینه کمک می کند سرچ ریشه ای کلمات در قرآن: به ما کمک می کند قوانین طبیعت : خود را در الگوهای تکرار شونده نشان می دهند وقتی چیزی در زندگی ما مکررا تکرار می شود: پی به قانون آن خواهیم برد دنیا قانون دارد: قانون از طریق الگوهای تکرار شونده فهمیده و درک می شود
در تجربیات زندگی خود متوجه اتفاقات تکرار شونده خواهیم شد: باید عوامل مشترک رفتارها و باورها را پیدا کرده تا به الگو و قانون آن پی برده و آنها را تغییر دهیم
نگاه شما به روزه چیست؟
هنگام مطالعه قرآن: از ترجمه های داخل پرانتز استفاده نکنیم نرم افزار: جامع التفاسیر نور به ما کمک می کند
زمانی که چندین ترجمه را همزمان مطالعه کنیم: معانی آیات را بهتر درک می کنیم
به دنبال الگوهای تکرار شونده که همان قوانین هستند: در قرآن باشیم
خداوند به وضوح در مورد روزه توضیح داده است: احتیاج به توضیحات بیشتر نیست و در انتهای آیه دلیل گرفتن روزه توضیح داده شده است که برای: کنترل ذهن است
روزه: برای کنترل ذهن و داشتن سلامتی بی نهایت اهمیت دارد
خدایا شکرت
عاشقتونیم
به نام خداوند مهربان
سلام استاد و خانم شایسته عزیز
چگونه ذهن خود را در ابتدای مسیر ی که شرایط نامناسبی داشت در مقابل سرزنش دیگران کنترل می کردید و از پس هزینه ها بر می آمدید؟
زمانی که با این قانون آشنا شدم:
ما با افکار و باورهای خود زندگی خود را خلق می کنیم و خداوند همواره ما را هدایت می کند و درهای رحمت خداوند از جایی که فکر آن را هم نمی کنیم به روی ما باز خواهد شد با دانستن این قانون:
ایده هایی به من الهام شد و توانستم زمین مورد نظر خود را به صورت معجزه آسایی خریداری کنم که در مدت زمانی قیمت آن چندین برابر رشد کرد
زمانی که هدف ایشان واضح شد: اقدام به فروش زمین کردند و به شروع کسب و کار خود پرداختند و
ایمان ایشان: به این قانون بسیار بیشتر شد
زمانی که با شجاعت حرکت می کنیم و قدم برمی داریم: درها باز می شود تمام افراد موفق: از صفر یا زیر صفر کسب و کار خود را آغاز کرده و به ثروت و موفقیت دست یافته اند
هیچ گاه: هیچ کسی نمی توانست رفتار نامناسبی با من داشته باشد و اجازه ی چنین رفتاری را به خود نمی داد
اگر کسی در زندگی من دخالت می کرد: به شدت با او برخورد می کردم و کسی کوچکترین تاثیری در زندگی من نداشت
زمانی که ایده ای داریم: باید فارغ از نظر دیگران آن را اجرا کنیم انرٰژی و تمرکز خود را: تنها بر روی خود نه دیگران قرار دهیم
هر کسی با تمام وجود به سمت خواسته هایش حرکت کند: خداوند درها را برای او باز کرده دل ها را برای او نرم می کند
راه ها را برای باز و اتفاقات خوب برای او رخ خواهد داد
ایمان داشته باشیم حرکت کنیم : قدم برداریم و ایرادهای خود را پیدا کرده و اصلاح کنیم
خدایا شکرت
عاشقتونیم
،امروز15شهریور1403 هست سلام به استادعباسمنش وخانم شایسته عزیز، من حدود2-3 روزهست که عضوسایت شدم وازفایل های های مصاحبه دوستان بااستادرودانلودوگوش کردم،وااااقعا اطلاعات وآگاهی های ارزشمندومفیدی روبدست آوردم شکرخدا، وباخودم گفتم که ازهمبن ابتدا به طورمرتب هم ردپاهاموبذارم وثبت کنم وهم مراتب قدردانی خودم رواول ارخداوندمتعال که منوبه این راه هدایت کردوهم ازاستادبخاطربه اشتراک گذاری آگاهی ها ابرارکنم، خدایاشکرت وممنونم استادوخانم شایسته عزیز
سلام به استادعباسمنش وخانم شایسته عزیز، من حدود2-3 روزهست که عضوسایت شدم وازفایل های های مصاحبه دوستان بااستادرودانلودوگوش کردم،وااااقعا اطلاعات وآگاهی های ارزشمندومفیدی روبدست آوردم شکرخدا، وباخودم گفتم که ازهمبن ابتدا به طورمرتب هم ردپاهاموبذارم وثبت کنم وهم مراتب قدردانی خودم رواول ارخداوندمتعال که منوبه این راه هدایت کردوهم ازاستادبخاطربه اشتراک گذاری آگاهی ها ابرارکنم، خدایاشکرت وممنونم استادوخانم شایسته عزیز
به نام خداوند مهربان وهدایتگر
سلام
وقت همگی بخیر وشادی
استاد عباسمنش زمانی که در وضعیت مالی خوبی نبود ولی احساس خوبی داشت وقانون را رعایت می کرد و با استفاده از قانون زمین خوبی در بندرعباس خرید بصورت معجزه آسا و به قیمت خوبی فروخت چون هدف خوبی داشت .
خلاصه اینکه وقتی در مسیر درست باشی خداوند مهربان ایده های مناسب را میده تا آرام آرم رشد کنیم کافیه یک کم شجاعت وایمان داشته باشیم
پس نتیجه می گیریم در همه حال توحیدی رفتار کنیم و از قانون استفاده کنیم .
سلام عرض ادب
خیلی عالی بود
من ی سوال بی جواب داشتم که رئیس ما هر وقت ی چیزی مثل مرخصی ازش میخواستیم جوابش همیشه این بود انشا الله این جواب بعضی وقت ها مثبت بود بعضی وقت ها منفی و ما هیچ وقت نمی فهمیدیم جواب چیه تا نتیجه اعلام میشد برا من سوال بود معنی انشا الله چیه واقعا البته که فکر میکردم ی کلمه خاصه که کمک میکنه تا کار ها بهتر انجام بشه ولی اون این باور منو خراب کرده بود چون بعضی وقتا جواب نمیداد واین سوال همیشه برا من جواب چیه
من این باور رسیدم که خدا هدایت گر است و همواره منو هدایت میکنه و همواره فرستاده ای میفرسته تا اوردنده خیر برکت و راهنمایی من باشه من بعد دیدن فایل رفتم سراغ عقل کل و فرق یرید با یشا رو پرسیدم و بعداز این که به جواب رسیدم با خودم گفتم چقدر قشنگ جواب سوال منو داده خدایی که هدایت گراست و همواره منو هدایت میکنه هم ایمانم قوی تر شد هم جواب سوالمو گرفتم هم کمک کرد که ذهنتو اگانه از روی اتفاقای امروز بردارم چون حسمو بد کرده بود و الان اینقدر حالم قشنگ شد که منی که حوصله دید گاه نوشتن نداشتم گفتم بزار بنویسم و نوشتم
خیلی خوب بود خیلی حمد میگم رب العالمین رو
و تشکر میکنم از شماهم که فرستاده خدا بودین
من باختم استاد باید قوی باشی مثل بروسلی سلام جناب عباسمنش عزیز
این فایل رو توسط دکمه«مرا به سمت نشانه ام هدایت کن» پیدا کردم.
دقیقا جمله به جمله، چیزی هست که من نیاز داشتم بشنوم.
این روزا همش داره بهم الهام میشه که حرکت کن تا مثل باتلاق گندیده نشی، بعد شما تو این ویدیو میگید حرکت کن تا در ها به روت باز بشه.
این روزا همش میگم چطوری ؟ خدا بهم میگه از راه هایی که فکرشم نمیکنی، بعد همین حرف رو از شما هم میشنوم.
و بقول قرآن، در این ها نشانه هایی ست برای کسانی که می اندیشند.
الهی شکرت. مهدی حسنی
سلام جناب عباسمنش عزیز
این فایل رو توسط دکمه«مرا به سمت نشانه ام هدایت کن» پیدا کردم.
دقیقا جمله به جمله، چیزی هست که من نیاز داشتم بشنوم.
این روزا همش داره بهم الهام میشه که حرکت کن تا مثل باتلاق گندیده نشی، بعد شما تو این ویدیو میگید حرکت کن تا در ها به روت باز بشه.
این روزا همش میگم چطوری ؟ خدا بهم میگه از راه هایی که فکرشم نمیکنی، بعد همین حرف رو از شما هم میشنوم.
و بقول قرآن، در این ها نشانه هایی ست برای کسانی که می اندیشند.
الهی شکرت.
به نام ربّ
سلام با بی نهایت عشق برای شما
رد پای 25 اردیبهشت من
گفته شد تو این فایل رد پامو بذارم هی مقاومت میکردم برم به فایل روز شمار اونجا بنویسم اما با کمی تاخیر چشم گفتم
خدا هدایتی این فایل رو از گالری گوشیم انتخاب کرد برام ، با اینکه قبلا گوش داده بودم ولی انقدر جدید بود گفتم من چرا این حرفارو نشنیدم قبلا
بخشنده بخشایشگر
دارم با خدایی که داره هر روز و هر لحظه قدرتشو نشونم میده قدم به قدم ایمانم قوی تر میشه ، خوب بلده چیکار کنه
من دیشب تا حدود ساعت 3 نصف شب بیدار بودم و تابلویی که برای نمایشگاه استادم گفته بود همه هنر جوها رنگ کنن رو رنگ میکردم
بعد رفتم بخوابم و راس ساعت 6 صبح ، دراز کشیده بودم با سرعت بلند شدم نشستم و چشمامو باز کردم به ساعت نگاه کردم دیدم 6 هست ،گفتم وای بلند بشم برم جلو در مدرسه که به بچه ها گفته بودم میام
گفتم خدای من
این یعنی چی ؟؟؟؟
من روزای دیگه اگر ساعت 3 میخوابیدم اصلا ساعت 6 بیدار نمیشدم و تا ساعت 9 صبح میخوابیدم یا اگر قرار بود جایی برم خوابم میبرد و دیر میکردم
این حسو قشنگ داشتم که خدا بیدارم کرد با چنان سرعتی بلند شدم که خودمم تعجب کرده بودم
زود زنگ زدم به خواهرم که باهم قرار بود بریم و اونم کارای دستیشو بیاره گوشواره و آویز گوشی
بعد که رسیدیم هنوز کسی نبود تو خیابون ساعت 7 اومدن و ما هم وقتی باز کردیم بچه ها که یکی یکی میومدن نگاه میکردن و ازم خرید کردن 50 هزار تومان فروش داشتم
از خواهرمم همینطور
بعد که برگشتیم من رسیدم و نون گرفتم صبحانه خوردم و نیم ساعت خوابیدم و بیدارشدم تمرین رنگ روغنم رو شروع کردم
ظهر دوباره رفتیم یه مدرسه دیگه ، تو راه هی ذهنم میخواست با سوالاش و حرفاش باعث بشه که حسادت کنم
چون خواهرم صبح بیشتر از من فروش داشت
هی میگفت ببین آوردیش ، بچه ها نیومدن سمت کارای تو
و من هی میخواستم تلاش کنم کنترل کنم ذهنم رو ولی هی میگفت
بعد که رسیدسم مدرسه دخترونه ، بیشتر بچه ها جمع شدن سمت وسایلای خواهرم ، و باز هم حسادت تو ذهنم تکرار میشد که دیگه با خواهرم نیام خودش بره
و هی میگفتم طیبه به خودت بیا گوش نده حرف ذهنو
اولا هر کس نرده بون خودشو داره
هر کس طبق باوراش براش مشتری میاد
بعدشم عوامل بیرونی رو شریک قرار نده
و هی میگفتم خدایا کمکم کن
و بعد گفتم میدونم خدا که چرا مشتریم کم شده چون هنوز یاد نگرفتم که اینجور مواقع حسادت نکنم و شرک نورزم
و میگفتم خدایا ببخش سعی میکنم تلاش کنم تصحیح کنم
بعد وقتی هی میگفتم ببخش یه حسی بهم میگفت میبخشمت تو فقط توجه نکن به ذهنت
بعد دوباره رفتیم یه مدرسه غیر انتفاعی اونجا هم نفروختم و تو راه داشتم به رفتارام که همه درونی بود فکر میکردم و طلب بخشش میکردم از خدا و میگفتم سعی میکنم جبران کنم خدا
از اونجا که برگشتیم خواهرم خیلی خوشحال بود که فروش داشت، بعد رسیدیم محله خودمون رفتیم مدرسه ای که 1:40 تعطیل میشد
رفتیم خانم دست فروش هم اونجا بود و خواهرم گفت نکنه بگه گوشواره میفروشه، بچه ها از من خرید نمیکنن گفت من پهن نمیکنم ، اونموقع یاد رفتار خودم افتادم گفتم نه
بعد گفتم هرکس روزیش رو از خدا میگیره وسایلاتو باز کن و بچین
بعد همه مون خداروشکر فروش داشتیم و وقتی مشتری میومد من میگفتم هر کس نرده بون خودشو داره پس طیبه برای توهم مشتری میاد
و گفتم خدایا اگر شرک ورزیدم بیخشم و دوباره حسی بهم میگفت من بخشیدمت چرا هی میگی تو به اشتباهت پی بردی
و بعد خوشحال شدم و سپاسگزاری کردم
همون موقع انقدر هوا گرم بود که گفتم خدایا خنکش میکنی مثل اون روز ؟ یهویی دیدم بعد چند دقیقه ابرا جلو خورشید و گرفتن و آسمون ابری شد و خنک خیلی حس خوبی داشت
و یهویی یه دختر اومد زیر لیوانی نقاشی شده گرفت ازم و 90 شد خیلی خوشحال بودم با فروش صبحم 210 شده بود
وقتی برگشتم خونه باز فکر میکردم گفتم ببین چقدر تو مهربونی خدا که حتی وقتی من اشتباهی کردم زود بخشیدی منو و سپاسگزاری میکردم
حالا ظهر که رسیدم خونه دیدم یه شماره ناشناس بهم زنگ زد برداشتم یه خانم بود گفت شما چرا مدرسه نیومدین گفتم کدوم مدرسه و گفت ازتون آینه گرفتم منتظر بودم این هفته بیاین نیومدین ، گفتم مدرسه پارک ترافیک نیومدم فردا میام و بهم گفت آدرس محله تونو بگو دخترمو بیارم ثبتنام کنم به کلاست تا بهش یاد بدی
اون لحظه یه صدایی بهم گفت فردا باید بری اونجا
چون من تو فکرم یه مدرسه دیگه بود که میخواستم فردا برم اونجا ولی با زنگ زدن مشتریم بهم گفته شد باید بری اونجا
و بهم گفت که آینه دستی رو جاریم دیده خوشش اومده و میخواد سفارش بده فردا بیار
یاد حرف استاد افتادم که میگفت وقتی مدارتون تغییر کنه مشتریاتونم تغییر میکنن و حتی خودشون دنبال شما میان
و همینطورم شد جدیدا مشتریا خودشون میان کارامو میگیرن و شماره مو میگیرن و همین خانم خودش گفت که میام ثبتنام میکنم دخترمو و همه اینا کار خداست که هر لحظه کمکم میکنه
من به جای اینکه بیشتر برای فروشش و پول اومدن به حسابم فکر کنم ، به چند تا چیز فکر میکردم
اینکه خدا چقدر بخشنده هست ،وقتی طلب بخشش کردم مشتری برام آورد با اینکه من امروز چند تا مدرسه رفتم و فروش زیادی نداشتم
و گفتم طیبه این یعنی چی ؟؟؟
یعنی اینکه هیچ کس قدرتی نداره ،حتی تو نمیتونی مانع از روزی دیگری بشی مگر اینکه با افکارت به خودت ظلم کنی که نتیجه اش فروش کمتر بود
و اینکه ببین از جایی که فکرشم نمیکردی مشتری که حتی یادت نبود شماره تو بهش دادی خودش زنگ زد و سفارش داد
پس بسپر به خدا
خدا خوب بلده برای هر کسی چقدر عطا کنه که با توجه به ظرفش دریافت میکنه ، و داشتم به خودم میگفتم و از خدا کمک میخواستم
بعد از ظهر میخواستم برم حموم چند وقتیه من به جای شامپو تخم مرغ میزنم به سرم ، اینبار میخواستم برم تخم مرغ بردارم بهم گفته شد نه ،نباید برداری
گفتم خب پس چی باید به موهام بزنم ؟؟ حس کردم هیچی فقط رفتم آشپزخونه و چشمم به پوست هندوانه افتاد
گفته شد که آب پوست هندونه رو بگیر و به موهاو بزن !پرسیدم آخه چجوری فقط هندونه
باز حس کردم آره نباید چیز دیگه ای به موهات بزنی و گفتم چشم و انجام دادم
بعد شب دیدم تو حیاط مسجد مراسمه که از خونمون دیده میشد گفتم مامان به خواهرم بگو بره وسیله هاشو اونجا بفروشه
یه حسی بهم گفت تو خودت هم برو و من رفتم
میخواستم اول اجازه بگیرم از مسئول مسجد بهم گفته میشد نه اجازه نگیر زود پهن کن
دومین باز بازم خواستم اجازه بگیرم که گفته شد مگه نگفتم نه
بعد رفتم نشستم رو سکوی حیاط جمعیت زیاد بود
یهویی مسئول مسجد رو دیدم رفتم دنبالش تا اجازه بگیرم انگار قشنگ خدا نگهم داشت و حس کردم نه و برگشتم نشستم و وسایلامو رو سکو چیدم
فروش نداشتم
داشتم فکر میکردم گفتم تو چرا میخوای از آدما اجازه بگیری ؟؟ حس میکردم یه جورایی شرک بوده
و چون میشنیدم که اجازه نگیر و گوش بده راحت کارتو بکن ولی من تعلل کردم و به جای زمین رو سکو پهن کردم و فروش نداشتم
حس کردم که کامل نسپردم به خدا و گوش ندادم به حرفش
بعد مراسم که برای روز دختر و ولادت امام رضا بود برگشتیم خونه
چقدر خوبه که دارم کم کم یاد میگیرم تا رفتارامو تحلیل کنم و سعی کنم که اصلاح کنم
و از مسیرم لذت میبرم هر لحظه
خدایا بی نهایت ازت سپاسگزارم
خانم طیبه عزیز
ردپای شما یک کلاس عملی فوق العاده از درس های استاد بود برای من
بهتون تبریک می گم چقدر زیبا تحلیل می کنید ، چقدر خوب دهنتون رو می شناسید و مانیتور می کنید
چقدر جالب نتایج رو به کانون توجه و تمرکز ربط می دید و این رابطه رو دقیق درک کردید و اصلاح می کنید
من ایمان دارم به زودی کلی خبر خوب بهمون می دید
در پناه الله یکتا
به نام ربّ
سلام ژاله جان
خیلی سپاسگزارم از شما و توجهتون و وقت با ارزشی که برای خوندن رد پای من گذاشتین
و بابت این همه انرژی خوبی که برام فرستادین و نوشتین
ان شاء الله به زودی در مسیر تکاملم سعی و تلاشمو بکنم و از مسیرم لذت ببرم و خواسته هام یکی یکی به صورت طبیعی رخ بدن
برای شما هم بی نهایت عشق و شادی و سلامتی و آرامش و ثروت از خدا میخوام