مصاحبه با استاد | تفاوت «تسلیم بودن دربرابر خداوند» با «تسلیم شدن دربرابر مسائل» - صفحه 111


  • نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
  • فایل تصویری مصاحبه با استاد | تفاوت «تسلیم بودن دربرابر خداوند» با «تسلیم شدن دربرابر مسائل»
    246MB
    24 دقیقه
  • فایل صوتی مصاحبه با استاد | تفاوت «تسلیم بودن دربرابر خداوند» با «تسلیم شدن دربرابر مسائل»
    22MB
    24 دقیقه
توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

1663 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    Zhila J گفته:
    مدت عضویت: 3742 روز

    سلام

    من هربار فایلی رو گوش میدم ودرسها ومثالهایی رو از آقای عباسمنش میشنوم ، میرم تو زندگی خودم میگردم وسعی میکنم با مسائل زندگی خودم ، قانون رو بسنجم ودرک کنم.

    یادمه برادرم که عاشق بازی شطرنج بود وکلی کتاب درباره ی شطرنج خریده بود کلی تکنیک بلد بود ، به من پیشنهاد بازی داد من چیز زیادی بلد نبودم فقط در حد حرکت های مهره ها که چه جوری حرکت میکنند میدونستم منم قبول کردمو شروع کردیم به بازی.

    من تنها کاری که میکردم تمرکز کامل به کل صفحه ی شطرنج بود وتمام حرکت های مهره هارو بعدهر بازی برادرم وخودم زیر نظر داشتم ،ودقت میکردم اگر این حرکت را انجام بدم چه راههایی برای حریفم باز میشه وانقدر بازیمون طولانی شد که ساعتها طول کشید وبرادرم که حرفه ایتر بود باخت ومن برنده شدم سه بار بازی کردیم وهر سه بار شم من بردم دیگه توپوست خودم از شادی نمی گنجیدم بعدش با خان عمو بازی کردم وبرنده شدم،

    میخوام بگم من تسلیم این نشدم که برادرم وخان عمو بیشتر میدونن ومن نادان تر از اونا هستم وباجسارت وبا اتکا به خدای درونم وکمک گرفتن ازاو از عهده ی حل مسئلم براومدم…

    میتونم بگم من تو زندگیم هرچی دارم وبه هرچی رسیدم خودم به لطف خدا بدست آوردم وهرگز تسلیم کمبودها نشدم وسعی کردم مسئله ام وخواسته ام را حل کنم و در خانواده ی پدریم هیچ کس بهم کمک نکرد

    من خودم به تنهایی کار کردم ، خودم دنبال کسب مهارت هام رفتم ، حتی رانندگی رو خودم به تنهایی کلاس رفتم وآموختم و موقع امتحان تازه به خواهرم گفتم باهام اومد و بعد از امتحان ازماشین آزمون که پیاده شدم رفتم پیش خواهرم گفتم نمیدونم قبول شدم یا نه چون گفت برو دفتر ،خواهرم خندید وگفت خب دختر قبول شدی باید بری تا گواهینامت رو صادر کنندومن فقط خوشحال شدم همین.

    من خودم بیشتر مسائلم رو با توکل به خدا انجام میدادم ولی بعد ازدواج ، به خاطر باورهای غلط که یاد گرفته بودم توقع ام از همسرم بود که منو کامل تامین کنه وتسلیم یه سری باورهای غلط بودم و قبول نمی کردم کار کنم .همسرم در حد خودش تلاش میکرد ومن بیشتر میخواستم وبهش ارزش قائل نبودم.

    از وقتی با آگاهیهایی که خداوند از طریق دستان پرتوانش مثل استاد عباس منش ومریم بانوی عزیز بهم داد تونستم با رعایت قوانین الهی ، با احساس لیاقت زندگیمو متحول کنم وزندگی جدید بسازم البته همسرم زیاد در جریان قوانین نیست ولی منو فرزندانم با کمک هم وبا توکل به خداوند داریم مسائل مون رو کم کم حل میکنیم، هر چند اینم زیاد قانعم نمیکنه، چون اونا هم ترمز وپاشنه آشیل خودشونو دارن ومن باید مستقل عمل کنم تا رشد درستری طبق قوانینی که یاد گرفتم داشته باشم .

    ولی در کل از زمان دختریم تا به الآن، به خاطر جسارت وپایداریم برای حل مسائل شخصیم و رسیدن به خواسته هام خیلی خیلی خیلی زیاد خوشحالم وراضیم چرا که همین منو پخته تر وموفقترم کرده وحالا که به پشت سرم نگاه میکنم میبینم که دیگه اون آدم سابق نیستم ،حتی اینو در تغییر برخورد بقیه با خودم حس کردم که چقدر رفتارشون با من محترمانه تر شده واین خیلی خوبه.

    از خدای رحمان ،برای خودم وبرای همه آرزو میکنم که بزرگتر از مسائل زندگیمون باشیم وراحت بتونیم حلشون کنیم .

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 13 رای:
  2. -
    نازیلا محجوب گفته:
    مدت عضویت: 740 روز

    لِلّه مُلک السموات و الَارض

    خداوند را هست پادشاهی آسمان و زمین.

    سلام و درودها خدمت استاد خوبم و دوستان عزیز.

    استاد شما نمونه‌ی یک فرد متعهد و با اراده هستید و این تسلیم بودنِ شما و کار کردن روی خودتون در اوجِ سختی ها ، به قولِ شما در دوره عزت نفس؛ وسط راه گریه نکردن عالیه!

    من تسلیم بودنُ اونجا فهمیدم که در رحمم دو فیبروم دکتر تشخیص کرده بود و باید عمل میشدم طبقِ گفته های ایشون، چون وضع پریودم مناسب نبود اصن

    برا یک دخترِ مجرد عمل رحم کمی نگران کننده است حالا جدا از نگرانی ،من ترسو بودم

    هی گذشته دردناکم جلوم رژه می‌رفت

    نجواها زیاد بود ک ببین نازی آخه تو چقد بدبختی بیچاره، عمل شو و اوجِ مشکلات و سختی ها را یکبار دیگه متحمل شو.

    گریه های زیاد سراغم می آمد

    دردم اونجا بیشتر میشد که زمانی ک نامزد شدم این مشکل برام پیش شد.

    بس ک ایشان بامن دعوا و مرافعه داشتن بامن، حوصله منو نداشتم دریک حرکت کوچک شروع بود بحث کنه، جیغ بزنه و بگه جدا بشیم

    اون موقع من آلمانی هم میخوندم برا مهاجرت، فشار این زبان زیاد بود برام، دوری از خود ایشان نیز بود ک مثل خیلیا از نزدیک ندیده بودمش ایشون آلمان و من کابل

    دعوای ایشان باعث بیخوابی و اصن یک حالت خارج از کنترل شده بود برام ک تا الانم مونده

    درهمون حین دچار این بیماری فیبروم شدم اون موقع گفتن نه کوچکه نگران نباش

    بعد جدایی ایشون یکسال بعد دوتا شدن فیبروم ها، و من هی اونو مسبب میدانستم

    تازه عضو سایت شده بودم

    هزینه عمل زیاد بود

    برا برادر من ک خرج ما را میده این پول هیچی هیچی نبود ولی خوب زورش میده بما پول بده چنان قهر و اعصاب خراب بود

    من یا مادر پدرم ک مریض بشیم بگیم دوا بیاره بیحد عصبی و ناراحت میشه

    همون روز ک از عملم خبر شد اینقد عصبی بود

    اینقد زشت ، یادم نمیره

    این مقدار پول عمل در برابر دارایی ک ایشان داره هیچه بخدا

    ولی خب چی بگم

    تصمیم گرفتم برم یک شفاخانه دولتی تا شخصی که هزینه نداره ک من منت خور ایشون نشم با وجودی ک من النگوهامو بخاطر نامزدی ایشون فروخته و داده بودم

    من همون روز یادمه فایل مصاحبه با دوستان صحبت های رزای عزیزو در مورد تسلیم بودنش یادمه ، منم گفتم خدایا من بتو تسلیمم،چه عمل بشم چه نشم اصن میرم دولتی عیب نداره ک محیطش پاکیزه نبود

    من بتو تسلیمم خدای خوبم

    همون روز باید پیش یک دکتر دیکه هم میرفتم تا نتیجه صد درصدی عمل تشخیص میشد

    ایشون از دکتران همکار برادرم در دفترشون بود

    من وقتی رفتم حدود 30 دقیقه زیر معاینه تلویزیونی بودم

    که آخر گفتن این فیبروم ها انقد کوچک هستن ک حاجت عمل نیست تحت دوا باش و بس.

    یادمه اون روز یکی از دوستان نزدیکم هم وقتی براش ازین موضوع گفته بودم با یکی از دوستانش ک ماما بودن درمیان گذاشته بود مشکل منو و من همون روز هم با ایشون تماس داشتم .

    دست خدا رو ببین.

    ایشون خانم برادر یکی از سیاسیون خیلی برجسته افغانستان ک نمیشه اسم ببرم بودن ک برادرش معاون اول حکومت سابق هم بودن و کاندیدای ریاست جمهوری همچنان، من چندماه قبلشُ بگم

    همین دوستم بمن گفت نازی تو در روانشناسی خوبی بیا به یک دوستم مشوره بده در ذهنش بعضی تصورات میاد از نقاشی بگو براش علت چیه ک هی میبینه

    من دقیق یادمم نمیاد چی گفتم فقط یادمه یک وایس 4 یا 3 دقیقه ایی براش ارسال کردم که حای محتواش الان یادمم نیست

    این یادمه ک دنبال آرزوتون برین اگه هی بارها این تصویر در ذهنتون میاد همینقد یادمه

    نگو ایشون همان خانم برادر اون فرد سیاسی بود و من نمی دانستم

    شما باور کنید به الله متعال که وقتی بامن تماس گرفتن چنان گرم، چنان خودمانی، چنان نازی جان میگفتن ک انگار صدسال بود منو می شناختن، انگار بارها و بارها وایس منو شنیده بودن و درسی گرفتن بودن ازش

    گرچه من چیزی خاص هم نگفته بودم

    اما چنان برخورد عالی ک منو شرمنده رفتار نیکشون کردن

    از معایناتم پرسیدن در بهترین شفاخانه کابل کار میکردن با فرانسوی‌ها، و بهم دل جمعی دادن ک هیچی نیست

    دکترها بعضا بخاطر پول میخوان عمل فیبروم در کابل انجام بدن و داستان مادرشُ کرد ک ایشون هم دو دانه فیبروم دارن و بخاطر مادرش اصن ماما شدن و بعد گذشت یک عمر تاحال مادرش سلامته و عمل نکرده

    منم ک نزدِ همکار برادرم ک رفتم همین حرفها رو زدن

    من اون روز معنی تسلیم شدنُ فهمیدم.

    بعد دکتر، اون خانم دکتر بازم پیام کردن معایناتو بهم بفرست در فرانسه بودن و من به ایشون فرستادم و ایشون عین یک خواهر دلسوز از روی عکس معاینه بازم بهم گفتن ک هیچی نیست . حتی گفتن روز پریودتو بگو یادداشت کنم ک ببینم تو سیکل ات چند روزُ دربرمیگیره

    بخدا کسی اینطور با مهربانی در مورد پریودم هرگز نپرسیده بود حتی مادرم

    و همون یک مشوره ک اصن نمیدانم خداشاهده چی پرونده بودم بهشون نتیجش به سمتم برگشت.

    خوبی، خوبی بیشتر میاره.

    من دوماه قبل بازم رفتم جهت معاینه، چون یک آب گرم کن 20 کیلویی را بلند کرده بودم و یک درد زیاد در کمرم بود

    اول نمیخواستم برم ترس اینکه نگن فیبرومت بزرگ شده یا فلان، نرفتم درد به جون گرفتم و از درد گریه میکردم اما خودمو درگیر یک فیلم کره‌ایی کردم و توجه ام از درد کم کردم و درد کم شد اما یکروز ک پریود شدم بعد 7 روز بعدش ترسیدم چیز بد در راه نباشه دل سپردم با توکل خدا رفتم بازم معاینه کردن، چنان با ایمان رفتم.

    از قضا اون روز خودِ دوستِ برادرم ک آقا بودن در مطب آمده بود. اینو هم بگم برادر من فارمسست هست و دریک دفتر دوا بین المللی کار میکنه و دوستاش همه دکتر هستند.

    از قضا این آقا از خانمش هم بیشتر لایق و حاذق تربودن طبق گفته برادرم

    ایشون منو معاینه کردن گفتم خواهر دکتر مجیدم، شناختن و بعد معاینه گفتن شما دچار اسپاسم و گرفتگی درد کمر شدین هیچ چیز خاصی نیست

    و اونقد فیبروم هاتون کوچک است ک جای هیچ نگرانی نه، کلیه هامو هم دیدن گفتن عالی کار میکنه هیچ سنگی نداره

    اونقد خوب رفتار کردن حتی هزینه هم پرداختم قبول نکردن، دفعه قبل هم خانمش ک همکار برادرمه ایشون هم قبول نکردن.

    من با دلِ جمع برگشتم

    این درحالی بود وقتی تازه دچار این مشکل شده بودم به چند دوستم گفتم بشدت روحیه منو خراب کردن ک عمل کن راحت نشین برو یه کاری کن فلانی اینطور شد فلانی اون طور

    ولی من دیگه به هیچکس از بیماریم نگفتم

    من الان خیالمم نیست

    باور دارم خوب شدم

    هر صبح طبقِ کتاب قدرت راندا برن، بدنم ازینکه سلامت شده شکر میگم و تجسم میکنم سلامت شدم.

    من به قدرت فراتر سلول های بدنم ایمان آوردم که الله متعال قدرتی در درون من به ودیعه گذاشته و من سلامت میشم.

    یک داستانِ دیگه هدایتمم بنویسم شاید برا دوستان انگیزه شد.

    معده من اصلا درست کار نمیکرد. باوجود نخوردن هیچ غذای چرب یا فست فود دائم معده درد و رفلاکس معده بود بامن، اونقد ک هرچی میخوردم حالم بد میشد

    همون روز ک آب گرمن 20 کیلویی رو بلند کردم و رگ به رگ شد کمرم، من تا چند ساعت بعدش هم کمرم خوب بود . گفتم خدایا هدایت کن چیکار کنم برا معده ام

    صدا واضح گفت برو عطاری یونانی بگیر

    آقا من رفتم

    دم خونه ما هم بود

    رفتم چند نفر بود. من مشغول خریدن بودم از چند ترکیب برا معده، یهو یک مرد داخل شد.

    اون روز عین دیروز یادمه

    یک مرد مثل شمس بود

    هوشیار ولی انگار طعنه دیوانگی بهش زده باشن

    با یک نگاه طرفم گفت چی میخری؟

    گفتم برا معده

    گفت چی شده ترا

    با الفاظ تند میگفت

    نمیدونم دیدین یانه, یه آدمایی ک با الفاظ صریح و سریع ولی بشدت رک و صادقانه حرف میزنن که بهشون طعنه زشت بودن زده میشه ولی زشت نیستن!

    بمنم گفته چته دختر

    یک مرد قد بلند ،قوی هیکل، با موهای مجعد ولی سفید،یعنی سفیدی زودرس چون پیر نبود جوان و کاکه بود.

    گفت چرا میخک نمیخوری؟

    گفتم برا چی؟

    گفت تو فایده میخک نمیدانی؟

    گفتم نه!

    گفت در خارج خیلی از میخک استفاده داره در اینجا بهش اهمیت نمیدن

    گفت از بالا و پایین تمام بدنت پاک میکنه

    این مکالمه ما درحالی بود ک صاحب دکان اونجا وایستاده و صحبت های ما را میشنوه اصن عطار نبود یا طبیب

    من گفتم شاید بدش بیاد یکی داخل شده بگه اینو بخر اونو نخر

    ولی اتفاقا داشت می‌شنید ک ما چی میگیم

    و بعد من را قانع کرد اون پسر ک من میخک بخرم.

    و من خریدم

    ایشون برا خودش و یک فردی ک باخودش آورده بود در عطاری میخک خرید.

    چی شد ک من رفتم عطاری و چی شد اون آدم مثل شمس وارد بشه و بمن بگه این کارو بکن

    وقتی آمدم یادِ حرفآ زن برادرم افتادم ک گفته بود برا اچ پایلوری یا همان میکروب معده میخک خورده بود و خوب شده بود.

    بعد سرچ کردم دیدم بله چقد فایده داره

    حتی برا پلی کیستیک یا تنبلی تخمدان رحم فایده داره.

    من شروع کردم میخک خوردن و معده ام بهتر شد درد داشت ولی دیگه دوای معده نخوردم

    این همزمان شد با خوندان فواید عسل و جوشانده پیاز برا بهبود درد کمرم ک گفتم آب گرم کن بلند کرده بودم

    من شروع کردم عسل خوردن در آب گرم

    صبح و شام

    دیدم دیگه هرچی میخورم معده ام خوبه

    بهد در آب گرم و عسل میخک انداختم دیدم نه اتفاقا بهتر شده روان هست

    بعد تا الان ک سه یا دوماه شد کارم هر روز عسل در آب گرم هست میندازم میخورم

    معده ام خوب خوب نشده ولی دیگه قرص نمیخورم

    میدانم نیاز به مراقبت داره و ایجاد باور درست

    ولی خدا راشکر بهترم

    توصیه میکنم دوستان استفاده کنند

    خصوصا من جوشانده پیاز را با عسل میخوردم برا درد کمر و فیبروم ک اونم به معده ام کارساز بود و رسوبات داخل روده ها ک بشکل سنگ ریزه هم باشه جوشانده آب پیاز ازبین میبره.

    من اون روز هدایت خواستم و تسلیم شده رفتم و این همه اتفاق خوب رقم خورد.

    امیدوارم این داستان برا دوستانی ک در آغازِ راه هستند انگیزه بشه ک ادامه بدهن.

    من هنوزم ادامه میدم هنوزم معده من خوب نشده چون یک عمر با افکار منفی سرش بلا آوردم و یه دفعه ایی خوب نمیشه تا باورام درست نشه ولی نتیجشو دیدم و توصیه میکنم به جریانِ هدایت و تسلیم بودن وصل بشین.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
  3. -
    محمد جواد اسدی گفته:
    مدت عضویت: 1135 روز

    به نام الله یکتا

    چقدر راهکار خوبیه که به مسائل به چشم یک بازی و پازل نگاه کنیم به چشم یک بازی شطرنج،وقتی بازی شطرنج رو شروع میکنی اگر یه جایی حتی اگر وزیر رو از دست دادی درسته که به هم می‌ریزی اما سریع میپذیری که دیگه شده و سریع تمرکز میاد روی داشته ها و بقیه مهره ها و بعد با همون داشته هات پیش میری و جالبه هر چقدر هم که اوضاع سخت بشه سریع مغز پنل بعدی رو میچینه و همینطور بازی ادامه پیدا میکنه و این نیست که کسی انصراف بده و یا تسلیم بشه و بگه من نمیخوام،میدونه که آیت یک بازیه و ادامه میده ببینه تهش چی میشه و حتی جایی که فقط یه سرباز مونده(اینجا که توی پرانتز هست رو همین الان یک اتفاقی افتاد حسم گفت همین الان بنویسمش که ثبت بشه اینجا تا ابد….الان یه مشتری اومد گالری یه خریدی رو انجام داد و بعد به من گفت که من سربازم و بهم تخفیف بده و دستانش رو نشونم داد که فقط در یک شب نگهبانی دادن روی برجک دستش کلا پوست انداخته بود با وجود چندین دستکش و گفت فردا که دستکش رو درآوردم کلا دستم پر از خون یخ زده بود و الان بعد از 10 روز چرب کردن و کرم زدن دستاش کلا سوخته بود و پر از رگه های خونی بود و هی از منظر قربانی بودن داشت به من توضیح میداد و همون لحظه یه جمله خداوند از دهن من به اون گفت که :ببین این یک تجربه بود و یک افتخار برای تو و یک روزی اگر به یک مشکل به ظاهر بزرگی خوردی به خودت میگی اگر من تونستم اینجوری از پس مشکلم که همون استقامت اون شب در اون سرمای شدید و تنهایی بربیام،این مشکل که دیگه چیزی نیست،با شنیدن این حرف من چنان برقی در چشمانش و لبخندی بر روی لباش جاری شد که حس کرد که چقدر ارزشمنده و چقدر کار بزرگی کرده و اون لحظه انگار درک کرد که به جای احساس قربانی بودن به خودش افتخار کنه…با رفتنش به محضی که گوشیم رو باز کردم خط آخر کامنت خودم رو دیدم که نصف کار مونده بود و اونم این بود که:حتی جایی که فقط یه سرباز مونده….)

    باورتون میشه!!!!!؟؟؟؟

    خود من که اصلا باورم نمیشه!!!!

    چطور میشه این همزمانی ها رو دید و به خاک نیافتاد،سجده میکنم به تنها قدرت جهان خداوند بلند مرتبه یکتا،منزهی از هر شریکی ای مولای من

    ادامه کامنتم:

    و حتی یه جایی که فقط یه سرباز مونده تمام تلاشش رو میکنه که اون سرباز به آخر برسه تا بتونه اون رو تبدیل کنه به یک وزیر و حتی اگر هیچ مهره ای به جز شاه نباشه،همون شاه رو اونقدر جابه جا میکنیم تا 16 حرکت انجام بشه و بازی تموم بشه

    اگر همین یک مثال استاد رو مد نظر بگیریم که دنیا رو مثل یک بازی شطرنج ببینیم که میریم جلو ببینیم چی میشه و تسلیم نشیم و در گذشته نمونیم و ادامه بدیم و توکل کنیم و صبر کنیم و روی خدایی که اینا رو تا الان داده و از این به بعد هم میده حساب کنیم و تکیه مون رو به خدا بزنیم و شکرگذار داشته ها باشیم و اون موقع معجزه رخ می‌دهد و پله پله طبق قانون تکامل اوضاع بهتر بهتر و بهتر میشه و روزی که اون سرباز به ته خط برسه وزیری متولد میشه که بسیار قدرتمنده و میتونه به راحتی بازی رو به نفع خودش به پایان ببره

    خدایا شکرت

    ما رمیت اذ رمیت لکن الله رمی

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
    • -
      مینو گفته:
      مدت عضویت: 1776 روز

      سلام دوست عزیز

      امیدوارم حال دلت عالی باشه

      خیلی حس خوبی گرفتم از کامنتتون

      و یک نشانه ای بود برای من

      قبل از اینکه بیام تو سایت و کامنتها رو بخونم با همسرم صحبت میکردم در مورد یک خواسته جدید و یک تجربه قدیمی

      بهش گفتم یادته طبقه بالا رو چجوری ساختیم (البته که یادشه )

      من فقط 700 هزارتومان پول داشتم و گذاشتم بانک مسکن گفتم خدایا می خوام باهاش یه آپارتمان بخرم خخخ آپارتمان 100 متری فکر کنم اون موقع

      40 یا 50 میلیون بود ابر و باد و مه و خورشید و فلک با قدرت خداوند دست به کار شدن و اون پول من درشت شد و من به جای آپارتمان یه واحد خیلی خوب رو خونمون که ویلایی بود ساختیم خدا رو شکر

      امشب داشتم اینارو بازگو میکردم و چون مقدار کمی پول دارم به همسرم گفتم از خدا خواستم مثل اون دفعه این مبلغ کم رو تبدیل کنه به یه واحد آپارتمانی گفتم خدایا من این مبلغ رو میزارم کنار بقیه اش رو هم جور کن برام خدایا شکرت و بعد که وارد سایت شدم کامنت شما رو خوندم که نوشتید وقتی فقط یه سرباز برات میمونه اونقدر پیش میری تا بشه وزیر

      سپاسگزارم از شما برای کامنت الهامی که نوشتید

      امیدوارم به مدار بالاتر مهاجرت کنید و آنچه از نعمت و ثروت و سلامتی می خواهید بدست بیاورید

      خدایا بی نهایت سپاسگزارت هستم برای نعمتها و نشانه های بی نهایتت

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
      • -
        لیلی جرکانی گفته:
        مدت عضویت: 844 روز

        به نام خدا

        سلام به شما مینوی عزیز

        امیدوارم خوب باشین

        من کامنتهای شما رو پیگیری میکنم و از تجربیات شما استفاده میکنم

        خیلی خوشحالم که در این سایت هستم

        در مورد رسیدن به خواسته اتون خیلی برام جالب بود که مبلغی میزارین و بقیه اشو واگذار میکنین بخدا

        و به خواسته اتون میرسین به لطف خدا

        منم میخوام همینکارو انجام بدم

        برای رسیدن به خواسته هام

        البته اگه توضیحی دارین ممنون میشم از راهنماییتون

        درپناه الله یکتا باشید

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
        • -
          مینو گفته:
          مدت عضویت: 1776 روز

          سلام لیلی عزیز

          امیدوارم حال دلت عالی باشه

          ممنونم از توجه تون به کامنت من و وقتی که برای پاسخ صرف کردی من قبلنا خیلی اینکار رو میکردم ولی نه همیشه انگاری فراموش میکردم مثلا گاهی چیزی لازم داشتم و پول کمی داشتم یادم می رفت که قبلا برا رسیدن به خواسته هام چکار کردم و به خاطر بی پولی یا کم پولی حسم بد میشد ولی حالا حواسم جمع تره و با کار کردن روی باور فراوانی و باور به اینکه برای هر خواسته ای فقط کافیه از خدا بخوام خدا برام میفرسته خیالم دیگه خیلی راحت شده البته به قول استاد انگار خودمون کم می خوایم وگرنه باید نعمت های بیشتری تا حالا دریافت میکردم انگار باور عدم لیاقت نمیذاره بیشتر بخوام که باید روی این باور کار کنم

          شما هم از این تکنیک استفاده کنید و لذتشو ببرید

          سه روز پیش با همسرم رفتیم گشت و گذار تو طبیعت و خدا رو شکر گله های متعدد گوسفند رو دیدیم مرتب خدا رو شکر میکردیم و از دیدنشون لذت میبردیم و بعد گفتم خدایا از این گوسفندای خوشمزه سهم ما رو بفرست خخخخ خدا شاهده همین امروز خواهرم بهم زنگ زد گفت برادر شوهرش یه گوسفند 30 کیلویی ذبح کرده و فرستاده می خوای برات بفرستم گفتم آره نصفشو برام بفرست این برادر شوهر خواهرم دامداره و بدون اینکه ما ازش درخواست کنیم برامون گوسفندی رو ذبح کرده بود و فرستاده بود همیشه هم میگه پولش رو سه ماه دیگه بدین الان پولش رو نمی خوام

          اینم از یه تجربه ی داغ امروز

          خدایا بی نهایت سپاسگزارت هستم

          لیلی عزیز امیدوارم زندگیت پر از خیر و برکت باشه دوست قشنگم

          از دور می بوسمت

          میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
          • -
            لیلی جرکانی گفته:
            مدت عضویت: 844 روز

            به نام خدا

            سلام به مینوی عزیز و خوش قلب و مهربان

            امیدوارم در پناه نور خدا زندگی زیبا و زیباتر بشه براتون

            ممنونم بابت کامنت و نقطه آبی قشنگی که برام فرستادی

            ی مبلغ کمی کنار گذاشتم و از خدا درخواست کردم اون خودش خیرالرازقینه و جور کنه

            ممنونم که بهم فراوانی و لیاقت و واگذار کردن به خداوند و رها بودن و حساب کردن روی خدا رو با کامنتای قشنگت یادآوری میکنی

            از خداوند بهترینها رو برات آرزو دارم

            و ازت میخوام کامنت بیشتر بزاری که واقعآ یاد میگیرم و لذت میبرم

            در پناه الله یکتا باشی

            میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  4. -
    سعید ذاکری گفته:
    مدت عضویت: 3168 روز

    سلام و درود به استاد همیشه بینظیرم و خانم شایسته مهربان و دوست داشتنی و همراه.

    استاد عاااااشقتم ، چقدر این فایل رو دوست داشتم

    یعنی چقدر آگاهی های این فایل راهگشاست

    استاد چقدر خوب تسلیم بودن رو تفسیر کردین واقعا لذت بردم

    با خودم فکر کردم دیدم خدای من اگر فقط همین دو موضوع رو درک کنم و خوب بهش عمل کنم چقدرررررررر توی زندگیم جلو میفتم .

    تسلیم بودن در مقابل خدا : اگر ما بتوانیم به یک نیرویی که در عالم بر همه نیروها برتر و حاکم است و این جهان با عظمت رو خلق کرده و این توانایی رو داره که همه انسانها هدایت کنه اعتماد کنیم و به اون ایمان داشته باشیم و کنترل شرایط رو به اون بسپاریم و رها باشیم و رها باشیم و رها باشیم یعنی در مقابل خدا تسلیم هستیم که نشانه اون اینه که احساس خوبی داشته باشیم نشانه اون اینه که امیدوار باشیم آرامش داشته باشیم توکل داشته باشیم . به قول قرآن الا بذکر الله تطمئن القلوب

    نشانه تسلیم بودن اینه که کمتر مشرک باشیم و احساسات بد مثل ناامیدی ترس غم نگرانی و … در ما کمتر باشیه

    به قول استاد وقتی میگیم آخییییییش خدایا راحت شدم همه چیز رو به تو سپردم و بعد از شوق لذت نفس عمیقی بکشیم و به آرامش برسیم . استاد چقدر این احساس رو دوست داشتم . یعنی حسش باور نکردنی بود . احساس رهایی .

    البته که ساختن این باور تکامل میخواد تکرار میخواد وقت هایی که باورهای محدود کننده محاصره ات میکنند ، تعهد میخواد ایمان میخواد و یک شبه درست نمیشه اما هر چقدر توی این مسیر بهتر پیش بریم خیلی راحت تر و سریعتر به احساس خوب میرسیم .

    استاد من راجع به خودم بخوام بگم خیلی نتونستم مثل شما به رهایی برسم ولی در موضوعاتی که آینده برام نگران کننده بوده به میزانی که به این حس نزدیک شدم نتیجه گرفتم . استاد تا همین الان شرایط من همیشه رو به بهبود بوده . شیب این بهبود، کم و زیاد داشته حتی گاهی افقی بوده ولی شیب کلی مسیر رو به پیشرفت بوده خدارو شکر .

    همین الان که دارم این کامنت رو می‌نویسم یک ساعت پیش موضوعی بین من و نگهبان پروژه ام پیش اومد و اعتراضی داشت که قابل قبول نبود . علی رغم اینکه خیلی جاها چشم پوشی کرده بودم و جانب داری ایشون رو هم انجام دادم این بار نپذیرفتم و سفت وایستادم و ایشون گفت من استعفا میدم و من هم همونجا قبول کردم و نخواستم باج بدم و گفتم حتما خداوند نگهبان بهتری رو به سمت ما هدایت خواهد کرد ، و من این مسئله رو حل میکنم. اول ذهنم گفت تا نیروی جدید بیاد توجیه بشه زمان می‌بره ‌ دردسر داره ولی من گفتم همینجا وقتشه باید ایمانم رو نشون بدم . اگر توکل کنم حتما شرایط بهتر میشه و الان احساس خیلی بهتری دارم .

    استاد وقتی در عمل این آگاهی ها رو استفاده میکنم و نتیجه میگیرم و باز یادآوری میکنم این مدل تفکر در ناخودآگاهم شکل میگیره و بعد در شرایط مشابه خیلی با آرامش و سریع اقدام میکنم یا اینکه به مسئله به شکل یک هیولای هفت سر نگاه نمیکنم بلکه با خودم میگم این مسئله اومده تا من رو رشد بده ، این مسئله دشمن من نیست ، این مسئله رفیق منه ، استاد منه ، اومده تا من قوی تر بشم و به مدار بالاتر برم . جایی که نعمت های بیشتری هست . لازمه رشد اینه که مسائل رو حل کنم . و وقتی این تفکر تبدیل به باور من بشه اونجا با دیدن مسئله ناخودآگاه میگم آخ جون مسئله !!!!

    و انصافا باور تسلیم شدن در برابر پروردگار و ساختن توانای حل مسائل در وجودمون زندگی رو چنان بر ما آسان می‌کنه که شاید الان تصوری از اون نداشته باشیم

    باز هم از خدای خودم سپاسگزارم برای هدایت ما به این دوره ارزشمند و آمادگی ما برای مهاجرت به مدار بالاتر .

    ممنون استاد عزیز و دلبندم و ممنون خانم شایسته مهربان و همراه.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  5. -
    الهام رهنما گفته:
    مدت عضویت: 1859 روز

    به نام خدای مهربون و بخشندم

    الهی شکرت برای گام دیگه ای ک فرصت استفاده کردن ازش و بهم دادی دیروز این گامم رو گوش کردم حتی کامنتشم نوشتم ولی انگار فرستاده نشده بود دیشب رفتیم عروسی و کلی بزن و برقص و حال و خوب و تخلیه انرژی های منفی بعد اینک اومدم خونه طبق روتین هرشبم قبل و بعد خابم اومدم تو سایت ی سر بزنم ببینم تایید شده کامنتم دیدم فرستاده نشده ک هیچ تموم نوشته هامم پاک شده بود ک بخام دوباره بفرسم یه لحظه مغزم استپ کرد من ک اون همه نوشته بودم پس چی شد یهو گفتم مگ نه اینک همه چی سرجای درستشه اشکال نداره نشونه بود برام ک صب دوباره گوشش بدم و با خیال راحت و در آرامش با خستگی شیرین ناشی از رقص هایی ک داشتم ب خاب شیرین رفتم صب ب محض بیدار شدن ک شکرگذاریمو نوشتم اومدم تو سایت زدم و دوباره گوش کردم با این تفاوت ک دیروز چون داشتم آماده میشدم صوتی گوش کرده بودم امروز تصویری نگاه کردم به استادی ک وسط اون بهشت معرکه ایستاده و چقدر خالصانه داره صحبت میکنه یه نکته ای رو بگم (وااااااقعا نوشتن نکته های هر فایل برای من تا ب الان معجزه کرده ی چیزی رو هم از دیروز فهمیدم همزمان ک دارم مینویسم و تصویری میبینم انگار ذهنم بیشتر حواسش جمع میشه وقتی صوتی گوش میکنی انگار اون تمرکز اصلی نیس البته من تجربه خودم و میگم شاید برای بقیه اینطور نباشه ولی نوشتن و دیدن واقعاااااا خیلی ب من کمک میکنه ک بیشتر و بهتر تمرکز کنم شایدم بخاطر همین بوده ک تمرکز کافی نداشتم برای درک بهتر مفهوم این فایلی ک فک کنم 10 ها بار قبلا گوش کرده بودمش و همین باعث شده ک کامنتم فرستاده نشه.‌‌.. )

    تسلیم بودن در برابر الله توانا و قدرتمندی ک داره کل هستی رو هدایت میکنه…

    ی جریان دائمی هست ک ب نظرم ب نسبتی ک من یه جربزه ای از خودم نشون بدم و توان رهایی و سپردن کارامو بدم اون موقعس ک میتونم طعم شیرین توکل و ایمان رو بچشم اتفاقی ک برای خودم در راستای کارم افتاد و من رو چند ماه درگیر کرد کاملا ب خودم یادآوری میکنه این نکته رو ک من 100٪نسپرده بودمش بخدا ک باعث شد تا چن وقت نتونم تمرکز کنم رو کارم و کار خودم رو بهبود ببخشم اما ته دلم اون آرامشه بود اون حال خوبه بود ک از همون روزی ک من خاستم از قعر چاه تاریکی ک درش بودم بیام بیرون خدای بی همتای من بهم داده بود الان ک ب این نقطه رسیدم میبینم اگ اون روزها نبودن من الان ب این نقطه ک هستم نمیرسیدم انگار همون کاری ک باااااا عشق انجامش می‌دادم و یهو ازم گرفته شد حاشیه و شاخ و برگ اضافی ای بودن ک من نمیدیدم ب محض قطع شدن درهای جدیدی از نعمت و ثروت و سلامتی و عزت نفس وآرامش بیشتر از قبل واعتماد به نفس بالا و رابطه ی فوق العاده زیبایی بهم داده شد ک از همون تضاده ب وجود اومده بودن و البته تسلیم شدن واقعی در برابر پروردگاری ک اگ منم حواسم نباشه اون ب خوبی حواسش بهم هست هر اتفاقی ک میفته شاید تو اون برهه فکر کنیم خیلی سخت و دردناکه اما به مرور زمان و کار کردن روی افکار و باورها و دیدن نتایج میبینی ک همون اتفاق دردناکه چقد باعث شده ک رشد کنی و بزرگ شی …

    استاد ب قول شما منم نمیتونم ادعا کنم ک میتونم تسلیم پروردگار باشم اما خدا خودش شاهده ک چقد سعیم رو میکنم تا آگاهانه تمرکزم رو بذارم رو خاسته ها و اهدافم و سپردن نتایج و باز شدن مسیرهای زیبام ب خدا و ب نسبتی ک من اجازه میدم ب الله تا پیش ببره زندگیم رو چقدررررر شگفت زده میشم هرروز ب عینه میبینم ک با الهام 10_15سال پیشم چقدررررر تفاوت دارم و برای همه اینهاااااا میلیون هاااااااا بار سپاسگزار پروردگارم هستم ک هدایت کل زندگیم رو ب خودش سپردم و من مثل ی بازی مرحله ب مرحله میرم جلو الهی ب امید تو ک کل وجودم رو فرا گرفتی و ب هیچ وجه نمیخام از این حالم بیام بیرون الهی صدهزار مرتبه شکرت

    استاد قشنگم عاشقتونم

    مریم جونم عاشقتم

    خانواده قشنگم عاشقتونم

    خدای قشنگم بی نهایت عاشقتممممم

    الهی ک همیشه در پناه خودش شاد و سالم و پرروزی و آروم باشین

    فعلا.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  6. -
    شیما محسنی گفته:
    مدت عضویت: 3834 روز

    به نام خداوند جان و خرد

    کز این برتر اندیشه بر نگذرد

    سلام به استادان عزیزم و تمام دوستان هم دوره ای….

    گام دوازدهم:

    استاد جانم، اینجا در مورد تسلیم صحبت فرمودین…اینکه تسلیم خدا شدی یا تسلیم مسیله یا چالش…

    از مهر ماه که پدر برای بار اول به کمای کبدی رفتند و دوباره بهتر شدند و الان هم برای بار دوم، حدود دو هفته ای است که به کما رفتند و در آی سی یو هستند…. اینجا بود که با وجود جواب کردن بهبود پدر از طرف پزشکان، من تسلیم پروردگار شدم و اینجا میشه فهمید که اصلا اصلا ما چکاره ایم…. حتی الان که در بیمارستانی عالی که شبی 20 میلیون تومان داره داده میشه، هیچ کاری از دست ما بر نمیاد و فقط فقط فقط تسلیم پروردگار هستیم و بس … البته که به قول استاد به خودمون سخت نگیریم و ما نمی‌توانیم تسلیم 100 درصدی باشیم و گاهی چنان اشکام از صورت سرازیر می شود که نفسم بالا نمیاد و البته با بیشتر کار کردن رو خودم، این اتفاق هم کمتر دیگه پیش میاد … و اما تسلیم شدم که این تضاد در زندگی اومده که من رو بزرگ تر کنه… ظرف پذیرشم بالاتر بره … و آرامشم تا حدودی بیشتر است و میگم راضی ام به رضای پروردگار …. خدا جونم من در پیشگاه تو تسلیمم…. الان خواسته ای پدر در این شرایط باشد، باشه چشم من تسلیم میشم… اینطوری ارام تر هستم… بپرم بغل خدا جون…. چون اون با من است …. هر جا هستم با من هست ….میدونم که الخیر فی ما وقع خدا جونم به هر خیری از جانب تو فقیرم و بس… قدرت مطالق تویی خدا جون

    این هم اومده که شیما بانو بزرگ بشه و رشد کنه … شیما بانو مراقب خودت باش … در اغوش خدا جون باش و برو …. نگران نشو که احساساتت بد بشه ….

    استاد جان، این سری که پدر رو بیمارستان بردیم، همون ابتدا گفتند که دیر اورده اید و خون هم تو مغزش لخته شده و شرایط بیمار بسیار بد است … چنان شیطان اومد تو جلدم و های های گریه میکردم که ای کاش بابا رو زودتر اورده بودیم و …. که یکدفعه دیدم چنان حالم بد است که به خودم گفتم اینطوری نمیشه ادامه بدی … باید کاری کنم برای خودم….. قوانین کیهان از اموزه های استاد را برای خودم مرور کردم و دیدم ای دل غافل شیطان بد جور تو رو احاطه کرده …ما خواهر برادرها با همکاری همدیگه، چقدر تلاش کرده ایم که این دوران را پدر راحتتر طی کنه … چقدر شب ها بیدار و چقدر تو این دکتر و اون دکتر ….. چقدر تلاش … حالا شیطان داره این فکر را تو سرت می اندازد که در حق پدرتون کم کرده این و دیر اورده این و این حرف ها … یادم افتاد که شیما بانو به خاطر افکار شیطانی، حال خودت را خراب نکن… اصلا شیطان قسم خورده که حال ما را بد کنه که ناسپاس تر باشیم … پس افکار شیطانی را به لطف خودش بیرون انداختم و افکار مثبت را جایگزینش کردم و پیش رفتم ..

    خدا رو سپاس

    در پناه خود خود خودش

    شیما بانو

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  7. -
    رویا مهاجرسلطانی گفته:
    مدت عضویت: 2469 روز

    مصاحبه با استاد | تفاوت «تسلیم بودن دربرابر خداوند» با «تسلیم شدن دربرابر مسائل»

     گام دوازدهم

    الا بذکرالله تطمعن الغلوب در هر لحظه دلها با نام و یاد تو آرام می گیرد

      بنام خداوند وهاب و بخشنده و مهربان هدایتگرم که کلید جادویی و طلایی مهاجرت به مدار بالاتر برای اجابت دعاها و خواسته هایم را در این مسیر الهی به من عطا بخشیده و به من کمک کرده که تا این لحظه گام دوازدهم هدایت شوم . خدایااا شکرت

    درود به دوستان عزیزی که در این مسیر توحیدی حضور دارند و با خواندن کامنت های زیباشون به درک و آگاهی بیشتری هدایت میشوم

    درود و وقت بخیر خدمت استاد عزیزم و خانم شایسته ی نازنینم

    خدایا شکرت که هدایت ما رو بعهده گرفتی و ای خدایی که به تنهایی برایم کافی هستی ممنون و سپاسگذارم

    من ایمان دارم به یک نیرویی برتر از کل نیروهای جهان که این جهان هستی را خلق کرده و داره مدیریت و هدایت میکند

    اونی که من رو خلق کرده

    من رو هدایت کرده

    اگر خودمو بسپرم به خودش

    اگر باورش کنم

    اگر ایمان و یقین داشته باشم

    اگر بهش توکل کنم

    و اگر ازش درخواست کنم

    اون من رو از مسیرهای درست و مناسب بسمت آن خواسته ها و آرزوهایم هدایت میکند

    خدایاااا شکرگذارت هستم که دستان قدرتمند و توانگر و ثروتمند و با سخاوت عشق الهی را پشتیبان و حمامی و محافظ و هدایتگر من کردی تا تمام ناجیان الهی فرشتگان الهی به کمک و مدد من شتافته آند تا من را به مدار بالاتری از ارتعاش و فرکانس خوب و عالیم هدایتم کند

    خدایا شکر گذارت هستم که تمام موقعیت ها اوضاع و شرایط ها افراد انسانها و آسمان و زمین و زمان و تمام ستارگان و تمام عوامل طبیعت و ابر و باد و مه و خورشید و فلک و تمام قوانین نامریی دست در دست هم داده آند و در کنار هم قرار گرفتند تا اتفاقات قشنگ و معجزات الهی من را به خواسته ها و آرزوهایم برسانند تا من به بی‌نیازی هدایت شوم تا ثمرات عالی در من و جهانم بیافرینند و عالی ترین راه حل ها و عالی ترین نتایج ها بر من آشکار و پدیدار و قابل لمس شود

    خدایاااا من اجازه میدهم که به درخواست های من پاسخ داده شود

    خدایاااا خودت از من محافظت کن تا ترس و نگرانی و استرس و شرک و غم و غصه و نا امیدی ها را از خودم دور کنم و فقط و فقط به خودت توکل میکنم

    خدایااا من تسلیم اراده ی نیکوی تو هستم

    و همانند حضرت موسی به تو توکل میکنم که خدایاا هر آنچه نیکویی که از جانب تو بر من فرو فرستی نیازمندم

    خدایاااا تو خودت حلال تمام مسایل من هستی و من وقتی شبها همینکه با آرامش سرم را بر بالین میگذارم و بخواب عمیق و با کیفیتم فرو میروم میدانم خداوند راه حل ها در من بیدار میماند تا تمام مسایل و تضادها و مسعله هایم را با نظم و راه حل های الهی حل کند تا مرا به کامیابی و شادمانی و توانگری بیشتر و بیشتری برساند

    خداوند با رهنمود های مشخص هدایتی میکند تا بفهمم چه باید بکنم

    خدایااا شکرگذارت هستم که بلطف الهی از طریق شهود و الهام و دانش درونی ام میتوانم تصمیمات درست و مناسب و سازنده و عاقلانه ای بگیرم

    خدایااا شکرگذارت هستم که من در برابر خیر و صلاح ام هشیار و بیدار هستم و هرگز هیچ فرصتی را از دست نمیدهم

    خدایااا شکرت که من آماده ی هر شروع جدید و عالی و خوب و شادی هستم و ایمان دارم تمامی مشکلات و مسایل و تضادهای من به سرعت شگفت انگیزی ریشه کن شده و زندگی من آماده ی شروع های جدید و اتفاقات قشنگ خواهد بود

    خدایاا من به تو ایمان دارم که با راه حل های الهی و معجزات قشنگت سوپرایزم می‌کنی

    خدایاا من هیچ راه حلی را بلد نیستم تو برام راه حل تمام مسایلم رو بفرست

    زودتر از آنچه که تصورش را میکنم

    آسانتر از هر آسانی

    خدایاا شکرت که من به تمام راه حل های الهی تو احاطه شده ام

    خدایاا شکر گذارت هستم که تمام کارها و تمام برنامه ها و تمام امورات زندگیم را چیده مان و برنامه ریزی و هماهنگ و هندل کرده ای تا زودتر از آنچه که تصورش را میکنم بسادگی براحتی و به آسانی و سهولت و به زیبایی و عزتمندانع و از کوتاهترین مسیر سر و سامان بگیرم قبل از اینکه من نگرانش باشم و قبل از اینکه من برسم و قبل از اینکه ضررر و زیانی باشد تمام راه حل های الهی در تمام جنبه های زندگیم بسمت من هدایت شده است و من تمام امورات زندگیم را به تو میسپارم ای خداوندی که بتنهایی برایم کافی هستی

    خدایاا شکرت که با معجزات دلچسب بینظیرت سوپرایزم میکنی

    خدایااا شکرگذارت هستم که همه ی درها و همه راهها بروی من تا ابد باز و آزادند و از تو می‌خوام تا ابد همه ی راهها به روی من گشوده باشد تا به خواسته ها و آرزوهام برسم

    خدایااا شکرت که هم اکنون در پناه روح نامتناهی الهی عزت نفس من را حفظ نمودی و من را در مسیر نورانی عشق و عزت نفس خودت حفظ نمودی تا به بهترین ورژن و نسخه ی خودم متصل و تبدیل بشم که آن زندگی دلبخواهم را داره

    خدایااا شکرت که روح و ذهن من در هماهنگی و تعادل کامل با یکدیگر هستند

    خدایاااا من فقط و فقط با نتایج معجزه آسایم می توانم اسم ترا بلند فریاد بزنم و بگم خدایااآاا شکرت خدایااااااااه اه اه آه آه آه راحت شدم و خودمو سپردم به تو

    خدایااا می‌خوام با بالاتر رفتن مدارم اسم تو رو بلند بلند با فریاد صدا بزنم بگم خـــــــــــــــدایـــــــــــــاااااااااااا

    شـــــــــــکـــــرت

    ـخدایا تمام جنبه های زندگی من نیاز به ترمیم و بهبودی و راه حل ها و معجزه های الهی تو دارد پس با معجزاتت بی نیازم کن

    خدای قدرتمند من ، من در برابر علم و آگاهی تو هیچم ،همه چیز رو به خودت میسپارم و آسانم کن مرا برای راه حال های آسان و آسانی ها ی نعمت ها وفور و فراوانی های پول و ثروت سلامتی و عشق در روابط های درست و مناسب با افراد جدید و شاد و خوشحال

    خدایاااا تنها فقط و فقط ترا می پرستم

    و تنها فقط و فقط از تو یاری و هدایت و آگاهی می خواهم

    IN GOD WE TRUST

    ما به خداوند اعتماد داریم

    IN GOD WE TRUST

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  8. -
    علی گفته:
    مدت عضویت: 1536 روز

    به نام خدای مهربان

    با سلام خدمت دوستان عزیز

    گام 12 از پروژه مهاجرت به مدار بالاتر

    تسلیم بودن یعنی اجازه دادن به خداوند که پاسخ دهد به درخواست‌های ما، تو زندگی هرموقع که مسائل و مشکلاتی پیش اومده که واقعا درمانده بودم و خودم رو سپردم به خدا(شاید علتش این بوده که میدونستم خودم صدرصد نمیتونم )و با اینحال خداوند بخاطر رحمان بودنش به راحتی اون مسئله رو برام حل کرده و هر موقع خودم خواستم با عقل و منطق حلش کنم یا حل نشده یا به سختی حل شده،واقعا اگه به اون مرحله برسیم که تمام امور رو به خدا بسپاریم،چقدر میتونه زندگی لذت بخش بشه.

    در مورد تضاد،من واقعا خیلی کم میتونم مسائل رو بخوبی حل کنم و یا از اون تضادها درس بگیرم،به قول استاد آگه تضادی که پیش میاد اگه حل کنیم بزرگ میشیم وگرنه کوچیک میمونیم.

    دارم با خودم فکر میکنم از این به‌ بعد باید بتونم با استفاده از تضادها به باورهای مخرب خودم پی ببرم و به اتفاقات واکنش‌ نشون ندم و ممنونم از استاد بابت دادن این آگاهی ها و شاکر خداوند که میتونم خودم زندگیم رو بسازم.

    خدایا شکرت بابت قرار گرفتن در این مسیر و فرستادن فرکانس های خوب،خدایا شکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  9. -
    سارا سهیلی گفته:
    مدت عضویت: 2032 روز

    باج ندادن

    امروز داداشم یه جمله گفت تو گوشم زنگ خورد

    گفت که “من نمیخوام پول بدست بیارم من میخوام به خواسته هام برسم..پول خودش میفته دنبال من

    این دوتا جمله داخل کامنتهای همین فایل برام زنگ ، جاهایی که من جسارت به خرج دادم ، باج ندادم و گفتم میخوام به خواسته هام برسم که پول بیافته دنبال من

    اولین جایی که من این مدل جسارت رو به خرج دادم به این امید که خدا هست و کمک میکنه

    دقیقا 5 سال پیش بود که تصمیم گرفتم رشته ی دانشگاهیم رو ادامه ندم و تمرکزمو بزارم روی علاقم

    بعد از 5 سال من واقعا بینهایت راضیم از این تصمیمم و بله من به خیلی از خواسته هام رسیدم و نسبت به 5 سال پیشم واقعا پول افتاده دنبال من

    به پدر مادر فامیل و هیچ کسی باج ندادم ، میترسیدم از اینکه کلی پشت سرم حرف بزنن بد و بیراه بگن بخوان نصحیت کنن که کردن ، ولی باز کاری که فکر میکردم درسته رو انجام دادم

    الان نتیجش کاملا مشخصه من با عشق دارم زندگی میکنم و ثروتمند تر شدم ، اما همون آدمی که 5 سال پیش اومد منو نصیحت کرد ، زندگی بسیار بسیار سختتر و زجرآورتری داره الان نسبت به 5 سال پیش

    یک تجربه ی دیگه از باج ندادن و اینکه من میخوام پول دنبالم بیافته

    دو سال پیش وقتی با اینکه کارمو عالی انجام میدادم به خاطر دلایل نامعلوم و بدون اینکه بهم حتی بگن و صحبتی داشته باشم اخراج شدم از کارم ، اون لحظه که این موضوعو فهمیدم به دو تا صاحب کارم زنگ زدم و پیام دادم ولی خب تا فهمیدم جواب نمیدن ، فهمیدم که اکی پس مثل یک نیرویی که از قبل داشتن اخراج شدم

    همون لحظه گفتم آهان ساراااا تو میخواستی کارت راحتتر باشه درآمدتم بیشتر باشه ، محل کارت نزدیک تر باشه و مدت زمان کارتم کمتر باشه ، این جواب خواستته ، نسشتم نوشتم چیا میخوام و حال خودمو عالی کردم خودمو بستم به فایلها و انجام کار مورد علاقم

    من هی به رییسم زنگ نزدم ، باج ندادم که فلانی فقط تو به من کار میدی و فقط تو به من حقوق میدی و الان که اخراجم کردی من بدبخت شدم

    من حتی یکدونه زنگ و یکدونه پیام دیگه ندادم

    بعد از دوسال اتفاقی داخل یکی از گالریهایی که رفته بودیم رییسمو دیدم ، چون تلفن نیرویی که اخراج میشه رو کلن جواب نمیدن

    کلن بلد نبودن به طرف زبانی بگن که تو رو دیگه نمیخوایم ، بعد از جواب ندادن تماس و حذف کردن از گروهشون تو باید به زبون بی زبونی این موضوع رو بفهمی ، و اینکه من حضوری ایشونو بعد از دوسال دیدم برام عجیب بود

    یکی از همکارهامم اونجا بود دقیقا و وقتی احوال پرسی کردم در مورد خودش و بقیه ی همکارام اونا همچنان درگیر مسائل اون شغل بودن

    من چی؟ من تو کار مورد علاقم بودم ، داشتم عشق میکردم و داشتم پول میساختم

    ولی اونا با کلی کار فیزیکی در زمان زیاد ، توی کاری که فقط به خاطر پول انجامش میدادن همچنان مونده بودن و همچنان شاکی بودن از اینکه حقوقش کمه و فایده نداره

    حتی منم دعوت به کار کردن که من گفتم من. به کارای بیزینس خودم برسم خیلی هنر کردم و اصلا تایم ندارم

    (من حتی این لحظه رو تجسم کرده بودم که این اتفاق میافته:)

    جای دیگه ای که باج ندادم و گفتم خواستم اینه و در مسیر خواستم سعی کردم قدم بردارم ، باز همون دو سال پیش بود

    چند ماه بعد از این جریانی که بالا گفتم ، من قرار دادم توی کار بعدی تموم شد و هدایت ها اومد که الان وقتشه تو تمرکزی بری از علاقت همین مبالغ رو بسازی

    من به ترسام باج ندادم که میگفتن اگه دوباره شروع کردی و پول نساختی چی؟

    اگه بدبخت شدی چی؟

    هی میگفتم نه فلان نشانه و فلان نشانه اومده یعنی من بسمه و باید برم کار مورد علاقمو تمرکزی تر شروع کنم

    نه فلان افراد اومدن و درسته کاری که از من خریدن پول پستشو دادن و ریالی به خودم نرسید ولی همینام قبلن نبود من میتونم مشتری جذب کنم

    استارت زدم و تقریبا 6 7 ماه بعد از صفر به 6 ملیون رسیدم

    رفتم تو مسیر خواستم و پول افتاد دنبالم و باج ندادم به ترسام گفتم خدا هست میگه چیکار کنم

    6 7 ماه بعدی به قول استاد منم خسته شده بودم از این شاخه ی کارم ، با اینکه کاری بود که به شدت به خلاقیت نیاز داشت ولی اون میزان از خلاقیت واقعا برام کم بود و من یک کار چالشی تر میخواستم

    خود خدام کمک کرد تو این مسیر ، هدایتم کرد ، قدم ها رو گفت بهم

    سفارش کمتر به سمتم فرستاد که باعث شد من بتونم تمرکز کنم و کارای خلاقانه و چالشی تری انجام بدم

    اون زمان من باج ندادم به این ترسم که بیا دیدی گفتم اون پول ساختنا موقتیه و قطع میشه

    باج ندادم به اینکه سارا تو فقط از این مدل سفارش گرفتن پول میسازی چون این مدل طرفدار زیاد داره

    مدلی که تا 6 7 ماه پیشش اتفاقا اصلا طرفدار خاصی نداشت ، من تغییر کردم که طرفدارهاش منو پیدا کردن

    من باج ندادم به این ترسم که تو ایران ملت هنر سرشون نمیشه ، پول برای هنر نمیدن ، حالا اگر سفارشی باشه یه چیزی ولی کسی کار آماده نمیخره

    من با اینکه این ترسا رو داشتم حرکت کردم و نتایج دوباره یواش یواش اومدن در حدی که ‌الان من 4 ماهه هر اثر جدیدی خلق کردم فروش رفته ، حتی یکدونه از جدیدترین کارهامم الان پیشم نیستن

    چی شد که این اتفاق افتاد؟

    من گوش کردم به قدمهایی که ته دلم میدونستم باید بردارم

    قدم هایی که هدایتی بودن همشون

    الان چه طوری شده وضعیتم نسبت به سال گذشته که سفارش میگرفتم؟

    من تو مسیر خواستم حرکت کردم ، به ترسای خودم باج ندادم ، به هدایت ها عمل کردم و باز مسیر خیلی خیلی خیلی دلخواه تری رو دارم توی کار مورد علاقم انجام میدم و پول میسازم

    توی این شاخه ی کاری نسبت به سال پیش که هیچ اتفاقی برام نمیافتاد دقیقا پول افتاده دنبالم

    آیات هدایت:

    نساء:26

    خدا می‌خواهد تا برای شما بیان کند و شما را به سنّت‌های پیشینیان تان هدایت نماید و بر شما برگردد و خداوند بس دانای حکیم است.

    داخل ایات قبلی خداوند داشت یه سری اصول ازدواج رو برای افراد توضیح میداده که برطبق اون ها پیش برن

    نساء:88

    پس چرا درباره منافقان دو گروه شده‌اید؟ حال آنکه خدا آنها را به خاطر دستاوردشان واژگونه کرده است . آیا می‌خواهید کسی را که خدا به گمراهی سپرده هدایت کنید؟ و آن را که خدا در گمراهی رها کرده، هرگز راهی برای او نخواهی یافت.

    یک موضوع مهمی که خدام داره میگه و استادم بارها گفته اینه که لازم نیست ما کسی رو هدایت کنیم ، خود خدام داره میگه من اگر در گمراهی رهاش کرده باشم حتی یک راهم برای هدایت این فرد به سمت راه درست پیدا نمیشه

    نساء:115

    و هرکس پس از آنکه هدایت برای او آشکار شد، با رسول به مخالفت برخیزد و جز راه مؤمنین را در پیش گیرد، او را به ولایت کسی که به او پناه برده واگذاریم و به دوزخش درآوریم که چه بد سرانجامی است.

    به کس دیگه ای توکل کنی ، از هدایت خدا بهره مند نمیشی

    مثل مثالهایی که اون بالا زدم ، من تو هر کدوم از اون موقعیت ها فقط با این ایمان که خدا هست و بهم میگه چیکار کنم پیش رفتم و نتایج بهتر اومدن

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  10. -
    پرستو گفته:
    مدت عضویت: 473 روز

    به نام خداوند جان

    سلام و‌احترام به استاد عزیزم و خانوم شایسته ی نازنین و دوستان توحیدی در سایت …

    من با اینکه خیلی از قوانین جهان هستی قبلا اطلاعی نداشتم اما خب توکل کردنم به خدا گاهی چنان عمیق و واقعی بود که حس آرامش تمام وجودمو میگرفت انگار که من خوشبخت ترین آدم روی زمین بودم و هر بار که با تمام وجودم خودمو تسلیم خدا کردم و توکل کردم بهش اون مشکلم به طرز معجزه آسایی حل شد میخوام بگم اگه نجواهای شیطانی بزاره و ما فریب این نشخوارهای ذهنی رو نخوریم و وقتی به خدا اعتماد کنیم باورش کنیم چنان قشنگ مارو هدایت میکنه و مشکلمون حل میشه و مسیر برامون آسون میشه … توکل کردن به خدا یعنی دیگه نباید نگران چیزی باشم دیگه نباید از هیچی بترسم چون من سپردم به خدا … مگه قدرتی بالاتر از قدرت خدا هست؟؟؟؟ چرا پس باید نگران باشم دیگه دلیلی نداره بترسم …!!! اگه من بتونم همیشه این حس توکل و تسلیم شدن در برابر خدا رو داشته باشم زندگی برای ما بهشت میشه ….

    من باید همیشه حواسم باشه به اینکه یه پشتوانه ی محکم مثل خدا دارم و یه نیروی غیبی همیشه توی زندگی همراه منه …. این یعنی خود آرامش ….

    ای خدای مهربان، از صمیم قلب سپاسگزارم که گوهر گرانبهای اراده را به من عطا فرمودی. این نیروی شگفت‌انگیز، چون سپر و شمشیری در برابر طوفان‌های زندگی، مرا در مسیر پرفراز و نشیب هستی استوار و مقاوم نگاه می‌دارد.

    هرگاه در تاریکی ناامیدی غرق می‌شوم و امواج مشکلات سهمگین به سویم هجوم می‌آورند، این مشعل اراده است که راه را بر من روشن می‌کند و مرا به سوی ساحل آرامش رهنمون می‌شود.

    خدای من، این قدرت بی‌نظیر را به تمامی بندگانت ارزانی فرما تا با اتکا به آن، بر چالش‌های زندگی فائق آمده و طعم گوارای پیروزی را بچشند.

    به یاری اراده ات، دریچه‌های امید را به روی دل‌هایشان بگشا تا در پرتو تابش آن، رنج‌ها و سختی‌ها را به مثابه پله‌هایی در مسیر تعالی خویش بنگرند و با گامی استوار و قلبی آرام به سوی قله‌های سعادت گام بردارند.

    الهی، دعای مرا در پناهگاه امن مهر و عطوفتت اجابت فرما، و به تمامی انسان‌ها در گذرگاه پر پیچ و خم زندگی، توفیق عنایت کن تا با مشعل روشن اراده، مسیر آرامش را به سوی رستگاری خویش روشن و هموار سازند.

    در پناه الله شاد و سلامت باشید ….

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای: