مصاحبه با استاد | مدیریت 2 خرابکار ذهنی با نامهای «ترس» و «طمع» - صفحه 93


  • نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
  • فایل تصویری مصاحبه با استاد | مدیریت 2 خرابکار ذهنی با نامهای «ترس» و «طمع»
    104MB
    26 دقیقه
  • فایل صوتی مصاحبه با استاد | مدیریت 2 خرابکار ذهنی با نامهای «ترس» و «طمع»
    25MB
    26 دقیقه
توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

1712 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    ساناز میرزایی پور گفته:
    مدت عضویت: 723 روز

    سلام به استاد عباس منش و خانوم شایسته دوست داشتنی

    امروز روز 31 روز شمار تحول زندگی من هست

    خیلی خوشحالم از اینکه خدا به من فرصت داد تا بتونم سی روز تو این سفر نامه باشم و آگاهی های فوق العاده رو دریافت کنم‌

    الان که فکر میکنم توی این سفر نامه خیلی تغییر های ریز کردم

    اولی در مورد کنترل ذهن نسبت به قبل این دوره خیلی بهتر شدم هر چند بازم خیلیییی کار دارم تا بهتر بشه ولی همین یه کوچولو هم برای من خیلیه

    تو این چند وقت خیلی روز ها بود که بهم ریختم از لحاظ روحی ولی با یاد آوری حرف های استاد تونستم از اون حس بد بیام بیرون

    و چقد نتیجه های کوچیک داشتم

    مثل تعریف یه فرد خیلی حرفه ای از کارم

    یا پیشرفت کوچولو کسب کار کوچیکم

    یه چیز دیگه که تو این سفرنامه خیلی روم تاثیر گذاشته حرف های استاد در مورد قانون فراوانی هست

    خیلی بهش فکر میکنم ،طبق گفته استاد در مورد زندگی افراد ثروتمند دنیا میخونم

    و هر لحظه بیشتر ایمان میارم به قانون فراوانی

    دیدن اینکه تو دنیا چقد آدم های ثروتمند هست واقعا برام حس خوبی داره،

    تو سفرنامه قبلی استاد گفتن من در مورد هر چی که میخوام یاد بگیرم میرم تو یوتیوب سرچ میکنم

    منم اینکار کردم رفتم در مورد شهر دبی توی یوتیوب فیلم دیدم و چقد حس خوبی گرفتم و باعث شد به خودم بگم ببین این فراوانی ها رو ببین چقد زیبایی تو دنیا هست…

    تو این مسیر خیلی جا داره که یاد بگیرم و بهش عمل کنم

    خیلی دوستون دارم امیدوارم تو زندگی همه نور و ثروت جاری باشه.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  2. -
    طیبه گفته:
    مدت عضویت: 970 روز

    به نام ربّ

    سلام با بی نهایت عشق برای شما

    رد پای روز 24 تیر رو مینویسم با عشق

    دومین رد پای من برای این فایل پر از آگاهی

    وقتی من جریان پرچم رو تو رد پای قبلیم تو همین فایل نوشتم

    یاد درخواستایی که این روزا میکردم و میشد افتادم

    خیلی خیلی این روزا درخواستام به سرعت واقعی شدن

    انقدر راحت و ساده و طبیعی که حتی هیچ تلاشی برای بدست آوردنشون نکردم

    وقتی خدا با افتادن پرچم امام حسین به زمین بهم فهموند که دوباره همون درخواستتو بکن و من درخواستمو گفتم و سعی میکنم تا فقط و فقط بهای در شان خواسته مو پرداخت بکنم و دیگه به باقی چگونگیش کاری نداشته باشم

    الان که داشتم مینوشتم عین یه چراغ روشن شد برام و درکش کردم

    که افتادن پرچم یه پیامم برای تو داشت طیبه

    پرچم برای تو بود و هیچ کس برش نداشت و حتی جوری هدایتت کردم تا بری سریع پرچم رو برداری و دوباره نصبش کنی به میله محافظ جلو پنجره اتاقت

    پس این یادت باشه خواسته ای که داشتی و پارسال میخواستی و امسال رها تر شدی نسبت بهش ، بهت داده میشه

    فقط شرطش اینه به قوانین عمل کنی

    قدم برداری و بهای در شان خواسته تو پرداخت کنی

    باقی کاراو بسپر به خدا

    برگشتن پرچم برای تو یه پیغام داشت که دقیقا آیه 7 سوره قصص که وقتی درخواستتو گفتی

    بهت گفتم که به تو باز گردانیده میشود

    الان که این رو درک کردم میبینم که خدا چقدر حساب شده داره همه چی رو کنار هم میچینه

    ولی باز هم ازش میخوام که رهاترم کنه تا کامل بگذرم از خواسته ام ،چون من دلم میخواد بیشتر خدارو داشته باشم

    نه اینکه بچسبم به خواسته ای که تو این جهان مادیه و از بین میره

    من باید یاد بگیرم اول تو هر چیزی خدارو ببینم ، به خاطر خدا چیزی رو دوست داشته باشم

    و البته که میدونم استاد عباس منش میگفت تنها راه رسیدن به خدا ،رسیدن به خواسته هاتونه

    یادمه پارسال من به خاطر این خواسته ام خیلی اذیت میشدم و وابسته خواسته ام شده بودم و این تضاد باعث شد از خدا بخوام و خدا جوری مسیرمو تغییر داد که دیگه الان فقط میخوام خداروداشته باشم

    حتی وقتی این جمله رو میگم و حس میکنم درونم کمی وابستگی هست ،از خدا میخوام که بهم کمک کنه تا بگذرم از تمام آنجه که منو از خدا دور میکنه

    و تمام هدایت هاش و نشونه هاش این قوت قلب رو بهم میده که آروم باشم و رها

    وقتی بعدش خوابیدم و صبح بیدار شدم

    از صبح شروع کردم به تمرین نقاشی و طراحی و کارای دیگه مو انجام دادم یکمم خونه رو مرتب کردم

    وقتی بعد از ظهر شد و نزدیک اذان ، خواهرم زنگ زدم گفتم بیا بریم بعد اذان ایستگاه صلواتی

    چای بگیریم

    مادرمم رفته بود خونه خواهرش نذری دارن هر سال

    هرچی به من گفت گفتم نمیام و حتی وقتی مادرم بهم زنگ زد گفت به داداشت بگو بیاد دنبالم گفتم باشه و داد با خاله ام صحبت کنم که خاله ام گفت اسنپ بفرستم بیا خونمون با داداشت برمیگردی

    که گفتم نه

    دیدم یکم خاله ام ناراحت شد دلش میخواست ما هم بریم

    تو دلم گفتم اگر خدا تو اجازه بدی برم خودت راهشو بگو

    یه لحظه تو دلم رد شد ،گفتم اگر داداشم برگرده خونه و از خونه بره خونه خاله ام منم باهاش میرم

    که یکم بعدش دیدم پیام اومد و داداشم گفت طیبه من میام خونه و بعد برم خونه خاله

    گفتم وای من دقیقا اینو از خدا خواستم که اگر قراره برم داداشم برگرده خونه

    و اونجا بود که گفتم منم میرم و به خواهرم گفتم تو هم میای گفت باشه

    رفتیم مسجد و از ایستگاه صلواتی شربت گرفتیم و خواستیم بریم داداشم زنگ زد گفت بیاین جلو در بریم

    وقتی میرفتیم مسجد ، میخواستم برم از مسئول مسجد درخواستی بکنم

    که چند روز پیش خدا یهویی به دلم انداخت برو به مسئول مسجد بگو که اگر نیاز به رنگ میلا های دور مسجد دارین من میام رنگش میکنم و اصلا من به این فکر نمیکردم یهویی به دلم افتاد

    بعد دو سه روز پیش بود رفتم شربت بگیرم ،چون مادربزرگم میومد خونه مون خووستم براش بگیرم ،که دیدم همسر مسئول مسجد اونجاست یهویی بهم گفته شد بگو بهش

    گفتم و گفت اتفاقا همسرم رنگ و وسیله گرفته قراره رنگ‌کنیم

    تعجب کردم جالب بود ،من که نمیدونستم رنگ خریدن

    خدا به دلم انداخت که برم بگم

    بعد بهم گفت رایگان رنگ میکنی یا پولیه

    گفتم پول میگیرم رنگ میکنم

    گفت به همسرم میگم بهت خبر میدم

    ولی دیروز میخواستم برم به همسرش بگم که میتونم رنگ کنم

    دیروز من یه فایلی از استاد عباس منش دیدم که میگفت از خدا بخواه پر رو باش خدا از آدمای پر روز خوشش میاد و بگو من نمیدونم تو خدایی خودت بهم گفتی برو انجامش بده یالا خودتم سریع درستش کن

    تو خدایی به من ربطی نداره مشکل خودته

    من دیروز که این فایل رو دیدم یاد این الهام خدا افتادم گفتم من نمیدونم خودت به دلم انداختی برم بگم به مسجد خودتم باید درستش کنی که من برم رنگ کنم میله های مسجد رو

    و وقتی رفتیم نشد برم و بگم گفتم بعدا میرم میگم و بعد با داداشم رفتیم

    قبلش که خواهرم اومد و رفتیم وسیله های داداشمو بذاریم خونه تو آسانسور با دو تا خانم رفتیم که از طبقه همسایه هامون اومده بودن و نذری گرفته بودن

    یهویی یکیشون بلند و با تکرار یه حرفی گفت

    که دقیقا مربوط بود به خواسته من از خدا

    که نصف شب با افتادن پرچم به زمین خدا بهم فهموند که میتونی دوباره درخواستتو بکنی

    و دقیقا از اون درخواست من اسم برد لبخند زدم و تو دلم گفتم خدایا چی داری میگی بهم

    یهویی دیدم چندین بار هی داشت تکرار میکرد و جوری اون کلمه رو میگفت که یه جور تاکیدی بود هی تاکید و بلند و ادامه دار میگفت

    فهمیدم که باید کاری که خدا بهم گفته رو انجام بدم و عمیقا از خدا درخواست کنم

    و درخواست کردم و بی نهایت ازش سپاسگزارم

    وقتی رسیدیم دیدیم یه طوطی برزیلی رنگارنگ دقیقا هفت رنگ رنگین کمان بود ،تو خونه خاله ام بود

    خیلی زیبا بود باهر بار دیدنش میگفتم خدایا عظمت توست تو چقدر نقاش باحالی هستی همه جی رو حساب شده و زیبا طراحی کردی

    کلی با پرنده حرف زدم و صوت میزدم شبیه صدای خودش

    واقعا زیبا و جذاب بود

    وقتی شب برمیگشتیم خونه من چشمامو بسته بودم و قصدی نداشتم تا خونه چشمامو باز کنم میخواستم تا خونه بخوابم که شب بیدار بمونم و با خدا حرف بزنم

    یهویی چشممو باز کردم و دقیقا در مورد همون خواسته ام نوشته ای دیدم که رو تابلوی یه کارخونه بزرک به انگلیسی نوشته بود

    که من اون انگلیسی رو نوشته بودم

    و خندیدم و سپاسگزاری کردم

    فکر کردم گفتم چرا دقیقا باید الان چشمامو باز میکردم چرا وقتی رد شدیم چشمامو باز نکردم ،پس حتما دلیلی داشته که من حتما این نشونه خدا رو ببینم

    امروز من پر بود از نشونه هایی که بهم میگفت طیبه تنها راهش

    اینه که

    قدم برداری به بها پرداخت کردن

    ایمانت رو درعمل نشون بدی

    باقی کارا خود به خود حل میشه

    چون خدا بسیار خوب بلده سمت خودشو انجام بده

    منتظره تا تو سمت خودتو درست انجام بدی

    بی نهایت از خدا سپاسگزارم و برای تک تک اعضای خانواده صمیمی من در این سایت پر از آگاهی عشق و شادی و سلامتی و آرامش و ثروت بی نهایت از خدا میخوام

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 14 رای:
    • -
      هادی صفدری گفته:
      مدت عضویت: 1170 روز

      سلام

      طیبه عزیز

      دوست توحیدی و هنرمند من

      خواستم تحسینت کنم که چقدر رابطه تو و خدا خوب شده وجنس الهامات رو داری درک میکنی

      وچقدر آدم خیالش راحته وقتی به قول استاد رو دوش خداوند سواره.

      و میخواستم یه درخواستی کنم ازت که اگر تو حوضه نقاشی فردی رو میشناسی که به موفقیت مالی خوب رسیده

      اون رو توی سایت برای بچه‌ها مثال بزن تا باور هممون تقویت بشه که تو هر حرفه ای می‌شود ثروت ساخت وموفق بود

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
      • -
        طیبه گفته:
        مدت عضویت: 970 روز

        به نام ربّ

        سلام آقای صفدری

        سپاسگزارم از توجه شما و پیامی که گذاشتین

        چشم حتما مینویسم

        چند وقتیه که خودمم به فکرشم که لیستش رو بنویسم

        چند ماه قبل هی دنبال افرادی میگشتم که از راه نقاشی به درآمدای میلیون دلاری و تیلیاردی رسیدن

        اوایل ذهنم مقاومت میکرد و نمیتونست قبول کنه که میشه

        چون انقدر باورام درمورد ثروت ساختن از طریق نقاشی محدود بود که نمیتونستم قبول کنم

        تو این چند وقت خداروشکر میکنم بهتر شده نگاهم و باورم ولی باز هم ترمز هایی هست که مانع از حرکت دوباره ام برای فروش نقاشیام شده

        حتما تو رد پاهام مینویسم از کسانی که درآمدشون میلیاردیه و حتی تو ایرانم هستن نقاشایی که میشه الگو معرفی کرد به ذهن و با تکرارش بشه باورم رو قدرت مند کنم

        چشم این کارو انجام میدم و تو رد پای 30 تیر مینویسم ان شاء الله اگر خدا بخواد

        براتون بی نهایت زیبایی و سلامتی و شادی و آرامش و عشق و ثروت از خدا میخوام

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
      • -
        طیبه گفته:
        مدت عضویت: 970 روز

        به نام رب

        سلام آقای صفدری

        در مورد درخواستی که گفته بودین برای الگو برای نقاشی که به موفقیت مالی رسیدن تو فایل الگو برداری از افراد موفق قسمت 3 چند تاشونو نوشتم که برای خودم الگو برداری کردم

        لینکشو براتون اینجا میذارم که خواستین بخونیدش

        الان در مورد چند تا الگوی دیگه یادم اومد

        یکی اینکه تو گوگل نوشته بودم که ثروت مند ترین نقاشان جهان یا ایران و نوشته بودم نقاشان میلیون دلاری

        و در موردشون میرفتم میخوندم

        امیدوارم مفید باشه براتون که تو فایل الگو برداری امروز نوشتم

        ببخشید بعد سه روز تاخیر نوشتمش

        گفته بودم 30 تیر ماه مینویسم

        معذرت میخوام اگر دیر شد

        https://abasmanesh.com/fa/modeling-successful-people-03/comment-page-20/#comment-1422734

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  3. -
    طیبه گفته:
    مدت عضویت: 970 روز

    به نام ربّ

    سلام با بی نهایت عشق برای شما

    رد پای 24 تیر رو با عشق مینویسم

    حالا میتونی درخواست کنی وقتشه ، همون درخواستی که پارسال داشتی دوباره درخواست کن

    اینبار از خود خودم ربّ و صاحب اختیارت

    این پیام خدا بود ، برای صحبت دونفره امشبمون

    1:37 روز 24 تیر ماه ،دقیقا فردا روز تاسوعاست و نصف شب دارم این رد پارو مینویسم که بعدا کپیش کنم تو سایت پر از آگاهی رد پامو بذارم تا یادم باشه هدایتای پر از عشق خدا رو

    بی نهایت ازش سپاسگزارم

    من وقتی یکم تمرین خط تحریری کردم و اومدم با خدا حرف بزنم

    گفتم خدا ، میشه امشب زود بخوابم و صبح نماز بیدارم کنی باهم حرف بزنیم؟

    نمیدونم خودمم تعجب کردم یکم بعدش خوابم پرید خدا کاری کرد که نخوابم و حرف بزنیم و فکر کنم

    ولی یه حسی بهم میگفت چراغو خاموش کن و مثل هر روز بعد خاموش کردن چراغ اتاقم ، زود پرده های رنگی اتاقمو کنار میزنم تا وقتی دراز کشیدم آسمون پر از عشق خدا رو ببینم

    وقتی پرده هارو زدم کنار دیدم پرچم امام حسین نیست

    گفتم وای باد زده افتاده زمین ساعت 12 شب بود

    به داداشم گفتم میری ببینی افتاده زمین اگه بود بیاریش

    تو دلم گفتم خدا، میشه برام نگهش داری پارچه یا ابا عبدالله الحسین رو

    چون من جوری بسته بودم به میله محافظ جلو پنجره که باد شدید بود و پارچه رو از دسته کشیده و افتاده زمین

    از طبقه 8 به پایین افتاده

    وقتی داداشم رفت ، از پنجره زمین و نگاه کردم دیدم پرچم افتاده رو یه ماشین

    وقتی داداشم آورد فکر میکردم، یهویی یادم اومد وقتی داشتم چند روز پیش پرچمای امام حسین و حضرت ابالفضل رو میبستم کنار پنجره ها یه حسی بهم گفت درست ببندش پرچم نیفته

    ولی گوش ندادم و پارچه شو به میله محکم نکردم

    وقتی پرچمو بردم اتاق ،گفتم خدایا دلیل این افتادن پرچمو فقط تو میدونی چیه

    آخه چجوری شده پرچم از نگهدارنده اش باز شده افتاده زمین

    مگر اینکه یه نفر از میله پلاستیکی که بهش وصل بود بکشه بیرون راستش با عقل کمم نمیتونم باور کنم که باد انقدر شدید بوده که هلش داده تا از میله در بیاد

    هرچی فکر کردم واقعا برام منطقی نبود

    ولی در برابر قدرت خدا همه چیز شدنیه

    که تو قرآن نوشته هیچ برگی بدون اذن خدا از درخت نمیفته

    چه برسه به من یا این پرچم که جای خود دارد

    بعد گفتم من نمیدونم ولی حتما یه دلیلی داشته ، میخواستی من حس کنم میخوام بخوابم ، بیام چراغارو خاموش کنم و ببینم که پرچم نیست

    وگرنه میخواستم تا 3 شب نقاشی میکشیدم و متوجه نمیشدم پرچم افتاده و میخوابیدم و صبح ساعت 9 بیدار میشدم و اگر صاحب اون ماشین میومد و میرفت احتمالا پرچمو برمیداشت

    وقتی به همه اینا فکر کردم گفتم نه ،اگر قرار بر این بود که من متوجه افتادن پرچم نشم اصلا متوجهش نمیشدم

    خدا با قدرت بی نهایتش منو هدایت کرد و جوری مسیرمو تغییر داد و با خمیازه کشیدن گفتم بخوابم ولی بعد نخوابیدم و تا 2 شب بیدار بودم و نزدیکای اذان صبح خوابم برد

    اینا همه قدرت خداست باید هر بار به خودم یادآور بشم تا فراموشم نشه

    ،چون هی فراموش میکنه آدم به قول استاد عباس منش باید هی تکرار کنم این اتفاقات رو و بنویسم و بخونمشون تا به یاد بیارم وقتی خدا هر لحظه هدایتم کرده تا قدم هامو بردارم و متوقف نشم

    بعد اومدم درستش کردم حس کردم نباید نصبش کنم

    وقتی درستش کردم و با چسب چسبوندمش به میله پلاستیکیش

    گرفتم دستم و پرچمو بغل کردم

    گفتم خدا یعنی چی ؟؟

    چی میخوای بهم بگی

    که یهویی درخواست سال قبلم درست زمان محرم ،بود که شدیدا از خدا میخواستم کمکم کنه و هدایت شدم به فایلی از همکار استاد عباس منش که میگفت از امام حسین بخواه که دقیقا محرم بود

    و من وقتی داشتم هر شب با خدا حرف میزدم و اشک میریختم و کمک میخواستم و درخواستی که داشتم از خدا بهش میگفتم

    در کنارش شروع کردم با امام حسین هم صحبت کردم

    پارسال خواهرم زنگ زد گفت میریم کربلا میای ؟ من دلم هوایی شد و بعد که میخواست بشه ، نشد و خیلی ناراحت بودم

    چون حس میکردم به خاطر یه چیزی که بین من و خداست ، خدا منو لایق ندونسته که من برم کربلا و اونجا قدم بردارم

    حس گناه میکردم و دلتنگ بودم که چرا نشد برم کربلا

    من تو نوشته هام برای امام حسین نوشته بودم که درخواستم آگاهی برای خودم هست و یه درخواست دیگه هم داشتم

    که هر روز از خدا میخواستم ولی در کنارش مینوشتم که امام حسین تو به خدا بگو

    و مینوشتم و هم از خدا و هم از امام حسین طلب میکردم که آگاهی بده به من و …

    چند روزی نگذشت که یه اتفاقی افتاد و من شدیدا گریه میکردم که چرا برای من رفتن به کربلا نشد و برای فردی که برام عزیز بود انقدر سریع و یهویی جور شد که بره کربلا

    از اون موقع که رفتن کربلاش جور شد و منم نتونستم برم کربلا تصمیم بزرگی گرفتم

    از خدا خواستم کمکم کنه

    یادمه اون روزا درخواستم از خدا فقط یه چیز بود ، که بعد ها انقدر خدا کمکم کرد که رها تر شدم نسبت به اون موضوع و الان که وقتی دعا میکنم حس خوبی دارم

    حتی وقتی درخواستمو از خدا میکنم دیگه ترس و دلشوره و نگرانی ندارم ، خیلی راحت گفتم خدا اگر بشه خوشحال میشم و اگر مشه باز خیریتی درش هست

    چون خودش بارها بهم آیه 7 سوره قصص رو نشونه داد و گفت نترس و نگران نباش ما حتما اورا به تو باز میگردانیم

    این آیه برای من یه آرامش قلبی داره چون خدا وعده شو بهم داده

    ولی این روزا متوجه شدم برای اینکه به خواسته ام برسم باید بهایی در شان خواسته ام رو پرداخت کنم تا مولفه ها کنار هم چیده بشه و اتفاق بیفته

    وگرنا اگر بهایی هم شان خواستمو ندم هیچ اتفاقی نمیفته

    تقریبا یک ماه پیش خدا هی بهم نشونه میداد که در مورد اون خواسته ات ، باید تلاش کنی چیزایی که برای اومدنش به زندگیت هست رو عملی کنی و هر روز مستمر ادامه بدی تا خواسته ات بهت داده بشه

    و من بعد اون روز تازه متوجه شدم باید بهایی در شان خواسته ام پرداخت کنم تا بهم داده بشه به سادگی و طبیعی ترین شکل و به راحتی

    و بعد از اون حس گناهی که داشتم و تصمیمم رو به خدا گفتم و کمک خواستم

    بعد ها خدا هدایتم کرد به سایت استاد عباس منش که متوجه شدم شرک بود این درخواستم

    که فکر میکردم امام حسین میتونه درخواستمو به خدا بگه

    در صورتی که طبق گفته خدا در قرآن هیچ فاصله ای بین من و خدا وجود نداره و من میتونم درخواست بکنم و از خدا جواب بگیرم ، اگر امید داشته باشم به قدرت خدا

    و این مسیر میدونم که تکامل داره و من از اون روز تا الان خیلی تغییر کردم

    دیگه وابسته یه سری چیزا نیستم ، نگران نیستم ،عجله ای ندارم و سعی کردم تسلیم تر باشم

    از این متوجه میشم که تسلیم تر شدم که من پارسال این موقع شدیدا حالم بد بود گریه میکردم حس گناه داشتم و میگفتم خدا منو دیگه دوست نداره که کربلا نرفتم و تمام چیزهایی که به خدا گفتم ،البته خودش از همه چی آگاهه و بین من و خدا بود و حس میکردم دیگه دوستم نداره ، ولی الان میفهمم تمامش نجواهای شیطان بود که منو از خدا دور تر کنه

    ولی خدا انقدر مهربونه که به درخواست کمکم جواب داد و الان آرامش قلبمو مدیون محبتاشم

    الان انقدر حالم خوبه ،هر روز با خدای ماچ ماچی خودم بی نهایت کیف میکنیم

    البته خدا همیشه باهام حرف میزنه ولی من یه وقتایی به حرفاش گوش نمیدم و باعث شده تو یه سری چیزا صداشو ضعیف حس کنم و سعیمو میکنم دوباره بهش چشم بگم

    من بعد از یکسال خوشحالم که خودم رو دارم میشناسم و هر روز یه جای اینکه به چیزای دیگه فکر کنم و وابسته باشم

    الان دائم به فکر اینم که با خدا حرف بزنم و وقتی صداشو نمیشنوم اذیت میشم

    حتی خدا امروز با افتادن پرچم بهم فهموند که میتونی درخواستی که پارسال داشتی رو از خود خودم بخوای

    وقتی پرچم رو نصب کردم دو سه روز پیش بود ، من همیشه شب اول محرم نصب میکردم ولی به ول یادم رفت و نصبش نکردم و میدونم دلیل این یادم بردنش ،رو خدا میدونسته که بعدا یادم آورد

    که وقتی نصب میکردم گفتم خدایا پارسال اینموقع تو چه حالی بودم ،امسال تو چه حالیم

    و مرور کردم موقع نصب پرچما به میله پنجره اتاقم و خونمون و سپاسگزارم از خدا بابت همه چیز

    که به من کمک کرد و گفت ، من کمکت میکنم و الان فهموند که میتونی درخواستتو دوباره ازم بکنی

    من بهت اجازه شو میدم که ازم بخوای و ایمان داشته باش که اگر از خود خودم بخوای و ایمانت رو در این مسیر تکامل قوی کنی بهت عطا میشه

    فقط باید تلاش کنی بهای در شان هدفت رو بپردازی تا یکی یکی همه مولفه ها کنار هم قرار بگیرن و

    بووووووووممممممممممممم

    مبارکت باشه طیبه این حس خوب

    مبارکت باشه طیبه با خدا حرف زدنت

    وقتی پرچمو دستم گرفتم از خدا خواستم که معرفت و درک اماما و امام حسین رو بهم بده تا وقتی اگر قرار بر اینه گریه کنم با معرفتی که درکش میکنم ، گریه کنم

    و من دیشب پرچم دستم بود و پرچمو گرفتم و خود به خود دیدم دارم تو تاریکی شب و تو اتاقم میچرخونم و داشتم گریه میکردم و وقتی اسم امام حسین رو میدیدم رو پرچم ، مدام میگفتم خدایا عظمت توست در این بزرگ مرد که بزرگی توست و ما شاهدش هستیم

    خدا گونه بود که نامش سال هاست بر زبان همه جاریه رفتار و عملش که باید ازش یاد بگیرم

    تا منم سعی کنم عمل کنم

    در اصل عظمت توست که با دیدن نام امام حسین و اماما دیده میشه

    خیلی خیلی خوشحالم که خدا درکی که باید بهم عطا کنه رو عطا کرد، البته هرچقدر مدارم بالاتر بره درکم هم بهتر میشه

    کافیه که هر روز کنترل کنم ورودی های ذهنم رو

    من یکسال بود گریه نکرده بودم برای محرم و عاشورا

    ولی امشب نصف شب ،روز 24 تیر پرچم رو به دستم گرفتم و عظمت خدارو دیدم و اشک ریختم

    وقتی من میخواستم بیام و بنویسمش تو یکی از فایلا رفتم تو نشانه روزم و فایل

    مصاحبه با استاد قسمت 20 اومد

    قبل اینکه گوش بدم

    دیدم یه پاسخی برام اومده

    بهم گفته شد برو ببین

    وقتی پاسخ دوستمون و عضو خانواده صمیمی عباس منش رو خوندم متحیر شدم

    دقیقا ساعت 2:30 بود که من هم پاسخی براشون نوشتم

    تو فاقل گفتگو با دوستان 4 | تمرکز بر بهبود شخصیت خودم – صفحه 17

    تو نوشته هاش یه عددی نوشته بود که دقیقا مرتبط بود با درخواست من از خدا و وقتی دیدمش بیشتر اطمینان پیدا کردم که خدا بهم میگه طیبه با خیال راحت درخواستتو دوباره از من بخواه

    بهت داده میشه

    و من گفتم افتادن پرچم بی دلیل نبود همه اینا نشونه هست که خدا بگه باورم داشته باشی همه چی درست میشه

    کافیه شروع کنی که یکی یکی سعی کنی تا بهای در شان هدفت رو پرداخت کنی و به هیچی فکر نکنی که من خودم به وقتش بهت عطا میکنم

    تو فقط آروم باش و حرکت کن به سمت بها پرداخت کردن

    من وظیفه خودمو خوب بلدم چیکار کنم

    تو سعی کن قسمت خودتو درست انجام بدی

    و من همه این درکارو از این اتفاقا گرفتم

    و بی نهایت سپاسگزارم از خدای خوبم که اجازه درخواستش رو بهم داد

    حتی در ادامه نوشته دوستی که تو فایل برام پاسخ گذاشته بود ،نوشته بود که خدا میگه فقط از من بخواه

    خیلی خوشحال شدم که اجازه درخواست رو بهم داد

    چون چند روز پیش میگفتم نمیخوامش دیگه خدا ،هرچی تو بگی

    درسته من خواستم ازت ولی وقتی کتاب عشق خدارو میخوندم متوجه شدم هنوز وابستگی درونم هست و اون موقع بود که خواسته مو گفتم دیگه نمیخوامش

    من تو رو میخوام خدا

    اگر دیدی بازم وابستگیم به درخواستم هست خودت رهام کن

    چون من دلم میخواد تو بهم بگی چیکار کنم به حرف من گوش نده

    و اونروز به بعد سعی میکردم تا وقتی آدما رو نگاه میکنم خدارو اول ببینم

    حتی تو کتاب عشق خدا درمورد امام حسین و دوست داشتن میگفت

    و تازه متوجه شدم باید هرچیزی هرخواسته ای رو اول به خاطر خدا بخوای و با خدا بخوای

    خیلی از این پیام خدا سپاسگزارم که هر لحظه هدایتم میکنه

    بی نهایت سپاسگزارشم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  4. -
    نگین نگین گفته:
    مدت عضویت: 2400 روز

    سلام به استاد عزیزم و مریم خانم نازنین

    استاد گفتید ترس از حرف مردم، اخخخ که من تا کی باید رو این موضوع کار کنم؟ اینکه هی نگم خوبم تو این موضوع، چون دیگه روش کار نمیکنم، این چند روز دقییقا برای همین حالم خوب نبود، اگر نشه چی؟ اگر من رو برای کار نخوان به بقیه چی بگم؟ به بابام؟ (این خیلی برام مهم بود که باز هم مثل قبل درباره ام فکر نکنه تخصصم ارزشمند نیست و من نمیتونم چون این مدل نگرانی و دلسوزیش خییلی اذیتم میکنه)، به خانواده همسرم، به دوستام، حتی تصور میکردم نشده و من دارم بهشون میگم قضیه چی بوده و اصلا نرم بهتر مگه حقوقش چقدره و… کلی از این حرفها تو ذهنم، استاد اشتباهم این بود که تا یه جایی تحمل کردم و به بقیه نگفتم بعدش فکککر کردم قطعی شده و اعلام کردم، انگار وابسته شده بودم فقط به همون محل اول، انگار میخواستم برای اینکه جلوی بقیه کم نیارم حتتما همون محل اول بشه در صورتیکه همش تو ذهنم از بدی مسئولش میگفتم و مرور میکردم، تا اینکه امروز به فکرم رسید برم جای دیگه رو هم درخواست بدم گفتم خدا اگه باید برم خودت من رو ببر همون سمت بدون شک و دودلی، نمیدونم آخرش چی میشه ولی رفتم و به کسی هم نگفتم (راستش راه دیگه ای به ذهنم نرسید که به حرف بقیه اهمیت ندم و بهش فکر نکنم دیدم فعلا این جواب میده برام منم بهش عمل کردم تازه باعث میشه کمتر هم حرف بزنم)

    قسمت دوم توحید بود باید خییلی خییلی بیشتر روش کار کنم، اینکه خودش حلش میکنه، خودش گفته برو خودش هم درستش میکنه خدایا کمکم کن بیشتر باورت کنم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  5. -
    امیر رجب پور گفته:
    مدت عضویت: 1243 روز

    بنام خالق جهان هستی

    درودبه استادعزیزم ومریم بانوی مهربان

    درودبه همخانواده های عزیزم

    خدایاشکرت،،خدایاشکرت

    که امروزراباری دیگربمن هدیه دادی تابازهم بتوانم باانرژی فراوانم روزم راخلق کنم ولذت ببرم از دیدن زیبایی ها وفراوانی ها ونعمتهادر زندگی ام

    خدایاشکرت،،

    من ازبدو ورودبه سایت چندماهی روبا فایلهای هدیه گذروندم وروی خودم کارکردم وبسیار نتیجه بخش بود وتازمانیکه باهدایت خداوند ونشانه ها محصول12قدم طلایی روخریدم وشروع کردم وروی خودم تمرکزی وشبانه روزی کارکردن

    چقدر بینظیره این محصول وبطور تکاملی رشد کردم واکنون هم درشرف خرید قدم دوازده هستم وپایان 12قدم وهمچنان هم دارم روی قانون آفرینش کارمیکنم وتا اینکه باهدایت خداوند باببینم که کدوم محصول رو باید بخرم وشروع کنم

    تمام محصولات بنظرم عالی هستند وهرکدام درزندگی مان تاثیرات فوق العاده خودش روداره و من طبق قوانین جهان وباطی کردن تکاملم تمام محصولات رو خواهم خریدواستفاده میکنم چونکه همشون پایه واساس زندگی من در این دنیاهستند ولازم دارم که خیلی روی خودم کارکنم تا درکم وآگاهیم نسبت به قوانین جهان وسیستمی بودن خداوند بالابره وخودم رو خوب بشناسم

    خدایاشکرت،،خدایاشکرت،،

    سالها بخاطر عدم آگاهیم ونبودن در مدار دریافت ثروت ونعمت وفراوانی

    فقط عجولانه بدنبال ثروتمندشدن بودم ونه آرامشی درونم داشتم وهمش بااسترس ونگرانی فقط به دنبال پول بودم

    وامهای بانکی

    پول نزول

    غرض گرفتن ازاین واون

    وخلاصه هدفم این بود که فقط پول بدست بیارم وداشته باشم وازکجا وچجوریش برام مهم نبود

    واصلا طی کردن تکامل برام مفهومی نداشت

    وبه همین خاطر همیشه غرق در بدهکاری بودم وبجای پیشرفت همیشه درحال عقب افتادن بودم وباز نگرانیهام بیشترمیشدکه داره وقتم میگذره

    داره سنم میره بالاودیرمیشه ،،باید زودتر پولداربشم

    وبازهم همون الگوی تکرارشونده وباز دوباره زمین خوردن وبدهی واین روند زندگی سابق من بود

    وشبانه روز درحال کاروتلاش اما بیفایده

    نمیدونستم بایدچکارکنم وهمیشه درگمراهی بودم وکلی سوال درذهنم وحتی یکبار هم ننشستم باخودم فکرکنم که دست بردار از اینهمه درگیر کردن خودت باخودت

    خداوندرو صدابزن وازخدا راه کار بگیر

    غرور وتکبر اجازه نمیدادوهمیشه میگفتم خودم

    واین خودم هم همیشه درباتلاق گیربود ونمیتوانست نجات پیداکنه

    حدایاشکرت،،خدایاشکرت

    که اکنون مورد هدایت ولطف خود قرارم دادی وراه ومسیر درست را نشانم میدهی وبا آرامش وطی کردن تکاملم دارم به این مسیرزیباتارسیدن به اهدافم ادامه میدهم وچقدر لذت میبرم از حرکت دراین مسیر

    وآرامشی که بمن بخشیدی وروشنایی قلبم

    ممنونم ازشمادوست عزیزم که وقت گذاشتید وکامنتمو خوندی به امید موفقیتهای روز افزونت به خداوند میسپارمت

    استادعزیزم ومریم خانم عزیزم سپاسگذارتونپ وباآرزوی دیدنتون در آمریکا

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  6. -
    زهرا الف گفته:
    مدت عضویت: 2005 روز

    بنام خدای یکتا

    سلام به استاد عزیزم و مریم بانو جان

    روزشمار 31

    مدتی هست که از فضای سایت دور شدم

    فایلها و پراکنده گوش میکنم اما تمرکز لیزی ندارم

    دوره عزت نفس و راهنمای عملی خریدم و اینجا تعهد میدم که دوباره برم سراغشان.البته بعد عید دوباره دوره عزت نفس کوش دادم ولی دوباره تو برنامه ام می‌زارم

    ممنون از فایل بینظیر استاد

    در پناه خداوند باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  7. -
    فاطمه ۹۵ گفته:
    مدت عضویت: 1186 روز

    ،،بنام خدای خالق،،

    ((ترس های ما همه واهین))

    جمله طلایی که از این به بعد همیشه به خودم میگم .

    تنها راه پیشرفت و رشد رفتن تو دل ترساس.

    نتایج وقتی میاد که ترس ها تغییر کرده باشه .

    میریم جلو و درستش میکنیم .

    اگه رو خودمون کار نکنیم ، ایمانمون رو تقویت نکنیم و ورودی ها رو کنترل نکنیم ترس ها دوباره رشد میکنن !!

    ادمی مثل استاد هم ترس ها و ضعفای زیادی داشته ولی رفته تو دلشون ، قوی شده و ایمانش بیشتر شده.

    برای خوشبختی باید بها بدیم ، بهاش هم داشتن یه شخصیت توحیدیه که نترسه ، ایمانش فقط به خداس که کارها رو جور میکنه !

    راه میان بری وجود نداره .

    تنها راه زدن به دل ترسهاست !

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  8. -
    زهـره احمدجانی گفته:
    مدت عضویت: 1355 روز

    بنام خداوند مهربانی ها و خوبی ها

    سلام به استاد عزیز و خانم شایسته گل

    برگ سی و یکم از سفرنامه من

    روز پنجشنبه 1403/3/31

    ساعت 22:01

    خانم شایسته عزیز گفتن تغییرات یکماهه در این سفر را بنویس

    من در روز سی ام ردپا گذاشتم برای تغییرات یکماهه ام

    امروز فایل سی و یکم که با عزت نفس آغاز شد

    من سریع دفتر و قلم برداشتم

    و از خداوند طلب کمک کردم و درخواست کردم

    که میخام این فصل از روزشمار ، را عزت نفس میخام بنامم

    میخام در این یکماه من را با عزت نفس وصل کنی

    میخام عزت نفس را در درون من بوجود بیاری

    میخام درک کنم چطور خودم را دوست داشته باشم ؟

    میخام درک کنم چطور خودم را ارزشمند بدونم ؟

    و بعد شروع کردم این فایل را گوش دادم .

    عزت نفس یعنی شناختن خودت و توانایی هایت، ارزشمند دانستن خودت و دیگران، باور به خودت، باور به خداوند و توانایی هایی که به تو بخشیده است.

    چقدر من با این سه خط وصل میشم

    نمیدونم چجوری بگم

    هم میفهممش این کلماتو

    هم درکش نمیکنم

    هم دوست دارم باشه در وجودم

    هم نمیدونم چجوری ؟

    نمیدونم شاید هنوز ب مرحله ای نرسیدم تکاملم را طی نکردم

    ک درست و دقیق خودم را بشناسم

    هنوز نتونستم شاید با خودم ارتباط برقرار کنم

    شاید بخاطر همینه ک درک نمیکنم

    من دوره عزت نفس دقیقا شب سال تحویل 1402 خریدم

    اما اصلا در مدارش نبودم اصلا کار نکردم

    فقط مثل آهنگ هزار بار گوش دادم دریغ از درک و فهم

    از خداوند میخام کمکم کنه هدایتم کنه بسمت این دوره

    ک بتونم تمرکز کنم روی دوره و درک کنم و عمل کنم .

    استاد عزیز خانم شایسته جان ممنون و سپاسگزارم از شما

    روز شمار تحول زندگی من

    روز سی و یکم 1403/3/31

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  9. -
    فرحناز بهرامی گفته:
    مدت عضویت: 2102 روز

    سلام ب استاد عزیزم و مریم جان و دوستان هم کلاسیم

    روزشمار تحول

    روز31

    من با دوره بی نظیر 12 قدم شروع کردم فرازو نشیب زیادی رو طی کردم برای ساختن شخصیت جدید

    طبق فرمایش شما امسال رو بیشتر پرداختم ب ایجاد احساس لیاقت ..و الان بعد اینک یه مدتی درآمد کمی داشتم ک اونم متوقف شده بود الان دارم ب درآمدی ک مدنظرم بود میرسم ک ب امید خدا ثابت بشه و به درآمد های بالاتر فکر کنم امروز با نشانه ب سفرنامه هدایت شدم و بعد ب این فایل

    دقیقا داشتم ب خرید دوره عزت نفس فک میکردم ک این فایل رو دیدم و مطمئن شدم باید تهیه کنم چون ب قول شما اول باید عزت‌ نفسم ساخته بشه و بعد احساس لیاقت و کم کم مدار های بالاتر رو تجربه کنم

    من ایمانم بیشتر و خداروشکر هدایت های پروردگار برام ملموس‌تر شده

    خدایا سپاسگزارم

    و هم از شما استاد عزیز و مریم بانو کمال تشکر رو دارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  10. -
    A گفته:
    مدت عضویت: 1518 روز

    به نام خداوند مهربان

    سلام استاد و خانم شایسته عزیز

    شما چه ترس هایی داشتید و چگونه بر آنها غبه کردید؟

    همه ی ما ترس هایی داریم که هیچ گاه از بین نمی رود:

    ما در حالی که می ترسیم عمل می کنیم

    در داستان پیامبران آنها با وجود ترس با ایمان به خداوند حرکت کردند

    انجام هر کاری نیاز به ایمان و شجاعت دارد

    اگر هدفی داریم که رسیدن به آن برایمان اهمیت دارد:

    باید بهای آن را بپردازیم

    ایمان خود را نشان دهیم

    باید توانایی حل مسئله را در خود به وجود بیاوریم و باورهای مناسب داشته باشیم:

    عزت نفس ایمان و توکل به ما کمک می کند :

    به سراغ موقعیت های جدید برویم

    ترس ها:

    توهم هستند که باعث می شود جلوی پیشرفت ما گرفته شود

    بر روی ایمان خود کار کنیم

    اگر ترسی داریم:

    سریع و با تمام وجود به آن حمله کنیم

    وقتی باورهای خود را تغییر دهیم:

    می بینیم همه ی ترس ها غیر واقعی هستند

    ایجاد شک تردید و دو دلی ها کسب و کار شیطان است

    باید بر ترس های خود غلبه کنیم

    ایمان خود را تقویت کنیم

    ترس از حرف مردم یکی از ترس های ایشان است که اکنون:

    بسیار کمتر شده

    نتایج زمانی در زندگی ما رخ می دهد که:

    ترس های ما تغییر کرده و تبدیل به ایمان شود

    خدایا شکرت

    عاشقتونیم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای: