مصاحبه با استاد | مدیریت 2 خرابکار ذهنی با نامهای «ترس» و «طمع» - صفحه 113
- نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
- فایل تصویری مصاحبه با استاد | مدیریت 2 خرابکار ذهنی با نامهای «ترس» و «طمع»104MB26 دقیقه
- فایل صوتی مصاحبه با استاد | مدیریت 2 خرابکار ذهنی با نامهای «ترس» و «طمع»25MB26 دقیقه












بسم الله الرحمن الرحیم.
1110کامنت،عدد 111برای من همیشه یه نشونه از ثروت و پول هست که قراره بدستم برسه و کامنت1111احتمال مال من باشه نمیدونم.ولی این نشونه خیلی خوبی بود.
خب سلام استاد و خانوم شایسته.
درمورد قسمت اول فایل که عزت نفس واقعا همه چیز هست و توحید را بوجود می اورد حقیقت محض هست. بعد از دوره دوازده قدم بقدری اعتماد به نفس و عزت نفسم افزایش پیدا کرد و احساس لیاقتم و غلبه بر ترسهام که اصلا یه زهرای دیگه شدم.
حالا بریم قسمت دوم این فایل ترفند پونزی. استاد چه جالب گفتید هر بار به یک شکل این ترفندها وجود داره مثلا خود من سالها قبل که با این مباحث آشنا نبودم،یکبار در تلگرام دچار این ترفند شدم و در فضای مجازی میگفتن اگه انقد ادم اضافه کنی به گروه فلان قدر پول میدیم منم خیلی سنم پایین بود شاید بیست شاید کمتر البته الانم بیست پنج سالمه خیلی سن ندارم ولی دوره دوازده قدم شخصیت منو به اندازه یک مرد پنجاه سال که دنیا را گشته رشد داد. خب بگذریم منم انجام دادم و گفتم شکاره کارت و اطلاعات کارت را بزنید همه را زدم و در نهایت دویست هزار تومان موجودی که تو کارتم بود پرید و خدا را شکر که بیشتر از اون موجودی نداشت و خدا چقدر منو دوست داشت. و استاد من طمع کردم و اینگونه گرفتار شدم،خب ولی برایم تجربه شد. این تنها باری بود که دچار ترفند پونزی شدم اما از اطرافیانم بگم که دچار شرکت هرمی بادران شدن. خواهرشوهرم و خانواده همسرش که کلی پول و طلا از دست دادن توی این راه و…. خب من بیشترین مثال همین شرکت بادران در اطرافیانم بود زمان گلد کویس هم بزور یادم میاد که پسرعمو مادرم کلی دارایی اش را باخت داماد خودمون کلی در بورس اخ اخ اخ چقدر این بشر تو زندگیش دچار ترفندهای پونزی شده،دلم براش کبابه،از بوروس گرفته تا پسر عمه اش که سرش کلاه گذاشت با بار قاچاق اخ اخ زندگیش را به منفی ده هزار رسوند و الان تمام تلاش خودش را میکنه تا به صفر برسه حداقل. من براش همیشه ارزوی موفقیت میکنم ولی کمرش داره دوتا میشه استاد اصلا این بشر تو یه مرحله دیگه هست تو فریب پونزی هیچوقت درس نگرفت البته الان از فایلهای رایگان شما استفاده میکنه اوضاعش کمی بهتر شده و براش واقعا از عمق وجودم ارزوی موفقیت میکنم.
گفتید که کجاها جلوگیری کردید در همین بحث شرکت بادران وقتی اومدن گیر دادن شوهرم و من به شدت مخالفت کردیم و گفتیم نه ما وقت و سرمایه این کار ها را نداریم. و همستر زمانی که اغاز شد به پسر دایی ام و دامادمون گفتم ببین درسته پول نمیخواد ولی کلی از زمانتو که میتونی صرف یادگیری کنی صرف اون کنی چیزی که به همه پول برسونه قطعا کلاه برداریه و هیچکدوم گوش ندادن و در اخر همستر گفتم سرمایه اصلی یعنی زمان و آرامش را از دست دادی دیدید اولش گفتم بقول عباس منش چیزی که بخواد همه را به ثروت برسونه قطعا دروغه. روز اول قضیه همستر را به شوهرمم گفتم و گفتم فقط بشین نگاه کن اخرش چجور گندش درمیاد،الان میگم اونروزم میگم و وقتی گندش دراومد به شوهرم گفتم پیش بینی ام درست از آب دراومد؟؟گفت ایول بابا،عباس منش همه حرفاش درسته. گفتم بله من و تو زمانمون را صرف یادگیری کردیم بقیه صرف همستر بازی و در نهایت برد اصلی و سرمایه اصلی را منو تو کسب کردیم.
اینم مثالهای من. خدا را شکر که به راه درست هدایت شدم
بنام خدا.سلام و خداقوت میگم ب تک تک اعضای محترم و باتجربه ی سایت و سلام و خداقوت ویژه خدمت استادعباسمنش عزیز و خانم شایسته مهربان.
سوال:تجربیاتی را بیاد بیاوردید ک بخاطر عدم درک قانون،دردام ضررهایی با الگوی ترفند پونزی افتادید.
حقیقتش سالها پیش ک گلدکوئست بود منو همسرم و خانوادم خیلی شیک و مجلسی در دام چنین مسئله ای افتادیم.همزمان مادرم و خواهر و برادرم هم همینطور.اول مادرم توسط یکی از آشناهای دورش باین داستان آشنا شده بود و بعد ب ما هم معرفی کردند و…
یادمه اونسال دوتا پلاک زنجیر دخترامو و دوتا سیم کارت صفر کارنشده داشتیم اینارو فروختیم تا بخیال خودمون بعدها خیلی بیشتر و بهترشو بخریم.بااینکه همسرم اون سالها خوب کارمیکرد و پول درمیاورد ولی کیه ک بدش بیاد ی پول قلمبه راحت نصیبش بشه.ماهم فریب همین وعده وعیدارو خورریم.بجز اینکه هر هفته مثل اسکلا پامیشدیم میرفتیم تو جلسه هاشون شرکت میکردیم.و مثل خودشون داشتیم یاد میگرفتیم ک چطوری مردمو فریب بدیم ک بیان زیرمجموعه مابشند.خداروشکر ک توی اون مدت مااین مهارتو یاد نگرفتیم.اینکه اگه ازت این سوالو پرسیدند تو بگو فلان و اگه فلان موضوع پیش اومد تو بگو فلان. و ب لطف خدا هیشکی نیومد زیر مجموعه ما وگرنه بعدها ک کار ب شکایت و این حرفا کشید مثل خیلیای دیگه تا مدتها درگیر دادگاه و این چیزا بودیم.
بازم اون برامون درس نشد.باز دوباره طرحهایی اومد تو ایران ک میگفتن قانونیه و ی مشت کالایی ک عملا بکار روزانه ی مردم نمیومد رو باین طریق میذاشتن واسه فروش و بیشترم رو این قضیه تاکید داشتند ک این قانونیه و اگه گلد کوئست هیچ محصولی عملا نداد ولی ما رو ادرس میفرستیم.درسته محصول رو دریافت میکردیم ولی باز اینجا هم رو طمع پولدارشدن و حالا اینبار قانونی باز دوباره شرکت کردیم ک اونم هیچ ب هیچ.فقط مقداری پول بابت خرید اون محصولات ازدست دادیم.البته محصولات ارزشمندی مثل کتاب حافظ و یک تابلوی خیلی زیبا بود ولی خب اینکه طرحی باشه ک ب همین راحتی زیرمجموعه بگیری و ثروتمند بشی خیر.
آخرین فریبی ک ازین قبیل داستانا خوردم ک خیلی خیلی برام دردناکه و هربار یادم میفته خشم همه وجودمو میگیره و نمیتونم احساسمو کنترل کنم اینه ک نتیجه ی3سال کار کردنم در کار فروش تولیدات همسرم که ذره ذره پس انداز کرده بودم تا برای خودم ی ماشیم بخرم رو اینبار ب یکی از دوستان ک خیلی خیلی خیلی قابل اعتمادم بود رو
دادم.یعنی150میلیون و یک وام100تومنی ک هنوز قسط اون وام رو دوتا دیگه دارم پرداخت کنم ک تمام بشه ولی الان نزدیک15ماهه یک ریال دریافت نکردم.درصورتیکه هی میگفت بده تا دوماه دیگه سودی بیشتر از سود بانکها بهت بدم.
یعنی قراربود ماهی12میلیون500 بهم سود بده و بعداز2ماه هم اصل پول رو پس بده. و الان 15ماهه یک ریال بهم پول نداده و دیگه حتی جواب گوشیم نمیده.و این برام خیلی دردناکه.گاهی هم ک جواب میده میگه تا زمانیکه بتونم پولتو جور کنم هرموقع ک شد من چندین برابرشو بهت پس میدم ک اصلا خودت خجالت بکشی.تازه اینطوریم جواب میده. هربار میگم من نه سود میخام نه چیزی.اصل پولموبهم بده.بابتش خیلی زحمت کشیدم،میگه ندارم.وقتی ندارم از کجا بیارم.تازه بدترش اینه ک بی هیچ مدرکی چکی چیزی این پولو دادم.
عملا هیچ کاری بابت پس دادن این پول نمیکنه. هیچ زحمتی نمیکشه. از شرایط زندگی من خبر داشت و میدونست من خیلی زحمت بابت پس انداز این پول کشیدم و همه اون 150میلیون رو طلا خریده بودم و 100تومن هم وام بود و چون ازین
چیزا آگاه بود دقیقا از همین در وارد شد و گفت واسه اینکه بهت کمک بشه و دیگه نخای اینقدر پشت ماشین بشینی و اینهمه تواین جاده ها نری و بیای، پولتو بده تا بدم ب یکی از دوستام ک ارز دیجیتال کارمیکنه تا براتوهم ترید کنه و سود بهت بده ک دیگه نخای بااین روماتیسمت کارکنی.گفت خود ماهم پولمونو دادیم بهش و داریم همینکارو میکنیم.و ماهیانه داره سود بهمون میده.منم از همه جا بیخبر بخاطر طمع و رعایت نکردن قانون و اصلا عدم شناخت قانون اعتماد کردم.هروقت بهش فکر میکنم خونم بجوش بیاد.ولی آیا همه ی این دردها باعث میشه ک من دیگه این راههارو نرم؟یا دوباره بعدها از یراه دیگه گزیده میشم.
سوال دو: از تجربیاتی بنویسید ک بخاطر درک قانون تکامل،بجای طمع ورزیدن باین نوع ایده ها و وعده ها با اطمینان نه گفتید.چون میدانستید تنها راه رسیدن ب خاسته مورد نظرآماده کردن ظرف وجودتان و مهاجرت ب مدار آن خاسته است.
بله همونطور ک گفتم من حدود4سال پیش بعداز داستان کرونا ک یجورایی میشه گفت کلی تولیدات همسرم ازبین رفت بدلیل اینکه یکی یکی مشتریها سفارششون رو لغو میکردند و اینهمه کار تولید شده بود و هیچ مشتری نبود،یکسال بعداز اون قضایا همسرم رفت ک برای کسی کارکنه.اونموقع شرایط مالی ک خیلی آشفته بود همسرم بمن پیشنهاد داد ک بیا حالا ک من دارم برامردم کار میکنم و برای اینکه اون مشتریهامون پخش و پلا نشند،تو از تولیدی های دیگه خرید کن و با یک درصد جزیی ببر واسه مشتریا تا هم ی درامد اضافه تر داشته باشیم و هم پیش بریم کم کم تا بتونم دوباره ی کارگاه از خودم بزنم.منم قبول کردم و شروع ب فعالیت کردم.در کنار تمام اذیت شدنها بخاطر اینکه کار گاهی ازم زور بود ولی تجربه ی خیلی عالی بود.
و خیلی قشنگ و درست درمون و بااینکه بازم شناختی از درک قانون تکامل نداشتم ولی پله پله و قدم قدم پیش میرفتم و کلی هم پیشرفت کرده بودم.اون سالها بازم وسوسه میشدم ک درآمدم رو بدم ارز بخرم ولی ترس از دست دادن همون مقدار پس اندازم باعث شد ک راه خودمو برم و همونطور قدم ب قدم رشد کنم و عجله ای هم نداشته باشم و دورور ارز دیجیتال و این چیزا نرم. واسه همینم سال ب سال بجز اینکه هرچی میخاستم کمو بیش برای خودم و بیشتر برای بچه هام میخریدم،ولی در کنار اون خریدها پس انداز هم داشتم. و هرسال این سیر صعودی رو میدیدم و خیلی هم راضی و خرسند بودم.دقیقا از همون ماشین مدل پایینی ک داشتیم ک هنوزم همونو داریم و با همون مهارتی ک داشتم یعنی رانندگی و کمی هم مهارت فروش تونستم تعداد مشتریهارو افزایش بدم. و قشنگ سال ب سال این پس اندازه بیشتر و بیشتر شد تا پارسال آبان ماه ک گفتم با اون وام شد250 میلیون. و اون اتفاقی ک نباید آخرش افتاد.
میدونید چیه.اونهمه توانایی ک من درین کار داشتم و اون هنری ک داشتم و پله پله رشد میکردم بی اینکه نگران چیزی باشم. و خیلی امیدوار بودم ک من ب چیزای بزرگترم میرسم و ادامه میدادم،انگار هیچ کدوم از اون توانایی ها و اون پله پله رشد کردنها و بقول استاد قانون تکامل رو طی کردن انگار ب چشمم نیومد.فقط انگار یکی میگفت خب تو تااینجا عرضه داشتی.دیگه عرضه ی گسترش دارایی و شغلتو ک بیش ازین نداری.حالا بیا پولتو بده ب کسیکه قراره دوماهه حدود25تومن پول ب پولای تو اضاف کنه.بعدش ازش بگیر و برو هرکاری میخای باهاش بکن.برو باهاش ماشین بخر.خودت ک عرضه نداری اگه واسه خرید ماشین مورد نظرت کموکسری داری بتونی اون کسری رو بدست بیاری ک.حالا بیا برو پولتو بده فلانی ک اتفاقا دلسوزتم هست و میگه سود بهت میدم ک تو دیگه نخای کار کنی.اولم میگفت یساله پولو بده ولی منکه گفتم نه دوماه دیگه باید توکار خودمون برنامه ریزی کنیم واسه عید نوروز بتونیم برداشت خوبی داشته باشیم و من دوماهه پولمو میخام گفت باشه دوماه دیگه پس میدم. و این یک ریال پول نداد و هنوزم ک پول خودمم نداده و جواب هم نمیده.
من توی اون3. 4سال خیلی خوب پیشرفت کردم.آهسته آهسته پیش میرفتم و عجله ای هم نداشتم و هرسالم شرایط زندگیمون بهتر و بهتر میشد.ولی متاسفانه عدم باور ب تواناییهای خودم و نادیده گرفتن اونا اینبار باعث شد این بلا سرم بیاد.
اینارو گفتم تا بقول استاد اهرم رنج و لذت در ذهنم شکل بگیره بصورت قوی.تابلکه دیگه نخام قانون رو دور بزنم.
امیدوارم هر لحظه ی زندگیمون ب جز خیر و برکت و تندرستی و نشاط چیزی نباشه.آمین
دوستتون دارم.عرفانه
به نام الله یکتا
چقدر زیبا نوشتی مخصوصا اونجا که گفتی:
(انگار هیچ کدوم از اون توانایی ها و اون پله پله رشد کردنها و بقول استاد قانون تکامل رو طی کردن انگار به چشمم نیومد.فقط انگار یکی میگفت خب تو تا اینجا عرضه داشتی و دیگه عرضه ی گسترش دارایی و شغلتو که بیش از این نداری)
چقدر نکته ی مهمی رو گفتی که در منم وجود داره،زمانهایی که حرص و طمع، مقایسه و مخصوصا عجله میاد وسط و نجواها شروع میشن که خب تا الانم خدا سَرت رو بوسیده و شانسی بوده و حالا دیگه از اینجا به بعد دیگه نمیشه و سخته و امکان پذیر نیست و ….
به همین خاطر من همیشه توی زندگیم تا یه جایی خیلی خوب پیش رفتم و رشد کردم اما اون تهش که مثلا قرار بوده اون بدهی یا اون وام صفر بشه و یا اون پیشرفت حاصل بشه عجله کردم و دوباره رفتم سمت وام و چک و بیراهه…سالیان سال هست که چوب این قضیه رو خوردم اما این بار به لطف الله فرق میکنه
الان هیچ وامی ندارم،دسته چکم رو پاره کردم و دارم با صبر و استقامت پیش میرم و هر جا نجوا میاد تنها راه نجاتم پناه بردن به الله است و هی سعی میکنم این حرص و طمع و عجله رو کنترل کنم
ما رمیت اذ رمیت لکن الله رمی
اگر من تونستم از اون شرایط ناجالب به اینجا برسم(با پله پله حرکت کردن و عجله نکردن و صبر و استقامت و توکل)قطعا از اینجا به بعد به خیلی جاهای بهتری میرسم به لطف الله
ممنونم ازت بابت این کامنت عالی که نوشتی
خدایا شکرت
سلام خدمت دوست خوبم محمدجواد عزیز.سپاسگذارم ازینکه وقت گذاشتید و کامنت منو خوندید و مرحمت کردید و جواب دادید.در مورد نجواها دیروز ی مسئله ای پیش اومد درحین نظافت خونه.ک چون تنهایی انجام میدادم خیلی خسته شدم و اومدم ک دوباره صدام دربیاد و غر بزنموسروصدا کنم یهو انگار یکی گفت عرفانه مجبور نیستی الان ک خسته ای ادامه بدی.یکم بشین استراحت کن.وقتی نشستم بی اختیار رفتم سرگوشی و رفتم داخل سایت استاد.بازم بی اختیار دستم رفت سمت مرا ب نشانه ام هدایت کن.و یکی از فایلهای سفر دورآمریکاقسمت209 اومد و نشستم تماشا کردم و اون آقایی ک گیتار میزد رو چقدر لذت بردم و بعد خود آهنگ اصلی ک خانم شایسته گذاشته بودند رو گوش میکردمو لذت میبردم.دیدم چقدر حالم خوب شد و خستگی از تنم بیرون رفت.و دوباره شروع کردم ب بقیه کارها.بعد درحین ادامه کار باخودم گفتم اینم راهکار خوبیه ها.از اونجاییکه توی کدنویسی دیروزم نوشته بودم خدایا امروز کمکم کن کارها راحت انجام بشه و خدا منو هدایت کرد ب سایت و دیدن این فایل و نتیجش شد حال خوب من.بطوری حالم خوب شد ک اون آهنگه رو در حین انجام کار بااینکه بلد نبودم ولی فقط ریتمش رو باخودم هی تکرار میکردم.خیلی دلم میخاست ببینم اسم آهنگه چیه ک دانلود کنم و باصدای بلند گوش کنم.
میخام بگم موقع نجواها خیلی قشنگ هدایت شدم باین سایت.
و متوجه شدم اینم راهکار خوبیه ک وقتی نجواها میان بیایم سرخودمونو واسه چنددقیقه هم ک شده بااین آموزه ها گرم کنیم.اونوقت متوجه میشیم ک درلحظه وارد مدار و فرکانس بهتری شدیم.
خاستم این تجربمو باهاتون درمیون بذارم.
بازم ممنون و سپاسگذارم بابت محبتتون..همیشه در خوشی و خیر و برکت باشید.آمین
به نام الله.سلام به همه خوبان آگاه.
استادعزیز منم یه بار در قالب خیلی کوچکتر گول خوردم .ولی همون برام درسی شد که دیگه خدایاشکر تکرار برام نشه.هفت سال پیش یه اسمس اومد که هدیه خود رو دریافت کن عدد چند ارسال کن منم ارسال کردم سریع از تهران زنگ زدند شما شانس برنده شدن زیاده فقط تا یک ساعت وقت داری سیصد واریز کنی ماچندتیکه وسیله خونه هم ارسال میکنیم تا تو قرعه کشی ماشین جا نمونی.حالا جالبه من صبحش هی تجسم میکردم که ماشین برنده شدم وچندساعت بعد که زنگ زدن گفتم این حتما نشانه هست دنبالش کنم.اون موقع هنوز به قوانین زیاد آگاه نبودم اول راه بودم.منم با بچه یک ساله رفتم بانک یک ساعت صف وایستادم تا واریز کردم بعد دوهفته چندتیکه وسیله بی کیفیت که یکیش کلن خراب بود وتوش پر تار عنکبوت بود دم خونه ارسال شد هی برای قرعه کشی زنگ زدم میگفت این هفته اون هفته.گفتم دیگه من گول نمیخورم هرپیامی میاد اینجوری توجه نمیکنم.خدایاشکر که بازی باعث شد آگاه بشم تا ضررهای بزرگتر نکنم.یه بارم میخواستم یه قالی شش متری بخرم تو شهر خودم گشتم قیمت بالا بود بعد از این فضای مجازی قالی کاشی تبلیغ میکرد که قیمتش پایینترین منم سفارش دادم مثلایک تومن سود کردم وقتی قالی اومد از کارخانه کاشان ولی پشتش برچسب قالی مشهد بود زنگ زدم آقاهه گفت اون برچسب تجاری ماست قالی بعد یک ماه تبدیل به موکت شد اینقدر که بی کیفیت بود وچندین نخ از رو قالی سرش بیرون بودن.گفتم دیگه من باشم که چیزی رو ندیده بخرم که کلن همون سه میلیون هم حیف شد.درسی شد برام جایی که گفتن تخفیف داریم وارزونتربود گول نخورم.
سلام به استاد عزیزم و خانم شایسته ی نازنین
استاد با دوره ی عزت نفس شما خییلی از ترسهام از بین رفتن و زندگیم بهبود پیدا کرد و راحتتر شدم، حالا چه ترسی دارم؟
ترس از مهاجرت و رفتن به شهری دیگه!
توی گامهای قبلی گفتم که چه باورهای منفی ای در مورد این خواسته ام دارم اما الان این باورهای منفی رو به عنوان ترس ازش یاد میکنم، میترسم همسرم مریض بشه و کسی نباشه (چون تا الان چنندین بار مریض شده و خانواده ی همسرم کمک کردن)، میترسم پسرم مریض بشه و من سر کار باشم از اول مهر هم که رفتم سر کار این یکی از ترسهام بود و سرم اومد که خانواده ی همسرم کمکم کردن
تا الان فهمیدم از هر چی بترسم سرم میاد، اما به جای اینکه ترسم رو از بین ببرم، توجیه میکنم که نگین همینجا خیلی خوبه برای زندگی ببین چقدر قشنگه، اینجا بهترین آب و هوا رو داره و یجورایی دارم عااشق محل زندگیم میشم
اوکی این درست که من باید از محل زندگیم خوشم بیاد، ولی نباید دلیل بشه تا من روی ترسم از مهاجرت سرپوش بذارم، نگین خیلی خوب همینجا بمون و لذت ببر ولی ترست رو از بین ببر، اینجوری قویتر و شجاع تر میشی و زندگی تو همین شهر برات راحتتر میشه.
و در نهایت کامنت سوم..
یادمه شهری که یکی دو سال رفته بودم واسه کار و زندگی میکردم یعنی همونجایی که با تنها عشق زندگیم آشنا شده بودم، پیش یه بابایی کار میکردم توی صنف خودم که تخصصم کامپیوتر هست، و این بابا یه بار خواست شیطتنت کنه و از من که دنبال کار رفته بودم اون شهر و باهاش آشنا شده بودم و مدتی بود مشغول شده بودم تو فروشگاهش و فروشنده بودم، فکر کرد مثلا میتونه از من به عنوان حامی یا حالا بگیم طعمه استفاده کنه و من چون کم حرفم و مخصوصا واسه غریبه ها نمیام داستان زندگیمو سفره دلمو به قولی پهن کنم، ازم چیزی نمیدونست و تعریف نکرده بودم واسش که چه تجربه هایی داشتم و خلاصه، یه روز منو برد یه جایی که گویا یه کافه خیلی باکلاس و شیک و بزرگ توی اون شهر هست و توی طبقه وسط یه پاساژ بزرگ هست و خیلی جای دنجیه و جاییه که توش معمولا فکر میکنم مراسمای شیک و مجلسا و مناسبت های مختلف برگزار میکنن، آقا ما رفتیم اونجا (حالا ببینید بازم چقدر زیبا اون پیام ها و الهامات خداوند به آدم داده میشه) و به محض اصلا اینکه همون اول هنوز حرکت نکرده به سمت اونجا و بهم فقط زنگ زد و گفت بیا فلان جا، اون نشانه ها و الهامات خداوند کارشو داشت انجام میداد و من قلبم اصلا میفهمه حتی قبل از یک خطر و تهدید و جای نامناسب رو، ولی من رفتم یعنی نمیدونستم دقیق خب چیکارم داره اما گوش به زنگ بودم، و خلاصه وقتی رسیدیم اوجا و رفتیم تو کافه، دیدم بهه! بعله ملت نشستن گروه گروه سر میزهای باکلاس و یه میز بزرگ و طویل هم بود یه طرف اون سالن که کلی آدم نشسته بود دور تا دورش ، و تو کل بافی فضای اون سالن و کافه هم خانم ها و آقایونی نشسته بودند دور هم دور میز های دایره شکل و محیط آرام و جالبی هم بود، و همه داشتن آرام باهم حرف میزدن و پچ پچ میکردن، من که از همون به محض اینکه درو باز کردیم و وارد این سالن شدیم میدونستم و فهمیده بودم که اینم همون داستانای همیشگیه! : ) آقا هیچ نگفتم! اجازه دادم تا خوب پیش برن و ببینم فرقش با اون تجربیات گذشته ای که داشتم و الگوهای آشغال دیگه چیه! حرف زدند، و حرف زدند و حرف زدند و هر از گاهیم هی اون بندگان خدا اون کسی که پیشش کار میکردم نگاهی و لبخندی هم بهم میزد با رفیقاش و منم لبخند میزدم و اصلا آرام و انگار نه انگارکه چیزی میدونم.. : ) (که تو دلم داشتم میخندیدم و میگفتم این بندگان خدا..) تا اینکه وراجی های اون بابا کت و شلواریه و باقی دلبندان تمام شد و دعوت کردند بریم بشینیم مثل بقیه دختر و پسرها سر اون میزای گرد دور همدیگه، وقتی که داشتن وارد یه مبحثای بیشتری میشدن و در مورد سود و آی ال کنی اینطوری میشه و بل کنی اونطوری میشه و چی و فلان.. منم که دیگه حوصلم سر رفته بود و فقط از اولش داشتم تو دلم میخندیدم و بازی میکردم سر به سر این بندگان خدا گذاشته بودم، شروع کردم به حرف زدن! و در کسری از ثانیه چنان طوفانی به راه انداختم و زلزله انداختم به اونجا که همه ملت که اندازه بگم یه جشن عروسی آدم بود اونجا از دختر و پسر و پیر و جوون، بیشتر جوون بودن همه، خلاصه یه آن اینقدر بردمشون زیر سوال و تمام آگاهی و سخنان گرانبهای اون گنده هاشون رو کوبوندم با منطق و دلیل و مدرک تو مغزشون که همه ملت برگشته بودن سمتم انگشت به دهن مونده بودن فقط همینطور نگام میکردن و متعجب و هیچکس دیگه جیکش در نیومد و ساکت مونده بودن منو نگاه میکردن، یادمه اون رئیس روئساشون که پرزنت میکردن ملتو و خیلی یعنی دیگه باکلاس بودن و حرفه ای و سخنور! داشتن باهام در مورد سود و اینکه چه دلیل و منطقی دارم که ایراد گرفتم به سیستم و اینکه چه کاری و چه درآمدی رو بهتر سراغ دارم و اینا، ورداشتم بهش گفتم همین الان میخوای چندتا کار واست بریزم وسط که میشه ازش میلیاردها میلیارد ثروت ساخت ولی هیچ از این سیستمای مزخرف شماها و امثال شماها هم نیست، خیلی با تناژ مناسب و با طمانینه حرف میزدم و گفتم پرورش سسسگ و کروکودیل! : ))، میخوای چقدر سود داشته باشی! همین الان این ایده رو اجرا کنی سودش ماهیانه و سالیانه از کل این مزخرفاتی که گفتی بیشتره باره و بارها! دقیقا از این عبارات استفاده میکردم. بعدشم یکی زدم رو میز و اون برگه های چرت و پرت و توضیحاتشون رو لول کردم پرت کردن وسطشون و بلند شدم رفتم و همه بلند شدن زود و ولوله شده بود، آقا اون رفیق ما یعنی صاحب کارم در اصل و دوستاش بدو دنبالم قرمز شده بودن و جیکشون در نمیومد، و بعد بهم گفتن لامصب صحنه رو به آتیش کشیدی، اینهمه ملت عضو بودن اینجا و اینقدر اینا کلاس و نمیدونم مدرک چی و فلان دارن و برو و بیایی دارن و این حرفا، یک بار یکیشون جرات نکرده صداشو یکم بالا ببره تو این جمع و این شرکت و صحبتا، پس تو میدونستی و تجربه شو داری و حرف نزدی نامرد، گفتم داداش کجای کاری من خواستم دلت خوش باشه از اول حرفی بهت نزدم، من ده دوازده سال پیش توی مادره کل این سیستما بودم که اینا پشه هم حساب نمیشن جلوش و (حالا نمیشه از یه اصطلاحات خودمونی و پسرونه حرف بزنم..) خودم دریده این کارام و له شدم زیر فشارش، اینا بچه بازیم نیست در مقابل اون هیولای هفت سری که تو پایتخت سالها پیش داشت کار میکرد با یه سیستمی که پیغمبرشم میومد توش ممکن بود گرفتار بشه اینقدر که قوی و با اعتقاد داشتن کار میکردن، ملت حاضر بودن بمیرن جونشونم بدن تو اون راه اینقدر اعتقاد داشتیم که مسیر درستیه و به موفقیت میرسونه آدمو، اینا که چیزی نیست نخودم به حساب نمیاد. جمع کنید کاسه کوزه تونو..
و بعد از اون روز هم دیگه ارتباطم با اینا هم کات شد و از پیشش درومدم و اینقدر التماس کرد بمونم پیشش گفتم نه داداش من خدا واسم کافیه خودش منو میفهمونه و خودش برام موقعیت های بهتر جور میکنه، و خب تسویه کردم و درومدم فرداش و بعدش کار جدید واسم جور شد رفتم تو یکی از توابع شرکت نفت مشغول شدم به مدت یک سال فکر کنم کمی بیشتر از یک سال.
خیلی طولانی شد، اینم از مثال های من و این تمرین که تازه نمیخواستم کامل بگم و خییییییلی چیزارو کات کردم و کوتاه کردم یا نگفتم ولی آخرش ببین تو چند کامنت باید بذارم الان فکر کنم..
استاد جان سه روزه پای نوشتن این تمرینم : ) هی ذخیره کردم و رسیدم به کارام و باز نوشتم و به یاد اوردم، تمرینای فایلای دیگه هم بوده و خیلی خوب شد که گام های پروژه رو نگه داشتین چند روز، خیلی دوست داشتم هم قدم و همگام باشم با پروژه و فایلای جدید، و تمرینای دوره هم دارم خودم.
امیدوارم که تونسته باشم خیلی کامل تجربه و مثال هامو اورده باشم تو این مبحث و مفید بوده باشه.
کلی هم تجربه عالی و اتفاقات عالی و شگفت انگیز واسم رخ داده و برای گفتن دارم که انشاءالله ببینم چطوری و کی و کجا بگمشون و قرارشون بدم رو سایت، بازم هدایت الله مهربان باید باشه انشاءالله
مرسی از توجهتون، سپاسگزارم
پایان
ادامه کامنت اول..
اونوقت این محصولات که 21 امتیازی بودند 8 میلیون تومن 9 میلیون تومن بعضا 12 میلیون تومننن سال 87 ، قیمتشون بود و خودتون ببینید بحث چقدر پول میشه فقط از ما چند نفر یه خانواده و آشنا! اونوقت تو کل تهران حتی بعضی کلان شهرها فت و فراوون ریخته بود از این دسته ها و خونه هایی که همه به امید موفقیت و ثروتمند شدن کار و زندگی و زن و بچه و همه چیزو ول کرده بودند اومده بودند مدینه فاضله رو دریابند! گذشت و گذشت مدتی که حدود یک سال یا شایدم یکم بیشتر و اصلا خیلیا من جمله من و داداشام عین ماشین تو گل مونده نه به دسته ها مون اضاف میشد و نه خبری از پول و درامد بود، چون این سیستم اینجوریه بر پایه پورسانته، یعنی هروقت خریدی انجام بشه و پول خرید محصول به حساب شرکت واریز میشد اونسر دنیا، اونوقت یه چندرغاز پورسانت میداد که با کلی دنگ و فنگ باید این تبدیل میشد و وارد مملکت میشد که بصورت نقدی ریالی به دست هر فرد برسه، تازه چی فقط از طریق همون بالاسریا یعنی اونا پله به پله مرحله به مرحله باید میدادن به زیر دستیاشون تا برسه به دست منه نوعی مثلا. اونوقت همون پول باید باهاش هزینه هاتو سر میکردی و خرج و مخارجتو تامین میکردی، و خیلی وقتام میشد مجبور میشدن ملت برن کارای دیگه هم بکنن تو شهر تا بتونن وایسن اونجا و خورد و خوراک و هزینه ای جاریشون رو تامین کنن، خلاصه همون پورسانته ازبس که ظاهرش فریب کار و قشنگ بود و این سیستم هم کلی ارزش گذاری میکرد همین چیزارو، باعث میشد ما ساده لوحان هی گول بخوریم و بمونیم تو سیستم و هی دنبال نفر جور کردن باشیم.. شما تا تهه داستان رو برید خودتون.
برگ روزگار جوری ورق خورد که نفر گیر نمیومد و خدا چقدر دوسمون داشت که به تضادهای مختلف بر بخوریم که نتونیم ادامه بدیم و هرچه زودتر این چرخه معیوب رو قطع کنیم، بعد از آشنا شدن با شما طی این سالها دلیل خیلی اتفاقات و مدار و فرکانس هایی که داشتم رو فهمیدم و درک کردم و چقدر خدارو شکر کردم بابت همه این اتفاقات و آشنایی با این مسیر توحیدی و الهی که چقدر بعد از این داستان باعث جلوگیری از تکرار ضرر شد غیر از اینکه کلی منفعت داشته برام، که میگم در ادامه..
فکر کنم باید خیلی کوتاهش کنم چون بخوام کامل توضیح بدم با ریز جزئیات، خیلی خیلی طولانی میشه کامنتم، ولی فکر کنم اومده دستتون که سیستمش چجوری بوده و البته سیستم های مشابه که به طرق مختلف با اسامی مختلف هر دفعه ایجاد شده، کرم های VermiCompost که یه کودهای طبیعی یعنی یعنی تولید میکردن و برای کشاورزی میگفتن عالیه و میفرستن واسه ایتالیا و اکراین و هلند که صنعت کشاورزی فوق حرفه ای دارن و قطب کشاورزی تو جهان هستن گمونم، چمیدونم شرکت های مختلف با اسامی مختلف که نمیخوام اسم ببرم.. بانک ها و موسسات مالی همینطور، همون چیزی که استاد شما هم اسم بردید قضیه اون سید ها تو خوزستان مخصوصا اهواز، بله اونا 7 Diamonds بودن (هفت الماس) که میتونم بگم کل فامیل ما درگیر همینم شدن و اونموقع کلی ضرر کردن که جریانش برمیگرده به قبل از گلد کوئستی که من رفته بودم فکر میکنم.
اواسط سال 88 بود گمونم که من حسابی نابود شده بودم و توی برزخی گرفتار شده بودم و داداش بزرگم افتاد زندان سر این قضیه گلد کوئست و داستان ها واسش درست شد بنده خدا که با اینکه میگم خودمو بخشیدم اما همیشه ناراحت میشم و گاهی نجواها میاد سراغم در مورد اون اتفاقات و شرایط که تهران بودیم و زندگیمونو گذاشتیم پای این سیستم ها، اون یکی داداشم و خیلی افراد دیگه فامیل هم که همون اوایلِ اومدنشون سریع رفتن برگشتن به زندگیشون و یا بیخیال پورسانت و خرید و اینها شدن یا قید پولشونو زدن، ازبس که جو خیلی بدی هم شکل گرفته بود میون مردم تو مملکت دیگه، کلللی داستاد درست کرده بودن مردم کلی شایعه و همه چی.. کلی روحیه و انگیزه منه جوون کم تجربه خراب شده بود سر این جریانات مخصوصا به زندان افتادن داداش بزرگ خانواده و باختن پول و مال و زندگی بعضی فک و فامیل و خانواده خودم، اصلا به شدت باهام همه لج افتاده بودند و داستان ها داشتم، طرد شده بودم از خانواده و خیلی خیلی بد بود و نمیخوام وارد جزییات بشم زیاد.
حالا یه چیز دیگه، چطور من اصلا از این سیستم کشیدم کنار؟ بعد از همون اتفاق بد یعنی به زندان افتادن داداشم! یعنی اصلا همه اون حرفا و اون دوستی ها و اون فضای صمیمانه این خونه ها و دسته هایی که گفتم، همش پر! همشون کشیدن کنار وقتی کسی به مشکل میخورد، بعد از اینکه درگیر زندان و دادگاه شده بود داداشم و منم مجبور بودم باشم پیشش و در دسترش باشم بخاطر هم خودش و کاراش و هم خانواده ش که دست تنها مونده بودند، وقتی حکم زندان براش بریدند من اون موقع بود که به شدت جا خوردم و شاک شدم و این تلنگری بود برام و هم اینکه کل این سیستم و اون افراد و گروه ها رو شناختم و فهمیدم همش کشک! خلاصه اینقدر اذیت شده بودم و زنگ هم زدم به اون افرادی که کلی باهم در ارتباط بودیمو جزو تاپ ها و بالاسری ها بودند به اصطلاح و دیدم همه شون کشیدن کنار و پاسخگو نیستند و به قول معروف «علی ماند و حوضش!» ، منم همونجا زنگ زدم هرچی که فکرشو بکنید به همه اون بالاسری ها گفتم و هم به اون دوست و فامیل و از برادر به خودم نزدیک ترم و همشون رو شستم و آبکش کردم گذاشتم کنار و حتی اصلا پیگیر نشدم روزی که بخوام برم شکایت و نمیدونم دنبال پولم و این داستانا چون میدونستم فایده ای نداره! و فقط باید فرار کنم و بیخیال هرچی که بوده بشم. حالا یه چیزی، توی سفرهایی که معمولا هم با قطار میرفتم و میومدم از تهران به دیار خودم، یه بار با یه آقای نسبتا مسن و باحال همکلام و همنشین شدم و از اونجایی که خودم آدم خوش مشرب و خوش سخنی هستم هم از دید خودم و هم دیگران، ایشون خودش ساکن تهران بود ولی خانواده خواهرش و خواهر زاده هاش جنوب بودند، و خلاصه توی اون چند ساعت باهم تو قطار کلی صحبت های باحال داشتیم و از شخصیت من خیلی خوشش اومده بود و اتفاقا به شخصیت خودش هم نزدیک بود و یه جورایی مثل هم بودیم، اینو خودشم اعتراف میکرد. و اتفاقا ایشون هم دریا کار کرده بود و بازنشسته سازمان بنادر و کشتی رانی دولتی بود. و توی اون مصاحبت وقتی که رسیدیم دیارمون و خواستیم خداحافظی کنیم از هم، شماره همو گرفتیم و رفتیم. دقیقا همون روز یا فرداش فکر کنم دیدم ایشون باهام تماس گرفت و منو خیلی محترمانه دعوت کرد که برم پیشش شهری دیگه و پیش خانواده خواهرش و من رفتم و خیلی هم دم خوبی بود و کلی خوش گذشت و اتفاقات عالی افتاد و خلاصه پی بردم که ایشون دوست داشتند که منو با یکی از دختر خانمای خواهر زاده شون آشنا کنه و قصدش از این دعوت و شماره دادن همین بوده چون از من خوشش اومده بود و اعتماد کرده بود توی همون سفری که باهم بودیم و تماس هایی که گاهی داشتیم باهم و خلاصه اتفاقات عالی رخ داد و با اجازتون منم که یک دل نه صد دل عاشق شدم اونجا! : ) توی اون مرحله از زندگیم و دقیقا احساس کردم که ایشون همون کسی هست که همیشه میخواستم و دنبالش توی رویاهام میگشتم، توی سن 27 28 سالگی فکر میکنم بودم، و هدفم از گفتن این قسمت ماجرا این بود که بگم اینطوری شد خلاصه که دلم کنده شد از تهران و اون ماجرا و یه لگد زدم زیر همه اون داستان ها و بدبختی ها و افرادی که جونمون رو واسه هم میدادیم اینقدر که باهم انس گرفته بودیم و رفیق شیش شده بودیم و خاطرات خوشی داشتیم، هرچی باهام تماس گرفتند دیگه جواب ندادم و گفتم گور بابای همه تون.. خلاصه با این دوران عشق و عاشقی و صفا سیتی بماند که تا 10 11 سال بودم و چقدددر دوران خوشی بود و واقعا یک رابطه سراسر رویایی و عاشقانه ناب رو باهم داشتیم و از همون لحظات اولیه آشناییمون من با خانواده ایشون در ارتباط بودم و کاملا در جریان همدیگه بودیم و خانواده هامون باهم در ارتباط بودند دورا دور هر از گاهی، حالا بماند که بعدها فهمیدم مادر عزیزم اینقدر دعا کرده بود که من از تهران برگردم و یه چیزی بشه خدا هدایتم کنه و سر عقل بیام و بیخیال تهران بشم و رگم زده بشه از اونجا ول کنم بیام! و چقدر وقتی اینو فهمیدم خوشحال بودم و احساساتی شده بودم و خدارو شکر گفتم که همونجوری شده بود و من اگر دلم نمیرفت برای این یار دوست داشتنی، شاید هیچوقت سرم به سنگ نمیخورد و بیخیال تهران و اون داستان نمیشدم! بگذریم.. بماند که بخاطر توی مدار هم نبودنمون بعد از اونهمه سال خاطرات و خوشی و رابطه فوق العاده، راهمون از هم جدا شد.. ایشون به استاد و این مباحث باور داشت، اما نه کامل و نه مثل من، اون ایمان و جسارت و اون اعتماده رو نداشت و انرژی منم میگرفت و خیلی باید گاهی باهاش سرو کله میزدم، و خلاصه جوری شد که یه جایی دیدم فایده نداره و کشیدم کنار و تمومش کردم، این اتفاق تاثیر بسیار بد و مخربی روم گذاشتا که تا الان که هنوز که هنوزه چند سالی میشه از جداییمون، هنوز گاهی یه کوچولو مورمروم میشه قلقلکم میده اون خاطرات و یاد و خاطره ای که باهم داشتیم و لحظات خوشمون.. چون مثل نامزد بودیم و من خیلی وقتا میرفتم خونه شون و بهش زبان و کامپیوتر یاد میدادم و مشکلات کامپیوترشون رو یا کاری اگر داشتند و بر میومد انجام میدادم واسشون.. و اصلا من بخاطر ایشون و رابطه خودمون که خیلی اذیت شدم و میخواستم ازدواج کنم سالها بود نمیشد و من حتی بلند شدم رفتم قدم برداشتم و از دیار خودم کندم رفتم شهر ایشون و یک دو سال اونجا زندگی کردم و شغل عوض کردم ولی خب نشد جریانمون..
شما ببینید دستان خداوند چطور در کار هست و چی شد که اصلا من بکشم کنار از اونهمه وابستگی و اونهمه زحمتی که تهران کشیده بودم و حدود یک سال و نیم دو سال شایدم کمتر، و با همه ابزار و وسایل و هرچی که برده بودم تهران، رها کردمو گفتم گور بابای کل این سیستم و مسخره بازیا،
حالا این طرف قضیه رو هم بگم که بعد از اومدن از تهران و بعد از آشنا شدن با عشقم و کلی اتفاقات عالی که رخ داد و تجربه هایی که کسب کرده بودم، و مخصوصا همون سال ها بود یعنی 94 95 که من از سال 88 89 که برگشته بودم از تهران، و با عشقم آشنا شده بودم، و تو شهر خودم بودم و اصلا حرکاتی زدم بخاطر ایشون، و اعتماد به نفس عالی و رفتم مدارک مختلف گرفتم و درس خوندم و دانشگاه رفتمو کلی موفقیت کسب کردم، تا 94 95 و لیسانس کامپیوترمم گرفته بودم، و توی یک حرکت انقلابی و شجاعانه بلند شدم رفتم دیار عشقم، اما اینو میخوام بگم که دقیقا همون سالها یعنی 95 بود که من با استاد و این مسیر الهی آشنا شده بودم اونم به واسطه یکی از نزدیکانم که داستان آشنایی من با این مسیر الهی رو توی پروفایلم نوشتم..
و خلاصه داداش بزرگمم دوره زندانشو کشیده بود و با کلی جریانات مختلف بالاخره تموم شده بود و سره خونه زندگیش بود، اما چی؟ ایشون هنوز توی مدار فقر آلود و باورای محدودش مونده بود و با مسائل آزار دهنده مختلف دیگری دست و پنجه نرم کرد، که زندگی رو برای خودش و خانوادش تلخ کرده بود، و باز هم به واسطه یکی دیگه از افراد اتفاقا نزدیک خودمون که خیلی هم خودش رو به داداشم نزدیک کرده بود و قصد ازدواج با دختر برادر بزرگمم داشت، یک روز که حسابی رو مخ داداشم و خانواده شون و همه کار کرده بود! و جمع بودیم همه مهمانی خونه داداش بزرگم، بله با اجازتون دیدم که ایشون ورداشت یک سیستمی رو معرفی کرد با عنوان «کرم های ورمی کامپست» «VermiCompost» که آآآی این اصلا راه سعادته و خیلیم خودش رو کشته بود که تو دل اینو اون جا کنه و اصن یه رفتار مضحک و عجیب غریبی که همه مون باهاش آشنایی داریم در این مملکت، همون رفتار مذهبی و.. که استاد عزیزم بارها مثالشو میزنن تو صحبتاشون، همون جای مهر رو پیشونی و تسبیح دست گرفتن و نمیدونم انگشتر چی و فلان دست کردن و ریش گذاشتن و این داستانای مضحک که من اصلا به شدت متنفر بودم همیشه از خود بچگی از این چیزا، ولی داداش بزرگم چون خودش آدم مذهبی ای بود همینطور خانواده شون، این آقای روباه مکار هم خوب میدونست که باید چیکار کنه تا اعتمادشون رو جلب کنه و کارشو بلد بود، خلاصه وقتی نشست صحبت کردن، استاد جالبه بدونید تمام خانواده مون یعنی داداشام همه و خواهرام همه و حتی فامیلا بعضیاشون اون روز بودند تو مهمونی خونه داداشم، یعنی دایی هام چمیدونم خاله هام و.. و خلاصه وقتی این بابا نشست توضیح دادن و قلم و کاغذ گرفت دستش، من هنوز شروع نکرده خداشاهده، در یواش زدم رو پای داداش بزرگم و بهش گفتم ببین داداشی گول نخوریا این همون داستاناس، بیا همینجا قطع کن حرفشو و بلند شیم نشین این ادامه بده! اما افسوس و صد افسوس که مدار و فرکانسمون کاملا باهم متفاوت بود! و کو گوش شنوا، اینقدر به این بابا اعتماد کرده بود و تو دلش جا باز کرده بود که حتی منم بخاطر داداشم و کل خانواده بازم گول خوردم و خلاصه همه خاندان و فک و فامیل پول گذاشتن و اینقدر از فامیلای دور و نزدیک و دوست و آشنا و همه و همه پول گذاشتن و این بابا عین بالن باد شده بود و غرور و اصن یه بادی ورش داشته بود که بگو! و اصن یه حرکتایی میزد مخت سوت میکشید، چقدددر شرک آلود چقدر مضحک و شیطانی واقعا! حسابشو کنید حرف از چند میلیارد تومن پول دارم میزنما اینقدر این بابا پول دستش اومده بود، که رئیس بانک ها به قول خودش جلوش دلا راست میشن و توکن بهش داده بودن و اصن یک غروری که به قول استاد انگاری که خودِ خداست! : ) حالا نکته جالب این داستان اینجاست، که من بهم الهام شد و بهم گفته شد که خیلی سریع پولتو که پول کمی هم بود نسبتا و نه مثل باقی افراد که میلیاردی و چند صد میلیونی پول داده بودند این بابا، من در حد فکر کنم یادم نیست دقیق شاید 10 تومن گذاشته بودم، حالا.. چی شد؟ بخاطر این مسیر الهی و تازه اول شروع آشنایی من با سایت و استاد بود، بهم گفته شد که پولمو خیلی سریع از دست این بابا درارم، منم بی درنگ اینکارو کردم و حتی اون بابا تعجب کرد گفت چرا چی شده مگه؟ گفتم هیچ من پولمو میخوام و نیازش دارم و نمیخوامم وارد این سود دهی و کرم و این مسخره بازیا بشم.. استاد تنها کسی که ضرر نکرد و پولش رو همون اول ب بسم الله گرفت و دراورد من بودم! آقا نگم براتون که دیگه خودتون میدونید و حدسشو میزنید چه اتفاقاتی افتاد!!! همه کل زندگیشونو داده بودند حتی خود همین داداش بزرگم خدا خیرش بده اینقدر بهش گفته بودم نکن این همون داستاناس با شیوه و ترفند دیگه اما اصل قضیه همونه ها داداشی جان! گوش نکرد که نکرد، و حالا استاد یه نکته مهم میخوام بگم از این ماجرا اینکه، چقدر آدما حالا هرکسیت میخوان باشن، واسه دیگران میشن ملا و رو منبر میرن و نگاه های عاقل اندر صفیح میکنن به منه نوعی و چقدر توهین و تحقیر و سرزنشم که نکردند این خانوادم سر همون جریان گلد کوئست! سالها قبل از این جریان، اونوقت خودشون که هم از قبل از اصلا گلد کوئست که گفتم تو جریان اون سید ها اهواز همون قضیه 7 Diamonds پول و اعتبار و آبرو که نگذاشته بودند و دود شد رفت هوا، و بعد سر گلد کوئست چقدر منو مواخذه که نکردند و آبروی منو بردند و شکنجه روحی و روانی که من نشدم! همه اینا هیچ و درس عبرت نگرفتند، اونوقت خودشون دوباره تو منجلاب کرم ورمی کامپست گرفتار شدند، بعدها مخصوصا الانیا که سالها از اون اتفاقات میگذره دارم به خیلی چیزا پی میبرم که اونجایی از داستان داداش بزرگمون که اشاره کردم اوایل حرفام که گفتم گاهی نجواها میاد و یه احساس گناه ریزی دارم هنوز گاهی در مورد اون قضیه گلد کوئست و اون جریانات حتی با وجود اینکه خودمو بخشیدم و سالهاست از این جریانات میگذره، اما پیش خودم گفتم ذهن با منطق کار میکنه، و الان که قوی تر شدم از لحاظ فرکانسی و مدارم کلا با اینا زمین تا آسمون از هر لحاظ فرق میکنه، بهتر متوجه میشم که چقدر خدا دوسم داره و چقدر از ضررها جلوگیری شده واسم، و چقدددر هر کسی هر کجا هست جای درستشه! اینا اینقدر مدارشون فقر آلود و نگاهشون شرک آلوده که هرچقدر بلا سرشون بیاد و میاد هنوزم نمیفهمن و سرشون به سنگ نمیخوره! و اینطور خودمو بخشیدم بیشتر و احساس گناه رو از خودم دور کردم که به خدای خودم داشتم میگفتم، ببین این خودش دوست داشت درگیر شرک باشه و درگیر کلی چیز بیخود دیگه که چشم و گوشش و عقلش انگار بسته شده نمیفهمید هرچی هم که بهش گفتم نفهمید، و اینقدر از قوانین الهی خواست دور بزنه و یه شبه ره صد ساله بره و اینقدر اسیر طمع شد که همه چیزشو داد و باخت! اینطور به خودم دلداری میدادم که خودمو ببخشم و بگم اینا خودشون دلشون میخواسته اصلا و مقصر تو نبودی تو اون سالها هم! و تازه من اصلا قصدمم از کشوندن داداشم به تهران این بود که حتی با سن کمی که داشتم اما ایشون کلی پخته تر و با تجربه تر بود، به این خاطر گفته بودم بیاد تهران که ببینه اگه جایی از کار میلنگه و مشکلی هست و منه جوون نفهمیدم، ایشون نذاره که من اشتباه کنم! ولی خودشم موند و منم موندم و اون ضررها اتفاق افتاد، و اییینهمه سال بعد باز هم نفهمید و بازم پیامای خدارو که به طور واضح و دقیق بهش میرسید که خیلیاش از طریق خودِ من بود بخدا استاد، خداشاهده اینقدر نشونه های واضح میدیدم و بهش هشدار میدادم و تلنگر میزدم میگفتم داداشی من زبان نشانه ها رو خوب میفهمم و قلبم بهم میگفت که اون وعده ها و اون سیستم و اون بابا اصلا قابل اعتماد نیستن، اما گوش نکرد و همه یعنی گوش نکردند و ضربه شو خوردند.
حالا جالبه استاد بدونید که اون بابایی که از کل فامیل پول گرفت و اونهمه دبدبه کبکبه و غرور و افتخار.. چی شد؟؟ ایشون فراری و متواری تشریف دارند و اگه بگم چقدددر درگیر بدبختی ها و مصیبت های مختلف شد باورتون نمیشه، از این مشکل و بدبختی به اون مشکل، از این مکافات به اون مکافات از چاله افتاد تو چاه از چاه افتاد تو سیاه چاله و کرم چاله که تمومی نداشت و نداره و الان سالهاست خبری ازش نیست هیچکس نمیدونه کجا رفته، و استاد آخرین اخباری که ازش داشتیم جالبه بدونید، این بابا هرکاری یعنی هر کاری که میکرد که خودشو نجات بده نشد که نشد و اصلا یه جریاناتی واسش پیش میومد نمیدونستی بخندی یا گریه کنی واسش، توی همون بهبوهه کرم های ورمی کامپست وقتی که بدبخت شده بود و اولای سرش به سنگ خوردن بود خب کل ملت و فک و فامیل ریخته بودن سرش و آبروش تو در و همسایه و خانواده و فامیل و همه جا رفته بود بدبخت، و تازه چی! درگیر اتفاقاتی میشد که شما حسابشو کنید از زیر سنگ واسش یه بدبختی جدیدی درست میشد! این ورداشته بود زده بود تو کار ماینینگ و رمز ارزها و این داستانا، و یادمه میگفتن سپاه و نیروهای حکومتی دنبالشن!!! خدایا بخنده آدم چی بگه آخه! گفتم چرا مگه چی شده مگه چیکار کرده!؟ گفتن سره همین کار نمیدونم کار غیر قانونی دیگه ای کرده و به حساباش تو ایران پول زیادی واریز شده از خارج از کشور، و بعد سپاه و نیروهای امنیتی دنبالشن چوب لای چرخش کنن! . و خلاصه متواری شده سالهاست هیچکس ازش خبر نداره و حتی پدرش به رحمت خدا رفت (بیچاره ازبس حرص خورد) و اون خبری ازش نبود و سر خاکسپاری پدرش هم نبود.
و بازم جالبه استاد بدونید، که این بابا اینقدر از این بساط مذهبی و خودش رو تو دل این و اون جا کنه و آآآی نماز شب بخون و تسبیح گذراندن و پیش این قاضی و اون مقام نمیدونم دولتی و اطلاعاتی و چه و چه خودشو نزدیک کنه و باد برش داره و غبش باد کنه و پیش همه پز و فیس و کلاس بیاد که من اینهمه آدم مهم میشناسمو باهام دوستن و فلان! و شرک استاد! درگیر شرک بشه، و با شیطان معامله کنه به اصطلاح، که آخر و عاقبش چه جهنمی واسه خودش درست کرد که معلوم نیست مردس زندس اصلا چی شده بدبخت.
یه خاطره دیگه یادم اومد، کامنتم طولانی شد چیکار کنم هی خواستم بفرستم دیدم هنوز مثال میاد تو ذهنم حیفم اومد ننویسم! و این مثالی از هدایت شدن و جلوگیری از ضرر هست و ایمانی که در وجودم شکل گرفته بودو پیام الله رو بهتر درک کردم بعد از ضربه ها خوردن و داستان ها که تعریف کردم.
ادامه در کامنت بعد..
الف) تجربیاتی را به یاد بیاورید که به خاطر عدم درک قانون، در دام ضررهایی با الگوی ترفند پونزی افتادید. منظور از ترفند پونزی، هر ترفندی است که:
• به شما وعده ی یک شبه پیمودن ره صدساله را میدهد؛
• هر ترفندی که اساس آن طمع است نه ارزش آفرینی؛
• هرترفندی که اساس آن احساس بی لیاقتی و ناتوانی درباره خلق شرایط دلخواه در زندگی است.
نشانه اینکه فرد در دام این ترفندها افتاده این است که: برای رسیدن به خواسته ای که از نظر فرکانسی فاصله زیادی با آن دارد و ظرف وجود او آماده دریافت آن نیست، به جای پر کردن این فاصله فرکانسی بوسیله کار کردن روی بهبود شخصیت خود و افزایش ظرف وجود خود، می خواهد این فاصله را با ایده ها و وعده هایی پر کند که به او وعده یک شبه پیمودن ره صدساله را می دهد. وعده استفاده از شانسی که در خانه او را فقط همین الان و همین یک بار زده است. فردی که درگیر این دام باشد، تنها وقتی به هوشیاری می رسد که در این مسیر نه تنها دارایی های قبلی اش را از دست بدهد بلکه برای بازگشت به نقطه صفر، راه پر پیچ و خمی را می پیماید. جهان با این ضربه سنگین به او می گوید که هرگز قادر به دور زدن قانون نیست.
اگر شما هم چنین تجربیاتی دارید، در بخش نظرات بنویسید چه درسهایی از این تجربیات تلخ گرفتید و چگونه از این درسها برای رسیدن به نتایج پایدار استفاده کرده اید؟
حتی در حالت هوشمندانه، چطور از این نوع تجربیاتی که اطرافیان شما داشتند، درس گرفتید؟ یعنی بدون اینکه درگیر این دام شوید، برای خود تصمیمات از پیش تعیین شده ساختید تا در چنین لحظاتی قانون را به یاد بیاورید و در دام این ترفندها نیفتید؟
و سوال اساسی تر این است که: آیا هنوز هم آن درسها را به یاد دارید و آنها را در روند پیشرفت خود لحاظ می کنید؟
ج : بله کاملا و به لطف خدای مهربانم دیگه هیچوقت درگیر و اسیر این دام ها نشدم و یعنی مدارم کلا متفاوت بوده و به پستم نخوردن دیگه این دام ها، یا اگرم حتی سر سوزنی حس کردم پیشنهادی یا مسیری خواسته حتی نزدیک بهم بشه به راحتی فهمیدم و متوجهش شدم و به قول استاد فرار کردم از اونور و یا به راحتی نه گفتم، چون گاهی به شکل مثلا بورس و نمیدونم رمز ارز و راه های دور زدن و رعایت نکردن قانون تکامل اومده سراغم اما من دیگه اون آدم قبلی نبودم و من گول نخوردم و من ظرفم بزرگ تر شده و قوانین یادم اومده به لطف خدا، و روی توانایی ها و مهارت هام و شخصیتم سرمایه گذاری کردم و از اتلاف انرژی جلوگیری کردم و برنامم هم برای ادامه زندگی همینه به لطف الله.
ب) درباره تجربیاتی بنویسید که به خاطر درک قانون تکامل، به جای طمع ورزیدن، به این نوع ایده ها و وعده ها با اطمینان “نه” گفتید چون می دانستید که تنها راه رسیدن به خواسته مد نظر، آماده کردن ظرف وجودتان و مهاجرت به مدار آن خواسته است. به همین دلیل قدمهای محکمی برای رشد شخصیت درونی خود برداشتید. روی بهبود مهارت ها و توانایی های خود در راستای آن خواسته کار کردید، حل مسائل پیش رو را یاد گرفتید و به این شکل شخصیت شما آماده دریافت آن خواسته شد. سپس نه تنها از این مسیر رشد لذت بردید، نه تنها از مسیر هموار به آن خواسته رسیدید بلکه مهم تر از همه، فرمول تحقق خواسته را یاد گرفتید و این توانایی از هر نتیجه ی دیگری برای شما با ارزش تر بوده است.
ج : به لطف خدای مهربان همینطور هست و در مسیر رشد هستم و به این اصول پایبند و در حال طی کردن تکاملم هستم انشاالله و خب واقعا شخصیتم یکی دیگه شده حتی به نسبت همین چند روز پیشم و حتی همین چند ساعت پیشم، و واقعا دارم عالی عمل میکنم و خودم خیلی راضی هستم و خدای خودمم راضی هست قشنگ لمسش کردم اینو و متوجهش شدم و دارم قدمامو محکم استوار و با جدیت و هدایت رب العالمین برمیدارم.
یادآوری هر دو شکل از تجربیات بالا، اهرم رنج و لذت قوی در ذهن می سازد تا بهبود شخصیت درونی خود را با اختلاف، بالاترین اولویت زندگی خود قرار دهد. نتیجه این اهرم، روان شدن چرخ زندگی و نشستن روی شانه های خداوند در مهاجرت به مدارهای بالاتر است.
سلام و عرض ادب خدمت شما استاد بزرگوارم، خانم شایستهِ شایسته، و همه عزیزان حاضر در این سایت الهی
استاد جان همین اول حرفام اول اینو بگم که من یعنی عاشق این تیکه کلام های شما و لحن حرف زدن و مثال هایی که میزنید هستم همیشه، یعنی اصلا حال میکنم با حرف زدن شما، مخصوصا که گاهی واژگانی و اصطلاحاتی بکار میبرید و با یه لبخند یا لحن بخصوصی میگید، که خیلی برام جالبه و دوسش دارم.
عنفوان جوانی.. : )
بله استاد جان، عرض شود که حرف از این تجربه ها و تله ها و ترفندها شد و بنده و خانواده و فامیل بنده ید بیضایی در این عرصه داریم ماشاالله!
تجربه من از این سیستم های پونزی برمیگرده به قبل از سال 95 ، و بعد از اون دیگه بخاطر آشنا شدن با این مسیر الهی و آموزه های شما از ضرر جلوگیری شد به لطف الله مهربان.
عارضم به خدمتتون که بنده خودم به شخصه تا قبل از آشنایی با شما که اواخر سال 94 بود فکر کنم یا اوایل سال 95، اولین تجربه هام رو در این خصوص میگم الان خدمتتون و باقی ماجراهای مارکوپولو وار دیگه ای رو هم میگم..
بعد از خدمت سربازیم چون علاقه وافری به دریا و دریانوردی و کشتی رانی داشتم، دستان خدا هم دست به کار شدن تا من به این خواسته و علاقه تن بدهم و برسم بهش، خیلی هم سریع اتفاق افتاد، من سال 84 خدمت بودم و سال 86 تونستم برم وارد کشتی رانی و ملوانی بشم در بندر خرمشهر – آبادان (اروند) و تا اواخر سال 86 یا 87 بود من مشغول بودم روی کشتی و سفرهای متعددی رو رفته بودم و به شدت هم علاقه داشتم و لذت میبردم. تا اینکه آخرین سفری که رفته بودم دبی و شارجه و برگشته بودم و توی بندر مستقر بودم و معمولا توی خود کشتی میموندم و استراحت میکردم اگر فرصتش نبود و باید دوباره آماده میشدیم برای عزیمت به سفرهای دریایی، که نمیشد برم مرخصی و دیار خودم.. خلاصه منتظر بودم تا تکلیف مشخص بشه و حقوق و انعام و.. رو بهم بدهند و واریز کنن واسم و از طرفی یه جورایی هم دنبال ارتقاء شغلی بودم و دنبال تعویض کشتی و کرو کشتی که برم مدرکمم ارتقاء بدم و روی کشتی های با تناژ بالاتر و بهتر سفر برم.. تا اینکه توی همون دوران استراحتم توسط یکی از اعضای فامیل که همسن خودم بود تقریبا و خیلی باهم بودیم از بچگی و دوست و رفیق و شفیق هم بودیم همیشه، تماسی باهام گرفته شد و بهم پیشنهاد کار در تهرانِ بزرگ! داده شد با یه عنوان شغلی جذاب و دهن پر کن که خب منم بخاطر اینکه دیگه دارم میرم توی خشکی مشغول بشم و به این فامیلمون هم اعتماد کامل داشتم و پسر خیلی خوبی بود و عین خودم بود و عین برادر بودیم باهم حتی شاید بگم بهتر از برادر! خلاصه وعده ها داده شد و منم خوشحااال و شادان و خندان پولامو گرفته بودمو اتفاقا با یکی از رفیقام که خیلی باهم مچ بودیم قبل از عزیمت به تهران، قرار گذاشتیم و مسافرت تفریحی رفتیم به زادگاهم شیراز زیبا و اصفهان مسافرت و کلی لذت بردیم مجردی، و بعدش پام باز شد به تهران و شروع ماجرای منحوسِ گلد کوئست!
اما منه نادان روحمم خبر نداشت که چه آشی برام پخته شده! خلاصه رفتم تهران تنهایی من روزی پامو تهران نذاشته بودم، و اتفاقا این فامیل عزیزمون هم حی و حاضر اومده بود دنبالم، به به! چقدر هم خوب و چقدر هم عزت و احترام و چقدر خوشحال بودم که بابا دمتم گرررم اینقدر تو بامرام و بامعرفتی و هم خوشحالم کردی با پیشنهادت و کار جور کردن واسم و هم دیدارت و هم اینکه زحمت کشیدی اومدی پیشوازم..
خلاصه ما رفتیم، اتفاقا برامم خب اینقدر جالب بود تهران، مخصوصا که همیشه فقط از اون بالا بالاهاش شنیده بودم و تعریفشو از اینو اون و فک و فامیل و دوست و آشنا شنیده بودم که بالاشهر تهرانه که خیلی باحاله و اصن یه چیز خفنیه و از این حرفا، آقا ما کلی مسیر هی میرفتیم من کفم بریده بود که اَاَاَ پسر چقدر بالا بالاها داریم میریم هنوز نرسیدیم و اصن هی داشتم تو دلم قند آب میکردم که پسر عجب موقعیتیه که ببین چقدر داریم میریم اون بالا بالاهای تهران! رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به مقصد، که خونه های توپ و اعیونی مناطق درجه یک و توپ تهران مثل بام تهران و سعادت آباد و فرحزاد و .. ، مستقر شدیم وقتی رسیدیم دیدم در یه خونه ایستادیم و من فکر میکردم قراره بریم اول سره کار یه شرکت که منو معرفی کنه و ببینمش محیط کار رو، اما دیدم در یه خونه ایستادیم، پرسیدم اینجا کجاس پس چرا در خونه ایستادیم؟ گفت بریم وسایلتو بذار اینجا و یه استراحتی بکن و بعدش کارو معرفی میکنم بهت نگران نباش.. آقا ما رفتیم داخل هیچکس هم خونه نبود و کیف و کوله رو گذاشتم زمین دیدم فامیلمون گفت دستشویی و آبی چیزی میخوای استفاده کن تا بهت بگم چیکار کنی، بعدشم دیدم هدایتم کرد به سمت در یه اتاق که وقتی در باز شد دیدم دو نفر نشسته اند پشت یه میز وسط اتاق رو صندلی هاشون نشستن و حتی جای نشستن من رو هم بهم میگفتن و با اشاره دست میگفتن کجا کدوم ور بشین اصلا، و اون فامیلمون هم دقیقا باید حتما مینشست روبروی من (اینا جزو آداب و اصولشون بود)، حالا اونی که دست راست من مینشست پرزنتور بود (یعنی کسی که پرزنت میکرد و به قولی محصول معرفی میکرد) و فامیلی که روبروی من بود در مرحله آموزش دیدن برای پرزنتر شدن بود، و نفر سمت چپ میز هم معمولا یه بالاسری یا فرد بالارتبه و با تجربه تر از اون بقیه بود..
خلاصه اینکه من هم خب هیچی نمیدونستم روحمم اصلا خبر نداشت که اینا کی هستن و چیه قضیه اصلا و اینجا کجاست اصلا، و اونا یهویی بدون هیچ صحبت اضافه ای و خیلی شیک و مجلسی و رسمی شروع میکرد از نفر سمت راستی که عرض کردم، شروع به پرزنت کردن منه نادان میکردن و مخ آدم اصلا هنگ بود کاملا! یعنی حسابشو کنید جوری توی فضایی قرارت میدادن که تو ذهنت هزار جا بود و اصلا نمیفهمیدی چی به چیه و این بابا چی داره میگه و خسته و کوفته از راه اومدی و مغزت ارور میده اصلا و بیشتر هم چورت میرفتم موقع فک زدن اون بابا، و فقط الکی سرمو به نشونه تایید تکون میدادم، جالبه که اصلا همین حرکت خودش یکی از اصول کارشون بود یعنی اونی که داشت پرزنت میکرد منه نوعی رو، اون دو تای دیگه هر از چند ثانیه ای باید سرشون رو تکون میدادن به نشانه تایید حرفهای اون بابا (یه رفتار خنده داری)، و خب اینارو دارم میگم که شما یا کسایی که اطلاع ندارن با شیوه و روش این شرکت ها که مخصوصا دیگه این گلد کوئست که اصن غول مرحله آخر همه این صحبتا و شرکتها و این سیستم و این داستانا بوده تو ایران دیگه و حتی هست هنوزم فکر کنم بعد از اینهمه سال! یعنی اصن اژدهای هفت سر و مادر تمام این داستانا تو ایران و حتی خاور میانه همین گلد کوئست بوده، که لرزه بر اندام هر کسی میندازه و ملت به دید یه چی بگم یه غول بی شاخ و دم یه شیطان بزرگ بهش نگاه میکنن! یعنی جایی اسمش میادا عین بید میلرزن ملت، تجربه شو داشتم و دیدم بارها..
حالا اینا در حالیه که این گلد کوئست حتی دفتر اصلی و مرکزی داشته تو ایران تو تهران خیابان میرداماد! که تعطیل شده بود اما هنوز زیر زیرکی و یواشکی دسته ها داشتن کار میکردن تو تهران و کلان شهرها، و اصلا آموزش ها و ویدئوهای انگیزشی مخصوص خود گلد کوئست با دوبلورهای حرفه ای صدا و سیما کار شده بود از صداها و چهره شاخص صدا و سیما برای آموزش و تبلیغ گلد کوئست. و اصلا آدم چی بگه از این حجم از حماقت و ذهن فقیر و دنبال یک شبه پولدار شدن ها و سیستم های دکمه ای! و استاد باور کنید این سیستم ها هیچ کجای دنیا اینطور نیستن که تو ایران فعالیت میکنن! و اصلا جالبیش اینه که ایرانیزه میشن میدونین؟ : ) یعنی ملت ورمیدارن خودشون سیستم آموزشی و اعتقادی و سیستم شخصی خودشون رو پیاده میکنن بر اساس طرز فکر و اعتقادات جمعی مردم ایران، که ببینن چه راه هایی پیدا کنن که تو ایران بهتر جواب بده و مخ ملتو بهتر تیلیت کنن. یعنی همون بخشی از صحبتام که در مورد نفر جدید گرفتن گفتم که چه شیوه ای دارن و چطور نگهش دارن که در نره و از کفشون نپره، و افراد مختلف با دیدگاه و گذشته مختلف چطور مونده بودن تو سیستم و یا اون نماز و دعا خوندن ها و چه و چه، یعنی از اعتقادات و دین و مذهب و هرچی بگید استفاده میشد و میشه تو این سیستمها، یعنی ما روحانی و حتی ارگان های دولتی و انتظامی و نظامی هم به وفور داشتیم تو این دسته ها و خونه ها. اصلا به طیف خاصی از جامعه معطوف نمیشد، شامل همه میشد! و شما ببینید چقدر زیرکانه و خوش رنگ و لعاب خودش رو جا میزنه این روش ها تو ذهن آدما.
جونم براتون بگه که ما هم که از دنیا بیخبر و ساده و دلپاک و به این فامیلمونم که عین برادرم بود اعتماد کامل داشتم، چون شما حسابشو کنید این نکات که میگم اصلا شگرد و ترفند این سیستم ها همشون از یه الگوی رفتاری و اعتقادی معمولا پیروی میکنن و اونم استفاده از دایره ارتباطات گسترده و به اصطلاح خودشون از اینفلوئنسرها استفاده میکنن برای شاخه های هر فرد و این سیستم هرمی شکل، چرا؟ که هم انرژی و زمان کمتری خرج کنن برای به دام انداختن هر نفر جدید و هم اینکه بی چون و چرا و بحثی طرف قبول کنه و یا زیاد مقاومت نداشته باشه! یعنی طرف میاد میبینه اِه یارو فامیل خودشه! یا داداشه خودشه یا همه اون جمع مثلا آشناها و فامیل خودشن، اگه حتی اول شک داشته باشه، با دیدن اونها و حالا یه سری رفتارها و شگردهای دیگه کل اون جماعت و دسته ها و گروه ها و اون سیستم، یه کاری میکنن یه فضایی رو فراهم میکنن که آدم عین کسی که مسخ شده یا هیپنوتیزم شده دهنش بسته شه و نتونه چیزی بگه اصلا!
آقا جلسه تموم شد و بلند شدیم و در این مرحله تویی که اومدی دیدی هیچکس خونه نیست غیر از اون اتاقی که سه نفر توش بودن با تو میشدن چهار نفر، به محض بلند شدن از جلسه و باز شدن در اتاق، یهو میدیدی یه گله آدم اومدن تو صورتت و رو بوسی و تشویق و سلام احوال پرسی و خلاصه تملق و چاپلوسی و سفره غذا بنداز و خلاصه اصن یه وضعی که نگم براتون! که اینارو دارم با ریز جزئیات میگم که بدونین این سیستم چطوری کار میکرد و چقدر فریبکار و حربه های مختلف پیاده میکردن که فقط هر نفر جدید رو واسه اون روز یا یکی دو روز شده یا نهایتا چند ساعت حداقل نگهش دارن و طرف نذاره بره همون اول و مثلا به خودش بیاد بگه اصلا اینا یعنی چی اصلا من کجام این رفتارا یعنی چی؟؟! نمیذاشتن دیگه، ترفندشون همین بود که هر کسی رو نگه میداشتن و به دام مینداختن! یعنی اصول اون جلسه و کل این سیستم مهم ترین قسمتش این بود که اون ساعات اولیه هر کسی که میاد اینا به هیچ عنوان نذارن در بره! دو دستی بچسبن بهش عین سیریش و کاری کنن طرف حالا یا تو رودروایستی قرار بگیره یا هر چیز دیگه ای، فقط اون روز یا اون ساعات اولیه رو جفتک نندازه به قولی و آروم بشه و وایسه اونجا. و خب همین روند که طی شد دیگه میگم اینقدر تحویلت میگرفتن و دورتو میگرفتن و باهات دوست و صمیمی و رفیق میشدن که تو اصلا دلت نخواد دیگه خودت بذاری بری! و یواش یواش عین همون مثالی که استاد میزنن در مورد قورباغه ای که اگر توی دیگ آب که هنوز جوش نیومده بذاری اینقدر تغییرات دما رو احساس نمیکنه که یواش یواش اینقدر میمونه تا میپزه و آروم میمیره، ولی اگه درجا بندازش تو آب جوش یهو میپره بیرون و خودشو نجات میده.. اینطور چیزی حساب کنید..
وایستادمو وایستادم و عین خر(معذرت میخوام) تو باتلاق گیر کرده و تا خرخره رفته بودم تو منجلاب این سیستم، و خرید محصولات بیخودی و فیک یا تور مسافرتی که اکثرا هم برای ملت از این محصول میخریدن یعنی چیزی که دست یافتنی نباشه و نتونی هیچکاری بکنی! فقط عین خر بخاطر اعتمادی که به اون فامیل یا آشنات کردی ورداری از هر طریقی که شده از هر خواهش التماسی که شده از زیر زمین پول جور کنی که بدی به این بالاسریای این بابایی که کشوندت تهران که محصول بخرن، از کجا؟؟ از اونسر دنیا مثلا! از دبی یا کشورای آسیای جنوب شرق و خلاصه بیشتر تو این مناطق یا خاور میانه مثلا، و برای رد گم کنی و خر تر کردن ملت هم برای بعضیا که خیلی مقاومت میکردن یا مثلا یه کوچولو شاخکاشون تیز میشد مثلا یه یکی دو تا سکه بیخود تقلبی و فیک طلا یا نقره هم اون دم دست میذاشتن یا یدونه سکه واقعی مثلا، که هی بزنن تو سر طرف نشونش بدن بگن ببین ها اینه این محصول فلان شخصه این محصول واقعی و فیزیکی که هی شک داری میترسی و فلان، و خلاصه در دهن طرف رو ببندن هرجور شده.
دیگه هیچی دیگه وقتی حسابی باهات رفیق میشدن و چند روز اونجا میموندی و مثلا میرفتی بیرون تهرانو میچرخیدی و خرید میکردی و باهاشون نشست و برخواست داشتی، صمیمی میشدی دیگه، یعنی هیچ جوره شک به دلت راه نمیدادی که این چیه و اصلا چه کاریه و از کجا اومده! هر سوالی هم واست پیش میومد هر دفه به طرق خاصی یه نفر که باتجربه تر از بقیه بود مثلا یا حالا به هر نحوی یه نفر از بچه های اون تیم باهات اخت میگرفت، و خودشو بهت نزدیک میکرد که ببینن لم و چم کارت جحوریه و با کی بهتر ارتباط برقرار میکنی. و به تمام سوالات ذهنت که پیش میومد جواب میدادن، اینا جزو دروسشون بود و آموزش هایی که میدادن به هر نفر که جدید وارد سیستم میشد، ولی واقعا هم به قول شما استاد، که توی صحبتاتون توی بعضی فایلا از روند آموزشی اینجور سیستمها میگید که خوبه و برای عزت نفس و مهارتهای فردی یه سیستم آموزشی خوبیه، آره دقیقا و واقعا همینطوره استاد، بخدا اینقدر سیستم آموزشی باحالی داشتند و اصلا یه جوری میشدی اعتماد به نفست میچسبید سقف! همشم کتابای انگیزشی و موفقیت و کلیپای انگیزشی و این فضاهای مثبت بود از صبح تا شب و تمرین میکردیم هم مهارت های ارتباطی رو قوی تر کنیم و هم آموزش دادن و هم اینکه چطور نفر جدید بیاریم و پول چجوری جور کنیم و خلاصه از این داستانا. و بعد از چند روز من داداش بزرگمو کشوندم تهران، یعنی برای این کار ولی راستش تهه دلم یکم میلرزید و بیشتر به این خاطر دوست داشتم بیاد تهران که اگه احساس کرد مثلا خبریه و چیز نادرستیه و اینا گوش منم بپیچونه و منو برگردونه خونه، و وقتی اومد تهران و همون داستان من پیش اومد عین من وقتی جلسه پرزنت تمام شد، داداشم بدون معطلی بلند شد که بره، ولی خب هم بخاطر من هم بخاطر اون فامیلمون که همیشه اصلا با خانواده های همدیگه در ارتباط بودیم عین یه خانواده بودیم و کلی خاطرات و خوشی ها داشتیم، و همچنین بازم افراد آشنای بیشتر! یعنی میگم شما حسابشو کنید بحث یکی دو نفر آشنا نبودا، هر کسی اونجا بود یعنی چه ما چه غریبه ها، وقتی یه نگاه به خودت مینداختی میدیدی کلللی فامیل و آشنا دور هم جمع شدن اونجا و یه فضای دوستانه و باحال عین یه خونواده جمع شدن که صبح تا شبم انرژی مثبتن و میگن میخندن و حالشون خوبه و فقطم چیزای باحال و رفتار درست و نماز و فضای آرام و دوستانه ای حاکم هست اونجا، ولی چی؟؟ اینا ظاهر قضیه س و همه در منجلاب و تله ای به نام سیستم گلد کوئست گرفتار شدن که اصلا اینقدر ذهن درگیر همین فضای دوستانه و حتی معنوی میشد که اصلا فکر میکرد اینجا مدینه فاضله هست! : ) یعنی شما حسابشو بکن دارم از چه سیستمی و چه فضایی حرف میزنم، یعنی بخشی از زندگی و روند این سیستم این بود که مثلا ارزش گذاری میکردن رفتار و منش بخصوصی رو و آداب و رسومی رو، مثلا خیلیا که میومدن اونجا گرفتار کلی مشکلات مختلف بودن دیگه، مثلا معتاد بود طرف یا سیگاری بود یا چمیدونم مشکلات خانوادگی داشت یا عصبی و تند بود با خانوادش مثلا مشکل داشت یا دست بزن داشته مثلا طرف، بعد میومد اونجا خب از همه جور تیپ آدمی اونجا بود دیگه، و چون به همه وعده های سرخرمن بزرررگ و رویایی و چه و چه داده شده بود و همه هم آشنای همدیگه بودن و ظاهر قضیه نشون میداد همه چی درست و خداییه! همه جور تیریپ آدمی اونجا پیدا میشد، و با آموزش ها و اخلاق و رفتار درست و انرژی جمعی باعث میشد خیلیا به راه راست هدایت بشن و مثلا ترک اعتیاد کنن! داشتیم ها استاد همچین کسایی رو واقعا، طرف بعد سالها ترک سیگار و ترک اعتیاد کرده بود و یا ترک خیلی رفتار های نامناسب و اینها، و خب اگر نفرات جدیدی که میومدن تو سیستم دچار مشکلات مشابه بودند، هم تیریپ خودش که زمانی اونجور بوده مثلا و حالا تو این سیستم به راه راست هدایت شده بود خدایی شده بود مثلا، میومد با اون نفر جدید صحبت میکرد و ارشادش میکرد به قول معروف و از زندگیش و همه چیز براش تعریف میکرد و خلاصه میگم هر کاری میکردن که هر نفر جدید که میاد وارد سیستم میشه و یه کوچولو اعتماد میکنه همون اول، دیگه وایسه تا ابد اونجا! حتی قید زن و بچه و خانواده و همه چیزشو بزنه!!! حسابشو کنید دارم از چه میزان انرژی و سیستم آموزشی حرف میزنم اینقدر قوی و اعتقادی! حالا اینا که به عنوان دسته ها معروف بودند یعنی ماها، به اندازه ارزنی هم نمیشدیم در مقابل اون کله گنده های این سیستم! اونا همه شون خارج بودند اکثرا یعنی اروپا و امریکا و یا ترکیه و امارات بودند و بصورت نجومی پول پارو میکردند، همشم به دلار بود دیگه یعنی هر نفر که وارد سیستم میشد،
تا اعتمادش جلب بشه و راضی بشه که اصلا بمونه تو سیستم، بعد از چند روز اقدام به خرید محصولات شرکت گلد کوئست میکرد که اکثرا هم وکِیشن (تور مسافرتی) میخریدن واسه همه، چون هم پول قلمبه تری میکندن از ملت و هم اینکه یه چیزی بود که نمیشد زیاد دنبالشو گرفت و یا اهمیت داد بهش، یعنی شما حسابشو کنید هر نفر روی باد هوا سرمایه گذاری کرده بود و فقط بر مبنای اعتمادی که کرده بود اونم بیشتر بخاطر فک و فامیل و خانواده خودش ور میداشت این محصولو چشم بسته میخرید و تمام! کلی پول دود میشد میرفت هوا به همین سادگی! : ) و خرید ها، یعنی اون محصولات هم بصورت دلاری و اکسچنج شده به ارز دیجیتال معمولا خریداری میشد، و با اجازتون من و داداشم و فامیلای دیگه مون و حتی داداش بزرگمم ورداشت اون یکی داداشمو اورد،
و ما تماما بالاترین محصول این شرکت رو خرید زده بودیم یعنی یکی از گرونترین محصولات و تورهای مسافرتی که مال نمیدونم یادم نیست دقیق کدوم منطقه کره زمین میشد کانادا بود یا اینور سمت آسیای جنوب شرق. یعنی اینا رتبه بندی و امتیاز بندی شده بود، و اون محصولی که امتیاز 21 ی بود بالاترین محصول بود و من و دو تا از داداشام به همراه بعضی فامیلامون همه 21 امتیازی خرید زده بودیم که شما حسابشو کنید دارم از سال 8887 حرف میزنم! اون موقع صد هزار تومن یه پول عالی و خیلی با ارزش بود!
ادامه در کامنت بعد..
بنام الله مهربان
سلام به همه عزیزان سایت
جلسه 4 مهاجرت به مدار بالاتر
تمرین
خدا رو شکر از این لحاظ هیچ وقت این رو قبول نداشتم که پولت بده به کسی سریع سود خوبی میده ثروتمند میشی
درمورد عدم درک قانون تکامل درمورد مهاجرت چرا ضربه خوردم پولم از دست دادم روی حرف ادمها امید بستم رفتم ضربه خوردم والان مدام به خودم میگم روی هیچ کس جز خدا حساب نکن وقدرت رو فقط بده به خودش
درپناه الله مهربان وهدایتگر باشید
گام چهار مهاجرت به مدار بالاتر.خدایا ازت بابت این گام و بابت تعهدم ممنونم،جواب سوال این جلسه،چند سال قبل به خاطر حرص و طمع و عجله من به دام بورس افتادم و در بورس ایران سرمایه گذاری کردم که یه مقداری هم ضرر کردم و بعد از یه سال دوباره گول وعده های ارز دیجیتال و کسانی که تبلیغات میکردن که فلان ارز خیلی رشد میکنه و اینبار مبلغ خیلی زیادی ضرر کردم و اما دلیل اینکه از یه سوراخ دوبار گزیده شدم این بود که اول عدم لیاقت و عزت نفس پایین که من خودم نمیتونم پول بسازم بلکه کسای دیگه میتونن اینکار بکنن،دوم حرص و طمع و عجله که زود به سود بیشتر برسم،سوم ترس که اگه پول تو حسابم بذارم بی ارزش میشه زودتر به کاری بکنم
بسم الله الرحمن الرحیم
بنام یاد الله مهربان
بسیار از سوالات را میخایم خودم جواب بدهم !
سوالات:
شما برای خلق زندگی دلخواه خود، بر چه ترسهایی غلبه کرده اید و چطور؟
من اگر جواب بدهم برای ترس های خود تا مرز آخر حرکت کردیم و تمام کار هایم را انجام دادیم ولی تا آخرین مرحله زندگیم نتایج گرفتیم فقط جای های که زیاد منم منم کردیم خوب ضربه های خود را خوردیم !
وواضیح گفته میتانم هر آن وقت که بدون ترس حرکت کردیم نتایج بی نهایت را دریافت کردیم
چگونه فرصت های سازنده را از دام های ویران کننده تشخیص دهیم و در دام طمع نیفتیم؟
به نظر من هر آنچه که مردم گفت به یک شبه فلان خانه را میخری و فلان کار را در یک روز انجام اگربتی موفق ترین فرد جهان میشی و فعلان کار را اگر بکنی اینقدر دالر درآمد میکنی ایرا باید بدانیم که مسیر اشتباه است
یک چند وقت پیش بود در افغانستان بسیار برنامه های برآمده بود که در وقت کم در آمد عالی برای زیر مجموعه هایش میده من در همان اول گفتم که این مسیر اشتباه است
تا زمانیکه ما یک مهارت نداشته باشیم وهرکسب وکاررا ایجاد کنیم تا وقتی که ارزش ایجاد نکنیم هرگز و هرگز مسیر درستی نیست
خدا را شکر برای این همه آگاهی های که از طرف استاد برای ما گفته میشود !
در حفظ الله باشید !