مصاحبه با استاد | پاداش های جهان به «استمرار در مسیر درست» - صفحه 12 (به ترتیب امتیاز)


  • نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
  • فایل تصویری مصاحبه با استاد | پاداش های جهان به «استمرار در مسیر درست»
    78MB
    23 دقیقه
  • فایل صوتی مصاحبه با استاد | پاداش های جهان به «استمرار در مسیر درست»
    22MB
    23 دقیقه
توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

623 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    محمدصادق روشن زاده گفته:
    مدت عضویت: 501 روز

    به نام هو الرزاق

    به نام خدایی که هر آنچه دارم از آن اوست و هر آنچه خواهم شد به لطف و رحمت اوست

    سلام و صد سلام به استاد گل گلاب و دوست داشتنی سیدحسین عباس منش

    سلام به تمام دوستان عباس منشی گل گلاب در این مسیر توحیدی که با خواندن کامنت های زیباشون هم شوروشوق بیشتری در من پدیدار میشود هم باورهایم تقویت میشود و کلی اتفاقات خوب دیگری که میوفتد و تنها و تنها میتوانم از خداوند بابت این دستان زیبایش سپاس گزاری کنم

    گام7_پروژه مهاجرت به مدار بالاتر

    یکی از درس های این پروژه برای من اهمیت نوشتن است

    اینکه تازه دارم تفاوت تنها گوش دادن با فکر کردن و نوشتن میفهمم

    من تا همین چندماه پیش فقط گوش میدادم بعد خدا بهم گفت درموردهرچی که میشنوی فکرکن حتی بگرد تو زندگی خودت و اطرافیانت الگو بیار

    با این پروژه زیبا که به اهمیت نوشتن پی بردن اصن احساس میکنم میشنوم بعد مینویسم بعد اگه جایی نفهمیدم میزنم عقب تر با دقت تر گوش میدم خیلی آموزنده تر است

    و خداروشاکرم که توانستم قدمی دیگر در مسیر تکاملی خود بردارم.

    هیچکس صفر یا یک نیست همه چی خاکستری هست و مابین هست.

    ما وظیفمون این هست که تلاشمون بکنیم ما مسیر باید بریم ما حرکت باید بکنیم نتیجه دیگه خداونده که کمک میکنه و اتفاقات به مقدار کارکردن روی باورها و حرکت با ایمان بوجود میارهو ما نباید درگیر نتیجه باشیم.

    ما دو نوع تسلیم شدن داریم1تسلیم خداوند2تسلیم مشکلات

    من همین امروز یه تجربه ای در رابطه با تسلیم شدن در مقابل خداوند دارم که میخوام اینجا بازگو کنم، من و خواهر کوچک ترم تصمیم گرفتیم امروز جشن روز پدر بگیریم برای اینکه خواهرم داشت میرفت اعتکاف نبود و پدرم شنبه ظهر میرفت خونه مادربزرگم که باز من نبودم و سرکار بودم و ترجیح دادیم امروز بگیریم من گفتم میرم کیک میگیرم قبل اینکه وارد قنادی بشم گفتم خدایا خودت هدایت کن که یه کیک خوب بگیرم و ایمانم قوی قوی تر بشه و در مقابلت تسلیم تر بشم و من با این نیت وارد شیرینی فروشی شدم یه نگاه سرسری کردم و یه کیکی انگار داشت بهم چشمک میزد بقول استاد که میگه قلبت نشانه ها میفهمه انگار اون کیک برام بولدترشد،این بگم قبل اینکه برم کیک بخرم خواهرم گفت سعی کن یه کیکی بخری که توش موز نباشه چون دوست ندارم و خود منم اصلا دوست ندارم همونجا که این کیک گفتم برام بیارن پرسیدم توش موز داره؟گفتن نه بعد دیگه صددرصد مطمعن شدم که این همون هدایت خداونده که باید این بخرم و وقتی گرفتم اوردم خونه و با خانوادم خوردم انقدر تعریف کردن و خودم خوشم اومد و اگه خودم میخواستم با عقل و ذهنم یه کیکی انتخاب کنم واقعا از روی ظاهر نمیتونستم همچین کیک خوشمزه ای انتخاب کنم و این باور درونم تقویت شد که تسلیم خداوندباش بشین روی شونه های خداوند و قبل هرکاری از خداوندمتعال طلب هدایت کن.

    اونی که تسلیم خداونده به همه چی میرسه و اونی که تسلیم مشکلاته میگه دیگه فایده نداره و بعد افکار منفی هجوم میاره.

    تفاوت آدم های موفق با ناموفق در این هست که آدم های موفق ادامه میدن و با بازخورد خودشون بهبود میدن.

    اگر میخوام به خواسته هام برسم باید ادامه بدم.

    اگر حرکت کنیم و توکل کنیم و تنها توکلمون بر خداوند دانا باشه و ایمان داشته باشیم و قوانین درک کنیم خیلی خیلی زود از سخت ترین روزهای زندگی به بهترین روزهای زندگی میرسیم.

    تمام اتفاقات ما بخاطر افکار فرکانس های خودمونه و نه هیچ چیز دیگه مطلقا تاثیر نداره.

    استاد نازنینم از صمیم قلبن از اعماق وجودم ممنونم بابت این فایل که به من گوشزد کردی فقط ادامه بده تحمل نکن بلکه صبر کن

    بوس بر تک تک چشمان زیبایی که این کامنت خوندن قلب بی نهایت

    خدایا بی نهایت شکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  2. -
    الهام زینلی گفته:
    مدت عضویت: 542 روز

    سلام به استاد بزرگوار و دیگر همراهان عزیز

    خداروشکر میکنم که به این فایل ارزشمند هدایت شدم درست زمانی که از رخدادی توی شرایط الانم کاملا ناامید بودم. با خودم میگفتم که من این شرایطو برای خودم ساختم چقد باورام نادرسته که ازش نمیتونم بیام بیرون، کاملا ناامید از ادامه.

    همه بهم میگفتن که با فلانی با فلان جا ارتباط بگیر شاید بتونی درستش کنی ولی من تنها داشتم به این فکر میکردم من فقط میتونم از خدای خودم بخوام نه هیچ کس دیگه. امروز حتی داشتم به این فکر خودمم شک میکردم تا هدایت شدم به این فایل مثل اکثر زمانهایی که وقتی با نیت کمک خداوند نشانه امروز من را کلیک میکنم سرشار از امید و فکر به اینکه خدا هوامو داره میشم

    خداروشکر میکنم که به امید میده که با توکل به خودش، ادامه دادن و درست کردن باورهای اشتباهم، شرایط هم درست میشه از خداوند غفور و رحیم میخوام که ور راه داشتن ایمان و توکل به خودش به من انرژی بیشتری بده تا هر روز بیشتر از روز قبلم انسان والاتری باشم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  3. -
    سید مصطفی حسینی گفته:
    مدت عضویت: 2021 روز

    بنام خدا

    سلام به استاد عزیزم وهمه عزیزان

    خدا رو شکر که تونستم تا اینجا ادامه بدهم

    خودم رو موظف بدونم که هر روز روی این دوره کار کنم استمرار در مسیر درست همون نگاه توجه به اصل ،اون دیدگاهی که احساس مون رو بهتر می‌کنه ولاجرم اتفاقات خوبی برامون رخ میده

    وقتی گفتید استاد در جلسات معارفه ای که داشتید واز بین اون افراد شرکت کننده فقط یک نفر ثبت نام کرده تو ذهن من یک اتفاق عجیب بود منم کارهایی رو شروع کردم که نتیجش در همین حد بوده وحتی نتیجش بیشتر بوده ولی من گفتم ارزش نداره و ادامه ندادم ولی شما با عشق و علاقه برای یک نفر دوره ها رو برگزار کردید با این باور که باید ایمانتون رو نشون بدید و با ادامه دادن ایرادها رو برطرف کردید وبا گذشت یک سال و نیم بعد نتیجش این بوده که هزار نفر شرکت کننده داشتید استمرار در مسیر درست وثابت قدم بودن باعث میشه هدایت بشیم

    یادم هست توی دوره عزت نفس تمرین میکردم که محکم راه برم ومحکم حرف بزنم وویژگی های مثبتم رو به خودم یاد آوری میکردم ونتیجه خوبی گرفتم ومسیر عزت نفس برای من ادامه داره چند روز پیش که داشتم مسیری رو پیاده میرفتم وسرم پایین بود از خودم پرسیدم چرا سرم پایین هست وگفتگوی ذهنیم به سمتی رفت که یک باوری برام رو شد که من نقص دارم ودر آن جواب دادم اتفاقا سرم باید بالا باشه چون کلی ویژگی های خوب دارم

    من انسان سالم ،درست کار وقابل اعتمادی هستم

    سحر خیزم و کارهایی که به من سپرده بشه به بهترین نحو انجام میدم صدای قرایی دارم ،دستان کشیده وقویی دارم

    توی هر کاری برم راهش رو یاد میگیرم ودر اون مسیر موفق عمل میکنم

    آدم خوش اخلاق وخوش رویی هستم از پس کارهای کشاورزی برمیام بنایی،سیمان کاری جوشکاری وخیلی از کارهای فنی رومهارت بلدم

    انسان زیبا بینی هستم آدم مفیدی هستم برای یک جامعه وکلی ویژگی خوب دیگه پس باید سرم بالا باشه

    خدایا ما رو هدایت کن به مسیر صحیح ،به راه راست راه کسانی که به آنها نعمت داده ای امین

    سپاسگزارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  4. -
    الهام عزیزپور گفته:
    مدت عضویت: 3085 روز

    بنام خدای بخشنده و مهربان

    سلام

    دوره 12 قدم برای من خیلی درس داشت برای اینکه درک کنم باید در مسیر ثابت قدم بمانم و ادامه دهم . نتایج روند تکاملی دارد. زمانی که من عضو سایت شدم باورهایم در تمام موارد ایراد داشت و ضعفهای شخصیتی داشتم و نگاه درستی به خدا و جهان نداشتم . با این همه ایراد وقتی وارد سایت شدم عجله داشتم و فکر میکردم یک شبه باید به همه چیز برسم برای همین یه وقتهایی دلسرد میشدم و از سایت فاصله میگرفتم . در دوره 12 قدم با انجام تمرین چکاپ فرکانسی و روند آرام و مستمر من یاد گرفتم که باید استمرار داشته باشم و روند رشد من تکامل میخواهد . نتایج هم می آمد ولی برای من نتیجه در بحث ثروت بود . از یه جایی شروع کردم به نوشتن اتفاقات عالی زندگی ام . یه وقتهایی با صدای خودم وویس میگرفتم و از اتفاقات خوب حتی کوچک می گفتم . کم کم یادگرفتم که باید همیشه روی خودم کار کنم . باید اجازه بدم باورهای من ایجاد بشه تا نتیجه وارد زندگی من بشه . کم کم متوجه شدم که چقدر به آرامش رسیدم . چقدر حالم بیشتر وقتها خوبه . چقدر رفتار دیگران با من بهتر شده . تکرار و مرور نتایج برای خودم این باور را در من ایجاد کرد که قانون جواب میده کار من ماندن در مسیر و ادامه دادن است . سالها ذهن من با افکار نامناسب بمب باران شده و این همه عادتهای نامناسب یک شبه تغییر نمی کند و نیاز به زمان و انرژی زیادی دارد.

    وقتی یکسری نتایج وارد زندگی ام شد بهتر درک کردم و بیشتر باور کردم که تنها مسیری که منو به همه چیز میرسونه همین

    مسیره . جای دیگه دنبال چیزی نباشم . استمرار استمرار استمرار در مسیر درست .

    خدایا شکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  5. -
    طیبه گفته:
    مدت عضویت: 994 روز

    به نام ربّ

    سلام با بی نهایت عشق برای شما

    رد پای روز 15 اسفند رو با عشق مینویسم

    شب وقتی میخواستم بخوابم و روز 15 اسفند شده بود ،پرده های اتاقمو کشیدم ، این جمله رو از مسجد ،با پروژکتور انداختن رو ساختمون که من میبینم همیشه تو اعیاد و روزای مناسبت دار یه جمله مینویسن

    جمله این بود

    اگر خدا بخواهد غیر ممکن ،ممکن میشود

    آیه 29 سوره تکویر رو نوشته بود و این جمله رو پایینش نوشته بود

    من میدونستم این یه تاکید هست ،چون این روزا تمام اتفاقاتی که رخ داد و از وقتی دوره هم جهت با جریان خداوند رو گوش دادم و تمریناتش رو انجام دادم ، غیر ممکنی برای من ممکن شد و همین دیواری بود که یک سال پیش میخواستم رنگش کنم و غیر ممکن بود که من روی اون دیوار کار کنم

    اما چند روزه که ممکن شده و اولین باره که دارم کار میکنم و یاد میگیرم

    و در این روزها و انجام تمرینات سبب شد لحظاتی رو به باد بیارم که غیر ممکن بودن و ممکن شده بودن

    مثلا سیم کارتی که غیر ممکن بود به نامم بشه و در عرض یک روز به نامم شد

    و این مثال هم به مثال هایی که برای ذهنم میگم اضافه شد تا یاد بگیره که خدا میتونه غیر ممکن رو ممکن کنه

    اما این نوشته رو دقیق نمیدونستم برای چی نشونه داده وقتی خوندمش گفتم ببین چرا هیچ وقت نوشته اینجوری نمینوشتن

    یا اسامی اماما رو فقط مینوشتن و یا روزای عید رو

    اما این صد در صد یه نشونه بزرگه

    و حس کردم در همه جنبه ها هست که نشونه دربافت کردم

    و یکم فکر کردم و خوابیدم

    صبح وقتی بیدار شدم تمرین رنگ روغنم رو انجام دادم و تصمیم گرفتم کمی زودتر برم تا با نقاشا دیوار رو رنگ کنیم

    حدود ساعت 2:15 بود رسیدم و نقاش داشت ناهارشو میخورد ، گفت زود اومدی امروز

    که جواب دادم ،تمرینامو انجام دادم و کاری نداشتم گفتم بیام اینجا بیشتر یاد بگیرم

    یه در دایره شکل بهم داد و گفت شروع کن به کشیدن دایره

    و دیگه کارای آخر این دیوار بود که انجام میشد و فقط یه تیکه مونده بود تا گل کشیده بشه

    من کارمو انجام میدادم که مسئول پروژه که روز اول باهاش صحبت کردم اومد

    یه نقاش و خطاط بسیار بسیار مهربان که وقتی به چهره اش نگاه میکنم ،یه آرامش خاصی داره و به قدری آرام هست که میشه این فرکانس رو ازش دریافت کرد

    و خدا به شکل یه نقاش اومد و قبولم کرد تا به من کار بده و پاسخ داد به من

    و من باید از این فرصتی که خدا بهم داده استفاده کنم تا یاد بگیرم و قدم های بعدی به من گفته بشه

    وقتی اومد سلام دادم و چهره ی خندان و با آرامشی که داشت رو دیدم ناخودآگاه لبخند به لبم اومد و سلام دادم

    بعد بهم گفت این کار تموم میشه میتونی بیای یه کار دیگه نزدیک خونه تونه ،گفتم بله و قرار شد بعدش برم تا کار رو شروع کنم

    دیدم شروع کرد با دوتا قلمو ،خطاطی روی دیوارارو کار کرد و خیلی حس خوبی بود دیدن نوشته هایی که اسم اماما رو مینوشت و به سرعت خطاطی میکرد و صاف و زیبا نوشته میشد

    وقتی کارم تموم شد

    رفتم کنار نقاشی که باهاش کار میکردم

    یه مرد جدی و دقیق در کارش که همون اول وقتی حرفاشو گفت کمی دوری میکردم از اینکه بیاد کارمو ببینه و ایراد بگیره و دورتر ازش کار میکردم

    همین که رفتم گفت بیا رنگارو ببریم و شروع کنیم گلارو کار کنیم که دیگه تموم بشه ، وقتی شروع کردیم ، من رفتم برگ بکشم و میخواستم یکم دور تر برم ،برگشت گفت کجا میری ،بیا کنار من و باهم پیش بریم

    من گفتم آخه شما سریع انجام میدین و منم کند میش میرم گفتم برم دور تر کار کنم ، که درجواب گفت نه بیا اینجا

    از لحظه ای که کار کردم حس میکردم که سرعتش خیلی بالاست و با گوشه چشمم میدیدمش

    و من سرعتم پایین بود

    مدام ذهنم میخواست بگه ببین تو کند کار میکنی و این نقاش چقدر سرعت داره

    ولی باز هم جلو ذهنم رو گرفتم و تو دلم با خودم صحبت میکردم و میگفتم منم اول راهم و هیچ نقاشی از همون اول سرعت نداشته ،پس منم میتونم با تمرین و تکرار و استمراری که دارم یه روز مثل همین نقاش و حتی بالاتر از اون ،نقاشی دیواری رو با سرعت کار کنم

    اینارو که به خودم میگفتم دیدم وایستاد کمی عشق تر و نگاه کرد ،منم متوجه شدم و وایستادم و بهش نگاه کردم گفت ادامه بده

    قلمو رو از دستم گرفت و گفت ببین معلومه به تصویر اصلی که تو گوشیت هست نگاه میکنی ،اما در کل کار خودتو انجام میدی

    اینجای گل ،کجای عکس انقدر حالت چین داره که تو این کارو میکنی و هرجور دوست داری کار میکنی

    تو باید به عکس خوب نگاه کنی و در حافظه ات نگهش داری و وقتی یادت موند دیگه کمتر هم به گوشیت نگاه کنی اشکالی نداره

    تو باید این کار رو انجام بدی

    وقتی داشت صحبت میکرد تک تک صحبت های استاد عباس منش به من یادآوری میشد

    اینکه میگفتن :

    با اینکه بارها قوانین رو تکرار میکنن اما تو سایت خیلیا میشنون و حتی میدونن که کار درست چیه ،اما میخوان کار خودشونو انجام بدن و هرجور دوست دارن ،انجام بدن که نتیجه ای نمیبینن

    تا تغییر نکنی نتیجه نمیبینی

    یا استاد میگفتن انقدر باید تکرار بشه و در عمل انجام بشه تا یاد بگیری ، مقل گفته نقاش به من که گفت ، باید خوب نگاه کنی به ذهنت بسپری تصویر رو تا بعد به سرعت انجامش بدی و نقاشیت سرعت بگیره

    من وقتی ریز میشم به تک تک رفتارهام و در کل روز تحلیلشون میکنم تک تک قوانینی که استاد گفتن رو به وضوح میتونم حس کنم

    وقتی کنارش وایستاده بودم و یه ترسی داشتم که الان ایراد میگیره ،هی به خودم میگفتم طیبه نترس ،خب تو که بلد نیستی ،داری تلاش میکنی ،پس نترس

    یکم‌که گذشت با هر بار کار کردن من هی قلمو رو ازم گرفت و گفت اینجوری کار کنی سرعت میگیری

    و یهویی برگشت گفت برو کار روز اولت رو ببین چقدر تغییر کردی

    روز اول کارتو ببین و بیا روز 4 ام کارت رو ببین

    من رفتم و نگاه کردم و خندم گرفته بود

    یادمه روز اول یه حس غروری هم داشتم که من تمیز تر از بقیه نقاشا کار کردم

    اما وقتی دیدم کار روز اولم رو فقط خندیدم و گفتم چقدر تغییر کردم ،چقدر خطایی که دور گل کشیدم صاف تر و تمیز تر شده ، و میخندیدم و اومدم کارم رو شروع کردم

    و باز هم یادم میداد و نکته هایی رو میگفت

    جالبه من امروز تو تمرین ستاره قطبیم نوشته بودم که به من نکته های لازم برای آموزش رو میگه

    درصورتی که دو روز پیش با قطعیت گفت که چند تا خانم همکار جدید اومده بودن و کار رو با سلیقه انجام دادن و من یه سری نکات رو که الان به شما میگم به هیچ کسی نمیگم

    و اونا سر این رعایت نکردن نکات قبول نشدن برای نقاشی دیواری

    و این رو یادم آوردم و گفتم این من بودم که درخواست کردم هرچی که بلد هست رو به من یاد بده

    وقتی کار میکردیم من به صدای ضبط شده خودم گوش میدادم و حرف نمیزدم یهویی گفت روزه میگیری سخت نیست میای نقاشی کار میکنی

    میدونستم این دروغی که روز اول گفتم ادامه دار شده و نتونستم دروغی که گفتم رو ،حقیقتشو بگم

    و میدونستم که دارم به خودم ظلم میکنم اما ترسیدم و چیزی نگفتم از خدا میخوام کمکم کنه تا دیگه درمورد روزه دروغ نگم و حقیقت رو بگم که روزه نمیگیرم

    امروز به طرز عجیبی خوش اخلاق تر شده بود و میگفت دلیل اینکه میخوام ایرادای کارت رو بگم ،میخوام یاد بگیری

    تا نزدیک غروب کار کردیم و گفت دیگه تموم شد و باید ریزه کاریا رو انجام بدم ،فردا نیا و هماهنگ کن با آقای فلانی که بیای سر یه پروژه دیگه

    خیلی خوشحال بودم

    من رفتم و از ایستگاه صلواتی نون و ارده و چای و خیار گوجه میدادن ،گرفتم و دیدم گفت دیروز برای دخترم لقمه بردم به قدری خوشش اومده بود که گفت بابا بازم لقمه بیار

    بیرون تو همون بلواری که نقاشی میکشیدیم نشستم و چای و لقمه مو خوردم و راه افتادم وقتی رسیدم خونه چند تا گل سر و جاکلیدی نقاشی شده ام رو برداشتم تا ببرم و به نقاش بدم تا به دخترش بده و نون بخرم و دوباره چای بگیرم

    وقتی هدیه رو دادم به خودم گفتم طیبه اشتباه فکر نکن ،تو نمیتونی کسی رو شاد کنی ،تو الان با این کارت خودت رو میتونی شاد کنی

    پس یادت باشه

    چون از استاد یاد گرفتم که من فقط و فقط میتونم خودم رو شاد کنم ،حتی با هدیه دادن هم نمیتونم کسی رو شاد کنم

    شب به قدری حالم خوب بود که دوست نداشتم این حال خوبی که دارم رو قطع کنم و حدود یک ساعتی پیاده رفتم و با خدا صحبت کردم

    وقتی برگشتم خونه ،شب نمیدونستم که پیام بدم به نقاش یا نه ،

    خودم برم زمین چمن و بگم میخوام نقاشی دیواری رو انجام بدم که دیروز قرار بود زنگ بزنن

    و ظهر که میخواستم برم برای نقاشی ، وایستادم جلو زمین چمنی فوتبال ، گفتم خدایا نشونه ای بده اگر خودم برم و پیگیر این سفارش باشم یه نشونه بده

    اینو گفتم و یهویی این جمله به من یادآوری شد

    که طیبه تو همیشه همه چی رو به راحتی بدست میاری و مشتری میاد دنبال تو تو دنبال مشتری نمیری

    ابنو که حس کردم نرفتم اما با خودم گفتم خب اگر من نرم و نگم که نمیشه

    استاد گفته که درخواست کنید از آدما اما بدونید که خداست که داره کارارتونو انجام میده

    گفتم خدایا نشونه بده

    اومدم سایت که سریال زندگی در بهشت قسمت 48 رو بهم نشونه داد

    بارون شدیدی میبارید و بعد قطع شدن بارون استاد رنگ آسمون و خورشید و ابرارو نشون میداد و اشاره کرد به رنگ نارنجی و زرد و قرمز

    من فهمیدم که باید پیگیری کنم و به نقاشی که گفته بود این کار کوچیکه رو میدم انجام بدی ،پیام دادم

    و گفت اگر سفارش کار بده حتما به من خبر میده

    خیلی خوشحالم از اینکه خدا این همه به دقت داره هدایتم میکنه

    من نمیدونستم چیکار کنم ،اینکه خودم برم و با مسئول زمین چمنی فوتبال صحبت کنم و یا با نقاش صحبت کنم

    که خدا با نشونه سریال زندگی در بهشت گفت ،با خود نقاش صحبت کن

    یه وقتایی که انقدر دقیق و هماهنگ شده توسط خدا ،هدایت میشم ،با خودم میگم ،چرا از بین اون همه فایل دقیقا این فایل اومد که استاد درمورد نقاشی و رنگایی بگه که دقیقا بفهمم

    پس همه اینا یه نشونه هست و من دارم ریز به ریز هدایت میشم توسط خدا و میخوام چشم بگم

    امروز که دیدم فایل جلسه 4 دوره هم جهت با خداوند اومده روی سایت ، و گوش دادم چقدر جالب و جالب تر اینکه من وقتی از جایی که قرآن خوندنم و ادامه اش مونده بود و امروز خوندم ،دقیقا آخر صفحه رسیدم به آیه

    وَ إِذا سَأَلَکَ عِبادی عَنِّی فَإِنِّی قَریبٌ أُجیبُ دَعْوَهَ الدّاعِ إِذا دَعانِ فَلْیَسْتَجیبُوا لی وَ لْیُؤْمِنُوا بی لَعَلَّهُمْ یَرْشُدُونَ و هنگامى که بندگان من، از تو درباره من سؤال کنند، من نزدیکم; دعاى دعاکننده را، به هنگامى که مرا مى خواند، پاسخ مى گویم.

    چقدر دقیق و هماهنگ بود تجربیات من با فایل جلسه 4

    که امروز سعی کردم با صحبت ها و ایراداتی که از من میگرفت خودمو سرزنش نکنم و با نقاش که سال ها روی دیوارکار میکرد ،مقایسه نکنم و ادامه بدم

    و چه هم زمانی خوبی بود که استاد در موردش صحبت کردن

    خدایا شکرت

    بی نهایت سپاسگزارم

    بی نهایت سپاسگزارم استاد عزیز

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  6. -
    حمید H گفته:
    مدت عضویت: 4051 روز

    سلام استاد خوشتیپ

    استاد یه خواهشی داشتم کاش میشد زندیگی نامه افراد تاپ مثل ایلان ماسک رو از دیدگاه خودتون بررسی کنید …یا همون ایده خودتون که برید وبا این افراد مصاحبه کنید رو جدی تر روش فکر کنید چون خیلی هم به خودتون هم به همه ما کمک میکنه….

    خیلی دوست دارم وبهت افتخار میکنم??????

    ممنون

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  7. -
    حسین تقی زاده گفته:
    مدت عضویت: 2918 روز

    سلام استاد عزیز و همسفران زندگی رویائی من

    در مورد صحبت های شما دو مورد جالب برام وجود دارد که لازم دیدم مطرح کنم :

    1 . استاد من بیش از 100 کتاب موفقیت رو خوندم و بیش از 30 محصول اساتید دیگر رو تهیه کردم و در دوره های 6 ماههاساتید دیگر شرکت کردم و در کل بد نبود و همیشه در مدت این 4 سال روزی رو بدون برنامه و اموزش نبودم ولی ولی ولی در همه موارد یه چیزی برام گنگ بود یا مثلا چند تکنیک رو میگفتند انجام میدادم و بعد حس خوبی نداشتم و از همه بدتر اون نتایجی رو که میگفتند نمیدیدم و انگار همه چی رو میدونستم ولی نتایج اونی نبود که میخواستم و خیلی ها در مورد فکر ،باور و … حرف میزدند ولی باز نمیکردن اصل چیه یا قلمبه سلمبه حرف میزدن  تا اینکه در مدار و فرکانس شما قرار گرفتم و همچون مولانایی به شمس رسیده عاشق شما ، اصول شما ، گفتار شما ، خلوص اموزش شما ، اموزش های بی پرده و واضح شما قرار گرفتم و تو این مدت حدود سه ماه واقعا در آرامش عالی قرار دارم و اکثر مواقع در حال گوش دادن به حرف های خدا که مایه ارامش و فزونی میباشد هستم و هر بار ایده عالی در مورد کارم دریافت و سریع عملی میکنم و همزمان در حال استفاده از دوره روانشناسی ثروت یک هستم و هر جلسه رو مکتوب میکنم و تمرینها را عملی میکنم و درامدم به راحتی با همان تلاش سابق و با استرس کمتر و خنده بیشتر  بین 3تا 4 برابر شده و در حال برنامه ریزی برای 6 الی 7 برابر شدنش هستم .

    2 . در مورد تکامل در مورد صحبت های شما و زندگی و … در حین صحبت هاتون دقیقا یاد موضوعی افتادم که همیشه برام پیش میاد ، چون من مسیر اصفهان و تهران رو معمولا میرم هر بار به تجربه تازه ای از جاده و مسیر و تفریحات بین راهی می رسم که همه ماها اون رو تجربه کردیم برای بار اول ما تنها خود جاده و گارد ریل اا رو میبینیم ولی بعد به کوه ها و بعد به تپه ها و مراکز تفریحی مختلف و …. میرسیم و کسی که هزار بار این مسیر رو رفته 100% دید متفاوتی نسبت به من که 20 بار رفتم داره .

     استاد عزیز تو مورد 1 در مورد درامد زایی گفتم ولی باید اضافه کنم که در مورد سلامتی تاکنون به مانند این 3 ماه سلامت نبودم . در مورد عشق تا این حد احساس عشق بدون انتظار رو نچشیده بودم و واقعا هر لحظه میگم خدایا بینهایت ممنونم که زندگی فوق العاده عالی و توپ و رو به رشد و …. دارم

    و نکته عالی برای من این هستش که تو این مدت 4 سال هر کتابی یا دوره ای رفتم همه رو با همسرم مطرح میکردم و تشویقش میکردم که اون هم بخونه و تا حدود خیلی کمی  انجام میداد ولی بیشتر اوقات تو این زمینه ها کاری به کارم نداشت و تنها حمایتم میکرد ولی ولی ولی از وقتی که با شما آشنا شد کلا روزی رو بدون شما نبوده و هر چند روز درخواست داره که فایل های شما رو تو گوشیش بریزم و جالبه که از من تو دیدن فایل ها و دوره ها جلو میزنه و خیلی عالی آمزش های شما رو درک کرده و ….

    استاد تشکر و سپاس فراوان خیلی حرفها دارم ولی به موقع همه رو میگم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  8. -
    سمانه گفته:
    مدت عضویت: 2219 روز

    سلااااام به همگیییی

    چقدررررر این فایل هماهنگ بود با افکار و عملکرد امروز و دیروز من

    اتفاقااا منم یه دوره ای رو برگزار کردم که امروز اولین جلسش استارت خورد اونم با یک نفر یعنی از زمانی که تصمیم گرفتم و اعلام کردم یه نفر شرکت کرد من هم با همون یک نفر شروع کردم و همینو نشانه گذاشتم که اگه یه نفر شروع کرده یعنی مسیرم درسته و خیلی ها هم پرس و جو کردن اونا رو هم نشونه دیدم واسه تایید درستی مسیرم

    احساسم خیلی عااالیه

    قرار بود دیروز جلسمون باشه ولی بنا به دلیلی موکول شد به امروز و من هم به جای ناامیدی گفتم الخیر فی ما وقع و از دیروز تا امروز که برگزار بشه چند تا ایده اومد که تنگ آموزش هام زدم و کلی تاثیر داشت و خیرشو درک کردم همین امروز هم بعد جلسه بازخوردهایی که گرفتم رو نوشتم که واسه اموزش بعدی استفاده کنم

    خداروشکررررر که قوانین رو درک کردم و توی عمل دارم انجامش میدم از جنس احساسم میفهمم و اینکه ادامه میدم و بهبود میدم و نتایج خودش میاد من سمت خودم رو با ایمان و عشق و توکل انجام میدم

    نکات کلیدی فایل :

    بهبود هر روزه ، بزرگ تر شدن نتیجه رو به همراه داره

    انسانی که تسلیم خداونده و توکل میکنه و ایمان داره و ادامه میده و احساسش خوبخ به همه چی میرسه ولی کسی که تسلیم مسائل و تضادها میشه و ناامید میشه و ادامه نمیده به هیچی نمیرسه

    ادمهای موفق ادامه میدن و با بازخورد گرفتن مسیر رو درست میکنن اونی که قانون رو میدونه زودتر خودش رو فیکس میکنه اونی که قانون رو نمیدونه یه ذره بیشتر بلا سرش میاد

    اگر میخواهیم به خواستمون برسیم باید ادامه بدیم

    اگر حرکت کنید و توکل کنید و ایمان داشته باشید به خدا و قوانین رو درک کنید خیلی خیلی زود از سخت ترین روزهای زندگی ،بهترین روزهای زندگی رو میسازیم

    خدایااااا صد هزار بار شکررررت

    بزرگ ترین سپاسگزاری هر روزه من بابت قانون بدون تغییر خداونده که هر چی بیشتر درکش میکنیم بهتر زندگی مون رو میسازیم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  9. -
    فاطمه پورهدایتی گفته:
    مدت عضویت: 1791 روز

    به نام خدای مهربان و بخشنده و هدایت گر.

    خدایا بگم چی بنویسم…

    اون روزی که روستا بودم خرداد ماه امسال ، وقتی خداوند هدایت م کرد حالا وقتشه باید از اینجا برید، اینجا دگه برای تو تموم شد ، اگه پیشرفت می خوای ، اگه می خوای به خواسته هات برسی، باید این مسیر رو طی کنی، راهش اینه….

    دم غروب بود هدایت شدم به بیرون خونه حسی داشت منو می برد، رفتم رسیدم به وسط یه بیابون راه رفتم، راه رفتم دیدم که شروع کرد اشک ها جاری شده بود قلبم باز باز شده بود ، روی زمین نبودم ، فقط تند تند می گفت باید این کار و این کار رو انجام بدی، هوا تاریک شده بود و من آرام آرام شده بودم.

    اومدم خونه کیف و مدارک م و جمع کردم و آماده برای فردا صبح که باید برم.

    اون شب خیلی آروم بودم خواب آرامی داشتم، فردا صبح خیلی زود، ماشین گرفتم به سمت شهر، فاصله من تا شهر 80 کیلومتر بود، رسیدم به ترمینال…

    وقتی تو مسیر داشتم می‌رفتم ذهن بیکار نبود نجواها شروع شد ، تو تنها کجا میری، پول که نداری، هیچ شغلی نداری، وسایل خونه ، زندگی هم همراهت نیاوردی، هیچ فکر می کنی کجا میری، خیلی حرف میزد…

    اما من می گفتم باااااااید برم ،اونجا واسم دگه تموم شده باید حرکت کنم ، خدا وعده داده، خودش هست، او هدایت م می کنه لطفاً تو ساکت باش.

    خیلی شاد بودم، اما هیچ نمی دونستم باید چکار کنم کجا برم فقط خوشحال بودم که تغییرات داره شروع میشه..

    بعد از 6 / 7 ساعت رسیدم به اونجایی که هدایت شدم اونجا زادگاهم بود، اما سالها بود که اونجا رو دوست داشتم ولی نمی تونستم زندگی کنم.

    شب و خونه پدر و مادرم خوابیدم، صبح که شد، بهم گفته شد فعلا چند وقتی واسه زندگی برو خونه داداش ت، چون یه داداش دارم که یه خونه ی شیک و بزرگ سه خوابه با تمام امکانات تو بهترین جای شهر هست، ایشون سالها ست که از همسرش جدا شده و تنها زندگی می کنه، حسن گفت فعلا برو اونجا، رفتم، دیدم خونه برای مرتب شدن و تمیز شدن خیلی کار داره، برنامه این شد که یه دستی به سر و روی این خونه بکشم اون روز نمی دونم چگونه قرار بود این کار رو بکنم صبح که شد من حرکت کردم دیدم آدم ها از این ور و اونور همه اومدن ، خواهرزادم، برادرزادم، همه و همه…

    خونه ای که شاید با ذهن منطقی من دو سه روز کار داشت ، اما 4 / 5 ساعت همه چی مرتب، تر و تمیز شده بود، وقتی بهش یه نگاه می کردم انرژی عجیبی داشت خیلی حسم و خوب می کرد چند روز گذشت، هیچ کاری، هیچ درآمدی نبود، جیبم خالی خالی بود فقط پول نون و تخم مرغ داشتم، روزا می رفتم پارک واسه پیاده‌روی ، فقط شادی می کردم، فقط شکرگزاری، داشتم نهایت لذت و می بردم، سوار تاب بازی میشدم، خیلی حال میداد، ذهنم می‌گفت خوب هیچ فکر می‌کنی که می خوای اینجا با جیب خالی ، نه درآمدی، نه کسب کاری، چکار کنی، فقط می‌گفتم لطفاً تو ساکت باش خدا هست هدایت م می‌کنه، همه چی درست میشه، بیست سال تو حرف زدی و من گوش کردم، اینم نتیجه ش، حالا می خوام فقط لذت ببرم و فقط با خدا حرف بزنم و به قلبم گوش کنم ….

    روزا و شب ها فقط فایل گوش می کردم، فایل های دوره ، فایل های سایت، همه چی در آرامش بود حالم خیلی و خیلی خوب بود، یه هفته گذشت…

    تا اینکه هدایت شدم برم سر کار به راحتی برام پیدا شد از 10 خرداد شروع کردم رفتم به یه رستوران شروع کردم صبح ساعت 8 می رفتم تااااا ساعت 4 عصر می اومدم خونه ، صاحب رستوران به همه‌ی نیروها یه پرس غذا می‌داد اون روز به منم داد، خوشحال شدم که امروز غذا دارم خدایا شکرت.

    هر روز غذا داشتم می اومدم خونه میل می کردم ، نزدیک به 50 روز گذشت و من هر روز شاد و خوشحال سر کار می رفتم پیاده می رفتم مسیر خانه تا محل کارم و خیلی خوشحال بودم، خدا رو سپاس می گفتم که آخ جون دارم مستقل میشم ، آخ جون دستم تو جیب خودمه، روزا فایل گوش می کردم، سحر ها زودتر بلند میشدم فایل هام رو گوش می کردم نکته برداری می کردم، و روزها محل کارم اونا تو گوش هام می گذاشتم و هی تکرار و تکرار…

    پیاده‌روی تو برنامه داشتم، زمان آزاد خیلی داشتم، شب های تابستون بود پارک می رفتم لذت می بردم، آدم ها، شادی شون، بچه‌هایی که شادی می کردند تاب بازی، سرسره بازی خوراکی خوردن شون رو نگاه می کردم لذت می برم خدای من ، من داشتم زندگی می کردم، روزا می‌گذشت شب ها هم به آرامی می گذشت زندگیم روون شده بود همه چی خوب بود، محل کارم خیلی عالی بود هر روز درس، هر روز نکته، هر روز تجربه، گاهی اوقات تضاد هایی بود اما سعی می کردم خواسته ام پیدا کنم درس شو بگیرم…

    تا اینکه یه روزی حسم بهم گفت باید یه شغلی از خودت فکر کن و ببین ……

    خورده پس انداز کوچکی کرده بودم و ایده اومد که از یه شغل خانگی شروع کنم، منم معطل نکردم استارت و زدم و چندین محصول با همون پولی که داشتم شروع کردم گذاشتم تو برنامه ی دیوار…

    روزهای اول خیلی و خیلی مشتری داشتم فقط سوال می کردند، ام فروشم خیلی پایین بود.

    کم کم رستوران رو کنار گذاشتم و فقط تمرکز رو کار خودم …..

    خیلی لذت داشت خدای من داشتم آروم آروم رشدم تغییرات م رو بالا رفتن مدارم رو می‌دیدم، خدا رو شکر می کردم که دارم زندگی می کنم اطرافیان م هیچ کس مثل خودم پیدا نمی کردم، اونا پول، کار خوب، ماشین ، خونه، در ظاهر همه چی داشتن اما هیچ کس مثل من حالش خوب نبود، من تو دنیایی زندگی می کنم که حتی یک نفر و مثل خودم پیدا نمی کنم.

    همیشه سعی می کنم تو لحظه باشم لذت ببرم، از دیدن یه پروانه قشنگ

    از دیدن برگ های رنگارنگ پاییزی

    از پیاده‌روی

    از خوردن یه غذای خوشمزه حتی اگه فقط یه نون و پنیر باشه.

    خدای من ، من دارم زندگی می کنم من چقققققدر خوشبختم.

    استاد جان همش و از خدا و هدایت هایی که تو این مسیر شدم دارم و دستانی همچون عباس منش و درس هاش، تجربه هاش، و ساده و راحت گرفتن همه چی.

    خدایا شکرت که هر آنچه دارم از اوست.

    نزدیک به هفت ماه میگذره و من همچنان دارم ایده‌ها، تجربه ها، تحقیقات، برای بهتر کردن محصولات م روشون کار می کنم.

    خیلی جاها ناامید شدم که بابا اینم شد کار برو یه شغل درست و حسابی بزن اما گفتم نه خدا هست هدایت م می کنه.

    همون خدایی که من دست خالی بودم و هیچ نداشتم حتی یه بشقاب یه قاشق، اما هدایت م کرد به یه خونه ای که همه چی داره.

    به یه خونه ی آماده با تمام وسایل و امکانات تو بهترین جای شهر…

    اینها همه رو او به من داده پس بازم میده…

    حتی چند وقت پیش یه ایونت چند روزه اومد به شهر ما.

    خدای من برای من خدا معجزه کرد.

    من همیشه کارهام و از خدا هدایت می خوام و صبر می کنم او هم مسیر و بهم نشون میده.

    این بار برام کار که نکرد شاهکار کرد….

    چند روز بود از اطرافیان می شنیدم که دارن یه جایگاه نزدیک به همین جایی که من زندگی می کنم ، درست می کنند که به همین زودیا،می خواد یه ایونت بیاد …

    چند روزی گذشت….

    وقت سحر بود که بهم گفته شد فاطمه جان امروز می خوای بری واسه پیاده‌روی بیا مسیرت و عوض کن یه سر بزن به اون جایگاهی که دارن برنامه ایونت رو چیدمان می کنند.

    آقا منم از خدا خواستم ، بعد از کلی پیاده‌روی و ورزش و عشق و حال و خوردن یه قهوه تو مسیر دوتایی با آبجی اعظم که اونم از بچه‌های عباس منش هست هدایت شدیم به یه مسیر دگه رفتیم فقط برای لذت بردن بیشتر…

    به انتهای مسیر که رسیدیم دیدم یه سری نیروهایی دارن برای اون ایونت چیدمان می کنند، پایگذاری میله هایی، آوردن موکت ، نسب سیم های برق…..

    یه دفه یادم اومد که تو سحر به من گفته شده امروز از این مسیر برم، که من کلاً فراموش کرده بودم تا یادم اومد به آبجی اعظم گفتم هستی بریم سوال کنیم که شرایط واگذاری غرفه ها چطوری ی،

    ایشون هم با کمال میل قبول کردند و ما رفتیم، رسیدیم به محل برگزاری و چند تا آقا دیدیم که اونجا دارند کار می کنند شماره مسؤل اونجا رو بهمون دادند و منم شروع کردم به زنگ زدن ….

    آقا سلام می خواستم شرایط واگذاری غرفه ها سوال کنم …

    بله بفرمایید من خودم هستم…

    خانم شما همونی هستید که با یه خانم دگه ایستادین نزدیک محل ایونت….

    گفتم آره مگه شما همین جا هستید، ایشون گفتند ماشینی که داره میاد منم و شما رو دارم می بینم.

    خدای من….

    خدای من…

    عجب هماهنگی..

    اینا فقط خداست ، شک نکن که فقط خداست…

    آقا رسیدند، سلام و احوالپرسی…

    من خانم هدایتی ام ایشون هم خواهرم…

    شرایط غرفه ها رو میشه لطفاً بهمون بگید….

    بله.. از پنچ میلیون تومان به بالا داریم و مدت زمانش ده روزه هست، امروز هفدهم هستش، شما به امید خدا نوزدهم اینجا باشید.

    مرسی خدانگهدار.

    خدای من اینققققققققدر خوشحال شدم که ما قرار ه محصولاتمون رو اینجا واسه فروش بزاریم

    خدای من.

    خیلی خوشحال بودیم که خدا برامون چقققققدر چیدمان عالی و نابی رو درست کرده…

    طول این مدت تمرکزم این بود که محصول م رو بیشتر کنم ذهن هم نجواهای خودش رو داشت.

    ولی من می گفتم خدا هست خودش منو قدم به قدم هدایت می کنه و فقط این مدت آرام بودم و ایمان داشتم خودش بهترین رو در حد توانایی من فرآهم می کنه.

    روز موعود شد داشتم من ی پوشیدم که برم حسم گفت کارت پولی رو بردار ، گفتم واسه چی، بابا الان که پول نمی خواد، گفت کارت پولی و بردار گفتم چشم..

    با آبجی اعظم دوتایی رفتیم دیدیم آقای مسؤل ایونت اومده و یه عالمه زن و مرد که اونا همه با یه کاغذ هایی که بهشون گفته بودن باید از اداره اصناف بیارن خدای من .

    نجوا شروع کرد ببین تو هیچ مدرکی نداری مگه به تو غرفه میده، گفتم خدا هست، واسه من هر چی باشه خیره چه غرفه بده خیره، چه غرفه نده خیره ، حداقل اینجا که اومدم خیلی برام عالی ست.

    آبجی اعظم یه جواز کسب از سالهای قبل داشت اما معتبر نبود ایشون نه کپی داشت نه چیزی همین جوری اصلیشون آورده بود.

    گذاشتیم تو نوبت…

    یه دفه آقا صدا زد اعظم پورهدایتی…

    آقا مدرک رو نه نگاه کرد نه هیچی، فقط کارت پولی خواست ما پنج میلیون می باس پرداخت کنیم دو و نیم ، من دادم، دو و نیم ایشون داد، اینجا فهمیدم که چرا حسم گفت کارت پول و بردار، چون این آقا پول رو نقد می گرفت بعد بهت غرفه میداد از قضا ما هر دوتا اون پول رو داشتیم

    غرفه 215 و بهمون داد ما دوتایی یه غرفه خدا بهمون داد ..

    خدای من نه مدرک ما رو نگاه کرد نه نامه ای بقیه سالها مغازه داشتند ، سابقه کاری داشتند بازم ازشون نامه صنف خواسته بودند …

    اما واسه من هیچ و هیچ

    خدا ده روز به من غرفه بدون هیچ مدرکی بهم داد ده روز من فقط لذت می بردم

    دوتایی با آبجی اعظم محصول مون هر کس جدای از خودش آورده بود ،

    خدای من اومدیم غرفه مون و نگاه کردیم، ما برای اولین‌بار بود نه تجربه ای داشتیم نه می دونستیم باید چکار کنیم، وقتی رفتیم غرفه رو نگاه کردیم فقط یه جایگاه دیدیم، بقیه شو می باس خودمون درست کنیم با هر چی که بود ، بنر، چادر، یا هر چیز دگه، اومدیم حساب کردیم دیدیم ما فقط یه مقدار پول داریم که یه کم به محصولات اضافه کنیم و دگه پول واسه درست کردن غرفه نداریم داشتم فکر می کردم .

    دیدم حسم گفت یه روز دست نگه دار. گفتم چشم.

    روز بعد اومدم دیدم خدای من از سمت راست خانمی کفش فروش اومده چادر زده.

    سمت چپ آقای پوشاکی فروش

    پشت سر خانم گل فروش.

    همش خدا برامون درست کرده بود فقط خدا بهم گفت برو یه میز بر دار و بیار

    اومدم خونه با آبجی اعظم میز وسایل محصولات همه رو آوردیم

    ده روز عشق

    ده روز حال خوب

    ده روز هم فرکانس با آدم های که چندین سال سابقه کار داشتند و اومده بودند

    خدای من چقققققدر مدارم بالا و بالاتر رفته بودم حظ می کردم وقتی خودمو تو این مدار می‌دیدم وقتی می‌دیدم آدم هایی برای گرفتن یه غرفه التماس می کردن حتی به بحث می کشید ولی من به راحتی، ساده …

    خدای من به کدامین نعمت هایت شکر بگویم.

    هر روز درس هر روز نکته …

    هر روز مشتری داشتم یه روز خوب می فروختم

    یه هیچی نمی فروختم

    اما حالم خیلی و خیلی خوب بود

    گاهی نجوا می اومد ولی من خیلی مدرک داشتم که او ساکت بشه و میشد.

    خدای من چقققققدر فراوانی بود

    چقققققدر تنوع شغل ها بود

    چقققققدر از شهرهای مختلف اومده بودند

    خدای من وقتی یه روز اتفاقی اومدم بیرون تابلو ، سر در، ایونت و نگاه کردم دیدم نوشته سوغات و محصولات شهر ها…

    گفتم خدای من اتفاقی نیست من اینجام همه چیز از قبل خود خدا برام چیدمان کرده من فقط بلند شدم

    خدای من کاسب کارایی بودند از فروش پفک پول می ساختند.

    خانمی از کردستان اومده بود از فروش نان محلی کردی پول می ساخت.

    از فروش زیورآلات پول ساخته میشد.

    از فروش لباس، کیف، کفش لوستر، پول ساخته میشد

    از فروش انواع شیرینی ها ، ارده، معجون مغز با عسل پول ساخته میشد

    خدای من بلال فروش داشت پول می ساخت.

    آش فروش داشت پول می ساخت.

    خدای من همه توصیف بودند

    به خدا قسم پفک فروشی و دیدم که اینققققققققدر شلوغ بود نمی تونست جواب مشتری بده.

    خدای من پول تو همه چی بود

    پول تو همه شغل ها بود

    پول همه جا بود

    اینققققققققدر نعمت بود

    اینققققققققدر ثروت ها بود

    اینققققققققدر تنوع شغل بود

    خدای من من غرق تو این همه نعمت بودم.

    خدای من به کدامین نعمت هایت شکر گزار باشم.

    یه روز تو غرفه نشسته بودم دیدم داداشم با یه دوچرخه اومد کنارم گفت فاطمه دوچرخه و نگاه چطوره، گفتم خوبه گفت واسه پسرا علی خریدم.

    خدای من خدای من

    نمی دونستم چی بگم.

    قسم می خورم فقط خداست که همه چی می تونه باشه

    اگه مسیر و درست بیام خدا برام پول، نعمت، خوراکی، کسب کار، لذت، عشق، رابطه های عالی، همه چی، همه چی میشه

    من از روزی که مهاجرت کردم نزدیک به نه ماه میگذره، اما قسم می خورم اندازه ی چندین سال زندگی کردم.

    من در این مدت اون پولی که بتونم خرج مخارج خودم و بچه‌ها م رو بدم و ندارم ولی…

    از روزی اومدم اینجا داداش م ، که بیکار بود سر کار خوبی رفته و حقوق بالایی و دریافت می کنه که سر ماه که میشه کارت پولشو به من میده و میگه هر چی تو خونه لازم هست خرید کن.

    دوتا پسر بزرگ دارم که خودشون واسه خودشون مستقل شدن هر کس واسه خودش کار می کنه پول دریافت می کنه تجربه کسب می کنه کلی لذت می بره و رشد هر روز تو خونه ی من هست.

    پسر کوچک م دوچرخه داره کلی لباس زمستونی بدون یه ریال من هزینه کنم.

    همش خدا و دستانش.

    خدای من به کدامین نعمت هایت شکر گزار باشم.

    استاد عزیزم این فایل باعث شد وقتی دیشب گوش کردم می خواستم کامنت بزارم اما بهم گفت نه الان نزار.

    وقت سحر امروز که بیدار شدم گفت حالا بیا من میگویم تو بنویس…

    استاد عزیزم این فایل بر این شد بنویسم آنچه که نتیجه گرفتم از روزی که قانون رو درک کردم معنی زندگی رو دارم درک می کنم.

    عباس منش عزیز. من هنوز از استارت شغل م اون فروشی که می خوام و بدست نیاوردم امروز دوباره یاد گرفتم که ادامه استمرار و صبر خیلی باید تو زندگیم یاد بگیرم

    آره من همیشه نجواها میان اما من خیلی و خیلی نتایج دارم که اونو ساکت کنم.

    پس بازم ادامه میدم و هر روز با تحقیق بیشتر، با تمرکز بیشتر رو کارم، شغل م ، ایمان دارم، باور دارم که این مسیر بهترین، زیبا ترین و ساده‌ترین مسیر رسیدن به عشق، به زندگی بهشتی ست.

    پس ادامه میدم و امید دارم که روزی شما رو تو بهترین زمان تو بهترین مکان میبینم

    به امید اون روز

    ببخشید که کامنت م طولانی شد .

    اما اینو بگم این فقط بخش کوچکی از نتایج رفتن به مسیر عشق و خداست، خیلی هست که اینجا نمی‌گنجند براتون بنویسم به امید اون روزی که با بچه‌های این مسیر میام از نزدیک تمام نتایج م رو بازگو می کنم براتون

    متشکرم از این فایل ارزشمند

    متشکرم از مسیری که رفتید و به من هم یاد میدید

    خانم شایسته عزیز از شما هم سپاسگزارم که این گام به گام رو برام گذاشتید که عشق رو بیشتر درک کنم

    متشکرم

    خدای من متشکرم که هر آنچه که دارم از آن توست متشکرم متشکرم متشکرم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
    • -
      Smaeil rostami گفته:
      مدت عضویت: 857 روز

      سلامی که از جنس نام زیبای خداست خدمت خواهر گلم و همه همکلاسی های عزیزم ،

      دوست عزیزم چقدر انرژی مثبت و چقدر توکل و ایمان توی کلماتتون هست بهتون احسنت میگم درود به شما ؛

      نمیدونم چرا به دلم افتاد براتون کامنت بزارم شاید چون گفتید که نمایشگاه رفتید و منم یه زمانی سالها کارم همین بوده و خیلی شهرها رفتم و چه خاطراتی که زنده نشد برام ؛ به هر حال دوست دارم براتون بنویسم چون حیفم میاد این شمع پر فروغ امید و این ایمان زیبا که در دل شماست ازش بهره کافی رو نبرید .

      فاطمه جان دوست خوبم بهتون از روی تجربه پیشنهاد میکنم همیشه در مسیر بهبود کارتون و پیدا کردن نقاط ضعف برای بهبود محصول یا شغلتون و نقاط قوت برای ارتقاش باشید و همونطور که قلبتون رو تسلیم خدا کرده اید و مطمئنید الله متعال طرف خودشو انجام میده پس اگر هم شما طرف خودتون رو خوب پیش ببرید پیشاپیش بهتون مژده میدم که روزهای خوب خیلی خیلی به شما نزدیکند خیلی نزدیک.

      شما رو به دستان پر قدرت خدا میسپارم

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  10. -
    مهدی وثوق گفته:
    مدت عضویت: 2206 روز

    گام هفتم – پروژه مهاجرت به مدار بالاتر

    .

    سلام

    واسه منم سوال بود که چطور میشه درمسیر تغییر باورها و خلق کردن خواسته ها ناامید نشد وادامه داد؟

    به مرور دارم میفهمم که این موضوع غیرممکنه و ناامیدی بخشی از مسیره و برای هرکسی رخ میده فقط باید ادامه داد و تسلیمو بیخیال نشد.

    البته متوجه این موضوع هم شدم که یه حس اطمینانی تو وجودم داره شکل میگیره که هدفم »بلاخره« و »لا جرم« رخ میده فقط باید بتونم در مواردی که اوضاع طبق برنامه پیش نرفته و تاخیری پیش اومده – یا- در حالت دیگه، وقتیکه خواسته نصفه و نیمه خلق شده ، باید بتونم در فرکانس ها و کنترل توجهم روی هدف، استمرار بخرج بدم تا پاداش یا خواستمو دریافت کنم..

    با تمام وجودم از خدا میخام به درک بیشتری در این خصوص برسونتم.

    یکی از باگ هایی که در خودم کشف کردم ناامید شدن یا بهتره بگم یه حالتی مثه تو ذوق خوردنو مثه بچه ها قهر کردن ، در رفتارم نهفته هست که احتمالا از انتظار بیجا داشتن از خودم و قانون سرچشمه میگیره که باعث شده وقتی واسه یه هدف طبق اموزش هایی که دیدم، پروژه تعریف و رفع ترمز میکنم+باور میسازم و تکرار میکنم، خلاصه به صورت آگاهانه از قانون استفاده میکنم » انتظار دارم در اولین پارت فراااااااتر از چیزی که میخاستمو بدست بیارم.

    که تاحالا همچین اتفاقی در اولین مرحله واسم نیوفتاده اما بارها در ادامه، خدا حسابی راضیم کرده ،

    اما همین حرکت کردن از نقطه ای که نتایج ضعیفه تا مرحله ای که نتایج راضیم کنه ، گپی هست که احساساتم خیلی نوسان پیدا میکنه و بعضا گمراه میشم.

    مطلبی که مکتوب شد سیکل معیوب زندگیم هست و امیدوارم خدا هدایتم کنه تا بتونم ازش عبور کنم.

    .

    در این فایل با مثال اجرای سمینار یک نفره و توضیحاتی در خصوص اهمیت بهبود های مستمر با گرفتن کوچکترین فیدبک ها، کلید های کاربردی بدست اوردم.

    استاد عباسمنش و خانم شایسته، ممنونم که این اگاهی هارو بهم رسوندین.

    دلم میخاد یه گزارش شخصی بنویسم واسه اینده ای که سندی بشه برای بهتر استفاده کردن از قانون :

    (کاری به تاخیر و ناهماهنگی زمانی که داشتیم ندارم؟) بلاخره چن روز پیش در موقعیتی قرار گرفتم که مدتهاست دارم واسش تلاش و تمرین ذهنی انجام میدم.

    خداروشکر همه چیز عالیه و بیشتر موارد مطابق همون چیزایی که مشخص کردمه و حتی چن باری سورپرایز شدم چقد دقیق اون چیزایی که تو فکرم ساختم در واقعیت باهاش روبه رو شدمو لبخند بزرگی گاها رو لبم مینشست

    اما چیزی که خیلی متعجبم کرده اسکیل و اندازه مینیاتوری ماجراست!!!

    هممممممم

    چجوری بگم …

    مثه روبه رو شدن با یه ساختمون مجلل با تمامی جزییات،، در مقیاس کوچولو میمونه واسم!

    به خودم گفتم خدای من تو که هدایتم کردی و فضل و لطفت بهم ثابت کردی اماااا چرا اینجوری؟؟؟!!!

    سه شب پیش در دوراهی قرار گرفته بودم که آیا قبولش کنم یا نه صبر کنم برای گزینه بهتر.

    خلاصه کلام ، هدایت شدمو تصمیم گرفتم بهترین خودم در همین چیزی که الان هست ارائه بدم در عین حال بازم به همون فرکانس و باورهایی که تکرار میکردم، ادامه میدادم، به امید هدایت شدن به گزینه بهتر و راضی شدن.

    راستش بخام بگم این تصمیم واسم سخت بود، مثه همون حس و حالتی که استاد عباسمنش دوره اموزشیشو با یک نفر شروع کرد و ادامه داد.

    منم تصمیم گرفتم ادامه بدم اما طی یکی دو روز اخیر هر وقت شروع به تکرار باورها و توجه به فضایی که مدنظرم هست میکنم، اولش یه کوچولو مقاومت تو خودم حس میکردم اما دلیلش نمیدونستم تا اینکه رسیدم به گام هفتم/مصاحبه با استاد و مسیر واسم روشن شدو فهمیدم:

    – اگه حرکت کنم و ادامه بدم در دل همین روزای نا دلخواه، بهترین روزای زندگیم ساخته میشه.

    – تا وقتی تو مسیر رسیدن به هدفت قرار نگیری و با ایراد ها رو به رو نشی، نمیدونی کجای باورات ایراد داره .

    فقط اینجوری میتونی خودتو بهبود و ارتقا بدی تا نتایج بهتر بشه، زیبایی و قاعده زندگی همینه.

    – باید امیدوار بودو سپاسگزار همین نتایج و نشونه های اولیه باشم.

    – وظیفه من اینکه رو باورهام کار کنمو حرکت کنم. در گیر نتیجه نباشم.

    – آدمی بازیو برده که بگه خدایا من راضیم به رضای تو – یا به عبارت دیگه بگم خدایا من مطابق قوانین تو عمل میکنمو تسلیمم و ادامه میدم تا به هدفم برسم.

    انسانی که تسلیم خداست/مطابق قوانین عمل میکنه به همه چی میرسه ، انسانی که میخاد قوانین مطابق میلش تغییر کنه و تقلا میکنه فقط در ناکامیها غرق میشه.

    – هر اتفاقی در مسیر تحقق هدفم بیوفته، باید تسلیم خدا باشمو با توکل و امید رسیدن به هدف ادامه بدم .( وقتیکه شرایط مطابق میل نیست، تسلیم بودن و توکل معنی پیدا میکنه و باید ایمانم نشون بده، در شرایط اوکی یا معمولی که ارزشی نداره).

    .

    تمام.

    سپاسگزارم

    1730+

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای: