اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
مصاحبه با استاد |مصاحبه با استاد | فرهنگ ناب «لا اِکْراهَ فِی الدّین»
گام ششم
بنام خداوند وهاب و بخشنده و مهربان هدایتگرم که کلید جادویی و طلایی مهاجرت به مدار بالاتر برای اجابت دعاها و خواسته هایم را در این مسیر الهی به من عطا بخشیده
درود به دوستان ساکن در این مسیر توحیدی
درود و وقت بخیر خدمت استاد عزیزم و خانم شایسته ی نازنینم
نیروی راهنماگر
من باور دارم که چنین نیرویی راهنما گری در وجود همه ی انسان ها وجود دارد . که به آن الهام شهود و بعبارتی حس ششم گفته میشه . نیرویی که همانند جی پی اِس عمل میکند ولی اگر این نیرو را در وجودمون فعال کنیم . بعبارتی این نیروی درونی و شهود درونی و انرژی مثبت ما با تمرکز و سفر به درون و خلوت گزینی فعال میشود و اگر به این نیرو باور و ایمان داشته باشیم تسلیم این نیرو باشیم که به درخواست ها و سوالات ما پاسخ میدهد وبی شک و تردید پاسخ خواهد
به عقل و منطق و یا تجربیات منطقی کاری نداشته باشیم چون عقل منطقی ما جلوی احساسات شهودی و الهامات ما مقاومت میکند
و این الهام و شهود هدایتگر درونی ما مهمترین باوری است که می تواند در مسیر رسیدن به خواسته هامون شرایط اوضاع موقعیت افراد و انسانها و ایده ها و زمین و زمان و آسمان و طبیعت و ابر و باد و مه و خورشید و فلک و تمام نیروهای نامریی و متافیزیک و تمام فرشتگان و ناجیان الهی را دست به دست هم میدهد و کنار هم قرار میگیرند تا ما رو بسمت خواسته ها و آرزوها مون هدایت کنند تا با اتفاقات قشنگ و همزمانی های درست و مناسب جادویی به اهداف مون هدایت شویم
سوالی که همیشه باید به آن توجه کنیم اینکه ..از کجا بفهمیم که صدای های درونی ما از نجواهای ذهنی است یا اینکه قوه ی شهود و الهام و هدایتگر ماست ؟؟
از طریق احساسات درونی مون متوجه میشیم یعنی .اگر آن صحبت ها و صداهای درونی ما به ما احساس خوبی بده و ما احساس آرامش داشته باشیم یعنی آن ایده ها و صحبت ها از ندای قلبمون و شهود الهی درونی مون سرچشمه میگیرد ولی اگر به ما احساس نامناسب و شک و تردید. و یا ترس و نگرانی و یا هر احساس نامناسب منفی دهد یعنی از نجواهای ذهن است در واقع جنس احساسات ما تعیین کننده ی نجواهای ذهنی و یا نیروی هدایتگر شهود و الهام ماست و ما باید همیشه و همیشه و با تکرار و تمرین مداوم روی باورها مون کار کنیم تا اون نیروی هدایتگر مون را فعال نگه داریم وگرنه بعد از مدت کوتاهی دوباره به افکار و نجواهای نامناسب ذهنی بر میگردیم
سوال بعدی در مورد ثروت
برای رسیدن به ثروت علاوه بر اینکه باید صبور باشیم و عجله ای برای رسیدن به این هدف نداشته باشیم ولی قسمت مهمش این است که باید بطور مداوم روی باورهای درست و مناسب مون بطور مداوم کار کنیم و وقتی روی باورها مون کار میکنیم از همون اول نشانه هاشو رو دریافت میکنیم
سوال بعدی در مورد تضادهای مالی است
هیچ تضادی برای اینکه رفاه و امنیت مالی ما را بخاطر بیاندازد بد نیست . چه بسا همان تضاد مالی باعث میشه که این خواسته در ما بیشتر شکل بگیره برای استقلال پولی و مالی
کلا هر تضادی در زندگی مون الخیر و فی ما وقع است و محرک های رشد و پیشرفت مان هستند و باعث میشه که آن خواسته ها مون شفاف تر بشه حالا ممکنه آن تضاد در روابط مون باشه و یا سلامتی و یا عزت نفس و شغل و کسب و کار و تجارت و مشتری و یا هر چیز دیگری در زندگی مون اتفاق بیفتد نشان دهنده این است که باید روی باورهای درست و مناسب و قدرتمند مون بیشتر کار کنیم و باورهای مخرب و محدود کننده مون را به باورهای درست و مناسب و قدرتمندی تغییر دهیم
باورهایی که در مورد ثروت ساختم و دارم روشن کار میکنم و مدام با خودم تکرار میکنم و مینویسم را اینجا می نویسم
من باور دارم اینکه..خدایاااا شکرت که انرژی خداوند در وجودم جاری شده و من لایق پول هایی هستم که براحتی از هر دست و از هر سمت و سویی وارد حسابم میشه چون من آسون شدم برای آسونی ها
خدایا شکرت که من یک ذهن ثروت ساز و خلاقی دارم
من باور دارم ..پول و ثروت از بی نهایت طریق و از بی نهایت دستان قدرتمند و توانگر و سخاوتمند خداوند به وفور و فراوانی در زندگیم جاری شده است که نیازی به پس انداز ندارم چون خداوند خودش از تمام اموال و دارایی هایم بخوبی محافظت و پس انداز و حمایت میکند
خدایا شکرت که از استقلال پولی و مالی کامل زندگیم بدرستی استفاده میکنم و لذت میبرم
جهان من سرشار از نعمت ثروت پول و فراوانیه که از هر سمت همچون باد وارد زندگی من شده است
خدایااا شکرت که من آسان شدم برای استقلال پولی و مالی
خدایااا شکرت من به وفور و فراوانی پول و ثروت و نعمت احاطه شده ام
من مسعول خوشبخت کردن و بدبخت کردن هیچکسی نیستم حتی فرزندانم . ولی تفکر اکثر جامعه برخلاف این است . یعنی آنقدر توی گوشمون خواندن که عامل بدبختی و یا خوشبختی مساویست با عامل بیرونی … مثلا دختر من.. دقیقه به دقیقه چپ میره راست میاد و میگه ببین فلانی رو .. آنقدر پدر و مادر خوبی بودند که بچه هاشون خوشبخت شدند شماها پدر و مادر خوبی نبودید ما بدبخت شدیم بقول معروف مرغ همسایه غازه..
یعنی از نزدیکترین افراد زندگیم آنقدر از این حرفها می شنوم که حد نداره دریغ از یک تشکر خشک و خالی و. دریغ از یک سپاسگذار بودن . و دخترم. همش به من میگه تو کاری برای رشد و پیشرفت زندگی مون نکردی.. یعنی بعد از این همه نشیب و فرازهای زندگی مون و بعد از آن تضادهای مالی و ورشکستگی ها مدام سرزنش شنیدم .. البته من از آموزه های استادم فهمیدم که قرار نیست من تا آخر عمرم برای خوشبختی بچه هام بخودم فشار بیارم .. من و پدرخدابیامرزشون تمام تلاشمون را کرده بودیم و بهترین زندگی را ساخته بودیم و هر آنچه را که بدست آورده بودیم را با اشتباهات خودمان از دست دادیم .
حالا چندین سال از آن ورشکستگی ها گذشته ولی همچنان انگشت اتهام متهم اصلی ردیف اول صندلی جلوی زندگی من هستم .. آقااا باشه قبول .. من هم فهمیدم که مقصر اصلی بودم.. بله قبول دارم که ما با افکار مخرب خودمان این بلا را سر خودمان آوردیم و با ارسال فرکانس های مان جهان ما را از هم جدا کرد . پس باید دوباره شروع کنم .. پس باید دوباره تلاش کنم .. و باید اول از همه روی باورهای درست و مناسب خودم کار کنم و خودم را بالا بکشم پس از این به بعد فقط باید روی خودم و افکار جدیدم کار کنم
در واقع طبق آگاهی هایی که من از قوانین جهان هستی فهمیدم . برای تغییرات واقعی گاهی باید خراب شود تا آباد شود
این زندگی باید زیر و رو میشد . باید هم ویران و نابود میشد تا از اول آجرهای زندگیم طبق قانون بطور اصولی چیده مان شود ..
و خدا رو شکر در مدار ساختن زندگی خودم هستم . پس من مسعول خراب کردن و ساختن زندگی دیگری نیستم حتی فرزندانم که حالا سن و سالی دارند . اگر من بتوانم درست و اصولی و از ریشه و بنیاد زندگیمو بسازم روی آنها تاثیر پذیر خواهم بود ولی مسعول زندگی هیچکس نخواهم بود
بقول استاد خانواده هایی هستند که در یک محیط زندگی کردن ولی فرزندانشان از یک دیدگاه کاملا متفاوت به زندگی نگاه کردند و هر کدامشان به یک سمتی رفتند (دقیقا مثل داستان خانواده ی ما )
قانون . من توانایی خوشبخت کردن کسی رو ندارم چه برسه که بخوام مسعولیت شو بعهده بگیرم«لا اِکْراهَ فِی الدّین»
هر کسی اختیار دیدگاه خودشو داره
من هیچ بحثی برای اینکه فرزندانم را به این دیدگاه و مسیرم موافق کنم نیست چون آنها اصلا این مسیر و دیدگاه منو قبول ندارند و مدام با من بحث میکنند ولی من اعراض میکنم و مدام بهشون میگم حق با شماست
مثلا چند وقتی بود که چنین تضادی توی خونه مون بالا گرفته بود من تحمل همه ی حرفها و تهمت ها و سرزنش ها رو کردم و شنیدم ولی هیچ پاسخی ندادم فقط گفتم آره شما درست میگی.. چون زاویه ی دیدگاه من کاملا متفاوت از دخترم و دیگران هست . پس من فقط زمانی باید صحبت کنم که نتایج خوبی بگیرم و آنوقت با نتایج خوبم و اتفاقات قشنگم و با بالا رفتن مدارم به طبقات بالاتر میتونم با صدای بلند صحبت کنم و خدا رو شکر گذار باشم …
درسته بطور رگباری و بطور مداوم مورد سرزنش قرار گرفتم و همچنان میگیرم ولی باورهای من تغییر کرده و به اون حرفها اهمیتی نمیدهم و تاثیری روی باورهای جدید من نمیذاره و اعراض میکنم .. شاید قبلنا با شنیدن این سرزنش ها و سرکوفت ها احساس عدم لیاقت و عدم ارزشمندی میکردم و به من احساس گناه و قربانی بودن القا میشد ولی الان دیگه بعد از چند سالی که در مدار آموزش و آگاهی های این سایت و استادانم قرار گرفتم فقط و فقط روی تغییر باورها و افکار جدیدم کار میکنم ..
من بطور عمیقا باور دارم که فقط و فقط مسعول زندگی و افکار خودم هستم پس بهیچ عنوان احساس بی لیاقتی نمیکنم . احساس قربانی بودن و یا کمبود ارزشمندی نمیکنم . عزت نفسم پایین نیومده بلکه کاملا گذشته ام را با تمام تعلقات و وابستگی هایم رها و آزاد کردم و حتی دنبال این نیستم که بخوام بفهمم پسرم کجاست و یا چیکار میکنه ? و مسعولیت اعمال و رفتار آن را ندارم … البته خیلی دوست دارم موفقیت شو ببینم و خوشحال هم میشم و اگر از من کمکی درخواست کنه دریغ نمیکنم ولی هیچ مسعولیتی را قبول نمیکنم . من فقط تغییر افکارم رادارم .. و کلا چند سالی است که اصلا ندیدمش .و نمیدانم اصلا کجا هست.
من خیلی اورضه داشته باشم باید روی ذهنم کار کنم تا به مدارهای بالاتری هدایت بشم تا با نتایج خوب و عالیم بتونم بدرخشم و اسم خدا رو با صدای بلند فریاد بزنم و بلند بلند بگم خدایاااا شکرت
خدایاااا شکرت که دستان قدرتمند فرشتگان الهی ات به مدد و کمک من شتافته آند تا من را به مدار بالاتری از ارتعاش و فرکانس خوب و عالیم هدایتم کند تا به بهترین نسخه و ورژنی از خودم تبدیل و متصل شوم که آن زندگی دلبخواهم را داره
خدای قدرتمند من ، من در برابر علم و آگاهی تو هیچم ،همه چیز رو به خودت میسپارم و آسانم کن مرا برای آسانی ها .
خدایاااا تنها فقط و فقط ترا می پرستم
و تنها فقط و فقط از تو یاری و هدایت و آگاهی می خواهم
با سلام و عرص ادب خدمت استاد عزیز و تمامی بزرگواران
گام 6 ام
دریافت من از این گام بدین صورت هس که می خوام بنویسم هم ردپای من بشه هم رعایت بکنم تا جایی که بتونم و باعث پیشرفت من بشه
اولا مژگان باید سعیکنی با منطق درست نجواهای ذهنی اتو رو کم کنی نجواهای که باعث استرس تو میشه رو باید با دلیل منطقی و باورهای قدرتمند کننده کم کنی هر چقدر این نجواها کمتر بشه صدای درونت و هدایتگر درونت رو بهتر می شنوی با این باور که این نیرو درونی وجود داره که همون خدای درونت هس اون همه چیز رو میدونه و تورو به بهترین مسیر هدایت می کنه
دوم اینکه هر چقدر روی باورهای ثروت ساز کار کنی نشونه هایی می بینی که نشان از این هس که مسیرت درسته مثل پول پیدا کردن مثل هدیه گرفتن و غیره
سوم اینکه تو فقط و فقط باید روی خودت کارکنی تو مسعول خوشبخت کردن یا بدبخت کردن حتی فرزندانت نیستی اونا خودشون خدا دارن و خداوند خودش اونهارو هم هدایت می کنی تو آرامش داشته باش کمکی که میتونی به اشون بکن و ایمان داشته باش خداوند بزرگ اونها رو هم خودش هدایت می کنه و آرامش تو بهترین کار و بهترین توکل توست
درست در زمانی که همه چیز خوب است داریم از خدا دم میزنیم که درست نیست فقط
فقط اون زمانی که در مونده شدیم و در گیر یک مسئله شدیم و اونجا شرک نورزیدیم و به پیام خداوند گوش کردیم درسته
اون درسته که به خدا ایمان داشته باشیم و اون چیزی که بهمان گفته میشود رو انجام دهیم
خداوند ما رو در مسیر درست قرار. میدهد و بهمان هم میگه چکار کنیم ولی خیلی مواقع این ذهن استدلالی نمیزاره
که اون نجوای شیطان هست
درست مثال خوبی زد استاد از صدا زدن میکائیل خیلی وقت ها نداهای خدا به همین سادگی هست ها تا مسئله حل بشه ولی چون اون مسیر راحت و باور ندارین انجام نمیدهیم
میگیم این که دیگه رشته من انجام بدهم
ولی اونجا اگر به ندای خدا گوش کنیم و عمل کنیم خدا مسیر های بعدی رو هم هموارتر میکند
ولی این به این دلیل هست که ایمانمان نداریم به هدایت خدا و انجامش نمیدهیم و به ذهن استدلالی خودمان پیش میرویم و مسیر و سخت تر و دورتر میکنیم و این فایل استاد برای من بهترین درس و بهترین بهبودها را داشت در مسیر الهامات خدایا شکر
حتما شما هم در مورد حس ششم تجربه دارید ، عجیب این حسه کار میکرد تاوقتی قبولش داشتم مثلا یه چیز مهمی گم میشد هیچکس نمیتونست پیداش کنه من با این حس پیداش میکردم یا مسئله ای پیش میاومد من به خودم میگفتم حتما راه حلی هست آنقدر با تمام وجودم باورش داشتم که جواب میدادوجالب اینکه درست از آب درمیاومد، یادمه یه معمایی با اوریگامی دوستان مطرح کردن که استاد دانشگاهم نتونسته بودحلش کنه ،منم بلد نبودم ولی باهمین هدایت درون تونستم حلش کنم خودم هم کیف کردم ازموفقیتم.
خیلی جاها تصمیماتی باید میگرفتم که خیلی سخت بود، با این حس که من حتما میتونم ، به حرف حسم عمل کردم ونتیجه عالی گرفتم وبرعکسشم اتفاق افتاده مثلا موقع درست کردن غذا، به دلم اومده شور میشه دیگه نمک نریزم گوش نکردم وریختم وشور شده ، گاهی به دلم اومده که اگه فلان ادویه رو به این غذا اضافه کنم بد مزه میشه ومن اضافه کردم وکل زحمتهام به فنا رفته وهمه گفتن که بدمزه شده ومن اینطور بودم که کاش نمیریختم.
شده جایی حسم گفته نرو ومن رفتم واز رفتنم پشیمون شدم ویاتوی جمع حرفی رو خواستم بگم ،حس بدی بهم دست داده وبااین حال، گفتنم همون وپشیمونی همون .
به قول استاد باید قبول کنی که این هدایت درون رو داری وبهش عمل کنی.
من یه وقتهایی از خدای درونم یه کمکی میطلبم وسوالی میکنم شاید همون موقع متوجه جواب وهدایتش نشم ووقتی یه چیزی زیاد برام تکرار میشه میفهمم که همون جواب منه وباید بهش عمل کنم .
یه روز دخترم منو برد پارک وخودش رفت دنبال کارش وبعد کارش قراربود دنبالم بیاد .اومدم بهش زنگ بزنم دیدم موبایلم تو ماشین جا مونده اینطوری نمی تونه منو پیدا کنه به خدای درونم گفتم منوجایی هدایت کن که دخترم راحت پیدام کنه وهمینم شدودخترم گفت میخواستم کل پارک رو بگردم ولی یه لحظه فکرم رسید به سمت فواره ها بیام که دیدم اینجا نشستی .
توی یه املاک بودیم وداشتیم امضا میکردیم که هرکاری کردم خودکار ننوشت ، یه خودکار دیگه دادن بازم ننوشت فروشنده که خیلی آدم عجول وعصبی بود یه دادو بیدادی راه انداخت که معامله بهم خورد بعدا فهمیدیم که ملک مشگلاتی داشته که به ما نگفته بودن وازاینکه لطف خدا شامل حال ما شد شکر کردم ویکی بهتر از اون نصیبمون شد.
حالا دیگه باید با این هدایتگر درونم بیشتر کار کنم تا زبونشو بهتر بفهمم وبهش عمل کنم تا نتایج عالی بگیرم.
من مسئول وخالق زندگی خودم هستم درمورد همسر وفرزندان من هم همینطوره اونا خودشون مسئول وخالق زندگی خودشون هستن نتایج انتخابهای من مال خودمه ونتایج انتخابهای اونها هم مال خودشون،
به فرض من اگه رژیم بگیرم خودم لاغر میشم نه همسر وفرزندمن یا اونا اگه ورزش کنن بدن خودشون رو فرم میاد وسالم میشه ،
از خدای هدایتگرم میخوام که همه ی مارو در رستگاری کمک کنه ودر استفاده از این خوان رایگان وگسترده یاریمان کنه ، آمین.
بنام خدا.سلام خدمت استادعباسمنش عزیزو خانم شایسته و تک تک دوستان.
در مورد این فایل استادجان!من واقعا یکی از اون مادرای دلسوزم ک همیشه فکر میکردم و هنوزم فکر میکنم ک مسئول بچه هامم..هنوزم ک دوتا جوون 26 و 28ساله تو خونه دارم فکر میکنم من مسئول شام ناهار اونام.همش ذهنم درگیر اینه ک چی بپزم براشون.اگه از گشنگی بمیرند همت نمیکنند یفکری بحال خودشون بکنند.چون یاد گرفتند.پریشب چایی درست کردم.پسرمو باباش پای فوتبال نشسته بودند و چایی میخوردند.
دخترم اومد چایی بخوره دید دیگه نیست.حاضر نشد بره براخودش چایی درست کنه.درصورتیکه اگه همون موقع من پامیشدم دوباره چایی درست میکردم میومد میخورد.واقعا من سالهای عمرم رو دقیقا هربار خاستم ی برنامه ای رو پیاده کنم باین فکر میکردم ک بچه هام تنهاند.یا مثلا ی برهه ای بچه هام ک کوچیک بودند رو توخونه تنها میذاشتم میرفتم کمک همسرم.چرا؟چون اون دست تنهاست. اگه من نرم از دخلش دزدی میکنند.اگه من حواسم نباشه….
خلاصه خودمو واقعا له کردم ازبس مسئولیت کوچیک و بزرگو ب عهده گرفتم. و این از بچگی باهام بوده.بچه بودم مسئولیت مادرمو انجام میدادم.یا خواهربرادرام.یادمه تا صبحونه واسه بقیه آماده نمیکردم نمیتونستم برم مدرسه.باید حتما اماده میکردم ک بقیه ک بعدازمن بیدارمیشدند چایی آماده باشه. و اینجوری یاد گرفتمو بزرگ شدم.هربار هرکی چ نیاز ب کمک داشت چ نداشت من میدویدم و بقیه هم دیگه منو شناخته بودند.الان ک مدتیه سعی میکنم زیر بار مسئولیت دیگران نرم تازه اونم نه کاملا،احساس میکنم دیگه دوست داشته نمیشم.
چون دیگه برا دیگران فایده ای ندارم.
امیدوارم بااین آموزه ها حالا ک دارم قدم ب قدم پیش میرم یاد بگیرم ک بقیه عمرمو برای دل خودم و خاسته هام زندگی کنم و تلاش کنم. امروز بعداز مدتها پاشدم همون اول صبح زود باهمسرم رفتیم کارگاه.باخودم گفتم خدایا من ی قدم واسه بهترشدن برداشتم و صبح زود بیدارشدم و از خونه زدم بیرون.واسه اینکه درآمد داشته باشم و بتونم ب خاسته هام برسم.ولی واقعا سردرگم و گیجم. و نمیدونم چیکارکنم.تو هدایتم کن.حالا یکی دوتا ایده اومده ک در راستای تمرین جلسه5 کشف قوانین هم هست ک البته هنوز نرسیدم توسایت توقسمت نظرات درموردش بنویسم چون بیشتر تمرکزم این چندروز رفته واسه این قسمت و ازین بابت هم خوشحالم و ایده هایی ک اومده رو ی قدم کوچیک براش برداشتم.حالا فردا ببینم چی پیش میاد.این از این
بریم سر موضوعی ک میگید اعتقادی ندارید مسئول خوشبختی حتی فرزندتون هستید و اتفاقا اگه هم قراره سختی یا هرچیزی پیش بیاد این اثلا براشون بد نیست و در برابر تضادی ک میبینند میفهمند خاسته شون چیه.من یک مثال بزنم
دخترم همیشه فصل تابستون کمیشد خیلی کم پیش میومد ک با اتوبوس واحد جایی بره.میگفت مردم بهداشت شخصیشون رو رعایت نمیکنند و من حالم بد میشه.حتی با اسنپ هم ک میرفت بازم ازهمین موضوع همیشه گله مند بود.میگفت ماشین بو سیگار میداد و راننده فلان و….
ایشون مثل خودم عاشق رانندگی منتها بیشتر باموتور بود.و حالا واسه اینکه طولانی نشه خلاصه بگم ک شرایط جوری شد ک واقعا از اون تضادها خاسته درش شکل گرفت.و خب ی موتور قسطی خرید.یکم طلا داشت واسه پیش پرداخت داد و الباقی ماهی6تومن و خودشم میدونست ک باباش آدمی نیست ک بگه خودم کمکت میکنم تو پرداخت قسطاش.کلا اگه هم میخاست کمکش کنه، نداشت ک اینکارو انجام بده.
و میدونست ک منم چندماهه هیچ درآمدی ندارم. البته ی مقدار از پس اندازمو بعنوان قرض بهش دادم.ولی خداروشکر بخاطر این خاستش ک عاشقشم هست،شمافکر کن دختری ک تو عمرش همش تو خونه بوده و هیچ تلاشی نکرده،حالا داره از کاری ک عاشقشه یعنی مربی ژمیناستیک داره پول درمیاره و قسط موتورشو میده.تازه انقدر راحت و عالی ک اصلا آدم انگشت ب دهن میمونه.اوایلش خیلی میترسید ک نکنه از عهدش برنیاد.خب همونطور ک گفتم میدونست ک منم دیگه کمکی از دستم برنمیاد.یعنی اگه من کار و درامد داشتم مطمئنم اینقدر تلاش نمیکرد.خیالش راحت بود یکی هست جورشو بکشه.ولی خدارد صدهزارمرتبه شکر ک این واقعا مثل یک معجزه اتفاق افتاده.دختری ک اصلا از خونه بیرون نمیرفت بخاطر اون تضادها اون خاسته درش شکل گرفت ک نمیخام بوی گند مردمو تو فصل گرما تحمل کنم و اونجوری خدا خاست و ی موتور صفر خرید.باور کنید استادجان اینو صادقانه میگم.من از رفتار دخترم توی این مدت نسبت باینکه چطوری این موتورو جذب کرد.چطوری خواب و خوراک نداشت.من درس میگرفتم.یعنی ی مثال زنده بود جلوی چشمم ک انگار خدا داشت بهم نشون میداد ک ببین اگه خاسته ای داری اینطوری باید بهش بچسبیا.یعنی هروقت در طول شب من بیدارمیشدم متوجه میشدم این داره توی پتنرس عکس موتور میبینه.اینقد ک ذوق و شوقشو داشت.اون شبی ک رفتیم موتور رو قولنامه کنیم و بیاریم باباش حتی پول کرایه وانت رو هم نداد.گفت ندارم.در صورتیکه من میدونستم دیگه اینو داره.انتظار داشتم حداقل بعنوان شیرینی دخترم اینکارو انجام بده ولی حتی اینم پرداخت نکرد و گفت ندارم و همونجا دخترم بااینکه از باباش ناراحت شد و هنوزم ناراحته ولی متوجه شد ک فقط روخودش باید حساب کنه.
اینجا من اعلام میکنم ک درکل همه ی اینا ب نفع دخترم شد.
چند شب پیش در عین اینکه از ناراحتی باباش میگفت ولی گفت من ممنون تو و باباهستم. تورو ک میدونم اگه داشتی کمکم میکردی ولی بابارو ازش ناراحتم ولی بازم ازش ممنونم ک باعث شد من ی حرکتی بزنم.
اینجا باصدای بلند اعلام میکنم ک واقعا همه اینا ب لطف خدای مهربان باعث رشد دخترم شد.
ممنون و سپاسگذار خداوندم.هنوز خیلی چیزا مونده ک از خدا ببینم وانگشت ب دهن بمونم.آمین
دوست داشتم باورهای قشنگی ک درین قسمت بود رو هم بنویسم اما کامنت طولانی میشه.ان شاءالله اگه فردا عمری باشه مینویسم.چون خودم اینکارو دوست دارم.باهاش حال میکنم.حال خودم خیلی خوب میشه.
چقدر این جمله بامسما و زیباست.چقدر قشنگ توضیح داده در یک جمله که داستان دین ودینداری چیه؟
آگاهی های این فایل خیلی زیبا وازنظر من خیلی دلگرم کننده اس.
ی حس رهایی وآزادی درش هست که سالها ازش دور بودم ازبچگی تا قبل آشنایی بااستاد
همینکه میفهمی توآزادی که چطور فکر کنی،چطور عبادت کنی،چطور زندگی کنی خیلی امیدوارمیشی به طی کردن ادامه این مسیر.
اینکه استادسفارش اکیدمیکنن به دخالت نکردن در طرز فکر دیگران،اعراض از بحث وجدل،ممانعت از قانع کردن دیگران راجع به باورهات خودش ی کتاب کامل اخلاق مداری هست.
ایمان به الهامات
چقدر زیبا مطرح میشه استادجان ومنی که این وسط بارها حس خوب وحس بد رو در الهامات تجربه کردم ونتایجش رو هم دیدم.
نتایج کوچولو کوچولویی که بعد عمل به قوانین وکنترل ورودی ها میاد چقدر لذت بخش و جای پای تورو محکم تر میکنه وقدم هات رو استوارتر،ایمانت رو قوی تر ونگاه سمت آسمونت روبیشتر.
استاد جان یکی از بهترین اخلاقای شما که همیشه برای من بُلد هست و خیلی کیف میکنم وقتی راجع بهش صحبت میکنید همینه که نه براتون مهم کسی حرفاتونو باور کنه یانکنه؟پیگیر شما وآموزشهاتون باشه یانباشه؟قبولتون داشته باشه یانداشته باشه؟
بانهایت احترام به آدمها،کلا تحت هیچ شرایطی اشخاص براتون مهم نیستند توی این حوزه که بخواید خودتون رو به کسی تحمیل کنیدیا اثبات کنید.
اینکه به هردلیلی اعتقادات وافکارکسی رو قبول ندارید به راحتی اعراض میکنید به جای پافشاری روی بحث باهاش.
اینکه ما مسئول دیگران در هرزمینه ای نیستیم وکسی هم مسئول مانیست چقدر آدم رو قویتر میکنه وآرامشی بهت میده که نگوونپرس.
برای من عمیق ترین نکته این فایل اون قسمتی بود که فرمودید توبایددنبال هدفهات بری فارغ از این نگرانی که چه اتفاقی قراره بیفته واینکه ممکنه خانواده ام سختی بکشن.
اولین چیزی که تو این فایل واسم بولد شد عنوان و عبارت لااِکْراهَ فِی الدّین بود . قبل اینکه گوشش کنم گفتم نه تنها در دین هیچ اجبار و اکراهی نباید باشه بلکه واسه هیچ چیزی نباید اکراه داشته باشم.
همه چیز باید با میل و رغبت انجام بشه.
از خدا درخواست میکنم حمایت هدایتم کنه تا هیچ چیزیو بخاطر تابوها/ تصورات و تجارب قبلی و… به خودم تحمیل نکنمو با اکراه هیچ کاریو انجام ندم.
این موضوع خیلی مهم هست و در تمام جنبه های زندگیم تاثیرشو میبینمو کاش میشد به همین راحتی که نوشتمش در عمل هم میشد اجراش کرد…
در مسیر زندگی در دوراهی هایی قرار میگیرم که تصمیم گیری واسم سخت میشه ، علارغم اینکه خداروشکر با مبحث الهامات آشنا هستم و صدای خدارو تق ریبا میفهمم اماااااا عملکردم ضعیف بوده و نتونستم به صورت کاربردی و مکرر ازش بهره ببرمو به اهداف و خواسته هام برسم.
تصمیمم اینکه در این گام تلاشامو انجام بدم تا ازین سد عبور کنم که بلافاصله بهم گفته شد فایل » فایل شهود و الهامات درونی « از بخش دانلود ها راگوشش کنم و بعدش کلید های زیر ازش بدست اوردم :
– احتمالات ربطی به شهود نداره.
– شهود و منطق دو قطب مخالف هم هستن.
– شهود اصلا منطقی نیست و حتی غیر طبیعیه.
– پیش فرض های ذهنی راجب عمل کردن به الهامات باید خاموش بشه.
گام بعدی مشخص بود، گوش کردن جلسه دوم ، ثروت3 – اما چون 1ونیم ساعت زمان میبرد و تمرکز نداشتم میخاستم ازش چشم پوشی کنم تا از گام بعدی عقب نیوفتمو برم سراغش اما دلم اجازه نداد و الان فرصت پیدا شد که گوشش کنم به امید هدایت و رشد.
.
.
چندین ساعت از برنامه ریزی که واسه نوشتن و نتیجه گیری این کامنت در نظر گرفته بودم گذشت و دیگه بیخیال همگام شدن و دنبال کردن روزانه فایل های پروژه مهاجرت به مدار بالاتر شدم.
میدونی ، پر شده بودم از همون حس عجله ای که تو زندگیم چیزی جز تلاش و تقلاهای بی فایده و ناکامی واسم به وجود نیاورده.
اینو وقتی که مشغول شنیدن اگاهی های جلسه دوم ، ثروت سه بودمو متوجه شدم که برای درک بیشتر باید جلسه سومشم گوش کنم. ینی جلسه 2و3 ثروت سه باهمن!
و من تمام این مدت عجله و مود اکراه و رفع تکلیفی میخاستم برای فایلی که عنوانش لا اِکْراهَ فِی الدّین، هست نتیجه گیری و کامنت بنویسم!!!!
پر واضح مشخص بود مسیرو اشتباه میرفتم و این رفتار کاملا با جریان هدایت در تناقضه.
خلاصه گفتم خدایا هدایتم کن و برای ساعتی دست از ادامه پروژه شوییدم.
وقتی آروم شدم ، به این نتیجه رسیدم قبل از هرچیزی باید عجله رو از خودم دور کنم و از موضع رفع تکلیفی و با اکراه انجام دادن این تمرین بیام بیرون.
بعدش وارد بازی میشی و اولین گام برای هدایت شدن » ساختن همین باور که هدایت میشی » سپس با طرح سوال های درست و همسو با خواسته، مرحله مرحله پاسخ هارو دنبال کنی.
تا در نهایت به هدفت برسی.
.
این فی مابین کلی اگاهی بر وجودم حادث شد و مثه تکه های پازل :
– بخش دوم قانون آفرینش؛ قانون درخواست
– جلسه 2و3 ثروت سه
– فایل دانلودی شهود و الهامات
– گام ششم، مصاحبه با استاد
تو مغزم در حال کنار هم قرار گرفتن هست و تو این لحظه فقط عبارت «تسلیم بودن» تو ذهنم تکرار میشه …
– خدا بهتر از من میدونه و منو قدم به قدم هدایت میکنه اگه تسلیمش باشم و از راهنمایی هاش پیروی کنم. (حواست باشه منطق اجازه نمیده از الهامات پیروی کنی)
از خدا میخام هدایتم کنه به راه راست.
راه کسانی که رو خدا حساب میکنن
نه راه اوناییکه رو خودش یا دیگران حساب میکنن.
.
من میدونم رسیدن به مرحله تسلیم بودن، یه روند تکاملیه و فک میکنم در حال حاضر بیش ازین ظرف وجودیم قادر به دریافت اگاهی و هدایت نیست و با این نیت که رشد پیدا کنمو به مدار بالاتر مهاجرت کنم این کامنت آپلود و وارد گام هفتم این پروژه میشم.
و هنگامى را که پروردگارت از پشت فرزندان آدم، ذریه آنان را برگرفت و ایشان را بر خودشان گواه ساخت که آیا پروردگار شما نیستم؟ گفتند: «چرا، گواهى دادیم» تا مبادا روز قیامت بگویید ما از این [امر] غافل بودیم. اعراف 172
امان از فراموشی
از آن لحظه ای که چشم گشودیم کسی دیگر را رب و همه کاره خود دیدیم، به کسان دیگری دل بستیم، روند فراموشی رفته رفته شدت گرفت و افکار ظهور کردند و هیاهو و قیل و قال بیرون و اطرافیان ما را از اصل مان دور انداخت،
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش
حال که موسم تذکر و یاد آوری است
موسم تزکیه است که؛ قد افلح من زکاها
این پروژه یعنی پاکسازی و یادآوری
یادآوری قدرتهای درونی که از خاطر بردیم یا از خاطرمان بردند، در هر صورت باید دوباره خود را باز جوییم
باید به یاد آوریم که ؛ که هستیم
روزها فکر من اینست و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم؟
زکجا آمده ام آمدنم بهر چه بود؟
بکجا می روم آخر بنمایی وطنم
خدایا در هر لحظه به هدایت و راهنمایی ات محتاج و محتاج تر می شوم
حال که همیشه تو با بنده هستی، این بنده هستم که با تو نیستم و آگاهی ام را معطوف ذهنیت و مادیات می کنم.
الهاماتی که به وضوح شنیدم را به یاد می آورم؛
یادم هست که سال پیش خیلی خوب بر روی ذهن و باور هایم کار می کردم و به یک سطحی از احساس خوب پایدار رسیدم که زیبا بود، حسی درونم می گفت که به سوی قلعه نو خرقان بروم برای خودشناسی بیشتر، یکی دو هفته ای آنرا به تاخیر انداختم، با دوستم به لفور رفتم، اما باز این احساس مرا به سوی سفر به سوی آرامگاه شیخ ابوالحسن خرقانی و تنهایی فرا می خواند.
خلاصه کنم که از زمان تصمیم تا قدم گذاشتن در مسیر کمتر از 12 ساعت طول کشید، در مسیر بر سر مقبره بایزید بسطامی توقفی کردم، اما گویی مقصد جای دیگری بود، ظهر به مقبره شیخ ابوالحسن رسیدم، در کمتر از نیم ساعت جذب درویشی عارف شدم و با او هم غذا شدم، سپس برای مدت کوتاهی میهمان خانه اش شدم( هدایتیِ هدایتی)
اما راهم به سمت جنگل ابر و تنهایی و شب کشیده شد. اکنون که نگاه می کنم، اصلا هیچکدام این رفتارهایم منطقی نبود، انگار کسی قلاب را می کشید و خودم را بی اراده می دیدم، مسیر را تا بالای کوه ادامه دادم و بر لب ساحلِ دریایی از ابر نشستم، عزیزانی از مردمان خونگرم جنوب را دیدم و لحظاتی با هم همکلام شدیم و ایشان مرا به خربزه ای شیرین میهمان کردند، چقدررررر خوشمزه بود و چسبید، دوباره مسیر را برگشتم و به پایین دست رفتم، در دل دریایی از ابر و درخت
جایی دنج و کناره را برای کمپ انتخاب کردم و اردو زدم.
اوایل شب بود که تازه غذایم را خورده بودم، احساسی بهم گفت: برو آن جلوتر، بالای آن درختی که پیشتر دیده بودی.
اصلا مقاوتی نداشتم و رفتم.
دقایقی گذشت که صدایی را در زیر درخت شنیدم، خدای من، خرس!!!!
موهای سرم از ترس سیخ شده بود ولی نتوانستم فریادی بزنم! گویی قرار بود در آن لحظه آنجا باشم و درسی بگیرم
الآن خوب آن درس را به یاد دارم : همه چیز خود اوست و قدرت همه چیز در دست اوست
بماند آن شب و ترس هایش و مقاومتم در برابر نجواهای ذهن در چادرم …
فردای آن شب رطوبت هوا بیشتر شد و شبنم به مانند باران همه چوبها را خیس کرده بود، آنجا بود که دو خواسته دیگر برایم واضح شد، یک. ای کاش بنزینی و یا آتشزنه ای داشتم! دو. ای کاش هوا صاف می شد و می توانستم جنگل و درختانش را به وضوح ببینم.
این دو خواسته از ذهنم گذشتند و به آنها توجه آنچنانی نداشتم و مشغول مطالعات و کارهای خودم شدم.
صبح روز بعد برای گشت و گذار در جنگل حرکت کردم، هنوز چند قدمی از چادرم دور نشده بودم که متوجه سبک شدن غلظت مه و ابرها شدم!
ابرها داشتند کنار می رفتند و آفتاب دیده می شد، خدای من!!!! می توانستم دامنه های درختان و جنگل را در اطراف ببینم، گویی دستی ابرها را کنار می زد و سر سبزی با طراوتی از درختان را به چشمان هدیه می داد که سر مستم می کرد، در آن لحظات اجابت نهایت شعف را تجربه می کردم، جای همه شما خالی …
در مسیر برگشت از هر راهی که دلم می خواست می رفتم، دقیقا یادم هست که مسیر کناری یک درخت را در پیش گرفتم و چند قدم جلوتر رفتم و جای آتش افرادی که قبلا آنجا بودند را دیدم که یک دفعه چشمم به بطری پر از ژله آتشزنه ای افتاد، چشمانم از تعجب گرد شد، ذذوق کرد و شششششکر
خدایا چه تجربه هایی منحصر به فردی را به بنده ات هدیه کردی، گویی در آغوش تو بودم، هر چند ذهن هم مشغول به کار بود و تلاشش را برای تخفیف اثر آن لحظات ناب می کرد. اما تسلطی نداشت، آنجا یکسره قدرت در دستان تو بود، و بنده تسلیم تو شده بودم.
فکرش را که می کنم قلبم باز می شود؛ الهامی به تو بگوید که تو باید به سمت فلان جا بروی، تو اول گوش نکنی، اما در نهایت عمل کنی و اینهمه همزمانی، درک، برکت و ایمان
این تجربه، قله ای برای ایمانم شد و بارها آنرا به یاد خودم می آورم و درباره اش می نویسم، تا آگاهانه گفتگوهای ذهن و نجواها ناامید کننده اش را خاموش کنم، چه راست می گوید خدا که این شیطان برایمان عدوٌ مبین است.
اینهمه کار می کنی و سعی بر جهت دهی کانون توجه ات داری باز می بینی در یک موضوع چنان قیل و قالی راه می اندازد و شلوغ کاری می کند، چنان بر طبل ناامیدی و ترس و کمبود می کوبد که نگو و نپرس
آری این مسیر، مسیر تذکر و یادآوری است، مسیر به یاد آوردن پروردگار است، همان رب یکتا، صاحب و فرمانروای تمام هستی، آنکه در تک تک ذرات هستی هویداست و می جوشد.
موارد واضح دیگری از این معیت پرودگار و این ندای درونی را در نوت گوشی ام نوشتم و بارها می خوانم تا به یاد خود بیاورم نعمت پروردگار را
با سلام خدمت استاد عزیزم و خانم شایسته مهربان و فعال. من هر روز منتظر فایل دانلودی جدید هستم که بسیار به جا مریم خانم زحمت می کشن و این فایلها را داخل سایت می گذارن چقدر محتوای این فایلها ارزنده هست و بسیار کاریردی.. من با تمام وجود از این فایلها استفاده می کنم و خداوند را هزاران بار شاکرم که با استاد عزیزم و سایت بسیار عالی آشنا شدم به آسانی با عمل به این آموزشها روز به روز به خواسته هام میرسم قبل از آشنایی با استاد یعنی سن 46 سالگی خیلی به سختی به خواسته هام می رسیدم یا اصلا نمیرسیدم ولی کمی دقت به این قوانین برای بنده زندگی بسیار آسان شده است امروز یک فایل جدید گام هفتم مهاجرت به مدار بالاتر داخل سایت آپلود شد که بسیار مشتاقم تا آن را گوش بدهم خدارا هزاران بار شاکرم و از شما استاد عزیز که دستان خداوند روی زمین برای من هستید بسیار سپاسگزارم
مصاحبه با استاد |مصاحبه با استاد | فرهنگ ناب «لا اِکْراهَ فِی الدّین»
گام ششم
بنام خداوند وهاب و بخشنده و مهربان هدایتگرم که کلید جادویی و طلایی مهاجرت به مدار بالاتر برای اجابت دعاها و خواسته هایم را در این مسیر الهی به من عطا بخشیده
درود به دوستان ساکن در این مسیر توحیدی
درود و وقت بخیر خدمت استاد عزیزم و خانم شایسته ی نازنینم
نیروی راهنماگر
من باور دارم که چنین نیرویی راهنما گری در وجود همه ی انسان ها وجود دارد . که به آن الهام شهود و بعبارتی حس ششم گفته میشه . نیرویی که همانند جی پی اِس عمل میکند ولی اگر این نیرو را در وجودمون فعال کنیم . بعبارتی این نیروی درونی و شهود درونی و انرژی مثبت ما با تمرکز و سفر به درون و خلوت گزینی فعال میشود و اگر به این نیرو باور و ایمان داشته باشیم تسلیم این نیرو باشیم که به درخواست ها و سوالات ما پاسخ میدهد وبی شک و تردید پاسخ خواهد
به عقل و منطق و یا تجربیات منطقی کاری نداشته باشیم چون عقل منطقی ما جلوی احساسات شهودی و الهامات ما مقاومت میکند
و این الهام و شهود هدایتگر درونی ما مهمترین باوری است که می تواند در مسیر رسیدن به خواسته هامون شرایط اوضاع موقعیت افراد و انسانها و ایده ها و زمین و زمان و آسمان و طبیعت و ابر و باد و مه و خورشید و فلک و تمام نیروهای نامریی و متافیزیک و تمام فرشتگان و ناجیان الهی را دست به دست هم میدهد و کنار هم قرار میگیرند تا ما رو بسمت خواسته ها و آرزوها مون هدایت کنند تا با اتفاقات قشنگ و همزمانی های درست و مناسب جادویی به اهداف مون هدایت شویم
سوالی که همیشه باید به آن توجه کنیم اینکه ..از کجا بفهمیم که صدای های درونی ما از نجواهای ذهنی است یا اینکه قوه ی شهود و الهام و هدایتگر ماست ؟؟
از طریق احساسات درونی مون متوجه میشیم یعنی .اگر آن صحبت ها و صداهای درونی ما به ما احساس خوبی بده و ما احساس آرامش داشته باشیم یعنی آن ایده ها و صحبت ها از ندای قلبمون و شهود الهی درونی مون سرچشمه میگیرد ولی اگر به ما احساس نامناسب و شک و تردید. و یا ترس و نگرانی و یا هر احساس نامناسب منفی دهد یعنی از نجواهای ذهن است در واقع جنس احساسات ما تعیین کننده ی نجواهای ذهنی و یا نیروی هدایتگر شهود و الهام ماست و ما باید همیشه و همیشه و با تکرار و تمرین مداوم روی باورها مون کار کنیم تا اون نیروی هدایتگر مون را فعال نگه داریم وگرنه بعد از مدت کوتاهی دوباره به افکار و نجواهای نامناسب ذهنی بر میگردیم
سوال بعدی در مورد ثروت
برای رسیدن به ثروت علاوه بر اینکه باید صبور باشیم و عجله ای برای رسیدن به این هدف نداشته باشیم ولی قسمت مهمش این است که باید بطور مداوم روی باورهای درست و مناسب مون بطور مداوم کار کنیم و وقتی روی باورها مون کار میکنیم از همون اول نشانه هاشو رو دریافت میکنیم
سوال بعدی در مورد تضادهای مالی است
هیچ تضادی برای اینکه رفاه و امنیت مالی ما را بخاطر بیاندازد بد نیست . چه بسا همان تضاد مالی باعث میشه که این خواسته در ما بیشتر شکل بگیره برای استقلال پولی و مالی
کلا هر تضادی در زندگی مون الخیر و فی ما وقع است و محرک های رشد و پیشرفت مان هستند و باعث میشه که آن خواسته ها مون شفاف تر بشه حالا ممکنه آن تضاد در روابط مون باشه و یا سلامتی و یا عزت نفس و شغل و کسب و کار و تجارت و مشتری و یا هر چیز دیگری در زندگی مون اتفاق بیفتد نشان دهنده این است که باید روی باورهای درست و مناسب و قدرتمند مون بیشتر کار کنیم و باورهای مخرب و محدود کننده مون را به باورهای درست و مناسب و قدرتمندی تغییر دهیم
باورهایی که در مورد ثروت ساختم و دارم روشن کار میکنم و مدام با خودم تکرار میکنم و مینویسم را اینجا می نویسم
من باور دارم اینکه..خدایاااا شکرت که انرژی خداوند در وجودم جاری شده و من لایق پول هایی هستم که براحتی از هر دست و از هر سمت و سویی وارد حسابم میشه چون من آسون شدم برای آسونی ها
خدایا شکرت که من یک ذهن ثروت ساز و خلاقی دارم
من باور دارم ..پول و ثروت از بی نهایت طریق و از بی نهایت دستان قدرتمند و توانگر و سخاوتمند خداوند به وفور و فراوانی در زندگیم جاری شده است که نیازی به پس انداز ندارم چون خداوند خودش از تمام اموال و دارایی هایم بخوبی محافظت و پس انداز و حمایت میکند
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خدایا شکرت که از استقلال پولی و مالی کامل زندگیم بدرستی استفاده میکنم و لذت میبرم
جهان من سرشار از نعمت ثروت پول و فراوانیه که از هر سمت همچون باد وارد زندگی من شده است
خدایااا شکرت که من آسان شدم برای استقلال پولی و مالی
خدایااا شکرت من به وفور و فراوانی پول و ثروت و نعمت احاطه شده ام
من مسعول خوشبخت کردن و بدبخت کردن هیچکسی نیستم حتی فرزندانم . ولی تفکر اکثر جامعه برخلاف این است . یعنی آنقدر توی گوشمون خواندن که عامل بدبختی و یا خوشبختی مساویست با عامل بیرونی … مثلا دختر من.. دقیقه به دقیقه چپ میره راست میاد و میگه ببین فلانی رو .. آنقدر پدر و مادر خوبی بودند که بچه هاشون خوشبخت شدند شماها پدر و مادر خوبی نبودید ما بدبخت شدیم بقول معروف مرغ همسایه غازه..
یعنی از نزدیکترین افراد زندگیم آنقدر از این حرفها می شنوم که حد نداره دریغ از یک تشکر خشک و خالی و. دریغ از یک سپاسگذار بودن . و دخترم. همش به من میگه تو کاری برای رشد و پیشرفت زندگی مون نکردی.. یعنی بعد از این همه نشیب و فرازهای زندگی مون و بعد از آن تضادهای مالی و ورشکستگی ها مدام سرزنش شنیدم .. البته من از آموزه های استادم فهمیدم که قرار نیست من تا آخر عمرم برای خوشبختی بچه هام بخودم فشار بیارم .. من و پدرخدابیامرزشون تمام تلاشمون را کرده بودیم و بهترین زندگی را ساخته بودیم و هر آنچه را که بدست آورده بودیم را با اشتباهات خودمان از دست دادیم .
حالا چندین سال از آن ورشکستگی ها گذشته ولی همچنان انگشت اتهام متهم اصلی ردیف اول صندلی جلوی زندگی من هستم .. آقااا باشه قبول .. من هم فهمیدم که مقصر اصلی بودم.. بله قبول دارم که ما با افکار مخرب خودمان این بلا را سر خودمان آوردیم و با ارسال فرکانس های مان جهان ما را از هم جدا کرد . پس باید دوباره شروع کنم .. پس باید دوباره تلاش کنم .. و باید اول از همه روی باورهای درست و مناسب خودم کار کنم و خودم را بالا بکشم پس از این به بعد فقط باید روی خودم و افکار جدیدم کار کنم
در واقع طبق آگاهی هایی که من از قوانین جهان هستی فهمیدم . برای تغییرات واقعی گاهی باید خراب شود تا آباد شود
این زندگی باید زیر و رو میشد . باید هم ویران و نابود میشد تا از اول آجرهای زندگیم طبق قانون بطور اصولی چیده مان شود ..
و خدا رو شکر در مدار ساختن زندگی خودم هستم . پس من مسعول خراب کردن و ساختن زندگی دیگری نیستم حتی فرزندانم که حالا سن و سالی دارند . اگر من بتوانم درست و اصولی و از ریشه و بنیاد زندگیمو بسازم روی آنها تاثیر پذیر خواهم بود ولی مسعول زندگی هیچکس نخواهم بود
بقول استاد خانواده هایی هستند که در یک محیط زندگی کردن ولی فرزندانشان از یک دیدگاه کاملا متفاوت به زندگی نگاه کردند و هر کدامشان به یک سمتی رفتند (دقیقا مثل داستان خانواده ی ما )
قانون . من توانایی خوشبخت کردن کسی رو ندارم چه برسه که بخوام مسعولیت شو بعهده بگیرم«لا اِکْراهَ فِی الدّین»
هر کسی اختیار دیدگاه خودشو داره
من هیچ بحثی برای اینکه فرزندانم را به این دیدگاه و مسیرم موافق کنم نیست چون آنها اصلا این مسیر و دیدگاه منو قبول ندارند و مدام با من بحث میکنند ولی من اعراض میکنم و مدام بهشون میگم حق با شماست
مثلا چند وقتی بود که چنین تضادی توی خونه مون بالا گرفته بود من تحمل همه ی حرفها و تهمت ها و سرزنش ها رو کردم و شنیدم ولی هیچ پاسخی ندادم فقط گفتم آره شما درست میگی.. چون زاویه ی دیدگاه من کاملا متفاوت از دخترم و دیگران هست . پس من فقط زمانی باید صحبت کنم که نتایج خوبی بگیرم و آنوقت با نتایج خوبم و اتفاقات قشنگم و با بالا رفتن مدارم به طبقات بالاتر میتونم با صدای بلند صحبت کنم و خدا رو شکر گذار باشم …
درسته بطور رگباری و بطور مداوم مورد سرزنش قرار گرفتم و همچنان میگیرم ولی باورهای من تغییر کرده و به اون حرفها اهمیتی نمیدهم و تاثیری روی باورهای جدید من نمیذاره و اعراض میکنم .. شاید قبلنا با شنیدن این سرزنش ها و سرکوفت ها احساس عدم لیاقت و عدم ارزشمندی میکردم و به من احساس گناه و قربانی بودن القا میشد ولی الان دیگه بعد از چند سالی که در مدار آموزش و آگاهی های این سایت و استادانم قرار گرفتم فقط و فقط روی تغییر باورها و افکار جدیدم کار میکنم ..
من بطور عمیقا باور دارم که فقط و فقط مسعول زندگی و افکار خودم هستم پس بهیچ عنوان احساس بی لیاقتی نمیکنم . احساس قربانی بودن و یا کمبود ارزشمندی نمیکنم . عزت نفسم پایین نیومده بلکه کاملا گذشته ام را با تمام تعلقات و وابستگی هایم رها و آزاد کردم و حتی دنبال این نیستم که بخوام بفهمم پسرم کجاست و یا چیکار میکنه ? و مسعولیت اعمال و رفتار آن را ندارم … البته خیلی دوست دارم موفقیت شو ببینم و خوشحال هم میشم و اگر از من کمکی درخواست کنه دریغ نمیکنم ولی هیچ مسعولیتی را قبول نمیکنم . من فقط تغییر افکارم رادارم .. و کلا چند سالی است که اصلا ندیدمش .و نمیدانم اصلا کجا هست.
من خیلی اورضه داشته باشم باید روی ذهنم کار کنم تا به مدارهای بالاتری هدایت بشم تا با نتایج خوب و عالیم بتونم بدرخشم و اسم خدا رو با صدای بلند فریاد بزنم و بلند بلند بگم خدایاااا شکرت
خدایاااا شکرت که دستان قدرتمند فرشتگان الهی ات به مدد و کمک من شتافته آند تا من را به مدار بالاتری از ارتعاش و فرکانس خوب و عالیم هدایتم کند تا به بهترین نسخه و ورژنی از خودم تبدیل و متصل شوم که آن زندگی دلبخواهم را داره
خدای قدرتمند من ، من در برابر علم و آگاهی تو هیچم ،همه چیز رو به خودت میسپارم و آسانم کن مرا برای آسانی ها .
خدایاااا تنها فقط و فقط ترا می پرستم
و تنها فقط و فقط از تو یاری و هدایت و آگاهی می خواهم
IN GOD WE TRUST
ما به خداوند اعتماد داریم
IN GOD WE TRUST
به نام خالق جهان
با سلام و عرص ادب خدمت استاد عزیز و تمامی بزرگواران
گام 6 ام
دریافت من از این گام بدین صورت هس که می خوام بنویسم هم ردپای من بشه هم رعایت بکنم تا جایی که بتونم و باعث پیشرفت من بشه
اولا مژگان باید سعیکنی با منطق درست نجواهای ذهنی اتو رو کم کنی نجواهای که باعث استرس تو میشه رو باید با دلیل منطقی و باورهای قدرتمند کننده کم کنی هر چقدر این نجواها کمتر بشه صدای درونت و هدایتگر درونت رو بهتر می شنوی با این باور که این نیرو درونی وجود داره که همون خدای درونت هس اون همه چیز رو میدونه و تورو به بهترین مسیر هدایت می کنه
دوم اینکه هر چقدر روی باورهای ثروت ساز کار کنی نشونه هایی می بینی که نشان از این هس که مسیرت درسته مثل پول پیدا کردن مثل هدیه گرفتن و غیره
سوم اینکه تو فقط و فقط باید روی خودت کارکنی تو مسعول خوشبخت کردن یا بدبخت کردن حتی فرزندانت نیستی اونا خودشون خدا دارن و خداوند خودش اونهارو هم هدایت می کنی تو آرامش داشته باش کمکی که میتونی به اشون بکن و ایمان داشته باش خداوند بزرگ اونها رو هم خودش هدایت می کنه و آرامش تو بهترین کار و بهترین توکل توست
خدایا شکرت با این آگاهی های ناب
خدایا شکرت بابت این استاد بزرگوار
خدایا شکرت بابت ثابت قدم بودنم در این مسیر زیبا
در پناه حق سلامت و کامروا باشید
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
در این گام یک درجه باور هام قویتر شد
درست در زمانی که همه چیز خوب است داریم از خدا دم میزنیم که درست نیست فقط
فقط اون زمانی که در مونده شدیم و در گیر یک مسئله شدیم و اونجا شرک نورزیدیم و به پیام خداوند گوش کردیم درسته
اون درسته که به خدا ایمان داشته باشیم و اون چیزی که بهمان گفته میشود رو انجام دهیم
خداوند ما رو در مسیر درست قرار. میدهد و بهمان هم میگه چکار کنیم ولی خیلی مواقع این ذهن استدلالی نمیزاره
که اون نجوای شیطان هست
درست مثال خوبی زد استاد از صدا زدن میکائیل خیلی وقت ها نداهای خدا به همین سادگی هست ها تا مسئله حل بشه ولی چون اون مسیر راحت و باور ندارین انجام نمیدهیم
میگیم این که دیگه رشته من انجام بدهم
ولی اونجا اگر به ندای خدا گوش کنیم و عمل کنیم خدا مسیر های بعدی رو هم هموارتر میکند
ولی این به این دلیل هست که ایمانمان نداریم به هدایت خدا و انجامش نمیدهیم و به ذهن استدلالی خودمان پیش میرویم و مسیر و سخت تر و دورتر میکنیم و این فایل استاد برای من بهترین درس و بهترین بهبودها را داشت در مسیر الهامات خدایا شکر
به نام خدا
خدایی که هر لحظه با ماست
سلام استاد و مریم جان
الهام و هدایت گرفتن از خداوند واقعا جواب میده
باور کنیم و سعی کنیم این موضوع هدایت رو در کارها بیشتر بخواهیم
من هر زمان خواستم به آسانی و راحتی هدایت شدم
خدایا شکرت
در دین اجباری نیست
در هیچ کاری اجباری نیست
این جملات به من یاد داد آدمها متفاوت هستند و قرار نیست مثل هم باشند
پس کسی رو مجبور نکن که بخواد مثل تو باشه و مثل تو عمل کنه
خدایا درک بهتر و عمل به آگاهی که روزیمان کردی را به من عطا کن
شاد موفق و ثروتمند باشید در پناه خداوند متعال
سلام به همه ی دوستای خوبم
حتما شما هم در مورد حس ششم تجربه دارید ، عجیب این حسه کار میکرد تاوقتی قبولش داشتم مثلا یه چیز مهمی گم میشد هیچکس نمیتونست پیداش کنه من با این حس پیداش میکردم یا مسئله ای پیش میاومد من به خودم میگفتم حتما راه حلی هست آنقدر با تمام وجودم باورش داشتم که جواب میدادوجالب اینکه درست از آب درمیاومد، یادمه یه معمایی با اوریگامی دوستان مطرح کردن که استاد دانشگاهم نتونسته بودحلش کنه ،منم بلد نبودم ولی باهمین هدایت درون تونستم حلش کنم خودم هم کیف کردم ازموفقیتم.
خیلی جاها تصمیماتی باید میگرفتم که خیلی سخت بود، با این حس که من حتما میتونم ، به حرف حسم عمل کردم ونتیجه عالی گرفتم وبرعکسشم اتفاق افتاده مثلا موقع درست کردن غذا، به دلم اومده شور میشه دیگه نمک نریزم گوش نکردم وریختم وشور شده ، گاهی به دلم اومده که اگه فلان ادویه رو به این غذا اضافه کنم بد مزه میشه ومن اضافه کردم وکل زحمتهام به فنا رفته وهمه گفتن که بدمزه شده ومن اینطور بودم که کاش نمیریختم.
شده جایی حسم گفته نرو ومن رفتم واز رفتنم پشیمون شدم ویاتوی جمع حرفی رو خواستم بگم ،حس بدی بهم دست داده وبااین حال، گفتنم همون وپشیمونی همون .
به قول استاد باید قبول کنی که این هدایت درون رو داری وبهش عمل کنی.
من یه وقتهایی از خدای درونم یه کمکی میطلبم وسوالی میکنم شاید همون موقع متوجه جواب وهدایتش نشم ووقتی یه چیزی زیاد برام تکرار میشه میفهمم که همون جواب منه وباید بهش عمل کنم .
یه روز دخترم منو برد پارک وخودش رفت دنبال کارش وبعد کارش قراربود دنبالم بیاد .اومدم بهش زنگ بزنم دیدم موبایلم تو ماشین جا مونده اینطوری نمی تونه منو پیدا کنه به خدای درونم گفتم منوجایی هدایت کن که دخترم راحت پیدام کنه وهمینم شدودخترم گفت میخواستم کل پارک رو بگردم ولی یه لحظه فکرم رسید به سمت فواره ها بیام که دیدم اینجا نشستی .
توی یه املاک بودیم وداشتیم امضا میکردیم که هرکاری کردم خودکار ننوشت ، یه خودکار دیگه دادن بازم ننوشت فروشنده که خیلی آدم عجول وعصبی بود یه دادو بیدادی راه انداخت که معامله بهم خورد بعدا فهمیدیم که ملک مشگلاتی داشته که به ما نگفته بودن وازاینکه لطف خدا شامل حال ما شد شکر کردم ویکی بهتر از اون نصیبمون شد.
حالا دیگه باید با این هدایتگر درونم بیشتر کار کنم تا زبونشو بهتر بفهمم وبهش عمل کنم تا نتایج عالی بگیرم.
من مسئول وخالق زندگی خودم هستم درمورد همسر وفرزندان من هم همینطوره اونا خودشون مسئول وخالق زندگی خودشون هستن نتایج انتخابهای من مال خودمه ونتایج انتخابهای اونها هم مال خودشون،
به فرض من اگه رژیم بگیرم خودم لاغر میشم نه همسر وفرزندمن یا اونا اگه ورزش کنن بدن خودشون رو فرم میاد وسالم میشه ،
از خدای هدایتگرم میخوام که همه ی مارو در رستگاری کمک کنه ودر استفاده از این خوان رایگان وگسترده یاریمان کنه ، آمین.
بنام خدا.سلام خدمت استادعباسمنش عزیزو خانم شایسته و تک تک دوستان.
در مورد این فایل استادجان!من واقعا یکی از اون مادرای دلسوزم ک همیشه فکر میکردم و هنوزم فکر میکنم ک مسئول بچه هامم..هنوزم ک دوتا جوون 26 و 28ساله تو خونه دارم فکر میکنم من مسئول شام ناهار اونام.همش ذهنم درگیر اینه ک چی بپزم براشون.اگه از گشنگی بمیرند همت نمیکنند یفکری بحال خودشون بکنند.چون یاد گرفتند.پریشب چایی درست کردم.پسرمو باباش پای فوتبال نشسته بودند و چایی میخوردند.
دخترم اومد چایی بخوره دید دیگه نیست.حاضر نشد بره براخودش چایی درست کنه.درصورتیکه اگه همون موقع من پامیشدم دوباره چایی درست میکردم میومد میخورد.واقعا من سالهای عمرم رو دقیقا هربار خاستم ی برنامه ای رو پیاده کنم باین فکر میکردم ک بچه هام تنهاند.یا مثلا ی برهه ای بچه هام ک کوچیک بودند رو توخونه تنها میذاشتم میرفتم کمک همسرم.چرا؟چون اون دست تنهاست. اگه من نرم از دخلش دزدی میکنند.اگه من حواسم نباشه….
خلاصه خودمو واقعا له کردم ازبس مسئولیت کوچیک و بزرگو ب عهده گرفتم. و این از بچگی باهام بوده.بچه بودم مسئولیت مادرمو انجام میدادم.یا خواهربرادرام.یادمه تا صبحونه واسه بقیه آماده نمیکردم نمیتونستم برم مدرسه.باید حتما اماده میکردم ک بقیه ک بعدازمن بیدارمیشدند چایی آماده باشه. و اینجوری یاد گرفتمو بزرگ شدم.هربار هرکی چ نیاز ب کمک داشت چ نداشت من میدویدم و بقیه هم دیگه منو شناخته بودند.الان ک مدتیه سعی میکنم زیر بار مسئولیت دیگران نرم تازه اونم نه کاملا،احساس میکنم دیگه دوست داشته نمیشم.
چون دیگه برا دیگران فایده ای ندارم.
امیدوارم بااین آموزه ها حالا ک دارم قدم ب قدم پیش میرم یاد بگیرم ک بقیه عمرمو برای دل خودم و خاسته هام زندگی کنم و تلاش کنم. امروز بعداز مدتها پاشدم همون اول صبح زود باهمسرم رفتیم کارگاه.باخودم گفتم خدایا من ی قدم واسه بهترشدن برداشتم و صبح زود بیدارشدم و از خونه زدم بیرون.واسه اینکه درآمد داشته باشم و بتونم ب خاسته هام برسم.ولی واقعا سردرگم و گیجم. و نمیدونم چیکارکنم.تو هدایتم کن.حالا یکی دوتا ایده اومده ک در راستای تمرین جلسه5 کشف قوانین هم هست ک البته هنوز نرسیدم توسایت توقسمت نظرات درموردش بنویسم چون بیشتر تمرکزم این چندروز رفته واسه این قسمت و ازین بابت هم خوشحالم و ایده هایی ک اومده رو ی قدم کوچیک براش برداشتم.حالا فردا ببینم چی پیش میاد.این از این
بریم سر موضوعی ک میگید اعتقادی ندارید مسئول خوشبختی حتی فرزندتون هستید و اتفاقا اگه هم قراره سختی یا هرچیزی پیش بیاد این اثلا براشون بد نیست و در برابر تضادی ک میبینند میفهمند خاسته شون چیه.من یک مثال بزنم
دخترم همیشه فصل تابستون کمیشد خیلی کم پیش میومد ک با اتوبوس واحد جایی بره.میگفت مردم بهداشت شخصیشون رو رعایت نمیکنند و من حالم بد میشه.حتی با اسنپ هم ک میرفت بازم ازهمین موضوع همیشه گله مند بود.میگفت ماشین بو سیگار میداد و راننده فلان و….
ایشون مثل خودم عاشق رانندگی منتها بیشتر باموتور بود.و حالا واسه اینکه طولانی نشه خلاصه بگم ک شرایط جوری شد ک واقعا از اون تضادها خاسته درش شکل گرفت.و خب ی موتور قسطی خرید.یکم طلا داشت واسه پیش پرداخت داد و الباقی ماهی6تومن و خودشم میدونست ک باباش آدمی نیست ک بگه خودم کمکت میکنم تو پرداخت قسطاش.کلا اگه هم میخاست کمکش کنه، نداشت ک اینکارو انجام بده.
و میدونست ک منم چندماهه هیچ درآمدی ندارم. البته ی مقدار از پس اندازمو بعنوان قرض بهش دادم.ولی خداروشکر بخاطر این خاستش ک عاشقشم هست،شمافکر کن دختری ک تو عمرش همش تو خونه بوده و هیچ تلاشی نکرده،حالا داره از کاری ک عاشقشه یعنی مربی ژمیناستیک داره پول درمیاره و قسط موتورشو میده.تازه انقدر راحت و عالی ک اصلا آدم انگشت ب دهن میمونه.اوایلش خیلی میترسید ک نکنه از عهدش برنیاد.خب همونطور ک گفتم میدونست ک منم دیگه کمکی از دستم برنمیاد.یعنی اگه من کار و درامد داشتم مطمئنم اینقدر تلاش نمیکرد.خیالش راحت بود یکی هست جورشو بکشه.ولی خدارد صدهزارمرتبه شکر ک این واقعا مثل یک معجزه اتفاق افتاده.دختری ک اصلا از خونه بیرون نمیرفت بخاطر اون تضادها اون خاسته درش شکل گرفت ک نمیخام بوی گند مردمو تو فصل گرما تحمل کنم و اونجوری خدا خاست و ی موتور صفر خرید.باور کنید استادجان اینو صادقانه میگم.من از رفتار دخترم توی این مدت نسبت باینکه چطوری این موتورو جذب کرد.چطوری خواب و خوراک نداشت.من درس میگرفتم.یعنی ی مثال زنده بود جلوی چشمم ک انگار خدا داشت بهم نشون میداد ک ببین اگه خاسته ای داری اینطوری باید بهش بچسبیا.یعنی هروقت در طول شب من بیدارمیشدم متوجه میشدم این داره توی پتنرس عکس موتور میبینه.اینقد ک ذوق و شوقشو داشت.اون شبی ک رفتیم موتور رو قولنامه کنیم و بیاریم باباش حتی پول کرایه وانت رو هم نداد.گفت ندارم.در صورتیکه من میدونستم دیگه اینو داره.انتظار داشتم حداقل بعنوان شیرینی دخترم اینکارو انجام بده ولی حتی اینم پرداخت نکرد و گفت ندارم و همونجا دخترم بااینکه از باباش ناراحت شد و هنوزم ناراحته ولی متوجه شد ک فقط روخودش باید حساب کنه.
اینجا من اعلام میکنم ک درکل همه ی اینا ب نفع دخترم شد.
چند شب پیش در عین اینکه از ناراحتی باباش میگفت ولی گفت من ممنون تو و باباهستم. تورو ک میدونم اگه داشتی کمکم میکردی ولی بابارو ازش ناراحتم ولی بازم ازش ممنونم ک باعث شد من ی حرکتی بزنم.
اینجا باصدای بلند اعلام میکنم ک واقعا همه اینا ب لطف خدای مهربان باعث رشد دخترم شد.
ممنون و سپاسگذار خداوندم.هنوز خیلی چیزا مونده ک از خدا ببینم وانگشت ب دهن بمونم.آمین
دوست داشتم باورهای قشنگی ک درین قسمت بود رو هم بنویسم اما کامنت طولانی میشه.ان شاءالله اگه فردا عمری باشه مینویسم.چون خودم اینکارو دوست دارم.باهاش حال میکنم.حال خودم خیلی خوب میشه.
دوستتون دارم عرفانه
سلام به استادعزیزومریم عزیز
ردپای گام6
لااکراه فی الدین
چقدر این جمله بامسما و زیباست.چقدر قشنگ توضیح داده در یک جمله که داستان دین ودینداری چیه؟
آگاهی های این فایل خیلی زیبا وازنظر من خیلی دلگرم کننده اس.
ی حس رهایی وآزادی درش هست که سالها ازش دور بودم ازبچگی تا قبل آشنایی بااستاد
همینکه میفهمی توآزادی که چطور فکر کنی،چطور عبادت کنی،چطور زندگی کنی خیلی امیدوارمیشی به طی کردن ادامه این مسیر.
اینکه استادسفارش اکیدمیکنن به دخالت نکردن در طرز فکر دیگران،اعراض از بحث وجدل،ممانعت از قانع کردن دیگران راجع به باورهات خودش ی کتاب کامل اخلاق مداری هست.
ایمان به الهامات
چقدر زیبا مطرح میشه استادجان ومنی که این وسط بارها حس خوب وحس بد رو در الهامات تجربه کردم ونتایجش رو هم دیدم.
نتایج کوچولو کوچولویی که بعد عمل به قوانین وکنترل ورودی ها میاد چقدر لذت بخش و جای پای تورو محکم تر میکنه وقدم هات رو استوارتر،ایمانت رو قوی تر ونگاه سمت آسمونت روبیشتر.
استاد جان یکی از بهترین اخلاقای شما که همیشه برای من بُلد هست و خیلی کیف میکنم وقتی راجع بهش صحبت میکنید همینه که نه براتون مهم کسی حرفاتونو باور کنه یانکنه؟پیگیر شما وآموزشهاتون باشه یانباشه؟قبولتون داشته باشه یانداشته باشه؟
بانهایت احترام به آدمها،کلا تحت هیچ شرایطی اشخاص براتون مهم نیستند توی این حوزه که بخواید خودتون رو به کسی تحمیل کنیدیا اثبات کنید.
اینکه به هردلیلی اعتقادات وافکارکسی رو قبول ندارید به راحتی اعراض میکنید به جای پافشاری روی بحث باهاش.
خیلی ذوق میکنم وقتی میبینم راجع به این اخلاقتون صحبت میکنید وبه شدت سعی میکنم منم همینطور باشم وبیشتر وبیشتر سکوت کنم وری اکشن نشون ندم.
اینکه ما مسئول دیگران در هرزمینه ای نیستیم وکسی هم مسئول مانیست چقدر آدم رو قویتر میکنه وآرامشی بهت میده که نگوونپرس.
برای من عمیق ترین نکته این فایل اون قسمتی بود که فرمودید توبایددنبال هدفهات بری فارغ از این نگرانی که چه اتفاقی قراره بیفته واینکه ممکنه خانواده ام سختی بکشن.
درپناه خداباشید.آمین
گام ششم – پروژه مهاجرت به مدار بالاتر
.
سلام
اولین چیزی که تو این فایل واسم بولد شد عنوان و عبارت لااِکْراهَ فِی الدّین بود . قبل اینکه گوشش کنم گفتم نه تنها در دین هیچ اجبار و اکراهی نباید باشه بلکه واسه هیچ چیزی نباید اکراه داشته باشم.
همه چیز باید با میل و رغبت انجام بشه.
از خدا درخواست میکنم حمایت هدایتم کنه تا هیچ چیزیو بخاطر تابوها/ تصورات و تجارب قبلی و… به خودم تحمیل نکنمو با اکراه هیچ کاریو انجام ندم.
این موضوع خیلی مهم هست و در تمام جنبه های زندگیم تاثیرشو میبینمو کاش میشد به همین راحتی که نوشتمش در عمل هم میشد اجراش کرد…
در مسیر زندگی در دوراهی هایی قرار میگیرم که تصمیم گیری واسم سخت میشه ، علارغم اینکه خداروشکر با مبحث الهامات آشنا هستم و صدای خدارو تق ریبا میفهمم اماااااا عملکردم ضعیف بوده و نتونستم به صورت کاربردی و مکرر ازش بهره ببرمو به اهداف و خواسته هام برسم.
تصمیمم اینکه در این گام تلاشامو انجام بدم تا ازین سد عبور کنم که بلافاصله بهم گفته شد فایل » فایل شهود و الهامات درونی « از بخش دانلود ها راگوشش کنم و بعدش کلید های زیر ازش بدست اوردم :
– احتمالات ربطی به شهود نداره.
– شهود و منطق دو قطب مخالف هم هستن.
– شهود اصلا منطقی نیست و حتی غیر طبیعیه.
– پیش فرض های ذهنی راجب عمل کردن به الهامات باید خاموش بشه.
گام بعدی مشخص بود، گوش کردن جلسه دوم ، ثروت3 – اما چون 1ونیم ساعت زمان میبرد و تمرکز نداشتم میخاستم ازش چشم پوشی کنم تا از گام بعدی عقب نیوفتمو برم سراغش اما دلم اجازه نداد و الان فرصت پیدا شد که گوشش کنم به امید هدایت و رشد.
.
.
چندین ساعت از برنامه ریزی که واسه نوشتن و نتیجه گیری این کامنت در نظر گرفته بودم گذشت و دیگه بیخیال همگام شدن و دنبال کردن روزانه فایل های پروژه مهاجرت به مدار بالاتر شدم.
میدونی ، پر شده بودم از همون حس عجله ای که تو زندگیم چیزی جز تلاش و تقلاهای بی فایده و ناکامی واسم به وجود نیاورده.
اینو وقتی که مشغول شنیدن اگاهی های جلسه دوم ، ثروت سه بودمو متوجه شدم که برای درک بیشتر باید جلسه سومشم گوش کنم. ینی جلسه 2و3 ثروت سه باهمن!
و من تمام این مدت عجله و مود اکراه و رفع تکلیفی میخاستم برای فایلی که عنوانش لا اِکْراهَ فِی الدّین، هست نتیجه گیری و کامنت بنویسم!!!!
پر واضح مشخص بود مسیرو اشتباه میرفتم و این رفتار کاملا با جریان هدایت در تناقضه.
خلاصه گفتم خدایا هدایتم کن و برای ساعتی دست از ادامه پروژه شوییدم.
وقتی آروم شدم ، به این نتیجه رسیدم قبل از هرچیزی باید عجله رو از خودم دور کنم و از موضع رفع تکلیفی و با اکراه انجام دادن این تمرین بیام بیرون.
بعدش وارد بازی میشی و اولین گام برای هدایت شدن » ساختن همین باور که هدایت میشی » سپس با طرح سوال های درست و همسو با خواسته، مرحله مرحله پاسخ هارو دنبال کنی.
تا در نهایت به هدفت برسی.
.
این فی مابین کلی اگاهی بر وجودم حادث شد و مثه تکه های پازل :
– بخش دوم قانون آفرینش؛ قانون درخواست
– جلسه 2و3 ثروت سه
– فایل دانلودی شهود و الهامات
– گام ششم، مصاحبه با استاد
تو مغزم در حال کنار هم قرار گرفتن هست و تو این لحظه فقط عبارت «تسلیم بودن» تو ذهنم تکرار میشه …
– خدا بهتر از من میدونه و منو قدم به قدم هدایت میکنه اگه تسلیمش باشم و از راهنمایی هاش پیروی کنم. (حواست باشه منطق اجازه نمیده از الهامات پیروی کنی)
از خدا میخام هدایتم کنه به راه راست.
راه کسانی که رو خدا حساب میکنن
نه راه اوناییکه رو خودش یا دیگران حساب میکنن.
.
من میدونم رسیدن به مرحله تسلیم بودن، یه روند تکاملیه و فک میکنم در حال حاضر بیش ازین ظرف وجودیم قادر به دریافت اگاهی و هدایت نیست و با این نیت که رشد پیدا کنمو به مدار بالاتر مهاجرت کنم این کامنت آپلود و وارد گام هفتم این پروژه میشم.
سپاسگزارم
1729+
بسم الله الرحمن الرحیم
به نام آن خدایی که جهان ها از اوست
خدایی که در هر لحظه هدایت می کند کل این هستی را
درک این عظمت خداوند مافوق تصور است و البته این نسیان و فراموشی ام هم بسیار عجیب است.
فراموش کردن پروردگار
آنقدر برای تجربه این جهان مادی هیجان داشتیم که سر از پا نمی شناختیم
حال که پروردگار فرمود: آیا من رب شما نیستم؟
وَإِذْ أَخَذَ رَبُّکَ مِنْ بَنِی آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ وَأَشْهَدَهُمْ عَلَىٰ أَنْفُسِهِمْ أَلَسْتُ بِرَبِّکُمْ ۖ قَالُوا بَلَىٰ ۛ شَهِدْنَا ۛ أَنْ تَقُولُوا یَوْمَ الْقِیَامَهِ إِنَّا کُنَّا عَنْ هَٰذَا غَافِلِینَ
و هنگامى را که پروردگارت از پشت فرزندان آدم، ذریه آنان را برگرفت و ایشان را بر خودشان گواه ساخت که آیا پروردگار شما نیستم؟ گفتند: «چرا، گواهى دادیم» تا مبادا روز قیامت بگویید ما از این [امر] غافل بودیم. اعراف 172
امان از فراموشی
از آن لحظه ای که چشم گشودیم کسی دیگر را رب و همه کاره خود دیدیم، به کسان دیگری دل بستیم، روند فراموشی رفته رفته شدت گرفت و افکار ظهور کردند و هیاهو و قیل و قال بیرون و اطرافیان ما را از اصل مان دور انداخت،
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش
حال که موسم تذکر و یاد آوری است
موسم تزکیه است که؛ قد افلح من زکاها
این پروژه یعنی پاکسازی و یادآوری
یادآوری قدرتهای درونی که از خاطر بردیم یا از خاطرمان بردند، در هر صورت باید دوباره خود را باز جوییم
باید به یاد آوریم که ؛ که هستیم
روزها فکر من اینست و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم؟
زکجا آمده ام آمدنم بهر چه بود؟
بکجا می روم آخر بنمایی وطنم
خدایا در هر لحظه به هدایت و راهنمایی ات محتاج و محتاج تر می شوم
حال که همیشه تو با بنده هستی، این بنده هستم که با تو نیستم و آگاهی ام را معطوف ذهنیت و مادیات می کنم.
الهاماتی که به وضوح شنیدم را به یاد می آورم؛
یادم هست که سال پیش خیلی خوب بر روی ذهن و باور هایم کار می کردم و به یک سطحی از احساس خوب پایدار رسیدم که زیبا بود، حسی درونم می گفت که به سوی قلعه نو خرقان بروم برای خودشناسی بیشتر، یکی دو هفته ای آنرا به تاخیر انداختم، با دوستم به لفور رفتم، اما باز این احساس مرا به سوی سفر به سوی آرامگاه شیخ ابوالحسن خرقانی و تنهایی فرا می خواند.
خلاصه کنم که از زمان تصمیم تا قدم گذاشتن در مسیر کمتر از 12 ساعت طول کشید، در مسیر بر سر مقبره بایزید بسطامی توقفی کردم، اما گویی مقصد جای دیگری بود، ظهر به مقبره شیخ ابوالحسن رسیدم، در کمتر از نیم ساعت جذب درویشی عارف شدم و با او هم غذا شدم، سپس برای مدت کوتاهی میهمان خانه اش شدم( هدایتیِ هدایتی)
اما راهم به سمت جنگل ابر و تنهایی و شب کشیده شد. اکنون که نگاه می کنم، اصلا هیچکدام این رفتارهایم منطقی نبود، انگار کسی قلاب را می کشید و خودم را بی اراده می دیدم، مسیر را تا بالای کوه ادامه دادم و بر لب ساحلِ دریایی از ابر نشستم، عزیزانی از مردمان خونگرم جنوب را دیدم و لحظاتی با هم همکلام شدیم و ایشان مرا به خربزه ای شیرین میهمان کردند، چقدررررر خوشمزه بود و چسبید، دوباره مسیر را برگشتم و به پایین دست رفتم، در دل دریایی از ابر و درخت
جایی دنج و کناره را برای کمپ انتخاب کردم و اردو زدم.
اوایل شب بود که تازه غذایم را خورده بودم، احساسی بهم گفت: برو آن جلوتر، بالای آن درختی که پیشتر دیده بودی.
اصلا مقاوتی نداشتم و رفتم.
دقایقی گذشت که صدایی را در زیر درخت شنیدم، خدای من، خرس!!!!
موهای سرم از ترس سیخ شده بود ولی نتوانستم فریادی بزنم! گویی قرار بود در آن لحظه آنجا باشم و درسی بگیرم
الآن خوب آن درس را به یاد دارم : همه چیز خود اوست و قدرت همه چیز در دست اوست
بماند آن شب و ترس هایش و مقاومتم در برابر نجواهای ذهن در چادرم …
فردای آن شب رطوبت هوا بیشتر شد و شبنم به مانند باران همه چوبها را خیس کرده بود، آنجا بود که دو خواسته دیگر برایم واضح شد، یک. ای کاش بنزینی و یا آتشزنه ای داشتم! دو. ای کاش هوا صاف می شد و می توانستم جنگل و درختانش را به وضوح ببینم.
این دو خواسته از ذهنم گذشتند و به آنها توجه آنچنانی نداشتم و مشغول مطالعات و کارهای خودم شدم.
صبح روز بعد برای گشت و گذار در جنگل حرکت کردم، هنوز چند قدمی از چادرم دور نشده بودم که متوجه سبک شدن غلظت مه و ابرها شدم!
ابرها داشتند کنار می رفتند و آفتاب دیده می شد، خدای من!!!! می توانستم دامنه های درختان و جنگل را در اطراف ببینم، گویی دستی ابرها را کنار می زد و سر سبزی با طراوتی از درختان را به چشمان هدیه می داد که سر مستم می کرد، در آن لحظات اجابت نهایت شعف را تجربه می کردم، جای همه شما خالی …
در مسیر برگشت از هر راهی که دلم می خواست می رفتم، دقیقا یادم هست که مسیر کناری یک درخت را در پیش گرفتم و چند قدم جلوتر رفتم و جای آتش افرادی که قبلا آنجا بودند را دیدم که یک دفعه چشمم به بطری پر از ژله آتشزنه ای افتاد، چشمانم از تعجب گرد شد، ذذوق کرد و شششششکر
خدایا چه تجربه هایی منحصر به فردی را به بنده ات هدیه کردی، گویی در آغوش تو بودم، هر چند ذهن هم مشغول به کار بود و تلاشش را برای تخفیف اثر آن لحظات ناب می کرد. اما تسلطی نداشت، آنجا یکسره قدرت در دستان تو بود، و بنده تسلیم تو شده بودم.
فکرش را که می کنم قلبم باز می شود؛ الهامی به تو بگوید که تو باید به سمت فلان جا بروی، تو اول گوش نکنی، اما در نهایت عمل کنی و اینهمه همزمانی، درک، برکت و ایمان
این تجربه، قله ای برای ایمانم شد و بارها آنرا به یاد خودم می آورم و درباره اش می نویسم، تا آگاهانه گفتگوهای ذهن و نجواها ناامید کننده اش را خاموش کنم، چه راست می گوید خدا که این شیطان برایمان عدوٌ مبین است.
اینهمه کار می کنی و سعی بر جهت دهی کانون توجه ات داری باز می بینی در یک موضوع چنان قیل و قالی راه می اندازد و شلوغ کاری می کند، چنان بر طبل ناامیدی و ترس و کمبود می کوبد که نگو و نپرس
آری این مسیر، مسیر تذکر و یادآوری است، مسیر به یاد آوردن پروردگار است، همان رب یکتا، صاحب و فرمانروای تمام هستی، آنکه در تک تک ذرات هستی هویداست و می جوشد.
موارد واضح دیگری از این معیت پرودگار و این ندای درونی را در نوت گوشی ام نوشتم و بارها می خوانم تا به یاد خود بیاورم نعمت پروردگار را
و اما به نعمت ربک فحدث
الهی شکرت
الهی شکرت
الهی شکرت
با سلام خدمت استاد عزیزم و خانم شایسته مهربان و فعال. من هر روز منتظر فایل دانلودی جدید هستم که بسیار به جا مریم خانم زحمت می کشن و این فایلها را داخل سایت می گذارن چقدر محتوای این فایلها ارزنده هست و بسیار کاریردی.. من با تمام وجود از این فایلها استفاده می کنم و خداوند را هزاران بار شاکرم که با استاد عزیزم و سایت بسیار عالی آشنا شدم به آسانی با عمل به این آموزشها روز به روز به خواسته هام میرسم قبل از آشنایی با استاد یعنی سن 46 سالگی خیلی به سختی به خواسته هام می رسیدم یا اصلا نمیرسیدم ولی کمی دقت به این قوانین برای بنده زندگی بسیار آسان شده است امروز یک فایل جدید گام هفتم مهاجرت به مدار بالاتر داخل سایت آپلود شد که بسیار مشتاقم تا آن را گوش بدهم خدارا هزاران بار شاکرم و از شما استاد عزیز که دستان خداوند روی زمین برای من هستید بسیار سپاسگزارم