اگر به دنبال مشکل باشی، حتماً پیدایش می کنی - صفحه 4


  • نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
  • فایل تصویری اگر به دنبال مشکل باشی، حتماً پیدایش می کنی
    459MB
    35 دقیقه
  • فایل صوتی اگر به دنبال مشکل باشی، حتماً پیدایش می کنی
    34MB
    35 دقیقه
توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

452 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    اسداله زرگوشی گفته:
    مدت عضویت: 1541 روز

    به نام یگانه فرمانروای هستی

    سلام و درود خداوند بر استاد عباسمنش گرانقدر و همه عزیزانم

    خداوند را شاکر و سپاسگزارم که همزمانی ای رو پیش آورد که منو ترغیب کرد که راجع به این فایل بنویسم.

    استاد ما دیروز غروب رفته بودیم تو دل طبیعت. یه جای آروم و دنج که تو ارتفاعه و ویو زیبایی داره و نسیم خنکی میوزه.از یه طرف غروب خورشید آدم و وادار به راز و نیاز و شکرگزاری بابت این زیبایی میکنه و از سمت دیگه ماه میاد و جای خورشید خانم دلبری شو آغاز میکنه و بهمون میگه غمتون نباشه من جای آفتاب رو براتون پُر میکنم و نور مهتابی اش رو بهمون هدیه میده تا زمان بیشتری رو خوش بگذرونیم و از طبیعت لذت ببریم. خدا رو شکر بابت همه نعمت هایش.

    استاد چقدر لذت بردم از اینکه پیشنهاد دادین در دور همی و میون جمع، هر کسی از خوبی های دیگری بگه!.شاید برای ماهایی که عادت کردیم تا یکی رو میبینیم یا چند نفری دور هم جمع میشیم شروع میکنیم به غیبت کردن یا صحبت از ناخواسته های زندگیمون و بیاد آوردن نکات منفی زندگی خودمان و دیگران اینکار یکنوع سنت شکنی باشه! و قطعآ مقاومت بیشتری رو در خودمان میبینیم برای بیاد آوردن نکات مثبت و خوبی های دیگران.

    آه استاد اسم مقاومت نکردن که میاد بقول معروف داغ دلم تازه میشه! تو این هفت ترمی که پای آموزه هاتون بودم، یکی از چیزهایی که بهش رسیدم همین مقاومت نکردن است. اگه اینو در زندگی مون بتونیم عمل کنیم به نظرم مشکل دیگه ای نخواهیم داشت. وقتی باورمان این باشه که مسیر جهان به سمت خوبی است؛ به سمت خیر است و خداوند برای ما جز خیر و خوبی چیزی نمی خواهد، آنوقت مقاومتمون کمتر میشه و بیشتر تسلیم میشیم. آنوقت هر اتفاقی که برامون میفته، میگیم این همون اتفاق خوبه است! آنوقته که فرمان زندگیمون رو میسپاریم دست خداوند و خودمون پامونو از زندگیمون میکشیم کنار! آنوقته که ورد زبونمون الخیر فی ماوقع است. آنوقته که میتونیم بگیم زندگی کردیم و طعم زندگی رو چشیدیم. آنوقته که ..استاد میخواستم راجع به این موضوع توی دوره همجهت با جریان خداوند بگم ولی اینجا به زبونم اومد و نوشتم. راجع به تسلیم بودن قبلا فایل ضبط کرده اید ولی چقدر خوب میشد راجع به این موضوع که خیلی مهمه و سپاسگزار میشم که در فایل ها و دوره هاتون بیشتر این موضوع رو باز کنید و راجع به کارهایی که مقاومت ما رو کم می کنند توضیح بدین زیرا این خود اصله اصله که از در صلح بودن با خودمان و جهان میاد.

    برگردیم به موضوع فایل، پارسال تابستون من تنها رفته بودم شمال و تنها یکروزش رو همراه خواهرم و یکی از خواهر زاده هام بودم که رفتیم تا گرگان و برگشتیم که شرح مفصلش رو قبلا در کامنتهام نوشتم. تو اون سفر یکروزه من ماشینم رو فرح آباد جا گذاشتم چون صبح زود از نوشهر حرکت کردم و به جمع اونها پیوستم و تا گرگان رو با خواهر زادم رفتم که دو سه سالی از من کوچکتره! تو مسیر که داشتیم سمت گرگان میرفتیم از همسرش تنقلات خواست که بهش بده و همسرش گفت که تو ویلاست و با خودش نیاورده. همین موضوع سبب شد خواهر زادم کلی غُر بزنه که مگه نمیدونی من هین رانندگی حتما باید چیزی دمه دستم باشه تا بخورم و اینهمه تنقلاب گرفتم واسه همین مواقع بوده و … و من اونجا سعی کردم خواهر زادم رو آروم کنم و بهش گفتم که تو که اینقدر برات مهمه که حتما هین رانندگی تنقلات بخوری، خودت اینکارو باید انجام میدادی و همراه خودت میاوردی نه اینکه از همسرت انتظار داشته باشی که چیزهایی که برای تو مهمه رو اون به خاطر بسپاره و برات انجام بده. و دیشب که دور هم بودیم و صحبت از مسافرت شد باز خواهر زادم گفت خالوم (دائی) یکروز باهامون بود اونم همش طرف همسرم رو میگرفت به جای اینکه طرف منو بگیره و باز همون انتظارات رو از خانمش داشت و همین ناخواسته هایی که با شوخی بیان میشد سبب شد که اون یکی خواهر زادم و همسرش که تازه از مسافرت اومده بودن برای اینکه از قائله جا نمونن شروع کنن به گفتن انتظارات براورد نشده شون از همدیگه و داشتم با خودم فکر میکردم که گفتن همین حرفها حتی اگه جنبه فان و شوخی هم داشته باشه باز اثر مخرب خودشو میگذاره و کام آدمها رو تلخ میکنه. چون قانون دنیا اینه که به هر چی توجه کنی، از همان بیشتر و بیشتر در زندگیت خلق میشه و اتفاق میفته و دنیا کاری به این نداره که تو داری جدی میگی یا مزاح میکنی! و وقتی که این فایل رو داشتم میدیدم با خودم گفتم چقدر خوب میشد که ما یاد بگیریم و عادتمون بشه که هر جایی که هستیم از خوبی ها ی همدیگه بگیم و واکنش ها و نکات مثبتی که از همدیگه سراغ داریم رو بگیم تا اینکه بخواهیم با مزاح از ناخواسته هامون بگیم و دیگران رو بخندونیم که نتیجه عکس هم میده چون جهان اینگونه کار نمیکنه.

    استاد شما یه جمله طلایی به ما گفتین که: ما خودمان و دیگران رو به این علت سرزنش میکنیم که با اینکار میخواهیم مانع تکرارشون بشیم. در حالی که با سرزنش کردن خودمان یا دیگران نه تنها چیزی درست نمیشه بلکه باعث میشه که خودمان و دیگران اون خطا و اشتباه رو بیشتر و بدتر تکرار کنیم!. و اینو سعی میکنم آویزه گوشم کنم که نه خودم رو سرزنش کنم بابت خطا و اشتباهاتم و نه اینکه دیگران رو سرزنش کنم و بخواهم بهشون احساس گناه بدم.

    اگه با این دیدگاه به زندگی بنگریم که هر ناخواسته و اتفاق به ظاهر بدی که در گذشته برامون اتفاق افتاده، اومده که مسیر و راه درست رو بهمون نشون بده و ما باید بابت تموم اون اتفاقات سپاسگزار باشیم و مقاومت نداشته باشیم و بپذیریم و به مسیر تکاملمان ادامه بدیم. زیرا ما برای هدفی جز طی کردن تکامل به این دنیا نیامده ایم و این زندگی و حیات ادامه خواهد داشت. و هر چقدر ما طرف وجودمان را بزرگتر کنیم از نعمت های بیشتری در این دنیا و جهان بعدی برخوردار خواهیم بود.

    اصلا اگه به همین موضوع فکر کنیم که چرا خداوند ما رو به گونه ای خلق نکرده که بتونیم برگردیم و گذشته رو درست کنیم یا بپریم و آینده رو ببینیم. مگه برای خداوند کاری داشت که ما رو اینجور خلق کنه؟ اینو خدا از ما نخواسته. خدا از ما خواسته که قدر همین لحظه رو بدونیم. و بدونیم این لحظه اینقدر ارزشمنده که دیگه بر نمیگرده! ما راه بازگشت نداریم. ما فقط میتونیم حرکت کنیم با جهان و پیش برویم و پیشرفت کنیم.

    تو هین دیدن این فایل این آهنگ تو ذهنم هی ریپیت میشد که بی ربط با موضوع این فایل نیست. تقدیم نگاه زیباتون میکنم و به دستان قدرتمند خداوند میسپارمتون. یا حق

    (ریتم و ملودی فراموش نشه)

    مخور غم گذشته، گذشته ها گذشته

    هرگز به غصه خوردن، گذشته بر نگشته

    به فکر آینده باش، دلشاد و سرزنده باش

    به انتظار طلعت خورشید تابنده باش

    عمر کمه صفا کن، رنج و غمو رها کن

    اگه نباشه دریا، به قطره اکتفا کن

    پی نوشت: در انتهای نوشتن این کامنت برق ما رفت و ذهن من میگفت از نت گوشی کامنت رو بفرس ولی به خودم گفتم این هم ینوع تمرین تسلیم بودنه؛ اینهم ینوع تمرین مقاومت نکردنه، سعی کنم رها باشم و برم دنبال بقیه کارهام به امید خدا برق که بیاد کامنت ارسال میشه.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 226 رای:
  2. -
    مریم مهدوی فر گفته:
    مدت عضویت: 1174 روز

    رحمتی بی‌علتی بی‌خدمتی

    آید از دریا مبارک ساعتی

    الله الله گرد دریابار گرد

    گرچه باشند اهل دریابار زرد

    تا که آید لطف بخشایش‌گری

    سرخ گردد روی زرد از گوهری

    سلام به استاد گرانقدرم ومریم بانوی عشق

    و همه دوستانم در ادامه لذّت بردن از این مسیر لبریز از عشق و آگاهی های ناب

    خداروبی نهایت شاکروسپاسگزارم از بوی عطر خوش زندگی ،از فرصتی دوباره برای ارائه

    کارنامه ای درخشان تر ،از آگاهانه تمرکز گذاشتن

    بر روی لحظه لحظه های زندگی، از دوباره و دوباره

    کودکی کردن که خداوند فرصتی طلایی ارزانی

    داشته تا در این فرکانس بی نظیر و در این مسیر

    جادویی بخندیم و برقصیم و شاد باشیم و

    توانایی های خود را در مسیر رشد وپیشرفت های

    عالی به کار ببریم

    و فارغ از هر گذشته ای که داشته ایم از امروز و

    این لحظه عاشقانه زندگی را در آغوش گرفته و با

    ایمان و توکل به خداوند قدم‌ برداریم و در هر شرایطی شکرگزاری را سرلوحه هر کارو اقدامی

    قرار دهیم و تنها بر رشد و شکوفایی مان در مسیر

    درست و آگاهانه تمرکز بگذاریم و فقط شاهد رشد خود باشیم .

    زمان محدود است باید قدر و ارزش آن را دانست

    در هر شرایطی هم که باشم باعث نمی شود اصل زندگی کردن را فراموش کنم ،امروز در مداری هستم

    که حق انتخاب دارم به گذشته و افراد و رفتارهایشان بیاندیشم و ذهنم را درگیر کنم و یا

    درس هایش را که باعث رشدم می شود بردارم و بقیه رو به خدابسپارم چون بی شک خودم هم

    رفتارهای ناآگاهانه ای داشته ام اما با گذر زمان

    و قرار گرفتن در این وادی مقدس سعی کردم

    تمرکزم را روی رفتارها و عملکردهای خودم قرار دهم و کسی را قضاوت نکنم و به انسان هایی

    که دوروبرم هستند عشق بورزم و طبق فرمایشات

    استاد مثبت ها را ببینم و وقتی تمرکزم‌

    روی مثبت ها معطوف شد خودم از درونم بیشتر

    احساس آرامش می کردم مثلا در رابطه با عزیزدلم

    تمام حواسم می رفت به روزهای اول آشنایی مان

    و رفتارها و خصلت های بی نظیرش و خاطرات

    فوق العاده ای که با هم داشتیم و هرروز ذوق و شوق و یادآوری اون خاطرات و امروز مجدد من

    رفتارهای عالی تر و عاشقانه تری رو دارم تجربه

    می کنم و این باعث شد حتی نسبت به کسانی

    که در کنارشان زندگی کرده بودم و به نوعی دلخوری هایی هم داشتم ذهنم رو عادت دادم که

    نسبت ه اونها هم مثبت اندیش شود و اینکه اونها

    با رفتارهایشان مثلا باعث شدند من خودکفا شوم

    و همیشه در جامعه و جاهایی که کار می کردم قوی و مقتدر باشم و به قولی خودم‌ گلیمم رو از آب

    بیرون‌بِکشم که امروز در زندگیم موفق تر عمل کنم،

    خودم‌اونی نباشم که رفتاری از گذشته که به من آسیب زده رو تقلید کرده و امروز نسبت به دیگران به‌نمایش می گذارد بلکه سعی کردم‌ آرام آرام همین طور که در این‌مسیر قدم بر می دارم و آگاهی کسب می کنم از خداوند برای برخی رفتارهایم هدایت بخواهم آخ چقدر زود عصبانی

    می شدم اما به لطف خداوند و این‌مسیر رویایی

    اصلا یادم‌رفته عصبانیت چطوری هست و این همان آرامش و احساس عالی هست که همیشه

    دلم‌می خواست داشته باشم‌چون سرمایه های

    بی نظیری هستند و من توانستم از خیلی رفتارها

    خودم را نجات دهم و دیگر آگاهانه رفتار کنم و

    امروز خداروشکر می کنم از کسی گلایه ای ندارم

    هر چه بوده می بایست بوده و از خودم هم همین طور و با پذیرش خودم و دیگران توانستم حق انتخاب زیباتر زندگی کردن را به خودم بدهم و

    خصلت های خوب را جایگزین‌کنم تا خودم شادی و حس خوب رو تجربه کنم وبازتاب آن را به دنیای زیبای دوروبرم هدیه بدهم واقعا چقدر برای خودمان لذّت بخش است که دیگر از دید مثبت به همه چیز نگاه می کنیم و به تاروپود وجودمان کمک شایانی می کنیم که خود را غرق در آرامش ،احساس عالی و شکرگزاری ببیند و در سلامتی

    جسم وجان و روح و روان مان هم

    تأثیر گذار می باشد .

    گذشته را با تمام خاطراتش با عشق

    به گذشته می سپارم و از درس هایش برای رشد وپیشرفتم تا جبرانی باشد در پیشگاه پروردگارم

    و امروز آگاهانه تمام‌تمرکزم را بر لحظه زیبای اکنون

    می گذارم تا لحظه آگاهی بشود جزء لاینفک وجودم تا گفتار،رفتارو کردارم را مدیریت کنم مبادا

    که قلب کسی را برنجانم ،

    زمان محدود است، می خواهم کسانی که کنارم هستند عشق را به یادگار از من داشته باشند

    می خواهم شتاب کنم در گفتن دوستت دارم ها،

    می خواهم فقط در انسان ها ،مثبت هایشان را

    در ذهنم تداعی کنم و به نظاره بنشینم و چقدر

    خودم را رها و سبکبال می بینم

    دیگر نه قضاوتی ،نه کنترلی و نه …..

    فقط چون کائنات عشق دادن و عشق دادن

    را می آموزم و از خداوندی که خود منبع عشق است و من هم از او هستم پس می توان هرروز و هرلحظه با این دیدگاه در جنت المأوی زندگی کرد

    و لذّت برد …..

    در پناه خداوندمهربانم هرنفس شاد، سلامت، ثروتمند، سعادتمند، موفق و عالی باشید و بدرخشید، عاشقتونم.

    خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت

    متشکرم متشکرم متشکرم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 43 رای:
    • -
      سحر مهدویفر گفته:
      مدت عضویت: 3392 روز

      سلام به خواهر گلم خانوم مهدویفر عزیز

      وقتی دیدم هم فامیلی هستیم بسی زیادی خوشحال شدم و بیشتر ترغیب شدم به خوندن کامنت زیباتون … آفرین به شما به رشدو تغییری که داشتید به اینکه هدایت شدید به این مسیر الهیی.. از خدا براتون بهترین هارو خواستارم

      امیدوارم هرکجا که هستید

      شاد سالم ثروتمند و سعادتمند در دنیا و آخرت باشید خدانگهدار

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
      • -
        مریم مهدوی فر گفته:
        مدت عضویت: 1174 روز

        از مقاماتِ تَبَتُّل تا فنا

        پایه پایه تا ملاقات خدا

        سلام به روی ماهِ زیبای سحرِعزیزم

        ای جووونم چه هم خانوادگی جالبی ،ممنونم از لطف و مهربونیت و چه سعادتی بالاتر از این که در این‌مسیر زیبا و توحیدی و سراسر رشدوپیشرفت، دست در دست همدیگر و با دلی

        لبریز از ایمان و امید به خداوندِ

        سخاوتمندمان ،هر لحظه مان شده

        زندگی در بهشت آرامش واحساس عالی در کنار استاد بزرگوارمان که چون خورشیدی تابان در این مسیر بهشتی به زندگی مان نور الهی را تاباند تا به منبع اصلی نور و عشق این دنیای زیبا وصل باشیم و آرام‌و متوکل به پیش برویم .

        سحر جانم هر جا هستی زیباست

        و لبریز از عشق است و امیدوارم در پناه خداوندمهربانم هرنفس شاد، سلامت، ثروتمند، سعادتمند، موفق و عالی باشی و بدرخشی عزیزجانم

        خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت

        متشکرم متشکرم متشکرم

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  3. -
    Maryam.saraf گفته:
    مدت عضویت: 2580 روز

    سلام استاد خوبم

    سلام دوستای عزیز هم مسیرم

    استاد خواستم از تجربیات خودم که یک روانشناس هستم بگم …

    من خودم شدیدا مخالف رویکرد هایی هستم که گذشته محور هستند

    من وقتی توی دانشگاه واحدهای درسی داشتم که رویکرد های گذشته محور مثل روان پویشی یا طرحواره درمانی داشتیم شدیدا حالم بد میشد

    یادمه یه بار استادمون گفت یه نفر بیاد میخوام یه تکنیک در مورد درمان گذشته و حل اون احساسات رو روش انجام بدم

    یکی از هم کلاسی های من. رفت با اینکه تمام تجربه هایی که داشت میگفت خوب بودن واتفاقا به قشنگی از کودکیش یاد کرد من خودم سر کلاس رفتم تو کودکی خودم و یادمه یه هفته گلو درد وحشتناک گرفتم تا دوباره سعی کردم فراموش کنم و خارج بشم از اون مدار

    توی روانشناسی رویکرد هایی هستند که بی نظیرن استاد و من همیشه حرفای شما رو که گوش میدم میبینم عین فلان حرفای دانشمند روان شناسیه

    یا عین نکات علمیه

    مثلا رویکرد خود من تئوری انتخاب هست

    شدیدا روی قدرت افراد توی خلق زندگیشون و برداشتن تمرکز از روی گذشته و خود ارزیابیه

    ویلیام گلاسر یه جمله معروف داره میگه:

    گذشته تاثیر غیر قابل انکاری برما داشته است اما همواره مشکلات اکنون ما بخاطر مسائل حل نشده اکنون ماست نه گذشته

    یا مثلا توی روانشناسی مثبت گرا که رویکرد جدیدی هست و شدیدا در مقابل برچسب زدن و نام گذاری افراد بر اساس بیماری های روانی گارد داره میگه:

    انسان ها25تا توانمندی ذاتی دارن اگر کسی دچار مسئله ای یا مشکلی میشه بخاطر عدم استفاده. درست و به اندازه از اون توانمندی های ذاتیشه

    خیلی جالبه استاد فردی بنام مارتین سلیگمن که اتفاقا امریکایی هم هست این رویکرد را وارد دنیای روان شناسی کرده

    عقیدشون اینه که اگر وجود ما یه مزرعه 100هزار هکتاری باشه شاید 1000متر اون دچار مسئله هست و من وقتی روی اون هزار متر توجهمو قفل میکنم از بقیه زمینم غافل میشم و نه تنها این هزار متر درست نمیشه بلکه بقیه زمینم هی به این زمین بی اب وعلف و مشکل دار تبدیل میشه

    و نظرش اینه که من باید انقدر اون قسمتای سالم و سر سبز رو گسترش بدم که سایه اون‌بیافته روی این هزار متر و تاثیرش قابل مشاهده نباشه اصلا

    تکنیک های درمانی که استفاده میکنه هم همشون از جنس توجه به الان و کارایی ها وتوانایی هامونه

    و دقیقا عین صحبت های شما جلسه ای که مربوط به خاطرات گذشته هست با چنتا سوال میاد اون نگاه ازار دهنده ای که طرف به گذشته حل نشدش داره رو تغییر میده و این تغییر نگاه خاطره. را توی ذهنش حل میکنه و اروم میگیره

    و انقد جالبه سه تا تمرین در طول دوره درمان هرروز باید انجام بشه

    یکیش اینه که باید روزانه سه تا اتفاقی که براش احساس یه کم خوبم پیدا کردن رو‌بنویسن و از خودشون بپرسن که چقدر در بوجود اومدن اون اتفاق دخیل بودن

    یکی دیگش اینه که باید ویژگی های افراد مهم‌زندگیشون که بهشون احساس خوبی میده‌رو بنویسن

    و شدیدا با دارو درمانی مخالفه

    میگه دارو ادمو میذاره گوشه رینگ

    یعنی تو‌باور میکنی مشکل داری که داری دارو میخوری و‌بعد میری تو حالت قربانی شدن و افسردگی

    میگه دردناک ترین حس برای انسان که منفعلش میکنه اینه که احساس کنه کنترلی روی زندگیش نداره در حالی که تمام انسان ها در بدترین شرایط هم حداقل دو تا انتخاب دارن که خودشون میتونن انتخاب کنن

    و افراد را پرورش میده تا سوالای خوب از خودشون بپرسن تا به راه خل نزدیک بشن

    و میگم استاد هر انچه گفته میشه من هی یاد شما میافتم

    همزمان یه دوره روان شناسی اسلامی هم رفتم اونم دقیقا همین بود و شدیدا روی سیر در گذشته حساس بود که این کار اصلا برای ایمان فرد‌خوب نیست

    برای همین از هر نظر این قضیه برای من ثابت شدست که هرکسی بره توی گذشته و هی مرور بکنه

    و هی دردشو‌برای خودش تازه بکنه واقعا به جای یک بار تجربه دردناک‌اون اتفاقی که براش افتاده هزاران بار تجربش میکنه که تازه هربارم دردی که میکشه تصاعدی میشه چون ذهن یه چیزایی بهش اضافه میکنه که واقعی نیست اما چون احساس بیشتری بهش میده ارضا کننده نیازهای روان شناختیش میشه و نمیدونه با این کارش داره رسما خودشو نابود میکنه

    من که شخصا هر طور باشه سعی میکنم سمت گذشته نرم

    و یا مثل جلسه 17هم جهت با جریان خدا هرچی لطف خدا بوده را به یاد بیارم

    تمام مراجعای منم دقیقا توی سیکلی میافتن کم کم که میدونن باید از الان و از تغییراتشون و از اقدام هایی که برای خودشون انجام دادن و نتیجه داده با من حرف بزنن

    و‌اگر ببینم فردی اصرار در این داره که تنها راه درمانش سیر در گذشته هست بهش میگم عذرمیخوام رویکرد من این نیست وارجاعش میدم به کسی که پاسخگوی درخواستش باشه

    و تاحالا ندیدم کسی از شخم زدن گذشته درمان بشه

    بعضیا رو‌دیدم که وقتی میفهمن مشکل الانشون بخاطر کدوم مسئله در گذشته هست به پذیرش میرسن و دیگه رها میکنن اونا واقعا حالشون بهتر میشه اما بازهم برمیگردن سر نقطه اول که همون رها کردن بوده و درگیر نشدن با چیزای غیر قابل کنترل و غیر قابل تغییر

    استاد مرسی که این اگاهی رو به صورت جمعی به اشتراک گذاشتین ️️️

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 28 رای:
    • -
      محمدحسین محمدی گفته:
      مدت عضویت: 363 روز

      سلام خانم سعادت عزیز.

      بی نهایت خوشحال شدم از کامنتتون.

      شما روانشناس هستید .

      چه افتخاری نصیب من شده ،که در این سایت یگانه روانشناس آگاه و رشد یافته و یکتا پرستِ درمسیر خداوند تشریف دارن.

      وقتی از تیوری انتخاب و مارتین سیلیکمن نام بردید از عمق جان ذوق کردم.

      آخه من عاشق روانشناسیم.

      سالها قبل از شمال با اتوبوس مسیر 6 ساعته، تا تهران رو طی می کردم و 4 ساعت در کلاسِ دکتر محمدکاظم زاده عزیز،حضور پیدا می کردم و دوباره 6 ساعت بر می گشتم به شهرم.

      در طول مسیر برگشت به ترمینال،اینقدر مست و مدهوشِ صوتهای دکتر بودم که بارها و بارها تو تهران گم می شدم و توی بی آر تی ، نمی دونستم دارم می رم سمت ترمینال یا در جهت خلافش می رم.

      پروفایل هدایتتون به این سایت رو خوندم، با چشمانی اشکبار و سرشار از شوق و تحسین.

      اونجا که در نهایت خیر خواهی همه ی دوستان رو دعوت می کنید به ماندن در این حبل المتین الهی و در رکابِ استاد عباسمنش عزیز، که فرمودید نرید جای دیگه که من رفتم، خبری نیست .

      و اوج پروفایلتون اونجاییه که از درکِ حالِ روحانیتون فرمودید ، خوشا به سعادتتون خانم سعادت.

      حاااالتون، حااالتون ، حاااالتون.

      اون حالی که از وصف ناپذیر بودنش فرمودید.

      خانم سعادت تو اون حاااالتون برام دعا کنید.

      دیشب یه پاسخ نوشتم برای کامنتِ آقای احسان مقدم برای همین فایل ، و قرار بود یه کامنت هم برا همین فایل بنویسم.

      اومدم کامنتها رو بخونم ، که رسیدم به کامنت شما روحم شاد شد، و پروفایلتون رو خوندم اشک ریختم و روحم صیقل خورد و سبک شدم.

      انشالله اون حاااالتون دائمی باشه و از لحظه ، لحظه زندگیتون لذت ببیرید همسفر.

      به خدا می سپارمتون.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  4. -
    لیلی گفته:
    مدت عضویت: 942 روز

    با سلام خدمت استاد گرامی و همه دوستان

    اول از همه باید بگم که شکر خداوند من به مسیری عالی هدایت شدم از یک زندگی جهنم که چند بار اقدام به خودکشی کردم به نور و آرامش

    درآمد 10 برابر شده

    کارم عالی شده کاری که هر روز به فکر تغییر شغل ام بودم الان شده سکوی رشد من

    و رابطه عالی که دارم و هر روز خدارو شاکرم بخاطرش

    رابطه عالی که الان با پدر و مادرم دارم

    بهترین دوستانی که هدایت شدم بهشون

    ولی در گذشته من مسیرم رو گم کرده بودم روابط متعددی داشتم که هر کدوم بعد یکی دوبار رابطه منو میزاشتن کنار

    بعد دوره احساس لیاقت دوره 12 قدم و کار کردن روی خودم و صد البته توبه از مسیری که داشتم از حال بدی که داشتم هدایت شدم به یک رابطه عالی و سرشار از عشق و دوس داشتن بعد یه مدت و بین صبحت هامون بهم گفتن داشتن روابط متعدد خط قرمز من هست و هیچ وقت نمیتونم ببخش ام اگه طرف مقابل ام اینوطری بوده باشه

    از اون روز حالم خوب نیست هر روز ذهن ام مشغول هست که اگه بفهمه چی

    و الان مجبورم چند وقتی رو تو محیطی باشم که تو اون محیط با دو تاشون در رابطه بودم

    ذهن ام مشغول هست واقعا نمیدونم چیکار کنم

    هر چقدر سعی میکنم کانون توجهمو وردارم

    بهش فک نکنم ولی همش استرس دارم دلشوره دارم

    و چون قوانین رو میدونم این بیشتر اذیت ام میکنه که الان که دارم فرکانس میفرستم قطعا اون اتفاق میفته و ترس ام بیشتر و بیشتر میشه

    دوستان ممنون میشم کمک ام کنین

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای:
    • -
      محمدحسین محمدی گفته:
      مدت عضویت: 363 روز

      سلام لیلی عزیز.

      امیدوارم حالت خوب و روحت شاد باشه.

      مهم حاااااالِ افراده.

      حااالی که الان داری و حاااالی که با اون آدم داری.

      پس الانت رو زندگی کن و از زندگیت لذت ببر.

      بدون ترس.

      ترس از آینده و هر ترس دیگه ای.

      ازبین اون همه حرفای عاشقونه که بینتون رد و بدل شده، زوم نکن به اون حرفش که من خط قرمزم فلانه، تمرکز کن به حرفای عاشقونه ای که بینتون رد و بدل شده،، خاطرات زیبایی که اول آشنایتون با هم ساختید، جاهایی که با هم رفتید و خوش گذشته،نکات و صفات مثبت خودش، خودت، و رابطتون.چون،همونطور که خودت می دونی،طبق قانون به هرچی توجه کنی ، بیشتر و بیشتر وارد زندگیت می شه.

      هیچ آدمی در این دنیای خاکی علیه السلام نیست.

      همه ما کارهایی کردیم که بعدها به این نتیجه رسیدیم، که نباید انجام بدیم، ممکنه عصبانیت باشه، ممکنه غیبت باشه، ، ممکنه فک کردن به یه معشوقه باشه و فانتزی های ذهنی ،ممکنه ضایع کردن حق همسایه باشه، حسادت و یا…..

      فقط همین.همین و بس.

      نکته مهم و طلایی که می خوام یادت بمونه:

      تو تا الان هیچ تعهدی به هیچ کس دیگه ای نداشتی که بخوای بابتش به کسی جواب بدی.

      اگه این آدم لیاقتت رو داشت که بخودت تعهد بدی(دقت کن عزیزم، به خودت) که بهش پایبند باشی، پایبند باش.

      شما شجاعتش رو داشتی و از تجربت گفتی.

      فقط دیکته ی نانوشته، غلط نداره.

      همون خدایی که از اون شرایطی که درش بودی و زندگی رو جهنم می دونستی، همون خداااا، همون خداااا، همون خداااا

      همون خدا هدایتت کرده به مسیر سلامت و مسیری که در این مسیر حالت خوبه.

      همون خدااااااا ، به همون خدااااا توکل کن.

      توکل کن به خدا.

      این آدم اگه لیاقتِ سلامتِ الانت رو داشته باشه برات می مونه.

      زیاد بهش دل نبند و بهش نچسب وابستش نشو.

      اگه نموند برات، بدان و آگاه باش،خدا می خواد از اون بهترش رو بهت بده.پس صبور باش.و بدان خدا خیلی دوستت داره.نشونشم اینکه هدایتت کرده به مسیر درستی که همین الان درش هستی.

      شکر گذار نعمتهات باش.(شکر گذار وجود و حضور پدر و مادرت و حال خوبت و میلیون ها نعمت دیگه)

      به سلامتِ خودت و راهی که انتخاب کردی و فک می کنی درسته، پایبند باش.

      اگه اون آدم لایقت باشه می مونه .

      بسپار به خدا .

      هرچی برات اتفاق بیوفته خیرِ.

      مهم سلامت خودت و رضایتِ خودت از خودته.

      انشالله که بهترینها برات اتفاق بیوفته.

      ضمننا در مورد اون دو نفر که فرمودی، اگه الان ببینن مسیرت عوض شده،

      اولا اصلا تو مسیرت قرار نخواهند گرفت، و اگر هم تو مسیرت قرار بگیرند، برخورد و صلابت و سلامت شما و مداری که درش قرار گرفتی باعث می شه، اصلا باهات هم فرکانس نیستند که بخوان باهات حرفی داشته باشن .

      به بقیش فکر نکن.

      بسپار به خودش.

      بسپار به خداوند.

      خدانگهدارت باشه همفرکانسی عزیزم

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  5. -
    امیررضا شاپوری گفته:
    مدت عضویت: 1905 روز

    سلام استاد عزیزم

    سلام بچه ها..

    و اذ تاذن ربکم لئن شکرتم لأزیدنکم

    و هنگامیکه پروردگارتان اعلام کرد:

    اگر سپاسگزار باشید شمارا می افزایم

    استاد همه مسائل زندگی به احساس خوب اتفاقات خوب میرسه…

    باید به همممه چیز از این لنز نگاه کرد.

    من امروز صبح با مزخرف ترین مود ممکن داشتم جلو میرفتم….ولی خب کاری کردین که جرات ادامه دادنشو نداشته باشیم..

    ذهن میتونه توی کشتی تفریحیت در حال چک کردن واریزی هات به تو ثابت کنه که چقدر زندگی ت مزخرفه :)))))

    ما که جای خود داریم

    گفتم امیررضااا

    امکان نداره حالت بد باشه و زندگی بر وفق مرادت پیش بره…. تو که دیدیش تو زندگیت

    رسیدم خونه دفترمو برداشتم و 20 تا نعمت مهم شمردم که بدون اونا واقعا زندگی بی ارزش میشه…

    دیدیم عههه …. چقدر خوشبختم….

    چقدر زندگی جذابی دارم….

    اصلا میدونین چیه..

    اصطلاحات قلمبه سلمبه و روانکاوی و فروید و یونگ و…. رو بیخیال!

    من به هر بهانه ای نمیخوام راه شیطان رو برم

    من نمیخواهم نا سپاس باشم

    من نمیخواهم دستمو تو آتیش کنم…..

    من میخوام سعادت دنیا و آخرت را داشته باشم

    پس میرم ادامه سپاسگزاری هام رو بنویسم…

    والسلام

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
  6. -
    سعیده شهریاری گفته:
    مدت عضویت: 1556 روز

    بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ

    به نام خدا که رحمتش بی‌اندازه است و مهربانی‌اش همیشگی

    وَقَضَىٰ رَبُّکَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِیَّاهُ وَبِالْوَالِدَیْنِ إِحْسَانًا ۚ إِمَّا یَبْلُغَنَّ عِنْدَکَ الْکِبَرَ أَحَدُهُمَا أَوْ کِلَاهُمَا فَلَا تَقُلْ لَهُمَا أُفٍّ وَلَا تَنْهَرْهُمَا وَقُلْ لَهُمَا قَوْلًا کَرِیمًا ﴿٢٣﴾

    و پروردگارت فرمان قاطع داده است که جز او را نپرستید، و به پدر و مادر نیکی کنید؛ هرگاه یکی از آنان یا دو نفرشان در کنارت به پیری رسند به آنان اُف مگوی و بر آنان پرخاش مکن، و به آنان سخنی نرم و شایسته بگو.

    وَاخْفِضْ لَهُمَا جَنَاحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَهِ وَقُلْ رَبِّ ارْحَمْهُمَا کَمَا رَبَّیَانِی صَغِیرًا ﴿٢4﴾

    و برای هر دو از روی مهر و محبت، بال فروتنی فرود آر و بگو: پروردگارا! آنان را به پاس آنکه مرا در کودکی تربیت کردند، مورد رحمت قرار ده.

    رَبُّکُمْ أَعْلَمُ بِمَا فِی نُفُوسِکُمْ ۚ إِنْ تَکُونُوا صَالِحِینَ فَإِنَّهُ کَانَ لِلْأَوَّابِینَ غَفُورًا ﴿٢5﴾

    پروردگارتان به نیّت ها و حالاتی که [نسبت به پدر و مادرتان] در دل های شماست [از خود شما] آگاه تر است، اگر مردم شایسته ای باشید زیرا او نسبت به بازگشت کنندگان بسیار آمرزنده است.

    =====================================

    سلام‌به استاد عزیز و گرانبهای من،استاد عباس منش جان

    سلام به استاد شایسته ی قشنگم با تمام مهربانی هاش

    سلام به بچه های خوب محله ی خدا…یاران پر از نورِ غار حرا

    سلام و‌سلامتی و نور و‌عشق و‌رحمت خالق یکتای بی همتا به قلب سلیم و روح توحیدی عزیزتون

    الهی صدهزارمرتبه شکر برای شروع یک صبح تابستونی دیگه،بنر جدید سایت،عکس فایل با صورت قشنگ استادم و یک پیرهن هاوایی،با کلی آگاهی …یک قلب باز،یک‌روح آرام،چشمانی که میبینه،گوش هایی که میشنوه،دستانی که مینویسه،میلیارد ها سلولِ سلامت بدنم که در لحظه دارند کار میکنند،یک آسمونی آبی با ابرهای پنبه ای،یک قهوه ی کافئین بالا و نوری که در قلبم اجازه ی صلات صادر کرده….

    خدایا شکرت که باز هم آنلاین و آن تایم،سر کلاس استاد تونستم حاضری بزنم و‌ از نور‌و‌عشق و آگاهی بنویسم چون میدونم،منم که به این صلات ها،نوشتن ها،تکرار و‌ تمرین قانون و گذاشتن ردپاهای توحیدی نیازمندم.

    یک تشکر دیگه هم سهم خانم جهانگیری عزیز که از مدت ها قبل با ایمیلم پیگیر کامنت هاشون هستم و‌ همیشه از تجربیاتشون درس های خیلی خوبی گرفتم.

    استاد عزیز و مهربان و‌کار درست من

    من قبل از آشنایی با قانون و توحید و‌آموزش های شما،به شدت در موضع قربانی بودن و عدم مسئولیت پذیری در زندگی بودم و به شدت انگشت اشاره م سمت خانواده ی عزیزم بود که به هزاران دلیل،باعث‌شدند من انسان موفقی نباشم!!!

    خب خروجی این باور محدود کننده هم که کاملا هماهنگ با افکار و کانون توجهم بود و من مدار به مدار از چاله به چاه های عمیق تر فرو میرفتم….

    تا اینکه بالاخره از فشار چک و‌لگد های جهان تسلیم شدم و خداوند از‌ رحمت خودش من رو هدایت کرد به سمت شما و‌آموزش های الهیتون…

    ازونجا که بارها از گذشته م نوشتم،فقط لینک اولین تاپ کامنتم در فایل (تمرکز بر آنچه میتوانم بهبود ببخشم) رو اینجا اتچ میکنم،چون خود اون فایل جزو فایل هایی هست که همیشه بهش گوش میدم و‌هم با خوندن ردپای خودم بسیار درس میگیرم و در هر مرحله از رشد در زندگیم به کنترل کانون توجه م و‌مسئولیت پذیریم در هر برهه از زندگیم بسیار کمک کرده…

    ‏https://abasmanesh.com/fa/concentrate-on-whatever-can-improve/comment-page-8/#comment-994428

    استاد عزیزم،با اینکه من سعی کرده بودم کانون توجهم رو‌ از روی ناخواسته ها بردارم،ولی انگار همیشه یک سنگینی همراه من بود که در هر چالشی که بهش برمیخوردم اون سنگینی ها میخواست خودش رو به منصه ی ظهور برسونه و اتفاقات گذشته رو به یادم بیاره و بقیه رو مقصر چالش های زندگیم بدونه…

    با اینکه مدت ها بود که من در صلح و آرامش با خانواده م بودم،انگار هنوز به مرحله ی پذیرش و بخشش واقعی نرسیده بودم و همین باعث میشد من هزاران هزار خوبی که پدر و مادر عزیزم در حق من و زندگی من داشتن رو نتونم ببینم،درواقع به قول شما در جلسه 11 کشف قوانین در مدار دیدنشون نباشم…

    یکی از راه هایی که باعث شد من ازون مدار دربیام و‌رشد کنم و چشمِ دلم به دیدن خوبی ها و زیبایی ها و‌مهر ومحبت بی دریغ پدر و‌مادرم بینا بشه،این بود که بیام یک سری از اخلاق ها و ویژگی هاشون رو‌برای خودم منطقی کنم…

    مثلا درمورد پدرم که بسیار انسان درونگرا،ساکت،با دیسیپلین بالا هستند و نمیتونند احساساتشون رو بیان کنن،خداوند هدایتم کرد که یک نگاه گذرا به رفتار پدربزرگ مرحوم و مادر بزرگم داشته باشم…

    خب متوجه شدم که پدربزرگم در طول زندگیش بیشتر عشق و‌محبتش رو نثار تنها دخترش کرده بود که اسم مادر خودش که در کودکی از دست داده بود رو،روی عمه جان گذاشته بود…

    شدت این محبت،عشق،حمایتگری به حدی بود که عمه ی من که در زمان حیات پدرش مثل ملکه ها زندگی میکرد،بعد از فوت پدربزرگم به شدت شکست و دیگه نتونست خودشو پیدا کنه…و توی این ده سال چنان بلاهایی فکری و جسمی رو با عدم کنترل احساساتش به زندگیش دعوت کرده که هیچ ربطی به اون دختری که مثل ملکه ها زندگی میکرد نداره…

    ازون طرف به رفتار مادربزرگم دقت کردم‌ دیدم ایشون در حال حاضر در سن70 سالگی،در یک خونه ی 200 متری تنها زندگی میکنه،به صورت روتین برای هیچ وعده ی غذایی به طبقه ی پایین که خونه ی پدریمه نمیاد،عاشق تنهاییشه،نه علاقه داره جایی بره،نه از شلوغی و مهمونی خوشش میاد،خودش میگه که من اصلا نمیتونم احساساتم رو نشون بدم و اینجوری راحت ترم…

    خب با واکاوی شخصیت پدربزرگ و‌ مادربزرگم،کاملا رفتارهای پدرم برام منطقی شد،دیدم ایشون توی این محیط بزرگ شده و این شخصیت درونگرا و احساسی نبودن،این سکوت و دیسیپلن رو از جامعه ی اطرافش کسب کرده…مخصوصا که 30 سال مدیر و معاون مدارس پسرانه بوده و این محیط کاری مزید بر علت شده که این شخصیت در ایشون موندگار تر بشه…

    به محض اینکه رفتارهاشون برام منطقی شد،خیلی از مقاومت عای ذهنی‌من از بین رفت و با از بین رفتن مقاومت های ذهنی من،چشمم به دیدن خوبی ها و‌ مهربونی های پدرم بینا شد…

    و‌ با مرور اتفاقات خوب بچگی‌تا بزرگسالی،انقدر حالم خوب شد و انقدر به یادم اومد که پدرم چه جاهایی در سکوتی سرشار از عشق ومحبت با تموم وجودش از من حمایت کرده که هربار بهشون فکر میکنم چشمام خیس اشک میشه و میگم خدایا منو ببخش که مدت ها درگمراهی آشکار بودم….

    و استاد میخوام‌ازین نتیجه تمرکز بر نکات مثبت پدرم و معجزات بعدش براتون بنویسم…

    @@@@@

    اولین نتیجه دقیقا بعد از جلسه 7 دوره ی هم جهت با جریان خداوند و‌ باور فراوانی اتفاق افتاد…

    در کنار تموم هزینه هایی که همیشه پدرجان متقبل میشد،دقیقا بعد از اتمام اون جلسه،زمانی که شما گفته بودید من مطمئنم تنها با شنیدن این صحبت ها،یک سری درآمدهای جدید براتون ایجاد میشه…پدرم به حسابم یک پول خوبی واریز کرد و گفتن این پول ازین به بعد هر ماه به حسابت واریز میشه:)ضمن اینکه از مرداد ماه تورم رو‌هم در نظر گرفتن،یک میلیون دیگه بهش اضافه کردن:)

    @@@@@

    نتیجه ی دوم اردیبهشت ماه اتفاق افتاد که من مدام صدایی رو میشنیدم که بهم میگفت(پدر تو از هدایت شدگان است.)

    اولش فکر میکردم توهمات ذهنمه،تا اینکه روز معلم شد و من صدای قلبم رو بلند میشنیدم که بهم میگفت در کنار هدیه ای که به پدرت میدی،برو کتاب (جاناتان مرغ دریایی) رو براش بخر و این آیه رو صفحه ی اول‌کتاب بنویس و بهش هدیه بده…و‌دیگه هیچ کار دیگه ای نکن.

    الَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ ۚ أُولَٰئِکَ الَّذِینَ هَدَاهُمُ اللَّهُ ۖ وَأُولَٰئِکَ هُمْ أُولُو الْأَلْبَابِ(18 الزمر)

    آنان که سخن را می شنوند و از بهترینش پیروی می کنند، اینانند کسانی که خدا هدایتشان کرده، و اینان همان خردمندانند.

    @@@@

    نتیجه ی سوم تو تیرماه اتفاق افتاد…پدر و مادرم میخواستن بعد از مدت ها بیان خونه ی شخصی من، و‌زمانی که من داشتم خونه و‌میزم رو مرتب میکردم،دیدم کتاب شما به اسم(چگونه فکر خدا را بخوانیم) که از قبل برای خودم پرینت گرفته بودم،روی میزمه،با خودم گفتم اینو برش دارم بهتره،ممکنه خود اسم این کتاب برای پدر و‌مادرم عجیب و‌غریب باشه و ناخواسته باعث‌تنش بین ما بشه…

    استاد میدونم که باورتون میشه دارم از چی صحبت میکنم،به خدا قسم تا رفتم کتاب رو بردارم،انگار کتاب شده بود 50 کیلو!!! انقدر برام سنگین بود.قلبم مدام فریاد میزد برش ندار،برش ندار،برش ندار… ذهنم میگفت دیوونه ای؟!دنبال دردسر میگردی؟!

    در این جدال ذهن و قلبم که به صورت واضح صداشون رو میشنیدم،من واقعا موفق نشدم که کتاب رو از روی میز بردارم و گذاشتم همونجا بمونه…

    والله اکبر….

    فردا صبح دیدم بابام عینکشو‌زده و‌کتاب رو برداشته و‌داره میخونه…نه خوندن ساده…یک صفحه میخونه و بعد میره توی فکر …

    همون موقع تموم ترس های عالم ریخت توی قلبم،همه ش ذهنم میگفت ببین،برش نداشتی،الان بابا یک چیزی بهت میگه،الان یک‌بحثی پیش میاد،الان مواخذه میشی…

    چندتا نفس عمیق کشیدم و با خودم زمزمه کردم،من از هیچکس نمیترسم،من از هیچکس نمیترسم…خدا گفت کتاب رو‌ برندار…و من تسلیمم.

    تو همون حال و‌ هوا پناه آوردم به رفیق همیشگیم قرآن جان…و خداوند به زیبایی هرچه تمام تر با سوره ی فتح پاسخ داد…

    إِنَّا فَتَحْنَا لَکَ فَتْحًا مُبِینًا

    به راستی ما برای تو پیروزی آشکاری فراهم آوردیم؛

    @@@@

    نتیجه ی چهارم

    تو ماشین در کنار پدرم تو جاده بودم،ماه زیبایی جلوی چشمام بود و من رو غرق زیبایی های خودش کرده بود…یک احساس عجیبی از آرامش همه ی وجودم رو گرفته بود و در همون آرامش الهی غرق در تجسماتم بودم که برای پدرم یک ماشین جدید و با کیفیت خریدم و اون تصویری که بابا داره تو اون ماشین رانندگی میکنه رو جلوی چشمام میدیدم که شاهد از غیب رسید و برام پیغام الهی آورد….دقیقا همون لحظه ای که من در هماهنگ ترین حالت ذهن و روحم بودم…

    کلیت اون پیغام الهی از خواب رفیقم این بود که گفته شد بود آیه ی 25 اسرا ارتباط داره با چیزی که تو صفحه ی 8 دفتر آل عمرانت نوشتی…

    سر ازپا نمیشناختم تا برسم خونه و ببینم چی توی دفترم نوشتم…

    و باز هم الله اکبر…

    صفحه ی 8 دفترم با این جمله از نکات تفسیر آیه ی 9 آل عمران شروع بود:

    منشا خلف وعده،غفلت،عجز،ترس،جهل و یا پشیمانی است که هیچ کدام از این ها در ذات مقدس الهی راه ندارد.

    @@@@@

    نتیجه ی پنجم

    دو سه روز بعد…باز هم تو ماشین بودیم و بعد از یک روز عالی با خانواده به سمت خونه برمیگشتیم و گوشی پدرم به ضبط ماشین وصل بود که یکدفعه صدای شما تو ماشین پخش شد که داشتید درمورد قانون سلامتی صحبت میکردید:) واااای استاد باید قیافه ی من رو میدید،ازون خنده دار تر چهره ی مادر و مادربزرگم که چشماشون اندازه‌ ی کاسه نعلبکی شده بود و هردوشون برگشتن سمت من و گفتن مگه گوشی تو به ضبط وصله :) منم فقط با لبخند،شونه بالا انداختم و گفتم نه…و خیره شدم به تصویر زیبای غروب خورشید و تو قلبم دور سر خدا گشتن…

    @@@@@

    و نتیجه پربرکت شیشم…

    ده روزی هست که متوجه شدم یک ماهه که پدرم عضو سایت بهشتی شده و دانشجوی مسیر عشق و نور و آزادی….

    و این نتیجه برای من مثل‌باز شدن دریا برای موسی،بسیار بزرگ و‌باور نکردنی وپر از معجزه بود…

    که چطور خداوند در سکوتی سرشار از نور در حال چیدمان جزئیات خلق یک معجزه بود…

    و صدای قلبی که از چند ماه قبل نوید رسیدن این معجزه رو داده بود….: پدر تو از هدایت شدگان است…

    وَلِکُلٍّ دَرَجَاتٌ مِمَّا عَمِلُوا ۚ وَمَا رَبُّکَ بِغَافِلٍ عَمَّا یَعْمَلُونَ(132 انعام)

    و هر کس (از بندگان) به عملی که کرده رتبه خواهد یافت، و خدای تو از عمل هیچ کس غافل نخواهد بود.

    وَمَا رَبُّکَ بِغَافِلٍ عَمَّا یَعْمَلُونَ…

    وَمَا رَبُّکَ بِغَافِلٍ عَمَّا یَعْمَلُونَ…

    وَمَا رَبُّکَ بِغَافِلٍ عَمَّا یَعْمَلُونَ…

    خدا رو‌صدهزار مرتبه شکر برای داشتن خدایی که همیشه آگاهه،همیشه همراهه،همیشه مراقبه،هرگز نمیمیره،هرگز خطا نمیکنه،هرگز اشتباه نمیکنه،هرگز گمراه نمیشه،هرگز غافل نمیشه،فراموشی نمیگیره،خدایی که مارو میبینه…مارو میشنوه…مارو درک میکنه…مارو قضاوت نمیکنه…از خدایی کردن خسته نمیشه،وعده ی سرخرمن نمیده،حرفش حرف حسابه،به عهدش وفاداره،احساساتی نمیشه،عصبانی نمیشه،لجبازی نمیکنه،جهنمش کوچیک و‌دوره،بهشتش بزرگ و‌نزدیکه،همیشه رحمتش به عدالتش پیشی گرفته،همواره در حال‌ گسترش جهانه،نعمت هاش به شماره نمیاد،بی نهایت وهابه‌،بی‌دریغ میبخشه و ازین بخشیدن لذت میبره…خدایی که به وسعت کهکشان ها عظیم و بی انتهاست ولی با همه ی این عظمتش…بین قلب و سینه ی آدمی حائل میشه و از رگ گردن به همه ی ما نزدیکتره…

    استاد جان،باز هم صمیمانه از شما برای یک فایل پر ازآگاهی دیگه که سخاوتمندانه در اختیار ما گذاشتید،سپاسگزارم…

    به امید دیدار روی ماهتون در بهترین زمان و‌مکان…

    قلبِ فراوانِ فراوانِ فراوان

    رَبَّنَا إِنَّنَا سَمِعْنَا مُنَادِیًا یُنَادِی لِلْإِیمَانِ أَنْ آمِنُوا بِرَبِّکُمْ فَآمَنَّا ۚ رَبَّنَا فَاغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا وَکَفِّرْ عَنَّا سَیِّئَاتِنَا وَتَوَفَّنَا مَعَ الْأَبْرَارِ (193 آل عمران)

    پروردگارا! بی تردید ما [صدای] ندا دهنده ای را شنیدیم [که مردم را] به ایمان فرا می خواند که به پروردگارتان ایمان آورید. پس ما ایمان آوردیم. پروردگارا! گناهان ما را بیامرز، و بدی هایمان را از ما محو کن، و ما را در زمره نیکوکاران بمیران.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 342 رای:
    • -
      نسیم زمانی گفته:
      مدت عضویت: 1885 روز

      سعیده ی عزیزم سعیده ی هدایت شده سعیده ی نظر کرده ی خدا:) که البته به قول استاد این “عنایت” خدا همینجوری الکی و اتفاقی نیست، و به خاطر تلاش و قدم برداشتن ها و لیاقت و استحقاق و مدار و فرکانس خود شخصه:)

      سلام و صد سلام به سعیده ی مدار بالای دوس داشتنی

      الان سرکار کامنتت رو خوندم، و به قدری لذت بردم که خدا میدونه:) یه احساس شعف دلنشین، احساس غرق شدن تو کامنتت، و حس کردن و مزه مزه کردنِ لحظات و احساساتی که بیان کرده بودی … و شاید بهتر بخوام بگم احساس هم جهت شدن با جریان خداوند بهم دست داد:)

      چقدر خوبه که اینا رو مینویسی، و چقدر خوب مینویسی

      تجربه هات رو، نتیجه هات رو، یه جورایی آموزه های استاد رو یادآوری و تاکید و تثبیت میکنه… شاهد میاره براش، که پس میشود

      من خداروشکر تو زمینه ی تلاش نکردن برای آوردن دیگران تو این مسیر در مورد عزیز دلم تقریبا خوب دارم کار میکنم و خوشحالم از این بابت، یه جورایی هروقت حرف میره به این سمتا، یه نیرویی خیلی با آرامش جلومو میگیره از اینکه بخوام حرفی از آموزه های استاد بزنم

      ولی همیشه هم یه desire و آرزوی گاهی با حسرت طوری تو دلم هست، انگار اون ذهن نجواگر میخواد بگه همچین چیزی هیچوقت اتفاق نمیفته، با اینکه فلان روز فلان چیزو گفت که یه جورایی در راستای همین افکار و آموزه های ماست، با اینکه کلا اهل ناله و گله و شکایت کردن نیست خداروشکر، با اینکه در مورد شیوه ی تغذیه خود به خود یه کم شبیه قانون سلامتی هست دایتش و کلا نون و برنج و ماکارونی و اینچیزا جزو برنامه ی غذایی روتینش نیست… ولی تا یه حرفِ یه کمی مخالفی میزنه، نظر یه کمی مخالفی بیان میکنه، از لحاظ کنترل ذهن برای بحث نکردن و اینکه اصلا سعی نکنم بخوام قانعش کنم یا نظرشو عوض کنم، بیشتر وقتا خیلی خوب عمل میکنم، اما از لحاظ کنترل ذهن به این شکل که وقتی من درست رو خودم کار کنم و به آموزه ها عمل کنم خود به خود اطرافیانم هم تغییر میکنن.. اینو خیلی توش خوب نیستم، و اون لحظه یه حس ناراحتی و یه کوچولو شبیه حسرت طوری برای یه لحظه تو ذهنم میاد…

      یا در مورد بابام، اگه بخوام به عضویت بابام تو سایت فکر کنم بیشتر تمرکزم میره رو اینکه وای اونوقت خیلی چیزا رو نباید بنویسم و همون بحثِ به قول خودت «پلیس فتا» D:

      ولی این کامنتت خیییلی بهم حس خوب و باور پذیری بیشتری داد در این زمینه ها:)

      بازم ازت یه دنیا ممنونم

      بوس به کله ت دوست قشنگم

      پیش به سوی مدارهای بالاتر

      به قول کارتون Toy Story :

      To infinity and beyond:)

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 53 رای:
      • -
        سعیده شهریاری گفته:
        مدت عضویت: 1556 روز

        بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ

        به نام خدا که رحمتش بی‌اندازه است و مهربانی‌اش همیشگی

        مَا یَفْتَحِ اللَّهُ لِلنَّاسِ مِنْ رَحْمَهٍ فَلَا مُمْسِکَ لَهَا ۖ وَمَا یُمْسِکْ فَلَا مُرْسِلَ لَهُ مِنْ بَعْدِهِ ۚ وَهُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ ﴿٢فاطر﴾

        چون خدا رحمتی را برای مردم بگشاید، بازدارنده‌ای برای آن نیست، و چون باز دارد، بعد از او فرستنده ای برایش وجود ندارد، و او توانای شکست ناپذیر و حکیماست.

        =====================================

        سلاااام به نسیم عزیز و‌مهربونم

        صبح جمعه ی قشنگم،با دریافت یک تلگراف نورانی از کانادا،قشنگتر شد…

        همچین آخیییش اللهم آخیییش…

        ممنونم ازت که برام نوشتی،خط به خط کامنتت پر از عشق بود…

        به امید دیدن هرچه زودتر اکانت آقای زمانی تو سایت ؛)

        میدونم که میدونی خیلی خیلی بهتر از من،ولی دوست دارم اینجا این 3 تا جمله ی جادویی و‌الهی رو که یک‌روز که خیلی حالم خوب بود، از سمت خدا برام اومد اینجا بنویسم،خودم دلم براشون تنگ شده بود:

        @معجزه اتفاق میفته.

        @مهم ترین درس زندگی،رها بودنه.

        @هیچ کس در راه نمیمونه!

        یک چیز دیگه بگم درمورد نقطه نظر خودم؟!نمیگم اصلا…ولی تقریبا نگرانی خاصی برای حضور پدرم توی سایت ندارم…با اینکه خیلی از مسائل خصوصیم رو که حتی نزدیکترین افراد در زندگیم بهم نمیدونن رو اینجا تو ردپاهام نوشتم،ولی هیچ نگرانی بابت اینکه حالا باید چی کار کنم ندارم،میدونی چرا؟!

        چون میدونم خداوند مراقب همه چیزه و اگر لازم باشه چیزی از چشم کسی پنهون بمونه،خداوند این کارو برام انجام میده…مثل عهدنامه ی کعبه که توسط موریانه ها خورده شد الا به نام‌خداش…

        یا مثلا اون آیه تو ال عمران که میگه ما جمعیت مسلمانان رو تو چشم کافران،2 برابر نشون دادیم که بترسن…

        میدونی نسیم جانم؟!خداوند با دقت بی نظیری همه چیز رو هماهنگ میکنه…اگر ما اجازه بدیم،رها باشیم و خودمون رو در آغوشش رها کنیم…

        راستی با شناختی که من از شما و‌فرکانس های خالص توحیدیتون دارم…مطمئنم به زودی عزیزدلتون هم خودش،خود به خود با شما همگام تر میشه… به قول استاد در جلسه 2 هم جهت با جریان خداوند،فقط کافیه ما مقاومت هامون رو نسبت به پذیرش آدم ها به هر شکلی که هستند کم کنیم…مابقی کارهارو خداجون انجام میده :)

        میگم…

        من خیلی دوستون دارماااا،شما معجزه های زندگی قشنگ من هستید،نور هایی که از سمت خداوند وارد زندگیم شدن تا همیشه یادم بمونه،هر چی دارم از آن خداونده….

        با عشق و‌روشنی قلبم برات نوشتم…

        الهی که به دل روشن قشنگت بشینه…

        به امید دیدار روی ماهت در بهترین زمان و‌مکان

        قلبِ فراوانِ فراوانِ فراوان

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 60 رای:
        • -
          نسیم زمانی گفته:
          مدت عضویت: 1885 روز

          ای جانم مرسی سعیده جان

          چه جواب قشنگی، چقدر پیام از جانب خدا بهم رسوندی:)

          مرسی برای اون سه تا جمله ی جادویی، خیییلی به دلم نشست… مینویسم میزنم به دیوارِ نوشته هام:)

          و همچنین مرسی از یادآوریِ توکل، قدرت خدا، سپردن کارها به خدا و اطمینان و دیگر هیچ:)

          دوست دارم یه عالمه دوست قشنگم

          میانگین امتیاز به دیدگاه بین 28 رای:
        • -
          نگین نگین گفته:
          مدت عضویت: 2395 روز

          سلام به سعیده خانم عزیز

          چقــــدر جالب و قشنگ گفتید، خداییکه کاری کرد عهدنامه توسط موریانه خورده بشه همون خدا پیامهایی رو که من نمیخوام دیده بشه، از دید شخصی پنهان میکنه، تو کامنت خانم نسیم زمانی خوندم دوست ندارن بعضی کامنتهاشون رو کسی بخونه، این دقیــــــقا تو ذهن من هم هست من دلم میخواد یکی از افراد زندگیم وارد سایت و این آگاهیها بشه اما از طرفی میترسم برخی پیامهام رو بخونه و من دیگه راحت نتونم ذهنم رو خالی کنم، من حتی ترس از نوشتن توی دفترم دارم که یه موقع بقیه نخونن!! یادمه یکی از بچه های سایت گفت خب بقیه بخونن مگه چیه؟ ترس از مسخره شدن توسط دیگران تو ذهنم اومد، باید این ترس و مهم بودن نظر دیگران رو از بین ببرم، اما این ایده که خدا خودش اون پیامها رو پنهان میکنه بسیار برام آرامش بخشتر بود، سپاس از خانم نسیم زمانی برای بیان کردن موردی که تو ذهنشون بود و از شما برای جواب فوق العاده و مفیدی که دادید.

          میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
    • -
      علی بردبار گفته:
      مدت عضویت: 2130 روز

      سلام به سعیده ی سعیده و بابای گرامیش!

      میگما! آقوی شهریاری، کاکو، من یه عرضی خدمت شومو داشتم.

      اول که خیر مقدم! مشرف فرمودید!

      من خدمت شومو یه کمی غبطه دارم! یه کمی که نه ! خیلی زیاد!

      ایجور که ای دخترت بابام بابام میکنه، منم دلوم کشیده دختر قشنگم منو همینجوری صدا کنه، همیجوری یاد کنه.

      دیگه ایکه خیلی واضحه که خیلی آدم مشتی ای هستی که خدا همچی دختر خوبی بهت عطا کرده.

      همی! فقط دعام کن، مشتی! خیلی سوزوم شد( حسودی فرمودم به ساحت شما) و واضحه که از یه آدم حسابی همچی دختر کاردرستی به عرصه میرسه!

      باقی بقای جفتتون!

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 48 رای:
      • -
        سعیده شهریاری گفته:
        مدت عضویت: 1556 روز

        سلووووم آقوی بردبار :)))

        وای که چقدر شما خوووب مینویسید،یعنی اگر‌من یک روزی بیام شیراز و شما و‌خانواده ی قشنگتون رو پیدا نکنم و باهاتون ملاقات نداشته باشم،خدااااوکیلی از ستمکاران خوااااهم بوووود:))))

        یک چیز بگم با 2 تا هدف؟!من فکر نکنم آقوی شهریاری هنوز به مدار کامنت خوندن رسیده باشه:)))

        انشالله هروقت رسید و این کامنت هارو خوند،لبخندشو ببینم با اون چال لپش که خیلی دوسش دارم:)))

        دو اینکه یکم بیشتر برای خودتون نوشابه باز کنید که در مداری هستید که هم کامنت میخونید و هم مینویسید…

        میدونید داداش؟!هر فعالیتی توی این غار حرا،به منزله ی وصل شدن به نوره…

        اینو ازِ من سعیده که هزاران معجزه ازین سایت به زندگیش وارد شده بپذیرید و امروز یک هدیه برای خودتون اختصاص بدید،هرچی که شد…حتی شده نیم ساعت استراحت اختصاصی به اسم هدیه ای برای خودم به پاس کنترل ذهن و تقوایی که دارم:)

        خلاصه که خیییلی دمتون گرمه آقوی بردبار…

        به امید دیدارتون در بهترین زمان و‌مکان…

        قلبِ فراوانِ فراوانِ فراوان

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 40 رای:
        • -
          علی بردبار گفته:
          مدت عضویت: 2130 روز

          سلام سعیده کاکو

          مهر و محبت سرکار، مستدام!

          ممنونتم. عجب روش کاربردی خوبی!

          از بس خودوم رو دست کم گرفتم، علی بردبار کم کم داره از دستوم شاکی میشه!

          عامو، از صب تا شب… هیچ چی! میخواسم بگم خیلی هم کارم درسه.

          اتفاقا هرچی تو بگی راجع به معجزات این سایت، صد در صد قبول میکنم. این، یکی از معدود تخصصهای زیاد شماست! به لطف این وبسایت، حالو هم جی کی رولینگ هسی، هم فلورانس نایتینگل هسی و هم تو بیزنس تو جزیره ، خبره شدی! دس مریزاد.

          اگه جرات داری، بیو شیراز و ما رو خبر نکن! حالو خود دانی!

          نیکا نیلا و بابا رو ببوس.

          میانگین امتیاز به دیدگاه بین 14 رای:
    • -
      فاطمه تقی زاده گفته:
      مدت عضویت: 2583 روز

      به نام خداوند بخشنده مهربانم هرآنچه دارم ازآن تودارم

      سلام آبجی سعیده جانم خوبی

      وای خدای من آبجی سعیده نمیدونی چقدر خوشحال شدم از خبر خوشی که تو کامنتت خوندم چقدر لذت بردم وتحسین کردم هم خودت رو هم پدر بزرگوارت

      سپاسگزارم که نوشتی ومارو هم در شادی‌های خودت شریک کردی

      انشاالله لحظه لحظه شاهد شادی‌ها ولذتها ومعجزات زندگیت باشیم.

      سپاسگزار خداوندم که لحظه ای از بنده هاش غافل نمیشه.

      آبجی سعید جانم یکی از معجزات کامنتت اینه که باعث شدبهم یادآوری بشه و دلم قرص ومحکم تر بشه که خداوند خودش حواسش به بنده هاش هستش وبه وقتش که آمادگیش رو داشته باشن،هدایتشون میکنه و اگه یه کوچولو نگران همسر وفرزندانم بودم هم دیگه نباشم وبسپارم شون به خدا.

      《برات آرزوی بهترینها رو دارم.》

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 36 رای:
      • -
        سعیده شهریاری گفته:
        مدت عضویت: 1556 روز

        سلااااام به قشنگترین نونوای دنیا،با مهارت خیاطی بی نظیر…

        خبرداری که همیشه کامنتات رو میخونم و پیگیر دونه به دونه موفقیت هات هستم؟؟؟

        انقدر دوستت دارم که خدا میدونه…میدونی؟!یک وقتایی آدم ها یک فرکانس و نوری همراه خودشون دارند که از همون روز اول که باهاشون آشنا شدی به دلت میشینند…و شما ازون دسته بندگان ناب خدایی…

        راستی چند وقت پیش تو دوازده قدم برام یک نقطه ی آبی پربرکت فرستادی که دقیقا مثل پرتاب یک تیر به سبک ومارمیت اذ رمیت ولکن الله رمی بود…در بهترین زمان به دستم رسید و هدایتش مسیرم رو رگلاژ کرد….

        خلاااصه که دم شماااا خیییلی گرمه….

        به امید شنیدن موفقیت های بیشتر و بیشترت…

        در پناه نور الله مهربانم میسپارمت.

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 25 رای:
        • -
          فاطمه تقی زاده گفته:
          مدت عضویت: 2583 روز

          به نام خداوند بخشنده مهربانم

          سلام آبجی سعید جانم خوبی

          امشب وقتی داشتم کامنت شما وآبجی فاطمه رو میخوندم متوجه شدم که تولدتونه

          تولدت مبارک عزیزم انشاالله هرلحظه شاهد رشد وپیشرفتت باشم

          آبجی سعیده جانم از روزی که این کامنت پر برکت رو برام فرستادی

          منتظر ماندم تا وقتش برسه وبرات پاسخ بفرستم که خداروشکر امشب زمانش رسید که بهت بگم منم ازاعماق وجودم دوست دارم وبهت افتخار میکنم

          وسپاسگزارم بخاطر قلب پاک ومهربونت وسپاسگزارم بخاطر رشد پیشرفتت که بهترین الگو شدی واسم برای حرکت در این مسیر الهی

          سپاسگزار خداوندم بخاطر وجود بنده های پاکش روی زمین مثل استاد عزیزم واستاد مریم جانم وشما وآبجی فاطمه جان و… که خیر وبرکت حضورتون در این سایت توحیدی به ماهم میرسه

          آبجی جانم برات آرزوی بهترینهارو دارم انشاالله خداوند کنار دوتا فرشته های گلت حفظتون کنه.

          میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
          • -
            سعیده شهریاری گفته:
            مدت عضویت: 1556 روز

            سلام به فاطمه ی قشنگم،فاطمه ی نازنینم،فاطمه ی فاطمه…سلام به چشم های دریاییت…

            میدونی فاطمه جان؟!اینو بارها نوشتم ولی دوست دارم بازم برات بنویسم…

            یکی از نشونه هایی که مشخص میکنه آدم ها دارند واقعا روی خودشون کار میکنند یا فقط حرفای قشنگ میزنند،هماهنگیشون با جریان هدایته…

            میدونی تا الان چند بار خدای نازنینم با دستان پربرکت شما،برای من نور هدایت فرستاده؟!مرسی که انقدر خوبی،مرسی که انقدر قلبت روشنه،مرسی که داری انقدر خوب روی خودت کار میکنی…

            قلبِ روشنت رو میبوسم که جایگاه دریافت نور خداونده…

            بزارم بهت بگم چی شد…

            دیشب،طبق روال همیشه وقتی که داشتم تمرین ستاره ی قطبی قبل خوابم رو مینوشتم،به خدا گفتم کاشکی بشه خواب تورو ببینم…

            دم دمای نماز صبح خواب دیدم یک جاییم،یک مهمونی،یک جایی که یک سری آدم ها مثل مادرم،پدرم،پسرداییم که تو جزیره ی کیش هست،تو اون مهمونی هستند…

            داشتند درمورد خونه اجاره ای من تو‌کیش صحبت میکردن،انگار خونه به مشکل خورده بود،تو خوابم انگار تو زمانی بودم که جزیره بودم،وقتی اسم خونه و‌مشکلاتش اومد تموم وجودم پر از اضطراب شد…

            چون زمانی که جزیره بودم،تموم مسائل رو باید خودم حل میکردم،هیچ کس نبود که ازش کمک بخوام،خودم بودم و خودم و خدا …اون موقع اصلا رابطه ی سالمی با پدرم نداشتم،باهاش حرف هم نمیزدم چه برسه بخوام بگم من به مسئله خوردم…

            خلاصه که تو خواب دیدم پسرداییم داره به پدرم میگه خونه ی سعیده این مشکلات رو داره و باید حلش کنیم،منم با تموم اضطرابم به مادرم میگفتم چرا داره به بابا میگه؟!من خودم یک جوری حلش میکردم…

            بعدش بابام اومدم سمتم…محکم بغلم کرد،انقدر محکم و‌طولانی که الان که دارم برات مینویسم هنوز حسش میکنم،بهم گفت دیگه نگران نباش،من کنارت هستم،من کمکت میکنم،من دیگه از کنارت جم نمیخورم،خودم همه ی کارهارو میرسم تو‌ نگران نباش…

            فاطمه،اون آقای مسن وقتی داشت میومد سمتم میدونستم پدرمه…ولی وقتی بغلم کرد دیگه شبیه پدرم نبود…یک نفر دیگه بود با یک قیافه دیگه…ولی مدام میگفت دیگه نگران نباش،من کنارت هستم،من همه چیز رو حل میکنم…

            صبح که بیدار شدم به خدا گفتم مرسی که اومدی به خوابم،اون تو‌ بودی خدا،اون تو بودی که بغلم کردی،تو‌ بودی که بهم احساس آرامش دادی،تو بودی که گفتی دیگه نگران نباش ،تو بودی که بهم احساس امنیت دادی…

            الان که دارم برات مینویسم،به اندازه ای که تو‌خوابم تو‌بغل خدا گریه کردم،صورتم خیسه فاطمه جان…

            حالا دیدی چطور با جریان نور خدا هماهنگ شدی؟!دیدی چرا اینجا برام کامنت نوشتی؟!چطور پازل های ذهنی منو کامل کردی…؟!

            دوستت دارم رفیق راه دور‌من…قلب منو‌روشن کردی،خدا تموم زندگیت رو روشن کنه…

            برات عشق ،نور،توحید،ایمان،توکل،ثروت ،سلامتی بی نهایت آرزو‌میکنم …

            به امید دیدار‌ روی ماهت در بهترین زمان و‌مکان…الله یارت باشه همیشه خواهر قشنگم.

            میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
    • -
      شادی عرفانی گفته:
      مدت عضویت: 1398 روز

      سلام به اساتید عزیزم و همسفرای سایت مسیر حقیقت و نور

      سعیده عزیزم بی اختیار به نتیجه پربرکتت که رسیدم اشک از چشمانم جاری شد، چقدر آگاهی های زیبایی نوشتی خیلی لذت بردم و نور ایمان دیگری را در قلبم تاباندی، فقط قلبم گفت اینو بهت بگم که این تابش نور در تک تک افراد، زندگی تو رو روشن تر و زیباتر و آسان تر و پربرکت تر می‌کنه، الهی که همیشه در این مسیر حق و حقیقت ثابت قدم باشید و ما هم از خواندن نتایجت و منطق هایی که میاره لذت ببریم و ذهنمان را هم منطقی کنیم. در پناه الله یکتا شاد پر روزی و سعادتمند باشی ️️

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 22 رای:
      • -
        سعیده شهریاری گفته:
        مدت عضویت: 1556 روز

        سلاااام به دوست عزیز و‌ مهربونم…

        خداوکیلی چه اسم و فامیل پربرکتی…

        این واگعیه،یا کِیکه؟!؟! :))))

        شادی عرفانی…همچین خوندنش هم به آدم احساسِ آخیش قلبی میده…

        بینهایت ازتون سپاسگزارم برای این عشقی که از روشنی قلبتون برام فرستادید،فرکانسش دریافت شد.

        براتون بهترین هارو آرزووو میکنم.

        در پناه الله،حال دلتون پر از شادیِ عرفانی:)

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 22 رای:
    • -
      ابراهیم گفته:
      مدت عضویت: 1666 روز

      سلام

      خیر مقدم خدمت شهریاری بزرگ .دست مریزاد ،بی شک دختر خصوصیات پدر رو داره و از همین الان منتظر کامنتهای زیبا و توحیدی شهریاری بزرگ هستم.سعیده از جمله کسانی هست که حتی در توحیدی شدن هم کمال گرایی داره و از صفر تا صد رو داره کار میکنه بصورتیکه خودش میخاد بشه پیامبر و این نه تنها بد نیست بلکه عالیه برای ما که پای منبر ایشون نشستیم و درک میکنیم.توحید همه گره ها رو وا میکنه و به امید خدا شاهد باز شدن آخرین گره های سعیده هم هستیم تا ایشون پرواز کنه.البته که هرگز اجازه بیرون رفتن از سایت رو نمیدیم ولی آزادی حق ایشونه.

      در پناه الله باشید

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 22 رای:
    • -
      سارا رضایی گفته:
      مدت عضویت: 1030 روز

      سلام سعیده جان عزیز من سارا هستم 13 ساله از ساری .

      من همون روز اولی که این فایل اومد با کلی ذوق و شوق نشستم و گوش دادم خیلی زیبا بود ولی نیاز به تکرار زیاد داشت تا کاملا متوجه نعمت های فایل بشم ولی یک چیز توی دلم گفت صبر کن سعیده جان کامنت بزاره و نگاه کن وقتی گذاشتی همینطور داشتم میخوندمش و همینطور توی ذهنم تجسم بود . وقتی کامنتت تموم شد اصلا یک لحظه توی شوک بودم گفتم خدایا این چی بود دیگه واقعا خداوند همه ی ما رو هدایت میکند وقتی کامنتت رو خوندم به خداوند عزیز گفتم خدایا تو واقعا اینطوری هدایت میکنی ؟؟اصلا واقعا الان توی بهترین احساس دنیا هستم

      حالا بزار از تجربه خودم بهت بگم…

      من یک علاقه مندی زیادی به بسکتبال دارم و واقعا هرروز چه از لحاظ خدایی چه از لحاظ فیزیکی براش تلاش میکنم ولی توی باشگاهمون یک سری افراد هستند که از ما تجربه بیشتری دارند و زیاد با ما خوب رفتار نمیکنند. ولی من هیچ وقت پی کار های زیبایی که میکردن و نکات مثبتشون نگشتم.

      وقتی این فایل رو گوش دادم و همچنین کامنتت رو خوندم یک چیز توی دلم گفت که حالا یکم دنبال نکات مثبت بازیکن های باشگاهت بگرد بعد یکم فکر کردم به خودم گفتم واقعا چقدر و چقدر نکات مثبت داشتند که من هیچوقت به ذهنم نرسید مثلا این که وقتی گل میزدم یا وقتی یک حرکتی انجام میدادم چقدر همیشه تشویقم میکردنند یا حتی وقتی اشتباه میکردم با مهربانی بهم یاد میدانند همیشه وقتی تنها توی باشگاه بودم باهام حرف میزدنند با مهربانی و بعد فهمیدم من فقط به نکات منفی بعضیا توجه میکردم غافل از اینهمه نکات مثبتی که بقیشون باهام دارنند

      خلاصه خیلی خیلی از خواندن کامنتت خوشحال شدم هم فرکانسی عزیزم به شدت دوستت دارم خدانگهدار️️

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 22 رای:
    • -
      محجوبه هاتف گفته:
      مدت عضویت: 1457 روز

      سلام به سعیده پرتلاش در مسیر توحید.

      سعیده قشنگم خیلی تحسینت میکنم بابت اراده فولادی که داشتی و بابت نتایج عالی که استارتش زده شده.

      وقتی اومدم خونتون شروع شدن نتایج مالی رو به عینه دیدم

      اون موقع که تو هم کنار همسرت کار میکردی نه خبری از خرید طلا بود نه خبری از عوض کردن ماشین، اما الا همه ی اینا تو زندگیت هست (نیم ست زیبا، ماشین با کیفیت تر) بدون اینکه تو تلاش فیزیکی داشته باشی.

      بهت خیلی تبریک میگم احساس میکنم مومنتوم نعت و ثروت و برکت داره به زندگی توحیدیت سرازیر میشه.

      عاشقتم

      خیلی تحسینت میکنم.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
    • -
      سید حسین احمدی گفته:
      مدت عضویت: 758 روز

      بنام خداوند هدایتگر و وهاب خدارا شاکرم که دراین سایت الهی هستم مدت ا سال و 5 ماه هست که فقط هنگام خواب فاصله دارم دلیش هم چون بیکارهستم و تمام ورویهام را کنترل دارم مثل tv و شبکهای مجازی بعرض مبارکتان برسانم بعداز بازنشتگی بلطف خدا یک ماشین وانت خریدم ودریک شرکت پخش لوله وتتصالات گاز شروع بکارکردم بسیار خوب بود که ماشین را تبدیل به احسن کردم و به خیلی از خواستهام رسیدم بلطف خدا ولی بعد بعد 5سال بدلیل مریضی همسرم و اتفاق دیگه کار و ماشین را از دست دادم و خانه نشین شدم و این اتفاق ناجالب خیرییت هم داشت و قتی باین قوانین اشنا شدم فهمیدم و نتا یج خوبی هم کرفتم حالا از شما تمنا میکنم که بنده راهنمایی کنید که چکار کنم تا از لحاز مالی نتیجه بکیرم ضمنا از دوره 12 قدم 5 قدم را دارم و دوره عزت نفس بعدا دیکه توانای خرید نداشتم سولم این است که روی باورهام کار کنم یا در بیرون از خودم دنبال کار بگردم هم نیاز مالی شدید دارم و خرج روزانه با توجه به اینکه داماد و عروس و نوه و کل مخارج دیکه بفرمایید که چه فایلهایی را کوش کنم بیشتر فایلهای استاد را کوش دادم و کامنت هاراهم می خوانم خصوصا کامنت های شما هر چه از براید لا جرم بر دل نشیند به فکرم رسید که از شما کمک بخوام یک جای دیگه از شما خواستم ولی موفق به جواب نشدم ضمنا در نوشتن کامنت خیلی ضعیف هستم از شما خواهر توحیدی و شاگرد ممتاز این دانشگاه الهی سپاسگذارم و همچنین از کامنتهای شما خیلی لذت بردم ارادتمند شما سید حسین احمدی یک راه ارتباطی اگر فراهم کنید ممنون میشم در پناه الله یکتا همیشه بدرخشید راستی قدم حاج اقا دراین غار حرا مبارک و مستطام باشد ‌،،ضمنا هدایت های شما را خوانم و باعث شعف شد

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
    • -
      حمید سالکی گفته:
      مدت عضویت: 2760 روز

      سلام و پرود خانم شهریاری عزیز

      میدونم که حالتون عالیه

      اشکم رو در آوردید

      خدا با هام داشت حرف میزد

      چقدر زیبا و لطیف بود کامنتتون

      چقدر خدارو زیبا توصیف کردید

      خدایی که جهنمش دور و کوچیکه

      اما بهشتش نزدیک و بزرگه

      خدایی که رحمتش فراتر از عدالتش هست

      این خدای واقعی است

      چرا اشکها بند نمیاد نمیدونم

      خیلی وقته با خدا اینطوری صحبت نکرده بودم

      یا بهتره بگم

      خدا باهام اینجوری حرف نزده بود

      یا من نشنیده بودم

      ممنونم از شما سعیده عزیز با این قلم زیبا و لطیفتون

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
    • -
      کیانا ر گفته:
      مدت عضویت: 2017 روز

      سلام به سعیده ی یکتاپرست و مومن و رستگار….

      دختر تو چه کردی بامن:)

      هدایت خدا بی نظیره فوق العاده اس و واااااضح و آشکار

      چند وقتیه که درگیر یک امتحانم و هرکاری میکنم بجز درس خوندن!

      منتهی یک هفته ایه خدا مجدد هدایتم کرده به این سایت

      اونم نه تنها بعد 7 سال بالا پایین شدن و مشرک و مومن شدن جایی ایستادم که خیلی ازچیزایی که زمان عضویت در سایت میخواستم و دارم و همسر گرامی دیروز عضو سایت شده و با اعلام اینکه منم عضو این خانواده شدم منو شاد کرد!

      اما از وقتی که شروع کردم این هفته به دیدن فایل های توحید عملی وقتی به کامنت ها میرسم فقط دنبال اسم سعیده میگردم که با لبخند و قلبی پراز عشق و نور کامنتشو بخونم و مهر تاییدی برای ذهن منطقیم باشه که می شود…هدایت شنیده میشود…

      دختر خودت نمیدونی خدا چقدر واضح از طریق تو با ادما صحبت میکنه شاگرد اول کلاس درس استادی به وضوح

      من چندین ساله عضو این خانواده ام اما تا به حال دوره های پولی استادو تهیه نکردم و صرفا با همین فایل های رایگان ببین زندگیم جور دیگه ای پیش میره

      اما امروز صبح که بیدارشدم یه حسی میگف برو پروفایل سعیده رو ببین و رفتم و از صبح تا الان حدود4 ساعته فقط دارم کامنت هاتو در پستای دیگه دنبال میکنم و در نتیجه این کامنتت روزمو ساخت!!

      چجوری؟به وضوح تماثیلت قلبمو لمس کرد و در نهایت برام واضح کرد دوره جدید استادو که اسم بردی تهیه کنم

      برکتش به زندگیت جاری بشه عزیزدل

      اونجایی هم که گفتی ردپا میزارم و از برکات قشنگش گفتی منو مجاب کرد کامنت اولم در سایت رو در پاسخ خودت بزارم که صدای خدارو تو کامنتات شنیدم

      الهم الرزقنا امثال سعیده ها به وفووووور در حیاااااتنا

      استاد شما کی هستی که خودت نوری شاگردات نورن مگه میشه هیچ احساس بدی فرکانس بدی تو این سایت نباشه؟؟؟

      حاجی من از دیدن فیلم ها هم برام اتفاقا خوب میفته چه برسه عمل بهشون؟

      چندروز پیش گفتم خدایا هدایتم کن درس بخونم یا استراحت کنم یا چی اومدم سایت زدم ببر منو به نشانه ام یکی از جلسات سفر به دور امریکا اومد که برامن شبیه جاده شمال بود و با اهنگ خدا همینجاست…یکساعت بعد همسرم اومد گف جمع کن یروزه بریم شمال برگردیم هوات عوض شه تو فاصله یکو نیم ساعت از فایل هموووونو جذبش کردم

      لازمه بگم که کل مسیرو با اهنگ خدا همینجاست و صدای الهی استاد سپری کردیم؟؟؟

      میخوام بگم استاد استاد استاد شما دیدن مسافرتاتم مارو هدایت میکنه چه برسه عمل کردنمون

      باشد که مومنان و مومناتی رستگار چون سعیده ها و حمید ها ورضاها و فاطمه ها در این سفر زندگی باشیم:)

      ماچ به کله ات سعیده جان

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  7. -
    مصطفی افشار گفته:
    مدت عضویت: 1348 روز

    سلام استاد جان

    اولین چیزی که با گوش دادن به این فایل بیادم اومد در مورد مادرم بود ایشون قرص های ضد افسردگی مصرف میکنن سالهاست

    ولی من قشنگ میفهمم که خودش داره با احساساتش و کانون توجهش حالش رو بد یا خوب میکنه و اون‌قرص ها هیچ تاثیری جز یک بهانه برای ذهنش نیستن تا نخاد بفکر راه نجات درست باشه

    یادمه قبلا وقتی میبردمش پیش دکترش برای معاینه و ویزیت ماهانه و نوشتن قرص و عوض کردن دوز قرص ها

    همش این سوال توی ذهنم بود خب پس کی مادر من کلا خوب میشه!!و الان میفهمم چقدر ذهنیت و سوال خوبی داشتم دنبال نتیجه بودم

    و هر بار میدیدم دکتر داروهارو یکم تغییر میده و همون قبلیارو سالهای سال که داره تجویز میکنه و میگه برو ماه بعد بیا بیینم حالت چطور شده!!

    بعد این کنجکاوی درونم بیشتر شد و شد با خودم میگفتم پس کی! چرا مادر من هی خوب میشه هی افسرده میشه هر ماه باید بره پیش دکتر و برگرده

    یادمه یک بار که رفته بودیم پیش دکترش برای معاینه منم رفتم تو مطب و نشستم و بعدش از اقای دکتر سوال کردم گفتم اقای دکتر مادرم کی دیگه میتونه این قرص هارو بزاره کنار و نخوره؟!

    و اقای دکتر جواب دادن تا وقتی که امام زمان ظهور کنه!! وات؟

    اونجا بود که فهمیدم کل داستان از ذهن هست و اصلا همه این بازیا بخاطر ذهن هست و هیچ قرص و داروی نمیتونه روح و روان مارو ترمیم کنه نمیتونه ذهن من رو حس من رو عوض کنه جز خودم و توجهم و خود دکتر بنده خدا اصلا باور نداشت اگاای نداشت از افسردگی فقط قرص تجویز کردن رو بلد بود

    و تمام سوال های من با اون جواب اقای دکتر برام واضح شد فهمیدم که این بنده خدا اصلا باور نداره که مریضش میتونه خوب بشه اصلا راه دیگه ای نداره برای خوب شدن بیمارش جز قرص

    چون باور نداره یک‌ خروار قرص مینویسه و تحویل مریضاش میده و میگه ماهی یک بار بیا برای چکاپ ببینم قرصا چیکار کردن برات در همین حد و تنها نکته مثبت دکتر این بود که مادرم در موردش میگفت چقدر خوش رو و خوش خندس و واقعا هم بود

    و چندین سال هست که مادر من همه اون قرص هارو میخوره و شکر خدا حالش بهتره و دیگه درگیر افسردگی نمیشه‌مثل قبل ولی اگر یکی از قرص‌ هاش کم‌ بشه و یک مدت نخوره اون قرص رو بخاطر اینکه فکر میکنه قرص ها تاثیر گزارن بعدش حال روحیش بد که شد میگه بخاطر اون قرص است که تموم شد و یک مدت نخوردم

    و من هم کاری از دستم‌ بر نمیاد جز تسلیم بودن و توجه نکردن و خودشم خوب میشه بعدش.

    یجورایی خود من هم دقیقا دچار همچین مسعله ای از نوع دیگه اش شده بودم

    که یک عده هستن میان و قرص میخورن برای درمان افسردگی شون و از کنترل ذهن که باید بکنن فراری ان از نشستن و به ارامش رسیدن فراری ان و دنبال تسکین درداشونن و دنبال عامل بیرونی برای تسکین درد میرن که قرص و دکتر و روانشاس و. هست و متداوله تو جامعه

    و اما مسعله من این بود که ترس ها من رو‌ تو خودشون گیر انداخته بودن و من بودم که با توجهم‌ب ناخاستها این شرایط رو بوجود اورده بودم ولی نمیدونستم اون زمان

    یعنی اگر یک صدای کوچیکی میومد من میترسیدم همشم بخاطر افکار و باورهای محدود گذشته بود که تو وجودم بشکل ترس از همچی ضاهر شده بود

    و هر بار که من میترسیدم حسم بد میشد و بهم‌ میریختم بخاطر باورهای اشتباه که جن زده شدی و فلان شدی ترسیدی و دواش چی بود دعا نویس و دعا و باطل کردن طلسم و اینا بخاطر این باورا من هم چاره ام و راه حل مسعله ام شده بود

    میرفتم برای خودم دعا میگرفتم از دعا نویس و بعدش خوب میشدم ولی نه خوب!!!!باز یک ترسیدن دیگه و بازم همون حالات روحی روانی و فکری و باز چیکار کنیم بدو بریم پیش دعا نویس و ادامه تا جایی که دیگه هر روز این مسعله رخ میداد جالبیش اینجاست که من هم دچار همون چیزی شده بودم که بقیه میشن بقیه میرفتن دکتر روانشناس قرص دارو از این دکتر ب اون دکتر برای درمان بیماریشون من هم یک جور دیگه در پی ارامش در بیرون از خودم میگشتم

    و نکته جالبش اینجا بود که من بعد بارها رفتن این مسیر پیش دعا نویس و له شدن از این درد و رنج که نمیفهمیدم از کجا دارم میخورم

    نم نم اون ندای درون گفت بیین اینا درمان تو نیستا بپرس از این دعا نویسه ببین چی میگه اصلا ببین داستان چیه از دعا نویس پرسیدم اقا چرا من اینطوری شدم و میشم

    گفت عادت کردی یکم داستان برام باز تر شد اره من عادت کرده بودم وقتی ترسیدم برم پیش دعا نویس و حالم رو خوب کنم یا بهتر بگم این رو خودم ساختمش و بهش انقدر بال و پر دادم و ترسیدم از رخ دادنش که شده یک اتفاق ادامه دار که انقدر فرکانسش قویه که هی رخ میداد و من از فکر کردن بهش حس بد داشتم و از همون جنس وارد میشد تو زندگیم و باید میرفتم میش دعا نویس برای درمانش

    گفتم باشه حالا که عادته پس این بابا که جواب حل مسعله رو نداره که من خلاص بشم

    با خودم میگفتم خب اگه عادته راه چاره اش چیه چطور خلاص بشم من میرفتم خوب بشم کلا ولی نمیشدم دیدم اون بابا هیچ جوابی نداره فقط بلده دعاشو بنویسه و بگه فلان روز فلان جا بودی توی قبرستون رفتی شب بوده ترسیدی جن ها بهت حمله کردن و این داستانا

    و نسخه اش هم این بود که چنتا کاغذ که روش چند خط از یک‌ کتابِ دعا رو مینوشت و بسته بندی میکرد و میگفت ببر یکیش بسوزون دودش بخوره به بدنت اینم بنداز تو آب گلاب بخور روزی سه بار اونم بنداز تو یک پارچه بزار جیبت کنارت باشه منم با شوق و ذوق مثل ادمای که معتادن و مواد بهشون رسیده میومدم و انجام میدادم و جالبه خوبم میشدم انقدر ذهن میتونه توهم بزنه بر روی تاثیر گزاری عوامل هاشیه ای بیرونی که خوب هم بشه حال ادم

    و من‌ آشفته پریشان در پی درمان و نجات بودم و اون زمان من اصلا قانون رو نمیدونستم استاد و در تاریکی بودم ولی یادمه یک روز که رفتم پیش دعا نویس و دعا گرفتم برگشتنی با موتور داشتم میومدم از یک راه خاکی خلوت چون من تمام توجهم روی ترس بود نکنه بترسم و اون حالته دست بده از جنس همون رو جذب میکردم پر قدرت نگو همش دست خودم بوده خودم تو مداری بودم تو افکاری بودم که نمیتونستم از توش بیام بیرون اون اتفاقات رخ میداد من میساختمشون و ادامه دار شده بود

    داشتم مسیرو میومدم یهو وسط راه ار میدلاف نویر یک سگ پیداش شد تا به افکار من ترسهای توی ذهن من پاسخ بده جهان که بفرما

    و اون‌سگه تا رسید نزدیکم منم اصلا نمیدیدمش شروع کرد به پارس کردن و من هم ترسیدم ولی همون لحضه فهمیدم این رو خودم جذبش کردم باز خداوند بهم یجورایی نشون داد که نگرانی نگرانی بیشتر رو جذب میکنه ولی خب من زورم به ذهنم نمیرسید این اگاهی رو تبدیل به روش برای کنترل ذهن کنم و در جهت مثبت ازش استفاده کنم و نترسم

    و این داستان ادامه داشت تا یجایی که دیگه اونقدر رفتم پیش اون دعا نویس دیگه خجالت میکشیدم از خودم میگفتم ببین پسر تو چقدر ترسویی که همش باید بیایی اینجا

    میگفتم این مسعله چیه اخه خدایا و هزار چرا توی مغزم رژه میرفت جز راه حل و فکر درست انقدر مشغول بود ذهنم که جای برای فکر سالم نمیموند تا فکر کنم‌ به زندگیم و اتفاقات

    تا اینکه دیگه پیش دعا نویس نرفتم گفتم بزار ببینم برم پیش یکی دیگه شاید درست شد و رفتم پیش یک دعا نویس دیگه که انگار یک لول یا چند لول از اون قبلی بالاتر بود و دعاهاش گیرایی بیشتر داشت و جَدش قوی تر بود مشتری زیاد تر و اوازه بیشتری داشت خلاصه ما رفتیم دیگه پیش این بابا تستش کنیم

    و تمام‌ اپشن های این دعا نویس رو گرفتیم و نشد که نشد اون ترسه بود و درگیرش میشدیم

    یه روز رفتم پیش این دعا نویس و چن نفر هم اومده بودن و بخاطر یک یک مسعله ای کاری رو اون دعا نویس گفت بکنید تا مسعله تون رفع بشه تخم مرغ گفت بزارید کجای دیوار و این داستانا دقیق یادم نیست ولی همونجا من انگار برام واضح شد همه این کارا اشتباهه و مسیر مسیر گمراهیه و ادما بجای اینکه مسعله رو از خودشون از اشتباهات خودشون بدونن دنبال رفع اون با دعا و جادو و جنبلن و اصلا نمیدونن داستان بازی چیه البته نه به این واضحی ولی فهمیدم داستان چیه این کارها جواب نمیدهد و منم افتادم تو دور باطل

    خلاصه گذشت و ما اون روز یک دعا گرفتیم ازش و اومدیم خونه و باز هم

    یک روز دیگه که رفتم دعا بگیرم اون اقا که سید هم بود داشت برام یک دعا مینوشت و منم توی همون لحضه توی ذهنم میگفتم مگه این بابا دعاهاش گیرا نیست ای کاش یچی بده کارو تموم کنه و در همین حین دیدم داره میگه این دعارو بگیر مثلا برو سری بعد میای یکی دیگه هم مینویسم پشت بند این…!!؟ برات و همون جا من نگاهش میکردم و ساکت بودم میگفتم خدایا من دنبال درمانم من الان میخام خوب بشم اینا زورشون نمیرسه که اون بندگان خدا نمیتونستن شفا بدن و من دنبال شفا بودم دنبال کن فیکون بودم

    گه فهمیدم درمان و راه نجات من دست این ها نیست اصلا این میگه برو سری بعدی بیا و شبیه داستان دکتر مادرم که بهش میگفت برو ماه ب ماه بیا ببینم چطور شدی. شده بود برای منم و من دنبال ومعجزه بودم و اینم بگم تکانل توی جهان حاکمه من کلی مسیر اشتباه رو رفته بودم که شده بو. اون نتیجش و میخاستم با یک بشکن همچی خوب بشه توی وجودم و اون بندگان خدا که اصلا قدرنی نداشتن برای درمان من و قانون جهان هم این جوری نبود که با اون افکار من با یک بشکن من رو از تارکی به نور ببره

    من دیگه دنبال درمان قطعی بودم و خداوند داشت نشون میداد اون ها همش بیراهس و اینا هیچ درمانی نمیتونن بکنن و من هر بار برگشت داده میشدم

    و اون روز اون سید دعا نویس سرما هم خورده بود این مسعله هم باعث شد من با خودم‌ فکر کردم گفتم چطور این ادم که میگن جَدش قویه و فلانه خودش مریض شده یک جرقه تو ذهتم باز خورد و فهمیده بودم که مواد هم مصرف میکنن دیگه دوزاریم افتاد که بابا اینا خودشون اندر خم یک‌کوچن و خودشون توی ناخاستها و مواد و درگیری بسر میبرن چطور میخان به من کمک کنن اگه میتومستن که خودشون مواد نمیزدن تا ارام بشن

    و اون روز برگشتم خونه

    ولی همچنان دنبال راه نجات و ارامش و نور بودم چون دیگه شدت نارآرامی من از حد گذشته بود

    و یادمه توی اینستاگرام همینجوری اتفاقی که نمیشه گفت صد در صد بخاطر فرکانس و درخاست خودم که میخاستم راه نجات پیدا بشه برام دو تا پیج که تا حالا من اصلا تو عمرم توشون نبودم و ندیده بودم و مسخره میدونستم مثبت اندیشی و عکسای مثبت و نوشتهای مثبت توشون بود و نه اینکه نخام‌ نمیتونستم بپزیرم و ببینم و دنبال کنم و بفهممشون رو اون روز ها عضو شده بودم میگم معجزه وار هدایتی اون پیج هارو فالو کرده بودم

    روحم پزیرفتشون و مقاومت ذهنم برداشته شده بود و نگاشون میکردم هرزگاهی و اون پیج ها عکس نوشته هایی بودن مثبت و در مورد خدا دل نوشته و اینا توشون بود و اولین جایی بود که من میدیدم اسم خدارو این اتفاقات همزمان شده بود و قاطی شده بود توی همون روزای تاریک

    بعدِ اون داستان اون روز که آخرین دعاهارو گرفتم توی یکی از این پیج ها مثبت دیدم یک فایل گزاشته و چند خط کلمات عربی نوشته که اینا حال ادمو خوب میکنن اگر سه روز این هارو بهشون نگاه کنی چیکار کنی یادم نیست ولی من شروع کردم نشوشتنشون روی یک برگه و گزاشتمشون پیشم و فکرم این بود که دعا نویس کیه یعنی قدرت دعا نویس و دعاهاشون کلا رفت کنار این کلمات مثبت به دلم نشست و حسم‌بهتر شده بود گفتم بزارم خودم دست بکار شم خودم بشم دعا نویس خودم ببینم جواب میده

    و انگار یکی میگفت ببین سه روز دیگه حالت کلا خوب میشه و منم یک‌ حسی که ببین خودم پیدا کردم راه حل رو و این روش درسته داشتم‌ اون‌‌ کارو میکردم و همه این اتفاقات رخ داد تا اون سَد پر شد و ترک‌ برداشت و سَد شکست و خداوند جاری شد

    یادمه تو همون روزا که توی حموم بودم با دلی رنجور و تنی خسته نای هیچی رو نداشتم نشسته بودم دیگه هیچ راهی بنظرم نمیریسید دیگه دعا ها هم جواب نمیداد اون ترسه شده بود ساعتی

    و نشسته بودم تو حموم عاجز عاجز یادمه گریه میکردم و این بار با خدا داشتم درد دل میکردم کجا توی حموم قبلا میرفتم پیش ادمها دردامو دوا کنن حالا توی حموم با خدا داشتم راز و نیاز میکردم

    و این دقیقا کاری بود که باید میکردم ولی باید از اون‌مسیر میومدم تا به این نقطه تسلیم میرسیدم و نشسته بودم گریه میگردم و میگفتم خدایا من دیگه زورم نمیرسه

    خودت کمکم کن

    و این دو کلمه رو گفتم ولی انگار به اندازه هزار سال حرف زدم با کسی که قدرتمند ترینه

    و یادمه قشنگ‌ انگار خدا گفت باشه پسر باشه ما تورو نجاتت میدیم

    بعدش حس خوب رو برای اولین بار و خالسترین شکل تجربش کردم و تجلی خداوند بود که گفت باشه و ندای پیروزی رو داد به من و گفت باشه منم قشنگ‌ حس کردم و خوشحال شدم که جواب رو گرفتم ندا اومد تو خوب میشی پسر و من با شادی از حموم اومدم بیرون و میدونستم که خوب میشم

    بعدش اون نوشته که نوشته بودم از توی پیج مثبت اندیشی هم‌ بعد این‌ راز و نیازه بود تو حموم

    و گفته بود توی اون پیج‌ زیر اون فایل که سه روز دیگه بخاستت میرسی

    و این نشونه بود از همون حس که توی حمام‌ گفت خوب میشی و نجاتت میدم

    و دقیقا سه روز شد نمیدونم من با خدا خوب شدم

    خداوند من رو از همه اون‌ تاریکی ها حس های بد ترس ها تنفر ها کینها و غم ها درد و رنج ها نجاتم داد و من خدارو پیدا کردم توی وجودم وجودم رو روشن کرد‌ ارام‌ کرد زیبا کرد حضورش بودنش شناختش امدنش دیدنش هر چی که اسمشه

    و میخام هیچ وقت یادم نره از کجا به کجا رسیدم و همش لطف رب بوده

    خیلی طولانی شد سپاس استاد عزیزم و در ادامه با شما من رو آشنا کرد همون خداوند و شکر گزارش هستم و بی نهایت خوشحالم که پیش شما و اینجا هستم ازتون بی نهایت مممونم استاد عزیزم

    در پناه الله بهترین باشین

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 18 رای:
  8. -
    حسین و نرگس گفته:
    مدت عضویت: 2076 روز

    وَإِذْ تَأَذَّنَ رَبُّکُمْ لَئِنْ شَکَرْتُمْ لَأَزِیدَنَّکُمْ ۖ وَلَئِنْ کَفَرْتُمْ إِنَّ عَذَابِی لَشَدِیدٌ

    و [نیز یاد کنید] هنگامی را که پروردگارتان اعلام کرد که اگر سپاس گزاری کنید، قطعاً [نعمتِ] خود را بر شما می افزایم، و اگر ناسپاسی کنید، بی تردید عذابم سخت است.

    سلام استاد عزیزم

    یادمه مدتها پیش که با همسرم کتاب والدین سمی رو مرور میکردیم، اونم با این هدف که به گذشته بریم و کوتاهی هایی که در حقمون شده رو به یاد بیاریم و بعد با سوگواری و رها کردن از اون مسائل گذر کنیم، دقیقا عکس هدف کتاب در زندگیمون اتفاق افتاد و تا مدتها با یه حس ناسپاسی و نمک نشناسی به والدینمون نگاه میکردیم و خیلی اون کتاب درون ما رو زخمی کرد

    یادمه همون موقع یه فایلی از شما رو شنیدیم که گفته بودید گذشته رو واکاوی نکنید که به احساس بد برسید، اگر به هر دلیلی عاملی در گذشته باعث یکسری آسیب ها در شما شده، شما با توجه به موضوعات مورد علاقه و خوراک ندادن به اون موضوعات، میتونید از اون مسائل گذر کنید (البته این عین جمله شما نیست ولی نقل به مضمون کردم)

    و اما میخوام از تاثیر دوره هم جهت با جریان خداوند و حل این مسئله بگم…

    وقتی با جریان خداوند یعنی جریان سپاسگذاری و شکرگذاری و در یک کلمه دیدن جلوه های ربوبی در تمام داشته هامون همراه میشیم، نه فقط نسبت به خداوند بلکه نسبت به تمام تجلیات خداوند شکرگذار و قدردان میشیم و از طرفی نسبت به موضوعات نادلخواه آرام آرام بی توجه میشیم

    قبلا کار ذهن من پوشاندن خوبی ها و به یاد آوردن بدی های افراد بود..اما آرام آرام به جایی رسیدم که نسبت به خودم با تمام بالا و پایین هایی که داشتم قدردان هستم، نسبت به والدینم و تمام تلاش هایی که کردن،فارغ از نتیجه ای که داشته

    حتی اینقدر لطیف شدم به فضل الهی که آچار فرانسه ای که باهاش پیچ ها رو سفت میکنم میبوسم وازش قدردانی میکنم!!

    لقمه ای که میخوام در دهان بزارم میبوسم و با عشق نوش جان میکنم

    چند روز پیش پدرم با قلب بیمارش اومده بود خونه ما که بهم در بازسازی خونه کمک کنه

    و طبیعیه که ماها بعضا دچار اشتباهات میشیم، و پدرم بنده خدا یه جاهایی رو اشبتاه دریل میزد یا ممکن بود بعضی جاها با روش خودش بخواد کار رو انجام بده…

    ذهنم مقاومت میکرد و مدام بهم میگفت چرا بابا اینجوری میکنه، ببین زحمت ها و هزینه هات رو داره از بین میبره..این کاغذ دیواریه اینقدر هزینش شده حالا داره خرابش میکنه و …

    یهو به خودم اومدم و این جمله رو در قلبم به خودم گفتم.. ای انسان ناسپاس… و سریع جلوی وراجی هاش رو گرفتم و همون لحظه توبه کردم

    به قول خداوند إِنَّ الَّذِینَ اتَّقَوْا إِذَا مَسَّهُمْ طَائِفٌ مِنَ الشَّیْطَانِ تَذَکَّرُوا فَإِذَا هُمْ مُبْصِرُونَ

    یه لحظه بصیرت اومد و صدای ذهن ساکت شد و صدای قلب بلند شد

    ببین با این قلب مریضش اومده داره وقت میزاره که کار تو راه بیفته..پدری که هر چه داشته از وجودش برای شماها گذاشته

    و قلبم پر از احساس لطافت و قدردانی شد و رفتم سمتش

    دست نازنینش رو گرفتم و مدام بوسیدم و به صورتم مالیدم..

    و با همه وجودم ازش تشکر کردم

    و سرم رو بالا نیاوردم که اشک هام رو نبینه

    نگاه شاکر، انسان رو و قلب انسان رو زنده میکنه، دردهای روانی رو درمان میکنه، انسان رو به خدا پیوند میزنه..

    فقط باید با خدا هم مسیر و هم جهت بشیم..حق رو ببینیم و ناحق رو بپوشونیم و نادیده بگیریم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 29 رای:
    • -
      مرضیه جعفری گفته:
      مدت عضویت: 3231 روز

      سلام دوست عزیزم

      چقدر لذت بردم از این کاری که کردید که دست پدر نازنینتون رو گرفتید و بوسیدید.چقدر دلم میخواد منم مثل شما همین رفتار رو با مادرم داشته باشم.

      اما نمی‌دونم چرا هرگز نتونستم این کارو بکنم من حتی مادرم رو تا حالا نبوسیدم اون منو بغل می‌کنه میبوسه اما من فقط سرم رو میگذارم روی شونش.من کلا تو این زمینه خیلی ضعیفم.

      خدا کمکم کنه درست بشم.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
      • -
        حسین و نرگس گفته:
        مدت عضویت: 2076 روز

        سلام به شما خواهر گرامی

        راستش برای من هم سخت بود

        ولی یه نکته ای هست

        گاهی میشه باورها رو تکاملی با اقدامات عملی تغییر داد

        مثالهاش زیاده … مثل انفاق..یا حتی جهاد که هدف اصلیش رشد افراد بوده تا تمرکز بر نابودی یک جریان خاص…یا سکوت در برابر جاهلان و …

        این اقدامات عملی حتی گاهی میتونه به اندازه ساعتها فایل گوش دادن اثر گذار باشه

        مثالش همین تمرین تبلیغ بازرگانی استاده که بریم تو مترو خودمون رو معرفی کنیم

        و ویژگی های شخصیتیمون رو بیان کنیم با نگاه یه فروشنده

        اما یکی از همین اقدامات که هم انسان رو خاضع تر میکنه و تکبر رو زایل میکنه بوسیدن دست پدر و مادره..من حتی با اینکه بسیار سختم بود پای مادرم رو هم بوسیدم

        کی این کار رو کردم؟

        زمانی که ذهنم خیلی جلوی پدر و مادرم منم منم میکرد

        البته که باید تشخیص بدیم که این اقدام برای رشد معنویه یا خدای ناکرده از روی شرکه

        خیلی جالبه که بوسیدن دست میتونه انسان رو ساقط کنه و میتونه انسان رو رشد بده

        همه چی به هدف ما بستگی داره

        پس قدم اول اینه که بررسی کنید که چرا نسبت به مادرتون این مقاومت رو دارید

        و بعد اقدام مقتضی رو برنامه ریزی کنید..شاید اصلا نیاز به بوسیدن دست نباشه

        شاید با توجه به باورهای محدود کننده ذهنتون که مانع این کار میشه، بهترین اقدام

        مثلا کمک به مادر در کارهای خونه باشه..همه چیز به خودشناسی شما برمیگرده

        مثلا نظم و تمیزی چیز خوبیه اما اگه احساسمون بهش گره بخوره باید چاره بشه

        در مورد خودم مثلا میزاشتم بچه ها خونه رو به هم بریزن..و نمیتونید تصور کنید چقدر ذهنم رنج میکشید..مثل ترک اعتیاده

        ولی آرام ارام اون حالت برطرف شد..الان من یه آدم منظم هستم که از بی نظمی خیلی رنج نمیکشم که البته هنوز کلی جای کار داره

        موفق باشید

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  9. -
    عباس حیدری گفته:
    مدت عضویت: 1647 روز

    سلام استاد

    چقدر این فایلا خوبه

    چقدر خوشحال و سپاسگزارم که نعمتی به اسم هدایت هست و خدایی هست که من رو به این سایت هدایت کرد

    تا من رو جدا کنه از بدنه جامعه

    تا رشد کنم

    تا بهتر بشم

    یه تجربه ای دارم

    من حدود دو سال ارشد مدیریت میخوندم و توی این دو سال با یکی از هم کلاسی هام بشدت مچ و رفیق بودم

    این بنده خدا که خیلی هم دوسش دارم

    یک آدم بشدت انتقادی بود

    البته بودن این ادم به من کمک میکرد و سعی میکردم از صحبت هامون درسهایی رو برای زندگی شخصیم بگیرم

    ولی مشکل ازون جایی شروع میشد که ایشون کلا توجهشون به نکات منفی بود

    (اصلا از گفتن این داستان قصدم این نیست که من بی ایرادم یا ایشون ادم بدیه – کلا هدفم درس گرفتن و مشاهده و مقایسه نتایجه)

    یعنی مثلا یه درسی رو یاد میگرفتیم سر کلاس که اصولا درس ها با آموزش های شما مطابقت خوبی داشتند و یجورایی اثبات عملی خیلی از حرف های شما بودند

    ایشون میرفتن و از پدر و مادر گرفته تا برادرا رو میگرفتن به رگبار انتقاد

    به خانمشون

    به خودشون

    به من

    یا کلا دنبال اصلاح نظام آموزشی دانشگاه و رشته و اساتید بودند

    و الان دو سال ازون روزا گذشته و به مرور میفهمم که چقدر این نگاهشون ضربه زننده بود و هست

    یعنی یکی از کارهای ایشون این بود که توی محل کار نقاط منفی رو پیدا کنه و بره بگه تا اصلاح بشه

    خب این بنظرم اصلا بد نیست و یجورایی بهبود هست

    ولی مشکل ازونجایی شروع میشد که اصلا نکات مثبت دیده نمیشد

    به قول خودش که میگفت نکات مثبت رو خودش میدونه! من باید نکات منفیشو بگم تا یاد بگیره! دوست خوب اون کسی که نکات منفی … و ازین جور حرفا

    و این ندیدن نکات مثبت محل کار، خانواده، دانشگاه، اساتید و … نتایج خوبی به ثمر نمیرسوند

    مثلا یکی از اساتید بود کلا با ایشون رفیق بود و حتی بیرون کلاس کلی صحبت میکردن با هم و …

    ولی آخر ترم به من دادن 20 و ایشون شد 18.5 البته با کلی مزایا که ایشون استفاده کرده بود و من نه

    (داستان ترم 1 بود که هنوز من خیلی صحبت نمیکردم و صمیمیت من با اساتید و هم کلاسی ها خیلی کم بود)

    استاد بعدی هم همینکارو کرد

    بعدی هم همینطور

    بعدی و بعدی و …

    دیگه بچه ها به این نتیجه رسیده بودن ما هرکاری بکنیم آخر عباس 20 میشه

    با اینکه من از هیچ کدوم ازون مزایایی که استادا میدادن مثل ارائه با نمره اضافه و .. استفاده نمیکردم!

    حتی یجورایی برگه هامون هم با هم چک میکردیم و یجورایی اونا بالاتر هم میشدن

    ولی من نمرم کامل میشد!

    داستان گذشت تا ایشون رفتن یجای دیگه سر کار! یعنی از کار قبلی اومده بودن بیرون با کلی بدهی و گفته بودند فلان شرکت مشکل داره و با معرف رفتن یجای دیگه سر کار

    اوایل خب پیشنهادات خوبی میدادن و توی هیئت مدیره مسائل خوبی مطرح میشد ولی گویا از یه جای کار به بعد اینقدر این انتقادا که خیلی هم تیز و برنده بودند باعث درد برای شرکت شده بود که یجورایی ایشون مجبور شدن از شرکت بیان بیرون دوباره با کلی بدهی

    یعنی تمرکز بر نکات منفی اینقدر قوی بود که یه داستان و الگو تکراری رو رقم زد و احتمالا با همین روند خواهد زد

    حتی استاد ما توی درسامون خب خیلی از مسائل روانشناسی رو میخوندیم که مثلا اگر یه پسری بخواد با یه دختری ازدواج کنه مثلا یه پسر INTJ باید با دختر فلان تایپ ازدواج کنه! فقط!

    و هزاران دری وری دیگه که من خودم درک کردم که خیلی خیلی جزیی هستند و در حد توانایی و قدرت خدا نیستند

    این داستان رو نوشتم که یادآوری کنم به خودم که اگه دنبال اشتباه بگردی قطعا پیداش خواهی کرد!

    کلا ازین جور افراد الان دورم زیاده که هر کاری بکنی یه ایراد میگیرن

    یعنی شبی نیست با خانواده سرسفره شام بشینیم و یکی از اعضای خانواده یه ایرادی از غذا نگیره!

    بعد منی که میام تشکر میکنم بهم کلی برچسب زده میشه

    ولی خب قانون همینه

    تنها راه نجات و هدایت به مسیرهای بهتر توجه به نکات مثبته

    یعنی من الان اینو با پوست و استخونم درک کردم که اگه از ایران میخام برم یکشور بهتر باید اول توی ایران به صلح برسم یعنی نکات مثبتش رو ببینم و باهاش نجنگم

    من الان فهمیدم که اگه با محلمون و خونمون و همین ماشین از برند سایپا به صلح برسم و دوسش داشته باشم و سپاسگزار لطف الله در زندگیم باشم ماشین بهتر هم بیاد حالم باهاش خوبه

    چون به این نتیجه رسیدم که احساس خوب بخاطر سپاسگزار بودنه و نه مبلغ درآمدی که دارم

    درآمدی که دارم نسبت به همین سه سال پیش که هیچی پول نداشتم خیلی خیلی خوبه ولی اگه نگاهم ناشکری باشه مثل جهنمه

    من الان فهمیدم که فرار کردن از خونمون و مسائلش و ازدواج کردن باعث میشه توی زندگی با همسر آیندم هم همین مسائل تکرار بشن – پس نیام به زور محل زندگیم رو عوض کنم یا بزور بیام برای فرار از مسائل و مشکلاتم ازدواج کنم

    من فهمیدم که آقا شغل یا کار توی فلان شرکت تغییری توی وضعیت مالی من ایجاد نمیکنه بلکه من باورهام باید تغییر کنه تا خدا هدایتم کنه به سمت مسیر های بهتر

    در اصل باید اینو درک کنم که آقا شرایط الانت رو خودت ساختی! بیرون دنبال چی میگردی؟!

    بخدا تا من تغییر نکنم هیچی عوض نمیشه

    همین دوستم چند روز پیش بهم گفت عباس! ما صنعت اشتباهی رو انتخاب کردیم! (یعنی شغلی که توش هستیم توی صنعت اشتباهی هستش!)

    و قابل توجه دوستان کار من و ایشون توی صنعت نفت و گاز و پتروشیمی هستش :)

    بعد من بهش گفتم ببین من از بچگی شنیده بودم پول تو این صنعته توی صنعت نفت!

    گفت آره ! منم شنیده بودم ولی الان فهمیدم که پول توی این نیست! باید بریم بانک بیمه بورس!

    خلاصه که ازین توهما ذهن من زیاد داره

    ولی سعی میکنم به خودم یادآوری کنم که اگه سپاسگزار نباشی بخدا هرجا باشی بدختی

    هرچقدر هم پول داشته باشی زجر میکشی

    من باید درک کنم که من باید تغییر کنم و بعدش خدا هدایتم میکنه به مسیر های جدید

    نه اینکه بیام بگم چون پول بیشتری میخام برم تو فلان صنعت! نه جواب نمیده

    اصلا یکی از مشکلات من اینه که اقدام عملی رو پیشرو در زندگی میبینم

    یعنی مثلا اگه از وضعیت مالیم ناراضیم میگم خب شغلم رو عوض میکنم! شرکتم رو عوض میکنم حل میشه!گ

    یعنی اگه با پدرمادر مشکل دارم میگم ببین خونه جدا بگیرم حل میشه!

    یعنی اگه با پارتنرم مشکل داشتم میگفتم ببین این آدمه داغونه! اینو عوض کنی حل میشه!

    و حواسم نیست که نقطه مشترک همه اینها کیه؟ شخص محترم عباس آقا

    خب مشخصه که من دارم اینارو به وجود میارم

    پس اول من باید تغییر کنم و با همون جایی که هستم به صلح برسم و بعدش همه چیز تغییر میکنه

    مثل همون روزایی که وقتی با پیاده رفتن به دانشگاه به صلح رسیدم و دیگه غر نزدم و حالم از درون خوب بود و کیف میکردم ازین که روی خودم داشتم توی مسیر رفت و برگشت کار میکردم به راحتی

    به راحتی!

    ماشین صفر اومد زیر پام

    یعنی اول من تغییر کردم و بعدش خدا هم شرایط رو برام عوض کرد

    و این مشکل منه که فکر میکنم اول باید عمل رو تغییر بدم تا شرایط عوض بشه

    در صورتی که اول باید افکار|توجه|باورها و ذهنیت تغییر کنه و بعد فیزیک به راحتی خودش تغییر میکنه

    نمیدونم چقدر مرتبط بود با این فایل ولی وقتی شروع کردم به نوشتن هدایت شدم به این نوشته ها

    سپاسگزار خداوند هستم که با شما همزبانم و استادی همانند شما در زندگیم دارم

    دوستون دارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 16 رای:
  10. -
    افسانه نوشادی گفته:
    مدت عضویت: 974 روز

    سلام استاد سلام خانم شایسته جانم

    چه فایل خوبی!!!!

    به هر چیزی توجه کنی از همان جنس در زندگی ات بیشتر میشه چه به خوبی ها توجه کنی چه به بدی ها

    در گذشته به چیزهایی توجه کن که بهت احساس خوبی میده، باعث پیشرفتت میشه،یه چیزی بهت اضافه میکنه،وگرنه گذشته رو ول کن گذشته گذشته حالا ببینی، کجا چه اتفاق بدی افتاده،چرا فلانی با من رفتار خوبی نکرده و فلان،اگر بهت احساس بد و عذاب و نفرت و کینه میده چه فایده؟ اگه تو رو میکشه پایین چه فایده آخه؟ تو تو لحظه ی حالی و داری به سمت آینده حرکت میکنی پس اینکه اتفاق بدی تو گذشته افتاده،هی آب گل آلود رو بهم بزنی چه فایده آخه

    همیشه به نکات مثبت افراد در روابطتت توجه کن چیزی که بهت احساس خوبی میده مگه آدم سالم از لحاظ روانی برای خودش مشکل می تراشه؟احساس بد می تراشه؟ ولللل کن گذشته هر چی بود تموم شد، اون چیزی که در گذشته بهت درس میده، کمک میکنه آینده ی بهتری بسازی رو درس بگیر، بقیه شو ول کن، مگه چقدر عمر میکنی که حالا رفتی تو گذشته و فلان خاطره،فلان جا،وللل کن بره، بخدا تو انقدر ارزشمندی ،انقدر وجودت ارزشمنده که باید این لحظه رو زندگی کنی و لذت ببری

    حالا یه تجربه بگم من چند روزه که نکات مثبت خودم رو تو دفترم و نوت گوشیم می نویسم باورتون میشه از اطرافیان و در رفتار خودم او ویژگی بولد تر شده، میگم بابا دختر تو چقدر مهربونی،صادقی و … یعنی همین بازگو کردن و نوشتن معجزه میکنه،من قبلا اصن بهشون توجه نمی کردم الان سعی می کنم هر روز بنویسم و حتی شکر گزاری اول صبح، واقعا معجزه میکنه و سعی میکنم در پایان روز هم بنویسم چه کارایی انجام دادم و چقدر روزام مفید بوده،در صورتی که قبلا با اینکه اینکارارو انجام می دادم حسم خوب نبود و حس می کردم هیچ کاری نکردم و دچار خود سرزنشی می شدم،ولی این روزا بشدت حالم خوبه و راضی ام از خودم،واقعا توجه کردن به نکات مثبت و زیبایی ها و شکرگزاری معجزه میکنه باعث احساس خوب میشه و باعث میشه اتفاقات خوب رو جذب کنی

    واقعا این قانون ساده رو باید بیاد بیاریم که احساس خوب =اتفاقات خوب

    احساس بد=اتفاقات بد

    به همین سادگی فقط باید بتونی در تمام جنبه های زندگیت و در هر لحظه اجراش کنی و مواظب احساس خوبت باشی، همین!!!!!

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 13 رای: