اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
امروز با صدای باد بیدار شدم ، فکر کردم بارون الهی داره میباره ، با عجله رفتم تا لباسها رو از حیاط جمع کنم، ولی وقتی رفتم بیرون زمین خشک بود ، خبری از بارون نبود، با خوشحالی لباسها رو جمع کردم ، این حرکت من برام یک درس داشت،
ذهن من آمادگی رو داشت یعنی از دو روز پیش همه از روزهای بارانی در راه صحبت میکردند، چون هوای ملبورن میشه گفت اکثرا ابری و بارونیه، وقتی هوا آفتابی میشه دوست داری بیشتر از بودن در طبیعت لذت ببری، بماند که من شخصا هوای ابری و بارونی رو خیلی دوست دارم و همین باعث شده که من احساس زندگی در بهشت رو داشته باشم.
وقتی امروز صدای باد رو با بارون اشتباه گرفتم بازی ذهن رو به خاطر اوردم، ذهن همچون غول علاء الدین فقط به احساسات من پاسخ میده و همه چیز رو اون جور بوجود میاره که درون من وجود داره، من شنیده بودم امروز هوا بارونی هست، پس واقعا حسش کردم و حتی اقدام هم کردم. این یعنی باور .
تجسم یعنی احساس کنی در اون موقعیت هستی یا به قول آقا محسن لکسوس سوار، وقتی واقعا حس سواری با اون ماشین رو داشته باشی، کلا رفتار و حرکاتت تغییر میکنه و این یعنی ایجاد باور.
اگه من زندگی رؤیایی در یک خانه جنگلی رو میخام باید با تمام وجودم اون رو در تصوراتم ، در طول زندگی روزانه ام حس کنم، و از همه مهمتر باید شخصیتی بسازم که لیاقت داشتن اون خونه ی رؤیایی رو داشته باشم. باید اون قدر بزرگ باشم که همه چی چیز و همه کس را از بالا نگاه کنم و به خودم یادآوری کنم همه این مسائل در زندگی من برای بزرگتر شدن من هست ، من دارم یاد میگیرم چطور بهشت رو در دل تاریکی پیدا کنم .
اول جاده گرچه به ظاهر تاریک و ناپیداست ولی پاداشهای بزرگ برای کسانی هست که پا تو دل ناشناخته ها و تاریکی ها گذاشتند.
چند روزی است که گاه نگران پسرم میشوم، او باید مسائلی رو در زندگیش حل کند که با حل اون کلی شخصیتش ساخته میشه، بارها از خودم سوال من کردم من چه کمکی میتونم بهش بکنم؟ آیا اصلا دخالت من میتونه برای او مرهم دردی باشد؟
وقتی این فایل رو دیدم و کامنت دوستان رو خوندم این کلمات جاری شد ، هر کس خدا و راهنمایی دارد ، او به بهترین و شایسته ترین روش هدایت میشه، با حل این مسئله او کلی بزرگتر میشه، مگه این نیست که یکی از خواسته هات داشتن فرزندانی قوی و قدرتمند و توحیدی بود، پس کناری بایست و شاهد بزرگ شدنش باش، دخالت و دلسوزی مادرانه سنگ بزرگی است در جاده زندگی هر دوتایی شما، بچسب به رشد و پیشرفت خودت، که با بزرگ شدن خودت مسیر رو برای او هم هموار میکنی،
خدایا میدونی چقدر برام حل مسئله راحت تره تا از بیرون نظاره گر بودن ، میدانم باید بیاموزم درس صبوری رو ، باید بیاموزم تا توحیدی فکر کنم، بیاموزم زیبا بین بودن رو، بیاموزم قدم گذاشتن در دل ناشناخته ها و توکل رو .
بارها برایم تکرار شده که هر وقت بی خیال و آرام بودم همه چیز به طور شگفت انگیزی پیش رفته، پس با این آگاهی به جای پیدا کردن مشکل و سعی کردن حل اون به تنهایی، خودم را در آغوش پر مهر الهی رها میکنم، حس میکنم اون آرامش بعد از طوفان رو و با آرامش هر چیز که به قلبم جاری میشه رو به مرحله اجرا در می اورم.
استادگرامی فایل شما به موقع بود اخه چند وقت بود که با یه مشکلی رو به رو شده بودم وخیلی رنج میبردم تا این که فایل شما را گوش کردم
از خدا تشکر کردم و چقدر این فایل عالی بود واقعاً خدا را سپاس میگویم
وقتی به بن بست برسی و نتوانی کار ی برای فرزندت انجام بدهی خیلی ناراحت میشوی
و اخر باید تسلیم خداوند بشی و ایمانت را به خدواند قویتر کنی و خدا خودش هدایت میکنه وخدا خیلی قشنگ برات میچینه چیزیهای که باید بشنوی
چند وقت پیش دختر من یه مشکلی داشت وقتی پیش مشاوره رفت مشاور گفت باید دارو مصرف کنی چون تمرکز نداری و به دخترم گفت باید پیش روانپزشک برود من خیلی نگران شدم من به دخترم گفتم تو از بچگی هیچ مشکلی نداشتی حالا باید دارو بخوری من نگرا ن شدم و گفتم اگر دارو بخورد شاید بدتر شودو من یه ترسی در جودم بود
وقتی فایل شما را گوش کردم خیلی امیدوا شدم و دخترم را اگاه میکنم که اصلا دارو مصرف نکند
ومن از این فایل خیلی درس گرفتم استاد ممنونم خدا چقدر قشنگ جواب من را داد با صحبت شما خداگفت انقدر نگران نباشم و نگذارم دخترم دارو مصرف کند من ازخدا خواستم و خداکمکم کرد
موضوع دیگری که من از بچگی داشتم این بود که مادر من جایی من تصمیم میگرفت برای لباس پوشیدن برای بیرون رفتن غیره
و بعد که بزرگ شدم نمیگذاشت خودمون برای زندگی تصمیم بگیریم و من از بچگی یه کینه در دلم بود همیشه مقصر مشکلاتم مادرم را میدانستم تا ازدواج کردم ومادر شدم وقتی بچه هایم بزرگ شدن و بعد از چند سال فهمیدم که مادرم همین کار های که از دستش بر می امد انجام داد ومن توقع ام خیلی بود من این رنجشهارا برای یکی از دوستان مشارکت کردم دوست عزیز به من گفت مادر ت تا این حد میفهمیده و خودت را جایی مادرت قراربده بعد دیدم واقعا راست میگه
ومن مادرم را بخشیدم و من حالا انقدر خوشحال هستم چون من از مادر کینه نداشتم و بعد از دوسال که من مادرم را از درون ذهنم و قلبم بخشیدم مادرم فوت کرد و من حالا خیلی خوشحال هستم ومن دیگر به گذشته فکر نمیکنم و خوشحالیم این بود که باز مادرم زنده بود و کار های که باید برایش انجام بدم برایش انجام دادم و تا روز ی که میخواست به دنیایی ابد ی برود از دست من راضی بود و من از صمیم قلبم دوستش داشتم و هیچی کینی از او نداشتم استاد ممنون و سپاس استاد گرامی
به به عجب کامتته زیبا و مفیدی بود واقعا مشخص بود از قلبت نوشته بودی
اکرم جانم تحسینت میکنم که اینقدر قشنگ مطالبی که استاد گفتن رو متوجه شدی و پیش رفتی
اینکه مادرتو بخشیدی و قلب و ذهنتو پاک کردی و به آرامش رسیدی کار بزرگی کردی
و به محض بخشیدن و تغییر خودت خداوند هدایتت کرد
کینه و نفرت داشتن از کسی خودش مانع رسیدن به خواسته و هدف هست
مرحبا مرحبا که آگاهانه قدم برداشتی
دوست عزیزم هر کاری رو به قدرت خداوند بسپار با ایمان بالا
چون ما توان و قدرتی نداریم اما وقتی به او میسپاری و ایمان و اعتماد به قدرتش داری او برات قشنگ درست میکند نگرانی و استرس و ترس یعنی نجوای شیطان و مسیر اشتباه
و آرامش و اطمینان و خوشحالی
یعنی به منبع که همان خداست متصل هستی
در پناه خداوند مهربان باشین سلامت و شاد و ثروتمند کنار عزیزانت
سلام به استاد عزیزم و خانم شایسته عزیز و همه دوستان الهی
این فایل مصداق همون جمله معروف شماست استادجان که به هر آنچه توجه کنی از جنس از اصل و اساس اون موضوع وارد زندگیت میشه
این توجه به شکل های مختلف میتونه باشه:
دلسوزی جنگیدن درد و دل کردن غیبت صحبت کردن دیدن و شنیدن غور زدن گلایه کردن انتقاد کردن _ بحث کردن و بدتر اینکه ما برای خوب شدن حالمون جستجو کنیم گذشته رو تا علت رو بفهمیم که مثلا پروسه درمان رو تازه شروع کنیم که در حین بهم زدن لجن های گذشته گند و بو تازه بلند میشه و اوه اوه دیگه ، حالمون که خوب نمیشه هیچ ، گلاب به روی همگی ، بالا هم میاریم :) والاااا
من تو عمرم فقط یک بار دفتر مشاوره یک جلسه رفتم که تو اون یک جلسه باید همه مسائل رو برای اون خانم توضیح میدادم که این کار انرژی زیادی ازم گرفت که بعدش ترجیح دادم نرم
البته به اجبار هم شده که رفتم که نتیجه همه اون صحبتها شده بود توجه به ناخواسته ها و راضی کردن یکی دیگه یا تغییر کردن خودم برای یه نفر دیگه
استاد اینکه شما همیشه با تاکید میگید باید ورودیهامونو کنترل کنیم اصلِ اصله
اما متاسفانه ما یادمون میره ورودی های ذهنمون رو کنترل کنیم و خیلی راحت فیلتر رو برمیداریم به راحتی قاطی موضوعات نادلخواه میشیم به خاطر همدردی به خاطر همرنگ جماعت شدن به خاطر مورد انتقاد قرار نگرفتن بخاطر حرف مردم و الی ماشاءالله …..
خودمو دارم میگم استاد خیلی وقتا یادم میره میبینم وسط معرکه ام و انصافا کار خیلی سختیه
و قطعا خدا به شجاعان پاداش میدهد
راستش میخوام یه اتفاقی رو که جهان برام رقم زد به تازگی رو اینجا بنویسم تا یادم بمونه
چند روز پیش شهر دلبرجان بودم و با دخترعمه ایشون رفتیم تا بیرون و ایشون برای لیزر صورتش رفت به مکانِ مربوطه
قبلش یه صحبت کوچولو از یکی از دوستان چندسال پیشم شد که ایشون هم اون دوستم رو میشناخت و البته که من سالهاست دوستم رو ندیدم و دخترعمه گفت که جلسه قبل که رفته بودم لیزر اون دوستت هم اومده بود و اونجا دیدمش
خلاصه ما رفتیم اونجا و نشستیم منتظر تا نوبتشون بشه که یهو یه صدای آشنا بگوشم خورد که از در وارد شد و یه سلام به آدما کرد و یه سلام هم به من و برگشت و با مسئول اونجا صحبت کردن
من فقط نگاش میکردم یا منو واقعا نشناخت و متوجه نشد یا شد و به روی خودش نیاورد نمیدونم به فاصله دوسه نفر هم ردیف ما نشست
به دخترعمه گفتم شما که رفتی من صداش میزنم و متوجه اش میکنم
وقتی نوبت دخترعمه شد و بلند شد رفت بلافاصله مسئول اونجا هم که انگار باهش آشنا هم بود صداش و زد و رفت و مثل اینکه اون روز بعلت قطعی برق وقت کم داشت و از این دوست من خواست که امروز رو کنسیل کنه و در یه وقت دیگه بیاد و در کسری از ثانیه اون دوستم خداحافظی کرد و رفت و درست بعدش در همون لحظه دختر عمه هم اومد
و من الله اکبر از این همه جلال الله اکبر از این همه شکوه
خدای من ، من حتی فرصت نکردم صداش کنم یا بهتره بگم جهان نذاشت صداش کنم
من مات و مبهوت این موضوع بودم که من با صحبت کردن درمورد این دوست قدیمی، خودم رو در مدار دیدن ایشون قرار دادم اما جهان مدارها نگذاشت که من حتی باهاش صحبت کنم حتی زمانی هم که آگاهانه خواستم صداش کنم
و با خودم فکر کردم و گفتم حتما که خط فکری ما و فرکانسهای ما با هم خیلی فرق کرده که اینطوری رقم خورد و این موضوع و آگاه بودن در اون لحظه باعث شد به خیلی اتفاقات و آدمهای گذشته فکر کنم و علت قطع ارتباط با بعضی آدمها رو توسط جهان که ما فکر میکنیم طرد شدیم یا نادیده گرفته میشیم یا طرف خودشو میگیره و و به عینه بخاطر مدارهایی که ما توش هستیم درک کردم
بریم برای یه شکر گزاری جانانه از خدای دلبر
خدایا شکرت برای زنده بودنم برای نفس کشیدنم
برای فرصتی که بهم دادی تا تجربه کنم خودمو
تازه با تعقل به این جمله متوجه شدم چقدر بار معنایی داره
وقتی میگم خدایا شکرت که بهم یه فرصت دیگه دادی برای زنده بودن تا خودمو تجربه کنم یعنی :
من دوران کودکی و تجربه کردم مدرسه رفتن رو تجربه کردم اون سن و بودن در اون سن رو تجربه کردم و ازش عبور کردم
من 15 سالگی رو تجربه کردم دوران نوجوانی رو تجربه کردم و ازش عبور کردم
وقتی 20 سالم شد اون سن و سال جوانی رو تجربه کردم وقتی ازدواج کردم وقتی مادر شدم همه اونهارو تجربه کردم
بزرگ شدن بچه هام رو تجربه کردم لذت دیدن رشد بچهام رو تجربه کردم
وقتی به عدد 30 رسیدم زندگی در اون سن رو تجربه کردم حالا عدد 40 و اعظم در این سن رو تجربه میکنم و اگر باز هم بهم فرصت زندگی بدهی ای خدای دلبرم یعنی قراره باز زندگی کنم و اگرزندگی من در سن مثلا 20 سالگی تموم شده بود من تجربه مادر شدن چالشهای بزرگ کردن بچها رو نداشتم و اینها الان برای من یعنی یه فرصت، فرق اکنون من با اون وقتا فقط در دریافت آگاهی هاست ، الان تازه فهمیدم که من خالق زندگی خودمم هستم ، خالق تجربیات زندگی خودم من همون موقع هم خالق بودم فقط نمیدونستم ولی خداوند به من فرصت داد تا به این درک هم برسم که اعظم جان تو خالق زندگی و شرایط خودت هستی تو تو خالقی!!
خدایا ازت میخوام چشمانم را به روی نعمتهایی که در اختیار دارم برای خلق نعمتهای بیشتر و با کیفیت تر در زندگیم
ببینم حقایق زیبای زندگی ام را نه اینکه توجه کنم به حقایق نازیبایی که خودم با ناآگاهی در گذشته خلق کردم
زندگی من و فرصت زندگی من اکنون است کمکم کن در اکنون خودم لذت ببرم و توجه کنم به آنچه که اکنون دارم
من در این زمینه تجربه دارم و میخوام اینجا شیرشون کنم، استاد من در یه برحه ای از زندگیم دچار افسردگی شدم مشکلاتی بود که منو به این نقطه رسوند یعنی من درگیر یه شرایط ناراحت کننده بودم سعی کردم بهش توجه نکنم و بعنوان کادر یه تیم ورزشی خودم رو مشغول انجام امورات تیم کردم و اینجوری ذهنم رو از اون احساسات پرت میکردم و بمن هم کمک کرد قطعا حس و حالم بهتر شد اما در همون اثنا در طی یه تصادف دایی و دخترداییم رو از دست دادم و من برای حمایت از خانواده داییم هر روز میرفتم خونشون و سعی میکردم احساسات ناراحت کنندمو بروز ندم این شرایط ناراحت کننده باعث شد که بعد از 6 ماه من دچار حملات پانیک بشم شرایطی که استاد جان اصلا نمیتونستم کنترلش کنم به نقطه ای رسیدم که اصلاااا نمیتونستم مثبت فکر کنم بعد از آزمایشهای فراوان دکترها گفتن همه چی اکی و فقط مشکل روحی وجود داره و من ارجاع شدم به پزشک متخصص اعصاب و روان و داروهارو مصرف میکردم اوایلش داروهارو مصرف میکردم ولی اثری نداشت دکترم میگفت باید دوره طی بشه و انتظار تاثیر یه دفعه ای رو نداشته باش. شبها رو که خداوند برای آرامش انسانها خلق کرده برای من زمانی بود که احساس میکردم کل ناراحتی های عالمب هسراغم میاد نمیتونستم خوابم و افکار منفی نهایتا منجر به حملات پانیک میشدن و مجبورم میکرد خانوادمو بیدار کنم و چندین بار در طول شب به بیمارستان مراجعه کنیم. یه شب که همه خواب بودن با خدا حرف زدم آخه انگار اسمشو صدا میزدم ولی اصلا نمیتونستم درکش کنم تو همون حس و حال گفتم خدایا هیچکسی جز تو نمیتونه کمکم کنه و ازش خواستم خودش هدایتم کنه اون شب به نقطه تسلیم رسسیدم دیگه نخواستم دست و پا بزنم و بعد چند روز یکی از دوستان برادرم که شاگرد استاد بودن اومدن خونمون و با من و مامانم که حالمون از بقیه بدتر بود صحبت کرد و بعدش چند تا فایل از استاد عباسمنش رو برام فرستاد خداروشکر اصلا مشاوره نرفتم و فقط فایلهای شمارو گوش میدادم فقط بخشش، سپاسگزاری و سعی کردم با طبیعت ارتباط بگیرم و خداوند هم مدام هدایتم میکرد به سمت کتابا و فایلهایی که بهم کمک میکرد و در این مسیر داروهامم مصرف میکردم البته خودم از پزشکم خواستم که داروهای خواب آور و اعتیاد آور رو برام حذف کنه البته شاید اوایلش نیاز به اون داروهای خواب آور داشتم چون نمیتونستم بخوابم گفتگوهای ذهنی منفی در مغزم انقدر زیاد بود که نمیتونستم کنترلشون کنم یک سال تحت درمان بودم و کم کم دکترم داروهارو کم کرد و من دیگه نیازی به مصرف همون یک مدل دارو رو هم نداشتم اون شرایط افسردگی باعث شده بود که هورمون های شادی در مغزم کم بشه و اون دارو کمک میکرد بدنم به حالت اول برگرده نمیدونم شاید اینم باور من بود ولی تو شرایطی که من نمیتونستم به قدرت خلاق خودم به قدرت شفا دهنده خودم وصل بشم چون خیلی فرکانسم پایین بود باور به اینکه این قرص کم کم بمن کمک میکنه به هرصورت بمن کمک کرد و باور داشتم کم کم این دارو بمن کمک میکنه تا آروم آروم بزارمش کنار. تا مدتها فکر میکردم که اون داروها و مصرفشون بود که بمن کمک کرد تا اینکه چند سال پیش که در محل کارم بعنوان مسئول یه بخشی بودم که افراد برای درخواستهای انتقالی مراجعه میکردند مادر یکی از دانشجوها برای پیگیری درخواست دخترش مراجعه کرد و گفت که درگیر افسردگیه شدیده و نایلون قرصهاشو درآورد و گفت 20 ساله داره این داروهارو مصرف میکنه وقتی داروهاشو دیدم متوجه شدم که همون داروهایی بود که من مصرف میکردم تازه من روزانه دوتا از اون قرصا میخوردم ولی اون خانم یدونه مصرف میکرد همونجا بود که مطمئن شدم علت شفا پیدا کردنم قرص دارو نبوده فقط باورهایی بوده که تونستم با هدایت خداوند در ذهنم بسازم هدایت خداوند به صراط مستقیم بود که منو نجات داد خداروشکر میکنم که اون دوره رو پشت سر گذروندم. چند تا راهکار دارم که فکر میکنم میتونه کمک کنه به عزیزانی که الان درگیر این شرایط هستن یا نزدیکانی دارن که در شرایط خوبی نیستن:
1. EFT ضربه درمانی خیلی بمن کمک کرد 2. نوشتن و خالی کردن ذهن،بخشش، سپاسگزاری 3.ارتباط با طبیعت
و نمیدونم بنظرم نسخه نپیچم بهتره فقط بگم ایمان ایمان و توکل این کلیده خودش هدایت میکنه خودش مسیر رو نشون میده برای من یه موهبت بود که همون موقع برای اولین بار با استاد آشنا شدم و دوره آفرینش خیلی برام معجزه گر بود خدایا شکرت الان سالهاست که دیگه اون حملات رو تجربه نکردم به لطف پروردگار همون یک باری که مدتها قبل برام اتفاق افتاد خیلی راحت تونستم کنترلش کنم و افسارشو در دستم بگیرم واقعا خداروشکر میکنم و ازش سپاسگزارم ممنون بخاطر خداوند که چه روح متعالی چه زبان شیوا رو برای گفتن حرفهاش به من در مسیرم قرار داد. ازتون ممنونم استاد جان
درود به پرستو عزیز امیدوارم حال دلت عالیِ عالی عالی باشه.
لذت بردم از دل نوشته ها و تجربیات زیبات که با ما به اشتراک گذاشتی.
ریشه و منبع اصلی تمام بیماری ها جسمی و روحی از نجواها و افکار منفی ذهن آغاز میشه.
راز سلامتی،موفقیت،ثروت و معنویت فقط و فقط شکرگزاری، احساس خوب و کنترل ذهن و خاموش کردن افکار منفی و نجواگر است.
اینم شکرگزاری شخصی من هدیه به شما سپیده عزیز و خانواده دوست داشتنی عباس منش
کتاب شکرگزاری من: از روح تا کوارک (کوارک (Quark) یکی از بنیادیترین ذرات شناخته شده در علم فیزیک است. یا ساده بخوام بگیم میشه ذرات ریز تر از مولکول و اتم یا همون انرژی)
مقدمه: آوای قدردانی
امروز، با تمام وجودم، از عمیقترین سطح هستی تا بیرونیترین لایهی وجودم را مخاطب قرار میدهم. این دیگر یک فهرست نیست، بلکه سرودی است برای ستایش شگفتیهای بیکران درونم.
بخش اول: جوهر هستی
ای روح جاودان و مقدس من، برای اینکه جوهر حقیقی و نور ابدی وجودم هستی، برای اینکه این کالبد خاکی را به خانهی خود برگزیدهای و به آن جان بخشیدهای، و برای اینکه شاهد و تجربهگر این سفر شگفتانگیز زندگی هستی، در برابر عظمت تو سر تعظیم فرود میآورم. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
بخش دوم: سازه بیرونی (جلوهگاه روح)
1. سر و صورت (مرکز هویت)
ای پوست شگفتانگیز بدنم، برای اینکه چون حریری محافظ، تمام سرزمین وجودم را در آغوش گرفتهای، از من در برابر جهان بیرون محافظت میکنی، دمای بدنم را تنظیم کرده و لذت لمس کردن را به من هدیه میدهی. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
ای سر و جمجمهی استوارم، برای اینکه چون گنبدی مقدس، از مرکز فرماندهیام، یعنی مغز، محافظت میکنی و جایگاه امن افکار و هویت من هستی. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
ای پوست سرم، برای اینکه بستری حاصلخیز برای موهایم هستی و از این گنبد مقدس به خوبی نگهداری میکنی. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
ای موهایم، برای اینکه چون تاجی بر سر من، به من شخصیت و زیبایی میبخشید و از سرم در برابر آفتاب و سرما محافظت میکنید. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
ای پیشانی بلندم، برای اینکه سپر استخوانی مغزم هستی و احساسات درونیام را به نمایش میگذاری. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
ای ابروهایم، برای اینکه چون دو نگهبان ماهر، از چشمانم در برابر عرق و باران محافظت کرده و به بیان احساساتم قدرت میبخشید. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
ای پلکهایم، برای اینکه چون دو پردهی متحرک و هوشمند، چشمانم را همواره پاک، مرطوب و امن نگه میدارید. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
ای مژههای ظریف و نگهبانم، برای اینکه چون حریری حساس، از ورود گرد و غبار به چشمانم جلوگیری کرده و از این پنجرههای روح محافظت میکنید. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
ای چشمانم، برای اینکه چون دو الماس درخشان، به من توانایی دیدن زیباییهای جهان، رنگها و چهرهی عزیزانم را هدیه میدهید. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
ای گوشهایم، برای اینکه امواج زیبای زندگی، از موسیقی تا صدای عزیزانم را به جانم مینشانید و تعادل را در هر قدم به من هدیه میدهید. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
ای بینیام، برای اینکه با هر نفس، عطر زندگی را به وجودم میکشی و هوا را برای ورود به سرزمین درونم پاک و مهیا میکنی. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
ای دهانم، برای اینکه دروازهی ورود انرژی به بدنم و ابزار بیان افکار و احساساتم از طریق کلام و لبخند هستی. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
ای لبهایم، برای اینکه با هر کلام، بوسه و لبخند، عشق و احساس را به جهان منتقل میکنید. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
2. گردن و تنه (ستون و مرکز قدرت)
ای گردن استوارم، برای اینکه چون پلی انعطافپذیر، جهان ذهن مرا به سرزمین تنم متصل کرده و آزادی حرکت و دیدن را به من میبخشی. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
ای شانههای قدرتمندم، برای اینکه بار مسئولیتها را به دوش میکشید و به دستانم قدرت خلق کردن و در آغوش گرفتن را میدهید. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
ای پشتم و ای ستون فقراتم، برای اینکه چون ستونی محکم، تکیهگاه کل وجودم هستید و از شاهراه حیاتی اعصابم محافظت میکنید. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
ای قفسه سینهام، برای اینکه چون زرهی مقدس، از گنجینههای تپندهی درونم، یعنی قلب و ریهها، نگهبانی میکنی. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
ای شکمم، برای اینکه خانهی امن کارخانههای انرژی و حیات درونم هستی. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
ای کمر و پهلوهایم، برای اینکه محور انعطاف و چرخش در زندگی هستید و به من توانایی حرکت در مسیرهای گوناگون را میدهید. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
ای باسن و لگنم، برای اینکه پایهی استوار و تکیهگاه قدرتمند بدن من هستید و در هر قدم به من نیرو میبخشید. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
3. اندامها (ابزارهای خلق و حرکت)
ای بازوان و دستان هنرمندم، برای اینکه ابزارهای اصلی من برای ساختن، لمس کردن، نوشتن و عشق ورزیدن هستید و ایدههای ذهنم را به واقعیت تبدیل میکنید. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
ای انگشتان و ناخنهایم، برای اینکه با ظرافت و دقت بینظیرتان، انجام دقیقترین کارها را ممکن کرده و از سرانگشتان حساس من محافظت میکنید. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
ای پاها و رانهای قدرتمندم، برای اینکه ستونهای استوار این معبد هستید و مرا در سفر زندگی، با قدرت و اطمینان به پیش میبرید. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
ای زانوان و مچهای انعطافپذیرم، برای اینکه به من توانایی خم شدن در برابر حکمت زندگی و جهش به سوی اهدافم را میدهید. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
ای کف پاها و پاشنههای محکمم، برای اینکه مرا به زمین مقدس متصل کرده و در هر قدم، انرژی و استواری را از آن دریافت میکنید. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
بخش سوم: امپراطوری درونی (شگفتیهای پنهان)
1. مرکز فرماندهی و آگاهی
ای مغز شگفتانگیزم، برای اینکه مرکز فرماندهی کل کائنات درونم هستی و دنیای بیکرانی از فکر، خاطره، احساس و رویا را در من خلق میکنی. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
ای خودآگاه بیدارم، برای اینکه به من قدرت انتخاب، اراده و تجربهی آگاهانهی لحظهی حال را میبخشی. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
ای ناخودآگاه قدرتمندم، برای اینکه چون مدیری بیصدا و خردمند، میلیاردها فرآیند حیاتی بدنم را اداره کرده و گنجینهی شهود و رویاهایم هستی. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
ای حافظهی عزیزم، برای اینکه داستان زندگی مرا در خود ثبت کرده و با یادآوری درسها و خاطرات شیرین، هویت مرا میسازی. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
ای هوش بیکران و درخشانم، برای اینکه چون نوری درونی، مسیر زندگیام را روشن میکنی و به من توانایی شگفتانگیز درک کردن، یاد گرفتن و رشد کردن را میبخشی. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
ای قدرت تحلیل و منطقم، برای اینکه به من توانایی حل مسائل، یافتن راهحلها و تصمیمگیریهای خردمندانه را میدهی و در دنیای پیچیده، راهنمای من هستی. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
ای جرقهی خلاقیت و نوآوریام، برای اینکه به من اجازه میدهی فراتر از دانستهها بروم، ایدههای جدید خلق کنم، هنر بیافرینم و زیبایی را به جهان اضافه کنم. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
ای هوش هیجانی و شهودم، برای اینکه به من توانایی درک احساسات خودم و دیگران، برقراری ارتباط عمیق و حرکت بر اساس ندای درونیام را میبخشی. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
2. سیستمهای حیاتبخش
ای قلب قهرمانم، برای اینکه بیوقفه و خستگیناپذیر، رودخانهی سرخ حیات را در تمام سرزمین وجودم به جریان میاندازی و با هر تپش، زندگی را فریاد میکشی. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
ای شبکهی شگفتانگیز رگها، سرخرگها و مویرگهایم، برای اینکه چون بزرگراهها و کوچههای بیانتهای حیات، خون و تمام مواد ارزشمندش را به دورترین سلولهای بدنم میرسانید. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
ای خون، رودخانهی سرخ زندگیام، برای اینکه بستر جاری حیات هستی و تمام نیروهای زندگیبخش، از اکسیژن تا سربازان دفاعی را در آغوش خود حمل میکنی. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
ای گلبولهای قرمز فداکارم، برای اینکه چون ناوگانی بیشمار، اکسیژن و جان تازه را به تکتک سلولهایم میرسانید و انرژی حیات را در بدنم پخش میکنید. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
ای ششهای پرظرفیتم، برای اینکه با هر دم، اکسیژن و نیروی حیات را به درونم میکشید و با هر بازدم، کهنگیها را رها میسازید. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
ای تمام دستگاه گوارشم، از غدد بزاقی و زبان تا معده و رودهها، برای اینکه غذا را به انرژی خالص تبدیل کرده و نیروی لازم برای زندگی را برایم فراهم میآورید. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
ای کبد کیمیاگرم، برای اینکه چون آزمایشگاهی پیچیده، سموم را به مواد بیخطر تبدیل کرده و بیش از پانصد عملکرد حیاتی را برای پاکی و سلامت من مدیریت میکنی. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
ای کیسه صفرای عزیزم، برای اینکه صفرای حیاتی تولید شده توسط کبد را با دقت ذخیره کرده و در زمان مناسب برای هضم چربیها آزاد میکنی و به این ترتیب به فرآیند انرژیبخشی کمک میکنی. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
ای کلیههای پاککنندهام، برای اینکه چون دو فیلتر هوشمند، خون مرا تصفیه کرده و تعادل مایعات و مواد معدنی را در سرزمین وجودم برقرار میکنید. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
ای مثانهی انعطافپذیرم، برای اینکه مواد زائد تصفیه شده را با صبر و اطمینان در خود نگه میداری تا در زمان مناسب دفع شوند و به من احساس راحتی و کنترل میبخشی. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
ای مقعد، ای دروازهی نهایی و هوشمند بدنم، برای اینکه با کنترلی دقیق، چرخهی گوارش را به پایانی بینقص رسانده و وجودم را از هرآنچه زائد و سنگین است، پاک و رها میکنی و به من احساس سبکی و پاکی هدیه میدهی، عمیقاً قدردان تو هستم. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
ای گلبولهای سفید دلاورم، برای اینکه چون ارتشی هوشمند و همیشه بیدار، از مرزهای وجودم در برابر هر مهاجمی دفاع کرده و سلامت مرا تضمین میکنید. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
ای طحال اسرارآمیز و نگهبانم، برای اینکه چون یک مرکز فرماندهی و پالایشگاه حیاتی، خونم را تصفیه میکنی، سلولهای فرسوده را بازیافت کرده و پادگان امنی برای نیروهای دفاعی من هستی. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
ای تمام غدد درونریزم، برای اینکه چون پیامرسانانی نامرئی، با ارسال هورمونهایتان، تعادل، رشد و حال خوب را در بدنم تنظیم میکنید. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
برای آقایون
ای سیستم تولید مثل مردانهام، از بیضهها تا پروستات، برای اینکه منبع شور، قدرت، خلاقیت و هورمونهای مردانه هستی و با تولید مایعات حیاتی، مرا به چرخهی ابدی حیات متصل میکنی. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
برای خانمها
ای سیستم شگفتانگیز و خلاق زنانهام، برای اینکه مرکز قدرت، شهود و آفرینش در وجودم هستی، و مرا به ریتم مقدس ماه و چرخههای ابدی طبیعت متصل میکنی. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
ای تخمدانهای گرانبهایم، برای اینکه چون دو گنجینهی اسرارآمیز، بذر حیات و هورمونهای زنانگی را در خود پرورش میدهید و با هر چرخه، قدرت خلقت را به من یادآوری میکنید. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
ای رحم مقدسم، برای اینکه چون آشیانهای گرم و امن، پتانسیل پرورش یک زندگی جدید را در خود داری، و مرکز انرژی و قدرت درونی من هستی. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
و تمام اجزای زنانهام، برای اینکه کانال اتصال، لذت عمیق و قدرت زایش هستی و به من اجازهی تجربهی عمیقترین سطح از صمیمیت و یگانگی را میدهی. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
بخش چهارم: سطح بنیادی (اساس خلقت)
ای تریلیونها سلول هوشمندم، برای اینکه چون شهروندانی زنده و هماهنگ، با همکاری یکدیگر این معبد باشکوه را ساخته و سرپا نگه داشتهاید. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
ای DNA عزیزم، برای اینکه چون نقشهی گنجی بینظیر، تمام اسرار و کدهای منحصر به فرد وجود مرا در خود حفظ کردهای. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
ای اتمهای سازندهی وجودم، برای اینکه از دل هستی آمدهاید تا با نظمی شگفتانگیز، مادهی وجود مرا شکل دهید و مرا به کل کائنات متصل کنید. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
ای کوارکها و ذرات بنیادیام، برای اینکه در عمیقترین سطح، چون رقصی ابدی از انرژی، ارتعاش بنیادی حیات را مینوازید و به من یادآوری میکنید که اصل وجودم از نور است. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
سخن پایانی
ای تمامیت وجود من، از خودآگاه بیدارم تا کوارکهای لرزانم، امروز تو را به طور کامل دیدم و ستایش کردم. در برابر این عظمت، این پیچیدگی و این هماهنگی بینظیر، سر تعظیم فرود میآورم. من، به عنوان فرمانروای این سرزمین، قول میدهم که با بهترین غذا، بهترین ورزش و بهترین افکار، از تو مراقبت کنم.
برای بودنت، برای بودنم، بینهایت سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
«خالق من، برای بینهایت نعمتی که در درون و بیرونم وجود دارد و من از شکرگزاریِ همهی آنها عاجزم، از تو بینهایت سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.»
در پناه خالق همیشه سلامت،شاد،ثروتمند،موفق و عاقبت بخیر باشین در دنیا و آخرت.
و ممنونم استاد ک این موضوع ب این مهمی رو از این زاویه برامون توضیح دادین
منم از این مشاوره ها و روانپزشک ها خاطره زیاد دارم و یکیش اینه که یه مدت زیادی ک دکتر میرفتم و قرص مصرف میکردم شاید آرام بودم ولی خودِ واقعیم نبودم و جالبه ک اگر یکم از اون حد نرمال و آرام بودن به دیده بقیه خارج میشدم دکتر بهم برچسب زده بود ک من دو قطبی هستم و به اصطلاح دو گانگی شخصیت دارم و این حرف رو ب همسرم زده بود و هنوز ک هنوزه این حرف از همسرم شنیده میشه با اینک من الان با آموزه های شما یکساله قرص نمیخورم ولی باز هم همین قرص نخوردن باعث شده همسرم بگه تو مشکل داری و باید قرص بخوری حتی مشاوره هم رفتیم و به مشاور گفته بود ک اون دکتر چی درباره من گفته و چالش های ما بیشتر شد ،خیلی بابت این حرف اذیت شدم تا اینک گفتم همه ما آدما همیشه یجور نیستیم هر دفه حالمون بطور ولی باید سعی کنیم تو حالت غم و افسردگی نمونیم و سریع بیایم ازش بیرون و حالمون خوبه کنیم ،پس این حرف مشاوره و دکتر الکی و بیهوده.
و همون موقع اصرار داشتن که حتما باید دکتر برم دوباره و قرص بخورم( ناگفته نماند من 11سال قرص خوردم از سن 19سالگی تا تقریبا 30سالگی،الانم 31سالمه )ولی من مقاومت کردم و گفتم قرص خوردن یعنی درپوش گذاشتن روی خودِواقعیم و من اتفاقا باید همینی که هستم نشون بدم تا بتونم نقاط ضعفم رو تبدیل به نقطه قوت کنم و خودم رو بهتر بشناسم گرچه که همسرم هنوز قبول نداره حرفای منو و خودش رفت دکتر و قرص میخوره الان ولی من خیلی باهاش حرف زدم ولی تو فرکانس حرفای من نبود و منم رهاش کردم با اینک با هم زندگی میکنیم هنوز ،
اما این فایل شما منو هدایت کرد که واقعا دکتر و مشاوره رفتن هیچ فایده ای نداره نه تنها مشکلات و بیشتر میکنه و تازه برچسب های متنوعی هم بهت میزنن و باعث میشه بیوفتی تو سیکل مشاوره و روانپزشک به جای اینک رو خودت وقت بذاری با کارایی ک دوست داری با فاصله گرفتن از بعضی آدما و طبیعت رفتن و نوشتن بلکه با قرص دادن بهت باعث میشن که یه آرامش فیک بدست بیاری که از بیرون آرومی ولی از درون پر از اضطراب و استرسی و اصا کنترلی روی خودت نداری و تازه خیلی جاها توان نه گفتن هم نداری توان حرف زدن هم ازت گرفته میشه و یجورایی بیحوصله تر اصا میشی چون بنظرم تمام مغزت بیحس میشه و این بیحسی روی اعضای بدن اثر میذاره
تمام خلاقیت و انرژی هم گرفته میشه علاوه بر مشکلات جسمی ای که داره
بهترین راه همینه که خودتون فرمودین و از یه دید متفاوت به موضوعات نگاه کردن و درس گرفتن از گذشته البته اگر درسی دارن اگر که حس بدی و حقارت میدن که نباید مرور بشن چون واقعا همون موقع بلافاصله قلب آدم سنگین میشه و توان همه کاری ازت گرفته میشه و از همون جنس اتفاقات بیشتر میشن ،اینو به عینه دیدم واقعا
استاد سپاس فراوان بابت این فایل️
واقعا بهش نیاز داشتم خیلی آرامتر شدم و ایمانم به این آموزه ها قوی تر شد
زنده و سلامت باشین روزتون بخیر
خدایا شکرت بابت این روز زیبا و این فایل ب این خوبی
موردی که برای خانواده من پیش آمد در مورد نظر روانشناسان برای حل مشکل ما دوسال پیش اتفاق افتاد من و همسرم با دختر نوجوان خودمون اختلاف نظر داشتیم و یک سری چالشهایی پیش می اومد که به نظر ما طبیعی بود و خیلی مسئله ای خاص و مهم نبود طبق نظر دوستان ما از مشاور کمک خواستیم که این چالشها کمتر شود مسئله ای که پیش اومد ما بعد از حدود 10 جلسه با مسائل بزرگتر و پیچیده تری مواجه شدیم چالشها بیشتر شد خشم و نفرت دخترم از ما خیلی زیاد شد قبل از مراجعه به روانشناس اصلا اینطوری نبود
خانم مشاور یکی از رفتارهای ما رو برای دخترم آنقدر مهم و وحشتناک جلوه داده بود حتی اسم هم برای این. رفتار گذاشته بود
مسئله ای که پیش آمد مانه تنها چالشهامون کم نشد با یک تنفر عمیق و خشم زیاد دخترم از ما روبه رو شدیم
شما تو این فایل خیلی زیبا دلیل مخالفت با این شیوه روانشناختی در مورد مشکلات گذشته رو بیان کر دید
ممنون از شما که هر روز آگاهی های مارو بیشتر میکنید
خدایا خودت گفتی که بر هر چیزی که توجه کنی از جنس همون چیز بیشتر و بیشتر بهت میدم حالا میخواد چه چیز خوب باشه چه بد .. انتخابش با توعه!
یادمه استاد در جایی از قدرت سوال های سازنده به قول انتونی رابینز پرسش های کوانتومی میگفتن ، مثلا صبح که بیدار میشی کافیه از خودت بپرسی اه دوباره صبح شد امروز رو چیکار کنم چرا بی پولم چرا تو این کشورم چرا این جور روابطی دارم … ذهنت تایید میکنه میگه بدبختی بی پولی فلانی به این دلیل و اون دلیل و قشنگ قانعت میکنه
اما کافیه سوال های سازنده بپرسی … خدایا شکرت که میتونم تو این شرایط روز ب روز پیشرفت کنم
امروز رو چطور میتونم بهترین روز زندگیم کنم
….
ذهنت هزاران راه حل جلوت میچینه که به اون چیزی که میخوای برسی .
سلام به استاد عزیزم استاد سپاسگزارم بابت این فایل . استاد نمیدونیننن این فایل چجوری منو نجات داد.
سلام به استاد شایسته گل و سلام به همه دوستان قشنگم .
من یک مدته لیزری دارم دوره احساس لیاقتو کار میکنم و تو دوره استاد سوال پرسیده بودن کجاها احساس گناه یا عذاب وجدان داشتین .
مشکل من این بود تمرکز نمیزاشتم که من کجا احساس گناه داشتم .
تمرکز گذاشته بودم که کجا بمن احساس گناه داده بودن و ربشه احساس گناه در چیست . و کلی کامنت نوشتم فلان موقع وقتی سنم کم بود فلانی بمن این حرفو زد و بمن احساس گناه داد
تقریبا کامنتای جلسه نه که دوستانم نوشتن تا جایی که من خوندم به همین صورته که فلان جا مادرم احساس گناه میداد و فلانجا فلانی بامن اینکارو کردو غیره.
منم چون همیشه و در همه شرایط احساس گناه داشتم لیزری داشتم جلسه نه و ده کار میکردمو کامنت میخوندم .
اتفاقی که افتاد من داشتم افسردع میشدم . من گریه میکردم و به همسرم میگفتم چرا از وقتی دوره رو شروع کردم من انقدر احساس بدبختی میکنم.
الان علتشو میفهمم همش به این توجه میکردم که من کوچک بودم فلان موقع چون چادر نداشتم بمن گفتن بی حیا. یعنی من جلسه نه رو کار میکردم احساس بدبختی و قربانی بودن کامل داشتم از خدا بشدت دور شده بودم و افسرده شده بودم .
مشکلم همین بود… وای استاد خیلی ممنونم این فایلو گذاشتید نمیدونید چقدرررر بهم کمک کرد نمیدونید الان چه احساس ارزشمندی دارم .
خدایا سپاسگزارم خدا نوکرتم خدایا عاشقتمممممم که هدایت میکنی منو عاشقتم خدایا ممنون اگر من هدایت نمیشدم چکار میکردم.
الهی شکرت .
استاد جلسه اول سوال پرسیده بودین که کجاها خودتونو مقایسه میکنید ….
اما من میرفتم تو گذشته که اطرافیان کجاها منو مقایسه کردن که من ریشه رو پیدا کنم تا حالم خوب بشه ولی روز بروز بدتر میشدم.
.
منو همسرم هم مسیر هستیم و من داشتم کودکی ایشونم بیرون میکشیدم و همسرمم احساسش داشت بد میشد .
میشستیم بهم میگفتیم تو بچگی کجاها مارو مقایسه کردن تا ریشه یابی کنیم و دوتاییمون چقدر احساسمون بد میشد.
میشستیم به همسرم میگفتیم کجاها اطرافیان مارو سرزنش کردن تا بفهمیم ریشه سرزنش کردم اون صداهه در ذهنمون از کجای.
نه تنها درمان نشدم بلکه روز بروز اون صداهه داشت بیشتر از قبل خفم میکرد .
با خودم میگفتم من حالم خوب بود من شاد بودم چرا از وقتی دوره احساس لیاقتو کار کردم انقدررر فرکانسم اومد پایینو حالم بد شده.
الان میفهمم کلا داشتم اشتباه کار میکردم .
دنبال این نبودم ببینم من کجاها خودمو مقایسه کردم.
یا من خودم کجاها خودمو سرزنش کردم.
بلکه غرق در خاطرات کودکی میشدم تا ریشع پیدا کنمو افسرده میشدم.
حتی از عمم و مادربزرگم متنفر شده بودم که چرا تو سن شیش سالگی بزور چادر سرم کرده بودن.
حتی کامنت دوستانم میخوندم از والدین دوستانم متنفر شده بودم که چرا انقدر به ماها وقتی کودک بودیم ظلم شده که حالا داره دهنمون سرویس میشه تا بخاییم ارامش داشته باشیم .
سرشار از خشمو کینه شده بودم و اگر خدا هدایتم نمیکرد من گمراه میشدم.
سلام به دوستان عزیزم توی این سایت که کلی درس و آگاهی میدین با کامنت های ارزشمندتون
استاد اول بگم من برای نوشتن این کامنت خیلی مقاومت کردم بخاطر کامنت آخرم که تعهد دادم ولی شیطان ذهن منو گمراه کرد و درک پایین از این انرژی دوست داشتنی ارزشمند تو وجودم (خدا) ماه هاست مقاومت میکنم برای نوشتن ولی میخوام این مقاومت ها رو بشکونم
استاد عباسمنش عزیزم عاشقتم
بینهایت سپاسگزارم بخاطر این فایل ارزشمند ، که یکی از پاشنه های آشیل اصلی منو گفتین
استاد من تا سن 20 ، 21 اصلا اینجوری نبودم که نفرت و حس بد داشته باشم به اطرافیانم همیشه عشق بوده و حال خوب با اونکه بارها رفتارهای نامناسب شدیدی وجود داشته
استاد یه چیزی که برام خیلی جالبه چندین ماه پیش بود داشتم به این رفتارهای اشتباه اطرافیانم (خانواده) فکر میکردم که خدا یک آگاهی رو بهم داد توی این خلوت کردن های من و خدا که اگه تو خودت و بزاری جای این افراد و با این شخصیت و طرز فکر باشی دقیقا شبیهه اینها رفتار میکنی شک نکن ، توام همین رفتاری رو انجام میدی که اینها دارن انجام میدن ، تو چون یسری چیزایی رو درک کردی و سعی در بهتر کردن شخصیتت و رفتارهات هستی این انتظار بیجایی که بخوای از اون اشخاص با اون افکار و باورها انتظار داشته باشی مثل تو فکر و رفتار کنن ، بجای این رفتار ها اونها رو همونجوری که هستن دوست داشته باش و بابت رفتارهای اشتباهشون نخواه که مواخذه شون کنی
همین رفتاری که تو گاهی بهشون گیر میدی بخاطر رفتارهای اشتباهشون ، فکر میکنی خیلی بلدی خیلی میفهمی خیلی بهتری هم رفتار اشتباهی پس بس کن به هیچکس کاری نداشته باش روی خودت فقط کار کن
چون تو نمیتونی کسی رو تغییر بدی
چون تو نمیتونی به کسی بگی اینجوری باش و اونجوری باش
استاد این رفتارهای ایراد گرفتن از بقیه رو قبلا خیلی شدید داشتم مدتی که فهمیدم اشتباه هر وقت روی خودم خوب کار میکنم از این شخصیت فاصله میگیرم ولی وقتی گاهی روی خودم کار کردن و کمی فراموش میکنم تحت تاثیر نوع رفتار اطرافیانم میشم و دوباره مثل قبل میخوام گیر بدم به ایراد های رفتاری اطرافیانم ولی الان بخاطر چک و لگد های فراوانی که از جهان خوردم تصمیم گرفتم هر کسی هر جوری هست بپذیرم و فقط عشق بدم بهش دقیقا همون حرفی که شما توی فایل گفتین آدم ها رو از رفتارهاشون جدا کنم ، دارم به خودم یادآوری میکنم همیشه بخاطر وجودشون سپاسگزار باشم و بهشون عشق بدم حتی اگه بدترین رفتار و داشته باشن ، چون ماهیت اصلی اون افراد دقیقا همون چیزی که تو وجود منم هست
(استاد عباسمنش عزیزم از عمق وجودم عاشقتم بینهایت تا ابد)
و گفت اگر از نگاه خداوند نگاه کنی ، ما همه مون هزاران اشتباه و خطاهای بزرگ میکنیم ، هزاران ناسپاسی و شرک میکنیم ولی این نیروی دوست داشتنی باز هم بهمون کمک میکنه بازهم بهمون عشق میده ، بهمون رزق میده ، بهمون هر چیزی رو که بخوایم میده با اون همه اشتباهات گذشته
آره گذشته….
گذشته چیزی نیست که من بهش دسترسی داشته باشم که بتونم اصلاحش کنم ، گذشته چیزی نیست جز یکسری خاطرات که من میتونم بجای بیاد آوردن اون خاطرات قشنگ و ارزشمند عشق و بیشتر توی وجودم شعله ور کنم تا نعمت ارزشمند زنده موندن و زندگی کردن رو خدا بازهم بهم هدیه بده
و اما آینده…..
آینده هم چیزی نیست که من بهش دسترسی داشته باشم که گاها از یسری چیزها میترسم که نکنه چنین بشه نکنه این اتفاق بی افته ، نه عزیزم ، نه بلامیسر ، نه قربونت برم قرار نیست این ترس های توهمی تو اتفاق بی افته اینا همش توهمه که هیچ واقعیتی نداره
استاد عباسمنش عزیزم الان این حرف خدا رو بهتر درک میکنم که میگه
أَلا إِنَّ أَوْلِیاءَ اللَّهِ لا خَوْفٌ عَلَیهِمْ وَ لا هُمْ یحْزَنُونَ
من چند وقت پیش توی کامنت دوست عزیزم آقای سعید صادق زاده عزیز یک خط از کامنت ایشون منو خیلی به فکر فرو بُرد که آگاهی های ارزشمندی رو برای من روشن کرد که اینجا برای شما عزیزان مینویسم
کامنت ایشون :
همه چیز برای من این را داشت که توکل خودم را به خدای خودم بیشتر و بهتر کنم
چیزی که من درک کردم :
من به این فکر کردم بیام اول برای خودم یبار دیگه کلمه توکل رو مرور کنم اصلا چه مفهومی داره ، ذهن گفت این که سادس میخوای چی دوباره بررسی کنی ولی من گوش نکردم به حرفش کلی فکر کردم کلی بررسی کردم با اونکه میدونستم ولی میخواستم منطقی تر کنم برای ذهنم
توکل کردن به شخصی یا چیزی : توکل یعنی به اون شخص یا اون چیز اعتماد دارم ، ایمان دارم ، خیالم راحته که هر کاری که گفته انجام میده رو واقعا انجام میده ، بعد گفتم خب این تا اینجا مفهوم توکل کردن ذهن دوباره گفت خسته نباشی اینو که میدونم ، ولی میرسم به این قسمت که چطوری میشه که من واقعا میتونم توکل کنم ، وقتی باورهای قدرتمند کننده و درستی نسبت به این نیروی برتر خوشبختی داشته باشم وقتی فکر کردم من همیشه یسری باورهای ایراد دار داشتم و دارم نسبت به این نیرو بخاطر همینه من یکجاهایی رو خوب پیش میرم ولی یک جاهایی بخاطر باورهای ایراد دارم مقاومت ها موانع ها مانع پیش رفتن میشن اینجا شد که گفتم بیام بررسی کنم باورهایی که دارم نسبت به این نیروی ارزشمند ، قدرتمند و ثروتمند که دوست داره بهم کمک کنه ولی من بخاطر یک باور خیلی عمیق طلاح من هست یا نیست که میلیارد ها بار شنیدم توی زندگیم از این باور خیلی ضربه خوردم و دارم میخورم همچنان ماه هاست روی این باور دارم کار میکنم ولی اینقدر عمیق که هنوز مقاومت هاش و توی وجودم هست ، این برام جالبه با اونکه از خانواده مذهبی هستم ولی من هیچوقت اعتقادی به این مذهب نداشتم ولی تکرار بیش از حد این باورها از طرف اطرافیان کار خودش و کرد
اینجا از دوست عزیزم آقای سعید صادق زاده ی عزیز سپاسگزاری میکنم که کامنتش برام درس داشت
البته از تمام عزیزانم توی این سایت سراسر ارزشمند سپاسگزاری میکنم بخاطر کامنت های ارزشمندتون اگه بخوام تک به تک نام ببرم باید اندازه ی یک کتاب بنویسم
از شما استاد عباسمنش عزیزم بینهایت سپاسگزارم بابت درس های ارزشمندتون که ما رو به اصلمون نزدیک تر میکنین
از شما استاد شایسته عزیز و مهربان هم بینهایت سپاسگزارم بابت تمام فعالیت هایی که پشت پرده سایت داره از طرف شما رقم میخوره (راستی دلمون هم براتون تنگ شده) :)
و در آخر از خدای عزیزم این انرژی دوست داشتنی تو وجودم ازت بینهایت سپاسگزارم که تو لیاقت ثانیه ثانیه سپاسگزاری رو داری چون توی ثانیه ثانیه زندگیم داری برای من کارهایی رو انجام میدی که هیچ کسی نمیتونه انجام بده ، سپاسگزاری نه از روی ترس ، نه از روی نیاز که نیازهای منو برطرف کنی ، سپاسگزاری از روی قدردانی بابت همین نعمت ارزشمند زنده موندن و زندگی کردن و تک تک اعضای بدنم که دارن ثانیه ثانیه کلی کار برام انجام میدن که خودش میلیارد ها می ارزه
اگر به دنبال مشکل باشی، حتما اون رو پیدا میکنی
امروز با صدای باد بیدار شدم ، فکر کردم بارون الهی داره میباره ، با عجله رفتم تا لباسها رو از حیاط جمع کنم، ولی وقتی رفتم بیرون زمین خشک بود ، خبری از بارون نبود، با خوشحالی لباسها رو جمع کردم ، این حرکت من برام یک درس داشت،
ذهن من آمادگی رو داشت یعنی از دو روز پیش همه از روزهای بارانی در راه صحبت میکردند، چون هوای ملبورن میشه گفت اکثرا ابری و بارونیه، وقتی هوا آفتابی میشه دوست داری بیشتر از بودن در طبیعت لذت ببری، بماند که من شخصا هوای ابری و بارونی رو خیلی دوست دارم و همین باعث شده که من احساس زندگی در بهشت رو داشته باشم.
وقتی امروز صدای باد رو با بارون اشتباه گرفتم بازی ذهن رو به خاطر اوردم، ذهن همچون غول علاء الدین فقط به احساسات من پاسخ میده و همه چیز رو اون جور بوجود میاره که درون من وجود داره، من شنیده بودم امروز هوا بارونی هست، پس واقعا حسش کردم و حتی اقدام هم کردم. این یعنی باور .
تجسم یعنی احساس کنی در اون موقعیت هستی یا به قول آقا محسن لکسوس سوار، وقتی واقعا حس سواری با اون ماشین رو داشته باشی، کلا رفتار و حرکاتت تغییر میکنه و این یعنی ایجاد باور.
اگه من زندگی رؤیایی در یک خانه جنگلی رو میخام باید با تمام وجودم اون رو در تصوراتم ، در طول زندگی روزانه ام حس کنم، و از همه مهمتر باید شخصیتی بسازم که لیاقت داشتن اون خونه ی رؤیایی رو داشته باشم. باید اون قدر بزرگ باشم که همه چی چیز و همه کس را از بالا نگاه کنم و به خودم یادآوری کنم همه این مسائل در زندگی من برای بزرگتر شدن من هست ، من دارم یاد میگیرم چطور بهشت رو در دل تاریکی پیدا کنم .
اول جاده گرچه به ظاهر تاریک و ناپیداست ولی پاداشهای بزرگ برای کسانی هست که پا تو دل ناشناخته ها و تاریکی ها گذاشتند.
چند روزی است که گاه نگران پسرم میشوم، او باید مسائلی رو در زندگیش حل کند که با حل اون کلی شخصیتش ساخته میشه، بارها از خودم سوال من کردم من چه کمکی میتونم بهش بکنم؟ آیا اصلا دخالت من میتونه برای او مرهم دردی باشد؟
وقتی این فایل رو دیدم و کامنت دوستان رو خوندم این کلمات جاری شد ، هر کس خدا و راهنمایی دارد ، او به بهترین و شایسته ترین روش هدایت میشه، با حل این مسئله او کلی بزرگتر میشه، مگه این نیست که یکی از خواسته هات داشتن فرزندانی قوی و قدرتمند و توحیدی بود، پس کناری بایست و شاهد بزرگ شدنش باش، دخالت و دلسوزی مادرانه سنگ بزرگی است در جاده زندگی هر دوتایی شما، بچسب به رشد و پیشرفت خودت، که با بزرگ شدن خودت مسیر رو برای او هم هموار میکنی،
خدایا میدونی چقدر برام حل مسئله راحت تره تا از بیرون نظاره گر بودن ، میدانم باید بیاموزم درس صبوری رو ، باید بیاموزم تا توحیدی فکر کنم، بیاموزم زیبا بین بودن رو، بیاموزم قدم گذاشتن در دل ناشناخته ها و توکل رو .
بارها برایم تکرار شده که هر وقت بی خیال و آرام بودم همه چیز به طور شگفت انگیزی پیش رفته، پس با این آگاهی به جای پیدا کردن مشکل و سعی کردن حل اون به تنهایی، خودم را در آغوش پر مهر الهی رها میکنم، حس میکنم اون آرامش بعد از طوفان رو و با آرامش هر چیز که به قلبم جاری میشه رو به مرحله اجرا در می اورم.
ایاک نعبد و ایاک نستعین.
سلام به استاد عزیز وسلام خانم شایسته عزیز
و سلام دوستان عزیزم
استادگرامی فایل شما به موقع بود اخه چند وقت بود که با یه مشکلی رو به رو شده بودم وخیلی رنج میبردم تا این که فایل شما را گوش کردم
از خدا تشکر کردم و چقدر این فایل عالی بود واقعاً خدا را سپاس میگویم
وقتی به بن بست برسی و نتوانی کار ی برای فرزندت انجام بدهی خیلی ناراحت میشوی
و اخر باید تسلیم خداوند بشی و ایمانت را به خدواند قویتر کنی و خدا خودش هدایت میکنه وخدا خیلی قشنگ برات میچینه چیزیهای که باید بشنوی
چند وقت پیش دختر من یه مشکلی داشت وقتی پیش مشاوره رفت مشاور گفت باید دارو مصرف کنی چون تمرکز نداری و به دخترم گفت باید پیش روانپزشک برود من خیلی نگران شدم من به دخترم گفتم تو از بچگی هیچ مشکلی نداشتی حالا باید دارو بخوری من نگرا ن شدم و گفتم اگر دارو بخورد شاید بدتر شودو من یه ترسی در جودم بود
وقتی فایل شما را گوش کردم خیلی امیدوا شدم و دخترم را اگاه میکنم که اصلا دارو مصرف نکند
ومن از این فایل خیلی درس گرفتم استاد ممنونم خدا چقدر قشنگ جواب من را داد با صحبت شما خداگفت انقدر نگران نباشم و نگذارم دخترم دارو مصرف کند من ازخدا خواستم و خداکمکم کرد
موضوع دیگری که من از بچگی داشتم این بود که مادر من جایی من تصمیم میگرفت برای لباس پوشیدن برای بیرون رفتن غیره
و بعد که بزرگ شدم نمیگذاشت خودمون برای زندگی تصمیم بگیریم و من از بچگی یه کینه در دلم بود همیشه مقصر مشکلاتم مادرم را میدانستم تا ازدواج کردم ومادر شدم وقتی بچه هایم بزرگ شدن و بعد از چند سال فهمیدم که مادرم همین کار های که از دستش بر می امد انجام داد ومن توقع ام خیلی بود من این رنجشهارا برای یکی از دوستان مشارکت کردم دوست عزیز به من گفت مادر ت تا این حد میفهمیده و خودت را جایی مادرت قراربده بعد دیدم واقعا راست میگه
ومن مادرم را بخشیدم و من حالا انقدر خوشحال هستم چون من از مادر کینه نداشتم و بعد از دوسال که من مادرم را از درون ذهنم و قلبم بخشیدم مادرم فوت کرد و من حالا خیلی خوشحال هستم ومن دیگر به گذشته فکر نمیکنم و خوشحالیم این بود که باز مادرم زنده بود و کار های که باید برایش انجام بدم برایش انجام دادم و تا روز ی که میخواست به دنیایی ابد ی برود از دست من راضی بود و من از صمیم قلبم دوستش داشتم و هیچی کینی از او نداشتم استاد ممنون و سپاس استاد گرامی
در پناه الله یکتا
به نام خدای مهربانم سلام به خواهر عزیزم اکرم جانم
به به عجب کامتته زیبا و مفیدی بود واقعا مشخص بود از قلبت نوشته بودی
اکرم جانم تحسینت میکنم که اینقدر قشنگ مطالبی که استاد گفتن رو متوجه شدی و پیش رفتی
اینکه مادرتو بخشیدی و قلب و ذهنتو پاک کردی و به آرامش رسیدی کار بزرگی کردی
و به محض بخشیدن و تغییر خودت خداوند هدایتت کرد
کینه و نفرت داشتن از کسی خودش مانع رسیدن به خواسته و هدف هست
مرحبا مرحبا که آگاهانه قدم برداشتی
دوست عزیزم هر کاری رو به قدرت خداوند بسپار با ایمان بالا
چون ما توان و قدرتی نداریم اما وقتی به او میسپاری و ایمان و اعتماد به قدرتش داری او برات قشنگ درست میکند نگرانی و استرس و ترس یعنی نجوای شیطان و مسیر اشتباه
و آرامش و اطمینان و خوشحالی
یعنی به منبع که همان خداست متصل هستی
در پناه خداوند مهربان باشین سلامت و شاد و ثروتمند کنار عزیزانت
به نام خداوند جان آفرین
سلام به استاد عزیزم و خانم شایسته عزیز و همه دوستان الهی
این فایل مصداق همون جمله معروف شماست استادجان که به هر آنچه توجه کنی از جنس از اصل و اساس اون موضوع وارد زندگیت میشه
این توجه به شکل های مختلف میتونه باشه:
دلسوزی جنگیدن درد و دل کردن غیبت صحبت کردن دیدن و شنیدن غور زدن گلایه کردن انتقاد کردن _ بحث کردن و بدتر اینکه ما برای خوب شدن حالمون جستجو کنیم گذشته رو تا علت رو بفهمیم که مثلا پروسه درمان رو تازه شروع کنیم که در حین بهم زدن لجن های گذشته گند و بو تازه بلند میشه و اوه اوه دیگه ، حالمون که خوب نمیشه هیچ ، گلاب به روی همگی ، بالا هم میاریم :) والاااا
من تو عمرم فقط یک بار دفتر مشاوره یک جلسه رفتم که تو اون یک جلسه باید همه مسائل رو برای اون خانم توضیح میدادم که این کار انرژی زیادی ازم گرفت که بعدش ترجیح دادم نرم
البته به اجبار هم شده که رفتم که نتیجه همه اون صحبتها شده بود توجه به ناخواسته ها و راضی کردن یکی دیگه یا تغییر کردن خودم برای یه نفر دیگه
استاد اینکه شما همیشه با تاکید میگید باید ورودیهامونو کنترل کنیم اصلِ اصله
اما متاسفانه ما یادمون میره ورودی های ذهنمون رو کنترل کنیم و خیلی راحت فیلتر رو برمیداریم به راحتی قاطی موضوعات نادلخواه میشیم به خاطر همدردی به خاطر همرنگ جماعت شدن به خاطر مورد انتقاد قرار نگرفتن بخاطر حرف مردم و الی ماشاءالله …..
خودمو دارم میگم استاد خیلی وقتا یادم میره میبینم وسط معرکه ام و انصافا کار خیلی سختیه
و قطعا خدا به شجاعان پاداش میدهد
راستش میخوام یه اتفاقی رو که جهان برام رقم زد به تازگی رو اینجا بنویسم تا یادم بمونه
چند روز پیش شهر دلبرجان بودم و با دخترعمه ایشون رفتیم تا بیرون و ایشون برای لیزر صورتش رفت به مکانِ مربوطه
قبلش یه صحبت کوچولو از یکی از دوستان چندسال پیشم شد که ایشون هم اون دوستم رو میشناخت و البته که من سالهاست دوستم رو ندیدم و دخترعمه گفت که جلسه قبل که رفته بودم لیزر اون دوستت هم اومده بود و اونجا دیدمش
خلاصه ما رفتیم اونجا و نشستیم منتظر تا نوبتشون بشه که یهو یه صدای آشنا بگوشم خورد که از در وارد شد و یه سلام به آدما کرد و یه سلام هم به من و برگشت و با مسئول اونجا صحبت کردن
من فقط نگاش میکردم یا منو واقعا نشناخت و متوجه نشد یا شد و به روی خودش نیاورد نمیدونم به فاصله دوسه نفر هم ردیف ما نشست
به دخترعمه گفتم شما که رفتی من صداش میزنم و متوجه اش میکنم
وقتی نوبت دخترعمه شد و بلند شد رفت بلافاصله مسئول اونجا هم که انگار باهش آشنا هم بود صداش و زد و رفت و مثل اینکه اون روز بعلت قطعی برق وقت کم داشت و از این دوست من خواست که امروز رو کنسیل کنه و در یه وقت دیگه بیاد و در کسری از ثانیه اون دوستم خداحافظی کرد و رفت و درست بعدش در همون لحظه دختر عمه هم اومد
و من الله اکبر از این همه جلال الله اکبر از این همه شکوه
خدای من ، من حتی فرصت نکردم صداش کنم یا بهتره بگم جهان نذاشت صداش کنم
من مات و مبهوت این موضوع بودم که من با صحبت کردن درمورد این دوست قدیمی، خودم رو در مدار دیدن ایشون قرار دادم اما جهان مدارها نگذاشت که من حتی باهاش صحبت کنم حتی زمانی هم که آگاهانه خواستم صداش کنم
و با خودم فکر کردم و گفتم حتما که خط فکری ما و فرکانسهای ما با هم خیلی فرق کرده که اینطوری رقم خورد و این موضوع و آگاه بودن در اون لحظه باعث شد به خیلی اتفاقات و آدمهای گذشته فکر کنم و علت قطع ارتباط با بعضی آدمها رو توسط جهان که ما فکر میکنیم طرد شدیم یا نادیده گرفته میشیم یا طرف خودشو میگیره و و به عینه بخاطر مدارهایی که ما توش هستیم درک کردم
بریم برای یه شکر گزاری جانانه از خدای دلبر
خدایا شکرت برای زنده بودنم برای نفس کشیدنم
برای فرصتی که بهم دادی تا تجربه کنم خودمو
تازه با تعقل به این جمله متوجه شدم چقدر بار معنایی داره
وقتی میگم خدایا شکرت که بهم یه فرصت دیگه دادی برای زنده بودن تا خودمو تجربه کنم یعنی :
من دوران کودکی و تجربه کردم مدرسه رفتن رو تجربه کردم اون سن و بودن در اون سن رو تجربه کردم و ازش عبور کردم
من 15 سالگی رو تجربه کردم دوران نوجوانی رو تجربه کردم و ازش عبور کردم
وقتی 20 سالم شد اون سن و سال جوانی رو تجربه کردم وقتی ازدواج کردم وقتی مادر شدم همه اونهارو تجربه کردم
بزرگ شدن بچه هام رو تجربه کردم لذت دیدن رشد بچهام رو تجربه کردم
وقتی به عدد 30 رسیدم زندگی در اون سن رو تجربه کردم حالا عدد 40 و اعظم در این سن رو تجربه میکنم و اگر باز هم بهم فرصت زندگی بدهی ای خدای دلبرم یعنی قراره باز زندگی کنم و اگرزندگی من در سن مثلا 20 سالگی تموم شده بود من تجربه مادر شدن چالشهای بزرگ کردن بچها رو نداشتم و اینها الان برای من یعنی یه فرصت، فرق اکنون من با اون وقتا فقط در دریافت آگاهی هاست ، الان تازه فهمیدم که من خالق زندگی خودمم هستم ، خالق تجربیات زندگی خودم من همون موقع هم خالق بودم فقط نمیدونستم ولی خداوند به من فرصت داد تا به این درک هم برسم که اعظم جان تو خالق زندگی و شرایط خودت هستی تو تو خالقی!!
خدایا ازت میخوام چشمانم را به روی نعمتهایی که در اختیار دارم برای خلق نعمتهای بیشتر و با کیفیت تر در زندگیم
ببینم حقایق زیبای زندگی ام را نه اینکه توجه کنم به حقایق نازیبایی که خودم با ناآگاهی در گذشته خلق کردم
زندگی من و فرصت زندگی من اکنون است کمکم کن در اکنون خودم لذت ببرم و توجه کنم به آنچه که اکنون دارم
الهی شکرت
سلام استاد وقت بخیر
من در این زمینه تجربه دارم و میخوام اینجا شیرشون کنم، استاد من در یه برحه ای از زندگیم دچار افسردگی شدم مشکلاتی بود که منو به این نقطه رسوند یعنی من درگیر یه شرایط ناراحت کننده بودم سعی کردم بهش توجه نکنم و بعنوان کادر یه تیم ورزشی خودم رو مشغول انجام امورات تیم کردم و اینجوری ذهنم رو از اون احساسات پرت میکردم و بمن هم کمک کرد قطعا حس و حالم بهتر شد اما در همون اثنا در طی یه تصادف دایی و دخترداییم رو از دست دادم و من برای حمایت از خانواده داییم هر روز میرفتم خونشون و سعی میکردم احساسات ناراحت کنندمو بروز ندم این شرایط ناراحت کننده باعث شد که بعد از 6 ماه من دچار حملات پانیک بشم شرایطی که استاد جان اصلا نمیتونستم کنترلش کنم به نقطه ای رسیدم که اصلاااا نمیتونستم مثبت فکر کنم بعد از آزمایشهای فراوان دکترها گفتن همه چی اکی و فقط مشکل روحی وجود داره و من ارجاع شدم به پزشک متخصص اعصاب و روان و داروهارو مصرف میکردم اوایلش داروهارو مصرف میکردم ولی اثری نداشت دکترم میگفت باید دوره طی بشه و انتظار تاثیر یه دفعه ای رو نداشته باش. شبها رو که خداوند برای آرامش انسانها خلق کرده برای من زمانی بود که احساس میکردم کل ناراحتی های عالمب هسراغم میاد نمیتونستم خوابم و افکار منفی نهایتا منجر به حملات پانیک میشدن و مجبورم میکرد خانوادمو بیدار کنم و چندین بار در طول شب به بیمارستان مراجعه کنیم. یه شب که همه خواب بودن با خدا حرف زدم آخه انگار اسمشو صدا میزدم ولی اصلا نمیتونستم درکش کنم تو همون حس و حال گفتم خدایا هیچکسی جز تو نمیتونه کمکم کنه و ازش خواستم خودش هدایتم کنه اون شب به نقطه تسلیم رسسیدم دیگه نخواستم دست و پا بزنم و بعد چند روز یکی از دوستان برادرم که شاگرد استاد بودن اومدن خونمون و با من و مامانم که حالمون از بقیه بدتر بود صحبت کرد و بعدش چند تا فایل از استاد عباسمنش رو برام فرستاد خداروشکر اصلا مشاوره نرفتم و فقط فایلهای شمارو گوش میدادم فقط بخشش، سپاسگزاری و سعی کردم با طبیعت ارتباط بگیرم و خداوند هم مدام هدایتم میکرد به سمت کتابا و فایلهایی که بهم کمک میکرد و در این مسیر داروهامم مصرف میکردم البته خودم از پزشکم خواستم که داروهای خواب آور و اعتیاد آور رو برام حذف کنه البته شاید اوایلش نیاز به اون داروهای خواب آور داشتم چون نمیتونستم بخوابم گفتگوهای ذهنی منفی در مغزم انقدر زیاد بود که نمیتونستم کنترلشون کنم یک سال تحت درمان بودم و کم کم دکترم داروهارو کم کرد و من دیگه نیازی به مصرف همون یک مدل دارو رو هم نداشتم اون شرایط افسردگی باعث شده بود که هورمون های شادی در مغزم کم بشه و اون دارو کمک میکرد بدنم به حالت اول برگرده نمیدونم شاید اینم باور من بود ولی تو شرایطی که من نمیتونستم به قدرت خلاق خودم به قدرت شفا دهنده خودم وصل بشم چون خیلی فرکانسم پایین بود باور به اینکه این قرص کم کم بمن کمک میکنه به هرصورت بمن کمک کرد و باور داشتم کم کم این دارو بمن کمک میکنه تا آروم آروم بزارمش کنار. تا مدتها فکر میکردم که اون داروها و مصرفشون بود که بمن کمک کرد تا اینکه چند سال پیش که در محل کارم بعنوان مسئول یه بخشی بودم که افراد برای درخواستهای انتقالی مراجعه میکردند مادر یکی از دانشجوها برای پیگیری درخواست دخترش مراجعه کرد و گفت که درگیر افسردگیه شدیده و نایلون قرصهاشو درآورد و گفت 20 ساله داره این داروهارو مصرف میکنه وقتی داروهاشو دیدم متوجه شدم که همون داروهایی بود که من مصرف میکردم تازه من روزانه دوتا از اون قرصا میخوردم ولی اون خانم یدونه مصرف میکرد همونجا بود که مطمئن شدم علت شفا پیدا کردنم قرص دارو نبوده فقط باورهایی بوده که تونستم با هدایت خداوند در ذهنم بسازم هدایت خداوند به صراط مستقیم بود که منو نجات داد خداروشکر میکنم که اون دوره رو پشت سر گذروندم. چند تا راهکار دارم که فکر میکنم میتونه کمک کنه به عزیزانی که الان درگیر این شرایط هستن یا نزدیکانی دارن که در شرایط خوبی نیستن:
1. EFT ضربه درمانی خیلی بمن کمک کرد 2. نوشتن و خالی کردن ذهن،بخشش، سپاسگزاری 3.ارتباط با طبیعت
و نمیدونم بنظرم نسخه نپیچم بهتره فقط بگم ایمان ایمان و توکل این کلیده خودش هدایت میکنه خودش مسیر رو نشون میده برای من یه موهبت بود که همون موقع برای اولین بار با استاد آشنا شدم و دوره آفرینش خیلی برام معجزه گر بود خدایا شکرت الان سالهاست که دیگه اون حملات رو تجربه نکردم به لطف پروردگار همون یک باری که مدتها قبل برام اتفاق افتاد خیلی راحت تونستم کنترلش کنم و افسارشو در دستم بگیرم واقعا خداروشکر میکنم و ازش سپاسگزارم ممنون بخاطر خداوند که چه روح متعالی چه زبان شیوا رو برای گفتن حرفهاش به من در مسیرم قرار داد. ازتون ممنونم استاد جان
بنام خالقی که عشق را آفرید
درود به پرستو عزیز امیدوارم حال دلت عالیِ عالی عالی باشه.
لذت بردم از دل نوشته ها و تجربیات زیبات که با ما به اشتراک گذاشتی.
ریشه و منبع اصلی تمام بیماری ها جسمی و روحی از نجواها و افکار منفی ذهن آغاز میشه.
راز سلامتی،موفقیت،ثروت و معنویت فقط و فقط شکرگزاری، احساس خوب و کنترل ذهن و خاموش کردن افکار منفی و نجواگر است.
اینم شکرگزاری شخصی من هدیه به شما سپیده عزیز و خانواده دوست داشتنی عباس منش
کتاب شکرگزاری من: از روح تا کوارک (کوارک (Quark) یکی از بنیادیترین ذرات شناخته شده در علم فیزیک است. یا ساده بخوام بگیم میشه ذرات ریز تر از مولکول و اتم یا همون انرژی)
مقدمه: آوای قدردانی
امروز، با تمام وجودم، از عمیقترین سطح هستی تا بیرونیترین لایهی وجودم را مخاطب قرار میدهم. این دیگر یک فهرست نیست، بلکه سرودی است برای ستایش شگفتیهای بیکران درونم.
بخش اول: جوهر هستی
ای روح جاودان و مقدس من، برای اینکه جوهر حقیقی و نور ابدی وجودم هستی، برای اینکه این کالبد خاکی را به خانهی خود برگزیدهای و به آن جان بخشیدهای، و برای اینکه شاهد و تجربهگر این سفر شگفتانگیز زندگی هستی، در برابر عظمت تو سر تعظیم فرود میآورم. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
بخش دوم: سازه بیرونی (جلوهگاه روح)
1. سر و صورت (مرکز هویت)
ای پوست شگفتانگیز بدنم، برای اینکه چون حریری محافظ، تمام سرزمین وجودم را در آغوش گرفتهای، از من در برابر جهان بیرون محافظت میکنی، دمای بدنم را تنظیم کرده و لذت لمس کردن را به من هدیه میدهی. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
ای سر و جمجمهی استوارم، برای اینکه چون گنبدی مقدس، از مرکز فرماندهیام، یعنی مغز، محافظت میکنی و جایگاه امن افکار و هویت من هستی. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
ای پوست سرم، برای اینکه بستری حاصلخیز برای موهایم هستی و از این گنبد مقدس به خوبی نگهداری میکنی. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
ای موهایم، برای اینکه چون تاجی بر سر من، به من شخصیت و زیبایی میبخشید و از سرم در برابر آفتاب و سرما محافظت میکنید. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
ای پیشانی بلندم، برای اینکه سپر استخوانی مغزم هستی و احساسات درونیام را به نمایش میگذاری. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
ای ابروهایم، برای اینکه چون دو نگهبان ماهر، از چشمانم در برابر عرق و باران محافظت کرده و به بیان احساساتم قدرت میبخشید. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
ای پلکهایم، برای اینکه چون دو پردهی متحرک و هوشمند، چشمانم را همواره پاک، مرطوب و امن نگه میدارید. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
ای مژههای ظریف و نگهبانم، برای اینکه چون حریری حساس، از ورود گرد و غبار به چشمانم جلوگیری کرده و از این پنجرههای روح محافظت میکنید. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
ای چشمانم، برای اینکه چون دو الماس درخشان، به من توانایی دیدن زیباییهای جهان، رنگها و چهرهی عزیزانم را هدیه میدهید. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
ای گوشهایم، برای اینکه امواج زیبای زندگی، از موسیقی تا صدای عزیزانم را به جانم مینشانید و تعادل را در هر قدم به من هدیه میدهید. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
ای بینیام، برای اینکه با هر نفس، عطر زندگی را به وجودم میکشی و هوا را برای ورود به سرزمین درونم پاک و مهیا میکنی. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
ای دهانم، برای اینکه دروازهی ورود انرژی به بدنم و ابزار بیان افکار و احساساتم از طریق کلام و لبخند هستی. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
ای لبهایم، برای اینکه با هر کلام، بوسه و لبخند، عشق و احساس را به جهان منتقل میکنید. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
2. گردن و تنه (ستون و مرکز قدرت)
ای گردن استوارم، برای اینکه چون پلی انعطافپذیر، جهان ذهن مرا به سرزمین تنم متصل کرده و آزادی حرکت و دیدن را به من میبخشی. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
ای شانههای قدرتمندم، برای اینکه بار مسئولیتها را به دوش میکشید و به دستانم قدرت خلق کردن و در آغوش گرفتن را میدهید. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
ای پشتم و ای ستون فقراتم، برای اینکه چون ستونی محکم، تکیهگاه کل وجودم هستید و از شاهراه حیاتی اعصابم محافظت میکنید. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
ای قفسه سینهام، برای اینکه چون زرهی مقدس، از گنجینههای تپندهی درونم، یعنی قلب و ریهها، نگهبانی میکنی. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
ای شکمم، برای اینکه خانهی امن کارخانههای انرژی و حیات درونم هستی. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
ای کمر و پهلوهایم، برای اینکه محور انعطاف و چرخش در زندگی هستید و به من توانایی حرکت در مسیرهای گوناگون را میدهید. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
ای باسن و لگنم، برای اینکه پایهی استوار و تکیهگاه قدرتمند بدن من هستید و در هر قدم به من نیرو میبخشید. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
3. اندامها (ابزارهای خلق و حرکت)
ای بازوان و دستان هنرمندم، برای اینکه ابزارهای اصلی من برای ساختن، لمس کردن، نوشتن و عشق ورزیدن هستید و ایدههای ذهنم را به واقعیت تبدیل میکنید. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
ای انگشتان و ناخنهایم، برای اینکه با ظرافت و دقت بینظیرتان، انجام دقیقترین کارها را ممکن کرده و از سرانگشتان حساس من محافظت میکنید. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
ای پاها و رانهای قدرتمندم، برای اینکه ستونهای استوار این معبد هستید و مرا در سفر زندگی، با قدرت و اطمینان به پیش میبرید. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
ای زانوان و مچهای انعطافپذیرم، برای اینکه به من توانایی خم شدن در برابر حکمت زندگی و جهش به سوی اهدافم را میدهید. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
ای کف پاها و پاشنههای محکمم، برای اینکه مرا به زمین مقدس متصل کرده و در هر قدم، انرژی و استواری را از آن دریافت میکنید. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
بخش سوم: امپراطوری درونی (شگفتیهای پنهان)
1. مرکز فرماندهی و آگاهی
ای مغز شگفتانگیزم، برای اینکه مرکز فرماندهی کل کائنات درونم هستی و دنیای بیکرانی از فکر، خاطره، احساس و رویا را در من خلق میکنی. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
ای خودآگاه بیدارم، برای اینکه به من قدرت انتخاب، اراده و تجربهی آگاهانهی لحظهی حال را میبخشی. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
ای ناخودآگاه قدرتمندم، برای اینکه چون مدیری بیصدا و خردمند، میلیاردها فرآیند حیاتی بدنم را اداره کرده و گنجینهی شهود و رویاهایم هستی. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
ای حافظهی عزیزم، برای اینکه داستان زندگی مرا در خود ثبت کرده و با یادآوری درسها و خاطرات شیرین، هویت مرا میسازی. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
ای هوش بیکران و درخشانم، برای اینکه چون نوری درونی، مسیر زندگیام را روشن میکنی و به من توانایی شگفتانگیز درک کردن، یاد گرفتن و رشد کردن را میبخشی. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
ای قدرت تحلیل و منطقم، برای اینکه به من توانایی حل مسائل، یافتن راهحلها و تصمیمگیریهای خردمندانه را میدهی و در دنیای پیچیده، راهنمای من هستی. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
ای جرقهی خلاقیت و نوآوریام، برای اینکه به من اجازه میدهی فراتر از دانستهها بروم، ایدههای جدید خلق کنم، هنر بیافرینم و زیبایی را به جهان اضافه کنم. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
ای هوش هیجانی و شهودم، برای اینکه به من توانایی درک احساسات خودم و دیگران، برقراری ارتباط عمیق و حرکت بر اساس ندای درونیام را میبخشی. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
2. سیستمهای حیاتبخش
ای قلب قهرمانم، برای اینکه بیوقفه و خستگیناپذیر، رودخانهی سرخ حیات را در تمام سرزمین وجودم به جریان میاندازی و با هر تپش، زندگی را فریاد میکشی. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
ای شبکهی شگفتانگیز رگها، سرخرگها و مویرگهایم، برای اینکه چون بزرگراهها و کوچههای بیانتهای حیات، خون و تمام مواد ارزشمندش را به دورترین سلولهای بدنم میرسانید. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
ای خون، رودخانهی سرخ زندگیام، برای اینکه بستر جاری حیات هستی و تمام نیروهای زندگیبخش، از اکسیژن تا سربازان دفاعی را در آغوش خود حمل میکنی. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
ای گلبولهای قرمز فداکارم، برای اینکه چون ناوگانی بیشمار، اکسیژن و جان تازه را به تکتک سلولهایم میرسانید و انرژی حیات را در بدنم پخش میکنید. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
ای ششهای پرظرفیتم، برای اینکه با هر دم، اکسیژن و نیروی حیات را به درونم میکشید و با هر بازدم، کهنگیها را رها میسازید. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
ای تمام دستگاه گوارشم، از غدد بزاقی و زبان تا معده و رودهها، برای اینکه غذا را به انرژی خالص تبدیل کرده و نیروی لازم برای زندگی را برایم فراهم میآورید. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
ای کبد کیمیاگرم، برای اینکه چون آزمایشگاهی پیچیده، سموم را به مواد بیخطر تبدیل کرده و بیش از پانصد عملکرد حیاتی را برای پاکی و سلامت من مدیریت میکنی. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
ای کیسه صفرای عزیزم، برای اینکه صفرای حیاتی تولید شده توسط کبد را با دقت ذخیره کرده و در زمان مناسب برای هضم چربیها آزاد میکنی و به این ترتیب به فرآیند انرژیبخشی کمک میکنی. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
ای کلیههای پاککنندهام، برای اینکه چون دو فیلتر هوشمند، خون مرا تصفیه کرده و تعادل مایعات و مواد معدنی را در سرزمین وجودم برقرار میکنید. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
ای مثانهی انعطافپذیرم، برای اینکه مواد زائد تصفیه شده را با صبر و اطمینان در خود نگه میداری تا در زمان مناسب دفع شوند و به من احساس راحتی و کنترل میبخشی. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
ای مقعد، ای دروازهی نهایی و هوشمند بدنم، برای اینکه با کنترلی دقیق، چرخهی گوارش را به پایانی بینقص رسانده و وجودم را از هرآنچه زائد و سنگین است، پاک و رها میکنی و به من احساس سبکی و پاکی هدیه میدهی، عمیقاً قدردان تو هستم. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
ای گلبولهای سفید دلاورم، برای اینکه چون ارتشی هوشمند و همیشه بیدار، از مرزهای وجودم در برابر هر مهاجمی دفاع کرده و سلامت مرا تضمین میکنید. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
ای طحال اسرارآمیز و نگهبانم، برای اینکه چون یک مرکز فرماندهی و پالایشگاه حیاتی، خونم را تصفیه میکنی، سلولهای فرسوده را بازیافت کرده و پادگان امنی برای نیروهای دفاعی من هستی. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
ای تمام غدد درونریزم، برای اینکه چون پیامرسانانی نامرئی، با ارسال هورمونهایتان، تعادل، رشد و حال خوب را در بدنم تنظیم میکنید. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
برای آقایون
ای سیستم تولید مثل مردانهام، از بیضهها تا پروستات، برای اینکه منبع شور، قدرت، خلاقیت و هورمونهای مردانه هستی و با تولید مایعات حیاتی، مرا به چرخهی ابدی حیات متصل میکنی. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
برای خانمها
ای سیستم شگفتانگیز و خلاق زنانهام، برای اینکه مرکز قدرت، شهود و آفرینش در وجودم هستی، و مرا به ریتم مقدس ماه و چرخههای ابدی طبیعت متصل میکنی. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
ای تخمدانهای گرانبهایم، برای اینکه چون دو گنجینهی اسرارآمیز، بذر حیات و هورمونهای زنانگی را در خود پرورش میدهید و با هر چرخه، قدرت خلقت را به من یادآوری میکنید. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
ای رحم مقدسم، برای اینکه چون آشیانهای گرم و امن، پتانسیل پرورش یک زندگی جدید را در خود داری، و مرکز انرژی و قدرت درونی من هستی. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
و تمام اجزای زنانهام، برای اینکه کانال اتصال، لذت عمیق و قدرت زایش هستی و به من اجازهی تجربهی عمیقترین سطح از صمیمیت و یگانگی را میدهی. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
بخش چهارم: سطح بنیادی (اساس خلقت)
ای تریلیونها سلول هوشمندم، برای اینکه چون شهروندانی زنده و هماهنگ، با همکاری یکدیگر این معبد باشکوه را ساخته و سرپا نگه داشتهاید. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
ای DNA عزیزم، برای اینکه چون نقشهی گنجی بینظیر، تمام اسرار و کدهای منحصر به فرد وجود مرا در خود حفظ کردهای. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
ای اتمهای سازندهی وجودم، برای اینکه از دل هستی آمدهاید تا با نظمی شگفتانگیز، مادهی وجود مرا شکل دهید و مرا به کل کائنات متصل کنید. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
ای کوارکها و ذرات بنیادیام، برای اینکه در عمیقترین سطح، چون رقصی ابدی از انرژی، ارتعاش بنیادی حیات را مینوازید و به من یادآوری میکنید که اصل وجودم از نور است. سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
سخن پایانی
ای تمامیت وجود من، از خودآگاه بیدارم تا کوارکهای لرزانم، امروز تو را به طور کامل دیدم و ستایش کردم. در برابر این عظمت، این پیچیدگی و این هماهنگی بینظیر، سر تعظیم فرود میآورم. من، به عنوان فرمانروای این سرزمین، قول میدهم که با بهترین غذا، بهترین ورزش و بهترین افکار، از تو مراقبت کنم.
برای بودنت، برای بودنم، بینهایت سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.
«خالق من، برای بینهایت نعمتی که در درون و بیرونم وجود دارد و من از شکرگزاریِ همهی آنها عاجزم، از تو بینهایت سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم.»
در پناه خالق همیشه سلامت،شاد،ثروتمند،موفق و عاقبت بخیر باشین در دنیا و آخرت.
بابت اشتباه تایپی در خط زیر عذر خواهی میکنم:
اشتباه تایپی : اینم شکرگزاری شخصی من هدیه به شما سپیده (اشتباه تایپی) عزیز و خانواده دوست داشتنی عباس منش
جمله اصلاح شده: اینم شکرگزاری شخصی من هدیه به شما پرستو عزیز و خانواده دوست داشتنی عباس منش.
به نام خدای هدایتگرم به سمت زیبایی ها ، در خواب و بیداری
سلام به دوستان ارزشمندی
الان نماز ظهرم رو با عشق خوندم
یادم اومد دیشب توی خواب
خدا بهم گفت
الی ریک فارغب
رفتم نگاه کردم آخرین آیه از انشراح بود
یعنی به سوی خدای خود مشتاق باش.
اشک از چشمانم سرازیر شد
خدای من
رب من
چگونه میتوانم به سوی تو مشتاق نباشم
تو در وجود منی
هر لحظه در حال هدایت کردن منی
توی این چن وقت
بهترین اتفاقات زندگیم رو برام رقم زدی
دل ها رو برام نرم کردی
کارها رو برام آسان کردی
محل کسب عالی بهم دادی
و
حالا توی خواب به یادم میاری
که مشتاق باشم به سویت
خدایا من در هر لحظه مشتاقانه به سویت آغوش باز می کنم
و
اطمینان دارم تو از من بیشتر اشتیاق داری از بودنم با تو
تو هر لحظه منو در اغوش خودت گرفتی و
لحظه ایی منو رها نمیکنی.
خدایی که در خواب و بیداری
ازم محافظت می کنه
چقدر با بودنت آرامم خدایا
انگاری باید یه بار دیگه برم
فایل استاد درباره سوره انشراح رو گوش بدم
استاد عزیزم ازت سپاس گزارم
برای آگاهی های نابی که مشتاقانه در اختیارمان قرار میدی
خدایا شکرت
خدایا شکرت
خدایا شکرت
در پناه نور و عشق خدا باشید.
خدایا شکرت بابت این فایل
و ممنونم استاد ک این موضوع ب این مهمی رو از این زاویه برامون توضیح دادین
منم از این مشاوره ها و روانپزشک ها خاطره زیاد دارم و یکیش اینه که یه مدت زیادی ک دکتر میرفتم و قرص مصرف میکردم شاید آرام بودم ولی خودِ واقعیم نبودم و جالبه ک اگر یکم از اون حد نرمال و آرام بودن به دیده بقیه خارج میشدم دکتر بهم برچسب زده بود ک من دو قطبی هستم و به اصطلاح دو گانگی شخصیت دارم و این حرف رو ب همسرم زده بود و هنوز ک هنوزه این حرف از همسرم شنیده میشه با اینک من الان با آموزه های شما یکساله قرص نمیخورم ولی باز هم همین قرص نخوردن باعث شده همسرم بگه تو مشکل داری و باید قرص بخوری حتی مشاوره هم رفتیم و به مشاور گفته بود ک اون دکتر چی درباره من گفته و چالش های ما بیشتر شد ،خیلی بابت این حرف اذیت شدم تا اینک گفتم همه ما آدما همیشه یجور نیستیم هر دفه حالمون بطور ولی باید سعی کنیم تو حالت غم و افسردگی نمونیم و سریع بیایم ازش بیرون و حالمون خوبه کنیم ،پس این حرف مشاوره و دکتر الکی و بیهوده.
و همون موقع اصرار داشتن که حتما باید دکتر برم دوباره و قرص بخورم( ناگفته نماند من 11سال قرص خوردم از سن 19سالگی تا تقریبا 30سالگی،الانم 31سالمه )ولی من مقاومت کردم و گفتم قرص خوردن یعنی درپوش گذاشتن روی خودِواقعیم و من اتفاقا باید همینی که هستم نشون بدم تا بتونم نقاط ضعفم رو تبدیل به نقطه قوت کنم و خودم رو بهتر بشناسم گرچه که همسرم هنوز قبول نداره حرفای منو و خودش رفت دکتر و قرص میخوره الان ولی من خیلی باهاش حرف زدم ولی تو فرکانس حرفای من نبود و منم رهاش کردم با اینک با هم زندگی میکنیم هنوز ،
اما این فایل شما منو هدایت کرد که واقعا دکتر و مشاوره رفتن هیچ فایده ای نداره نه تنها مشکلات و بیشتر میکنه و تازه برچسب های متنوعی هم بهت میزنن و باعث میشه بیوفتی تو سیکل مشاوره و روانپزشک به جای اینک رو خودت وقت بذاری با کارایی ک دوست داری با فاصله گرفتن از بعضی آدما و طبیعت رفتن و نوشتن بلکه با قرص دادن بهت باعث میشن که یه آرامش فیک بدست بیاری که از بیرون آرومی ولی از درون پر از اضطراب و استرسی و اصا کنترلی روی خودت نداری و تازه خیلی جاها توان نه گفتن هم نداری توان حرف زدن هم ازت گرفته میشه و یجورایی بیحوصله تر اصا میشی چون بنظرم تمام مغزت بیحس میشه و این بیحسی روی اعضای بدن اثر میذاره
تمام خلاقیت و انرژی هم گرفته میشه علاوه بر مشکلات جسمی ای که داره
بهترین راه همینه که خودتون فرمودین و از یه دید متفاوت به موضوعات نگاه کردن و درس گرفتن از گذشته البته اگر درسی دارن اگر که حس بدی و حقارت میدن که نباید مرور بشن چون واقعا همون موقع بلافاصله قلب آدم سنگین میشه و توان همه کاری ازت گرفته میشه و از همون جنس اتفاقات بیشتر میشن ،اینو به عینه دیدم واقعا
استاد سپاس فراوان بابت این فایل️
واقعا بهش نیاز داشتم خیلی آرامتر شدم و ایمانم به این آموزه ها قوی تر شد
زنده و سلامت باشین روزتون بخیر
خدایا شکرت بابت این روز زیبا و این فایل ب این خوبی
سلام واحترام خدمت استاد عزیزم
مباحث این فایل رو با تمام وجودم تایید میکنم
موردی که برای خانواده من پیش آمد در مورد نظر روانشناسان برای حل مشکل ما دوسال پیش اتفاق افتاد من و همسرم با دختر نوجوان خودمون اختلاف نظر داشتیم و یک سری چالشهایی پیش می اومد که به نظر ما طبیعی بود و خیلی مسئله ای خاص و مهم نبود طبق نظر دوستان ما از مشاور کمک خواستیم که این چالشها کمتر شود مسئله ای که پیش اومد ما بعد از حدود 10 جلسه با مسائل بزرگتر و پیچیده تری مواجه شدیم چالشها بیشتر شد خشم و نفرت دخترم از ما خیلی زیاد شد قبل از مراجعه به روانشناس اصلا اینطوری نبود
خانم مشاور یکی از رفتارهای ما رو برای دخترم آنقدر مهم و وحشتناک جلوه داده بود حتی اسم هم برای این. رفتار گذاشته بود
مسئله ای که پیش آمد مانه تنها چالشهامون کم نشد با یک تنفر عمیق و خشم زیاد دخترم از ما روبه رو شدیم
شما تو این فایل خیلی زیبا دلیل مخالفت با این شیوه روانشناختی در مورد مشکلات گذشته رو بیان کر دید
ممنون از شما که هر روز آگاهی های مارو بیشتر میکنید
خدایا شکرت خدایاشکرت خدایاشکرت
خدایا خودت گفتی که بر هر چیزی که توجه کنی از جنس همون چیز بیشتر و بیشتر بهت میدم حالا میخواد چه چیز خوب باشه چه بد .. انتخابش با توعه!
یادمه استاد در جایی از قدرت سوال های سازنده به قول انتونی رابینز پرسش های کوانتومی میگفتن ، مثلا صبح که بیدار میشی کافیه از خودت بپرسی اه دوباره صبح شد امروز رو چیکار کنم چرا بی پولم چرا تو این کشورم چرا این جور روابطی دارم … ذهنت تایید میکنه میگه بدبختی بی پولی فلانی به این دلیل و اون دلیل و قشنگ قانعت میکنه
اما کافیه سوال های سازنده بپرسی … خدایا شکرت که میتونم تو این شرایط روز ب روز پیشرفت کنم
امروز رو چطور میتونم بهترین روز زندگیم کنم
….
ذهنت هزاران راه حل جلوت میچینه که به اون چیزی که میخوای برسی .
خدایا شکرت بابت هدایت شدنمون به این صفحه
سلام به استاد عزیزم استاد سپاسگزارم بابت این فایل . استاد نمیدونیننن این فایل چجوری منو نجات داد.
سلام به استاد شایسته گل و سلام به همه دوستان قشنگم .
من یک مدته لیزری دارم دوره احساس لیاقتو کار میکنم و تو دوره استاد سوال پرسیده بودن کجاها احساس گناه یا عذاب وجدان داشتین .
مشکل من این بود تمرکز نمیزاشتم که من کجا احساس گناه داشتم .
تمرکز گذاشته بودم که کجا بمن احساس گناه داده بودن و ربشه احساس گناه در چیست . و کلی کامنت نوشتم فلان موقع وقتی سنم کم بود فلانی بمن این حرفو زد و بمن احساس گناه داد
تقریبا کامنتای جلسه نه که دوستانم نوشتن تا جایی که من خوندم به همین صورته که فلان جا مادرم احساس گناه میداد و فلانجا فلانی بامن اینکارو کردو غیره.
منم چون همیشه و در همه شرایط احساس گناه داشتم لیزری داشتم جلسه نه و ده کار میکردمو کامنت میخوندم .
اتفاقی که افتاد من داشتم افسردع میشدم . من گریه میکردم و به همسرم میگفتم چرا از وقتی دوره رو شروع کردم من انقدر احساس بدبختی میکنم.
الان علتشو میفهمم همش به این توجه میکردم که من کوچک بودم فلان موقع چون چادر نداشتم بمن گفتن بی حیا. یعنی من جلسه نه رو کار میکردم احساس بدبختی و قربانی بودن کامل داشتم از خدا بشدت دور شده بودم و افسرده شده بودم .
مشکلم همین بود… وای استاد خیلی ممنونم این فایلو گذاشتید نمیدونید چقدرررر بهم کمک کرد نمیدونید الان چه احساس ارزشمندی دارم .
خدایا سپاسگزارم خدا نوکرتم خدایا عاشقتمممممم که هدایت میکنی منو عاشقتم خدایا ممنون اگر من هدایت نمیشدم چکار میکردم.
الهی شکرت .
استاد جلسه اول سوال پرسیده بودین که کجاها خودتونو مقایسه میکنید ….
اما من میرفتم تو گذشته که اطرافیان کجاها منو مقایسه کردن که من ریشه رو پیدا کنم تا حالم خوب بشه ولی روز بروز بدتر میشدم.
.
منو همسرم هم مسیر هستیم و من داشتم کودکی ایشونم بیرون میکشیدم و همسرمم احساسش داشت بد میشد .
میشستیم بهم میگفتیم تو بچگی کجاها مارو مقایسه کردن تا ریشه یابی کنیم و دوتاییمون چقدر احساسمون بد میشد.
میشستیم به همسرم میگفتیم کجاها اطرافیان مارو سرزنش کردن تا بفهمیم ریشه سرزنش کردم اون صداهه در ذهنمون از کجای.
نه تنها درمان نشدم بلکه روز بروز اون صداهه داشت بیشتر از قبل خفم میکرد .
با خودم میگفتم من حالم خوب بود من شاد بودم چرا از وقتی دوره احساس لیاقتو کار کردم انقدررر فرکانسم اومد پایینو حالم بد شده.
الان میفهمم کلا داشتم اشتباه کار میکردم .
دنبال این نبودم ببینم من کجاها خودمو مقایسه کردم.
یا من خودم کجاها خودمو سرزنش کردم.
بلکه غرق در خاطرات کودکی میشدم تا ریشع پیدا کنمو افسرده میشدم.
حتی از عمم و مادربزرگم متنفر شده بودم که چرا تو سن شیش سالگی بزور چادر سرم کرده بودن.
حتی کامنت دوستانم میخوندم از والدین دوستانم متنفر شده بودم که چرا انقدر به ماها وقتی کودک بودیم ظلم شده که حالا داره دهنمون سرویس میشه تا بخاییم ارامش داشته باشیم .
سرشار از خشمو کینه شده بودم و اگر خدا هدایتم نمیکرد من گمراه میشدم.
استاد نمبدونید این فایلو گوش دادم خشکم زده بود.
الان حالم عالیه . الان اون افسردگیم رفت .
سنگینی قلبم رفت .
الان قلبم بازه و خشحالم الهی شکرت
خدا همیشه دستمو میگیره.
خدا همیشه مواظبمه.
تنها تورا میپرستم و تنها از تو یاری میجویم.
الحق که تنها رب لایق پرستشع
سلام به استاد عباسمنش عزیزم
سلام به استاد شایسته عزیز
سلام به دوستان عزیزم توی این سایت که کلی درس و آگاهی میدین با کامنت های ارزشمندتون
استاد اول بگم من برای نوشتن این کامنت خیلی مقاومت کردم بخاطر کامنت آخرم که تعهد دادم ولی شیطان ذهن منو گمراه کرد و درک پایین از این انرژی دوست داشتنی ارزشمند تو وجودم (خدا) ماه هاست مقاومت میکنم برای نوشتن ولی میخوام این مقاومت ها رو بشکونم
استاد عباسمنش عزیزم عاشقتم
بینهایت سپاسگزارم بخاطر این فایل ارزشمند ، که یکی از پاشنه های آشیل اصلی منو گفتین
استاد من تا سن 20 ، 21 اصلا اینجوری نبودم که نفرت و حس بد داشته باشم به اطرافیانم همیشه عشق بوده و حال خوب با اونکه بارها رفتارهای نامناسب شدیدی وجود داشته
استاد یه چیزی که برام خیلی جالبه چندین ماه پیش بود داشتم به این رفتارهای اشتباه اطرافیانم (خانواده) فکر میکردم که خدا یک آگاهی رو بهم داد توی این خلوت کردن های من و خدا که اگه تو خودت و بزاری جای این افراد و با این شخصیت و طرز فکر باشی دقیقا شبیهه اینها رفتار میکنی شک نکن ، توام همین رفتاری رو انجام میدی که اینها دارن انجام میدن ، تو چون یسری چیزایی رو درک کردی و سعی در بهتر کردن شخصیتت و رفتارهات هستی این انتظار بیجایی که بخوای از اون اشخاص با اون افکار و باورها انتظار داشته باشی مثل تو فکر و رفتار کنن ، بجای این رفتار ها اونها رو همونجوری که هستن دوست داشته باش و بابت رفتارهای اشتباهشون نخواه که مواخذه شون کنی
همین رفتاری که تو گاهی بهشون گیر میدی بخاطر رفتارهای اشتباهشون ، فکر میکنی خیلی بلدی خیلی میفهمی خیلی بهتری هم رفتار اشتباهی پس بس کن به هیچکس کاری نداشته باش روی خودت فقط کار کن
چون تو نمیتونی کسی رو تغییر بدی
چون تو نمیتونی به کسی بگی اینجوری باش و اونجوری باش
استاد این رفتارهای ایراد گرفتن از بقیه رو قبلا خیلی شدید داشتم مدتی که فهمیدم اشتباه هر وقت روی خودم خوب کار میکنم از این شخصیت فاصله میگیرم ولی وقتی گاهی روی خودم کار کردن و کمی فراموش میکنم تحت تاثیر نوع رفتار اطرافیانم میشم و دوباره مثل قبل میخوام گیر بدم به ایراد های رفتاری اطرافیانم ولی الان بخاطر چک و لگد های فراوانی که از جهان خوردم تصمیم گرفتم هر کسی هر جوری هست بپذیرم و فقط عشق بدم بهش دقیقا همون حرفی که شما توی فایل گفتین آدم ها رو از رفتارهاشون جدا کنم ، دارم به خودم یادآوری میکنم همیشه بخاطر وجودشون سپاسگزار باشم و بهشون عشق بدم حتی اگه بدترین رفتار و داشته باشن ، چون ماهیت اصلی اون افراد دقیقا همون چیزی که تو وجود منم هست
(استاد عباسمنش عزیزم از عمق وجودم عاشقتم بینهایت تا ابد)
و گفت اگر از نگاه خداوند نگاه کنی ، ما همه مون هزاران اشتباه و خطاهای بزرگ میکنیم ، هزاران ناسپاسی و شرک میکنیم ولی این نیروی دوست داشتنی باز هم بهمون کمک میکنه بازهم بهمون عشق میده ، بهمون رزق میده ، بهمون هر چیزی رو که بخوایم میده با اون همه اشتباهات گذشته
آره گذشته….
گذشته چیزی نیست که من بهش دسترسی داشته باشم که بتونم اصلاحش کنم ، گذشته چیزی نیست جز یکسری خاطرات که من میتونم بجای بیاد آوردن اون خاطرات قشنگ و ارزشمند عشق و بیشتر توی وجودم شعله ور کنم تا نعمت ارزشمند زنده موندن و زندگی کردن رو خدا بازهم بهم هدیه بده
و اما آینده…..
آینده هم چیزی نیست که من بهش دسترسی داشته باشم که گاها از یسری چیزها میترسم که نکنه چنین بشه نکنه این اتفاق بی افته ، نه عزیزم ، نه بلامیسر ، نه قربونت برم قرار نیست این ترس های توهمی تو اتفاق بی افته اینا همش توهمه که هیچ واقعیتی نداره
استاد عباسمنش عزیزم الان این حرف خدا رو بهتر درک میکنم که میگه
أَلا إِنَّ أَوْلِیاءَ اللَّهِ لا خَوْفٌ عَلَیهِمْ وَ لا هُمْ یحْزَنُونَ
من چند وقت پیش توی کامنت دوست عزیزم آقای سعید صادق زاده عزیز یک خط از کامنت ایشون منو خیلی به فکر فرو بُرد که آگاهی های ارزشمندی رو برای من روشن کرد که اینجا برای شما عزیزان مینویسم
کامنت ایشون :
همه چیز برای من این را داشت که توکل خودم را به خدای خودم بیشتر و بهتر کنم
چیزی که من درک کردم :
من به این فکر کردم بیام اول برای خودم یبار دیگه کلمه توکل رو مرور کنم اصلا چه مفهومی داره ، ذهن گفت این که سادس میخوای چی دوباره بررسی کنی ولی من گوش نکردم به حرفش کلی فکر کردم کلی بررسی کردم با اونکه میدونستم ولی میخواستم منطقی تر کنم برای ذهنم
توکل کردن به شخصی یا چیزی : توکل یعنی به اون شخص یا اون چیز اعتماد دارم ، ایمان دارم ، خیالم راحته که هر کاری که گفته انجام میده رو واقعا انجام میده ، بعد گفتم خب این تا اینجا مفهوم توکل کردن ذهن دوباره گفت خسته نباشی اینو که میدونم ، ولی میرسم به این قسمت که چطوری میشه که من واقعا میتونم توکل کنم ، وقتی باورهای قدرتمند کننده و درستی نسبت به این نیروی برتر خوشبختی داشته باشم وقتی فکر کردم من همیشه یسری باورهای ایراد دار داشتم و دارم نسبت به این نیرو بخاطر همینه من یکجاهایی رو خوب پیش میرم ولی یک جاهایی بخاطر باورهای ایراد دارم مقاومت ها موانع ها مانع پیش رفتن میشن اینجا شد که گفتم بیام بررسی کنم باورهایی که دارم نسبت به این نیروی ارزشمند ، قدرتمند و ثروتمند که دوست داره بهم کمک کنه ولی من بخاطر یک باور خیلی عمیق طلاح من هست یا نیست که میلیارد ها بار شنیدم توی زندگیم از این باور خیلی ضربه خوردم و دارم میخورم همچنان ماه هاست روی این باور دارم کار میکنم ولی اینقدر عمیق که هنوز مقاومت هاش و توی وجودم هست ، این برام جالبه با اونکه از خانواده مذهبی هستم ولی من هیچوقت اعتقادی به این مذهب نداشتم ولی تکرار بیش از حد این باورها از طرف اطرافیان کار خودش و کرد
اینجا از دوست عزیزم آقای سعید صادق زاده ی عزیز سپاسگزاری میکنم که کامنتش برام درس داشت
البته از تمام عزیزانم توی این سایت سراسر ارزشمند سپاسگزاری میکنم بخاطر کامنت های ارزشمندتون اگه بخوام تک به تک نام ببرم باید اندازه ی یک کتاب بنویسم
از شما استاد عباسمنش عزیزم بینهایت سپاسگزارم بابت درس های ارزشمندتون که ما رو به اصلمون نزدیک تر میکنین
از شما استاد شایسته عزیز و مهربان هم بینهایت سپاسگزارم بابت تمام فعالیت هایی که پشت پرده سایت داره از طرف شما رقم میخوره (راستی دلمون هم براتون تنگ شده) :)
و در آخر از خدای عزیزم این انرژی دوست داشتنی تو وجودم ازت بینهایت سپاسگزارم که تو لیاقت ثانیه ثانیه سپاسگزاری رو داری چون توی ثانیه ثانیه زندگیم داری برای من کارهایی رو انجام میدی که هیچ کسی نمیتونه انجام بده ، سپاسگزاری نه از روی ترس ، نه از روی نیاز که نیازهای منو برطرف کنی ، سپاسگزاری از روی قدردانی بابت همین نعمت ارزشمند زنده موندن و زندگی کردن و تک تک اعضای بدنم که دارن ثانیه ثانیه کلی کار برام انجام میدن که خودش میلیارد ها می ارزه
و اینم یادم باشه اینا رو تو داری انجام میدی نه من
من هیچ کاری نمیتونم بکنم
من ناتوانم فقط تویی که توانایی
توانایی انجام هر کاری
توانایی خلق هر چیزی به هر شکلی
خدایا عاشقتم که عاشقمی ️