اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
با درود و سپاس خدمت استاد گرامی و مریم خانم گل و دوستان همفرکانسیم
باز هم بابت این فایل ارزشمند سپاسگزارم
من به موضوع این فایل از زاویه ی دیگه ای نگاه کردم. اگر دنبال الگوهایی از موفقیتهات که با توکل به خدا بهشون رسیدی باشی باز هم می تونی از همین طریق به موفقیت های بیشتری برسی.
امشب یاد موضوعاتی توی زندگیم افتادم که بدون دخالت من و فقط با درخواست دادنه به خدا انجام شده.
برگشت از شهر همسرم به شهر خودم با عزت و احترام به بهترین شکل ممکن یعنی استخدام رسمی در یک اداره دولتی در شهر خودم، خرید خانه در منطقه ی خوب تهران فقط با حقوق کارمندی، خرید زمین عالی توی شمال و ساخت اون فقط با حقوق کارمندی، قبولی در دانشگاه دولتی در دوره ی کارشناسی با وجود تغییر رشته ام و یک دانشگاه آزاد معتبر در دوره ی ارشد با وجود کارمند بودنم
یادگیری موسیقی با وجود کارمند بودن و رسیدگی به امور خونه ام و بینهایت مثال های دیگه که در این کامنت نمی گنجه
هر وقت یادم میاد که فقط از خدا خواستمشون و خدا به راحتترین شکل ممکن بهم هدیه داده و یا مسیر رو برام راحت کرد به وجد میام
الان هم برای هر کاری اول از درگاه خدای بینهایت بخشنده و سخاوتمندم، درخواست می کنم، بابت همه ی الطافش تا الان سپاسگزاری می کنم و بعد روی باورهای مرتبط با اعتماد کامل کار می کنم.
فقط با همین روش بینهایت آرامش دارم، چون توکلم به خداست نه غیر خدا
هر وقت نجوا یا افکار شرک گونه سراغم میاد فقط رسیدن به خواسته در مسیر الهی رو تجسم می کنم چون به این حرف خدا که گفته شما یه قدم بردار من ده قدم برات برمیدارم ایمان راسخ دارم
من چندین ساله روی خودم درحال کار کردن بودم از سال 99با شما همراه شدم البته یه مواقعی دور شدم ونتایج خوب هم داشتم
من الان در حدود 6ماه که اصلا روی خودم کار نکردم با اینکه بارها و بارها خواستم شروع کنم نشده
من کارم دفتر املاک هست ،در شرایط فعلی اونقدر مسأله منفی دارم که حدود 6ماه درامدم به منفی وصفر رسید من که در ماه حداقل 100میلیون سال قبل کار میکردم
ولی یه آشنایی در دفترم بود یه سری مسائل بوجود اومد با ایشون قطع همکاری کردم ولی ایشون تمام فایلهای که در اختیار داشت واز دفتر بود برد و در دفتر دیگه شروع به کار کرد ،بخاطر اینکه این بنده خدا فامیل درجه یک هست این مسئله واذیت شدن ذهنی ضربههای زیادی به من زده تا امروز که واقعا دست ودلم به کار نمیره و این موضوع بسیار من آزار داده که متقابلاً در کارم موفق نبودم اتفاقات بسیار منفی در کسب و کار برام ایجاد شده اونقدر که به آموزش های شما هم حس بدی گرفتم لطفاً استاد عباس منش و دوستان بهم کمک کنید
چندماه قبل ،صبح آن روز، مثل خیلی از روزهای پیادهرویم، داشتم راهی مکان مورد علاقهم میشدم. امایک تفاوت بزرگ داشت؛ تفاوتی که شاید اگربخواهم در یک جمله بگویم، این بود : «یک حس وقار و آرامش تازه درمن نشسته بود.»
الهامهای چند روز قبلش هنوز در ذهنم تازه بود. همان الهامهایی که به من یادآوری کرده بودند طبق آیهی
گاهی آن معطلیها، آن سختیهای کوچک، همان “تایم اوت”های خداست برای قوی کردن باور فراوانی ما و ایجاد خواستههای تازه در دلمان.
آن روز، حتی قبل از رسیدن به محل پیادهروی، حس کرده بودم که این سفرکوتاه جادهای قرار است درس بزرگی برایم داشته باشد.
~~~~~
ماشینی که هنوز بدستم نرسیده بود، اما با تمام وجود حسش میکردم
در حین رانندگی، یک حس خاص در من شکل گرفت؛ حسی که انگار روح من را سنگینتر و در عین حال آرامتر میکرد.
مثل این بود که درونم یک پرده جدیدی از “وقار” و “صبر” و “سکوت” باز شده باشد.
در ذهنم این تصویر شکل گرفت که پشت فرمان یک تویوتا لندکروز یا یک لکسوسالایکس نشستهام. ماشینی بزرگ که به هیکلم میآید . قدرتمند، و در عین حال آرام و موقر. هرچند درهمان لحظه یک صدای کوچک در ته ذهنم میگفت:
“اینها دربازار ایران کمی قدیمی شدهاند… تو باید چیزی آپشنالتر سوار باشی، مثل یک لکسوس دوهزار وهجده یا یک راوفور هیبریدی .”
جالب بود که این دو حس در من همزمان وجود داشت: هم وقار و سنگینی یک ماشین لوکس و جادهای، هم آپشنال و بهروز بودن یک خودروی مدرنتر.
اما در نهایت، این فکر از درونم گذشت که:
● وقتی خداوند ثروت ما فوق تصورم را به من داده و توی حسابم هست، پس رهامیکنم و انتخاب بهترین ماشین را هم به خودش میسپارم.
او بهتر ازمن میداند چه چیزی برایم مناسبتر است.
~~~~~
رانندگی آرامتر ، صبر بیشتر
نتیجه این حس، کاملاً در رفتار رانندگیم مشخص شد. من که معمولاً سریع و پرانرژی رانندگی میکنم، منیکه عاشق سرعت و هیجانم، از آن روز دیگه کاملاً آرام شده بودم ،
• به ماشینهای دیگر راه میدادم،
• صبور بودم،
• اجازه میدادم آنها جلوتر بروند.
این رفتاربرایم تازگی داشت. احساس میکردم وقتی خودم را درجایگاه مالک یک ماشینیکه برای بقیه رویایی است ، میگذارم، انگار خودبهخود شأن و رفتارم هم تغییر میکند!!
~~~~~~
بخشیدن و اِعراض کردن در جاده
همانطور که آرام رانندگی میکردم، با خودم زمزمههایی داشتم:
• “بذار بره… اشکال نداره… منم یه روز از این ماشینها سوار بودم.”
• “منم یه روز مثل همینا عجله داشتم.”
• “منم یه روز مثل همینا اشتباه رانندگی میکردم.”
و در عین حال یادم میومد که هر کسی باید درحد ماشینی که سوار است، زیبا رانندگی کند، به قوانین احترام بگذارد، و آرامش دیگران را حفظ کند.
بنابراین
اول حفظ مومنتوم مثبتش و اجرایی کردن اون رفتارها (+رها کردنش)
وپس از آن، (حفظ حالت دریافت و) تحویل نعمت و خواستهی مورد نظر .
سیرتکامل ِ رسیدن به خواسته اینگونه است .
~~~~~
■ پس با خودم گفتم:
“محسن! تو که الان سوار ماشین مورد علاقهت هستی، زیبا رانندگی کن… بقیه افراد را در مسیر ببخش… از اشتباهات و بیقانونیهاشون اِعراض کن.”
( ⭕️ کسانی که اهل رانندگیهای روزانه توی خیابونا و جادههای ایران هستن، میدونن که اینیکی از سختترین کارهاست . اونا میدونن دارم چیمیگم )
~~~~~
یک پیچ کوچک که یک تغییر بزرگ ساخت
شاید برای دیگران بیاهمیت باشد، ولی برای من آن روزیک لحظه طلایی اتفاق افتاد.
همیشه عادت داشتم در یک نقطه از مسیر، به جای طی کردن مسیر اصلی، یک پیچ خلاف جهت بروم که فقط 20 متر طی میکردم و بیش از هزارمتر صرفهجویی میکردم در مسیر نسبتا شلوغ .
اما آن روز، برای اولین بار، آن عادت را کنارگذاشتم. به جای آنکه سراغ راه نزدیک بروم، مسیر قانونی را ادامه دادم، یک کیلومتر بالاتر دورفلکه زدم، و کاملاً با وقار و احترام به قوانین، و احترام به خودِ موردِ علاقهسوارم ، به مسیرم ادامه دادم.
آن حس قانونمداری و فراغ بال، واقعاً برام لذتبخش بود. انگاریک نسخه ارتقا یافته ازخودم را تجربه میکردم.
نشانهی کسی که باور فراوانی رو در خودش محکم کرده ، اینه که
● از عجله وحس کمبود زمان ،
● از بی حوصلگی و بی صبری…
به راحتی برحذر خواهد شد. ( توحید عملی )
~~~~~~
مومنتوم مثبت؛ سرمایهای که باید حفظش کرد
در تمام مسیر، از این حال خوب لذت بردم. از این مومنتوم مثبت که درحین رانندگی شکل گرفته بود، از این بخشیدنها، از این رهایی، از این قدرت فراوانی، و از این خودباوری.
این تجربه به من یاد دادکه حتی توی سادهترین کارای روزمره، مثل رانندگی، میتوان مومنتوم مثبت ساخت و اون روحفظ کرد.
و من مطمئنم که همین مومنتوم مثبت، همین احساس مالک بودن و وقار، همین انتخابهای کوچک ولی درست، همان چیزهایی هستن که باعث میشن ماشین مورد علاقهم خیلی زودتر و آسانتر از چیزی که فکرش رومیکنم بدستم خواهد رسید. ( و این برای هر خواستهی دیگه هم صادقه)
~~~~~~~
درسهایی که گرفتم
● احساس ِ قبل از “داشتن” ، کلید جذب است.
آن روز، من هنوزماشین مورد علاقم رو نداشتم، اما با تمام وجود حسش کردم. حس مالکیت، حس وقار، حس آپشنال بودن.
• همیشه، رفتار، انعکاس باور است.
وقتی باور میکنی ثروتمند و صاحب ماشین رویایی هستی، حتی رانندگیت هم متفاوت میشه .
• قانونمداری، بخشی از شأن مالکیت است.
مسیر قانونی و با احترام رفتن ( در هر مسیری از هر خواستهای )، برایم نماد احترام به خودم و دیگران بود.
• اِعراض، آرامش میآورد.
بخشیدن اشتباهات دیگر، به جای دعوا و عصبانیت، حس آزادی و رهایی میدهد.
• مومنتوم مثبت را بایدمحافظت کرد.
از لحظهای که این حس را پیداکردم، مراقب بودم که با هیچ حرف یا عملی خرابش نکنم.
~~~~~~
جمعبندی
برای من، این تجربه فقط یک رانندگی روزانه نبود. این یک تمرین واقعی جذب بود؛ تمرینی که با الهام، تصویرسازی، رفتار متفاوت، و حفظ مومنتوم مثبت همراه شد.
[ کسی که “ایمانقوی” ( +مثلا غرورِ مولد + مثل داشتن ِ سبک ِ زندگی شخصی ) داشته باشه “باج ” نمـــــیده ، حتی به نفسش ،حتی به شیطان پنهان . چون هر روز و البته خیلی راحت از خدا میخواد “هدایت”ش کنه و اون هدایت رو شجاعانه اقدام میکنه ]
و جالب اینجاست که حتی اگر ماشین مورد علاقهم همان فردا هم به دستم نرسید، همین حس مالکیت، همین وقار، و همین آرامش، خودش پاداشی بزرگ بود .
ایمان دارم که وقتی خداوند در قرآن وعده داده و من همجـــــهت با جـــــریان او اقدام میکنم، هر خواستهام سریعتر و حتی بهتر از آنچه تصور میکنم به سراغم میآید.
~~~~~~~
🩷️ محسن، نسخه امروزت، همان محسن لکسوسسوار است؛ حتی اگر فعلاً پشت فرمان ماشینی دیگر باشی .
چقدرررر این آگاهی های نابت، زبان حال ِ دیروز و امروز من بود که توی جاده بودم و دقیقا همین آگاهی هایی که بر قلب تو جاری شد، دقیقا بر قلب و روح من جاری شد!
و اینقدر این هم زمانی ِ هدایت شدن به متن ِ آگاهی هات برام جذاب بود که نتونستم پاسخی برات ننویسم!
دقیقا همین حس و حال و ثبات شخصیتم با تکرار ِ باورهای درست در مورد ِ شخصیت لکسوس سوار؛دیروز و امروز توی جاده برام تکرار شد که کامنت تو، یک یادآوری از سمت خدای مهربانم برام بود؛
کلمه به کلمه و جمله به جمله این آگاهی های ناب!
خصوصا این آگاهی ها:
الهامهای چند روز قبلش هنوز در ذهنم تازه بود. همان الهامهایی که به من یادآوری کرده بودند طبق آیهی
نوشتههای شیرینتو مرور کردم…، انگار جادهای طولانی با آفتاب ملایم و بادخنکی که از شیشه نیمهباز میاد، جلو چشمم زنده شد… و تـــــو ، پشت فرمان، با همون آرامش و وقاری که فقط یک «لکسوسسوارِ دلآگاه» میتونه داشته باشه.
نمیدونم خودت چه حال وهوایی داشتی و چی از ذهن نازنینت عبورمیکرده ؛ اما وقتیگفتی آگاهیهای من با حس وحال دیروز وامروزت همزمان شده، برای من مثل اینه که خدابا یه لبخندِمهربون بهم بگه: «دیدی مسیر رو درست رفتی؟ دیدی حرفت سر وقت رسید؟»
اون آیهای که آوردی، «عَسَى أَن تَکْرَهُوا شَیْئًا وَهُوَ خَیْرٌ لَّکُمْ»، همیشه برام مثل ترمز نرمی وسط سرازیریهای زندگی بوده… همون لحظههایی که فکر میکنیم تأخیر یا تغییر، عقبانداختنه، ولی در واقع داره ما روتوی بهترین مسیر و بهترین سرعت، همسو با معجزهها نگه میداره.
و مجدد نوشتی ، «حتی اگر فعلاً پشت فرمان ماشینی دیگر باشی»، خیلی به دلم نشست… چون لکسوس واقعی نه یک ماشین، که یک «حالتِ بودن» هست . همون حس لوکسِ آرامش، امنیت و شکوهی که تو همین حالا هم داری، حتی اگر فعلاً رنگ و شکلش توی بیرون فرق داشته باشه.
مهدیه جان… از ته قلبم خوشحالم که خدا این همزمانی رو بهانه کرد تا پیامم برسه به قلب دلبرت.
و باورکن تو هم برای من پیامآور بودی. امروز تو با این حرفها، جادهی درونم رو صافتر و زیباتر کردی.
تا همیشه باهمین وقار و نرمی و لبخند، چه پشت فرمان، چه توی پیادهروی، چه وسط زندگی… «مهدیه لکسوسسوار» بمون.
چون این شخصیت، نه فقط پشت فرمان، که توی هر لحظه از زندگیت، نشونهی اصالت وایمان توئه.
واقعاً جملاتت پر از انرژی بود و انگار خداوند از زبان تو داشت به من لبخند میزد.
زینب جان، تو بااین حس و توجهت هم به من، هم به مسیر خودت نور میریزی. همین که میخوای مراحل رسیدن به خواستهها رو قبل ازظاهر شدنشون درزندگی تجربه و حس کنی، خودش یک قدرت بزرگه؛ باور کن این انرژی دقیقاً همون چیزی هست که مسیر رو هموارو لذتبخش میکنه.
مطمئنم که تو هم باهمین تمرین و همرازی با خداوند، به خواستههات میرسی و حتی از رویاهات هم فراتر میری.
سپاس از مهربونی و انرژی زیبات. من هم تو رو به خداوند میسپارم، و ازقلبم برات سلامتی، سعادتمندی، فراوانی و ثروت فراوان میطلبم.
من چشم ، توام همیشه بنویس و بااین نور و حس خوبت همه ما رو روشن کن!
بـــــاز هم خدا پاسخم رو داد، قبل از اینکه حتی نشانه سایت رو بزنم! یه مدته بهم میگه یه مطلبی در مورد کارم بنویسم، کاری که هنوز معلوم نیست بشه یا نه! دو هفته است! و من پشت گوش میندازم راستش یکم هم استرس گرفتم، طرح برگه رو هم تایپ کردم فقط باید پرینت بگیرم و حدود 9٠ تا کپی ازش بگیرم تا بتونم مطالب مورد نظرم رو دست نویس تو اون برگه ها بنویسم، اما ذهنم میگه واای حالا که معلوم نیست حالا کلی پول بدی کپی بگیری، و وقت بذاری با دست بنویسی، آخرش هم نشه!!!! ولی این پیام شما! میگه قبل از داشتنش، به قول استاد تو جلسه18 ثروت یک، سمت خودت رو انجام بده فرض کن داریش، چه کارهایی باید براش انجام بدی؟
الان که دارم اینو مینویسم یادم اومد یه کامنت هم از خانم ندا رنجبری خوندم تو ثروت 1، 18، ایشون هم از اقدام کردن برای خواسته ای گفته بودن، یک اقدام عملی! همون کاری که من باید انجام بدم.
احساس ِ قبل از “داشتن” ، کلید جذب است.
همیشه، رفتار، انعکاس باور است.
مومنتوم مثبت را باید محافظت کرد.
این جمله ایه که باعث میشه به فکرهای کوچیک و کوتاه منفی روزانه بها ندم تا اون گوله برفیم نابود نشه.
چقدر خوشحالم که پیامم درست درلحظهای رسید که ذهنت بین «بکنم یا نکنم» گیرکرده بود. این یعنی خدا دقیقاًهمون لحظه که باید، دکمهی یادآوری رو زد.
اون چیزی که گفتی—که هنوز مطمئن نیستی پروژهات به نتیجه میرسه— دقیقاً همون نقطهای هست که خیلیها از حرکت میایستن. امااینجاست که ایمان واقعی خودش رونشون میده: اقدام کردن بدون دیدن نتیجه، ولی با باور به نتیجه.
این برگهها، کپیها و حتی زمانی که براش میذاری، فقط یک کارعملی نیست؛ دارن به جهان و به خودت پیام میدن که «من آمادهام». وقتی جهان این سیگنال روبگیره، خیلی وقتا مسیر رو طوری میچینه که حتی بهتر ازتصور تو پیش بره.
این رو هم اضافه کنم به جمله قبلیام:
«باور و حس خوب، خواسته را به سمتت میآورد؛
اما اقدام، راهش را تا درِ خانهات باز میکند.»
یعنی :
● احساس، سوخت موتور جذب هست
● امااقدام، استارتی هست که این موتورو روشن میکنه
وقتی قبل از اینکه چیزیو توی واقعیت ببینی، همونطور رفتار میکنی که انگار داریش—مثلاً برایش وقت، انرژی یا پول میذاری—به جهان میگی: «من مطمئنم که این اتفاق افتاده، فقط دارم مقدماتش رو آماده میکنم.»
پس بذاراین اقدام، مثل همون گوله برفی که گفتی، شروع به غلتیدن کنه. حتی اگه نتیجه نهایی دقیقاً همونی نشه که امروزتوی ذهنت داری، مطمئن باش تورو به جایی میبره که ازش راضی و شکرگزار خواهی بود.
نگین جان، الان بهترین زمانه که به خودت ثابت کنی تو مومنتوم رو فقط حفظ نمیکنی، بلکه پرورش هم میدی.
درپناه خدا، پیش برو و ببین چطور درها یکییکی باز میشن.
شما دوست داری ناشناخته بمونی ولی من اگراشتباه نکنم فکرمیکنم شمارومیشناسم ومیدونم شماکی هستی وبه کلماتی که درکامنتهات اشاره کردی ازعلایقت گفتی واز تجربیاتت یاخیلی شبیه اون فردی هستی که من فکرمیکنم ایشونی 🩵
یاواقعا خوداون شخص هستی چون صحبتهاتون وعلایقتون خیلی شبیه هم هست . منم جسارت کردم بهت پیام دادم بدلیل کنجکاوی شدیدم هست که شما کی هستی؟!! ولی کل کامنتهاتو بخونم اگروقت کنم کاملا میفهمم کی هستی چون من بادست چپ مینویسم وخیلی باهوشم هیچی ازنگاهم پنهان نیستش .
البته به دلایل شخصی خودت وحس آرامشت میخای ناشناخته بمونی ولی من مطمئن بشم اون شخصی هستی که میشناسم راحتترکامنتهاتو میخونم وبرام هیجان انگیزترمیشه .
خیلی باتوجه وعشق وباحس محبت ونیکویی و با الهاماتت متن مینویسی وباعلمت هم که ترکیب شده باعث شده نامبروان بشی . خیلی ازخوندن متنهات کیف میکنم ولذت میبرم و بمن کمک میکنه .🩵🩷
خیلی قشنگ نوشتی و انرژیِ کنجکاوی وصداقتت حسابی حس شد. راستش روبخوای، برای من اصلِ موضوع این نیست که چه کسی پشت اسم یا ظاهرِکلمات نشسته، بلکه اون چیزی که اهمیت داره «حقیقتی» هست که خدا از دل ماجاری میکنه.
من انتخاب کردم ناشناخته بمونم،
نه برای اینکه بخوام چیزی روپنهان کنم،
بلکه چون دلم میخواد حرفهام بدون قضاوتِ “این کیه” شنیده بشه.
چون وقتی اسم و چهره وسط میاد، ذهن آدمابیشتر دنبال مقایسه و تطبیق میره تا الهام گرفتن.
امااینکه میگی نوشتههام بهت حس خوب داده، کمکت کرده و برات لذتبخش بوده، این یعنی هدایت خدا داره کارشو میکنه. من فقط یه واسطهم، خودت هم میتونی همین الهامات روبگیری. چون همون خدایی که به دل من میریزه، همون خداتوی دل تو هم جاریه.
پس چه من همون کسی باشم که فکر میکنی، چه نباشم، اصلش یکیه:
ما داریم از یه منبع الهام میگیریم. و اونقدر زیباست که آدم هیجانزده میشه.
پس پرنیاجان
تو فقط ادامه بده خوندن وحس کردن.
بذار هر بارخدا با یه جمله کوچیکت، یه جرقه بزنه توی دلت.
منی ک یه تایم کوتاهی هست تمرکز گذاشتم رفتار منفی دو نفر از اعضای خانوادم و هر روز رفتارای بدتری ازشون میبینم دقیقآ قانون داره عمل میکنه
همینجا تعهد میدم از همین لحظه آگاهانه تمرکزم رو روی نکات مثبتشون بذارم چون من هستم ک دارم این شرایط رو رقم میزنم ..
استاد پدر و مادر من اینقد با من خوب رفتار کردن ک مثل دو تا فرشته مقدسن برام
حتی تمااام دوستام بهم میگن چقد تو آزادی چقد مامانت خوبه و این ازادی ک برا من در روابطم با دوستام گذاشت باعث شد من همیشه مسیر سالم رو انتخاب کنم و هیچوقت یادم نمیاد بهم سخت گرفته باشن ک مثلا به جای اینکه بری با دوستت بازی کنی بشین درستو بخون یا چرا دوستت میاد پیشت ساعتها
در عین اینکه مواظبم بودن آزادی کاملی داشتم و همیشه خودخون بودم ودوستای درستی انتخاب میکردم اگر هزار بار دیگه به دنیا بیام باز هم همین پدر مادرو انتخاب میکنم
و من الان کنار مادرم خوشبخترین دختر دنیام و هر روز اولین سپاسگذاری من بابت برکت وجود مادرم و سلامتی مادرمه بیشترین تایمم کنارم نشسته و من توی سایتم و هر لحظه میگم خدایا شکرت ک مادرم کنارمه چقددد حالم با این فرشته خدا خوبه..
خدا عاشق منه و لحظه خلق من از ذوق به خودش احسن الخالقین گفت پس در قالب تمااام ادمایی ک میاد توی زندگی من فقط خیر منو میخواد
من واقعاً خدا رو در قالب مادرم میبینم ک عاشقانه بهم محبت میکنه .
پس تمام ادمای اطراف من چون روح خدا درونشونه همشون فقط خیر منو میخوان همشون عاشق من هستن
همشون با دیدن من ذوق میکنن
همشون ویژگی های خدا گونه دارن
حالا درک میکنم ک چرا استادم میفرمایند برا ازدواج و روابط عاطفی یک شخص خاص رو زوم نکن روش ک الا و بالله این ادم چون هررررر آدمی ک با من ازدواج کنه تکه ای از خداونده و خدا در قالب این شخص اومده همراه من توی زندگی باشه و تمام ویژگی هاش خدا گونه هست پس چه فرقی داره حسن باشه یا حسین یا رضا یا محمد
خدا در قالب این شخص اومده به من عشق ورزی کنه
وقتی خدا عاشق منه و ارباب منه یه ارباب ثروتمند ک صاحب تمام کیهانه صاحب تمااام ثروتهای دنیاست خب معلومه ک عاشقانه دوس داره همه چیشو به من ببخشه پس چرا من این لیاقتو در خودم نمیبینم ک زیاد ازش بخوام اگه لایق نبودم ک عاشقم نبود پس من هر چقد ثروت بردارم به اندازه یه قطره از یک اقیانوس اربابمه
وقتی خدا عاشق منه یعنی منو تایید کرده یعنی ارباب منو پسندیده من ملکه خدام پس چه نیازی به تایید بقیه دارم اصلا مگه میشه ملکه و عزیز دردونه خدا رو کسی تایید نکنه. اصلا تمااام مردم ک تکه ای از خدا هستن طبیعیه ک منو تایید کنن و همه عاشق من باشن.
سلام به استاد عزیز بزرگوارم و مریم جان عزیز و تمامی دوستان گرامی .
چن مورد از اتفاقاتی در گذشته برام رخ داده بود که امروز یادم اومد و به خاطرش سپاسگزاری کردم چرا که سرانجام به خیر و خوشی گذشتش رو خواستم اینجا با دوستان به اشتراک بذارم . یکی آپاندیسم بود که کلاس پنجم ابتدایی بودم یه هفته دل درد شدید داشتم که متوجه نبودم به چ علتیه ؟!! بعد از گذشت یک هفته که دکتر رفتم خیلی اورژانسی بستری و عملم کردن یادم میاد نصف شب بود .
دکتر گفت اگه دیرتر اوورده بودید ممکن بود آپاندیسش بترکه که عواقب بدتری داشت .
زمانهایی که پسر و دخترم کوچیک بودن هر دوشونو یه بار تو بازار گم کردم خب طبیعیه که هر مادری وقتی بچه 4 سالشو گم میکنه به تکاپو میفته چرا که افکار بد سراغش میاد، در عرض همون نیم ساعت یا یه ساعت هزار بار میمیره و زنده میشه که خدا رو شکر بعدش بچههام سلامت پیدا شدن .
صدها بار شده حال خوبی نداشتم و پشت فرمون به قدری ذهنم درگیر نجواها و افکارهای منفی و گاهی خشم و عصبانیت بوده که اصلاً نفهمیدم چطور به مقصد رسیدم و هر باری که رسیدم مروری کردم که ببینم آیا چیزی تو ذهنم هست و احساس کردم فقط خدا منو رسونده .
بیش از صدها بار موقعه آشپزی کردن یا دستمو بریدم و یا سوختم که البته جزئی بودن ولی میتونسته جدی و پرخطر باشه همیشه خدا حواسش بهمون هست .
پسرم که کوچیک بود از اونجایی که خیلی خوشگل و شبیه دخترها بود منم موهاشو بلند کرده بودم زیباییش خیلی بیشتر به چشم میومد همیشه حس میکردم هرجا میرم چشش میکنن به موضوع چشم و زخم دقت نمیکردم و تمرکزی روش نداشتم اما طبق عادت هر وقت اتفاق بدی براش میفتاد چون همه میگفتن چشش کردن منم فکر میکردم چشمش کردن .وقتی چن سال بیشتر نداشت یه بار تو یکی از مهمونیا که خونه ی خودم بود بشقابهای میوه رو زمین چیده شده بود و پسرم با ذوق و هیجان زیاد داشت میدوید که یکی از چاقوها کامل رفت تو پاش و همسرم همون لحظه بدون فکر چاقو رو کشید بیرون . وای الانم که دارم میگم دلم ریش ریش میشه و سریع دکتر بردیمش بخیه خورد دکتر خیلی عصبانی شده بود که چرا چاقو رو از پاش دراووردیم ممکن بود به عصب یکی از رگهاش بخوره و آسیب خیلی جدی به پاش وارد بشه دقیقاً چند ماه بعدش وقتی از پلههای راهرومون داشت بالا میومد نمیدونم چطور یه دفعه فکش به یکی از پلهها خورد و کل لبش پاره شد پسرم بچه ی شر و شیطونی نبود اتفاقاً خیلی آروم بود ولی نمیدونم چرا این چند بار اتفاقای بدی براش افتاد لبش طوری پاره شد که هم بالا و پایینش بخیه خورد بچم تا یک ماه نمیتونست غذا بخوره . سر این داستانم خیلی اذیت شدم ولی باز بخیر گذشت .
تو طول زندگیم بارها اتفاق افتاده ماشینهایی با سرعت زیاد بعضی وقتا با مانور دادن از بغلم رد شدن طوری که زهرم ریخته و اون لحظه فکر کردم به ماشینم برخورد میکنن و هر بار خدا مراقبم بوده و اتفاق خاصی نیفتاده .
پاکی همسرم بعد از گذشت 8سال اول زندگیم هنوزم برام یه معجزه ست .
دوران بیماری پندمیک با این حال که از اون دسته افرادی نبودم که خیلی مراقبت و حساسیت داشته باشم به این داستان ولی برای خانواده ی من واقعاً به خیر و خوشی گذشت خیلی خوب احساس میکردم خداوند مراقبمونه .
یه چیز دیگه هم یادم افتاد سال اولی که رانندگی یاد گرفته بودم و بار اولی که خانواده ی همسرم سوار ماشین من شدن بقدری استرس داشتم که تو همون پیچ اول به یه موتوری زدم که اون دو تا پسر شوت شدن رفتن هوا ، وقتی پیاده شدیم هممون زدیم تو سر خودمون فکر کردیم حتماً ناقص شدن و باید بیمارستان برسونیمشون ولی دیدیم هر دو سالم هستن و هیچ اتفاق خاصی براشون نیفتاده و خودشون گفتن مشکلی نیست برید .اینجا که خیلی خدا بهم رحم کرد چون اگه اتفاقی میفتاد نمیتونستم تا آخر عمر خودمو ببخشم چون اونا خیلی جوون بودن و مقصر من بودم هیچ وقت فراموش نمیکنم خدا چ لطف بزرگی در حقم کردش .
یه خاطره ی دیگه هم تو ذهنم اومد . پسر جاریم نوزاد چند ماهه بود برادر شوهرم خونه نبود و به ما زنگ زد که دنبال خانمش و بچش بریم از اونجایی که من خیلی آدم عجولی بودم وقتی رفتم بالا به جاریم گفتم من بچه رو میبرم تو هم زود بیا پایین . نوزاد رو توی کری یر گذاشت و به من داد که ببرمش . اومدم که سوار ماشین بشم با این حال که کمربند کری یر رو بسته بودم بچه لیز خورد و افتاد کنار جوب نمیدونید چ حالی پیدا کردم بچه ی امانت ، اونم نوزاد وای خیلی حس بدی بود سریع بقلم گرفتم و نگاهی بهش انداختم دیدم آسیبی نخورده . نه تنها اون شب بلکه تا چندین ماه ذهنم درگیر اون اتفاق بود همش با خودم میگفتم اگه سرش میخورد به چیزی و آسیب میدید چ جوابی میتونستم به خانوادش بدم .؟!! اون موضوع رو مخفی کردم و وقتی که پسرش هفت هشت ساله شد اون جریانو براشون تعریف کردم و ازشون حلالیت طلبیدم بله اینجا هم خدا خیلی به فریادم رسید و خیلی مراقبم بود .
بارها شده چیزی رو خوردیم که مسموم شدیم اما اتفاق خاصی برامون رخ نداده و بعد از چند ساعت حالمون خوب شده چ بسا بعضیا با یه مسمومیت ممکنه دار فانی رو بگن .
سالهای خیلی قبلتر دوتا جراحی زیبایی داشتم که هر کدوم به بهترین شکل ممکن انجام شد. همیشه همه به به خاطرش غبطه میخورن البته کسانی که این نیازها رو دارن و میگن خیلی خوش شانس بودی خوب یادمه تو اتاق عمل همش با خدا حرف میزدم و میگفتم خدایا دستتو تو دستای دکتر ازت خواهش میکنم به بهترین شکل ممکن بدون هیچ عارضهای چیزی که میخوام انجام بشه و همینم شد هیچ وقت نه به مشکلی برخوردم و نه خاطر اذیتی شدم همیشه به خاطرش سپاسگزار خداوند هستم چون نیاز در خودم میدیدم انجامش بدم و خیلی بی سر و صدا و بدون اینکه کسی متوجه بشه حتی مادرم و یا دوستی با کمک و مراقبت همسرم عمل کردم و به خیر و خوشی گذشت .
بارها تو زندگیمون به خاطر اشتباهاتمون ورشکست شدیم و هر بار خیلی زود خدا کمکمون کرد و به حالت قبل برگشتیم .
یه بار یه اشتباه خیلی بدی در مورد دخترم انجام دادم سه چهار سالش بود هوا خیلی سرد بود و ما مسافرت رفته بودیم یه جا بچم کثیف شده بود ویلایی که کرایه کرده بودیم آبگرم نداشت از اونجایی که حساس بودم این بچه ی طفل معصوم رو با آب سرد شستم بچم خیلی چایید و خیلی اذیت شد خودمم چند روز درگیرش شدم خیلی میترسیدم اتفاق بدی براش بیفته چون اوضاعش اصلاً جالب نبود اینم از اون اشتباهاتی بود که به خاطرش خیلی خودمو سرزنش کردم و از خدا ممنونم که به خیر گذروند.
از خدا ممنونم هیچ وقت حوادثهایی مثل زلزله و سیل ندیدم و حتی حسش نکردم سپاسگزارم به خاطر خدایی که همه جا و همیشه مراقبم بوده و هست .
ایمان دارم اگه رها باشم خداوند بهتر از خودم عمل میکنه از وقتی که ایمانم رو نسبت به خداوند بیشتر کردم و روی اعتماد و ایمانم به خداوند و قوانینش بیشتر کار کردم با اینجور حوادثها مواجه نشدم و از این تضادها ندیدم . بازم شکر و سپاسش رو میگم ممنونم که انقدر هوامو داشته و داره .
مطمئنم میلیاردها بار بدون اینکه خودم متوجه بشم ازم مراقبت کرده.
در اینکه خداوند بزرگ و مهربانی داریم شکی نیست ، باشد که سپاسگزارش باشیم و در عمل ایمانمو بش ثابت کنیم .
امروز مروری به این خاطراتم داشتم خاطرات تلخی که درسهای زیادی برام داشتن و یادآور این بودن که خداوند خیلی مراقبمه .
بنام خداوند بخشنده مهربان وپاک منزه وتواب هست خداوندی که در قران واز نور است
خدایا شکرت بابت این اگاهی ها این اگاهی ها یعنی خوده خداوند هست داره باهات صحبت میکنه انگار حرف دل تو رو میزنه اینا از پیش خداوند میان از یک مسیر درست واز عماق قلب میان از تجربه درست ونتیجه درست ویک مسیر درست میان خدایا شکرت که من هم در مدار شنیدن این اگاهی ها قرار گرفتم لطف پرودگار واحساس لیاقت خودم بوده که الان اینجا هستم ودرگیر روان شناس ودکتر وکلاس های که در گدشته در اونا شرکت می کردم نیستم
تجربه ای خدمت دوستان عزیزم واستاد گرامی خودم عرض کنم حتما به رشد خودم ودوستان عزیزم کمک میکنه وتاثیر گزار هست هم برای خودم وهم برای دیگران
وقتی استاد داشت در مورد فایل قبلی در مورد اون بچه های که به خاطر مشگلات عاطفی با مصرف مواد مخدر خودشون آروم می کردن صحبت می کردن واستاد گفت من وقتی به مشگلات اونا فکر می کردم نگاه به مشگلات خودم کردم وگفتم اینا چطور فکر میکنن ومن این مشگلات الان اینجا هستم واین نتایج زندگی من هست خیلی خوشحال شدم
ومن هم مخالف تفکر گذشته ای که داشتم وهمیشه شکست عاطفی گذشته خودم تحقیر شدن های گذشته خودم و همیشه مقصر تمام بدبختی های خودم می دیدم
این بار پیش خودم گفتم مشکلات استاد یک صدوم درصد ضربات روحی عاطفی که من از محیط خانواده وافراد وشرایط خورده بودم نیست نه به این خاطر که جلب توجه کنم با گذشته ومشکلات خودم وافتخار کنم که این مشکلات رو حل کردم
به خاطر که خداوند به من افتخار میکنه والان اینجا هستم ودارم تلاش میکنم که مسیر درست وصیح رو برای حل مسائلم پیدا کنم سراغ خودکشی مواد نبودی خودم واتنقام گرفتن از دیگران نرفتم با تمام این مسائل و وسوسه های شطیانی دنبال مسیر کج نرفتم وموندم وگفتم خداوند راهی رو نشونم میده
این تجربه رو خواستم خدمت دوستان کنم من الان فهمیدیم برای رشد وپیشرفت وموفقیت اصل نیازی به باز گو کردن گذشته خود نیست چیزی که من از روی نا اگاهی ونا از روی جلب توجه انجام دادم ونتیجه اون شد ضربه سنگین روحی وافسردگی وایجاد هزاران فکر منفی که شیطان خیلی راحت از فرصت استفاده کرده بود به خاطر یک نااگاهی یک ترس کوچک به توجه کردن به گذشته خاطرات بد شکل انجام دادنشون در این موقعیت شیطان راهنمای ذهن من شده بود وپیشنهادهای به من می داد از خودکشی تا انتقام وتا مصرف مواد که تجربه مصرف مواد رو داشتم ورابط نادرست بدتر از گذشته این حجم از احساسات منفی باعث رنجش کینه نفرت خشم بین خودم وخداوند واطرافیان شده بود یعنی ذهن کارش این شده کوچکرتین حرف منفی از خودم دیگران رو پیدا می کرد ودر من یک احساس منفی ایجاد می کرد تازه با این سایت اشنا شده بودن ولی به خاطر سردگمی که داشتم به دکتر روانشاس مراجعه کردم هم اون موقع برای نوار مغز ومقداری قرص وچند سوال پرسید از گذشته چکار کردی ومن که دوچار یک بیماری وسواسی شده بودم
من در گذشته داشتم زندگی خودم می کردم به روال عادی خودم واز خداوند خواسته بودم می خوام زندگی رو تعغیر بدم وچون درکی از تعغیر کردن هم نداشتم وهمش فکر می کردم تعغیر یعنی ارتباط با ادم قعط کنی و نمی دونستم تعغیر باید نگاهت رو تعغیر بدی شخصیت رو باید تعغیر داد
نسبت به قانون خشمگین شده بودم واز اونجا که شنیده بودم بر هر چه توجه کنی در زندگیت اتفاق می اوفتد وچون من افکار منفی داشتم بیشتر نگران وترس مرا فراگرفته بود دیگه تموم شده بدبخت شدم دیگه زندگی نابود شد دیگه اون چیزی رو باید از دست نداده بودم هم باید از دست بدی یعنی شرایط طوری شده بود تو ذهنم که از شنیدین افکار منفی خودم وحشت می کردم ودقیقا همش فکر می کردم خدایا منی اینقدر ادم خوبی بودم پس چی شد حس تنفر از خودم اجازه ارتباط با خودم رو بهم نمی داد به محض رجوع کردن به خودم خاطرات منفی تکرار می شد برام یعنی بیرون ودرون من تبدل به جهنمی شده بود از طرف شیطان وهمین هم باعث شده با توجه به حرف که در گذشته شنیده بودم از گذشتگان خودم واتقاقات بدی که افتاد بود ومردم اعتبارشو به شیطان داده بودن باعث شده این شرک در ذهن من پرورش پیدا کنه که شیطان قدرت داره او قدرتش از خدا بیشتر این باعث شده در مدار شرک قرار بگیرم همان جا قرص ها ودکتر همه گذاشتم کنار واز یه جای فهمیدم که در مورد مشکلات وبدبختی هایم با کسی صحبت نکنم
وگفتم خداوند که مرا هدایت کرده از طریق همین سایت وهمین مسیر مرا شفاعت درست وهدایت میکنه من نیاز به دکتر ندارم وشروع کردم به کار کردن روی خودم لطف پرودگار وپشت کار خودم واین این اگاهی ها با همان شرایط ذهنی جنگ درونی وراهی برای خلاص شدن از افکار منفی به خاطر نااگاهی وجنگیدن با افکار منفی شرایط یه کم سخت شده بود ولی نا امید نبودم شروع کردم به نوشتن الان حدود نزدیک ده تا دفتر نوشته سپاگزاری نوشته سناریو وهرشکلی شده خودم رو متصل به این سایت وخداوند واین اگاهی کردم وامروز بعد از سه سال حضور نصف نیمه در این سایت که حقیقت را باید گفت من از اعماق وجودم از این استاد توحیدی خودم تشکر میکنم واز خداوند یکتا که اینقدر به من. لطف داره وبه من عشق می ورزه وبا ایجاد تمرینات وخرید بی نظیر دوره عزت نفس یواش یواش از اون چرخه معیوب نا خواسته ها وافکار منفی وعجیب غریب وحواس پرتی ها بیجا وگوش ندادن به نجوه های ذهنم وپیروی نکردن از شیطان واعتماد کردن به خداوند درونم وخالق هستی خودم دارم از اون وضعیت خارج می شوم و این رو هم اضافه کنم نه از روی تعصب بلکه از روی تجربه رجوع کردم به قران وتوی همان سوره حمد که ایمان دارم بهش گفتم خدایا من می خوام پرهیز کار شوم والان میگم خدایا من می خوام راهنمایی درونیم توباشی خلائ ذهنی من با پول عامل بیرونی درست نمیشه این خلا ذهنی فقط با راهنمای خداوند واعتماد به اون واحساس لیاقت درونی وارزشمندی درست میشه که من این کار رو با اعتماد به خداوند سپردم هرچند شیطان با نجوهای بیسار ضعیف کاری میکنه کن اعتماد به خدا نکنم ومن این اعتماد با عشق پذیرفتم نه با ترس وافتخار میکنم به الگوهای ذهنی خودم به مسیر توحیدم به قران به پیامبران وپیشه گرفتن از زندگی اونا از عبادت اونا از تسیلم شدن اونا مسیر برای من تبدیل عشق شده گذشته خاطرات بد فراموش درس گرفتن از اشتباهات وپیدا کردن مسیر درست واسانی وحل مسائلم با احساس خوب وحس سپاس گزار بودن وتسلیم خداوند بودن که او مالک این دنیا هست ومن فقط توی این دنیا فانی یک بنده او جواب گو بندگان خودش هست نه من وفقط انچه رو می خوام ازش طلب میکنم ومیزارم جهان کار خودشو بکنه من فقط عشق می ورزم به خودم به جهانم وبه اطرافیانم بدون اینکه بهشون بگم واینکه تنها رب وگول نجوه های ضعیف شیطان رونمی خوریم خداوند به من افتخار میکنه این باور من نسبت به خداوند دارم که برای من ارزش قائل هست خشک تر هرگز باهم نمی سوزن هرکس یه چیزی رو از خدا می خواد گول نجو های ذهن ومقایسه کردن رو نخوریم ومن با عشق از خداوند سعادت دنیا واخرت رو دو با هم می خوام نعمت های خداوندرو با همراه با خود خداوند احساس خوشبختی درونی ارزشمندی ولیاقت مندی می خوام وامروز دارم به لطف خودش با رعایت تکاملم اونا رو بدست میارم یه زره نارضایتی همیشه برای من باشه به خاطر اینکه همیشه در رشد باشم همیشه در درخواست وسپاسگزاری کردن باشم حتی روزهای که تکراری هستن با سپاسگزاری کردن هیچ چیز تکراری نیست من قذر خوشبختی وعزتی واحساس لیاقتی که خداوند بهم داده وقدر این فرصت این جایگاه ارزشمند رو می دانم این جایگاه ارزشمند هست برای من این دستان خداوند ارزشمند هستن برای این نباشه یکی دیگه ودر اخر صحبت کردن تحت هیچ شرایطی در مورد هیچ فکر منفی ممنوع چه به منظور جلب توجه چه به منظور رهای قبلن به من گفتن تو بیا صحبت کن مورد گذشته که از او خارج بشوی درس گرفتم نیم نگاهی به گذشته به عنوان یک درس عبرت اموز و سپاسگزار بودن برای جایگاه کنونی که داری توجه کردن به بهبودی واسان شدن چرخ زندگی وپذیرفتن خداوند در درون خودم بیسار داره سرعت میده به روند رشد من وباز از خداوند ممنونم که مرا مورد تایید خودش قرار داده برای عمل به توحید ومن هم اگاهی خداوند ونور زیبای درونم وربوبیت او رو باعشق تایید میکنم در وجود خودم دریچه قلبم باز شده به لطف رب عالمین تشکر کردن هرگز از روی زبان من نمی افته تجربه بود تاثیر گزار مطعنم به رشد خودم ودوستانم کمک میکنه چون تجربه بسیار ارزشمند وتاثیر گزار بود برای خودم وجایگاه فعلیم
با عرض سلام و ادب حضور استاد گرامی و خانم شایسته عزیز .همه حرفهاتون رو قبول دارم واز وقتی با شما اشنا شدم دارم روافکارم کار میکنم و شکرگذاری و سپاسگذاری رو انجام میدم ولی روراست باشم همیشه نمیتونم چون احساس میکنم وصلم به گذشته و باگ اصلی من اینه تمام تلاشم رو میکنم فرکانسم رو بالا میبرم ولی با یه جمله یا یه کلمه از کسی راجع به گذشته درجا برمیگردم به گذشته و حالم خراب میشه و چندین روز روش زوم میشم خیلی درگیرم با حال و گذشته …فایلهاتون رو گوش میدم یکم بهترم ولی دوباره همون حال میشه یه راهنمایی بکنی که بتونم خودم رو حمع و جور کنم ممنون میشم
آخر هفته مهمان داشتیم و خانم میهمان داشت میگفت که توی برنامه شون هست که خونشون رو عوض کنن و الان طبقه دوم هستن و مایلن حتما خونه بعدی طبقه همکف باشه. سریع اومد تو ذهنم آره خب چون طبقه همکف دسترسی داری به باغچه و میتونی فضای سبز بیشتری به نسبت بالکن طبقات بالا داشته باشی و تصویر یک باغچه سرسبز و پر از گل اومد تو ذهنم و اینکه آدم میتونه راحت بساط کباب راه بندازه.
همین رو هم با لبخند بهشون گفتم ولی از جوابی که دادن شوکه شدم. اصلا با آموزه های سایت عباسمنش جور نمیاد. میدونین چی گفت؟!؟
گفت دلیلش اینه که چند سال دیگه پیر میشیم، آرتروز میگیریم و بخاطر زانو درد نمیتونیم پله ها رو بریم بالا.
چند ثانیه اصلا هنگ کردم
گفتم از الان آماده شدی برای آرتروز؟؟؟؟ خب چرا فکر نمی کنی با ورزش کردن خودتو قوی کنی؟؟
——
وای استاد ، وای بر ناآگاهی ، وای بر جهل ، وای بر کسانیکه تمام توجهشون بر ناخواسته هاست.
نمیگم که الان من خودم پرفکت هستم اما حداقل به لطف الله و آموزشهای خوب شما، به این درجه از آگاهی رسیدم که سعی کنم توجه خودم رو فقط روی خواسته هام بزارم.
خدایا شکرت برای آگاهی ها و ای خدای مهربان، همه ما رو به راه راست پر از نعمتت هدایت بفرما. الهی آمین.
رو به رو شدن و یادآوری یک درد یا رنجش ما رو به همون موقع میبره و در ما احساسات و فرکانسهایی رو ایجاد میکنه که در لحظه اتفاق تجربه کردیم و شدت میبخشه به غرق شدن در این رنجش
حتی در قدم های دوازده گانه که این کار رو انجام میدن بخشهایی بازگو میشه که ما رو درگیر کرده و هدف گذشتن از اون ها و پیدا کردن چرخه های معیوبه
به نظر من نگه داشتن رنجش ها و درد ها مثل نگه داشتن زخم روی بدنه یا نگه داشتن یک ویروس در کامپیوتره اینها باید دلیت بشن
به نام خدا که رحمتش بی اندازه و مهربانیش همیشگیست
با درود و سپاس خدمت استاد گرامی و مریم خانم گل و دوستان همفرکانسیم
باز هم بابت این فایل ارزشمند سپاسگزارم
من به موضوع این فایل از زاویه ی دیگه ای نگاه کردم. اگر دنبال الگوهایی از موفقیتهات که با توکل به خدا بهشون رسیدی باشی باز هم می تونی از همین طریق به موفقیت های بیشتری برسی.
امشب یاد موضوعاتی توی زندگیم افتادم که بدون دخالت من و فقط با درخواست دادنه به خدا انجام شده.
برگشت از شهر همسرم به شهر خودم با عزت و احترام به بهترین شکل ممکن یعنی استخدام رسمی در یک اداره دولتی در شهر خودم، خرید خانه در منطقه ی خوب تهران فقط با حقوق کارمندی، خرید زمین عالی توی شمال و ساخت اون فقط با حقوق کارمندی، قبولی در دانشگاه دولتی در دوره ی کارشناسی با وجود تغییر رشته ام و یک دانشگاه آزاد معتبر در دوره ی ارشد با وجود کارمند بودنم
یادگیری موسیقی با وجود کارمند بودن و رسیدگی به امور خونه ام و بینهایت مثال های دیگه که در این کامنت نمی گنجه
هر وقت یادم میاد که فقط از خدا خواستمشون و خدا به راحتترین شکل ممکن بهم هدیه داده و یا مسیر رو برام راحت کرد به وجد میام
الان هم برای هر کاری اول از درگاه خدای بینهایت بخشنده و سخاوتمندم، درخواست می کنم، بابت همه ی الطافش تا الان سپاسگزاری می کنم و بعد روی باورهای مرتبط با اعتماد کامل کار می کنم.
فقط با همین روش بینهایت آرامش دارم، چون توکلم به خداست نه غیر خدا
هر وقت نجوا یا افکار شرک گونه سراغم میاد فقط رسیدن به خواسته در مسیر الهی رو تجسم می کنم چون به این حرف خدا که گفته شما یه قدم بردار من ده قدم برات برمیدارم ایمان راسخ دارم
سلام وقت شما بخیر استاد عباس منش
من چندین ساله روی خودم درحال کار کردن بودم از سال 99با شما همراه شدم البته یه مواقعی دور شدم ونتایج خوب هم داشتم
من الان در حدود 6ماه که اصلا روی خودم کار نکردم با اینکه بارها و بارها خواستم شروع کنم نشده
من کارم دفتر املاک هست ،در شرایط فعلی اونقدر مسأله منفی دارم که حدود 6ماه درامدم به منفی وصفر رسید من که در ماه حداقل 100میلیون سال قبل کار میکردم
ولی یه آشنایی در دفترم بود یه سری مسائل بوجود اومد با ایشون قطع همکاری کردم ولی ایشون تمام فایلهای که در اختیار داشت واز دفتر بود برد و در دفتر دیگه شروع به کار کرد ،بخاطر اینکه این بنده خدا فامیل درجه یک هست این مسئله واذیت شدن ذهنی ضربههای زیادی به من زده تا امروز که واقعا دست ودلم به کار نمیره و این موضوع بسیار من آزار داده که متقابلاً در کارم موفق نبودم اتفاقات بسیار منفی در کسب و کار برام ایجاد شده اونقدر که به آموزش های شما هم حس بدی گرفتم لطفاً استاد عباس منش و دوستان بهم کمک کنید
خیلی ممنون میشم
🟣 «وقتی جاده و دل هر دو هممسیر میشوند»
چندماه قبل ،صبح آن روز، مثل خیلی از روزهای پیادهرویم، داشتم راهی مکان مورد علاقهم میشدم. امایک تفاوت بزرگ داشت؛ تفاوتی که شاید اگربخواهم در یک جمله بگویم، این بود : «یک حس وقار و آرامش تازه درمن نشسته بود.»
الهامهای چند روز قبلش هنوز در ذهنم تازه بود. همان الهامهایی که به من یادآوری کرده بودند طبق آیهی
«عَسَى أَن تَکْرَهُوا شَیْئًا وَهُوَ خَیْرٌ لَّکُمْ»
گاهی آن معطلیها، آن سختیهای کوچک، همان “تایم اوت”های خداست برای قوی کردن باور فراوانی ما و ایجاد خواستههای تازه در دلمان.
آن روز، حتی قبل از رسیدن به محل پیادهروی، حس کرده بودم که این سفرکوتاه جادهای قرار است درس بزرگی برایم داشته باشد.
~~~~~
ماشینی که هنوز بدستم نرسیده بود، اما با تمام وجود حسش میکردم
در حین رانندگی، یک حس خاص در من شکل گرفت؛ حسی که انگار روح من را سنگینتر و در عین حال آرامتر میکرد.
مثل این بود که درونم یک پرده جدیدی از “وقار” و “صبر” و “سکوت” باز شده باشد.
در ذهنم این تصویر شکل گرفت که پشت فرمان یک تویوتا لندکروز یا یک لکسوسالایکس نشستهام. ماشینی بزرگ که به هیکلم میآید . قدرتمند، و در عین حال آرام و موقر. هرچند درهمان لحظه یک صدای کوچک در ته ذهنم میگفت:
“اینها دربازار ایران کمی قدیمی شدهاند… تو باید چیزی آپشنالتر سوار باشی، مثل یک لکسوس دوهزار وهجده یا یک راوفور هیبریدی .”
جالب بود که این دو حس در من همزمان وجود داشت: هم وقار و سنگینی یک ماشین لوکس و جادهای، هم آپشنال و بهروز بودن یک خودروی مدرنتر.
اما در نهایت، این فکر از درونم گذشت که:
● وقتی خداوند ثروت ما فوق تصورم را به من داده و توی حسابم هست، پس رهامیکنم و انتخاب بهترین ماشین را هم به خودش میسپارم.
او بهتر ازمن میداند چه چیزی برایم مناسبتر است.
~~~~~
رانندگی آرامتر ، صبر بیشتر
نتیجه این حس، کاملاً در رفتار رانندگیم مشخص شد. من که معمولاً سریع و پرانرژی رانندگی میکنم، منیکه عاشق سرعت و هیجانم، از آن روز دیگه کاملاً آرام شده بودم ،
• به ماشینهای دیگر راه میدادم،
• صبور بودم،
• اجازه میدادم آنها جلوتر بروند.
این رفتاربرایم تازگی داشت. احساس میکردم وقتی خودم را درجایگاه مالک یک ماشینیکه برای بقیه رویایی است ، میگذارم، انگار خودبهخود شأن و رفتارم هم تغییر میکند!!
~~~~~~
بخشیدن و اِعراض کردن در جاده
همانطور که آرام رانندگی میکردم، با خودم زمزمههایی داشتم:
• “بذار بره… اشکال نداره… منم یه روز از این ماشینها سوار بودم.”
• “منم یه روز مثل همینا عجله داشتم.”
• “منم یه روز مثل همینا اشتباه رانندگی میکردم.”
و در عین حال یادم میومد که هر کسی باید درحد ماشینی که سوار است، زیبا رانندگی کند، به قوانین احترام بگذارد، و آرامش دیگران را حفظ کند.
بنابراین
اول حفظ مومنتوم مثبتش و اجرایی کردن اون رفتارها (+رها کردنش)
وپس از آن، (حفظ حالت دریافت و) تحویل نعمت و خواستهی مورد نظر .
سیرتکامل ِ رسیدن به خواسته اینگونه است .
~~~~~
■ پس با خودم گفتم:
“محسن! تو که الان سوار ماشین مورد علاقهت هستی، زیبا رانندگی کن… بقیه افراد را در مسیر ببخش… از اشتباهات و بیقانونیهاشون اِعراض کن.”
( ⭕️ کسانی که اهل رانندگیهای روزانه توی خیابونا و جادههای ایران هستن، میدونن که اینیکی از سختترین کارهاست . اونا میدونن دارم چیمیگم )
~~~~~
یک پیچ کوچک که یک تغییر بزرگ ساخت
شاید برای دیگران بیاهمیت باشد، ولی برای من آن روزیک لحظه طلایی اتفاق افتاد.
همیشه عادت داشتم در یک نقطه از مسیر، به جای طی کردن مسیر اصلی، یک پیچ خلاف جهت بروم که فقط 20 متر طی میکردم و بیش از هزارمتر صرفهجویی میکردم در مسیر نسبتا شلوغ .
اما آن روز، برای اولین بار، آن عادت را کنارگذاشتم. به جای آنکه سراغ راه نزدیک بروم، مسیر قانونی را ادامه دادم، یک کیلومتر بالاتر دورفلکه زدم، و کاملاً با وقار و احترام به قوانین، و احترام به خودِ موردِ علاقهسوارم ، به مسیرم ادامه دادم.
آن حس قانونمداری و فراغ بال، واقعاً برام لذتبخش بود. انگاریک نسخه ارتقا یافته ازخودم را تجربه میکردم.
نشانهی کسی که باور فراوانی رو در خودش محکم کرده ، اینه که
● از عجله وحس کمبود زمان ،
● از بی حوصلگی و بی صبری…
به راحتی برحذر خواهد شد. ( توحید عملی )
~~~~~~
مومنتوم مثبت؛ سرمایهای که باید حفظش کرد
در تمام مسیر، از این حال خوب لذت بردم. از این مومنتوم مثبت که درحین رانندگی شکل گرفته بود، از این بخشیدنها، از این رهایی، از این قدرت فراوانی، و از این خودباوری.
این تجربه به من یاد دادکه حتی توی سادهترین کارای روزمره، مثل رانندگی، میتوان مومنتوم مثبت ساخت و اون روحفظ کرد.
و من مطمئنم که همین مومنتوم مثبت، همین احساس مالک بودن و وقار، همین انتخابهای کوچک ولی درست، همان چیزهایی هستن که باعث میشن ماشین مورد علاقهم خیلی زودتر و آسانتر از چیزی که فکرش رومیکنم بدستم خواهد رسید. ( و این برای هر خواستهی دیگه هم صادقه)
~~~~~~~
درسهایی که گرفتم
● احساس ِ قبل از “داشتن” ، کلید جذب است.
آن روز، من هنوزماشین مورد علاقم رو نداشتم، اما با تمام وجود حسش کردم. حس مالکیت، حس وقار، حس آپشنال بودن.
• همیشه، رفتار، انعکاس باور است.
وقتی باور میکنی ثروتمند و صاحب ماشین رویایی هستی، حتی رانندگیت هم متفاوت میشه .
• قانونمداری، بخشی از شأن مالکیت است.
مسیر قانونی و با احترام رفتن ( در هر مسیری از هر خواستهای )، برایم نماد احترام به خودم و دیگران بود.
• اِعراض، آرامش میآورد.
بخشیدن اشتباهات دیگر، به جای دعوا و عصبانیت، حس آزادی و رهایی میدهد.
• مومنتوم مثبت را بایدمحافظت کرد.
از لحظهای که این حس را پیداکردم، مراقب بودم که با هیچ حرف یا عملی خرابش نکنم.
~~~~~~
جمعبندی
برای من، این تجربه فقط یک رانندگی روزانه نبود. این یک تمرین واقعی جذب بود؛ تمرینی که با الهام، تصویرسازی، رفتار متفاوت، و حفظ مومنتوم مثبت همراه شد.
[ کسی که “ایمانقوی” ( +مثلا غرورِ مولد + مثل داشتن ِ سبک ِ زندگی شخصی ) داشته باشه “باج ” نمـــــیده ، حتی به نفسش ،حتی به شیطان پنهان . چون هر روز و البته خیلی راحت از خدا میخواد “هدایت”ش کنه و اون هدایت رو شجاعانه اقدام میکنه ]
و جالب اینجاست که حتی اگر ماشین مورد علاقهم همان فردا هم به دستم نرسید، همین حس مالکیت، همین وقار، و همین آرامش، خودش پاداشی بزرگ بود .
ایمان دارم که وقتی خداوند در قرآن وعده داده و من همجـــــهت با جـــــریان او اقدام میکنم، هر خواستهام سریعتر و حتی بهتر از آنچه تصور میکنم به سراغم میآید.
~~~~~~~
🩷️ محسن، نسخه امروزت، همان محسن لکسوسسوار است؛ حتی اگر فعلاً پشت فرمان ماشینی دیگر باشی .
سلام به محسن توحیدی عزیز
دوست و هم خانواده خوبم
چقدرررر این آگاهی های نابت، زبان حال ِ دیروز و امروز من بود که توی جاده بودم و دقیقا همین آگاهی هایی که بر قلب تو جاری شد، دقیقا بر قلب و روح من جاری شد!
و اینقدر این هم زمانی ِ هدایت شدن به متن ِ آگاهی هات برام جذاب بود که نتونستم پاسخی برات ننویسم!
دقیقا همین حس و حال و ثبات شخصیتم با تکرار ِ باورهای درست در مورد ِ شخصیت لکسوس سوار؛دیروز و امروز توی جاده برام تکرار شد که کامنت تو، یک یادآوری از سمت خدای مهربانم برام بود؛
کلمه به کلمه و جمله به جمله این آگاهی های ناب!
خصوصا این آگاهی ها:
الهامهای چند روز قبلش هنوز در ذهنم تازه بود. همان الهامهایی که به من یادآوری کرده بودند طبق آیهی
«عَسَى أَن تَکْرَهُوا شَیْئًا وَهُوَ خَیْرٌ لَّکُمْ»
گاهی آن معطلیها، آن سختیهای کوچک، همان “تایم اوت”های خداست برای قوی کردن باور فراوانی ما و ایجاد خواستههای تازه در دلمان.
آن روز، حتی قبل از رسیدن به محل پیادهروی، حس کرده بودم که این سفرکوتاه جادهای قرار است درس بزرگی برایم داشته باشد.
چون منم دقیقا به همین شخصیت تبدیل شدم توی رانندگی و توی تنهایی هام در جاده های کشور…
ازت ممنونم که پیام آور ِ خدای مهربانم شدی برام
وحساااابی حس و حال قشنگش رو دریافت کردم (مهدیه، نسخه امروزت، همان مهدیه لکسوسسوار است؛ حتی اگر فعلاً پشت فرمان ماشینی دیگر باشی)
خدایا شکرت، خدایا صدهزار مرتبه شکرت
مهدیهی عزیز و نازنینم
نوشتههای شیرینتو مرور کردم…، انگار جادهای طولانی با آفتاب ملایم و بادخنکی که از شیشه نیمهباز میاد، جلو چشمم زنده شد… و تـــــو ، پشت فرمان، با همون آرامش و وقاری که فقط یک «لکسوسسوارِ دلآگاه» میتونه داشته باشه.
نمیدونم خودت چه حال وهوایی داشتی و چی از ذهن نازنینت عبورمیکرده ؛ اما وقتیگفتی آگاهیهای من با حس وحال دیروز وامروزت همزمان شده، برای من مثل اینه که خدابا یه لبخندِمهربون بهم بگه: «دیدی مسیر رو درست رفتی؟ دیدی حرفت سر وقت رسید؟»
اون آیهای که آوردی، «عَسَى أَن تَکْرَهُوا شَیْئًا وَهُوَ خَیْرٌ لَّکُمْ»، همیشه برام مثل ترمز نرمی وسط سرازیریهای زندگی بوده… همون لحظههایی که فکر میکنیم تأخیر یا تغییر، عقبانداختنه، ولی در واقع داره ما روتوی بهترین مسیر و بهترین سرعت، همسو با معجزهها نگه میداره.
و مجدد نوشتی ، «حتی اگر فعلاً پشت فرمان ماشینی دیگر باشی»، خیلی به دلم نشست… چون لکسوس واقعی نه یک ماشین، که یک «حالتِ بودن» هست . همون حس لوکسِ آرامش، امنیت و شکوهی که تو همین حالا هم داری، حتی اگر فعلاً رنگ و شکلش توی بیرون فرق داشته باشه.
مهدیه جان… از ته قلبم خوشحالم که خدا این همزمانی رو بهانه کرد تا پیامم برسه به قلب دلبرت.
و باورکن تو هم برای من پیامآور بودی. امروز تو با این حرفها، جادهی درونم رو صافتر و زیباتر کردی.
تا همیشه باهمین وقار و نرمی و لبخند، چه پشت فرمان، چه توی پیادهروی، چه وسط زندگی… «مهدیه لکسوسسوار» بمون.
چون این شخصیت، نه فقط پشت فرمان، که توی هر لحظه از زندگیت، نشونهی اصالت وایمان توئه.
خدایا شکرت که ما رو توی این جاده هممسیر کردی .
دوست دارم همسفر قشنگم.
به نام خدای بخشنده مهربان
سلام به استاد جانم
سلام به همگی دوستان نازنین
سلام به محسن توحیدی عزیزم
محسن جان چقدر از کامنتت لذت بردم،
چقدر عالی مراحل داشتن یک خواستی رو درک کردی ،عمل کردی وبرای ما هم نوشتی!!!
ازت بی نهایت سپاسگزارم!
محسن جان میدونم خیلی زود به هرآنچه میخای میرسی،
چون داری لیاقت داشتنشون رو در خودت ایجاد میکنی،
خیلی زود لکسوس سوار هم میشوی به امید الله !!
امید دارم به بالاتر از لکسوس ها هم برسی!!
کامنتت رو سبو میکنم که بارها مطالعه اش کنم تا من هم بتوانم مراحل زیبای رسیدن به خواسته،قبل از آمدن خود خواسته به زندگیم را در خودم ایجاد کنم!!
مررررسی که به این زیبایی نوشتی،
همیشه برامون بنویس چرا که عالی مینویسی وقانون رو عالی درک کردی!!!
امیدوارم به بالاتر از آنچه در رویاهاته برسی!
«در پناه خداوندسلامت،سعادتمتد وثروتمند باشی»
به خدا میسپارمت!
سلام به زینب خانم نازنین
چه شاد و نورانی شد دلم وقتی کامنتتو خوندم!
واقعاً جملاتت پر از انرژی بود و انگار خداوند از زبان تو داشت به من لبخند میزد.
زینب جان، تو بااین حس و توجهت هم به من، هم به مسیر خودت نور میریزی. همین که میخوای مراحل رسیدن به خواستهها رو قبل ازظاهر شدنشون درزندگی تجربه و حس کنی، خودش یک قدرت بزرگه؛ باور کن این انرژی دقیقاً همون چیزی هست که مسیر رو هموارو لذتبخش میکنه.
مطمئنم که تو هم باهمین تمرین و همرازی با خداوند، به خواستههات میرسی و حتی از رویاهات هم فراتر میری.
سپاس از مهربونی و انرژی زیبات. من هم تو رو به خداوند میسپارم، و ازقلبم برات سلامتی، سعادتمندی، فراوانی و ثروت فراوان میطلبم.
من چشم ، توام همیشه بنویس و بااین نور و حس خوبت همه ما رو روشن کن!
با عشق و سپاس ، محسن
سلام و درود فراوان
بـــــاز هم خدا پاسخم رو داد، قبل از اینکه حتی نشانه سایت رو بزنم! یه مدته بهم میگه یه مطلبی در مورد کارم بنویسم، کاری که هنوز معلوم نیست بشه یا نه! دو هفته است! و من پشت گوش میندازم راستش یکم هم استرس گرفتم، طرح برگه رو هم تایپ کردم فقط باید پرینت بگیرم و حدود 9٠ تا کپی ازش بگیرم تا بتونم مطالب مورد نظرم رو دست نویس تو اون برگه ها بنویسم، اما ذهنم میگه واای حالا که معلوم نیست حالا کلی پول بدی کپی بگیری، و وقت بذاری با دست بنویسی، آخرش هم نشه!!!! ولی این پیام شما! میگه قبل از داشتنش، به قول استاد تو جلسه18 ثروت یک، سمت خودت رو انجام بده فرض کن داریش، چه کارهایی باید براش انجام بدی؟
الان که دارم اینو مینویسم یادم اومد یه کامنت هم از خانم ندا رنجبری خوندم تو ثروت 1، 18، ایشون هم از اقدام کردن برای خواسته ای گفته بودن، یک اقدام عملی! همون کاری که من باید انجام بدم.
احساس ِ قبل از “داشتن” ، کلید جذب است.
همیشه، رفتار، انعکاس باور است.
مومنتوم مثبت را باید محافظت کرد.
این جمله ایه که باعث میشه به فکرهای کوچیک و کوتاه منفی روزانه بها ندم تا اون گوله برفیم نابود نشه.
ممنون از کامنتتون، خدایا شکرت
سلام به نگین پرتلاش و عزیز
چقدر خوشحالم که پیامم درست درلحظهای رسید که ذهنت بین «بکنم یا نکنم» گیرکرده بود. این یعنی خدا دقیقاًهمون لحظه که باید، دکمهی یادآوری رو زد.
اون چیزی که گفتی—که هنوز مطمئن نیستی پروژهات به نتیجه میرسه— دقیقاً همون نقطهای هست که خیلیها از حرکت میایستن. امااینجاست که ایمان واقعی خودش رونشون میده: اقدام کردن بدون دیدن نتیجه، ولی با باور به نتیجه.
این برگهها، کپیها و حتی زمانی که براش میذاری، فقط یک کارعملی نیست؛ دارن به جهان و به خودت پیام میدن که «من آمادهام». وقتی جهان این سیگنال روبگیره، خیلی وقتا مسیر رو طوری میچینه که حتی بهتر ازتصور تو پیش بره.
این رو هم اضافه کنم به جمله قبلیام:
«باور و حس خوب، خواسته را به سمتت میآورد؛
اما اقدام، راهش را تا درِ خانهات باز میکند.»
یعنی :
● احساس، سوخت موتور جذب هست
● امااقدام، استارتی هست که این موتورو روشن میکنه
وقتی قبل از اینکه چیزیو توی واقعیت ببینی، همونطور رفتار میکنی که انگار داریش—مثلاً برایش وقت، انرژی یا پول میذاری—به جهان میگی: «من مطمئنم که این اتفاق افتاده، فقط دارم مقدماتش رو آماده میکنم.»
پس بذاراین اقدام، مثل همون گوله برفی که گفتی، شروع به غلتیدن کنه. حتی اگه نتیجه نهایی دقیقاً همونی نشه که امروزتوی ذهنت داری، مطمئن باش تورو به جایی میبره که ازش راضی و شکرگزار خواهی بود.
نگین جان، الان بهترین زمانه که به خودت ثابت کنی تو مومنتوم رو فقط حفظ نمیکنی، بلکه پرورش هم میدی.
درپناه خدا، پیش برو و ببین چطور درها یکییکی باز میشن.
سلام محسن جان
شما دوست داری ناشناخته بمونی ولی من اگراشتباه نکنم فکرمیکنم شمارومیشناسم ومیدونم شماکی هستی وبه کلماتی که درکامنتهات اشاره کردی ازعلایقت گفتی واز تجربیاتت یاخیلی شبیه اون فردی هستی که من فکرمیکنم ایشونی 🩵
یاواقعا خوداون شخص هستی چون صحبتهاتون وعلایقتون خیلی شبیه هم هست . منم جسارت کردم بهت پیام دادم بدلیل کنجکاوی شدیدم هست که شما کی هستی؟!! ولی کل کامنتهاتو بخونم اگروقت کنم کاملا میفهمم کی هستی چون من بادست چپ مینویسم وخیلی باهوشم هیچی ازنگاهم پنهان نیستش .
البته به دلایل شخصی خودت وحس آرامشت میخای ناشناخته بمونی ولی من مطمئن بشم اون شخصی هستی که میشناسم راحتترکامنتهاتو میخونم وبرام هیجان انگیزترمیشه .
خیلی باتوجه وعشق وباحس محبت ونیکویی و با الهاماتت متن مینویسی وباعلمت هم که ترکیب شده باعث شده نامبروان بشی . خیلی ازخوندن متنهات کیف میکنم ولذت میبرم و بمن کمک میکنه .🩵🩷
محبتت رو باتمام وجودم گرفتم پرنیاجان
خیلی قشنگ نوشتی و انرژیِ کنجکاوی وصداقتت حسابی حس شد. راستش روبخوای، برای من اصلِ موضوع این نیست که چه کسی پشت اسم یا ظاهرِکلمات نشسته، بلکه اون چیزی که اهمیت داره «حقیقتی» هست که خدا از دل ماجاری میکنه.
من انتخاب کردم ناشناخته بمونم،
نه برای اینکه بخوام چیزی روپنهان کنم،
بلکه چون دلم میخواد حرفهام بدون قضاوتِ “این کیه” شنیده بشه.
چون وقتی اسم و چهره وسط میاد، ذهن آدمابیشتر دنبال مقایسه و تطبیق میره تا الهام گرفتن.
امااینکه میگی نوشتههام بهت حس خوب داده، کمکت کرده و برات لذتبخش بوده، این یعنی هدایت خدا داره کارشو میکنه. من فقط یه واسطهم، خودت هم میتونی همین الهامات روبگیری. چون همون خدایی که به دل من میریزه، همون خداتوی دل تو هم جاریه.
پس چه من همون کسی باشم که فکر میکنی، چه نباشم، اصلش یکیه:
ما داریم از یه منبع الهام میگیریم. و اونقدر زیباست که آدم هیجانزده میشه.
پس پرنیاجان
تو فقط ادامه بده خوندن وحس کردن.
بذار هر بارخدا با یه جمله کوچیکت، یه جرقه بزنه توی دلت.
اون مهمتراز دونستن اینه که من کیام.
ممنون از عشقی که ریختی توی این کلمات 🩵
خدا توی همه لحظههات جاری باشه
~~~~~
«صدای خاموش یک پرواز» ، محسن
به نام خداوند بخشنده و مهربان
سلاااام استاد عزیزم سلام خانم شایسته مهربانم
استاد این فایل دقیقاً به موقع و برای من بود
منی ک یه تایم کوتاهی هست تمرکز گذاشتم رفتار منفی دو نفر از اعضای خانوادم و هر روز رفتارای بدتری ازشون میبینم دقیقآ قانون داره عمل میکنه
همینجا تعهد میدم از همین لحظه آگاهانه تمرکزم رو روی نکات مثبتشون بذارم چون من هستم ک دارم این شرایط رو رقم میزنم ..
استاد پدر و مادر من اینقد با من خوب رفتار کردن ک مثل دو تا فرشته مقدسن برام
حتی تمااام دوستام بهم میگن چقد تو آزادی چقد مامانت خوبه و این ازادی ک برا من در روابطم با دوستام گذاشت باعث شد من همیشه مسیر سالم رو انتخاب کنم و هیچوقت یادم نمیاد بهم سخت گرفته باشن ک مثلا به جای اینکه بری با دوستت بازی کنی بشین درستو بخون یا چرا دوستت میاد پیشت ساعتها
در عین اینکه مواظبم بودن آزادی کاملی داشتم و همیشه خودخون بودم ودوستای درستی انتخاب میکردم اگر هزار بار دیگه به دنیا بیام باز هم همین پدر مادرو انتخاب میکنم
و من الان کنار مادرم خوشبخترین دختر دنیام و هر روز اولین سپاسگذاری من بابت برکت وجود مادرم و سلامتی مادرمه بیشترین تایمم کنارم نشسته و من توی سایتم و هر لحظه میگم خدایا شکرت ک مادرم کنارمه چقددد حالم با این فرشته خدا خوبه..
خدا عاشق منه و لحظه خلق من از ذوق به خودش احسن الخالقین گفت پس در قالب تمااام ادمایی ک میاد توی زندگی من فقط خیر منو میخواد
من واقعاً خدا رو در قالب مادرم میبینم ک عاشقانه بهم محبت میکنه .
پس تمام ادمای اطراف من چون روح خدا درونشونه همشون فقط خیر منو میخوان همشون عاشق من هستن
همشون با دیدن من ذوق میکنن
همشون ویژگی های خدا گونه دارن
حالا درک میکنم ک چرا استادم میفرمایند برا ازدواج و روابط عاطفی یک شخص خاص رو زوم نکن روش ک الا و بالله این ادم چون هررررر آدمی ک با من ازدواج کنه تکه ای از خداونده و خدا در قالب این شخص اومده همراه من توی زندگی باشه و تمام ویژگی هاش خدا گونه هست پس چه فرقی داره حسن باشه یا حسین یا رضا یا محمد
خدا در قالب این شخص اومده به من عشق ورزی کنه
وقتی خدا عاشق منه و ارباب منه یه ارباب ثروتمند ک صاحب تمام کیهانه صاحب تمااام ثروتهای دنیاست خب معلومه ک عاشقانه دوس داره همه چیشو به من ببخشه پس چرا من این لیاقتو در خودم نمیبینم ک زیاد ازش بخوام اگه لایق نبودم ک عاشقم نبود پس من هر چقد ثروت بردارم به اندازه یه قطره از یک اقیانوس اربابمه
وقتی خدا عاشق منه یعنی منو تایید کرده یعنی ارباب منو پسندیده من ملکه خدام پس چه نیازی به تایید بقیه دارم اصلا مگه میشه ملکه و عزیز دردونه خدا رو کسی تایید نکنه. اصلا تمااام مردم ک تکه ای از خدا هستن طبیعیه ک منو تایید کنن و همه عاشق من باشن.
این افکار بشدت حسمو خوب میکنه نوشتم برا خودم ک همیشه تکرار کنم یادم بمونه ک ارزشمندم .
عاشقتونم
سلام به استاد عزیز بزرگوارم و مریم جان عزیز و تمامی دوستان گرامی .
چن مورد از اتفاقاتی در گذشته برام رخ داده بود که امروز یادم اومد و به خاطرش سپاسگزاری کردم چرا که سرانجام به خیر و خوشی گذشتش رو خواستم اینجا با دوستان به اشتراک بذارم . یکی آپاندیسم بود که کلاس پنجم ابتدایی بودم یه هفته دل درد شدید داشتم که متوجه نبودم به چ علتیه ؟!! بعد از گذشت یک هفته که دکتر رفتم خیلی اورژانسی بستری و عملم کردن یادم میاد نصف شب بود .
دکتر گفت اگه دیرتر اوورده بودید ممکن بود آپاندیسش بترکه که عواقب بدتری داشت .
زمانهایی که پسر و دخترم کوچیک بودن هر دوشونو یه بار تو بازار گم کردم خب طبیعیه که هر مادری وقتی بچه 4 سالشو گم میکنه به تکاپو میفته چرا که افکار بد سراغش میاد، در عرض همون نیم ساعت یا یه ساعت هزار بار میمیره و زنده میشه که خدا رو شکر بعدش بچههام سلامت پیدا شدن .
صدها بار شده حال خوبی نداشتم و پشت فرمون به قدری ذهنم درگیر نجواها و افکارهای منفی و گاهی خشم و عصبانیت بوده که اصلاً نفهمیدم چطور به مقصد رسیدم و هر باری که رسیدم مروری کردم که ببینم آیا چیزی تو ذهنم هست و احساس کردم فقط خدا منو رسونده .
بیش از صدها بار موقعه آشپزی کردن یا دستمو بریدم و یا سوختم که البته جزئی بودن ولی میتونسته جدی و پرخطر باشه همیشه خدا حواسش بهمون هست .
پسرم که کوچیک بود از اونجایی که خیلی خوشگل و شبیه دخترها بود منم موهاشو بلند کرده بودم زیباییش خیلی بیشتر به چشم میومد همیشه حس میکردم هرجا میرم چشش میکنن به موضوع چشم و زخم دقت نمیکردم و تمرکزی روش نداشتم اما طبق عادت هر وقت اتفاق بدی براش میفتاد چون همه میگفتن چشش کردن منم فکر میکردم چشمش کردن .وقتی چن سال بیشتر نداشت یه بار تو یکی از مهمونیا که خونه ی خودم بود بشقابهای میوه رو زمین چیده شده بود و پسرم با ذوق و هیجان زیاد داشت میدوید که یکی از چاقوها کامل رفت تو پاش و همسرم همون لحظه بدون فکر چاقو رو کشید بیرون . وای الانم که دارم میگم دلم ریش ریش میشه و سریع دکتر بردیمش بخیه خورد دکتر خیلی عصبانی شده بود که چرا چاقو رو از پاش دراووردیم ممکن بود به عصب یکی از رگهاش بخوره و آسیب خیلی جدی به پاش وارد بشه دقیقاً چند ماه بعدش وقتی از پلههای راهرومون داشت بالا میومد نمیدونم چطور یه دفعه فکش به یکی از پلهها خورد و کل لبش پاره شد پسرم بچه ی شر و شیطونی نبود اتفاقاً خیلی آروم بود ولی نمیدونم چرا این چند بار اتفاقای بدی براش افتاد لبش طوری پاره شد که هم بالا و پایینش بخیه خورد بچم تا یک ماه نمیتونست غذا بخوره . سر این داستانم خیلی اذیت شدم ولی باز بخیر گذشت .
تو طول زندگیم بارها اتفاق افتاده ماشینهایی با سرعت زیاد بعضی وقتا با مانور دادن از بغلم رد شدن طوری که زهرم ریخته و اون لحظه فکر کردم به ماشینم برخورد میکنن و هر بار خدا مراقبم بوده و اتفاق خاصی نیفتاده .
پاکی همسرم بعد از گذشت 8سال اول زندگیم هنوزم برام یه معجزه ست .
دوران بیماری پندمیک با این حال که از اون دسته افرادی نبودم که خیلی مراقبت و حساسیت داشته باشم به این داستان ولی برای خانواده ی من واقعاً به خیر و خوشی گذشت خیلی خوب احساس میکردم خداوند مراقبمونه .
یه چیز دیگه هم یادم افتاد سال اولی که رانندگی یاد گرفته بودم و بار اولی که خانواده ی همسرم سوار ماشین من شدن بقدری استرس داشتم که تو همون پیچ اول به یه موتوری زدم که اون دو تا پسر شوت شدن رفتن هوا ، وقتی پیاده شدیم هممون زدیم تو سر خودمون فکر کردیم حتماً ناقص شدن و باید بیمارستان برسونیمشون ولی دیدیم هر دو سالم هستن و هیچ اتفاق خاصی براشون نیفتاده و خودشون گفتن مشکلی نیست برید .اینجا که خیلی خدا بهم رحم کرد چون اگه اتفاقی میفتاد نمیتونستم تا آخر عمر خودمو ببخشم چون اونا خیلی جوون بودن و مقصر من بودم هیچ وقت فراموش نمیکنم خدا چ لطف بزرگی در حقم کردش .
یه خاطره ی دیگه هم تو ذهنم اومد . پسر جاریم نوزاد چند ماهه بود برادر شوهرم خونه نبود و به ما زنگ زد که دنبال خانمش و بچش بریم از اونجایی که من خیلی آدم عجولی بودم وقتی رفتم بالا به جاریم گفتم من بچه رو میبرم تو هم زود بیا پایین . نوزاد رو توی کری یر گذاشت و به من داد که ببرمش . اومدم که سوار ماشین بشم با این حال که کمربند کری یر رو بسته بودم بچه لیز خورد و افتاد کنار جوب نمیدونید چ حالی پیدا کردم بچه ی امانت ، اونم نوزاد وای خیلی حس بدی بود سریع بقلم گرفتم و نگاهی بهش انداختم دیدم آسیبی نخورده . نه تنها اون شب بلکه تا چندین ماه ذهنم درگیر اون اتفاق بود همش با خودم میگفتم اگه سرش میخورد به چیزی و آسیب میدید چ جوابی میتونستم به خانوادش بدم .؟!! اون موضوع رو مخفی کردم و وقتی که پسرش هفت هشت ساله شد اون جریانو براشون تعریف کردم و ازشون حلالیت طلبیدم بله اینجا هم خدا خیلی به فریادم رسید و خیلی مراقبم بود .
بارها شده چیزی رو خوردیم که مسموم شدیم اما اتفاق خاصی برامون رخ نداده و بعد از چند ساعت حالمون خوب شده چ بسا بعضیا با یه مسمومیت ممکنه دار فانی رو بگن .
سالهای خیلی قبلتر دوتا جراحی زیبایی داشتم که هر کدوم به بهترین شکل ممکن انجام شد. همیشه همه به به خاطرش غبطه میخورن البته کسانی که این نیازها رو دارن و میگن خیلی خوش شانس بودی خوب یادمه تو اتاق عمل همش با خدا حرف میزدم و میگفتم خدایا دستتو تو دستای دکتر ازت خواهش میکنم به بهترین شکل ممکن بدون هیچ عارضهای چیزی که میخوام انجام بشه و همینم شد هیچ وقت نه به مشکلی برخوردم و نه خاطر اذیتی شدم همیشه به خاطرش سپاسگزار خداوند هستم چون نیاز در خودم میدیدم انجامش بدم و خیلی بی سر و صدا و بدون اینکه کسی متوجه بشه حتی مادرم و یا دوستی با کمک و مراقبت همسرم عمل کردم و به خیر و خوشی گذشت .
بارها تو زندگیمون به خاطر اشتباهاتمون ورشکست شدیم و هر بار خیلی زود خدا کمکمون کرد و به حالت قبل برگشتیم .
یه بار یه اشتباه خیلی بدی در مورد دخترم انجام دادم سه چهار سالش بود هوا خیلی سرد بود و ما مسافرت رفته بودیم یه جا بچم کثیف شده بود ویلایی که کرایه کرده بودیم آبگرم نداشت از اونجایی که حساس بودم این بچه ی طفل معصوم رو با آب سرد شستم بچم خیلی چایید و خیلی اذیت شد خودمم چند روز درگیرش شدم خیلی میترسیدم اتفاق بدی براش بیفته چون اوضاعش اصلاً جالب نبود اینم از اون اشتباهاتی بود که به خاطرش خیلی خودمو سرزنش کردم و از خدا ممنونم که به خیر گذروند.
از خدا ممنونم هیچ وقت حوادثهایی مثل زلزله و سیل ندیدم و حتی حسش نکردم سپاسگزارم به خاطر خدایی که همه جا و همیشه مراقبم بوده و هست .
ایمان دارم اگه رها باشم خداوند بهتر از خودم عمل میکنه از وقتی که ایمانم رو نسبت به خداوند بیشتر کردم و روی اعتماد و ایمانم به خداوند و قوانینش بیشتر کار کردم با اینجور حوادثها مواجه نشدم و از این تضادها ندیدم . بازم شکر و سپاسش رو میگم ممنونم که انقدر هوامو داشته و داره .
مطمئنم میلیاردها بار بدون اینکه خودم متوجه بشم ازم مراقبت کرده.
در اینکه خداوند بزرگ و مهربانی داریم شکی نیست ، باشد که سپاسگزارش باشیم و در عمل ایمانمو بش ثابت کنیم .
امروز مروری به این خاطراتم داشتم خاطرات تلخی که درسهای زیادی برام داشتن و یادآور این بودن که خداوند خیلی مراقبمه .
استاد جونم مرسی .
ممنون و سپاس از شما بزرگوار
مرسی که هستید
الهی که همیشه باشید
بنام خداوند بخشنده مهربان وپاک منزه وتواب هست خداوندی که در قران واز نور است
خدایا شکرت بابت این اگاهی ها این اگاهی ها یعنی خوده خداوند هست داره باهات صحبت میکنه انگار حرف دل تو رو میزنه اینا از پیش خداوند میان از یک مسیر درست واز عماق قلب میان از تجربه درست ونتیجه درست ویک مسیر درست میان خدایا شکرت که من هم در مدار شنیدن این اگاهی ها قرار گرفتم لطف پرودگار واحساس لیاقت خودم بوده که الان اینجا هستم ودرگیر روان شناس ودکتر وکلاس های که در گدشته در اونا شرکت می کردم نیستم
تجربه ای خدمت دوستان عزیزم واستاد گرامی خودم عرض کنم حتما به رشد خودم ودوستان عزیزم کمک میکنه وتاثیر گزار هست هم برای خودم وهم برای دیگران
وقتی استاد داشت در مورد فایل قبلی در مورد اون بچه های که به خاطر مشگلات عاطفی با مصرف مواد مخدر خودشون آروم می کردن صحبت می کردن واستاد گفت من وقتی به مشگلات اونا فکر می کردم نگاه به مشگلات خودم کردم وگفتم اینا چطور فکر میکنن ومن این مشگلات الان اینجا هستم واین نتایج زندگی من هست خیلی خوشحال شدم
ومن هم مخالف تفکر گذشته ای که داشتم وهمیشه شکست عاطفی گذشته خودم تحقیر شدن های گذشته خودم و همیشه مقصر تمام بدبختی های خودم می دیدم
این بار پیش خودم گفتم مشکلات استاد یک صدوم درصد ضربات روحی عاطفی که من از محیط خانواده وافراد وشرایط خورده بودم نیست نه به این خاطر که جلب توجه کنم با گذشته ومشکلات خودم وافتخار کنم که این مشکلات رو حل کردم
به خاطر که خداوند به من افتخار میکنه والان اینجا هستم ودارم تلاش میکنم که مسیر درست وصیح رو برای حل مسائلم پیدا کنم سراغ خودکشی مواد نبودی خودم واتنقام گرفتن از دیگران نرفتم با تمام این مسائل و وسوسه های شطیانی دنبال مسیر کج نرفتم وموندم وگفتم خداوند راهی رو نشونم میده
این تجربه رو خواستم خدمت دوستان کنم من الان فهمیدیم برای رشد وپیشرفت وموفقیت اصل نیازی به باز گو کردن گذشته خود نیست چیزی که من از روی نا اگاهی ونا از روی جلب توجه انجام دادم ونتیجه اون شد ضربه سنگین روحی وافسردگی وایجاد هزاران فکر منفی که شیطان خیلی راحت از فرصت استفاده کرده بود به خاطر یک نااگاهی یک ترس کوچک به توجه کردن به گذشته خاطرات بد شکل انجام دادنشون در این موقعیت شیطان راهنمای ذهن من شده بود وپیشنهادهای به من می داد از خودکشی تا انتقام وتا مصرف مواد که تجربه مصرف مواد رو داشتم ورابط نادرست بدتر از گذشته این حجم از احساسات منفی باعث رنجش کینه نفرت خشم بین خودم وخداوند واطرافیان شده بود یعنی ذهن کارش این شده کوچکرتین حرف منفی از خودم دیگران رو پیدا می کرد ودر من یک احساس منفی ایجاد می کرد تازه با این سایت اشنا شده بودن ولی به خاطر سردگمی که داشتم به دکتر روانشاس مراجعه کردم هم اون موقع برای نوار مغز ومقداری قرص وچند سوال پرسید از گذشته چکار کردی ومن که دوچار یک بیماری وسواسی شده بودم
من در گذشته داشتم زندگی خودم می کردم به روال عادی خودم واز خداوند خواسته بودم می خوام زندگی رو تعغیر بدم وچون درکی از تعغیر کردن هم نداشتم وهمش فکر می کردم تعغیر یعنی ارتباط با ادم قعط کنی و نمی دونستم تعغیر باید نگاهت رو تعغیر بدی شخصیت رو باید تعغیر داد
نسبت به قانون خشمگین شده بودم واز اونجا که شنیده بودم بر هر چه توجه کنی در زندگیت اتفاق می اوفتد وچون من افکار منفی داشتم بیشتر نگران وترس مرا فراگرفته بود دیگه تموم شده بدبخت شدم دیگه زندگی نابود شد دیگه اون چیزی رو باید از دست نداده بودم هم باید از دست بدی یعنی شرایط طوری شده بود تو ذهنم که از شنیدین افکار منفی خودم وحشت می کردم ودقیقا همش فکر می کردم خدایا منی اینقدر ادم خوبی بودم پس چی شد حس تنفر از خودم اجازه ارتباط با خودم رو بهم نمی داد به محض رجوع کردن به خودم خاطرات منفی تکرار می شد برام یعنی بیرون ودرون من تبدل به جهنمی شده بود از طرف شیطان وهمین هم باعث شده با توجه به حرف که در گذشته شنیده بودم از گذشتگان خودم واتقاقات بدی که افتاد بود ومردم اعتبارشو به شیطان داده بودن باعث شده این شرک در ذهن من پرورش پیدا کنه که شیطان قدرت داره او قدرتش از خدا بیشتر این باعث شده در مدار شرک قرار بگیرم همان جا قرص ها ودکتر همه گذاشتم کنار واز یه جای فهمیدم که در مورد مشکلات وبدبختی هایم با کسی صحبت نکنم
وگفتم خداوند که مرا هدایت کرده از طریق همین سایت وهمین مسیر مرا شفاعت درست وهدایت میکنه من نیاز به دکتر ندارم وشروع کردم به کار کردن روی خودم لطف پرودگار وپشت کار خودم واین این اگاهی ها با همان شرایط ذهنی جنگ درونی وراهی برای خلاص شدن از افکار منفی به خاطر نااگاهی وجنگیدن با افکار منفی شرایط یه کم سخت شده بود ولی نا امید نبودم شروع کردم به نوشتن الان حدود نزدیک ده تا دفتر نوشته سپاگزاری نوشته سناریو وهرشکلی شده خودم رو متصل به این سایت وخداوند واین اگاهی کردم وامروز بعد از سه سال حضور نصف نیمه در این سایت که حقیقت را باید گفت من از اعماق وجودم از این استاد توحیدی خودم تشکر میکنم واز خداوند یکتا که اینقدر به من. لطف داره وبه من عشق می ورزه وبا ایجاد تمرینات وخرید بی نظیر دوره عزت نفس یواش یواش از اون چرخه معیوب نا خواسته ها وافکار منفی وعجیب غریب وحواس پرتی ها بیجا وگوش ندادن به نجوه های ذهنم وپیروی نکردن از شیطان واعتماد کردن به خداوند درونم وخالق هستی خودم دارم از اون وضعیت خارج می شوم و این رو هم اضافه کنم نه از روی تعصب بلکه از روی تجربه رجوع کردم به قران وتوی همان سوره حمد که ایمان دارم بهش گفتم خدایا من می خوام پرهیز کار شوم والان میگم خدایا من می خوام راهنمایی درونیم توباشی خلائ ذهنی من با پول عامل بیرونی درست نمیشه این خلا ذهنی فقط با راهنمای خداوند واعتماد به اون واحساس لیاقت درونی وارزشمندی درست میشه که من این کار رو با اعتماد به خداوند سپردم هرچند شیطان با نجوهای بیسار ضعیف کاری میکنه کن اعتماد به خدا نکنم ومن این اعتماد با عشق پذیرفتم نه با ترس وافتخار میکنم به الگوهای ذهنی خودم به مسیر توحیدم به قران به پیامبران وپیشه گرفتن از زندگی اونا از عبادت اونا از تسیلم شدن اونا مسیر برای من تبدیل عشق شده گذشته خاطرات بد فراموش درس گرفتن از اشتباهات وپیدا کردن مسیر درست واسانی وحل مسائلم با احساس خوب وحس سپاس گزار بودن وتسلیم خداوند بودن که او مالک این دنیا هست ومن فقط توی این دنیا فانی یک بنده او جواب گو بندگان خودش هست نه من وفقط انچه رو می خوام ازش طلب میکنم ومیزارم جهان کار خودشو بکنه من فقط عشق می ورزم به خودم به جهانم وبه اطرافیانم بدون اینکه بهشون بگم واینکه تنها رب وگول نجوه های ضعیف شیطان رونمی خوریم خداوند به من افتخار میکنه این باور من نسبت به خداوند دارم که برای من ارزش قائل هست خشک تر هرگز باهم نمی سوزن هرکس یه چیزی رو از خدا می خواد گول نجو های ذهن ومقایسه کردن رو نخوریم ومن با عشق از خداوند سعادت دنیا واخرت رو دو با هم می خوام نعمت های خداوندرو با همراه با خود خداوند احساس خوشبختی درونی ارزشمندی ولیاقت مندی می خوام وامروز دارم به لطف خودش با رعایت تکاملم اونا رو بدست میارم یه زره نارضایتی همیشه برای من باشه به خاطر اینکه همیشه در رشد باشم همیشه در درخواست وسپاسگزاری کردن باشم حتی روزهای که تکراری هستن با سپاسگزاری کردن هیچ چیز تکراری نیست من قذر خوشبختی وعزتی واحساس لیاقتی که خداوند بهم داده وقدر این فرصت این جایگاه ارزشمند رو می دانم این جایگاه ارزشمند هست برای من این دستان خداوند ارزشمند هستن برای این نباشه یکی دیگه ودر اخر صحبت کردن تحت هیچ شرایطی در مورد هیچ فکر منفی ممنوع چه به منظور جلب توجه چه به منظور رهای قبلن به من گفتن تو بیا صحبت کن مورد گذشته که از او خارج بشوی درس گرفتم نیم نگاهی به گذشته به عنوان یک درس عبرت اموز و سپاسگزار بودن برای جایگاه کنونی که داری توجه کردن به بهبودی واسان شدن چرخ زندگی وپذیرفتن خداوند در درون خودم بیسار داره سرعت میده به روند رشد من وباز از خداوند ممنونم که مرا مورد تایید خودش قرار داده برای عمل به توحید ومن هم اگاهی خداوند ونور زیبای درونم وربوبیت او رو باعشق تایید میکنم در وجود خودم دریچه قلبم باز شده به لطف رب عالمین تشکر کردن هرگز از روی زبان من نمی افته تجربه بود تاثیر گزار مطعنم به رشد خودم ودوستانم کمک میکنه چون تجربه بسیار ارزشمند وتاثیر گزار بود برای خودم وجایگاه فعلیم
با عرض سلام و ادب حضور استاد گرامی و خانم شایسته عزیز .همه حرفهاتون رو قبول دارم واز وقتی با شما اشنا شدم دارم روافکارم کار میکنم و شکرگذاری و سپاسگذاری رو انجام میدم ولی روراست باشم همیشه نمیتونم چون احساس میکنم وصلم به گذشته و باگ اصلی من اینه تمام تلاشم رو میکنم فرکانسم رو بالا میبرم ولی با یه جمله یا یه کلمه از کسی راجع به گذشته درجا برمیگردم به گذشته و حالم خراب میشه و چندین روز روش زوم میشم خیلی درگیرم با حال و گذشته …فایلهاتون رو گوش میدم یکم بهترم ولی دوباره همون حال میشه یه راهنمایی بکنی که بتونم خودم رو حمع و جور کنم ممنون میشم
سلام به همگی
آخر هفته مهمان داشتیم و خانم میهمان داشت میگفت که توی برنامه شون هست که خونشون رو عوض کنن و الان طبقه دوم هستن و مایلن حتما خونه بعدی طبقه همکف باشه. سریع اومد تو ذهنم آره خب چون طبقه همکف دسترسی داری به باغچه و میتونی فضای سبز بیشتری به نسبت بالکن طبقات بالا داشته باشی و تصویر یک باغچه سرسبز و پر از گل اومد تو ذهنم و اینکه آدم میتونه راحت بساط کباب راه بندازه.
همین رو هم با لبخند بهشون گفتم ولی از جوابی که دادن شوکه شدم. اصلا با آموزه های سایت عباسمنش جور نمیاد. میدونین چی گفت؟!؟
گفت دلیلش اینه که چند سال دیگه پیر میشیم، آرتروز میگیریم و بخاطر زانو درد نمیتونیم پله ها رو بریم بالا.
چند ثانیه اصلا هنگ کردم
گفتم از الان آماده شدی برای آرتروز؟؟؟؟ خب چرا فکر نمی کنی با ورزش کردن خودتو قوی کنی؟؟
——
وای استاد ، وای بر ناآگاهی ، وای بر جهل ، وای بر کسانیکه تمام توجهشون بر ناخواسته هاست.
نمیگم که الان من خودم پرفکت هستم اما حداقل به لطف الله و آموزشهای خوب شما، به این درجه از آگاهی رسیدم که سعی کنم توجه خودم رو فقط روی خواسته هام بزارم.
خدایا شکرت برای آگاهی ها و ای خدای مهربان، همه ما رو به راه راست پر از نعمتت هدایت بفرما. الهی آمین.
سلام دوستان و استاد گل
رو به رو شدن و یادآوری یک درد یا رنجش ما رو به همون موقع میبره و در ما احساسات و فرکانسهایی رو ایجاد میکنه که در لحظه اتفاق تجربه کردیم و شدت میبخشه به غرق شدن در این رنجش
حتی در قدم های دوازده گانه که این کار رو انجام میدن بخشهایی بازگو میشه که ما رو درگیر کرده و هدف گذشتن از اون ها و پیدا کردن چرخه های معیوبه
به نظر من نگه داشتن رنجش ها و درد ها مثل نگه داشتن زخم روی بدنه یا نگه داشتن یک ویروس در کامپیوتره اینها باید دلیت بشن
سلام و عرض ادب خدمت همه عزیزان
اگر با شنیدن نظرات مخالف مشکلی نداشته باشید میخواستم بیان کنم که
اینکه چند نفر با این روش مشکل دارن که گذشته
رو بررسی کنن و قلبشون به درد میاد و توانایی هندل کردن موقعیت رو ندارن به این معنا نیست که این روش اشتباه یا
ناکارآمد یا به درد نخور است…
با احترام به نظرات استادعزیزم و همه دوستان سایت شما فقط در صورتی میتونید بگید یک روش آسیب زا یا ناکارآمد است
که اون روش رو درست و تا آخر انجام داده باشید
اینکه خانم جهانگیری در برابر فردی بودند که روش رو بصورت کامل روی
ایشون اجرا نکردن به معنای غلط بودن یا به درد نخور بودن نیست…
با اجازه تون لازم میدونم توضیح بدم که گاهی اوقات همگی ما حالت های روانی و احساسی ای داریم که قابل توضیح
نیست و حتی نمیدونیم چمون هست .
مثلا یه خشم فروخورده عمیق داریم یا یه افسردگی مزمن که گاهی میاد سراغمون
اما نمیدونیم چرا . ریشه اکثر این احیایات مبهم به دوران کودکی برمیگرده چرا؟ چون همونطور که استاد قبلا توضیح دادن
اغلب ورودی های نادرست ما در زمان کودکی از طریق اول خانواده سپس محیط اطراف به خورد ما داده شده و حتی
نمیدونیم که اون ورودی ها چقدراشتباه هستن
قبول دارم که با برگشتن به گذشته حال هیچ کس خوب نمیشه ولی اگر بتونید پترن هایی در زندگیتون رو پیدا کنید از کودکی
که شخصیت الان شما رو تعریف کرده و با ورودی های اون زمانتون که الان میدونید اشتباه بودن مقایسه کنید متوجه میشید
که چرا خودکم بینی ، خودخواهی ، عصبیت ، افسردگی و… رو دارید تجربه میکنید و اینطوری با شناخت منبع متوجه میشید
که این شما نیستید این آدمی که الان هستید چیزیه که لطرافیان ازتون ساخته و شما خیلی فراتر از اینا هستید و مصمم تر به
تغییر رو می آورید …
خیلی مهمه که گذشته رو چطوری بررسی کنید اگر گذشته رو بررسی میکنید که تقصیر و مسئولیت اشتباهاتتون رو گردن
دیگران بیاندازید
بله من هم موافقم بررسی نکنید ولی بررسی گذشته در تمام شاخه های علم هم حتی به پیشرفت کمک کرده
شما جایی نمیبینید در هیچ شاخه علمی نمیبینید که بررسی گذشته آسیب زا بوده باشه علم روانشناسی هم جدا از این مقوله
نیست .
فقط چگونه بررسی کردن اونه که مهمه.
اینکه ما گذشته رو رها کنیم و ندونیم چمونه اما مدام تلاش کنیم حالمون رو خوب نگه داریم شاید کمک کنه تایمی روو خوب
باشیم ولی ما وابسته میشیم به گوش دادن به فایل هایی که فقط لحظه ای حالمون رو خوب میکنن و اگر گوش ندیمشون
بازم برمیگردیم سر خونه اول .
اما اگر یه مشکل رو ریشه ای حل کنیم (نه اینکه فقط برگردیم عقب و نگاهش کنیم . اول
نگاهش کنیم بفهمیمش و درکش کنیم که چرا خانواده مثلا اون طور رفتار کرده و بعد راه حل ارائه بدیم) دیگه اون مشکل
هیچوقت بروز نمیکنه…
من این روش رو امتحان کردم و نمیگم که اول حالم بد نشد ، شد ولی درک کردم که چرا مثلا مادر من اونکارو کرده چون رفتم
دنبال درک مادرم فقط صرفا مامانمو نذاشتم وسط و اون ر مقصر همه بدبختی هام ندونستم. و اتفاقا الان رابطه م با مادرم
خیلی بهتر از قبل هست و کاملا درکش مینم.
باهاش موافق نیستم اما میدونم اون عامل شکست های من نیست اون کاری
رو کرد که با اون سطح از آگاهیش فکر میکرد این درسته. همیشه هم همینه.
موفق و پیروز باشید