این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://www.tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2024/07/abasmanesh-4.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2024-07-18 07:31:352024-07-18 07:33:31چگونه ذهنمان ما را فریب می دهد
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
خداوندی که ایمان بهش باعث پیشرفت روزافزون و بهبود مداوم شرایط زندگی ما میشه.
مخصوصا در 3 سال اخیر، خیلی وقت ها پیش اومده که خواستم کاری رو شروع کنم یا در راستای اصلاح اتفاقی که برام افتاده قدم بردارم، اما ذهنم به طرز خیلی شدیدی به دلیل یک اتفاق بدی که افتاده بود و من با عدم کنترل ذهنم و عدم درک این موضوع که این ترس منه که داره ذهنم رو رهبری میکنه تا من نتونم در راستای بهبود و اصلاح اون کارم قدم بردارم، همواره داشتم در اون موضوع پسرفت می کردم و هیچ کاری در موردش نمیکردم و کاملا بی انگیزه شده بودم و راه برگشتی برای خودم نمیدیدم.
بخوام به طور شفاف و واضح بگم، من از پیش دبستانی تا پایه نهم، شاگرد اول بودم و بسیار بسیار نمرات خوبی داشتم، همه معلم ها منو بعنوان یکی از برترین شاگرداشون میدونستن و توی مدرسه همه کادر من رو بعنوان یک شاگرد نمونه و یک الگو به یاد میاوردن. اما وقتی وارد کلاس دهم شدم این موضوع تغییر کرد. از اونجایی که از اواسط کلاس هشتم تا اواخر کلاس دهم، برهه ای بود که بیماری کرونا وارد زندگیهامون شده بود و مردم همه خونه نشین شده بودن، این طبیعی بود که کلاس های ما هم به صورت مجازی پیش بره و من از خونه درس رو دنبال کنم. اما نکته اینجا بود که من بدلیل اینک هاز لحاظ ذهنی اونقدرا آرامش نداشتم، نمیتونستم روی درس تمرکز کنم و میتونم بگم اصلا درسی نمیخوندم و کل اون سال دهم من به بازی کردن، یوتیوب دیدن و فیلم و سریال دیدن گذشت. و طبیعتا در امتحانات پایان ترم نتایج خوبی رو هم نگرفتم. و ای موضوع برای سال یازدهم من هم به شدت صادق بود و همچنین تا حد زیادی سال دوازدهم من هم درگیر این باور بود که:
اون دوران بچگی تو بود که میتونستی درس بخونی و درس رو بفهمی و الان دیگه هرچقدر هم که بخونی هیچی متوجه نمیشی
در حالی که این باور به شدت اشتباه بود؛ چون من اصلا درسی نمیخوندم که بخوام چیزی متوجه بشم و صرفا با گذشت زمان چون خودم رو با بقیه افراد مقایسه میکردم که اونها از من بهترن و اوضاع اونها خیلی بهتر از منه، من هرگز نمی تونم به اون حد از فهم در مورد فلان موضوع درسی برسم.
در حالی که سه تا مثال نقض در همونجا وجود داشت که من اصلا بهشون توجه نمیکردم.
1. پیشرفت بسیار شدید من در بحث فوتسال اونم بعد از 2 سال بی تحرکی و بازی نکردن بخاطر مصدومیت
2. بالاترین حد زبان در مدرسه بالاتر از هرکس دیگه ای (چون از 7 سالگی داشتم زبان میخوندم و هنوزم با علاقه میخونم و دنبال میکنم)
و 3. تمامی دفعاتی که معلم ها چیزی پرسیدن و من تونستم به راحتی جواب بدم یا تمامی مثال هایی که حل کردم و تمامی موضوعاتی که تونستم در اونها حرفی برای گفتن داشته باشم.
و وقتی که تازه وارد دانشگاه شدم فهمیدم که چقدر این باور ناشی از احساس عدم لیاقت و البته عدم درک قاون تکامل بوده که من رو از خودم (و نه از هیچ کس دیگه ای) عقب نگه میداشته و من رو محدود میکرده.
ب) مدت ها بود که من میخواستم تمام وقتم رو صرف کارهایی که عمیقا بهشون علاقه دارم بکنم و هر روز زندگیم رو به انجام اون کارها بگذرونم و نکته اینجا بود که اون کارها رو تا حد امکان در هر روز از زندگیم انجام میدادم و شاید بگم تنها بخش مورد علاقهم در روز که با اشتیاق فراوان منتظرش بودم همون بخشی بود که از دانشگاه میرسیدم خونه و شروع میکردم به کار کردن بر روی خودم، ورزش کردن،طراحی و زبان خوندن. اما یه نکته ای وجود داشت و اون هم این بود که نمیتونستم تمامی انرژیم رو صرف اون کارها کنم چون زمان زیادی از روز من صرف رفت و آمد دانشگاه و خود دانشگاه میشد و این مسئله علاوه بر عدم علاقه من به درس های رشتهم باعث شده بود که من در طول روز حجم عظیمی از انرژی رو در راستایی به نام دانشگاه که هیچ علاقه ای بهش نداشتم و بدون انگیزه و عشق میرفتم هدر بدم و طبیعتا هیچ بازدهی بالایی ازش نداشته باشم. (که همین احساس عدم لیاقت من برای اینکه زمانم رو برای آنچه که میخوام صرف کنم و این احساس ترس از اینکه اگر مادرم یا فلانی بفهمن قراره چه واکنشی نشون بدن و من رو شماتت کنن باعث شده بود من 1 سال و نیم در این رشته بمونم و دانشگاه برم چون میترسیدم و خودم رو و خدای خودم رو باور نداشتم.)
اما الان که بر سر این فایل در حال کامنت گذاشتن هستم، چند هفته ای میشه که از دانشگاه اومدم بیرون، کلاس ها رو شرکت نمیکنم، تنها دلیل رفت و آمد من به دانشگاه اون بخشی ازه که هنوز باهاش ارتباط خوبی دارم و ازش لذت میبردم که انجمن باشه، هر روز من از صبح که بیدار میشم تا لحظه ای که به خواب میرم به کار کردن بر روی خودم، انجام کارهای مورد علاقهم و بهبود دادن عملکردم در حوزه های مختلف زندگیم میگذره و اون لحظه ای که تصمیم گرفتم به خاطر خودم، بخاطر کسی که بیشتر از همه دنیا براش ارزش قائلم و میخواستم برای اثبات این حرفم کاری رو در راستای رضایتش و پیشرفتش انجام بدم، از دانشگاه بیام بیرون و دیگه هرگز توی زندگیم کاری رو که بهش علاقه ای ندارم نجام ندم، پرافتخارترین لحظه زندگی منه و من بخاطرش به خودم به شدت افتخار میکنم و از خدای خودم ممنونم که به من این شهامت رو داد که من این کار رو برای خودم انجام بدم.
سلام و درود خدمت استاد عزیزم و خانوم شایسته ی عزیز و خانواده ی بزرگ و دوست داشتنی عباسمنش.
فایل چگونه ذهنمان مارا فریب میدهد نشانه ی امروز من بود و چقدرررر کمک کرد بهم و چقدر اگاهی بهم داد.
استاد منم در گذشته بارهای بارها اتفاقاتی افتادن که همینطور که شما عرض کردید ذهنم من رو فریب میداد و یه عامل بازدارنده بود برای من.
در گذشته من وارد هر رابطه ای میشدم به بدترین نحو بهم خیانت میشد و ترکم میکردن.حالا چرا من اولین باری که این اتفاق افتاد ذهنم باور کرد که دیگه رابطه اینه و زندگی اینه و تو همیشه همین اتفاقا برات میوفتن در روابط.
تا اینکه یه مدت تصمیم گرفتم تنها باشمو توی تنهاییم روی خودم کار کردم و خداوند یه رابزه ی فوق العاده بهم داد یه چیز پرفکت. الان 5 ساله که با معشوقه ام هستم و مدیون این هستم که باورم از رابطه داشتن عوض شده و روز به روزم داره بهتر میشه.
در موردی دیگه که داشتم این بود که من در زمان بچگیم خیلی ادم دعوایی بودم و از پس خودم برمیومدم و با هرکی دعوام میشد کم نمیاوردم تا اینکه یروز با یکی از دوستام کل انداختیم شوخی به شوخی کشتی بگیریم و من اون روز شگست خوردم از اون دوستم و از اونموقعست من هنوزم که هنوزه از دعوا کردن میترسم..چون هربار ذهنم بهم میگه تو فلان جا کتک خوردی پس دوباره این اتفاق میوفته درسته من خداروشکر میکنم که اون اتفاق باعث شد که من از مدار دعوا و این چیزا خارج بشم اما خب خالی از لطف نبود که بگمش.
و اما امروز از زمانی که دوره ی عزت نفس رو خریداری کردم باورتوووون نمیشه چقدررر اتفاقات جالبی در کنترل ذهنم بهم دست داده امروز به خودم میگم مهدی همیشه باید از زاویه ی بهتری نگاه کنی به مسائل و باید عینک خوشبینی برنی.
من چند وقت پیش یه تصادف خیلی کوچیک داشتم و ذهنم دوباره شروع کرد به نجوا اما درجا شروع کردم از زاویه ی دیگه نگاه کردم به مسئله به خودم گفتم شاید میرفتم تو جاده اتفاق بدتری میوفتاد شاید خدا خواست بهم بگه که احساست رو خوب کن(چون من زمانی که حسم بد میشه کائنات درجا بهم هشدار میده) و هر مسئله ای که باعث میشد من زاویه ی نگاهم رو عوض کنم برای خودم بازگو کردم. به راحت ترین شکل ماشینم درست شد.و درسی شد برای من که بیشتر باور کنم که با کنترل ذهن میشه جلوی اتفاقات بدتر رو گرفت.
امروز تنها چیزی که بهم کمک میکنه اینه که عینک خوشبینی میزنم و سعی میکنم توکل کنم و دعا کنم دعا کردن هم خیلی کمکم میکنه که زورم نسبت به نجواهای ذهنم زیاد بشه.
خلاصه که عاشقتونمم استاد خیلی خوشحالم که روز به روز دارم در کنار شما که دستی از دستان خدا هستید رشد میکنم.
سلام خدمت شما استاد عزیز خانم شایسته بزرگوار و دوستان عباسمنشی من
این فایل اینقدر به کام دلم چسبید که نگو و نپرس.
به نظرم ارزش هزاران بار گوش دادن و شنید داره،
چه آگاهی نابی .
از دیروز که این فایل گوش دادم خیلی زندگی خودمم مرور کردم که ببینم کجاها چکارا کردم
اولین چیزی که به ذهنم امد این بود که من هنوز گیر کردم و نتونستم بگذرم غز اون وقابع، اما ی جمله استاد گفت که انگار تو ذهنم ی نوری روشن شد و تصمیم دارم که براساس این نور و آگاهی الهی اقدام کنم
امید که به زودی بیام زیر این کامنت بنویسم عمل کردم و شد.
من ی دوست خیلی صمیمی داشتم مامان من و اون با هم دوست بودن بعد ازدواج هم همسایه شدندبا هم هم بچه دار شدن، که شدیم منو و دویت سابقم، خلاصه بگم که من و دوستم از نوزادی پا به پای هم بزرگ سدیم و رشد کردیم و همیشه با هم بودیم در مدرسه در بازیهامون و شب و روز…. خلاصه تا رسیدیم به دبیرستان.اتفاقات مختلفی توی خانواده ماهر کدوم به صورت مجزاو نستقل از هم افتاد اون ترجیح داد قویتر بشه که از اون وقایع بگذره و من ناخودآگاه ترجیح دادم برم تو غر و ناامیدی، یواش بواش مسیرمون از هم دور شد اون رفت سمت دوستا و دانش آموزای قوی، من که همیشه تاپ کلاس بودم در درسام ضعیف شدم و رفتم با آدمهای ضعیف
ولی همیشه احساس میکردم اون به من خیانت کرده که منو رها کرد و رفت میگفتم اون اگه دوست خوبی بود بابد کمکم میکرد باید آگاهم مبکرد که دارم اشتباه میکنم نه اینکه ولم کنه و بره با هم کلاسی های دیگمون ….و خلاصه همیشه روی پیکان به سمت اون بود که منو رها کرد بهم توجه نکرد منو فریب داد و…..بعدش دور و دورتر شدیم تا به امروز… هر چند خداروشکر من بعد چند سال بلند شدم و تغییر کردم تا الان( با اینکه اینقدر در مورد فرکانس شنیدم و خوندم توی ذهنم این بود که من اگر جای اون بودم نمی ذاشتم دوستم ضعیف بشه بجای خذفش کمکش میکرد، اما الان میبینم حتی در نوحوانی که اصلا واژه فرکانس نشنیدی قانون ارتعلش عمل میکنه، اون منو رها کرد بخاطر تغییر فرکانسیمون) …من از این وقایع در نا خودآگاهم به این نتیجه گیری رسیدم که دوستی و رفاقت کشکه و آدمها خطرناکن و آدم نباید با کسی صمیمی بشه چون هر چقدر هم که صمیمی باشن ی روز که ی نفر بهتر، ی جای بهتر، پیدا کنند میرن پس بهتره از اول نباشن تا وقتی رفتن دردی تحمل نکنی، بببن اونی که من اینقد بهش خوبی کردم به محضی که آدمهای بهتری دید رفت و منو فراموش کرد ….. و تا الان که بیش از 20سال از اون وقایع میگذره نتونستم به آدمها اعتماد کنم و همیشه فکر میکردم میخان از من سو استفاده کنند( اون هر وقت مشکل داشت من بهش کمک میکردم) … این باگ امد تا اینکه من ی رابطه خیلی خوبی که داشتم همین اواخر بخاطر اینکه میگفتم محاله ی آدم اینقد خوب باشه … خراب کردم که فقط به خودم بگم دیدی گفتم آدمها غیرقابل اعتمادن و اعتراف میکنم بیشتر کسی که در این موضوع نقش داشت خودم بودم چون میخاستم ثابت کنم که بببن آدمها بلاخره ی روزی تو رو میذارن و میرن ، همونطور که اون اتفاق افتاد تو سال آخر دبیرستان
اما با کمک آموزهای استاد و تجاربم به خودم میگم درخشان عزیزم، تو تجارب ارزشمندی داری تو دیگه اون آدم قبلی نیستی تو آگاهتری تو قوانین الهی میدونی تو ارزشمندی تو لایقی و قطعا آدمهای هم فرکانست در زندگیت میان تو باورهایی خیلی بهتری نسبت به قبل ساختی پس نگران نباش و قلبت به روی دنیاز باز کن
مورد الف: خوب یک روز من برای اینکه تصمیم داشتم برم تو طبیعت تا تو ارامش هم کلی کیف کنم هم این که روخودم کار کنم جاده چالوس و انتخاب کردم و رفتم تو مسیر رفت خیلی عالی. و خلوت رفتم یه جای بینظیر و یه طبیعت بکر کنار رودخانه پیدا کردم نشستم بعد از انجام دادن کارهام ساعت 5 بعد از ظهر بود ک تصمیم به برگشت گرفتم و وسایلمو جمع کردم و همین که وارد جاده شدم گیر کردم تو ترافیک شدید بطوری که من ساعت 12 شب تونستم به خونه برسم این که من برای اولین بار توی همچین ترافیکی گیر کردم باعث شد ک دیگه حتی کلمه جاده چالوس و فراموش کنم و ب هیچ عنوان حتی یک بار دیگر امتحان نکنم
مورد ب:من خیلی به کوه نوردی علاقه دارم و بیشتر اوقات فراقتم ترجیح میدم کوهنوردی کنم
خوب من تو پایین امدن کوه برای خودم اتفاقی. نیفتاده بود اما از بقیه دوستان و اشنایان چیزایی مثل زانو درد مثل افتادن هنگام پایین امدن شنیده بودم و با این که اینا برا خودم اتفاق نیفتاده بود ذهنم جوری برداشت کرده بود و بزرگش میکرد که انگار برا خودم اتفاق افتاده و منم میترسیدم ک دیگه از کوه پایین بیام بخاطر همین به جای تجربه کردن این همه کوه زیبای تهران فقط. توچال و میرفتم اونم بخاطر تلکابینش
بالا میرفتم ب استگاه ک میرسیدم با تلکابین بر میگشتم بخاطر اینکه قله های دیگه رو بتونم بزنم و کوه های دیگه ایو بتونم تجربه کنم شروع کردم به ریشه کن کردن این ترسم که با این که خودم تجربه نکردم ولی برا خودم قفل زدم شروع کردم به باور مثبت ساختن که عشق و حال کوه ب پایین امدنشه وقتی پایین بیای تو اون ارامشت الهاماتو میتونی دریافت کنی میتونی زیباییا رو ببینی کلی کیف کنی قرار نیست اتفاقی بیفته برام حواس من جمعه خدا بامنه هدایتم میکنه
با این باور سازی و انگیزه ای که برای تست کردن کوه های مختلف داشتم باعث شد از این ترسی
رد بشم کلی تجربه دیگه و کلی کیف کنم
مورد ج: در این مورد باید بگم که من یه رابطه عاطفی. داشتم که فکر میکردم اخرت عشق و عاشقی بود و تو هر زمینه درجه یک بودیم
من که کاملا انسان اجتماعی هستم دوست دارم تو جمع باشم شلوغ کنم کلا ازاد باشم تو این رابطه تمام این ازادی. گرفته شده بود ازم و من فکر میکردم که طبیعتش. اینه و باید اینطوری باشه همه همینطورن. رفته رفته ارتباطام با یسریا قطع شد نتونستم ارتباط بگیرم یعنی که ادامه بدم
هرکیم بهم میگفت میگفتم تو نمیفهمی ولی با پیدا کردن استاد و روی خودم کار کردنا و تغییر باورا باعث شد بفهمم ک اون رابطه اشتباه محظه اول سعی کردم با معرفی استاد و حرف زدن راجبش. متقاعدش کنم ولی دیدم فاییده نداره و مطممن بودم که ادامه با این شخص رسیدن به اون هدفایی که من تو نظرم بود یجورایی. غیر ممکنه و با تغییر. باورام با این که4 سال تو رابطه بودم و یجورایی سخت بود ولی این کارو انجام دادم و یک سال تنها بودم و فقط داشتم رو خودم کار میکردم و یاد گرفته بودم با تنهایی خودم لذت ببرم و بعد از یک سال تنها بودن با کاردن روی خودم و فهمیدن یسری چیزا هدایت شدم تو رابطه ای که واقعا فوق العادس و هم مداریم اتفاقا اون هم جزو خانواده عباس منشه و الان میفهمم رابطه ی. عاطفی یعنی چی و اونی که من داشتم و اصلا نمیشه اسمشو بزاری رابطه
مورد د: با این راهکار که حتما هدایت خداست که من این مدت باید اینجا صبر کنم
هر اتفاقی به نفع منه و در جهت رسیدن به اهدافمه حتی اتفاق های. ب ظاهر بد
من یک بار ساعت 12 شب از یک خیابان خلوت پیاده میرفتم و یه برگه سندی گُم کرده بودم و کاملا ذهنم متمرکز این بود که این برگه سند و کجا مونده فردای اون روز هم می خواستم ماشین رو بفروشم و تو مسیری که میرفتم تاریک بود و خلوت و یک لحظه به اندازه یک ثانیه این فکر اومد تو ذهنم نکنه دزدی چیزی بیاد وسایلم و سرقت کنه
( چون زیاد شنیده بودم با چاقو میان زور گیری میکنن )
و تمام همین جمله اومد و با موبایلم سرگرم شدم به زنگ زدن اینور و اونور پیگیر سند شدم که یک دفعه یه موتور سوار اومد خیلی راحت گوشی من و دزدید رفت من چند ثانیه کُپ کردم که چی شد این شوخی بود یا جدی بود تا به خودم اومدم متوجه شدم بابا دزد اومد گوشی تو برد .
م بعد ها که با قانون فرکانس آشنا شدم متوجه شدم که خودم اون دزد رو جذب کردم و دعوتش کردم به اون مسیری که من بودم .ولی ..
من بعد از این تجربه که حدود 6 سال ازش میگذره هر موقع تو خیابون قدم میزنم مراقب هستم گوشیم و ندزدن .
اگر تو خیابون یک لحظه گوشی دست بگیرم و از پشت صدای موتوری بیاد سریع خودمو جم و جور میکنم ترس میاد تو جونم.نکنه دزد باشه
با اینکه الان قشنگ قانون رو درک میکنم و همیشه تو کسب و کارم تو روابطم اگر مشکلی پیش بیاد ،
همیشه میگم خیر و واقعا به خیر میگیرم و از اون تجربه درس میگیرم برای قدم بعدی و با منطق یک نتیجه خوب رو مثال ذهنم میزنم که یادت میاد اون اتفاق به ظاهر بد افتاد بعدش چقدر برات خیر رسوند . با این مثال ها ذهنم رو آروم میکنم و میگردم از اون اتفاق یه نکته مثبت بیرون میکشم و تو ذهنم هی تکرار میکنم تا ذهنم آروم بشه .
.
اما این یه مورد دزدی. اینکه همیشه مراقب هستم ماشینم و کجا میزارم چیز با ارزشی تو ماشین جا نمونه میدزدن . یا همیشه ماشین رو توی پارکینگ باید پارک کنم حتی اگر مهمان هم باشم یه پارکینگ پیدا میکنم ماشینم و از ترس دزدی پارک می کنم جای امن و اینجوری فکرم آروم میشه .
باورتون نمیشه حتی تو خیابون یکی رو میبینم تو شرایطی که موبایلش و خیلی راحت می تونن سرقت کنن بهش تذکر میدم مراقب باش اینجوری خیلی راحت گوشی تو سرقت میکنن .و فکر میکنم کار خوبی کردم حس خوب میگیرم
خیلی تلاش میکنم بهتر شدم. ولی این افکار تو ناخودآگاه ذهنم هست و هرچقدر میام بی خیال باشم و بهش فکر نکنم اما ذهنم یادآور میشه که مراقب باشم نکنه اتفاق نادلخواه برام بی افته
این مثال رو هم همیشه میزنم که بابا هزار بار پیش اومد حواست نبوده گوشی تو یه جا جا گذاشتی برگشتی کسی بهش دست نزده بود
چند بار ماشینم و تو خیابون پارک کرد بودم و در های ماشین و فراموش کرده بودم قفل کنم و یک شبانه روز در ماشین تو خیابون باز بود ولی اتفاقی نیافتاد خیلی از این مثال ها براش میارم اما باز اگر تو شرایط و موقعیت نادلخواه قرار بگیرم ذهنم سریع من روهوشیار میکنه تذکر میده مراقب باش نکنه
از دوستان کمک می خوام بگیرم که چطور ذهنم و کنترل کنم چه باورهایی باید بسازم که ذهنم بتونم تو اینجور مواقع کنترل کنم و تو این مورد رها باشم ؟
ولی این اولین باره که تصمیم به نوشتن داخلِ سایت میگیرم.
گاهی باید فقط رها شد، فقط رها کرد،
من امروز رو از نیمه؛ وقتی آسمونِ مازندران تاریک-روشن میشد، دم دمایِ غروب، خودم رو رها کردم.
فنجونِ نسکافه رو لب سوز و دلپذیر آماده ی نوشیدن کردم. صدای استاد رو پخش کردم و از پنجره ی بزرگی که تمام وجهِ شرقی اتاقم رو گرفته، به آسمونِ بیرون و هوای ابری زل زدم!
این روزا سبکی از مشکلات رو تجربه میکنم که برای من جدید، خاص و غریبه!
لحظاتی، چند ساعتِ کوتاهی فراموش کردم هرچی که از استاد عباسمنشِ عزیز یاد گرفتم.
ولی برگشتم، خیلی زود به دنیای خاص و قشنگِ خودمون برگشتم. خیلی زود به زندگی و پارتنرم و زیبایی های جهان برگشتم.
ردپایِ اول من حال و هوای زیبایی گرفت. حال و هوایِ نسکافه، آسمونِ پاییزیِ تابستونِ مازندران!
چقدر من بودم متاسفانه یکبار دوستاموددعوت کردم شامم خراب شد و من تا مدتها حالم بد بود حتی فکر این بودم مجدد دعوت کنم اما ترس داشتم نکنه باز خراب شه چقدر خودمو اذیت کردم و سرزنش کردم بعد الان که گفتید دیدم بارها عالب غذا پختم دفعه اخر دوستای دیگم که اومدن انقدر بوی عطر غذام همه جا پیجیده بود که هر مهمونی وارد میشد میگفت چه کردی پایین بوی غذات میاد و چه عطری و بارها عالی بودم اما اون یکبار بارها اذیتم کرد الان دیدم خب عادیه خراب شدن اتفاق عجیبی نیست براب خودمم مثال زدم بارها شده من رفتم خونه بقیه غذاشون خراب شده ولی من اصلا یادم نمونده گفتم اتفاقه دیگه ولی برای خودم بارها سرزنش بوده
الان فهمیدم چقدر دارم اشتباه میکنم و این حرفهای شما عالی بود
تصمیم گرفتم هر بار اتفاق ناگواری شد همون موقع اتفافات مثبت قبل مرور کنم تا انقدر عمیق نشه
ما در مسافرت پارسال دعوایی داشتیم من هنوز که هنوزه دلم نمیخواد برم شمال و حتی خیلی تفریحات از دست دادم الان دقیقا به خودم کفتم مگه هر سال شمال نرفتب عالی بود حالا یکبار شد ایا باید دیگه نری
و برای حل این موضوع به خودم گفتم باید در اولین فرصت بری این داستان تمومش کنی
و حتی میبینم بقیه هم همین اتفاق براشون افتاده
من از یک موضوعی که میترسم دیکه سراغش نمیرم ولی دقیقا این بزرگترین اشتباه من بود الان میدونم باید باورهامو درست کنم و مجدد برم انجامش بدم
حتی گاهی اتفاق هم نیفتاده برام بقیه میگن من میترسم در واقع ادم بیش از حد محتاطی هستم وقتی یکی بگه فلان منطقه خوب نیست من دیگه نمیرم درصورتیکه مگه من تجربش کردم نه
مگه من همون ادمم نه
من هر روز دارم عالی تر میشم و خدا هر روز مراقب منه و اگه اتقذر دارم روی خودم کار میکنم قدم برندارم پس این چه تمریناتیه که میکنم
وای استاد این فایلتون عالی بود چقدر برای من درس داشت
چقدر باید شروع کنم به نترسیدن و انجام کارهایی که قبلا رها کردم
استاد بی نظیرید
نمیدونید چقدر همش من بودم هر قسمت میگفتید میکفتم منم که همینم
درودوخداقوت به استاد عزیزوخانم شایسته ودوستان محترم
استادبنده دریه آپارتمان چهارطبقه واحدهمکف تک واحدزندگی میکنم بعد هرزمان سفرمیرفتم درب ورودی منزل قفل میکردم ودیگه حفاظ آهنی روقفل نمیزدم همچنین مغازه هم دزدگیرنداشت باخیال راحت میرفتم سفر ونگرانی هم نداشتم وهیچ اتفاقی هم رخ نمیداد تااینکه یه سال مجددقصد سفردرایام نوروز کردم دراون سال داداشم مهمان منزل ما بود وچون ماشین نداشتم بااتوبوس میبایست بریم قرارشد من وهمسرم جلوتر ازداداشم بریم اردبیل روزبعدداداشم ایناازمنزل ماباماشین خودشون حرکت کنن بیان خب داداشم درب ورودی منزل قفل کردن همچنین یه قفل آویزهم زدن به حفاظ آهنی بعددیگه اومدن اردبیل بعداز چن روز برگشتیم متوجه شدیم منزل موردسرقت قرارگرفته حتی چن روزبعد ازاومدنم سراغ مغازه بنده هم رفته بودن خداوندسپاس گذارهستم اینکه سریعا قفل های مغازه روعوض کردم چون دسته کلیدمغازه روهم برداشته بودن منتظربودن ازسفربرگردم بعدتعقیب کنن بنده رو بعدازاینکه متوجه شدن مغازه کجاست رفته بودن مغازه رو سرقت کنن موفق نشده بودن فقط یه قفل روتونسته بودن بازکنن بعداز این قضیه حساسیت من بیشتر شد برای مغازه دزدگیر نصب کردم قفل ضدسرقت همه واسه منزل هم واسه مغازه نصب کردم بااین حال میرم سفرنگرانی هام بیشترشده ودقیقا هم مشکل پیش میاداینکه برق قطع میشه دزدگیرهمش اخطارمیده وغیره..
خداوند راسپاس گذارم هستم باسایت شمااستاد عزیز آشناشدم وباآموزهای شما مسیرزندگیم وباورهایم روتغییرمیدیم وبا آموزش های شما استادعزیز درخیلی ازجنبه های زندگی تغییرکردم هم ازلحاظ سلامتی و ثروت وباور
لحظه به لحظه زندگیم ازخداوندسپاس گذارهستم اینکه بنده روموردلطف خودقرارداده تازندگی عالی برای خودم بسازم
همچنین ازشمااستادعزیزودوست داشتنی که خداوندشماروفرشته راهنماگرمسیرزندگیم قرارداده ازشمابسیارممنون هستم
سلام و درود خدمت استاد عزیز و همچنین دوستان همسفری که قراره همه باهم در کنار یک و توکل بر خدای مهربان زندگیمان را آنگونه که میخواهیم خلق کنیم نه اینکه بسپاریم به دست سرنوشت و تقدیر.
بسیار ممنونم بابت این کلیپ آموزشی،خب من از روند تکراری که سالهاست درگیر آن هستم خواستم صحبت کنم
اول از همه من تا الان بالای بیست شغل رفتم و هر کدام مدتی بودم و اومدم بیرون ولی نکته اینجاست که هر بار از یک شغل میام بیرون مدت زمان زیادی بعد از اون من بیکارم و هیچ کاری به پستم نمیخوره یا شرایطش جوریه که برای من نمیشه،
حالا جالب اینجاست قبل از اینکه از کار قبلی بیام بیرون خودم میدونم که باید مدتها بیکار بشینم و دوباره از اول شروع کنم ولی نمیدونستم چه جوری درستش کنم
الان به کمک این آموزش قدرتمند دارم روش کار میکنم و 100%تغییرش میدم و نتیجش رو حتما اعلام میکنم.
از خدا میخوام همینجوری که هدایتمون کرده به این آموزش ها ،کمکمون کنه که متعهد باشیم و مسیر رو ادامه بدیم.
به نام خدای مهربان
خداوندی که ایمان بهش باعث پیشرفت روزافزون و بهبود مداوم شرایط زندگی ما میشه.
مخصوصا در 3 سال اخیر، خیلی وقت ها پیش اومده که خواستم کاری رو شروع کنم یا در راستای اصلاح اتفاقی که برام افتاده قدم بردارم، اما ذهنم به طرز خیلی شدیدی به دلیل یک اتفاق بدی که افتاده بود و من با عدم کنترل ذهنم و عدم درک این موضوع که این ترس منه که داره ذهنم رو رهبری میکنه تا من نتونم در راستای بهبود و اصلاح اون کارم قدم بردارم، همواره داشتم در اون موضوع پسرفت می کردم و هیچ کاری در موردش نمیکردم و کاملا بی انگیزه شده بودم و راه برگشتی برای خودم نمیدیدم.
بخوام به طور شفاف و واضح بگم، من از پیش دبستانی تا پایه نهم، شاگرد اول بودم و بسیار بسیار نمرات خوبی داشتم، همه معلم ها منو بعنوان یکی از برترین شاگرداشون میدونستن و توی مدرسه همه کادر من رو بعنوان یک شاگرد نمونه و یک الگو به یاد میاوردن. اما وقتی وارد کلاس دهم شدم این موضوع تغییر کرد. از اونجایی که از اواسط کلاس هشتم تا اواخر کلاس دهم، برهه ای بود که بیماری کرونا وارد زندگیهامون شده بود و مردم همه خونه نشین شده بودن، این طبیعی بود که کلاس های ما هم به صورت مجازی پیش بره و من از خونه درس رو دنبال کنم. اما نکته اینجا بود که من بدلیل اینک هاز لحاظ ذهنی اونقدرا آرامش نداشتم، نمیتونستم روی درس تمرکز کنم و میتونم بگم اصلا درسی نمیخوندم و کل اون سال دهم من به بازی کردن، یوتیوب دیدن و فیلم و سریال دیدن گذشت. و طبیعتا در امتحانات پایان ترم نتایج خوبی رو هم نگرفتم. و ای موضوع برای سال یازدهم من هم به شدت صادق بود و همچنین تا حد زیادی سال دوازدهم من هم درگیر این باور بود که:
اون دوران بچگی تو بود که میتونستی درس بخونی و درس رو بفهمی و الان دیگه هرچقدر هم که بخونی هیچی متوجه نمیشی
در حالی که این باور به شدت اشتباه بود؛ چون من اصلا درسی نمیخوندم که بخوام چیزی متوجه بشم و صرفا با گذشت زمان چون خودم رو با بقیه افراد مقایسه میکردم که اونها از من بهترن و اوضاع اونها خیلی بهتر از منه، من هرگز نمی تونم به اون حد از فهم در مورد فلان موضوع درسی برسم.
در حالی که سه تا مثال نقض در همونجا وجود داشت که من اصلا بهشون توجه نمیکردم.
1. پیشرفت بسیار شدید من در بحث فوتسال اونم بعد از 2 سال بی تحرکی و بازی نکردن بخاطر مصدومیت
2. بالاترین حد زبان در مدرسه بالاتر از هرکس دیگه ای (چون از 7 سالگی داشتم زبان میخوندم و هنوزم با علاقه میخونم و دنبال میکنم)
و 3. تمامی دفعاتی که معلم ها چیزی پرسیدن و من تونستم به راحتی جواب بدم یا تمامی مثال هایی که حل کردم و تمامی موضوعاتی که تونستم در اونها حرفی برای گفتن داشته باشم.
و وقتی که تازه وارد دانشگاه شدم فهمیدم که چقدر این باور ناشی از احساس عدم لیاقت و البته عدم درک قاون تکامل بوده که من رو از خودم (و نه از هیچ کس دیگه ای) عقب نگه میداشته و من رو محدود میکرده.
ب) مدت ها بود که من میخواستم تمام وقتم رو صرف کارهایی که عمیقا بهشون علاقه دارم بکنم و هر روز زندگیم رو به انجام اون کارها بگذرونم و نکته اینجا بود که اون کارها رو تا حد امکان در هر روز از زندگیم انجام میدادم و شاید بگم تنها بخش مورد علاقهم در روز که با اشتیاق فراوان منتظرش بودم همون بخشی بود که از دانشگاه میرسیدم خونه و شروع میکردم به کار کردن بر روی خودم، ورزش کردن،طراحی و زبان خوندن. اما یه نکته ای وجود داشت و اون هم این بود که نمیتونستم تمامی انرژیم رو صرف اون کارها کنم چون زمان زیادی از روز من صرف رفت و آمد دانشگاه و خود دانشگاه میشد و این مسئله علاوه بر عدم علاقه من به درس های رشتهم باعث شده بود که من در طول روز حجم عظیمی از انرژی رو در راستایی به نام دانشگاه که هیچ علاقه ای بهش نداشتم و بدون انگیزه و عشق میرفتم هدر بدم و طبیعتا هیچ بازدهی بالایی ازش نداشته باشم. (که همین احساس عدم لیاقت من برای اینکه زمانم رو برای آنچه که میخوام صرف کنم و این احساس ترس از اینکه اگر مادرم یا فلانی بفهمن قراره چه واکنشی نشون بدن و من رو شماتت کنن باعث شده بود من 1 سال و نیم در این رشته بمونم و دانشگاه برم چون میترسیدم و خودم رو و خدای خودم رو باور نداشتم.)
اما الان که بر سر این فایل در حال کامنت گذاشتن هستم، چند هفته ای میشه که از دانشگاه اومدم بیرون، کلاس ها رو شرکت نمیکنم، تنها دلیل رفت و آمد من به دانشگاه اون بخشی ازه که هنوز باهاش ارتباط خوبی دارم و ازش لذت میبردم که انجمن باشه، هر روز من از صبح که بیدار میشم تا لحظه ای که به خواب میرم به کار کردن بر روی خودم، انجام کارهای مورد علاقهم و بهبود دادن عملکردم در حوزه های مختلف زندگیم میگذره و اون لحظه ای که تصمیم گرفتم به خاطر خودم، بخاطر کسی که بیشتر از همه دنیا براش ارزش قائلم و میخواستم برای اثبات این حرفم کاری رو در راستای رضایتش و پیشرفتش انجام بدم، از دانشگاه بیام بیرون و دیگه هرگز توی زندگیم کاری رو که بهش علاقه ای ندارم نجام ندم، پرافتخارترین لحظه زندگی منه و من بخاطرش به خودم به شدت افتخار میکنم و از خدای خودم ممنونم که به من این شهامت رو داد که من این کار رو برای خودم انجام بدم.
ج)
سلام و درود خدمت استاد عزیزم و خانوم شایسته ی عزیز و خانواده ی بزرگ و دوست داشتنی عباسمنش.
فایل چگونه ذهنمان مارا فریب میدهد نشانه ی امروز من بود و چقدرررر کمک کرد بهم و چقدر اگاهی بهم داد.
استاد منم در گذشته بارهای بارها اتفاقاتی افتادن که همینطور که شما عرض کردید ذهنم من رو فریب میداد و یه عامل بازدارنده بود برای من.
در گذشته من وارد هر رابطه ای میشدم به بدترین نحو بهم خیانت میشد و ترکم میکردن.حالا چرا من اولین باری که این اتفاق افتاد ذهنم باور کرد که دیگه رابطه اینه و زندگی اینه و تو همیشه همین اتفاقا برات میوفتن در روابط.
تا اینکه یه مدت تصمیم گرفتم تنها باشمو توی تنهاییم روی خودم کار کردم و خداوند یه رابزه ی فوق العاده بهم داد یه چیز پرفکت. الان 5 ساله که با معشوقه ام هستم و مدیون این هستم که باورم از رابطه داشتن عوض شده و روز به روزم داره بهتر میشه.
در موردی دیگه که داشتم این بود که من در زمان بچگیم خیلی ادم دعوایی بودم و از پس خودم برمیومدم و با هرکی دعوام میشد کم نمیاوردم تا اینکه یروز با یکی از دوستام کل انداختیم شوخی به شوخی کشتی بگیریم و من اون روز شگست خوردم از اون دوستم و از اونموقعست من هنوزم که هنوزه از دعوا کردن میترسم..چون هربار ذهنم بهم میگه تو فلان جا کتک خوردی پس دوباره این اتفاق میوفته درسته من خداروشکر میکنم که اون اتفاق باعث شد که من از مدار دعوا و این چیزا خارج بشم اما خب خالی از لطف نبود که بگمش.
و اما امروز از زمانی که دوره ی عزت نفس رو خریداری کردم باورتوووون نمیشه چقدررر اتفاقات جالبی در کنترل ذهنم بهم دست داده امروز به خودم میگم مهدی همیشه باید از زاویه ی بهتری نگاه کنی به مسائل و باید عینک خوشبینی برنی.
من چند وقت پیش یه تصادف خیلی کوچیک داشتم و ذهنم دوباره شروع کرد به نجوا اما درجا شروع کردم از زاویه ی دیگه نگاه کردم به مسئله به خودم گفتم شاید میرفتم تو جاده اتفاق بدتری میوفتاد شاید خدا خواست بهم بگه که احساست رو خوب کن(چون من زمانی که حسم بد میشه کائنات درجا بهم هشدار میده) و هر مسئله ای که باعث میشد من زاویه ی نگاهم رو عوض کنم برای خودم بازگو کردم. به راحت ترین شکل ماشینم درست شد.و درسی شد برای من که بیشتر باور کنم که با کنترل ذهن میشه جلوی اتفاقات بدتر رو گرفت.
امروز تنها چیزی که بهم کمک میکنه اینه که عینک خوشبینی میزنم و سعی میکنم توکل کنم و دعا کنم دعا کردن هم خیلی کمکم میکنه که زورم نسبت به نجواهای ذهنم زیاد بشه.
خلاصه که عاشقتونمم استاد خیلی خوشحالم که روز به روز دارم در کنار شما که دستی از دستان خدا هستید رشد میکنم.
انشالله در پناه خدا باشید
سلام خدمت شما استاد عزیز خانم شایسته بزرگوار و دوستان عباسمنشی من
این فایل اینقدر به کام دلم چسبید که نگو و نپرس.
به نظرم ارزش هزاران بار گوش دادن و شنید داره،
چه آگاهی نابی .
از دیروز که این فایل گوش دادم خیلی زندگی خودمم مرور کردم که ببینم کجاها چکارا کردم
اولین چیزی که به ذهنم امد این بود که من هنوز گیر کردم و نتونستم بگذرم غز اون وقابع، اما ی جمله استاد گفت که انگار تو ذهنم ی نوری روشن شد و تصمیم دارم که براساس این نور و آگاهی الهی اقدام کنم
امید که به زودی بیام زیر این کامنت بنویسم عمل کردم و شد.
من ی دوست خیلی صمیمی داشتم مامان من و اون با هم دوست بودن بعد ازدواج هم همسایه شدندبا هم هم بچه دار شدن، که شدیم منو و دویت سابقم، خلاصه بگم که من و دوستم از نوزادی پا به پای هم بزرگ سدیم و رشد کردیم و همیشه با هم بودیم در مدرسه در بازیهامون و شب و روز…. خلاصه تا رسیدیم به دبیرستان.اتفاقات مختلفی توی خانواده ماهر کدوم به صورت مجزاو نستقل از هم افتاد اون ترجیح داد قویتر بشه که از اون وقایع بگذره و من ناخودآگاه ترجیح دادم برم تو غر و ناامیدی، یواش بواش مسیرمون از هم دور شد اون رفت سمت دوستا و دانش آموزای قوی، من که همیشه تاپ کلاس بودم در درسام ضعیف شدم و رفتم با آدمهای ضعیف
ولی همیشه احساس میکردم اون به من خیانت کرده که منو رها کرد و رفت میگفتم اون اگه دوست خوبی بود بابد کمکم میکرد باید آگاهم مبکرد که دارم اشتباه میکنم نه اینکه ولم کنه و بره با هم کلاسی های دیگمون ….و خلاصه همیشه روی پیکان به سمت اون بود که منو رها کرد بهم توجه نکرد منو فریب داد و…..بعدش دور و دورتر شدیم تا به امروز… هر چند خداروشکر من بعد چند سال بلند شدم و تغییر کردم تا الان( با اینکه اینقدر در مورد فرکانس شنیدم و خوندم توی ذهنم این بود که من اگر جای اون بودم نمی ذاشتم دوستم ضعیف بشه بجای خذفش کمکش میکرد، اما الان میبینم حتی در نوحوانی که اصلا واژه فرکانس نشنیدی قانون ارتعلش عمل میکنه، اون منو رها کرد بخاطر تغییر فرکانسیمون) …من از این وقایع در نا خودآگاهم به این نتیجه گیری رسیدم که دوستی و رفاقت کشکه و آدمها خطرناکن و آدم نباید با کسی صمیمی بشه چون هر چقدر هم که صمیمی باشن ی روز که ی نفر بهتر، ی جای بهتر، پیدا کنند میرن پس بهتره از اول نباشن تا وقتی رفتن دردی تحمل نکنی، بببن اونی که من اینقد بهش خوبی کردم به محضی که آدمهای بهتری دید رفت و منو فراموش کرد ….. و تا الان که بیش از 20سال از اون وقایع میگذره نتونستم به آدمها اعتماد کنم و همیشه فکر میکردم میخان از من سو استفاده کنند( اون هر وقت مشکل داشت من بهش کمک میکردم) … این باگ امد تا اینکه من ی رابطه خیلی خوبی که داشتم همین اواخر بخاطر اینکه میگفتم محاله ی آدم اینقد خوب باشه … خراب کردم که فقط به خودم بگم دیدی گفتم آدمها غیرقابل اعتمادن و اعتراف میکنم بیشتر کسی که در این موضوع نقش داشت خودم بودم چون میخاستم ثابت کنم که بببن آدمها بلاخره ی روزی تو رو میذارن و میرن ، همونطور که اون اتفاق افتاد تو سال آخر دبیرستان
اما با کمک آموزهای استاد و تجاربم به خودم میگم درخشان عزیزم، تو تجارب ارزشمندی داری تو دیگه اون آدم قبلی نیستی تو آگاهتری تو قوانین الهی میدونی تو ارزشمندی تو لایقی و قطعا آدمهای هم فرکانست در زندگیت میان تو باورهایی خیلی بهتری نسبت به قبل ساختی پس نگران نباش و قلبت به روی دنیاز باز کن
سلام به استاد عزیزم و خانم شایسته عزیز
درمورد تمرین :
مورد الف: خوب یک روز من برای اینکه تصمیم داشتم برم تو طبیعت تا تو ارامش هم کلی کیف کنم هم این که روخودم کار کنم جاده چالوس و انتخاب کردم و رفتم تو مسیر رفت خیلی عالی. و خلوت رفتم یه جای بینظیر و یه طبیعت بکر کنار رودخانه پیدا کردم نشستم بعد از انجام دادن کارهام ساعت 5 بعد از ظهر بود ک تصمیم به برگشت گرفتم و وسایلمو جمع کردم و همین که وارد جاده شدم گیر کردم تو ترافیک شدید بطوری که من ساعت 12 شب تونستم به خونه برسم این که من برای اولین بار توی همچین ترافیکی گیر کردم باعث شد ک دیگه حتی کلمه جاده چالوس و فراموش کنم و ب هیچ عنوان حتی یک بار دیگر امتحان نکنم
مورد ب:من خیلی به کوه نوردی علاقه دارم و بیشتر اوقات فراقتم ترجیح میدم کوهنوردی کنم
خوب من تو پایین امدن کوه برای خودم اتفاقی. نیفتاده بود اما از بقیه دوستان و اشنایان چیزایی مثل زانو درد مثل افتادن هنگام پایین امدن شنیده بودم و با این که اینا برا خودم اتفاق نیفتاده بود ذهنم جوری برداشت کرده بود و بزرگش میکرد که انگار برا خودم اتفاق افتاده و منم میترسیدم ک دیگه از کوه پایین بیام بخاطر همین به جای تجربه کردن این همه کوه زیبای تهران فقط. توچال و میرفتم اونم بخاطر تلکابینش
بالا میرفتم ب استگاه ک میرسیدم با تلکابین بر میگشتم بخاطر اینکه قله های دیگه رو بتونم بزنم و کوه های دیگه ایو بتونم تجربه کنم شروع کردم به ریشه کن کردن این ترسم که با این که خودم تجربه نکردم ولی برا خودم قفل زدم شروع کردم به باور مثبت ساختن که عشق و حال کوه ب پایین امدنشه وقتی پایین بیای تو اون ارامشت الهاماتو میتونی دریافت کنی میتونی زیباییا رو ببینی کلی کیف کنی قرار نیست اتفاقی بیفته برام حواس من جمعه خدا بامنه هدایتم میکنه
با این باور سازی و انگیزه ای که برای تست کردن کوه های مختلف داشتم باعث شد از این ترسی
رد بشم کلی تجربه دیگه و کلی کیف کنم
مورد ج: در این مورد باید بگم که من یه رابطه عاطفی. داشتم که فکر میکردم اخرت عشق و عاشقی بود و تو هر زمینه درجه یک بودیم
من که کاملا انسان اجتماعی هستم دوست دارم تو جمع باشم شلوغ کنم کلا ازاد باشم تو این رابطه تمام این ازادی. گرفته شده بود ازم و من فکر میکردم که طبیعتش. اینه و باید اینطوری باشه همه همینطورن. رفته رفته ارتباطام با یسریا قطع شد نتونستم ارتباط بگیرم یعنی که ادامه بدم
هرکیم بهم میگفت میگفتم تو نمیفهمی ولی با پیدا کردن استاد و روی خودم کار کردنا و تغییر باورا باعث شد بفهمم ک اون رابطه اشتباه محظه اول سعی کردم با معرفی استاد و حرف زدن راجبش. متقاعدش کنم ولی دیدم فاییده نداره و مطممن بودم که ادامه با این شخص رسیدن به اون هدفایی که من تو نظرم بود یجورایی. غیر ممکنه و با تغییر. باورام با این که4 سال تو رابطه بودم و یجورایی سخت بود ولی این کارو انجام دادم و یک سال تنها بودم و فقط داشتم رو خودم کار میکردم و یاد گرفته بودم با تنهایی خودم لذت ببرم و بعد از یک سال تنها بودن با کاردن روی خودم و فهمیدن یسری چیزا هدایت شدم تو رابطه ای که واقعا فوق العادس و هم مداریم اتفاقا اون هم جزو خانواده عباس منشه و الان میفهمم رابطه ی. عاطفی یعنی چی و اونی که من داشتم و اصلا نمیشه اسمشو بزاری رابطه
مورد د: با این راهکار که حتما هدایت خداست که من این مدت باید اینجا صبر کنم
هر اتفاقی به نفع منه و در جهت رسیدن به اهدافمه حتی اتفاق های. ب ظاهر بد
سلام خدمت استاد عزیزم و دوستان
من یک بار ساعت 12 شب از یک خیابان خلوت پیاده میرفتم و یه برگه سندی گُم کرده بودم و کاملا ذهنم متمرکز این بود که این برگه سند و کجا مونده فردای اون روز هم می خواستم ماشین رو بفروشم و تو مسیری که میرفتم تاریک بود و خلوت و یک لحظه به اندازه یک ثانیه این فکر اومد تو ذهنم نکنه دزدی چیزی بیاد وسایلم و سرقت کنه
( چون زیاد شنیده بودم با چاقو میان زور گیری میکنن )
و تمام همین جمله اومد و با موبایلم سرگرم شدم به زنگ زدن اینور و اونور پیگیر سند شدم که یک دفعه یه موتور سوار اومد خیلی راحت گوشی من و دزدید رفت من چند ثانیه کُپ کردم که چی شد این شوخی بود یا جدی بود تا به خودم اومدم متوجه شدم بابا دزد اومد گوشی تو برد .
م بعد ها که با قانون فرکانس آشنا شدم متوجه شدم که خودم اون دزد رو جذب کردم و دعوتش کردم به اون مسیری که من بودم .ولی ..
من بعد از این تجربه که حدود 6 سال ازش میگذره هر موقع تو خیابون قدم میزنم مراقب هستم گوشیم و ندزدن .
اگر تو خیابون یک لحظه گوشی دست بگیرم و از پشت صدای موتوری بیاد سریع خودمو جم و جور میکنم ترس میاد تو جونم.نکنه دزد باشه
با اینکه الان قشنگ قانون رو درک میکنم و همیشه تو کسب و کارم تو روابطم اگر مشکلی پیش بیاد ،
همیشه میگم خیر و واقعا به خیر میگیرم و از اون تجربه درس میگیرم برای قدم بعدی و با منطق یک نتیجه خوب رو مثال ذهنم میزنم که یادت میاد اون اتفاق به ظاهر بد افتاد بعدش چقدر برات خیر رسوند . با این مثال ها ذهنم رو آروم میکنم و میگردم از اون اتفاق یه نکته مثبت بیرون میکشم و تو ذهنم هی تکرار میکنم تا ذهنم آروم بشه .
.
اما این یه مورد دزدی. اینکه همیشه مراقب هستم ماشینم و کجا میزارم چیز با ارزشی تو ماشین جا نمونه میدزدن . یا همیشه ماشین رو توی پارکینگ باید پارک کنم حتی اگر مهمان هم باشم یه پارکینگ پیدا میکنم ماشینم و از ترس دزدی پارک می کنم جای امن و اینجوری فکرم آروم میشه .
باورتون نمیشه حتی تو خیابون یکی رو میبینم تو شرایطی که موبایلش و خیلی راحت می تونن سرقت کنن بهش تذکر میدم مراقب باش اینجوری خیلی راحت گوشی تو سرقت میکنن .و فکر میکنم کار خوبی کردم حس خوب میگیرم
خیلی تلاش میکنم بهتر شدم. ولی این افکار تو ناخودآگاه ذهنم هست و هرچقدر میام بی خیال باشم و بهش فکر نکنم اما ذهنم یادآور میشه که مراقب باشم نکنه اتفاق نادلخواه برام بی افته
این مثال رو هم همیشه میزنم که بابا هزار بار پیش اومد حواست نبوده گوشی تو یه جا جا گذاشتی برگشتی کسی بهش دست نزده بود
چند بار ماشینم و تو خیابون پارک کرد بودم و در های ماشین و فراموش کرده بودم قفل کنم و یک شبانه روز در ماشین تو خیابون باز بود ولی اتفاقی نیافتاد خیلی از این مثال ها براش میارم اما باز اگر تو شرایط و موقعیت نادلخواه قرار بگیرم ذهنم سریع من روهوشیار میکنه تذکر میده مراقب باش نکنه
از دوستان کمک می خوام بگیرم که چطور ذهنم و کنترل کنم چه باورهایی باید بسازم که ذهنم بتونم تو اینجور مواقع کنترل کنم و تو این مورد رها باشم ؟
ممنونم و سپاسگزارم
درود بر استاد عباسمنشِ گرانقدر،
بانو شایسته ی گرامی،
و تمامِ همراهانِ جان.
آشنایی من با استاد 565 روزِ است،
حتی بیشتر!
ولی این اولین باره که تصمیم به نوشتن داخلِ سایت میگیرم.
گاهی باید فقط رها شد، فقط رها کرد،
من امروز رو از نیمه؛ وقتی آسمونِ مازندران تاریک-روشن میشد، دم دمایِ غروب، خودم رو رها کردم.
فنجونِ نسکافه رو لب سوز و دلپذیر آماده ی نوشیدن کردم. صدای استاد رو پخش کردم و از پنجره ی بزرگی که تمام وجهِ شرقی اتاقم رو گرفته، به آسمونِ بیرون و هوای ابری زل زدم!
این روزا سبکی از مشکلات رو تجربه میکنم که برای من جدید، خاص و غریبه!
لحظاتی، چند ساعتِ کوتاهی فراموش کردم هرچی که از استاد عباسمنشِ عزیز یاد گرفتم.
ولی برگشتم، خیلی زود به دنیای خاص و قشنگِ خودمون برگشتم. خیلی زود به زندگی و پارتنرم و زیبایی های جهان برگشتم.
ردپایِ اول من حال و هوای زیبایی گرفت. حال و هوایِ نسکافه، آسمونِ پاییزیِ تابستونِ مازندران!
بنام آنکه نعمتش بی انتهاست
سلام و صلوات بر استاد و عوامل ارزشمند سایت و دوستان فردوس برین
از زره به دریا
مچکرم …
به خاطر بالهام،
بله ذهنم با باورهای پیر به بنده می گفت:
تو کیستی و چیستی ؟
مانندت که و چه !!!!
و به که و چه می مانی؟
…. بلکه بر باور پیری چون تو برترم و بر باور جوانی چون خود کمترم.
نه بازنده ای ناتوان و نه مطرودی از یاد رفته،
نه برنده ای کهن و نه اطمینانی صریح،
نه مایوسی ناچار و نه متکبری بی نیاز،
نه گستاخی سمج و نه تحفه ای برتر،
استاد باوفایم مچکرم
کسی که بالهام را بار کرد
به خاطر نعمتی به این عظمت از یار و یاورم مچکرم،
…که توان پرواز در نسلم بوده مچکرم،
مچکرم
و …
و اما شما یاران،
“پرواز کن حتی اگر بیش از جوجه کرکسی نباشی”
دنیایتان به کام و آخرتتان به تام
دوستدارتان زره
چقدر خوب بود این فایل استاد
چقدر من بودم متاسفانه یکبار دوستاموددعوت کردم شامم خراب شد و من تا مدتها حالم بد بود حتی فکر این بودم مجدد دعوت کنم اما ترس داشتم نکنه باز خراب شه چقدر خودمو اذیت کردم و سرزنش کردم بعد الان که گفتید دیدم بارها عالب غذا پختم دفعه اخر دوستای دیگم که اومدن انقدر بوی عطر غذام همه جا پیجیده بود که هر مهمونی وارد میشد میگفت چه کردی پایین بوی غذات میاد و چه عطری و بارها عالی بودم اما اون یکبار بارها اذیتم کرد الان دیدم خب عادیه خراب شدن اتفاق عجیبی نیست براب خودمم مثال زدم بارها شده من رفتم خونه بقیه غذاشون خراب شده ولی من اصلا یادم نمونده گفتم اتفاقه دیگه ولی برای خودم بارها سرزنش بوده
الان فهمیدم چقدر دارم اشتباه میکنم و این حرفهای شما عالی بود
تصمیم گرفتم هر بار اتفاق ناگواری شد همون موقع اتفافات مثبت قبل مرور کنم تا انقدر عمیق نشه
ما در مسافرت پارسال دعوایی داشتیم من هنوز که هنوزه دلم نمیخواد برم شمال و حتی خیلی تفریحات از دست دادم الان دقیقا به خودم کفتم مگه هر سال شمال نرفتب عالی بود حالا یکبار شد ایا باید دیگه نری
و برای حل این موضوع به خودم گفتم باید در اولین فرصت بری این داستان تمومش کنی
و حتی میبینم بقیه هم همین اتفاق براشون افتاده
من از یک موضوعی که میترسم دیکه سراغش نمیرم ولی دقیقا این بزرگترین اشتباه من بود الان میدونم باید باورهامو درست کنم و مجدد برم انجامش بدم
حتی گاهی اتفاق هم نیفتاده برام بقیه میگن من میترسم در واقع ادم بیش از حد محتاطی هستم وقتی یکی بگه فلان منطقه خوب نیست من دیگه نمیرم درصورتیکه مگه من تجربش کردم نه
مگه من همون ادمم نه
من هر روز دارم عالی تر میشم و خدا هر روز مراقب منه و اگه اتقذر دارم روی خودم کار میکنم قدم برندارم پس این چه تمریناتیه که میکنم
وای استاد این فایلتون عالی بود چقدر برای من درس داشت
چقدر باید شروع کنم به نترسیدن و انجام کارهایی که قبلا رها کردم
استاد بی نظیرید
نمیدونید چقدر همش من بودم هر قسمت میگفتید میکفتم منم که همینم
استاد ممنون
به نام خداوندیکتا
درودوخداقوت به استاد عزیزوخانم شایسته ودوستان محترم
استادبنده دریه آپارتمان چهارطبقه واحدهمکف تک واحدزندگی میکنم بعد هرزمان سفرمیرفتم درب ورودی منزل قفل میکردم ودیگه حفاظ آهنی روقفل نمیزدم همچنین مغازه هم دزدگیرنداشت باخیال راحت میرفتم سفر ونگرانی هم نداشتم وهیچ اتفاقی هم رخ نمیداد تااینکه یه سال مجددقصد سفردرایام نوروز کردم دراون سال داداشم مهمان منزل ما بود وچون ماشین نداشتم بااتوبوس میبایست بریم قرارشد من وهمسرم جلوتر ازداداشم بریم اردبیل روزبعدداداشم ایناازمنزل ماباماشین خودشون حرکت کنن بیان خب داداشم درب ورودی منزل قفل کردن همچنین یه قفل آویزهم زدن به حفاظ آهنی بعددیگه اومدن اردبیل بعداز چن روز برگشتیم متوجه شدیم منزل موردسرقت قرارگرفته حتی چن روزبعد ازاومدنم سراغ مغازه بنده هم رفته بودن خداوندسپاس گذارهستم اینکه سریعا قفل های مغازه روعوض کردم چون دسته کلیدمغازه روهم برداشته بودن منتظربودن ازسفربرگردم بعدتعقیب کنن بنده رو بعدازاینکه متوجه شدن مغازه کجاست رفته بودن مغازه رو سرقت کنن موفق نشده بودن فقط یه قفل روتونسته بودن بازکنن بعداز این قضیه حساسیت من بیشتر شد برای مغازه دزدگیر نصب کردم قفل ضدسرقت همه واسه منزل هم واسه مغازه نصب کردم بااین حال میرم سفرنگرانی هام بیشترشده ودقیقا هم مشکل پیش میاداینکه برق قطع میشه دزدگیرهمش اخطارمیده وغیره..
خداوند راسپاس گذارم هستم باسایت شمااستاد عزیز آشناشدم وباآموزهای شما مسیرزندگیم وباورهایم روتغییرمیدیم وبا آموزش های شما استادعزیز درخیلی ازجنبه های زندگی تغییرکردم هم ازلحاظ سلامتی و ثروت وباور
لحظه به لحظه زندگیم ازخداوندسپاس گذارهستم اینکه بنده روموردلطف خودقرارداده تازندگی عالی برای خودم بسازم
همچنین ازشمااستادعزیزودوست داشتنی که خداوندشماروفرشته راهنماگرمسیرزندگیم قرارداده ازشمابسیارممنون هستم
سلام و درود خدمت استاد عزیز و همچنین دوستان همسفری که قراره همه باهم در کنار یک و توکل بر خدای مهربان زندگیمان را آنگونه که میخواهیم خلق کنیم نه اینکه بسپاریم به دست سرنوشت و تقدیر.
بسیار ممنونم بابت این کلیپ آموزشی،خب من از روند تکراری که سالهاست درگیر آن هستم خواستم صحبت کنم
اول از همه من تا الان بالای بیست شغل رفتم و هر کدام مدتی بودم و اومدم بیرون ولی نکته اینجاست که هر بار از یک شغل میام بیرون مدت زمان زیادی بعد از اون من بیکارم و هیچ کاری به پستم نمیخوره یا شرایطش جوریه که برای من نمیشه،
حالا جالب اینجاست قبل از اینکه از کار قبلی بیام بیرون خودم میدونم که باید مدتها بیکار بشینم و دوباره از اول شروع کنم ولی نمیدونستم چه جوری درستش کنم
الان به کمک این آموزش قدرتمند دارم روش کار میکنم و 100%تغییرش میدم و نتیجش رو حتما اعلام میکنم.
از خدا میخوام همینجوری که هدایتمون کرده به این آموزش ها ،کمکمون کنه که متعهد باشیم و مسیر رو ادامه بدیم.
با تشکر از توجه زیباتون