این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://www.tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2024/07/abasmanesh-4.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2024-07-18 07:31:352024-07-18 07:33:31چگونه ذهنمان ما را فریب می دهد
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
من به خاطر باورهای اشتباهم که الانم 100درصد درست نشده وباید روش حسابی کار کنم خوب ماشین قسطی خریدم البته دوماهه
مدتش اصلا مهم نیست مهم اینکه این مسیر اشتباهه
تا قبل از اون من درآمد خوبی داشتم خدارو شکر دوروز یبار 50 ملیون در روز فروش داشتم اما به محض اینکه ماشین رو با این شرایط گرفتم درآمدم به شدت افت کرد حتا به زیر 10 ملیون در روز رسید
اونجا بودکه متوجه شدم یکی از ترمزها و باورهای اشتباهم رو البته که چندین و چند بار شنیده بودم از استاد عزیز اما خوب ایمانم قوی نبود تا اینکه این اتفاق برام افتاد و تمام تلاشم رو میکنم که دیگه هرگز قسطی چیزارو نخرم تعهد میدهم به خودم تا پول نقد برای خرید چیزی نداشته باشم نخرمش
این فایل رو میشه گفت نسخه ی کاملتر و پر آگاهی تر از فایل های قدیمیتون هس که تو این فایل بحث فریب ذهنی رو خیلی دقیق تر توضیح دادین. سپاسگزارم بابت این فایل های رایگان که منتشر میکنین تا من و همه دوستان بتونیم به خودشناسی برسیم.
اول از یه الگو کوچیکتر شروع میکنم و بعد میرم سراغ پاشنه آشیلم.
مورد اول که دیدم یکی از دوستان شبیهش رو گفتن، موتور سواری هس. تو رانندگی با موتور نمیگم حرفه ای هستم، ولی نسبت به چند سالی که دارم میرونم، رانندگی خوبی دارم و خیلی از بی کله بازی هایی که بقیه انجام میدن رو، من انجام نمیدم!
تو این 5 سال به لطف و مراقبت خدا تصادف سخت و سهمگینی نداشتم، یه 2-3 تا مورد بوده که چون تو سرعت پایین اتفاق افتاده خیلی جزیی بوده و فرد مقابل هم خیلی خوب برخورد کرده و گفته برو مشکلی نیست.
ولی امان از این ذهن که هیچی رو فراموش نمیکنه! هر بار که پشت موتور میشینم، اون نجواها باز شروع میکنه به تخریب، که الانه که یه اتفاقی میوفته، الانه که میسری و پهن میشی کف زمین!!
پارسالم 9 ماه توی یه کاری بودم که علاوه بر ذهن، تعدادی از همکارام این ترس رو بهم القا میکردن.(چقدر قانون دقیقه! وقتی توی ذهنت به ترسی توجه میکنی، جهان هم به افراد و شرایطی هدایتت میکنه که، بیشتر به اون ترس توجه کنی و ببینیش)
خدا رو شکر تو اون مدتم هیچ اتفاقی نیوفتاد ولی دقیقا چیزی که گفتین درسته؛ ذهن همون 1-2 بار که اتفاق ناجالب برات افتاده رو فقط میبینه و با بولد کردنش میترسونتت!
یه بارم بوده که دقیقا یادمه داشت بارون نمی میزد و من سوار موتور بودم و باکسمم پر پر بود. داشتم دور فلکه میپیچیدم که نزدیک بود سر بخورم ولی یه لحظه پامو گذاشتم زمین و خدا منو نجات داد و صحیح و سالم رسیدم مقصدم.
این همون مثالی هس که میگین باید هر بار که اون نجواهه خواس شروع کنه، این فکت رو براش بیارین تا خاموش بشه و منم بعضی موقع ها که یادوم هست با این روش کنترلش میکنم.
تو بقیه موارد هم سعی میکنم که نادیدش بگیرم تا برتش، مثل آسمونی که یه لحظه ابریه بعد نیم ساعت آفتابی میشه.
مورد بعدی تمرین آگهی بازرگانی مربوط به دوره عزت نفسه!!
از پارسال برج 10 که رسیدم به این تمرین فک کنم فقط 3 بار رفتم پیش افرادی و ازشون خواستم تمرین رو باهاشون انجام بدم و اونا هم جواب منفی دادن. ولی ذهن به خاطر همون تخریب های قدیمی و کمبود عزت نفس، این موارد رو با هم مخلوط میکنه و یه آشی برام میپزه که 2-3 وجب روغن روشه!!!
همیشه موقع انجام تمرین، اون مقاومت ذهنی هس. به قول شما 100 بار هم انجام دادم ولی ذهن اون موارد انگشت شماری که موفقیت آمیز نبوده رو برای خودش پایه قرار داده و داره اینطور منو میترسونه!!
خدا رو شکر تمرین رو ول نکردم و با درک قانون تکامل تونستم افسارش رو بدست بگیرم و کوچیک کوچیک دارم ادامه میدم و بنظرم حتی تارگت مترو رو هم که زدم باید تا آخر عمر این تمرین رو انجام بدم!! از بس که تمرین قوی ای هس برای بهبود عزت نفس.
جالب اینجاست که موارد بسیار زیادی بوده که موفقیت آمیزم بوده، مثلا هفته قبلی با 2 تا خانم تمرین رو انجام دادم و یکیشون چقدر تحسینم کرد و گفت واقعا خوندن این جمله ها اعتماد به نفس بالایی میخواد.
باید سعی کنم بیشتر نیمه خیلی پر لیوان رو ببینم و هر بار قوی تر عمل کنم.
خدایا فقط خودت کمک کن
استاد الان جلسه 6 قدم 1 هستم و بر اساس چیزی که گفتین، امسال رو سال عزت نفس بالا نامگزاری کردم. اخیرا دوره قانون سلامتی رو هم خریدم ولی خوب شد که شروعش نکردم!
الان به عنوان یه مورد تو قسمت رنج نوشتم که اگه تغییر و تحول اساسی تو عزت نفسم ایجاد نشه، قانون سلامتی رو استارت نمیزنم!!
از خدا خواستم که کمک کنه یه اهرم رنج و لذت قوی و تاثیر گذار بنویسم، عین شما که برای وزن کم کردنتون نوشتین، تا عامل محرکی بشه برای بهبود عزت نفسم و مخصوصا تمرین آگهی بازرگانی!
خوشحالم که در این خانواده صمیمی حضور دارم و میتونم زندگیم رو با کمک الله اونطوری که میخوام بسازم.
و قرآن را به سوی تو نازل کردیم به خاطر اینکه برای مردم آنچه را که به سویشان نازل شده بیان کنی و برای اینکه بیندیشند
سلام خدمت استاد عزیزم و دوستان گرامی
در آیه فوق دوبار کلمه تنزیل بیان شده، بار اول که ناظر به فرود آمدن آیات بر قلب پیامبره و خداوند میفرماید ما این آیات رو نازل کردیم تا آنچه بر مردم نازل شده رو تبیین کنی و شاید اندیشه کنند…
دو تا نکته در مورد نازل شدن اول و دوم هست که خیلی جالبه… اولی رو خدا میگه ما نازل کردیم اما دومی رو میگه آنچه نازل شده… و اولی در مورد قرآنه اما دومی رو توضیح نداده… خواستم الهامم رو درباره این آیه بگم که خودش خیلی در بحث
کنترل ذهن کمکم کرده و همیشه برای کنترل ذهنم از این مدل آیات کمک میگیرم…
در آیات قرآن زیاد از واژه نزل، انزل و … مشتقات کلمه نزل استفاده شده… نازل شدن وقتی استفاده میشه که یک منبعی برای چیزی هست و کمی از اون منبع پایین میریزه و اسمش میشه تنزیل.. حالا اگه اون منبع ابر باشه تنزیلش بارانه… این بخش رو داشته باشید تا در مورد بخش دوم صحبت کنم… کلماتی مثل امام مبین، لوح محفوظ و … که خداوند بارها اشاره فرموده که تنزل از این موارد اتفاق میفته… حالا داستان چیه؟
قضیه رو دو بخش میکنیم… بخش اول امام مبین و بخش دوم تنزل… اگه بخوام خیلی روون مثالشو تبیین کنم از مثال منشور استفاده میکنم… وقتی یک نور بی رنگ که دیده نمیشه و تمام طیف های نور رو داره به یه منشور میخوره چه اتفاقی میفته؟ اون منشور با توجه به جنسش و ضریب شکست نورش و ویژگی هایی که داره طیف های خاصی رو که قابل دیدن هستند از اون نور استخراج میکنه و از خودش عبور میده… حالا اگه منشور های مختلفی رو امتحان کنیم نتیج تغییر میکنه.
حالا اینجای بحث میخوام از نظریه ملاصدرا، نسبیت انیشتن، فیزیک کوانتوم و آیات قرآن به یه جمع بندی برسم!!!
وقتی نور حق که لایتناهی و بدون تعینه چون هیچ ظرفی نمیتونه مظروف حق بشه و هیچ ذهنی نمیتونه به کنهش دست پیدا کنه بخواد متجلی بشه (مثل همون نور بی رنگ که قابل درک و دیدن و توصیف نیست) از مبدا که همون ظهور اصلی خداونده که در یونان باستان بهش میگفتن لوگوس (لطفا در موردش مطالعه بفرمایید) به نفس انسان میتابه و نفس انسان یا همون ضمیر ناخودآگاه که با مرگ از بین نمیره و ورای زمان و مکانه با توجه به انباشت باورهایی که داره برای فرد در دنیای اون متجلی میشه، به صورت اتفاقات و شرایطی که شخص باهاشون مواجه میشه… این میشه تنزل… مثلا برای پیامبر قرآن بر قلبش تنزل پیدا میکنه که به صورت کتابی در دسترس ما قرار میگیره یا هر موضوعی که ما داریم تجربه میکنیم همین ظهور خداونده در نفس ما و زندگی ما… حالا هر چی این طیف های رنگی با اصلاح اون منشور که نفس ما و نظام باورهای ماست به اون نور بیرنگ نزدیک تر میشه و ما توحیدی تر میشیم و نگرشمون الهی تر میشه ما خدا رو بهتر درک میکنیم و زندگیمون زیبا تر و نا محدودتر میشه و البته این سیر تمامی نداره و انسان از ازل تا ابد از این مسیر لذت میبره…
برسیم به آیه ابتدا… خداوند میفرماید ما این قرآن رو نازل کردیم تا برای مردم شرح بدی آنچه بر اونها نازل میشه از اون کتاب محفوظ و یا امام مبین یا لوح محفوظ… همون که تمام هستی در اون بصورت لایتناهی و بدون تعین مستوره.. .. اما به قدر سعه وجودی ما و اصلاح نظام باورهامون در زندگی درکش میکنیم و بصورت شرایط و اتفاقات متجلی میشه… داستان هم زمانی رو خیلی از ما ها بارها درک کردیم که اگه قرار بود دنیا مثل سالید محکم و بدون تغییر باشه و مثل ماشین صفر و یک عمل کنه عملا امکانپذیر نبود و هیچ قانون احتمالاتی نمیتونست اثبات کنه چطوری چند میلیارد انسان توی یه کره خاکی زندگی کنن و تحث تاثیر قوانین ثابت فیزیک و شیمی و دولت و … باشن اما این همه همزمانی رو تجربه کنن!!.. یعنی علی رغم سخت بودن ظاهر دنیا برای ذهن ما مثل یه بخاره که بهش شکل میده…
و کوه ها را می بینی [و] آنها را [در جای خود] بی حرکت می پنداری، در حالی که آنها مانند ابر گذر می کنند. آفرینش خداست که [آفرینش] هر چیزی را محکم و استوار کرده است؛ یقیناً او به آنچه انجام می دهید، آگاه است
برای تغییر این منشور که دنیای ما ازش داره متجلی میشه برای ما و ادراکات ما مثل اثر انگشت ما منحصر به فرده باید دیتاهایی که در ضمیر ناخودآگاه ما تحت عنوان باورهای ما ذخیره شده تغییر کنه… اما ضمیر ناخودآگاه ما برای اینکه به راحتی تغییر نکنه یه فیلتر برای خودش گذاشته.. اون فیلتر ضمیر خودآگاه ماست که باید بارها موضوعاتو تکرار کنیم تا از این فیلتر عبور کنه و به ضمیر ناخودآگاه برسه… و با مرگ جسم ضمیر خودآگاه هم از بین میره… و جالبه که عامل اضطراب ها و نگرانی ها و چیزی که مدام انسان رو به گذشته یا آینده پرتاب میکنه ضمیر خودآگاهه، و تجربه های نزدیک به مرگ اینو اثبات میکنه و آرامش مطلقی که بعد از اون تجربه نسیب افراد میشه و خاموش شدن ذهن خودآگاه… شبیه این داستان برای افرادی اتفاق افتاده که مثلا تو بیمارستان بهشون مورفین تزریق شده و ذهن خودآگاه که درد رو تعریف میکنه ساکت شده… و این ضمیر خودآگاه باید دایما روش کار بشه تا زندگی تغییر کنه.. و من همیشه به خودم متذکر میشم که نکنه تو ظاهر این دنیا مدفون بشم و خودم رو با ضمیر خودآگاهم یکی نبینم و از طرفندها و دیتاهایی که محصول تجربیات قبلیشه برای مواردی که نیاز به آگاهی و انتخاب دارن استفاده نکنم و این کار همیشگی ماست… باید مدام به صورتمون آب بپاشیم که خوابمون نبره و اسیر این ضمیر نشیم… شاید سوال پیش بیاد که چرا ضمیر ناخودآگاه که در قرآن ازش با واژه نفس تعبیر شده و بعد از مرگ توفا میشه و از جسم قطع تعلق میکنه همچین فیلتری رو برای خودش ایجاد کرده، توی فیلم راز پاسخش داده شده، بخاطر اینکه اگه این نبود هر ورودی به سرعت بهش میرسید و در لحظه اتفاق میفتاد و این باعث میشد انسان نتونه بازخورد بگیره و خودش رو توسعه بده… چون ضمیر ناخودآگاه تمام عالم مسخرشه و کن فیکون میکنه.. اما این فیلتر ضمیر خودآگاه باعث میشه انسان آرام آرام بازخورد بگیره و بتونه اصلاح کنه والا کوچکترین توجه خطرناکی در لحظه انسان رو به مهلکه میفرستاد… خواستم بگم هرچقدر حالمون عالی تره یعنی کمتر اسیر ذهن خودآگاه و نجوا گریم و به همون اندازه به ضمیرناخودآگاه نزدیک تریم و بخاطر همین قدرت بیشتری در خلق خواسته هامون در زمانهای کوتاهتر داریم و این قدرت خلاقیتیه که خداوند در وجود انسان به ودیعت نهاده و باشه که همیشه متذکر بشیم به این که دنیای پیرامون ما دنیای واقعیه نه حقیقی و ما بهش شکل میدیم و هیچ حقیقتی نمیتونه کاملا به ظهور برسه مگه به اندازه ظرف واقعیت ذهنی ما و اگه ما خودمونو اسیر دنیای به ظاهر سخت بیرون ببینیم نمیتونیم با ذهنمون تغییرش بدیم…
برسیم به آیات ابتدایی … خداوند قرآن رو بر پیامبرش نازل فرمود تا برای مردم شرح بده چرا در زندگیشون شاهد اتفاقات مثبت یا منفی هستن و قرآن براشون اینو تبیین میکنه تا با اصلاح و تفکر زندگیشونو تغییر بدن…
وقتی قسمت اول کامنت شما رو خوندم یاد اون حرف استاد افتادم که همیشه میگه خیلی فرقه بین اون چیزی که خدا به پیامبر گفت و اون چیزی که پیامبر شنید،
دقیقا همین چیزی که شما از این آیه گفتین و خیلی جالب بود برام،
تفاوت بین وَأَنْزَلْنا و نُزِّلَ،
ممنون که درکتون رو نوشتین، خیلی استفاده کردم، یکی از درخواستهایی که از خدا همیشه دارم این دعایی هست که خود خدا به پیامبر گفت بگه: رَبِّ زِدْنِی عِلْمًا
و وقتی کامنتهایی از دوستان رو تو سایت میخونم که در مورد قرآن هست و درک جدیدی بهم میده احساس میکنم خدا این دعای من رو اجابت کرده.
ممنون که نوشتین و باهامون به اشتراک گذاشتین، خدایا شکرت برای تمام آگاهی هایی که نصیبمون میکنی
سال اول دانشگاه بودم که پام پیچ خورد و شکست و با اینکه عشق والیبال بودم دیگه ادامه ندادم
و هر بار که به والیبال فک میکردم میگفتم، نه
شاید یه بار که اسپک زدم و اومدم پایین باز پام پیج بخوره و مجدداً بشکنه
3 بار آزمون استخدامی دادم و رد شدم و هیچ بار ننشستم و اون حال بدی که باعث میشد آزمون رو خراب کنم رو بررسی کنم
و دیگه آزمون استخدامی ندادم
6 بار آزمون دکتری دادم اونم با حال بد که حتی 1 بار کارم به دکتر روانپزشک کشید، و اوضاعی بود
هیچ باز نشستم بگم من 3 بار و 6 بار، هر لحظه فرکانس نشدن، نمیشه، اگه نشه چی میشه و…. میفرستادم و معلومه که نباید در آزمون استخدامی و دکتری قبول میشدم،
و این شد که دیگه هیچ آزمونی شرکت نکردم
یه بار سر چهارراه خونه پدرم یه تصادف خیلی ریز و کوچیک کردم
تا ماهها یادمه فرسخ ها مسیر خودم رو دور میکردم که از اون چهارراه رد نشم
یه دوستی تو حرفاش گفت آدم اگه تو 25 تا 30 سال حرکتی برای زندگیش نکنه، شغلی، کسب و کاری، درامدی، پس اندازی …. دیگه نمیتونه
و من اینو بخاطر سپردم و به موازات روزهایی که از 30 سالگی خودم و داداشم گذر کردیم و شغلی نداشتیم، من هم بجای خودم هم داداشام احساس بد و ترس و استرس تجربه کردم
این در حالیکه که پائولو کوئیلو تا 35 سالگی راه و مسیرش مشخص نبود
و این یعنی سن یه عدده، میشه شروع کرد از هر جایی که بود
یا سرهنگ ساندرز که تو 50 سالگی دستور پخت مرغ کنتاکی رو خلق کرد
به +1000 نفر پیشنهادش داد و کسی ازش استقبال نکرد ولی پا پس نکشید
و در طول 40 سال تونست 6000 شعبه تو سراسر دنیا ایجاد کرد
یادمه 1 بار خیارشور و مربا درست کردم کپک زدن، کلا گذاشتم کنار گفتم من آدم خیار شور و مربا نیستم
استاد عزیزم، این فایل هم مثل همه فایلهایتان فوق العاده بود که من چندین بار گوش دادم و بیشتر مواردی که مطرح کردید برای من نیز پیش آمده که ذهن یک اتفاق را بزرگ نمایی میکند.
مثال رانندگی که ذهن، یک تصادف ساده را برای من بعد از چندین سال رانندگی خوبی که داشتم جوری بولد میکند که چندین روز مرا درگیر این اتفاق میکند.
یا مثال مهمانی که همیشه همه چیز اوکی و عالی بوده، اگر یک بار آن گونه که می خواهم پیش نرود نجواهای ذهن شروع میشود که این بار هم خوش نمیگذرد و خوب نخواهد بود و در نتیجه افکار منفی شروع میشود.
اما من سعی میکنم ذهنم را با منطق قانع کنم و با کار کردن روی باورهایم، نتایج بهتری بگیرم و احساس خوبی داشته باشم و همچنین افسار ذهنم را در اختیار بگیرم که واقعا کار سختی هست کنترل ذهن و باید همیشه روی باورهایم کار کنم و از زندگی کردن لذت ببرم.
و در این مدتی که با استاد عزیزم آشنا شدهام با کار کردن روی خودم به آرامش رسیدهام و احساس بهتری دارم که شکرگزار خدای مهربان هستم که مرا به این مسیر زیبا هدایت کرد.
استاد عزیزم و خانم شایسته نازنین خیلی دوستتون دارم.
راستش استاد من فقط اومدم بنویسم که بهتون افتخار میکنم که چه دانشجویی چه شاگردی مثله من ساختین قوی محکم که تبر هم نمیشکنتش
چون قانون رو میدونه امروز بابابزرگم صبح به رحمت خدا رفتن
و من حتی یه قطره اشک هم براش نریختم و حتی الان روی تابه ریلکسی در تراس خونه ی یوسف آبادمون نشستم در دله این اسمونه پرستاره و مهتابیه شبه تهرانه قشنگم و به شمعدونی های تراسم به میخک هندی راه پله ی خونمون و به درخت توت و بوته ی پرتقال خونمون که اتفاقا بابابزرگم کاشتن و شمشادای دم در خونمون آب دادم و اینقدر ریلکس و رها هستم که حد نداره تازه خودمو به چایی لاهیجان دعوت کردم تا دم بکشه و نوش جان کنم و خیلی خیلی ریلکس و رها هستم چون قانون رو میدونم چون میدونم این تضاد تو زندگیم چنان انرژی ای درش نهفته هست که منو چندین مدار میتونه ببره بالا و الان وقتشه الان باید بتونم حالمو خوب نگه دارم وگرنه تو شرایط گل و بلبل که هنر نیست
خلاصه که با این تضاد و آرزوی شادی برای پدربزرگ عزیزم
من مطمئنم اتفاقات عالی برام رخ میده استاد بهتون با تمومه وجودم افتخار میکنم استاد این قدرتتونهاااا میبینین چه ارمغانی ساختین که بابابزرگش بزرگش کرد از بچگی اما الان قوی و محکم وریلکس ورها تو این شرایط هست این قدرته استاد عباسمنش و اگاهی های نابش هست چقد به خودم افتخار کردم تو این شرایط بدونه حتی یه قطره اشک تازه خوشحال و با انرژی مثبت مثله همیشه هستم این قدرته استاد بزرگوارم هست
عاشقتونم عاشقتونم
مطمئنم بهترین اتفاقات برام در حال رخ دادن هست و من وارد مدارای بالاتر میشم خیلی زود و میام از نتایجم بهتون میگم
روی ماهتون استاد عباسمنش عزیزم و مریمه جون خوشگلم میبوسم
باسلام خدمت استاد عزیزم راستش وقتی میخواستم برم آموزشگاه رانندگی که رانندگی یاد بگیرم یک جلسه که رفتم توخونه مسئله خیلی بدی برام پیش آمد و دیگه تا مدتها نتونستم برم همش میترسیدم دوباره نکنه برم آموزشگاه رانندگی همین اتفاق بیفته و باز دوباره بعد از دوسال رفتم دقیقا بعد از جلسه اول پدرم فوت شد باخودم گفتم دیدی هر بار میری که رانندگی یاد بگیری یه اتفاق بد میفتهدیگه نمیرم گذشت بعد از 4 5 سال که باخودم کلنجار رفتم که اشکال نداره اتفاقه که افتاده دلیل نداره ایندفعه هم اینجوری بشه خلاصه با ذهنیت درست رفتم خداروشکر ایندفعه هیچ اتفاقی نیفتاد باخیروخوشی گواهینامه امو گرفتم . اما خواهرم اوئل رانندگیش که تازه داشته یاد میگرفته یک بار نزدیک بوده تصادف کنه ترس رفته بوده تو جونش دیگه نرفته رانندگیشون ادامه بده و حالا با گذشت چندین سال واقعا پشیمونه که چرا دیگه ادامه نداده. دقیقا من هم میتونستم بخاطر اون دو اتفاق بد نمیرفتم رانندگی والان راننده نبودم خداروشکر ذهنمو کنترول کردم ورففتم ورانندگیمو ادامه دادم. والان مشکلی دارم وباید روش کارکنم مشکله روابطم با دوست هست چون با هر کسی دوست شدم مخصوصا دوست صمیمی آخرش یک اتفاق ناخوشایند بینمون پیش آمده و و چشمم خیلی ترسیده و مدتهاس با هیچ دختری ارتباط برقرار نمیکنم ولی خیلی دارم در دوره احساس لیاقت دارم رو خودم کارمیکنم که اگه اینبار با کسی دوست شدم که میدونم جهان به اندازهای که رو خودم کار میکنم واحساسه لیاقت میکنم دوست خوبی سر راهم قرار میده ومن درسشوگرفتم ودیگه اشتباهات گذشته رو تکرار نمیکنم.
چند ماهی می شد که کامنت نگذاشتم قبلا بیشتر این کار را می کردم و امروز به خودم آمدم که چقدر این مهم را به عقب انداختم
کامنت سعیده جان شهریاری را خواندم که ایشون گفتند باید تمرکزی تر روی فایل ها وقت بگذارم به من این الهام را کرد که باید مانند گذشته غیر از گوش کردن فایل ها که باید زمان بیشتری به آن اختصاص بدهم در عین حال باید برای هر فایلی که گوش می کنم کامنت بگذارم چون من قبلا از این کار نتیجه های بسیار بالایی گرفتم .
به خود گفتم تصمیم می گیرم هر روز نمی دانم تا کی حداقل یک ماه هر روز یک کامنت روی هر فایلی که آن روز گوش کردم بگذارم تا آگاهی ها خیلی بهتر درک شوند و می دانم که چقدر نتایج عالی خواهند بود من خودم از روزشمار تحول زندگی 1 و 2 واقعا نتایج شگفت اوری گرفتم انشالله خدا کمک کند.
درباره اینکه چطور ذهنمان ما را فریب می دهد:
کاملا به جا این فایل روی سایت آمد چون من به یک تضاد خوردم که گوشم عفونت کرد و فکر کردم که بیا این همه عوارض کلاش شنا اصلا نمی خواد کلاس شنا بری
یعنی ذهنم شروع به نجوا کرد و گفت به خاطر این موضوع این تضاد برات رخ داد و راه حل آن دور شدن از کلاس شنا و استخر است. در حالیکه باید منطق را برای ذهنم ایجاد کنم که این هیچ ربطی به کلاس ندارد. حتی اگر هم ربط داشته باشد به خاطر اینکه حتما در ناخوداگاه من این باور نقش داشته است.
با خودم گفتم مربی شنای من هر روز هفته در این استخر کار می کند گاهی ساعتها در آب است اگر قرار بود این اتفاق ها بیافتد او که چندین سال است در این کار است تا به حال باید هر روز بدترین مشکلات برایش پیش می امد اما خدا رو شکر باورهای بسیار خوبی دارد و سلامت است.
با خودم گفتم این همه ادم در ان استخر مشغول شنا کردن بودند من نباید به خاطر اینکه یک بار این اتفاق رخ داده است تمام علل و دلایل را به استخر ربط بدهم. اینها را می نویسم اما باز هم ذهنم مقاومت دارد.
حتی با خود گفتم استاد با اینکه قبل از سلامتی گوشهای حساسی داشتند با این حال لذت شنا را از خود دریغ نمی کرد و در همان دریاچه با گوشی ها که در گوششان می گذاشتند شنا می کردند چون آنقدر این لذت برایشان بالا بود که نیاز نبود که بخاطر باورهای نادرست خود را محدود کنند.
من هم به خود گفتم وقتی شنا می رفتم آنقدر حالم خوب بود و حس عالی در آب داشتم که حتی اگر یک بار هم این اتفاق بیافتد نباید این لذت را از خود دریغ کنم .
بنام خدا و سلام خدمت استاد عزیز و همه ی دوستان عزیز سایت فوق العاده ی عباس منش.
در قسمت فایل فوق العاده ی که واقعا برام درس داشت میخوام بنویسم ، من اهل هرات افغانستان هستم و در جامعه ما بیشتر این قسم موارد رو در قالب آمد نیامد “ خوش چانسی و بد چانسی “ مطرح میکنند. اتفاقا دو روز پیش با یکی از دوستام تو دفتر صحبت میکردیم «واقعا انسان فوق العاده ، تحصیل کرده و جهان دیده ی هم هستش ، ماستری خودش رو تو یکی از کشور های بزرگ دنیا گرفته» دیدم انگشتری خیلی زیبایی داره و نگین انگشترش سیاه بود بهش گفتم چقدر انگشتر زیبایی داری گفت آری اما میگن نگین سیاه شگون بد داره و بد چانسی میاره. و دقیقا در مورد ایلان مسک یادمه وقتی مطالعه میکردم او به علت اینکه وقتی در سال 2000 در تعطیلی بود ملاریا گرفت و چیزی نمونده بود بمیره و در سال 2008 وقتی تعطیلی بود بورد شرکت تسلا سمت مدیر عاملی را به مایکل مارکز و برادر ایلان کیمبل ماسک انتقال دادند و همچنان در سال 2015 وقتی تعطیلی بود در شرکت اسپیس اکس یک راکت منفجر شد و باعث خساره ی بالایی به این شرکت شد نهایتا ایلان باور کرد و تصمیم گرفت دیگه تعطیلی نره. حالا من میخواهم چند نکته رو بیان کنم؛
1. شاید از نظر ما کار ایلان مسک و یا خیلی دیگه و خودما جالب نباشه که خودمون رو از یک سری تجربه ی های فوق العاده محروم کنیم دیگه اصلا سمت اونا نریم که به نظر من هم دقیقا خیلی جالب نیست و باید مشکل رو حل کنیم و باور مون رو عوض کنیم یعنی اینکه بجای عقب نشینی ریشه ی موضوع رو حل کنیم که در این صورت واقعا باید مردانه وار وقت بذاریم لااقل برای ما که از آموزه های استاد استفاده میکنیم مسیر اینکه باور مون عوض کنیم و مشکل رو حل کنیم مشخصه پس باید خود مون رو متعهد کنیم به اینکه موضوع رو آروم آروم حل کنیم یعنی باور مون رو عوض کنیم تا بازخورد دیگه از جهان بگیریم
2. از اونجا که جهان به باور های ما پاسخ میده اگر باور داریم که اگر هر بار من تعطیلی برم مشکلی پیش میاد پس جهان ثابت میکنه که ما درست فکر میکنیم و تقریبا همین هم شد در زندگی ایلان مسک و نهایتا او مصمم شد که دیگه تعطیلی نره و فکر کرد و باور کرد واقعا تعطیلی برای او بد چانسی میاره
3. نکته مهم اینه که اگر واقعا مردانه وار نمیتونیم وقت بذاریم و تعهدی نداریم برای اینکه این قسم باور ها را عوض کنیم و نذاریم ذهن ما، ما رو فریب بده پس بهتره اقدامی شبیه به اقدام ایلان مسک بکنیم. از نظر من اگر ما واقعا نتونستیم و نمیتونیم یه سری موضوعات مثل این رو از ریشه برای خودمون حل کنیم بهتره شرایط رو قسمی مدیریت کنیم تا به سمتی نریم که نهایتا باور داریم برای ما بدشانسی و فلان داره….. در مثالی که از دوستم زدم در بالا که انگشتری نگین سیاهی در انگشتش داشت اگر نمیتونه این موضوع رو حل کنه نه این حرف مفته و کاملا مزخرفه که نگین سیاه بدشانسی میاره پس بهتره اونو نپوشه ، یا مثلا ایلان مسک که فکر میکرد تعطیلی براش بدشانسی میاره دیگه نرفت تعطیلی و نهایتا تجربه های تلخ رو دوباره تجربه نکرد. نمیدونم چقدر تونستم منظور خودمم بیان کنم نهایتا حرفم اینه اگر واقعا دوست داریم یه سری مسائل بوجود نیاد بهتره وقت براش بذاریم و با تمام راهکار های که میدونیم آرام آرام باور های مرتبط به اون موضوع رو حل کنیم تا نهایتا تجربه قشنگ تری از اون موضوع داشته باشیم مثلا اگر شراکت در بزنس برا من جالب نبوده و برام تجربه ی تلخی ایجاد کرده نمیرم بگم بابا من در ده مورد که بزنس مشارکتی داشتم فقط یک مورد ضرر کردم چرا فکر میکنم باید دیگه نباید شراکت کنم با کسی و بریم از ریشه این باور رو عوض کنیم و یا مثلا کارمندی که استخدام کرده بودیم برای شرکت و مجموعه ما مشکلاتی زیادی ایجاد کرده نمیریم ببینیم که بابا صد تا کارمند دیگه که خیلی صادقانه و عالی کار کردن رو در نظر بگیریم همش وسواس داریم و به همه مشکوکیم و فکر میکنیم همه دارن به ما خیانت میکنند و این درگیری ذهنی و احساس بد ما و توجه ما صد در صد شرایطی رو ایجاد میکنه که اون تجربه تلخ تکرار بشه
اما اگر نمیتونیم و تعهد بالایی نداریم و واقعا وقت نمیذاریم و تلاش کافی برای تغییر اون باور نمیکنیم بهتره اقدامی شبیه به ایلان مسک بکنیم و در مسیری حرکت کنیم که دیگه تجربه تلخ قبلی تکرار نشه چون خیلی از ما ها هستیم که با وجودی اینکه که باور داریم ( ذهن ما ، ما رو فریب داده ) که فلان کار رو اگر انجام بدی جواب نمیده و تجربه دفعه قبل تکرار میشه ، مثلا اگر با کسی در بزنس شریک بشی حتما مشکل میخوری و بدبخت میشی ما باز هم با اون باور های اشتباه میریم و با کسی شریک میشیم و نهایتا اون باور کار خودشو میکنه و دوباره تجربه تلخی دیگه ایجاد میشه و ما بیشتر معتقد میشیم که نباید با کسی شراکت داشته باشیم در بزنس، که به نظر من بهتره دیگه دست از شراکت در کسب و کار برداریم و دیگه سراغش نریم حالا که نمی تونیم این باور غلط رو حل کنیم تعهد و وقت نمیذایم براش.
من به خاطر باورهای اشتباهم که الانم 100درصد درست نشده وباید روش حسابی کار کنم خوب ماشین قسطی خریدم البته دوماهه
مدتش اصلا مهم نیست مهم اینکه این مسیر اشتباهه
تا قبل از اون من درآمد خوبی داشتم خدارو شکر دوروز یبار 50 ملیون در روز فروش داشتم اما به محض اینکه ماشین رو با این شرایط گرفتم درآمدم به شدت افت کرد حتا به زیر 10 ملیون در روز رسید
اونجا بودکه متوجه شدم یکی از ترمزها و باورهای اشتباهم رو البته که چندین و چند بار شنیده بودم از استاد عزیز اما خوب ایمانم قوی نبود تا اینکه این اتفاق برام افتاد و تمام تلاشم رو میکنم که دیگه هرگز قسطی چیزارو نخرم تعهد میدهم به خودم تا پول نقد برای خرید چیزی نداشته باشم نخرمش
به نام خدای معجزه ها و خیر و خوبی های بینهایت
سلام به استاد عزیزم
و مریم بانو
و همه دوستان عزیز
این فایل رو میشه گفت نسخه ی کاملتر و پر آگاهی تر از فایل های قدیمیتون هس که تو این فایل بحث فریب ذهنی رو خیلی دقیق تر توضیح دادین. سپاسگزارم بابت این فایل های رایگان که منتشر میکنین تا من و همه دوستان بتونیم به خودشناسی برسیم.
اول از یه الگو کوچیکتر شروع میکنم و بعد میرم سراغ پاشنه آشیلم.
مورد اول که دیدم یکی از دوستان شبیهش رو گفتن، موتور سواری هس. تو رانندگی با موتور نمیگم حرفه ای هستم، ولی نسبت به چند سالی که دارم میرونم، رانندگی خوبی دارم و خیلی از بی کله بازی هایی که بقیه انجام میدن رو، من انجام نمیدم!
تو این 5 سال به لطف و مراقبت خدا تصادف سخت و سهمگینی نداشتم، یه 2-3 تا مورد بوده که چون تو سرعت پایین اتفاق افتاده خیلی جزیی بوده و فرد مقابل هم خیلی خوب برخورد کرده و گفته برو مشکلی نیست.
ولی امان از این ذهن که هیچی رو فراموش نمیکنه! هر بار که پشت موتور میشینم، اون نجواها باز شروع میکنه به تخریب، که الانه که یه اتفاقی میوفته، الانه که میسری و پهن میشی کف زمین!!
پارسالم 9 ماه توی یه کاری بودم که علاوه بر ذهن، تعدادی از همکارام این ترس رو بهم القا میکردن.(چقدر قانون دقیقه! وقتی توی ذهنت به ترسی توجه میکنی، جهان هم به افراد و شرایطی هدایتت میکنه که، بیشتر به اون ترس توجه کنی و ببینیش)
خدا رو شکر تو اون مدتم هیچ اتفاقی نیوفتاد ولی دقیقا چیزی که گفتین درسته؛ ذهن همون 1-2 بار که اتفاق ناجالب برات افتاده رو فقط میبینه و با بولد کردنش میترسونتت!
یه بارم بوده که دقیقا یادمه داشت بارون نمی میزد و من سوار موتور بودم و باکسمم پر پر بود. داشتم دور فلکه میپیچیدم که نزدیک بود سر بخورم ولی یه لحظه پامو گذاشتم زمین و خدا منو نجات داد و صحیح و سالم رسیدم مقصدم.
این همون مثالی هس که میگین باید هر بار که اون نجواهه خواس شروع کنه، این فکت رو براش بیارین تا خاموش بشه و منم بعضی موقع ها که یادوم هست با این روش کنترلش میکنم.
تو بقیه موارد هم سعی میکنم که نادیدش بگیرم تا برتش، مثل آسمونی که یه لحظه ابریه بعد نیم ساعت آفتابی میشه.
مورد بعدی تمرین آگهی بازرگانی مربوط به دوره عزت نفسه!!
از پارسال برج 10 که رسیدم به این تمرین فک کنم فقط 3 بار رفتم پیش افرادی و ازشون خواستم تمرین رو باهاشون انجام بدم و اونا هم جواب منفی دادن. ولی ذهن به خاطر همون تخریب های قدیمی و کمبود عزت نفس، این موارد رو با هم مخلوط میکنه و یه آشی برام میپزه که 2-3 وجب روغن روشه!!!
همیشه موقع انجام تمرین، اون مقاومت ذهنی هس. به قول شما 100 بار هم انجام دادم ولی ذهن اون موارد انگشت شماری که موفقیت آمیز نبوده رو برای خودش پایه قرار داده و داره اینطور منو میترسونه!!
خدا رو شکر تمرین رو ول نکردم و با درک قانون تکامل تونستم افسارش رو بدست بگیرم و کوچیک کوچیک دارم ادامه میدم و بنظرم حتی تارگت مترو رو هم که زدم باید تا آخر عمر این تمرین رو انجام بدم!! از بس که تمرین قوی ای هس برای بهبود عزت نفس.
جالب اینجاست که موارد بسیار زیادی بوده که موفقیت آمیزم بوده، مثلا هفته قبلی با 2 تا خانم تمرین رو انجام دادم و یکیشون چقدر تحسینم کرد و گفت واقعا خوندن این جمله ها اعتماد به نفس بالایی میخواد.
باید سعی کنم بیشتر نیمه خیلی پر لیوان رو ببینم و هر بار قوی تر عمل کنم.
خدایا فقط خودت کمک کن
استاد الان جلسه 6 قدم 1 هستم و بر اساس چیزی که گفتین، امسال رو سال عزت نفس بالا نامگزاری کردم. اخیرا دوره قانون سلامتی رو هم خریدم ولی خوب شد که شروعش نکردم!
الان به عنوان یه مورد تو قسمت رنج نوشتم که اگه تغییر و تحول اساسی تو عزت نفسم ایجاد نشه، قانون سلامتی رو استارت نمیزنم!!
از خدا خواستم که کمک کنه یه اهرم رنج و لذت قوی و تاثیر گذار بنویسم، عین شما که برای وزن کم کردنتون نوشتین، تا عامل محرکی بشه برای بهبود عزت نفسم و مخصوصا تمرین آگهی بازرگانی!
خوشحالم که در این خانواده صمیمی حضور دارم و میتونم زندگیم رو با کمک الله اونطوری که میخوام بسازم.
شاد پیروز موفق و ثروتمند باشید
I will succeed no matter what
ب نام خدای هدایتگر
سلام ب استاد جان و خانم شایسته گرامی
ممنون از فایل زیباتون
من چند سال پیش گوشی موبایلی داشتم ک توی تاکسی جا گذاشتم گم شد ولی با پیگیری پیدا شد
اما این استرس و ترس با من موند ک گوشیم گم میشه
دوباره بعداز چند سال تو همین روزای عاشورا و تاسوعای حسینی ،بیرون رفته بودم ک متوجه شدم گوشیم توی جیب مانتو نیست و خیلی ناراحت شدم
خیلی سرزنش شدم ک چرا گوشی رو گم کردم
تا وقتی ک با استاد آشنا شدم و از فایل هااستفاده کردم فهمیدم ک یه بار اتفاق افتادن قرار نیست هر روز باشه و خدارو شکر ک یه بار بود
خدا رو سپاس ک خدا شما رو دستانی تو زندگی من
قرار داد تا زندگی و افکارم را تغییر بدم
استاد شما همیشه از کنترل ذهن برامون گفتید واقعا مشکله ولی شدنی هست ب اندازه ای ک بتونی کنترل کنی ذهن رو نتایج هم پشت سر هم رقم میخوره آن شاالله
در پناه الله یکتا شما و همه دوستان گرامی
تنها تو را میپرستم و تنها از تو یاری میجویم
وَأَنْزَلْنَا إِلَیْکَ الذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَیْهِمْ وَلَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ
و قرآن را به سوی تو نازل کردیم به خاطر اینکه برای مردم آنچه را که به سویشان نازل شده بیان کنی و برای اینکه بیندیشند
سلام خدمت استاد عزیزم و دوستان گرامی
در آیه فوق دوبار کلمه تنزیل بیان شده، بار اول که ناظر به فرود آمدن آیات بر قلب پیامبره و خداوند میفرماید ما این آیات رو نازل کردیم تا آنچه بر مردم نازل شده رو تبیین کنی و شاید اندیشه کنند…
دو تا نکته در مورد نازل شدن اول و دوم هست که خیلی جالبه… اولی رو خدا میگه ما نازل کردیم اما دومی رو میگه آنچه نازل شده… و اولی در مورد قرآنه اما دومی رو توضیح نداده… خواستم الهامم رو درباره این آیه بگم که خودش خیلی در بحث
کنترل ذهن کمکم کرده و همیشه برای کنترل ذهنم از این مدل آیات کمک میگیرم…
در آیات قرآن زیاد از واژه نزل، انزل و … مشتقات کلمه نزل استفاده شده… نازل شدن وقتی استفاده میشه که یک منبعی برای چیزی هست و کمی از اون منبع پایین میریزه و اسمش میشه تنزیل.. حالا اگه اون منبع ابر باشه تنزیلش بارانه… این بخش رو داشته باشید تا در مورد بخش دوم صحبت کنم… کلماتی مثل امام مبین، لوح محفوظ و … که خداوند بارها اشاره فرموده که تنزل از این موارد اتفاق میفته… حالا داستان چیه؟
قضیه رو دو بخش میکنیم… بخش اول امام مبین و بخش دوم تنزل… اگه بخوام خیلی روون مثالشو تبیین کنم از مثال منشور استفاده میکنم… وقتی یک نور بی رنگ که دیده نمیشه و تمام طیف های نور رو داره به یه منشور میخوره چه اتفاقی میفته؟ اون منشور با توجه به جنسش و ضریب شکست نورش و ویژگی هایی که داره طیف های خاصی رو که قابل دیدن هستند از اون نور استخراج میکنه و از خودش عبور میده… حالا اگه منشور های مختلفی رو امتحان کنیم نتیج تغییر میکنه.
حالا اینجای بحث میخوام از نظریه ملاصدرا، نسبیت انیشتن، فیزیک کوانتوم و آیات قرآن به یه جمع بندی برسم!!!
وقتی نور حق که لایتناهی و بدون تعینه چون هیچ ظرفی نمیتونه مظروف حق بشه و هیچ ذهنی نمیتونه به کنهش دست پیدا کنه بخواد متجلی بشه (مثل همون نور بی رنگ که قابل درک و دیدن و توصیف نیست) از مبدا که همون ظهور اصلی خداونده که در یونان باستان بهش میگفتن لوگوس (لطفا در موردش مطالعه بفرمایید) به نفس انسان میتابه و نفس انسان یا همون ضمیر ناخودآگاه که با مرگ از بین نمیره و ورای زمان و مکانه با توجه به انباشت باورهایی که داره برای فرد در دنیای اون متجلی میشه، به صورت اتفاقات و شرایطی که شخص باهاشون مواجه میشه… این میشه تنزل… مثلا برای پیامبر قرآن بر قلبش تنزل پیدا میکنه که به صورت کتابی در دسترس ما قرار میگیره یا هر موضوعی که ما داریم تجربه میکنیم همین ظهور خداونده در نفس ما و زندگی ما… حالا هر چی این طیف های رنگی با اصلاح اون منشور که نفس ما و نظام باورهای ماست به اون نور بیرنگ نزدیک تر میشه و ما توحیدی تر میشیم و نگرشمون الهی تر میشه ما خدا رو بهتر درک میکنیم و زندگیمون زیبا تر و نا محدودتر میشه و البته این سیر تمامی نداره و انسان از ازل تا ابد از این مسیر لذت میبره…
برسیم به آیه ابتدا… خداوند میفرماید ما این قرآن رو نازل کردیم تا برای مردم شرح بدی آنچه بر اونها نازل میشه از اون کتاب محفوظ و یا امام مبین یا لوح محفوظ… همون که تمام هستی در اون بصورت لایتناهی و بدون تعین مستوره.. .. اما به قدر سعه وجودی ما و اصلاح نظام باورهامون در زندگی درکش میکنیم و بصورت شرایط و اتفاقات متجلی میشه… داستان هم زمانی رو خیلی از ما ها بارها درک کردیم که اگه قرار بود دنیا مثل سالید محکم و بدون تغییر باشه و مثل ماشین صفر و یک عمل کنه عملا امکانپذیر نبود و هیچ قانون احتمالاتی نمیتونست اثبات کنه چطوری چند میلیارد انسان توی یه کره خاکی زندگی کنن و تحث تاثیر قوانین ثابت فیزیک و شیمی و دولت و … باشن اما این همه همزمانی رو تجربه کنن!!.. یعنی علی رغم سخت بودن ظاهر دنیا برای ذهن ما مثل یه بخاره که بهش شکل میده…
وَتَرَى الْجِبَالَ تَحْسَبُهَا جَامِدَهً وَهِیَ تَمُرُّ مَرَّ السَّحَابِ ۚ صُنْعَ اللَّهِ الَّذِی أَتْقَنَ کُلَّ شَیْءٍ ۚ إِنَّهُ خَبِیرٌ بِمَا تَفْعَلُونَ
و کوه ها را می بینی [و] آنها را [در جای خود] بی حرکت می پنداری، در حالی که آنها مانند ابر گذر می کنند. آفرینش خداست که [آفرینش] هر چیزی را محکم و استوار کرده است؛ یقیناً او به آنچه انجام می دهید، آگاه است
برای تغییر این منشور که دنیای ما ازش داره متجلی میشه برای ما و ادراکات ما مثل اثر انگشت ما منحصر به فرده باید دیتاهایی که در ضمیر ناخودآگاه ما تحت عنوان باورهای ما ذخیره شده تغییر کنه… اما ضمیر ناخودآگاه ما برای اینکه به راحتی تغییر نکنه یه فیلتر برای خودش گذاشته.. اون فیلتر ضمیر خودآگاه ماست که باید بارها موضوعاتو تکرار کنیم تا از این فیلتر عبور کنه و به ضمیر ناخودآگاه برسه… و با مرگ جسم ضمیر خودآگاه هم از بین میره… و جالبه که عامل اضطراب ها و نگرانی ها و چیزی که مدام انسان رو به گذشته یا آینده پرتاب میکنه ضمیر خودآگاهه، و تجربه های نزدیک به مرگ اینو اثبات میکنه و آرامش مطلقی که بعد از اون تجربه نسیب افراد میشه و خاموش شدن ذهن خودآگاه… شبیه این داستان برای افرادی اتفاق افتاده که مثلا تو بیمارستان بهشون مورفین تزریق شده و ذهن خودآگاه که درد رو تعریف میکنه ساکت شده… و این ضمیر خودآگاه باید دایما روش کار بشه تا زندگی تغییر کنه.. و من همیشه به خودم متذکر میشم که نکنه تو ظاهر این دنیا مدفون بشم و خودم رو با ضمیر خودآگاهم یکی نبینم و از طرفندها و دیتاهایی که محصول تجربیات قبلیشه برای مواردی که نیاز به آگاهی و انتخاب دارن استفاده نکنم و این کار همیشگی ماست… باید مدام به صورتمون آب بپاشیم که خوابمون نبره و اسیر این ضمیر نشیم… شاید سوال پیش بیاد که چرا ضمیر ناخودآگاه که در قرآن ازش با واژه نفس تعبیر شده و بعد از مرگ توفا میشه و از جسم قطع تعلق میکنه همچین فیلتری رو برای خودش ایجاد کرده، توی فیلم راز پاسخش داده شده، بخاطر اینکه اگه این نبود هر ورودی به سرعت بهش میرسید و در لحظه اتفاق میفتاد و این باعث میشد انسان نتونه بازخورد بگیره و خودش رو توسعه بده… چون ضمیر ناخودآگاه تمام عالم مسخرشه و کن فیکون میکنه.. اما این فیلتر ضمیر خودآگاه باعث میشه انسان آرام آرام بازخورد بگیره و بتونه اصلاح کنه والا کوچکترین توجه خطرناکی در لحظه انسان رو به مهلکه میفرستاد… خواستم بگم هرچقدر حالمون عالی تره یعنی کمتر اسیر ذهن خودآگاه و نجوا گریم و به همون اندازه به ضمیرناخودآگاه نزدیک تریم و بخاطر همین قدرت بیشتری در خلق خواسته هامون در زمانهای کوتاهتر داریم و این قدرت خلاقیتیه که خداوند در وجود انسان به ودیعت نهاده و باشه که همیشه متذکر بشیم به این که دنیای پیرامون ما دنیای واقعیه نه حقیقی و ما بهش شکل میدیم و هیچ حقیقتی نمیتونه کاملا به ظهور برسه مگه به اندازه ظرف واقعیت ذهنی ما و اگه ما خودمونو اسیر دنیای به ظاهر سخت بیرون ببینیم نمیتونیم با ذهنمون تغییرش بدیم…
برسیم به آیات ابتدایی … خداوند قرآن رو بر پیامبرش نازل فرمود تا برای مردم شرح بده چرا در زندگیشون شاهد اتفاقات مثبت یا منفی هستن و قرآن براشون اینو تبیین میکنه تا با اصلاح و تفکر زندگیشونو تغییر بدن…
سلام حسین آقا عزیز
وقتی قسمت اول کامنت شما رو خوندم یاد اون حرف استاد افتادم که همیشه میگه خیلی فرقه بین اون چیزی که خدا به پیامبر گفت و اون چیزی که پیامبر شنید،
دقیقا همین چیزی که شما از این آیه گفتین و خیلی جالب بود برام،
تفاوت بین وَأَنْزَلْنا و نُزِّلَ،
ممنون که درکتون رو نوشتین، خیلی استفاده کردم، یکی از درخواستهایی که از خدا همیشه دارم این دعایی هست که خود خدا به پیامبر گفت بگه: رَبِّ زِدْنِی عِلْمًا
و وقتی کامنتهایی از دوستان رو تو سایت میخونم که در مورد قرآن هست و درک جدیدی بهم میده احساس میکنم خدا این دعای من رو اجابت کرده.
ممنون که نوشتین و باهامون به اشتراک گذاشتین، خدایا شکرت برای تمام آگاهی هایی که نصیبمون میکنی
سلام و درود به استاد جان و بچه های راه بهشت
استاد ممنون از فایل فوق العاده تون
فریب کاری ذهن
سال اول دانشگاه بودم که پام پیچ خورد و شکست و با اینکه عشق والیبال بودم دیگه ادامه ندادم
و هر بار که به والیبال فک میکردم میگفتم، نه
شاید یه بار که اسپک زدم و اومدم پایین باز پام پیج بخوره و مجدداً بشکنه
3 بار آزمون استخدامی دادم و رد شدم و هیچ بار ننشستم و اون حال بدی که باعث میشد آزمون رو خراب کنم رو بررسی کنم
و دیگه آزمون استخدامی ندادم
6 بار آزمون دکتری دادم اونم با حال بد که حتی 1 بار کارم به دکتر روانپزشک کشید، و اوضاعی بود
هیچ باز نشستم بگم من 3 بار و 6 بار، هر لحظه فرکانس نشدن، نمیشه، اگه نشه چی میشه و…. میفرستادم و معلومه که نباید در آزمون استخدامی و دکتری قبول میشدم،
و این شد که دیگه هیچ آزمونی شرکت نکردم
یه بار سر چهارراه خونه پدرم یه تصادف خیلی ریز و کوچیک کردم
تا ماهها یادمه فرسخ ها مسیر خودم رو دور میکردم که از اون چهارراه رد نشم
یه دوستی تو حرفاش گفت آدم اگه تو 25 تا 30 سال حرکتی برای زندگیش نکنه، شغلی، کسب و کاری، درامدی، پس اندازی …. دیگه نمیتونه
و من اینو بخاطر سپردم و به موازات روزهایی که از 30 سالگی خودم و داداشم گذر کردیم و شغلی نداشتیم، من هم بجای خودم هم داداشام احساس بد و ترس و استرس تجربه کردم
این در حالیکه که پائولو کوئیلو تا 35 سالگی راه و مسیرش مشخص نبود
و این یعنی سن یه عدده، میشه شروع کرد از هر جایی که بود
یا سرهنگ ساندرز که تو 50 سالگی دستور پخت مرغ کنتاکی رو خلق کرد
به +1000 نفر پیشنهادش داد و کسی ازش استقبال نکرد ولی پا پس نکشید
و در طول 40 سال تونست 6000 شعبه تو سراسر دنیا ایجاد کرد
یادمه 1 بار خیارشور و مربا درست کردم کپک زدن، کلا گذاشتم کنار گفتم من آدم خیار شور و مربا نیستم
به نام خدایی که با یادش دلها آرام می گیرد.
سلام استاد عزیزم و خانم شایسته نازنین
سلام به دوستان هم فرکانسی
استاد عزیزم، این فایل هم مثل همه فایلهایتان فوق العاده بود که من چندین بار گوش دادم و بیشتر مواردی که مطرح کردید برای من نیز پیش آمده که ذهن یک اتفاق را بزرگ نمایی میکند.
مثال رانندگی که ذهن، یک تصادف ساده را برای من بعد از چندین سال رانندگی خوبی که داشتم جوری بولد میکند که چندین روز مرا درگیر این اتفاق میکند.
یا مثال مهمانی که همیشه همه چیز اوکی و عالی بوده، اگر یک بار آن گونه که می خواهم پیش نرود نجواهای ذهن شروع میشود که این بار هم خوش نمیگذرد و خوب نخواهد بود و در نتیجه افکار منفی شروع میشود.
اما من سعی میکنم ذهنم را با منطق قانع کنم و با کار کردن روی باورهایم، نتایج بهتری بگیرم و احساس خوبی داشته باشم و همچنین افسار ذهنم را در اختیار بگیرم که واقعا کار سختی هست کنترل ذهن و باید همیشه روی باورهایم کار کنم و از زندگی کردن لذت ببرم.
و در این مدتی که با استاد عزیزم آشنا شدهام با کار کردن روی خودم به آرامش رسیدهام و احساس بهتری دارم که شکرگزار خدای مهربان هستم که مرا به این مسیر زیبا هدایت کرد.
استاد عزیزم و خانم شایسته نازنین خیلی دوستتون دارم.
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام خدمت اساتید بزرگ و عزیزم عاشقتونم
راستش استاد من فقط اومدم بنویسم که بهتون افتخار میکنم که چه دانشجویی چه شاگردی مثله من ساختین قوی محکم که تبر هم نمیشکنتش
چون قانون رو میدونه امروز بابابزرگم صبح به رحمت خدا رفتن
و من حتی یه قطره اشک هم براش نریختم و حتی الان روی تابه ریلکسی در تراس خونه ی یوسف آبادمون نشستم در دله این اسمونه پرستاره و مهتابیه شبه تهرانه قشنگم و به شمعدونی های تراسم به میخک هندی راه پله ی خونمون و به درخت توت و بوته ی پرتقال خونمون که اتفاقا بابابزرگم کاشتن و شمشادای دم در خونمون آب دادم و اینقدر ریلکس و رها هستم که حد نداره تازه خودمو به چایی لاهیجان دعوت کردم تا دم بکشه و نوش جان کنم و خیلی خیلی ریلکس و رها هستم چون قانون رو میدونم چون میدونم این تضاد تو زندگیم چنان انرژی ای درش نهفته هست که منو چندین مدار میتونه ببره بالا و الان وقتشه الان باید بتونم حالمو خوب نگه دارم وگرنه تو شرایط گل و بلبل که هنر نیست
خلاصه که با این تضاد و آرزوی شادی برای پدربزرگ عزیزم
من مطمئنم اتفاقات عالی برام رخ میده استاد بهتون با تمومه وجودم افتخار میکنم استاد این قدرتتونهاااا میبینین چه ارمغانی ساختین که بابابزرگش بزرگش کرد از بچگی اما الان قوی و محکم وریلکس ورها تو این شرایط هست این قدرته استاد عباسمنش و اگاهی های نابش هست چقد به خودم افتخار کردم تو این شرایط بدونه حتی یه قطره اشک تازه خوشحال و با انرژی مثبت مثله همیشه هستم این قدرته استاد بزرگوارم هست
عاشقتونم عاشقتونم
مطمئنم بهترین اتفاقات برام در حال رخ دادن هست و من وارد مدارای بالاتر میشم خیلی زود و میام از نتایجم بهتون میگم
روی ماهتون استاد عباسمنش عزیزم و مریمه جون خوشگلم میبوسم
فعلا
در پناه الله یکتا باشین
باسلام خدمت استاد عزیزم راستش وقتی میخواستم برم آموزشگاه رانندگی که رانندگی یاد بگیرم یک جلسه که رفتم توخونه مسئله خیلی بدی برام پیش آمد و دیگه تا مدتها نتونستم برم همش میترسیدم دوباره نکنه برم آموزشگاه رانندگی همین اتفاق بیفته و باز دوباره بعد از دوسال رفتم دقیقا بعد از جلسه اول پدرم فوت شد باخودم گفتم دیدی هر بار میری که رانندگی یاد بگیری یه اتفاق بد میفتهدیگه نمیرم گذشت بعد از 4 5 سال که باخودم کلنجار رفتم که اشکال نداره اتفاقه که افتاده دلیل نداره ایندفعه هم اینجوری بشه خلاصه با ذهنیت درست رفتم خداروشکر ایندفعه هیچ اتفاقی نیفتاد باخیروخوشی گواهینامه امو گرفتم . اما خواهرم اوئل رانندگیش که تازه داشته یاد میگرفته یک بار نزدیک بوده تصادف کنه ترس رفته بوده تو جونش دیگه نرفته رانندگیشون ادامه بده و حالا با گذشت چندین سال واقعا پشیمونه که چرا دیگه ادامه نداده. دقیقا من هم میتونستم بخاطر اون دو اتفاق بد نمیرفتم رانندگی والان راننده نبودم خداروشکر ذهنمو کنترول کردم ورففتم ورانندگیمو ادامه دادم. والان مشکلی دارم وباید روش کارکنم مشکله روابطم با دوست هست چون با هر کسی دوست شدم مخصوصا دوست صمیمی آخرش یک اتفاق ناخوشایند بینمون پیش آمده و و چشمم خیلی ترسیده و مدتهاس با هیچ دختری ارتباط برقرار نمیکنم ولی خیلی دارم در دوره احساس لیاقت دارم رو خودم کارمیکنم که اگه اینبار با کسی دوست شدم که میدونم جهان به اندازهای که رو خودم کار میکنم واحساسه لیاقت میکنم دوست خوبی سر راهم قرار میده ومن درسشوگرفتم ودیگه اشتباهات گذشته رو تکرار نمیکنم.
سلام استاد مهربانم و مریم عزیزم
سلام به دوستان گرامی
چند ماهی می شد که کامنت نگذاشتم قبلا بیشتر این کار را می کردم و امروز به خودم آمدم که چقدر این مهم را به عقب انداختم
کامنت سعیده جان شهریاری را خواندم که ایشون گفتند باید تمرکزی تر روی فایل ها وقت بگذارم به من این الهام را کرد که باید مانند گذشته غیر از گوش کردن فایل ها که باید زمان بیشتری به آن اختصاص بدهم در عین حال باید برای هر فایلی که گوش می کنم کامنت بگذارم چون من قبلا از این کار نتیجه های بسیار بالایی گرفتم .
به خود گفتم تصمیم می گیرم هر روز نمی دانم تا کی حداقل یک ماه هر روز یک کامنت روی هر فایلی که آن روز گوش کردم بگذارم تا آگاهی ها خیلی بهتر درک شوند و می دانم که چقدر نتایج عالی خواهند بود من خودم از روزشمار تحول زندگی 1 و 2 واقعا نتایج شگفت اوری گرفتم انشالله خدا کمک کند.
درباره اینکه چطور ذهنمان ما را فریب می دهد:
کاملا به جا این فایل روی سایت آمد چون من به یک تضاد خوردم که گوشم عفونت کرد و فکر کردم که بیا این همه عوارض کلاش شنا اصلا نمی خواد کلاس شنا بری
یعنی ذهنم شروع به نجوا کرد و گفت به خاطر این موضوع این تضاد برات رخ داد و راه حل آن دور شدن از کلاس شنا و استخر است. در حالیکه باید منطق را برای ذهنم ایجاد کنم که این هیچ ربطی به کلاس ندارد. حتی اگر هم ربط داشته باشد به خاطر اینکه حتما در ناخوداگاه من این باور نقش داشته است.
با خودم گفتم مربی شنای من هر روز هفته در این استخر کار می کند گاهی ساعتها در آب است اگر قرار بود این اتفاق ها بیافتد او که چندین سال است در این کار است تا به حال باید هر روز بدترین مشکلات برایش پیش می امد اما خدا رو شکر باورهای بسیار خوبی دارد و سلامت است.
با خودم گفتم این همه ادم در ان استخر مشغول شنا کردن بودند من نباید به خاطر اینکه یک بار این اتفاق رخ داده است تمام علل و دلایل را به استخر ربط بدهم. اینها را می نویسم اما باز هم ذهنم مقاومت دارد.
حتی با خود گفتم استاد با اینکه قبل از سلامتی گوشهای حساسی داشتند با این حال لذت شنا را از خود دریغ نمی کرد و در همان دریاچه با گوشی ها که در گوششان می گذاشتند شنا می کردند چون آنقدر این لذت برایشان بالا بود که نیاز نبود که بخاطر باورهای نادرست خود را محدود کنند.
من هم به خود گفتم وقتی شنا می رفتم آنقدر حالم خوب بود و حس عالی در آب داشتم که حتی اگر یک بار هم این اتفاق بیافتد نباید این لذت را از خود دریغ کنم .
انشالله خداوند کمک کند.
بنام خدا و سلام خدمت استاد عزیز و همه ی دوستان عزیز سایت فوق العاده ی عباس منش.
در قسمت فایل فوق العاده ی که واقعا برام درس داشت میخوام بنویسم ، من اهل هرات افغانستان هستم و در جامعه ما بیشتر این قسم موارد رو در قالب آمد نیامد “ خوش چانسی و بد چانسی “ مطرح میکنند. اتفاقا دو روز پیش با یکی از دوستام تو دفتر صحبت میکردیم «واقعا انسان فوق العاده ، تحصیل کرده و جهان دیده ی هم هستش ، ماستری خودش رو تو یکی از کشور های بزرگ دنیا گرفته» دیدم انگشتری خیلی زیبایی داره و نگین انگشترش سیاه بود بهش گفتم چقدر انگشتر زیبایی داری گفت آری اما میگن نگین سیاه شگون بد داره و بد چانسی میاره. و دقیقا در مورد ایلان مسک یادمه وقتی مطالعه میکردم او به علت اینکه وقتی در سال 2000 در تعطیلی بود ملاریا گرفت و چیزی نمونده بود بمیره و در سال 2008 وقتی تعطیلی بود بورد شرکت تسلا سمت مدیر عاملی را به مایکل مارکز و برادر ایلان کیمبل ماسک انتقال دادند و همچنان در سال 2015 وقتی تعطیلی بود در شرکت اسپیس اکس یک راکت منفجر شد و باعث خساره ی بالایی به این شرکت شد نهایتا ایلان باور کرد و تصمیم گرفت دیگه تعطیلی نره. حالا من میخواهم چند نکته رو بیان کنم؛
1. شاید از نظر ما کار ایلان مسک و یا خیلی دیگه و خودما جالب نباشه که خودمون رو از یک سری تجربه ی های فوق العاده محروم کنیم دیگه اصلا سمت اونا نریم که به نظر من هم دقیقا خیلی جالب نیست و باید مشکل رو حل کنیم و باور مون رو عوض کنیم یعنی اینکه بجای عقب نشینی ریشه ی موضوع رو حل کنیم که در این صورت واقعا باید مردانه وار وقت بذاریم لااقل برای ما که از آموزه های استاد استفاده میکنیم مسیر اینکه باور مون عوض کنیم و مشکل رو حل کنیم مشخصه پس باید خود مون رو متعهد کنیم به اینکه موضوع رو آروم آروم حل کنیم یعنی باور مون رو عوض کنیم تا بازخورد دیگه از جهان بگیریم
2. از اونجا که جهان به باور های ما پاسخ میده اگر باور داریم که اگر هر بار من تعطیلی برم مشکلی پیش میاد پس جهان ثابت میکنه که ما درست فکر میکنیم و تقریبا همین هم شد در زندگی ایلان مسک و نهایتا او مصمم شد که دیگه تعطیلی نره و فکر کرد و باور کرد واقعا تعطیلی برای او بد چانسی میاره
3. نکته مهم اینه که اگر واقعا مردانه وار نمیتونیم وقت بذاریم و تعهدی نداریم برای اینکه این قسم باور ها را عوض کنیم و نذاریم ذهن ما، ما رو فریب بده پس بهتره اقدامی شبیه به اقدام ایلان مسک بکنیم. از نظر من اگر ما واقعا نتونستیم و نمیتونیم یه سری موضوعات مثل این رو از ریشه برای خودمون حل کنیم بهتره شرایط رو قسمی مدیریت کنیم تا به سمتی نریم که نهایتا باور داریم برای ما بدشانسی و فلان داره….. در مثالی که از دوستم زدم در بالا که انگشتری نگین سیاهی در انگشتش داشت اگر نمیتونه این موضوع رو حل کنه نه این حرف مفته و کاملا مزخرفه که نگین سیاه بدشانسی میاره پس بهتره اونو نپوشه ، یا مثلا ایلان مسک که فکر میکرد تعطیلی براش بدشانسی میاره دیگه نرفت تعطیلی و نهایتا تجربه های تلخ رو دوباره تجربه نکرد. نمیدونم چقدر تونستم منظور خودمم بیان کنم نهایتا حرفم اینه اگر واقعا دوست داریم یه سری مسائل بوجود نیاد بهتره وقت براش بذاریم و با تمام راهکار های که میدونیم آرام آرام باور های مرتبط به اون موضوع رو حل کنیم تا نهایتا تجربه قشنگ تری از اون موضوع داشته باشیم مثلا اگر شراکت در بزنس برا من جالب نبوده و برام تجربه ی تلخی ایجاد کرده نمیرم بگم بابا من در ده مورد که بزنس مشارکتی داشتم فقط یک مورد ضرر کردم چرا فکر میکنم باید دیگه نباید شراکت کنم با کسی و بریم از ریشه این باور رو عوض کنیم و یا مثلا کارمندی که استخدام کرده بودیم برای شرکت و مجموعه ما مشکلاتی زیادی ایجاد کرده نمیریم ببینیم که بابا صد تا کارمند دیگه که خیلی صادقانه و عالی کار کردن رو در نظر بگیریم همش وسواس داریم و به همه مشکوکیم و فکر میکنیم همه دارن به ما خیانت میکنند و این درگیری ذهنی و احساس بد ما و توجه ما صد در صد شرایطی رو ایجاد میکنه که اون تجربه تلخ تکرار بشه
اما اگر نمیتونیم و تعهد بالایی نداریم و واقعا وقت نمیذاریم و تلاش کافی برای تغییر اون باور نمیکنیم بهتره اقدامی شبیه به ایلان مسک بکنیم و در مسیری حرکت کنیم که دیگه تجربه تلخ قبلی تکرار نشه چون خیلی از ما ها هستیم که با وجودی اینکه که باور داریم ( ذهن ما ، ما رو فریب داده ) که فلان کار رو اگر انجام بدی جواب نمیده و تجربه دفعه قبل تکرار میشه ، مثلا اگر با کسی در بزنس شریک بشی حتما مشکل میخوری و بدبخت میشی ما باز هم با اون باور های اشتباه میریم و با کسی شریک میشیم و نهایتا اون باور کار خودشو میکنه و دوباره تجربه تلخی دیگه ایجاد میشه و ما بیشتر معتقد میشیم که نباید با کسی شراکت داشته باشیم در بزنس، که به نظر من بهتره دیگه دست از شراکت در کسب و کار برداریم و دیگه سراغش نریم حالا که نمی تونیم این باور غلط رو حل کنیم تعهد و وقت نمیذایم براش.
خلاصه برای من فایل خیلی عالی و درس های خوبی داشت
وقت همه خوش ، خدا نگهدارتون️